Author: Soraya

  • سرود سنگین

     ثریا ایرانمنش  ، لب پرچین “
    شب به روی جاده نمناک 
    در سکوت خاک عطر آمیز 
     نا شکیبا  گه به یکدیگر میاویزند 
    …..
    سایه های ما 
    همچو گلهایی که مستند  از 
    شراب شبنم دوشین 
     گویی آنها  در گریز تلخشان  از ما 
    نغمه هایی را که ما هر گز نمیخوانیم  نغمه هایی را که باخشم 
    در سکوت سینه میرانیم 
     زیر لب ، با شوق  میخوانند
    بهترین ساعات  عمر یک انسان یک موجود زمانی است که در خواب است وبیداری را گم میکند ، بهترین  زمان همان خواب عمیق و بیهوش شدن و بیرون رفتن از این دنیا واین راهی که نامش زندگی است .
     سالها جان کندیم  در مدرسه وشبهای امتحان چه زجرها کشیدیم وچه زحمتها وچه التماسها تا دبیر یا معلم  ویا بازرس یک نمره بما بدهد تا بتوانیم مرزهای دانش را پشت سر گذاشته واز عمر رفته وزیبایی هستی  بهره ببریم !!! 
    چه روزها ی دلهره آوری بودند که حتی معشوق را باهمه عشقی که باو داشتیم فراموش میکردیم بارمان کتاب بود ودفترچه ها مدادها  وزیر سایه درختان  برای کسب کمی معلومات جبر وریاضی ومنطق وهیئت ومرزهای جغرافیایی جهان و تاریخ تحریف شده . ودرا بیهوده خسته میکردیم وغافل بودیم  وتنها امیدمان بود که از فیض این معلومات راهی به جامعه پر بهت اجتماع بگذاریم واز بوی بد مدفوع حیوانات دور شویم وبسوی یک زندگی  که دررویا داشنیم پرواز کنیم .
    ( من آرشیتیکت میشوم )   خوب من قاضی خواهم شد ، نه من دکتر کودکان میشوم و سومی چهارمی هریک برای خود نقشه هایی داشتیم .
    اما سایه ها بیخر از ما  که به دنبالمان میامدند چقدر باین  حماقتها میخندیدند  جسم خسته ما  در رکود خویش شب را بامید صبح میگذارنید .
    امروز ، بلی امروز ، یک معلم ، یک دبیر با گرفتن وجه مناسب بتو برگه ” مستر میدهد یا لیسانس ویا دکترا !!!! 
    من گمان میبردم که تنها درسر زمین گل وبلبل این کارها رایج است اما فهمیدم که خیر حتی بزرگترین دانشگاهای  بزرگ اروپا نیز به این تجارت پر سود مشغولند یا جنسی یا مادی !
    حال آن برگه ما دریک کلاسور درون یک صندوق خاک میخورد وخودمان بعنوان یک حیوان که تنها میخورد ومیخوابد ودفع  میکند دور خود میچریم واز خود میپرسیم که خوب !  چه شد ؟ کجا شد ان عمر رفته که دیگر باز نمیکردد؟ ما چه بهره ای از آنهمه زحمت بردیم تنها مانند یک خدمتکار بیسواد درون آشپزخانه کنار اجاق غذا پخیتم ودهان بیسوادان وجاهلانی که تنها هنرشان داشتن مقداری زمین وچند فقره دزدی وکارشان بگیر وبسنان و قمار بود ، پر کردیم وحال در این روزهای سخت وافتادگی در یک آغل تک وتنها باید به آنچه که ازدست دادیم  بیاندیشیم فراموش کنیم حتی عمر رفته را و آنهمه طحمات را وسر انجام ریشه را .
    در کنار هزاران روح سرگردان به خالقی میاندشم که کجاست ؟ چرا اینهمه پرخاشجو وقسی القلب است ؟ چه شکلی دارد ؟  ومن چگونه هرروز وهر شب گرد وجود نا مریی او میگردم  از خوف و وحشت تنهایی ،  کدام نور از کدام پنجره میتابد تا دل مرا خوش سازد  ومن شبها دربلور اشکهایم خاموش به سقف سفیدی مینگرم که متعلق بمن نیست .
    به دنبال سایه خودم هستم  سایه ام چند تکه شده هرکدام مشغول جان کندن میباشند برا ی خوردن لقمه نانی ونوشیدن قطره آبی وداشتن سقفی که هرساعت امکان ریزش إن میرود .
    چه اصراری دارم که از خودم جدا نشوم وسایه دیروزم را گم نکنم  ونلغزم و خودم را به مومنینی خداشناس نفروشم  آنچه امروز در مغز من جان گرفته خالقی بد عنق عصبی کارش نوشیدن خون است وبازی با مخلوقاتی  ریز وکوچک مانند من با گنده لاتها کاری ندارد آنهارا میپروراند چون شبیه خودش میباشند ، 
    تنها فکر سایه ام هستم که از من دور نشود ، نلغزد  وروی چمن های بد بو ومخلوط با ادرار ومدفوع سگ گم نشود  ویا زیر پای رهگذران بی درد  نرود .
    سایه ا هنوز دلبستگیهایی دارد ، به کجا ؟ نمیدانم  ، به چه کسی ؟ نمیدانم ، وزندگی من هرروز درون همین سایه شکل میگیرد . ث
    پایان 
    او چه میگوید ؟
    او چه میگوید ؟
    خسته و سر گشته حیران 
    میدوم  در ره پرسشهای بی پای
    —————————–
    نوشته  :  ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / ساکن اسپانیا /19/04/2018 میلادی /…
  • خرد خام .

    دیریست کان سرود خدایی را 
    در گوش من به مهر نمیخوانی 
    دانم که باز تشنه خون هستی 
    اما … بس است اینهمه قربانی ……” فروغ فرخزاد “
    ————————
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .ساکن اسپانیا /
    قبل از هر چیز باید با تمام قد در برابر شما عزیزان و آشنایان  شناخته و ناشناخته  خم شوم و سپاسم را تقدیم دارم از آن بانویی که برایم غذاهای رژیمی درست میکند تا آن دوستی که که عکسهای  سر زمین  و زادگاهم را برایم میفرستد  با تمام وجود شرمنده وسپاسگذار هستم .
    وارد معقولات نمیشوم چون  یکهفته ای میبایست کمی  استراحت میکردم امروز هم بدون اجازه پرستار مهربانم  دکمه را ببازی گرفته ام میدانم سخت عصبانی خواهد شد .
    اما دلم برای همه تنگ شده بود .
    خبر جنگ مسخره وبامزه ایکه  چند دولت باصطلاح متحد شروع کردند با تبلیغات پر آوازه را حتما  شما بهتر  از من میدانید خودشان  را مسخره کردند ودنیا به آنها خندید دیگر کسی فریب  این بازیهای شوم را نمیخورد وچه بسا مقابله به مثل انچام دهد ، من نه نژاد پرستم  ونه طرفدار حزب و یا سر زمینی اما میدانم از زمانیکه کشور باصطلاح تازه و قوم بر گزیده خداوند در کنار رود غزه پا گرفت دنیا دیگر روی آسایش ندید آنها همه دنیا را برای خود میخواهند و بس وخیال  داشتند  که جهان را یکی کنند که تیرشان به سنگ خورد .آن مردم آواره وبدبخت همسایه آنها مرتب کشته میدهند وسربازان تفنگ به دست علنا بسوی زنان و فرزندانشان تیرهای جانسوزی را  رها میکنند وآ نها در خاک و خون میغلطند .چه کسی نامه ای از آسمان آورد و آنها را قوم بر”گوزیده ” دنیا خواند واین چه خدایی است که میان فرزندان واقوامی که آفریده فرق میگذارد ؟  .
    نه گامهای ما استوار است  وهوا آفتابی است  وما برای برداشتن گامهای بزرگتری  که بسوی آن بعد  میرود قدم بر خواهیم داشت  ما نیاز به هیچ چراغی نداریم ” اپوزسیون ” چند گانه اعم از عربستانی ، امریکایی ، انگلیسی ، کوبایی ، چینی ، ژاپنی و غیره را دیدیم بی آنکه به انها نزدیک شویم و آنچنان این اپوزسیون گند زد که حال شکنجه گر سابق و چریک قلابی و فیلمردار قلابی تر هم  دسته  و گروه راه انداخته است . 
    ما میل نداریم آقتابی را که برما تابیده به سوی تاریکی بکشانیم  و خود در  تاریکی بدون هیچ چراغ راهنمایی به همان راهی برویم که چهل سا ل قبل رفتیم .چشم به دست مشتی دلقک روی صحنه دوخته یم تا ببیایند و مارا از بردگی به نوکری خود  [مفت خر] کنند ! 
    آفتاب گذشته ما همیشه به فردایمان روشنی میبخشد  ما فردارا درامروز می بینیم  وآینده ار همیشه از کنج تارکی بیرون کشیده وبه آن نور میبخشیم .
    باید خرد واعتبار انسانی را قبل از همه درک نماییم وکمی هم تحصیل ومطالعه درراهی که میل داریم گام برداریم ، انسان بی خرد با حیوان بار بر فرقی ندارد  امروز دیدما برای  دید فردا ناتوان است  و چشمان ما لبریز از گفته ها و شنیده های کسانی است که خود را فروخته اند و چه ارزان فروختند؟ برای  نشستن پشت یک دوربین وقصه حسین کرد را تعریف کردن ویا خاطرات کودکی که درمحضر فلان حاجی آقا وفلان  ملای ده با قلوا میخوردند ؟ !  ویا نبش قبر کنند وزمان چهارصد سال قبل را پیش روی ما بیاورند ، اینها کورهایی هستند که بی عصا در تاریکی  راه میروند وعده ای کور تررا  نیز به دنبا ل خود میکشند .
    ما نیا زبه یک راهنمای خوب داریم نه یک صدام حسین یا یک دیکتاتور دیگر ،  در تصویر آینده ما این خورشید است که میدرخشد  واین ما هستیم که از سایه به زیر آن میروم تا سرمای سالهای دربدری را فراموش نماییم .
    در کشورهای خارج ما حکم همان حیوانی را داریم که زیر سایه دولت زنده هستیم زندگی نمیکنیم تنها زنده هستیم اما مالک هیچ چیز نیستیم حتی خانه ای که بنا کرده ایم زمین آن متعلق به صاحبخانه است .حکم همان سگهای ولگرد را داریم که تنها پارس کردن را بلدیم .
    امروز فتیله چراغ ا خیلی فرو کش کرده وآینده  ما تاریک ونا معلوم است  چادر بلند و تاریکی به کمک ( اپوزیسیونهای ) رنگ و وارنگ  بر سر زمین و روح ما سایه افکنده  چشم امروز بین ما به روی فردا بسته است  وما روز شب راه میرویم  و زمانی گام بلند خودرا بر میداریم که میان زمین واسمان معلقیم . وآن چشم کف پای ما هیچگاه باز نخواهد شد . جامعه ایکه همیشه باید یک پا بماند چون حوصله ندارد واصولا عرق وطن ندارد  هرجا  خوش است آنجا بساط پهن میکند  آیا به روزهای بلند فردا هیچ ا    اندیشیده ایم ؟ 
    حرص مال گرسنگی روح جان مارا دربر گرفته ترس و خوف از اینکه آن مقدار روزی را از دست بدهیم ما را مجبور میکند که با احتیاط قدم برداریم و امروز همه با نامهای قلابی در صحنه مبارزات قلابی دارند مانند رقاصه های معلوم الحال میرقصند وهیچ کدام به دیگری گوش نمیدهد هیچی دستی با دست دیگر هم آهنگ نیست همه چادر زده اند و خود را درون چادرشان مثلا محفوظ نگاه داشته اند . متاسفم چیزی ندارم بگویم غیر از تاسف . ث
    گاهی خنده هایم قهقهه میشوند 
    گاهی تند ر میشوند 
    زمانی آذرخش  میگردند 
    تا باز درهم  آمیخته شوند ۀ باز یک قطره شوند
     ومن ” یکی ” میشوم ” با تو وبا او.
    من یک ابرم  که به زندگی  و عشق و ایزدی که در سینه دارم 
    آبستنم 
    روزگاران درازی مرا دیوانه میخواندند 
    چه بسا حق با آنها باشد 
    چرا که مانند آنها نیستم .
    پایان 
    ثریا  ایرانمنش / اسپانیا / وبلاگ » لب پرچین « 18/04/ 2018 میلادی /…
  • چه فریبی بود ؟

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «
    دلنوشته .!
    تو در نماز عشق چه خواندی ؟ 
    من ؟ رسوایی  و سالهای بی پروایی 
    حال حتی از مرده اش بیزارم /
     دفتر و دستک را بسته بودم و خیال نداشتم تا فردا بنویسم میبایست به خودم استراحتی میدادم ، اما با دیدن خواننده بزرگ  “محمد  نوری ”  و اشکهایی او  وسپس یاد بود او به همت شاگردانش در نور شمع مرا به گریه انداخت  ، نامت جاودان باد  نام ترا به رمز  رندان سینه چاک  سر زمین مازندران  درلحظه های مستی  میبرند و آوازترا تکرار میکنند .
    مازندران  و شهر بابل و نور و کجور  هنرمندی دیگر را نیز به ایران عرضه کرد اما او هنرش را دراه هوی وهوسها واعتیاد وکثافتکاری ها وجاسوسی ومافیای مواد  صرف کرد درحضور رهبر مینشست ودهان به دهان تریاک  بهم میدادند واو نغمه ای ساز میکرد که خودش نیز از آن بیخبر بود تکه هایی از دیکران را بنوعی عشوه گری مینواخت  و گمان نکنم تاریخ موسیقی  نامی از او در هیچ یک از کتب ویا کتیبه ها بنویسد مگر همان لاتهای اطرافش وهمکاران دست اندر خرید وفروش ومعامله .
    چه ذهن روشنی داشتند اطرافیان من و مرا ازاین ( عشق برحذر ) میداشتند  چنان شیفته ساز بودم وموسیقی  که دیگر چهره  وباطن اورا نمیدیدم .
    محمد نوری را هنگامیکه فیلم ( روشناییهای شهر ) چارلز چاپلین  روی صحنه آمده بود به همراه دوست ارمنی خود که بااو یگانه بود دیدم من به راه خود رفتم واو به راه خود ، بی هیچ احساسی تازه داشت نازنین مریم را میخواند ومن بیشتر از سیزده سال نداشتم  و پدر تازه از دنیا رفته بود  من بیاد او ، دل در گروی آن شیطان و ساز منحوسش داشتم ، تعهد داشتم حلقه برانگشتم بود !
    امروز گریستم  ، خیلی گریستم و فهمیدم که چقدر دل در گروی سر زمینم ایران و موسیقی محزون آن دارم دلم تنها یک اطاق درآن شهر میخواست به همراه  موسیقی تنها وبا یادگارها ورفتن بسوی زادگاه .
    امروز  گریستم گویی کار من گریستن است .
    نام ترا درلحظه های خوب  درلحظه های شادی  آهستنه آهسته زیر لب تکرار میکنم وبیاد شالیزارهای شمال وزنان ودختران برنجکار و لباسهای رنگا رنگ آنها هستم .
    نام ترا  با رمز یر لب تکرار میکنم وبیاد قله کوههای سر بفلک کشیده وآن دیو  سپید پای دربند هستم .
    امروز انبوه کرکسان  لاش خوران  با مامورین سوگند خورده جلوی هر زیبایی را گرفته اند  مامورهای  معذور  ومردم درسکوت نشسته اند به تماشا ودرانتظار یک بمب .
    خاک ترا باد سحرگاهان بسوی ما میاورد  وهر جا ببرد درختی سر سبز روییده خواهد شد وتبه کاران دیگر نمیتوانند باتبر بجان تو بیفتند  مردی زخاک روییده است .
    در کو.چه باغهای شمال  مستان نیمه شب زیر لب میخوانند  :

    ما برای بوییدن یگ گل نسترن چه سفرها کرده ایم 
    ما برای آنکه ایران کشور خوبان شود چه خطرهاکرده ایم 
    آنرا ترجیح وار تکرار میکنند 
    نامت  هنوز ورد زبانهاست  ای حلاج .
    ثریا / اسپانیا / 15/014/2018 میلادی /……..
    تقدیم به شاد روان محمد نوری آوازخوان وهنرمند شهیر ایران .
  • محترمین درایران

    تنها چند قشر درایران محترم هستند 
    بازاریان 
    ملاهای منبر نشین 
    دلاله ها یا دلالان  
    صرافان 
    ومحتکرین 
    بقیه ول معطلند دانشگاه ودانشجو  ودانش پژوه  تنها وقتشان را تلف میکنند وابدا هم احترامی در میان اقشار نامبرده ندارند شاعران ونویسندگانهم وهنر مندان هم  مرتب چس ناله میکنند  آنها هم اگر. در راه ”هدف” بزرگ!!! نباشد سربار جامعه پر. ابهت حجره ها میباشند .
    چقدر پول داری  معلومات  خود را بریز درون توالت وسیفون رابکش😡😝😔.
    حال ای برادران وخواهران زحمتکش ”اپوزیسیون” توری وسوراخ سوراخ بهتر است دفتر ودستک خودرا جمع کنید وبه قافله نامبردگان بپیوندید  من این را از روی تجربه میگویم مهم نیست گیوه ملکی ویا تنبان دبیت بر سرو پای خود داری مهم آن  انبانه  است که باید دید چقر شیر دارد  چه کسی باور میکرد روزی یک میمون رییس جمهور شود ویک اورانگوتان بانوی اول وسپس میمونهای دیگر  🐙تنها درخت کم داشتند وچند عدد نارگیل امروز آسمان  ایران تبدیل به راهرویی شده برای  رفت وآمد موشکها وبمب های اتمی  که بر سر زنان کودکان ومردم بدبخت سوریه فرو میریزد  بمدد همین دلاله !!!ها. 
    تا هفته آینده اگر سری روی تنم باقی ماند شمارا به یزدان  شمش های طلا میسپارم . ثریا خانم گل 😂😂  
     ا
  • بیشه ها خاموشند

    نوشته ” ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 
    ————————————
    شب است و بیشه ها غمگین وخاموشند 
    چراغ  لاله ها از غم سیه پوشند 
    کبوترهای زخمی  از سموم  گل
    بدار شاخه ها ، مبهوت و بیهوشند ……..”رضا عبدالهی “
    از خواب بیدار شدم  و مدتی نشستم و دوباره خوابیدم و دنباله همان کابوس را گرفتم و ناگهان بیدار شدم وگریه کنان گفتم ( لعنت ابدی برتو باد ) ! فورا به اشپزخانه دویدیم ویک شمع روشن کردم یک شمع برای چند نفر؟ وپنج شمع برای هزاران نفر ! چه تاثیری میتواند داشته بادشد؟ تنها یک دلخوشی که خوب بلا دور خواهد  شد !! .اما بادیدن و خواندن اخبار ناگهان بلا برسرم نازل میشود ، آنهم اخباری از هزاران صافی ننه سکینه رد شده وسپس از سوراخ الک اینجا رد شده وکلاه خود سفید ها روی آنها فکر کرده  که آیا درست اسنت بسمع و آگاهی ملتها برسانیم ؟ بهر روی اخبار تکه تکه شده وبا ترجمه غلط شهرها مرا بیاد سر زمینی میاندازد که نوبت او هم خواهد رسید ، مگر آنها رزنگ باشند و قبلا مثلا یگ جنگ روانی برپا کنند ، من گمان میبردم که حضرت والای جناب دونالد ترامپ چندان میانه ای با ننه سکینه ندارد اما دیدم نه باز خام شدد ننه نقشه را میکشد واز جوانی و حماقت و پولهای گزاف  بقیه استفاده کرده جنگها را به راه میاندازد و ناگهان سر وکله بنیادهای حقوق بشر !!! وبنگاه مستضعفین   ” آکسفام :و کمکهای خیریه که خود یک پا آشپز کیک های زرد میباشد ، به صدا درمیاید که آهای ملت بد ، چرا چند ناوچه جنگی به آن یرنس عرب فروختید تا قرضهایی که ننه ببار آورده بپردازید ؟ 
    ایئها هم از ترس ماستهارا کیسه میکنند ومیگویند نه ، ناوچه ها برای مسابقه بودند .
    ورنود باید از لابلای این گفته ها  چیزکی دستگیرشان  شود .
    بمن چه مربوط است شب گذشته خواب آن ملعون را دیدم  مرا دریک خانه حبس کرده بود وپشت درخانه مقدار زیادی صندلی چیده بود کیفم را برده بود ومن فریاد میکشیدم  کمک ، کمک وسپس خود را از پنجره به پایین پرتا ب کردم تنها لباس خواب تنم بود وکیف خالی  درونش لبریز از پنیه نه از عکسها نه  ازپول ونه از خود کیف خبری نبود درکوچه ها گم شده بودم در شهر میگشتم و به دنبال یک تلفن بودم تا بچه هارا خبر کنم اما خبری از هیچکس نبود از لابلای ساختمانهای بلند بدون ساکنین رد میشدم ومیگریستم .
    این خواب ، این کابوس طولانی همچنان ادامه داشت تا با چشمان اشکبارم بیدار شدم ودیدم دارم لعنت به روحش میفرستم  مرتب او را لعنت میکنم . هرچه را که داشتم برد تنها چند جاندار برایم مانده وخود با روحی شکسته وپیکری درهم فرو ریخته به تماشای ویرانی جهان نشسته ام .
    اگر جنگها ادامه یابند جوانان منهم باید به جنگ بروند این تعبیری است که من بر آن خواب شوم کردم  متاسفانه یا خوشبختانه تعداد پسرها بیشترند  تنها یک نوه دختری دارم بقیه همه جوانند ودر آرزوهایشان غوطه ور / یکی کاراته میرود دیگر قهرمان شنا میشود سومی میل ادرد فوتبالیست شود چهارمی ا زنویسندگی وشاعری بیزار است کارهای تکنیکی را بیشتر دوست دارد میل  دارد مانند پدرش یک آرشیتکت تکنو لوژی شود ومن دراین فکرم که چگونه میتوان انهارا نجات داد ؟! چگونه میتوان برای خود خواهی وزیاده  طلبی اقایانی که  در قصرهای بزرگ نشسته مشغول دود کردن افیون ودرانتظار پسر بچه های خوشگل میباشند ما بایدد قربانی بدهیم و چرا ؟ .
    یکی کارخانجات زراد خانه  را دردست دارد / دیگری مطبوعات ونت ها را ورسانه ها را که راست و بیشتر دروغ را سرهم کرده با چند عکس سکسی روانه بازار میکند ویکی همه مواد غذایی را تصاحب کرده وکاشتن و خود کفا شدن را جرم میشمارد ومواد غدایی بسته بندی شده توام با اضافه کردن مواد نگاهدارنده روانه بازار میکند  از تولید به مصرف همه چیز زیر نورهای مصنوعی بعمل میاید ویا رنگ میشود نانها میانشان خالی با زور بیکربنات باد میکنند . ودل من برای خوردن یک زرد الوی رسیده روی درخت ضعف میرود .
    بلی ما باید قربانی شویم زیادی هستیم باید جمعیت کم شود زمینها را لازم دارند برای اسب دوانی و سگ چرانی وبازی گلفف وکریکت . گندم را باید درون مغزهایمان بکاریم تا بجایش اسفناج سبز شود .این کابوسها وخواب شبانه من است ، شما چی  آیا حالتان خوب است ؟ نقدینه تان آنقدر هست تا نوکر این اقایان  شوید وبرایشان پا اندازی کنید ؟ پایان 
    پرنده ها ، در این  شبهای طولانی
    میان بیشه ها ،  آرام وخاموشند 
    ز رخسار کبود لاله ها پیداست 
    تبر با ساقه ها  دیگر هم آغوشند 
    ستاره ها در این فصل ملال آور 
    دوباره  از خیال شب فراموشنند 
    —————————–
    ثریا ایرانمنش » لب چرچین « / اسپانیا / 14/042018 میلادی /….
  • آنچه بر ما گذشت !

    بی تو امروزم ، عذاب دیگری
     ای دوچشمت آفتاب دیگری
    ناگوار ا این درد  واین درماندگی 
    مضحک این بازی که نامش  زندگی ……” نیستانی ” 
     با تشکر از جناب ” گوگل”  که هر کلمه یا عکسی از من گم  میشود فورا مرا خبردار میکند !!! گویی دراین دنیا  تنها ” گوگل ” است که مرا میشناسد وکمی ! دوست میدارد .
    قبل از هرچیز باید باطلاع برسانم که از صبح دوشنبه  (16) نمیدانم برا ی چه مدتی نه میتوانم بنویسم ونه بخوانم  باید مانند یک مجسمه روی مبل بنشینم چرا که دکتر مهربان چشمانم میل دارد آن چشمان زیبا را درخشانتر کند تا بیشتر وبهتر باین دنیایی که بهتراست نامش را کثافت خانه بگذارم ،  ببینم ! درحالیکه من ابدا میلی ندارم  که چشم حتی به آسمان بدوزم واین بدبختی بزرگی برایم من است که نه بخوانم و نه بنویسم تنها گوش بدهم  گویی مرا زیر اب خفه میکنند .
    دیگر نمیتوان  گفت که سراسرهستی زیبایی است  چرا که کم کم آنرا به آتش خواهند  کشید  زیباییها همه درخیال شکل دروغینی بخود میگیرند  وآن عقلی که نامش حقیقت جویی است گم شده است .
     روزی از دیدن یک غنچه درحال باز شدن  دلم به عشق مینشست امروز گویی تکه آهنی  در آتش درونم گذاشته وهر آن شعله  بیشتر میشود وآهن گداخته تر .
    روزی زیبایی های زیادی حصار خانه امرا گرفته بود آن حصار بلند  و سخت با دیوارهای بتونی  وسنگهای قرمز .آجرهای زیبا  ، امروز درون مقواها ی رنگ شده چسپیده بهم راه میروم  تنها افکارم را به روی زیباییها میگشایم ، کدام یک ؟ همه به زیر خاکستر آتش فشان  ریا و دروغ و نیرنگ و جنایت  وخیانت فرو رفته اند .
    روزی در برابر هر زیبایی بی تاب میشدم  ومیل داشتم آنرا  بگیرم  ویا آنرا پوشیده نگاه دارم  امروز از آنهمه زیباییها کاسته شده و بجایش خاکستر داغ جای گرفته است .
    دیگر نه عقل ونه حواسم  را به هیچ چیز نخواهم داد  امروز همه چیز  با حیله که نامش را دروغ مقدس گذاشته اند  با محاسبه های سود وزیان سنجیده میشود  دیگر دین و ایمانم همه چیز زیر پرچم کفر  قرار گرفته است .
    میل داشتم خرمنی از فضیلت برداشت کنم !!  برای کی ؟ وکجا ؟  چه نکته ها که در حافظه ام اندوخته کردم  حال همه گندیده بصورت رنج آوری مرا عذاب میدهند  دیگر  میلی به اندیشیدن هم ندارم .
    حال من مانده ام این خاکستر های  گرمی  که باید روی همه زیباییهای دروغین بریزم  وبگذارم دود خفه کننده آن  بر خیزد ودیگرانرا آزار دهد  آنقدر دراطرافم چاله میکنم  تا آن گنج نهفته نیز گم شود در ویرانه ها  وخود مانند یک بوم بر فرازش خواهم نشست  با آوای شومی  که همه را بترساند و اژدهایی که درروی گنجی خوابیده است .
    نه ! کسی نخواهد فهمید من چه میگویم ، و چرا میگویم و چرا مینویسم ،  همه درون دود و آتش دچار خفگی روح  شده چشمانشان کور و دلهایشان پاره سنگی از گل های آلوده .
    چه تند دویدم  تا به تجربه برسم ،  حال رسیدم  رسیدم به آخر خط بی آنکه نام قهرمانی را برخود بگذارم .
    از این درد امروز گریستم  خیلی هم گریستم   آنقدر گریستم تا  آن غباری را که در چشمانم  پاشیده بودند بودند  با اشکهایم شسته شوند  و ناگهان خشمی در دلم فوران کرد  آرزوهایم به تاخت بسوی دیگری رفتند  و مرا با پرهای شکسته و آلوده بخون خودم  تنها رها کردند .
    پرهایی که روزی لبریز  از شوق پرواز بودند  امروز با تجربه هایم شکستند . پایان 
    زندگی  یافتن یک سکه  در جوی خیابان است 
     زندگی » مجذور«   آیینه است 
     زندگی  گل به » توان«   ابدیت 
    زندگی » ضرب «   زمین در ضربان  دل 
    زندگی  ( هندسه )  ساده و یکسان نفسهاست …….” سهراب سپهری “
    —————————-
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «  / ساکن اسپانیا . 13/04/2018 میلادی /…
  • مگسان دور بازار

    ” دلم نیامد که این  نوشته را اینجا نیاورم ” بااجازه نویسنده . عکس را خودم گرفته ام !!! از گلهای باغچه .
    بگریز دوست من  ، به تنهایت  بگریز ،  ترا از بانگ مردان گر واز نیش خردان زخمی میبینم .
    جنگل و خر سنگ نیک میدانند ، که باتو چگونه  خاموش باید بود ، دیگر  باز چونان درختی باش که دوستش میداری  همان درخت شاخه گستری  که آرام  بر دریا خمیده است .
    پایان تنهایی  آغاز بازار است  وآن جا که بازار آغاز میشود  همچنین  آغاز  هیاهوی  بازیگران بزرگ است  و وز وز مگسان  زهر آگین   ، درجهان بهترین  چیز ها را نیز ارجی نیست تا آنکه نخست کسی آنها را به نمایش  بگذارد .
    مردم  این نمیایشگر را ” مردان بزرگ ” مینامند ! 
    مردم  از بزرگی  یعنی  آفریدگی چیزی چندان نمیدانند ،  اما کششی است ایشان را به نمایشگران  وباز گیران  چیزهای بزرگ  جهان  گرد پایه گذاران  ارزش های نو میگردد.
    نمایشگرانرا جانی است  اا نه چندان با وجدان ایمان همواره  به چیزیست  که بیش از همه دیگران را ودار به آیمان آوردن میکند  ایمان به خویشتن .
    فردا اورا ایمانی تازه است  وپس فردا  ایمانی تازه تر  او همچون مردم وحشی حسی تند دارد  و حال و هوای  گردنده.
    پر است بازار از دلقکان  با وقار  و ملت  از مردم  بزرگ خویش بر خود میبالد  اینان برای تو خداوندگارند .
    اما  دمی که بر ایشان  زور میاید  و آنا ن برتو  زوز میاورند  واز تو نیز  ” آری ” می طلبند  یا ” نه”  وای برتو  که میخواهی  کرسی ات را  میان ” باد و” مباد ” بگذاری .
    ای عاشق حقیقت  بر این مطلق خواهان زور آور   رشک مبر شاهباز حقیقت  هر گز بر ساعد هیچ  مطلق خواه ننشسته است .
    کارهای بزرگ را  همه دو را ز بازار  ونام آوری کرده اند  پایه گذاران  ارزش های تو همیشه  دور از بازر ونام آوری زیسته اند .
    بگریز دوست من ،  به تنهاییت بگریز تو را از مگسان  زهر اگین  زخمی میبینم  ، بگریز  بدان جا  که باد تند وخنک وزان است .
    تورا از مگسان  زهر آگین  بستوه میینم  زخم های  خون آلوده را  برضد تو وپیکرت  اما غرورت  از خشم گرفتن  نیز پروا دارد 
    آنان  با بیگناهی  تمام  از تو خون می طلبند  روان های بی خونشان  تشنه خون است  زخمایت هنوز بهبود نیافته باز همان کرم زهر آگین  بدست تو  نیش میزند 
    مغرور تراز آنی  که به کشتن  این ریزه واران  دست بزنی 
    آنها که ترا ستایش میکنند نشنه خون وپوست تواند  وپر پیله میکنند  آنها میخواهند دبه پوست تو نزدیکتر شوند .
    تورا  می ستایند  همچون خدایی  اما  ترا شیطان مینامند در خلوت خویش 
    بسا مهربانانه  به نزد تو می آیند  اما این همان زیرکی ترسویان است / آری ترسو یان زیرکند .
    به تنهاییت بگریز به خردان وبچارگان بس کمک کرده وبس 
     نزدیک زیسته ای  از کین پنهان ایشان  بگریز  آنان در برابر تو  سرا پا کینه اند وبس .
    بیش از این برای راندنشان دست مبر  آنان بسیارند  و سرنوشت تو مگس راندن نیست .
    چون با ایشان مهربان باشی  نیز خودرا  خوار شده میبیند  وخوش رفتاریت را  با بد نهادی  پاسخ خواهند داد .
    غرور خاموشت برای آیشان ناخوش آیند است  وهرگاه فروتن باشی  که سبک جلوه کنی  شاد خواهند شد .
    در برابرت  خودرا کوچک  میبینند وپستی شان  درکین نهانشان  به تو کور سو میزند  ومیتابد  .
    آری  دوست من  تو همسایگان خویش را  مایه  عذاب وجدانی ،  زیرا شایسته تو نیستند  از این رو از تو بیزارند د .
    بگریز دوست من .  به تنهایت بگریز بدان جا  که بادی تند  وزان است  ، سرنوشت تو مگس تا راندن نیست .
    میم . افشین یدالهی 
    توضیح ” نوشته طولانی  بود من تنها  خطوطی را انتخاب کرده واینجا آورده ام / با سپاس و پوزش  بی اجازه .
    ثریا /اسپانیا / 12 آپریل 2018 میلادی /» لب پرچین « ……
    و…..چنین
    گفت رزتشت !
  • خسرو شیرین دهنان

    ” این عکس را همین الان گرفتم” !
    پیری رسید و ، موسم  طبع جوان گذشت 
    ضعف تن  از تحمل  رطل گران گذشت 
    وضع زمانه قابل دیدن دوباره نیست 
    رو پس نکرد ، هرکه  ازا ین خاکدان گذشت …..” کلیم کاشانی ” 
    حقیقتا  اگر  همراه با استعداد های  دیگر ، این شکل نو کیسه گی شماها  کمترین نشانه ای از قدرت درونی تان داشت ، وطن خود را نجات میدادید .
    اما مطمئن  هستم که سر انجام  توسط  قدرتهای پوشالی که خود را بزرگ جلوه میدهند  و ویرانی های زیاد ببار آورده از نو میل دارند بسازند ، این سر زمین دچار ویرانی خواهد شد وآیا این سرنوشت یک ملت است ؟  که خود نتواند خاک خود را نجات دهد ونامه پراکنی میکند به یک ” تاجر” نوکیسه تر که بیا و ما را نجات بده !!! وآن عمله های تحصیل کرده از آن طبقه ناآگاه  بیهوده میکوشند باد در آستین خود و دیگران بیاندازند ، هدف بردن بقیه منابع است .
    این نام کهن  که شما به آن مینازید  حد اقل یک خوبی دارد  وآن تحمل ونجابت اوست  برای کسانیکه وجود او را درک میکنند نه برای آنهاییکه آنرا به گرو میگذارند یا میفروشند .
    ما به پایان نقطه کهن خویش رسیده ایم وآغاز تحولات ازه ای است که ما نمی شناسیم اما هراس داریم  باید همه چیز های خوب وخاطرات شیرین را  وآنچه که زیبا ودوست داشتنی بود  از دست بدهیم  وسپس بمیریم .
    بقول معروف تنها ” اسپارتا کوس بود ” که دنیای کهن را ویران کرد  وتن به بردگی نداد ، اما ما همه برده آن گوسفندانی هستیم که از دیدن دو پستان گاو تحریک میشوند وما پای صحبت آنها مینشینم وآن کلمات نا مفهوم و کثیف را مانند گوشواره به گوش خویش میاویزیم .
    شب گذشت یک آخوند در بالای منبر میگفت که :
    همه آدمها از بدو تولد  حتی آدم وحوا !!! با نام {علی { به دنیا آمده اند ؟  سپس بینی را لام ودوچشم را ولبانرا عین ویاء خواند ایا خنده دار تر ، نه دردناکتر ازاین هست که ملتی تا این حد به حماقت  روح و ذلت برسد ؟ وتا این حد سقوط کند ؟. 
    عزیزان من ،  شما بیش از اندازه  در ویرانی و سقوط  وطن خویش مرثیه سرایی میکنید  ودست آخر وطن به زانو درمیاید  وخود ویران میشود این شرافتمندانه تر است از اینکه به دست دشمن نا دان بیفتد  تا با شیون و زاری و گریه  سوط کند  سرزمین اجدادی برای شما هنوز  همان معنای کیفهای لبریز از اسکناس  و کشتی  وااتومبیلهای لوکس و لباسهای مارکدار میباشد و خانه هایی که با پرده های کلفت مخملی ومبلهای طلایی دکور کرده اید  که حال آدمرا بهم میزند .
    میل دارید  مانند یک پرنس قلابی  درجلال وشکوه زندگی کنید  وگذشته هارا بخاک بسپارید مگر زمانی که پای منافع دربین باشد آنگاه بیاد ستونهای ویرانشده ویمقبره بزرگ پدر ایران نوین میافتید .
    خیال کنید لشکر کشی شد خیال کنید بمبهای روسی یا امریکایی ویا دیگران بر سر شما  ریخت واین موجودات حقیر وبدبخت را به درون  سوراخ های خود فراری داد چگونه میخواهید دوباره آنرا بسازید ؟ با کدام آب و کدام نیرو ؟  سر چشمه از بالا خشک شده راهش کج شده بسوی سوسمارستان ! بسوی صحرای بی اب علفی که علی شما از آنجا برخاسته .دشتهای بیشمار شما بدون آب تشنه چشم بر آسمان دوخته درانتظار نمی باران هستند مگر نمیشد با آبستن کردن ابرها شما نیز دشتهای خشک را لبریز از آب میکردید؟ نه ! شما دستور داشتید که ایران بزرگ را ویران کنید واز آن چند دهکده کوچک حقیر مانند بنگلادش بسازید وچه بسا در میان خاکها بنشیند ولباسهای مارکدرا بدوزید وبه شهرهای بزرگ بفرستید واگر بمب شیمیایی شمارا نکشت ویا اثری از زخمها بر پیکرتان  باقی نگذاشت . 
    از اینکه از فعل مخاطب   استفاده میکنم   و چرا شما را را مورد خطاب قرار میدهم  دلیل آن این است که دیگر یارای قدرت ندارم و زاتوانم زیر پیکرم خم شده جوان نیستم ، چابک نیستم واز همه بدتر ریه هایم دچار تنگی شده اند وسر انجام دیگر از شما  نیستم دراین دهکده ذوب شده ام وشهر وندی بی آزار که هفته ها از خانه بیرون نمیرود حتی برای خرید چرا که دیگر حوصله ای نمانده وهمان صب رو طاقتی که داشتم به پایان رسیده است .
    منظور من از سر زمین اجدادی  همان چیزی است  که یک زمانی  بهترین ها در کنارم بودند  وآنها بعنوان والاترین  ارزش هارا درمیان سایرین داشتند حتی خدمتکار خانه ام نیز انسانی بود که با اندک سرفه من چشمانش لبریز از اشک میشد  ما همه بهم عشق میورزیدیم  وآنچه که ملتی را بوجد میاورد درمیان ما به وفور یافت میشد ، موسیقی ، رقص آواز ، شادی چرخ وفلک وسینما وفیلم های آموزنده وگویندگانی که هم صاحب جمال بودند هم کمال  وکسی نبود تا پستان های  یک حیوانرا سانسورکند  چرا که فلان بسیجی بیمار با دیدن  حتی خواهرش تحریک میشود !!! امروز من نمیتوام بفهمم که  چگونه ملتی با سقوط خود  وآنچه را که از دست داده در نهان به شادی میپردازد  وباز به دنبال خرید اتومبیل شیک و  کشتی و هواپیمای شخصی است ؟  اگر این طور است که شما فکر میکنید ، پس در پای مجسمه رهبر خود بمیرید  ویا به پایش بیفتید والتماس کنید  تا عمر نوح را بیابد وشما همچنان خوشحال باشید که فاحشه ای از قبیله دیگری را درآغوش دارید .ث
    در راه  عشق  گریه متاع  اثر نداشت 
    صد بار   از کنار من  این کاروان گذشت 
    از دستبرد  حسن تو بر لشکر بهار 
     یک نیره خون گل ،  ز سر ارغوان گذشت 
    حب الوطن  نگر که ز گل  چشم بسته ایم 
    نتوان ولی  زمشت خس آشیان گذشت 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . ساکن اسپانیا / 12/04/ 2018 میلادی /..
  • طراح بزرگ

    مصاحبه وطرز زندگی طراح بزرگ لباس مردانه ایرانی الصل را میخواندم وچه شعف وخوشحالی بمن دست داد که بهر روی چهره منفور ما ایرانیان  به همت چنین آدمهایی از هیبت تروریستی بیرون آمده وبا کمک بیلبورد های  انتخابی  ایشان واقدامات مفیدشان مارا سر افرز وبزرگ  درجهان جلوه داده اند  تا زمانیکه دیدیم ایشان سخت به جناب   ریاست  جمهور اسبق  آقای ابو عمامه چسپیده وبا چه افتخاری  از لباسی  که برای ایشان ومخصوص ایشان تهیه کرده اند صحبت میفرمایند   تا آن تاریخ  دلم مهربان بود اما پس از آن که ایشان را باچهره تر وتمیز شده  درکنار آن جناب دیدم   آسمان دلم تاریک شد 
    نگاهی به گلهای مصنوعی گلدان آشپزخانه ام انداختم  عکسی از آنها گرفتم تا درکنار گلهای زیبای  آن جناب بمن دهن کجی کنند وبگویند که 
    خلایق هرچه لایق
    تو هم اگر از این اسب چلاق ولندوک خود پایین میامدی ودنبال کارت را میگرفتی وبه هر کسی ویا ناکسی تعظیم وسپس افتخار میکردی  شاید امروز تو هم طراح کفن مثلا فلان آرتیست میشدی ومصاحبه پشت مصا حبه وکفن هارا وجنس آنهارا به نمایش میگذاشتی مثلا برای آن آرتیست معروف ایتالیایی که الان فسیل شده کفن ابریشمی میدوختی با نقشی از جنوب ایتالیا 
    حال حسود شدی ؟
    خوب !کمی برای همه کار دیر است ومن تنها مونسم زمین شور آپارتمانهای اطراف این برکه خشک شده است وبس .
    لایک هایم بیشتر از یک تا دوتا نیستند کارم هم چندان درآمدی ندار د نون والقلم ونوشتن که کار نیست اخروالبلتشدید  یعنی
    یعنی خر تشدید دار.
    بلی جناب  من از گلهای پلاستیکی محصول چین انرژی مثبت میگیرم  نه از رزهای پرورشی باغ بزرگ . 
    پایان 
    ثریا (لب پرچین) ساکن اسپانیا !
    چهار شنبه یازدهم آپریل ۲۰۱۸میلادی 
  • ایرانستان

    چند گردیم درین دیر کهن  ، پیر شدیم 
     آنقدر بیهده گشتیم  که دلگیر شدیم 
    هرکجا دیده امید گشودیم بصدق 
    بیشتر از همه  آنجا  هدف تیر شدیم 
    تا کی  از همدمی  خلق توان دید جفا 
    بگسلیم  از همه پیوند  زنجیر شدیم …..” فغانی شیرازی “
    ——————————-
     مقدمه ”  داستان اقدس را نیمه کار میگذارم چرا که شب قبل خبرهای دیگری شنیدم که از داستان اقدس مهمتر است وقربانیان بیشتری در راهند >
    روزهای پریشانی و بینوایی و دربدری ما  فرا رسیده است و دیگر امیدی به بازگشت نیست ، چهل سال تمام نشستیم قصه حسین کرد را برای خود ودیگران تکرار کردیم تا اینکه سر انجام  خاکی که در آن رشد کرده بودیم به دست خود فروشان و آنهاییکه داعیه وطن پرستی داشتند اما سوروساداتشان ا زکشورهای غرب وسوسمارستان میرسید وبا کمک دولت فخیمه و امریکای بزرگ و اسراییل نازنین و روسیه  با فرهنگ . خانه ما ویران شد . بلی ویران شد . 
    روز گذشته با شتاب یک رومیزی کهنه  قلمکار اصفهان را روی یکی از میزها انداختم  و آن رومیزی پته دست دوز »شهر کرمان« را روی میز دیگر  تا ثابت کنم که هنوز وجو دارم و خودم نه ناهار خوردم ونه شام وبه رختخواب رفتم تا درآغوش متکای همیشگی ام  بگریم .
    تکسی برایم رسید ، آنکه درلندن مانند من بیخواب شده بود بود نوشته بود که شب پیش دچار کابوسی شدم که میگرنم عود کرد و هنوز سردرد شیدی دارم ، او به دنبال خانه بود خانه ای که دیگر نیست واگر هم باشد جای او نیست .
    لعنت ابدی بر شما وطن فروشان باد .
    گذرگاه عشق  ویران شد وبقول آن رند خراباتی ” چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت / تقدیر ما به دست می دوساله بود /
    خوب  !! کردهای باشرف که نام توران وایران سهراب وافراسیاب وفرهاد وشیرین را را برخود نهاده اید روزتان مبارک / شما تبریزیان وترکهای  بسته زبان سر زمین جدیتان مبارک / شما ویرانگران سر زمین بزرگ ایران  که آنرا ایرانستان نمودید لعنت برشما .
    و سهم ما ؟  ایفای نقش و وظیفه یک شکست خورده  میباشد  که باید تحمل آوارگی و حقارت را بکند تا مرگ او فرا برسد روانش شاد محمد رضا شاه که به هنگام ترک وطن با چشمان اشک بار گفت : کاری نکیند که ایران ، ایرانستان شود و شد آنچه که باید میشد ، ارتش درهم فرو ریخت وآن لاشه های پس مانده که توانستند جانشان را  نجات داده ودرکشورهای همیشه روشن سکونت کنند ، یا تاجر شدند ، یا شاعر ویا بنیاد فرهنگی وادبی وصوفگری را برپا نهادند و دست دردست امت همیشه درصحنه کمک کردند که سر انجام مادر ما ، سر زمین ما تکه تکه  شود .
    هنوز هم دست بردار نیستند و بجای فرا خواندن ملت و گرد هم آیی باز  هرکدام در پشت یک میکروفون ویک دوربین بهم فحاشی میکنند معلوم است که این لحاف از هم گریخته و چهل تکه را نمیتوان دوباره سر هم کرد و گفت این همان پوشش دلپذیر وگرما زای من است .
    بسیاری از ما از پذیرفتن کامل سر نوشتمان  توسط همین آقایان  و مبارزین دروغین دور نگاه داشته شدیم  و بنوعی  خو گرفتیم که تنها چلو کباب  به  همراه دوغ میچسپید وپشت بند آن دراستکانهای کمر باریک چای تلخ ودود ودمی .
    ارامنه فراری یکدیگررا یافتند دست دردست  به پاخواستند  وامروز در جهان نامی پیدا کرده اند / یهودیان فراری یکدیگر ا یافتند باتفاق  دست دردست یکدیگر امروز  صاحب ثروتهای بیحساب ویا  در اجتماعات خود به کمک هم برخاسته اند . 
    زرتشیان فراری خودیرا یافتند / بهاییان فراری خودرا پیدا کردند 
    تو کجا هستی ایرانی اصیل ؟!
    نه ، ما مسافران گم شده  راهی را آغاز کردیم  که سخت بود وگذرگاهش لبریز از سنگلاخها  وهیچ صمیمیت و عشقی بین ما بوجود نیامد غیراز ترس از یکدیگر  دیگر ما نخواهیم توانست به اصل خود برگردیم  حتی اگر موقعیتی پیش آید  که قدرت سابق  وتسلط بر خودرا  باز یابیم  باز هرگز  بفکر یگانه شدن نخواهیم  بود سر انجام این کار یکنو ع نا امید ی و مصیبتی  ژرف ونا آکاهی نومیدانه  وانکار همه چیز ما را خواهد کشت  .
    شانه خالی کردن از زیر بار سرنوشت  واینکه بگوییم دیگر نمیتوان انقلابی گرد وآن انقلاب دردست قدرتمندان خارجی بود ، تنها خودمان را فریب میدهیم اصفهان نصف جهان بود امروز مبدل به یک زباله دانی شده اهواز / خرمشهر / ابادان  بهشت برین بود امروز دردست عربها  دارد تبدیل به یک بیابان بی آب ولف میشود ، ابهای زیر زمینی را به همراه  منبع درآمد مارا  فروختند خاک مارا فروختند  مردان فرهیخته وبزرگمانرا در زندانهای مخوف به زنجیر کشیدند ویا دسته جمعی کشتند  وما تماشاچی این نمایش غم انگیز همچنان نشستیم .حال آن دیو سپید پای دربند  آن کوه بلند الوند و دماوند نیز از زیر بنیادش خالی میشود تا فرو ریزد .
    یکی در ژاپن نشسته وقصه میخواند دیگری درچین سومی در سوئد چهارمی در هلند پنجمی در کنار ارباب بزرگش به نوکری و دسبوسی  مشغول است ودیگری در پشت میز بزرگش نشسته واز پنجره دارد به خانه پدریش که دیگر نیست تف میاندازد چرا که اجدادش عرب بودند وخود خوب میدانست که خوی عرب یعنی تجاوز / دزدی / وخود فروشی  پنجره او هنوز روبسوی خانه ایکه دیگر وچود ندارد باز است اما بوی گند ورکثافت مدفوع اقوام دیگر از ان پنجره به درون می آید .
    الان ساعت چهار صبح است ومن تمام شب بیدار بودم گرسنه بودم / تشنه ام بو.د / اما تنها اشکهایم جواب این دورا میدادند و در این فکر بودم  آیا زادگاه من با بلوچها یکی خواهد شد؟ 
    یا مانند گذشته باید درپشت دیواری پناه بگیریم ؟ ۀتشکده هایمان ویران شدند وخودمان آواره ./
    حال بیایید در برایبر این نمایش نامه لبریز از تراژدی  این نمایش وسوسه انگیز که همه را دچار هیستریک کرده  بایستیم  بیایید قربانیان را که غیر عادلانه  ملامت شده اند دریابیم  بیایید  بجای انکار حق واقعی  به قضاوت درست بنشینیم  پافشاری  کنیم دشمنانرا بیرون بریزم وخانه را پس بگیریم  شیطان درحال حاضر به همراه خفاشان حاکم بر خاک ماست وخود را ارباب جان ومال ما میداند و ماهنوز نشسته ایم یکدیگرا تخطعه میکنیم ودراین افکار شوم بسر میبریم که ” سرنوشت دست خداست ؟ 
    کدام خد؟ خود تو خدای خودت هستی  .
    نه ، تـا زمانی که ما معنای دوست داشتن واقعی را درک نکرد باشیم باید شکست حقارت آمیز خود را تحمل کنیم  شاید بعد ها روسیه ، ویا انگلستان در راهمان بما بپیوندند  برای شروع نیاز به یک اراده قوی داریم .
     سفیر ما خود فروش / وزیرمان خود فروش / ارتشی مان دزد وخود فروش / شاعرانمان خود فروش / هنرمندانمان که ……. معلوم است و دزدان درحال چپاول باقی مانده از آنچه که قوت روزانه مردم است 
    راحت باشید ، رفقا ، شما جایتان گرم  و نرم و امن زیر سایه اربابانی که لقمه نانی درراه رضای حق بشما میدهند وشما خودرا چنین ارضا میکنید که بهای نفت شماست !!! پول صلیب سرخ / ویا پولهای دزدیده شده درون بانکها تا روزی که زنده هستید بهره کاملی بشما خواهند پرداخت. مبادا خودتانرا تکان دهید واز جای برخیزید ممکن است بواسیرتان عود کند .پایان غم نامه من /ث
    اثرش آتش دل بود   وثمرش  قطره اشک 
    آنکه عمری  ز پی لعبت کشمیر  شدیم 
    ———————————–
    ثریا ایرانمنش » لب پر چین « / اسپانیا / 11/04/ 2018 میلادی /////// ساعت 05 : 09 دقیقه صبح روز چهارشنبه .
  • اقدس……./2

    به هزار زبان ، ولوله بود 
    بیداری 
    از افق  به افق میگشت 
    و همچنان  آواز دوردست گردونه آفتاب 
    نزدیک میشد ………” شاملو” 
    حالم بد بود  به راستی این زندگی کثیف و حقیر میبایست عمیقا  همه را آگاه سازد  ،  لبریز از نفرت  ، دردی برتر ازخشم مرا فرا گرفته بود .
    دست دخترک را گرفتم وکیفم را برداشتم وبسوی دفتر ” خانم” رفتم   با دیدن من وآن دخترک بدبخت از جایش پرید  و پرسید چرا اورا باینجا آ.ورده اید ؟ دختر برگرد برو کار تازه داری ، نگاهی به اطراف اطاق انداختم  در آن سوی اطاق ردیف زنان و دختران جوان با چهرهای درهم افسرده با لباس زیر با رنگهای تند وزننده روی صدنلی نشسته ودرانتظار ” استخدام ! ” بودند .
    گفتم خانم ! این دختر بیمار است باید او را به بیمارستان ببرم و مداوا کنم اینجا وسیله اش را ندارم  ، پاسبان دست روی باتوم  جلو آمد و آن دو غول بیابانی نیز د ردو طرفم قرار گرفتند ، خانم خنده بلندی کرد خنده ای چندش آور با آن لبان قرمز گویی همین الان از لاشه یک حیوان بلند شده و هنوز دهانش خونی است ، در جوابم گفت :
    اهه ، اهه ، آقا خوشگله  ، اگه میخوای اینو از اینجا ببری اول باید بدهی هاشو بدهی   سپس دست برد درون کشوی میز مقداری چک .وسفته انداخت روی میز ویک دندان طلا مقداری زیورا آلات بی ارزش .
    گفت این باید کارکونه ، تا باقی بدهی هایخوشو و  مادرشو بده ، پدرش فراریه مادرش ریق رحمتو سر کشیده بدهیهیش ….. ای یک صد ویا دویست تایی میشه ، میفهمی دویست هزارتومن × بسلف ، و ببرش بعدا اول باید اجازه بگیرم اینو رییس کلانتر محل برای خودش نشونده کمتر با مردای دیگه میره .
    درجواب گفتم ، اوراا بر میگردانم او در حال حاضر  بیمار است میفهمید بیمار یعنی چی ؟ 
    گفت ، ببین آقا خوشگله  این اینجاست این بدهیهاش  اگه میخوایش بسلف ، من برای جناب سرهنگ  یکی دیگه ای را انتخاب میکنم . 
    گفتم خانم عزیز ، من یک پزشک بقول شما زبزتی هستم در محله سیروس یک مطب دارم اگه من وضعم خوب بود یا هم کیش شما بودم مجبور نبودم هرماه اینجا بیام واین دردها رو ببینم  ، زنک نگاهی بمن انداخت  سپس جلو آمد دست دخترک را گرفت و از اطافق بیرون فرستاد وبا پاسبان گفت  درو برا آقا وا کن ….اوف اینجارو نجس کردی .
    با درد و روحی آزرده بخانه برگشتم  آرامشم را از دست داده بودم  نمیتوانستم به رختخواب بروم  ونمیتوانستم چیزی بخوانم  لبریز از اضطراب بودم  نا آرامی مرا بطور وحشتناکی میازرد  ناگهان بیاد آقای ” وزیر ” افتادم  دریکی از سخن رانیهایش چند روز پیش کارتش ا بمن داده بود  حال باو زنگ میزنم  شاید بتوانم آن دختر بدبخت را ازآن منجلاب بیرون بکشم .
    آه ، آقای وزیر شما  درسخنرانی  خود یکشب تمام  مرا بیدار نگاه داشتید  من احساس میکردم انسان  شریفی میباشید ، شما از بعضی نا آرامیها وبعضی دردهای اجتماع سخن گفتید اما خودتان شک دارم آنهارا لمس کرده ویا ازنزدیک دیده باشید ، من امروز از جهنم باز گشتم ، جهنمی در انتهای یکی از خیابانهای این شهر ،  شما در قبال این مردم مسئلولید  بنا براین شاید بتوانید بمن کمک کنید .
    گوشی را برداشتم وشماره خانه جناب وزیر را گرفتم .
    ایشان فرمودند در قبال آن محله بدنام وآن مردم مسئولیتی ندارند بهتر است به کلانتری همان محل رجوع کنم و گوشی را گذاشتند .
    بلی ، جناب وزیر ، شما مسئول نیسیتید ،  بیش از صدها انسان بیگناه  قربانی شده دست بسیاری از جوانان  وبی حرمت وبی آینده درون آن جهنم زیر دست همان ریاست شهربانی مشغول سوختن میباشند .  حد اقل آنچه را که در حضور مردم بر زبان راندید یکی را عمل نمایید تا من بدانم که شما صحیح میفرمایید . من یک یهودی هستم ودر سه راه سیروس که محله یهودی نشینان است یک مطب کوچک دارم وصبح ها دریک بیمارستان دولتی کار میکنم بیشتر بیماران من یهودی هستند کمتر مسلمانی به مطب من میاید در بیمارستان کسی نمیداند یهودی هستم تنها چند پرستار ارمنی از دوستان منند . آیا شما جناب وزیر عمیقا  به ایده آلهای خود  اعتقاد دارید ؟  یا آنچه را که فرمودید از روی یک نسخه کاغذ مانند طوطی گفتید و رفتید  شما نیازهای جامعه را نمیدانید  حال من دریک بحران انسنی گیر افتاده ام  تنها بفکر نجات آن دختر هفده ساله میباشم که اولین ضربه را از پدرش خورد . یک روز سر انجام شما  وهم  دوره های  شما و همکارا نتان   با بحرانهای شدیدی  روبرو خواهید شد که دیگر دیر است برای شما کاری نداشت با یک تلفن کار مرا راه بیاندازید.
    در این لحظه نمیدانستم به کجا رو کنم  لحظه ای که برای من بینهایت  مهم بود میل داشتم سر گذشت آن دختر را تا به آخر بشنوم  او تنها یکی از این قربانیان بود قربانیان زیادی در جامعه ما هست  ” زن” تنها از نظر مردان شما یک وسیله برای دفع شهوت میباشد نه بیشتر ویا برای تولید مثل . و……
    شما زیر سایه کتاب مقدس که آنرا  در بالاترین طبقه اطاقتان گذاشته  اید  سوگند خورده وبه آنچه که باید انجام دهید وفادار باشید  ، اما ….امروز در جواب من میگویید این  کار از عهده شما بر نمی آید ؟ نجات جان یک انسان ؟ 
    شما چه چیز هایی را میبیند ؟  تنها قیمت برنج ویا مواد خوراکی والبسه  واندازه گیری ها  واز خود  بیگانگی ها  وام ها ، ارتش  ساختن ها ،  سخن رانیهای آتشین وپر توش وتوان و وعده های دروغین ، همه چیز ها را میبیند و میتوانید انجام دهید غیر از  ، زمین را که  لبریز از فساد و کثافت است  لبر یز از خون و مرده ها بی حرمت است  شما برای دور کردن یک پشه مزاحم از خودتان دنیارا بهم میریزید اما ….
    اینها را باخودم میگفتم  حال میبایست بفکر راه چاره ای باشم  فردا  ، فردا در بیمارستان شاید توانستم از کسی کمک بگیرم . حال بهتر است که به رختخواب بروم .
    صفحه ای روی گرام گذاشتم ، بتهوون بود مردی بزرگ انسانی بینظیر ایکاش الان اینجا بود بمن کمک میکرد ، وآرام ارام بخواب رفتم . …. بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش . » لب پرچین « . اسپانیا . 10 /04 / 2018 میلادی /…
  • اقدس درون قلعه

    ….. هم بر قرار  منقل ، زیر آفتاب 
    خاموش نیست کوره 
    چو دیسان 
    خاموش  خود منم 
    مطلب از این قرار است ……..”شاملو”
    کتاب  دکتر  ” نون .قدسی” را باز کردم  تا داستانی را بیابم  وآن  داستان از این قرار بود .
    دکتر نوشته بود : 
    هر چهارشنبه  اول ماه  ماموریت داشتم که سری به قلعه بزنم ، زنانرا معاینه کنم  ، برگ بهداشتی جدید برای آنها صادر کرده وبا دلی دردمند به مطب خود باز گردم ، در چنین روزهایی نه میتوانستم غذا بخورم ونه بیماری را ببینم  تمام روز در حال نوشتن بودم . 
     به تازگی دستور داده بودند که دور قلعه دیواری بکشند ویک درب بزرگ ودرونش یک درب کوچک ویک دریچه نیر در بالای در دیده میشد ومن هرماه  کارت ویزیتم را از درون  دریچه به آن مرد غول پیکر  نشان مدیادم واو درب کوچک را برایم میگشود ومن با سرخم شده وارد حیاط وسپس اطاق بزرگ ونیمه تاریک خانم رییس میشدم ، خانم  هیکلی پروار ، صورتی گوشتالو  و پستانهای بزرگ با پیراهنی گلدار چین چینی پشت یک میز بزرگ نشسته بود و دو عدد تلفن نیز جلوی دستش دیده میشد  .
    ادب چندانی نداشت وحرف زدنش بیشتر به همان لاتهای کوره پز خانه میماند با گونه های برجسته و سرخاب مالید ه در کنارش نیز چند مرد گردن کلفت ویک پاسبان شیره ای نیز ایستاده بودند .
    وارد حیاط قلعه که میشدی  قبل از هر چیز 
     یک حوض بزرگ  بدون آب با بوی لجن بوی ادرار مشام را میآزرد و در اطراف حوض حیاط بزرگی با اطاقهایی دربسته دیده میشد بعضی ها با پرده های توری وبعضی ها با پپرده  های مهره ای تزیین شده بودن  من به اطاق خودم میرفتم وزنان یک یک میامدند  آنهارا میدیم گاهی گریه کنان طلب استمداد میکردند ویا طلب پول چرا که همه آنها  ” بخانم ” بدهکار بودند وسفته داده بودند که راه فرار نداشته باشند . بعضی ها نامه هایی بمن میدادند که به سازمان شاهنشاهی برسانم ویا به عرض شاه برسانم ، آنها خیال میکردند که من هرروز شاه را میبینم !  منهم نامه را که با خطوط کج و معوج وگاهی ناخوانا بود میگرفتم و درون کیفم  میگذاشتم .
    روزی در باز شد ویک زن لاغر اندام  و کوچک ونحیف وارد شد سن او خیلی کم بود  شاید به زور میشد باو گفت هفده ساله است ، اطراف  دهانش زخمهایی دیده میشد وپیکرش لبریز از کبودی  کتک ویا گاز گرفتگی ها .
    روی صندلی چوبی کهنه کنار دستم نشست بی آنکه حرف بزند عنان گریه را سر داد من صبر کردم تا آرام بگیرد سپس باو گفتم باید اول دهان وزخمهایت را ببینم ودارو بدهم بعد برایم بگو من گوش میدهم .چشمانش براق  درشت با مژگان بلند لبهای  قلوه ای پوستی به رنگ شیر  که از فرط بی غذایی وکمبود ویتامین به بدنش چسپیده بود .
    زخمهای روی لبش نتیجه گاز گرفتگیها  آن مردان وحشی بود و پیکرش نیز نشانی از همان خوی درندگی  مردان را داشت  ، به دربان گفتم کسی وارد نشود من باید باین دختر برسم ودرب شکسته مطب ر! را قفل کردم و صندلی را چرخاندم  رو برویش نشستم  ، 
    بگو ، دخترم ، بگو ، 
    اما اشک مجال باو نمیداد  قرصی ارامش بخش باو دادم کمی آب نوشید و سپس گفت :
    من ، همین جا به دنیا آمدم  پدرم ومادرم باهم درآن گوشه ( با انگشتش  درب اطاقی را در انتهای حیاط نشان داد )  زندگی میکردیم  یک تختخواب بود که مادرم روی آن میخوابید ویک  رختختواب بود  که روی زمین  پهن میکردیم وپدرم درون آن میخوابید و روزها آنرا جمع میکردم و من در پشت هما ن رختخواب پنهان میشدم مردان یکی یکی میا مدند وبا مادرم میخوابیدند ومیرفتند  گاهی مادرم التماس  کنان میگفت : 
    اگر ممکن است ده تومن بمن بدهید من بچه دارم خانم بیشتر از پانزده تومن بمن نمیدهد همسرم نیز تریاکی است باید خرج او را بدهم  ، عده ی بی تفاوت میرفتند وعده ای پولی کف دست او میگذاشتند  ، پدرم  مامور تمیز کردن حیات و اطاقها و خالی کردن سبدها بود ، وگاهی وارد میشد و محکم یک سیلی بگوش مادرم میزد و دست درون  سینه اش میکرد و پولهایش را بر میداشت و میرفت .
    من از آن تختخواب بیزار بودم بنا براین کنار پدرم میخوابیدم هنوز کوچک بودم چهار سال بیشتر نداشتم  یک شب پدرم مست به اطاق آمد من رختخوابش را پهن کردم ومطابق معمول  هرشب  رفتم تا کنار ش بخوابم ، پدرم  مرا نوازش میکرد و من از این نواز ش او خوشحال بودم کم کم دستهایش بجای دیگری رفت وسپس ناگهان ……. اشک دیگر باو مجال نمیداد……
    مادرم از جا بلند شد وفریاد کشید  پدرسگ بی پدر مادر  حروم زاده  وآ ب دهانش را بسوی  پدرم که داشت ازاطاق خارج میشد  پرتاب کرد  و اشک میریخت ..
     من درخون میغلطیدم پدرم  یک سیلی محکم بمادرم ویک لگد محکمتر به پهلو شکم او زد زد ه و از اطاق بیرون رفت  .من میلرزیدم وبمادرم میگفتم گریه نکن  گریه نکن  اما او فریاد میکشید ……. 
    همه اطرافیان از اطاقهایشان بیرون ریختند  مادرم گفت چیزی نیست  باز کتک خوردم وصورت ورم کرده اش را نشان میداد سپس  با کمی پنبه مرا پاک کرد درد و سوزش  مرا بی تاب کرده بود مادرم تمام دندانهایش طلا بودند پولهایش را خرج دندانهای طلاییش کرده بود  مرا بوسید وگفت چیزی  به کسی نگو اما من گوشه اطاق کز کردم وتاصبح میلرزیدم .وگریه میکردم /
    فردا صبح جنازه مادرم را روی تختخواب پیدا کردند با تریاک  خودکشی کرده بود ……. ادامه دارد 
    ( ماخد از کتاب  دکتر نون / قدسی / پزشک زنان وزایمان .صاحب نوشته  روانکاوی خدایان ) ! 
    ——————————————————————————————-
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 09/04/ 2-18 میلادی /…
  • بی تو اما !……

    رفت در ظلمت  غم ، آن شب و شبهای دگر هم 
    نگرفتی  دگر ازعاشق آزرده خبر هم 
    نکنی دیگراز آن کوچه  گذر هم 
    بی تو اما 
     به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ………” شادروان فریدون مشیری “
    ———————
     ایرانی جماعت در هیچ کجا یک سان ویک رنک  و پایدار نمیماند ،  تعجب نکنید اگر گاهی قصه هایی مینویسم که درخور من نیست اما جماعت در حال رشد ایران زمین به مدد و کوشش عمامه داران تنها به پایین تر از ناف میاندیشند مغزهارا به اجاره داده اند .
    در انجمنی فعلیت داشتم که به احساس من نزدیک بود  آدمهای خوبی در  آن جا با اشعار دلپذیر و نوشته هایشان  این انجمن را سرپا نگاه داشته بودن منهم بعنوان سرپرست در آنجا خوش خدمتی ! میکردم . 
    ناگهان مدیره آنجا  کناره گیری کرد و دلیلش هم نداشتن وقت کافی بود ( خانم دکتر  پیشوا ) و بنیان گذار  آن انجمن هم آهسته جیم شد روز گذشته دیدم سیل لاتهای خیابانی با الفاظ و کلمات نا مطبوع خود  وارد شدند آنهم با زبان محاوره ای وعکسهای چندش آور  بنا براین فورا کلید را بستم وخدا حافظی کردم .
    امروز دوستان همه  برایم نامه داند که برگرد جایت خالیست اما من نمیتوانم با این مردان!! بی ادب به یک جوال بروم آنها  معنی عشق و الفت وانسانیت را نمیدانند چیست سرهایشان همه گرم الکل و چرس و بنگ و در خیال یک حوری بهشتی خیال میکنند در این انجمن  نیز حلوا پخش میکنند برایشان نوشتم با هجوم این افراد لااقل کلمه ( فاخر) را از روی آن انجمن بردارید . انجمن مردانه شد مدتها بود که میدیدم بعضی از نوشته ها واشعار من روی صفحه چاپ نمیشوند نگوامنیتی ها باینجا هم رخنه کردند موسیقی حرام / تنها روز تولد بعضی ها حلال بود / اشعار بیشتر در وصف مولا و صوفیگری!!!! بود از می ومیخانه وخیام هم خبری نبود  بنا بر این جای منهم نبود .
    بروی من ، نمی خندد  امیدم 
    شراب زندگی  در ساغرم نیست 
    نه شعرم  میدهد تسکین بحالم 
    که غیراز  اشک  غم دفترم نیست 
     سالهای بود که مجله ای بنام مجله پزشکی ( تندرست ) بخانه ما میامد چون دانشجوی رشته پزشکی داشتیم ! ودکتری که  سر دبیر و صاحب امتیاز  آن مجله بود  شغلش این بود که هرماه به ( قلعه معروف شهر نو) سر بزند وزنان و مردان را معینه کند و برگ سلامتی آنها را تمدید نماید ویا اگر بیمار بودند برایشان نسخه بنویسد ویا دارو ببرد درعین حال پای صحبت بعضی ها مینشست وزنان برایش توضیح میدادند که چگونه شد وارد این قلعه بد نام شدند و آن جناب دکتر همه را یکجا جمع کرد و داستانها یشان  را نوشت من آن مجلاترا داشتم شاید هنوز هم داشته باشم وداستها را بخوبی درذهنم قرار داده بودم در آن زمان من تازه کلاس اول ابتدایی بودم !!!  مجلات را نگاه داشتم وهمه را خواندم حال در این  زمان بعضی از اوقات  داستانهایی بیاد میاورم که  محل و نام آدمها را عوض میکنم و کمی هم چاشنی به آنها میزنم !!! که باب روز شوند بجای تومن دلار میگذارم و بجای آن تاجر شکم گنده پرنسی را مینشانم تا خودم بیشتر لذت ببرم   چون دانستم که بیشتر به مذاق بعضی ها خوش میاید ، ایران درصف اول ( سکس ) جهانی قرار دارد و باید همه چیز از پایین ببالا شروع شود ، بیهوده من کتابهارا ورق میزنم تا الهامی بیابم  و داستانی بنویسم که نه خر داند ونه خرسوار . بنا براین گاه گاهی درلابلای نوشته هایم از داستانهای آن مرد محترم آن پزشک انسان دوست که روانش شاد چیزی بر میدارم و پروبالی به ان میدهم و آنرا بعنوان ” قصه” دراین صفحه  میگذارم ! 
    دلم برای دوستان انجمنم تنگ شده یادشان گرامی  اما با بعضی ها نمیتوان کلنجار رفت بهتر است خودم را کنار بکشم  وتنها تماشاچی باشم  عده ای از قدیمی ها امروز در لباس مافیا با موهای نیمه بلند وصدای کلفت در رسانه ها میل دارند به نقش اولشان برگردند تنها مضحک میشوند دراینجاست که باید هزاران بار برای جناب پرویز صیاد درود بفرستم وهزاران آفرین به پایش بریزم که باهمه تنک دستی هایش کمر خم نکرد وخودرا به هیچکس نفروخت تنها خودش بود و صمدش  و همه جااین صمد را کشید تا پیر شد بقیه دلقکانی  هستند که به ظاهر وطن پرستند اما وطنشان همان سکه های درون جیبشان یا دربانکها ویا تبدیل ارز ها وخرید مستغلات وسایر چیز هاست وهمه جا هم میروند هم به عروسی وهم به عزا .
    بهر روی امروز یکشنبه و تعطیل است آفتاب دلپذیری از پنجره به درون اطاق تابیده وحیف است که من دراین تاریکخانه بنشینم وذکر مصسبت کنم . ئا فردا روزگارتان خوش .
    ثریا / اسپانیا / هشتم آگریل 2018 میلادی /.
  • یک قصه

    میگفت :
    مرا به آنجا دعوت کردند  خیال میکردم به یک پارتی میروم  از راهروهای  خالی ودالانها تو در تو میگذشتیم  دونفر دنبالم بودند وآنکه مرا دعوت کرده بود درجلویم راه میرفت  همه جا سفید وطلایی بود  سفید  طلایی غیر از فرش زیر پایمان  که قرمز بود .
    وارد اطاق بزرگی شدیم  نسبتا تاریک  همراهم مرا گذاشت ورفت اما آن دو نفر پشت در ایستاده بودند  روی مبلی نشستم سفید وطلایی   یک تختواب بزرگ طلایی با روکش قرمز  گرسنه بودم دلم ضعف  میرفت  چند روز بود که غذا نخورده بودم  در باز شد ومردی با یک  میز چرخدار  وارد شد  توت فرنگی با شامپاین  نان خشک خاویار ومیوه  دلم غذا میخواست مرد تعظیمی کرد ورفت  پس از مدتی  دو زن خدمتکار  آمدند گویی رباط بودند  مرا عریان کردند وبه حمام بردند همه جای بدنم را وارسی کردند لباس نازکی بر تنم پواشاندند  با عطرهایی که پیکر مرا اشباح کرده بود  گویی در یک دکان عطاری هستم  بی صدا رفتند روی صندلی نشستم  مدتی طول کشید دلم ضعف میرفت  در باز شد اول دو جوان وسپس یک مرد.  نسبتا تنومند وارد شد جوانان فورا اطاق را ترک کردند ودرب را نیز قفل کردند  وحشت مرا فرا گرفته بو د  مرد با لباسی ساده ویک ربدوشامبر اطلسی قرمز وطلایی جلو آمد دست به .زیر چانه ام برد وگفت اهل کجایی زبانش بیگانه بود  با زبان بین الملی  باو گفتم  یخ کرده بودم  گیلاسها را لبریز از شامپاین کرد ویکی به دستم داد آنرا نوشیدم دومی وسومی وسپس خندیدیم  به تختواب رفتیم پرسید
    باکره ای ؟گفتم بلی
    گفت کاری ندارد من چندان ترا اذیت نمیکنم وناکهان انگشتش را به درون پیکر من برد  چیزی در من پاره شد درد تمام وجودم را گرفت وسپس هیکل سنگین اورا روی خود احساس کردم  با خون و….سقف سفیدبود با مجسمه های طلایی  همه جا سفید بود وطلایی   حال رنگ قرمز  هم به آن اضافه میشد
    در باز شد همان زنان خدمتکار واردشدند  دیگر رمق نداشتم  بالای سرم یکدسته دلاربود وچند سکه طلا  زنها دوباره مرا پوشاندند وگفت که حضرت والا خیلی راضی بودند گمان کنم باز هم ترا بخواهند .
    در باز شد همراهم آمد داشت دلارهارا درجیبش جای میداد کمی مشروب نوشید نان وخاویار را پشت بند آن  فرستاد وگفت :
    ناراحت نباش یک جراح میتواند  دوباره پارگی هارا ترمیم کند
    گفتم نه خیال ندارم پارگیها برایم  بیشتر ارزش دارند تا آن خلال دندان  باکره گی  وباهم بیرون زدیم .
    آن پرنس بارها مرا احضار کرد وبارها به رختخواب رفتیم  پرسید ساعتی چقدر میگیری   گفتم فرق میکند  از هزار تا هزار وپانصد دلار
    گفت یکشب تا صبح
    گفتم پنجهزار دلار
    گفت قبول
    ثریا / اسپانیا هفتم آپریل  دوهزارو هیجده میلادی ……
  • جنگها ادامه میابند

    “هرمان هسه “نویسنده نامی  آلمانی کتابی  را  بین  سالهای 1914/تا 1948  به رشته تحریر درآورد  زیر نام ” اگر جنگ ادامه یابد ”  وآنرا به دوست  عزیز ویگانه اش ” رومن رولان” هدیه کرد ” البته این کتاب قدیمی است وبه طور یقین خیلی ها آنرا خوانده اند  ، اما  هنوز جنگها ادامه دارند  یعنی پس از خاتمه جنگ جهانی دوم وامضا قرارداد صلح بین متفقین  جنگها بصورتهای گوناگونی ادامه دارند  ودراین میان تنها ” انسانها” منزوی میشوند ویا از بین میروند و غولان  و آدمکشان  نطفه ساخته و تخم ریزی کرده جهان را مملو از آلودگیها میکنند ، ( که کرده اند) !  شعور انسانهارا ببازی میگیرند  انسانرا از مرحله انسانیت وخدایی فرو کشیده از او یک تفاله میسازند .
     شب گذشته دریک سایت مربوط به اخبار ایرا ن دیدم که  ” گرگ روملو” که نما د روم و ایتالیا میباشد و دو بچه را به زیر پستانهای آویزانش گذاشته و شیر میدهد  اداره سانسور پستانهای گرگ ر ا محو کرده است ! یعینی حماقت از این بالاتر نیست که مشتی احمق دجال  بیسواد و بر گرده ملتی سوار شوند وآن ملت بی صدا همچنان بخاطر زنده ماندش شعور باطن وشکل ظاهر خود راازدست بدهد . باور کردنی نیست .  همه جا سخن از بشر دوستی وحقوق انسانی است چیزی که قرنهاست گم شده حیوانات بیشتر حقوق دارند تا یک انسان شریف وپاکیزه ومبرا از هر آلودگی .
    دیگر آن دوران گذشته ، دوران وعصر وحشی گری وباز گشت بشر به سوراخهای کمر کش کوه وفرار از تمدان ودر واقع بازگشت بخود یعینی همان عصر سنگ است که هنوز آتش بوجود نیامده بود .
    آتش درون بعضی ها شعله میکشد وجانها را میگیرد ، میسوزاند بی آنکه خودش صدمه ای ببیند .
    همه انسانها برای  تسکین دردهای درونیشان  راهی یافته اند یکی روی به نوشتن دارد دیگری شاعر میشود سومی دیوانه و مجنون و سر به بیابان میگذارد ودنیارا دراختیار امانت داران دین وحرمت حیوانات وحشی در لباس وردای  باقی میگذارد .
    امروز جنگهایی که چه درخیابانها وچه درخانه ها وچه درشهر ها روی میدهد  دست کمی از جنگ جهانی ندارد منتها بصورت تکه تکه  جنگ جهانی دوم در مقابل این جنگها حقیر و ناچیز است .
    گاهی از خودم میپرسم زمانیکه المانیهای نازی یهودیانرا به اطاقهای گاز میفرستادند و سپس به کوره های آدم سوزی  ،  آن مومنین وآن بشر دوستان وآن اسانهای شریف کجا بودند؟  همانجایی که امروز هستند در اطاقهای خودشان قدم میزنند گیلاسهارا بسلامتی هم بالا میبرند  برایشان مهم نیست در سایر جاها چه میگذرد افیونشان باید بموقع برسد که آنهم بحرمت کشتن بسیاری از مردم بیگناه در دو کشور در حال کشت و مصرف و حمل و نقل میباشد .( ایران وافغانستان ) !
    از خود میرسم  زمانیکه انسانهارا به زنجیر میکشند .بردار آویزان میکنندو دست وپاهای آنهارا میبرند وفقر وبدبختی در جامعه ای آنچنان  راه پیدا میکند که از شدت گرسنگی مرده ها را میخورند آن آقایان  بانوان محترم بشر دوست کجاهستند ؟.گزارش گران درحال حاض  بعضی از چرندیات را  آنچنان  مصیبت بار توصیف میکنند  وهمه چیز را لوث کرده در پرده ابهام میگذارند  برای آنها کلمه دلقک  مترادف  کلمه یک انسان رقت آنگیز است  ، همانگونه که مردان وزنان بدبخت ما از فشار گرسنگی تن به آن میدهند که درجبهه های خیالی کشته شوند یا قتل عام گردند  هیچ رگی از احساسات تکان نمیخورد اما یک دزد از شهر ی به شهری میگیریزد آنرا پی گیری کرده وآنچنان بزرگ مینمایند که بقیه دردها تحت الشعاع قرار بگیرند .
    کلمات میتوانند مانند یک قهرمان عمل کنند ترا بر زمین بکوبند واز روی نعش تو بگذرند ویا ترا به اوج برسانند  در سر زمین ما ایران قدرت از دست انسانها خارج شده  مردم شهامت خود را ازدست داده اند  تن به جا بجایی میدهند کوچ میکنند  معلمان مزدور  هر دقیقه پشت تریبونها درس عدل وامامت را بمرحله اجرا درمیاورند  وزمانی فرا  میرسد که دیگر آنها بند پاره میکنند  واز فشار دیکتاتور ی واستبداد بسوی استبداد دیگری میروند چون که خود مختاری ندارند همیشه چشم به دست ارباب دوخته اند  فرق ندارد ارباب کی وکجایی باشد از این سر زمین به آن سر زمین دست بسوی کسی دراز میکنند که تنها بهره خودرا در ویرانی ویا ابادی سر زمینها میبند انسانها بجشم آنها حشراتی بیش نیستند .
    بلی جنگ همچنان ادامه دارد ونا آخر دنیا ادامه  خواهد داشت .پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” . اسپانیا / 07/04/2018 میلادی 
    در معرکه عشق  ز جرات خبری نیست 
    غیر از سپر انداختن  اینجا  سپری نیست 
    سر گشتگی ما  همه از عقل فضولست  
    صحرا همه را هست اگر  راهبری نیست 
    ———————————————
  • مغز بی پوسته

    من از بالا نشستن خار روی دیوار  دانستم 
    که ناکس ، کس نمیگردد باین بالا نشستنها
    من از افتادن سوسن به روی خاک دانستم 
    که کس ، ناکس نمیگرد د بانی افتان وخیزانها ؟ 
    نام شاعر یادم رفته  حتما او هم درزمان خودش اینگو.نه خارنشینان و گلهای افتاده برخاک را دیده که این اشعار را سروده است . دمش گرم !
     لابد او هم در زمان خودش ا زاین افتادنها وخارها تیز برنده دیده  است که دست به ابتکار زده واین اشعار را سروده ، تمام شب بیدار بودم وحسی درمن میجوشید ، 
    متاسفانه نه خبرنگارم ، نه روزنامه نگار ونه کارت نویسندگی دردست دارم  تا بتوانم آنچه را که برمن گذشت بنویسم ،  اما دانستم و فهمیدم که امروز روزی نیست که تو  بتوانی دم از اصالت وجود ویا گذشته پر بهای خود بزنی ، امروز خارهای برنده ، علهای هرزه وجرثومه های بو گرفته رشد کرده وگرد درختان قوی هیکل چندین ساله را گرفته اند گاهی مغز آنانرا میپوسانند وز مانی سیل سرازیر میشود و آنها را با خود میبرد درخت از نو زنده میشود  وبرگ وبار میدهد .
    روزی روزگاری  همه  چیز سر جای خود  بود  امروز تاج ملکه زیبایی ارزشش بیشتر از یک تاج قدیمی است  ، دوران جنگ اقتتصادی و حضور پررنگ مافیای قدرت است که   دیگر کسی بفکر مغز و پوسته  که درآغاز یکی بودند نیست .
     امروز هم مغز وهم پوسته باهم بیگانه اند   هریک به راه خود میروند  و بسیاری از پوسته های خشک  و مرده  و دور ریختنی  معانی تازه ای پیدا میکنند وتر وتازه وزنده میشوند .
     این پوسته ها چندان رشد میکنند که دست از سر شاهکارهای طبیعت نیز بر نمیدارند  آنها معنی زاده شدن و پرورده شدن خود را خوب میدانند  حال میل دارند  پوسته اصلی و محکم صدف را روی خود پوشانده و بگویند که این ( معنی ) ماست  و شما نمیتوانید ما را از هم جدا کنید .
    تمام شب آن چهره مغموم وغمگین و شکست خورده به ظاهر در جلوی چشمانم جلوی گری میکرد  خبر حتی تا رسانه های بی هویت  تمام دنیا رسیده بود ، 
    تاریخ جایش را را عوض کرده تاریخ را بزرگا ن  نوشته اند شاهان نوشته اند  هرچیزی در ظاهر  فقط درهمان پوسته ظاهر دوام میاورد اما اگر درختی با پشتوانه هشتصد سال خانواده  باشد باز بسیار  مسائل  مغز درونیش جا بجا میشود باید خیلی خود را محکم نگاه دارد  هر روز که بگذر با این دنیا یگانه تر میشود  پوسته میماند  همان که بود  و مغز چیز دیگری میشود از نوع خارهای تیز و برنده بیابان .
    سده ها  و سالها تغییر  در زیر  این پوست پر دوام  ناگهان تغییر پیدا میکند  آن پوسته محکم  که  ناگهان شکافته میشود و مغزی بی بها  و بیگانه از ان حارج میشود ، این رسم طبیعت است و رسم زمانه .
    آن درخت محکم و با آن شاخه ها آن مغز بیگانه را از خودش میداند  اما ناگهان احساس میکند که درون آن مغز چیزی نیست  ودر باطن دگرگون میشود  دیگر دست دراز نمیکند تا آن مغز را بردار  مغز درونش پوسیده است  و باید بگذارد خزان بگذرد تا به زمستان برسد ، در زمستان انسانها ی پر قدرت جان میسپارند دربهار علفهای هرزه که رشد کرده اند گاهی از بین میروند . باید صبور بود و صبر داشت .
    امروز دگر کسی اندازه خود را نمیشناسد  آنقدر زباله دراطرافمان ریخته که دیگر دچار خفه خوان شده ایم ،  من خیلی کوشش کردم که اندازه خودم را بیابم اما موفق نشدم زمانی میشد که با فاحشه های مشهور مجبور  به نشست وبرخاست میشدم وزمانی فرا میرسید که میبایست به مسجد ویا میخانه بروم ، راهم را گم کرده بودم  گامهایم  به سنگ میخورد وهر لحظه ممکن بود که بر زمین بیفتم و دیگر برنخیزم ، دنیا داشت عوض میشد و من در لاک خود میچرخیدم  حال اندازه ام را پیدا کرده ام اما کسی دیگر هم قدر واندازه من نیست یا بزرگند !! ویا خیلی کوچک  بنا براین مجبور نیستم با هر خار و خسی بنشینم در آیینه باخودم  حرف میزنم .
    شب گذشته نتوانستم بخوابم  تمام شب درون رختخواب غلط زدم گرم بود ، سرد بود عریان شدم ، لباس پوشیدم و در این فکر بودم که ما انسانها با حیوانات فرقی نداریم ننها کمی تکامل پیدا کرده ایم  بیهوده خود را اشرف مخلوقات مینامیم ما همان حیوانیم یابو ، میمون ، اسب ، الاغ ، شیر ، روباه مکار و گرگ ، بلی ما همه همانیم تنها روی دوپا راه میرویم گاهی شعورمان از یک میمون در جنگل نیز کمتر است . ث
    شکوه  تاج سلطانی  که بیم جان دراو درجست 
    کلاهی دلکش است  اما به ترک سر  نمی ارزد 
    ترا آن به که روی خود  ز مشتاقان بپوشانی 
    که شادی  جهانگیری غم  لشکر نمی اندازد ……حافظ 
    پایان /
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین » .اسپانیا / 06/04/2018 میلادی .
  • فلسفه وفیلسوف

    فکر کردن به فلسفه  در هر زمانی  هم متنوع وهم بعرنج بوده است  تنها فلاسفه قرن نوزدهم  که میتوان برایشان احترامی قائل بود  افلاطون که کمی دست در سیاست کرد  سقراط را بجایش کشتند  رویهم رفته بسیار مسئله بغرنجی میباشد  چه از حیث حجم وتنوع وفهم  وعقیده  بنا بریان مشگل ایست بتوان فلسفه وسیاست را بهم آمیخت و در حلقوم کسی به زور فرو برد .
    در آن زمان که ما داشتیم  تاتی تاتی خودی به دنیا میشناساندیم ناگهان  حضور عده ای با عقاید فلسفی » هگل . مارکس . اینگلس  ونیچه  ” یکباره مانند شن بر سر همه فرود آمد ، آنهم ملتی که تازه بعضی ها میتوانستند به دانشگاه بروند وهمه  هم میل به دکتر ومهندس شدن داشتند ویا حقوقدان واکونومیست ! حال شاعران ونویسندگانی از جبه های مختلف  با کتابهای قطور فلفسی بجان جامعه نیمه پاره افتادند ،  در قرون گذشته اگر فلسفه ای داشت شکل میگرفت در طی سالهای آنهم به دلیل بودن آن فلاسفه که خود اهل سر زمینشان بودند ،  واصطلاحات  معانی وکلمات غیر معنا ونا متعارف  را خوب میشناختند ، آنها در اثر سالهای تجربه عملی وعلمی خودرا در آن حد دانستند  که بتوانند خودرا برای نظم جامعه آماده سازند وجامه  همه تحصیل کرده بودند ، درایران ما که هنوز ( حافظ ) بعنوان رمال وفال گیربود وکسی معنای یک خط آنرا نمیدانست ویا خیام که بقول پروفسور ادوارد براون باید  خیلی فهمیم بود تا وانست معنای کلمات آنرا درک کند وبفهمد که او در ابیاتش چه ا گفته  تنها یک چیز را فهمیدند : دم غنمیت است می بخور وبه فردا هم نیاندیش !!! .
    مردم آن زمان بخصوص جوانان در وضع بغرنجی بسر میبردند که ناگهان  فرشته نجات در لباس یک مردی لندوک  بنام دکتر شریعتی از راه رسید ، وبا جور کردن کلمات الهی وزمینی نسلی از مارا بسوی نابودی  برد و انسان  ، برد وتفاله قی کرد ، در آن زمان اگر مثلا میگفتند : نیچه » بی خدا ست  واعتقادی به الهیات ندارد وابدا خدارا پذیرا نیست  اورا تکه تک میکردند ( هنوز هم میکنند) ! کمتر کسی نیچه را میشناخت  دانشمندان وبزرگان ما کمی با فلسفه سارتر آشنا بودند منجمله مرحوم دشتی او چند زبانرا خوب میدانست بنا براین میتوانست بفهمد که اصولا معنای فلسفه چیست .
    وناگهان سیل کتابهای فلسفی وارد بازار شد  همه خریدند همه خواندند و همه ـآنهارا که یک رنگ ویک اندازه بودند درون قفسه هایشان به نمایش گذاردند ، عقاید دچار سر درگمی شد آن عنایت و دیانت جای خودش را به یک سیاست نم کشیده داد  ، حال باید خیلی متفکر و دانشمند بود تا فهمید مثلا ماکیاولی چه فلسفه ای برای حاکمین روی زمین نوشته و دستور داده است !.
    مانیفست  کمونیسم مارکس وسرمایه درهمه خانه های جای پیدا کرد  نظریات فوئرباخ  دانش آموزان را به زیر سلطه خود برد  وهه عقیدتی شدند  خیال نکنید که آنهاییکه بسوی حزب منفور رجوی رفتند  آدمهای بیسوادی بودند ، نه همه دانشگاه دیده وتحصیل کرده میل داشتند در یک حزب روشن فکرانه به همراه دنیا جلو بروند  غافل از آن بودند که آنجناب  خود یک پیامبر اسلام و حتی خود را بالاتر از مقام الهی  میدانست وبا همبستر شدن با مریم با و مقام ودرگاه : مریم » مقدس را داد بساط روضه خوانی سینه زنی زنجیر زنی روزه ونما ز ونماد پیامبر ومقلد آنها جعفر صادق بود ،  وبهترین خواننده ما اذان گوی آنها شد  ، فرزندان کوچک ما جان ومال خودرا دو دستی تقدیم آن دیوانگان کردندامروز همه پیر شده اند چه درلیبرتی چه دراشرف وچه درپاریس خدمتکارانی هستند که بعنوان برده مریم مقدس دارند جان میدهند . واینها همه دراثر لطف نویسندگان گنده گوی ما که فیلسوف بودند  واز نوزادی درشکم مادر فیلسوف متولد شده  حال درصدد این هستند که فلسه  اماموئل دو کانت  یا ارنست  ماخر !!!! را با قاشق به  حلقوم فرزندان نسل جوان ما بکنند .
    حال برایمان چی مانده با کدام قدرت جسمی وروحی میخواهید سر زمینتانرا حفظ کنید نیمی معتاد / نیمی در زندان / نیمی بر چوبه های دار / نیمی دست وپا بریده ومعلول جنگی ونیم بیشتر در محبس پیامبر نوین رجوی دارند جان میکنند  وحال یکی از خوانندگان من مرا متهم به ترس از امریکا کرده است ،نه !  جانم نه عزیزم آن نقشه سالهاست که رویش کار شده در مجله تایم برو دنبالش ویا درگوگل آنرا سرچ کن . کار من نوشتن  وگاهی با درد دلهایم کمی روشنگری است نه فیلسوفم ونه اهل قلم ونه اهل سیاست دیگر همه چیر برایم پایان گرفته است امیدم را ازدست ندادم اما امیدی چندانی همم ندارم که ایران دوباره ایران شود شاید ویران شود اعراب درانتظار دستورند که به ایران حمله کنند تا خرخره مسلحند وشما با دو موشک چسکی خود میخواهید کجارا نابود کنید  شما که حتی قدرت ندارید از پس چند جوان عرب زاده اهواز بر آیید پس شما برای همین در آنجا ساکنید نا ایرانتان تکه تکه شود/ .پایان  ثریا / اسپانیا / 5 آپریل 2018 میلادی / » لب پرچین « ……
  • بد ترین و…بهترین !

     با نگاه کرن به این تصویر ، خیلی چیزها درذهنم  روشن میشود ویاد ها وخاطره ها مانند چراغی در تاریکی مغزم ناگهان میدرخشد .
    در کنار گفته های  فسیلان  امروز و جوانان دیروز مینشینم و تاسف آنها را از آنچه که بر آنها رفته میبینم  و از خود میپرسم :
    پس چرا ؟ چرا بسوی دشمن وطن رفتید ؟ 
    چرا نا شکری کردید ؟ بقول خودتان رضا شاه ایران را به نگینی درخشان مبدل کرد واین موجودات  نا شناخته از صحراها ی وحوش فرار کرده ایران را تبدیل به یک زباله دانی کردند که نه آب دارد و نه هوا  دو عامل طبیعی را از بین بردند و شما پس از چهل سال تاسف  گذشته ها را میخورید با چرخیدن دور مصدق السلطنده و فرقه رجوی وبازگشت به سوی خود .
    بیاد دارم در آخرین سالهایی اقامتم در ایران   شبهای جمعه تا  دمیدن طلوع صبح شنبه خانه من جایگاه مفت خوران بود و بادمجان دور قاب چینان ، مهمان همیشگی این برنامه ها شخص اول شاعر بزرگ وترانه سرای معروف بود به همراه  خانواده اش  …. که بعدها یک سروده بزرگ هم به پیشگاه حضرت امام  (ره) تقدیم کرد والبته صله اش را گرفت ،  آن روزها پز شهبانو وعلم را میداد ! . 
    بگذریم شبی مرحومه بانو دلکش / توکل / عماد رام / بانو  بیتا / ویک خوانند ه کرد نیز درون آن زیر زمینی که من برای پذیرایی از ادبا ومحافل فرهنگی درست کرده بودم حال شده بود قهوه خانه قنبر با منقل وسماور ومیزهای قمار وتخته نرد / منهم مشغول پذیرایی بودم  شام مفصل / خاویار / تریاک سناتوری و ویسکی اعلا بدون باندرول عده ای هم بعنوان طفیلی وارد میشدند میخورندند مینوششیدند ودر راس آنها جناب باقر عاقلی بود ! 
    شب داشت به صبح نزدیک میشد ومهمانان  خمیازه کشان  یکی یکی برای خروج خارج میشدند ناکهان صدایی شیرینی از ته اطاق بگوش  رسید : 
    خدایا ! این شبهارا از ما نگیر ، وخدایا این یکی از بدترین شبهای ما باشد !! 
    من با بشقابهای کثیف دردستم میان اطاق خشکم زد ، یعنی بیشتر میخواهی ؟ یعنی ارضا نشدی ؟ این کم بود ؟ ……
    دوسال بعد من درخارج بودم ، شنیدم همسرش را که  افسر نیروی دریایی بود اعدام کردند / پدر شوهرش سکته کرد / برادر وپسر کوچکش را به زندان بردند وخودش فراری شد ودرخارج به سرطان سینه مبتلا گردید / زندگیشان از هم پاشید امروز خبر ندارم درکجاست وچه میکند اما شاعر گرامی که پدر ایشان بود تا سن نود سالگی عمر کردوهنوز دست از مجیز گویی وشاعری نمیکشید . بهر روی درخارج نیز توانستند با کمک اعیادی باز خانه دار شوند ومانند من بی خانمان نباشند .
    در ان شب چیزی دردلم شکست ، گویی سیلی سختی بگونه ام خورد ، کجایی ؟ داری چه میکنی ؟ برو ، از میان این قوم بگریز که قوم الظالمین هستند بجای آنکه  دست ترا ببوسند پای دیگری را لیس میزنند ، بشقابها را روی میز گذاشتم واز زیر زمین بیرون آمدم وبه اطاق خوابم پناه بردم ، اشک بی اختیار از چشمانم فرو میریخت صدای دلکش را میشنیدم که میگفت ” پس خانم صاحبخانه کجاست و همسرم در جوابش میگفت صاحبخانه دکتر عاقلی است !!!. راست میگفت هرچه داشت از وجود همان مردک داشت .
    من با دوچمدان  محتوی لباسهایم و نوارها و صفحه هایم با چهار فرزندم تک وتنها در فرودگاه مهر آباد در انتظار پرواز بودم بسوی یک مقصد نامعلوم .
    حال امروز میبینم که این مردان گذشته وزنان همچنان حسرت گذشته را میخورند وآه حسرت میکشند ونمیدانند که بقول معروف  » از ماست که بر ماست «  اول باید از خودمان  شروع کنیم اول باید خودمان را  بشناسیم اول باید یک انسان باشیم ، امروز دیگر برای همه چیز دیر شده است و همین شماها بودید که سر زمین آباء واجداد ی مرا بباد دادید خانه امرا ویران ساختید ومرا آواره شهرهای کردید حال درمیان مشتی دهاتی بیسواد باید با غمزه  وچشم ابروی مغازه دار روبرو شوم که بمن میگوید هرنانی چه مزه ای دارد واین شیرینی های درون پاکت  مانده ساخت دست کدام شیرینی فروش است ویا درمیوه فروشی زنک بمن بگوید کدام سیب زمینی برای سرخ کردن وکدام برای پختن است ، ما تنها یکنوع سیب زمینی داشتیم ، ویک ایران بزرگ یک فلات ودشت پربها وپهناور و لبریز از برکت . خوب  سر شما و خم  سلامت  از ما گذشت . ث
    پایان 
    روح من کم سال است 
    روح من  در جهت آبهای تازه جاری است 
     روح من گاهی از شدت غم  دچار بیماری میشود 
    روح من در پی پیکار است 
    و روح من دانه دانه گلهای باغچه را سجده میکند 
    و میبوید و شکر میکند که هنوز زنده است 
    —————————————ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 05/04/2018 میلادی /….
  • تجزیه و…تجزیه

    نقشه تجزیه ایران را امروز  روی یک صفحه دیدم .
    میل ندارم آنرا به نمایش بگذارم ، خوشبختانه  در آن زمان که در سازمان نقشه برداری اداره جغرافیایی کشور کار میکردم یک  نقشه ایران را برای خود برداشتم و هنوز آنرا دارم که بردیوار  راهرو آویزان است . 
    دلم گرفت ، آیا جناب “پ”  هم اکنون درانتظار باز گشتن به سر زمینش اسپانیاست  میل داشت دست به همین کار بزند   ؟ تکه تکه شدن سر زمینش واین کاری است که درطی قرنهای آینده صورت خواهد گرفت ، ملی گرایی و وطن پرستی تنها درمیان اوراق کهنه کتابهای دیده خواهند شد .  نقشه پرسیا  در پرانتز ایران  یک تکه نا مشخص ، یک تکه زمین ناشناس بود هرچه گشتم که استانهارا ببینم ، خبری نبود بلوچستان آزاد / کردستان آزاد / ترکستان آزاد / واعراب  زاده  ایران درجنوب واهواز نیر به تیره خود برگشتند وهابیان / تنها یک تکه متعلق به شیعه اثنا عشری و حاکمیت ملاهای قم است و تمام / کاخهای و ابنیه قدیمی همیشه به دست اشخاص ناشناسی  در آتش میسوزند! مانند کاخ قجری  و آیینه کاریها و کاشیهای مزین به نقوش زیبا به یغما میروند و سر از قصرهای نوکیسه گان قرن بیرون خواهند آورد و ما چهل سال نشستم وحرف زدیم قصه حسن کرد را خواندیم دلقکها روی صحنه برایمان آواز خواندند وابیاتی را سرهم کردند و ادبیاتمان نیز گم شد زبانمان نیز کم کم مانند خط میخی در موزه ها جای خواهند گرفت .
    از نیمه شب بیدارم وباین نقشه ( خاور میانه هفتاد رنگ ) مینگرم اهل کدام سر زمینم ؟ درکجا زاده شدم ؟ خاک رفتگانم کجاست ؟ من کی هستم ؟ چرا هستم ؟ در کجا هستم ؟
    واین شتر درهمه خانه ها خواهد خوابید  جهانی شدن ویکی بودن کره خاکی وداشتن تنها یک دین آنهم از همین الان آماده پرش است  مخلوطی از دین یهود واسلام ویک آش شله قلمکار ویک پیامبر که معلوم نیست کی و کجاست و بیت العظم وآیا ت عظام . 
    چهل سال نشستیم جلوی دوربین ها و خود و معلومات نیم بند خود را به نمایش گذاشتیم ، عده ای نیز بی تفاوت   ، وچپاول گران پولهای رادبرداشته به همراه خانواده راهی خانه پدر جدشان که هما ن انگلستان باشد ، شدند درآنجا ساز حرام نیست نوشیدن حرام نیست وزنا نیز آزاد است وخانم جمیله کدیور با افتخار اشعار حافظ را میخوانند واز این شبها در فضای مجازی نام میبرند وافتخار میکنند .و دست به دعا برداشته که خدایا این شبهارا از ما نگیر !!!
    یکی  مینویسد خوب ! حال که مستعمره روسیه شدیم دلیل نمیشود که از مادربزرگمان ملکه انگیس جدا شویم !
    امروز هستی تو ، موجودیت تو ، هویت تو ، تنها درمیان اسکناسهای کهنه دلار وپوند ویورو میباشد کم کم  پول هم یکی خواهد شد ، تو شخصیتی نداری ، هویتی
    نداری ، اصلا وجود نداری چرا که پول نداری خانه نداری و زندگیت اشرافی و اطاقهایت آیینه کاری نیستند ، تاریخ را بگذار درکوزه وابش را بخور.
    خوب ، دلقکان روزی نامه ها وهنرمندان تله ها وسایت ا وساترلایتها این جشن بر شما مبارک باد ، نوروزتان پیروز وسیزده بدرتان سبز وآبی وقرمز وزرد . سر زمینمان ازدست رفت ( تجزیه خاور میانه ) به زودی شروع خواهد شد وهمان میشود که آقایان میل دارند بلوچ کرد را میکشد وترک ایرانی را .
    به نقشه اینده ونقشه گذشته مینگرم ونقشه های دورتر که در زمان آن مردک خواجه قاجار از ایران جدا شد حتی نامش تغییر یافت .
    حال دهانتان کف کند . فریاد بزنید / دیگر خیلی دیر شده برای آنکه سر زمنیتانرا حفظ کنید . 
    امروز شعور شما در پیمودن  هر راهی  به بن بست میرسد  بلی همه راهها به بن بست رسیده اند  ومن به عقب بر میگردم وبه پشت سرم مینگرم  چه بسا مانند همسر پیامبر لوط سنگ شوم ،  چرا آن راه رفته را دوباره وچند باره میپیمایم ؟  وچرا برگشتن از گذشته برایم رنج آور است ؟  ترک عادت موجب مرض است وترک  عقیده  مانند کوری است که دربیراهه ها راه میافند  .
    دیگر لذتی نیست ، دیگر نمیتوانم دل به آوای  خواننده ای بدهم که میگوید ” پرسان ، پرسان ، لرزان لزران  درخونه ات  را زدم چرا که دیگر خانه ای ندارم .
    ” چپی ” ها خلقی ها حزبشان را بنا نهادند  میدانند که پشتشان قوی است / مریم قجر خودرا آماده ساخته تا با روسری قرمز رنگش بسوی کردستان حرکت کند وایرانی  جدیدی وامپراطوری  جدیدی برای خود برپا سازد . عالم العما  که امپراطوری خودرا وسعت داد به همراه  فاحشه خانه های مدرن از اعراب بدوی پذیرایی میکند وآن مردک لندوک یکدست نیز به زودی به درک واصل خواهد شد اما آقازاده اش رفته تا از مادر بزرگ ملکه  تاج را بگیرد وبر پرسیا حکومت کند وسپس جنگهای داخلی وسیل اسلحه وفانتوم وموشک ها بر سر مردم بینوا سرا زیر خواهد شد  و( گربه )نیز خواهد مرد .ث
    و من در زوایای قلبم میخوانم  ومیگریم :
    موج موج  خزر ،  از سوگ سیه پوشانند 
    بیشه دلگیر  و گیاهان  همه خاموشانند 
    بنگر آن جامه کبود ان افق ، صبح دمان 
    روح باغند  کز اینگونه  سیه پوشانند 
    چه بهاری است ، خدا را که دراین دشت ملال
    لاله ها  آیینه  خون سیاووشانند 
     آن فرو ریخته گلهای پریشان درباد 
    کز می جام  کشته شدن همه مدهوشانند 
    نامشان زمزمه  نیمه شب مستان باد 
     تا نگویند  که از یاد فراموشانند 
    گرچه زین زهر  سمومی که گذشت از سر باغ 
    سرخ گلهای  بهاری همه بیهوشانند 
    باز در مقدم  خونینی تو  ای روح بهار ! 
    بیشه در بیشه  ، درختان  ، همه  آغوشانند ……….”کد کنی ” 
    ———————————————————–ثریا ایرانمنش »لب پرچین « / اسپانیا / 04/04/ 2018 میلادی ……./
  • بوسه بر زنده بگوران

    سیزده بدر ما در خانه گذشت و سبزه ما درون باغچه نشست .
    دیگر روزها برایم  مهم نیستند  وهفته ها وماهها و ایام همه یک شکل ویک اندازه ویک قدر ودریک قدرت میباشند  دیگر بزرگی وجود ندارد  که  باید به بزرگی وعظمت او آفرین  گفت .
    امروز بیشتر باید بر گورها بوسه زد و مردگان را بیاد آورد ،  روی پرده سینما این مردگانند که برایمان نقش ها  آفریدند وبازی کردند  مارا گریاندن و یا خنداندند  امروز این گروهها هستند  که چند تن از خودی هایشانرا بزرگ میسازند   مشهور میکنند  وسپس آنهارا زنده بگور کرده برایشان  مدح وثنا میگویند .
    امروز نمیدانم چرا بیاد  ” صدیقه”  خانم همسر تیمسار افتادم ،  یک روز صبح از خواب برخاست ودید نمیتواند آب دهانش را فرو بدهد  اورا فورا به بیمارستان بردند وپس از چند روز به سرای ابدی شتافت .  زن مهربانی بود همیشه یک تکه جواهر بزرگ بر قیطانی مشکی بر گلویش میبست ومن به هنگام ورق بازی سر میز داشتم دانه های آنهارا میشمردم ، در خارج دلش برای رو میزی خریداری شده از فروشگاه لافایت ونقره هایش میسوخت که درایران مانده بودند وهمسرش هر روز  باو میگفت :  بلبل جان ، چمدانت را باز مکن  اردیبهشت در ایران هستیم واین درحالی بود که داشت با کمک یک قاچاقچی دیگر برای (جیم الف ) اسلحه تهیه کرده ومیفروخت ! تیمسار بود ریاست اداره هشتم را بعهده او گذاشته بودند .
    برادرش دزد تر از خودش وهمسرش یک موش مرده    و دو بهم زن ، اما صدیقه خانم زن بزرگی بود  امروز  هیچکدام نیستند ، همه رفته اند  وحال باید بر گورشان بوسه زد البته آنهاییکه انسان بودند  .
    شهرت بوسه هایی است که برگور  زده بگوران میزنند  همه تبدیل به مرده ها شده ایم  وتنها دزدان مشهورند  آنها بزرگند  ساختگان به زور وشهرت سازان  کسانی که از درک بزرگی غافلند .
    امروز گلویم  گرفته وشاید همین گرفتگی مرا بیاد صدیقه خانم انداخت  حال مانند یک تخمه خاموش  دور خودم میچرخم  و خداوند چون باد بر گردم میچرخد  برمن میوزد  مرا میبوید تا بموقع ببرد .
    نمیدانم چه ساعتی  وچه روزی ودر چه سالی وبا کدام قطار باید رفت !؟. 
    روزی خدایی داشتیم  که اورا در زوایای مرموزی پنهان کرده بودیم  وهر گاه احتیاج بود اورا فریاد میزدیم  خدایی که داشت مارا به حقیقت نزدیکتر میکرد  چون حقیقت خودش  برای ما نامعلوم بود  ما اورا  فریب میدادیم خودمان را نیز فریب میدادیم  او زاده خیال ما بود  اما ما این زاده را میپرستیدیم  امروز چون آهویی تیز پا  دردشتهای نا مریی گم شده است  وما دیگر قادر به شکار او نیستیم و دیگر میل نداریم او زنجیر بر گردن ما بیاندازد و ما را به هر سو که میل دارد بکشد  برایش خانه ساختیم حال ای خانه نیز ویران شده  وبه دست حریق سپرده خواهد شد .
    امروز در حین گرفتاری ها و دردها دیگر نمیتوان او را صدا زد نمیتوان گفت تو همراه من باش نمیتوان گفت من بتو تکیه میکنم بخودم باید تکیه بدهم  افسانه او به پایان رسید وما ،  ما انسانهای دو پا بر ضد او شورش کردیم اورنگ نامریی را از سر او برداشتیم وبر سر خود گذاشتیم .
    دیگر نه از بهشت او دلشادیم ونه از جهنمش ترسان و لرزان .
    صدیقه خانم به مکه رفت ، به کربلا رفت و بوسه بر تمام آن آهنهای طلایی زد اما به هنگام بیماری حتی قدرت نداشت که فریاد بکشد و بگوید خدایا کمکم کن . تنها باچشمانش حرف میزد و زمانیکه  به صدها سیم وپیچ مهره وماشین وصل شده بود تنها با چشمانش به همسر حالی کرد که بگو ” 
    بس است ، اینها را از من جدا  کنید وبگذارید بروم وهمسرش به دکترش خبرداد  همه دستگهاها خاموش شدند واو نیز چشمانش را برای همیشه روی هم گذشت ورفت .
    چقدر من درون آشپزخانه برایش گریستم ، با چه تشریفاتی اورا بخانه ابدیش راهنمایی کردند ومن چقدر دلم سوخت جایش در کنارم خالی شد ، تنها زنی بود که میشد باو اعتماد کرد برایم کوفته تبریزی میپخت برای دیدنم به شهر کمبریج میامد ومیگفت این گوشه جای تو نیست برخیز بیا در کنار ما او نمیدانست که دیگر آنجا جایی ندارم وباید آن خانه وآن شهر را برای همیشه ترک کنم وهمه این  دست آورد ها  در اثر نصیحت برادر  تیمسار بود مردی الوات عرق خور تریاکی وعیاش وقمار باز به آن خانه وبه چند غاز پول ما چشم داشت وبا بیهوش کردن همسر دیوانه من  امضاهای از او گرفت وصاحب همه چیز شد شرکت   لباسشویی ، خانه ، وپولهایی که دربانک بودند وما عریان باین  شهر کوچ کردیم پسرکم هشت ساله بود .
    امروز مردی شده  با تمام معیارهای مردانگی و بزرگی صاحب فرزندانی واما نمیداند که ما قربانی چه دستهای نامریی شدیم او پدرش را مسئول میداند  واز او بیزار است .
    او با انسانهای امروزی بیگانه است قلبی از طلا درون سینه اش نشسته ماهیانه به بنیاد کودکان عقب افتاده کمک میکند به همه کمک میکند به من به خواهرانش وبه برادر بزرگش از  هرنوع کمکی  ،  او سرور خانه ماست . 
    نمیدانم چرا امروز یاد صدیقه خانم افتادم ؟!/ پایان 
    تا جوان بودم  زهستی  غیر ناکامی ها  ندیدیم 
    روز پیری  ای عجب  جز بی سر انجامی ندیدم 
    پختگی گر پیشه کردم  سوختم  از پختگیها 
    و ر پی  خامان گرفتم  خیری از خامی ندیدیم 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 03/04 /2018 میلادی  برابر با  14 فروردین ماه 1397 شمسی /…
    ——————————————————————————————————-