Author: Soraya

  • مردی که زمان نداشت

    پرسیدم  

    بهترین روزهایت کدام روز وکدام وقت بود ؟ و بهترین خاطراتت؟ 
    کمی فکر کرد وگفت :من زمان نداشتم  ! نه ابدا زمان نداشتم هیچ زمانی جلوی من توقف نکرد مگر برای رسواییم .
    گفتم مگر ممکن است  پس چگونه  باینجا  رسیدی ؟گفت :بکجا؟ گفتم :
    تا بحال  با این شیوه زندگی !
     دلم میخواست قبل از هر چیز یک قیچی بردارم وسبیلهایش  را که مانند فوگ روی لبانش را گرفته بود صاف کنم 
    گفت هرچه فکر میکنم میبینم  اصلا وجود نداشتم  در دانشکده  درکنار سایر پسران ودختران  در محل کار  تنها زمانی مرا احضار میکردند که یا یک کار بزرگ روی دستم بگذارند ویا برای یک لشتباه کوچک مرا توبیخ کنند .
    سر کلاس درس همیشه دستم بالا بود تا جواب درست بدهم اما گویی نه معلم ونه استاد  مرا نمیدید در مواقع امتحان تنها زیر  سایه درختان  مینشستم ودرس میخواندم  دوستان وهمکلاسی هایم دسته جمعی رد میشدند  گویی مرا نمی دیدند  بحودم شک بردم شاید یک موجود  نامریی هستم !!م!
    یادت هست  آن شبی که من تازه یک فرش قسطی خریده بودم وهمه همکارانم را دعوت کردم ؟!در بین آنها کسیکه از او خوشم نمیامد  ودرعین حال میل نداشتم  زتدگیم را ببیند  او هم آمد .
    حبیب را که یادت هست ؟ میخواست خلبان شود وبه امریکا برود  او قافله سالار همه همکارانم بود  هنگامیکه  همه آمدند و چای و شیرینی و کمی نان و کتلت صرف شد 
    ناگهان حبیب پرسید 
    این کتابها متعلق به کیست ؟! جا خوردم  گفتم یعنی چه خوب معلوم است که متعلق بمن است 
    گفت همه را خوانده ای ؟
    گفتم طبیعی است شبها بیشتر کتاب میخوانم 
    گفت : پس چرا اینهمه خری؟!

    اطاق دور سرم چرخید جلوی  دختران  و بخصوص آن مرد  خجالت کشیدم سرم را پایین انداختم و میدانستم که صورتم بر افروخته شده اما حرفی در جواب او نداشتم بدهم  ودرسکوت نشستم 
    گفتم ،خوب بهر روی دوران جوانی عشق وعاشقی داشتی خاطراتی داری 
    گفت ابدا 
    من زمان ندارم 
    مردی که  بی زمان  زندگی کرد  هیچ خاطره ای ندارم نه عروسی  نه نامزدی نه پدر ونه مادر نه خواهر ونه برادر 
    وسر انجام نه دوستی !
    به صورت بیگناهش خیره شدم  شعر را خوب میشناخت  خوب میسرود  اما همه را پنهان کرده بود  کتابهایش چندان فروشی نداشتند بیشتر به شکل یک جزوه بودند اما پر محتوا 
    راست میگفت  او زمان نداشت  وحال که پیر شده وموها و ریش و سبیلش نیز مانند پاپا نوئل شده بود  هنوز آهسته حرف میزد وآهسته میخندید  آهسته میگریست 
    او نمیدانست شارلاتانی   یعنی چی  نمیدا نست  دروغ چیست  نمیدانست چگونه فریب بدهد روی یک جاده صاف راه میرفت   وبقول خودش دیگر فکر هم نمیکرد

    شنبه  16 ژوئن 2018 میلادی / ثریا / اسپانیا .

  • جهیدن وپریدن

    ثریا . اسپانیا / ” لب پرچین « !
    احساس کردم کسی روی سینه ان نشسته و فشار  زیادی بر سینه وقلبم میآورد ، احساس کردم هوا برای تنفس نیست  هوا تاریک  وکمی خنکتر از روز گذشته بود  نا گهان خودم را از تختخواب پایین انداختم ،  پرده هارا کشیدم پنجره هارا باز کردم ،  اوف …. مه غلیظی سر تاسر آسمانرا پوشانده بود و نسیمی خنک جانرا به توازش در میاورد  با یک تی شرت خودم را به روی بالکن رساندم تا چند نفس عمیق از هوای مرطوب و خنک صبگاهی به درون  ریه هایم بفرستم ، نمیدانم ساعت چند بود ، اا میدانم  که هیچ صدایی از هیچ گوشه ای برنمی خاست ، شور و هیجانها  برای  بازی فوتبال تجاری – سیاسی فرو کش کرده تا شبهای آینده وازاین  که مردم ایران برای چند ساعتی توانستندد خود را رنگ کنند و به هوا بپرند و دست بزنند و ابراز شادی کنند برایشان خوشحال بودم این تنها موقعی است که همه یکی میشوند بعد دوباره تکه تکه شد هرکدام لب ورچیده به گوشه انزوای خود میروند .
    هر مسئله بزرگی باشد از روی آن میجهند  وهر جا که انبوهی از مسایل باشند  از بالای آن میپرند ،  حال این یکی را زیر دندان میجوند  وشادند .
    من بسکه مسائل روز را زیر دندانهایم جویدم همه دندانهایم شکسته  و بسکه آنها را به دستگاه گوارشی خود فرستادم  مرا دچار شکم روه کرده است  چرا که  عده ای، کسانی نالایق را شهبازان بلند پرواز معرفت و شعور میخوانند ! .
    وما ،  ما گذشتگان و عبور کردگان از از دوران پیش  به هرجا میرسیم  مکث میکنیم ،  باید همه چیز را بجویم ، تجزیه کنیم  وهمیشه هم مجبوریم که آانهارا قورت بدهیم . بعضی ها سبکبالند و ما همیشه سنگین دل .
    من دیگر نمیتوانم چیزی را به جلو بکشم به پشت سر هم نمینگرم چون ناگهان ممکن است جلوی پاهایم چاهی باز شود ومن با سر به درونش بیفتم ،  اا هر جا ندای آزادی باشد من چنگالهایم  را  فرو میکنم  و میل دارم فریاد بکشم ، اما کو آزادی ، در همین گوشه انفرادی خود آزادم  که با آب سرد دوش بگیرم وبا فطیر تغذیه کنم و نامشرا بگذارم زندگی بدون دغدغه .
     درانتظار رسولان  وپیامبران  که میل داشتند با اهریمن پیکار کنند  بقیه موهایم نیز سفید شدند !  دیگر پهلوانی نیست چرا که تنها زورخانه ها کار میکنند آنهم برای زور گفتن وبردن ضعفا به گوشه زندانهای مخوف ،  این پهلوانان زورکی گه با میکربهای مدرن تغذیه میشود و پروتین های مصنوعی را نوش جان میکنند مانند باد بادک   روی هوا هستند که سر انجام خواهند ترکید .
     پهلوانان ما هیچگاه نمی میرند  روز گذشته  تصویر مجسمه یکی از بزرگان را در یکی از پارکها دیدم که ملت شریف و قهرمان پرور  آن سر زمین ناخن های پای آن مجسمه را لاک زده اند !!!  این دهن کجی به کدام یک از صف ها ی جداگانه است ؟ .
    روزی پهلوانان ما  گوهر وجودشان از نور و روشنایی  بود و هر پهلوانی  حق داشت  به پیکار خود در تاریخ ادامه دهد ،اما امروز قهرمانان ما همه لگن سفیدی بر سر گذاشته تند و جیبهای مردم را پاک میکنند آنهم به زور  چه زمانی آنها از صفحه تاریخ محو خواهند شد ؟ نمیدانم ! شاید هم نباشم ،  چه کسی آنهارا به صفحه تاریخ ما فرا خواند با پیامبران وامام زاده های دورغینشان ؟ نمیدانم ، میل هم ندارم بدانم ، تاریخ وفرهنگ و ادب ما درمیان دستهای آلوده بخون و کثیف آپنها گم شد وآن پیامبران  دروغین   تاریخ ما را محو کردند آن قصه ها و افسانه ها روی حقیقت را پوشاندند > ما دربیرون تنها به پشت  خودمان  نگریستیم گویی فردایی وجود ندارد و باد در آستین انداخیتم که بلی !! ما تاریخ بزرگی داریم ، منهم پدرم خیلی بزرگ بود ، اما من امروز یک ذره ناچیزم میان هوا معلق !.
    بهر روی امروز و فردا برای ما روز تعطیلی و روز هورا کشیدن برای قهرمانان پا  طلایی است . ث. الف . 
    پایان 
    از ثری تا به ثریا / اسپانیا / 16/ 06/ 2018 میلادی برابر با  26 خرداد ماه 1397 خورشیدی /.
  • کینه توزی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین  » !
    —————————–
    برای سالهای متمادی  قار بود م بنشینم به تماشای دنیا  و بگذارم هر چه میگذرد  منهم بی تفاوت ازکنارش بگذرم ، اما نمیتوانم ،  برای من آنچه که دردنیا  و بخصوص بر مردم شریف سرزمینم   میگذرد  آنرا جدی میگیرم  و گفته هایشانرا جنبه تقدس میبخشم ،  نه ! نمیتوام بی تفاوت بنشینم  ، آن مرد بزرگوار مانند ما مجبور نیست هرصبح یک ؟ انشاء 111بنویسد وبه دست باد بدهد تا  درگوشه ای از دنیا دریک رسانه چاپ شود وخوب  ….بقیه اش دیگر بخودم مربوط است افکارم را نمیفروشم خودمرا نیز نفروخته ام اما کلماتی  را که در ذهنم تلمبار میشوند و ضرری بکسی نمیرساند به فروش میرسانم ! 
    شب گذشته باز گرما وتشنگی و بیخوابی بر سرم فرد آمد  اسباب بازیهایم را که در اطرافم پراکنده بودند باز کردم تا به آن کتاب صوتی گوش بدهم ، نه ! گم شده بود  اثری از آن نبود نه روی آیفون نه روی آی پد و نه روی آن دیگری  شاید انضباط اینترنت بهم خورده ویا شاید …. بسراغ پیر قدیمی آن مرد محترم  و” کنکاش ” او رفتم بنا براین اینترنت نقصی نداشت ، اما او آزرده خاطر بود ،  طبیعی است از دست خود فروشان و وطن فروشان او با حساب حرف میزند و سنجیده سخن میگوید نه با چشم وابروی  و نازو نازک بینی زنانه ! یکی از اهالی یک جلسه  باو توهین روا داشته و گفته بود که او ” یبوست مغز و اسهال  دهان دارد !!!! خوب از این جماعت نباید بیشتر انتظار داشت اینها خمیره  و ذاتشان همین است  این ارواح دنیا پرست  واین خود فروشان  دربرابر تاریخ شانه بالا میاندازند معتقد به هیچ ایمان وپای بند هیچ اعتقادی نیستند  آنها دچار جنون  و نخوت جهل   خویش شده نذ  به رهبری بیشتر میاندیشند تا بسر زمین .
    این موجودات حقیر  با موجودیت تمسخر آلوده شان   و ضد وطن پرستی  خود را شکست ناپذیر پنداشته اند وبا چند واژه  دوست داشتنی  دیگران را تقبیح میکنند .و خود را بزرگ میپندارند .
    کتابی قطور  را میخوانم که درهمین جمهوری به چاپ رسیده آنهم اوایل انقلاب  زندگی نامه ( سر چارلز چاپلین ) هنر مند بزرگ دنیای سینمای صامت وناطق  وچه خوب اصل آنرا خوانده ام ونام خیابانها وکوچه هارا میدانم ، اما کتاب آنچنان از هم وا رفته دریک جلد فلاکت باز مقوایی و برگهای جدا جدا که من به زور چسپ آنها  را بهم چسپانده  برای اوقاتی که حوصله ندارم به دنیا ی چارلی عزیز وارد میشوم و مصائب و دردهای او را با تمام وجود احساس میکنم  از همه بدتر مترجم شاهکاری بخرج داده  تمام کلمات محاورهای را که روزانه بکار میبرد در اینجا آورده است ، مانند  (یک هو ،  اسطقس  ، هوایی شدم ، زد زیردلم ، وسایر  واژه هایی که من با آنها چندان مانوس نیستم !  ونام خیابانها و محله ها و کوچه ها را نیز غلط نوشته  است   . مانند  الفنت رد  که نوشته  “اله فنت رود ”  بهر روی من کاری به این ندارم وملا لغنتی نیز نیستم این را از این جهت آوردم که نویسندگان و دانشمندان  امروزی خود را خوب بشناسید و بدانید که تا چه حد سقوط فکری و فرهنگی کرده ایم . » این کتاب هدیه تیمسار…. ه  ریاست اداره دوم  ساواک و سپس نوکر جیم الف شد  که دریک سفر برای من ارمغان آورد ونام پر ابهت خودرا نیز در پشت آن هک کرده  است حال مانند دل و روده خود تیمسار دارد له و لورده میشود ) !!! .
    درگذشته کتاب حرمتی داشت درجلدی محکم و در بالا وپایین آن شیرازه بندی میشد تا از اوراق شدن  آن جلو گیری کند  واین کتاب معلوم است برای  مقداری نان ناگهان چاپ شده است  نه بیشتر . 
     ما تنبیه شدیم  و نام ما در لیست سیاه آسمان قرار گرفت  ما بندگان ناسپاس  ونا شکر  حال با نوشته های کینه توزانه  وگفته های نا باب   و توهینها و تحقیر ها به آن مردانی که جان درراه این فرهنگ سپردند و یا موی سپید کرده و  کمر خم نمودند   مانند یک مار مولک خودرا بالا میکشیم  و زبان دراز خو درا بر در  و دیوار میسائیم .
    دخترم بمن گفت ” 
    اگر میخواهی سرت سر جایش بماند دست بردار  و بهتر است گرد این نوع افکار نگردی  و چنین نوشته هایی را  عریان نکنی اما  او از دل پردرد من بیخبر است او ار کودکی در خارج بزرگ شده او احساسی را که به این سر زمین دارد بیشتر نمایان میسازد  ، چطور ممکن است من دردهایم را بر زبان نیاورم ؟  هنوز هستند عده ای که دارند درباره آن دو مرد بزرگ سخن میگویند حتی دشمنان  دیروز او  و شما بچه خورده های گدایان شهر  و مفتخوران امروز  که مانند یک توله پودل تغذیه میشوید به بزرگان ما توهین روا میدارید ،  جوانان با اولین حسی که در آنها بوجود آمد خود را بخطر نزدیک ساختند  حس غلبه بر دشمن را شناختند  برای آنکه( تاریخی ) میاندیشیدند وشما تبه کاران که هنوز فرصت شکل گرفتن را پیدا نکرده بودید حال د رکسوت یک پژوهشگر ویک سیاست مدار ویا یک نویسنده ویا یک دلقک  روی صحنه رسانه ها به آنکه  پشتش خمیده است  توهین روا میدارید ؟. 
    ماهنوز همانطور مانند گذشته به تاریخ خود میاندیشیم و آنرا گرامی میداریم اگر چه برای شما تاریخ تنها چند رقم باشد که در پایین  امضا بی مقدار  خود قرار میدهید برای ما تاریخ  سر زمینمان  ، جان ماست . .ث الف .
    پایان
    اگر بر جای من  غیری گزیند  دوست ، حاکم اوست 
    حرامم باد  اگر من  جان بجای  دوست بگزینم 
    حدیث آرزومندی که در این نامه  ثبت افتاد 
    همانا بی غلط باشد  که حافظ  داد تلقینم 
    —-
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 15/06 /2018 میلادی / برابر با 25 خرداد ماه 1397 خورشیدی !
  • کتاب صوتی

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !
    سر انجام امروز کتاب صوتی ( شما را ) روی صفحه یوتیوب دیدم ومتاسفانه  تابلتم احتیاج به غذا داشت  ومجبور شدم  نیمی از آنرا نا تمام بگذارم ، تا شب که قصه گو ها برایم بخوانند ،  آنهاییکه کتاب را میخوانند گاهی  مرتکب اشتباهاتی میشوند  من میدانم که شما میل دارید اصالت را حفظ کنید ومثلا مرحوم رفسنجانی با همان لهجه غلیط کرمانی  سخن بگوید !! اما آنها خیلی تند میخوانند مکث هارا جا میگذارند بهر روی باز  این خودش یک کمکی است بما که دسترسی به هیچ چیزی دراین ده کوره نداریم غیر از آفناب داغ وسوزان > سپاسگذارم .
    من بخوبی میدانم  شما نیز میدانید ، که هر ذ یروحی   از خواست واراده اش پیروی میکند  به همان گونه  که عده ای به اراده یک طبقه ویایک جامعه  گردن نهاده  واز آن پپروی میکنند .
    کسانی معتقدند که این کتاب نوشته شما نیست چرا  که مدارکی درآن موجود است که باید سالها به دنبالش دوید اما لزومی ندار این مدارک میتواند درمغز انسان نیز نشست کند به همانگونه که در مغز و حافظه من نشسته است .
    حال امروز  میبینیم  عوض کردن این سیستم  با فشار دادن یک یا چند دکمه  میسر نیست ،  یک نیروی ذهنی  خاص احتیاج دارد وشما د راین کار پیشقدم شدید  دراین دوران بی عاطفه گی   دوران اشرافیت قلابی که دوران ویکتوریایی را بخاطر میاورد  دوران  ذغال سنگ سوختن  ومردم  خفه شدن ، .آیا توش توان این  اشخاص رو به انحطاط رفته  ؟ آیا همه باید در خدمت  سلحشوران قلابی  نوپا باشند ؟  واشراف  بی مصرف وبی خاصیت وبیسواد ؟ .
    انسانهایی که عمری  به دنبال  دانش وفضل وکمال رفتند  آیا سهمناک نیست  که حال زیر خاکستر  حقارت این اوباشان  بروند؟  آیا با فشار دادن چند دست  نیرومند  نمیتوان این سرکشی هارا نابود کرد ؟ .
    طبقه ای خطا کار  با حاکمیت برخاسته  و دیوانگانی را به خدمت  گرفته که مانند  رباط دستور ما فوق را اطاعت میکنند ، آیا هیچ حسی هیچ فکری در سر آنمردم زیر فشار  نیست ؟ 
    واین فرو مایه گانند که برما حاکمند ، 
    آن مردک که اصل ونسبش عراقی است  میگوید : 
    ایرانیان  قبل از حمله اعراب مردمی وحشی بودند  وبا هجوم اسلام آنها  به کمال !!! رسیدند ؟ به کجا ؟ اینهمه وقاحت وبی چشم و رویی و سپس سکوت  مردم دانا درمقابل  این توهین و تحقیر ها  ، واقعا تاسف آور است . وآنهاییکه درساحل آرام  نشسته اند  آنچنان  شبانه درمستی ها  غوطه ور شده ومستانه میرقصد   که صبح قیامترا فراموش کرده اند .
    نمیدانم ، شاید  کم کم به همان حیوان نیمه انسان  تنزل کرده ایم  نسلی تربیت شده  با نیرنگ و فریب و جور و ستم  قهر و خشونت وکشتار بر ما حاکم است .
    عده ای هم گریز میزنند  تنها بانق زدنها  ناله کردنها  وسرود  خواندنها  وگرفتن پرچم در دست  خود بی اراده .
    به راستی آیا پس این شورش بی دلیل  غیر از سرود قدیم ملی ایران سرودی ساخته شد ؟  سر انجام دراین سیرک  آنکه برنده میشود ، همان صاحب سیرک است . ث . الف 
    پایا ن
    ثریا / اسپانیا / یک بعد از ظهر داغ تابستان خرداد ما ه24/ 1397خورشیدی برابر با 14 ژوئن 2018 میلادی /.
  • مرا دیده ای ؟

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————–
    عکس  را همین الان گرفتم ! 
    آیا مرا دیده ای ؟ 
    آیا دیده ای که چگونه  از باد ها و یادها 
    رانده میشوم ؟
     آیا کوبش تازیانه زندگی را بر اندام من  دیده ای ؟
     اما ، همیشه ترا در آغوش داشتم ، ای سرزمینم 
     همیشه با تو یار بودم  
    و همیشه  بار دار   و در زایش تو بودم 
    ترا ، ای میهن من 
    ——-
    این زباله های سیاسی که در دور دنیا راه افتاده اند  ، آیا خودشان را دیده اند ؟  آیا کوری چشمانشان را دیده  اند وچشمان درونشانرا میگویم ،  آنها همیشه در تاریکی شب راه میروند مانند دزدان و شبگردان میخانه ها . 
    شاید میل دارند یک کپی از این سر زمین ( اسپانیا ) بردارند ! چندان برازنده  قامت ما نیست درهمین  حال این سر زمین  به ظاهر یک پارچه اما در درون متلاشی مانند بیماری که احتیاج به یک پرستار مهربان دارد ، هنوز اگر در پایتخت بگویی من از  شمال آمدم ام ترا چندان تحویل نمیگرند ،  در شمال باید زبان ـآنها را فرا گرفته باشی تا در دکان نانوایی نان بخری 
    آه..  بقول زنده نام سهراب سپهری  ، ده ما چه صفایی داشت ومردمش چگونه میهمان نواز بودند  ، حال ساده  لوحان در میان جانشان مانده اند و زباله ها رشد کرده اند  و خیمیرخود را شکل و  تغییر داده  ومیل دارند امپراطوری دیگر شوند !  از خودشان پیکری دیگر ساخته اند  بی اندیشه  بدون جان وبی احساس . 
    جنابی ،  کشیش شده اما نامش همان رسول وهمان حیدر زمان است ! درحالیکه در آداب ورسوم تغییر دیانت اولین چیزی که از تو میخواهند نامی در ورای نام انبیاء کتاب مقدس باشد ، ثریا را نمی پذیرند  نام آنا ماریا را بر او میگذارند !

    سالهاست که باطل شده ام  نسخه خودرا پس داده ام  تسبیح شریعت را بخودشان واگذار کرده ام  ، سالهاست که درخلوت خودم باین بطالت خو گرفته ام اما از یاد وطن لحظه ای غافل نبودم .
    دلم هوای یک بعد از ظهر گرم تابستان را دارد روی سنگ فرشهای آجری کنار حوض آبی که فواره آن تا آسمان میرود ومادر که دارد هندوانه را چهار قاچ میکند .
    اینها همه آرزوهای ناچیزی هستند که من در یک پوشال پییچده ام و گاهی آنها را بو میکشم  مرا میتوانند به هر زبانی صدا کنند  وهر مفهومی که میل دارند من  همان تصویر  تصور ناپذیرم  وهمان مفهوم بی مفهوم .
    چه نقش ها که بر لوح ضمیرم نقش بست  وچه کلماتی را معنا به معنا بمن هدیه دادند واز میان همه آنها تنها یکی را انتخاب کردم ( ترا دوست میدارم ) !.
    این گمشدگان  که گم شده ودوباره خمیری تازه از صورت خویش ساخته اند آنچنان باد در آستینهای گشادشان میاندازند و چنان سخن میرانند که بلبل را و طوطی را در خاموشی قفس خویش حبس کرده اند .

    همه دارند مانند یک عقاب بلند پروتز در آسمان خیال میچرخند وبر پیکر نیمه جان مادر میهن که دار د زیر دست و پاهای مهاجمین  و غریبه ها جان میدهد و تجاوزات را با صبر تحمل میکند و در انتظار فرزند خلف خویش است که ایا بیاید ویا نیا ید آن خفاشان در آسمان او میچرخند بامید فرود آمدن بر تخت امپراطوری ، مادر را میخواهند تکه تکه کنند ، پیر زمانه است دیگر نمیشود  آنرا یکدست ویک پارچه نگاه داشت لاجرم باید تکه تکه شود و اعرابی نیمی از آنرا به سر زمین نیمه کاره اش بچسپپاند وخانز اده های حرام زاده بر گرده مردم سوار شده و امپراطوری قبیله ای را تشکیل بدهند مادر لال خواهد شد زبانش به کندی   در دهانش میچرخد . دستهایش بی رمق وجانش فرسوده تنها دعای خیرش را بدرقه راه فرزندان ناخلف خویش میسازد .ث. الف .
    من گم شدن را دوست دارم ،
    سالهاست گم شده ام
    بوی پیکرم عوض شده  تنها در گمان  دیگرانم
    مانند یک سایه  یک رویا
    میتوانند مرا در هر گوشه ای بیابند
    در قالب این گفته ها
    من همیشه ( یک شاید ویا یک اگر ) بوده م
    و در احتمالی دور از اندیشه پلید دیگران
    من درحقیقت خویش پنهانم
    ا زپا نیفتادم 
    اما در نظرها گم شده ام
    پایان
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 14/06/ 2018 میلادی / برابر با 24 خرداد ماه1397 خورشیدی /..

  • راز بقای میهن

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————–
    بر خیز و تماشا کن ، ایرانی را که تو ساختی و ما را درون آن جای دادی امروز در دست چه کسانی دارد تکه تکه میشود ، دردست نواده همان نوری معروف که بردارش کشیدند ، دردست باقیمانده  اعراب.بدوی .
    فریاد آن مرد بزرگوار را شنیدم که داشت از ” کارناوالی که د رآمریکا به ریاست  فلانی ” برپا شده است داد سخن میداد وآنچنان خشمگین  که با خود گفتم هر آن قلب او میایستد ، 
    شما چه توقعی از این ولگردان دوران دارید که امروز هرکدام  یک تیتر دکترا هم بر پالون خود زده اند وچند زن ومرد معلوم الحال هم از آنها حمایت میکنند  وپنجره خانه شان روی به سوی کعبه اقبال است ؟! نمیدانم آیا میدانید که این بابا چندین شخصیت دارد ؟  او چوگان باز است اما ابایی هم ندارد از کف زمین یک ته سیگاررا بردارد وبه دهانش بگذارد تا دود کند .
    عکسهای او را دارم درحالیکه عکس شاهنشاه را درآتش میانداخت و روی به دوربین میخندید ، اشعاری که برای رهبرش سرود و هم اکنون  دست دردست آن مرد یکدست دارد ، درعین حال سر ی هم به صحرای کربلا میزند ودر بازی شبانه اش زیر لحاف اسرائیلی ها میرود ،  او نه وقاحت را میشناسد ونه خجالت  را او نماد ونمونه شخصیتی است که امروز درسر زمین ما فراوانند / اول خودم / دوم خودم / سوم خودم !او شناختی از عاطفه ومهر ملی  وایرانی ندارد  ولگردی بی قید وبند است که به زور خودرا درون  لباسهای گل وگشاد جای داده وبا آن لبخند کریهه وتمسخر آلودش عده ای را مشغول کرده است .میداند که ازآن جناب میراث دار چیزی نخواهد ماسید ایشان هیچ دغدغه ای ندارند !! برای زیر سازی  دوران بنایی را خوانده اند !  این جناب ولگرد  این مرد کوچک که لباسهای گشاد میپوشد تا خودرا بزرگ جلوه دهد  دردنیای خود وحقیرش  جثه ای است ناچیز اما همین  جثه نه خودش تنفس میکند ونه میگذارد دیگران نفسی بکشند همه را به زیر میکشد ،  بگمان من اگر پای درجاده هنرپیشگی ودلقکی میگذاشت میتوانستد امروز همپایه ” باستر کیتونها” باشد ! 
    او استاد بزرگ ربان بازی وفریب دادن مردم  است  ،  او عقب نمی ماند  دلواپسی ندارد برایش حفظ اراضی میهن معنایی ندارد او میخواهد ریاست بکند ! عقده هایش را باید بیرون بریزد .
    چگونه  با چه اجازه ای به همراه چند خود فروش دیگر ویک عرب زبان  کنفرانس  ” ملل واقوام ایرانی ” را تشکیل میدهید آنهم دراطاقهای  اجاره ای مجلسین  امریکا که بخودتان و کارتان   بزرگی بدهید ؟ بسیار خوب ایران را تجزیه کنید مریم قجر یکطرف ، شما قسمت واتیکانرا بردارید ، وجناب دکتر امیر فخر آور هم قسمت های سر سبز شما ل را اداره خواهند نمو د،  شما درهمان واتیکان ایران وحول حوالی قم ومزار بزرگترین جنایتکار تاریخ خوشحالترید . بقیه را هم  عربها وترکها برای خود قبیله ای میسازند وسرانجام شب وروز یکدیگر ا بکوبید وسیل اسلحه بسوی شما  جاری خواهد شد ملتی زیر ستم وبدیخت وگر سنگی  خورده و معتاد هم در زیر  یک سونامی غرق خواهند شد به انها احتیاجی نیست  دهان زیادی هستند برای بلعیدن لقمه های شما .
    لعنت بر شما باد . این بازیهای آزار دهنده  واین نمایشات تنها انسانهایی که دل درگرو مهر وطن دارند از درون میتراشد برای شما مهم نیست هرچه زبانها کوتاهتر عمر شما درازتر خواهد شد ،  وگناه بزرگ من این است که همرنگ جماعت نشدم  وبه ورطه  این خط فکری سقوط نکردم  نه ابراز تنفر از شما میکنم ونه شمارا تحمل برایم بی تفاوتید یک خیوانی در لباس یک انسان ویک قلاده دکترای بر گردنش ! همین نه بیشتر .
    وبه مردی میاندیشم که چنان با سلوک  وبزرگ منشی از جای برخاست  و راز آواز او این بود که [ایران باید یک پارچه شود  [با تمام فرار ونشیبها  با تمام انتقادها وستایشها دروغین  ثمرات هنرش امروز دردستهای پلید شما دارد نابود میشود . 
    در آرزوی آنم که روزی یک اسکار افتخاری برای ویرانی مملکتان بشما اهدا کنند !!! 
    دیگر حرفی نیست وچیزی برای گفتن ندارم . ث. الف.
    ما .و  تو. نیستیم  و بخاک مزار ما 
    بسیار  این نسیم فرح پیز بگذرد 
     این است پند من که زخوب وبد جهان 
    نه غره مشو ، نه رنجه  که هرچیز بگذرد 
    صبح نشاط خندد و آید ” بهار ”  عیش 
    وین شام  شوم و عصر غم انگیز بگذرد 
    پایان 
     ثا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 13/06/ 2018 میلادی برابر با 23 خردادماه 1397 خورشیدی !.
  • چگونه طواف کنم ؟

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————–
    گرمن از سر زنش مدعیان اندیشم
    شیوه مستی و رندی نرود از پیشم

    شاه  شوریده سران خوان من بی سامانرا
     زانکه در کم خردی  از همه عالم بیشم

    بر جبین نقش کن از خون دل من خالی
    تا بدانند که قربان تو کافر کیشم ………….خواجه حافظ شیرازی

    کسی نمیداند  و نمیتواند بیاندیشد که ملتی با داشتن چنین مردان بزرگی باین ذلت و خواری افتاده است ، ملتی که روزی  رقیب روم یونان بود  بود و خود خورشید درخشان عالم ا ، وامروز باید نتیجه بیخردی و خودخواهی ها و بی تجربگی های خودرا پس بدهد ، ملتی که تاریخ را از او گرفتند ونجیبانه تن به حقارت داد ، آنقدر نجیب  بود که زنان و دختران را به زنجیر بسته برای فروش و بردگی ببازار میبردند واین ملت ساکت و یا درخدمت دشمن بود ( مانند همین امروز )  درهمان زمان ساسانیان که نیز سر زمین ما دردست اعراب وحشی افتاد و آنها به آرزوهایشان رسیدند که فرهنگ ایران را از آن خود بکنند ، خود فروخته ها چنان در شبهای بغداد و عشرت غرق شدند که بکلی لباس از تن بیرون کرده و درکرباسهای متعفن خود را پوشاندند و سرها را با دستمالها سیاه و دهانرا نیز بستند ، یکی از آنها چنان شیفته بود که در دربار خلیفه دستیار شده ومیگفت :
    هیچگاه به آیینه نمینگرم تا مبادا چشمم به یک عجم افتد ! او حتی نمیدانست عجم یعنی برده و غنیمت جنگی ! .

    آنچه امروز آنرا فرهنگ اسلامی مینامند همان دستهای زخمی و سینه های پرشور مردان ایرانی بود که از گل آستانه ساختند  وکم کم فرا موش کردند   که روح و قومیت خود را دارد به نابودی میکشاند  با افسانه های هزار  ویکشب خود و فرزندانش را سرگرم کرد  و مجد و عظمت ایران را و سر زمین پارس را بکلی از یاد برد  ودرنتیجه آن روح پاک و بخشنده  آن روح مناعت  و سر بلندی  و بزرگواری  را که لازمه  استقلال و سر فرازی  ملتی است  از دست داد و اگر ( فردوسی ) از جای برنخاسته بود و در دربار آن ترک خاصم که برما غلبه کرده بود امروز همین خط و زبانرا نیز نداشتیم تا بتوانیم ادعا کنیم که ملتی زنده و سیر بودیم نه مردانی  بیابان گرد که تنها به شکم وزیر شکم میاندیشیم و متاسفانه آنچنان آنها دردین وایمان ما رخنه کردند وآنچنان زنان مارا یا با تجاوز ویا با عقدهای ساعتی (ماندد امروز ) باردار ساختند  ومردان بزرگ ایرنی را اخته کردند تا قومیت  وبرتری خود را بر دنیا ثابت کنند وما ذلیل شدیم .

    هرگاه سر بلند کردیم پتکی آهنین بر سرمان فرود آمد آنهم نه از غریبه بلکه از خودی زاده وپس مانده همان قوم بیابان گرد ، قصه های کتب مدارس ما با ( یک اعرابی ) شروع میشد و همه چیز ماراگرفتند وکتابی بما دادن که محتوایش نیر نامعلوم وناخوانا وبا زبان ما بیگانه بود
    امروز نیز نوادگان آنها در پشت رسانه های بزرگ نشسته اند واز ایرنی بودن خود شرم داشته خود را نسبت میدهند به فلان سیدی که به زور به مادران تجاوز کرده است .

    ایران ما، سر زمین شعر و موسیقی ، نقاشی و ادب و کیاست بود امروز همه ممنوع میباشند تنها صدای قاریان کلاغان سیه پوش است که بر فراز گلدسته ها بگوش میرسد آوای موسیقی درآن سر زمین گم شد موسیقی ما دچار دگرگونی شد دستگاههای  موسیقی ما همه نوحه خوانی وشیون وزاری بود وبس ، دیگر خبری نه از نکیسا بود ونه رودکی و چنگ او .

     امروز طلاب دینی  علوم دین را  دریک پارچه پیچیده و مطالب را بهم مخلوط ساخته  به خورد جوانان ما میدهد و تجاوز به دختران و پسران کوچک یکی از ارکان دین است !
    امروز اگر ازیکی از همان آدمها بپرسید بزرگترین  شاعر ایران چه کسی است او بفکر جثه بزرگ او میافتد  و در میماند کدام ازیک این مردان غاول  آسارا شاعر بخواند وبزرگترین  بداند.
    اشعار نظامی گنجوی که حاوی گفته های عاشقانه  بود درهمان سالها اول ممنوع اعلام شد ، خیام بکلی حرام وملحد شناخته شد ، حافظ  وسعدی را چون اربابان قوم با آن کمی مانوس بودند کناری گذاشتند وبا احتیا ط به آنها دست میزنند درحالیکه  از نظر من برای باز کردن کتاب حافظ باید وضو گرفت وخضوع داشت وسر تعظیم فرود آورد .

    دیگر برای بر انداختن و ریختن طرحی نو خیلی دیر شده است دیگر ملت ایران ، نه یک پارچه ونه یک رنگ است ، طرحی دیگر با همین پس مانده ها وتولید نسلی ازهمین قوم . ترک و تازی و مغول ویونانی و غیره …..

    شعر  ترواش روح  حساس یک انسان است شعر را نیز  با سیاست مخلوط کردند و دیگر نمیتوان گفت کدام یک نماد روح شاعر است  جملات وکلماتی نا مانوس سر هم کردند وبنام شعر نو ببازار فرستادند که درپشت آن پیامهای خیانت باری خفته بود . بی آنکه تسلطی کامل بر زبان مادری خود داشه باشند و جوانان گرد وجود این شمع های نیم سوخته میگشتند و شد این که امروز میبینیم .
    همین امروز باور نداریم که باز دچار حمله نوادگان همان اقوام بیابان گرد شده ایم  که ( با ژن) خوب معادن طلای مرا دارند به یغما میبرند ونوکران وخودفروشان درخدمت آنانند تا کمی خاک آلوده به طلا را نیز به آنها بدهند !!! ما خوب میفروشیم هم خود را هم خانه را . پایان

    خرم آن روز  کزین منزل ویران بروم
    راحت جان طلبم  و زپی جانان بروم
    گرچه دانم  که بجایی نبرد راه غریب
    من ببوی سر آن زلف  پریشان بروم
    دلم از وحشت  زندان سکندر  بگرفت
    رخت بربندم وتا ملک سلیمان برو م

    ( زندان سکندر منظور همان  یزد قدیم است و ملک سلیمان  همان فارس است )!
    پایان
    ثریا  ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 12/ 06/2018 میلادی برابر با 22 خرداداماه 1397 خورشیدی/..

  • ویرانگری

    ما ملت شریف ایرات چه دلاورانه برای ویرانگری یکدیکر بر  میخیزیم و چه دلاورانه  یکدیگررا بسوی نیستی میکشانیم  ایکاش این همت عالی ر ا برای نجات سر زمینمان از دست  اهریمنان  ومتجاوزین بکار میبردیم وخرج میکردیم  چه عادلانه !!!!فضاوت میکنیم   یا با منی ویا دشمن من  راه دیکری نیست  ومن این تجربه را سالهاست که کسب کرده ام  دیگر برایم مهم نیست آن دهانها متعفن  وزبانهای تیز که هرکدام در پشت سرشان جوالی از گناه وکثافت حمل میکنند  درباره من به قضاوت بنشینند 

    همان بهتر که بوی گند را از اطراف خود دور سازند که جهانی را آلوده ومتعفن  ساخته  اند واز این زینب کماندوها واوباشی که آنهارا حمایت میکنند وآن بدبخت چپی سر خورده که حمال وار بین کانادا وایران درحال بارکشی است  نباید توقع بیش از این  داشت 
    ومن درعجبم  که این چند مرد فرهیخته چگونه دوام آوردند هرچند هرکدام بسویی از کشورهای اروپایی گریختند  تا بتوانند  آسوده خاطر وفارغ البال به افکار درخشا نشان وسعت بدهند 
    دریغ ودرد که این جماعت کمند و آن ویرانگران تعداشان به میلیونها  میکشد 
    شادروان ویدا قهرمانی  تعریف میکرد :
    هنگامیکه فیلم من چهار راه حوادث تمام شد ولبهای ناصر روی  لبان من قرار گرفت  آنقدر منتظر ماندم تا کارگردان دستور کات داد وخودم گریستم واولین شبی که به همرا پدرم به تماشای فیلم رفتم  در آخر فیلم این بوسه فریز شد وکلمه پایان روی آن نشست  ومن ترسان و لرزان  به پدرم نگاه کردم  ودرانتظار عکس العمل او بودم  پدرم گفت :آفرین  سنتهارا شکستی  واین باعث شد که ویدا همچنان جاده هنر را طی کرد آنهم با نجابت تمام 
    ومردی که باید اورا نامرد  خطاب کرد  نه! بهتر است  همینجا داستان را تمام کنم  وبیهوده خودرا آزار ندهم 
    فرهنگ ایرانی منحط است  همین وبس 
    ثریا /اسپانیا 
  • اندیشه فاسد

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    ——————————
    چه احمقانه میاندیشید ،  اگر من از او حمایت میکنم بخاطر این است که دیگر گزینه ای نداریم ، او ابدا به مرام  و مسلک احساسی من نمی خورد حتی اگر بیست ساله بودم  او را انتخاب نمیکردم ، حوصله ندارم کمند بردارم و درمیان جنگل به دنبال کسی بروم که در سر هوسها دارد وهر لحظه بر روی شاخه ای مینشیند ، چقدر احمقانه فکر میکنید ، درگذشته هم من دنبال چنین اشخاصی نبودم مردان زندگیم را اگر به میل  خودم بود متفکر انتخاب میکردم مانند نادر پور !  امروز از نگاه کردن  به این رسانه ها  چه روزانه و چه هفتگی  بمن نشان میدهد که چقدر  آدمها واجد افکار سیاسی میباشند و همه دارند در تاریکی دست و پا میرنند ،  از سیاستهای روز  دورند و مطابق مقصود و آرزوهایشان  و احساسات شخصی شان  آنرا تعبیر و تفسیر میکنند ،  نقشه های فرضی و خیالی  برای سیاست ما واکثرا همان » دایی جان ناپلئون « میباشند که انگلیس را مقصر میشناسند همه دولتها در صدد منافع خودشان میباشند کسی دلش بحال ملت ما نمی سوزد کسی دلش بحال ملت افغانستان نمی سوزد  آنها ابدا نمیدانند که درطی روز چند زن و دختر بخاطر بیشعوری وافکار پس مانده مردان قبیله شان کشته میشوند ویا سنگسار .ویا مردان معتاد مادر وخواهر وهمسرشانرا برای فروش ببازار برده فروشان میفرستند ،  نه آنها  ازاین چیز ها بیخبرند اگر چند رقاص خود نما  خودشانرا بزک گردند ودورآنها چرخیدند آنها نماد ملتی رنج کشیده نیستند .
    چرا ما نباید مانند همه  یک پارلمان منظم  و مفید  داشته باشیم ؟  وچرا مجلس شورای ما بجای آنکه نماینده  مردم باشد مجلس وعظ و روضه شده است  ؟  ویا گود زورخانه  و صحنه بوکس  روزنامه ای در آن  سر زمین چاپ نمیشود که مردم  را آگاه سازد  کتابی  نوشته نمیشود که تنها د رمدح ورسا دین محمدی نباشد و شاعری شعری نمیسراید که رهبر را تا مقام الهی بالا نبرد ! نه همه چیز بسته مانند همان دوران سیاه استالین تنها چیزی که کم داریم کارگاههای اجباری است !  مشتی عنصر ماجرا جو نیز دراین وسط  آتش بیار معرکه شده اند و خود را به آنها فروخته اند تا در بیرون افکار را مغشوش نمایند .  
    همه برای خود فرضیه  ای دارند  برای خود و خودی ها برنامه های گرد هم آیی میگذارند پس ملت رنج دیده وستم کشیده چه کاره  است شما برای مقام خویش میجنگید نه برای مردم ، مشتی فسیل ویا بازماندگانشان . 
    من غرض شخصی با کسی ندارم  تنها دراین  گمانم که این شخص در حال حاضر بهترین  گزینه است حال اگر جانش را دراین میان از دست داد خوب میشود قهرمان کم کم مردم فراموش  میکنند که چه تهمتها و فحاشی ها باو نسبت دادند ناگهان ” بابک ” میشود اگر به پیروزی رسید خوب چه بهتر من شرمنده شما نیستم !!! و شرمنده احساسات خودم .
    مردم ما طمع کارند  وهمه برای خود کار میکنند این قانون از ازل بوده وتا ابد ادامه دارد تنها گمان میکنم رضا شاه و پسرش محمد رضا شاه عرق وطن پرستی داشتند که آنهارا نیز به سرای باقی فرستادند ، نه قزل باشان   اوباش اطرافشان را گرفته بود ، ونه حرم سرا داشتند، ونه خودرا نمایند خدا روی زمین میپنداشتند ونه مملکت را دربست پشت قباله باز ماندگان ابو طالب کردند .
    انسان میل دارد برای هر عملی علتی بتراشد  و زمانی که از اصل مطلب دور میشود  طرف را به حماقت  ونادانی  وبی بصری  محکوم میکند  چرا که علت دیگری  برای رسوخ عقاید  مخالف عقل  ومنطق  نمتیواند   تصور کند ، من تعمدا از چشمان او خنده او نوشتم چرا که میدانستم مورد تهمت وافترا قرار خواهم گرفت ،  همه مخالف یکدیگریم چه درست و چه غلط حرف خودمان صحیح است  کسی که شعور وعقل وتفکر درسیاست  نداشته باشد ذهن او نیز مملو از زباله هاست ، جواب دادن باین گونه اشخاص  وقت تلف کردن است . 
    کشتی ما درحال غرق شدن است و کاپیتانمان مرده کشتی دردست جاشو های زمین شور وباربر افتاده باید آنرا نجات داد ، به هر قیمتی که شده  ویا آنکه همگی مانند همان کشتی افسانه ای تایتانیک غرق شویم  ودیگر اثری از ما باقی نماند مانند سرزمین » ایلام « وتمدن یونان ! پایان 
    آن ستاره اگر تویی ،  من به سپیده دم ایمان میاورم 
     آفتاب اگر تویی من به واپسین ساعات زندگیم 
    که به ابدیت میخندد 
    جفت خواهم شد 
     با تو به همراه علفهای هرزه 
    درون جنگل سبز شمال 
    با تو به همراه  جنگلبان پیر 
     راهم را به ابدیت 
    ادامه خواهم داد.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « . اسپانیا / 11/06/2018 میلادی / برابر با 21 خرداداماه 1397 خورشیدی/..
  • جواب یک پرسش

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !
    هر صفحه ای را باز کردم آنجا ایستاده بودید ، با همان چشمان درخشانی که من همیشه دوست داشتم وبا همان لبخند کج وشیرین ، مدتها  صفحاترا بستم  اما دستی نامریی  مرا وادار کرد که نامه هارا باز کنم ،  درست است یکساعت ونیم  زیاد بود  ومن نفهمیدم چطور گذشت ،  من مایوس نیستم ، میدانم به چه چیزی ایمان دارم  وچه امیدی دردل میپرورام  میدانم مفهوم  زندگی چیست ، و میداتم خدایی جبار در آن باالاها ننشسته و چوبی آتشین دردست نگرفته تا مرا تنبیه کند ،  و میدانم مفهمو م عشق به وطن چیست  واینکه دراین وضعیت فلاکت بار  جهان  بهتر آن است  که برای معنویات تلاش بکنم برایم مهمتر است  ، تجربه هایم را بی رو دربایستی دراخیتار دیگران میگذارم  ابدا درفکر پر کردن شکم نیستم .
    روزی که آن مردک لندوک را با کراوات قرمز وپوشت  بخیال  خود با دهن کجی وارد سفره آشکم باره ها شده بود ،  دیدم  ، برای پسرم نوشتم که اگر  “کتاب » کلیدر « را داری آنرا فورا به سطل زباله بیانداز  خوشبختانه او نداشت اما درکتابخانه مرحوم پدرش هنوز جای دارد
    تصور میکنم حالت  روحی وفکر ی شما درست باشد  واینکه اگر راست بگویید ما هم درست عمل خواهیم کرد  ،گاهی فکر میکنم ندانستن  حقیقت  زشت  بهتر از دانستن مطمئن بودن آن است .
     چند سال است ؟ ایا شما بیاد دارید ؟  اگر بیاد دارد بنا براین مطمئن هستید که راهتان درست است  و کارتان واقعی  اما شما نباید ما را بسوی یک جنگ بکشید مردم دیگر تحمل ندارند  حال پس از چند ین سال که از جوانانی وسرسره بازی شما گذشته کاملا جاافتاده  شده اید ودنیارا از دید دیگری میبینید  شما تجربه های مرا نداشته اید وگمان هم نکنم مردم آن سر زمن را بهتر از من بشناسید  شما کارهای خوب خود را ادامه دادید عده ای بر خلاف جهت و ایده شما با شما به دشمنی برخاستند  هنوز سلاح خودرا آتش نکرده اید که آنها به رویتان شلیک کردند  اما شما همچنا ن بالا رفتید  ونفس زمان را  بخاک سپردید  وبا  زخمهایتان  کنار آمدید  امروز شمارا با شکوه تر ازهمیشه دیدم  دریک حالت نیک وردای خدایی .
    میل ندارم دیگر صدها هزار سینه خون الود را ببینم  او ، آن رهبر  از هر بتی خونخوار تراست وبی رحم تر  ودرجریان  قربانی کردن جوانها  ملاهای بیسواد  رجز خوانیهارا  که ارزان ومفت خریده وگران به مردم میفروشند ، از این رو  ی   نیکی و مهربانی شما  بنظر واقعی میرسد ( خدا کند اینطور باشد )  واز قرار  معلوم خدایی را که درآن زمان میشناختید وبه شاگردانتان  درس میدادید خدای درستی نبوده است !  خدایی بوده که پشتیبان آن هیبت های  وحشتناک و داستانسرا یی ها بودند  . و حال در این زمان آن بقایای ایمانی را هم که از خانواده  مان به ارث برده بودیم از دست دادیم و  به خدمت عشق  درآمده ایم . برایتان توفیق آرزو دارم . 
    رفتار  ضد و نقیض مرا ببخشید  هر روز از سوراخی موعظه ای سر  بیرون میکند من باید با تمام قوا با آنها مبارزه کنم . اینان نمیدانند روش من ویا ما چیست  تزویر گرانند یا فروشندگان وخدمتکاران .پایان 
    ثریا ایرانمنش ( لب پرچین ) . اسپانیا / یکشنبه 10 ژوئن 2018 میلادی برابر با 20 خردادماه 1397 خورشیدی 
  • خانم ، ما قبلا پولش را دادیم !!!

    ثریا/ اسپانیا !
    درایستاگرام برنامه ای دیدم که موهای تنم بر پیکرم راست شد ، البته ین برنامه را بصورت زنده  در سالهای خیلی دور دیده بودم ، درمیان ( قشر توده ) که برای زحمتکشان  کار میکردند ! ارواح پدرشان کارشان پا اندازی وفروش خود ودیگران بود وسر انجام فروش سر زمین را به کشورهای دیگر . برایشان هیچ چیز غیر از یک مرام آشغال وجود نداشت .
    زن داشت میلرزید ومیگریست وداستان  خودرا که همسرش اورا به دومرد فروخته بود تا شب رابا اوسحر کنند تعریف میکرد  وخود درب را قفل کرده واز اطاق ییرون رفته بود  زن میگریست اما مردان باو میگفتند که ما قبلا پولش را پرداخته ایم !!!!
    این صحنه ها را بارها در میان این قشر توده دیده بودم تختخواب سه نفره ، یا چهار نفره  شبی درمنزل یکی از همین توده ای های نفتی  میهمان بودم  ظاهرا قوم خویش همسرم بود! داشت با بغل دستی  اش میگفت فلانی ( یعنی من * خوب چیزی است خیلی رویش کار کرده ام اما زن سختی است ، همسرش حرفی ندارد !!!! صدای موزیک را کم کردم وبا صدای بلند گفتم :
    شما از مبارز کردن ارواح پدرتان تنها زندان رفتن را یاد گرفته اید  وخودم را به خیابان رساندم  تاکسی گرفتم وبخانه برگشتم این اتفاق درلندن ودریکی از خیابانهای معروف شهر اتفاق افتاد .  وتمام مدت این کلام درگوشم صدا میکرد که ( همسرش حرفی ندارد او معتاداست ) !   ویا سایر مبارزین را که با پولهای دزدی سالهای بعد در لند ن با اتومبیلهای اخرین مدل درخیابانها جولان میدادند وصاحب چند خانه ویلایی وآپارتمان بودند هم دزدی وهم زن فروشی .
    من درمیان این قشر کثیف توده زیسته ام خواهرانشان را  جلوی چشمانشان در بغل مردان میانداختند ! مادرشان پای سماورامشغول تهیه چای بودند !!! 
    حال آنقدر در فرهنگ ما رخنه کرده اندوآنقدر کثافت ببار آورده اند که دیگر نمیشود گفت آن سرزمین روزی پادشاهی داشته وفرهنگی داشته وسر زمینی بوده که نگین خاور میانه  لقب داشت ،این قشر کثیف  نام آن بزرگانی را که  پایه گذار این حزب بودند نا پاک ساختند .
    توده ای ها آنرا بردند وخوردند ، خلقی ها جدا شدند ، مجاهدین جدا شدند  دریبن آنها کمتر کسی را میتوان دیدکه برای ملتی دل بسوزاند آنها برای شکم خودشان وزیر شکم وودکای روسی دل میسوزاندند وحال دیگر آیا ازان زنان ومادران میتوان انتظار داشت فرزندانی  برومند وجان باز برای حفظ اراضی سر زمینشان بوجود آورند ؟ نه ! گمان نکنم  همان طور که دولت فخیمه وارباب شوراها میخواستند کشور ما تا آخرین مرحله سقوط رفت ودیگر چیز ی ازآن باقی نمانده است ، عروسکهای روی صحنه هم مارا ببازی گرفته وسرگرم میکنند ، بهترین روانکاو ما درمرحله سکس چنان پیشرفت کرده که دیگر مادر  و خواهر  و برادر   راهم نمیشناسد ودر باره همه آنها سخن میراند .
    نه ! امیدم به یاس مبدل شد ودیگر حرفی ندارم درباره آن سر زمین بزنم . امیدوارم دیگر اهورا مزدا را به میان نیاورند  ونام او را ننگین نکنند . همان مزدا برایشان کافی  است . اینجا هم ما چپ داریم اما آنها راه روش دگری دارند برای سر زمینشان میجنگند نه برای چیزهای دیگر نه خود فروشی خود واهل خانواده و یا خاک کشورشان .
    آه که چقدر غمگینم ، چقدر دشوار است فراموش کردن  این فجایع از جنگ جهانی نیز بدتر است . چقدر دشوار است که  آن سر زمن پاک وسامان یافته را ببینی که یک فاحشه خانه بزرگ ویک زندان شده است وپا اندازها پاسبانان وحافظ آن زیر التزام رکا ب رهبری ! . پایان 
    یکشبه دهم ژوئن 2018 میلادی / اسپانیا .
  • صدای ظلمت

    ثریا / اسپانیا .»لب پرچین « 
    —————————-
    من در این خانه   به گمنامی نمناک علف نزدیکم ! 
    خانه ای در طرف دیگر شهر ساخته ام ……….” سهراب سپهری ” 
    هر نیمه شب در این ساعت کامیونها و بارکش ها  در زیر پنجره ما مشغول تخلیه زباله ها میشوند وشستشوی آنها وضد عفوی آنها ، دیگر خواب از چشمانم میگریزد وهوای خنه سنگین میشود  ، باید برخیزم .
    روزی پرنده ای بر آسمان آوارگی ما دیده شد ، عده ای گفتند  همان عقاب است ، عده نوشتند که نه ، خود سیمرغ است ، وسپس اورا به ییامبری تشبیه کردند که با کتابش آمد  ما به تماشای او نشستیم  او اوج گرفت و مانند بلبل چهچه میزد ، گاهی  دچار شگفتی و زمانی دچار یاس میشدیم ، نکند کلاغی باشد که به جلد کبوتری فرو رفت اما بدون شاخه زیتون ؟ نکند گنجشک ناچیزی باشد که خود را بصورت بلبل رنگ آمیزی کرده است ؟ هیچ رسانه ای دردسترسمان نبود که بی ببریم او از کجا آمده جسته و گریخته بما گفتند که این نه سیمرغ است ونه شاهین بلکه همان کلاغ خبرچین است ودر صدد آن که قالب صابون  »شعور«  شما را نیز بردارد .
    و روز گذشته درب دیگری باز شد تا زباله های دیگری را که درون بسته بندی شیک کرده و برای ما فرستاده اند بیرون بریزد واو آن پرنده نیز در میان انها بود ، ومن چه تاسف خوردم که او تبدیل به یک پروانه کوچک و ناچیزی شده بود که از دل کرمی بیرون آمده و حال روی هر شاخه ای مینشیند تا بلکه بتواند خود را به تماشا بگذارد . 
    صدای  متلاشی شدن او را بگوش جان میشنوم وچه ساده دلانه او را تشیه به قهرمان داستانها نمودم ،  حال پاره پاره شدن اوراق کتاب او را  میبینم که هرکدام از گوشه ای  در شبهای تاریک  پر و خالی شده اند .
    واین مکافات ماست  ، ما که در خزینه غربت فرو میرویم و  بیرون میائیم و مرتب درحال غسل ارتماسی میباشیم .
    در کتاب زندگینامه ” گوته ” میخواندم که او برای پانزده رو تعطیلی به | وایمار ” رفت وتا آخر عمر همانجا ماند و در همانجا دفن شد ، ما هم برای ا دو هفته  تعطیلی باین سر زمین آمدیم و در همین جا ماندگار شدیم ویکی یکی در همین جا دفن خواهیم شد .
     صدای طبل تو خالی سیاست گوشها و چشمان مارا پر کرده است  به ناچار  باید به کتابهای قدیمی پناه برد و آنها ارا چند باره دوره کرد در میان کتابهایم تنها چند نویسنده ایرانی آنهم از زمانهای دور دیده میشوند بقیه همه ترجمه های کتب خارجی است واشعار خارجی  وگاهی  زندگینامه اشخاص بزرگ  که هیچکدام نتوانستند درسی بما بدهند چرا که فطرت ما از ازل ویران بود  ا تنها در آیینه زمان خود را میدیدم و خود را ستایش میکردیم  و بخود دل بسته بودیم ،  تابخواهی خودخواهی و خود پسندی و گنده بینی . در طی این چهل واندی سال نه مدرسه ای باز شد برای بچه های آواره نه مکتبی و نه کلوپی  ویا کانونی یرای جمع شدن و گرد هم آیی همیسشه چند کلاغ سیاه بین ما وجود داشت چند خبر چین واگر آن یکی دو مدرسه و کانون هم بوجود آمدند تنها زیر نظر همان جمهوری مسلمین همیشه درصحنه بودند حال سر پرستان آنها   سفیر سایق بود یا ارتشی  سابق هرچه بود خود را به آنها واگذار کرده بودند .  مانند یک خانه اجاره ای هرکسی میتوانست درآن جای بگیرد .
    در نتیجه  فرزندان ما بین دو آسمان در حال معلق زدند میباشند نه زادگاهشانرا میشناسند ونه درکشوری که زندگی میکنند ـآرامش دارند بردگانی هستند که باید برای نان شب جان بکنند و جان بدهند  و گاهی هم مورد تمسخر  قرار بگیرند و هویت آنها را باعربها یکی بدانند به نژاد آنها توهین کنند و ما د رسکوت به راهمان ادامه میدهیم .
    دراین شهر تا بخواهی آفتاب ، تا بخواهی  بی پیوندی  وتا بخواهی تکثیر علفهای هرزه .
    من فراموش کرده بودم که کلاغها چه چگونه قار میزنند و بلبلان چگونه چهچه  و دیگر بلدرچین را نمیشناختم  تنها ماه را در وسط دریا میدیدم فراموش کرد بودم که علف چراگاه ما چه مزه ای دارد  و دیگر تمشک وحشی زیر دندانهایم له نشد  و دیدم ابدا زندگی آنچنان که ما میپنداشتیم برایمان خوش آهنگ نبود .چه آسوده شدند آنهایکه این غربت را ترک گفتند وبه سرای  باقی شتافتند . 
    امروز  زندگی ما دریک حصر خود خواسته خانگی محدود شده است در یک دهکده خوش آب و هوا که تنها  هوا را مینوشیم و آب را پس میدهیم .و سعادتمندیم که گوشه ای از آسمان روشن متعلق بماست  و میتوانیم فکر کنیم درهمان چهار دیواری خانه و میتوانیم جلوی آیینه به تعداد سا لهای  عمرمان برقصیم درهمان چهار دیواری خانه .
    چه اهمیت دارد در میان قارچ های غربت بخاک رویم ؟ ! .
    پرده هارا برداریم !
    بگذاریم که احساس هوایی بخورد .
    بگذاریم بلوغ  زیر هر بوته  که میخواهد  بیتوته کند .
    بگذاریم  غریزه  به دنبال  بازی برود .
    کفشها را  باید کند ،  و به دنبال  فصول از سر گلها پرید .
    بگذاریم تنهایی آواز بخواند .
    چیز بنویسد .
    به خیابان  برود 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا . 10/06/2018 میلادی برابر با 20 خرداداماه 1397 خورشیدی. /….
  • آتشگاه سینه

    ثریا/ اسپانیا / « لب پرچین « !
    چه حکایت کنم  از ساقی بخت 
    که چه  خونابه دراین ساغر کرد 
    من سیه روز نبودم  ز روز ازل 
    هر چه کرد  ، این فلک اخضر کرد ……پروین اعتصامی 
    و…..آنهاییکه برای عدالت اجتماعیی ظلم را پیشه کرده اند ،  و آنکه مظلوم واقع میشود  حق ندارد بر خیزد  وبر ضد ظلم بجنگد ،
    او نیز میاموزد که چگونه میتوان ظالمی دیگر شد ،  و حال زمانی فرا رسیده است که دنیا را ظلم و تعدی به حقوق دیگران وخون فرا گرفته است ،  نیروی ابتکار  در همه رو به زوال است ،  وهر کسی در پی آن است که یک ظالم شریف بشود ! و دست بکاری ببرد که آن دیگری بیخبر  است .
    امروز صبح  که سر از خواب برداشتم ، دیدم چقدر تنها مانده ام و قلبم گویی تنها به یک رگ باریک میان سینه ام آویزان است و باین سو آن سو میرود 
    نگذاشتند که ما با افتاب بزرگ شویم  و چراغی به دست ما ندادند  تا راه خرد را یابیم ، هرچه بود فحاشی بود ، ناسزا بود ، و تحقیر و توهین به یکدیگر ،  نگذاشتند گامی برداریم تا خود  راه را بیابیم ما را به زور به دنبال خود کشانیدند  و نگذاشتند که خود بیاندیشیم بجای ما فکر کردند  و امروز تا زمانیکه چشمان خود را به روی هم گذاشته واز این دنیا برویم  هیچ چشم روشنی را نخواهیم  یافت که در آن محبت و مهربانی بدرخشد .
    نگذاشتند که ما زیر آفتاب درخشان خانه بزرگمان  بزرگ شویم  آنهم در روزهای بلند تابستان  تنها یک شمع نیمه سوز دردست داشتیم و در تاریکیها راه میرفتیم  و از هر سو تیزی بسوی ما پرتاب میشد  تا گام به گام آن بیخردان راه برویم  و آنها از ته دل بحال زار ما بخندند  وا گر در جایی مارا تنها یافتند ، بکوبند .
    ومن چه آهسته وتنها راه میرفتم  زیر یک اسمان تاریک وبی چراغ وبی نور مهتاب تنها به آواز دلم گوش فرا میدادم و به حواسم .
     خواب ، بهترین   هدیه  آسمانی است ،  زمانیکه دیگر نه جایی برای رفتن هست ونه کسی برای دیدار ونه چیزی برای پندار  خسته و افسرده  خواب ترا در میرباید و چه نعمتی است این خواب  که ترا به دنیا فراموشیها میبرد ،  سپس چشمانت را میگشایی   از رویاها برون آمده ای و دوباره باید  همان در را  بگشایی و همان چشمانی که مانند چشم کوسه بتو مینگرند ببینی  چشمانی که مانند کرکسهای گرسنه بتو خیره شده اند  چشمهایی که در تاریکی  خواب و مستی  تو آنها را نور میپنداشتی  اما کور دلانی بیش نبودند که در کار گاه پیکر تراشی تنها یک مجسمه شدند نه  بیشتر . 
    امروز صبح دیدم که چقدر خسته ام وتا چه اندازه تنها ،  منکه مادر هر پیکری هستم  وزنده ماندن من  جشن زاد روز آنها  بود  واین سرود آزادی  بود که بمن قدرت میداد  همان میترایی که  از فلز ساخته شده بود در من به ودیعه نهاده  وفلز گداخته را  تیخ میساختم ،  همان سنگی که سیمرغ بر رویش نشست و برخاست  و سرودی را بمن آموخت  که بسیار لطیف و زیبا بود .
    امروز آن سرود در کشا کش قهرها ، جنگها ، و ظلمها گم شده است  ودیگر پیکر تراشی نیست تا  مجسمه ای به زیبایی مجسمه داود بیافریند  دیگر نایی نیست که درنی بدمد ،  هرچه هست تکرار روزهای گذشته است چیز تازه ای بوجود نیامده است غیر از جویبارهای خون و کودکان گرسنه و برهنه وزنان عریان در لابلای دستهای زمخت مردان عرب .
    دیگر صورتگری نیست تا از این صورتها نقشی بیادگار بکشد  امروز هر کسی یک صورت بی جان است .
    امور صبح زمانیکه چشم باز کردم ، دیدم چقدر تنهایم واین تنهایی با حضور دیگران پر نخواهد شد هنوز اثر ترکه هاو نیشگونها و ولگد پرانیها و سیلی خوردنها جایشان درد میکند ، وهنوز زخمهایی که با زبان تیز پیکرتراشان بازار خود فروشان بر دلم  نشسته ، خونین است .
    و…… دیدم چقدر مانند خدا تنها مانده ام . امروز او میتواند صورت بیجان بیافریند و من میتواتم در قالب ین کلمات جانی بیابم . پایان
    جوانی چیست  مرغی بر سر شاخ 
    همیشه مست و بی آرام و گستاخ 
    از این شاخه  بدیگر شاخه پرواز 
    امیدش عاشقی  و قوتش آواز 
    وزد ناگه خزانی  باد پیری 
    دگرگون سازد آن لذت پذیری 
     نماند  گل بجای و شاخ بر جای 
    همان سرو ستاده  بر یکی پای …….رشید یاسمی
    ———————————————
    ثریا  ایرانمنش » لب پرچین « / شنبه 09 ژوئن 2018  میلادی برابر با 19 خردادماه 1397 خورشیدی 
  • میراث

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    ————————–
    و….. خورشید همچنان در این سر زمین میدرخشد ، کابینه نخست وزیر جدید  سوسیالیست  با اقلیت مردان و اکثریت زنان  رسما شروع بکار کرد ، چه ساده و صادقانه اینها به سر زمینشان عشق میورزند واین زنانند که کم کم دست کلیسا را از دولت کوتاه کردند با همان رقصهای زیبای ” فلامنکو” و آوازهای زیبایشان وهمان گلی که بر فرق سرشان میگذارند ، همه این زنانند که کار میکنند بی هیچ اعتراضی برایشان مهم نیست که پیشخدمت یک رستوران باشند یا عضو دولت  پشت میز بار که دارند قهوه مینوشند هردو یکی هستند و هردو  دیگری را تو خطاب میکند _ شما _  معنا ندارد  آنرا تنها برای کسانیکه که نمیشناسند بکار میبرند .
     البته نباید فراموش کرد که آب وهوا  نیز در  طرز تفکر و علت اختلافات  و روحیه  ملل دنیا چندان بی تاثیر نیست ،  آن چیزی که ملت یونان را وادار به سرودن شعر کرد ، بنایی و حجاری  و فلسفه  بود ،  در هندوستان تمدنی که شکل گرفت بیشتر تحت تاثیر چین بود  ،  اول آ ب وهوا  وا یجاد تاثرات طبیعی در طرز تفکر آنها نشست کرد .
    باید همیشه این  نکته را در نظر داشته باشیم  که آ ب و هوای  هر کشوری در بزرگی و حیات  و طرز تفکر و روحیه  آن ملت تاثیر دارد  ،  طر تفکر  ونتیجه  گرفتن  وهمچنین  غرایز طبیعی مردمان   برای  داشتن ثروت  یک  عقیده  حاضر وآماده  میباشد که مثلا دولت فخیمه  برای قبو.ل آن حاضر نیست !! او میخواهد اب وهوای دیگران را وارد سر زمین خودش نماید  همچنین اموال ومنابع زیر زمینی را .
    وما در سر زمینی  خشک  بی آب وتنها منابع زیر زمینی را نیز به دلار تبدیل کردیم  هم آبهای زیر زمینی را هم معادن را وهم پشتوانه های بانکی را چیزی از گذشته باقی نمانده چرا که سر زمین ایران باید تبدیل به حجاز دوم شود !!!.با خاهای تیز وسوسمارها وعقربهای جرار . 
    هر ملتی به نوعی فکر میکند  که این تفکر زاییده افکار  قومی و اجدادی آنهاست  وبه همین دلیل است که دین و مذهب  واحدی   درمیان ملل مختلف  نیست و به اشکال زیاد  دیده میشود  ایران و حجاز  یکی نیستند و مانند هم نمی اندیشند !!!
     انسانهایی که حوصله فکر و تعمق ندارند و تفکر خود را به دست دیگران میدهند همچنین سر نوشتشان را  این تنها مربوط میشود  به استعداهای ذاتی  و طرز تفکر  نژاد  او ، مانند ما ایرانیان ! 
    با مزاج شخصی جلو میرویم و همیشه چشم امید به خارجیان داریم  و سرنوشت خودرا به دست آنها میسپاریم .
    تربیت اولیه  از زندگی خانوادگی  بر میخیزد وتا مدارس ادامه میبابد  در محیط خانوادگی ما ایرانیان همیشه یک ایمان طولانی وتفکر اسلامی وجود داشته است  واگر شخص کمی روشن فکر تر بود و قدمی جلو گذاشت او را با پرتاب الفاظ زشت و ناهنچار سنگ باران میکنند وسر انجام از قبیله بیرونش میاندازند  چرا که سر زمین ما قبیله ای است اقوا م مختلفی با زبانها مختلف و طرز تفکر مختلف دورهم جمع شده اند وتشکیل یک کشور واحد را داده اند  ومحیط اجتماعی ما هیچگاه سالم نبوده است .
    امروز حسرت خوردم برای ادب و طرز تفکر و تربیت این ملت ، زنان همه درس خوانده وهمه در همان دانشگاههای خودشان ادامه تحصیل میدهند کمتر خود را به مدارس خارجی و یا دانشگاههای خارجی میرسانند  ، سخت به زبان خودشان چسپیده اند وکمتر خودرا بین الملی  نشان میدهند  آداب و روسوم  خود را حفظ کرده اند اما بشکل نوینی .به ایمانشان کاملا احترام میگذارند اگر چه هر روز به نماز اعشا ربانی نروند  ، 
    میل ندارم بنویسم  که پیروزی  مردم این سر زمین  بیشتر طرز تفکر  ودانش آنهاست ، نه درمیان آنها بی سوادی  و بیشعوری زیادی هست اما یک چیز را هیچگاه فراموش نمیکنند » اسپانیا « متعلق به آنهاست نه به خارجیان  حال بیشتر آنها کمی دست به تجمل های ظاهری زده اند  و درآسایش زندگی میکنند  که درنهایت منجر به زندانی شدن آنها و از کار بیرون رفتن و فرود آمدن شخص اول مملکت  و اعتراضات عمومی نه با خشونت  و باطوم وگار اشک آوربلکه با سیاست مردمی  ،   همه کارگران سندیکا دارند و بهداشت مجانی و این سندیکاها هستند که برایشان سرنوشت تعیین میکنند ،  وحال اصول سوسیالیزم  بر آنها حاکم شده است چون دیگر از آن همه نمایشات بریز وبه پاش  مردان سیاسی خسته شده بودند وعلنا  آنهارا در تلویزونها و رادیوها  بباد تمسخر میگرفتند  ،  رسانه هایشان آزاد است روزی چند روزنامه برای طبقات مختلف  ببازار میاید باضافه روزنامه های مجانی محلی که همیشه   مردم را در رویدادها میگذارد .
    عوامل زیادی هستند  که مکمل عقاید میباشند زنان ما قبل از هر چیز چادر خود را  ومسجد را وگوش دادان به ابا طیل ملاهای بالای منبر  را دوست دارند ومردان از این امر استفاده میکنند وبر آنها حاکمند  دراین جا این زنانند که حکومت میکنند ، نه مردان همه چیز  برای یک زن وشوهر مساوی است حتی حق طلاق وجدایی . 
    بلی ، امروز برای  سر زمین  خودمان متاسف شدم ، درحالیکه مردمان تیز هوش و گاهی سخت کوش داریم ، اما اعتیاد که به دست دولت فخیمه  روزی صدها تن وارد آن مملکت میشود  وراه دزدی و پول شویی را به انها یاد داده تا جاییکه ملا مبارک ابو حسین ابو عمامه نیز دستی دراین کار برده سر نوشت ملت را بکلی به بیراهه کشانده است .
    روزی یکی از همکلاسیهای دانشگاه پسر من بخانه ما آمد و گفت ، تبریک میگویم ، پسر شما باهوش ترین شاگرد کلاس ما میباشد تنها برای من جالب  است که او از سر زمینی میاید که نه خط ونه زبانمان یکی نیست اما بهتر از من انگلیسی میداند و بهتر از من اسپانیایی ،  من حتی جرئت ندارم از این شهر به شمال کشورم بروم ……
    چیزی نداشتم باو بگویم تنها تشکر کردم اما دردلم گریستم ، پسرم در دانشگاه [هاروارد ] درقسمت ام /آی. تی قبول شده بود اما پول کافی نداشتیم تا او به انجا برود ورشته مورد علاقه اش را تما م کند درهمین دانشگاه مادرید درس خواند ولیسانس گرفت وامروز برای خودش مردی شده که میتواند صفحات گوگو ل را با نام خودش پر نماید .
     هرملتی شایستگی خودش را دارد .
    مردان بزرگ ما درخارج با همه تحصیلات و تجارب چه کردند ؟ تنها نشستند حرف زدند وخاطره تعریف کردند  احینا به دیگر فحاشی کردند وفریاد کشیدند  همه را بی حرمت ساختند وچند ورق پاره را بهم چسپانیدند بعنوان کتاب بخورد ملت دادند  و هنو ز هم حرف میزنند  ، دهانشان تا انتهای حلقومشان  باز میشود اما بی محتوا .
    و  ما خود را به خایه جناب دولت فخیمه یا عربستان ویا امریکا آویزان کرده ایم ودست تمنا وگدایی بسوی آنها درازمیکنیم که بیایید مارا نجات دهید و خودمان سرمان گرم بازیچه های و سکس وجمع آوری پولهای کلان دزدی وقلیان حشیش ومواد مخدر و حال کردن با زنان ودختران وپسران زیر سن قانونی و سر انجام مورد اصابت یک تیر خلاص قرار گرفتن واز دنیا رفتن ، همین  / خلایق هرچه لایق .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین « / اسپانیا / 08/06/2018 میلادی  برابر با 18 خردادماه 1397 خورشیدی /.
  • رشد یک ملت

    ثریا  / اسپانیا » لب پرچین « !
    معمولا عادت ندارم شبها  چیزی بنویسم  ، بیشتر کتاب میخوانم  اما امروز چشمم به  یک برنامه افتاد که برایم جالب بود کمی با افکار ونظریات من  میخواند ! مردی  کلیپی درست کرده بود وداشت جناب ” جرج سروس ”  را خوب مشت و مال میداد  گویا زیر نام سرباز وطن وهواخواه پادشاهی  میباشد .
    بیاد گفته برنارد شاو افتادم  که میگفت :
    دلم میخواست  در دوره ناپلئون فرانسه زندگی میکردم ،  چرا که  در آن زمان  یک نفر بیشتر  نبود که دعوی امپراطوری داست ” .
     حال باید دید اگر ملتی میل به آزادی دارد  ومیخواهد به آزادی کامل دست یابد ،  آیا به آن درجه  رسیده است که بتوان  باو آزادی دا د؟  .ایا مردی به آن درجه  از رشد  سیاسی رسیده است  که ملتی را  بمیل خود  راه ببرد ؟ و یا آن قمار بازانی مانند همین سروس میل دارند روی سر زمین من سرمایه گذاری کنند و» داو « بگذارند !؟.
    گمان نکنم ، تنها یکبار فریب خوردم دیگر کافی است  وتنها یکبار یک حرف درست وحسابی از حضرت ولایتعهدی  شنیدم که واقعا دیدم راست میگوید .
    همه از او میپرسیدند چرا مانند پدر بزرگت بلند نمیشوی و فلان و بهمان نمیکنی ؟  جواب داد : 
    در آن زمان جنگ تازه  تمام شده بود پدر بزرگم درسر زمین خودش بود واطرافش مردانی تحصیل کرده ودانشگاه  دیده  وجنگجو ومحترم  گرفته بودند ،  من درخارج  ….دیگر ادامه نداد ومن مینویسم که آن  میراث دار درخارج میان صدها هزار نفر دروغگو وفرستاده های نامرئی و مریی  دولت اسلامی  تک و تنها چکار میتواند بکند روی کدامشان حساب باز کند همه خائن ودروغگو از آب درآمدند .وما همه را دیدیم  ؛ دیگر بس است هیچ انتظاری ازاو نداریم .
    تنها باین  میاندیشم که نسلی سوخته نسلی دیگر دارد درآتش بیخردی میسوزد وخود غافل است  هنوز  دختران وپسران جوان درشب قدر میروند قران بر سر میگیرند  بی آنکه بدانند چرا ویا شاد درته دلشان آرزو میکنند آن کتاب  به آنها کمک کرده وشر این دزدان وچپاول گران را کم کند وآن مردان لمپن و بیسوادی  که هر شب و هر روز در رسانه دها مغزهای جوان آنها را میخورند و یا در بیرون ماموریت  خود را بنحو احسن انجام میدهند بچه هارا سرگرم میکنند له له  های خوبی هستند نوکران تربیت شده آن جهنم .
    امروز در یک برنامه دیگر آوازی از شجران پسر شنیدم که اشک بر پهنای گونه هایم جاری شد پسری با آنهمه احساس وآنهم جوانی با پدری هنرمند وبیمار دلش فریاد میخواست اما نمیتوانست فریا د بکشد تنها با دیوار ها نجوا داشت  برای کسیکه دیروز  بر فرق بهار نشسته بود و نشاط و جوانی  را  در اطراف  خو د میتکاند   و امروز مانند مردی میانه سال  که نه میتواند و نه جرئت دارد دستهایش را تکان بدهد ونه اینکه آوازی رابه میل خود بخواند  مانند یک برگ خزان دیده  داشت نجوا میکرد .
    گریه کنیم  برآن خنده های دیروز  وبر آن تبسمهای شیرین  که امروز از چهره همه محو شده است  و بجایش قطره های اشک  بر روی زمین میریزد و کسی را دلسوز نمیبیند  .
    گریه کنیم بر پدری که بیمار افتاده  وتنها بامید آینده  نشسته است  وتبسم میکند بر ابرهای آسمان  تا گریه آنهارا ببیند .
    آخ که زندگی ما  درمقابل حیات ابدی طبیعت  چه حقیر وتا چه حد مسکین است . وهر روز باید موهای تازه رشد کرده سپید را بشماریم تا آخرین روز  که نمیدانیم چه روزی وچه ساعتی است .
    وچه دلتنگ آن جوانان بی تجربه هستم که در اطراف  موجودات فریبکار نشسته اند و چشم به آنها دارند  تا بلکه درهای آزادی را به رویشان باز کنند .  من الان نمیتوانم آنچه را که احساس میکنم بنویسم   ونمیتوانم تمجید و تحسین خودرا آنچنان که باید نقدیم این پدر وپسر هنر مند بکنم ونفرتم را نثار  آن مردک عینکی که مانند مار پشت میز بزرگش نشسته وبا وقاحت تمام دارد دروغ میگوید نوکر دست بسینه اربابان و سوار بر باد. او و دوستانش که هرروز یکی را میاورد برای مصاحبه نفرتم میگیرد تا حد مرگ .
    خوب سر راست به ملت بگویید ، نیمی متعلق به روس ونیم دیگر متعلق به کشور بریتانیای صغیر که خودرا گنده حساب میکند وباد درآستین میاندازد ومرتب برده میخرد همان بی بی  سکینه معروف ومردم را راحت کنید .وحال قمار باز بزرگ  از راه رسیده  سهم بیشتری میخواهد  او دست ها را میخواند از پشت    دست طرف را میخواند  او همه دنیارا میخواهد برای خود وهمپالگی هایش .
    سیصد هزار بشقاب افطاری برای غزه بردند  اما نگاهی به بلوچستان وسیستان وخوزستان نکردند  وکور بودند آنها را ندیدند که گرسنه وتشنه کام باید زورکی  روزه بگیرند اما آان شکمباره وگردن کلفتها   دورمیز شام آخر  ریاست کلید به دست و رهبری نشسته بودند وبا دست لقمه میزند  قاشق وچنگال حرام است  ، !. اوف برشما ونوکرانتان . لعنت ابدی بر شما . هرجند دراین دنیا عدالتی وجود ندارد  ومن بیهوده به دنبال اجرای عدالت نشسته ام .،بیهوده . ث
    پایان 
    ثر یا / اسپانیا . ” لب پرچین « پنج شنبه شب  17 خرداد ماه 1397 خورشیدی برابر با 7 ژوئن 2018 میلادی . …/
  • بی هویتی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    —————————-
    گرچه  بی سامانی نماید کار ما سهلش مبین 
    کاندرین  کشور گدایی رشک سلطانی بود ……” حافظ “
    روز گذشته به دنبال  چیزی در ” گوگل ” فارسی میگشتم  گویا به دنبال شخصی ،  مانده بودم که این  چه ادبیات و چه زبانی است که رواج پیدا کرده است  ، یا محاوره ای یکسر یا مخلوطی با کلمات قلمبه سلمبه عربی چاشنی آن کرده بودند .
    از اینکه حضرت رهبری  قباله آن سر زمین را  به فرزندان ابو طالب داده و آنرا به آنها بخشیده حرفی نیست ، اما هنوز کور سویی در کنج دلهای  میدرخشد که شاید روزی ماهم توانستیم حد اقل ( اسپانیا ) شویم اگر چه هلند و نورژ  و غیره نشدیم حتی مراکش هم نشدیم ،  چگونه ممکن است یک زبان زنده دنیا را  که اقلا  ده تا دوازده قرن  مردم با آن سخن گفته  و نوشته اند و شعرا سروده اند و حرف زده اند  و فکر کرده اند  و دوست داشته اند ،  آنرا رها کرده وبه چند جلد آیات بی محتوا  پناه برد و آنها را جایگزین این زبان شکرین کرد ؟ .
    این مثال را شاید بارها آورده باشم که ” کار لیل ”  نویسنده بزرگ انگلیسی  در  یکی از کتابهایش  در باره شکسپیر و ضرورت  وجود آو  برای عظمت  و بقاء  انگلستان نوشته بود :
    اگر روزی امر بر این شود که  هندوستان  از انگلستان  جدا شود  یا شکسپیر !  ما ترجیح میدهیم  که شکسپیر را نگاه داریم و سر زمین هندوستان را  به هرکس که میخواهد بدهیم . 
    این سخن گزافی نیست ،  بنیاد و پایداری  و ملیت هر جامعه ای  همانا متفکرین  و فلاسفه  و نویسندگان  و شعرای  آن هستند  زبانیکه دارای شعرایی مانند سعدی  ، و فردوسی  و حافظ را داراست  وا فکار مولوی و خیام  بدان افزوده شده است  بیشتر ازهر ثروتی  و قدرتی  نگهدار  حیات اجتماعی و افتخار  زندگانی  آن ملت است .
    عده ای  همان زبان جاهلی بی محتوا را ماخذ قرار داده و نوشته و گفته اند که ما این هستیم ! غرب زده نیستیم ! وحال مالیخولیایی محاوره ای گریبانگیر عده ای را  گرفته  وآن ادبیات درخشان را  که برای ما مانده  با کلماتی انگلیسی و فرانسه و عربی مخلوط میکنند  و یا آنکه عده ای فاشسیزم بیکار مشغول بیرون آوردن کلمات بیگانه از این زبان میباشند و میل دارند به سبک و سیاق » بیحقی« بنویسند ویا حرف بزنند . خوب در واقع مانند این است که شخصی تشنه باشد و احتیاج به آب وبه کسی بگودید که ” خون من سخت غلیظ شده و شکم و دهانم خشک  آیا میشود از آن معجونی  که از دو عنصر اکسیژن و هیدروژن  تشکیل یافته قدری بمن بدهید ؟! ”  این نهایت سخیفی وبی شعوری  آن فرد را میرساند ما با کلمه ” آب ” که این روزها در سر زمین ما قحطی  آن بچشم میخورد  وز مین ها خشک  وتبدیل به خاک شده و قطره ای باران نیز نمیبارد  با آن کلمه رشد کرده ایم . زبان  فارسی در بعضی از این بازیچه های جدید تکنو لوژی بکلی  از بین رفته و” گوگل ” آنرا برای ما ترجمه میکند ؟! وبجایش خط وزبان مائوری های قدیمی وسرخ پوست بیشتر نمایان است !! .
    ما  کلمه ای داریم بنام ( سرا ) یعنی خانه و بقول امروزیها منزل ! سرای بکلی گم شده و مرد خانواده هنگامیکه میخواهد درباره خانواده اش حرف بزند همهرا یکجا جمع کرده ونبدیل به یک کلمه نموده وآن ( منزل ) است کلمه است بیگانه درعین حال همسر و فرزندان نیز در لابلای خشت و آجر و گچ گم میشوند !! .
    متاسفانه من دراین شهر همزبانی ندارم تنها گاهی با دوستی قدیمی چند کلمه فارسی با تلفن حرف میزنیم وبا بچه ها که به سختی زبان فارسی را میفهمند وگاهی میان آن میمانند  آنها هم کسی را ندارند  بیکسی بدجوری گریبانگیر یکا یک ما شده است ، میل ندارم وارد فرهنگ پر بار ایرانی بشوم که اگر مثلا یکی از فرزندان من همسر نوکر فلان لرد انگلیسی میشد همه اقوام ناگهان خود را با چسب های گوناگون بما می چسپانیدند ، حال در این حصر خانگی اختیاری کسی حوصله ندارد برای چند کلمه حرف زدن با قومی در سر زمین  مادری  باید  مقدار زیادی پول صر ف کرد و ایا من ارزش آنرا دارم ؟! نه ! به هیچ وجه ، من باعث آبروریزی فامیل هستم !! چرا که آواز را دوست داشتم موسیقی را دوست داشتم و رقص را و آزادی روح را بنا براین هیچکس ما را نمیشناسد !!! مانند همان مرحوم میرزاا آقاخان بمجرد آنکه از ترکیه اورا به ایران فرستادند به همراه  سه نفر از دوستانش و در تبریز به زندان افتاد تا محمد علیشاه برود  وخود چراغ را نگاه دارد تا جلادان سر آن سه نفر ببرند ، همه فا میل بکلی نام فامیلشان را عوض کردند و مایملک  او را نیز به یغما بردند و گفتند مارا بااین غریبه کاری نیست واین سلسله مراتب گویا در فامیل ما ارثی است !!! 
    چرا ؟  چرا باید مانند گوسفند بع بع کرد ودنباله روی دیگران شد ؟ چرا ؟ من نباید  در عقیده و تفکر و اندیشه آزاد باشم ؟ چرا ؟ .
    حال امروز این زبان مادری ماست که دچار بیماری وحشتناکی شده است من گاهی معنای بعضی از کلماترا نمیفهمم  کلماتی  که جاهلان دروازه قزوین و کوره های آجر پزی بکار میبردند حال از دولت سر انقلاب شکوهمند اسلامی هرکدام در امریکا یا سوئد یا لندن یا آلمان مشغول فرا گرفتن  علم خود فروشی میباشند ! ث
    بی چراغ  جام  در خلوت  نمی ارم نشست 
    زانکه  گنج اهل دل  باید که نورانی بود 
    همت عالی طلب  جام مرصع گو مباش 
    رند را  آب عنب  یاقوت ربانی بود …….” رند خراباتی   ، حافظ “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 07/06/2018 میلادی برابر با  17 خرداد ماه 1397 خورشیدی ؟!/
  • آن روزها رفتند

    آن زمان گذشت  وآن صفا ومهربانیها تمام شدند  ایمانها از بین رفتند وتمدنی بخاک فرو رفت ،آن زمان که بوی سیر داغ  از خانه همسایه به مشام تو مبخورد واو کاسه ای بزرگ به در خانه میاورد وبا فروتنی میگفت  :قابلی نداره تنها بوی  انرا دخترخانم احساس کرده گفتم یک قاشق هم برای ایشان تحفه بیاورم .

    آنها رفتند ونسل بعد از آنها هم در سرزمین اجدادی وهم در فرنگ گم شدند   نه کبگ شدند ونه کلاغ باقی ماندند .
    دیگر نباید انتظار هیچ مهربانی را داشت تنها باید مواظب باشی که کارد  را از پشت در قلب تو فرو نکنند ازجلو بهتر میتوانند ترا بکشند .
    با گفته هایشان  تفسیرهایشان تهمتهایشان وسر انجام  چیزی را از گوشه خانه ات به آهستگی زیر کلاهشان پنهان کنند وببرند 
    در طی این سی وسی وپنجسال وباضافه هفت سال در مرکز ادب وفرهنگ ودانشگاه  بی بی سکینه  همه را بیازمودم   زخود خوشترم نیامد .
    آن روزها خوب وروشن بقول مرحوم هایده رفتند  وسیاهی وتا ریکی بر روح همه جای گرفت اعم از خارجی دانشگاه دیده ودکترای ایرانی زبان فهمیده .
    گویی لحافی چل تکه را پشت ورو کردند ناگهان وصله ها  هویدا شد و جانوران هریک بسویی  گریختند  ودر سوراخهای مخفی خود مشغول توطئه ونقشه کشی بر آمدند .
    هنر مندان اصیل وخوب ما رخت بسرای باقی کشیدند ومطرب ها تا روز مرگشان  مضراب زدند وحیثیت هنر را بر باد دادند . 
    نه ،دیگر کسی نیست وتو در جزیره تنهاییت ،تنها بخودت بیاندیش وبه راهی که در پیش داری.
    دیگر ردباتلری نیست  ودیگراشلی وجود ندارد  تا عشق مسخره ترا نادیده بگیرد .
    همه رفتند .همه رفتند  وچه بسا تو آخرین فسیلی باشی از زمانه دور  وروزهای خوب خوشبختی  که خود برای خود میافریدی
    پشت پرده نقاشی شده شکیل وزیبا  جانورانی خفته بودند  وحشراتی گزند ه  جای گرفته بودند تو فقط پرده نقاشی را از چشم زیبا پرست خود میدیدی .
    واز دل صافی وساده ات 
    نه ! یگر منتظر 
     هیچ معجزه ای نیستم حتی خداهم به غار خود پناه برد تا  شرمندگی این آفرینش وتکامل را نبیند .پایان 
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا ”لب پرچین ”
  • ره آورد خدایان

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !
    ….وآن دم  نخستین  هسته ای بود که سیمرغ ، خداوند  با از آن برخاست  وباد می دمید وجان میداد .
    .باد میوزید  و میامیخت  و میپوست 
    باد، بین جنبشها  و مهر ها بود 
    وگیتی گلاویزی  وآمیزندگی  و» مهر نخستین بود « 
    آن دم ناچیز ، نسیمی شد که همیشه  میافزود ومیگشود 
    از آب  ، نسیم برخاست 
     آز آب  زمین رست 
     از زمین گیاه رویید واز گیاه جانور  زاده شد 
    و…. از جانوران  ، آتش نهفته  شد که مهر است 
    آب وزمین وگیاه  وجانور وانسان را به همدیگر  آمیخت وپیوست ……… از » یگانه سیمرغ « نوشته : پروفسور جمالی 
    ——
     با این تفاصیل  این گیاه وآب وزمین گاهی جانورانرا به همانگونه که بودند بحال خود رها کرد وسپس انسان برخاست  با مهر یزدان وسرشت پاک  وزیر نام مهر  برای همین هم است که نام های زنان زرتشی با مهر شروع میشود نام مادربزگ  من » مهر بانو بود « سپس عوض شد !
    میل دارم دفتر ی به  دست بگیرم وبروم پی سر شماری ایرانان واز آنها سئوال کنم که :
    شما ایرانی مسلمان هستید ؟ 
    یا یک مسلمان ساکن ایران ؟
    ویا یک ایرانی اصیل ؟ 
    پاسخم از همین حالا  معلوم است !
    ما مسلمانیم وخوب ایرانی هستیم وخوب  باید دید باد از کدام سو میوزد ؟ از قاره بزرگ آن سوی اقیانوسها ویا از جزیره شیطان !پایان 
    همان نیمه شب !!!
  • خرد ودانایی

    از ساعت سه بیدارم هوا دم دار وشرجی است  در جایی خواندم اگر بیدار شدید ودیگر خوابتان نبرد  به کارهایی که در طی روز انجام داده این بیاتدیشید !.

    ومن اندیشه کردم  در حال اطوکشی گریستم ودرحال تماشای فیلم  دایی جان ناپلئون نیز گریستم 
    بیدار شدم وگوش سپردم به کنکاش  که هر روز وهر ساعت در انتظارش بوده وهستم  وآن گفتار نیک وآن خرد اندیشی  ناگهان در زیر یک دیس پلوی زعفرا زده از محصولات پر بار صدف گم میشد  هرچه باشد باید اول شکم سیر شود تا بعد بفکر اندیشه افتاد اندیشه فعلا در همان حول شکم وزیر آن مشغول است .
    از میرزا آقاخان کرمانی گفت  بیاد گفته ها واشعار مادرجانم افتادم که میگفت :ماه هیچوقت زیر ابر پنهان نمیماند  وما مرواریدهایی هستیم که درون لجن فرو رفته ایم سرانجام  روزی دایی مادرم وپسر عمویش سر بلند میکنند  ومن دراین نیمه شب دیدم شمع نیمه سوخته ای هستم بین دو مشعل بزرگ  یکی میرزا آقاخان کرمانی ودیگری میرزا رضای کرمانی  یکی دایی مادر بزرگ بود ودیگری پسر عمو ونامزد مادر بزرگ که به زور مسلمان شده بود وما همچنان در میان مسلمانان  قشری وتازه پا بعنوان نجس  راه میرفتیم وچه سر سختانه به این پشتوانه خانوادگی که مطرود جامعه خانواده ظل الله  ومومنین درگاه الهی  خودرا کنار کشیده وسعی داشتیم به همان اندیشه پاک وگفتار خوب ورفتار نیکمان پایبند باشیم وچه ضررها که ندیدیم وچه توهینها وتهمتها بر لباس زیبا وپاکیزه وسفید ما لکه نپاشید 
    حال نیمه شب  بمادر گفتم سر از خاک بردار وببین  البته آقاخان هنوز مطرود است اما میرزا رضا نیمی از کوچه های شهر کرمان را بنام او کردهاند  وما مروارید های ریز ودرشت هنوز  در لابلای زباله دست وپا میزنیم .
    نیمه شب است با قهوه ای  تلخ بقیه خواب را از چشمانم زودم وروی تابلت ویران شده مشغول نوشتنم .
    میترائیسم ما نصیب کلیسای رم شد خورشید ما نصیب سر زمینی دیگر وخرد ما پایمال  عده ای بیسواد ونادان واندیشه های پاک ما در دست فرستاده ها زیر ورو میشوند 
    من سر زمینم را باخود آورده ام خط وزبانم وهویت تاریخی اجدادم را  با بقیه کاری ندارم  خیلی راحت وروان مینویسم تا احمقها هم بتوانند بخوانند .
    قسمت اول فیلم دایی جان ناپلئون مرا بیاد خانه بزرک و(آقا) جان انداخت وترکه هایی که بر پیکر مش قاسم میخورد مرا بیاد ترکه های  نا برادریم می انداخت  عشق سعید به لیلی مرا بیاد آن عروسک چین ام انداخت که بچه ها از دستم قاپیدند وآنرا بر زمین کوبیدند هنوز دو شقه شدن  سر زیبای آن عروسک وچشمانش  که از حلقه بیرون زده بو وپیراهن پاره اش را از یاد نبردم  وفریاد آن زن لجاره کورد که میگفت جای تو در این خانه نیست  چرا رفتی وکنار  آقاجان نشستی ؟؟!!
    حال من شمع نیمه سوخته بین دومشعل بزرگ نشسته ام وبه آنها افتخار میکنم .
    روز ی در بازار  یکشنبه از یک دست فروش انگلیسی  گردنبدی خریدم  از من پرسید اهل کجایی ؟ گفتم چرا این سئوال را میکنی ؟
    گفت  چهره ات مرا بیاد میناتورهای  شرق میاندازد  
    گفتم از همان سرزمینم اما نه هند وپاکستان بلکه پارسی هستم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین” 

     میلادی
    06/06/2018 برابر با  شانزدهم  خردادماه ۱۳۹۷خورشیدی 
  • تخیلات قرن

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین !-
    —————————–
    راه چپ کرد  حریفانه  بهار از چمنم 
     غنچه ماندم من و هنگام شکفتن گذشت …..” طالب آملی “
    ستاره شناس  مشهور قرن گذشته  ” کامیل  فلاماریون  ”  کتابی دارد بنام » اورانی «  این جناب همه وقت خودرا صرف  ستاره شناسی  کرده است  هم دانشمند وهم قوه تخیل خوبی دارد  کمی هم در ریاضیات مطالعه کرده است  و من دیروز بر حسب اتفاق  آنرا یافتم و دارم میخواتم  چیزهایی که نوشته باترجمه صحیح و کامل  عوام فهم  ودر درسترس همه قرار دارد ،  این جناب  با روح لبریز از شوق و جذبه  خود برای  جلب توجه  مردم به آسمانها  واوضاع نا به سامان ستارگان  سفر کرده وتا افلاک رفته  و افسانه پردایهای  او غیر قابل تصور است  .
     بنا بر گفته ایشان  روح ما پس از مرگ  از ستاره ای به ستاره دیگری پرواز میکند  ولذت دوست داشتن  .دانستن را خواهد چشید  برای ما پروانه های کوچک متفکر که در ضعف و ناتوانی  و نادانی باقی مانده ایم   حس کنجکاوی را نیز از ما گرفته است  خوب ، زندگی  ابدی را  نمیشود بهتر از این به تصویر درآورد .
    حال کار امروز ما در سر تاسر مملکت ویران شده و ترسی که هر آن ممکن است جنگی دامنگیر شده و همه خاور میانه را بکام  آتش فرو برد ومن دراین فکرم که انسانها  چگونه دسته جمعی  از این ستاره به آن ستاره نقل مکان میکنند  در حالیکه درهمین حال حاضر  هر روز از این کیهان ،  به آن کیهان درحال سفرند !
    آنهاییکه مانند من  بینی شان نگرفته وبو هارا خوب احساس میکنند خود را بنوعی کرم وار به حاشیه جیم الف رساندند  وچنان آهسته گام برداشتند که نه سیخ بسوزد ونه کباب ورفتند تا مستمری های عقب افتاده را پس بگیرند ، عده ای در سوراخی نشستند با یک دوربین یک میکروفن حال یا بعنوان خبرنگار یا خبر چین ویا دلسوز »  برای حفظ منافع  مردم !!”
    راست و دورغ را سر هم کرده و نسخه ای پر محتوا برای ملت میپیچند ، تنها آنهاییکه در درون هستند و میدانند  و میتوانند شاید بنوعی جلوی این آتش را بگیرند .
    امروز یکنوع بد گمانی  به روحم رخنه کرده است  و مشکوک میشوم  که این مسافرین  راه صحرا  چگونه باخبر میشوند درآنسو حلوای روغن دار پخش میکنند  و ناگهان باین فکر افتادم که خوب منهم یک توبه نامه بنویسم و بروم بگویم …… بگویم چی ؟ هیچ ندارم بگویم ! نه در خارج گود نشستم و فرمان لنگش کن دادم ونه دست گدایی پیش  این وآن دراز کردم ، تنها غم بزرگتر ی بر دلم نشست و اینکه دیدم همه آنچه را که در جوانی بافته بودم رشته هایی از ابریشم خام بود که از هم گسیخت ، بیشتر توضیحی ندارم بدهم . تنها  گفتم ” بلی ! تو برنده شدی ! “.
    حال  اگر فرمایشات این جناب  فلا ماریون درست باشد  باید شبها روی بالکن بنشینم و ببینم  به کدام سیاره سفر میکنم واز این جا بجایی آیا شادم یا غمگین . دیگر دل از همه کندم .
    این عالم هستی  تنها یک بعد دارد آنهم خستگی شدید و یکنواختی ،  و هریک از آن ستاره ها  توده آتشی بیش نیستند  وهریک مانند یک گلوله از این سو به آن سو رفته وناگهان فرو میافتند و خاموش میشوند ، نام منهم یکی از انهاست که دراین گوشه خاموش شدم هیچ تخیلی وهیچ نوشته ا ی دیگر قدرت آنرا ندارد  تا آن اکسیژنی را که به آن محتاجم به ریه های خسته ام برساند  و ما فر زندان زمین  امروز مانند جسد های بیروحی درحال حرکت وجابجا شدنیم برای  آنکه کمی بیشتر بمانیم وکمی بیشتر بنوشیم وبخوریم ولذت ببریم ومتاسفانه من از این لذایذ بیزارم ،  وگمان هم نکنم  که درسیارات دیگر مانند زمین آب وآتشی یافت شود وانسانی همسان ما به زندگی گیاهی خود ادامه دهد  بهترین  دلیل همان آتش فشانها  ویرانیهای ناشناخته این زمین کروی شکل است هیچ سیاره ای درآسمان نایستاد تا به مادر طبیعت کمک کند ویا فرزندانش را نجات دهد ویک قدم دیگر که برداریم ودر لایتنیهای بگردش بپردازیم  با یک کره بسیار  بزرگی  روبرو خواهیم شد  که هزار تکه شده است  ویک قطعه آن هنوز در مدار مریخ  واقع شده  وهر آن ممکن است که آنرا از هم متلاشی سازد وما با چه شوقی آرزوی سفر به آسمانها و کرات دیگر را داریم !! بشر هرکجا و به هر نقطه عالم که برود اولین کار ی که میکند بنای یک معبد / یک مسجد / یک کلیسا / یک کنیسا ویک تخت رهبری است وبعد به مطالب دیگر  مثلا ” قانون اساسی ” میرسد  وسپس آتش افروزی وجنگ با ستارگان دیگر . بیهوده دل درکمند زلف این پتیاره نباید بست 
    ما کرمانیها  خیلی یه قالی کرمان خود مینازیدیم !!! و همیشه زنهایمان را به قالی کرمان تشبیه میکردیم که هرچه لگد بخورند پر بها تر میشوند البته درگذشته نه درحال حاضر در کنار انستیتوی های زیبایی .پایان 
     نه آن واخورده کالایم  که روزی بی بها افتم 
    همان خورشید  والایم ، اگرچه زیر پا افتم …….قالی کرمان !
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین « 05/06/2018 میلادی برابر با پانزدهم خردادماه 1397 خورشیدی و…..   !