Author: Soraya

  • مضادره ایران

    ثریا ایرانمنش لب پرچین « اسپانیا !
    حضرت پیامبر وامام حاضر ونماینده خدا درروی زمین روز گذشته درجمع  جوانان بسیجی افاضه فرمودند که :
    ما ایرانرا مصادره کرده ایم برای نگاهداری اسلام !  خوشا بحال  شما وخوشا بحال مصادره شدگان وخوشا بحال ملتی که چنین خوار وزار شده است ، درواقع یکهزارو  چهار صد سال است که ایران مصادره شده ودر جنگ جهانی دوم عملا دو قسمت شد نیمی را شمال برد ونیم دیگر را قوم وایکینگها! و ما در این  خیال بودیم که ملتی آزاده و متمدن هستیم ! نه  ، وحوشی بودیم  که لباس آدمهارا پوشیده  بودیم . 
    هر کجا نفع ما ایجاب میکرد فورا مانند بوقلمون زنگ عوض میکردیم ، چند کتاب شعر وکاف وشعر به دست ما دادند مشتی چرسی وبنگی وشیره ای نشستند برایمان سخن گفتند ما نیز خماران نیمه شب با لباسهای  شیک و مدرن خیال کردیم جهان را فتح نموده ایم  درحالیکه پست از سر زمینهای نظیر هندوستان .پاکستان .وبنگلادش بودیم وهستیم وخواهیم بود ، حد اقل هند توانست روی پای خود بایستد وکمی صدارت خودرا توسعه دهد ما  چشم رویهم گذاشتیم  تا برایمان از چین مهر وتسبیح وکفن وسجاده بیاورند وما در ارتفاعا ت بلند جولان سخن سرایی میکردیم ومانند سگ ها  پیر یکه تنها میتوانند درکنار خانه ارباب  صدای از خود دریباورند ما هم واق کردیم تنها دم خود را گاز گرفتیم .
    ایران مصادره شده  واز دست رفته است  مشتی مافیای بی شعور وبیسواد بر مرکب مراد سوارند مدارس را نیمه باز وبی  کلاس گذاشته اند ویا بسته اند مکتبها باز شده اند مانند دوران های پیش تنها یک کتاب را باید خواند نه بیشتر ، شعو ر و معرفت  را نمیدانیم چیست در عوض سکه هارا میشناسیم اموالمان به غارت رفت ودراینده همه جواهرات   و پشتوانه مملکت یا درموزهای بریتانیا ویا در آرمیتاژ در ویترین های شیشه ای ضد گلوله  خود نمایی میکنند  وجزیی از اموال اربابان  میشوند ما چه داریم ! مشتی حرف های بی سر وته که امروز رسانه ها بخورد ما میدهند مارا سرگرم نگاهداشته اند ، عیبی ندارد چتدولی برسد ، پوکی بزنیم  ونشمه ای داشته باشیم  بیخیال همه جا سر زمین ماست !! با اموال  ملتی  که بخا ک سیاه نشاندیم .
    در اوایل انقلاب شایع بود که نگین های تخت طاووس را  بیرون کشیده وبجایش شیشه های رنگین کار گذاشته اند  ! امروز موزه جواهرات  ما کجا هستند ؟ وایا اصلا ما موزه داریم ! بلی مقبره معروف آن سیاه کار بهترین   موزه هاست  .
    از چهار صبح بیدارم ومغزم تیر میکشد  ، در این فکرم که در کجا باید مرد ؟ در کدام خاک باید جان سپرد ؟ پدر مادرم آرزو داشتند  در وطن خودشان جان بسپارند  وبخاک روند  درغر بت جان دادند  ومن ؟! آرزو دارم درجایی غیر ازاین   سر زمین جان بسپارم ، دریک حادثه هوایی میان زمین وآسمان  ، چرا که همه جا برایم غربت است ، غربتی نا تمام .  چهل سال است گویی روی یک صندلی شکسته نشسته ام وهر ان درانتظار آن هستم که برخیزم ، بر خیزم ؟ به کجا بروم ؟ به میان مردمانی که دیگر نمیشناسم جوانانی که خودرا  وشعور ومغز خودرا فروخته اند ؟ به مردانی که دیگر حوصله ندارند از جایشان برخیزند ، ویا در کنار مادران سوگوار ؟ ویا در میان گورستانی که لبریز از کشته شدگان است ؟! ویا درکنار دزدان وآدمکشان حرفه ای ! 
    پرچم ما فرو افتاد ،  ننگ بر کسانی که در آن هنگام   که مردان ما جان میسپردند  ویا رنج میبردند  ومبارزه میکردند  آنها درسایه برای خود یک آسایشگاه میجستند .
    امروز همه پیامبران دروغی اند   همه نیرنگ بازند  حال چگونه باید ایستاد ؟  واین است سر زمین موعود ما ! دروغی بزرگ وپست  وزندگی بدون امید  میلیونها انسان  گرسنه  که از تشنگی  وگرسنگی  وبیماری در عذابند .
    ننگ بر آنهایی باد که سر زمین اجدادی مارا به قیمت هیچ فروختند .
    گلهای مشروطیت خشک شدند ،  حتی چند برگ هم از اوراق آن باقی نماند  آیا کسی هست تا خاری را اززمین برکند  چرا دربرابر اینهمه خون ر یزی ها  سکوت کرده اید
    بیا ای مرد ، وطن ترا  میخواند  یا الان  یا هرگز یا آزادیم ویا اسیر  واین همان راهی است که باید انتخاب کنیم  ! باید سوگند بخوریم که هیچگاه اسیر نخواهیم شد ما فرزندان اهورا مزدا ، پیکر  اهریمن را از هم خواهیم درید . پایان 
    نیمه شب جمعه 05/ 10 /2018 میلادی برابر با 13 مهرماه 1397 خورشیدی .
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا .
    ———–
    توضیح  به آنکه بدون نام و آدرس در راهروی این صفحات قدم میزند ، یا دزدی است که برای دزدی آمده ویا جاسوسی که میل دارد بکار اجدادیش ادامه دهد درهرحال بود ونبودش برای من یکسان است . ثریا 
  • سرود ویژه

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    خورشید همچنان داغ  میدرخشد ، خبری از باد خزانی نیست ، وما هم  همانیم  که بودیم وهستیم ! ساعتها باید بنشینیم تا این دستگاه فکسنی با آن اینترنت فکسنی تر خودش را جمع وجور کند وما چند خط بنویسیم ،  از اطراف هم مرتب آگهی های تجارتی به سمع ما میرسد که باید آنهارا نیز جمع وجور  کنیم !  بهر روی حالمان خوب است !!!
    هر کسی دراین دنیا برای خود  آواز  مخصوصی دارد  ، مخصوص خودش !  وهرانسانی سرودی در خود دارد  که مانند نی ، در تار یکی نوایش را سر  میدهد ،  وهیچگاه این تاریکی را نمی بیند   همه را روشن و درخشان میپندارد  و گاهی از خودش میپرسد که:

    این چه  آوازی است که از دل من برمیخیزد ؟  ویا چه کسی دردل من نی مینوازد ؟ 
     خو ب، معلوم است خود اوست  اما همیشه  مانند شاعر ان گذشته ما  دراشتیاق  یک محبوب خیالی  با این نی سوختند واز جداییها نالیدند .
    اما من خودم یک آهنگ تازه هستم ، به هیچکس شبیه نیستم وهیچکس دردنیا شبیه من نیست ، چرا که آدمها  هیچگاه شبیه یکدیگر نیستند ،  حال یا در تاریکیها هستم ویا در زیرنور افکن ها برایم  فرقی ندارد  من مینوازم تا ذهنم کور نشود  برایم مهم نیست گوشی برای شنیدن دارم یا نه  من باگوش خودم میشنوم  وآن آهنگهای مخصوص را دردلم مینوازم با آنها شادم  وهمه زندگی وهستی ام آمیخته  با  همان آهنگهاست .
    زمانی فرا میرسد که به آهنگی که از دلم بر میخیزد گوش میدهم ، همه آهنگها نا تمامند ، نیمه کاره خاموش میشوند  ومن سایه  آنهارا گم میکنم  دلم را به اهنگ جدیدی خوش میکنم  ، اما بیفایده است .، بیشتر راه را طی کرده ام ، چیزی به آخر پل نمانده  راهی بس طولانی وسخت بود وجثه وهیکل من بسیار نازک وقلمی اما درونم  آتشی بود که در  سینه هیچکس شعله نمیکشید ،  هرچه ر ا دیدم هر دلی را که دیدم هر پیکری  را که دست کشیدم  ساخته شده بود از سنگ خا را  وهمه نی نواز خود بودند وازخود متشکر مانند شاعرانمان  که مرتب یا خودرا بزرگ میپنداشتند یا آنقدرناله میکردند که ما را به گریه میانداختند ! 
    خدای من با همه فرق دار د  او هم آواز منست  ودرهمان نای میدمد که من میدمم  او یک گوهر تابناک است  نوازنده ای پنهان  وهمه آهنگهارا ونت هار ا او به دست من میدهد  ، درهرسراشیبی ناگهان از پشت مر ا میگیرد ، که هی  راهی را که میروی به چاه وپرتگاه منتهی میشود .
    هیچگاه به موعظه ها گوش نداده ام  همه خشک وخالی  وتهی از هر معرفتی میاشند  همیشه به آن نوایی که از درونم  برمیخیزد  گوش فرا میدهم  میدانم معنا دارد ودرجهان شما هیچ کلمه ای با معنای واقعی خود  تلفظ نمیشود  باور کنید راست میگویم .
    من خودم میکارم د ر زمین خودم  تا رشد کند  تا سر به اسمان بکشد  وزمین وآسمانرا با هم یکی کند  با هم پیوند دهد ، دوستیها را  احترام میگذارم ودشمنی هارا میبخشم وبه دوستی پیوند میدهم .
    من همیشه به دنبال معما بوده ام  وچه زیبا با هر آهنگی رقصیده ام  سماع من درهمان رقص ها بود که بچشم دیگران ننگ میامد چون خودشان آن رقص ومعنای آنرا نمیدانستند .  بهر روی پر گفتم  ،

    همه هستی یک انسان  ، ترکیبی است از آهنگ ومعنا  اما همیشه این دو از هم جدا میشوند  با آهنگ ، معنا میگریزد .

    گفتم این سیم ذقن ، گفت : که را  میگویی ؟
    گفتم :  ای عهد شکن  ، گفت  چها میگویی

    کفتم » ای آنکه نداری  سر یک موی وفا
    گفت : معلوم شد  اکنون  که مرا میگویی ……” کمال خجندی “

    به روز شده در تاریخ 04/10/2018 میلادی برابر با 12 مهر ماه 1397 خورشیدی !

  • سر زمین ما !

    ثریا ایرانمنش »لب پرچین « اسپانیا !
    سر زمین ما ، سر زمینی است   استثنایی،  با مردمی  استثنایی، غزیب وار درکنارهم زندگی میکنند مگر آنکه  تضاد منافعی درمیان باشد ! مردمی که  قبیله ای اند وتنها به گورستانهای در گذشتگانشان مینازند ! سر زمینی آریایی ، بهشت دزدان ومافیای وچپاول گران ، سرزمین  پادشاهی کیانیان ، هخامنشیان ، سرزمین زرتشت بزرگ با مردمی  نادان وبی خبر  از خویش و بیگانه  ، 
    در سر زمین من ، خارجیان ارج وقرب بهتری دارند ! وخودی ها هستند وبیگانه !  همیشه به خود مینازند وبه چیزهایی که ندارند میبالند .
    سر ز.مین من با همه مردم  دنیا فرق دارد ، برای جان همنوعانش ارزشی قائل نیست ، اا برای بیگانگان بیمارستانهای مجهز میسازد ! یا شاید هم برای خودشان در سرزمنیهای گمنام وتازه ببام رسیده ؟! کسی چه میداند .
    در سر زمین من  با اولین کلام جایت در زندان است و دومبن  کلام بر بالای دار میرقصی .
    ای سوخته ی سوخته سوختنی 
    وی آتش دوزخ از تو افروختنی 
    تاکی گویی که برعمر رحمت کن 
    حق را تو که ای که به رحمت  آموخته ای 
    در سر زمین من  دو دسته زندگی میکنند ، طبقه بالا ، طبقه پایین ، طبقه بالا از زیر زمین ها و کومه ها و لانه های پر شپش برخاستند وتکیه بر جای بزرگان دادند بی آنکه اسباب بزرگی را آماده سازند  ، مد سازان  و فروشندگان کالاها برایشان همه چیز را از قبل آماده کرده بودند وآنهاییکه دربالا نشسته بودند ناگهان مانند برفهای روی پشت بام و در زیر آفتاب  فرو ریختند عده ای گم شدند ، عده ای جان دادند وعده ای نیمه جا خود را  میکشند تا شاید سایه ای پیداکنند ولقمه نانی دیگر برایشان خودی وبیگانه مطرح نیست .واین حکایت همچنان ادامه خواهد یافت ، 
    در سر زمین من ، دروغ ، خدعه ، فریب دادن حرف اول را میزند حتی از پدر ومادر وخواهر و برادر نمیتوان حرف راست شنید .
    آنها که کهن شدند .آنها که نو آیند
    هر یک به مراد خویش تک تک  بدوند 
    وین کهنه جهان  به کس نماند  باقی 
    رفتند و رویم  دیگر  آیند  و روند 
    و خردمندان ما که بیشترشان رفته اند و تعداد کمی باقی مانده اند به تماشا نشسته اند  بین این رفت وآمد ها و بین دو عدم .
    ایام زمانه  ار کسی دارد ننگ 
    کو در غم ایام  نشیند  دلتنگ 
    می نوش در آبگینه با ناله  چنگ 
    زان پیش که آبگینه آید  بر  سنگ 
    مردمان ما این گفته هارا بد جوری تعبیر کردند  ، همه میخواره شدند  وامروز تنها  در قلمر وقدرت  برادز بزرگ که همه جا چشمان تیز خودرا به روی  آنها زوم کرده است  درخلوت می دست ساز میخورند وهمان جا هم جان به جان آفرین تسلیم میکنند .
     درقلمر وحکومتی این اهریمنان حتی نفس کشیدن با صدای بلند   جرم محسوب میشود  اما خودشان هم صنم پرستند وهم ستم کار .
    برای این گفته های واین حکایات آیا میتوان بر آن دیار نام سر زمین نهاد  مردمش همه در هاله ای از ابهام فرو رفته اند  ویا در بیهوشی و خواب  رها شده اند ، مدارس بی نظم بدون آموزگار ، دانشگاهها مرکز عبادت و نماز و مسجد جای داد و ستد و صدها هزار امام زاده قلابی برای تسکین دل مردمان بینوا .
    در همین سر زمینی که من زندگی میکنم  تقریبا شبیه همان سر زمین است ، عده ای حاکم وعده ای محکوم اما تنها فرقی که با آن سرزمین از دست رفته دارد این است که برای جان انسانها و هم نوعانش ارزش بسیار قائل است نه مانند وزیر بهداری بیمار روانی آن سرزمین که بگوید بیماران سخت ر ا رها سازید بما برسید ! در انیجا حتی بیمارترین ومسن ترین انسان حق حیات دارد همه گونه وسائل را مجانی در اختیار او میگذارند داروهای گران قیمت مجانی است ،  دکتر مجانی است البته از حقوق کارمندان کم میکنند اما ارزش آنرا دارد ، دراین سر زمین به دکترهای مجانی بیشتر میتوان اعتماد داشت تا بیمارستانهای شخصی و خصوصی آنجا تنها یک دکان شیک است !!! 
    خوب  داستان سر زمین من ، داستانی  بی نهایت غم انگیز و درد آور است  مجموعه ای از تبعیدها ، زندانها ، کشتارها  ویک نیروی نامرئی مغلوب ناشدنی که حکمفرماست  و انسان با تمام وجودش تنهایی را احساس میکند  در این تنهایی دو چیز هست ،  یکی تحقیر  و دیگری رنج  این دو نیروی درد آور انسانهارا وازده کرده است  همه زنان خطا کار و مردان زنا کارند  یا مرتد  در همه جا انسانها زبون و خوارند  و رانده از قلمرو خویش  وعده ای در تبعید های ناخواسته جان میدهند .
    میگویند ” گرترود اشتاین ، نویسنده وهنرمند نو گرای آمریکایی در آخرین لحظات عمرش ، لحظاتی  که چشم  به روی زندگی میبست  ، ناگهان از بسترش بند شد وبرخاست وگفت  ” پاسخ چیست ”  همه آنهایکه بر بالینش بودند حیرتزده  به او مینگریستند  ودیدند او  پس از چند ثانیه  دوباره برخاست وگفت ” سئوال چی بود ”  وسپس جان داد .
    حال پاسخ چیست ؟  پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /03/10 /2018 میلادی برابر با 11 هر ماه 1397 خورشیدی !
    اشعار ” از خیام ! 
  • تولدی دیگر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین « اسپانیا !
    امروز را به تو میپردازم ، 
    تمام شب  بیخوابی بسرم زده بود ، از یک خواب وحشتاناک ، از یک رویا  بیدار شدم ، مدتی نمیدانستم کجا هستم ، وسپس بیادم آمد که د رهمان اطاق همیشگی ، همان تنهایی وهمان ذکر مصیبت ها ،  دست وپا میرنم ،  برایت نوشتم » تولدت مبارک «  شب گذشته راس ساعت 12 شب به دنیا آمدی ، با وزن چهار کیلو هشتصد وپنجاه  گرم ! دکتر ورجاوند  درحالیکه ترا درمیان بازوانش گرفته بود از شوق میلرزیدواز من میپرسید ” 
    تو با این جثه ضعیف ونازک ولاغر این را کجا پنهان کرده بودی ؟  در آن دوران   من درخوشی وخوشحالی میزیستم ، وزمانیکه تو به دنیا آمدی چشمانم را رویهم گذاتشم تا بخوابم  از خود پرسیدم که “
    آیا زنی به خوشبختی من دراین دنیا وجود دارد ؟ !  من الان صاحب یک پسر هستم ، من بقول دکتر ورجاوند با ین جثه کوچکم  مادر شده ام ، از پدرت مدتها بود که جدا شده بودم ، برایم مهم نبود ، چرا ؟ الان مهم شد ، اگر آمد وخواست ترا از من بگیرد ! نه اورا  خواهم کشت ، نمیگذارم ترا  به نزد آن مادر وخواهر نفرت انگیزش ببرد ، نه نخواهم گذاشت . 
    کار خوبی داشتم ، در یک دفتر مهندسی بین مهندسین تحصیل کرده ومودب کار میکردم اطاقی تنها برای خود داشتم  با یک پیشخدمت ویک یخچال که درونش خاویار وشیر وسیب بود ، هرروز مقدار زیادی سیب میخوردم ، حقوق کافی داشتم وخانه ای کوچک ، حال باید بفکر پرستاری باشم برای تو .
    آه چقدر زندگی شیرین است ، چقدر دلپذیر است ، اطاقم  در بیمارستان غرق گل شده بود ، هنگامیکه درراهرو به همراه  پرستار راه میرفتم دکتر مرا به همه نشان میداد ومیگفت ” 
    باور میکنید او یک پسر به وزن چهار کیلو  به دنیا آورده  است واین اولین  بار است درطی این سا لها که زنی چنین بچه ای به دنیا اورده است ، او یک قهرمان است !!!
    من سرم را پایین میانداختم بیماران و زائو های دیگر برایم دست میزدند ، آنقدر لاغر وشکننده بودم که یکی از روسا یم گفته بود باید اورا درون  ویترینی  گذاشت وتماشا کرد ، 
    حال دیگر عروسکی نبودم ، یک مادر بودم وچقدر بخودم میبالیدم .
    مشگل شیر دادن بتو بود  شیر من بسیار چرب بود بعلاوه ساعاتی را که تو میبایست تغذیه میشدی من در دفترم بودم و مجبور بودم  شیر را درون دستشویی خالی کنم وچقدر درآن ساعت  غم همه وجودم را میگرفت  ، تو میبایست با شیر خشک بزرگ میشدی وقنداغ ، وغذای تو درون دستشویی خالی میشد ، تنها بیست روز مرخصی داشتم دوستی را بجای خود نشانده بودم که داشت کارم را از دستم میربود خوشبختانه  روسا حواسشان سر جایشان بود  مقایسه ما باهم آنهارا  باین  فکر انداخته بود که قبل از آمدن من عذر آن خانم را بخواهند .
    فردای آن روز پدرت به همراه دوستان همیشگی اش آمد ، نگاهی بتو انداخت  ورو به رفقا کرد وگفت “
     شبیه من است ؟ 
    دکتر درحایکه ترا درآغوش داشت ، گفت ” بچه تا وقتی که شکل  والدین را پیدا کند چند بار تغییر شکلر میدهد  وسپس با عصبانیت   اظهار داشت اگر خیلی میل دارید بدانید همین الان درآزمایشگاه خون خود را  آزمایش کنید ، جوابش را بمن بدهید ، او کمی خودرا جمع وجور کرد . 
    مادرش برایم کیک ویک سکه فرستاده بود وخودش با چند شاخه گل گلایول که من بیزارم ، آمده بود ،
    خوب ! فعلا تا دوسال میتوانم ترا داشته باشم ، بعد از دو سال هم ترا از ایران خارج میکنم !!! آنقدر زیبا بودی وآنقدر فربه که شرکت » نستله « با دادن چند قوطی شیر مانده میخواست عکس ترا  روی قوطیهای شیر خشک بیاندازد ( مای بوی ) نمیدانم چند عکس گرفت ، کار من این بود که هرروز  عصر که بخانه برمیگشتم ترا درون کالسکه بگذارم ودور شهر بگردانم مردم همه بتو نگاه میکردند ، خانمی جلو آمد وگفت “
    خانم روی این بچه را بپوشان اورا چشم میزنند ، هزار ماشاء اله ، واین چشم زخم از شیرهای مانده درقوطی مای بوی ترا راهی بیمارستان کرد ! 
    از آن ناریخ دیگر  فربه نشدی  لاغر ماندی همان لاغری که پدرت داشت با شانه های کوچک ، تر ا با خود همه جا میکشیدم  تو همیشه بامن بودی ودرمن میزیستی ، خیال نداشتم که برای تو یک آشیانه دیگری بیابم  تو تنها متعلق بمن بودی باید بنوعی ترا از دست خاتواده پدرت  نجات میدادم ، هفته ای یکروز میبایست ترا به خانه آنها ببرم تا مادر بزرگ ترا ببیند  مرتب  ترا وارسی میکرد ، اندازه گیری میکرد ! 
    روزگار خوشی داشتم بی آنکه از دست شوم سرنوشت خبر داشته باشم  ، بی آنکه بدانم چه خواب خوشی برایم دیده است . الان سالهاست که از تو دورم تنها سالی یک هفته ترا میبینم ، آنهم غنیمت است ، تو تنهایی را بر همه چیز وهمه کس ترجیح دادی ، منهم تنهایی را انتخاب کردم ،  هیچ فکر نمیکردم روزی برایت ناپدری انتخاب کنم …..اما آمد وچه منفور وچه ناجور وچه کثافتی ،  بگذریم .
    دیگر همه چیز پایان گرفته حتی عمر منهم رو به پایان است  نیمه شب  گذشته تنها نوشتم ” تولدت مبارک ! همین ، نه بیشتر چرا که ازمن دوری ، خیلی دور ومن هفته ها ، روزها وساعات را میشمارم برای دیدار بعدی . 
    هرچه بود تمام شد ، تقدیر وسرنوشت یا هرچه نامش را میخواهی بگذار ، بازی کثیفی را با من آغاز کرد وپایان داد . حال نیمه شب است  موز کالی از درون سبد میوه برداشتم ونشستم  تا برای تو قصه بنویسم  قصه های تکراری وهمیشگی .  به کسی مربوط نمیشود هر چه هست بین من وتوست . پایان 
    ثریا/ اسپانیا / دهم مهرماه 1397 / برابر با 2 اکتبر 2018 میلادی / 
  • تاریخ ما !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !                   و… این تصویر مردی است که ایران ویران را به کشوری متمدن تبدیل کرد
    ………………………………………..
    به هزاران زبان ، ولوله بود  ، بیداری  ، ا زافق میگذشت 
    وهمچنان  که آواز دور دست گردونه آفتاب 
    نزدیک میشد 
    ولوله پرنده ، شکل میگرفت 
    تا یکپارچه به سرودی روشن 
     تبدیل شود 
    داشتم به برنامه  » اشکها ولبخندها «  به همت شاعر  گرامی ودوست و همنشینش  گوش میدادم ، ایراد گرفته بودند بر مرحوم شجاع الدین  شفا که چرا این نوشته ها وگفته ها و تاریخ تازیانرا  سالها قبل به رشته تحریر در نیاورده بودند !! وزمانی بود که دیگر ایشان بسوی ابدیت میرفتند .
    اولا درآن برهه از تاریخ  کسی بفکر گذشته ها نبود  شبها درانتظا رپاورقی های  امثال :: ربه کا” ویا نوشته های جواد  فاصل  با رمان های صد پولیش بودند ،  سپس قشر تازه ای آمد با خانم آنا کارنینا  وجناب تولستوی ، داستایوسکی وشولوخوف ونمایش پرنده ابی  ، اکثر هنرمندان وشاعران رو بسوی آن طرفها داشتند  نه بسوی وطن ، وطن جایی بود که درآن زاده شده بودند اما پرورش شعور ومغزشان میبایست در جاهای دیگری رشد میکرد ،  در آن تاریخ مرحوم شجاع ادین  شفا غیراز  کتابداری وریاست کتابخانه سلطنتی وترجمه کار دیگری نمیتوانست بکند امام جمعه همه جا حاضر بود حتی در سفرهای شاه  همان  سه جلد کتاب دانته را نیز  با خوف وحشت ترجمه کرد .
    کسی بقکر آنکه چگونه ـ تازیان بما حمله آوردند وچگونه از ما برده ساختند وامروز بچه های حرام زاده آنها درلباس ژن برتر به همراه  فرزندان پا اندازان حرفه ای وقلعه دارند ایرانرا بباد میدهند  ، نبود ، همه بقکر کفش و کیف و لباس وعطر ها بودند هم زنان وهم مردان  ، تمدن ما بدینگونه پیش میرفت ،  تمدنی بر روی آب وآبی که در زیر آ ن گنداب بود وحال گنداب بالا آمده وبوی تعفن آن جهان را انباشته است .
    کسی نمیدانست فردوسی چه گفته است ، کسانی فردوسی را نمیشناختند ، تاریخ در مدارس از حمله اسکندر وچند سلسله بیشتر نمیگفت وجلو تر نمیرفت ، تازه قشر توده بابک خرمدین را شاساندند ومازیاررا  آنهم برای پرکردن جیب خود . 
    جناب احمد خان شاملو جلو دار بود بقول خودش قوال کلمات بود با پیش وپس گذاشتن کلمات چیزکی مینوشت که کسی سر ازآن درنمیاورد » پری های« او  زبانزد همه شد 
    پارویی برداشته بود وهمهرا د اشت میروفت و پارو میکرد تا جای خودرا باز تر کند ! وچه کسی حوصله داشت بنشیند وتاریخ  هزارو چهار صد سال گذشته را بخواند ؟؟ جناب شریعتی پیدا شد با تز جدید و سپس آن آخوند حرام زاده  نیمه هندی ونیمه  انگلیسی که آمد برای ویرانی سر زمین پارسها .
    عقلها گم شدند ،  آفتاب طولانی  این برگوزیدگان ! باقیمانده عقلهارا نیز خشکانید ، همه چیز در ترازوی سود و زیان  سایه انداخت  و لبه تیز سوهان روح همه اندیشه هارا سائید  وما تنها سوزندگی و خراش آنرا احسا س کردیم  ودر زیر خاکستر گرم رویاها  برای خود یک گرمای دلپذیری ساختیم  ودرسایه شبنم خیال نشستیم  ودر رویاها بر لبان خشک ملتی آب تازه پاشیدیم ! 
    حال امروز بر آنچه از دست داده ایم اشک حسرت میریزیم وساکت نشسته ایم به تجاوزات دشمن وغارت کردن میهن وبردن اموال آن سر زمین پربرکت ، تریبونها ودوربینها یهتر مارا نشان میدهند !
    پیشبازان ، تسبیح گوی به مطلع آفتاب میروند 
    ومن !
    خاموش وبی خویش  با خلوت ایوان چوبین 
    بیگانه شده ام .
    ……..
    تا چه خواهد کرد  با جان چون فرو گیرد مرا 
    شعله ای که امروز  این و دل ز یک روزن بسوخت 
    اشک و درد و ناله شد در چشم و جان سینه ها 
    لاله وسوسن شد و در مجمر گلشن بسوخت ” رشید یاسمی “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 1/10/2018 میلادی  برابر با 9 مهرماه 1397 خورشیدی !
  • قربانی !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    …………………………………….
    همیشه باید ترسید ، از بلاهای ناگهانی ، واز فرو ریختن  سقف ورفتن زیر آوارها ،  همیشه انسان در حال خوف وترس است  چرا که با ید روابط خودرا با خدای خودش  حفظ کند باید قربانی بدهد ،  وگاهی این قربانیها چه انبوهند وبزرگ ،  ترک ایمان وبریدن از خدای ، گناهی بس  بزرگ وغیر قابل بخشش است  وبزرگترین جنایت محسوب میشود ( دررحال حاضر بگمانم نیمی از جهان ترک خدا گفته اند ) ؟! .
     برای پیوند ابدی و همیشگی  واینکه نا فرمانی نکرده باشی باید همیشه بهترین  هارا قربانی کنی ، این بدعتی است که در ادیان ابراهیمی گذاشته اند ،  نافرمانی ازاین  امر  کار پر خطری است  از سویی دیگر ایمان بخدا  کاری همیشه بی نهایت جدی است وانسان  درهر لحظه  باید آماده قر بانی دادن ویا قزبانی شدن باشد .
    ایمان ابدا حالت عادی ندارد ،  ایمان باید با درد وقربانی وشهید شدن توام باشد ! .  یک ایمان  عادی بی ارزش است ،  چرا مهر ورزیدن ودوست داشتن  واز گوهر خویش مایه گذاشتن اینهمه نا پایدار است ؟  ایمان با دردها کار دارد  درد مداوم ،  وبطور  کلی  انسان  مرتب باید درحال جوشش باشد اگر یکبار قربانی بدهی کافی نیست  نه ؛ نمیتوان برای همیشه یکبار  قربانی داد وراحت نشست وگفت که من  مالیاتم را پرداخته ام .  در این ادیان درد و خود آزاری  و قربانی کردن مرتب ادامه دارد  وصلیب سنگین خود را باید هرکسی بردوش خود بکشد !  قربانی کر دن ویا قربانی دادن  یک عمل یا فکر تاریخی نیست تبدل به یک اسطوره شده است  وهر آن باید تکرار شود  .
    ایمان ما همیشه  با اکراه درونی وخود آزاری ودردهمراه  است  ایمان ما شهید شدن است و راه شهدا را رفتن .
    بهر روی ما همه انسانیم ، وانسان  قدرتی  برای مقابله با آنچه را که نمیداند ونمیبیند وناگهانی فرود میاید ، ندارد ، حس ششم ویا حس حیوانی دراو نیست بنا براین مجهز به انواع واقسام تسلیحات شده است ودرپشت آنها خودرا پنهان ساخته وهر آن منتظر اشاره ای است .
    همه پیوند ها امروز از هم گسیخته  همه دوستیها تبدیل به دشمنی  ها شده وهمه خویشان واقوام از هم دور ودور تر میشوند چرا که همه میترسند ، از یک نیروی نامریی .
    مهر ورزی ها تمام شده اند  خرد جای خودرا به بیخردی وبی شعوری داده است ، لیسانس ودکترا را میتوان خیلی ارزان خرید ، اما شعو رباطن را به هیچ قیمتی نمیتوان دریافت کرد .
    امروز سر زمین بزرگ قوم بنی اسرائیل میل دارد بر جهان حاکم باشد ودست به هرنوع حیله ای میزند وهر از گاهی احکام جدیدیرا وارد میکند وآن بهشت خیالی را در نظرها مجسم میسازد ودیگران نیز یا دربرابر او ایستاده اند ویا در پشت سراو ویا با او همراهند . 
    خر د ودانایی ودانش واسطوره های ما کم کم از بین رفتند وبه زیر خاک شدند ، دیگر معرفتی در میان اقوام نیست  وشاهان واربابان حکومت میانند که  اصل حاکمیت  نیکی را نمیشناسد  سخت دلی وفلز بودن  با مهر یکی نمیشود  وپیوندی نمی بندد  ، نه نمیتوان  شاه  خودرا بر اسب نیکی ومهر استوار سازد .
    وسر انجام زندگی ما به بن بست خواهد رسید . وهر آن باید درانتظار قربانی شدن ویا قربانی دادن باشیم .پایان 
    …..دیدم آنک  از پس آن شیشه ها 
    سبز درسبز ، آن افق  ، آن بیشه ها 
     نقشی از یک بیشه  خون درمتن  او 
    خون پاک  رفتگان  در بطن او 
    از پی آن  چشم های مشتعل 
    یک حریق سرخ ، درباغی کسل ……؟
    ثریا ایرانمنش لب پرچین « اسپانیا / 30/09/208 میلادی برابر با 8 مهر ماه 1397 خورشیدی !
  • زلزله جات !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    روز شنبه !
    من نمیدانم چرا این زلزله ها وسونامیها واین حوادث طبیعی!! تنها  محله های مخصوصی را نشان میگیرد ؟ یا جا های توریستی ویا خانه وآغل های  مسکینان وکوخ نشینان را ؟؟ هیچگاه به کاخ نشینان حمله ور نمیشود!  مثلا مزارغ سر سبز وپر با ر و پر برکت ” بو شها ” کاخ کرملین ، کاخ سفید  باکینگهام  پالاس و ساختمان سر کشیده وبلند بی بی سکینه وام آی سیکس وهفت را ؟!  گاهی فکر میکنم  طبیعت هم گویا با فقرا سر لج دارد ، که دارد ، بلا فاصله هم انجمنهای خیریه  نظیر ” آکسفام”  در محل حاضر میشوند وبه کارهای  خیریه ! دست میزنند . واقعا این سئوال بزرگی است برای من  .
    از همه مهمتر  لباس پوشیدن بانوی اول ترکیه مرا کشته ! درست مانند راهبه های قرون وسطی ، بیچاره  آتاتورک ورضا شاه هرچه را کاشتند پنبه شد وعلف زار ، حال این بانو چه چیزی را میخواهد ثابت کند ؟ ما نمیدانیم !  اگر مسلمانی ! پس چرا به مردان غریبه دست میدهی ؟ با آن هیبت ترسناک ، خیر این جناب سلطان ابوالاردوغان  خیال دارد دوران عثمانی هار را دوباره بر قرار سازد وخود اولین سلطان حرم باشد همچنانکه در سر زمین فلاکت بار ما سلطان ابن سلطان این امیرالمومنین  علی ولی اله عراقی  بر تخت نشسته واز حال ملت بیخبر تنها  شب شعر دارد وحرم  مطهر را که تدیل به یک ….. شده است را میل دارد برگردیم  به دوران صفویه ! بطور کلی  تاریخ و آنهاییکه روزی تاریخ نوین را نوشتند  از ضمیر  همه پاک کنند و روز از نو روزگار از نو .
    نه ، اینها ا در رویاهای ما نبود ،  حال هرکسی بر میدارد ودیگری سر جایش میگذارد ،  ما بین خواب وبیداری  تنها چرند میگوییم ! وگوش به یاوه های یاوه سرایان  میدهیم ،  همه از هم میدزندند،  ونام آنرا داد و ستد گذاشته اند  همه به یکدیگر ستم وظلم روا میدارند ونام آنرا قانون نام گذاری کرده اند .
    نمیدانم انهاییکه  قدرت ومالکیت ملتی را به یغما برده اند شبها میخوابند ؟  ویا از تاریکیها گریزانند واز سایه خود میترسند تنها شمش های طلا وسکه های طلارا به زیر خاک پنهان میکنند تا روزی مانند گنج قارون به دست دیگری افتد .
    آیا از ما ، منظور ما ایرانیان بیچاره ودربدر وآواره  کسی بیدار هست ؟  ایا کسی یک رویای مشترک دارد ؟  آیا روزی همه ” ما” خواهند شد ؟ فکر نکنم  با صدها نور افکن  هم که همه جارا روشن کنی باز آنها درتاریکی ویا زیر سایه دیگری پنهان میشوند .
    تنها با رویایمان زندگی میکنیم .
    شب گذشته  بین خواب وبیداری احساس کردم برای چند ثانیه قلبم ایستاد ودباره به راه افتاد ، کودکی سیاه پوش در بغل داشتم که میگریست  ، طبیعی است ، قلبی که درآن عشق مرده باشد دیگر توان طپش را ندارد  ونمیتواند بیدار بماند  تا به رویاهایش  شکل بدهد  همه چیز ازمن گریخته وگم شده است  وهمه بند ها پاره شده اند  تنها زخمی عمیق  برجای گذاشته اند . 
    دیگر رویاهایم  نیز طبیعی نیستند سر شار از وهم وتاریکی و خوف  میباشند ومن چقدر در رویا زیستن بیزارم . پایان 
    من ، مرغ صبح بودم  مست و ترانه گو ،
    اما  در آن غروب   که ازهم جدا شدیم 
    شب را شناختم .
    …………….
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 29/09/ 2018 میلادی  !
  • حاج آقا !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    چقدر آ ن روز ها ما میبایست از این ” حاج آقاها ” بترسیم ، امروز هم میترسیم فردا هم خواهیم ترسید ،  هروقت مجبور بودیم بخانه حاج آقا برویم حتما یک چادر سیاه  میبایست درون کیفمان  بگذاریم  وهنگامیکه حاج آقا آفتا به به دست از آن سوی  حیات به خلا میرفت ما چادر بسر  و پوشیده مبایست سرمان را خم میکردیم ! حاج آقا چکاره بودند ؟ در بازار حجره داشتند وبرنج میفروختند ! یا آرد میفروختند ویا روغن میفروختند ویا پارچه فروشی داشتند ، اما چون توانسته بودند یک دور د.ور آن خانه معلا بگردند دیگر  خود خدا شده بودند ! 
    در محضر حاج اقا میبایست با چادر مینشستیم وحاج آقا یک دست  خودرا روی صورتش میگذاشت تا چشممش بما نیفتد اما از لابلای انگشتانش حسابی مارا دید میزد !
    در خانه ما حاج  آقا زیاد بود  ! همه پدرها حاجی بودند ؟ گاهی  هم عرق را  درقوطی پپسی میریختند وجلوی زن وبچه هایان میگفتند این همان کولاست که ما درمکه میخوریم !!! با یک دیس پلو وخورش جا افتاده بادمجان ودو کیلو گوشت بره به درون شکم میفرستادند ، پشت بند آن منقل بود وچای وشیرینجات وغیره ، زنان با چادر نماز کمر بخدمت حاج آقا  اقا میستند !!! 
    روزی یکی از این حاج آقا ها با همسرش از شهرستان برای چند روز یا هفته بخانه ما  آمدند  ! من با یک مینی ژوپ کوتاه و دمپای داشتم باغچه را آب میدادم ، حاج آقا وارد شدند ! با سلام وصلوات   به روی خودم نیاوردم  ، تنها گفتم ببخشید الان خدمت میرسم ، خانم دستپاچه ، مستخدم دستپاچه به دنبال چادربرای من بودند اما بی خیال ! 
    سر فرصت باغچه هارا اب دادم وسر فرصت یک ببخشید گفتم ورفتم داحل حمام شدم وپس از آن با یک لباس تازه که با زهم دامنش کوتاه بود  وارد مجلس آنها  شدم ، ای داد وبیداد ! زن ! برو چادر بر سرت بیانداز ! بی خیال من از چادر متنفرم وبیزار  ، بعد  رو کردم به حاج آقا وگفتم :
    ببخشید حاج آقا ! شما از اینکه من با این لباس هستم ناراحتید ؟ اگر ناراحتید اطاقتان حاضر است ! 
    در  جوابم لبخندی پر آرزو زد وگفت : 
    نه جانم ، نه قربانت بروم ، خانه خانه توست هر طور راحتی  همان گونه باش وبه زنها هم گفت خفه ! 
    فردا صبح حاج آقا از اطاقش بیرون آمد وروی صندلی راهرو نشست وگفت :
    ثریا خانم ! 
    بعله حاج اقا !
    قریانت بروم آن کتاب حافظ را بیاورم وبرایم حافظ بخوان ! 
    چشمان همسرش از حدقه برون آمد ، چه ! از کی تا بحال حافظ خوان شدید حاج اقا !
    حاج آـقا همانطور که چشم در چشمان من دوخته بود ، گفت :
    هر نکته جایی وهر محلی مکانی دارد !!!! 
    سر انجام توانسته بودم حاج آقا را از رو ببرم .
    ——-
    تابلتم را باز کر دم  تا اخباررا بخوانم ، ای داد وبیدا د زنجیری از جانوران  یعنی خوانندگان ریز ودرشت گذشته روی آن امده بود ، نه بابا من از دست اینها فرار کر دم  یکی مترس وزیر کشاورزی بود ، که اورا  درفروشگاه فردوسی جایش دادند  بعد شد خواننده معروف ! یکی متر س بختیار بود یکی مترس وزیر  آب وبرق بود ویکی مترس فلان  شاپور وبه زور آنهارا بعنوان خواننده درحلقوم  ما فرو کرد بودند وکاباره شکوفه نو جای همه اینها بود ، شیخ کویت ، شیخ عربستان ، از انها حسابی پذیرایی میکرد ند!!! حال همه لقب ” بانو ” گرفته بودند !  دیدم چقدر ” بانو” افت کرده وپایین افتاده !! سر پیری هنوز مشغول نشخوار جوانیشان بودند عده ای مرده بودند وعده ای هنوز در شهر فرشتگان به دنبال نوستالوژی ها بودند !  همه را دلیت کردم .
    خوشبتانه پسر جوان  آقای شجریان دریک اطلاع رسانی از حال ایشان  خبر داده  بود  ، حالشان خوب است الهی شکر ! پایان .
     ثریا . اسپانیا » لب پرچین « جمعه  28 سپتامبر 2018 میلادی !!! 
  • خبر !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین » اسپانیا !
    خبر یعنی بد ، خبرها هیچگاه خوب نیستند تنها انسانهای احمق در انتظار خبرهای خوب مینشینند ، 
    استاد بزرگ آواز ما  » شجزیان « در بیمارستان است وحالش خوب نیست ، دستها را بسوی قلبهایتان  بفرستید وبرایش دعا کنید او تاریخ زنده ما بود وهست ونامش جاوان  خواهد ماند .
    او یگانه بود ، شعررا خوب میشناخت ،  موسیقی مارا از زیر خروارها خاک بیون آورد  وبه جهانیان نشان داد  ، او بسیار دراین راه زحمت کشید  وزحمات او بی مزد بودند وبی منت .
    اکثر خوانندگان سطحی و کپیه او آمدند  مانند  شمعی  در فضای باد دوباره خاموش شدند هیچکس او نشد ونخواهد بود . ما جواهر بزرگی را از دست دادیم به همت نوحه خوانان وسینه زنان ومداحان منبری . ما همه چیز خودرا ازدست دادیم حتی سر زمین مادری را وخاک اجدایمان را تنها حرف زدیم ، حرف زدیم  ، سرود  خواندیم و دوباره  حرف زدیم  مصاحبه کردیم ودوباه حر زدیم ، در یک قالب مشخص .
    او پختگی کامل  را داشت  شاعرانه زیست عاشقانه خواند  ابیات زیبا  و تعیبر آنها در  صدای دلنشین وجادویی او دلهارا به لرزه در میاورد ، دیگر دلی نمانده دلها سنگ شده  اند .
    دیده دریا کنم و صبر یه صحرا فکنم 
    و اندر کار دل خویش به دریا فکنم 
    مایه خوشدلی آناست که دلدار آنجاست 
     میکنم جهد که خودرا مگر آنجا فکنم 
    خورده ام تیر فلک باده تا سرمست 
    عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم 
    او یک سخن شناس بود ویک معلم راستین  معرفت او واخلاقق  و شخصیت ذاتی او  از او یک انسان نمونه ساخته بود . 
     “دار م گریه میکنم ، صبحانه امرا با اشک آغاز کرد م”
    ودر فکر آن کاوشکر جادویی هستم که هم اکنون  بیمار و زار در بیمارستان افتاده است ، آرزو  دارم سلامت وبا پاهای پر قدت خودش بیمارستانرا ترک کند . 
    اندوهی  از دردها  ، خوشنودی مرا از بین برد 
    پنداری که سودای  ما وآیین مقدس ما 
    در دست باد ویران کننده است 
    مردن رفتن نیست 
    درآن نقشه کامل  تقدیر 
    مارا به یک سر زمین تازه میبرد 
    که قبلا آنرا نشانه گذاری نکرده اند 
     بمان ، بمان ، که تو خواهی ماند 
    ودشمنان تو خواهند رفت .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا  27/ 09/2018 میلادی !…..وچه ماه شومی !!!
  • خورشید کجا میدمد

    ثریا / لب پرچین / اسپانیا 
    …………………………….
    در آغاز کار مردم نمیدانستند که چه مصیبتی بر سرشان آمده است  عده ای کم وبیش احساس کردند  وراه فرار را درپیش گرفتند  عده ای میدانستند چیزهایی درمیان آنها گم شده وچیزهای تازه ای جای آنرا گرفته است ،  آن چیزهای که گم شده بود همه نا معلوم ومجهول بودند اما دراحساس مردم هویدا بود ،  زیبا رویان دیگر نمیتوانستند دست دردست عاشقان بگذارند  وراحت درخیابانها راه بروند ویا درکنج سینماها درکنار هم قصه های عاشقانه بخوانند ،  نو عروسان جوانی که تازه بخانه شوهر رفته بودند در حال خوف ووحشت بودند  جمله هایی  وکلماتی از میان مردم گم شده بود ، رادیو هرروز  خبر قتلها کشتارها وخون ریزی هارا  میداد  موسیقی قطع شده ، اواز جای خودش ار به نوحه داد اما مردم صبور بانتظا ر  نشستند تا سفره آنها لبریز از نان شود وآن کسیکه میامد برایشان پپسی را قسمت میکرد ونان را قسمت میکرد وآنها راحت میتوانستند موهای دختر مش اکبر  ر ا بکشند !! تعبیرهای دلنشین از میانشان رفته بود  اندوهناک بودند  دلشان میخواست از یکدیگر بپرسند که چه چیزی را گم کرده ایم ؟  همه چیز را حتی خودشان را .
    با گذشت زمان به ناراحتی  مردم افزوده شد عده ای هرچه را که داشتند  گذاشتند وروی به کشورهای غریب نهادند ، حافظه  آنها کم کم ضعیف میشد  وهیچیک  نمیدانستند که چه برسرشان امده تنها کسانی میدانستند که از روز ازل دست دردست این تازه واردین  داده بودند ؛ بو هایی را احساس کرده وخودرا دربست فروختند ، یک دست جام باده ویکدست درخم گیسوی یار ! 
    دیگر کسی نمیتوانست بگوید عشق من ، روح من ،  رویای من  همه چیز به زیر  ابرهای تاریک فرو رفته بود  آن کلمات زیبا ولطیف که دلی  را شاد میکرد گم شده بود  رفته رفته اشنائیها  ودوستی ها  ازهم گسیخته شد  دو گانگی  ویا چند گانگی ایجاد شد ما خودیها وغریبان !  بی وفایی وخیانت جای خودرا به مهربانی و عاطفه ها  داد ،  دلبران از عاشقان روی برتافتند عشقها معیار پیدا کرد خرید  وفروش میشد  همه از هم کناره گرفتند  افسردگی د ر چهر ه ها محسوس گردید ، بی خاتمانی ، گرسنگی وبی در کجایی عده ای را به گوشه های خیابان فرستاد دراین بین مافیا ی قدرت مواد از فرصت استفاده کردند وآنهارا تغذیه نمودند مردان سست شدند بی حال وبی تفاوت  شدند وزنان کمر بخدمت بستند تا نان آور خانه شوند .
    مدارس بکلی  عوض شد دختراان کوچک مانند عروسکهای نخودی روی سبزه به زیر  چادرهای  سیاه وسفید رفتند ، ما به کجا میرویم ؟ ای پروردگار  ؟! دیگر شاعران  رودخانه  شعرشان خشک شد وخوانندگان هریک به گوشه ای خزیدند ؛ همه چیز یواشکی شد  غیر از صیغه وفروش دختران  وپسران  آنهم توسط جوانان خوش برو رو !!!ورهبری  مدان خدا !
    دیگر  وجد و احساسی در کسی باقی نماند همه سیاستمدارشدند .ویا جاسوس وخبر چین !
    ودر این بین ناگهان سر وکله چند جانور  نیز پیدا شد که درنقش اپوزیسیون خارج از کشور میل داشتند جوانانرا به قتلگاهها بفرستند ، 
    وما ؟ ساده  دلانه به همه چیز نگاه کردیم وفهمیدیم که دیگر دراین دنیای  ویران  جایی نداریم غیر از خاک غربت که درآن خاکستر شویم ، 
    دران دنیا اگر شعر نباشد  موسیقی نباشد ودلی آغشته از عشق نباشد زندگی  با مرگ فرقی ندارد ، ما مردگانی  هستیم که تنها نفس میکشیم ، راه میرویم ، و توالتها را
    پرمیکنیم ، جان کندیم وجان میکنیم برای آنکه تنها زنده باشیم ونامش را  به غلط گذاشته ایم زندگی . پایان 
    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « چهار شنبه 26 سپتامبر 2018  !
  • مجنون

    آنچه را که مربوط  به تو خواندم ودیدم  باورم شد کوشش تو برای تبرئه خود بیفایده است  حال آرزو دارم سرت را مانند  یحیحی قدیس درون سینی بکذارند وبرای  من هدیه  بیاورند .من چندان فریب ترا نخوردم برایم یک سر گرمی بودی  برای بیخوابیهایم .
    شارلاتیزم تو برای همه روشن بود  امامن  لج کرده بودم  چون بخیال خود انتخاب خوبی را کرده بودم حرفهای هیچکس را قبول نداشتم  تو چه صمیمانه با شانه های  کوچکت وسر بزرگت ودستهای کوچکت میل داشتی همه چیز ها را زیر خاکستر ریا پنهان کنی خوب یک  عز یز نسین  جدید با جوکهای بامزه  تا وقتی پایت به فریب جوانان نرسیده بود  اول ترا بعنوان نویسنده پنداشتم تازه معلوم  شد نیمی  از کتاب را شخس دیکری نوشته خوش سر وزبان  بودی از زیر هر سئوالی  که ترا زیر فشار  میگذاشت  با رندی گذر میکردی .
    میدانی امروز حالم  را بهم زدی بشکل یک دلقک ناشی که روی صحنه رقص را بلد نیست وتنها جفتک میاندازد من از قبیل تو در اینجا زیاد دیده ام اما آنها نه تریبونی  داشتند ونه دوربینی دستشان زود رو میشد ومیرفتند 
    فریب دادن جوانان وآنها را به دست دژخیمان سپردند تنها کار آدمکشان حرفه ای وتعلیم دیده است  .
    بهتر است به دنبال کار شرافتمندانه ای بروی این عینکها  پالتو ها وتی شرت ها را از همه مغازه های چینی میتوانی تهیه کنی اما شرف را نه ! آن باید در وجودت باشد 
     ترا به خدای خودت میسپاارم که تر ا تا این سوی مرزها تحفه فرستاد .
    لب پرچین /ثریا 
  • عبادیون

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
     از زمانیکه دنیای سیاست دردست  های زنان افناد دنیا دچار آشوب وبلبشو شد !  زنانی که هرلحظه هورمونهای آنها جا بجا میشود وشاید درطی دوران ماه یک یا دوهفته عادی باشند ! ومردان با خودشان سرگرمند  گویا به آنها نیز استروژن زنانه تزریق کرده اند !!!  تنها به دنبال جمع آوری طلا وقما ر وبازی های دیگر که بما مربوط نیست ! 
    دنیا دچار آشوب است ،  دچار بی نظمی وبی ثباتی است ، سر زمین  ما هم دردست حضرت اعلی میباشد وایشان باید تصمیم بگیرند که آیا یک ایرانی باقی بماند ویا نسلشان از بین برود . دراین بین » شیرین خانم عوبادی » که جایزه صلح نوبل را یدک میکشند  از دوردستها دستی بر آتش دارند و هرکجا خبری شد ایشان انگشت خود را بالا میبرند که ما هم هستیم اما دستشان در تمام کاسه میچرخد  ، ایشان از همان قوم بنی الهی های میباشند که قرار است روزی بر  سر زمین ایران حاکم شدوند .
    به راستی مردان کجا هستند ؟ چرا خاموشند ؟ زنان شلوار پوشیده  با یک قدرت پوشالی تنها مشتهایشانرا گره میکنند تا النگوها وجواهرا خودرا  به نمایش بگذارند ؛ زن هستند دیگر !!!وگاهی هم مردانی   حاکمد که ….بهتر است چیز ی دراین باره ننویسم که خود  بخوان از این اشارتها ! مادر خودرا بعنوان همسر یدک میکشند !!!
    دنیا روی پایه هایش دارد میلرزد  ودچار پریشانی است ، و دچار اغتشاش  دیگر فصلها هم گم شده اند . خدا وحقیقت نیز هر د و در هر چهره ای جداگانه  پنهانند . ما هم عادی شده ایم یعنی عادت کزده ایم بنی آدم بنی عادت است .
    مردان پشت به تجربه های دین واجداد ی خود کرده اند  همه چیز مرده  گاهی خدار ا نیز انکا رمیکنند ،  نام های تازه ای باو میدهند  کفر والحاد نام تازه خدا میشود  دروغ وریا  وخدعه  نام تازه حقیقت ر ا برخود میگذا رد .
    اهریمن  وابلیس  ، نام تازه خداوند است .
    واین زنانند که هنوز نماز میخوانند ؛، وهنوز به حجله میروند درانتظار مردی !  ویا ضد ونقیض ها واین  تضادها  دنیای ما را وجود آورده است و فراموش کرده دایم که دیگر غذا نیست ، از هیچ زمینی گندم نمیروید و هر چه میخوریم شبه غذا و ساخت کارخانه ها وآزمایشگاهها ست .وبقول شاعر بشر کم کم به غار بر میگردد .
    هم اکنون غارهای را ساخته اند و آماده   وحال ما درپی آن خدایی هستیم که روز رستاخیز را  بر پا میکند  نه  رستاخیزی از مردگان  ،   بلکه ین زندگی است که باید د.وباره ازنو یک رستاخیز بر پا کند .
     مردا ن کجا هستند ؟  درکلوپهای شبانه ویا دورمیزهای رولت ویا سرگرم تغذیه بینی واحساسانت دروغین  خود . اگر  همه اندیشه هارا ،  اندیشه های پاک ونوین را  درهم جمع نمایند  ، اگر  همه تجربیات گذشته را  وآنچه را که میافریدند  به هم بیامیزند  شاید از مخلوط کردن آنها  دوباره مردانی برخیزند  .چهره واقعی خودرا نشان دهند .
    نه زنی مانند شیرین خانم که باید درافسانه های نظامی گنجوی بخوابد ودرانتظار فرهادش باشد . 
    دیگر  نا امید شدم از همه ، حال باید به دنبال قصه های خنده داری بروم تا دیگران را  بخندانم . دنیا حوصله این گفتگوها را ندارد. ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا . 26 / 09 / 2018 میلادی  برابر با 4 مهر ماه 1397 خورشیدی !
  • ما برای ……

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    ……………………………………
    ما برای آنکه ایران کشوری ویران شود ، چه غزلها گفته ایم وچه درها سفته ایم !
    ما برای آنکه ایران کشوری ویران شود ، چه سفرها کرده ایم چه ثمرها دیده ایم 
     ما یا خیلی سیر بودیم ویا خیلی گرسنه !  ” چپ ” بودن نماد روشنفکری  بود ووطن پرستی شاه دوستی امل بازی ، وعقب ماندگی وپوسیدگی !!  شکم ها سیر بودند ، هی میل داشتید ؟  هر شب شاه پاکتی پول برای شما  به درخانه هایتان بفرستد وشما با نشمه های ارمنی ونیمه فرنگی خود ونیم روسی عرق سگی بنوشید ؟ ! آن پول  نباید صرف ابادانی مملکت میشد ،  میل داشتید  پس از جنگ وبا آن ملت ….گشاد تهران  ناگهان پاریس شود ؟ ویا امریکا ویا لندن شود ، ملتی که هشتاد درصد آن بیسواد بود واگر کمی خواندن  را میدانست کتابهای ( چین سرخ ) ویا کتابهای چرند آن مردک دیوانه  شریعتی را میخواند! 
    حال کجائید تا ببیند ایران ویران جایش را به مردان بیابان گرد داده ودرخیابانها قمه کشی میکنند وسر میبرند ، کجائید جناب شاعر که درکسوت داستایوسکی نشسته اید واستادانه سخن میگوئید ؟ جایتان گرم ودر امن  واما ن هستید .
    سبیلهای کلفت استالین بر پشت لبهایتان شمارا ازهمه مجزا میساخت در عمل هیچ بودید ، در کردار پوچ ، اما خوب شعر میسرودید ما ایرانیان هرچه نداشته باشیم شاعر زیاد داریم واگر بجای اینهمه شاعر گاو داشتیم تمام لبنیات  اروپارا نامین میکردیم ! ( به نقل از یک استاد بزرگوار ) !
    اگر امریکا با ویتنام  سرجنگ داشت ویا با روسیه درمیافتاد بما چه مربوط بود ؟! چرا خودرا نخود هر آشی میکردیم ؟  چرا بفکر خیابانهای  پر دست انداز وخاک آلوده خودمان نبودیم ؟ چرا برای بچه های یتیم خانه های خود دل نمیسوزاندیم ؟  قانون  ، قانون  باج خواهی وباج گیری بود ، فرقی نمیکرد سر چهارراه  پشت چراغ قرمز باشی ویا درجنوب شهر پشت قلعه !! کاباره پشت کاباره ، خواننده پشت خواننده صادر میشد خوانندگانی که کاباره ها وتلویزیون برایشان حکم ویترین داشت برای خود فروشی !!  نوار پشت سر هم بیرون میامد ،  فلان نوازنده وبداهه نواز در خدمت ساواک ودرکنار ملکه مادر بود وسپس رفت خودرا صاف کرد صورتش را عمل کرد وبشکل یک مخنث در بارگاه خلیفه به نواختن پرداخت !  ودر خدمت  ساواما  جزیی از امنیتیها شد  !کسیکه در بنگاه شادمانی دلشاد  ساز را فرا گرفته بود وآن استادانی که نام میبرد دیگر وجود نداشتند تا بگویند ما چنین شاگرد  کثیفی را نداشته ایم ! 
    نه ! ما هیچگاه یک ملت ! نخواهیم شد ؛ همان بهتر که جدا شویم وقوم گرایی را برگزینیم  بهتراست ، هرکسی خودرا بالاتر ازدیگری میپندارد ، ما نمیدانیم یک پارچگی یعنی چی ، نمیدانیم کشور داری یعنی چی ، نمیدانیم یکرنگی  ویگانگی یعنی چی ، شبی کوروش را بخواب میبینیم وخواب نما میشویم ، فردا حسین شهید  به خوابمان میاید وپس فردا حضرت عیسی ! ما نمیدانیم استواری وپایداری یعنی چی ؟ به همین دلیل هم اجازه داده ایم  مشتی انسانهای احمق وتهی مغز  بر ما حاکم شوند وتنها تکیه بر پشتی ها داده به اجدادی که نمیشناسیم مینازیم . چهل سال گذشت ، دونفر باهم یکی نشدند ، همه خودرا فروختند وچه ارزان هم فروختند ، به هیچ .
    اخیرا جناب پرویز کاردان سریالی درست کرده اند بنام ( نا رفیق) درباره فردوست ، لزومی ندارد  این راهمه میدانیم  تاریخ لبریز از این خائنین است ، مگر نه آنکه بهترین واصیل ترین وقدرتمندترین ژنرال ناپلئون باو خیانت کرد ودرخفا با سوئدیها ساخت  ترک وطن گفت  ورفت ولیعهد آن سرزمین شد واین شاهان امروزی نیتجه او ونوه های ژوزفین میباشند سزای چنین ژنرالی تیر باران شدن بود نه اینکه ترک تابعیت اورا باو بدهند واو بر ضد س زمینش وارد جنگ شود .ناپلئون همان کاری را میخواست بکند که امروز  اروپای بدبخت درمیانش درمانده وانگلستان تافته جدا بافته میل دارد مانند فرمان اتومبیلهایش وپرریزهای برق خود با همه فرق داشته باشد وهمیشه  ارباب باشد !!! تاریخ را شما بهتر ازمن میدانید ، وارباب جهان شدن را خوب میدانید .
    حال دیگر برای همه چیز دیر است ، خیلی دیر ؛ تنها عده ای جوان بدبخت ونادان کشته میشوند واین جلادان همچنان دراشکال مختلف بر ای خود میمانند چرا که ارباب چنین میخواهد .
    سیمرغ ما از کوههای بلند پرواز کرد بسوی دشتهای ناشناخته ، زال ورستم به زیر خروارها خاک پنهان شدند درعوض شهدای حرم جای آنهارا گرفتند وما هم نشستیم بر بدبختیهای خود گریستیم بی آنکه بدانیم درکجای جهان قرار داریم ، حال چشم به دهان آن ” قمار باز: قهار همه کاره دوخته ایم تا او سرنوشت مارا تعیین کند خودمان دست وپا چلفتی هستیم  ، خودما بیحوصله ایم دم غنیمت است ، مگر نه آنکه خیام گفته !!!  تریاک وهروئین وحشیش وسپس سکس دوجانبه ، همین  برایمان کافی است  شعر هم باندازه کافی میدانیم خواننده هم داریم . حال میکنیم ! پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 25/ 09/ 2018 میلادی برابر با 3 مهرماه 1397 خورشیدی ! 
  • واما …..

    ثریا ایرانمنش » لب چین « اسپانیا !
    …………………………………..
    شب گذشته ماه کامل بود ، مدتها بود که آسمانرا باین صافی ندیده بودم و مدتها بود که ماه کال پشت پنجره اطاقم ننشسته بود ،  برای این دل حساس وناگهان پژمرده این موهبتی بزرگ بود .
    دردل آرزوها داشتم که همه را بر زبان نیاورم ، ترسیدم که ماه شرمنده شود وپشت ابرها پنهان گردد .  تنها آرزوی بزرگم این بود که ….که ! اگر پول فراوانی داشتم از این سرزمین فرار میکردم ، این سر زمین چیزی از آن سرزمینی که چهل سال پیش ترک  کردم فرقی ندارد ، همان خدعه ها ، همان ریا کاریها ، همان دروغهای بزرگ وهمان سیاستهای  دروغین  وهمچنان دزدان مشغول چپاوول ودولت مشغول عشوه آمدن وسر مردمرا گرم کردن ووفور آشغالهای وارداتی از انبارهای سراسر دنیا که مانده وکرم زده است .
    اگر پول فراوانی داشتم فرار میکردم ، بکجا ؟ به جنگل ، به میان درختان ودرآغوش حیوانات نجیب که برای پیکر دردمند تو  مرهمی تهیه کنند  آغوش خود برا برای کمک بتو باز کنند نه برای چیزهای دیگر .
    دراینجا  گام نهادن به مرز زندگی آنها  محدود وغیر ممکن است  زنجیر مذهب واجتماعی آریستو کراسی بو گرفته  به ان نمی ارد  که تو خودرا وار د معرکه ها کنی ، همان خلوت تنهایی بهتر است ، در را  به روی اشنا وبیگانه بستن ، بهتر است ، هر شکوه ای که داری بر روی کاغذ بیاور  ، کاغذ بیزبان است وآنهارا پنهان میدارد . .
    زبان من زبان شعر است ، زیان ادبیات سالم وپاکیزه سر زمنیم واجداد واقعی ام میباشد ،  حال گم شده ام ، میان اینهمه  وحوش  گم شده ام . 
     این سرما نیست که مرا میازارد  وباد سام هم نیست که مرا بسویی پرتاب کند ،  این ناروائئ هایی است که بر گوشت  وپوستم  میخزد  مانند یک جرقه آتش تنم را میسوزاند .
    برای ما مهاجرین ره گم رده  به هرکجا که رویم آسمان همین رنگ است .
    زندگی مرا گویی از روز ازل تراشیده اند ، بشگل وشمایل یک درخت لاغر  ، بشکل یک برگ زرد  که رو بخشکی میرود    وآنرا درقابی جای میدهند ،  آنهم زمانی که همه چیز  در سکوت فرو میرود ، ساعتها میایستند و عقربه هایشان روی یک عدد  ساکت مینشیند ،  اینهمه اشفتگی ها و ناراحتی ها دیگر بیفایده است ، تلاشم را کرده ام  ، بکجا رسیدم ، مانند یک پرگار  دورخود چرخیدم و برگشتم به نقطه اول ،  بی فرصت و بی مهلت ، نه ناله ای ونه فریادی  تن به واقعیتها دادم .
    امروز میل دارم فرار کنم ، از این سر زمین ، ازاین مردم دورو وریا کار از این آدمهای بیسوادی که تنها افتخارشان این است وارد تمدن  اروپا شده اند بی آنکه بدانند تمدن را به چه حرفی باید شروع کنند !  آنهم تمدنی  که دارد از هم میپاشد  ولاتها  واوباش  آنرا به زور دردست گرفته اند تنها یک قانون وحشتناک بر همه جا حکم فرماست ،  میل دارم به جنگل بروم درختان هم حقی دارند درکنارشان در سکوت مینشینم وبا شبنم  شبانه تشنگی درونم را و عطشم را فرو مینشانم .
    شب گذشته روی تابلت  داشتم کتاب صوتی ” زنان  کوچک”  را میخواندم ، ناگهان یک  | یا علی| گنده وسط آن نمایان شد ، کتاب را بستم وآنرا دلیلت کردم  ونفهمیدم علی با زنان کوچک چکار دارد  ؟ آنهم زنانی از قبیله کفار ؟! 
    افق پهناور است اما جمعیت هم زیاد است ،  تنها روحم را به پرواز درمیاورم وبسوی  کسانی میفرستم که روزی عاشقانه آنهارا میپرستیدم وامروز جایشان خالیست .نه میلی به شهرت دارم ونه ثروت ونه نامی ونشانی ، تنها یک ارامش میخواهم .من ار هر نوع پیروزی وجاه طلبی بیزارم ، پیروزیم  را خودم برای خودم جشن گرفتم چرا که فرزندان خوبی ببار آورده م  انسانهای بزرگی که آنها نیز  انسانهای دیگری را تربیت میکنند ، برایم  کافی است این پیروزی را هرکسی نمیتواند باین  آسانی به دست بیاورد ومن به تنهایی آنرا در آغوش گرفتم .
    حال  میل به فرار دارم ، 
    تنها گاهی باد  پرده هارا تکان میدهد  ومن جسورانه پنجره هارا میبندم تا باد هم مزاحم من نشود . امروز دیگر دوران شعر وشاعری تمام شده است دوران مجیز گویی وخوش خدمتی جای آنرا گرفته است من اشعارم را درپنهانی مینویسم ،  و خاطراتم  را نیز پنهانی ،  امروز هیچ شاعر ونویسنده ای جرئت نمیکند  در برابر سیل  مخالف قشر برگزیده  سر بردارد وفریاد بکشد . ویا ابراز وجود بکند ، بلبلان خاموش در قفس ها چشمان خودرا به روی همه چیز وهمه کس بسته اند وکلاغهای سیاه پوش مشغول قار قار میباشند . یک جامعه هردمبیل ودرهم برهم  و متعصب  نمیتواند در دوره حیات خویش دانشوری را  بپروراند . 
    فروغی در بهاران هست ، که در دیگر روزهای سال  و در دیگر دوران نیست .بهاران را دریابیم . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 2409/2018 میلادی برابر با دوم مهرماه 1397 خورشیدی !
  • زاد روز

    ثریا/ اسپانیا » لب پرچین «!
    زادروز باسعادت تو  فرخنده باد .
    ای تذرو خوش صدا 
    جادوی صدایت  دردل وجان  ریشه دوانده وابدی است ، 
    سلامت ترا ازدرگاه ایزد توانا خواستارم ، مایسترو  شجریان .
    همراه با بهترین وصمیمانه  ترین آرزوها  برای تو وخانواده گرامیت .
    ثریا /اسپانیا 
    » لب پرچین « / اسپانیا / اول مهرماه 1397 خورشیدی برابر با 23 سپتامبر 2018 میلادی .
  • به تو !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    در نمازم ، خم ابروی تو با یاد آمد 
    حالتی رفت  که محراب به فریاد آمد 
    ازمن اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار 
    کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد ……….» حافظ شیرازی «
    در فکر تو بودم ، تمام مد ت در فکر تو بودم ، کجا هستی ودرچه حال وچه احوال وکارت را چگونه پیش میبری ،  سرانجام باین سئوال برخوردم که تو برای چه کسی چانفشانی میکنی  برای کی ؟ برای خودت ؟ واعتبار از دست رفته ات  ؟ ویا واقعا دلت برای آن سر زمین میسوزد !  آن سر زمین  که روزی مادر ما بود مرده ، وحال جانوران روی جسد او دارند میرقصند واگر بتوانند تکه هایی از آنرا نیز به دندان کشیده همانند گرگهای خونخوار  دور خود میچرخند . 
    تو از بالا شروع کردی ، میبایست از پایین شروع میکردی ، خیلی عجله بخرج دادی وخودت ا درچاهی انداختی که امروز بیرون آوردنت  با هزاران طناب سیمی هم مشگل است .
    ملتی که نداند وطن وخاک چیست وچگونه باید از آن محافظت کرد ، نمیتواند یک پارچه شود واز نو خانه را بسازد ، پی از اول خراب بوده ستونهایی که این خانه ر ا نگاه میداشتند همه پوشالی واز جنس کاه بودند نه از جنس کوه و یا آهن ، آنها آنقدر گر سنگی روحی  .جسمی وخورده اند که تنها بفکر همان پر کردن  این دو احساس خویشند ، ملتی بیسواد ، بی تجربه ، شاه ما باهمه خدماتی که انجام  داد  سطح سواد ومعلومات  این  مردمرا درحد صفر نگاه داشت  در آن زمان ما هشت میلیون بیسواد داشتیم ونهایت سواد  وکتابهایی که دردست داشتیم بابا لنگ دراز بود و نوشته های جان اشتیانبک و ارنست همینگوی  !  وآنهاییکه ادعای  آنرا داشتند که راز ورمز فلسفه مارکس واینگلس را میدانند آنقد رشعور نداشتند که |ها |را از |هر| تشخیص بدهند  این کتابها تنها درکنج قفسه های آنها بعنوان دکور  ونماد روشنفکری جای داشت ، باد دارم روزی در کتابفروشی معتبر امیر کبیر مردی آمده بود با متری دردست وکتابهایی میخواست از نوع فلسفه وجامعه شناسی اما همه یکدست ویک رنگ 
     وباندازه همان متری  و اندازه ای که او دردست داشت ، معلو م بودنوکیسه ای است که از قبل دزدیهای بزرگ صاحب یک خانه شده وحال میل دارد بسبک زمان ویکتوریا یک کتابخانه هم درست کند ودرآن دو مبل چرمی ویک شومینه بگذارد ودوستان درمیان آن بنشیند وتریاک بکشند . این را وچیزهای دیگری را من شاهد بودم .
    زمانی که من روح القوانین مونتسکیو را میخواندم  همه مرا باد تمسخر گرفتند وهنگامیکه لباسهای دست دوم خودرا میفروختم وبجایش کتاب میخریدم  باز مرا بباد تمسخر میگرفتند ،  من اگر به اپرا میرفتم ، داستان وموسیقی آنرا بخوبی احساس کرده ودرک میکردم  وگاهی اشکهایم نیز سرازیر میشد ند اما درهما ن سالن اپرا بودند کسانی با شکمهای بر آمده وزنان مو رنگ کرده که داشتند چرت میزدند وخر  خرشان در ردف اول حال همه را گرفته بود .
    من از کودکی روی به کتاب آوردم وخواندم ، خواندم واگر چیزی را نمیدانستم با کمال راحتی  از دیگران میپر سیدم  اما اکثرا مورد تمسخر دیگران بودم بنا براین درهمه میهمانیهای باشکوه !!!! فامیلی  من تنها یک تماشاچی بودم که که مهر  برلب زده وخامو ش نشسته است .، نه قماری بلد بودم ، نه میدانستم چگونه لبم را با لب وافور آشنا سازم  ، تنها سیگار میکشیدم ! .
    نازنین ، برای ساختن یک سرزمین اول باید انسان ساخت  باید انسانی روشن گرا وروشن فکر ( نه از نوع توده ای خود فروشومجاهد  ووطن فروش ) ببار آورد تربیت اولیه درخانه وزیر دست پدر ومادر  شکل میگیرد پدری که کارش فحاشی باشد ومادری که خود را  بدبخت تو سری خورده احساس کند نمیتواند یک انسان بسازد یک موجودمعلول ببار میاورد که جامعه فاسد وکثیف  اورا پرورش میدهد .
    بنا براین نازنیم ، با همه زحماتی که میکشی  میدانی که دروغ  د ر 
    سرزمین ما نقش اول ر ا بازی میکند  وفریب دادن نقش بعدی را وکشتن  نقش آخر این نمایشنامه غم انگیز است .
    با آرزوی پیروزی برای تو وهمکارانت . من اگر  جای تو بودم دست از این مبارزه بیهوده برمیداشتم وبه دنبال شغل دیگری میرفتم وآنهمه لات ولوت وفاحشه هارا  نیز دور خود جمع نمیکردم  ،  با سربازان وارتش مجازی نمیتوان  جلو رفت  به امید چی؟  باید اول درس وطندوستی را آموخت  بایداول دانست که چگونه  پی را ریخت وبا چه ملاتی . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 23/ 09/ 2018 میلادی / 
  • و…همه او بود

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    و…. همه او بود ، همه شب با او بودم ، ساکت بود  ، دستش را دردستم گرفتم  ، حق با او بود ، هر صبحی را نمیتوان  صبح نامید ، اطراف ما همه شب بود تاریک بود ، دستهایش را درمیان دستهایم میفشردم ، ساکت بود ، بلبلی خاموش در قفس تنهایی خویش ، خیال میکردم  هم اکنون  در چهره وی یک حالت روحانی ،  یک اشراق  ومکاشفه خواهم دید پس از آنهمه  سالهای سکوت ،  اما او  بجای جواب  تنها نگاهی بمن انداخت  ، نگاهی سرد ،  نگاهی مرده ، نگاهی لبریز از از نا امید ی،  که کنایه های تلخی را میتوانستم در آن ببینم .
    دستش را را به به سوی دهانم بردم تا ببوسم ، دستی سرد همانند زردچوبه زرد با اینهمه باولعی تمام نشدنی  آنرا بوسیدم وسپس دست اورا بجای اولش برگرداندم با ز در سکوت راه میرفتیم .
    در شهر او  هر چند عقربه های ساعت  صبح را نشان بدهند  اما صبحی وجود ندارد  رونق پرشور صبج نیست ، تنها درپشت ابرهاست که خورشید راه میرود  همه شهر او تاریک وشب است .
    زیر لب زمزمه کردم :
    من ، با سمند سرکش و جادویی شراب  ، 
     تا بیکران  عالم پندار رفته ام …….
    ایستاد و گفت ، خاموش باش . 
    بیدار شدم ،   نه خبری از او نبود  ، اثری نبود ودستهای من خالی بودند ، 
    لحظاتی  فرا رسید که احساس میکردم  برای زنده ماندنم بهانه ای ندارم  ، به زیر دوش رفتم  درون وان جانوران  همیشگی از سرو کول هم بالامیرفتند   احساس کردم روی جسد من راه میروند شیر آب جوش را باز کردم و داروی ضد عفونی را درون  وان ریختم  ، نفسم دیگر بالا نمی آمد .
    زمانی طولان بود که دیگر در آینه به چهره خود نگاهی نمی انداختم ، دیگر این زن را نمیشناختم  زنی درد کشیده ورنج برده و ناتوان ، نه من این زن را ابدا نمیشناسم .
    به روی بالکن رفتم و ریه هایم را از هوای پاکیزه که از روی دریا وکوه بر میخاست ، لبریز ساختم  ، نشاطی یافتم  . سپس برگشتم بسوی آیینه رنگی بر گونه ایم نشسته بود ، دستهایمرا بلند کردم وفریاد کشیدم :
    با تو هم مبارزه خواهم کرد ونخواهم گذاشت مرا از پای دربیاوری تا روزیکه خودم میل نداشته  باشم تو نمیتوانی مرا مجبور کنی که دنیارا ترک کنم ؛ به میل  خود به دنیا نیامدم اما  میتوانم به میل خو دنیارا ترک کنم .و زمزمه را سر دادم :
    پس ا زاین زاری مکن ؛ هوس یاری مکن ، تو ای ناکام دل دیوانه ……
    اما درونم قیامتی برپا بود ، عشق بود که همچنان  میغلطید و مرا غلغلک میداد . .
    هان ، ای عقاب عشق !
    از اوج قله های مه آلود دوردست 
    پرواز کن  به دشت غم انگیز عمر من 
     آنجا ببر مرا  ، که شراب هم نمی برد …….”.فریدون مشیری” جادوی شراب 
    آن مرگ نبود ،  من بپا خاسته بودم  از مردگان واز دروازه جهنم فرار کر ده بودم ،  شب را گم کردم وبه صبح اندیشیدم ،  وبه آفتاب نیمروز که از پشت پرده های توری اطاقم به درون میتابد ، 
    سرما نبود ،  گرمای دلپذیری بود ،  ودرهمان حال د رمذاقم تلخی روزهای گذشته را احساس میکردم ، باید فراموش کنم ، بافتنی را برداشتم ومشغول شدم .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 22/09/ 2018 میلادی /////
  • معلومم نیست چرا ؟

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    ……………………………………….
    من دوستدار  خورشید روشنم 
    چون سایه میروم به دنبال آفتاب 
    دیریست شرق مانده به تاریکی سیاه 
    زین پس بسوی غرب  شتاب آورم  ، شتاب …..» هنرمندی”
    محرم است ، محرم همه جا به دنبال ما ومن خواهد آمد ، اگر به کره مریخ نیز فرار کنم محرم قبلا رفته ودرآنجا جای گرفته است ، خاطره های تلخ و دردناکی را من از این دوماه وحشتناک دارم ، بسوی غرب فرار کردم که درامان باشم محرم قبلا درااسپانیا بشکل وحشتناکتری جای گرفت بجای حسین عیسی نشست وحال درسرتاسر دنیا این وجود منحوس ونامرعی این افسانه کثیف ودروغین به دنبال ماست درهمه جا وسایه اش همه جارا به زیر تاریکیها فرو برده است مردم هم یا از ترس ویا برای گرفتن  باج سکوت کرده اند و یا آنقدر تهی مغز   مانده اند که برای رفتن یک بشقاب پلو خودرا به در ودیوار میکوبیند آنهم در غرب ، نه در سرزمین  طاعونی  ماا !
    محرم ، نامی وحشتاناکتر از نام اجل ومرگ . 
    چرا اینهمه به شعر دلبستگی  دارم و چرا  دردام آن  افتادم ؟  رنج تنهایی ویکی بودن  مرا بسوی  شعر کشاند  من از کودکی ونوجوانی خویش بیزارم  سخت هم بیزارم  چرا که از همان اوان کودکی  جدال من با مرگ و زندگی شروع شد  وبصورت یک جنگ دائمی وابدی  ادامه یافت ،  آنقدر  که در سر کلاس درس شاد وخوشحال بودم درخانه خوف وترس وبیداد گری وبیزاری ونفرت گریبانم را میگرفت .
    از آنچه  که برمن گذشته  بیزارم  ومیلی هم ندارم  آنهارا بخاطر بیاورم  امروز  این رنج  شاید بر خیلی از هموطنان جوان من  نیز فرود آمده باشد وچه بسا سخت تر اما ما درآن زمان به ظاهر در آرامش میزیستیم وبه ظاهر آزاده وآزادگی داشتیم !  من تنها بودم ، تنهای تنها ،  به دور  ازهم ه دریک اطاق محبوس  به جرم بیماری حصبه وسپس تراخم !
    امروز ان بیماریها ریشه کن شده اند اما درآن زمان این بیماری ها در نقش های مختلفی کودکانرا مورد هجوم قرار میدا د و آبله  که خوشبختانه فورا واکسن آن ببازار آمد ! .
    شعر تنها  پناهگاه من  بود وتنها  ملجا وامید من  همه اشعار شاعران بزرگ را ازحفظ داشتم  تا اینکه شعر نو ببازار آمد !!  مدتی با ان غریب بودم  وغریبانه رفتار میکردم  با اشعار نو بیگانه بودم  اشعار نیمارا میخواندم اما چیزی  نمی فهمیدم ” افسانه ”  همه این  اشعار سیاسی بودند که درنقش عاشق ومعشوق جلوه گر میشدند همه پیامهایی بودند که احزاب نو وتازه  بهم میدادند ، من هنوز درخم کوچه های شیراز ودرکنار سعدی وحافظ خفته بودم ومینالیدم :
    در آن نفس که بمیرم  در آرزوی تو باشم / بدان امید دهم جان  ، که خاک سر کوی تو باشم .
    رهی ” معیری” آمد  با ترانه های عاشقانه اش به دنبال او دویدم . هنوز همچنان میدوم  تا اینکه فریدون مشیری فریاد کشید : 
    پرکن پیاله را ، کاین آب آتشین دیریست ره بحال خرابم نمیبرد .
    تازه با شعر نو کمی آشتی کردم .
    ارزیابی بین شعر نو وشعر قدیمی کار من نیست  من تنها میتوانم از سلیقه خود بگویم  بدبختانه در دورانی بسر میبریم  که باید دشوار ترین مرحله تاریخ را  پشت سر بگذاریم  دوران فرو ریزی تمدن ها وفرو ریزی قرن و سیاستهای آبکی  سیاستمداران انتخابی و انتصابی و دزدی علنی ار بیت المال مردم درهمه جای دنیا ،  بردگانی   سرگشته به دنبال نان ودزدانی از قبیله دزدان دریایی با پیکرهای خال کوبیده  و فاحشه های رنگ شده که فرهنگ زندانها و دزدان اقیانوسها را به میدان کشانده اند .
    در تمامی عمرم پیوسته مرگ با من همراه بوده ویا روبرویم نشسته است  در بهترین   لحظات زندگیم  که میل داشتم   شرابی  تلخ برای تسکین الام درونیم  بنوشم مرگ قبل از من گیلاس را بلند میکرد و رو برویم نشسته بود .
    برای فرار از او  راهی بجز توسل به شعر وادبیات خودمان  پیدا نکردم  ، خوشبختانه ادبیات فارسی بسیار غنی است محال است شما بتوانید کلامی از مولانا یا حافظ را در تمام اشعار شکسپیر که انهمه مورد احترام  بی بی سکینه میباشد ، بیابید رمز ورازها بدون قرار داد دراشعار جاوانی این شعرا منحصر بفرد است .
    شاهکار شکسپیر هملت . اوتلو است  ماهم اسفندیار ورستم را داریم .
    من شبها ی طولانی وغم انگیز خودر ا با این اشعار سپری کردم وبر بال خیال تا اعماق  اقیانوسها ویا تا بلندترین آسمانهای. دست  نیافته ترین آنها  با ستاره  ها سفر کردم و شاد و سر زنده برگشتم …
     برو معالجه خود کن  ای نصیحت گو 
    شراب و شاهد و شیرین  کرا زیانی  داد ؟…….” حافظ “
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 21/09/2018 میلادی /
  • آخرین پل

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا 
    …………………………………….
    میگذرم  از میان رهگذران ؛ مات 
     میشمرم  میله های پنجره ها را 
    مینگرم  در نگاه رهگذران ، کور
    میشنوم  قیل و قال زنجره ها را ……….ف. مشیری
    این آخرین پل  کجاست ؟ 
     از کدام  راه و روی کدام رودخانه  ساخته شده است ؟ 
    از کدام  کوچه باید گذر کرد  ، 
    شاید سر زمینم  باشد که آخرین  پل را  با مواد منفجره لبریز کرده است  ، شاید  آخرین پل  ، خانه دخترم  باشد لبریز از اثاثیه  و اشیاء بیهوده  که روی آنها نشسته وبر آنها حکومت میکند .
    شاید اخرین پل  همان نویسنده وشاعر است  که امروز در کنار نوه اش  در خاک آرمیده است .
    شاید آخرین پل  اطاقی باشد  که  من با تنهایی آن خو گرفته ام  ودیوارهای گچی  اطرافم را را مسدود  کرده اند  وتختخوابی  که سخت  مرا درآغوش میگیرد .
    آخرین پل از کدام گذر گاه  عبور خواهد کرد ؟شاید  آخرین پل انفجار یک بمب باشد ،ویا یک اپیدمی سخت  وهمه گیر.
    اما برای من آین آخرین پل نخواهد بود  ، نه ! نخواهد بود 
     برای سال نوی شب 2019 باید آماه شوم  و در دل آرزو کنم  که ننگ از سر زمینم پاک شود  وطاعون برچیده شود  نفرت از دلها  بیرون برود  سیاهی گم  شود وآفتاب  درخشان همچنان از پنجره ها به درون آطاق سرد زمستانی ما بدرخشد .
    اما متاسفانه این آرزوها  کمی بعید بنظر میرسند  آخرین پل جایی است  بنام  “بی . مار . ستان ”  که برای مردن  ترا آنجا به امانت میگذارند  وپزشکان مهربان  دست جمعی روی قطعات بدن تو قیمت تعیین کرده  وترا به مزایده میگذارند  خانواده را درفشار قرا رمیدهند که باید عمل شود ودستگاهی نوبرایش بگذاریم ییمه قبول نمیکند ، بیمه قبول کرده است اما نه آنرا که از جایی دیگر ابتیاع کرده اید ، یک بازی کثیف  ، انها روی آنچه را که خریده اند میپوشانند وبیمه را با خبر نمیسازند تا خانواده مجبور شود پولی اضافه بدهد  قطرات  از کیسه  .پلاستیک  به رگهای نازک ونامریی تو وارد میشود  هر سوزنی را قبول نمیکنند رگها آنقدر نازکند که باید با ذره بین به دنبا ل آنها رفت ،  پرستار مهربان  میگوید عیبی ندارد جای دیگری ار سوراخ میکنیم ، روی استخوان  وتو زیر فشار آنهمه سوزن های گوناگون فریاد را درسینه ات نگاه میداری واشکهایت  را چاری میکنی  وروبه پرستار که مشغول حفاری است ، میگویی  دیگر بس است .
    اما او گوش بحرف تو نمیدهد  آنقدر فشار میدهد  تا آن شئیی چهار گوش را درون پیکر بی خون تو جای جای دهد واز چهار طرف استفاده کند  سرم ، آنتی بیوتیک و گرفتن خون .
    چاره ای جز تسلیم نداری ، دعاکن ، به کجا ؟  مهم نیست به درونت سفر کن اورا خواهی یافت  اورا درقلب ضعیف و ناتوانت پیدا خواهی کرد او همان جان است که درمیان سینه توست  اورا بیاب .
    سلام ای عشق ، درود بتو ای عشق ، برخیز وبر تارهای این پیکر بتاب مرا بهم بپیچ  بگذار ضربان قلبم شدت پیدا کند ،  درود بر تو ای عشق  تویی که قلب ناتوانم را  با تپش های  دیوانه وار به زندگی باز میگردانی
     .
    مگذار ای دل نازنین ترا فرسوده سازند  ، به طپشهای های خود ادامه بده ای دل بیقرار ، قلب میطپد  تن عرق کرده  آه چقدر هوای اطاق گرم  است از جایت بلند میشوی  اما همچنان آن کیسه ها بتو آویزانند  با قطره هایی که بتو زندگی میدهند  آنهارا باید بکشانی زیر آن دستگاه منحوس  و وحشتناک .
    آه معجزه شد ، حالش و به بهبود است تب قطع شده    پس فردا میتواند بخانه برگردد ، خانه ! چه نام زیبایی است ، خانه ، 
    بخانه دخترم رفتم  خیال کردم در بهشتم بهشتی واقعی  وسر انجام کمی که قدرت در پاهایم پیدا شد از پله های آنجا بالا آمدم وسرازیری وتپه های خانه خودرا دوباره یافتم .
    من از دروازه  جهنم عبور کرده بودم حال دیگر وارد دوزخ وسپس بهشت خانه شدم . 
    ای عشق ، تو مرا نجات بخشیدی با قدرت جادویی خویش  بر تو درود میرستم .   نامت هر چه میخواهد باشد ، بتو ایمان دارم  . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین » 20/09/2018 میلادی / اسپانیا .
  • بی مار ستان

    درود بر دوستان وآشناین وخوانندگان عزیزم
    در بیمارستان بودم از دروازه جهنم عبور کردم حال با لطف ایزد توانا دوران نقاهت را میگذرانم وبه زودی در خدمت خواهم نشست
    بامید سلامتی  وشادی وسر انجام آزادی سر زمینم ازدست چپاول گران مذهبی
    با مهر دست یک یک شمارا میفشارم
    ثریا /اسپانیا ۱۵سپتانبر ۲۰۱۸میلادی