Author: Soraya

  • خوشه های اشک

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا !
    ساعت چهار صبح است ، فشار ودمای گرما  و هوای راکد  راه نفسم را  گرفته ، بهترین  کار این است  که برخیزم و در سکوت  بنویسم ! 
    اشعار رودکی بیادم آمد ، اشعاری که با صدای گرم ودلنشین ” منوچهر انور ” دکلمه میشد و روی صفحات چهل وپنج دور گاهی سی وسه دور ببازار میامد  ، هیچگاه صاحب این صدارا ندیدم ونشناختم ، در هیچ  رسانه ای عکسی از او به چاپ نرسید وهیچکس ندانست چگونه آمد و چگونه زیست و چگونه رفت  در کنار آوای گرم او ” خانم پریدخت زنگنه ” جیغ میکشیدند یک ته صدای نیمه سوپرانویی داشتند و توانستند رو صحنه بیایند در هردو رژیم !
    بهر روی  آن روزهای خوب  که تازه داشت ادبیات  وموسیقی اصیل ما از زیر خروارها خاک بیرون میامد و جان میگرفت و در میان مردم رواج یافته بود مطربان از نوازندگان جدا بودند مطربان کافه نشین اجازه ورود به اداره فرهنگ و هنر را نداشتند ، تنها باید به هنر بیاندیشند .
    اداره فرهنگ وهنز صفحاتی چهل وپنج دور با صدای لطیف پروین سرلک حاوی اشعار بزرگانی مانند مولانا و عطار و حافظ  ودیگران را پرکرده بود  اما هنوز  دردسترس عموم ودربازار نبود من ده عدد از آنهارا به همت دوستی نازنین دریافت داشتم ، دوستی که میدانست من چگونه از آنها نگاهداری میکنم واینها تنها چیزهایی بودند که اول از همه در چمدان سفر  بی بازگشت  من جای گرفتند وهم اکنون در جعبه های بدون هوا محبوسند ، 
    صفحه سنفنوفی نهم بتوون ( کورال ) که در روزهای اول آشنای ! با همسرم برایم از وین آورد و سپس هم او روزی پاهایش را روی صفحات من گذاشت تا آنها را خورد کند  زیادی به موسیقی چسپیده بودم وکمتر به دنبال خورش قورمه سبزی و ابگوشت و ترید  آن با پیاز میرفتم !!! .
    تازه داشتیم هوایی میخوردیم ناگهان سرو کله ” ماهی سیاه کوچولو وغرب زدگی ” بچه ملاهای پنهان در سوراخ های موش ببازار امد  بازار سیاست گل کرد وروی صحنه خارهای مغیلان به رقص وپایکوبی مشغول شدند ! شاه ماهی بر تارک سر ما نشست وته مانده آنها یک دخترک تازه بنام گل نسترین  !!!که همه تختخوابهارا به لطف خود تزیین کرده بود ! 
    منوچهر انور ساکت شد شاعران توده به تبعیت از او  اشعار خودشانرا روی صفحات سی وسه دور پر کردند ( همه را دارم ) ! ونوار جای صفحه را گرفت وسپس سی دی ها امدند با آشغالهای وته مانده های لجن ها .
    من چمدان سفر را بسته بودم چند جلد کتاب ، چند صفحه ونوار مورد علاقه ام را برداشتم وبچه ها را نیز در آغوش کشیدم  و آن سرای بیکسی را ترک گفتم سرایی که مجبور بودم هر هفته از خانمهای خوانند ، نظیر میم ،  ، نون ،  بیتا وبینا ونا بینا و وخانمهای ناشناس وشناخته شده واقایان  مفتخور وغیره پذیرایی کنم ومنقل وتریاک وویسکی وترید آبگوشت وکباب برگ وخاویار روی میز اماده باشد ! دیگر فرصتی نداشتم به آنچه که میخواهم برسم   ، “ستار “تازه گل کرده بود ومن با صدای او میگریستم .
    حال در این نیمه شب اشعار رودکی و صدای گرم منوچهر انور  مرا از تختخوابم بیرون کشید :
    شاد زی ، با سیه چشمان شاد 
    که جهان نیست جز فسانه و باد
    ز آمده شادمان بباید بود 
    وز گذشته نیز نباید کرد یاد 
    زمانه  پندی  آزار وار داد مرا 
     زمانه را چو بنگری همه پند است 
    به نیک و بد دیگران  نباید خورد غم 
    ای بسا کسا که به روز تو آرزومند است 
    من این اشعار را از حافظه ام بیرون کشیدم شاید در بعضی جاها اشتباهی رخ داده باشد ویا شاید درست باشند .
    شب گذشته  به ” اپرای ژوکوند ”  ساخته ” بوچینلی ” اقتباس از داستانی غم انگیز نوشته ویکتور هوگو  با بازی درخشان هنرمندان اتریشی و صد الیته تنور مورد علاقه ام پلاسیدو دومینگو که در اپرای وین به همراه ارکستر سنفونیک و گروه  کر آن اپرا ضبط شده بود ، گوش فرا دادم  ، داستانی از یک عشق در  روزهای وحشتناک انزیکسیون  در شهر ونیز !  بارها وبارها این موسیقی را بجان دل شنیده و در پناهش  گریسته ام .
    و…. با خود گفتم  ، ما هم درحال حاضر در سر زمین خود درمیان یک دوران ” انزیکسیون ” وحشتناک بسر میبریم  آقایان هر غلطی که میل دارند میکنند اما موسیقی برای ما حرام است ، عشق گناه است ، ورابطه های کثیف پنهانی ( اگر دیده نشوند ) مباح است !!! دوران زندان های وحشتناک و شکنجه ها  بر قرار است و تجاوز به حریم خصوصی دیگران و تجاوز به زنان و پسران زیر سن و….دزدی های کلان .
    ای بسا کسا که به روز تو آرزومند است !
    آن روزهای خوب رفتند  خوشحالم که در دوران خوبی زیستم ، و کودکانم یاد/گارهای خوبی دارند و عقده ای بار نیامدند ، دخترانم یک پا مرد شدند وپسرانم مردانگی وشرف را یکجا در خود جمع کردند و هر بار از من تشکر میکنند که آنها را از آن دوزخ بیرون کشیدم ، در آن زمان هنوز درهای جهنم باز نشده بود اما بوی هیزم سوخته به مشام میرسید !
    اقایان  مطربان  خلوت نشین با گذاشتن یک کله گنجشک تریاک  سناتوری ! روی حقه وافور در میان هر نفس یک فحش و ناسزا نثار ” شاه ” میکردند سپس سرو کله  آنها درمیان مجاهدین ییدا شد ! سخت مومن شدند ، به کجا رسیدند ؟ در گورهای بی نام و نشان در غربت بخاک  سپرده شدند ! ونام کثیفشان از صفحه هنر ایران پاک شد .
    و زگذشته نیز نباید کرد یاد !  
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچنین « . اسپانیا / 08/08/ 2018 میلادی  برابر با 16 امرداد ماه 1397 خورشیدی ! 
    ( امروز روز 8  است ) !
  • زبان کلک

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” .اسپانیا !
    مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست 
    که به پیمانه کشی شهره شدم  روز الست 
    من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق 
    چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست………..:”حضرت حافظ”
    در دوران های گذشته و زمان تحصیل ما  بخصوص در کلاسهای ابندایی در کتب ما بیشترین اشعار  شعرای زمانه به چاپ میرسید وما میبایست آنهارا از حفظ میکردیم وبه خانم ویا آقای معلم پس میدایم .آ ز اشعار رودکی تا موش وگربه عبید ذاکانی  ، همه آنها بر ذهن ما نشست  ، ذهن ما پاک وخالی از هر شبه وشبه وکینه ای بود ، با آن اشعار بزرگ شدیم ود ردبیرستان نیز ادبیات  مارا شادروان دکتر خانلری اداره میکردند واستادی  دیگر که امروز نامش متاسفانه از ذهنم فرار کرده است !  همه اینها  بر زندگی ما تاثیر گذار بود وهمه آنهاییکه درآن زمان فارغ التحصیل شدند انسانهای کاملی بودند بدون هیچ عقده وهیچ نا آرامی درونی وخشونت ! .
    اولین خشونت و بیدادگری را در اجتماع اطرافمان و حتی درخانه خودمان دیدیم ! اما پناه به معرفت درونی خویش بردیم و گذشت و گذشت !
    چند روز پیش کامنتی برای جناب روانکاو و روانشناس یگانه .معروف ایرانی که دست در همه بیزنسها دارند و روانشاسی بالینی هم یکی از کارهای ایشان است ، گذاشتم ونوشتم :
    «این چه کار ی است که شما خصوصی ترین  گفته های بیمارانتان را آنهم با کلمات شنیع ووقیح روی یوتیوپ میگذارید وبرای دیگران میفرستید آیا منظوری دارید ؟ منظور شما هدف گرفتن افکار وشیوه زندگی جوانان ماست ؟ که همه مدت به پایین تنه خویش بیاندیشند  و فراموش کنند که صاحب چه دنیای خوبی بوده اند ؟  وچگونه باید آینده خودرا بسازند ؟ «….تمام شد 
    شب گذشته کامنتی روی گوشیم دیدم که لرزه بر اندامم انداخت !!!! باور کنید از ترس نمیدانستم درون کدام سوراخ پنهان شوم تا مانند شادروان فریدون فرخزاد تکه تکه نشوم !!!  روی کامنت  نوشته بود که چهار ساعت وچند دقیقه و نمیدانم چند ثاثیه  دیگر جواب خود را دریافت خواهید کرد ؟! ای داد و بی داد   دست درون  آتش بردم حال باید منتظر مامورین : ساواما : ویا : سیا : ویا  دیگران باشم ؟!  زن ، بتو چه ، مردم  خوششان میاید کاری  غیر از بازی  با پایین تنه و دیدن فیلمها پورنو و غیره ندارند حوصله این اشعار قدیمی ها و فسیلها را ندارند  زمان عوض شده  باید با زمان جلو رفت باید دوجنسه بود ویا …….. مگر تو پای منابر این ملاهای نمی نشینی   و گفته های گهر بار آنها را  بگوش نمیگیری  ؟ مگر نمیدانی که اصول و فلسفه  زندگی ما با شریعت گره خورده و شریعت هم با  آلات جنسی و آداب آن بهم پیوسته اند ؟!  بهر روی  شعری از رودکی در خاطرم نشست که متاسفانه از ترس !!! آنرا نیز فراموش کردم .
    تمام شب  هم از فشار گرما وهم از ترس!!!! بیخواب شدم و در انتظار جواب نشستم که هنوز جوابی نرسیده  است .
    اگر برای فلان  پیر مرد یا فلان بانو  که نشسته و گفتاری را بما حواله میدهد کامنتی بگذاریم باز صد ها نفر بر میخیزند ای که نا دان ،  ای زنا زاده وای فلان فلان شده ….
     هیچ آنرا هم به جای خود گذاشتیم و اگر خیلی از یک گفتا ریا برنامه خوشمان آمد تنها  انگشتی روی صفحه فشار میدهیم که بابا ماه هم دیدیم و شنیدیم .
    نه ! امیدم از این ملت برید ، ملتی که به سادگی امت شد ه و سپس کم کم خادم خواهد شد دیگر برای من غیر از همان قفسه کتابهایم که رویهم چیده شده یادگاری باقی نمانده است حتی آنقدر دراطاقم جای نیست که بتوانم قفسه دیگری را کنار آن بگذارم و کتابهارا مرتب  درون آن بچینم مقداری ازآنها درون چمدانها وکشوها وقوطیهای پلاستیکی  در امانند !! بلی ، من همان خری هستم که مرحوم امام  فرمودند بارم تنها کتاب است و فایده ای برای آن سر زمین همیشه پارس ندارم ،  عمرم هم دیگر کفاف نخواهد کرد که یکبار دیگر سری به آتشکده ها بزنم وخاک وتربت اجدادم را ببوسم  ، خودم نیز خاکستر خواهم شد ، مانند همان  شاخه های بلند نارون و سرو که در این چند روزه در شعله های آتش سوختند ویکی یکی بر زمین افتادند تا چوبهایشان به مصرف داخلی !!! بزرگان برسد استخوانها ی من پودر خواهد شد تا برچهره  بیگانگان و خود فروشان بنشیند  این نوشته ها ، این گفته ها واین  اشعار به درد امروزی ها نمیخورد   باید تنها از قسمت پایین بدن حرکت کرد و جلو رفت !.. ث
    کمر کوه کمست  از کمر مور ،  اینجا 
    نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا /07/08/2018 میلادی برابر با 16 امرداد ماه 1397 خورشیدی !…
    اضافه : مجسمه برنزی سرباز مصری با دوشمع کوچک  جلویم نشسته ، نگاهی به آن دوختم وگفتم :
    مواظب آن امانت بزرگ ما باشید ، سربازان  عزیز و بزرگوار ، همت شما از همت مردانش که آنهمه برایشان زحمت کشید ، بیشتر است .ثریا 
  • فریدون .

    ثریا / اسپانیا !
    فریدون مهربان است 
    عزیز کودکان است 
    به شوخی میزند حرف 
    چقدر خوش زبان است !
    حدود  یک ربع قرن از مرگ نا جوانمردانه فریدون فرخ زاد به دست قاتلین بیرحم او میگذرد ، کسانیکه در لباس دوست یخانه اش رفتنند سر سفره محقر او نشستند ، نان و نمگ او را خوردند ، سپس وضو. گرفتند د وبا شنیع تری و وحشیانه ترین  نوعی که در میان آنها معمول است ، کارد را تادسته درقلب ا و فرو بردند ، باین هم اکتفا نکردند تمام اعضا و جوارح بدن او را تکه تکه نموده و آلت تناسلی او را در دهانش نهادند 
    دستهای خونین خودرا شستند واز درخانه بیرون رفتند تنها شاهد این جنایت فجیع سگ کوچک او بود ، وهفته ها درخانه بو گرفت تا پلیس آمد واورا درون یک کیسه گذارد و در گوری  محقر دفن کرد  و امروز به همت یاران قدیم او و دوستدارانش آرامگاهی درخور او ساختند  شد  زیارتگاه عموم جوانان  وهمه طرفداران او  حتی آنهایکه  بعد از انقلاب ننگین  به دنیا آمدند.
    نیست یاری  تا بگویم  راز خویش 
    ناله پنهان کرده ام  در ساز خویش 
    چنگ اندوهم ، خدا را زخمه ای 
    زخمه ای تا برکشم  آواز خویش 
    بر لبانم قفل خاموشی زدم 
    با کلید آشنا بازش کنید 
    کودک دل رنجه دست جفا 
     با سر انگشت وفا نازش کنید ………:”فروخ فرخزاد “
     این خانواده  بخصوص این خواهر و برادر که بسیار به هم نزدیک بودند  قرنها از زمان خود جلو افتاده  و متاسفانه د ر تار و پود  قیود وحشتناک اجتماعی، مذهبی ، بیشعوری ،  و ندانم کاری های  اجتماع مثلا پیشرفته  جان دادند ، آنهم جان شیرینی که میتوانست برای همه عمر چراغ راه جوانان باشد ، فروغ را فاحشه خواندند واز دیدار تنها فرزندش محروم ساختند و فریدون را هزار ننگ بر او بستند چرا که خوب آواز میخواند ، خوب میرقصید و خوب تربیت شده بود و خوب درس خوانده بود شاعری بود که د رآلمان اشعار او ترجمه وبهترین  جوائز را دریافت داشت تحصیل کرده حقوق سیاسی بود ، فروغ میتازید و جلو میرفت تا اینکه دست اجل او را نگاه داشت و برد در یک سرمای سخت زمستان واو دستهایش را در باغچه گورستان بخاک سپرد تا دوباره سبز شوند . 
    و….فریدون از پا نایستاد مانند یک اسب  راهوار میتاخت به هرچه که صد راهش بود وبه هر فریب و نیرنگی و به هر نکته ای  که اجتماع را از پیشرفت باز میداشت ،  میتاخت نه ! دولتهای دیگر میل ندارند ایران سربلند باشد باید چیزی در حدود پاکستان ویا افغانستان ومحل داد وستد و پولشویی ار بابان باشد واحیا نا پا اندازی برای برای دنیا و فروش دختران  و پسر ان جوان را که  سر رشته را دردست دارد    .
    فریدون رفت ، فروغ رفت ، اما سایرین با ریش وعینک سیاه و تغییر چهره  وتسیبح به دست باقی  ماندند تا بقیه شعور ایرانی را نیز بگیرند تا جائیکه که توانستند جوانانرا کشتند ونسل را نابود ساختند و آنهایکه دیگر پیر شده چاره ای جز خود فروشی نداشتند وخود را به  حکومت جیم والف فروختند ونوکر شدند از هنر مندان بداهه نواز تا شعرا و نویسندگان !  برا ی رهبر بزرگ و امام همیشه د ر صحنه اشعاری در وزن های مختلف سرودند ، خوب صله خود را نیز دریافت داشتند ، پا اندازهای کهنه کار سجاده هارا باز کردند وبا پولهایی که آن جماعت در اختیار آنها گذارده بود دور دنیا به راه افتادند تا افراد را شناسایی کرده به دست دژخیمان بسپبارند  ، فاحشه های کرایه ای هفتگی و ماهیانه و روزانه و ساعتی ناگهان مومن دوآتشه شدند و به زیارت اما هشتم رفتند  و سجاده ریا  را در غرب باز کردند حقوق بازنشستگی آنها چند برابر شد !!! امثال فریدون و دیگران قیمه قیمه شدند و نامشان از یادها رفت ، در حالیکه  خون بیگناه خود نویسنده بزرگی است و ناگهان بر روی آسمان نام او را مینویسد  و قاتلین و جنایتکاران دیگر دستان به اسمان نمیرسد . 
    آه ، میبینی ؟ 
    که چگونه پوست من میدرد از هم ؟
    گه چگونه شیر در رگهای آبی رنگ پستانهای سرد من 
    مایه میبندد؟
    که چگونه  خون 
    رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من 
    میکند آغاز ؟ 
    من تو هستم 
    تو ، و کسیکه دوست میدارد ……فروغ 
     فریدون رفت ، آن عزیز کودکان که درزمان جنگ به عراق سفر میکرد تا کودکان راه بهشت را که به جهنم منتهی میشد نجات بدهد اما او را از میان برداشتند و حال اگر جنگی دیگر در گیر شود برای ثابت  ماندن  این قوم وحشی ، دیگر ( فریدونی نیست ) ( قبادی نیست )  ( رستمی نیست ) همه رفته اند ، دیگر کسی بر جای نماند غیر از نسل معلول و سوزاکی این قبیله تازه . پایان 
    دلنوشته امروز من / ثریا / اسپانیا / » لب پرچین « دوشنبه  06 اوت 2018 میلادی !…
    تقدیم به ” فریدون فرخ زاد  و یارانش  و فروغ که همیشه کتب او  سجاده من بوده است .
    ———————————————————————————-
  • سفر درشب

    ثریا ایرانمنش »لب پرچین« .اسپانیا !
    ————————————
    همچو شهاب  می گذرم در زلال شب….
    از دشتهای خالی و خاموش 
    از پیچ و تاب گردنه ها 
     قعر دره ها 
    نور چراغها 
    چون خوشه های آتش 
    در بوته های دود 
    راهی میان ظلمت شب باز میکند 
    همراه من، ستاره غمگین و خسته ای
    در دوردستها 
    پروا ز میکند ………… » فریدون مشیری « 
    بلی ، درست  میبینید ، ساعت  دوی بامداد است و من هر شب راس ساعت یک تا دو باید بیدار شوم تا رستوران آنسوی خیابانها صندلیهایش را روی اسفالت بکشد کرکره های آهنی را پایین بیاورد و کارکنانش موتورهایشانرا روشن کنند و بروند ، من بیدار میمانم و دیگر خواب از چشمانم میگریزد ! وزیر هجوم افکار گذشته ناگهان دفن میشوم .
    متن  : تابلت :  را به ارامگاه محمد رضا شاه اختصاص داده ام ، وباو میگویم که :
    این خانه آخرت  درخور تو نبود  ، ما مردم  قدر ناشناس وبی عاطفه وباری به هر جهت هر ساعت دنبال روی کسی میشویم و میرویم تا سرمان به دیوار بخورد بر میگردیم و به پشت مینگریم تازه میفهمیم که کجا بودیم ، کجا رفتیم ، چه ها کردیم و حال کجائیم ؟ نه این آرامگاه حقیر لبریز از سنگهای سیاه وسپید با آن سنگ مرمر ترک خورده و گلهای پژمرده  لایق تو و زحمات تو نبود .
    آن نواده هندی زاده  که از بطن یک فاحشه  هندی ویک مردانگلیسی به دنیا آمد و پرورش یافت و باخود بدبختی ها و نکبت و سیه روزی را آورد باید صاحب آن آرمگاه باشد چرا که با تو فرق داشت و میتوانست مردم را تحمیق کند بعلاوه از زمانهای خیلی دور  دولت فخیمه با تو  و پدرت سر سازگاری نداشتند آنها همین  حکومت نکبت وبی حرمت با مردان  ریشو و شپشو و مردان خود فروش را میخواستند هرچه باشد نیمی از آن سر زمین متعلق به آنها و نیم دیگرش متعلق به روسیه میباشد ما بیهوده خیال میکردیم » ملتی زنده و آزاده « میباشم نه ما مستعمره های بدبختی هستیم که د ر حال غر ق شدن میان منجلابها   و کثافت و آلودگیها میباشیم برای نجات خود به هرشاخه خشکیده ای نیر متوسل میشویم بهر درخت بی ریشه و مصنوعی که خود را ارایش میدهد .
    چه بر سر ما آمد ؟ شاعرانمان  مرتب زجه میزدند ، ترانه هایمان غرق اندوه وغم بود ،  نویسنده ها سر درگربیان با سیگار آلوده به حشیش در هپروت داشتند برایمان بهشت می افریدند دسته دسته هریک بسوی باغی که درونش مارها وافعی ها خفته بودند هجوم بردیم  ، 
    بازار نبض زندگی را دردست داشت و آن پورژواهای تازه از شهرستان به پایتخت آمده تنها لباسهایشانرا عوض کردند بی  آنکه به درون خویش و مغز شان چیزی اضافه نمایند .
    آنها نیز همین دولت را میخواستند وهمین حکومت را دولت که چه عرض کنم حاکمینی از دیار غریب که کم کم وارد جامعه ما شدند امروز با نگاهی به هیبت وشکل آن مردان وزنان  میفهمیم که اصل آن از جای دیگری است حرام زاده های سر زمینهای دیگرند  که به زور لباس و ماتیک خود را مانند طاووس علین به نمایش میگذارند آنها هیچ اصالتی ندارند ، اصالتشان دروغین است . 
    آنها سر زمین مرا  اشغال  کردند ؛ خانه مرا ویران ساختند و هستی مرا به  یغما بردند  ، حال من در کنار عکس آرامگاه حقیر او  مینشینم ومیگویم :
    گویا سرنوشت با من وتو سر ستیز داشت وبقول بعضی ها دستهایمان بی نمک بود ، هرچه را تو و من ساختیم از بین بردند چه خانه ترا و چه آلونک مرا ، تو درجای شاهی میساختی و من در کسوت یک بانوی خانه دار،  حسادت ها وتنگ نظری ها  مرا درو کردند وهریک را بسوی پرتاب نمودند وخود بر خرمراد سوار شدند بخیال آنکه این خر روزی برایشان یابو ویا اسبی اصیل خواهد شد . نه ! چشمان باران زده زیادی در پشت سر این اراذل اوباش میباشد .
     وقاحت و پررویی آنها برای من قابل تصور نیست وآن علفهای هرزه ای را که به بیرون صادر کرده اند از خودشان حرامزاده  ترند.
    حال در این شورش بی دلیل عده ای فد ا و فنا میشود و پشت پرده جناب مکدونالد دارد سر قیمت چانه میزند وآن کلید دار حرم میداند که پشتش به کوهی از آهن است  ، مردم دارند فریب میخورند ، این حکومت مبتذل وآشغال اگر چه برای ملت ایران ذلت و خواری  بدخبتی وگرسنگی آورد اما برای دنیا بهترین حکومت بود و توانست همه را آباد کند و باج خود را مرتب به اربابانش بدهد .
    دیگر  فرقی ندارد چه کسی خواهد آمد  و چه کسی خواهد رفت ، سر زمین من مانند  زنی پاکیزه بود  که ناگهان مورد تجاوز گروهی  اجانب قرار گرفت و دیگر پاک کردن آلودگیها از دامن پر مهر او کاری بس دشوار است . 
    خوب این شورش یا انقلاب اگر نان ما را برید و تبدیل به سنگ کرد در عوض آب بسیاری به جویبار خشکیده آدمهایی روان ساخت که حتی خواب آنرا نمی دیدند  روزی یک لباس نو بپوشند ، حال در خارج میان رفت  و امدها ، میان داد وستدها  آنچنان غرق شده اند که فراموش کرده اند از کجا برخاستند ، دگر بقول معروف خدارا نیز بنده نیستند و همین ها سعی دارند که این حکومت جبار باقی بماند اگر چه بظاهر خود را دشمن میپندارند اما همه » فرستاده اند «  و دستشان دریک کاسه میباشد ..ث
    ————–
    نور غریب ماه 
    نرم و سبک  به خلوت  آغوش دره ها 
    تن میکند رها 
    بازوی لخت گردنه ، پیچیده کامجو 
    بر دور سینه هوس انگیز  تپه ها 
    با د از شکاف دامنه فریاد میزند …….
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 06/ 08/ 2018 میلادی برابر با 5 امرداد ماه 1397 خورشیدی !!
  • میان دو پرده

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین !”
     میان دو پرده ،  
     یک پرده زنی  تنها ،  کارهایش را کرده بقول معروف آردش را بیخته والکش را آویخته حال  یا مشغول گلدوزی ویا نقاشی ویاچرند نویسی میباشد ، 
    آنسوی پرده ، زنی تنها ، مستخدم  او به مرخصی رفته واو باید  خاکها وآشغالهایی را که او زیر فرشها  ها پنهان کرده بیرون بیاورد وخانه را ازنو تمیز کند ، خوشا بحال آن زن مستخدم با هزار نوع سوغاتی به وطنش برگشت ، به نزد فامیلش وچقدر خوشحال بود ! 
    حال پاک تنها شدم ، تنهای تنها ، بچه ها هم به مرخصی ویا برا ی کارهای خود رفته اند ، گرما ودرجه حرارت ؟ آها 43 درجه درحال حاضر ، !مهم نیست من بچه  کوچه های داغ کویر هستم ! 
    “ای پد ” من درحال  ترکیدن وسوختن میباشد هر آن در انتظار آنم که میان دستهایم منفجر شود ، چقدر با هم انس داشتیم همه جا با من بود شبها روزها درسفر وحضر ، ، آن یکی  تازه  که ابدا مارک آنرا نیز نمیدانم خیلی دنگ وفنگ دارد  مانند کنتسی  روی زانوانم مینشید ومن نمیدانم کجا را باید فشار بدهم تا فریادش به آسمان نرود  روی گوشیم  بکلی کیبورد فارسی رفته ، بنا براین دیگر نمیتوانم عرض ادب واردات به بزرگان بکنم !!! ودر کنارش چند متلک آبدار هم تحویل بگیرم . 
    عرق از سر تا سر پیکرم  جاری است کولر برای خود ش فس فس میکند  خانه بهم ریخته درانتظار هیچ کمکی  نیستم ، کمد بمبوی اطاق خواب پسرم که چهارده ساله بود امروز دیدم پودر شده است وآن زن روی آنرا با نایلون پوشانده بود پودرهای بمبورا که جمع میکردم نمیدانم چرا بیاد نان های صبحانه وآن  ذراتی  که درون قوطیها برای صبحانه ما درفروشگاهها  میفروشند ، افتادم ، خوب میتوانم آنرا به یک فروشکاه تحویل بدهم تا پودر کند وبا آرد مخلوط کرده یک صبحانه جدید ببازار بفرستد ، این کمد را پسرم بعنوان یادبود  دوران کودکیش بمن داد تا نگاهدارم  هنوزآیینه اش وکمد بالای سرش دست نخورده باقی مانده این یکی در بالکن تبدیل  به پودر شده است ، زمانیکه داشتم آنرا تمیز میکردم درب و تخته های او افتا د، هر آن منتظر بودم ماری ، عقربی ، عنکبوتی ویا مارمولکی از آن برون بجهد ، اما نه ! خوشبختانه تنها پودرهای بمبوی نم کشیده بود که از نم مانند مقوا در آب حل شده بود ! 
     نه !  دراین دنیا تو تنها میایی  وتنها میروی  چند روزی چند نفری گرد تو جمع میشوند وسپس آنها نیز میروند ، تو تنها میمانی  ، باید بنوعی خودت را سر گرم کنی  وشعور .ومغز واحساس خود را  تقویت نمایی تا ترا مانند یک تکه گوشت گندیده به درون  خانه سالمندان نفرستند وفراموشت کنند ، نه ، من خیال ندارم آن راه را بروم مگر جبر طبیعت باشد ، مگر طبیعت باز من سر ناسازگاری را بردارد  ، درحال حاضر سخت مواظب خودم هستم  ، کم غذا میخورم ، ورزش میکنم ، وخوب میخوابم  ، موزیک گوش میدهم ، فیلم تماشا میکنم وبه کارهای دستی میپردازم  چون بیکار نمیتواتم بنشینم وگاهی  گوش وچشم شمارا نیز آزار میدهم ،| خوب بمن چه که تو چکار میکنی  ،|
     اما همه روزی باین  زمان میرسند ، زمانی که نه نوه ها حوصله دارند ونه بچه ها وقت وحوصله ، همه سرشان بکار خودشان  گرم است به ان اسباب بازی که دردستشان هست .
    روز گذشته ناهار میهمان دخترم بودیم  ، چند خاطره برای نوه ام تعریف کردم او نویسنده خوبی شده باو گفتم بنویس ، تا میتوانی بتویس ، هرجه که برایت جالب است ، بعد از ناهار همه اسباب بازیهایشانرا به دست گرفنند وبعضی ها به تماشا ی سریال صد هزار باره دیده شده ( فرند ) نشستند ، منهم خوابیدم  ، راحت ! بعد هم بلند شدم وخدا حافظی کردم وبخانه برگشتم ، این نهایت  یک گرد همآیی وجمع شدن فامیلی است !!!!! خوب مامان دیگر پیر شده ! حوصله ما جوانان را ندارد !! نه ،  خیر ، کور خواندید هنوز صد ها هزار آرزو دردلم موج میزند که شما ازآنها بیخبرید ،  آرزوهای تازه نه کهنه  برای آنچه که گذشته ورفته دیگر غصه نیمخورم ، همه را به دست خاک فراموشی سپرده ام .
    از ترکش جوزا  به حکم  آسمان ،  تیری  فرو افتاد 
     تیری که چون بشکست  ، نیمش  بر بهاران خورد 
    من درمیان این دو فصل  نیمه جان زاده شدم ……..نادر نادر پور 
    ————————————–
    جوزا » ماه خرداد است “
    حافظ میگوید “
    جوزا سحر نهاد حمایل برابرم 
    یعنی غلام شاهم و سوگند میخورم 
    پایان 
    ثریا . اسپانیا / یکشنبه داغ پنجم ماه اوت 2018 میلادی   برابر با 14 امرداد ماه 1397 
  • به تو !

    ثریا / اسپانیا  / » لب پرچین «!
    برای ک. ج. پ.
    ای مهربان دور !
    امروز  بر حسب تصادف روی یوتیوب آن  آهنگی را که برایم فرستاده بودی برای چند مین بار گوش دادم ، هم اصل آن وهم کیه آنرا ، همان که » دسته دسته گل رز«  بردامنم افشاندی  تا بگویی عاشقت منم !
    ناگهان یک صبح به درکوفت و کسی گفت سلام ،
    وبی تعارف ، گفت ترا دوست میدارم 
    نه باورم نشد ، هنوز هم باور ندارم ، عشق ودوستی این روزها وزنی دارند به قیمت چندین هزارا دلار که هرروز هم بالاتر میرود .
    بهر روی  من چنان مانند شمع واژگون بودم  که خبر از خویش نداشتم .
     تو مرا بلند کردی وبرایت نوشتم ، میدانم آنهارا میخوانی ومیدانم چه بسا  از هرکدام هم کپی برداری ، پر دویدی با سرعت و من جلویت را گرفتم با متانت و رفتم .
    ای مهربان راه دور 
    اکنون هردو در دو سوی  جهان ایستاده ایم ، نمیدانم به آرزویت رسیدی وبه سر زمین رویاهایت سفر کردی ویا همچنان درکنج خانه نشستی با آن دستگاه تا عماق دنیا رفتی وامروز … نمیدانم درکدام جبهه خواهی جنگید ، امروز که سر زمین آباء واجدادی تو ومن بر لب پرتگاه ونیستی قرار دارد ، آیا باز درهمان  مجمع ( شهداء) خواهی ماند ویا با ملت ایران همراه  خواهی شد ؟ /

    چه بسا شاهین بخت بر شانه ات نشست وناگهان دستی ترا بیرون کشید وگفت این است مرد امروز ما وتو نباید سیمرغ را فراموش کنی ! 
    من چون سایه درکنارت بودم ،  واینک  گمان نبرم که  نام تو ، نامه و ، پیک تو ، پیغام تو بمن برسد .
    ای کاش آن سیاهی شب از روی تو برمیخاست  ومن یکسر به ویرانی  وبیکرانی تو پرتاب میشدم .
    با مهر فراوان وسپاس از لحظات خوبی که د رمدت کوتاهی بمن دادی . ثریا 
    اسپانیا / شنبه چهار اوت 2018 میلادی .امردادماه 1397 خوشیدی !
  • سکوت .

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا !
    —————————————
    دلا شبها نمی نالی به زاری ،
    سر راحت به بالین میگذاری !
    تو صاحب درد بودی  ، ناله سر کن 
    خبر از درد بی دردی نداری ،
    بنال ایدل که رنجت شادمانی است 
     بمیر ایدل ، که مرگت زندگانی است
    مباد آندم که چنگ نغمه سازت 
    ز دردی بر نیانگیزد نوایی 
    مباد آندم که عود وتار و پودت 
    نسوزد در هوای آشنایی ……….» فریدون مشیری «
    تشنه ام ،  تشنه خاک ،  و آب  ، توبه خود را نمیشکنم ،  و پرهیز خود را  ، نه ، میایستم  در مقابل  جام های شکسته و نشسته در خون .
    روزی میخواستم  که در وزش باد گرم  عشق  در برابر هر نوازش  کز دستهای یخ بسته و مرده  بر پشتم مینشست ، عشق را برگونه هاییم نقش بندم وگونه هایم را سرخ نگاه دارم .
    روزی میخواستم ،  که در میان هرجام چشمان درخشان ترا ببینم  که لبریز از ستاره مهر است ،
    وآن جام لبریز از عشق را با دودست قوی سر کشم ، اما افسوس ، تکیه بر کاهی داده بودم که در پندارم کوهی بود !چشمان تو بسته به روی زیبایی ها بودند .
    این تشنگی و گرسنگی من همچنان ادامه داشت و دارد  نه چندان که با حرص دندان بر هر گوشت مرده ای فرو برد ،  او میل دارد که در میان  نان گرم تازه در کنار فنجانی چای  درمرز درون من تحلیل رود .
    امروز خسته ام ،  و گرسنه ، گرسنه از چیز هایی که از آنها محرومم بحکم  دستور ” طبیب ” و تشنه از آنچه که نامش را می ارغوان نام نهاده اند  که درمیان آن چشمان پرستاره ترا میدیدم . 
    امروز در میان لیوان قهوه بیرنگ  من  ، ماه میشکند ؛  وتبدیل به امواجی سیاه میشود  ونانم آنچنان خشک است که گویی سنگ دردهان میگدارم .
    و… من در کنار سفره  رنگین این سر زمین وآن سر زمین  تنها یک میهمان  شبانه هستم که باید بروم .
    روزی در میان برف های سنگین کوهستانها  شب را که به رنگ نیل بود به صبح گره میزدم  وطعم آسمان را  میچشیدم  بوی درختان نارون وسپیدار وکاج  عطر عفاف  تازه عروسان را داشت  ومن در تصور حجله بخت  با نسیم همراه  میشدم ونفس تازه میکردم .
    آن روز ها  شقایق برایم معنی دیگری داشت  شقایق دختری بود عاشق ، و خورشید باو تجاوز میکرد  من لذت مکیدن  سرخی شقایق را در درون افتاب داغ شهر شیراز  درکام تشنه ام احساس میکردم .
    من آفتاب جوانی را میشناختم  وساقه های جوان  ستبر درختان را که پای بر لب جویبارها گذارده بودند .
    هر آنکسی که بودم ، خودم بودم ، نه ابلیس ونه خدا ،  و نماینده او ، دیوانه جمال وزیبایی بودم  ودلداده روشنایی ها  .
    حال ماه گم شده ، ستارگان   مرده اند ، وشقایق درون خاک پوسیده ومن به یک خانه تاریک و متروک مینگرم که آخرین پناهگاه من است . ث
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا  04/ 05/ 2018 میلادی برابر با 13 امرداد ماه 1397 خورشیدی 
    از ” نوشته های روزانه ” !
  • دلمردگی !

    نه ، نه ، اینبار گفته های حضرت شاه عباس کبیر  از کلاس ما بالاتر بو د! 
    بلی این بارایشان به زبان انگلیسی سخن میفرمودند آنهم  انگلیسی که گویی ا زناف تکزاس  بیرون آمئه ، نه ! درکلاس ما نبود  بنا براین نیمه کاره  از ایشان خدا حافظی کردیم تا باجوانان  ومردم سراسر جهان گفتگو کنند !!!
    روزیکه خمینی آمد اولین حرفش این بود :
    تبلیغ کنید ، تبلیغات خوب است مردم را به دور شما جمع میکند وبرای  مثال گفت :
    مرغ برای یک تخم مرغ دنیارا  از سرو صدا پر میکند بسکه قد قد میکند وغاز بیچاره میرود درگوشه تخی چند برابر تخم مرغ میگذارد کسی به آن نگاه هم نمیکند ، چرا که غاز بیصداست !
    حال من امروز بفکر پسرانم افتادم ودخترانم که انگلیسی را درحد یک دیپلمات  با لحجه صحیح و درست حرف میزنند وهیچگاه هم آنرا به معرض نمایش نگذاشته اند ، پسرم  روی سن  برای آنچه که سا خته ویا درحال ساختن آن است با اسکریم های بزرگ برای صدهنا هزار نفر سخن میراند با یک تی شرت یک شلوار برمودا  بی هیچ ادا واصولی ، بچه هایش را وادار  کرده که چند زبانرا بخوانند ، روسی ، آلمانی ، فرانسه وخوب زبان انگلیسی  واسپانیایی هم زبان اصلی آنها میباشد .
    داماد عزیزم هنگام گرد هم آیی فامیلی دستور میدهد که باید تنها به زبان من  ا(سپانیایی ) حرف بزنید  » هرچه باشد صاحبخانه است «!چون من آنقدر گشاد بودم که حتی چند کلمه انگلیسی یا فرانسه راهم فرا نگرفتم ، 
    بنا براین تنها کسیکه جرئت ندارد بگوید چرا به زبان اصلی من )(فارسی ) حرف نمیزنید د ؟! منم ! در گوشه ای ساکت مینشینم ودیگر گوش نمیدهم که چه میکویند مانند یک میهمان غذایم را میخورم  واز سر میز بلند میشوم میروم به دنبال کتابی یا مجله ای ، واگر احیا کاری داشته بام با زبان فارسی بابچه  ها حرف میزنم  خوشبختانه همه آنها فارسی را ازمن بهتر میدانند  اما خواندن ونوشتن  زبان مرا نمیدانند .تنها یکی از آنها  رشته تحصیلی خودررا به زبان فارسی اختصاص داد !
    حال چند روز دیگر تولد من ونوه ام دریک روز است ! بنا براین مانده ایم که چگونه آنرا برگذار کنیم  ، من از فرصت استفاده میکم ومیگویم با هرکدام جدا جدا ناهار یا شام میخورم !!! بمن چه مربوط است .
    این از نتیجه ازدواج های هجرت است ! وحیر ت انگیز ، هنگامیکه مثلا خانواده  داماد اسپانیایی باربکیو دارند همه را دعوت میکنند ، اما همه ناگهان به یکسو میروند ، بنا براین خواهش کرده ام مرا دعوت نکنید چون از باربکیو بی نهایت بیزارم . 
    تنها به یک خانه میروم خانه دخترم که سعی دارد با بچه  هایش فارسی حرف بزند وبه آنها فارسی یاد بدهد وآنها بمن  پس میدهد ، با بقیه بیرون غذا میخورم در سکوت مانند یک غریبه ! به تماشای مردم مینشینم ، حرفی ندارم با آنها بزنم سه پسر شیطان ویا سنگ مرمر اهل کوهستان سیبریه !!!
     اگر نمیدانستید وتا بحال متوجه نشده اید ، بدانید وآگاه باشید من امریکا ، روسیه ، ایران واسپانیارا سر یک میز جمع کرده ام !! مرافعه ای هم بین آنها پیش نیامده است هرکس به راه خود میرود .شاید حرمت مرا دارند کسی چه میداند  هرکدام سرشان درون بشقابهایشان میباشد ، مشروب هم نداریم غیرا ز یکی دو شیشه   ابجو یا یک بطر  شراب همین نه بیشتر حق سیگار کشیدن را هم ندارند مگر درفضای باز .من دیکتاتور نیستم ، اما باید این جماعت را نگاه دارم چون ، چون نوه هایم دردست آنهاست . پایان 
    ثریا / اسپانیا / لب پرچین / جمعه سوم اوت 2018 میلادی .
  • قدرتمندان سیاسی !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا !
    ————————————
    ا چشمان نابینا  وناشناس ،
    تصویرم در آیینه  شکل دیگری دارد 
     روزی مویی به رنگ شب داشت 
    امروز  به رنگ صبح صادق است 
    و در پشت نگاه   وزمزمه های دروغین شما 
     شب من جریان دارد 
    در مسیر زمزمه های مهر آلودم  و گوش حیات من 
    من میان این کلمات زندانیم 
    مهم نیست در ذهن بی تفاوت شما چگونه 
     خواهد نشست 
    از صبح نو جوانی تا شب  تاریک کهنسالی 
     نوشتم ، نوشتم ، سرودم  .وخواهم سرود
    ———-
     و.. توا ی مرد بزرگ ، مرز پر گهر  را ساختی  و نواده های بی تفاوت تو آنرا ویران ساختند ، حال به دنبال روح بزرگ تو آمده اند ، برخیز ، و آنها را یاری کن .
    نواده های تو دست دردست : علی اصغرو علی اکبر ولب تشنه حسین ودست بریده ابوالفضل « آن خانه ای راکه تو ساختی و سقفی محکم بر آن نهادی تا جوجه هایت در زیر سقف درامان  بمانند وآن خانه را برای تو نگاه دارند ، شب خوابیدند وصبح کاذب از درون ماه بر آنها تابید !! موی ریشی در لابلای کتب ونقش شیطان درماه !! 
    یک دروغ بزرگ ، با نام ابوبکر آمدند ، سوختند، ویران کردند وبردند  وهنوز در پای لاشه مادر ما نشسته اند تا حرمت وناموس اورا نیز از بین ببرند .ما جزیی از یک کشور افریقایی تبار شویم ، که از شبه جزیره  غنا سر بر آورده ایم !! .
    مردم  در خیابانها  کلمات را بهم دوختند  چسپانیدند  وبهم دیکته کردند و مرا و  روح ترا برای همیشه فراری دادند .
    من ، هنوز میان دو کلمه  ، دمی به آسودگی  فرو نبرده ام  ،
    از یکی  رانده ، وبه دیگری  کشانده نشدم  ، خاموشیم  از یک لرزش  واز یک کشش دروغین پریشان میشد . 
    درگذشته همه جوارح واعضاء بدن من باهم کار میکردند  اما امروز یکی یکی و تنها میروند  با هم مهر میورزند  با هم روانند  باهم میاندیشنند ومن تنها با مغزم  میاندیشم .
    قدرتمندان سیاسی ودینی  وفکری  وتهی مغزان  چه بسا بارها لبانم را دوختند ،  وچه بسا میل داشتند تا زبانمرا از حلوقمم بیرون بکشند  دهانم بسته بود و در پس پرده داغ هجرت وهجران نهان شدم .
    آنها شعله ها کشیدند تا بسوازندم  اما من خاموش بودم  وپیکر من  هریک به تنهایی سخن میگفت و لرزه بر تن آنها میانداخت . لرزه ای شهوت آلود!
    امروز مردان و زنان جوان  برخاسته اند  برای خاموش کردن آنها دیگر دیر است ، هیچ تدبیری وهیچ اسلحه ای کارگر نیست ، خشم » یک ملت آزادیخواه « را نمیشود با آب پاشهای اسید دار خاموش کرد بازهم آنها غرش میکنند تا عرش را به فرش برسانند و ببیند که دیگر ( خدایی نیست وپیامبری نیست وهرچه هست دردل وجان آنهاست ) .
    این عقل ماست  که باید بیافریند  ومرز دوستی ودشمنی را معین سازد  حال این گوی واین میدان .
    خاک را از نو خمیر کنید  واز نو خانه بسازید خانه ای که نه تیفوس ونه ایدز درآن راهی نباشد ، منقل هارا به دور بریزد افکارتان را به دست لوله های مواد مخدر ندهید 
    ،خانه ما ، زمین ما ، وخدای  ما بزرگترین  است ،  سیمرغ اندیشه هارا رها کنید بسوی قله های آزادی ، نباید به آسانی آنرا از دست داد ، نباید یک لحاف چهل تکه دوخت ورفت زیر آن پنهان شد ، روانداز ی از حریر محصول چالوس وپنبه هایی از کویر میتواند بستری شکیل و زیبا بیافریند و شما در آن به آرامی وآسایش بخوابید .
    امروز صبح روی گوشی ام سرو کله حضرت عباس شاه پیدا شد هنوز فرصت نکرده ام تا بروم از مکالمات دلپذیر ایشان بهره ببرم ، هنر پیشه ماهری بود وهست ونبض مردم را دردست دارد بخصو ص نبض جوانان را .
    شب گذشت توانستم از گرمای چهل .وهشت درجه جان سالم بد ربرم وهم اکنون  در زیر آن گرما که تا روز یکشنبه ادامه دارد همه درها بسته ، پرده ها کشیده مانند موش کور دراین اطاق تاریک با کلمات سرو کله میزنم ، من میان روز وشب آویخته ام  ساعت  ضربه هایش نزدیک است  حواس من هنوز محکم وپا برجاست . 
    بسوی ازادی ، ای ملت شریف ” ایران” نه ناشریف وهرجایی ویران .ث
    ———————————————————————
    اکنون ، دراین دیار مسیحایی ، بر آستان غربت خود 
    ایستاده ام ، 
    شب بر فراز برج کلیسا ها 
    تک تک  ، ستارگان را مصلوب کرده است 
    اما ، فروغی از افق مغرب 
     بر آسمان یخ زده میتابد 
    وز دور ، خاور را تهدید میکند 
    دانم که این طلوع شفق ما نند 
    از آفتاب گمشده  من نیست ،
    من شاهد  بر آمدن آفتاب شب 
    در سر زمین دیگرم و آفاق دیگر ……نادرپور ” صبح دروغین “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 03/08/2018 میلادی  برابر با 11 /5/ 1397 خورشیدی ؟!.
  • مزرعه سبز !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« /اسپانیا .
    ———————————
    غزل حافظ را میبندم ،
    از پس پرده اشک 
    خیره در مزرعه خشک فلک مینگرم 
    میبینم 
    در دل شعله و دود 
     میشود  ” خوشه پروین ” خاموش 
     پیش خود میگویم :
    عهد خود رایی و خود کامی است 
     عصر خون آشامی است 
    که درخشنده ترا ز خوشه های  پروین سپهر
    خوشه  اشک یتیمان  » ایرانی « است ………..»فریدون مشیری ، شادروان «
    توضیح آنکه من بجای » کودکان ویتنام  « ایرانی«  را گذاشتم ، دیگر فرقی نخواهد داشت .
    دیگر فرقی ندارد کودک ویتنامی باشد یا ایرانی و یا هندی  مهم آن است که شکم کارخانه داران سیر باشد و پوششان کافی ، هوا  داغ است ، مهم نیست ! سرد است مهم نیست ، نان نیست ، کوکی ساخته از مدفوع درسوپرمارکتهای زنجیره ای فراوان  است ( ما هیچ چیز ی را دور میریزیم  ، حتی مدفوع   را ) .
    خوب !   ماندن و ادامه دادن باین  زندگی ننگین ،  تا کجا باید پیش رفت ؟  اکنون به هر درحتی که مینگرم  برگهایش ریخته  نه با نسیم چرا که دیگر نسیمی نمیوزد باد » سام « بر میخیزد ،  وبه هر برگی  که مینگرم درون گل خفته است .
    تمام شب از شدت گرما دور اطاقها  روان بودم ، دچار دوار سر گشته وبه دنبال جای خنکی میگشتم ، نه پنکه های قلابی ونه آن کولر که باد های سمی را به درون  میفرستد کاری از پیش نمیبرد، به هوا احتیاج داشتم ، یک هوای پاک کوهستانی !!! 
    امروز از خود میپرسم که آیا این زندگی به اینهمه مرارت میارزد ؟  مانند آیینه ای که جیوه هایش ریخته  عکس جوانی خود را در آن میبینی و شبها با جدالهای گذشته دست و پنجه نرم میکنی  ،  چشمانت دیگر پیر شده اند ، مانند شب کوران راهرا نمیتوانی بیابی ،  آن نقش زیبایی که بر روی لبانت بود از میان رفت  و اکنون تو  جدال تو  وریه هایت با نفسهای مسموم و بخار آلوده این شهر است ، شهری بی ترحم  که اگر سقف بر سرم فرود آید کسی در را نخواهد کوبید !!!
    بنای غمگپنی که ده سال است دراینجا زنده بگورم ، آهای مردان وزنانی که ساختم  ، کجائید؟ یکی از نیویورک جوابم رامیدهد دیگری از مرز فرانسه وسومی در انتهای جاده شمالی کشور ، » میتینگ  داریم «  این ماه بدترین ماه   و کار من است « ! خوب ، چه میخواهی ؟ آب که داری ، کولر داری ، پنکه داری ، یخچال هم داری ، بقیه را خودت بساز و برو خدارا شکر کن که دچار آتش سوزی ها نیستی ! . بلی همیشه آن خدای ساختگی و نادیده را شکرگزار هستم !!!
    شب گذشته  نشستم به یک  ” دی. وی .دی ” که تازه برایم رسیده بود  » اپرای  اتللو«   درنیویورک اجرا شده بود با شرکت تنور بزرگ اسپانیا پلاسیدو دومینگو تماشا کردم ، نیمه های آن دیکر حوصله ام سر رفت ،  اوتللو  آن پیر مرد دردمند وگریه دار نبود بلکه قلندری بود که میبایست میجنگید  اما تخم حسادت چنان دردلش ریشه دوانید که چشمان اورا کور کرد ، یاگو که امثال او را همه هرروز در کنارمان داریم شادمانه  میزیست و| دزد  مونا | آآنقدر چاق وبا غب غب بزرگ وبد هیکل بود که هیچ لباسی نمیتوانست آن همه چربی وگوشت را بپوشاند صدایش نیز چندان   قوی و زیبا  نبود .
    آن اوتللویی که من در تالار رودکی خودمان دیدم و آخرین اپرایی بود که در آن سر زمین دیدم  کاری از خوانندگان و هنر مندان   آلمانی فرانسوی و اتریشی بود اشک همه را درآورد .
    آن فیلمی که برای  اولین بار  ” سرگی باندارچوگ ” کارگردان وهنرپیشه روسی ساخت دزدمونا بحدی ظریف وزیبا بود  گویی یک خیال است که بر تو میتابد ، حال آنچه که در نمایشنامه شکسپیر  درباره زیبایی وظرافت دزد مونا خوانده بودم با این زنی که بشکل و هیبت قمر خانم بو با انبوه گیسوان قلابی ، هیچ تشابهی نداشت و نتوانست مرا سر جایم بنشاند ، موزیک بد نبود و اتللو دیگر پیر شده بود صدایش به سختی بالا میامد .
    بهر روی از” فرستنده “آآن سپاسگذارم که هرچه از دوست رسد نیکوست . 
    وتو ، ای آفتاب خشمگین  ، روشنایت برایم لذتی ندارد 
    تو که همه جا را به ویرانه تبدیل ساختی 
     نه به نور و روشنایی که روزی من تشنه آن بودم 
    درب را به روی شب بگشا  شاید که فرجام من باشد 
    بعد از چنان طلوع دروغینی  شام بهترین  است 
    و صبحی اگر بماند 
    به شب نیز بگو ، بیدار باش .
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 02/ 08/ 2018 میلادی برابر با 11 امرداد ماه 1307 خورشیدی ؟!…..
  • خانه کوچک

    ثریا /اسپانیا » لب پرچین «!
    یادداشت روزانه !
    ————————
    آمزیکا از خانواده  کوچک شرو,ع  کرد تا به خانه بزرگ رسید ،  وما از خانه بزرگ شروع کردیم تا به الونک رسیدیم ، حتما همسن وسال های من آن سریال معروف » خانه کوچک«  را بیاد دارند که از روی یادداشتهای ” لورا اینگلز”  کپیه ونوشته وفیلم برداری شد وسالها مونس روزها وشبهای ما بود .
    و… آن روزها هتگامیکه  نخسیتن گام ها ومشتها وفریادها  زمین وزمان ایران را  به لزره درآورده بود ، من دریک لانه کوچک  درخارج نشسته بودم واشک میریختم میدانستم که این مشتها بی نتیجه  واز روی نا آگاهی  است ،  دیدم که  حتی فرهیختگان   سعدی وحافظ وخیام  وفردوسی نیز  تن به تن آیین  پس گرایانه دادند  همه ، حتی آن بزرگان به پیشواز  آیین تیره اندیشی رفتند که بزرگان ما مانند صادق هدایت و ایرج میرزا ودهخد و آن کرمانی بزرگوار که سرش را برای اندیشه هایش داد  بارها وبارها آنهارا از این راه پر خطر بر حذر داشته بودند.
    طالب اوف ،  آخوند زاده و میرزا آقاخان کرمانی  ومیرزا جهانگیر  شیرازی  این ایین را دشمن پیشرفت وفرهنگ ونادانی ها میپنداشتند وبارها وبارها سخن ها گفتند  ، اما مشتها گره بر آسمان معلوم نبود  که چه میخواهند ، البته  درمیانشان عده ای هم زرنگ بودند وتوانستند از این عربده کشی ها برای خود هم قیافه وهم قافیه بسازند در حال حاضر هم با زندگی در خارج خو گرفته ودیگر نامی از زادگاهشان نمیبرند مگر آنکه در میان جمع و  برای خود نمایی باشد .
    باغچه من مرد ، امروز تنها چهار گلدان را به زور نگاه داشته ام ، شیلنگ را جمع کردم وآبپاشی باندازه یک کتری کوچک ویک شیشه پلاستیکی کوکا کولا تنها وسیله  آبیاری من هستند که مرا هنوز به باغچه وخاک آن و.صل میکنند سعی دارم این چند گلدان نمیرند وزنده بمانند حتی کاکتوسهایم نیز از فرط تابش آفتاب وبی آبی سوختند  باید خیلی مواظب » آب« باشیم !!! مهم نیست توریستها روی هزار بار دوش بگیرند و صدها هزار میل مکعب آب را به چاه ها سرازیر کنند دوباره بسوی خودما بر میگردد با تصفیه بسیار قوی !!! گنهکار اصلی تنها باغچه من بود با گلهای شب بو وشمعدانی ولاله ونرگس وسنبل !!! 
    روزی صد ها هزار دختر جوان در پناهگاهها ویا درزندانها  زیر شکنجه هستند ، ویا میمیرند  ، تنها یک  نفر شهره افاق میشود ( آن فرانک ) هر سال برایش جشن میگیرند ونام او بر همه جا ثبت است وآیا واقعا وجود داشته یانه ؟ خدا میداند  .
    اما لورا اینگلز وجود داشته وکتابش هنوز هست  وامریکای  بزرگ مرهون همان دستهای کوچک وهمان مهربانی خانواده  ها  وهمان مهربانی های بی شائبه همشهری ها میباشد ..وما؟ 
    “مگر دختر یا پسر هوتول خان رشتی هستی  ویا بابا ننه ات فلان مرحوم حاجی بازاری بوده ویا فلان منبر روی دیرین که اینهمه افاده داری ؟ “
    ————————————————————————————————————————————-
    همه زندگی ما به بت پرستی گذشت و میگذرد و یا به اتکاع  قبور مردگانمان . پایان 
     یک بعد از ظهر داغ  تابستان / اول آگوست 2018 . برابر با 10 امرداد ماه 97 / ثریا /
  • کهن دیارا

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا
    اول آگوست 2018 میلادی 
    از امروز این سر زمین تعطیل میشود تا سپتامبر همه بسوی تعطیلات میروند !!! تنها کاریابان وخارجیانند که بجای  خودشان تنها میتوانند جواب بدهند ،  من مانند یک بچه خوب در کنار داروهایم به تماشای آتش ها ، شعله هایی که از هر سو زبانه میکشد واعتصاب کامل تاکسی ها وفرود اجبار  هوا پیما ها وسر انجام سرنوشت سرزمینم ، در نا امیدی کامل !   به تماشا نشسته ام  !
    تنها شاهکار  زنده نام ابدی نادر نادر پور را از دفتر صبح در.وغین او جدا کرده و در اینجا میاورم ، هر چند آن هنرپیشه وخوانند خیانتکار نیز بصورت ترانه آنرا خواند  ، اما از بزرگی وعظمت این  اشعار چیزی کم نشد بلکه بر وجه آ نیز افزوده شد .
    کهن دیارا ، دیار یارا ، دل از تو کندم ، ولی ندانم 
    که گر گریزم  ، کجا گریزم  وگر بمانم  ، کجا بمانم ؟
    نه پای رفتن  ، نه تاب ماندن  ، چگونه گویم  درخت خشکم 
    عجب نباشد ، اگر تبر زن ،  طمع ببندد   در استخوانم 
    درین جهنم ، گل بهشتی  چگونه روید  ، چگونه بوید ؟ 
    من ای بهاران  ، ز ابر نیسان  چه بهره گیرم  که خود خزانم 
    به حکم یزدان ، شکوه پیری  ، مرا نشاید  ، مرا نزیبد  
    ————————————————-
    چرا که پنهان  ، به حرف شیطان ، سپرده ام دل که نوجوانم !
    صدای حق را ،  سکوت باطل  در آن دل شب  ، چنان فرو کشت 
    که تا قیامت  درین مصیبت  ، گلو فشارد  غم نهانم 
    کبوتران را ، به گاه رفتن  ، سر نشستن  ، به بام من نیست 
    که تا پیامی  ، به خط جانان ،  ز پای آنان ، فرو ستانم 
    سفینه دل  ، نشسته در گل  ، چراغ ساحل  نمی درخشد 
    دراین سیاهی ،  سپیده ای کو ؟  که چشم حیرت  دراو نشانم ؟ 
    الا خدایا ،  گره گشایا ،  به چاره جویی مرا مدد کن 
    بود که برخود ، دری گشایم  ، غم درون را ، برون کشانم 
    چنان سرا پا  ، شب سیه را به چنگ و دندان  ، درآورم پوست 
    که صبح عریان ، به خون نشیند  ، بر آستانم ، بر آستانم 
    کهن دیارا ، دیار یارا  ، به عزم رفتن  دل از تو کندم 
    ولی جر اینجا ، وطن گزیدن ، نمی توانم ، نمی توانم 
    نادر نادر پور  سروده شده در آدینه  19 آبانماه 1357 خورشیدی  » تهران « 
    خوب ! دیگر حرفی نیست ، هرچه بود گفته شد ، نوشته شد وصفحه شد و….
     به پایان آمد این دفتر  ، حکایت همچنان باقی 
    به صد دفتر نشاید گفت حسب حال مشتاقی 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 01/ 08 / 2018 میلادی .
  • دیر گاهی است ….

    ثریا / اسپانیا/ سه شنبه  31 ژوییه 2018 
    ————————————                          » عکس ، متعلق به خواننده بزرگ وبی نظیر  زمان ماریا کالاس میباشد “
    آفرین  جناب مک دونالد ! با دوغ .
    دیر گاهی است  ذر فضای جهان 
     آتشین تیرها صدا کرده ، 
    دست سوداگران وحشت و مرگ 
     هر طرف آتشی بپا کرده 
    باغ را دست بی حیای ستم 
    از نشاط وصفا جدا کرده 
     ما همان مرغکان بیگنهیم 
    خانه وآشیانه رها کرده ……شاد روان . ” ف. مشیری « 
    آفرین جناب مک دونالد خوب کاشتی ، من از زوز ازل میدانستم  که یک تاجر تنها بفکر سود وزیان خودش میباشد حتی امریکا هم برای تو چندان فریبنده نست مگر صدای سکه های خزانه دار بگوش تو برسد .
    فریبکاری تو دیگر غیر قابل انکار است ، برای تو دیگر انسانها مهم نیستند ، تو همه را فریب دادی ، چانه زدی ، وخریدی ، وانبار کردی مانند یهودیان قدیم که بعد ها تجار بزرگی شدند آنها حتی سیم های کهنه وزنگ زده را نیز خریدند ، حتی دندانهای طلای هم کیشان سوخته شده خود را در تنور نازیها خریدند وامروز شدند» جناب سروس« حال دنیارا میخواهد همه دنیارا میخواهد .
    هفتصد سال است که گروه شیطان پرستان بر دنیا حاکم است وما فرزندان آریایی چشم به راه ایزد بانوی خویش ویا  مردی  که ا زمیان برخیزد وخاک مارا پس بگیرد وتو آ ن را  دوبار بفروش رساندی  یکبار اجاره دادی و دفعه آخر فروختی . 
    حال  میل دارم از ملازمین درگاهت از شیخ عباس خمیر گیر که دیگر خمیرش ترش شده ونانی ببار نخواهد آورد بپرسم : 
    این بود ؟ قهرمان شما ؟ 
    ویا از ان پسرک جن گیر روح الله بخواهم سری به مجمع احضار ارواح بزند وروح مستر جفرسون یا واشنگتن  را احضار کند وبپرسد : 
    این بود نتیجه زحمات شما ؟
    بلی جناب مک دونالد ، ایرانیان خیلی زود خرید وفروخته میشوند کمی احساس عمل میکنند شعور وعقل خودرا به اجاره دیگران داده اند ،  زنانشان بسیار زیبایند میتوانید درآینده خیلی زود در تمام  کازینوهای بزرگ خود از آنها بنحو شایسته ای استفاده کنید .
     مردانشان  نیز درهر لباس کمر خدمت بسته اند! هم شب کارند وهم روزکار .و…. خدارا شکر مربیان تزیین آرایش وصورت نیز در خدمت زیباتر ساختن آنها کمر بسته اند 
    مردان قدیم ما کنار منقل چرت میزنند وهر از  گاهی به پسرشان نقی میزنند که خوب نوبت ما گذشت نوبت شماست ! 
    پسرک درعالم هپروت نئشه از دود حشیس وگرد  فریاد میزند »
    شما خراب کردید ، ما درست کنیم ، ودوباره به چرت میرود .
    سالهاست  است که دیگر قرن انسانها  گذشته وحیوانات درلباس انسان وماسک انسانی روی صحنه بباز ی مشغولند وگرگهای مواد خودرا در جنگها آتش میزنند جنگلها را نیز با مواد خاکستر میسازند ! 
    آخ …. که دیگر  دراین گسیخته باغ 
    شور افسونگر بهاران نیست 
     آه ،  دیگر  در این  گداخته  دشت 
     نغه شاد کشتکاران نیست 
    پر خونین به شاخساران هست 
     برگ رنگین به شاخساران نیست 
    بهر روی تا روزیکه بقیه  کیبور های مرا بلاک نکرده باشند  مینویسم  روی گوشی دست ام بجای کیبور فارسی وانگیسی یک بو ق آمده بود !!! هفته ها رابطه ام با دیگران قطع بود حال تنها توانسته ام یک کیبورد ناشناس انگلیسی  بیاورم تا بتواتم حد اقل جواب دیگران را بدهم  . چهار تابلت دارم وچند گوشی ویک لپ تاپ  تا روزیکه زنده ام مینویسم تا خط وزبان فراموشم نشود وبگوش کر آن نامردان فریاد میزنم  ، برخیزید وطن بفروش رفت ؛ یک تاجر بزرگ آنرا خرید تا قطعه قطعه بفروشد وما دراینسو  به قصه های حسین کرد وافسانه های خمیر گیر معروف شیخ عباس  گوش فرا ا میدادایم  وامید حرکت داشتیم و وای برما . ث
    پایان دردهای امروز . 
    سه شنبه 31  07/ 2018 میلادی /…..
  • برو مردمی کن

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« . اسپانیا!
    ————————————
    ای دوست ، نام  مرا به عمدا چرا  میبری ؟ 
    گرمای هوا ودمای آن  نفسم را برید ، ساعت  دونیم بود که برخاستم آبی که بالای سرم بود تقریبا برای نوشیدن یک چای بهتر بود تا کام خشک مرا خنک کند ،
    گویا باز گرگی  با مشعل آتش در میان جنگلها افتاده وبرایمان هوای داغی  را پیش بینی کرده اند ! یعنی تا چهل و پنج درجه 
    به گفتگوی آن ” پیر گوش” دادم چند بار نام مرا ذکر کرده  بی آنکه چیزی نوشته باشم  گویا جزیی از کلمات او شده ام !.
    من به تماشای این پیکرهای  تازه ای هستم که روزی کودکانی بوده  که در زهدان سنگها وصدفها خوابیده  ودر انتظار روزی بودند  که از تاریکی ها بیرون ایند  ، من ، زاینده آنها بودم 
    سنگها را شکافتم  وبه آنها خواسته یا ناخواسته زخم زدم  تا راهنمای آنها باشم در کوره راه وحشتناک زندگی ، گویی از پیش بمن الهام شده بود که باید درچنین دنیایی بسربرم .
    صدف آنهارا شکفتم  وخود مادر این پیکرها شدم  ، چه زیبا وچه دوست داشتنی ، چه مودب وچه مهربان  وآنها خون مرا مکیدند  ، آن خون زندگی آنها بود  .
    امروز در چهار راه حادثه ها همه تنها مانده ایم وتنها بهم کمک میکنیم ، دستهایمانرا دردست هم گذاشته وبسوی یک آینده نامعلوم میرویم ، آیا جهان هستی قبل از ما هم این حوادث را بخود دیده ؟ در عین آتش وخون وجنگها وفوران آتش فشانیها ، عروسکان گچی ومقوایی خودرا درهر ویترینی به نمایش بگذارند ؟! .
    حال آنها زخمی اند  ومن مادر ، هر پیکری را میشکافم  تا برای آنها راهی پیدا کنم ، دل به سروش وآواز  ایزد بانوی مهر وآب و دریا ها سپرده ام .
    کسانی هستند که هنوز سروش ایزدی را نمیشناسند وحتی معنای آنرا نمیدانند ارزش بالا و پاین رفتن دلار برایشان همه چیز است ،  سروش ایزدی  آوایی بود که از سیمرغ برخاست  و میترا را ساخت ،  همان میترایی که امروز  از فلز گداخته با آتش همراه شده وپیکر مارا میسوزاند .
    همان میترایی که با تیغه های نور  شاهرگ مرا نشانه میگیرد واز گردن جدا میسازد .
    واین او بود که با سنگدلی وبیرحمی بما پشت کرد .
    حال ، امروز در میان خاره  ها وپاره سنگها ولاشه ها بو گرفته درانتظار آن سروش پاک ایزدیم که مرا فرا خواند  ومرا از سنگها ی داغ این سر زمین رها سازد  پاهایم مانند دو تکه آتش  شعله میکشند ومرا میسوزانند .
    من از داشتن آنچه که امروز دیگران را شاد میسازد بیزارم ،  من پیکرهای ساخته شده  ای را که بادست ساختم وبه  آ نها شکل دادم میبینم که چگونه در تنگنای هستی دست وپا میزنند واقوامشان در آنسوی جهان در میان ثروت های انبوه وانباشته  تن به بیهودگیهای داده اند .
    روز گذشته پسرم بصورت ناگهانی نام یکی  از اقوام را یافت ومیزان  درآمدش را ذکرکرد ! من اهمیتی ندادم ، بمن گفت :
    حد اقل ترا ازاین جهنم نجات میدهد 
    باو گفتم هرکجا بروی جهنم هم هست درآنسوی قاره نیز الان آن کاخ ها  وخانه ها دچار شعله های آتشند  بیهوده غم به دل راه مده ، تختخوابت تو وپتو ی من درحال حاضر امن ترین جای دنیاست .  او پیکری از لطافت بود  حال یک آهن شده است گداخته وسوخته  اما منش خودرا حفظ کرده است  تنو مند  وبا بیانی بسیار قوی  ومعنای آن سرود جادویی را بخوبی میداند من و او خیلی بهم شباهت داریم . 
    به درستی نمیدانم چه نوشته ام  چشمهایم از شدت خواب میسوزند  وحتی کولر ها هم نتوانستند این گرمای وحشتناک را  کمی خنکی ببخشند دمای ونم بیشتر است .پایان 
    من ابرم ،  من بارانم ،  من یک چهره ام 
    چهره بی چهرگان  نقشی از آرزویم 
    ومعنای هستی  که همیشه ناگفته میماند 
    من شکل ندارم ، چهره ندارم ،  اما هرنقاشی در آرزوی 
    کشیدن تصویر من است 
    وهر کسی از نشیب ها به من مینگرد 
    ——–
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 31/ 07 / 2018 میلادی  برابر با 11 / امرداد ماه 1397 خورشیدی /
  • تا قاهره

    ثریا /اسپانیا/ 
    هله هشدار که در شهر دوسه طرارند 
    که به تدبیر کله از سر مه بردارند 
    دو سهرندند که هشیار دل وسر مستند 
    که زمین را به یکی ع بده در چرخ آرند
    بار آن صورتی اند  ودشمن صورتها 
    در جهانند ولی از دو جهان بیزارند       شمس تبریزی 
    گفت :
    چیه تنها نشستی که مینویسی وخط میزنی ؟تو هم بلند شو وهمراه قافله سالار برو قاهره هم فال است هم تماشا به آرزویت هم رسیده ای بوسه برتربت  او خواهی زد  تو که از شهربانو خانم پیر تر نیستی  ببین چه چالاک در کنار یاران بی وفا وبا وفا مثل شاخ شمشاد ایستاده هرچند برگهایش کم شده اما هنوز ایستاده وتو  ؟؟؟؟؟
    گفتم فورا یک جت شخصی با خلبان خصوصی وچندین بادیگارد  برایم پیدا کن  بعد هم هتل هیلتون را خالی کن تا کروه همراه من در آنجا ساکن شوند دوستی هم مانند آن بانوی بزرگوار انور برایم در نظر بگیر  ببین مانند یک پرنده پرواز میکنم .
    این نهایت آرزوی من بود  که بیخبر بروم بی آنکه خیل عکاسان وخبر نگاران را به دنبال خود بکشم ونمایشی آنچنانی نشان خلق بدهم  .
    من تاهمین گورستان شهر قادر نیستم در هوای چهل وسه درجه بروم وبه روح آن مرحوم  ……..بیاندازم حال چگونه میتوانم با این ریه علیل خودم را به قاهره برسانم  آنهم در سطح کلاس پایین .
    ایشان در طبقه بالازندگی میکنند بهر روی این رفت وآمد هم از جیب مبارک ایشان خرج نمیشو عاشقان شاه عاشقانه میپردازند بامید روزهای واهی🐊🐊🐊
    راستی چرا ؟ نه دیگر بمن مربوط نیست  تنها میدانم او در سینه من در کنار خدایم نشسته وهرگاه میل داشته باشم برایش بلبل زبانی میکنم وترانه میخوانم  وروز تولدش را هیچگاه فراموش نمیکنم  شمع روشن میکنم وجامی به روح پاکش مینوشم وجرعه ای هم بر خاک میریزم  همین کافی است  بگذار باخیال خویش وپندارم خوش باشم .
    بکف  ار خار بگیرند  زر سرخ شود 
    روز گندم دروند  ارچه بشب جو کارند
    مردمی کن و برو از خدمتشان   مردم شو 
    زانکه این  مردم  دیگر  همه  مردم  خوارند   
     پایان 
    دوشنبه داغ  30 ژوییه  
    درجه حرات درون ۴۰ از بیرون بیخبرم !
    ثریا /اسپانیا
  • که افکنم سجاده به دور

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا !
    ————————————-
    بنوش جام صبوحی  بناله  دف و چنگ 
     ببوس غبغب  ساقی  به نغمه  نی وعود 
    به دور گل منشین بی شراب وشاهد و چنگ 
    که همچو روز بقا ، هفته ای بود معدود ……..حضرت خواجه محمد شمس الدین شیرازی ” حافظ« 
    در گذشته  مردی ساده لوح به کلاس زبان انگلیسی رفت ودر کلاس نشست ،  معلم  درس را شروع کرد و گفت  از خانواده  سخن را آغاز میکنیم : 
    مثلا به مادر میگویند ” م…ادر ” به برادر میگویند  : ب…رادر ”  .
    مردک گفت اینکه کاری ندارد  به همین  سادگی  ؟  خوب منهم انگلیسی میتوانم حرف بزنم تنها باید کمی آنرا شل و سفت ویا کج وکوله کنم !
    معلم پرسید : 
    خوب به نعلبکی  چه میگویند ؟ 
    مردک کمی لب ولوچه هایش را جمع کرد وگفت » میگویند نیلبکی « !!!
    حال حکایت زبان این مردم است  لغت ” کلاپس ” را یک ” او “به آن چسپانیده دراخبار میگویند که  خیابان فلان بخاطر اعتصاب تاکسی ها » کلپسو » شد ه است !!! ویران 
    تاکسیهای شهر ها اعتصاب کرده اند ، واگر یک سواری راه رضای خدا چند مسافر گرسنه وتشنه وبیمار  را سوار کند ، آن اتومبیل را نیز معلق مینمایند !!! تنها مردم ساعتها باید درصفهای طولانی بایستند تا  اتوبوسی  لنگان لنگان از اره برسد وآنها به مقصد ببرد . .
    جنابی از فضلای  قوم سوار بر منبر ایران فرموده اند :
     زبان فارسی  یک زبان شریعت واسلامی است بنا براین مکاتبین!!!  ما درهر جا  که هستند باید با این زبان تنها درباره آداب خلا رفتن وپاک کردن مقعد  با سنک یا آجر در صورت نبودن آب و انواع غسلهای استمراری و اجباری در مواقع جنابت و غیره و انواع راه  دخول و خروج به معقد را نوشته وچاپ نمایند تا حرمت اسلام عزیز آنهم از نوع شیعه تا ابد بر جای بماند  !!! ،
    بیخود ما درغنا کارخانه سیمان وبیمارستان چند صد تختخوابی نساختیم ؛، حال آن بچه سیاهان بزرگ شده ودور دنیا راه افتاده اند تا شریعت اسلام را به همه جا صادر کنند وروزهای وحشتناک آخر زمان را جلوی چشم  مردم بی ایمان بیاورند بنا براین با دردست گرفتن مشعلها جنگلهای را به آتش میکشند وخانه هارامیسوزانند ومردم لخت وعریان که برای فرار از گرمای داخل شهرها و  خانه به به جاهای خنک پناه برده اند به آتش خشم میسوزانند ونامش را میگذارند شریعت اسلامی ومهر ،    ! آنها خودشان به رنگ شب سیاهند ! وکسی آنهارا درتاریکی نمیبیند !؟
    خوب بنا براین نوشته های من درباره حقانیت ودرباره اشعار نفیس .کلمات فاخر !! بی فایده است باید ازهمان نوع شهر نویی استفاده کنم اما باید اول بروم کلاس  درس را ببینم چون عادت نکرده ام حتی فحش را هم بلد نیستم بدهم اگر گاهی کامنتی زیر بعضی از نوشتها میگذارند نمیتوانم جوابشانرا بدهم اولا کامنت گذارها  خیلی خود را بزرگ میپندارند در ثانی زبان آنها با زبان من فرق بسیار دارد از زمین تا آسمان .
    زبان من ، زبان حافظ است ، آنهم نه حافظ اسلامیزه شده امروز بلکه همان حافظ قدیمی که در مکتب خانواده سینه به سینه  خط به خط آنرا حفظ کرده درون جانمان انباشته میساختیم .
    کالیفرنیا چهل وهشت ساعت است که دارد میسوزد وآتش مهار شدنی نیست ( چقدر ملاهای خوشحالند ) سر زمین کفار به غضب خداوندی  گرفتار آمده است !!! و من نگران آنهایی هستم که درآنجا زندگی میکنند  نگران مردم ، بچه ها واز همه مهمتر درختان بلند که یک یک مانند یک تیر سیاه وسوخته بر زمین میافتند .
    نمیدانم ! به درستی نمیدانم کار ویرانی این جهان دردست کیست  ؟ گندم را باید دراعماق زمین ودوراز چشم دشمن کاشت ونان خورد ، آبهارا باید در عمیترین چاهای زیر زمین پنهان ساخت ، تا ( سپید پوشان  برای غارت آنها نیایند ) ! نان خودرا باید پنهانی خورد و دست  را باید پشت سر پنهان نمود .
    ” وقتی که شب  ، نگاه  مرا تیره میکند  ، 
    من ،  ( خیره برهنگی سرخ آسمان )  را میبینیم و  ازخون روز وناخن سرخ آن دخترک یاد میکنم ) ! 
     متاسفانه به هرسو مینگرم تنها نگاه خیره ام بسوی خود فروشان میافتد  و دنیای گذشته را بکلی فراموش کرده اند، دنیایی که |شاه ما| داشت آنرا به دروازه های  تمدن میرساند او میدانست که ملتی را رهبری میکند که تمدن را بخوبی نیاموخته اند ونمیدانند تمدن واقعی چیست همین قدر که لباسهای  کهنه  و دهاتی را بیرون ریختند و در لباسهای گران قیمت فرو رفتند ، متمدن شده تند ، او میدانست که  هنوز چند سالی لازم است  تا آن ملت را به شعور بالا برساند که متاسفانه آن ملت  بیشعوری را بر شعور بالا ترجیح میداد.و ایزد بانویشان مدل آنها بود !. پایان 
    مرغ زیرک  به در خانقه  اکنون نپرد 
    که نهاده ست  بهر مجلس وعظی ، دامی 
    گله از زاهد  بد خو نکنم رسم این است 
    که چو صبحی  بدمد  در پیش افتد  شامی 
    ————————————-
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 30/ 07/ 2018 میلادی  برابر با  10 امرداد ماه 1397 خورشیدی ….؟
  • آینده بکام دل

    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین”!اسپانیا 
    عمر نخست من  که در اندیشه ها گذشت 
    بر پرده نگار گران  آشکار نیست 
    تصویر من که در آیینه عمر دوم است 
    چیزی بجز  تصور صورت نگار نیست ……”.زنده نام ،نادر نادر پور ”
    در بالای میز تختخوب من غیر از کتب نادر پور وگوته کتاب دیگری یافت نمیشود وگویا این دو که در بعضی از افکار بهم شباهتی دارند  میدانستند که دیگر فکر وکلام  وافکار بلند خریداری ندارد .
    دراین جهان پر هیاهو  ووحشتناک  در میان دوزخ کینه ها وخود پرستی ها وزیاده خواهی ها من چرا بفکر سالهای سوخته واز دست رفته ام ؟ چرا پیرانه سر باز هوای جوانی بر سر گرفته دنبال کدام گمشده ویا جفت خویشم ؟  امروز به تماشای اخبار نشستم  تیم ورزشها ی گوناگون هفتگی را تماشا میکردم ودر این فکر بودم که در سر زمین ما  وچند کشور همسایه وشبیه ما به ورزش بسیار بی لطفی شده بود در سر زمین ایران ما تنها کشتی نماد پهلوانی وشهامت!!!بود حال خوشبختانه زنان نیز باین ورزش روی  آورده اند ورزش در سر زمین ما چندان مورد مهر قرار نگرفت  تنها چند تیم فوتبال یا بسکت بال ویا والیبال داشتیم  انهم فعلا  زنان از آنها محرومند  ورزش افکار پلید را که مانند کرم مغز را میتراشد  ومیخراشد  ازبین میبرد  وانسان تبدیل به یک موجود خود ساخته وموجودی غیر  قابل درک میشود  درخانواده های  سنتی گذشته  نماز بهترین ورزش بود  وسپس ورزشها سوئدی برای تناسب اندام واخیرا باشگاههای بدن سازی به همراه هورمون ها وپرو تین ها ی مصنوعی مردان غول آسا ویا زنانی شبیه مردان را ساخته اند وکاهی من در خیابان  احساس میکنم مورچه ای هست که هر آن زیر دست وپای این غولان له خواهم شد .
    امروز دیدم که کشور های اروپایی چقدر باین ورزشها اعتقاد واعتماد دارند  حتی معلولین مادرزاد را نیز به صحنه کشیده اند مردانی که بدون دست تنها با یک تکه استخوان وپوست  قهرمان پینگ پنگ جهانی شده اند  ویا زنانی که کور مادر زاد ویا زیر هر عنوانی چشمان خودرا از دست داده اند دست در دست مربی مهربانشان در مسابقه ها دو ی  امدادی شرکت میکنند بنا بر این آنها دیگر وقت  ندارتد بنشیند با الفاظ بازی کنند وکلمات را نخ بکشند ودر کنج تاریکی سر به گریبا فرو برده کاسه چکنم به دست بگیرند .
    دولت جدید آمد آن چند ورزشگاهی را هم میشد روح جوانان را به رشد رساند بست بحایش مسجد باز کرد تا هرچه بیشتر افکار پلید وکثیف در مغزها مانند کرم انباشته شود واز میانش این آدمکشان بیرون بیایند تنها کارشان خود ارضایی ویا آرایش است   در باشگاهها باز بود بدنها باز سازی شدند هیکلها بزرگ شدند وهمچنان مغز ها کوچک وکوچک تا اینکه بکلی از سر بیرون شدند .
    امروز چه داریم که به آن بنازیم  درگذشته همه به استخوان پوسیده های اجدامان فخر میکردیم  امروز به پولهای دزدیده شده  ودرون مواد غرق شده  درعالم هپروط دنیا را نیز میخواهیم فتح کنیم  درحالی که قادر نیستیم یک مگس مزاحم را از خود برانیم  در های هوی بسیار اما بی محتوا غرق شده ایم .
    حال با مناجات خروسان سحر از جای بر میخیزیم وبا فریاد گرگهای خونخوار بخواب میرویم  ……..فردا روز دیگری است !
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /یکشنبه 29/07/2018 میلادی برابر باهفتم امرداد ماه ۱۳۹۷خورشیدی 
  • بشنو از من !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    اسپانیا 
    —————————-
    بشنو از نی چون حکایت میکند 
    وز جدائیها شکایت میکند 
    بشنو از من که هنوز  در انتهای تاریکیها هستیم،  بی آنکه  بدانیم  بن هستی ما چیست و کجاست  بیهوده به دنبال یک جستجوی نا کار آمدیم .
     بن هستی ما در لانه سیمرغ  بود ، مرغی که امروز افسانه ای شده است وبرایش صدها هزار قصه سروده اند مرغی که هر جوجه ای را که از لانه پرت میشد اززمین برمیداشت ودرپناه بالهای وسیع خود اورا پرورش میداد وسپس رها میساخت  زال را داشتیم ورستم را تمام اینهارا از ما دزدیدند وبه قوم تازه وارد دادند ، اسفندیار » حسین « شد و ایزد بانوی ما » فاطمه «  جهان ما ساختگی شد  اما ما دیگر به دنبال  خود وسازنده مان نمیگشتیم  ، خماران شبانه زیر این لحاف گرم بخواب رفتیم وهنوز هم در خوابیم .
    آنهاییکه از ساختگی بودن خود بیزار ومتنفر بودند خودرا رها ساختند .یا درسکوت لب فرو بستند  ، خدا آفریده شد، آدم وحوا زاییده شد وقصه های فریبنده  در هستی ما ریشه دوانید ترس یکی از مهمترین چیزهایی بود که در وجود ما رخنه کرد  وما از ریشه خدای ساختگی وجبار  زندگی را نوشیدیم ، وبکلی فراموش کردیم که کی وکجا وچه بوده و یا هستیم .
    حال جهانی بوجود آمده است که نهاد اصلی آن بر پایه همان خدای ساختگی نهاده شده است  خدایی که درتاریکیها وظلمت نشسته ویک یک اعمال مارا یادداشت میکند !  وسپس به نسبت آنها بما اجر یا مکافات میدهد .
    آتش افروزی میکند ، سیل را رها میسازد وبا بادها دستور میدهد که طوفان شوید !!!
    وبدین گونه بود که ما خود و جهان هستی را ازدست دادیم و سیمرغ ما پرواز کرد به دوردستها ودر کوهای بلند افسانه ای آزرده خاطر از فرزندان ناخلف خویش سر در زیر بال فرو برد .
    امروز ما باد هستیم ،  ویا اب  واگر خیلی  توانمند باشیم زمینی ناهموار هستیم نه بیشتر خرد ما از ما دور شد .
    » سیمرغ  تند پرواز  ، خداوند  باد بود ، 
    وباد ، آمیزه ای از جان ومعنا 
     معنا وزیدن بود  و جان دمیدنی بود 
    هر جا جان بود از معنا لبریز بود 
     وهر جا معنا بود ، زندگی میبخشید 
    وباد نیز میدمید  ومیوزید 
    وهیچکس نمیتوانست  به آن برسد  وآنرا بگیرد . ………» از یک  نوشته  ، طوفان درقفس » میم. ج. 
    امروز قایقرانان گوناگونی مانند ماهی گیران در قایق ها ی بادی خود نشسته وپرچم آنرا بر افراشته هریکی بسوی میراند ،  بی آنکه بدانند خیزابها کجاهستند وآب روان ویا آبشار ، همه در حال حرکتند  ،  مانند نسیم در دریا میلرزند عده ای فرار میکنند ، عده ای غرق میشوند وچندنفری به صخره ها میچسپند تا دوباره صخره شوند  از دگرگونیها بیزارند .
    بادبانها کم کم فرود میایند  همه پیر میشوند اما هیچکدام جرئت پیشروی ندارند  وگاهی بادبانهایشان درهم گره خورده  وباغث غرق شدنشان میشود .
    آنها نه نسیم  نوازشگر را میشناسند ونه زمزه آبشارهارا ونه نوای نی  را  در میان کلمات مقدسشان گم شده اند  درقفسهای خود بینی وگاهی خود بزرگ بینی .ودر کاسه های سود و زیان !
    ما ازاصل خوش دور ماندیم واز بیخ وبن کنده شدیم حاضر هم نیسیتم این اصل واین تخمه را درجایی بکاریم تارشد کند .پایان 
    تا مرا از ریشه ببریده اند 
     از نفیرم مرد وزن نالیده اند 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 28/ 07/ 2018 میلادی  برابر با ششم امرداد ماه 1397 خورشیدی ……؟
  • صبح دولت !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    اسپانیا 
    —————————–
    هر شراب کز کف ساقی خوری
    جمله با قند و شکر آمیختند ……..
    نوه رهبر مسلمین  جهان وپایه گذار جمهوری ننگین اسلامی افاضه فرموده اند که “
    تبار ما هندی نیست بلکه روسی است !!!! 
    حال دراین فکرم که یک روس چگونه توانسته سری به روستا ی خمین بزند وخدمت حاجیه خانم برسد واین تخم وترکه را به دنیا هدیه نماید !!! اگر هندی بودی بیشتر بتو ارج میگذاشتیم  وخوب چه بسا از تبار آن جناب ” راس پوتین ” بوده باشند .
    روی صدها  کلیپ روی یوتیوپ میاید که همه  مشغول درس آرایش  میباشند  تنها آرایش صورت نه آرایش جسم وعقل وشرف .  
    و…. روز گذشت دیدم 
    که همشهری ما  ” مش قاسم ”  کلی گرد وخاک بپا کرده است  بهر روی گام هارا آهسته آهسته بر میدارد وسر انجام شاید نشست بر تخت شاهی ، وشاید ما هم توانستیم دمی بخمره بزنیم از اکبرو  که خیری ندیدیم  شاید این یک کمی دلش به حال ما بسوزد ، وبفکر آب انبار قیاس آبادی ها هم باشد ! 
    دیگر با هیچ چراغی  وهیچ آفتابی ما نخواهیم توانست راهمان را بیابیم  هیچ تصوری از آینده  ندارم  ،  این بینش  امروز ما دیگر برای فردا کاری انجام نخواهد داد ، چراغ را ، فتیله آنرا پایین کشیدیم ،  دیگر آفتابی نخواهد درخشید هر چه هست تاریکی است  هر چه هست سایه ای مشکوک وبلند که بر روشناییها   سایه میاندازد .
    دیگر از آفتاب وگرمای سوزنده آن بجان آمده ام  دلم برای یک برف یک سرمای سوزنده تنگ شده ،  فصلها جایشان عوض شده وبعضی ها گم شد ه اند . مانند آینده ما وروزگار ما .
    دیگر انسانها با درونشان نمیاندیشند بلکه افکارشان درهوا پراکنده است  ودیگر اندیشه ای رشد نخواهد کرد با این معلمینی که هرروز روی فضای مجازی درس میدهند !!
    بهر روی گرما طاقت فرساست و امشب هم گویا بزرگترین ماه گرفتگی قرن را داریم . حتی ماه هم از شرم روی خودرا پوشانید چرا که خورشید سرزمینمان از میان ما رفت .
    روزتان شاد 
    ثریا / اسپانیا  / 27 /07/2018 میلادی / برابر با پنجم امرداد ماه 1397 خورشیدی و……. 
    سالروز مرگ محمد رضا شاه ، شاهنشاه ایران که این روزها به یک مکان توریستی تبدیل شده است !!!!روانش شاد روحش قرین رحمت نامش همیشه جاودان .
  • شب وحشتناک

    در تختخواب خوابیده ام شب بد ی را گذراندم  

    در میان دردها که مانند یک سیم خاردار به دور شکم وپشت من پیچیده بود وهر آن فشار بیشتر میشد 
    کجا بروم  یک دمجوش  وچند قرص مسکن و یک خواب طولانی 
    منتظر  نبودم که صبح زنده از جای برخیزم 
    اما بلند شدم  کسی نیست همه به تعطیلات رفته اند ویا گرفتار های خود را دارن 
    از این شبهای دراز وپر درد زیاد داشتم 
    افکارم را منحرف کنم خوب به کدام کوچه وخیابان  سفر کنم 
    هیچ جا  رستوران وکافه نادری که مردان سبیلو وبد اخم با یک استکان قهوه ترک ویکصد عدد سیگار  نشسته اند  وسر درگریبن دارند آنها روشنفکران زمان ما هستند 
    نه بهتر است برگردم وسفر دیگری را آغاز کنم 
    بسوی مغازه کوچک ومعطر  توکالن میروم همه لباسهای زیر  لباس خوابهایم را آنجا  میخریدم  بوی عطر های که جان را زنده میساخت 
    آه …..پایین تر مغازه بزرگ پیرایش  همه چیز در آنجا یافت میشد از ظروف چینی خارجی تا 
     ملافه وحوله وپتو بیشتر رای نو عروسان لازم بود 
    ننه جان سر انجام یکدست ملافه سفید دونفره با تکه دوزی وروبالش ها دراز  خرید  برای جهاز من 
    هیچگاه ازآنها  استفاده نکردم تا پس از فوت او  هنوز در بسته ها کاغذی وپارچه ها محفوظ بودند اما دیگر مرور زمان بر آنها سایه انداخته وزرد شده بودند
    آنها را با خود  أوردم  اما دیگر به درد من نمیخورند 
    دستی روی بالشم کناریم میکشم 
    نه جای کسی نیست همه بالشها وتختخواب  را خودم اشغال کرده ام 
    سفرم را به کجا ادامه دهم  به کدام خیابان وکدام کوچه وکدام خانه مهربانی ؟
    به کتابهایم میاندیشم اولین کتاب را که بعد از انقلاب خواند  نره گدای دولتی بود !!!!
    وآخرین آنها  گفته های توماس مان بود  دیگر میلی به خواندن هم ندارم
    این آغاز سفر بی پایان منست 
    درد ها پایان گرفتند اما  هنوذ  آثار آن باقی است  
    مردان از ما خوشبخترند میتوانند خاطراتی را که با زنان داشتند نشخوار کنند 
    در این زمینه بما هم ظلم شد تنها دردها افاده ها خیانتها  وتحقیر ها برایمان باقی مانده 
    نگاهی با کتابهای بالای سرم انداختم 
    نه دیگر حوصله ندارم 
    شب وحشتناکی بود 
    ثریا 
     اسپانیا  ”لب پرچین”
    26/07/2018میلادی