Author: Soraya
-
زبان پارسی !
ثریا / ” لب پرچین « / اسپانیا—————————-فریاد ، فریاد ، فریاد!!!جناب انچوچک ” روح اله زم ” در آمد نیوز که معلوم نیست سر نخش به دست کدام ناجوانمرد وپا اندازی است ، افاضه فرمودند که باید درقانون اساسی ما زبان پارسی برداشته شود !!! آهای زکی ، ملاها واخوندها نتوانستند عربها نتوانستد قوم مغول نتوانست قوم بچاقچی نتوانست ، حا ل توی انچوچک که معلوم نیست از کدام قبیله صحرایی بیرون آمده ای و آبشخورت کدام سر چشمه متعفن گل آلوده ای سر بازی با شیران برداشته ای ؟ . بقول معروف لاتی که تو با آنها رشد کرده ای ” زرشک پلو با مرغ !نوه یک آخوندی ، بیرون شده از بطن یک فاحشه ، یا یک صیغه .خاک عالم بر سرتا ن بکنند ، روزی میگفتند که این آمد نیامد نیوز زیر دست عباس افندی بیمار کار میکند اما فعلا روح الله زم که از نام وفامیلش معلوم است از کدام قبیله است سر جنگ با زبان شیرین فارسی را دارد وفارسها یا پارس ها که صاحب اصلی ایران زمینند در اقلیت قومی قرار بگیرند و…. سر مشقشان هم قوم یهود است که به زور بر سر زمین فلسطین هجوم آوردند حال عربهای فلسطینی وصاحب آن سر زمین در اقلیت میباشند زبان رسمی عبری است ودین رسمی یهودی !!!خوب اگر هم میخواهی کپی برداری بکنی حد اقل از جای بهتری نقشه برداری کن . رهبر معظم جمهوری اسلامی هنوز مرید اشعار پروین اعتصامی وسعدی میباشد پس زنده باد جمهوری اسلامی ! ومرده با اپوزیسیون خارج از کشور به رهبری رضا خان دیبا !!! وعیالات خانواده اش که خاموش نشسته بهتر است درباره او حرفی نزنم که حیف از چنان پدری که چنینی تحفه ای را ببار داد وبر سر مادرش تاج گذارد بخیال آنکه ایرانرا برایش نگاه میدارند نمیدانست این تخم حرام بیشتر به شکم وزیر شکم خودش وابسته است .بهترین وبزرگترین خوانند ارمنی زبان ما زیباترین آهنگهایش را با زبان فارسی میخواند ! امروز یکی از انها را مرتب میخوانم » رقیب« رقیب یعنی شما ها شما دشمنان ایران ویکپارچگی آن .لعنت بر شما باد ، لعنت ابد .ای رقیب ای دشمن من ، دشمن جان وتن منبرده ای زیبای مارا ، خود گرفتی جای مارالعل لب او نوش تو ، یغمای عقل وهوش توراز وفاداری چو من ، میخواند او درگوش توجان تو ، جان او ، جانم قربان او .من رفتم ، تو آمدی ، آتش بجان من زدیتا بر سر پیمان بود ، هرگز مکن با او بدیاو قرار جان من بود ، یار وهم پیمان من بوداز برم اورا ربودی ، درکنارش خود غنودیتا بر سر پیمان بود ، هر گز مکن با او بدیجان تو ، جان او !——– منظور من همان ” ایران من است ” که شماها اجنه ها مارا بیرون راندید وخود تکیه بر جای بزرگان زدید بی آنکه اسبا ب بزرکی را داشته باشید مشتی لات ، قله نشین وپشت دروازها شهر نو وکوره پز خانه ها ، لباس اشرافییت را پوشیدید بی آنکه بدانید چقدر مضحک شده اید ، دلقکانی روی صحنه .نه قربان تا ما زنده هستیم زبان فارسی یا پارسی هم زنده میماند پسر بزرگ من دانش آموخته زبان وادبیات پارسی است بچه هایم با زبان فارسی سخن میگویند به نوه هایم فارسی درس میدهم با آنها با زبان خودم حرف میزنم گاهی چشمانشان گرد میشود معنای آنرا به زبانهای خودشان برایشان میگویم . نه ، ما اصالت خودرا حفظ کرده ایم در نهایت عسرت وناکامی اما خود را نفروخته ایم ای بیچارگان بدبخت . ثثریا / اسپانیا / 25 ژوئیه 2018 میلادی سوم امرداد ما 1397 خورشیدی !!!—————————————————————————وخورشید سر زمین ما ومن همچنان میدرخشد تا کور شود هرآنکه نتوان دید وکور خواهد شد این زبان سعدی ، زبان فردوسی ، زبان حافظ ، زبان خیام وزبان رودکی است حتی شاعران هندی به زبان فارسی اشعار خودرا میسرودند ماننددامیر خسرو دهلوی . وای برشما نامردن وخود فروشان هرزه گرد . ثریا -
زاهد وزهد ونماز ؟
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !اسپانیا—————————-نقد صوفی نه همه صافی و بیغش باشدای بسا خرقه که مستوجب آتش باشدخوش بود گر محک تجربه اید بمیانتا سیه روی شود هر که در او غش باشد ……..پیامبر سخن حضرت ” حافظ”ساعت از چهار گذشته بود که تلفنم صدا کرد آنرا نگاه کردم !!!! آنجا نشسته بودی بی آنکه فکر کنم در باره چه چیزی میخواهی سخن بگویی آنرا پاک کردم ، اگر میخواستی در باره میهمانی عمو ژرژ بگویی دیگر دیر شده تاریخ مصرفش تمام ونخ نما .شده است .شب گذشته نشستم پای صحبت فسیلان ماقبل تاریخ که میل دارند ایران را فدرال ! سکو.لار ! ویا بعبارتی تکه تکه کنند نه برای خودشان ، خودشا ن جایشان امن وپولهایشان تا آخر عمر کافی است برای نبیره ها ونتیجه ها یشان که قرنها بعد بگویند این ارث پدری ماست که بما رسید !!!!و… آن قماربا ز بزرگ و قهار سه برگ برنده را دردست دارد ؛ نگاهی به روی میز میاندازد اگر ژتونها کافی نباشند ، دوبر گرا میاندازد و میگوید : کارت !! درحالیکه هر پنج برگ را درآستین دارد .حال درانتظار گفتگو با ایران نشسته است !!! با سربازان وارتش گرسنه اش ، بیکار مشتی در افغانستان وعده ای در سر زمین های بدبختر ،و آن کلید دار حرم روزی با کلید آمد مردم خیال کردن کلید بهشت دردست اوست اما کلید زندان بود .» شما بردگان منید و زندانی من وتا هر وقت میل داشته باشم شما را در زندان بی چیزی ، بی آبی ، تشنه وگرسنه نگاه خواهم داشت مرگ وزندگی شما برای من یکسان است این کلید را ازدرگاه پیامبر بزرگی گرفته ام که بردگانش هنوز در سرتا سر عالم زن ستیز ومرد پرستند . ( و…. بعضی اوقات هم با پسر بچه ها ی زیر سن به رختخواب میروند تا آنهار ا مانند لواطالملک طوسی متبرک سازند ) !!!!میل دارید ایران را اسپانیا بسازید ؟هنوز در پایتخت رستورانهایی یافت میشوند که زن بی مرد را غذا نمیدهند وبا توهین اورا به آن سوی نرده ها جلوی بار میفرستند ، بارها این بلا بر سرخود من آمد برای کارهای ویزا و سفارتی و ترجمه و غیره مجبور بودم ساعتها بلکه روزها صبر کنم ، روی به یک رستوران نسبتا آرام رفتم وپشت میز نشستم ناگهان همه چشمها بمن دوخته شد همه مرد بودند ، البته من باین چشم دوختنها عادت داشتم !!! وگارسن بمن اشاره کرد که یا برو بیرون ویابرو پشت بار ، حالت تهوع بخود گرفتم واز دربیرون آمدم .بار دیگر با همسمرم مخصوصا به آن رستوران رفتیم ،گارسن تا کمر خم شد فورا کارتهای زرواسیون قلابی را از روی میز برداشت وبفرمائید هرکجا میل دارید !! باو گفتم عزیزم غذای اینجا مسموم است حتی از مگ دونالد هم بدتراست میرویم یک ساندویج میخوریم ونگاهی به گارسن انداختم واز د ربیرون آمدیم همه مارا تمااشا کردند مهم نبود .هنوزاگر بگویی از ” آندالوسیا ” آمده ای تفی بر روی زمین میاندازند ! اگر بگویی از شمال آمده ای ، تفی برروی تو میاندازند مادرید تنها برای مادریدیها وتوریستها ساخته شده است .ما ملتی مهربان ، میهمان دوست ، برایمان نه گیلگ مهم بود نه ترک .ونه لر ونه بختیاری همه یک ملت واحد بودیم یک ” ایران ” عزیز حال شما قرمساثهای دزد و گرسنه برای چند غاز پول سی ای ای سر زمین پدری خود را به معرض فروش گذاشته اید ! بعد هم خود شمارا سر به نیست خواهند کرد چیزی برای بچه هایتان باقی نمیگذارد باد آورده را باد خواهد برد .دخترکی در یک کازینو در آلمان کار میکند وهر هفته یک برنامه آرایشی دارد خودش را رنگ میکند وطرز نقاشی روی چهره را به زنان میاموزد ! او کارش معلوم است وخودش اعتراف دارد که برای امرا ر معاش برای این مارکها تبلیغ میکند ، شما چی؟هر روز خود را رنگ میکنید واز این سوراخ به آن سوراخ و حال بهترین جاهارا یافته اید یعنی دربغل عمه جان ” سایت کلمه “مربوط به اقوام بهایی ” فورا به ـ آنجا میروید درکنار آنها وبا آنها سهیم میشوید ؟ آنها هم میل دارند ایران را تقسیم کنند ، آنها نوه ونتیجه وبازمانده همان مردان و زنانی هستند که در کوره های آدم سوزی سوختند آنها بخودشان رحم نکردند حال بشما رحم میکنند ؛، پیامبری دروغین ساخته اند ، تاج برسرش گذاشته اند از مرحوم ” لردمونت بتن ” برای ایشان مدال و لقب عالیجناب گرفته اند این پیامبر ایرانیچرا الواح مقدس را به زبان عربی نوشته آنهم زبانی غیر قابل تفسیر وتوضیح !بیدار شوید ، مردم ایران بیدار شوید اگر ( یک ایرانی هم باقی مانده باشد ) ایران نجات خواهد یافت نه به دست اقوام بهاییت ساخته وپرداخته صهیونیستها ونه به دست آن قمار باز قهار وارباب زنان ودختران فرشته صفت ملکه زیبایی !!! بیدار شوید .من چرا اینهمه رنج میکشم ؟ اینجا با ایران برایم فرقی ندارد ، مردمش به همان شکل ، هما ن میهمانیها ، همان آداب رسوم مذهبی ، همان زن ستیزی ، تنها زبانشان فرق دارد ، وهمان دروغها وتعارفات ونا هم گونیها ، نه چندان فرقی نداریم باهم دو برادریم ناتنی از دو همسر مختلف .ثبنده پیر مغانم که ز جهلم برهاندپیر ما هر چه کند عین جنایت باشددوش از این غصه نخفتم که رفیقی میگفتحافظ ار مست بود جای شکایت باشد …..”حکایت ” بهتر است !توضیح: در بیت اول من “عنایت را ” را بجایش جنایت گذارده ام چون دیگر عنایتی در بین نیست ، هرچه هست جنایت محض است . پیروز باشیدثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا 25/ 07/ 2018 میلادی برابر با 3 امرداد ماه 1397 خورشیدی -
سخنی که دارم
ثریا / اسپانیا / ” لب پرچین « !با زبانی دیگر با تو سخن میگویم ، آنچنان این اپوزسیون پیر واز کار افتاده مرا احاطه کرده بودند ، وآنچنان از آن پیر مرد بیزار بودم ، که شاه را با خانواده اش از ایران بیرون فرستاد تا جمهوری اعلام کند با آن پتوی کذاییش ، وآنچنان عاشق شاه وخانواده اش بودم که برای قربانی شدن نیز حاضر میشدم واگر کسی توهینی به آنها میگفت میل داشتم اورا دوشقه کنم ، در مدرسه دوران دبیرستان این بازی طولانی شد وبین من وتوده ایهای ومصدقی ها همیشه دعوا بود اکثریت با آنها بود واقلیت با من وتنها حامی من ، ناظم مهربانمان بود که مرا درپناه خودش میگرفت ، بانویی از قبیله خود ما .واز باز یهای روزگار وقضا وقدر وهرچه که باید نامش را گذاشت یکی از بزرگترین سر دمداران آن حزب منحوس سر راهم قرار گرفت خوشبختان طول ازدواج ما کوتاه بود ، نیم بیشتر او در زندان گذشت ومن هنوز به شاه خود وفادار بودم ، حتی او هم نتوانست مرا از آنچه که بودم به بیراهه بکشاند .شاه که که رفت منهم رفتم ، دیگر دنیا برایم تمام شد درخارج وارد هیچ بازی نشدم هنوز هم فضای مجازی نبود با همه قهر کردم ودر یک سکوت نشستم .باین سر زمین که آمدم وضع عوض شد مامورین دوره دیده سپاه وبسیج وقاریان قران روانه شدند ومشغول تبلیغ از آن سو مجاهدین نیز مشغول فعالیت خود بودند ، بنا براین جایی برای من نبود نه رستورانی ، ونه مغازه ای ، چرا که همه را انها قبضه کرده بودنداپوزسیون وسیع شد گاهی به نعل گاهی میخ ، وپشت سر آن تو وارد شدی اول خیال کردم که یک نویسنده ومحقق هستی ، آوف ازآن عکسی که ترا دهان به دهان آن دخترک هرزه با دود تریاک دیدم ، حالم بهم خورد ، وعکسها پشت سرهم وگفته ها یت که ناشی از ونشته ها بود همچنان پیامها ، باز دراین گمان بودم که شاید دستهایی درکار است که راه پیشرفت ترا میگیرند ، اما نه ، تو یک بیمار روانی بود ی ، آدمی خود شیفته وعاشق خود ، معتاد ودر عالم هپروت میزیستی ، از شاهزاده حضرت ولایتعهدی پاک دل بریده بودم وامیدی نداشتم و هنوز هم ندارم ، همه گفتند تو یک شارلاتی ، من گفتم نه!همه گفتند تو یک ماموریمن گفتم ، نه!تا اینکه رابطه تو و همسرت ومریم جان روی پته افتاد ، پرده ها بالا رفتند و تو عریان شدی ، لخت شدی بی هیچ پوششی .در اینجا حالم را بهم زدی ، بکلی ترا بالا آوردم دیگر میل ندارم نامی از تو بشنوم ویا عکسهای محتتلف ترا در رسانه ببینم ویا گفتارت را در پشت دوربین ، مانند یک سم ترا بالا آوردم خوشبختانه مسموم نشدم ، به دنبال نیمه گمشده ام رفتم وآنرا یافتم ، آن همراه من در روز یکشنبه با گفته هایش گویی یک سیلی محکم بمن زد :» پرچم تو این است ، خاک تو اینجاست وحقوق تو از اینجا تامین میشود تو دراینجا کار کردی وسلامت تو به دست پزشکان اینجاست فامیل تو ما هستیم ! « .این سیلی مرا ازخواب بیدار کرد اما هنوز نیم من در آنسوی جهان باقیمانده است .ایکاش میتوانستم منهم به هنگام مرگ بگویم سینه ام را بشکافند وقلبم را برای کویر و |ارک بم |هدیه ببرند ودرآنجا دفن کنند ، اما این کار امکان ندارد قلبم را نیز باید باخود ببرم ، شاید درآن دنیا توانستم روح بزرگ شاه ایران را ببینم وبگویم که این قلب همه عمر برای تو وسر زمینم در سینه ام بالا وپایین شد .وطپید میبینی که بزرگ شده است چرا که تو ووطن را در میان گرفته است .و…. تو ؟ نه بقول آن ” مرد “عددی نیستی با آن دوستان که روی صفحات بالا میاوری در آن زمان است که من هرچه خوردم بالا میاورم ! .این نیمه حقیقی من است به سود آنچه که باطل شد عمل میکند هرچند مدتی گم شده بود ومیسوخت .حال در دوزخ حقیقی خود در خاکروبه های حقیقت خودم هر چند دور افتاده و گندیده باشد میچرخد . پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /24/ 07/ 2018 میلادی برابر با 2 امرداد ماه 1397 خورشیدی ! -
شبهای میگون
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !اسپانیا——————————از فشار گرما و دما ی آن بیدار شدم ، نفس کشیدن برایم غیر قابل تحمل شده ، آب خنک ، …..چه کسی بود شبهای میگون را میخواند ؟ ….آتن دارد درآتش میسوزد وجهنم را تداعی میکند ، همه گذشته های تاریخ باید از روی زمین محو شوند و چیزهای تازه ای نظیر مقبره خمینی ساخته شود و مجلسین مثلثی ، در گذشته های دور خانمی که اهل دیانت دیگری بود ، میگفت :آنقدر خون باید بریزد تا زمین پاک شود وپیامبر ما نزول فرمایند >از دیوار نودبه و توبه در اسراییل یک سنگ چند تنی رها شد بر سر مومنین ، خدا هم خنده اش گرفت ازاینهمه خریت بندگانش ..میهمانی ” عمو ژرژ ” در کتابخانه رونالد ریگان عده ای خو ش خیال را به دور خود جمع کرد وکلی به آنها وعده داد درسهایش را خوب خوانده واز حفظ داشت ،خوب ، نوبت عمو پوتین تمام شد او آجرهای طلایش را در گنجیه های مهرو موم شده دارد باو گفتیم دیگر بس است حال سربازان وارتش ما گرسنه است باید برویم وملتی را نجات دهیم ، قبل از هر چیز جیبهای ردا وعبای ملاهارا خالی کرده وآنهارا به درون زباله دانی تاریخشان میاندازیم وسپس خود به غارت اموال مشغول میشویم همان کاری که تقریبا در عراق انجام شد ، همه گاو صندوقهای پنهانی شکسته شد وهمه اموال عقیقه به دست سر بازان امریکایی افتاد و امروز همه ژ نرال شده اند چه بسا از قبل این ویرانی نوکر صفتان هم عبایی برای خود بدوزند .عمو ژرز خیلی وعده های فریبنده به ایرانیان خوش خیال دارد آنهاییکه دلشان برای رقص بابا کرم غنج میزد وبیاد ودکای قزوین وعرق سگی وماست وخیار در میان درختان سر سبز شهرکها!! .آه میکشیدند .آه …. شبهایی میگون چه صفایی داشت ! زیر درختان گیلاس وگوجه سبز در خانه های دهاتی با لحافهای پنبه ای لبریز از شپش وخامه وسر شیر صبحانه آن زن دهاتی !! واقعا صفایی داشت ، فشم ، میگون ، میتوانستی میان بر بزنی واز این ده به آن ده بروی ، با اتوبوس در جاده خاکی ، و در بالاترین نقطه فشم ، ویلای بزرگ » مهندس گرمان ” قرار داشت مردیکه برای مردم تیره بخت وفرومایه میجنگید !!! حال درزندان است ودرآن ویلا ی بزرگ مادرش وتنها دخترش زندگی میکنند ، دخترک ویلون خوب مینوازد !آبی که از جویبار رد میشد آنقدر سرد بود که انگشتان انسان درد میگرفت چه آب زلالی از لابلای کوهستان دست نخورده جاری بود ، دخترک دلش در پی موهای بوز وقد و قواره باریک مهندس شین گیر کرده بود بعلاوه همرزم پدرش نیز بود حال این ترکه باریک ، مانند ماهی دودی کجا پیدایش شد واورا برد برای خود .صبح زود بود ، پس از یک پیاده روی طولانی کنار یک جویبار نشستم ، دخترک با چادر نماز نازک و سفیدش بکنارم آمد سلام کردم ، جوابی نداد ، ناگهان گفت :تو خیال مکن که صدایت خوب است اصلا صدا نداری فقط آهنگها را درست میخوانی ؟! مبهوت باو نگاه کردم ، شب گذشت که تمام مدت برایم ویلن زد ومات مانده با چشمان از حدقه درآمده مرا مینگریست .اوه ایکاش جناب مهندس قبل از آنکه مرا میافت اول با یشان سری میزد امروز هردو راحت بودیم .خوب به فشم میرویم این سه دهکده کنار هم قرار داشتند عجب صفایی بود وعجب هوایی ! حال در این موقع شب ، درکنج این زندان انفرادی و در گرمایی که نمیدانم چند درجه است عرق ریزان بیاد آن دهکده ه افتادم حتما سپاه ترتیب آنها راهم داده است .شهر ها پشت سر هم میسوزند تنها روز گذشته نزدیکی های غروب خداوند پنکه هایش را باز کرد و کمی هوای خنک جاری شد و سپس دوباره آنهارا بست ، پول برق او زیاد میشد !بلی ، حال همه امروز شادمانند ، عمو ژرژ آنهارا نجات خواهد داد وآنها دوباره خواهند رقصید ، و….دیگر از مردان خبری نیست ، نه نیست تنها زنانند که روی صحنه بازی میکنند و خطرناکتر از مردان . ثپایاننیمه شبی داغ تابستان / 2 امرداد ماه / برابر با 24 ژوییه 2018 میلادیثریا / اسپانیا /….. -
ابر ها کجا هستند؟
ثریا ایرانممنش » لب پرچین« !اسپانیا ———————و…. خدایان مارا از بهشتی که خود آفریده بودیم ، بیرون راندند ، گرما وآتش را به زمین فرستادند وکارکنان محیط زیست به مرگ محکوم شدند ویا درزندانها میباشند ، آنها نباید چیزهایی را که از ویرانی زمین واسمان ومادر طبیعت کشف کرده اند بیان دارند .تصویر بالا را خودم گرفتم ، اینجا جایی است که مرا بیاد سد کرج در قدیم میاندازد وکلوپ واریان ، هرگاه چنان عرصه برایم تنگ شود باین گوشه پناه میبرم تنها یک رستوران دارد ، در میان راه با زمین های بایر و سوخته درختان بی برو بار مینگریستم ، چه دستی درکار ویرانی این طبیعت است در شهر ها درمیان آتش بازی ها ناگهان بمبی هم منفجر میشود وعده ای بخاک وخون میغلطند ، ودر سوئد پاکیزه وتمیز ناگهان جنگلها به آتش کشیده میشوند ، ما زمینی ها باید کم کم محو ونابود شویم وآنها که در بالای کره زمین ایستگاهها وهتلها وکازینوها وکلوپها را ساخته اند خود به راحتی لبخند زنان ما جانوران زمینی را مینگرند که چگونه نابود میشویم یا از گرسنگی وقحطی وبی آبی ویا از شدت گرما جان میدهیم ، از باران خبری نیست واگر هم بارانی باشد بارنی اسیدی وبصورت سیلاب سرازیر میشود آنها مانند یک بازیچه میل دارند مثلا سر زمینی را با خاک یکسان کنند ابرها به راه میافتند وتنها یک شهر را نشانه گرفته آنرا با خاک یکسان میکنند این را بطور وضع امروز در اخبار از صافی رد شده و هزاربار تصحیح شده دید م ، گویی دارم یک کارتن بازی بچه هارا تماشا میکنم جزیره ” مینورکا ” در نزدیکی جزیره مایورکا ابرهای روی آن ایستادند مانند یک دایره وسیل باران سرازیر شد ومردم عریان با مایوها وحوله ها نمیدانستند به کدام سو فرار کنند .مادر طبیعت که آنرا بوجود آورده هیچگاه بچه ونوزاد خودرا نخواهد خورد وهیچگاه از مهری که به انسانها ورزیده توبه نخواهد کرد واین خود ما هستیم که با ندانم کاریها و یابی شعوری ویا اینکه باید دنیارا برای ورد پیامبر آخرصاف ومطهر گردانیم وکره خاکی را یکی سازیم دست باین جنایت بزرگ زده ایم .نه ، هیچگاه نباید ترسید ، از این خدایان قدرت پرست نباید ترسید ، آنها برای کشتن و ویرانی دنیا وسیله های زیادی دارند اما ما تنها مهر درسینه داریم که آنرا نثار یکدیگر میکنیم . با سر سختی تن باین زجر ها میدهیم تا بلکه زمین را از شر شیاطین محفوظ بداریم ، عده ای مغز خر خورده ، دچار وهم شده مشغول نابودی درختان وطبیعت میباشند وخدایان قدرت پرست گرگها را میبایند وآتش به دم آنها میبندند وآنها روانه جنگلهای میکنند گویندگان اخبار با شیوه های فرا گرفته وگردن کج همه این بلاهارا از گرمای شدید میدانند ، چه کسی خورشید را برافروخت ؟ .چه کسی دست درابرها فرو برد وچه کسی دریاچه هارا خشک کرد ودریاها وآب آشامیدنی مردم را برویشان بست ؟ وچه دستی لایه های اوزن را گشاد کرد ؟ اسپری زیر بغل من ؟!!!آیا مدیانید روزی چند موشک به فضا پرتاب میشوند !؟؟ نه ، نمیدانید !این دریاچه که ما روز گذشته درآنجا بودیم ، حکم رگ جان شهر را دارد آب آن در اثر تابش آفتاب کم کم بخار میشود اما تبدیل به ابر آبستن نخواهد شد ؛ بلکه دردوردستها گم میشوند ، به کجا میروند؟روز گذشته یکی از همراهان سنگی را بطول چهار متر نشان داا که میبایست اب تا آنجا میرسید آما ما کف دریاچه را میدیدم آب کم کم مانند رودی باریک که آخرین رمق خودرا بکار مبرد تا جریان یابد داشت به اهستگی دور خود میگشت ، رودخانه بزرگ خشک شده بود ، تنها درختان سرو که برای گورستانها خوبند قد بر افراشته وایستداه بودند. دریک رستوران چند طبقه نشستیم تا ناهار بخوریم پرچم همه کشورها آویزان بود ویک پرچم کوچک وارونه نیز متعلق به ایران بود !!! نگاهی به ان کردم وگفتم ظاهرا من پرچم ندارم ! یکی از همراهان رو بمن کرد وگفت :آن پرچمی که با دور نگ سرخ ورنگ نارنجی وسط آن وآرم شاهی در میان آن نشسته پرچم توست ، فراموش مکن !!! گفتم آه . بلی ، راست میگویید من باین پرچم سوگند یاد کرده ام و…اشک درچشمانم نشست.حال امروز من از کینه ورزی انسانها درشگفتم وبا این جمع خدایان اضداد که دیگر مهر ومهربانی را بکلی از یاد برده ومشغول ویرانی جهان ما هستند ، چه باید کرد ؟ نگران اینده کودکانی هستم که تازه به دنیا آمده اند .چیزی از این جمع اضداد وخدایان دروغین نمیدانند تنها به پستان مادر وپستانگ پلاستکی خود دلبسته اند وجوانانی که بی آینده در سر گردانی روانند .حقیقت را نهان داشته اند همه ملول وغم زده در یک بی تفاوتی به اندیشه ها باطل خویش روی میاورند ، آن حقیقت واقعی را بدور افکنده اند ، نشاط وسر زندگی ار میان ما مردم نفرین شده رخت بربست از آن روزیکه ابلیس در ماه دیده شد ، ماه نیز به کثافت الوده گشت وامروز ما دردوزخ حقیقی داریم میسوزیم . پایانثریا ارانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 23/ 07/ 2018 میلادی /…..؟ -
چهار سوار سرنوشت !
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !اسپانیا——————————تفاوتی نمیکند که دیگر به کدام تعلیمات الهی باز گردیم ، آنچه مسلم است کم کم این رشته بریده خواهد شد و بهتر است جدال درباره آنها را کنار بگذاریم .چه بسا درآینده از آنها اشکال جدیدیتری ساختند وبه حلقوم آیندگان فرود کردند .چهار سوار سرنوشت ما مذهبی ونیمه مذهبی وروشنفکر وعقیدتی بودند ”امیر عباس انتظامابراهیم یزدیمهدی بازرگانوصباغیان …….که همسر برادر ایشان از خانم های شیک !!! تهران بود !!! ” امید است منظورم را درست بیان کرده باشم .امروز به درستی کسی نمیداند چرا وچگونه این اتفاق وحشتناک برای سر زمین ما افتاد هرچه بود این چهار سوار سرنوشت نوکر اجنبی ها بودند وخود فروخته .امروز ما وملت بدبخت وبیچاره ما درجایی نشسته که هر سوراخ دعایی را منبع انرژی میداند وهر موشی را فیل میپندارد ودست تمنا دراز میکند ، آب نیست ، برق نیست ، نان نیست ، درعوض ویرانی ها هست ، آتش گرفتن جنگلها هست ، ویرانی معادن هست ، وچپاول کردن مال مردم و بردن آنها به خارج وکیسه گشاد آنهارا پر کردن …..دیگر با نام ” خدا” ومسیح و وپیامبر هم نمیشود مردم را فریفت ، وبه درون خالی وگرسنه آنها نفوذ کرد ، تعلیمات » وداها« سرچشمه همه این ادها ودعا ها بود ، ، تنها یک صدا وجود دارد ، صدای انسان ، انسان حقیقی و واقعی ، تنها یک سعادت وجود دارد ، بهم پیوستگی وعشق واطمینان ، درحال حاضر صدها هزار مذهب در سر تا سر دنیا وجود دارد وصد ها هزار چاوش وامام وپیشوا .صدای خدارا نمیتوان ار کوه سینا شنید ، این یک افسانه است ، صدای خدا در بین انجیل چهار گانه نیست ، صدای خدا درتو ساکن است ، در همائ حقیقت ذات خودت ، عصاره عشق ، زیبایی واین تنها نماد مشخص یک انسان مومن است . مومن بخود .ما خود را فریب میدهیم ، دیگران را نیز میفریبم برای چند سکه بی ارزش که باید بجا بگذاریم و برویم وبه دست دیگری سپرده شود ، سکه برجا میماند اما دستها گم میشوند .نامها بر جای میمانند اما ، ننگین ویا با خوش نامی تا به امروز آنچه برجای مانده وبر دلها ومغزها حاکم است ، همان نامهای مردان ظالم است ، ناپلئون را یک خود سر نامیدند ، درحالیکه او داشت همان کاری را میکرد که امروز دولتها بر سر آن وا مانده اند ، اتحاد اروپای ویکی کردن آن ، و از خرس سفید قطبی آرامش خواست وصلح اما آنها جنگ را باو اهدا کردند وسپس نابودی اورا .امروز آن مصیب بزرگی که بر سر ما آمده قابل توجیح و تفسیر نیست ، آن مردان رفتند نامشان ننگین وبر خشت ها نقش بست ، ملتی نابود شد ، نسلی از بین رفت ونسلی که فراری شد همه قیود ها را زیر پا گذاشت همه بند هارا گسست و بند ناف خود را نیز از ماد رجدا کرد ، و نسل بعدی دیگر یک ایرانی اصیل نخواهد بود .اخیرا دو ارباب بزرگ تصمیم گرفتند به جنگها ادامه دهند ، یا پایان ؟ کسی نمیداند ، تا پیروز ی یکی بر دیگری ، همه چیز مانند قبل به پیش میرود آن حاکمین راهزن و دزد همچنان به غارت مردم مشغولند و هر روز یک پرده نمایش جلوی چشمان دنیا میگذارند ، دیگر هیچکس یک کلام درست و طییعی از دهان آن مردم مودب و مهربان و نجیب نخواهد شنفت ، همه با چکمه های میخ دار آماده دویدن و سرعت گرفتن از یکدیگر میباشند ، و اگر در جایی علفی روئید و سبز شد و از خاک سر بر آورد او را با لگد کوبیده وبه زیر خاک میفرستند .تنها کاکتوسها هستند که گل میدهند !———————————-امروز سرنوشت همه ملتها در حال رسیدن به نقطه ایست که تهدید وکشتار آنرا دربر گرفته ، صبح که از خانه بیرون میروی معلوم نیست زنده برگردی .درغربت با دلتنگیها ی ترسناکی دست بگریبانی ( مانند من که الان ساعت چهار صبح است ) غربت نشینی مخوف ترین مصیبتی است که برای یک انسان پیش میاید ، تلخ ترین گاهی خونین ترین وببرحم ترین حالتها را به یک انسان میدهد تا جاییکه مانند آن مرد دیوانه شده با چاقوی آشپزخانه بجان مردم بیگناه در اتوبوس بیفتد .سیاستمدارن نطاق و سودجویان جنگها درپی این کشتارهای دسته جمعی بانتظارند ، امید ها دارند ، اما این امید ها با هم فرق میکنند ، هیچکس حس خوبی ندارد واطمینان به دیگری ، همه از شرف وانسانی بودن حرف میزنند واین نهایت مطلوب شنوندگان است اما هدف چیز دیگری است ، که درباره تمام سیاستمداران دنیا شکلش یگانه ویکی است ..کسی برای آینده و مردم کاری انجام نمیدهد ، تنها یک لقمه نان و جرعه ای آب که زنده بمانی و سال بعد حضورت را درصحنه اعلام کنی همین یک گله ، گله ای از گوسفندان بع بع کنان شب به آخور میروند و صبح دوباره در خیابانها برای بلعیدن حضور مییابند بی هیچ احساسی ویا هیچ آشنایی ، نیم بیشتر مردم درگرسنگی بسر میبرند .کم کم درتشنگی ، آبها به کجا میروند ؟ ابرها در کجا پنهانند؟ وچرا دیگر ساقه ای از گندم روی زمین نمیروید ؟ چرا گندمزارها خشک شدند ؟ وچرا دیگر برنج کاران اواز نمیخوانند ؟چرا سازها شکستند وآوازه خوانی بی آواز شد ؟ .همه چیز از آزمایشگاهها بیرون میاید مانند همان قرصهای مسکن که ساعتی ترا آرام میکند ودوباره فریادت از درد به اسمان میرود . همه دچار یکنوع کاهلی وبیزاری شده اند و…..تنها کازینوها کار میکنند سرشان شلوغ است واتومبیلهای بزرگ با شیشه های تاریک بسرعت از کنار تو رد میشوند ، بکجا میروی ؟ بسوی جنگ !پایانثریا ایرانمنش / اسپانیا / 22/ 07/ 2018 میلادی /….؟” یکشنبه ” -
برنده !
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا
—————————————سر انجام انتخاب حزب پوپولار تمام شد و…. جناب پابلو کاسادو سر از صندوق بیرون آوردند درحالیکه در هفته های گذشته فاصله بسیاری با ثریا سانتا ماریا داشتند ،
دلم سوخت ، برای ثریا ، زن خوبی بود ، خوب کارش را میدانست ، بهر روی هر چه باشد این سرزمین نیز دوران بد ووحشتناکی را گذرانده وهمه با یک هدف مشترک زنجیر هارا درهم شکستند وحال اکنون حزب سوسیال سر کار است آما درآینده اگر حزب پوپولار برنده دشود جناب کاسادو نخست وزیر میشوند بهر روی این فرصت را به جوانان دادند .زنجیر های اسارت ما درون سر زمین تقریبا یکسان بود آنها زنجیر هارا پاره کردند وما هنوز بر زنجیرهایمان با کمک زنان سیاه پوش قفلی اضافه میکنیم .
نمیدانم ما هم روز ی به هدف خواهیم رسید ؟
ما با آن سر زمین رنج کشیده ؟.
وتوی رهزن نماینده خدا ،
با سر بازان مزدورت ، تا کی میتوانی مارا وارنه بر دار کشی ؟
روزی فرا خواهد رسید که ما یعنی جوانان ما از نغش آنها پلی بر روی سد ها خواهند ساخت وبا چرخ های میخ ار از روی آنها رد خواهند شد .
مطمئن هستم .پیروزی از ان من نیست ، من فرزند ” بم” میباشم و بخاکم عشق میورزم آن قهرمان کهنسال که آنرا ویران ساختید ا زبلندای آن شرم داشتید چون از سر شما بالاتر بود .
این دوران وحشتناک خواهد گذشت هرچند هرروز وهر دم وحشتها اضافه میشوند اما جوانان ما سوگند خورده اند میدانم از سر تا پای آنها خون میریزد آنها برای جنگی دیگر آماده اند ، جنگ با اهریمن نادانی و خرافات .
نمیدانم آیا روزی کسی پیدا خواهد شد تا درباره آنها وشهامتشان بنویسد ؟ !وتو ای نوشته های پنهانی من ، شمارا مقدس میشمارم چرا که گورستان آرزوهایم من میباشید واندیشه هایم که در هوا پراکنده بودند وحال در آرزوی یک قهرمان راه ازاد میباشم .
روز گذشته در آن فروشگاه بزرگ دستم رفت ویک بروشور مسافرتی برای سوییس برداشتم ، نمیدانم چرا میان آنهم بروشو رتنها آنرا برداشتم ؟ حال با قطار هم میشود رفت ودور سوئیس را تماشا کرد ! هر چند روزی در زوریخ ولوزان بودم اما برایم خوش آیند نیست تا به آنها بیاندیشم .
کسی چه میداند ؟ شاید در سوییس کسی در انتظارم باشد ، مخارج یکهفته آن تنها سه هزار یورو ناقابل است !!! ثپایان
ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 21/ 07/ 2018 میلادی /….؟ -
صبح روز شنبه
ثریا / اسپانیا ؟» لب پرچین « !—————————-صبح روز شنبه است ، اخبار را دنبال میکردم ، خوب اعضا ء و گروه جناب راخوی کم کم به کنار رفتند ودیگری آمد ، ثریا خانم هم رفت ! سیاست پدر و مادر ندارد یک بچه حرامزاده است که پدر خوانده دارد .رفتم روی صفحه گوگل که یکی از روزنامه هارا بازکنم وببینم دنیا دردست چه کسی است ؟ ( معلوم است در دست کدام گروه میباشد ) ! ناگهان چشمم به جناب سردار مبارز وهمیشه درصحنه جناب امیر عباس فخر آور افتاد که مشغول گفتگو با یک خبرنگار !! بودند ، مطلب طولانی ودراز ! بود البته به زبان انگلیسی ! حوصله نداتشم آنرا تا به آخر بخوانم معلوم است فارسی آنرا هرروز به حلقوم ما فرو میکنند ، خوب ، چه حوب ! اگر توانستید » آن مش قاسم ” ، همشهری مارا نشانه گرفته واز صحنه بیرون کنید خود بر کرسی ریاست بنشینید . بهر روی زحمات شما بی فایده نبوده است .گوگل هم این روزها همچنان اخبار را در لابلای صفحات خود به سمع بینندگان عزیز میرساند و خانم “کارداشیان “همیشه در این صفحات حضور دارند ! اما خبرها چندان دلچسب نیستند .اشکهای راخوی برای چه بود ؟ برای خروج ابدی او از صحنه سیاست ؟ معلوم است دیگر کلیساها کار آمد ندارند واربابان آن به کار دیگر مشغولند ، کلیسا همیشه جای پیر مردان وپیر زنان و فرودستان بوده است ، من هیچگاه یک آقای وزیر ویا یک خانم رییس را ندیدم در کلیسا برای ادای نمار اعشا ء ربانی حضور یابند مگر برای عروسی ها ویا تقدیس بچه ها وغیره اما پیر زنان بخصوص صبح وشب در آنجا به نماز مشغولند .جوانان دین را به کناری پرتاب کردند احزابشانرا نیز رها کردند دنیای آنارشیزم بهتر است هرکسی بیشتر فریاد کشید برنده است . همه سر انجام ” چه گوارا ” میشوند وسپس دیگری خواهد آمد واورا برمیدارد وخود بجایش می نشیند ، مردم دراین میانه حضورشان تنها برای پر کردن صحنه است وجودشان زائد میباشد .روز گذشت چشمم به گوشت آزمایشگاهی که محصول لابراتوار ” مرک و همکاران ” روشن شد ، چه خوب ، عادت میکنیم ، مگر نه آنکه سالهاست به تخم مرغهای کارخانه ای عادت کرده ایم ؟ مگر نه آنکه قصابی ها گوشتهارا رنگ میکنند و میوه فروشان هندوانه ا وتوت قرمز را ؟ بنی آدم ، بنی عادت است ! فورا عادت میکند .مگر نه انکه تراشه های چوب را مخلوط با گرده های آرد ارزن بعنوان نان نوش جان میکنیم ؟روز گذشته به فروشگاه بزرگ وعظیم و نامی این شهر رفتم تا دربین فیلم های حراجی چند فیلم خوب پیدا کنم ، آنقدر محیط سرد بود که خون در رگهایم منجمد شد و میلرزیدم ، چند فیلم خریدم وزمانیکه بیرون آمدم در هوای داغ بیرون ناگهان احساس کردم قلبم ضربانش زیاد شده است ، روی نیمکتی در سایه نشستم تا سرمای درون وگرمای بیرون را دفع کرده وبحال طبیعی برگردم ، نه ! هیچ چیز دراین سر زمین درست کار نمیکند برای آنکه مردمش تنبل وتنها بفکر نوشیدن آبجو وکشیدن سیگار و…..مباشند ، دیگران برایشان کار میکنند قطعات وارداتی را بهم میچسپانند واگر روزی یکی خراب شود نمیدانند با ان چه باید بکنند ؟!پسرم تلفن کرد وگفت ، آن پیشنها دشرکت تلفن را بپذیر برایت یک جعبه خواهند آورد وتو میتوانی همه سریالها و فیلمها را ببینی وسرعت اینترنت هم زیاد تر خواهدشد !!آیا این همان جعبه ای نیست که شهرام خان همایون برایش تبلیغ میکنند ؟ وحال نمونه اسپانیایی آن باینجا رسیده ؟ باو گفتم من علاقه ای به تلویزیون ندارم تنها صبح اخباررا میبینم وسپس برای تماشای فیلمها ویا اگر برنامه ای روی یوتیوپ دیدیم تماشا میکنم مانند برنامه دریاچه قو پیتر چایکوسکی که سالهای پیش در بلشو تاتر ” لنین گراد ” !! تهیه شده بود وچه زیبا بود ، تماشا کردم . از حق نباید گذشت که روسیه بیشتر فرهنگ وهنر را به دنیا عرضه کرد ، از نویسنده تا موسیقی دان وسپس فرانسه والمان !خوب ، خلایق هرچه لایق .امروز آنقدر هوا داغ است من بخود تعطیلی داده ام تا بتواتم کمی نفس بکشم . روزتان شادثریا / اسپانیا / شنبه 21/ 07 /2018 میلادی -
آخرین کلام
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !اسپانیا—————————-مرد ، میگفت ، خورشید از آن زاویه خواهد تافت ،” نقطه ای را با سر انگشت نشان میداد )ما بدان سو نظر کردیم :نقطه ای سرخ ، ار فضای مه آلوده شب میسوخت………………….همه خورشید دروغین را در نیمه شبان دیدیمشدت گریه چنان بود که خندیدیم …… شادروان ” نادر نادر پور ” از دفتر صبح دروغین !—————————-گمان نکنم که دیگر این سر زمین ، شکلی بخود بگیرد و دیگر عمری برایش باقی بماند ، با این جانوران و خوک پروران ، اگر خیلی همت بخرج دهند ، شاید چیزکی درحد سر زمین مراکش ویا الجزیره بوجود آید .هنوز هستند عده ای که آن بره بر سر یعنی چه گوارا برایشان یک قهرمان است ، اا نمیدانند که این قهرمان چگونه قهرمان بزرگ شد وچگونه به دست همتای خود وهم ریشش کشته شد .مگر کشرر |کوبا | مدرن شد ؟ کشوری بدبخت مردمش آواره وبیمار روحی وخمار شبانه ویا فرار به سوی سر زمین رویاها ، دوستان ایران زمین کشورهایی نظیر گواتمالا ، پرو ، ونزوئلا و سر زمینهای مسلمان نشین آنسوی قاره ها میباشند ، حال چگونه میتوان با این دوستان واین مردم واین نوحه خوانیهای درونی و بیرونی مثلا مانند حتی این اسپانیای دست دوم اروپا شود ؟ ….اینها هم برادر ناتنی آن سر زمینند ، داشتند رشد میکردند و به اروپا نزدیک میشدند بخاطر ارتباطات خانوادگی با شاهان اروپایی دستی بیرون اوردند ، اما مجددا آن خوی دیرین آنها مانند آن گرگ زاده آنهارا به بیراهه کشاند برگشتند به همان خصلت خود ” راهزنی ” کسی آمد و دزدها را باخود آورد و کسی دیگر میاید ” مافیا” را باخود میاورد ما هم دراین میانه دستی از دور بر آتش داریم وهر ان دراین گمانیم که چه بسا روزی درون آتش بیخردی این ملت کباب شویم ، بچه هایمان که کباب شدند ! تنها یک چیز را میدانند آنکه از ما نیست ، با ما نیست !!!خوب ، حال باید خوابهای کودکی را با اندوه پیری تعبیر کنم ، وعکس گلهای زیبای شکفته درون خانه امرا در آبهای متعفن وبد بوی وراکد تماشا کنم .وآه بکشم که درختان را از ریشه بریدند وشاخ هایش را شکستند ، بجایش درختان هرزه ” چینی” را نشاندند .برای نم نم باران ، عاشقانه بگریم وچون مهره های همان ” رزاریو ” را که به دستم دادند ساکت ومنجمد در جایم بنشینم دیگر رفتن بسوی جنگل وتماشای آن و چهچه بلبلان برایم یک افسانه شده ، حسرت نشستن دور یک میز با چند هم زبان و خوردن و نونشیدن یک قهوه برایم یک آرزوست ، همه زیر چتر اسلام در شادی ولادتها و شهادتها بسر میبرند .خوشه های تازه انگور را که در تاکستان کوچکم ببار آوردم حال باید سر گردان و در کوی و برزن سر زمینها به دنبال ” کار” باشند ، کاری نیست ، تا چپاول ودزدی وقاچاق زنان و مواد مخدر و خرید وفروش زمین و خانه و اسلحه و دست دردست مافیا تا دندان مسلح داشته باشند کاری شرافتمندانه پیدا نخواهد شد ، فاحشه خانه ها هرروز وسعت پیدا میکنند و مغازه های لباس فروشی مشغول فروش لباس مخصوص و آلات سکس میباشند ، مردم همه دچار این بیماری سکس شده اند ، ویا زاغهای سیاه پوش با تصویرهای واژ گون خود درب زندانها را بما نشان میدهند ..دیگر هرچه بود تمام شد باید نشست و انتظار مرگ را کشید ، احساس را در دل کشت ، اینجا یک قطره باران در یک گودال درست مانند سنگی در روی یک سنگ است ،تاکی جنگلهای سر سبز شمال را بخاطر بیاورم و بوی کاج را نفس خود بنمایم ، و تاکی باید بامید غروب آفتاب شوم بنشینم تا طلوع صبح فردای روشن که نمیدانم آیا روشن است یا تاریکتر به رویاهایم ر وبال بدهم ؟.مهم نیست در کنار باغچه مرده ام که از بی آبی تبدیل به یک تل خاک شده است باز خوش فراغتی است که میتوانم این قصه هارا برای شما بنویسم ، غمنامه با زهر اشکهای شبانه و خوردن و سپس رو به دیوار دراز کشیدن و….مردن. پایانای آنکه در صبح نگاهت میتوان دیدهمچشمی خورشید و باران را !مهر تو چون پیروز گردد بر ملال توخورشید ، از هم می درد ، ابر بهاران راای آسمان ، چشم تو آیینه دار من !کز بازتاب خنده در اشک زلال توآفاق چشمت را پر از رنگین کمان سازد ،کی میتواند تا پس از باران جوان سازد !روح مرا ، این باغ پیر روزگاران را ؟/…….” نادر پور “ -
فارغ التحصیل
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !اسپانیا—————————-دیشب ای بهتر ز گل در عالم خوابم شکفتیشاخ نیلوفر شدی در چشم پر آبم شکفتیای گل وصل از تو عطر آگین نشد آغوش گرممگر چه بشکفتی ولی ، در عالم خوابم شکفتیبلی ، بهتر است از خودم شروع کنم / دمای هوا 22 درجه وتا ظهر به 38 خواهد رسید ، امروز راس ساعت یک بعد از ظهر به وقت کشور فخیمه ودو به وقت محلی نوه من ، دختر زیبای امروزم فارغ التحصیل خواهد شد ، پدر ومادر وبرادر ودایی جانش رفته انده بقیه هزار عذر بدتر از گناه داشتند که نتوانستند دراین مراسم شرکت کنند ، دکتر بمن اجازه سفر نداد ، بقیه هم مشغول بردگی هستند وتا اول ماه اوت تعطیلی ندارند ، من بخاطر یک سنگ نکبت که رفت و روی کیسه صفرا نشسته ومجبور شدن کیسه دیگری بگذارند تا بلکه این سنگ لعنتی از جایش تکان بخورد مجبورم روزانه چندین قرص میل بفرمایم سفر هم برایم جایز نیست !بهتر است از خودم بنویسم ، مراسم را از طریق ایملیها ویا واس آپ ویا فیلمبرداری خواهم دید ، بمن چه چه مربوط است که ” مش قاسم ” دویست وپنجاه میلیون دلار از قطر گرفته تا گروگانهای معلوم نیست کجا وکی را آزاد کند !!! مگر من فضولم ، او حتما باین پول برای انقلاب بعدی احتیاج دارد ودرحال حاضر نامش در لیست ده مرد خبیث ثبت شده است !!بمن چه مربوط است که آب کم شد و امروز دوش من مانند شیر پستانک آب به روی پیکر داغم میریخت همان ادرار خودمان است که تصفیه میشود تا اطلاع ثانوی !!بمن چه مربوط است که نان نیست چرا که ارد وگندم نیست وآب نیست وباران نیست اگر هم بارانی ببارد بصورت سیل خانمان سوزی همه چیز و همه کس را با خود میبرد مهم آن است که اسرائیل توانسته اولین و پیشکوت ترین سرعت فضایی را کسب کند و موشک خودرا به ” کجا ؟” بفرستند . ماه گم شده ، ستاره ها خاموشند درعوض خورشید همچنان میتابد وپیکر هارا برشته میکند ، دخترک ده ساله روی سن با یک خرمن مواد آرایشی دارد رقص کمر میکند و آواز میخواند دراین راه پول بیشتری است پااندازها راهش را پیدا کرده اند ، دیگر حوصله ندارند که مثلا جون کالینز را ببیند که ستاره پارتی های موناکو ویا لندن وپاریس است ولقب ( بانو ) را نیز یدک میکشد ،میروند دنبال دختر بچه ها وپسر بچه های زیر سن قانونی !!گروهی دور هم جمعند و گروهی تماشاچی ، گروهی هم خدمتکار ، تا بوده همین بوده و همین خواهد بود تنها آدمها و مکا ن و زمان جایشان عوض میشود .امروز یک بیت شهر ورد زبانم شد ”دراین شهر تب دار / کی خوابیده کی بیدار / چشمای شاهه بیدار !!! این را جناب اکبر خان گلپایگانی برای انقلاب سفید شاهنشاه میخواندند ، خانم الهه و مرضیه نیز هرکدام ترانه های برای آن روز خواند ند ترانه سرایان مسابقه گذاشته بودند تا هرچه بیشتر خود نمایی کنند ، بعد ؟ همگی یا مجاهد شدند یا مسلمان و آن شاهی که ساخت فراموش شد ، گم شد در اذهان نا پیدا شد .حرص جمع آوری مال از از رده های بالا تا پایین همه را فرا گرفته بود ، وفرار بسوی کشورهای خارجی ، خدمتکاران فیلیپینی در خانه ها مشغول کار بودند !! در پارتی های زنانه از هم میپرسیدند که !تو چندتا داری ؟ من ؟من سه تا ؟ماهی چقدر میدهی ؟برای هرکدام ماهی سه هزار تومان !!! یعنی به یک حساب سر اتگشتی ماهی ده هزار تومان چهل سال پیش صرف خدمتکاران میشد تا ناخن های مانیکور شده خانم خراب نشوند همسرش چکاره بود ؟ آه /…….در یک شرکت اتومبیل فروشی کار میکرد ، یا دریک کارخانه دارویی !!! خوب میراث پدری هم بود ونام حاجی آقا و ملا نجفی ها !!!همسر من ؟ آهان همسر من ناگهان مدیر کل شد !!! اما من خودم خدمتکار بودم تنها یک اشپز داشتم ویک یک پرستار برای بچه کوچکم چون دیگر نمیتوانستم همه کارها را باهم انجام دهم بعلاوه آن حس چشم هم چشمی و آزار دادن آن زنان بدبخت فیلیپینی که همه تحصیلات عالی و دانشگاهی داشتند بمن این اجازه را نمیداد که از موقعیت خودم سوء استفاده کنم .سر کار خانمی همسرش ناگهان درجه سپهبدی گرفت ، سفره ابوالفضل پهن شد ، چه باشکوه و برای این نعمت خدا داد سپهبد تازه برای همسرش یک پیکان خرید اما خانم رانندگی را نمیدانست ، خوب مهم نیست برایت یک راننده میگیرم.روزی درخانه شان میهمان بودیم وبه هنگام رفتن ایشان هم تصمیم گرفتند به سلمانی بروند اما در واقع مایل بودند هم اتومبیل تازه وهم راننده جوانشان را به رخ ما بکشند !!رانند یک دانشجوی حقوق بود ! آیینه را جابجا کرد واز درون آیینه نگاهی نفرت بار باین زن بیسواد وهمراهانش انداخت ، من جلو نشسته بودم ودرکنار او ! حال اورا درک میکردم ، دستوراتی که صادر میفرمودند ، یکی یکی از خانم هارا برسان وبعد برو به سلمانی !!!!من وسط راه پیاده شدم وگفتم با تاکسی میروم و مزاحم آقا نمیشوم ، آنچنان دلم برای آن جوان سوخت وبرای آنهمه حقارتی را که داشت تحمل میکرد …….حال امروز نو کیسه ها جای دیروزی ها را گرفته اند وهمان بازی تکرار شده و از این روزهاست که ناگها ن” سر وکله ” مش قاسم ” پیدا شود ودیگر ……. هیچ ! پایانشام ابر آلود طبعم را دمی چون روز کردیآذرخشی بودی و درجان بی تابم شکفتیبستر خویش از حریری نرم چون مهتاب کردمتا تو چون گلهای شب در باغ مهتابم شکفتی ……. تقدیم به نوه دردانه و عزیزم .ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 19/ 07/ 2018 میلادی /…….؟ -
گفتم به چشم یار ….
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
اسپانیا
——————————-خواهم ز چشم خود گره اشک واکنم
وز پشت اشک ، روی جهان با صفا کنمآن ناخدای مانده به دریای حیرتم
دستی دراز جانب عرش کبریا کنم ……..” یگانه”روز گذشته در یک کلیپ ” آهنگی بصورت رپ فارسی ر| ” شنیدم که چند جوان میخواندند و عکسهایی را نشان میدادند که بسیار دردناک بود …….
آنروز که تو داشتی / من نداشتم / امروز که من دارم تو نداری /
نداری نداری نداری …..من این زمزمه را نیز روزی از دوستی که از کنارم میگذشت شنیدم اما به روی خود نیاوردم ، لزومی نداشت که بگویم ویا فریاد بکشم که آن تخت طلایی که مرا بر آن نشانده بودند چدنی داغ و سوزنده بیش نبود که رویش را به رنگ طلایی درآورده بودند وآن تاجی را که بر بالای سرم نمایش میدادند از نوع کاغذی بود ! هیچ چیز بعد واصالت نداشت مانند امروز که همه به نوا رسیده اند اما نه بعد دارند و نه اصالت و نمیدانند با آنها چگونه برخورد کنند .
دخترکی ایرانی که درکازینوهای اروپا کار میکند ، میگوید هرشب عده ای را میبینم که مرتب آنجا هستند آنها بیمار قمارند خودشان باور ندارند هرشب و همیشه آنجا هستند !!!من تنها یک گردنبد داشتم که از اشکهایم ساخته بودم وحلقه ای که از تلخی ناکامیهایم بر انگشتم بود ، همین نه بیشتر ، هرچه بود یک نمایش بود یک تاتر بود که به یک یک تراژدی دردناک ختم شد .
امروز فریادم به آسمان رفت و از او که ظاهرا خالق من است بازخواست میکردم ، کار تو چیست ؟ کار تو این است که عهده ی را به رنگهای مختلف بسازی وسپس دردریاها غرقشان کنی؟ .
کار تو این است که عده ای را بر صندلیهای مخمل سرخ بنشانی برده هارا به صف کرده به آنها بگویند که ” ما برای رنج به دنیا آمده ایم !!! خوشی ما در دنیای دیگری است واین جملات را هزار باز ار کودکی تا میانسالی در گوش ما فرو کنند تا ما آوازخوانان برایشان برنج بکاریم و گندمهایشانرا ارد کنیم !!
پاهایمان برای رفتن به جلو دچار تاول است وباید به اهستگی گام برداریم تا خواب خوش آنها را بهم نریزیم ، وتنها به آنها بیاندیشیم ، دم به دم چشمان خودرا به روی همه جنایتهایشان ببندیم ، وبا خود بگوییم :
بزرگا ن وآنها که دیده بصیرت دارند با افتاب بزرگ میشوند ! ودر روز بلند جاودان روز روشنایی آنهاست ؟!
خرد خود را مانند یک سقز به درون معده خود فرو بریم وچراغ دل را خاموش سازیم ، وازته دل با آنها بخندیم ویا با آنها بگرییم وآنها کوس تهی مغزی و کوته بینی مارا بر سر هربازار بکوبند .
ما رهروان ابدی نشان و آینده مانرا درگذشته مبینیم امروز ما ، دیروز است وهیچگاه به فردا نیاندیشیدیم وآفتاب را ، روشن ندیدیم وامروز وفردای مارا ، آن مردان قبیله عصر هجر از ما گرفته اند مارا درسایه نشانده اند ما آفتاب دیروز راذخیره کرده ایم خودما درسایه برودتها نشسته ایم بینش امروز ما به فردا نیست به روز های گذشته است ! هیچگاه نمیتوانیم فردا را روشن ببینم چون به آن نمی اندیشیم .
من دوست میدارم ، به هرزبانی که بیان شود ، من دوست میدارم ، اما باید درپنهانی ترین زوایا ی قلبم این جملاترا بیان کنم ، من همان نماد شور ناپذیرم ، اما پنهان ازدیده ها همه نقش هارا بر لوح ضمیرم کشیدم ، اما درپنهانی وبه همه کلمات معنا دارم بی آنکه کسی آنها را بداند ، هنوز دوست میدارم ، ومیل دارم هر لحظه بشکلی درآیم ودل بربایم .این دوست داشتن را درکلمات عریان یسازم نه درلفافه خود فریبی ، اما نمیگذارم مرا بو بکشند ویا مرا مزه مزه کنند ویا بشناسند من همان ( شاید ویا باید ویا اگر ) هستم نه بیشتر .
وهمیشه یک احتمالی بسیار دور درخودم پنهان دارم ومیدانم که آن حقیقتی را که به ان ایمان آورده ام پیش پا افتاده نیست ..ثبر گریه هایم مخند به سوزهایم نگاه کن
شمعم که اشک ریزم وآتش بپا کنمای عشق همتی که ز گر داب نیستی
تا دامن کرانه هستی شنا کنم
پایان
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 18/07 /2018 میلادی /…..؟ -
اندیشه های بزرگ
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !اسپانیا—————————-در سر زمین باستانی ! ما ، گروهی دیوانه و تهی مغز در عین حال ظالم بنام ” عدل و دین اما بی منطق ” ظلم میکنند ، و هیچ مظلومی حق ندارد از خود دفاع کند ویا بر ضد ظلم برخیزد و همه کم کم میاموزند که باید ظالم باشند ، سینه هاشان از مهر و مهرورزی خالی و همه کینه جو باشند ، میاموزند که چگونه میتوان کشت ، بی دلیل ، نیروی افکارشان افکاری را که میتوان به درستی و راستی هدایت کرد بسوی بیخردی و خماری و سپس ظلمت پیش میبرند .آیا خودشان باخبرند ؟ ویا بی خبر ویا از ترس خودرا به قلعه ناچیز این قدرت پوشالی چسپانیده اند ؟ شادی وسر خوشی وسرود وآوااز به گوشهایشان سنگینی میکند ، چیزی غیراز قدرت اسلحه و خون ندیده و نفهمیده اند ، صبحانه آنها خون است و شامشان نیز کاسه ای ازخون ناب که سر میکشند بجای شراب معرفت وعشق .چه احمقانه دارند این کشتی شکسته را در دریای بیشعوری خود میرانند ، بی ناخدا وبی هدایت کننده وبی راهنما ، مشتی گوسفند وار و یا مانند گاوهای ماده با پستانهای بزرگ به دنبالشان راه افتاده اند ، ازچه میترسند ؟ درننگین ترین روزها وشوم ترین ساعات به یک زندگی کرم وار خود در زیر خروارها خاک ادامه داده وهنوزهم این بیراهه را ادامه میدهند .چراغی دردست ندارند ، تا فتیله آنرا بالاتر بکشند وغیر از سایه های خود واشباح چیز دیگری را ببینند ، وآندیشه ای هم ئخواهند داشت ، ما درسر ز مین بزرگمان احتیاجی به چراغ راهنما ویا پیه سوز نداشتیم ، خورشید ما چنان درخشان بود وپهنه آسمانرا چنان گرفته بود که دیگر شب وروز یکی شده بودند ، ناگهان ستاره کوره هایی از اینسو وآنسو از زیر خاک که مانند موش کور زندگی میکردندوشعورشان در حد همان چهار دیواری لانه کثیفشان بود بالا آمدند ، خاک زیر رو شد ریشه های درختان کهنسال سوخت ودرعوض علف های هرزه مانند پیچک های مزاحم به دور پیکر ها پیچیدند ونامش را گذاشتند ( عدل الهی ) ! سرود ونغمه های زیبا ی آسمانی ما قطع شد ، شراب ما وتاکستانهای انگورمان به یغما رفت ودرسر زمینهای دیگر رشد کرد ، خاک توبره شد وبه شهر های همسایه فروخته وآب های زیر زمین را نیز بفروش رساندند وخود با سکه های طلایی خویش در کفارستانها مشغول عیش ونوش میباشند ، ومردان ما وزنان ما وکودکانی که از راه رسیدند همه با یک چشم به این دنیا واین سر زمین نگریستند چشم باطن آنها کور شده بود ، کور مادرزاد به دنیا آمدند وبا یک چشم نمیتوان همه جارا دید آنهم چشمی که پرده ریا روی آنرا گرفته باشد .آنها با پاهای برهنه از این سو به ان سو میدوند تا افتابه خودرا نجس نکنند درحلیکه همه پیکرشان یک پارچه نجس است وکثیف .خورشید ما کم کم رو بخاموشی گرایید ورفت در پشت سر ابرهای ایمان قلابی ودرسکوت زیر خنجر خونین ( ایه ها ) پنهان شد ، آسمان تاریک زمین سیاه ولغزان و آدمهای مصنوعی مانند ارواح وزامبیا دور خود میچرخند ونامشرا گذاشته اند زندگی .مردان پیر وعلیل واز کار افتاد واز فرط پیری خودرا کثیف میکنند روی صندلیهای طلایی نشسته وامر میکنند ، نام هیچ خواننده ونوازنده وتاریخ نگار وخردمندی نباید برده شود ، یک کپی مسخره ، یک کاریکاتور مضحک از سایر کشورها یی که دین را در راس عدالت قراردادند ، عدالتی دربین نیست ، هر چه هست جنایت است ، شهری پر کرشمه با خود فروشان سوزاکی وسفلیسی ونوه ونتیجه های نوری ها ومجلسی ها ووسایر حیواناتی که نام انسان بر خود نهاده اند .باید از مدتها پیش این سر زمین را به دست فراموشی میسپردیم واز یاد میبردیم که درکجا زاده شدیم وتخمک ما درچه زمانی شکل گرفت ؟! .
حال تنها افکارمان روی دایره آهنین وداغ و آغشته به خون دور میزند وگاهی دردلمان کور سویی بر میخزد که شاید معجزه اتفاق بیفتد !!! معجزه ؟ تنها کلمه مسخره ای که همیشه درو ن افکار ما میچرخد .
چشم فردایمان کور است ودیگر برای همه چیز دیر ، خیلی دیر است .سیمرغ ما در کوه قاف پنهان شد تا از تیر رس این یاغیان در امان بماند ، وخاموش نشست ، دیگر آوایی از او بر نمیخیزد تنها در دلهای خاموش میتوان نغمه های اورا شنید آواز او را باید بادل وجان شنید نه در میان مردمی که از دیدن عکس یک زن حالشان دگر گون میشود وآن دم درازشان به لرزه درمیافتد !!! دیگر معنای اندیشیدن ار میان رفت و دیگر انسانی نیست که در درونش بیاندیشد همه روزانه میخورند میخوابند و خود را به هرطریقی ارضا میکنند وبا پیکر الوده شان روی به قبله نامعلومی میایستند تا ادای فریضه را بجای آورند . ننگ باد برشما دشمنان خرد واندیشه های پاک ..
پایان
ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 17/ 07 / 2018 میلادی /….؟ -
چه غریبانه
تنها پسر فروغ در گذشت
کامیار فرخزاد وپرویز شاپور روز گذشته درگذشتچه غریبانهپسر یک شاعره که هنوز اشعار آن ورد زبان ماست وپسر یک مترجمامرار معاش او ساز زدن در پارکها بودشعر میسرودمجسمه میساختاما خریداری نداشتهمه اورا تنها گذاشته بودندحتی بهترین دوستان پدر ومادرشگناه این خانواده این بود که از زمان خود جلو تر بودنددنیا را بنوعی دیگر درک کرده وآنرا شناخه بودنداز دید حقارت روح بلکه از بزرگی وفهم وشعور بالای یک جامعه فروبستهاسیر خرافاتچه غریبانه رفت وچه تنها این سفر را در پیش گرفتحال در کنار مادر روحش جای خواهد گرفتپس از سالهاروانش شادچه کسی اورا تا خانه ابدیش بدرقه خواهد کردوچه کسی برایش یادبود خواهد گرفتواین است پایای یک زندگی در میحطی محنت زده نا پاک وآلودهدر میان راه زنان وقاتلین وفاحشه های سیاستپایانثریا /اسپانیادوشنبه شانزدهم ژوییه دوهزارو هیجده میلاد -
موسیقی ما !
ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !—————————آنچنان این سخن وران وهنرپیشگان صحنه سیاست مارا سرگرم کرده اند که دیگر فراموش کرده ایم روزی وروزگاری ما هم یک موسیقی غنی داشتیم ، رودکی داشتیم چنگنوارا و سپس آوازخوانان را و بهترین ها را که اینک در پستو پنهان نشانده اند و کلاغها روی درختان خشک وبی آب سر زمین دارند قار قار میکنند وکرکسها درانتظار لاشه های گمشده میباشند .امروز به آهنگی گوش میدادم که خانم سیمین غانم آنرا چه زیبا اجرا کرده وخوانده اند و شعر ترانه را عبداله الفت ( شادروان ) گفته وآهنگ زیبای آنرا مرحوم تجویدی ساخته ، به راستی یک سنفونی از شعر وموسیقی بوده وهست وخواهد ماند ! بکوری آن قارقارکها .شبی در منزل مرحوم معینی کرمانشاهی بودیم جناب الفت هم تشریف داشتند واین ترانه تازه ببازار آمده بود ، رفتم جلو وگفتم :جناب الفت ، ترانه زیبایی است ، اما چرا باید همه چیز را سوزاند > ، نگاهی بمن ناشناس انداختند وگفتند :من از جانم مایه گذاشتم وان آخرین ترانه را سرودم و سپس باید همه را سوزاند ، خیال کردم یک شوخی است ، اما نه جدی بود ،حال به آهنگ آن با هجوم ویلونها وپایین وبالارفتن آهنگ واجرای زیبای بانو سیمین غانم ، دلم گرفت وناگهان دیدیم که اشکهایم بر گونه هایم جاری است ! آخرین ویدیوی که از مرحوم تجویدی دیدم روی صندلی چرخدار با گردن کج ، آیا این همان جادوگر ویلونیست ما نبود؟ وای که چه بر سرما آوردید وچگونه مارا سوزاندید یک به یک را .خانه هایتان ویران وجان هایتان گداخته باد .در سکوت بی سر انجام بیابانآتشی از استخوانم بر فروزاندر میان بوته های خشک وبیجاندر غبار آسمان گرد بیابان ، بسوزان ، بسوزان ، شعرهایم را را بسوزان ، برگ برگ خاطراتم را بسوزان .تا نماند قصه ای از آشناییتا شود خاموش فریاد جداییتا نماند دیگر از من یادگاریدر خزانی یا بهاری ، بسوزان ………حال امروز این » گنده لاتها » این ادمکشها آیا اینهمه ظرافت روح واندیشه را میفهمند یا تنها به شکم بزرگشان وزیر شکمشان میاندیشد ؟!. طبیعی است در حاییکه بزرگترین و….. روانکاومان مرتب از سکس وتجاوز گروهی ودسته جمعی خانوادگی سخن بگوید ، نباید هم منتظر یک دنیای پاک و پاکیزه بود .وهمچنان میگریم . برای آنچه که از دست دادیم وبرای مردان بزرگمان وزنانی که بزرگوار بودند نه زینب کماندی تفنگ به دست زنانی که جذبه وزیبایی زنانه داشتندوظرافت طبع هم زیبایی بیرون را وهم درون را .هنوز هم میگریم . پایاندوشنبه 16 ژوئیه 2018 میلادی ! / اسپانیا /. -
آسمان تیره
ثریا ایرانمنش » لب پرچین« !اسپانیا————————–زمانی فرا میرسد که میل و رغبت تو به زندگی فروکش میکند ودر آرزوی آن هستی که هرچه زودتر به دنیا دیگری بروی اگر چه دنیای دیگری نیست اما تو ازاین جهان منحوس بیرون خواهی شد ..دنیایی که همه چیز را حتی عقل و شعور و احساسات ترا با ” دلار” وزن میکنند وترا میسنجند ، مهم نیست که تو پاکیزه ای ، این پاکیزگی از بیعرضه گی تو سر چشمه میگیرد باید مانند آن ” لات ” بزرگ همه را درو کنی و به جلو بروی ارچه زیر پایت فریاد کودکان گرسنه وزنان و مردان از کار افتاده به اسمانها برود ، مانند آن نامردانی که در لباس خدا وفقر فرورفته اند تا ترا قربانی کنند واگر در جای اقضا کند بهترین تکه های ترا نیز بخورند ، نه زیستن در این دنیا کاری ابلهانه است وتلاش برای زنده ماندن کاری احمقانه .خوشبختانه من هر چه را ببینم ویا بخوانم بیاد نمیسپیارم اگر چه مهم باشند از کنارشان بسرعت رد میشوم وامروز نیازی هم ندارم که دیگران را ببخشم همه شبیه بهم ندگی میکنند من سر آغاز خلقت همراه یک شبنم روی یک برگ شسته به دنیا آمدم وگناه را هنوز نادیده فراموش کردم .امروز که از بالا باین مردا مینگرم میببنم که چگونه خورشید نورانی عقل و خرد خود را خشک کرده و زندگیشان را درترازوی سود وزیانها گذاشته اند ( حتی ورزش ) را ! .نه دیگر چیزی نیست تا دلم را خنک ویا شاد سازد دارم کم کم خود را آماده میکنم وسوهان خیالم را بر رویاهایم میکشم تا آنهارا از میان بردارم .دیگر نه فکر اندیشه هستم ونه زیر خاکستر گرم خاطرات گذشته و برف ویخ خاطرات امروز هیچ چیز مرا تکان نمیدهد ونمیلرزاند نه گرما ونه سرما درسایه خودم گم شده ام دیگر نامی از ” وطن” نمیبرم ودیگر میل ندارم بدانم درکجا به دنیا آمده ام مرزها را بکلی ویران ساخته ام کاری که قرار است درآینده بشود .حال خودرا دریک تابه بی روغن روی آتش گداخته میبینم ، نه کینه ای دارم ونه حرارتی ، ونه دیگر فریادی میکشم درختان را که از جان بیشتر دوست میدارم میبینم که یکی یکی با اره های برقی فرو میافتند و حیوانات کمیابی که درون جنگلها برای خود زندگی میکنند قربانی _( شهسوار جاگوار) میشوند تا درون ااومبیل ها را با پوستهای گران قیمت آنها بپوشانند وکنده لاتها روی آنها در میان شهوات خود بغلطند .دیگر پناهگاهی نیست که من به آنجا پناه ببرم زخمهای دردناکم را خود مرهم میگذارم ودرسکوت به آنها میاندیشم ، جه موقع ؟ کی ؟ ودرکجا ؟ خشم سنگین تازیانه های هنوز بر پیکرم نشسته وجایشان میسوزد میلی ندارم به کسی پناه ببرم درخود مانند یک گرد باد میپیچم ، ودر میان کلمات مبهم ویا نا مفهوم یا مفهوم خودمرا گرم نگاداشته ام نمیدانم چند نفر مرا درخمره خیال خویش فرو برده تا ازمن شرابی تلخ ویا گوارا بسازند ؟ وچند نفر مرا درگودالی فرو کرده پاهای کثیفشانرا روی من میگذارند ؟! برایم ابدا مهم نیست .من در تیره گیهای امروز ، در لابلای پیچیدگیهای این قرن وحشت وترس ودرمیان آدمکشان حرفه ای زیست میکنم برای پیش بردن وپیدا کردن راهم دیگر چیزی در دست ندارم تیشه اندیشه ها ی من بسوی دیگری میروند تا پیکری دیگر را درهم بکوبند ، زبان طنزم نیز تلخ وگزنده است !!.” ارباب” میگفت نامه ترا که برای ملکه نوشته ای میل دارم ترجمه کنم وبه |کاخ باکینگهام |بفرستم !!! میدانستم شوخی میکند اما فریادم به آسمان رفت ، گفت دنیارا چه دیدی شاید یک سنجاق سینه برایت فرستاد ، گفتم احتمالا یک سنجاق ته گرد ویا یک نخ وسوزن میفرستند تا زبان مرا ودهانمرا بدوزند ودستهایمرا نیز ، آنهم ایادی او نه خود او .ثمایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاستمیکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم ….پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 16/ 07 /2018 میلادی /؟ ….. -
نامه به ملکه
درود بر شما علیاحضرت ملکه الیزابت دوم !با پوزش از اینکه نمیتوانم با زبان رویالتی با شما سخن بگویم ویا بنویسم قبلا عذر میخواهم !روز گذشته ، نه چند روز پیش آن مرد وآن زن ! اربابان دنیای ورشکسته آن سوی قاره ها با شما ملاقاتی داشتند ، من با همه کودنی و دهاتی بودنم رعایت خیلی از آداب و رسوم را میدانم وانجام میدهم ، اما آن زن ، مانند یک درخت خشک جلوی شما ایستاد حتی سرش راخم نکرد ، حال نه بعنوان ملکه بلکه بعنوان یک بانوی مسن ویک ملکه صاحب نام ، خوب مثلی ما داریم که میگوید هرچه درخت پر بار تر باشد سرش پایین تر است ودرختان بی بار وبی توشه همچنان قد میکشند وبالا میروند وسپس ناگهان تبر زن زمانه تبر خودرا بر پیکر آنها فرود میاورد .من درمیان تمام ملکه های دنیا ، تنها بشما ارادت دارم ودوستتان دارم ، بخاطر صبر وحوصله وآرامش شما ، بخاطر آنکه روزی در جنگ جهانی دوم ( من هنوز به دنیا نیامده بودم عکسهای شمارا دیدم ) درپشت جیپ ها در میدان جنگ بودید ، بخاطر ایمان راستین شما وخلاصه بخاطر آن سنجاق سینه های زیبایی که همیشه بر سینه دارید !خوب معلوم است که متعلق به دولت میباشد ، شاید بعضی از آنها بخود شما تعلق داشته باشند ، من تنها یکبار شمارا ازنزدیک دیدم وآنقدر سرم پایین بود که نفهمیدم شما بمن دست دادید وفرمودید ( هادو یو دو ؟ ) خیال کردید من یکی از کارمندان آن موسسه ای هستم که شما باید افتتاح میکردید ؛ من هاج واج مانده بودم سیل خبرنگاران به درون ریخت ویکی از آنها فورا مرا بیرون فرستاد ، من نمیدانستم از در پشت وارد شده بودم بخیال آنکه یک فروشگاه بزرگ است در حالیکه نمیدانم چی بود چون فورا مرا بیرون کردند! من چقدر خجالت کشیدم وتاسف خوردم ، سالهای خیلی دور شاید سالهای هشتاد بود .بگذریم از این بی اعتنایی واین بی ادبی این زوج مناسفم ، اینها تکلیفشان معلوم است شما با خیلی از این قماش آدمها مجبور به ملاقات بودید با بانوی سرکوزی وسایرین که نامی نمیبرم وخوش ندارم نامشانرا بر زبان بیاورم همیشه خندان وشادمان .حال میگویند سلام روستایی بی طمع نیست ، شما تاج وتخت اامپراطوی قدیمی را برای نوه هایتان به ارث میگذارید ایکاش آن سنجاق سینه که الماس کوه نور روی آن بود ومتعلق بخود ما بود آنرا بمن میدادید تا منم چیزی برای نوه هایم بگذارم !!!!، من تنها یک کمد لباس ویک صندوق کیف وکفش ویک صندوق لوازم آرایش برایشان میگذارم جواهراتم را فروختم ونیمش را هم دزد برد ، تتمه اش را هم بین بچه ها قسمت کردم حال تنها یک انگشتری که با پول خودم واولین حقوقم از یک جواهر فروشی معروف خریدم بر انگشت دست راست من است قدمت آن ؟ بلی شاید به پنجاه واندی سال برسد ! اولین حقوقم یکصد وپنجاه تومان بود ومن این انگشتر را قسطی خریدم ! چقدر به آن افتخار میکنم .بهر روی علیا حضرت مرا ببخشید ، امیدوارم عمرتان به یکصد سال برسد شما مادر بزرگ اروپا هستید و آن سر زمین ویران شده ولبریز از مهاجر تنها شما را دارد وبس .در خاتمه میخواهم تمنا کنم به آن مردانیکه در زیر دست شما کار میکنند بفرمایید این زباله هایی را که درسر زمین من ( ایران) ریخته اند خودشان جمع کنند وبه سر زمینی دیگر صادر نمایند این مهمترین خواهش من است همان خانواده بزرگ هشتصد ساله وصاحبان بانکهای دنیا وبقیه …… ؟ با تقدیم بهترین وشایسته ترین احترامات .ثریا / مقیم یک دهکده در اسپانیای داغ وسوزان .یکشنبه 15 ژوئیه 2018 میلادی !. -
فریب بزرگ
ثریا ایرانمنش » لب پرچین« !اسپانیا—————————–دیده دریا کنم وصبر به صحرا فکنموندرین کار دل خویش به دریا فکنماز دل تنگ گنهکار بر آرم آهیکآتش اندر گنه آدم و هوا فکنمخورده ام تیر فلک باده تا سر مستعقده دربند کمر تر کش جوزا فکنم ………حضرت حافظ شیرازیچگونه با یک داستنا ن مسخره همه دنیا را فریب دادند این زاهدان مسلمان واین گربه های مست باده خون ! دخترک در حال حاضر در کنار دلقک شیخ خراسان درترکیه مشغول رقصیدن است وآن نمایش اعتراف را برای فریب وسرگرم کردن مردم به روی آنتن ها فرستادند ، مردم هم که تنها نوکر هشتک وکمپینگ هستند شاید درته دل من این یقین بود که این نمایشنامه به دستور شیخنا درست شده و تدوین گریده است .حضرت مولانا ویا حاج آقا ولایتی فرموده اند که :ما میمانیم وبقیه ایرانیانرا بیرون میکنیم !!! گویا ارث پدر جاکش خودرا دارد نگاه میدارد مگر خود تو ایرانی نیستی و در آنجا درس نخواندی ودر سازمان کشتی رانی آریا کارمند نبودی حال پزشک اطفال در قامت وزرات خارجه آنهم آن جمهوری قاتل وآدمکش که درحال حاضر مقدار زیادی آدمکش را از سر تاسر دنیا وارد کرده برای نابود کردن هرکه نام ( ایران ) راببرد ! وتو؟…..مانند پا اندازها و واسطه ها میروی تا نیم دیگر دریا خزر را نیز به اربا ب پیش کش نمایی تا چند صباحی دیگر مارها وکرکس هاارا در لانه نگاه دارد ؟!آن مملکت مال شما ، با آن دوست گرامی جناب دکتر که از قدیم القدما میبایست کلاه قرمساقی را بر سرش میگذاشت وهنوز هم کلاه بر بالای سرش آویزان است چرا که سه فاحشه درخانه دارد یار وغار همدوره حاج آغا ولایتی ! همان بهتر که شما بمانید وخون بقیه را سر بکشید سر انجام روزی خاک خواهید شد وآنگاه ما بر خواهیم گشت وبر خاک شما ادرار خواهیم کرد وکارهای دیگری را .شب گذشت از شدت گرما نتوانستم چشم به روی هم بگذارم ، چند بار به زیردوش رفتم صدای آتش بازی بلند بود ، بلی جشن قدیسه ” کارمن ” پاترون یا ارباب دریاهاست !اینها مرتب سر مردم را با جشن های مذهبی و ملی گرم میکنند تا ناگهان هوای » انقلاب » بسرشان نزند وعمیقا با احزاب دیگر موافق نیستند تنها یک حزب برایشان کافی است ، آنهم حزبی که دست کلیسا رویش میباشد حزب پ. پ .این مردان دین درهمه جای دنیا به کار گلکاری وباغبانی مشغولند ودیگران به کار گل ونوکری ودادن صدقه !هنوز خواب چشمانمرا لبریز کرده هوا دم دار ونمناک وشرجی است نفس کشیدن برایم مشگل است ، به بالکن میروم ، هوا راکد است پرده هارا کشیده ام مانند موش کور درون سوراخ تا از تابش آفتاب ، همان آفتابی که به دنبالش چهل سال پیش دویدم ، .حال یگانه دشمن من است ، محفوظ بمانم ، پشه ها هم به تازگی مزید بر علت شده اند وآن داروها وپشه کش ها هم کار گر نیستند تنها پشه ها روی آنها مینشیند وانگشت خودرا درون بینی شان میکنند تا موقع حمله برسد !! .واین است زندگی ما مردم دنیا در کنار گنده لاتها و چاقو کشان و عربده جویان و آدم کشان و پا اندازهای زمانه .ثهمه شب دراین امیدم ، که نسیم صبگاهیبه پیام آشنایان بنوازد آشنا رادل عالمی بسوزی چو عذاز بر فروزیتو از این چه سود داری که نمیکنی مدارا ؟پایانثریا / اسپانیا / 15 ژوئیه 2018 میلادی /……؟ -
دردها امروز من
نه به کسی مربوط نیستبخودم مربوط استروز گذشته در برگه ای که از بانک برایم رسیا دیدم هفتاد یوروی نا قابل برای تلفن برداشته شدهشاخ نه توی سرم اسفناج سبز شدمن . تنها با یک اینرنت فکسنی که نفس نفس زنان بالا میاید وجان مرا میگیردبا یک گوشی ویک تلفننه باخارج حرف میزنم ونه با داخلکار من تنها روی همان پیغام گیران است بین خودم وخانوادههفتاد یورو ؟ از یک زن تنهااوف حال با اینهمه اسفناج تنها میتوانم با داغی مغزم بورانی درست کنمهفته آینده اولین نوه دختری من دریکی از شهرهای انگلستان از دانشگاه پایان تحصیلی میگیردمن نمیتوانم برو ماین آرزوی من بود که در اولین مراسم شرکت کنمخوب باید برایش هدیه ای تهیه کنمچطور است کتاب اشعار خیام را که به سه زبان چاپ شده برایش بفرستماو چیزی نخواهد فهمید ونخواهد دانست که خیام کیستروز گذشته عروس روسی با نوه ها وپسرم امدند برای دیدارم از بلژیک برایم شکلات !!!!آورده بودندنه مرسیمن شکلات برایم سم استبرایشان لیموناد خانگی درست کرده بومنه !نه شکر دارد !هرکدام یک تابلت در دستشان بود ومشغول بودندمن به تماشا نشستمخو ب خربزه چینه شکر داردانگور چی نه شکر داردعروس روسی گفتفرداشب خواهرم با الیوشا از روسیه برای دوهفته بهاینجا میاینداوهگود سو هپیبهترین دوست امریکایی ام در بیمارستان بین مرگ وزندگی استیک کاسه بزرگ سالاد بی اراده آنرا نجویده قورت دادمهفتاد یورو برای تلفن مردهوتمام تابستاندر زیر کولر با کتابهای کهنهوشعار مردان اپوزسیونثریا ی بیچاره در اسپانیای کهنهیک روز شتبه -
مرگ یک سرزمین
ثریا ایرانمنش » لب پرچین » !اسپانیا .——————————-خواب ، این هدیه بزرگ آسمانی که چه سود ها و چقدر مهربان است ، زمانیکه خیلی خسته وافسرده هستم بخواب میروم این خواب بر عقل وشعور من چیره میشود چشماتم را میبندم تا دیگر نه چیزی را ببینم نه بشنوم به میان مرگ وزندگی فرو میروم ، زمانی چشمانم را میگشایم ، مدتی طول میکشد تا بدانم درکجا هستم این چشمان که روزی تا عمق درد هارا میدید امروز حتی قادر نیست کلمات را بخواند ، چشمانی که در تاریکی و خواب و مستی میدرخشیدند وبا خود نور را حمل میکردند ، خال در زیر پلکهای سنگینم میل دارند که بسته باشند .؛ نه ! چندان میلی به دیدن این دنیای امروز ندارند .این قرن ، قرنی که ما در آن زندگی میکنیم ، قرنی نفرین شده است ، قرنی لعنت شده است همه چیز را با قیر دروغ و ریا آمیخته اند زنان و دختران و پسران این قرن همه چیز ها را با هوی و هوس توام کرده سپس آنرا یخ میزنند ، همه چیز غیر قابل اندیشه وغیر قابل تفکر است با هوشی نسبتا کم کینه توزی ، بد دهنی یکی از پدیده های دردناک این زمان است /سالهای پیش ، عاشقی دیرینه که وکالت مرا نیز در ایران برعهده داشت ، به دیدارم آمد ، عاشق دوران جوانی شاید کودکی من و…د راینجا عاشق دخترم شد از بابت خوشبختی هایی که درآن زمان بی نصیب مانده بود و چیزی نصیبش نشده بود حال با تجدید خاطرات ودرد و رنج گذشته چهل ساله اورا باین جا کشانده بود دخنتری که تازه بخانه بخت رفته بود ، وسپس با نوه شش ساله من همبازی شد و شبی درعین بی عقلی ومعلو م بود که خوب خودرا ساخته بمن گفت :بهر حال من باید تکه ای ازتو را ببرم تو این بچه را بمن بده من دیگر گرد هیچ زن ودختری نخواهم رفت ! نگاهی باو انداختم ، چیزی نمانده بود که سیلی محکمی به گوش او بزنم دخترک را بغل کردم ، وبی آنکه چیزی باو بگویم رفتم ، یک شب تابستان گرم وما میهمان دختر بزرگم بودیم ، سپس باو گفتم همان اموالم را که بتو سپرده ام نوش جان کن وبهمراه آن مامورین که ترا همیشه درهمه جا تعقیب میکنند بخور اما دست از من وخانواده کوچک من بردار .او رفت ، دیگر هیچگاه اورا ندیدم تا خبر فوتش را به همراه یک فیلم که ازخودش تهیه کرده بود دریکی از رسانه ها دیدم ، او نوازنده چیره دست بارگاه خلیفه بود !!! بسیارهم لوس تشریبف داشت .حال با هجوم این افکار ترجیح میدهم که بخوابم ، خواب درمان فراموشی است .شب گذشته با تبلیغی که درباره مصاحبه حضرت ولایتعهدی با روزنامه کیهان که متعلق بخودشان میباشد ، شنیده بودم سر انجام خودمرا راضی کردم تا آنرا بشنوم ، به راستی شاهکاری از گفته ها و کلماتی که مانند یک شاگرد خوب درسخوان به معلم خود پس میداد ، خانم مصاحبه کننده درباره گرانی ارز و دانش آموزانی که درخارج باید درس بخوانند سئوال کردند ، آنچنان قصه هزار ویکشب را سر هم نموده که اصل موضوع فراموش شد حال من دراین خیال بودم که شاید ایشان یک بنیادی برای دانش آموختگان بیگناه بر پا ساخته ومیتوانند کمکی به انها بکنند ، غیر ایشان راه کربلارا در پیش گرفتند وهمراه قافله سالارها آواز را سردادند ، » شما جاده را صاف کنید ، مجلسی را بر پا سازید وسازهارا آماده نمایید وسپس من اگر !!! لازم شد بشما میپیوندم « ، شاهکاری از گفته وکلمات ، نه ! من یکی نه فریب ترا میخورم ونه فریب ارتجاع را .برای سر زمینم که دارد میمیرد درد میکشم بنا بر این ترجیح میدهم که بخوابم ، شاید درخواب وباهمین چشمان لبریزاز اشک ناگهان خودرا در درگاه خانه ام یافتم درکنار پیکر آفرینی که او را هیچگاه ندیده ام .نمیگذارم که آن شب کوران با آفتاب بزرگشان ! در روز روشن دراز با خود یک چراغ پر نور نیز بردارند . واز ته دل بخندد وهرکجا کونه بینی » از نظر خودشان « دیدن داورا بکوبانند ..نه ! دیگر نمیتوان گامی برداشت وبه جلو رفت من گام های خود را دوست میدارم و میل ندارم که آنها را آلوده سازم ، من یک رهرو تاریخم . همین و بس . پایاناز سر کوی تو دگر بار سفر میبندمبا فغان دل و با دیده تر میبندمبا دلی خسته و چشم نگرانی به قفاچون نشد کام روا ، بار سفر میبندم———————————–ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 14/ 07/ 2018 میلادی /….؟ -
زیر پای ما شب است
ثریا / اسپانیا/ » لب پرچین « !—————————–کجا میتوان با گام های استوار قدم برداشت ؟و درکجا میتوان سرنوشت ملتی را رقم زد؟ هنگامیکه مردان ما مانند خاله زنکهای عهد شاه شهید دورهم جمع میشوند ولباس ها ی چرک خود ودیگران را درملاء عام میشویند .من کاری به خاندان پهلوی ندارم تنها برای آن دو نوجوان دلسوختم که ناکام از دنیا رفتند وچه خوب شد که رفتند ومانند بقیه معتاد وتریاکی نشدند! حال چند روزی است که که جناب انصاری نامی که زمانی هم کتابی ببازار داده بود ، در پناه آن پسرک هزار لا وهزار پوست مینشیند ومانند معصومه خانم ! اول با آیه های کتاب مدقس شروع میکند سپس چند تفسیر ودست آخر پته و پرده هارا بهم ریخته و راست ودروغ را بهم میبافد برای همه هم سند دارد ؟! .خوب در پناه اطاق تاریک جیم الف ومصونیت میتوان هر چه دل تنگت میخواهد بگو ، اما ، حرف من چیز دیگری است ! چرا باید این فرهنگ کثیف و تهوع آورا را به دنیا نشان بدهیم ؟ آیا میل نداریم که گامی حد اقل بسوی اینده برداریم ؟ همچنان میل داریم در تاریکی ها دست وپا بزنیم ؟ یکی در گوشه ای نشسته نبش قبر میکند ، دیگری دارد چرندیات چند فسیل را بخورد مردم میدهد واین جوانک پریشان مو میخواهد فردای مارا بسازد !! ازهمین حالا معلوم است که آفتاب از کدام سو سر میزند ،وآن پیرمرد ، چه چیزی ترا ودار کرده تا بنشینی وافسانه ببافی ؟ هر چه بوده تمام شده ، گذشته دفتر پادشاهی بسته شد تاج وتخت به موزه ها رفت وتو همچنان نشسته ای مانند دختر بچه های قهر آلود لب ورچیده وآبروی آن خانواده را میبری ؟ من چندان علاقه ای به آنها ندارم اما حق دارم بپرسم که آیا واقعا این فرهنگ پر بار و غنی که دم از آن میزنند همین است؟ .ما فردا را در کدام شب تیره خواهیم دید ؟ ما باید همیشه در سایه راه برویم ، آینده ما دردست این هاست ! که میبینیم بینش امروز ما چگونه به فردای نسل ما سایه میاندازد؟آه ؟؟؟ کجا رفتند آن مردان بزرگ که درونشان لبریز از درد بود وبرونشان خندان وهمیشه در حال پیشبرد وچراغی بودند برای روشنایی ما ! کجا شدند آنها ؟ما با بودن امثال شما دیگر نیازی به چراغ نداریم ! درسایه شما راه میرویم ، وآینده پربارخود را میسازیم ! بلی زیر پای ما شب است وما روی یک شب تاریک گام بر میداریم . با این جانورانی که اطراف مارا گرفته اند ، تنها اینها نیستند جناب فردوست بهترین دوست وهمکار وهم یار که نان خانواده شاه را خورد وخنجر از پشت درقلب او فرو برد وسایر ین که خاطراتشان امروز در کتابهای قطور در قفسه این ویران خانه خوابیده است ، چرا آن روز که شاه اشتباه میکرد باو هشدار ندادید . همه خود فروخته وهمه نوکر اجنبی ، مگر نه آتکه با پول وسرمایه ملت شماها درخارج درس خواندید اما خیانکار درآمدید ، برای چه هدفی ؟ ، ازآن خاله زنک خانه عمه جان خواهر مجاهد شد تا آن پیر مرد لب گور ! از خواننده تا نویسنده اوشاعر .زیر پای ما شب است ودیگر میل نداریم پای خودرا بیشتر جلو بگذاریم سپیده ای نخواهد دمید تنها آفتاب سوزان پوست وپیکر واستخوان مارا خواهد سوزاند ، واقعا تاسف آور است یک پیر مرد با این سن وسال بجای آنکه تجربیات خود وتاریخ را برای آیندگان بگذارد نشسته مانند یک خدمتکار رانده شده از خانه ارباب شکایت میکند . زهی تاسف .ما روی تاریکی ها راه میرویم ..پایانثریا / اسپانیا / 13 ژولای 2018 میلادی /.







