Author: Soraya

  • نماند گل به جای.

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————
    چون کم نشود  سنگت  چون بد نشود رنگت 
    بازار  مرا دیدی ، بازار دگر رفتی  !
    چه حالی ، چه خیالی .چه خیال باطلی ! این مزغ طوفان بود او را پسر طوفان مینامیدند حال شاخه ای  خشک وبی اعتبار بیش نیست  با آنهمه مدالی که مانند فروشندگان دوره گرد بر سینه اش انداخته درکنار خودفروشان دیگر  مانند فاحشه های از کار افتاده با قد خمیده وسرطانی که کم کم او را میخورد ایستاده وعکس گرفته است ! 
    چه دنیای کثیف وفاسدی داریم وچه خوش خیالی ها  ، چه خیالی ؟ میدانم  وبخوبی میدانم که این نوشته های بی جان درحال حاضر در پرده نهان  و خوب میدانم که رقاصان حوض خودفروشان چگونه خوش رقصی خودرا به نژاد شتر سواران  وسوسمارخور ها نشان میدهند ! 
    چه اصراری بود دراین کار ؟ چه کسی ترا باین  کار مجبور کرد پیر مرد میخواستی برای روزهای آخر عمرت نام نیکی بگذاری یا حد اقل بی نام  ونشان گورت را گم کنی نه اینکه  مانند پا اندازهای شهر نو سر پیری هنوز درفکر دلالی باشی برای چی ؟ برای کی ؟ .
    حیف از آن شه زاده  زیبا که به همسری تو درآمد تو لیاقت همان فاحشه های دست هزارم هالیود را داشتی که باخرج دولت ایران آنهارا به ایران میفرستادی وبا صندوقهای پر از فرش وجواهر  برای یکشب بغل خوابی آنهارا برمیگرداندی ، بینی برجسته ات نشان از ستبر بودن وبزرگ بودن آن …… میداد وقد رشیدت که همه جا آنرا به نمایش میگذاشتی ، 
    قد رشیدم  ببینید / اسب سفیدم ببیند  / وهمه سوار آن اسب سفید شدند از زنهای شوهر دار تا زنان بیوه وپیرزنانی که دیگر خریداری درنمایشات نداشتند . 
    چه بیهوده ترا پسر طوفان خواندند  درحالیکه خسی بیش نبودی .
    نمیدانم نسبت شاید  به سوفالی در گینه ویا  درخاکهای عربستان  ویاشاید  به زنی خود فروش  در شهر بخارا برسد ! کسی نمیداند .
    تو آخرین امیدی بودی که گفتم بر خواهی خاست واز شاهی که ولینعمت وپدر زن  تو بود شفاعت خواهی کرد اما تو ؟ آنهم باین هیبت وحشتناک مانند همان ( دوریان گری ) که ناگهان تصویرش هویداشد  مانند یک گربه پیر از سوراخ بیرون جهیدی وبه دنیای املاک وخرید وفروش دلاروبساز بفروشها  اولتیماتوم دادی که این جمهوری خونخوار سر جایش خواهد ماند اگر چه زنان و دختران و پسران و مردان ما را تکه تکه کرده و بخورد ، اگر چه مردم برای سد جوع سگ وگربه را بکشند و بخورند برای تومهم نیست ؛، تو صبحانه ات را با هزاران قرص های گوناگون  همراه با قهوه و خاویار میخوری و شام  ناهارت از نوع بهترین  حیوانات  وماهی  ها شکاری است ، تو چه میدانی بر مردم ستمدیده وبخصوص بر هنرمندانی که موی خودرا درراه هنرشان  بخاطر مردم سپید کردند چه ها گذشت وچه میگذزد ، نه تو هوش وحواس درست وحسابی نداری شیمی درمانی آن تکه مغز ترا نیز خورده است .
    ایکاش میگذاشتی ما درهمان تصور خودمان باقی بمانیم حال امروز که باید خانه را تمیز کنم  کتابهای ترا نیزباید به زباله دانی بفرستم با نهایت تاسف وتاثر  درحالیکه عکس شاهدخت عزیزمان درکنار توست اما آنر ا زتو جدا خواهم ساخت تو با همان شهر بانوخو ش بودی نقشه تان نیز یکی بود اما دست قضا دیگری را بر تخت سلطانی نشاند !
    متاسفم ، برای خودم متاسفم ، برای سر زمینم میگریم ، که آشغالهایی نظیر شمارا پرورش داد مارهای زیر زمینی وعقرب های گزنده  ، چیز ها دیدم  تا امروز که در صدای تنهایی خویش پنهانم اما سکوت نکردم وبرای مردم گریستم برای آن مردان  بزرگ گریستم   برای مادران داغدار گریستم من بدیدار  او که عشق عالم بود میرفتم  رفتم تا اعماق چاه متروک .و سیاهی که ترا درته آن دیدم .
    امروز هیچ میل نداشتم از خواب بر خیزم میل داشتم بخوابم من که هر صبح ساعت شش بیدار وسر حال بودم امروز مانند یک پیر زن علیل .درمانده میل داشتم میان رختخوابم همچنا ن در خوابی عمیق فرو بروم و دیگر سر بر ندا رم تا چهره های منفوری مانند ترا ببینم .
    آن یکی نویسنده کتاب سه زن وآن زشت کلام وـآن دیگران که دربنگاه سخن پراکنی بی بی سکینه کار میکنند تکلیفشان روشن است مییفروشان  شهر نویی هستند اما ، تو مرغ طوفان !!! نمیدانم  ، ترسیدی ؟ تو که دیگر عمری نداری بهتر بود آن چهره منفور وزشت را پنهان میداشتی و میگذاشتی مردم درهمان خاطره روزهای جوانیت بمانند . اوف  که چه همه بیزارم از این جماعت .
    تو همان گدایی هستی که  در به در میروی  اما درخیال خود یک چکاوکی  ، تو همان سپوری  که ته یک پوسته خربزه مسموم را با دندانهای عاریه اش میلیسی  تو همان الاغی هستی که میپنداری  اسبی اصیل هستی . 
    ترا به چراگاه بردند  مانند گاوی که ناگهان سبزه دیده باشد به چرا مشغول شدی آنهم با آخرین دیناری که درزندگیت داشتی چرا آنرا برای ستمدیگان نفرستادی ؟ رفتی به مسجدی دوار از قبیله ات . برایت متاسفم نام ننگین تو درتاریخ آینده ثبت خواهد شد بعنوان یک خیانتکار .غاصب و دزد . مانند دهمه  اعضای اپوزیسیون زنجیر پاره کرده !!!1پایان 
    در کنار  باد خزانی که ناگه  وزد بر سال ها 
    دگرگون ساخت  آن لذت پذیزی ونجات گلستانرا 
    نماند  یک گل  بجای و یک شاخه بر سر زمینم 
    من همان سرو ایستاده بر زمینم  تاک  بستانرا 
    —-
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 04/06/ 2018 میلادی / برابر با 14 خردادماه 1397 خورشیدی / اسپانیا /….
  • اردشیرخان

    ثریاایرانمنش » لب پرچین «
    یکشنبه 
    به به ، تنها تو یکی کم بودی ،
     ببخشید عالیحناب  سفیر ایا لات  متحده وعضو سابق دربار  ایران وداماد شاه وغیره ،   مطلب نگاشته شمارا که باخرج خودتان  به چاپ رسانده وارادت وسر سپردگی  خودرا مانند آن ” بانو” که به دام شاه انداختید به  جمهوری  غیر مستقیم اعلام داشتید  ، واقعا باورم نمیشد  ونشد وبر ین باور نشسنتم که شاه بیچاره محمد رضا شاه پهلوی هم مانند ما کرمونی ها  بد شانس به دنیا آمده است حتی نزدیکترین  دوستانش باو خیانت کردند  با آنکه از نعمتهای بیشمار او برخوردا ر بودند  واقعا دلم برای مظلومی او سوخت ، چه ساده دل بود آن مرد   وشما رجاله های  همیشه درصحنه  دائما به کج خیالی های اودامن زدید  واو گیچ وبیمار وتنها شما که جایتان امن است واملاک در امن وامان  دربهترین  نقطه دنیا درسوییس مانند آن پیر نویسنده جمال زاده در کنار دریاچه لمان می نشست وبه ایرانیان  فحاشی میکرد شما هم از جنس همان قوم  و قبیله هستید  ، سر پیری با چهره کریه چه اصراری بود پس از اینهمه سال این مطالب را به چاپ بسپارید وآن جناب میلانی سر سپرده درگاه بی  بی سکینه وسیا  با آنهمه  اهن وتلمپ وارث نوشتهارهای شما باشد و بمیل خودش  هرچه را که میخواهد سنگین وسبک کرده وببازار عرضه نماید . دلم برای آن چهل پوندی سوخت که برای خرید خاطرات شما پرداخت کردم وحال کتابتان را درگوشه ای انداختم و دییم از کوزه همان  برون تراود  که دراوست .
    بیچاره محمد رضا شا با چه افرادی سر وکار داشت   استادان تبلیغات  عوام فریبانه  بی محتوا  با سطح پایین شعور ومن بشما بعنوان بهترین  دوست ویار ویاور او مینگریستم  یا للعجب که او اژدهایی درآستین پرورده  بود مانند فردوست .و تاج رابی حرمت کرده بر سرآن زن گذاشت . 
    سر انجام روزی تاریخ بخود خواهد آمد وروزی  آفتاب بر تیره گیها پیروز خواهد شد وروسیاهی بر شما  هیزم های نیمه سوخته خواهد ماند .
    بابنویش  که اول به دیدار  آخوند خویی درعراق رفت وسپس به دیدار بنی صدر و من تنها من ، چه دلخوش بودم که شما حد اقل روزی به پا بر میخرید و از او  وپدرش وسلطنش دفاع میکنید در حالیکه شما هم دست کمی از آن زن نداشنید . متاسفم برایتان پیرمرد امیدوارم که گناهانتان بخشوده شود اما روح پاک محمد رضا شاه وپدرش رضا شاه تا ابد دردل هر ایرانی وطن دوست ووطن پرست باقی خواهد ماند ، نه در دستمال چرکین وطن فروشانی نظیر شما شهریا ر اردشیرخان زاهدی . ث
    پایان 
     ثریا / اسپانیا / 03 ژوئن 2018 میلادی برابر با 13 خردادماه 1397 خورشیدی . 
  • شبهای ایگوانا

    ثریاایرانمنش  » لب پرچین « !
    رو سپید آمدم  و از غیب شدم نامه سیاه 
    من روز به این  خانه آمدم و شب رفتم !
    این روزها  به یکباره  همه زیبایی ها نا پدید شدند  خوبی ها ،  نابود  ،  بجایش  زشتی ها و پلیدی ها  ریا و دروغ  .فرو مایگی ها  ظاهر گردیدند .
     حتی اصول فاسفه و ریاضیات  و تمام آن چیزهایی که  مردم  آنها را  مانند قضیه های ریاضی  غیر قابل  خدشه  میپنداشتند  دیگر درمیان نیست  همه چیز سست و مشکوک  و دیگر از آن درخشش خبری نیست  آلودگیها  ، پستی ها  وآن معتقدات  درخشان و استوار  امروز تبدیل به یک داستان مسخره  و مورد  استهزا  قرار گرفته اند ، کابوسی وحشتناک روی دنیا سایه انداخته  و تنها بخارات مسموم مغزهای  علیل و بیمار  با توسل به کتابهای دروغین   مردم را دچار سر گشتگی کزده اند  ، خوب بنابر این  باید به یک جایی متوسل شد  تا از شر این اوهام وخرافات  بیرون آمد ونجات یافت ، 
    دست به کتابی بردم  چشم بسته باز همان داستانهای ” آناتول فرانس که نیمی از برگهایش افتاده!! ویا گم شده بود زیر دستم جا بجا شد  مجموعه ای از داستانها و مقالات ونوشته های او .
    در داستانی خواندم که  کشیش بدبختی  را  بجرم اینکه معتقد بود  زمین نه گرد است  و نه بگرد  خود میچرخد  و نه به دور آفتاب  ، بجرم اینکه معتاد بود  و چون در این عقیده  خو د ثابت ماند  کلیسای کاتولیک  او را  منحرف تشخیص داده  و از در بیرون راند .
    همین کلیسای کاتولیک  قریب سه قرن   پیش  میخواست گالیله  را در آتش بسوزاند  بجرم آنکه  معتقد شده بود  زمین متحرک  است هم دورخود میچرخد وهم  دور خورشید  و سرانجام تا ازگناه خود  استغفار  و توبه نکرد او را رها نکردند  اما بهر روی او از مرگ نجات یافت .
    این خوابهای پریشان  و نارحتی و بیداری ای نیمه شب وعو عو  سگهایی که معلوم نیست چرا فریاد میکشند  مجالی برای خواب باقی نگذاشت ،  وتما م وقت در فکر مرگ آن زن با شهامت ” ویدا قهرمانی ” بودم که چگونه با ناصر شروع کرد وبا ناصر تمام شد !  .
    من عادت دارم درکنار خواندن کتابهایم یک دفترچه بگذارم واشعار  ونوشته هایی که بنظرم زیبا میایند درآن با ز نویسی کنم اما سر انجام میبینم که خط خودم را نمیتوانم بخوانم دفتر چه لبریز از شعر است اما آنقدر کج  ومعوج است که غین را از صاد تشخیص نمیدهم ! من دراین عقیده هستم هر چه را انسان نوشت و ثبت کرد متعلق به اوست  وهرچه را به حافظه سپرد  که کم کم زیر امواج نامریی و هجوم افکار نا مشخص  کمر نگ وکم رنگتر میشوند   وسپس نا پدید میگردند  از این رو به یادداشت کردنم ادامه میدم .
    نمیدانم کسی میدانست که » تالیران « آن مرد مرموز دوران لویی شانزدهم و مرد انقلاب وسپس مرد دوم سیاست  اول یک کشیش بود وپس از انقلاب فرانسه  نماینده  مجلس  وبعد درحکومت  دیراکتور و حکومت کنسولی ناپلئون  و دست آخر در  زمان سلطنت دوم بوربون ها  وزیر خارجه  وزبر دست ترین مرد سیاسی روز بود ؟ !
     وآخرین شغل او باز  دردامن دشمن دیرینه  جای گرفت  وسفیر انگلستان !!! درفرانسه شد  او یکی از قدرتمندترین سیاست مداران آن روزگار بود که ناپلئون به تمام نصایح او گوش میداد تا به جزیره سنت هلن تبعید شد !! او روش فکر ی خاصی داشت که  زیر دست انگلو ساکسونهای آن زمان رشد کرده بود  چه بسا اگراو نبود  آنهمه خون در فرانسه به هدر نمیرفت  وآنهمه حوادث ناگوار روی نمیداد  وچه بسا  آن مرد بزرگ ناپلئون در جایگاهش  مستقر میماند تا زمان مرگ
    ما هم در سر زمین خود نه یک تالیران بلکه هزاران تالیرانها داریم  که مردم را به بیراهه ها میکشند  صدها میرابو داریم که ضعف آنها برای جلب توجه مردم کارشانرا عقب میاندازد وانقلاب ما انقلاب کبیر فرانسه نبود بلکه شورشی بود برای جابجایی ونقشه ای که از سال 1919 برای تجزیه ایران کشیده بودند درضا شاه آن سر زمین را یک پارچه ساخت حال هر روز اورا قلدر نوکر هیتلر ویا نوکر انگلیس میدانند درحالیکه هردو از آن مرد بزرگ بیزار بودند وسر انجام او را به جزیره ای بد آب وهوا تبعید کردند .
    بلی ماهم میرابو داریم وهم تالیران اما دیگر ناپلئون نخواهیم  داشت  بلکه دوبار خان وخانبازی وامام شهر وشرع جایشانرا خواهند گرفت وهمه چیز برمیگردد به همان دوران گذشته درعوض پرنس عربستان هر روز شاهزاده  وشه دخت به دنیا معرفی میکند و پایش را درست جای پای شاهنشاه  محمد رضا شاه گذاشته است . زهی تاسف . زهی تاسف .
    وما هرروز شاهد رفتن یک یک آنهایی هستیم که روز ی و روزگاری با آنها خاطره داشتیم وزندگی کردیم دلم میخواهد از شاعران وترانه سرایان بپرسم به دنبال کدام آزادی بودید ؟ آنهمه غم وغصه در ترانه ها واشعارتان برای چی بود ؟ برای یک لقمه نان تردید آبگوشت درمحضر یک آخوند شپشو ؟ یا یک حلقه گل پلا ستیکی ؟ ویا اینکه کتهابهایتان  با جلد  زرکوب پشت ویترین ها خاک بخورند ؟! ویا درخارج به دنبال سراب گمشده بگردید ؟!.
    ما نویسندگان بزرگی داشتیم که همه را به حاشیه راندند مترجمین زبر دستی داشتیم معلمین سیاسی خوبی داشتیم  که امروز من دارم تغذیه میشوم وشما ؟ هنوز به دنبال کله پاچه وسیخ کباب برگ از این دکان به  آن مغازه میروید . ث
    پایان 
    حرف  آن راز  که بیگانه  صورت است هنوز 
    از لب جام  چکیده  است کلام   است اینجا ….. » اقبال لاهوری « 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / برکه های خشک شده ! 03/-6/2018 میلادی برابر با 13 خرداداماه 1397 خورشیدی !.
  • ویدا هم رفت

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !
    یک هفته از مرگ ناصر ملک مطیعی نگذشته  بود که امروز خبردار شدیم همبازی  او در فیلم چهارراه حوادث بانو ویدا قهرمانی نیز در سن هشتاد ودو سالگی جهانرا ترک گفت  زنی که درآن دوران اولین بوسه سینمایی را رواج داد و از مدرسه اخراج شد ، زنی که مشوق من بود و من نیز  بسوی سینما کشیده شدم و اولین فیلم سینمایی را با خانم ملکه رنجبر و مهین دیهیم و مرحوم قدچیان بنا م( تقدر چنین بود ) باز ی کردم  اما فیلم چندان  فروشی نکرد  منهم از مدرسه اخراج شدم وبه کلاس شبانه رفتم تا کلاس دهم ودرمدرسه دیگری نام نویسی کردم وتوانستم موفق به پیروزی بشوم ویک برگ دیپلم با معدل 13 بگیرم !!! اما چون پدر نداشتم ونا پدری .وهو ی مادر و سایر بلاهای آسمانی دامگیرم  شد بنا براین دیگرنتوانستم پای به آن دنیایی که دوست میداشتم بگذارم  وتنها نامم بر صفحه تاریک تقویم روزگار ودرلیست سیاه ثبت شد کتکهای مادر وفحاشی هوی او وکتکهای نا برادری وسر انجام فسخ  نامزدیم با مردیکه عاشق او بودم بهر روی زندگیم تباه گشت . ویدا  خانم شانس داشت پدرش افسر ارتش بود ومادرش بانویی روشنفکر وامروز خواندم که درسن هشتاد ودوسالگی رفت پیش ناصر خان تا چهارراه حادثه دیگری را باهم باز ی کنند وچه بسا خوشحالتر باشند . روانش شاد روحش قرین رحمت ونامش همیشه جاودان باد . 
    آخرین خبر امروز یا امشب !!! .و بیا د این شعر عبید زاکانی افتادم که  سرود “
     گه هیکل طاوسی وگاه مظهربوم 
    گه سخت دلی چون سنگ  وگه نرم چو موم 
     زین مذهب  تردید بجایی نرسی 
    یا زنگی زنگ باش ویا رومی روم 
    ومن در تردید باقی ماندم .ث
    پایان شبنامه  
    شنبه 02/ 06/ 2018 میلادی  برابر با 12 خردادماه 1397 خورشیدی .
  • ایران من ، ویران من ،

    گهی  همدم  تشنه کامان  راغ 
    گهی محرم  سینه چاکان باغ 
    ز موج سبک سیر من زاده ای 
     زمن زاده ای در من افتاده ای……..” اقبال لاهوری” 
    سخنانش را با اشعار اقبال لاهوری به اتمام  رساند در حالیکه میدانستم  اشکهایش را پنهان داشته  میکروفون را به دست گرفت وگفت ” 
    جان من ، جان شما ، ای جوانان  وطن ،  و اشکهای من نیز سرازیر شدند  و نفرتم از آن وطن فروشان و خود فروشانی که خودرا نوکر بیگانه دانسته وبا بر فراز  کردن پرچم یگانه درکنار پرچم ایران ، بیشتر شد  چرا که بقول آن راد مرد با یک کارمند درجه سوم و آ افتابه گیر توالت سازمانی سی آی ای ویا بی بی سکینه  ,  دمخورند !.
    امروز درخبر ها خواندم که در شهر » بایرن « یکی از شهرهای آلمان بر در هر اداره دولتی یک صلیب کوفته شد !  واین خود میرساند که کم کم وارد چه جهنمی میشویم وارد جهنم نژاد ونژاد پرستی و خون آبی وخون سفید !.
     روزی مجله های  از راه دور به دستم رسیده بود به همراه آن یگانه دوست که امروز در کنارم نیست  آنرا از پستخانه  گرفتم  او آنرا از دستم گرفت و ورق زد جز خطوط ناشناس چیزی درمیان آن ندید ، پرسید این چیست ؟
    گفتم  این تاریخ اولیه  بشر که درعصر ماموتها  وخرسهای بزرگ  زندگی میکردند  و من قسمتهایی  از آن را که  دراین مجله است  میخواتم ! .
    وراستی هم تخیلات من  در آن تاریخ  وتصوراتم  را به همین  نوشته ها تخصص داده بودم  که شکلهای قدیمی انسانهای اولیه را  وحیواناترا درکنار هم نشان میداد .
    آن دوست گرامی که سخت معتقد به دین مسیح بود  در حالیکه  دستهای لاغرش را جا بجا میکرد  با مهربانی و افتادگی کفت “
    عزیزم ،  معلوم میشود تو  اعتقادی  به ورود  دنیای  ملکوت خداوند نداری  اگر نه میرفتی کتب مقدس را میخواندی واین آشغالهارا دور میریختی،  این دنیا بیهوده دارد  زحمت درس  وبحث این مطالب را  که در آن دنیا به هیچ دردی نمیخورد  برای کشف آن میکوشد  من منتظر هستم  که خداوند  دریک ساعاتی  خیلی بهتر  از این کتابهای ناشناخته  کلیه معلومات بشر را بمن الهام نماید !!! من دنیای ابدی و ملکوتی خداوند رد درمیان کتب مقدس میبینم !! دیدم ای عجب که فرقی بین این جماعت وآن جماعت حاکم بر سر زمین من نیست !.
    این زن مومن  هیچ متوجه  این نکته نشده بود  که این پیش آمد خوبی نیست  چرا که اگر ما بر تمام  عالم نا مرئی  واسرار  جهان واقف شویم  دیگر مجهولی باقی نمیماند  وزندگی برایمان پر ملال  و خستگی آور میشود  تصورات او در جای دیگر سیر میکرد و در انتظارآن بود که منهم به دنیای پر رمز وراز آنها بپیوندم ..
    امروز  سر زمین من  ، ایران من در چهارراه حادثه خطرناکی قرار گرفته است وعده ای خود فروخته مانند زنان هرجایی خانه های عفاف خود را به هر قیمتی وبه هر شخصی وهر ایده وهر سازمانی میفروشند  و کره خاکی ما مانند یک جسد بیروح خشک  .لبر یز از شکاف  که به زودی از هم متلاشی خواهد شد دارد دور خودش میچرخد  و جاهایی در روی این کره خاکی وجود دارند که غیر قابل سکونت و تنها محل رفت و آمد وزندگی مارها و جانوران خطرناک میباشند .
    ایران سر زمین پر وسعتی است و صدها کشور چشم  باین لقمه بزرگ دوخته اند ایرانیانرا هم زود میشود خرید گرسنه که باشند فرزند خود را نیز میفروشند معتاد که باشند زن و همبستر خود را نیز میفروشند  حال نقشه بزرگی برای تکه تکه کردن آن در پیش روی دارند عربهای سوسمار خور دیروز امروز با زور طلاها ونفت بزرگان گرسنه را میخرند ، قرنهای متمادی بود که عربها چشم به فرهنگ ایران دوخته بودند حال با خرید خوزستان که انرا عربستان مینامند  واین لقب خوزستان از زمان  شاپور ساسانی روی آن استان بوده است و خرید آبهای شیرین و خرید دختران باکره ایرانی تنها به مدد چند آخوند شپشوی بیسواد که حاکم بر آن سر زمین میباشند دارند عرش را طی میکنند ، 
    راهی خطرناک پیش پای ما گذاشته اند : تجزیه ایران  یا برقراری  ابدی ملاهای شکم باره با تجاوز وکشتار وبردن مال مردم . راه دیگری وجود ندارد . 
    حال ای جوانا ن سر زمین ایران . جان من وجان شما واین بر شماست که بر خیزید فریب آن ژیگولو را که من چندین ساله !!! را نیز فریفت نخورید او نیز نوکر تجزیه طلبهاست وبانوی بزرگ سر زمین  همان شهر بانو نیز برایش سر زمین ملکه ماری آنتوانت  بیشتر لذت دارد تا کشوری  ویران با مردمی ویرانتر اما نامش را بر سر لوحه قرارداده برای فریبی دیگر . هوشیار باشید . همین بقول آن پیر بزرگوار ازما کذشت / جان من وجان شما .
    فردوسی  گفت “
    بسی رنج بردم دراین سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی /  
    او در فکر سی سکه محمود ترک غزنوی نبود او بفکر امروز ما بود که من د راین سوراخ بنشینم وبرای سر زمینم اشک بریزم واز شما جوانان بخواهم که  به پا خیزید درغرب خبری نیست .ث 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « شنبه 02/06/2018 میلادی برابر با دوازدهم خرداد ماه 1397 خورشیدی /..
  • عوام فریبی

    بعضی ازمردم   عادت ندارند فریب بخورند  خشم آنها به درجه بالا میرسد 

    عده ای میل ندارند حقایق را چنانچه هست  ببینند هر کسی از زاویه خاصی  به آنچه میگذرد مینگرد  از زاویه فکر خود واز مشاهده آنچه که دیده ودر غرضهای خصوصی آنرا میکارد  وسپس به قضای ووقایع مینگرد  گاهی هم با چشمی که دیگران دیده  میبیند 
    برای  دریافتنذ شکل یک جسم باید از زاویه های مختلفی آنرا بررسی کرد  وابعاد چند گانه اورا دید  تا به حقیقت  پی ببرد 
    یک اتومبیل زاویه های مختلفی دارد  از پهلو از بالا  ویا از زیر  هریک صورت خاصی بما نشان نیدهد  صورت واقعی را 
    قتل نفس  جنایت وحشیانه   وتجاوز  به هر شکلی وهر نوعی   به غیر از نفرت وبیزاری  چیزی  بما نمیدهد  یا دروغ  وعوامفریبی  وتقلب های  زشت  وزیان بخش  از طرف مسئولین بالا  تعدی به حقوق  اجتماع است  وبرای گمراهی  مردم بکار میرود   تفاوت فاحش  میان یک جنایتکار  وعوام فریب  این است که فریب خوردگان   برای این دسته از مجرمین دست میزنند وهورا میکشند 
     واورا هادی  ورهبر وخدمتکذار  خود میدانند   وجنایتکار را به دار میاویزند   درواقع فرقی باهم ندارند  
    یک سیاستمدار  حق ندارد   اشاعه فکری  باطل خود را وآن احساس غلط  را بمردم تلقین کند  او به جامعه مدیون است  اصول وجدان واخلاق وتربیت  وامانت باو  امر میکند  که آنچه  را که به صلاح جامعه هست  بگوید وبه آن عمل کند 
    در حال حاضر ما نمیدانیم اینهایی که حاکمند یا  ملت را دوست دارند ویا دشمنانی هستند برای بردن آخرین سکه  وعین این کفته ها  در باره روحانیون بخصوص وارباب قلم  ومباشرین  مطبوعات  وتمام کسانیکه   داعیه رهبری  مردم  را دارند  وارد است 
    ثریا /اسپاتیا / 
    نوشتاری  روی تابلت ویران  شده ام که توانستم خط زیبای فارسی را به آن اضافه کنم 
    اول ما ژوئن ۲۰۱۸میلادی
  • وسعت زادگاهم

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    ————————–
    هم از آشتی  راندم سخن  وهم ز جنگ 
    سخن گفتم  از هر دری رنگ وارانگ
    در تاریخ » کرمان « خواندم که وسعت شهر کرمان باندازه تمام  انگلستان است ، یعنی یک استان باندازه یک کشور وسعت دارد اما مردمی بی حال ، معتاد ، تنبل ، وبی قید  و سخت  چسپیده به مذهب قومی ومذهب ریایی که این روزها بر آنها سایه انداخته است .
    هنوز علمای  اخلاق نتوانسته اند  برای تشخیص  بزرگی و شجاعت  و تهور یک انسان  حدودی معین کنند ، بطور کلی ما ایرانیان  مانند علف هرزه بار امده ایم همیشه پدر سایه سنگینش را  روی خانواده انداخته است واز ترس او باید زبان درکام میکشیدیم وهمیشه این پسر بود که قابل احترام و بزرگ زاده وددول طلا بود دختر را باید بگوشه ای پرتا ب کرد واگر زنی هم چند دختر پشت سر هم میاورد او را بخانه پدرش پس میفرستادند بی آنکه بدانند که جرم از طرف پدر وناتوانی ونارسایی آن تخمک  است که نمیتواند یک نرینه  بسازد ! 
    بنا براین همیشه هم این ملای ده یا ملای شهر بوده وظایف خانواده ارا روشن میساخته بنا براین دیگر جایی برای اینکه کسی فکر کند سر زمینش ، خاکش نابود میشود ، نبود .
     اراده همیشه تابع تمایلات است  وقوه مجریه  همان خط تمایالاتی است که در انسان قوی تر است و خود پسندی  که  نمیگذارد  شخص یا انسانی صادقانه  بتواند حرف خودرا بزند درحال حاضر هم تکلیف همه روشن است هرکس  جیم را باصدای بلند تکرار کرد جایش در زندان است و شلاق  .بنا براین خشک سالی  و بردن مخازن آبهای زیر زمینی که رگ حیاط آن استان بود امروز انرا به جایی رسانده که مردمش  ( بعضی ها ) علفهای خشک را بجای  گندم نان میپزند  ومیخورندودر استانهای جنوبی تر سگ و گربه را هم میخورند ودر بارگاه بالایی ها  آب اویان از پاریس یا دوبی میرسد وگوشتهای یخ زده مستقیم از پاریس ولندن وشهر های عربی به اشپزخانه رهبری سرازیز میشود  وته مانده اش نیز به دست ریاست جمهوری میرسد که آبگوشتی درست کند وافطاری بدهد !!!! صبحانه رهبر خاویار است .
    حال من برای کی گریه گنم وچرا مویه کنم برای آن سر زمین از دست رفته ومردمی که هر لحظه بشکلی بت عیار درمیایند شاعرانمان تنها خودرا درترازوی خودخواهی میسنجند و( چون درحال حاضر مانند زمان قاجار ؛ تنها شاعرانند که حق حرف زدن یا سرودن دارند ) نویسنده ای نیست اگر هم باشد نوشته هایش در پستوی خانه خاک میخورد ، چه بنویسد ؟ از تجاوزها ی گروهی ودست جمعی از مردانی که نمیدانی آیا ایرانی الصل میباشند یا تخم حرام از سر زمینهای دیگری ؟ مردانی ببزرگی یک غول  که انسانرا بیاد قصه های گالیور میاندازد ! از زنانی که تفنک به دست گرفته است  بجای آنکه گهواره کودکی را تکان بدهند قلبهارا نشانه میروند .
    شاعران یا باید درمدح رهبری شعری بسرایند وقصیده سرایی بکنند ویا درمدح مولایشان که کسی نمیشناسد اما هستند کسانی که خاک را خوب میشناسند اما خاموشند ! 
    تا آن حد به شعور وعقل این مردم توهین کرده وآنهارا گوش بفرمان ساخته اند که مانکنی را با نورهای طیفی وتکنو لوژی ناگهان به وسط جمعیت میفرستند که بلی امان زمان وارد شد!!!! 
    خوب ، تو نمیتوانی درگوش الاغ سوره یاسین بخوانی او تنها با سیخونگ و هین وچوش فرا گرفته که کم بخورد وبار زیاد ببرد .
    بعضی شبها از شدت گرما  بیدار یشوم وتا موقع چرت بعدی میل دارم بیاد گذشته های  خوش باشم ، نه ! هیچ چیز ی وجود نداشت تنها زمان کوتاهی که من اولین پسرم را به دنیا آوردم درحالیکه از پدرش جدا شده بودم واو تنها تکیه گاه ودیوار زندگی من بود ، بیست سا ل بیشتر نداشتم گردش بردن او ، او را دربغل گرفتن وبه دیگران نشان دادن بهتربین  لحظات زندگیم بود ، کار میکردم اورا وپرستارش را داشتم دیگر به چیزی  نمی اندیشیدم تنها غر غر مادر بود که برو با پدرش آشتی کن پسر پدر میخواهد !!! 
    نه آن پدر نبود مردی بود که زن را برای خدمتگاری میخواست با جهازش خوش بود وخوش میگذارنید وسپس رفت به دنبال زنهای دیگری ، من خود یک مرد بودم احتیاجی به یک موجود مضاعف نداشتم واین تنها نقطه زندگی من است که میتوانم بعضی از ساعات غم آنگیز به ان فکر کنم .
    روز گذشته داشتم اپرای »مادام باتر فلای « را که بی بی سکینه با دکور مقوایی ساخته بود وفیلم آنرا ببازار داده بود تماشا  میکردم آخرین چیزی که دستگیرم شد جنایت یک مرد خودخواه از سر زمین دلارهای  پشت سبز در برابر عشق واحساس یک بانوی نجیب ژاپونی بود ، بدترین نکته درست زمانی که زن داشت چاقو را به قلب خود فرو میبرد مرد بجای آنکه مانع اینکار شود خودش را کنار کشید تا خون  به شلوار سپید او نپاشد !!! 
    این قانو ن مردسالاری درهمه جای دنیا یکسان است وما زنها بیهوده  خودرا آزاده به حساب میاوریم حتی ملکه سرز مینی که آفتاب  هیچگاه درآن غروب نمیکند و مستعمراتش همه جا او   را حمایت میکنند باز زیر سایه مردان است واین مردان هستند که مومیایی او را نگاهداشته تا روز موعود واین مردان بودند که عروس زیبایش را به قربانگاه فرستادند .
    حال وسعت زادگاه  من باندازه تمام اروپا باشد چه فایده با مردان معتاد وبیمار روانی وکویری خشک وبی آب که مارهای غاشیه وعقربهای جرار حاکم آنند . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 01/06/2018 میلادی برابر با 11 خردادماه 1397 خورشیدی ! .
  • نیروی پندار

    ثریا » لب پرچین « 
    میل ندارم گریه کنم ، باندازه کافی گریسته ام  آنقدر که چشمانم را ازدست داده ام وحال پشت دو لنز خوابیده اند دیگر آن حالت خواب آلوده  وهم  آمیز وخماری را ندارند مادرم همیشه میگفت ” 
    آنقدر گریه بکن تا کور شوی ! 
    ومن کور شدم ، این کوری بسیار بجا بود  مجبور نبودم چیزهای منفور وکثیف را درست ببینم از پشت یک پرده تار آنهارا  میدیدم ، پزشکان سعی کردند  چشمانمرا بمن باز گردانند اما دیگر میلی به دیدن ندارم .
    در این فکرم  که  » او « با هوشی  کم واندیشه ای محدود  اما در هر حالی نظرش  مسلم بود چون اطرافیانش اورا پذیرفته بودند ، او یک مرد بود ومن یک زن زنی اغوا گر  زنی که میل داشتم مردان را به دور خود جمع کنم اما این من نبودم  بمن نسبت داده بودند،  او عقیده اش را مانند یک تیغه  بران وقاطع  بردیگران تحمیل میکرد  همان عقاید ی که از قبل واز نسلهای گذشته دراو ودر مغز او کار گذاشته بودند  واو درجا بجا کردن  آنها کوچکترین تلاشی نمیکرد ، سر هر موضوعیی رایی واظهار نظری داشت  مغز او لاک ومهر شده بود  واز خارج چیزی  بدان وارد نمیشد  ودر داخل مغز خود نیز هیچ حرکتی  نبود ،  آنچه از میراث پدرانش باو رسیده بود  همه چیز دراین مغز متحجر وجامد بود ، 
    اما من جلو میرفتم هر چه جلو تر میرفتم عقب تر میماندم .چون یک » زن « بودم !.
    امروز میل ندارم گریه کنم  اشکهایم بخودی خود میریزند  هر پنجشنبه دوبرنامه را میبینم وهر دوشنبه دوبرنامه را آنهم از طریق یو تیوپ چون سایت لایت ندارم واجازه گذاشتن آنرا نیز ندارم امروز سخت گریستم بی آتکه به هق هق بیفتم دو برنامه در باره ناصر ملک مطیعی ودیگری در باره متین فیلمی بنام پل که او بدون کلاه مخملیش  بازی میکرد .
    امروز خیلی گریستم بدون هیچ هق هقی وا ز خود میپرسم چرا ما مردم  اینهمه نادانیم وآنهایی که کمی فهم وشعور دارند خائن ؟!
    آن روزها از آن مردان بزرگ کم وبیش میشنیدم که  ( اینجا جای زندگی نیست ) خوب شما چرا فرار کردید چرا نایستید تا آنرا بسازید ؟ من زن بودم زن بودم ایجاد اشکال میکرد حال درپای صحبت چند آخوند زپرتی و دیوانه و تهی مغز باید نشست و گریست بحال آنچه را که از دست داده ایم ودیگر به دست آوردن آنها مشگل است .
    روزیکه ناپلئون بونا پارت هنوز بر تخت امپراطوری تکیه داشت  از سران قوم  دعوت بعمل آورد تا حل مشگلی را  با آنها درمیان گذاشته  واز میان بردارد  حضار به میل حقیقی خود اعتنایی نداشتند تنها به میل او بلی میگفتند  او سخت بر آشفت و گفت : 
     من شما را  باین  جا دعوت نکرده ام  که هرچه من میگویم  تصدیق کنید  ، بلکه برای این  گرد هم آمده ایم  که نظر ورای خود را  بگوییم  تا بتوانیم  آنهارا در برابر هم گذاشته  و بسنجیم   وهرکدام را که به نفع  مملکت و ملت بود  اختیار کنیم ، امروز از او یک چهره دیکتاتور ساخته اند .به همانگونه که از رضا شاه ساختند .
    نه ! میل ندارم گریه کنم اما اشکهایم خود بخود سرازیر میشوند ، نمیدانم چرا ؟! / پایان 
    ثریا . اسپانیا » لب پرچین « 31 ماه می 2018 میلادی /.
  • ملل ایرانی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    ————————-
    برفتند  تا روش  رزم دراین بزم کهن 
    دردمندان جهان  طرح نو انداختند 
     من از این  بیش ندانم  که کفن دزدی چند 
    بهر تقسیم  قبور  انجمنی سا خته اند …… “اقبال  لاهوری  شاعر پارسی سرای  پاکستان “
    هر روز میشنویم در مر کز  وسر زمین  جزیره شیطان ودر کنار بارگاه بی بی سکینه انجمن هایی بر پا  میشود واخیرا این انجمن  برای تقسیم ملل ایرانی درست شده است !! یعنی اینکه آذری جدا کرد جدا شمالی جدا  بلوچ و ترکمن وغیزه جدا جدا و بروند برای آنکه بزنند توی سر و کله  خود و میراث خواران شاهی نیز در گوشه ای غنوده اند وهر از گاهی آهی میکشند ودود انرا بیرون میفرستند تا مردم چندان نا امید نشوند .
    امروز  بطور تصادف  دیوان اشعار ( اقبال لاهوری ) شاعر پاکستانی  به دستم افتاد که میسراید :
    اگر چه زاده هندم فروغ چشم  من است 
    ز خاک پاک  خراسان و کابل و تبریز
    وآن نظر ستایش آمیزی که این شاعر  بزرگ پاکستانی  به سر زمین ما داشت  تنها از این بابت نیست که ایرانرا دوست میداشت بلکه  او از همه شاعران بزرگ  هندوستان  حساسیت و خوبی و ستایش خویش را تنها به ایران ابراز میداشت وامروز سر از خاک بردارد و ببیند که چه ایرانی ساخته ایم .
    درست مانند هندوستان که پاکستانرا از کنارش درآوردند وسپس بنگلادش را  ایران نیز سر زمین بزرگی است با اقوام مختلف وزبانهای گوناگون محال است یک پارچه بتوانند خودشانرا نجات  دهند  از همین الان خانم مسیح علیزاده بیشتر گفته هایش به زبان گیلکی است دیگری به زبان آذری وسومی به زبان کردی و از همه مهمتر رقص واواز نمایشات خودرا با لباسهای محلی دور دنیا به راه انداخته ان کردستان بزرگ ! خوب تکلیف بختیاری ها هم روشن است با لرها یکی میشوند !  وکرمان ؟ کویر تنها  که همه منابع آن را برده اند  بدون آب  ، بدون هیچ آهی برای خود تبدیل به یک بیابان میشود وسر دردامن برادر کوچکش یزد میگذارد یک کویر بزرگ برای شتر رانی وشتر   شتر فروشی وشتر چرانی  ، وعربستانی جدید در اهواز بوجود خواهد آمد !!!  هم اکنون زمزمه هایی برای جابجایی پایتخت درآن سر زمین محنت زده بر پاست / خوب ناصر خان رفت دیگر نباید تمام سال وهمه هم وغم خودرا برای عزاداری او بگذاریم سرمان گرم میشود وفردا ممکن است آن یکی آن کارگردان بیچاره که چایزه هم از فستیوال  کن  ، گرفت سر ش به آهستگی زیر آب برود وباز مردم درخیابانها برای عزا  داری جمع شوند وغافل از اینکه درخارج  دارند نقشه میکشند تا ایران  را یعنی  مادر مارا تکه تکه کنند آنهم به دست خودی های خود فروخته .
    آدم از بی بصری  بندگی آدم کرد 
     گوهری داشت  ولی نثار قباد و جم کرد 
    یعنی زخوی  غلامی ز سگان کمتر است
     من ندیدیم که سگی پیش سگی سر خم کرد 
     روز گذشته درد فروانی درچهره آن پیرمرد  مبارز در برنامه ” کنکاش : او دیدم دردی که هیچکس آنرا نخواهد  شناخت .
     اکثر ایرانیان در غربت بخاک سپرده شده اند ویا خاکستر آنها در آسمانها ویا در دریاها سر گردان است اما روح آنها چی ؟  اولین قربانی ما ( لیلای ) ایرانی دختر زیبای ایران بود ودومی قربانی برادر او که خاکسترش در بغل خواهر است هر چند مادرشان آن سر زمن را بیشتر از ایران دوست میداشت در حال حاضر هم چندان نگران  تکه تکه شدن ایران نیست کم کم باید چمدان سفر ابدی را ببندد برایش مهم نیست تنها در انتظار یک تشیح جنازه باشکوه با شرکت رفقای خارجی وداخلی میباشد همین نه بیشتر ! 
    او قولی را که به آن آخوند” خویی ” در کربلا داد بر سر قولش وفادار ماند وچهل سال مارا سرگرم نمایشات گوناگون کرد .بازمانده تاج وتخت ؟! کدام تاج وتخت ؟ آنها درموزه ها جای گرفتند مانند تاج وتخت ” رومانوفها ” .
    نوای من  به عجم  آتش کهن  افروخت 
    عرب  ز نغمه  شوقم هنوز بی خبر است 
    طبیعت حریص  وهوسباز بشر  لبریز از تمنا هاست   هر قدر تواناتر و سر شار  تر  از غریزه های  زندگی باشد  سر کش تر  وپر تمناتر میشود  تنها یک قوت  اخلاقی یک اجتماع سالم میتواند اورا مهار نماید  درمیان میلیونها انسان کمتر کسی پیدا میشود که خودرا محدود نماید  یا ضعف نفس خودرا  ویا قوت  روح ونیروی اخلاقی جامعه  باید اورا محدود سازد  وعجب هم این قدرت درسر زمین ما کار کرد از میان آن  ملالواط الملک طوسی واخیرا یکی دیگر که درنماز خانه مدرسه با دان مشروب به کودکان بیگناه به آنها تجاور میکرد !! او هم بخشوده خواهد شد تجاوز درآن سر زمین به ما وناموس وحیات یک بشر امری طبیعی است و پیش پا افتاده .
    هنر برای آن افریده شد که بش را از فساد نجات بخشد زمانیکه هنری درسر زمینی بمیرد فسا دوکثافت جای آنرا خواهد گرفت .  یک سر زمین زمانی به رشد عقلی کامل میرسد  و میتواند طالب آزادی باشد  که مردم آن  کاملا به رشد عقلی رسیده باشند  ملتی را به میل خود راه نبرند . ملت ما ، ملت  ایران درمیان گود زورخانه وفاحشه خانه ومردان قلدر کله پاچه خور وحلیم صبحانه خور گم شد دیگر کمتر میتوان دررگهای یک یک آنها خوی ایرانی یافت مگر همان ایلیاتیها که از این  تجزیه  بیشتر لذت میبرند ومیل دارند خودشان باشند وبا دیگری در نیامیزند . این سزا ی ملت ما نبود .
    بوعلی  اندر غبار  نافه گم 
    دست رومی  پرده مخمل گرفت 
    این فرو تر رفت  وتا گوهر رسید 
    او بگردابی  چو خس منزل گرفت 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرجین « 31/05/2018 میلادی  برابر با 10 خردادماه 1397 خورشیدی !
  • قیصر

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————–
    تا که خفتیم ، همه بیدار شدند 
    تا که مردیم همگی یار شدند 
    قدر شیشه بدانید که هست 
    نه درآن لحظه که افتاد و شکست ؟
    این چند خط را پسرم برایم فرستاد ودنبال گوینده وشاعر آن میگشت که متاسفانه منهم با همان نیمه معلوماتم نتوانستم باو پاسخی بدهم  و درواقع نمیدانم  این اشعار از چه کسی است .
    امروز  به برنامه » کنکاش »  اقای رییسی گوش میدادم ودیدیم که ضمن ابزاز همدردی برای مرگ ناصر ویاد واره ای از او ودر عین تحسین  شخصیت واو درباره قیصر نیز گفته هایی داشت که پر بیراه نبود ونقش کلیدی  محسن چریک وده نمکی را برای کنار گذاشتن این غولهای سینمای گذشته را نیز برایمان تشریح کرد ، ما ایرانیان همیشه در یک فضای سنتی وقیصری زندگی میکنیم چه درگذشته ، چه درحال  که دوران  آنارشیزم است وچه درآینده چرا که که هنوز نتوانسته ایم خودرا از چنگال خویش برهانیم .
     او معتقد بود که با ساختن فیلم قیصر اولین کلید آنارشیزم وچاقو کشی وناموس پرستی وخفه کردن زنان  زده شد .
    شب گذشت داشتم زندگی > آناتول فرانس > نویسنده بزرگ فرانسوی را میخواندم  ناگهان فضای داستان  عوض شد برگشتم  برگهای کتاب  را یک بیک چستجو کردم  ودیدیم از صفحه 271 تا صفحه 391  افتاده است ! مانند برگهای خزان !واین کتاب درسال 1342  به چاپ رسیده بود  مترجم ونویسنده آن نیز شخصیتی بزرگ وستودنی بود .
    بر گشتم به هما ن دوران  وبه همان  زمان  مثلا آزادی اندیشه وآزادی زن وآزادی موسیقی وغیره ! دیدم  نه ! چندان هم آزاد نبودیم همه دربند ونخ وریسمان سنتها دست وپایمان بسته بود تنها دو روز نامه داشتیم وچند رنگین نامه برای زنها که مد وارایش ومعرفی مشاهیر ، تنها  برنامه رادیو خوب بود  آنهم گاهی نه همه وقت ! دیدم هنوز باید از کنار خواهر شوهر چادری رد شد بی آنکه دست تو به چادر نماز او بخورد وا و را نجس کند ! وچه زود هم عوض شدند  پیراهن های دکولته ویقه با ز واستکان ودکارا کنار گذاشتند وبه زیر چادر مشکی رفتند مکه رفتند کربلا رفتند و غیره وبا خانواده های مجتهدان پیوند بستند پیوندی نه چندان درست وحسابی پیوند حاجی بازاری با پس مانده قاجاریه ونوه فلان ملای ده کاشان ! یک آش شلم شورا و در این میان من با کتابهایم سر گردان آنهارا به درون  اطاق خوابم حمل کردم  ودرهمانجا میخواندم واین آخرین ها مجله تماشا بود  / هفته نامه جمعه بود ! ومجله دانشمند درهمین حدود معلومات ما رشد میکرد اما جامعه سنتی سخت جلوی همه را گرفته بود .
    بهر روی  این خواب پریشان  وناراحت  دیگر مجالی برایم باقی نگذاشت  حال اکتفا میکنم باین ابیات که هنوز تا هنوز است گوینده آن نامعلوم است یکی میگوید متعلق به عطار است دیگری میگوید متعلق به مثنوی کبیر و مولاناست ! تا شما چه بگویی ؟!.
    در کنار دجله  سلطان بایزید 
    بود تنها فارغ از خیل مرید 
    ناگه آوازی زبام کبریا 
    خورد بر گوشش که ای شیخ ریا 
    میل آن داری  که بنمایم بخلق 
    آنچه داری درمیان کهنه دلق 
     تا خلایق قصد  آزارت کنند
    تیر باران بر سر بازارت کنند
    در جوابش گفت  میخواهی تو هم 
     شمه ای از رحمتت سازم رقم ؟
    تا که مردم  حق پرستی کم کنند 
    از نماز و روزه و حج رم کنند 
    بازش امد  کردگار  اندر سخن 
     نی زما و نی زتو  رو دم مزن !
    ——-
     بنابراین تا بازار ریا وفریب رونق دارد انسان از راستی ها بیزار  و فرار میکند دروغ ها رنگین کمانند راستی وحقیقت  تنها مانند یک آسمان صاف بی لکه میباشد .ونهایت سخن دراین جاست  که آیا  این افراد  عجیب وغریب که از طبقات گوناگون  اجتماع سر درآورده  ومیخواهند به قدرت برسند  آیا داری افکار سیاسی خاصی میباشند یا هر دم بیل ؟! 
    متاسفم همان هردم بیل بهترین  صفتی است که باین آقایان وبعضا بانوان چادری و محجبه میتوان داد . پایان 
    ثریا ارانمنش » لب پرچین « 30/05/2018 میلادی  برابر با 9 خردادماه 1397 خورشیدی !/.
  • برتولد برشت

    ترجمه از یک مجله قدیمی آلمانی ، که :
    توصیفی از این نمایشنامه نویس آلمانی  کرده همچنان  که درباره بودلر ،  کافکا ،  داستایوسکی ، پل گوگن ، و دهها هنر مند  قدیمی دیگر را که بخاطر ندارم .
    —————————————————————————————————————————————–
    او ، 
    به هیچ شیوه ای  تن در نمیداد ،  هیچ اندیشه ای را  از پیش  مسلم نمیدانست ،  آدمهارا مطالعه میکرد ،  وچیزهایی در آنها میافت  که دیگران نیافته بودند  انسان برایش مقوله ای بود  در خور بازرسی دائم ،  هیچ نظر و پاسخی آماده  برای قضایا  نداشت .
    نبوغ فکر ی او چنین تفسیر میشد :
    آنچه که از دیگران اقتباس  شده است  ، نه آموختنی  است ونه  یاد دادنی  ، آنچه  به عمیقترین  خصوصیت  شخص تعلق دارد  عادات  را شکافتن  ودر قالب  عادی ترین  حوادث  شگفتی هارا  نمایاندن ،  اما  نه برای اینکه  ناظرین حیران  و مسحور  شوند ، بلکه  برای اینکه تغییر پذیرند .
    در کارهای خود  داوری  سختگیر بود  ، شعر او  مانند  نقشی بود  که بر مرمر کنده باشند ،  خواننده را به تعمق  وا ندیشه میکشانید ،  انسانرا را در فاصله ای  قرار میداد که ابعاد  او را بهتر  بتوان دید ، 
    دور از محفظه قرارش میداد  تا بهتر شناخته شود  وهاله ی رویایی وپندار حائل  واقعیت  ابعاد  قرار نگرفته  و ما را نفریبد .
    نخستین شعر های   عصیانی خود را همراه  گیتار  میخواند  از منجلابی  که اشعارش میافرید  لذت میبرد  و بسختی  احساس تنهایی میکرد  نیروی  غریزی  را با هم آغوشی  دختران و ستایش مرگ  درهم میامیخت .
    فریاد تحقیر جامعه  را دراطراف  خود بر میانگیخت  اما این خداوند مستی وعیاشی  که لذات زندگی را را با آزمندی  مینوشت ، چون  سگ بی پناهی  در جنگلی  دور افتاده  جان میدهد .
     سینه سیاه زمین را میبوسد  وبا طبیعت  بیجان در میامیزد  .
    بر شت هر گز  نتوانست خوبی فرشته سان و دروغین  بشر را بپذیرد  ، حتی  شریفترین  آنها سهمی  از ضعف و  .بدی  ها را دارند ….. ترجمه دکتر میم . جلالی .
    ————————–
    دنبال مجهول 
    روح مضطرب من نگران است ومیگردد ، جستجو میکند ، میخواهد  ، چه میخواهد ؟  اگر میدانست چه میخواهد  آینقدر نگران نبود ، پی یک مجهول میگردد ، تشنه است  اما یک تشنگی مبهم  تشنه نامعلوم  تشنه مجهول  تشنه سراب  تشنه آبی که بر سطح  کره خاکی نیست .
    هنگامیکه انسان جوان است  هنوز نمیداند  که  این مجهول نیست  ، حیال میکند  یک مجهولی وجود دارد که روح اورا سیراب میکند  اما چنین  چیزی وجود ندارد  اشعار   حساس ، وموسیقی های خیال پرور  وافسانه های زیبا را تنها همین تشنگیها به دنیا داده است .پایان 
    ثریا/ اسپانیا / سه شنبه 28 ماه می 2018 میلادی /
  • خطر رسانه ها

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————-
    سر بسویی میکشد مارا  درین ره  ، پا بسویی
     عقل آخر بین  ، بسویی  بی پیراگیها بسویی
    مرغ سرگردانم و بازیچه  طوفان هستی 
    هردمم ساحل بسویی میکشد  دریا بسویی
    به سبک  معلمین گذشته  که میگفتند  » کلمات  لغات عرب  بر سه گونه است  :
    اسم /  فعل وحرف !
    حال امروز   بسیاری از روزی نامه ها  بمدد تکنو لوژی کاهش یافته است  ودر عوض  دوربینی وبلند گویی  وارگانهای خصوصی و حزبی و نمایندگی ا زطرف  بزرگان بسوی مردم بیچاره و زیرستم سر زمین ما  سرازس میشود  آنها در بیرون آش میخورند و قاشق خود را درون  ظرف بقبه میگذارند تا خیس بخورد .
    اگر من میدانستم علت اینهمه ستم به همنوع و سیخونک فرو کردن به پیکر دیگری چه ثمری را ببار میاورد  ؟ خیلی خوب میشد !× البته امروز بازار خرید وفروش برده رواج کامل دارد  این ارگانهای تازه شکل گرفته با کلمات و گفته های خود بیشتر از روزی نامه ها  وموثر تر از آنها درافکار عموم مینشیند وعده ای معلوم الحال ازاین موضوع, استفاده کرده و در عین آنکه مثلا برنامه( مبارزه ) خودرا در راه استقلال میهنشان صرف میکنند اما درواقع هرکدام یک سوزن جوالدوز برداشته به یکدیگر فرو میکنند .
    اگر من میدانستم علت دشمنی آن » پیر « با مثلا آن فرهنگی اهل وین ویا آن جوانی که دارد دست تنها بایک  دوربین مبارزه میکند  چیست ! خیلی خوب بود حد اقل مرا نیز دراین دشمنی ها شریک  میدانستند . 
    آن روزنامه نگار که امروز صاحب دم ودستگاهی در شهر لندن نشسته وخودرا واقعا سرور انسانهای  فرهنگی میداند وسابقه  درخشانش بر همه روشن است ، تکلیف  ما با او کاملا باز واو را از زندگی روزانه خود رانده ایم حتی صفحات  آنرا باز نمیکنیم او خودش را به معرض فروش گذاشته هرکس بیشتر بدهد روی به آن سوی قبله مینماید اما این یکی در کسوت « پیر « آمده واوائل من سخت به سخنان وگفته های او گوش میدادم اما امروز تنها درین گمانم که یکی از ملاهای مکلای خارج نشین است وهنوز بای بسم الله را باز نکرده ودرودی نگفته لبه تیز کارد خود را بطرف  آن یکی وآین یکی  وآن شاعر پرتاب میکند وسپس مینشیند نوشته ها ی طرفدانرانش را میخواند ، من اویل گمان میبردم  مردی است معلم ودانشمند وحال برای روزهای پیری وسرگرمی دارد در گوشه ای نان خودش را میخورد اما شب گذشته که از  فشار گرما وتشنگی ودمای هوای اطاق بیدار شدم ونشستم به تماشای برنامه او ونیمه کاره   تابلت را خاموش کردم  دیدم نه ! یکی از همان مامورین سر سپرده مانند بچه خوشگله لندن نشین است درحالیکه من با تمام وجودم از برنامه روزهای دوشنبه اشکها ولبخندها لذت میبرم ادب و به نزاکت وگفتار  آن مرد شاعر نیز حرمت میگذارم بخاطر سن بالایش ومتانتش وادبش که کمتر درمیان ما ایرانیان دیده میشود ، گویی این یکی إآمده همه  آردهای بیخته را خمیر کند وشکلی بدهد به همان شکلی که ( آنها)میخواهند .
    دیگر کم کم دارد حالم گرفته میشود  .
    روزی از یک خانم ارمنی  پرسیدم که چرا شما نمیتوانید سر زمین خودتان را  پس گرفته وبسازید  ؟ درجوابم گفت : 
    برای آنکه همه میخواهند رهبر شوند . سر انجام آنها توانستند سر زمینشانرا  پس گرفته و امروز ارمنستان جدا شده از ایران واز روسیه  سابق برای خود سر زمینی است که توریستهای فراوانی را بخود جلب کرده است اما ماهنوز نشسته ایم  وسوزن به پیکر دیگری فرو میبریم مگر چقدر قیمت دارید ؟! 
    مطبوعات ورسانه ها  بدون شک  تواناترین  ارکان یک حکومت را تشکیل میدهند  و میتوانند واقعا یک دموکراسی را پیاده کنند ،  ویکی از موثرترین  عوامل هدایت افکار  وزنده کردن شعور دیگران است ، حال ما این همه دستگاهها را دراختیار گرفته برای هوسهای دیگران کار میکنیم ودم از میهن پرستی میزنیم  وعجب آنکه  در مترقی ترین  آنها  افکارشان  خیلی پایین تراز سطح سیاست جوانان داخل کشور میباشد .
    چرا ما نباید با یک مرام  ویک مقصد منظم  بتوانیم  پارلمانی را بوجود بیاوریم  و مجلس وعظ وروضه خوانی را برچینیم  ویا  خودرا درمیان گود زورخانه قهرمان نبینیم  وحق حیات به دیگران بدهیم وحق اندیشه را ؟!.
     .
    امروز دیگر نکاه من به آنها نگاه به یک فاضل ودانشممد نیست نگاهی است به سفیه های رنگ وا رنگ  ویا رنگ کارهایی   که هر رنگی را باو دستور بدهند بر دیوار ذهن دیگران میمالد 
    دیگر قریحه وذات و خوش گویی ولذت  مبارزه در سخنان این جماعت دیده نمیشود  ، هرچه هست نوشته هایی است که برایشان تهیه کرده و روی مونیتور آنها گذارده اند وآنها طوطی وار میخوانند وازهمه بدتر  با نشان دادن کشتارها  و جرم ها و کتک زدن ها  در تشویق دیگران میکوشند  و آن جوان نادانی که در پای تلویزیون در گوشه اطاقش نشسته به تویی که گمان میبرد مردی صلاح جو میباشی گوش میسپارد و مببیند  چگونه گرد نفاق  را پراکنده وبر درو دیوارها میپاشی و  هر دقیقه  تو رنگ عوض کرده ای از این شاخه به آن شاخه میپری ، ا و سر انجام ناکام دست از مبارزه خود میکشد .
    هر روز من شاهد این نفرت پراکنی ها  درمان این قوم هستم  عده ای خود قروخته  یا در زیر سم اسبهای اعراب ویا درخدمت بی بی سکینه از این جماعت وحشی که بر سر زمین ما حکومت میکنند و سواد آنرا ندارند تا نام خود را بنویسند حمایت  وبردگی  خود را به ثبوت میرسانند وابراز  میدارند . 
    بلی درکنج خارج نشستن وپول  مفت گرفتن وته دیگ زعفرانی خوردن  را باچلو مرغ لذتی دیگر دارد ، نه درمیان گودال ونه خارج از معرکه . وامروز همین شما ها عامل  جهل ونادانی بیشتر مردم ایران شده اید وایکاش آنهارا بحال خود رها میساختید . 
    وما در میان دو سنگ آسیا گیرکرده ایم یا تملق  ، یا منفی بافی  که هر دوی آنها برای جامعه مضرترین  واز سهم مهلک کشنده تر میباشد  ومردم روزهایشان را به غلفت  ونادانی ویا غروز وبی اعتنایی ویا اعتیاد وفساد میگذرانند وعشرتکه های  بزرگی در گوشه وکنار شهرها زیر نظر همان واعظین که جلوه گر منبر میباشند ، شکل میگیرد وشما با گفتارهای سخیف ولب ولوچه های ماتیک مالیده خود منفی بافی را  هر روز تشویق میکنید  وراه مبارزه را میبندید چرا که آن دولت با پول توانسته برده های زیادی را خریداری کند حال یا با سم مارا خواهند کشت ویا به کمک شما با زهری که بر شعور وایمان ومغز ما میریزید .پایان 
    هم از آشتی راندیم وهم زجنگ 
    سخن گفتنم  از هر دوی رنگ وارنگ 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 29/05/2018 میلادی / برابر با 8 خردادماه 1397 خورشیدی /..
  • ناصرخان !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————-
    ای دل  طریق رندی  از محتسب بیاموز 
    مست است  و در حق او  کس این گمان ندارد
    احوال گنج قارون  کایام داد بر باد 
    در گوش دل فرو خوان  تا زر نهان ندارد 
    گر خود رقیب شمع است اسرار  از او بپوشان 
    کان شوخ سر بریده  بند بند زبان ندارد ………» حافظ«
    گذاشتم همه بنویسند همه بخوانند و همه بگریند  وسپس من مانند همان نان سوخته ته دیگ  بالا آمدم تا بنویسم که ……
    تنها ترا کنار نگذاشتند  چهل سال تمام  ، هفتاد میلیون ایرانی را کنار گذاشتند ، آنهم آدم های بی سر وپای و گرسنه و گدایان شهر که ناگهان به سفره ای پر برکت رسیدند حتی نمیدانستند چنگال را به کدام دست بگیرند  ، حتی سواد خواندن ونوشتن نداشتند مشتی عمله  بچه باغبان وبچه حرامزاده که هیچ کاری از آنها ساخته نبود و تنها در» حوزه « باز بود تا بروند  آیت الهی بشوند ! وشدند !
    گذاشتم هیجانها  و شورشها فرو کش کند بعد بنویسیم که در آن خانه در انتهای آن کوچه خیابان شیراز درونک ما همسایه بودیم ، من از دوران نوجوانی با فیلم چهارراه حوادث  مانند هر دختر جوانی عاشق تو شدم . اما این عشق از همان مرحله نگهداری عکسهایت بیشتر جلو نرفت . 
    تااینکه شنیدم با خواهر زاده مرحوم حجازی  ازدواج کرده ای ، بسیار بجا بود  مهین بانو به تمام معنا بانوی شایسته واهل معرفت بود …… سالها گذشت ومن با همسرم درکوی شما هم خانه شدیم  وکم کمک رفت وآمد ما شروع شد رفت وآمد زنانه ، عباس شباویز درکوچه پایین تر مینشست  وخانی فیلم بردار درانتهای کوچه دیگر ! 
    هنگامیکه بخانه شمامیامدم با دیدن  تو بی اختیار سرخ میشدم ویک سلام زیر زبانی ورد میشدم اما درچشمانت شرح اشنایی را میدیدم لابد از خودت میپرسیدی ” قبلا این زن را کجا دیده ام ؟ 
    روزی که قرار بود  فیلم قیصر را در سینمای نیاگارا برای اهل فضل وسانسورچیان نشان بدهند تو ومهین بانو ومن و….. که دوست وخریدار فیلمهایت بود در کنار هم جای گرفتیم وزمانیکه  چاقو رابر پشت سرت گذاشتند وتو قهرمانانه بر زمین افتادی مهین بانو اشکهایش فرو ریخت وچشمانش را بست واین آخرین دیدار ما بود ، چرا که کم کم من داشتم بسوی غرب میرفتم از انقلاب درونی وخانوادگی !! هنوز خبری نبود هنوز بویی از آتش زدن لاستیکها نبود و هنوز شعله ای بر نخاسته بود که من رفتم برای همیشه .
    وسالهای بعد که برای کارهای شخصی به ایران برگشتم  یک روز تمام دور ( ونک ) وده آنجا طواف کردم تا شاید آشنایی را ببینم ، حتی آن خانم سلمانی در بالاخانه ده ونک نیز نبود آن رستوران با باغ با صفایش و کشک بادمجان معروفش نیز دیگر نبود هرچه بود خاک بود ، زباله بود وبوی تعفن ، یک روز تمام به یک یک خانه هایی که آن روزها میرفتم ودوره داشتیم سر زدم ، گویی به شهر ارواح پای گذاشته بودم ، تنها گاراژ خانه تو باز بود با شیرینهایی که جلوی پیشخوان چیده بودی ، دیگر از آن چهره زیبا وآن چهره سینمایی خبری نبود ، مردی پژ مرده کمی فربه وعصبی با چشمان فرو افتاده  ، بی آنکه اشنایی بدهم  گذشتم وگریستم . بر حال خودمان ودانستم که به زودی تو هم به دنبال مهین خواهی رفت .
    در شهر ی ویران شده ، سر زمینی ناشناس ومردمی که ابدا آنهارا نمیشناختم تنها جایی را که احساس امنیت میکردم خانه ( پسر معینی کرمانشاهی ) بود که نسبتی با همسرم داشت ، در آنجا شعر تازه معینی را که درقاب خاتم بر روی بخاری خودنمایی میکرد  کپی کردم ( خویش ، خویش , ) وتو چگونه با لذتی تمام آنرا میخواندی گویی از دل تو برخاسته بود /
    برده دارن روزگار چوپ حراجم زدند
    اولین دستی  بر آمد من خریدم خویش را 
    اما او چندان مانند نو بکنار زده نشد توانت  چند کتاب را نیز به چاپ برساند وحلقه گلی بر گردنش بیاویزنند  او به کمبریج به نزد ما آمد وچند کتابش را نیز امضا کرد وبمن یا بما داد!  ما با خانواده او  خیلی بهم نزدیک بودیم در پیک نیک ها ، در سفر ها  در رستورانها ،  او راضی بود از زندگیش راضی بود مانند تو فرسوده نشد نا امید نشد وعمری طولانی هم داشت .وایکاش تو نیز خاطرات خودرا نوشته باشی !؟.
    خوب ، حال دیگر راحت واسوده دربستر ابدیت بخواب  تو برخواهی گشت این قانو ن طبیعت است هیچ چیز از هیچ زاده نخواهد شد وهیچ چیز نیز نابود نمیگردد شاید تغیر شکل بدهد ، شاید تو روزی در کسوت جوانی زیباتر ورعنا تر با زگشتی و شاید روزی دوباره ایران ما مانند یک نگین درخشان درخاور میانه باز درخشید وچشمهارا کور کرد . آنگاه من خواهم آمد وبر سنگ مزار یک یک شما بوسه خواهم زد بر تربت پاک  و خالی از هر الودگی تو . روانت شاد .
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 28/05/2018 میلادی برابر با 7 خرداد ماه 1397 خورشیدی / اسپانیا .
  • سلسله داران !

    ثریا  اسپانیا » لب پرچین «!
    گفتم ، خوب ! چه عیب دارد  بعداز بر چیدن نظام نکبت ومنفور سلسله  » شاه عباس  فخر آور روی کار بیاید ؟ ” حد اقل نشان میدهد که سلامت است  ما هرچه پادشاه داشتیم ویا رهبر همه یاسوزاکی بودند ؛ یا بواسیری ویا بیمار کلیوی و پروستات  همه را بقول معروف با دوشاخ زیر گلویشان نگاه داشته بودند  ، ـتنها یک پادشاه سلامت  و ورزش کار  داشتیم یک پدر وپسر که آنهارا با خلخالی  و خمینی ورهبری بیمار تریاکی عوض کردیم ، حال من میل دارم از فردا برای پادشاهی سر زمین ایران برای سلسله فخر آور تبلیغات کنم !
    گفت  ” عجب احمقی هستی ، باز از آن کارهای عجیب وغریب ورویاهای  احمقانه ات میخواهی خودت را مضحکه دست این وآن کنی !
    گفتم ، کدام این وآن ؟ تو بر گرد نگاهی به تاریخ بیانداز پس از سامانیان  غزنویان تاختند بردند وخوردند ، آیا سلسله ای بجای گذاشتند ؟ ترکان عثمانی، سلوکیان یونانی ودست آخر سر سلسله دروایش ابو قندی صفوفیه که این تحفه ها را برای ما بجای گذاشتند ، درویشی ، بیحالی ، تریاک کشی بنگ وحشیش وخشتک مالی دروغ ریا دزدی بی ناموسی بقول مش قاسم خدا بیامرز ایران را تبدیل به یک زندان بزرگ ساختند ، من همان اوایل انقلاب که درلندن بودم وگفتند همه چیز جیره بندی شده وباید دفترچه بسیج داشته باشید وبا کوپن  برا ی مواد غذایی توی صف بایسیتد بیاد دوران بدبختی استالین افتادم وگفتم ، که رفتیم دردست روسها وتمام شد جناب توده ای نفتی  که به همراه  همسر توده ای اش وپسران توده ای اش   درحالی که فین فین میکرد گفت :
    چه میگویی خانم ، ما تازه آزاد شدیم !!! 
    خندیدم وگفتم روی فرا خواهد رسید که یک چمدان پول به دکان نانوایی ببرید برای خرید یک نان سوخته سنگگ ، 
    بهر روی با آن توده های نفتی سخت مرافعه مان شد وکتابهایش را باو پس دادم درحالیکه حاشیه نویسی مفصلی هم در زوایای آن گرده بودم یعنی هرچه فحش دلم خواست داده بودم .
    خام اشراف زاده ای با کادیلاک سپیدشان با لباسهای ابریشمی ساخت مزون های معروف   بافتنی به دست آمدند وگفتند “
    تو سخت دراشتباهی   همه چیز عوض شده درحالیکه عکس بزرگ خمینی را در اطاق بزرگ یعنی تالار نشیمن خود نصب کرده بودند وزیر آن یک پیانوی بزرگی خود نمایی میکرد !!!
    گفتم مرغ یک پا دارد هرچه شما بگویید  بیهوده است من شاه را دوست دارم وشما احمق ها او را بیرون کردید نا بیشتر به نان خشک برسید من سیرم احتیاجی ندارم خودم را به معرض فروش بگذارم / وشد آنچه که باید بشود .
    حال میل دارم آخرین سکه ای را که برایم باقی مانده درراهی خرج کنم که دوست دارم  میل دارم که ( سلسله فخر آور ) روی کار آید واز هیچ کاری هم فرو گذار ی نمیکنم هرکس هم بمن فحاشی کرد جوابش را با فحاشی خواهم داد این بار این منم که فریاد میکشم ونمیگذارم شما تصمیم بگیرید .
    با نگاهی به تاریخ ایران  تنها یکبار از روی حقیقت بیاندازید  غیر از امیر کبیر ما چه کسانی راداشتیم تا به آنها بنازیم ؟!  وحال این مردک لندوک بیمار با کیسه ادرار ومدفوع وعصا با مشتی دیوانه که اطرافش  را گرفته اند حاکم بر سرنوشت ملتی  شده اند که لیاقتش این نبود .
     مردک آخوند مکلا میگوید امریکا را  یک خراسانی کشف کرد آنهم درصدا وسیمای بزرگ جمهوری ، دیگری با حضرت امام زمان نان ترید وآبگوشت خورده  چون اطراف حرم رهبر را خوب جارو میکند . آخر تا کی میخواهید همچنان کره خر باقی بمانید  والاغ از دنیا بروید ؟ 
    چند تا فسیل ماقبل تاریخ هم در بیرون دارند سرتانرا گرم میکنند با تاریخ سازی  ، بلند شوید بیدار شوید .
    مرحوم دکتر  شهریار عدل  محقق عالی مقام ایرانی  مقیم پاریس  یک مقاله دریکی از روز نامه ها  نوشته بود  تحت عنوان  ( سلسله  عباس میرزا )  گمان کنم دوتای آنها به همان بیماری بواسیر وپروستات از دنیا رفته اند وحال سومی را میخواهیم بر تخت بنشانیم حد اقل کمی روحیه پیدا کنیم چقدر رهبر پیر و وامانده وازکار افتاده ببینیم ؟
    البته خودایشان چندان اطلاعی  از این تبلیغات حقیر ندارند ودرجایی گفته بودند پس از آزادی ایران من سیاست را میبوسم وکنار میگذارم میروم تا کتابهایم را بنویسم اما مگر ما میگذاریم پس اینهمه مبارزه وبرپا  ساختن کنگره ونوشتن قانونی اساسی  وسخن رانیهای  پی درپی بدون وجود شخص شما برای ما  لطفی دارد ؟! خیر قربان مرغ بریان یک پا دارد  پای دیگرش را گرگها خورده اند . .
    نه ، میل ندارم بشما لقب شاه عباس سوم را بدهم  بلکه اولین سلطان امیر عباس  بهتر است  بنابر این زنده باد سلسله فخر آوران .
    اضافات : اگر هم ملت میل داشتند شمارا به ریاست جمهوری برگزینند  عیبی ندارد رییس جمهور مادام العمر فرقی با شاهان مشروطه ندارد !.مانند همه کشورهای امریکا لاتین مانند کوبا ، مانند ونزوئلا ! سرتان سلامت . با تقدیم بهترین  آرزوها ! ثریا / اسپانیا / 
    پایان 
  • دیوانه

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    ——————————-
    کسانی در دنیا هستند  که درهر چیزی  جنبه های بد وزشت را پیدا کرده  ،  جز شر و زشتی  چیزدیگری نمی بینند ،  دسته ای در مشاهدات خود  خوبیها وزیباییها را  میجویند  ومردمانی که از بیخردی  برخوردارند  جنبه های مضحک وتمسخر آمیز  قضایارا بیرون کشیده  وبر آن میخندند  در حالیکه بهتر آن است که بر زشتیها وپلیدی ها ی خود  لبخند بزنند ، خیلی ار انسانها ازا ین موهبت خالی میباشند   که بتوانند  درست همه چیز را ببیند .
    عده ای کمی هوش  و کمی اندیشه دارند  اما در هر موضوعی نظرشانرا قطعی میدانند  وچون تیغی برنده آنرا برگلوی دیگران فشار میدهند  درهر موضوعی رای خودرا ابراز میدارند  و درآن هیچ جای شک و شکایتی هم باقی نمیگذارند  گویی که همه مغز  وشعور او دریک محدوده لاک ومهر شده ودیگر باز نمیشود ..
     گاهی انسانها در مواردی اشتباه میکنند واگر باین اشتباه ود واقف شده واظهار پشیمانی کنند بیشتر مورد محبت قرار میگیرند تا اینکه بکلی خودرا به بیراهه بزنند  ، انسان هر چقدر هم  دانا وبا شعور باشد  گاهی اگر کاری کرده که برخلاف ایده وعقیده جامعه بوده  بعد از تذکر دادن باو کمی شرمنده میشود اما عده ای آنچنان به عقاید پوسیده خود دو دستی چسپیده اند  که باید از صدها کوه و کمر و گدار عبور کرد تا به مغز علیل آنها گفت که :
    راهت را اشتباه میروی ویا رفته ای .
    هیچ انسانی تا آن درجه به مرحله کمال نمی رسد که اشتباهات خو را بپذیرد  ومرا بیاد این بیت از  شعر صئب تبریزی میاندازد که “
    مالش صیقل نشد آیینه  را نقص جمال 
    پشت پا  هر کس خورد  درکار خود بینا شود 
     این دنیای  هستی واین زندگی  مطابق  آنچه که تا امروز  عالمان بما آموخته اند  یک بعد خسته کننده  ومتحد الشکل است ، طبیعت بیرحمانه بر تو میتازد ترا کسل وخسته میسازد  آنهم زمانی که دیگر فرا میرسد که خودرا شناخته ای ومیل داری راهی را برگزینی که آرزویش را داشته ای  ، طبیعت با شنکش تیز خود سر راه تو می ایستد  آنچهرا که از روز ازل با درد وخستگی بتو داد پس میخواهد باید یک بیک را تحویل دهی گویی امانتی در نزد تو بوده وحال باید آنهارا تحویل دهی چیز هایی را که یک  عمرباتو بودند وتو با آنها بسر برده ای ، جوانی / شادابی/ وطبیعت به ویرانی خود مشغول میشود  اول آنرا که ا زهمه زیباتر وبیشتر به آن احتیاج داری از تو میگیرد ” چشمانت را ” 
    حال باید با کمک دو نعلبکی بزرگ آنهارا بیارایی / سپس دندانهایت  را  بجای آنها باید دندان گاو یا گوسفند بکاری  / موهای افشان وپریشانت را تحویل زمین دهی  / بجای آن باید کلاه گیس بر سر بگذاری / وکم کم وارد پیکر تو میشود از معده شروع میکند تا به انتهای روده بزرگ برسد ، دربعضی ها این شانس  وجود دارد که اول مغز وشعور آنها را میگیرد اما فاجعه زمانی اتفاق میافتد  که مغز تو مدام درحال کار وفعالیت  است و قلبت جوان و می طپد وتو ؟!
    شب گذشته داشتم  داستانی از ” گی دو مو پاسان ” نویسنده فرانسوی میخواندم   بنام ” دیوانه ” مردی که عاشق اشیاء عتیقه بود وهمه زندگیش را درراه جمع آوری اشیائ عتیقه صرف کرده بود آخرین آنها میزتحریری بود  شاید متعلق به سیصد سال قبل با کنده کاریهای زیبا وشکلیل  ، آنرا درگوشه اطاقش جای داد  اما هربار بلند میشد ودستی بر روی میز میکشید وکشوهارا باز و بسته میکرد در بین این باز وبسته کردن کشو ها چشمش به یک کشوی مخفی افتا د ، با هر سختی بود آنرا باز کرد درون آن رایحه عطری عجیب  به مشام میخورد وپاکتی را یافت که درونش چند تار موی بلند وطلایی بشکل یک گلاله ابریشمی با نخی بسته شده بود دستی بر آن موهها کشید وآنهارا بویید واز آن تاریخ عاشق صاحب آن موها شد ، عاشق زنی که دیگر دراین دنیا نبود هرشب موها را به درون رختخواب میبرد ومانند یک عاشق دلسوخته آنهارا میبوسید ومیبوید ودر خیال زنی را مجسم میکردبا بالای  بلندی که بر او ظاهر میشد همه زندگی او دراین عشق بیهوده گذشت وکارش به جنون ودیوانگی  کشید شغل خودرا از دست داد وسرانجام راهی تیمارستان شد درتمام مدت با آن زن نامریی گفتگو میکرد و گیسوی پریشانرا که حال دیگر خاک آلوده  وکثیف شده بودند میبوسید واشک می ریخت .
    امروز صبح هنگامیکه سر از بستر برداشتم ناگهان گفتم ….. مرا در آغوش بگیر ، بتو سخت محتاجم ، چشمانم را که گشودم کتاب درمیان دستهایم بود ومن با چه کسی حرف میزدم ؟! خوب ….. یک دیوانه با چه کسی حرف میزند ؟ خودم خوب میدانستم .پایان 
    آتش عشق آمد  و آب و هوا  بر خاک ریخت 
    پرتو یزدانی  آمد ،  دام اهریمن بسوخت
    سینه آتشگاه  آن نار است کز وی یک شرار
    شامگاهی  لحظه ای  در وادی ایمن بسوخت ………رشید یاسمی 
    ——ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 27/05/208 میلادی برابر با 6 خردادماه 1397 خورشیدی !
  • دلنوشته امروز

    امیر !
    اگر روزی به آرزوهایت رسیدی وبر تخت نشستی فراموش مکن که خدمت به زیر دستان اولین کار توست جمع کردن تهی دستان وسیر کردن شکم آنها اولین کار توست ! آنگاه تاج بر سرت اندازه خواهد بود !
    شب گذشت مصاحبه ای از  آقای ( پسرخاله  فرح خانم)  در باره امیر دیدم برایم جالب ایوبد جوانی این آقارا در گذشته ودر مجلات  آن روزهای پس از انقلاب دیده بودم حال درکسوت یک مرد خدا  داشت از آنچه که بر سر زمین ما رفته بود و( فرح خانم ) مقصر بود  داد سخن میداد ، امیر را پذیرفته بود تحقیقاتش تا آنجا پیش رفته وابستگی اورا به خاندان پدر ایران ثابت کرده بود اما دلش کمی غم داشت که امیر خدارا وقران را زیرسئوال برده  !!!! دیدم نه ! بد جوری خلافت بنی امیه هنوز در افکار وزندگی ما جا ومکان دارد والبته بیشتر این مدیون بودن و وابستگی به امام دوازده گانه منوط بر آن وجهی است که دریافت میکنند ! تا اینجا بما مربوط نمیشود .
    ار من وما گذشت .
    شب گذشته پشت کاتدرال بزرگ مالاگا از جلوی خانه زنی رد شدیم که دیگر نیست ، آما چراغ خانه اش هنوز میسوزد و درون یخچالش بطری های آب خنک گذاشته  ورفته بسرای باقی ، زنی بسیار پر تحمل با داشتن سرطان و از دست دادن یگانه دخترش درسن پنجاه سالگی  ، پس ا ز مرگ دخترش دگر پای به درون کلیسا نگذاشت مگر برای کشیش شدن دامادش !!! که اول دیاکون بود وبعد از مرگ همسرش کشیش .حقوقدان کلیسا شد ، زنی بینهایت مهربان درعین مهربانی بسیا ر خشن ودیکتاتور بود خوشبختانه من ودخترم را خیلی دوست داشت هرگاه بخانه ما ویا دخترم میرفت سبدی از بهترین میوه ها را برای من به ارمغان میاورد ویا شیرینی های دست پخت خودش را برای پسرم که اورا نیز دوست داشت ، قدرت  واستقامت این زن برایم قابل تصور هم نیست .
    او دیگر دراین جهان نیست اما هنوز چراغ خانه اش روشن است وهنوز برکات او بین فرزندان ونوه ها وحتی من پخش شد . واین میماند نه بیشتر ، روانش شاد .
    دراین فکرم که طبیعت  موجوداتی را بوجود میاورد تنها برای تغذیه خود  واز بین آنها بهترین  لقمه هارا بر میدارد وپست ترین هارا بجای میگدذار تا خودشان یکدیگر ار بخورند ، نا امروز هر که ازاین دنیا رفته جای پایی برا ی خود باقی گذاتشه تا یاد ویادگار او فراموش نشود .
    زمانیکه انسان  دارای  زندگی راحت  وآسوده ای  ایست  میتواند  چیز های احمقانه  و غیر ضروری  را فراهم نماید  و زمانی که تسلیم پریشانی میشود  آنگاه طبیعت شروع به درس دادن میکند  .هر چه بلا بر سر  ما ویا دیگران بیاید  لبخند میزنیم برای دیگران نه برای خودمان  مانند همان بچه های لوس  که درتمام عمر تنها باین نکته اکتفا کردیم که هیچکس هیچگاه از ما بهتر نبوده است ! 
    امروز روزهای پریشانی فرا رسیده است  وگمان نکنم دیگر فرهنگی نو ببازار عرضه شود هرچه بوده همین بوده  رباطها آخرین دست آورد بشرند که کارهارا ازدست کارگران  ، گرفتند و آنها را گرسنه  در خیابانهای  شهر رها کردند .
     بسیاری از ما  پذریش کامل  سر نوشتمان را  توسط یک شرم دروغین   از دید دیگران  دور نگاه داشته ایم  ، خود ودیگران  فریب میدهیم وچنان دراین فریب غرق شده ایم که آنرا اصل ورسالت میپنداریم .
    امروز دیگر من یا امثال من  می باید مسافر راهی باشیم  که آنرا آغاز کردیم  وچه گذرهای سختی وچه راههای خطرناکی را پشت سر گذاشتیم  تنها (عشق ) بود که مارا سر پا نگاه داشت  ، آنهم نه خود  عشق بلکه فریبی که بخود میدادیم !  کوشش ما برای فرار از سرنوشت بیفایده است هر کجا بروی او قبلا رفته وجا گرفته است . 
    حال شب گذشته در این مصاحبه علنا حضور پادشاهی  امیر عباس سوم را اعلام شد!  این حرکت خارق العاده  غیر ارادی  ناگهانی وپشت به قدرتهای بزرگ  زاده یک محاسبه طولانی  .زیرکانه  است  ومن اولین کسی بودم که اورا بعنوان ریاست جمهور  درذهنم پروراندم وبه همه عالم گفتم  . 
    چقدر تحقیر شدم زمانیکه دیدم هیچکس اورا دوست نمیدارد  از میلونها قلب تنها چند قلب جوان برای او میطپد  حال بگذارید هر چه از دل بر آمده است بر دل بنشیند  باقلبی صاف وساده انگار .
    چگونه میتوان  در برابر  وسوسه نمایشی  وقهرمانی هیستریک  او مقاومت کنیم  ،خوب تنها راهش این است  خود را در تلخی قربانیان غیر عادلانه  وملامت کنندگان فرو نبریم  وبگذاریم زمانه قضاوت کند  پا فشار نکنیم   ما قاضی نیستیم وقضاوت ما درست نیست   ما تنها باید سر زمینمانرا دوست بداریم  وتا آن زمان که بدانیم کسی هست به سر زمین ما عشق دارد او را نیز دوست خواهیم داشت چرا باید همیشه شکست خورده باقی بمانیم؟ . ث
    ثریا / اسپانیا / 26 ماه می 2018 میلادی /.
  • ناصر هم رفت

    ثریاایرانمنش » لب پرچین « !
    ناصرخان ما هم رفت ، خبر تکان دهنده بود لقمه دردهانم ماند واشکهایم  سرازیر شدند این آخرین غول سینمای ما هم رفت او که سالها درانتظار آن بود که دوباره خودرا  بر پرده سینما ببیند   ، کدام سینما ؟ چند روز پیش در خبرها خواندم که دربیمارستان بستری شد بستری شدن در بیمارستانهای ایران یعنی سپردن  یک انسان زنده  به امانت برای خاک .
     مرگ ناصر ملک مطیعی آنچنان کوچک نیست که من بخواهم درباره اش بنویسم مردان وزنان بزرگ همچنان  درچاه  متعفن سیاست افتاده اند که بیرون آوردن آنها مشگل است  کاری به ( هنر ) ندارند کم کم این کلمه نیز از اذهان پاک خواهد شد شاید درآیند » گوگل » برایشان ترجمه کند که هنر چیست وهنر مند کیست درحال حاضر روی صفحات رسانه ها غیرا زتربیت خواننده و رقاص چیز دیگر وجود ندارد .
    عمه پوری  این چندمین بار است که هنرمندی را تا خانه آخرت بدرقه میکند ؟ با موههای خضاب شده وابروان سیاه وصورت سفید و پریده رنگ به همراه یک چارقد سیاه ؟!
    مرگ ناصرخان  برای همیشه در خانه هنرمندان را بست دیگر کسی باقی نمانده  غیر از چند فسیل تاتری که بعضی ها زمین ادب را درخدمت رهبر بوسیدند !
    شب گذشته برای اولین بار  از کوچه پس کوچه های شهر » مالاگا« رد میشدم پس از سالها توانسته بودم با کمک نازنینانم   بلیط یک کنسرت کوچک که تنها سه سنفونی موزارت را اجرا میکرد به دست بیاورم وبا خوشحالی بخیال آن تالار بزرگ رودکی خودی آراستم ، آه برای اولین بار بود که تالار اینشهر را میدیدم که از قرن نوزدهم تا بحال هنوز سر جایش استوار است وبنام» سروانتس« نویسنده بنام وکتاب دن کیشوت  نام گذاری شده است ، برای اولین بار پس از چندین سال  زندگی دراین سر زمین  شب مالاگارا دیدم مردم گویی خواب ندارند جای برای پارک وعبور نبود ، همه سرحال همه دور میزها نشسته مشغول نوشیدن وگاهی هم رقصیدن بودند  این ملت خواب را نمیشناسداما صدارا  خوب میشناسد   ، غبطه خوردم برای مردم بدبخت سر زمینم که حال در ماه رمضان در بعضی از جاها گوشت گربه را بجای شام وافطار میخورند غبطه خوردم که عربها هفتصد  سال براین سر زمین حاکم بودن اما جل و پلاسشان  را  جمع کردند و رفتنند واین پایداری با غرور  به همراه پاشنه ها ی کفش رقاصان پای برجا ماند و ما مانند یک شمع ذوب شدیم وهرچه را که داشتیم از دست دادیم حال چشم امید ما به شاه عباس سوم است با شمشیر چوبی  میخواهدبه جنگ اژدها برود . شاید هم اژدهارا کشت کسی چه میداند درپس پرده چه ها میگذرد .
    بهر روی  آخرین سفر هنر مند بزرگ و قدیمی  ایران ، ناصرخان ملک مطیعی را به عموم هنردوستان و هنرمندان وخانواده او وهمه کسانی که دل درگرو مهر وطن دارند تسلیت میگویم .ث
    آنکه در نعمتی ونازش گذرد عمر عزیز 
    ار چه داند  که به درویش چسان میگذرد  
    فارغ از  درد سر  مردم دنیاست  کسی 
    که از این مرحله  بی نام و نشان میگذرد …….عبرت نایینی
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /26/ 05/2018 میلادی برابر با 5 خرداد ماه ÷1397 خورشیدی !
  • دو چشم من نگران

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    دمی که بوی گل  از با د نوبهار  آید 
     بغنچه  دل مبند  که زخم خار آید 
    بهار آمد  و یاران به عیش  خود مشغول 
    دو چشم من نگران  هر طرف که یار آید ……بابا فغان شیرازی 
    ” روزی در یکی از نوشته هایم این جمله را آوردم که گاهی زندگی آنچنان بی ارزش میشود مانند یک سکه قلب وبهترین  راه این است که این آخرین سکه را  درراه سر زمینت جلوی گرگهای گرسنه بیاندازی )!
    یک نظر به مبارزات  آقایان  و اصلاحات و انتخابات و سر انچام اپوزسیون !
      برای بطلان  همه آرزوها کافی است  و بخوبی بما نشان میدهد که ( ملا وآخوند وزن ملا) هیچگاه از ایران جدا نیست وآنچنان رخنه درآن کرده اند که حتی مرگ هم قادر به پاک کردن آن افکار آلوده به سم نیست . این تلاشها تنها برای خود بودن ونمایش روی صحنه است زمانی میتوان گفت ما آزادیم که ملاهارا به گوشه ای برانیم  وآنها را درون سوراخهای خود کرده و تازه  در به در با جراغ به دنبال کس یا کسانی بگردیم که واقعا ایرانی هستند و در خدمت وطنشان  حاضر به جان بازی میباشند !
    مقاطع کار پولداری که تنها به خودش میاندیشد  ومیل دارد طبقه ای متعین ومتعفن بسازد  یا وکیل شود  ، تاجری که خیال میکند  از روی دوستی با وکلای آنچنانی میتواند  معاملات پر سودتر انجام دهد وسپس باید از آنها پرسید اینهمه مال را برای چه میخواهید ؟ برای آنکه با چند کاشی آبی بر سردری نام شما را به نمایش بگذارند وسپس طبیعت آنرا ویران کند و  ، در همه امور سیاسی وسیاست باف شده اند  روضه خوانی همچنان ادامه دارد  وگاهی از پشت تریبون مجلس نیز روضه میخوانند ومردکی در لباس آخوندی میگوید  دلم برای امام زمان میسوزد که یکهزار و چهار صد سال است دریک چادر در پشت کوهها پنهان است ! با این افکار پس مانده وعقب افتاده  آنهم درحالیکیه موشکها روی آسمان مسابقه گذاشته اند باید بخورد ارانیان داده شود ؟  این زنهای  چادر سیاه پوش  ومردان ریشو و دهاتی مینشینند وسپس برای  ما تکلیف روشن میکنند  ما همان شیر بی یال و دم هستیم که ار دوردستها برایمان یک دیکتاتور میفرستند  ، حال چادرهارا بردارید ، فردا نه چادر برسر کنید وخاک روی آن بریزید ،آقایان خیال میکنند که نقص  در قانون است درحالیکه ما ابدا قانون نداریم وقانون شناس نیستیم  تنها مشتی اراجیف را به روح مردم تف کرده ایم  به روح ملتی که میتوانست رشد کند بزرگ شود / کم کم بزرگان گذشته مارا نیز به یغما میبرند  مجسمه ابو علی سینا پزشک ایران واولین طبیب دنیا روی سکویی در تر کیه ایستاده است فردا سلطان اردوخان عثمانی آنرا تصاحب میکند .
    هرچه را که داشتیم بردندوما گذاشتیم که ببرند  درمیان عقاید و قصه های آقایان  که چیزی مضحکتر  از دستورات  و تعلیم  علمای اعلام نیست نشستیم و در مقابل دوربینهای آخوند های مکلا و کراواتی و رشوه بگیر !
    . موسیقی حرام / نمایش .فیلم حرام / تماشاخانه حرام / سگ نجس / آواز خواندن حرام / زنان درون کیسه وجالب  آنکه خود زنان از پاسداران و بسیجیان بد تر و خطرناکتر وبا زبان شهرنویی زنان و دخترانی که دارند برای آزادی روح و جسم خویش می جنگند  دست به فحاشی میزنند !  خوب زمانی که فرهنگی مرد سالاری باشد ومرد حاکم بر خانه و خانواده  باشد برادر بزرگ خواهر کوچکش را به زیر شلاق بکشد ودر بعضی موارد بعضی شبها باو تجاوز بکند  جامعه ای بهتر ازاین نخواهیم داست .
    بیهوده درغربت تن به زندگی داده ام  تن به مردگی سپرده ام ، چقدر بنشینم درانتظار .
    در کانال  |یک| آقا رییسی یک کنکاش داشت ویک برنامه آنهم درقلب لوس آنجلس همه به صاحب برنامه تاختند که چرا یک چریک پیر وتوده ای را  برای سخن رانی آورده-میدانید جرا ؟
    ———————————————————————————————————————————————————
     برای اینکه درست حرف میزد وما عادت نداریم عیوب خود را ببینیم . ما تاجریم خود فروشیم مانند نوری زاده وشهرام  ( بروید شکایت کنید من ترسی ندارم ) شما از فاحشه های شهر نو بدترید ، دو جانبه کار میکنید هم به شوهرننه میدهید وهم به پدرتان هردو بشما تجاوزمیکنند  برای چندر قاز وچند دست کت وشلوار مارک دار ویک اتومبیل قراضه !! وبغل خوابی با چند فاحشه  سر شناس ! هیچ شخصیت ذاتی ندارید  واین شما هستید که چهل سال این ملاهای بیسواد ومضحک را ازکنام وحوش  بیرون کشیده وآنهارا جا اندازی کرده اید .
    نقش بازی نکنید   ، دست شمارا همه خوانده اند .  شما حتی سواد  و شعور آن پیر مرد را ندارید و تحمل شنیدن حرفهایش را نیز ندارید چیزی درک نمیکنید شما تنها به تعداد سکه های طلایی میاندیشید که در مواقع مختلف  آنهارا جایزه گرفته اید ویا بفکر خرید  فروش  وبازار بردگی هستید . شما همان تاجر ونیزی میباشد که میل دارید قلبهای با وجدانرا ازسینه بیرون بکشید .
    امروز سخت غمگینم گاهی اشک در چشمانم می نشیند و بیزار از همه و تکرار مکررات . ث
    چند گردیم  در این دیر کهن  پیر شدیم 
     آنقدر بیهده  گشتیم که دلگیر شدیم 
    کس ندیدیم  که تلخی  نشنیدیم از او 
    گرچه  با پیر و جوان  چون شکر و شیر شدیم 
    هر کجا دیده امید گشودیم  بصدق
    بیشتر از همه آنجا  هدف هدف تیر شدیم 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 24/ خ5/ 2018 میلادی  /..
  • نادانی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    دریا ز وجود خود موجی دارد 
    خس پندار که این  کشا کش از اوست ؟
    اما م زمان با ده فرمان خود بر ما وارد شد  و دستورات را صادر کرد  وعده ای خوشحال که خوب ،  سر انجام جناب ” پمپئو” همان ناجی بود که از طرق خداوند آنسوی اقیانوسهاا رسید ، جشن و شادی بر قرار شد روسری ها کمی عقب تر رفتند رقاصی در  خیابانها شروع شد و مادری هنوز دست  به آسمان لبریز از مدفوع دوخته  ،و آزادی پسر بیگناهش را از او طلب میکند  ، و کسی نیست باو بگوید مادر ! در آسمان چیزی یافت نشد هرچه هست در زیر زمین یافت میشود ، زمین است که بتو برکت میدهد ، اما خوب بقول مرحوم صادق هدایت یک فاحشه همبسترش را میبوسد ویک آخوند مهر نمازش را ویک ورزشکار چهار گوشه زمین ورزش را ، هرکجا نان باشد باید آنجا را بوسید « !!.
    ز ردشت را نباید پرستید درحالیکه  درون هر یک از ما  موجودیت او پنهان است شما دین عربهارا گرفته  اید بی آنکه زبان  آنرا بدانید کاتولیکتر از پاپ شده اید  وگوسفند وار زندگی میکنید ،  شما نه به آینده مینگرید ونه گذشته ای را که داشته اید بخاطر میسپارید دوران شما همان دوران پهلوی بود وبس شما نه ناصر خسرو را میشناسید ونه آن مرد بزرگی را که در جنگهای صلیبی  توانست اورشلیم را نجات بخشد ودین مسیح را نجات بخشد وبه جنگها یکصد ساله جنگهای صلیبی  خاتمه دهد ( نامش را از یاد برده ام ) ! .
    نه شما تنها پیراهن فرح را میشناسید و تاج شاهنشاه پهلوی را ،  هیچ انگیزه ای شما را به سو ی آینده  نمی کشد  و میل ندارید شکوفا شو ید در انتظار همان امام زمان واهی نشسته اید خوب برای آنهایکه طبع گرم امریکایی دارند امان زمان با ده فرمان از راه رسید [ خلع سلاح شوید تا ما بتوانیم بشما حمله کنیم ]وشما را مانند عراق وافغانستان  سوینه وسار سر زمینها دچار بدبختی وجنگهای داخلی  آنارشیزم  و احیانا تجزیه نماییم .

    امروز که به سخنان  آن بزرگوار گوش میدادم  میگفت ” 
    در عراق وشهر نجف یک بانوی کمونیست بر کرسی مجلس نشسته است !! در عین حال در دنیای فرشتگان خطرناکترین زن را  به ریاست سازمان سیا مفت خر !! کردند زنی که در شکنجه دادن زندانیان معروف است .
    خوب بگذارید با آمدن این امام زمان اقبال  پر بار   دنیای شما شکوفا شد  نوید آینده و بهشتی تازه را بشما میدهد اما فراموش نکنید اینها تنها برای دو عزیز دردانه خود دو دوت خوب خود ا  یعنی عربستان و اسرائیل و حفاظت ( شهر حیفا ) است ، امام اصلی در آنجاست  اورشلیم یک سر زمین بین المللی بود هم مسیحی هم یهودی وهم مسلمان وهم هندو در آن شهر حق اقامت داشتند این شهر تنها متعلق به اسراییل نورچشمی نبود .

    حال چهار سوار سر نوشت بر اسبهای خود شمشیر دردست آماده جنگ ایستاده اند ودرانتظار خلع سلاح ایران وحشی و تروریست میباشند و درین حال سردار همشهری مارا نیز باد کرده اند وعکس اورا روی مجله پر بار ( تایم )  نیز چاپ کرده از او بعنوان بهترین سردار نام برده اند! …… باقی بماند .

    آینده شما این نیست بگذارید وجودتان شکوفا شود  آیند ه شما پول وقدرت نیست  آینده شما گذر از یک گذر گاه پر خطر است  وبالغ شدن وفهم وشعور خودرا بالا بردن .
    امروز مجلس کار پولشوییهارا انجام میدهد وخیلی ها با پولهای دزدی در سر زمینهای دیگر صاحبان هتل وخانه وباغ وملک وکازینو شده اند اما نمازشان ترک نمیشود  .در آن  اواخر سال ویرانی سر زمین ما خانواده ای را میشناختم که مرد خانواده  در هتل های بنیاد پهلوی کار میکرد وزنی داشت از طایفه معروف خودفروشان یعنی اورا دریکی از بارهای  زیر زمینی  یافته وبه عقد خود درآورده بود ، هر دوماه یکبار آن زن یک سفر چهل و هشت ساعته به لندن  ویا پاریس میکرد وبر میگشت ( همدوره قمار من بود ) !!! (این قمار بازی منهم برایم دردسرها بوجو دآورد با کسانی آشنا شدم که همه اهل بخیه بودند ومن ساده دل با ترس ولرز به همراه یک بانوی ارمنی هر هفته در دوره های شرکت میکردم) !!! واین خانم را آنجا شناختم . 
    روزی بعنوان فضولی پرسیدم :
    این سفرهای بیست وچهار  ساعته یا جهل و هشت ساعته شمارا خسته نمیکند ؟ درجوابم گفت :
    شوهرم یک کیف سامسونت   رمز دار بمن میدهد  ومن آنرا درخارج به بانک میسپارم !!!! درعین حال ما میدیدم که شوهر ایشان درست مانند یک نوکر دست بسینه از او اطاعت میکرد میهمانی میداد مارا دعوت میکرد اما شام  از هتل دربند میامد چون خانم آشپزی  بلد نبودند نوک زبانی هم حرف میزند صدها نام داشت که معلوم نشد کدام یک نام حقیقی واصلی ایشان است .
    در آن زمان هم پولها  آنچنان بیرون میرفت هوشیاری برای عده ای لازم است . حال امروز ما وسر زمین  ما در مرز پر خطری ایستاده است  وحال از شما جوانان استدعا میکنم  شما که همواره  در جستجوی خدا بوده اید  اما هرگز به درون  خویش سفر کرده اید  که او را درهیچ کجا نیافتید حد اقل از وقوع جنگها وتکه تکه شدن سر زمینتان جلو گیری کنید ازما گذشته  ما میهمان یک شب و دو شب شما هستیم اما روحمان با شماست  اگر یکبار دیگر به دنیا میامدم  شاید بنوعی دیگر عمل میکردم ( این حرف هم نخ نما شده ) همه همین را میگویند !!!
    نگذارید هیج سخن گو  یا فرستاده ای  ر.ویایی در سر شما بیاندازد  در وجود هر یک از شما تنها یک رویا وجود دارد  ( وطن ) . این وطن کاملا متعلق بخود شماست نه به احمد خاتمی عرب ودزد که مانند شمر چشمانش از کاسه بیرون زده  شما به نجوای دل خویش گوش فرا دهید  اگر رویا های  شما سخن میگویند  به آنها توجه کنید  ( وطن در خطر است ) همین وبس. پایان

    شهر یاری گشت ویران  شهریاران چه شد ؟ 
    سرنگون  این تخت  غیرت تاج داران را چه شد 
    صحن میدان وفا خالی است از چوگان زنان 
    گوی عشق  افتاد در میدان سواران را چه شد 
    بر نیامد آرزویم  از در این سفلکان 
    عرصه گاه حاجت  امیدواران  را چه  شد
    بر نمیخیزد   سحر ها ناله  از  سینه ای
    بانگ یارب یارب  شب زنده داران را چه شد ……….. صحبت لاری 
  • منطق و حقیقت !

    ثریا  / اسپانیا » لب پرچین « !
    روزی پسرک دوان دوان از مدرسه بخانه آمد و رفت به نزد پدرش   و پرسید :پدر جان ، فرق منطق با حقیقت چیست ؟
    پدر کمی فکر کرد و گفت  ببین برو در آشپزخانه و از مادرت بپرس  که اگر همسایه ما  مستر جرج ده هزار پوند بتو بدهد حاضری برای یک دفعه با او بخوابی ؟ 
    پسرک  دوان دوان به نزد  مادر رفت و سئوال را مطرح کرد مادر اول کمی خشم وعصبانیت نشان داد که این چه حرفی است  ، پسرک با اصرار گفت میخواهم بدانم ، مادر کمی فکر کرد وگفت :
    خوب ، مبینی که پدرت فعلا بیکار است برای خرج ومخارج  مدرسه تو  بد نیست یکبار این فدا کاری را میکنم !
    پسر جواب را پیش پدر برد .
    پدر گفت حالا از خواهر ومادر بزرگت نیز همین  سئوال را بپرس وجواب  ها را برای من بیاور !
    پسرک اول به نزد خواهرش رفت سئوال را تکرارکرد  ، خواهرش گفت البته که اینکار را میکنم برای دانشگاهم احتیاج به پول دارم .
    سپس به نزد مادر بزرگش رفت وهمان  سئوال را پرسید ، مادر بزرگ اول کمی اهن واوهن کرد وگفت مادر چه کی حاضر است ده هزا رپوند بمن پیر زن بدهد  ولی خوب اگر داد بخاطر آنکه یک  ارثیه ای برای شما بگذارم حاضرم این فدا .کاری را بکنم !! 
    پسرک همه جوابها را به نزد پدر برد .
    پدر گفت : 
    آها ن ، منطق این است که ما آدمهای ثروتمندی هستیم .
    ————————————————-
    حقیقت آن است که ما درحال حاضر سه فاحشه در خانه داریم.
    ——————————————————–
    این است فرق منطق و حقیقت !!!
    وما از این داستان نتیجه میگیریم که ماایرانیان  فرق منطق و حقیقت را تشخیص نمیدهیم  و گفته های جناب پمپئو را نیز خوب تشخیص ندادیم 1
    پایان 
    ثریا  / اسپانیاا » لب پرچین «  21 ماه می 2018 میلادی /