Author: Soraya

  • صلح جهانی !

    ثریا ایرنمنش » لب پرچین « !
    چقدر ترسیدیم وچقدر خودرا  گناهکار حساب کردیم ،  روز گذشته که آن جانور بد هیبت احمد خاتمی  به صراحت گفت اینجا جای ایرانیان  نیست  وهرکس بگوید من ایرانی هستم باید کشته شود اینجا مملکت امام زمان است   “واربابش هم دولت فخیمه میباشد !” نام ایران هم  تحریک کننده است !!! باید از روی آن برداشته شود ویک نام ولائی روی آن گذاشت !!! لابد از » ران « تحریک شد !
    امروز از سخنان جناب ” پمپئو ”  این چنین  دستگیرم شد که  که خوب ! اگر باج برسد میگذاریم شما همچنان  سر کار بمانید ودست دردست بی بی خواهیم گذاشت ! 
    ایشان در  بنیاد ” هریتاچ” که یک بنیاد معلوم الحای  ومتعلق به ثروتمندان  از پس مانده های  قجر شکل گرفته  وبیشتر اعضا ی آنرا ثروتمندان  و یا باز ماندگان عهد ناصری وقجر ی ها تشکیل میدهند ( لابد مریم جان هم حضور داشتند ) ! اولین سخنان خودرا بدینگونه آغاز گردند : 
    نمیشود این ماموریت را از من بگیرید که درباره ایران حرف نزنم ؟!
    آخ ، کجا بودیم وبه کجا رسیدیم ؟! …..
    وسپس به گفتارشان  ادامه دادند گاهی ملت ایران را ازدولت جدا ساخته وزمانی با هم  مخلوط میکردند وسر انجام  من باین نتیجه رسیدم که اگر باج به قمارخانه دار برسد این اژدهای هفت سر همچنان در کومه خود  درانتظار  مغزها ی جوانان باقی خواهد ماند .  درغیر اینصورت مریم ماه تابان  جای آنرا خواهد گرفت  !بر خلاف تصور  بسیار ی از دوستان  و دشمنانم  من طالب چنین صلحی  نیستم ،  دیگر اعتقا دی هم به آن ندارم  که این صلح از راههای موعظه ومنطق ودلیل به سر انجام برسد ، منطقی که وجود ندارد  ودرست مانند این است که بگوییم  ریشه واساس   فیلسوفها  توسط شیمی دانها  بهتر  شکل میگیرد !! 
    چهل سال است این اژدها درآن آن سر زمین تخم ریخته  اگر خودش برود مارهای دیگری سر از تخم  بیرون میاورند مانند سیاه کلام ونور علی نور  زاده  یل و دلبر دیگران !
    چهل سال در آن  سر زمین نه دانشی شکل گرفت ونه اموری در باره دنیای متمدن  ببار آمد تنها جوانان از طریق ماهواره ها دانستند که دنیا ی دیگری هم هست اما جای آنها نیست .
    یکی در فکر این است که چرا احزاب توده و چپی گامی پیش نمیگذارند ، دیگری هنوز چشم به دستمال  والا گهر دارد وچهارمی خودش را توماس جفر سون دانسته   با شمشیر چوبی میخواهد به جنگ اژدها برود  این است نتیجه وبازمانده چهل سال زندگی مردم بدبخت ایران که امروز نه آب دارند ونه قوت روزانه ونه اینکه شب سر راحت بر زمین بگذارند  هر روز وهر ساعت باید در بیم وخوف زندگی کنند مبادا تار مویی از سرشان روی زمین بریزد وانرا به موشک تشبیه ساخته  بدبخت را به دار مجازات بکشند .
    حال نخبه گان ما آن مردک جلنبور  سیاه کلام است و دیگر هیچ  . ما مانند آن مثل معروف است که  ظاهرا ثروتمندیم اما  یک فاحشه خانه را صاحب هستیم .
    ما هنوز یاد نگرفته ایم چگونه زندگی کنیم  حال ادعا داریم که میخواهیم حرف اول را بزنیم و موقعیت خود را در منطقه محکم کنیم ، خوب اگر پرچم امریکارا آتش نزنید ! و روی دیوارها ننویسید مرگ بر فلان  واز بن روسیه بیرون کشیده به امریکا فرو کنید  شاید زندگیتان بهتر شود ، اما ، کسی دلش برای فرد و ملت نمیسوزد این را بخاطر بسپارید هرکسی در فکر منافع خودش میباشد . یاسیاه / یا سفید / رنگ دیگر در طبیعت آنها نیست قوس وقزح در دوردستها در زیر لطافت یک باران بوجود میاید نه  در سیلابها .
    اول ماه خرداد شروع شد چهار شب است من از گرما جان میکنم  و جهنم را بچشم میبینم  تازه هنوز اول عشق است تیر وامرداد  به دنبالند تمام شب کارم راه رفتن دور اطاق است وباز کردن درهای تو در تو که هوا را زندانی کرده است . وزمستانها در هوای سرد بدون آفتاب . امروز خورشید مانند یک طشت قرمز درست خو درا زوم کرده بود تا انتهای آشپزخانه  پرده هارا پایین کشید م دوباره مانند موش کور در تاریکی زیر نور چراغ کار میکنم .
     بلی تنها درچهار دیواری خانه ام آزادم لخت وعریان راه بروم ویا پوشیده مهم نیست  آزادم / درخوردن ولباس پوشیدن وتوالت  رفتن آزادم تنها نباید صدایم را بلند کنم ونباید ..نام کسی را بر زبان  بیاورم ونباید صدای موسیقی ام از یک اندازه معین بالاتر رود  !  بقیه مهم  نیست .
    نه از این جهان ،  ونه این جهان  معنیش آن است که متعلق بما نیست  بیرون از ماست  وهر چیزی که بیرون از ما باشد یک تهدید وخطر  وچه بسا دشمن باشد …
    خطابه را کوتاه میکنم چون در گرما ودمای این اطاق زیر چراغ پرنور نمیتوان هم نوشت وهم عرق ریخت .
    باشد تا صبح امید بدمد .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 21/05/2018 میلادی برابر با اول خردادا ماه 1397 خورشیدی !…
  • دروغ چرا ؟

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    شکر لله تا گدای  کوی جانان گشته ام
    پا کشیدم از در دولتسرای دیگری 
    هر که تب کرد از برایت ، از برای او بمیر
    ورنه بیحاصل مکن خود را فدای دیگری 
    امتیازی بایدش از خلق در سیرو سلوک 
     آنکه  خود را میشمارد  رهنمای دیگر ی…..صابر همدانی 
    روی سخنم  با شما شاهزاده ایرانی و وارث تاج وتخت  ایران است ، امروز  مثل مش قاسم مرحوم میخوام بگم دروغ چرا ، آ آ آ تا قبر چهار وجب یا چهار انگشت است ، من اگر جای شما بودم بکلی با چند خط مینوشتم “
    بانوان وآقایان بدینوسیله انصراف خودرا ا زولایتعهدی  اعلام میدارم روی من هیچ حسابی باز نکنید  . واقعا امروز دیگر کار بجایی کشیده حقیقتا دلم برای شما میسوزد .
    این ملت ( آدم بشو ) نیست  این آخرین حرفی است که به آن اعتقاد وایمان آورده ام  با نگاهی به اطرافیان خوش خدمت خود بنمایید حال که پر سفره را برچیدید هرکدام برای خود یک تحلیل گر سیاسی شده وابراز خود نمایی وخوستایی وسرانجام یک بت میشود مانند  آن مردی که روزی روزگاری دستبوس وخانه زاد مادر شما بود وامروز که کله اش مانند خربزه  دراز شده وتنها یک کارد لازم دارد تا آنرا قاچ کند تحلیل گر سیاسی بزرگی شده وادعا دارد شما باید با مجاهدین دست دردست هم بگذارید مثلا ایشان خیلی مهر وطن دارند وشمارا میپرستند .
    واقعا بعضی از اوقات دلم برایتان میسوزد  با این مردم چگونه  میتوان به یک جوال رفت بشما قول میدهم هنوز هوا پیمای شما روی آسمان ایران در حال چرخیدن است روی زمین صد ها هزار نفر با کارد وقمه وچاقو واسلحه بجان هم افناده اند وشما باید از روی جسد آنها گذر کنید ، ول کنید . راحت بفکر دختران وآینده آنها باشید ما ایرانیان  هیچگاه روی یک خط راست راه نمیرویم واگر کسی پیدا شد روی خط راست را ه رفت آنقدر اورا اینسو و به آن سو هول میدهند تا به درون  دره بیفتد ویا زیر چرخ قطار لکتنوی سیاست له شود .
    من همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد ، واقعا همه را   درهر لباسی وجبه ها یی آزمودم جنس ما خراب است اعلا نیست چیپ ارزان واین نسل تازه هم که وولش !! بگذار همان آقا زاده ها با ژن های سفلیسی خود افسار ملت را به دست بگیرند آنها زبان هم را بهتر میفهمند مگر مانند مرحوم پدر بزرگتان قدرتهای بزرگی در پشت سرشما باشد و نیمی از مردم را از صافی والک رد کرده وبعنوان ملت بشما بخورانند تازه درمیان آنها هم فضله موش پیدا میشود ، از ما گفتن بود .
    روز گذشته نازنینی برایم نوشت که چرا آـنهمه از بدبختی هایم مینویسم ، برایش نوشتم  آن بدبختیهیا سنگ زیر بنای پیروزی امروز من شده اند ، برایش نوشتم تنها هدف ومرادم این بود ه تا  از نوشته آن مرد  وآن پیامبر موسیقی نکته ای بیاورم وبگویم که هرکس خوب ونجیبانه رفتار کند  حتی بر بدبختی هایش نیز پیروز میشود ، من به خانه فقر یا بقول خودشان خانقاه رفتم  درمیان آنها همه چیز دیدم از انسانهای دو گانه ومعتاد تنها چیزی که درآن میان نبود  میل به صداقت وصافی دل وروح بود یک دکان برای جمع آوری پول وفرستادن آن  به خانه بزرگ ، مشتی گدای بدبخت  ومشتی مغازه دار وعده ای بساز وبفروش وچند نفر هم که برای صافی دل آمده بودن آنجارا ترک کردند همه چیز درآنجا دیده میشد غیز از آنچه که من به دنبالش بودم  عزت ، فهم وشعور واحترام وادب مشتی خاله زنگ سر دیگ آبگوشت سر گوشتکوب با هم دعوا داشتند ! و رهبرشان یک پسرک جوان وبا همسرش که رل شاه وشاهزاده وملکه را بازی میکردند تا یگ درویش افتاده حال  بود ودیگر ی برایشان تار مینواخت وآواز میخواند !!! راحت دست در تنکه زنان میکردند بی روی دربایستی !.
    من ، بسرای ادب وحکمت رفتم  همه چیز بو.د غیر از ادبیات وشعور هر چه دیدم دروغ بود ،  کانون ها ، مراکزی که برای اشاعه فرهنگ ایرانی باز شده بود وزن بدبختی در یکی از شهر های ساحلی که خدمتکار هتل ها بود بمدت ده روز روی کانا په خانه اش  مرده  افتاده بود وکسی نرفته بود او را ا زجای بردارد بوی گند همسایه هارا  مجبور  به دخالت  پلیس کرد هنگامی من بعنوان اعتراش به هر یکی از این کانون ها  تلفن کردم رهبران ومدیران  فرمودند ما کانون ادبیات  داریم  نه کانون اجتماعی درحالیکه آن کانون را برای فرار از مالیات وگرفتن کمک هزینه از دولت بعنوان کانون اجتماعی معرفی کرده وبه ثبت رسانده بودند از همه بالا تر شما که انسان بودید؟ یا نه ! نبودید حیوانی بودید درلباس انسان .
    دزدانی را دیدم که درلباس دوست وبرادر وپدر  شبانه اموال مار با به یغما بردند .
    پزشکانی را که مامور جمهوری بودند دیدم که برای خرید وسایل جراحی بیمارستانها نخ های استفاده شده بخیه وسایر وسائل  دست دوم بیمارستانهارا میخرند وبه ایران میفرستند هیچ بویی از انسانیت دروجود آنها نبود مویی از انسان بودن در پیکر آنها دیده نمیشد ، زنانی را شناختم که شهر به شهر ودهات به دهات وکوچه به کوچه دنبال سابقه   من وخانواده ام بودند !!! خیلی چیز ها دیدم خیلی اطوارهای ولوندی هارا مشاهده کردم سر انجام پایم را بیرون کشیدم ودر بالاترین نقطه  این دهکده خودمرا پنهان  ساختم وبکلی ترک تابعیت کردم ، از دوستان تازه و قدیمی وغیره حرفی نمیزنم واز دزدی هایشان . 
    بلی والاحضرت ، من اگر جای شما بودم با چند خط خودم را  ازشر این ملت رها میکردم درهیچ فرهنگی شما اینهمه شاعر ونویسند ه ومسئله گو امثال وحکم ندیده اید حتی در هند وافغانستان چه برسد به کشورهای پیشرفته . از ما گفتن بود .ث
    منکه  صابر در خور مدح و ثنایی نیستم 
     چون شوم مغروز از مدح و ثنای دیگری ؟ 
    پابان 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « اسپانیا / 21/ 05/ 2018 میلادی برابر با 31 اردیبهشت 1307 خورشیدی /…
  • من

    من شکست نخورده ام

    چرا فکر میکنی من شکست خورده ام ؟ من در اوج پبروزیم همین الان. به هر کجای دنیا که میل دارم میتوانم بروم در هر هتلی که میل داشته باشم میتوانم اقامت کنم .

    مبارزه من برای زندگی وزنده ماندن من شکست محسوب نمیشود  تنها انسانهای حقیر ونادان که همه چیز را از دید وسیع  ثروت می‌بینند  خیال می‌کنند انسانهای مانند ما شکست خورده اند

    ما شکست ناپذیزیم  هیچ چیز در دنیا قادر نیست مارا از پای در آورد ماهیچه های ما محکم ‌ وبازوانمان قوی است .؟؟وقدرت روحی ما بی‌حساب  چرا که ما فرزندان دشت نیستیم ما در دل قلوه سنگهای پر قدرت و محکم کوهستان زاده شده ایم با اسب بزرگ شدیم همان حیوان نجیبی که تمدن را بشما نواده های میمون  آموخت

    تنها خاطره های تلخ گاهی باعث میشود که بی اختیار آآنهارا  روی کاغذ بریزم
    در حال حاضر هتل جرج پنجم و رستوران ماکسیم فرانسه بد ترین خاطره ها را در من زنده میکند اما آن رستوران کوچک در پشت نتردام که به همراه پسرم رفتیم و بهترین شراب فرانسه را نوشیدیم به همراه مهربانی گارسن ها برایم شیریترین خاطره هاست .
    سالهای متمادی است که پایم را به سر زمین ژرمن ها نگذاشته ام هم مونیخ هم برلن هم فرانکفورت برایم بدترین خاطره هارا زنده میکند اما ایتالیا برایم عشق را زنده میسازد از ونیز بخاطر دمای هوایش بیزارم از امریکا ابدا خوشم نیامد

    بنا بر این میبینی که هیچ عقده وهیچ آرزویی ندارم  روزی لباسهای بوتیک تدلاپیوس را میپوشیدم حال دست دوز خیاط اسپانیایی این منم که به لباس وزن میدهم نه آشغال های ورساچی
    .
    نه عزیزم من امروز در اوج پبروزیم  هنگامیکه می‌بینم  که نوه های من کمر بند سیاه کاراته ویا جایزه میگریند وآنکه از همه کوچکتر است در تیم فوتبال مدرسه دارد برای قهرمانی میجنگد تنها پنج سال دارد اینها خوشبختی های من هستندی که روی پاهایم ریخته تنها باید دست دراز کنم ویکی را بردارم وبه تماشا بنشینم .

    اگر چیزی از دوران سخت زندگیم نوشتم تنها بخاطر این بود که به عده ای ثابت کنم بقول بتهوون هرکس خوب ونجیبانه رفتار کند می‌تواند حتی بر بدبختی‌هایی نیز پیروز شود . ثریا، اسپانیا ،لب پرچین

    یکشنبه بیستم ماه می ۲۰۱۸ میلادی

  • آفتاب

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    روزی گذشت  پادشهی  از گذر گهی 
    فریاد شوق بر سر هر کوی وبام برخاست
    پرسید  زان میانه یکی کودکی یتیم 
    کاین تابناک چیست  که بر تاج پادشاه ست 
    آن یک جواب  دار  چه دانیم  ما که چیست 
    پیداست آنقدر  که متاعی گرانبهاست 
    نزدیک  رفت پیر زنی  کوژ پشت و گفت !
    این اشک  دیده  من و خون دل شماست…….شادروان پروین اعتصامی –
    سر انجام با فشار سایت اسکای که تمام هفته صفحات خود را باین روز با شکوه  اختصاص  داده بود ، چند عکس از مراسم عروسی را دیدم آنهم صرفا بخاطر » دیانا « زنی که بیگناه بقتل رسید وحال در آسمانها روحش شاد است که پسران  عزیزش  پس از آنهمه رنج و سکوت سر انجام زن دلخواه خود را انتخاب کردند .
    میهمانان عالیقدر ( گلو بالیست ) همه جمع بودند وکلاه های  با شکوه  بانوان هرکدام بشکل دایره ونزدیک گوششان قرار داشت بجای آنکه  روی فرق سرشان باشد ! وسر کار خانم اپرا ونفوری نیز  درصدر میهمانان عالیقدر بودند !  واز همه مهمتر درهمان حال  زنان ودختران وپسران با بلوز  نارنجی که روی آن نوشته شده بود ” گلوو بال”  درحال دویدن بودند  دوی مارتون که خوب دختر منهم یکی از آنها بود بخیال آنکه میرود تا برای  بچه ای بدبخت افریقایی آب سالم تهیه کند! 
    چه کسی  آب را از آنها گرفت ؟ وچه  کسی جنگلهایشان  را بشکل بیابان در آورد و خشکسالی و قحطی و گرسنگی را برای آن سر زمین به ارمغان برد ؟ درفیلم رویای افریقا  این حکایت نشان داده شده است ، هلندی ها یکسو ، فرانسوی ها سوی دیگر ، انگلیسیها اربا ب ودانمارکی در سوی دیگر ، آن منطقه را تحت استیلای خود درآورده  وهرکدام برای خود یک امپراطوری ایجاد کرده بودند وسیاهان بومی بدبخت نقش خدمه را بازی میکردند واین جهان آینده است ، اما آن روز آین ما هستیم واین باز ماندگانمان  ما که باید نقش خدمه وبرده را بازی کنیم  اگر آنچنان  ثروتی  گرد نیاورد ه تا خودرا از دیوار بلند ( گلوبالیستها ) بالا بکشیم .
    شب گذشته از فشار دما وگرما  داشتم خفه میشدم وامروز صبح  خورشید درست به رنگ خون قرمر  درآسمان دیده میشد  نتوانستم عکس درستی  ازآن بگیرم ورنگ آنرا  نشان بدهم یک قرص بزرگ قرمز خونین .
    حال دراین فکرم چگونه میشود رفت    وآن ثروت را به دست آورد  ارزش زندگی امروز ما چیست ؟  تنها یک پاسخ ، خوب جنگی درراه هست وتغییر رژیم ایران  جنگ تنها چیزی است که میتوان درخلال آن ثروتمند شد  آمال وحرص وعشق  و فعا لیتهای  آنچنانی  حال نمیدانم آیا هنوز قانونی  در دستور کار  آن بزرگان قرار دارد  وتفکری در شعورشان هست  تا دست از جنگ بر دارند  ومردم را رها کنند ، سر زمینهارا آزاد بگذارند  ، 
     شب گذشته ضربان قلب من  بالا بود زیر بار انبوهی از وهم وهمچنان سر گردانی دنیارا  دنبال میکردم .
      ما  درحال حاضر  درسر زمین گل وبلبل که امروز سر زمین بمب ومل شده است ، برای زندانی کردن آدمها دلایل خودمان را داریم برای آنکه بیمار است ونمیتواند روزه بگیرد هفتاد ضربه شلاق هشت ماه زندان ، برای آنکه فیلمی ساخته برای ابد درخانه اش زندانی ، برای آنکه مانند من فضول  شهر است همه عمرش در زندان انفرادی !  وبه هنگام اعیاد وجشنها برایشان گل وکادو میبریم واز انها دلجویی میکنیم تنها یک روز  بعضی از آنها هدایای را بصورتمان پرتاب میکنند ( مانند گذشته ! ) میل ندارند غذا  مشکوک بخورند ؟!  ودراین زمان من نمیتوانم و قادر نیستم که احساسات خود را کنترل کنم .
    .
    بهر روی من دلایل خودم را دارم  روزه ونماز نمیتواند مرا به ان خدایی که آنها ساخته اند ولباس بر تنش کرده شمشیری دولبه به دست او داده اند ، نزدیک کند  خدای من صدایش از کوه سینا  واز درون  کتب مقدس بیرون نمی آید  خدای من عصاره عشق است  ونماد زیبایی  خدای من درمن ساکن است  در هریک ازما  او ایدی وهمیشگی است  من درانتظار سلطنت بهشت ویا آسمانها نیستم  که مارا با آن آبستن کرده اند !  شمع هارا روشن کن وبگذار همه با  هم بخوانیم برای بهبود دنیای آینده نه فریب ، دنیا چگونه میتواند در یک نظم ودریک فضا جمع شود هرکسی برای عقیده خودوسر زمین خود واجدادش وخاطراتش  احترام وارزش قائل است وشما  با پولهای کثیفتان میخواهید به زور دنیارا مانند اروپا یکی کنید ؟ نه ، امکان ندارد مگر به زور اسلحه واز بین بردن خیلی ها که از سالهای پیش شروع شده است ، نظم نوین جهانی !  وطن پرستی ودلبستگی به آب وخاک  مطرود وبرای همیشه بخاک سپرده خواهد شد دنیای خاطرات بد وخوب گذشته تمام خواهد شد رباطها برایمان کار خواهند کرد وما تنها باید با گیلاسی از شراب گاز دار سفید درون یک صندلی سفید میان کچ بری های سفید بنشیینم واآبهای گل آلود ومتعفن  اقیانوسهارا تماشا کنیم وشبهایمان را  با باز ی پوکر و……..بگذرانیم .ث
    پایان 
    من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم 
    که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد ……حافظ
    ثریا ایرانمنش  »لب پرچین « / اسپانیا / 20/ 05/ 2016 میلادی برابر با 30 اردیبهشت 1397 خورشیدی /..
  • آزادی انسان

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین «
    ————————
     اول خیال کردم یک شوخی است ، از همان شوخی ها وطنز هایی که ایرانیان همیشه در چنته دارند اما با دیدن عکسها وگفتار ها فهمیدم که خیز ، ابد ا شوخی نیست بلکه حقیقت دارد و ایران چه خاک بر سر وبیچاره شده که چنین رهبر الاغی بر آن حاکم است !  به خلبان هواپیما ایراد گرفته چرا خلبان هنگامیکه وارد جو هوای یک کشور خارجی میشود با زبان انگلیسی تکلم میکند ؟؟؟ یعنی  حتی یک دهاتی  درته اوزگول آباد هم این حرف را نخواهد زد  ،  بیچاره  تو که همه عمرت صرف پایین تنه خود ودیگران  بوده وتنها راهبری که  داشتی یک دوچرخه  زوار دررفته  بود ،
     برای روضه خوانی پنج تومانی  وذکر مصیبتهای نا مفهوم  دروغین ، حال برجای بزرگان تکیه زده ای حد اقل چند کتاب وروزی  نامه بخوان اگر دردسترس توهست . این یک قانون بین المللی است حتی برای میهمانداری درون  هواپیما خدمه باید انگیسی را حد اقل بدانند  خوب تو بگو هنگامیکه هواپیمای ایران ایر وارد جو وفضای  اسکاندیناوی میشود با چه زبانی با  مرکز وبرج راهنمایی حرف بزند ،  خوب آنها باید میامدند درایران وزیان ترا فرا میگرفتند آنهم از نوع بول وغایت وطهارت ودخول واجابت مزاج . نه؟.

    مردم میخواهند آزاد باشند   درخوردن ، درآشامیدن تو حتی نوشیدن وخوردن آنهارا در دست کنترل داری وسربازان همیشه درصنه با مشت ولگد بجان مردمی میافتند که ساعتی میل دارند برون از خانه غذایی صرف کنند ، آنها حتی اجازه دارند غذاها بو بکشند مبدا درونشان چیزی باشد که با اسلام تو مغایرت دارد مثلا یک تکه ژامبون ؟!

    مردم باید در اظهار عقیده خود ازاد باشند  میل ندارند همیشه خودرا در زندان احساس کنند  و مرتب تهدید شوند  و همیشه این عقده را در دل بپرورانند که آزاد نیستند بخاطر  همین هم هست هنگامیکه خارج میشوند افسار پاره میکنند وعریان جلوی دوربینها می ایستند .

    تو کسی نیستی که برای یک ملت تکلیف معین  کنی ،  وهمه عمر آن ملت در هراس و ترس بگذرد .  و سر انجام وحشت از مرگ .
    عوام فریبی هم حد و نهایتی دارد .
    بقول ” رومن رولان : بزرگوار زبان را  برای این به بشر نداده اند  که آنچه فکر میکند بگوید ور نه جایی دیگر برای اخلاق باقی نمی ماند .
    تو در تمام آنچه که دراطرافت هست تنها جنبه های زشت آنرا میبینی  جز شر وزشتی ونکبت  چیزی نمیبینی زیبایی را احساس نمیکنی ظاهرا شعر را میشناسی آنهم زمانیکه تنها در وصف محاسن تو باشد  ویا در شهودات .

    در گذشته بودند آنسانهایی که دردهایشانرا  در جنبه های مضحک وخنده دار بیان میداشتند  کمی لبخند بر لبان مرده مردمان همیشه درخاک می نشاند امروز از آنها هم خبری نیست دهان همه قفل شده است .
    آنهاییکه بتوانند همه چیز را بفهمند ویا درک کنند  ، نه خبری نیست .
    در زمان گذشته زمانیکه حزب توده شکل گرفت ، بهترین  ونخبه ترین  انسانها را به حزب دعوت کرد وسپس شروع به عضو گیری نمود دیگر برایش مهم نبود چه کسانی وارد این حزب میشوند ، دراین بین توده ا یها ی( نفتی ) وارد شدند آنهاییکه از قبل ارباب بزرگ و دولت فخیمه تغذیه میشدند ، در آن حز ب  میبایست  کتابهای بزرگ وقطوری را خواندو بیشتر آنهارا از حفظ کرد وهر دسته برای خود معلمی داشت ، بنیاد  گذار  جوانان حزب توده دردست مهندس ثروت شر مینی بود که هفت زبان را بطور کامل میدانست ، حرف میزد ترجمه میکرد ومیخواند ، انرا ازهم پاشیدند چرا که عده ا ی خلقی  میل داشتند تنها به خلق !!! بیاندیشند !! یعنی به جیب خودشان  سپس انشعاب ها صورت گرفت اما همچنان نام حزب توده را بر دوش میکشیدند وزیر لوای آن به کار های غیر اخلاقی خود ادامه میدادند نمونه های بسیاری را  من هم دیده وهم شناختم
    از میان اینها ناگهان مردی مذهبی مکلا برخاست ومشتی چرند را سر هم کرد وحزب جدایی را به وجود آورد بنام مجاهدین خلق ! تلفیقی از سرخ وسیاه !! مارکسیت اسلامی !!
    امروز هیچکدام از ان مردان بزرگ زنده نیستند تنها یکی درگوشه ای نشسته ومن هرصبح به داستانهای او گوش میدهم ودلم میسوزد که چنین  بزرگانی در چه وضعیتی باید بسر برند وچه احمق هایی باید سوار مردم باشند ، مهندس شرمینی  به اعدام محکوم وسپس به حبس ابد وسر انجام به پانزده سال محکوم شد اما دراین میان تنها ( شاه ) بود محمد رضا شاه بود که از کشتن او و محمودیان ولاشایی جلوگیری کرد وگفت بجای کشتن آنها از شعور ومغز آنها استفاده کنید ، برای ساختار  وزیر بنای فردای ایران ! اما بعضی از آنها با کمک جناب ریاست  رادیو و تلویزیون زیر پای شاه را خالی کردند البته کمک های  خارجی نیز بی اثر نبود.

    امروز نمیدانم  مهندس شرمینی زنده است تنهامیدانم مدتی درزندان بود وسپس دچار آلزایمر شد وچه خوب دیگر اینهارا نه دید ونه فهمید . شاعرانی به حزب پیوستند که تنها چند خط شعر از شاعران امریکای جنوبی را ترجمه کرده بنام خودشان به چاپ رساندند ونویسندگانی که ابدا |هر | را از بب تشخیص نمیدادند  تنها کتاب کلیات ( مارکس ) را ریز بغل گرفته بودندوباد در گلو انداخته بر ضد پادشاه برخاستند.

    بزرگان  وپایه گذاران آن حزب تا آخر به عقیده  وایده خود پای بند  ووفادار بودند نوشته هایشان مانند  چییدن مرواریدی ترا به دنبال خو د میکشید ناگهان مردکی جلنبر از خانواده  همان ملا های جیره خوار   مانند جلال آل احمد از میان برخاست وآن کتابهای بچگانه را نوشت مردم هنوز آنچنان تحصیلا تشان  بالان بود و چندان شعوری نیافته بودند وسر انجام برادر بزرگ پشت سر بعضی ها را  خالی کرد وآنها  بهم نوشتند که ” » ما را فریب دادند ، ما فریب خوردیم
    « این جناب خاکم نیز خود را وابسته به آن حزب میدانست اما تنها درهمان حوزه پایین تنه نه بیشتر .

    امروز در آن سر زمین غیر از نفرت ، بیزاری ،  و خوی انتقام گیری چیزی حاکم نیست  دروغ و عوام فریبی  جزیی اززندگی مردم شده است  خواه سیاستمدار وخواه یک فروشنده دست د.وم باشد  تعدی به حقوق زنان  ومردان ، امری عادی وطبیعی است .

    اهای آقایان محترم ،  سیاستمداران شما  حق ندارید   شیوع فکر  باطل  واحسا س غلط خودرا  ماخد قرار داده و مردم را و دار نمایید تا از آن پیروی کنند .
    آه تنها  آرزویم این است که دیگر در تمام باقیمانده عمرم چشمم به یک عالم روحانی نیفتد نه آخوند وملا ونه کشیش وکاردینال ! به همان آتش هندو خواهم سوخت / پایان 

    شنبه / 19 می 2018 میلادی / 29 آردیبهشت 1397 خورشیدی
     ثریا / اسپانیا .
  • آی ، عشق

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    عزیز ، اگر از حال من باز پرسی
    به جز این چه گوییم که ویران ترینم
    از این پس  نیارم ستودن آن خدارا 
    که دین فتنه انگیخت در سر زمینم ……..» نادر نادر پور ، زنده نام >
    نمیدانستم که ماه رمضان فرا رسیده ، روز گذشته صدای ملکوتی  شجریان به همراه  ربنا ومثنوی او مرا وادار کرد که سری به دنیای گوگل بزنم وببینم چه تاریخی است  همه چیز از روی تابلتهای  من پاک شده ، غیر از ” اسکای : آنهم مرتب در خبرهایش  به دنبال عروس تازه دربار  یونایتت  کینگ دام ! است ،  تعجب میکنم اسکای بی بی سکینه نبود .
    بهر روی  شب از نیمه گذشته سر وصدای  جا بجا شدن صندلیهای  رستوران  آنسوی  خیابان مرا بیدار کرد وگرمای درون که معلوم میکند  بیرون خنک است ، نوشتم بر تکه کاغذی :
    درود بر تو ای عشق ، صدایم کن ، ای عشق 
    دستهایت  را میبوسم ؛ ای عشق 
     قلبم  درون سینه ام در تلاش است 
     همانند یک طوفان  ،
     درود  بر تو ای عشق  
    خفته ها را بیدار کن ، بوی مرا به آن سو ببر
    صدایم کن ، ای عشق  گه ترا ستایش میکنم  ، ترا میپرستم 
    دستهایت را میبوسم 
    و درمیان سینه ام میفشارم 
    صدایم کن  ای همیشه زنده در دل من 
    شراب تلخ را در کام تشنه ام بریز 
     تا دوباره در آغوش تو بخواب روم  ، ای عشق
    ——-
     بار ها وبارها  داستان فاوست  ” گوته ” را خوانده ام اما نیمه کاره آنرا رها کرده ام ، چرا که دراطرا ف خود همان فاوست هوس ران  را دیده ومیبینم ، کامجویی آنهارا ، بردن مال دیگران را و کشتن روح  سایرین را ، من فاوست را با تمام موجودیش درکنارم داشتم ، با او زندگی کردم ، او که به تمام معنا روحش را به شیطان فروخته بود وشیطان اربا ب وفرمانده او بود .
    کامجویی ها وشهوت طلبی هایش را چه با محارم وچه با غیر دیده ام ، چشمان بی رمق که درآنها هیچ چیز دیده نمیشد مانند دوچشم مرده  درحلقه میچرخید وگاهی شعله غضب از آنها برمیخاست  ، دیده ام ، او که به هیچکس وهیچ چیز رحم نمیکرد تنها دربغل یک شیطانه با پای چوبی راحت بود سرش را میان دوپستان بزرگ او میگذاشت  واشک میریخت ، 
    هنگامی که  وارد دنیا ” فاوست ” میشوم گویی او را با تمام وجودش لمس کرده ومیشناسم با او زیسته ام با او غذا خورده ام وپنهانی گریسته ام تا اشکهای مرا نبیند ومرا عاجز نخواند .
    او مال فراوانی را گرد آورد ( چگونه) ؟ نمیدانم وبا قدرت آن مال بر اسب مراد سوار شد وهر کاری که دلش خواست کرد وهر چه دروغ بود گفت وهرکجا که میل داشت رفت وبا هرکه دلش خواست خوابید برایش مهم نبود زنی شوهر دار است یا بیوه ویا دختری باکره ، ویا خدمتکار خانه ! بعد هم هیچ مکافاتی ندید ؟! چون جهنمی نبود او دربهشت خود سیر میکرد .
    وامروز نیز در آن سر زمین هزاران فاوست را میبینم با شکلهای عجیب وغریب وشیطانی آنها نیز دست کمی از فاوست قصه ما نداشته  وندارند .
    امروز در جهان چیزهایی وجود دارند  که با پول  قابل خرید نیستند  ونزد انسان واقعی ارزشمند میباشند  اما در میان این مردم  دیگر آن چیز ها 
    چنان رشد کرده اند  که درطول زمان این کشور نسبتا پاک ونجیب  اعتبار  خودرا ازدست داده است . یک انسان واقعی  ، یک شاعر  ، یک معلم یا فیلسوف  هیچ لزومی ندارد  که ثروتمند باشد وبا لباسهای شیک در جامعه بدرخشد  او بخاطز انچه که هست  ستوده میشود  واین رفتاری است که کشورهای ثروتمند و وملتهای قدرتمند در برابر سر زمین ما پیش گرفته اند .
    آنها در برابر فقر جامعه شانه های خود را بالا میاندازند  ودر برابر  رفتار ناشیانه و دور از نجابت  دیگران   کسانی را بت میسازند  .
    امروز دنیا خیلی تغیر کرده است  اما تغییر شکل انسانها به سختی صورت میگیرد  . تنها صدا هایی غریب بلند شدند وغارتها شکل گرفتند  وسر زمین ما  همچنان درخیال پردازیهای خود  درکنار ( برادر بزرگ )  برای غارت بقیه اموال  وجاهای ناشناخته  حمله میکنند .
    دریغ از مردانی که هفتا د یا هشتاد سال برای زنده ماند فرهنگ وجلو رفتن آن مملکت  جنگیدند ، به زندان رفتند شکنجه ها شدند ، عده ای نا امید 
     درگوشه ای افتادند وعده ای از میان رفتند .
    امروز در انتظار کدام ناجی نشسته اند ؟ سرتان گرم دلتان سرد وتا آخرین قطره خون آن سر زمین را با سرنگ بیرون بکشید وببرید > به کجا؟ ث
    پایان
    ثریا / اسپانیا / نیمه شب شنبه 19  ماه می 2018 میلادی برابر با 29د اردیبهشت 1397 خورشیدی .
  • کازرون

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «  !
    ————————–
    نمیدانم چرا ناگهان بفکر  تقسیم کردن شهر کازرون افتادند ؟ چه چیزی در میان آن یافته بودند ؟ ونیم آنرا به کدام خر پول فروخته بودند ؟! خوشبختانه مردم همیشه با دادن قربانی دربرابر مامورین امام زمان  وهمیشه درصحنه میایستند ..
    البته قلب نازک  و جوان شاهزاده جضرت والایتعهدی نیز در کازرون است وبرای مردم آن سر زمین همیشه میطپد! 
    مایوس هستم،  نمی دانم خدایی وجود دارد یانه ؟  نمیدانم مفهوم زندگی چیست  ؟   اینکه آیا  علاقه  به وطن  مفهوم دارد ؟ من با نگاهی به هیبت مردان وزنان آن سر زمین   دراین گمانم که ابدا آن سر زمین متعلق بمن نیست  ومنهم به آنجا تعلق ندارم .
    دراین وضعیت فلاکتبار  جهان ،  همه چشم ها وهمه دوربین ها ی جهان بطرف قصر ویندوزر زوم شده است !!! بقیه اش بمن ارتباطی ندارد اما به گمانم نمایش بزرگی در پیش است ودر پشت پرده خبرهاست ،
     تصور نمیکنم امروز حالت روحی  وفکری من در یک حالت درست قرار گرفته باشد ،  میل ندارم دیگر چیزی را بدانم  ، ندانستن بهتر است  تا دیدن زشتی ها  .
    هر چه هست زیر سر همان خدایی است که ما   او را نه دیده ایم ونه میشناسیم  تنها معبدها ی بزرگ وگنبد های طلا بنام او درست کرده ان   وبخاطر  ا و صدها هزار شکم پاره شده است و میلیونها سینه از هم دریده شده  واز هر بتی خونخوار تر به نظر  میرسد   در جریان این کشت و کشتارها مردان خدا  در پناهگاهای خود  با تسبیح های بزرگ مشغول انداختن اعداد وبهره مالی خویشند .  ورجز خوانان ومداحان با صدای بلند  سرود میخوانند آواز میخوانند  وامروز ، آن آخرین  بقایای مذهبی را که در عمق  وجودم داشتیم  نابود شد.
    آین آقایان مامور  وحافظ عفت وناموس وتفکر  مثلا درخدمت عشق الهی بودند اما نفرت پراکنی را بیشتر درمیان مردم رشد دادند  وخودشان نیز دفن شدند  آنها مامور خدمت
     به بشریت بودند  حال دیگر آوازهایشان  بی صداست .
    مردم کازرون باید مکافات بدهند وسر زمین اجدادی خودرا که درآن به دنیا آمده  رشد کرده بزرگ شده اند حال باید  تقسیم کنند ! با کی ؟ معلوم نیست .
    بازور سرنیزه وتیر ،   تزویر و ریا و مکر و فریب .
    امروز چه کسی در فکر تسلی دلهای ویران شده است ؟ چه کسی در فکر مردان وزنانی وکودکانی که مانند برگ خزانی بر زمین میافتند وجان میدهند میباشد ، قارچ سمی صد ها نفر را کشت وراهی بیمارستان کرد  معلوم است زمینی را که باخو ن آبیاری کرده  باشند وزیر آن صد ها هزار  جنازه در حال متلاش شدن هستند قارچی که بیرون میزند تنها سمی است که به بدن بقیه سرایت میکند .
    دنیا  فعلا سر گرم نمایش بزرگ فردا است از ماهها پیش اخبار با سرو صدای فراوان گوشها را کر کرده است بنا براین  فردا تلویزیون های من خاموش وتنها به تماشای فیلمهای قدینمی مینشینم وپس فردا ویکفهفته بعد هم ابدا خبری را نخواهم گرفت . 
    در عوض مجلات ، صاحبان رسانه ها از بابت این سیرک بزرگ صاحب مال فراوانی خواهند شد .
    بقول آن تحلیل گر بزرگ سیاسی ما درحال حاضر در میان یک آنارشیزم زندگی میکنیم  نه درمیان یک حکومت و حاکمین فهمیده ودلسوز هر کسی بفکر خویش است تا با بردن پولها در بهترین  نقاط دنیا ودست نخورده ترین جاها برای خود روی تراس بنشیند وشرابی بنوشد واحیانا  از کوههای مقابل ویا دریا هم یک آب رنگی تهیه کرده عنوان نقاشی بیادگار برای آیندگان  بگذارد ، چیز دیگری وجود ندارد ، نه هیچ چیز دیگری نیست . ث
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 18/05/2018 میلادی / برابر با 28 اردیبهشت 1397 خورشیدی..
  • ایرانیان وقربانی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین » 
    ————————–
    دو خاطره !
    چند روزی است  که دوخاطره ذهن مرا بخود مشغول داشته است ، ودر این فکرم که ایرانیان  همیشه به دنبال قربانی هستند همچاننکه سر گوسفندی را میبرند وخون آنرا بر صورت ودست وپاهای خود بعنوان نبرک وبر سر وپیکر خود میمالند  بعید نیست که میل دارند انسانی را نیز به همین گونه سر ببرند .

    خاطره اول –
    در آن سالها که هنوز درایران  بودیم ودوران خوش !! را میگذارندیم یک سلمانی درانتهای کوچه  ای  بن بست بود که خانمی  یکی از اطاقهایش را  بعنوان سلمانی دکو.ر کرده وهمه اهالی آن محل به آن سلمانی میرفتند ، طبیعی است که درحمام زنانه وسلمانی همیشه حرف  کسی را میزنند ، درمیان  آنها  نیست ومرتب نام خانمی را میبردند که معلم است به  بقیه کارهایش کاری ندارم .

    روزی از خانم سلمانی سئوال کردم ایشان نام کوچکشان فلان است ؟ گفت بلی مگر میشناسید ؟
    گفتم دردبیرستان فلان هم مدرسه بودیم اما نگفتم همکلاسی بودیم وایشان چگونه یقه سفید تور دوری شده مرا از روی روپوشم کشید وبر گردن خودش آویخت وبه بقیه گفت این یقه من بوده که اودزدیده است !!!!

    روزی بر حسب اتقاق خانمرا د یدم ، نه چیزی در او عوض نشده بود همان باد کردنها وهمان دهانی که گویی ساز دهنی میزد  من خیلی  محتاطانه وبا ادب پرسیدم که شما دردبیرستان فلان بودید؟
    گفت ، بلی ، شمارا هم خوب میشناسم اولا فامیلتان این نیست وآن است بعد هم ما همکلاسی نبودیم دوست هم نبودیم ورویش را برگرداند .
    خیلی طبیعی بی آنکه به یقه اشاره کنم گفتم
     درحال  حاضر من فامیل همسرم را دارم ومیدانید  که بعد از ازدواج همه هویت خودرا ازدست میدهیم ومیشویم خانم فلانی  تنها ممکن است که روی سنگ قبر نام فامیل مان  را درون یک پرانتز بنویسند ، مهم نیست برای من هم افتخاری نبود که همکلاسی شما باشم نیمه کاره بیگودیهارا از موهایم باز کردم ودیگر هیچگاه به آن سلمانی نرفتم .

    خاطره دوم –
    همسرم دربستر بیماری بود وداشت با مرگ دست وپنجه نرم میکرد مجبور بودم برای فروش قسمتی  از طلاهایم به لندن بروم به مشهورترین جواهر فروشی لندن مراجعه کردم که نه وطن بودند درحالیکه بغض گلویم را   میفشردگفتم این ده عدد سکه ده پهلوی   را  به همراه  این انگشتری ها میخواهم بفروشم همسرم بیمار است ، ایشان از سر سیری نگاهی به آنها انداختند وسپس گفتند آنهارا بگذارید وفردا صبح تشریف بیاورید منهم با اطمینان کامل همهرا گذاشتم وفردا صبح ایشان انگشتری هارابمن پس داددند وسکه هارا به مبلغ سه هزار پوند خریدند وتازه فرمودند که من بخاطر انسانیت این کاررا کرده ام .
    هنگامیکه مرگ همسرم فرا رسید من چک سه هزار پوندی را به دوستی دادم  تا مراسم کفن ودفن واجاره مقبره را انجام دهد وهنوز خوشحال که انگشتر یها هست اما ….د دراین فرصت همه نگین های آن عوض شده وبجایش شیشه کار گذاشته بودند…….

    درهمین شهر چند خانواده  که مامور جیم الف بودنداطراف مرا گرفتند بخیال آنکه همسر من یک گنج گرانبها برایم باقی میگذارد  وشبانه به همراهد عکس من راهی زتدگاهم شدند تا ببیند ا کسی دیگر هست ؟!
    پسر داییم تلفن کرد وگفت این افسر با یک زن جوان ویک خانم مسن ویک مرد مسن دنبال فامیل هستند مگر تو چکار کرده ای درخارج ؟ آه از نهاد م بر آمد ! گفتم هیچ دارم بدبختی هارا تکه تکه میکنم  وکنار میگذارم تا ببینم اول از کجا باید شروع کنم >
    پسر داییم با نارحتی گفت :
    پدرم خیلی نارحت ونگران  هستند .( البته نکرانی ایشان  برای حرمت فامیلی بود نه اینکه  نگران شکم گرسنه من وبچه ها باشند ) !!!!

    گفتم بایشان بگویید جای نگرانی نیست نه قاچاقچی هستم ، نه فاحشه گری میکنم ونه خودرا فروخته ام دارم خیاطی میکنم وکاری هم ندارم چیزی هم از شما نمیخواهم .
    چه فروتنانه  و خوش باور درانتظا رکمک هم نوعان بودم تا دراین مصیبت دست مرا بگیرند ومرا تنها نگذارند !!!
    این فرهنگ ما ایرانیان است /نه تقصیر جیم الف است ونه تقصیر شاه جنس خودمان خورده شیشه دارد وتقلبی هستیم . دزدی ودروغگوی وچپاول وتهمت  را ازدوران کودکی در خانواده یاد میگیریم  ، من بسیار از خداوند خودم سپاسگذارم  که درمیان دستهای خوبی تربیت شدم  ، اگرچه بهترین نامم ” خر ” باشد ! .پایان
    پنجشبه 27 اردیبهشت 1397 خورشیدی / اسپانیا

  • یاد باد !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «
    ————————–
    روز وصل دوستداران یاد باد 
    یاد  با آن  روزگاران  یاد باد 
    کامم از تلخی چون زهر گشت 
    بانگ نوشا نو شاد خواران یاد باد 
    در اینجا  برای شروع ، مقدمه ای را از کتاب ” هرمان هسه ” که برای اولین بار انتشار یافت میگذارم ،  این کتاب با نام  باز گشت ” زرتشت” میباشد .!
    زمانی که در میان جوانان  پایتخت  این شایعه  انتشار  یافت که  زرتشت دوباره  ظاهر خواهد شد و اینجا و آنجا  در میدانها  وخیابانها دیده شده است  ، چند جوان  برای یافتنش  بیرون شتافتند  ، اینها جوانانی  بودند که از جنگ باز گشته  واز  تغییرات  و تحولات سر زمینشان مضطرب بودند  زیرا  دیدند که اتفاقات  بزرگی در حال وقوع است  اما معنای این اتفاقات  برای آنها مبهم بود  و برای  بسیاری بی دلیل  وبی رویه  می نمود ………ال الاخر .
    واین مرا بیاد روزهایی انداخت که میان مردم شایعه کردند امام زمان  برگشته وعکس اورا در ماه دیده اند ، مویش را درلابلای قران وریشش را در میان ابرها !!! 
    واین خر دجال بود که داشت از آسمان توسط دولتهای بزرگ وارد میشد  وپس از مدتی تردید  مردم فهمیدند که چه فریب  بزرگی را خورده اند وچه کلاه بزرگی بر سرشان رفته 
    آنها بیخبر مشتاقانه فریاد الله اکبر سر داده بودند  وسپس گروه گروه راهی جنگی شدند که هیچ از آن نمیدانستند وگروه گروه مانند برگهای درختان  تازه  بر زمین افتادند وخاک شدند .
    خوب در انتظار امام زمان واقعی خواهیم نشست ،  میگویند اول خر دجال ظهور میکند وسپس خود امام سوار بر اسب ذوالجناح وبا شمیشیر دولبه از آسمان فرود خواهد آمد وعدل ودادرا برای همیشه بر زمین حاکم خواهد ساخت ، این را بارها وبارها ما در دبستان در کتاب تعلیمات دینی خوانده بودیم و مغز کوچک و بیگناه ما در انتظار آن روز بود وهر بدبختی که برسرما میامد باز دلخوش ظهور آن امام غایب بودیم که عاقبت دیدم  هرچه بود دروغ  بود وهر گه هست دروغ است واین دست پخت همان آقایانی است که دنیا را مانند توپ تنیس در دست گرفته بالا و پایین میندازند  وباز ی میکنند ، روی آن سر مایه گذاری میکنند ، امروز ویرانی دراین سر زمین فردا بیداد در آن سر زمین مردم چکاره اند ؟ مشتی دهان که باید آنها را بست چون چیزی برای پرکردن شکم آنها روی زمین غیر از توپها .تانکها ومواد شیمیایی نیست .
    حال عده ای در انتظا رظهور زرتشت نشسته ان وباورندارند کسیکه رفته دیگر باز نمیگردد  راهی که دیروز پیمودی دیگر نمیتوانی برگردی آن راه ویران شده ، خراب شده  باید به جلو گام برداشت ، اما ما همچنان چشمان خودرا به عقب دوخته ایم با حسرت به لباسهای شهبانو مینگریم ازروی آنها کپی برداری میکنیم ودرانتظار ظهور پادشاه جوان که دیگر از مرز شصت هم گذشته نشسته ایم وآن غارتگران همچنان دارند  آخرین رمق مردم را بیرون میکشند وآخرین قطره خون آنهارا درون شیشه هاسر میکشند ومست غرور باده دراین پندارند که هم دنیارا دارند وهم آخرت را !! واین سعادت ابدی است !.
    هنوز  به شیون وزاری کردن مشغولند  وهنوز درفکر ماه روزه هستند  وباور دارند که به دنیا آمده اند تارنج بکشند  وآنهایکه ( خوب میدانند وخوب میتوانند ) !  خودرا بزگزیده  ودعوت شدگان ومنتخبین  قدرت الهی میدانند  برای دردست گرفتن قدرت جهانی و تجارت  ، دمکراسی را مانند شربت سینه بین همه مجانی پخش میکنند  تا از سر وصدای انها درامان باشند  وخودشان نیز از رنج وجدان آسوده  .
    دیگر نمیتوان تنفس کرد، هواه هم نیست ، غذا هم نیست دیگر بوی آن نان شیرینی هایی که مادر میپخت از بینی  ها بیرون رفته حتی یاد آنهم درذهن بجای نماند  نان تلخ دوران بی وجدانی  نان زهر آلوده دوران  بیشرمی وبیشرفی  ونان سرنوشت را باید گاز زد  آنهم خشک وخالی  بی هیچ قاتغی .
    کار من هرروز دور ریختن مواد غذایی است ، برنج ها سمی ، میوه ها آلوده  وسبزیجات بصورت یخ زده درون یک پاکت خوش نقش ونگار  ومن باخود میگویم از کنار کدام بشقاب ویا دیس و پس مادنده اینهارا درون این پاکت ریخته اند ؟ وناگهان انرا به درون رباله میاندازم ، تنها غذای من قهوه است ونان خالی ! ماهی ها دردریاچه های مصنوعی با هورمون که بوی سم  انسانرا به حال تهوع وا میدارد ، گوشتها  همه رنگ شده ومعلوم نیست گوشت چه جانوری است ومرغ ، بهتر است حرفش را نزنیم 
    حال باید درانتظار ظهور زرتشت نشست !!! شاید دردست خود نانی برای برکت دنیا و مردم گرسنه داشته باشد .ث
    مبتلا گشتم  در این بند وبلا 
    کو.شش آن حق گزاران یاد باد 
    گرچه صد رودست  در چشمم مدام 
    زنده  رود باغ کاران یاد باد 
    راز حافظ  بعد ازاین  ناگفته ماند 
     ای دریغا  رار داران یاد باد 
    ثیا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 17/05/2018 میلادی / برابر با ! 27 اردیبهشت 1397 خورشیدی.
  • نمیتوانم !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 
    آقای محترم ، 
     برای سالهای متمادی من قادر نیستم  که بتوانم آنچه را که میل دارم بنویسم ، نه کارت خبر نگاری دارم ، نه اعتبار روزنامه  نگاری ونه تحلیل  گر سیاسی هستم ، تنها  اجازه دارم همین چند کلمه را روی همین صفحه بنویسیم ودرمیان آن ولابلای جملات بعضی نا گفتنی ها را  عیان کنم ، بعنوان مثال اگر کتابی را روی بروی خود بگذارم  واز روی آن یک تکه بردارم واگر نویسنده پنجاه سال پیش هم مرده باشد  باز مسئولم وباید از باز ماندگان و وراث  آن نویسنده اجازه دریافت کنم ، این قانونی است که دراین سر زمین حاکم است . 
    اینجا  آن سرزمین تازه شکل گرفته و بزرگ را که به زور برای خود تاریخ سه هزارساله درست کرده ونورچشمی بعضی  از جهانیان است سر زمین مقدس مینامند بنا براین من نمیتوانم اعتراضی بکنم که چرا با تیر های محتوی فشنگ بادی مسموم یک کودک پنج ماهه ویا یک مرد علیل را که درون  صندلی چرخدارش برای حفظ سر زمینیش ومنافعش میجنگد ، به دست آنها کشته میشود  ؟  برای آنچه که امروز  دردنیا  وگفته ها ونوشته ها  وتحیل ها جدی مینماید  همان صدای خشم  است که برای خیلی ها وگوش خیلی ها ناشنواست  بچه مزلفها و ونوکران خریداری شده درحال شستشوی مغزهای جوانند ،  ما غیرا از ان اروح غیر دنیایی  ونویسندگان گذشته که دوران کهولت را میگذرانند  کسی را نداریم امروز بیشتر مردم دربرابر ین جنایات تاریخی وتاریخ گذشته شانه بالا میاندازند  درحالیکه با نخوت  و در عین حال با  سهل انگاری  به مذهب  همشهریانشان مینازند  امروز ما دردست رهبران هولناکی اسیریم ، عده ای را جنون و شهوت قدرت خداوندی در برگرفته وعده ای در فکر اربابی جهانند دراین میان آنهاییکه قدرتی ندارند ونتوانسته اند اسلحه بسازند وتانگ وتوب وبمب های نا مریی بسازند به ضرب گلوله های شوتی از پای  در میایند اسلحه های آنان  قلوه سنگ  است که دردست دارند ویا جانشان است نه بیشتر .
    بیشتر شبها ساعت چهار صبح بیدار میشوم واولین کارم خواندن اخبار دنیاست وامروز روی سایت ( اسکای ) خواندم که رهبر کنونی کره شمالی از مذاکره با رهبر امریکا طفره رفته وادعا کرده که امریکاییان هیچگاه بقولشان وفدار نیستند ! خوب چشم بسته غیب گفته ما نمونه  آنرا در مورد شاه خودمان  وسر زمینمان  که میرفت یک کشور قدرت مند شود دیدیم / ژ اپن را دیدیم / حال عده ای که ضد وطن پرستی  و جها ن وطنند  باین رهبران هولناک و موجودیت آنها جان بخشیده اند  ومارا    | باد شکم داران خالی میکنیم |   ، نام نهاده اند ،  ما تقبیح شده ایم  چه بسا نام ما درفهرست سیاه جای بگیرد ،   با مقالاتی که ابدا کینه توزانه نیست بلکه مهربانی ولبریز از دردهای درونی است  
    .
    ما درگذشته ای آرام زیستیم  یا اینگونه میاندیشیدیم  هرچند وضعمان از این  بهتر نبود باضافه اینکه درزندان خصوص خانوادگی اسیر بودیم ،   من هنوز همانطو ر احساس میکنم  ومیدانم که بشر هیچگاه ( آزاد ) نخواهد بود ودراینجاست  که افسوس میخوریم چرا جای حیوانات نیستیم آنهم از نوع خانگی آن !! 
    با اینهمه احوال من مجاز نیستم  که خودرا  تماما در رویدادهای زمان  رها کنم   درحالیکه لرزش زمین را زیر پاهایم  احساس میکنم اما نباید بنویسم که شاید زلزله درراه است این یکنوع تخریب و تشویش در دل نورچشمی ها  و عزیزان است !
    من رنج قربانیانرا احساس میکنم  درفقر و در گرسنگی   آنها شریکم  اما نه در رنج بردن آنها مانند بقیه باید بگیرم  » آنها بمن چه «  واین گفته شیخ سعدی را بکلی زیر پا بگذارم که در قرن هفتم سروده بود :
    بنی آدم اعضای یکدیگرند 
     که در آفرینش ز یک پیکرند 
     چو عضوی بدرد آورد روزگار 
    دگر عضو هارا نماند قرار 
    تو که از محنت دیگران غافلی 
    نشاید که نامت نهند آدمی 
    همه ما اهریمن صفت شده  ، بی تفاوت وبی نظر . من حرف میزنم درد میکشم اما طرف مخاطب من تنها با چند جمله جوابم را میدهد ، وای ، عجب ، چطور ممکن است ؟ همین نه بیشتر او یا میترسد ویا چیزی ندارد تا دربرابر گفته های من بمن بگوید ، محافظه کارست ، مانند احزاب  وسایر مردمان داخل سر زمین من .
    امروز ما به  دنبال  یک دموکراسی هستیم آنهم دریک جهان دوقطبی ، یکسو روسیه پر قدرت ویکسو یک تاجر هفت خط ،  او همه چیز  را در ترازوی سود وزیان میسنجد  بنا براین همه چشم باو دوخته تند بیخبرانند که توسط چند بچه  مغزهایشانرا به اجاره داده اند  امروز دیگر همه باید ها یکسانند آنقدر پرنس وپرنسس و وزیر ورهبر  ورییس از زمین سبز شده اندکه دیگر میلی به دیدار  هیچکدام نداریم وتنها یک شوی با مزه برای تماشا وسر گرمی ماست . تنها نباید به آن نگین تازه ، آن نورچشمی وآن عزیز دردانه چشم زخمی وارد شود  وباید بگذاریم مانند یک بچه لوس هر کاری را که دلش خواست درخاور میانه انجام دهد ولو به قیمت چند تکه شدن سر زمین ما وچه بسا روزی زیر نام همان نجات دهنده اش کوروش سر زمین مارامتعلق بخود بداند  آن روز دیگر لازم ست که یا برخیزیم ویا تن به بردگی بدهیم ویا دست به یک خودکشی جاودانه بزنیم  .عمرتان دراز / مهرتان پایدار .ث
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 16 /05/2018 میلادی برابر با 26 اردیبهشت 1397 خورشیدی /..
  • گمشده

    ثریا /اسپانیا / یک دلنوشته !» لب پرچین « 
    رقیب گفت  دراین در چه میکنی  هرروز 
    چه میکنم ؟ دل گمگشته باز میجویم …….سعدی 
    برایم پیغام  فرستادند که باید بسرعت برای انحصار وراثت به ایران برگردم ، کدام وراثت ؟ کدام ارثیه ؟ همه چیز که دردست شماست  اما مالیاتهای رویهم انباشته شده و مالیات برارث را باید بپردازم .
    اگر کسی از من میپرسید  دراین کوی و برزن چه میکنی ؟  دراین خیابانهای  پر جمعیت وساختمانهای ببیقواره روی هم انباشته   میان مشتی مردمان بومی  وناشناس  .چه جوابی داشتم بدهم ؟  چه میکنم ؟ به دنبال خودم میگردم ، آن را که روزی دراین جا بجای گذاشتم وحال گم کرده ام .
    آن روزهارا جستجو میکردم   حال این شهر به چشمان من  ابدا آشنا نبود خودم را به دهکده رساندم همانجایی که خانه داشتیم  ، زیر یک درخت توت خشک شده ایستادم دستم را دراز کرد م ویک دانه توت کال چیدم ودردهانم گذاشم وچشمانمرا بستم ، نه مزه توت نمیداد ، نیمی از خیابانها خاکی ودردست ساختمان بود به دنبال خانه خودما ن گشتم همان خانه ای را که ده سال پیش ترک کرده بودم حال آنرا چند طبقه ساخته وچند زنگ زشت وبد هیبت با چسپ روی دیوار خودنمایی میکرد ویک صندوق سبز پستی  از لابلای درب آهنی نگاهی به درون خانه  انداختم ، روی استخرا پوشانده بودند ، از همسایه های قدیمی کسی نبود به کوچه روبرو رفتم به همان جایی که کلی دوست داشتم وهر هفته دوره زنانه داشتیم  کوچه ساکت خانه ها همه خاموش  ودرختان وبرگهای زرد وخشک شد روی زمین هایشان ولو  نه ،  ازآن خانم سلمانی هم خبری نبود ، آهای ، کجائید ؟ هیچکس جوابی نداد . به کوچه بغلی رفتم  تا انتهای آن هنرپیشه قدیمی گاراژ خانه اش را  تبدیل به قنادی کرده بود  بسیار بد اخم وعصبی وچه بسا دلمرده وغمگین . بی آنکه حرفی بزنم از کنارش رد شدم ، نه دیگر از آن ده خوش آ ب وهوا ووباصفا خبری نبود  همه دود گرفته ، سیاه  وهمه چیز تازگی داشت  .
    آن روزها دفن شده بودند  چون یک قطره باران که بر روی یک اقیانوس بیفتد  ودر عظمت او گم شود  ، من بیهوده  جستجو میکردم  آن روزهایی را که درآن خانه بچه ها درکوچه بازی میکردند  ، آرزو. داشتم هرچه زودتر از این محیط ناشناس دور شوم .
     از این محیط پهناور وبو گرفته که همه چیز آن برایم نازگی داشت   مردمان وزنان زشت رو وبا هیبت های بزرگ !وروح کوچک ومعصوم من نمیتوانست  اینهمه تازگی و نوظهوری را بپذیرد وهضم کند  سرم گیج میرفت هوا آلوده بود نفس به سختی میکشیدم .
    از یک آژانس اتومبیلی کرایه کردم وبخانه پسر دایی رفتم ، همه چیز همان  که بود همان حوض گرد وهمان حیاط آجری ودر تراس فرش پهن  شده وتشکچه مادر وپشتی وجانماز وقران وکتاب دعای او همچنان دست نخورده آنجا قرار داشت ، گویی همین الان برای دست نماز رفته و برمیگردد ، مدتی به جای خالی او نگریستم وسپس گریستم خانم پسر دائیم گفت ” 
    ما از بعد از فوت خانم دست به اینها نزدیم   ایشان برکت خانه ما بودند واشکهایش جاری شد ، آلبوم خانوادگی را آورد عکس زیبایی از مادر آنجا بود با یک روسری که مطابق معمول بر فرق سرش خود نمایی میکرد گویا این آخرین عکسی بود که گرفته بود تا به کربلا برود وحال پس از مرگ او  عکس اورا از شناسنامه اش جدا کرده ودرآلبوم گذاشته بودند هرچه کردم آنرا بمن نداد . درکنار عکسهای جوانیش با موههای بلند طلاییش وپیراهن های آستین کوتاه ، وچادر نمازی که همیشه روی شانه اش میانداخت برای حضور مردی ناشناس که اگر وارد میشد ؟! . آن چشمان آبی وآن پوست سفید که به برف طعنه میزد ، حال زیر خاک خفته بی آنکه من یا بچه ها  بالای سرش بوده باشیم .
    همسرم ده روز مرگ او را از من پنهان نگاه داشت /درحالیکه همه اهالی این شهر خبر داشتند ومن دربی خبری میسوختم .
    تمام کوچه هارا گشتم  همه خیابانهایی را که از آنجا عبور کرده بودم  وآن خانه ایکه تا پانزده روز مجبور بودند مرا جای بدهند  تا مراتب اداری طی شود  با ملال وخستگی  با حسرت  میخواستم آن زن را که گم کرده بودم بیابم  ونیافتم  ودرانجا بود که فهمیدم زندگی همه سرا سر فریب  وکمدی  بدون انتها  وبدون نتیجه که کم کم تبدیل به یک تراژدی میشود .
    چقدر تاریخ  زندگی  محزون  و غم انگیز است ،  به هرجا نگاه کردم تا آشنایی را بیابم تنها دریک کنسرت خواننده قدیمی که زیادبه همراه  همسر نوازنده اش بخانه ما میامد  حال با پالتوی پوست وروسری مارک گوچی  ، من با بارانی ویک روسری معمولی هرچه فریادکردم که منم ؟ خودش ار به کری زد وسپس جایش را عوض کرد !!!
    یک عمل تهوع  آور  که تنها  بدرد تمسخر واستهزا میخورد  ومن با تمامی آرزوهایم  با تمامی هیجانها وجهش های خود  نا امید برگشتم واولین کاری که کردم بر دیوار  خانه اجاره ای که پس از فروش خانه بچه هارا درآن جای داده بودم  بوسه زدم وخم شدم زمین را نیز بوسیدم وعطای آن میراث شوم را به همان بازماندگان بخشیدم . 
    آئچه را که خوب بود برده بودند این پس مانده دیگر به دردمن نمیخورد تنها میبایست مالیات های عقب افتاده ومخارج برق وکامونیتی را بدهم . همه چیز را گذاشتم وباز گشتم تا نفسی تازه کنم …..خوب بعد  ها درباره اش میاندیشم فعلا احتیاج به یک خواب راحت دارم .ٍث
    ثریا  اسپانیا / سه شنبه 15 ماه می 2018 میلادی .
  • مرگ آرام

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «.
    تازه فهمیدم که چرا عکس آنجناب روی اینستاگرام بود ، دخترک خواسته بود به همه حالی کند که سی سال از مرگ پدرش میگذرد ! برای من ابدا مهم نبود سی سال یا سه سال ، آنها شمع روشن کنند و به قد وبالای بلند او بنازند ، من قدم کوتاه است باو نمیرسد د وگفته هایم از روی حقیقت است نه از روی ریا و نیرنگ و فریب و دروغ  واین فرهنگی بود که او درآن رشد کرده بود  ! روزیکه  همه چیز به پایان رسید ومجلس ختم وغیره تمام شد رفتم بسراغ کیف سامسونت  رمز دار او ، خیال میکنید درون آن چه دیدیم ؟ چند دسته چک  و چهار عکس از معشوقه اش درسایز های  بزرگ ، همین ، چیز دیگری نبود هیچ چیز نه وصیتنامه بود ونه آدرس وکیل بود ونه اینکه پس از مرگ او من با چهار بچه کوچک چه باید بکنم؟ او کارهایش را خوب روبراه کرده بود ودوهفته بعد  از یکی از بانکها نامه ای برایم رسید که همسر شما یکهزارو پانصد پوند اور درافت دارد !!!  به بانک نوشتم او مرده چگونه میتوانست اور درافت داشته باشد ؟ رفقا حتی به کارتهای  بانکی او و بما هم رحم نکردند ، من بودم ویک دست خالی ، ……….دیگرآن دوران وحشت را باید فراموش کرد 
    عجب آنکه او در اردیبهشت به دنیا آمد و در اردیبهشت هم از دنیا رفت ! تنها پنجاه وهشت سال داشت از پیری وزشتی میترسید واز زنان ومردان پیر نفرت داشت !
    روز گذشته دردوخط مرگ ( روزنامه نگار ونقد نویس  وخبرنگار )  حسین مهری را خواندم  آنهم درسایت گویا !!  چه آرام وبی صدا رفت همسرش مدتها بود که از او جدا شده و مستقل با نام خودش کار میکرد برای رادیو آزادی که در پراگ بود و امروز زیر نا م رادیو فردا کار میکند!  حسین  مهری گاهی در روز نامه ” نیمروز ” یا در کیهان ویا در مجله کاوه مینوشت ، خیلی بیسرو صدا بود وحال مرگش هم بی سر وصدا و خاموش و آرام  بی آنکه کسی را خبرکند از دنیا رفت نه به هنگام سخن گفتن دهانش کف میکرد ونه فریاد میکشید ونه فحاشی میکرد آرام بود ، ارام  ، و مرگ چنین ارامی شایسته یک مجلس بزرگ است !؟ 
    از شب گذشته نام ” توماس جفر سون ” مرتب مانند چکش  بر مغزم کوبیده میشود ،  وبیاد آن خروس بی محل میافتم که خیال کردیم شاهین است اما مرغی بی پر وبال بیشتر نبود  ومن دراین گمان  هستم موادی که او مصر ف میکند باید خیلی قوی باشد که او را درچنین اوهامی فرو میبرد ویا بقول آن خانمی که برایش یک لینک فرستاد ، هنر پیشه ماهری است هم روی صحنه انسانرا میخنداند وهم به گریه وا میدارد ، من ساده د ل هم بخیال آنکه او دارد واقعا برای جوانان مملکت کار میکند ، عده زیادی را به دنبال خود کشید البته دربعضی از کامنتها که برایش میگذاشتند و من میخواندم عرق شرم بر چهره ام مینشست ! اما گویا آنها اورا بهتر از من میشناختند من دراین ده کوره غیر خود وگوشهایم کسی نیست البته منظورم از بزرگان اقوام ایرانی است هر چه هست اهل همین دیار ومن درمیانشان یک غریبه ویک خارجی هستم ! . 
    سی سال تجره بمن نشان داد که ما ایرانیان از چه وجهه ای وچه تربیتی برخورداریم واینها هم غریبه ، اوایل سیل تلگرامها  ونامه های تسلیت از راههای دور ونزدیک بمن میرسید ، تلفن ها پشت تلفن که اگر کاری داشتی ما هستیم ؟ آنها درانتظار این زن جوان وبیوه ثروتمند بودند که همسرش درتمام بانکهای دنیا برایش سرمایه گذاری کرده بود !!! مدتی گذشت پا اندازهاوخبر چین ها مرتب  بخانه  ما میامدند  تا خبری بگیرند وبرای بقیه ببرند  تا اینکه تابلوی | این خانه بفروش میرسد | را بر سر درخانه دیدند وکم کم احساس کردند بعضی از اثاثیه نیز کم میشود ، بچه ها به مدرسه میرفتند وغذا میخواستند لباس میخواستند سر انجام نشستم وچرخ خیاطی را جلوی رویم گذاشتم اول از همه لباسهای  خودم را برای دختر کوچکم  درست کردم تا بتواند کاری دست وپا نماید ، حال نوکیسه ها وگدایان شهر دم درآورده بودند وبنوعی باب تمسحر را گشوده بودند  ، خوب دوتا دخترت را بفرست دریک بار کار کنند ویا یک رستوران ؟! سکوت ! وآنهاییکه در راههای دور بودند کم کم رابطه شانرا قطع کردند فهمیدند که علی آباد ده که هیچ حتی یک اطاق ویرانه هم نیست .، وآن شاعر و نویسنده بزرگی که صاحب یک نشریه بود برایم سکه طلا میفرستاد ومرا طلای جاندار میخواند او نیز  رفت !!!به دنبال دوست !!
    عدد “سی “عدد خوش یمنی است ، سی سال گذشت ومن هفتاد ساله شدم اما چیزی درمن عوض نشد همان هستم که بودم کمی تجربه ام بیشتر شد وخودرا از همه کنار کشیدم ودرسکوت وتنهایی نشستم ونوشتم ونوشتم وهنوز هم مینویسم تا روزیکه چشمانم کور شوند ودستهایم بی رمق وخودم افلیج بیفتم باز درمغزم خواهم نوشت ، من برخاستم وقد راست کردم  وحال از برج بلند افتخار خودم باین موجودات  حقیر مینگرم ، ومیبینم واقعا چقدر حقیرند تا چه حد نا توان وبدبختند ، روز گذشته هنگامیکه دخترکم نفس زنان بطریهای آ برا برایم جابجا میکرد از او پوزش خواستم درجوابم گفت  :
    عمری تو برای ما کشیدی حال نوبت ماست که بگذاریم تو راحت باشی سلامتی تو برای ما ازهر چیز مهمتر است . بدینوسیله مزد خود را که بسیار هم زیاد بود گرفتم .ث
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 15/05/2018 میلادی  برابر با 25 اردیبهشت 1397 خورشیدی !
  • من وشاه

    ثریا / اسپانیا 
    |” لب پرچین “
    نه ، این  همان فیلم معروف سلطان سیام وآن جاسوسه انگلیسی بعنوان معلم  که رفت و همه کشور را دستخوش ویرانی ساخت نیست ، من وشاه ایران را میگویم ، من واو دریک  چیز ، تنها دریک چیز وجه اشتراک داریم وآن ( بد شانسی ) است ! امروز بعد از چهل سال هنوز خدمات اورا ناچیز دانسته وفحاشان وبدگویان  مشغول نشخوارند وعده معدودی وفاداریشان را  باو هنوز نگاه داشته ائد ومن ؟ همه عمرم دچار این بد شانسی بودم چرا که با هردستی  که دادم یک سیلی نوش جان کردم ،  این موضوعی  بود که  سالها فکر مرابه آن مشغول داشته وهم اکنون بادیدن چند برنامه نوظهور ویکی دوبرنامه خوب  دانستم که درست اندیشه کردم  
    چقدر آرزو داشتم  که تخیلات  واراده   جامعه را نیز به آن اضافه میکردم  وچقدر آرزو داشتم  که همه چیز حقیقت پیدا میکرد  ، مگر ممکن است ؟  مگر یک اخلاق خوب وپاکیزه را باید محکوم کرد ؟  آیا خود اراده  جزیئ از اخلاق نیست ؟ 
    د رمیان عقاید امروز متفکرین که چه عرض کنم مفسدین  چیزی مضحکتر  از دستور وتعالیم  مذهبی نیست  چیزی  از اراده انسانی وجود ندارد  نمیدانم همه گی فاقد اراده وعظم قدرت شده اند؟ همه با بخل  به یکدیگر میپردازند بجای تشوق  اورا  میکوبانند  ، خوب داشتن رابطه ها هم مزید بر علت است مگر اگر نا پدری من یکی از بنیان گذاران مثلا یک نشریه بود ویا خودم رفیقه یک نویسنده و روزنامه نگار بودم !!!چه بسا نوشته های منهم بعنوان یک ” شاهکار ” د ر بعضی از جراید چاپ میشد ! ومنهم میشدم مثلا بانوی نویسنده !؟  ( خوشبختانه دیگر بساط روزی نامه ها پرچیده شد وهمه الکترونیکی شدند !!!!) نه بخل وحسادت  از همان روز اول درمدرسه وسپس قانون وراثت شکل میگیرد  امروز عکسی روی اینستا گرام دیدم که کمی دردم آمد ! عکسی که خودم  چهل سال پیش از مرحوم همسر گرفته بودم ودختر بزرگم آنرا درکنار گل وبوته وبلبل در قابی در بالاترین نقطه اطاقش جای داده بود حال از روی آن عکس گرفته وروی اینستا گرام گذاشته ومنکه چهل سال با دست خالی آنهارا به دندان  گرفتم ودور اروپا گرداندم بزرگ کردم  بخانه شوهر فرستادم  فرش فروختم جواهر فروختم تا شکم آنها سیر باشد ، هیچ عکسی درخانه آنها یافت نمیشود !!! حال آن شخص خسیس ، خود خواه  بد فطرت  که تنها دست به اسراف میزد برای خودش  تبدیل به یک قهرمان شده ومن ؟ گمنام ! چرا که تهور داشتم وفریاد کشیدم  نادان نبودم وخودرا بموش مردگی نزدم .
    شاه ، آنهمه خدمت کرد آنهمه ساخت کشور فقیری را  تبدیل به یک اروپای مدرن نمود حمله ها پشت حمله ها باو شد حتی دانشگاههای بزرگ ودولتها اورا یک دیکاتور به تمام معنا آدمکش خطاب  کردد وخمینی را پیر مقدسی که از جانب پرودگار آمد تا اروپای گرسنه  وامریکای مقروض را اباد سازد درحایکه شاه بیشتر کارخانه های ورشکسته دولت انگلیس را خرید نا به آنها کمک کند وچقدر وام بلا عوض به همه اروپاییان داد وبه هنگام بیماری ونزدیک بودن مرگ او هیچ یک از این نامردان حاضر به پذیرشا و نشدند.
    خوب این جهان عاقل وهنر دوست وهنر پرور  نمیدانم دیوانه است  یا من ؟   حا ل بین عقل ودیوانگی  وعدم تعقل  بین منطق وبی منطقی  ایستاده ام  بلی تنها اطاعت کورکورانه   و پیروی از مردم و محیط اطراف ممکن است کمی به سرنوشت  شومی که درکمین ما بودکمک کند   حال ننشسته ام ودارم حرفهایی مینویسم که یا یک عاقل مینویسد یا یک دیوانه .
    من درخود توانایی های زیادی داشتم که همه را خرج کردم  امروز تنها شعورم مانده وحافظه ام .
    حال بقول  شاعری که نمیشناسم 
    مژه سوزن رفو کن  ، نخ آن تارمو کن 
    که هنوز وصله دل دوسه بخیه کار دارد ؟! 
    البته این شعررا یک آوازه خوان  در دوره ها ومحفل ها میخواند شاعر آنرا نمیشناسم /. اما خودم را خوب شناخته ام . پایان 
    ثریا / اسپانیا / دوشنبه 14 ماه می 208  میلادی /
  • زبان بی زبانی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .
    در جایی خواندم  که  3400 زبان از مجموع  6000 زبان  درجهان  طی پنجاه سال آینده  درحال از بین رفتن است .
    بطور متوسط  هر  ده روز  یک زبان  از بین میرود  وبا این زبانها از بیست نفر آدم در یک گوشه ی دور افتاده  تا چندین هزار نفر سخن میگویند .
    بیاد دارم  در  اوایل  انقلاب  رفسنجانی با آن لهجه دهاتی خود میگفت که ” زبون فاخر ما زبون عربیه ، فارسی یک لهجه ی” 
     اگر در إن زمان جلو ی دستم بود محکم کشیده میزدم  به گوشش حتی اگر به مرگ من منتهی میشد  ، بقول برنار شاو من یک  دمکرات  مستبدی هستم !  هر کس هر چه میخواهد بگوید ویا بنویسد من درمبارزه زبان فارسی  وادبیات آن سخت تعصب دارم ویک ملت با زبانش زنده است ،  ویا جناب رهبر زوار درفته میگوید انگلیسی در مدارس قدغن است بجایش زبان روسی را تدریس کنید !!!  خوب راست وحسینی بگو که ما جای تاجیکستان  را گرفتیم ویا افغانستانرا !
     .
    امروز إنقدر سنم بالا رفته  که دیگر فریب این دموکراسی های آبکی را نمیخورم  دموکراسی های هوایی زمینی  آبکی  وفرضی هفتاد سال است که استخوان خورد کرده ام .داستانی میخواندم از  » محمد علی نجفی «  در مورد  نام های مستعار  نویسندگان وادیبان در دورانهای پیش و چه بسا امروز !  نوشته بود :
    در بودا پست پایتخت مجارستان  مجسمه برنزی مردی  را که  غرق در دردهای خویش است در دست چپ او  کاغذ و دردست راست  او یک پر مرغابی که درگذشته بعنوان قلم از آن استفاده میشد  نشان میدهد  درپایین این مجسمه  واژه ” ناشناس” بکار برده شده است  این مرد در قرن دوازدهم میلادی میزیسته وبا پادشاه وقت آن زمان نزدیک بوده وچه بسا از راهبان آن زمان بوده است  چرا که کتابی بنام  ” قهرمانی های قوم مجار ”  به نامی ناشناس نشر یافته که هنوز هم باقیست .
    مجارستان قهرمانان زیادی داشت منجمله شاندرو پتوفی شاعر و مبارز .
    بهر روی داستان را ادامه دادم  ودیدم اکثر نویسندگان و بزرگان نام اصلی آنها چیز دیگری است  آنهم بخاطر تر س از قدرتهای وحاکمیت  ودیکتاتور یهای مستبد  ،  نویسندگانی که درزندانها به دست زندانبانان خود بقتل رسیدند مانند ایران کنونی ما  ویا از فراز صخره ها به زیر افتادند وخودکشی شدند !  بنا براین نویسندگان  نوشته هایشانرا با ایما واشاره  ویا هزل مانند  نویسنده سفرهای گالیور ” سوییفت ” که آنهم نام اصلی آن نویسنده نیست مینوشتند .
    ویا از کلمات  ایکس وایگرگ استفاده مینمودند ،  مثلا .ولتر  برای آنکه نامه های بدون امضا را مینوشته به زندان میافتد  او سیستم سخت وترسناک انگلیس را بر سیستم فرانسه ترجیح داده بود  وهمه نوشت هایش سوزاند شد ویا درروسیه  نویستدگان با نامهای مستعار  نوشته هایشانرا به سختی به دست چاپ میسپردند  مانند شاعر ونویسند معروف روسی  که باو شاعر انقلابی میگفتند  ” پاتینکوف ” سالها در زندانهای سیبری  به کار اجباری  مشغول بود اما نوشته هایش را با امضای ایکس ا بیرون میداد.
    لنین نام مستعاری بیش نیست  نام اصلی او  ”  الیانوف  ” است   ونام اصلی ژوف استالین  ” دجوگا شفیلی ” میباشد .
    شاعر خردسال  ونویسنده  نامی قرن نوزدهم ” پاپلو نرودا ”   امر یکای جنوبی نامش » وینتالی رایس « میباشد .
    اگر بخواهم نام همه نویسندگان وشعرایی را که زیر نام مستعار مینوشتند اینجا بیاورم  بحثی طولانی میشود  مثلا الکساندر دوما ابدا نویسنده نبود تنها یک یا دوکتاب کوچک به دست چاپ داد  اما هزاران  کتاب بنام او ییرون آمد او تنها یک بنگاه داشت که نویسندگان درآنجا جمع میشدند  تولستوی و چخوف نیز نامهای دیگری داشتند .  .
    آگاتا کریستی که این روزها مرتب سریالهای اورا میگذارند  کتاب اول خودرا با نام » مری وست ماکوت « به دست چاپ سپرد .  
    عزیز نسین نویسنده وفکاهی نویس ترک  نام ومحیط  زندگیش   را بفراموشی سپرد  ” عزیز” تو کیستی ؟  نسین به ترکی یعنی تو کیستی  مارک تواین نام واقعی مارک تواین نیست  نام مستعار اوست  که روزی در گردشی روی رودخانه می سی سی پی  از ملوانان نشانه دوتا  یا دو راه را  شنید ومارک تو ان را برگزید  نام واقعی  پل الوار  شاعر بزرگ  ” ایژن  گرینندیل ” است  وآثا ربسیاری  مهمی درجهان هستند که ما زیر نام مستعار  آنهارا میشناسم .
    امروز دیگر خبری از کتاب ونویسنده نیست همه سیاسی شده اند وهر از گاهی چند ورق پاره بعنوان یادداشتهای ویا نوشته ها  به هوا میفرستند ودراین آشفته بازار ” هم توماس جفر سون قلابی کتابی به بازار میدهد ومدعی میشود که هفت میلیون جلد إن در ایران بفروش رفته است ؟؟! مگر چند میلیون جلد آنرا چاپ کرده ای ؟ البته من اینهارا ابدا باور نمیکنم وصحه ای هم از آن کتاب را نخواندم همه اوهام وغیر واقعی میباشند از اینکه خامنه ای توده ای وچپی است شکی نیست و ازینکه سرنوشت ما دردست جناب پوتین میباشد آنهم شکی نیست وحال باید زبان روسی را نیز فرا بگیریم تا بهتر فرمایشات اربابان را درک کرده و درخدمتگزار ی آماده باشیم .
    اما من همچنان با این زبان مهجور اما  فاخر وزیبای فارسی مینویسم فرزندانم با زبان شیرین فارسی حرف میزنند در حالیکه بیشترا ز سه وپنج ساله نبودن دکه از سر زمین  خود ایران  بیرون آمدندواز طریق مترجم گوگل با نوه هایم فارسی  حرف میزنم وبه  بعضی از آنها فارسی را یاد داده ام  اگر چه جوا ب مرا به زبان خودشان انگیسی یا روسی یا فرانسه میدهندویا اسپانیایی ، تعصب من روی زبان مادری وشعر  وادبیات فارسی  بیش از آن است که درکنار قوم لوط بنشینم ولواطشانرا تماشا کنم . مرتب دورهم جمع میشوند گنکره  تشکیل میدهند کنفرانس میدهند ودر رسانه های نوکرهای رژیم درلباس مرتب کت وشلوار وکراوات  با آنها مصاحبه میکنند  وغیره . اگر زبانرا وشعر را ازدست بدهید همه چیزتان برباد رفته است دیگر وجود ندارید تنها زباله هایی هستید که درون سطل آشغال کشورهای خارجی  جای گرفته اید .  راز پایداری این سر زمین که درآن زندگی میکنم زبان اوست   گاهی در فروشگاهها  بعضی از کلماترا که من به علط بر زبان میاورم با مهربانی تصحیح  میکنند . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 14/05/2018 میلادی برابر با 24 اردیبهشت 1397 خورشیدی
  • نادر بی همتا

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !
    عزیز ! اگر از حال من  با زپرسی 
    به جز این چه گویم  که ویران ترینم 
    از این پس ، نیارم ستودن خدا را 
     که دین، فتنه انگیخت  در سر زمینیم …….ناد رنادر پور 
    » هر باز که به تصاویر خمینی ، خامنه ای ، خاتمی ، ورفسنجانی نگریسته ام ، 
    عرق شرم بر پیشانی من نشسته است «
    نادر نادر پور 
    ————-
    در میان کتابهایم به دنبال چیزی میگشتم   ناگهان مجله » کاوه « چاپ آلمان که به همت شادروان محمد عاصمی پای گرفته بود ومن مشترک دائمی آن بودم بچشمم خورد واین بار همه این مجله اختصاص داشت به مرگ » نادر« آن سیمر غ کوههای قاف  که درآیینه خودرا مینگریست تا باهر کسی ننشیند ، او میدانست ومردم را خوب شناخته بود .
    همه مجله شماره 90 اختصاص باو ومرگ اوداشت . متاسفانه من خیلی دیر با این بزرگ مرد روبرو شدم زمانی که درگیر آلودکیهای خانوادگی وبچه داری بودم اما همه حواسم به دنبال  دیگری میگشت ،  به دنبا ل چیزی که در خانه خودم جای گذاشته بودم ، به دنبال خودم . و روزی  با احتیاط تنها یکبار از طریق دوستی مشترک توانستم اورا بخانه دعوت کنم متاسفانه از جو ومحیطی که بر آنجا حاکم بود زیاد خوشش نیامد وخیلی زود مارا وخانه را ترک کر ، زمانی بود که پسر حاجی تکیه بر پشتی مخملی داده بود وعماد رام داشت از کمبود پیاز حرف میزد ، بادی  به غبغب انداخت وگفت : 
    فردا دستور میدهم یک گونی پیاز به درخانه ات بفرستند دراینجا  او ، آن نادر کمیاب سرخ شد واز جای برخاست سری به حکم ادب فرود آورد واز میهمانداری من تشکر کرد نگاهش عمیق او  به چهره پرخون من وآن اطاق بود ودیگر هیچگاه اورا ندیدم ، تا برای همیشه به سفر رفت .
    پیاز به درخانه عماد رام رفت واو هم فردا درمجله جوانان تشکر خودرا ابراز داشت !!!!.
    حال با عکسهای او وطراحی هایی که دوستانش از چهره او کشیده اند واشعاری که درباره او سروده اند تنها نشسته ام واشک میریزم او نیست ، محمد عاصمی نیست ، شجاع الدین شفا نیست منوچهر جمالی نیست  صدرالدین الهی نیست  هرمز فرهت نیست محمود خوشنام نیست   تنها باز مانده که عمرش طوانی باد پرویز صیاد است که مطلب بسیار زیبایی درباره اش نوشته وهاد خرسندی ،  همه رفتند همه رفتند ومن تنها ماندم وپس از آنها  میخواندیم که شهدا  کی هستند آن خونینی کفنان  !!! 
    او برای سن هفتاد سالگی خود سروده ای را به چاپ رساند “
    باران  ، حروف  میخی  از یاد رفته را 
    گویی به یاد شوکت  ایران باستان 
    بر سطح  فروخفته در سکون 
    همچو کتیبه  های کهنسال  واژگون  ، باز آفریده است 
    و سپس  پخش کرده است 
    من ! سر خوش از خیال 
    بی اعتنا به گردش هر روزه زمین 
    آسوده از شتاب  هراس آوار زمان 
    چونان کتیبه ، تکیه  به تاریخ داشتم 
    ……….
    اما شبی  درآخر  پنجاهمین خزان 
    زان  خواب کودکانه  پریدم ناگهان 
     دیدم که خاک ایزدی  زادگاه من 
     قربانی تهاجم  اعراب خانگی است ” 
    اعرابی از سلاسه ” وقاص ” ودیگران 
    —–
    هنوز اشک د رچشمانم حلقه زده  و هنوز گریانم نوشته سیمین را خواندم و لعبت  را که هم اکنون  فلج درگوشه ای افتاده ودیگران که یکی یکی رفتند وجایشانرا به لاتهای محله شهر نو وشار لاتنها و ساکنین قلعه وکوره های آجر پزی دادند . در واقع ماهم رفتیم تنها نفس میکشیم همین ، نه بیشتر . روان همگی شاد ونامشان تا ابد جاودان باد .
    ثریا / اسپانیا / سیزدهم ماه می 2018 میلادی …….
  • کهن دیارا

    ثریا / اسپانیا  » لب پرچین “.
    کهن دیارا 
    دیار یارا  دل ا زتو کندم  ، ولی ندانم 
    که گر گریزم  کجا گریزم 
    وگر بمانم  کجا بمانم /…….. شادروان نادر نادر پور 
    یکی مانند او میرود وشارلاتانی دیگر ظهور میکند  با هزاران دروغ وریا ومکر وعده ا ی را نیز به دنبال خود میکشد ، ما ساده دلان هم گمان میبریم که ( خوب مردی از جای برخاسته ) بی آنکه خوب تحقیق کنیم ویا به حرف بزرگتران گوش دهیم  البته نباید زیاد هم مرا مقص بدانید من درمرتفعرترین جای این شهرک توریستی بدون  هیچ وسیله ارتباط جمعی نتها یک کامپوتر زپرتی وچند تابلت که ازهم وار رفته  اند ارتباطم با دنیای خارج است بنا براین تا نام ( ایران ) میاید من مانند یک سگ  پاسبان موهایم سیخ میشود خوب ! تو همون یکه من تو رویا میدیدم؟!
    آخ روزی دکتر صدرالدین الهی بود ، روزی احرار بود وروزی نویسندگانی که میشد به گفته هایشان اعتماد کرد ، آنها رفتند ویا پیر وگوشه گیر شدند  وجایشانرا مشتی شارلاتان ودروغگو گفتند . 
    خوب فرقه کثیف مجاهدین همه پیر وپاتال شده اند  اند سرباز جوان میخواهند  واین هنرپیشه را گریم کردند وفرستادند روی صحنه ، یک روز با رضا شاه هم خون بود حال به گمانم با جناب مک دونالد همخونی پیدا  کرده است .وبا آن پیر سبیلو ، برا ی تخریف چهرهای بزرگ ومبارزین راستی آمد وکارش را هم خوب انجام داد هر سوراخی راکه باز میکردی او داشت بلبل زبانی میکرد ، حراف وپرگو وخوب میدانست چگونه با دوربین کنار بیاید .
    از سوی دیگر  جامعه فرهنگی  بدبخت ما دچار کمبود  ودربعضی موارد  ” نبود”  انسانهای فرهیخته و مبارز بود . نشستیم به قصه امیر ارسلان نامدار ووزوجه اش فرخ لقا گوش فرا دادیم .از چپ وراست  درون هر سوراخی که باز بود او راست میایستاد . پیامبر بود .
    ومن گنگ  خوابیده  وعالم کر  وعاجزا زشنیدن  وخلق محتاج شنیدن  نشستیم به اندیشه های  او گوش فرا دادیم و….امروز یک پستی  برایم آمد که نزدیک بود سرم را به طاق بکوبم  وقا حت وبیشرمی تا اینحد؟  هیچ مرجع وسابقه ای برای گفته هایش نمیدهد ، تشر وتوهین ( فعلا)  درانتظا ر رد فرمایشات  دیگران است آنهاییکه بر سر زمین ما حاکمند .
    اوف ، این سیمرغی  که تو دنبالش کردی یک  بچه کلاغ بیشتر نبود  که داشت افسانه های  سه هزار سال پیش را درگوش تو فرو میخواند  حرفهایش  بر پایه هیچ  وپا درهوا تنها به جوانان دستورمیداد  وخود غوطه ور در افسانه های خویش 
    آخ چقدر وقاحت وچقدر بیشرمی  وتا جه حد  باید ما اسیر این اندیشه های  فرسوده  وعاجزانه  واین افراد بی مایه شویم ؟ متاسفم خیلی متاسفم .  واقعا باید بحا ل خودم بگریم نه بحال دیگران . با شرمندگی تمام وپوزش از دوستانی که آنهارا نیز با این عاجز مخلوط کردم .وگوش به آنها ندادم !!!مانند همیشه سرم به دیوار  خورد وخونین وزخمی باز گشتم . ث
    پایان /
    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « / یکشنبه 13 ماه می 2018 میلادی برابر با 23 اردیبهشت ( جهنمی ) 1397 خورشیدی
  • آب زمزم …..

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« .
    عرفی شیرازی یک ابیاتی دارد که تنها یک خط آن بر زبانها جاریست :
    چنان  با نیک وبد سر کن  که بعدا زمردنت 
    مسلمان به زمزم شوید وهندو بسوزاند ت!
    گمان نکنم کسی  به لاشه ای آنچنان علاقمند باشد که یا بخواهد با آب زمزم آنرا بشوید ویا بسوزاند ، سوختن بهتر است واین روزها اکثرا خودرا پس از مرگ به دست آتش میدهند وخاکسترشانرا به دست آب .
    روزی و روزگاری در همین برنامه  {جی پلاس } انجمنی بود بود بنام شعر و موسیقی فاخر ایران ! در این همهمه بازار سیاست وجداییها وخودی وغیر خودی این یک نعمت بود که تو بتوانی  اشعار بزرگان را از زیر خروارها خاک بیرون بیاوری وبه دست نسل جوان بسپاری که تنها مولانا وحافظ وسعدی وفردوسی را میشناسند آنهم نه همه ! چون در کیش و ایین مسلمانی هر چه که رنگ زیبایی وهنر داشته باشد حرام است !  وما از اولین شعر مرحوم فرخی یزدی شروع کردیم تا رسیدیم به عطار وشاطر صبوحی ، ناگهان محیط مردانه شد واشعاری حنیف وزشت با عکسهای زننده  بر صفحه آن  نقش بست و “مدیره “آن یک بانوی با ذوق وآشنا به قوانین شعری بود از فعالیت محروم گردید ویک ” لات” بجای ایشان سخن میگفت  ماه هم آهسته کلید را از درون قفل درآوردیم وعطای آن انجمن را به لقایش بخشیدیم . ودراین فکر بودم  که آیا یک انسان میتواند طوری  رفتار کند  که همه با او خوب باشند؟  البته میتواند ،  مخصوصا درمحیط کنونی ایران !!!! یا همه چیز سفید است یا سیاه  رنگی درمیانه نیست  وشاید هم اگر کمی بلغمی مزاج  ودرویش مشرب بلغمی  مسلک  و به معتقدات  بی عقیده وبی تعصب  باشی چه بسا  بتوانی با آنها کنار بیایی واز هیچ چیز متاثر نشوی  وهمه چیز ها برایت  یکسان باشد  از گفتن دروغ هم ابایی نداشته باشی ،  خلاصه انسانی  لاابالی  وفارغ البال ویی قید  ، خوب طبیعی است که کسی با تو دشمنی نخواهد کرد ..
    همه دشمنی ها بر سر منافع   ویا مصالح شخصی است  بنا براین تو باید بی تفاوت بایستی وتماشا کنی تا بعد از مرگ تو بر سر جنازه ات مرافعه درگیرد که ترا با آب زمزم بشویند ویا بسوزانند آنهم به سبک هندو ! .
    نما د اینگونه اشخاص را دارم میبینم  طوری رفتار میکنند که نه سیخ بسوزد و نه کباب  ،  به صفات نیک  مداحی و مغازله و گاهی نفاق  هم کمی چاشنی آن  در این صورت  هرکسی ” از ظن خود یار او میشود ” !.
    نمیدانم فایده اینگونه زندگی چیست  شاید برای عده ای فایده های بسیاری داشته باشد انسان در  هر محفل و مجلسی راه دارد  و کسی را هم با او کار ی نیست  چرا هرکسی دراین فکر است که او بیطرف است ! واگر باور ندارید  به تاریخ این چهل سال ایران خوب بنگرید  وببیند  چقدر آدمهای  بیطرف !  وگاهی بی مصرف  فقط برای آنکه ” آدم خوبی ” باشند  به جاهای مهمی رسیده اند .
    علت انحطا ط و فرو ریزی ایران هم  غیر از شیوع این افکار پلید  و مسموم و قلندر مابی  رواج دروغ و ریا و نفاق پراکنی ،چیز دیگری   نیست واز بین بردن بسیاری از خصوصیات خوب  و خلاصه تمام  مسائلی که یک انسان باید داشته باشد مانند آش شله قلمکار درهم میریزد  نتیجه این میشود  که تعالیم  مذهبی  جای خودرا به تعلیم فرهنگی وعلم ودانش میدهد .
    در یک سر زمین آباد ویک ملت جوان  وزنده  که هنوز اعصاب اورا دود بنگ وتریاک کرخ نکرده است  اینگونه تعلیم مسخره  و شایسته بیرون راندن است .
    افرادی هستند که متکی به نفس خویشند ودر برابر هر عقیده ای سر فرود نمی آورند  و نمیتوانند  عقاید  مخالف  را با خونسردی  قبول کنند  وببذیرند  از گفتن دروغ  عار دارند  تملق در زندگی آنها جایی ندارد صراحت لهجه و صراحت سخن  وایمان آنها به عقیده شان  و تمایل شدید آنها به داشتن یک اخلا ق خوب  نمیتواندآنهارا  ابه راههای بد وکج بگشاند  حتی تهدید به مرگ ونابودی آنها ،   نیز هرگز قادر نیست آنهارا از عقیده خود منحرف گرداند .
    امروز دیگر  اگر کسی بخواهد با قوانین  ( عرفی )  در آلمان یا انگلستان یافرانسه ویا امریکا زندگی کند  سرانجامش مفلوکی  وبی اعتباری وسر شکستگی است !!! 
    باید چنان خوب نقش را بازی کنی  لاقید ،  لاابالی ، درویش مسلک ! قلندر ،  منافق چند رو ،  که تمام احزاب ترا دوست داشته باشند هم کمو نیزم هم کاپینالیسم  هم دموکراسی  هم آنارشیزم  وهم آریستو کراسی  ، تعصب را باید کنار بگذاری وبا حزب باد حرکت کنی اگر غیر از این  باشد بقول آن لات میدانی وبی آبرو  برای این دنیا خطرناکی باید کشته شوی ، برای دنیایی که آنها ساخته اند .
    دیگر گمان نکنم دراین قرن بتوان » انسانی  را یافت که درمیدان زندگی  کار کند و برای نان شب خود زحمت بکشد اورا به یک “خر” تشبیه میکنند ! 
    حال  باید با این شعر مولانا بسنده کرد ونوشت :  ” مذهب عاشق  ز مذهب ها جداست .
    نسل ما رفت ، نسلی آمد دگر گون و سرگردان ،  بنا براین مسلم است  یگانه راه حل  مشگلات اجتماعی  تربیت اکثریت جامعه  است  واین تربیت صورت نمیگیرد  مگر درسایه  مدارس ابتدایی وبعد  از آن نشر کتابهای مفید  که خود یک مدرسه  و تربیت دیگری است .
    امروز د ر مدارس ابتدایی ما ظلم شمر وخفه شدن علی اصغرو گلوی پاره حسین ومسموم شدن امام هشتم میباشد وآداب  ورسوم طهارت ووضو وسر انجام نوع بغل خوابی با همسر وشستشوی پاهای او یعنی زن تنها موجودیت او دراین  یاست که برده  مرد وهمسرش باشد !ودر مدارس پسرانه هم که خوب ! امام لواطالملک طوسی !! دروس را تنقیه میفرمایند از راههای  دیگری. 
    دیگر برای این پند و اندرز ها خیلی دیر است ، دیر .
    به دوران دوکس  را اگر دیدمی 
    بگرد سر هر دو گردیدمی
    یکی آتکه  گوید بد من به من 
    دگر آنکه پرسد بد خویشتن …..؟
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 13/05/2018 میلادی برابر با 23 اردیبهشت 1397 خورشیدی!
  • اعتراف

    ثریا/ اسپانیا / » لب پرچین « 
    یک دلنوشته !
    چرا گریه میکنی ؟  اشکهایت را پاک کن ، بتو جه ؟ مگر آن مملکت مال  ومیراث پدری توست ؟ بتو چه ؟ تو که معلم جامعه واخلاق نیستی ! چرا گریه میکنی ؟ اشکهایت  را پاک کن .
    – مگر چی بتو داد ؟ غیر از رنج وعذاب ؟ 
    – بمن ؟ فرزندانی داد 
    – آن فرزندان دیگر متعلق بتو نیستند ، متعلق به جامعه ی دیگری هستند ، آنها حتی زبان ترا بخوبی تکلم نمیکنند ! اشکهایت  را پاک کن . بلند شو ، ملافه هایترا عوض کن وآن غذایی را که دوست داری برای ناهارت  آماده کن به همراه  یک آبجوی یخ ، کم کم هوا داغ میشود ، اینجا دیگر نه ییلاق داری ونه قشلاق ونه دربند ونه سر پل !!! اینجا به هرکجا که پا بگذاری کف پاهایت تاول میزنند ، بلند شو  ، اشکهات  را پاک کن .  بتو چه ؟ اصلا بتو چه مربوط است ؟ 
     فرزندانت ؟!   روزز گذشته دیدی که چطور جلو جلو میرفتند ودست دردست وبغل یکدیگر  ومادر چه افتخاری میکرد که پسرش که چهارده ساله شده قد یکمتر وهفتاد دارد 
     به قد وبالای پدرش بیشتر مینازد  وتو ؟ مانند یک  له له به دنبالشان راه میرفتی ، حتی نمیتوانی بگویی که این دختر رعنا واین پسر بلند قامت  نوه های منند ، نه ! چرا که آنها زبان ترا نمیفهمند نه بیانت را ونه زبان دلت را ، مادرشان  ازهمان روز اول به درخت کریسمس آویزان شد و……
    بلند شو ، از جایت برخیز واشکهایت را پاک کن ، ودیگر نه بفکر آن خاک باش ونه آن مردم ونه آن سر زمین وبگو خدا حافظ برای همیشه  .
    – نه  ! امکان ندارد ، من آنجا یادبودهایی دارم که بخاک سپرده ام وعشق هایی که خاک شده اند ، وروزهایی که ساده دل داشتم از پدرم میگفتم .
    – ببین دختر جان ،  دوستان تو همه از اپرا وموسیقی وکتابهای  وسایر علوم اطلاعی ندارند  وتو آنهارا مقصر نمی دانی   هرکسی بکار خودش مشغول است   تو نیمتوانی به آنها فشار بیاوری که چرا یک رنگ نیستند آنها اینگونه بزرگ شده اند .
    – امروز کدام دست را بگیرم وبفشارم ؟ وبگویم دستت را بمن بده ؟!  درست است زندگی  در نظر آنها  به همان چربی روی حلوا وروغنی  روی قورمه سبزی ادامه دارد  وتو برای آن زن بدبخت چادر نشین اشک میریزی .
    آنها  بنده عشقشان  وحمقاتشان  وبنده بیکارگی  وغلام  طمع خودشان  هستند  وهمه چیز خوب زندگی را برای خودشان میخواهند  بردگان ترسویی که به زندگی سیاهشان چسپیده اند  با انحراف وکج وکوله  وبا هدف ، ر اهی  میروند  زندگیشان از مشتی خرفهای بی ربط ومربوط به آینده  را  پر میکنند  وحس میکنند که به زودی جهانی دیگر برابر شان گشوده خواهد شد وآن مرد آنکه تو باو بادیده ناجی مینگریستی درخدمت همان زن است !!
    تا بحال به عشق بهشت بودند وکیلد آنرا نیز دردست داشتند  بهشتشان ویران شد  وحال گاه به گاه صدای گلوله ای درفضا میپیچد  وخواب خوش عده ای را بهم میزند .
    این مردم تیره روز  ، محزون وسیاه دل  نا امید ودرمانده  خودشان نمیدانند چه میخواهند  اول از اینکه  ” ژاندارم ” امریکا بودند رنج میبردند حال دربغل که چه عرض کنم زیر پای تزارین نو افتاده اند و…..
    آن یکی ، آن زن که اصیلیش از نوکران دولت فخیمه است هنوز راست ایستاده  نا دنیای بهتری برای زنان ومردان  ان سر زمین به ارمغان بیاورد باو قول داده اند بلی ” مریم قجر ! پایان
    ثریا / اسپانیا / 12 ماه می 2018 میلادی برابر با 22 اردیبهشت 1397 خورشیدی . 
  • بندگی

    ثریا  ایرانمنش » لب پرچین «.
    —————————-
    سر ازاده ما  منت افسر نکشد 
    تن وارسته ما  حسرت زیور نکشد
    ما گداییم ولی قصر غنا منزل ماست 
    هر که شد همدم ما  منت قیصر نکشد ……..” بهار “
    این سوز بردگی و بندگی  نمیدانم از چه زمانی در  فرهنگ ما ریشه کرد  و همیشه هم این روح بندگی بر ما سایه انداخته و گاهی برای پوشاندن آن دست به خنجر میبریم ! نمونه اش را در عزا داری های میتواینم بخوبی ببینیم !!! 
    حتما وبطور یقین همسالان  من در  کتب مدارس ویا درکتابهای مشهور  فقرای درآوایش !!  این حکایت ابراهیم ادهم را خوانده اند وغلامی وبندگی وبردگی را به درستی معنا کرده ودر گلو غرغره کرده اند .
     برای نشان دادن حقیقت !!! وتسلیم ورضا ؟! 
    ابراهیم ادهم میگوید ” روزی غلامی  خریدم  ،  گفتم نامت چیست ؟ 
    گت هرچه تو بنامی 
    گفتم چه خوری ؟ گفت هر چه تو بدهی !
    گفتم چه پوشی ؟ گفت  تا چه فرمایی ! 
     گفتم چه خواهی ؟ گفت ، بنده را باخواستن چکار ؟ 
    پس با خود گفتم ” ای مسکین بدبخت  تو در همه عمر  ، خدا را هم چنین بنده بوده ای؟
    یعنی شخصی بی اراده ، بی تصمیم ، وباری به هرجهت وهمه چیز را خداوند مسئول است ! 
    البته این یک سمبول است  اما حکایت ظلم وستم  واستبداد و تسلط حکومتهای ظالم  واقوا م وحشی  وبی تربیت  وخشن  این احساس را را درمیان ملت ما  شدید تر وتاریکتر  وخونین تر ساخته است  ودرنتیجه ساکنین این  مرز و بوم  خضوع و زبونی  و تحمل ظلم   ودر عین حال قساوت  را در سینه پرورانده است  وبرای تربیت صحیحی آن صدها سال لازم است و نسلی باید پدید آید عاری از همه گونه این بردگیها وبندگیها .
    در مدارس خارج  اولین درسی را که به یک نو آموز میدهند  شناخت سر زمینش و سایر کشورهاست وباو میفهمانند که تو برای این خاک تربیت وبزرگ میشوی !!
    روزی در خیابان کزینکتون  از کنار یک فروشگاه ایرانی رد میشدم  آقایی گذر میکرد مردی دیوانه وار به دنبالشش میدوید که ” 
    آقا ، چاکرم ، نوکرم ، اگر روزی امری داشتید بدانید اینجا نوکرتان حاضر است !! وهنگامیکه دید من با چشمان از حدقه درآمده او را مینگرم سر فرود آورد وگفت : 
    سرکارخانم چیزی میل دارید ؟ گفتم خیر قربان شما و رفتم .
     در مقام عشق همه بنده وار معشوق را میستایند   وهمه تسلیم ورضا را پیشه کرده اند  واین امر باعث شده که عده ای بفکر منافع بیفتند ودکان درویشی وخانقاه وبت پرستی راه بیفتد .
    بدبختانه من رهروی بودم که همه این راهها را طی کردم وسر خورده باز گشتم  همه نوع آدمی را سر راهم دیدم هم بخاطر شغلم وهم بخاطر دو ازدواج نا مناسب یکی با یک خانواده صد درصد چپی ! و دیگر ی یک خانواده صددرصد بازاری ؟! ومن درمیان این دو سر گردان بودم نه کلمات قلمبه  وسلبمه دیالکتیک خانواده اول را میتوانستم هضم کنم ونه افاده های بچه حاجی هارا چرا که تن به بردگی وبندگی نمیدادم .
    بندگی همیشه با خواری  وزبونی توام است  بنا بر این استیداد هم خواه ناخواه به دنبالش خواهد آمد  بنظر من رابطه بین دو انسان باید معقولانه باشد  باید منزه وپاک وعاری از هرگونه شائبه باشد  واین کلمه شوم ” بردگی ” و” بندگی ”  که زاییده روح طغیان زده  و گاهی خودخواهی است  از گذشته های دور تا به امروز با فرهنگ ایرانی  آمیخته باید بنوعی از بین برود وتبدیل به یک رابطه انسانی شود .
    امروز رابطه ها بر اساس مال ومنال واینکه به تاز گی ” ژن ”  هم به آن اضافه شده شکل گرفته و وای بحال ما که باید سالهای به عقب برگردیم وکوهها وکوهستانهای   
    دست نخورده جایگاه آتشکده هارا زیر و رو کنیم  تا ژن پاکیزه و مطهر اجدادمان را بیرون کشید ه و نشان آقایان بدهیم !!! .
    به همین دلیل روی به شعر آوردم تا سموم  زندگیم را بیرون بفرستم سمی  که این بردگان وبندگان  خود فروخته واز خود برون شده روح مرا به آزار کشاندند  وظاهرا این این قوم برجسته همه درکنار تربت  حافظ وسعدی و فردوسی وسایر شعرا که نامشان از حد برون است نشسته اند و اشعار آنها را نیز زیر لب زمزمه میکنند بی آنکه به معنای آن واقف باشند و  فضیلهای آنها را حلقه گوش ومرهم جان بنمایند .تصنیفها واشعار آنها در وصف معشوق  ” دلبر ی، سیمین عذاری ،  مطربی ، چنگی  ، تاری ، مه لقایی ،  آشنایی ، دلربایی  با وقاری !!!!وبه تازگی هم سیاسی شده اند .
    نه ! این ملت باید ازاول از خودش شروع کند  فرد فرد اول خود را بشناسد بعد اظهار عقیده درباره دیگران ویا قضاوت در باره آینده بنماید 
    این سر زمین میرود تا مانند  لیبی ، وسوریه وعراق غر ق خون ویرانی شود ، قحطی و گرسنگی  و گرانی و ویرانی از همین امروز روی پلید خودرا نشان داده است ، ملتی دروغگو ، شیاد ، حتی باخودش نیز یگانه ودرست نیست چه برسد بامن وامثال من . پایان 
    در آن باغی که گلچین باغبان است 
    فغان بلبلان بر آسمان است 
    بود افسانه خواب خوش  درآن ملک 
    که دزد اندر لباس پاسبان است 
    زگرگان چند داری  چشم رحمت 
    فنای گله  از خواب شبان است ……” صابر همدانی “
    ثرا ایرانمنش »لب پرچین « / اسپانیا / 12/0/2018 میلادی برابر با 22 اردیبهشت 1397 خورشیدی …
  • کتاب خوانی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «.
    ————————–
    گرمای کشنده و وحشتناکی همه خانه را  فرا گرفته باید به کنج خنک ترین  و تاریکترین اطاقها پناه ببرم  ، برناهه های تلویزیون  واخبار آن  را که باید ریخت درون فاضل آب و سیفونها را کشید  ، تنها به دردخودشان میخورد وژستهایی که جلوی دوربین ها میگیرند ویا قرو قمیش گویندگان  وسپس سریالهای قدیمی وکهنه وپاره  پاره که در میان فوج عظیم تبلیغات آنها را   بی آنکه به درستی فهمیده  باشی .  
    بهتر نیست بسوی کتاب خوانی برگردم  ؟ بهتر است . انسان در این  زمانه تنها بیاد خاطراتش زنده است وزندگی تنها برای ما چند خاطره  بیادگار گذاشته که ازبعضی از انها باید بسرعت برق گذر کنی واز ذهن خود بزدایی و در بعضی از آنها مکثی کوتاه بکنی وآهی بکشی  وبر حماقت  خود بگریی یا بخندی فرقی ندارد ! .
    آن روزها که هنوز در دبستان ودبیرستان درس میخواندیم وشوق کتاب خواند را داشتیم زیر انبوه قصه های  جواد فاضل ، محمد حجازی وایرج مستعان وغیره دفن شده بودیم  آنهم چه داستانهای طولانی بیشتر پا ورقی هابودند که در روزنامه های اطلاعات ویا مجله های اطلاعات هفتگی و تهران مصور  به چاپ میرسیدند کمی که کلاسشان بالاتر بود در روز نامه دیگری ، وربکا آمد وخواب را ازچشمان ما گرفت وما خودرا درنقش او در آن قصر مرموز میدیدم امروز چطور همه چیز بنظرم خنده دار میاید .
    سر انجام شب گذشته  درقفسه فیلمهایم دست بردم و پنجمین را بیرون کشیدم ، آه …دوباره ” نامه یک زن  ناشناس ”  خوب بد نیست حماقت بعضی از زنان را نشان میدهد بعلاوه نوشته های استفان  زوایک همه خالی از هر گونه ارایش ودکوراسیون است وبر عکس  داستانهای داستایوسکی که شهری را به دنبال خود میکشد وتو نمیدانی در کجای کوچه وخیابان ویا درکدام خانه نشسته ای  ، ” زوایک ” ساده نویسی را در پیش گرفته  وخلاصه نویسی را  بیشتر کتابهای او از سیصد صفحه تجاوز نمیکند  وملال آور هم نیستند  واشخاص این داستنها  بیشتر سه یا چهار نفر نیستند وتو مجبور نیستی به دنبال آنها شهرها و سرزمینهای  ناشناخته را طی طریق کنی  اما نوعی پیچدگی  روان ودل انگیر نیز درمیان آنها دیده میشود  و اختلال احساسات را بقولی  با مهارت بیان میدارد  حالت یک نقاشی را دارد که یک تابلوی  زیبایی را جلوی چشمانت  گذاشته وهر چند آنرا ببینی باز سیر نمیشوی .
    داستان نامه یک زن ناشناسن نیز مانند یک قطعه موسیقی  که از دایره تنگ  احساس ترا بیرون نمیبرد در تو اثری ابدی باقی میگذارد  و انسانرا ازهر چه چیز های حقیر وناچیز به دور نگاه میدارد  وتحت تاثیر این آهنگ عاشقانه دلنواز قلب تو نیر به طپش در میاید .
    در طی  این داستان  واین عاشق بدبخت  وسمج  که باعزت نفس ومناعت طبع  بزرگ شده است  وا زهمین روی  از مسیر طبیعی خود خارج شده  وصاحب آن قلب پر عشق ،  کوچکترین تلاشی نیمکند  که طر ف مقابل را  در ماورای دل بدبخت خود  وارد سازد  تا او را نیز شر یک عشق خود کند  این دختر بدبخت با همه حرارت وجهش وتلاش  بحران وآن عشق تب آلود انسانرا تا مرز آسمانها بالا میبرد بدون کوچکترین  خستگی یا ملالی  وبدترین  زمان این داستان آن موقع است که دختر بیچاره پس از تفویض خود به معشوق در آیینه میبیند که معشوق در کیف او پولی میگذارد واین اوج ذلت وبیچارگی آن زنی است  او درازای بخشش همه رویاها وعشق بی انتهای او  که خودار فدا کرده است باو مزد میدهد  آنهم کسیکه برایش مانند نور آفتاب و حرارت زندگی است  او آرزو داشت که آن برق عشقی که از چشمانش بیرون میجهد معشو ق را بخود آورد  حال میبنید که او آن مرد ، آن رویا باو بصورت یک کالا مینگرد  ودربرابر ا این لهیب سوزانده وآتش عشقی که از کودکی در او شعله میکشد  او را  به یک تل خاکستر مبدل میسازد .
    عده ای را عقیده برا این است که این داستان زندگی خود استوان یا ا” استیفان” زوایک است کما این  که  درداستان هم  نویسنده مبدل به یک نوازنده  معروف میگردد و وونامش استیفان است ، کسی چه میداند ؟ 
     او داستانهای زیادی را نوشته وتنها چند تایی از آنها بفارسی ترجمه شده چرا که چخوف ، داستایوسکی وگوگول وگئورگی مجالی باین نویسنده نمیدادند . پایان
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 11/ 05/ 2018 میلادی برابر با 21 اردیبهشت 1397 خورشیدی.