Author: Soraya

  • باز آمدم !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    رفته بودم کز پریشانی ره صحرا بگیرم ، رفته بودم  ،ر فته بودم 
    آمدم تا قصه جانسوز   خود باتو بگویم ، آمدم من ، آمدم من !……….از یک ترانه 
    آه اگر امروز تاج  ملکه های دنیارا بمن میداند اینقدر خوشحال  نمیشدم  که چشم باز کردم صفحه خودرا جلوی چشمان دیدیم ، رفت وبرگشت ، خوب آیا بکارت اورا برده اند ؟ ویا اورا دستکاری کرده اند ؟ نمیدانم ! 
    این صفحه تنها چیزی است که من دراین دنیا دارم ، هم دوست من است گاهی هم دشمن وزمانی عاشق وساعاتی صمیمانه به خوابهای شبانه ام گوش میدهد  آرام وبیصدا! 
    هوا بارانی ، از آن بارانهایی که تبدیل به سیل میشوند وباز نگرانم که بچه ها درجاده های طولانی چگونه باید رانندگی کنند وآیا سلامت بخانه بخواهند گشت ؟! 
    سر زمینهایی را که باید ! زیر آب برود روز گذشته در یکی از سایتها دیدم  مهمترین آنها یک معبد قدیمی درهند میباشد که تا کمر دراب نشسته است . 
    خوب شد جناب قالیباف وخانواده به  حومه استرالیا رفتند وآن برج بلند چند صد متری را خریدند وخودشان درهمان بالا بالا ها در یک آپارتمان محقر وکوچک هشتصد متری زندگی میکنند  ، آن برج صاحب مغازه های بسیاری است بقول خودشان برند های مشهور  ومن بیاد آن ساختمان القانیان که برای اولین بار درایران ساخته شد وبرای ما چقدرچشم انداز خوبی بود وسینمای تابستانی داشت ، افتادم که چگونه مانند برگهای پوسیده با آدمهای درونش ومغازه ها وکلیه لوازمی که میان  آن مغازه ها بود به زیر فرو ریخت وآب از آبی تکان نخورد وخیلی زود هم فراموش شد .
    میدانید ، کینه ونفرت وفریب از کودکی درما ودرجان ما فرو میرود همان پستاتک پلاستیکی را که بجای پستان مادر دردهان ما گذاشتند اولین فریب بود وسپس آن شیرهای خشک مانده ته انبارها را بعنوان تغذیه  بما وبه شکم ما فرستادند فریب دوم بود وما فریب خوردگان ، فریب دهند بار آمدیم این خصلت تنها در میان انسانها است حیوانات بتو حمله میکنند  حضورشانرا اعلام میدارند  یا تو قربانی هستی ویا آن حیوان اما ما انسانها درلیاس دوستی ، مهربانی وشهامت یکدیگر ا پاره پاره میکنیم بعد هم چاقوی خودرا تمیز کرده به راهمان ادامه میدهیم .
    باز من وآن بانوی محبوب اقلیتهای خشت مال  رو درروی هم قرار گرفتیم  .
    تولد هشتاد سالگی ایشان بود ، باید قیافه بانوانی که سخن رانی میکردند  تماشا میکردید وصورتهای باد کرده ازهمه مهمتر چرا به زبانی انگلیسی ؟ مگر شما ایرانی نیستید که دورایشان  جمع شده  برا ی جشن زاد روز فرخنده ومبارک هشتاد سالگی ایشان ، آیا ایشان زبان مارا فراموش کرده اند ؟ یا شما زبان فارسی را نمیدانید ؟ بهر روی من دیگر حوصله ندارم درباره آن بنویسم بقول آن پیر سر زمین ما  را به ” گا » داد وخود رفت درچمنزار امن نشست به همراه  بره هایش ومشتی مفت خور وبیزنس من بساز و بفروش وغیره نیز تملق گویان گرد اورا گرفته اند اما او خوب میداند  باید کجا بنشیند وکجا راه را بند بیاورد .
    از اینکه این صفحه ناقابل برگشت سخت خوشحالم واز اینکه   امروز کار زیاد دارم وفرصتی برای نوشتن نیست وخود نمایی !  غمگینم تا روزهای بعد اگر دوباره مانند کش از دستم نرود ! پایان 
    ثریا ایرانمنش م لب پرچین « مقیم اسپانیا / 18/10/ 2018 میلادی !.
  • شرلی والانتین

    در حال حاضر صفحه کامپیوترمن از طریق رفقا در کالیفرنیا دچار حال تهوع  شده است  بنا بر این با همین  تابلت قراضه خودم را راضی میکنم  تازه برای چه کسانی ؟برای این مردم ؟! که هنوز فرق بین الف وعین را تشخیص نمیدهند ؟
    کمی مشگل است اما باز سرم گرم است که دارم گوهی میخورم !.
    د رمدرسه ابتدایی من ودختر عمویم در یک کلاس بودیم  او افاده های طبق طبق داشت چون مادرش امام جمعه زاده بود ومادر من زرتشتی زاده بنا بر این چندان با هم حرف نمیزدیم  در زنگ تفربح من تنها بودم فقط چند دختر لوس گاهی روسری مرا از سرم میکشیدند !!
    در دوره دبیرستان  دبیر جدیدی سر کلاس آمد باز من ویک شاگرد دیگر نام فامیلمان یکی بود نام او منیره بود  خانم دبیر وارد کلاس که شدند ویک یک فامیلها را پرسیدند هنوزبمن  ترسیده بودند  از آن شاگرد هم فامیلیمن بود   پرسیدند که تو همان ایرانمنشی که خانم مدیر میگفت چشمان بسیار زیبایی دارد ؟ دخترک  چشمانش معمولی بود سرش را پایین انداخت  وخجالت کشید خانم دبیر بمن که رسید چند دقیقه  ای بمن زل زد وسپس لبخندی شیرین تحویلم داد  زنگ تفریح مورد حمله شاگردان وهمکلاسیها قرار گرفتم !
    آهای ،چشمانت را خمار میکنی که بگویند خوشگلی؟؟! 
    آن شاگرد زرنگ وهم فامیلی من بعد ها آرتیست سینما وخوب جز از ما بهتران شد ونام فامیلش را عوض کرد ومن ؟؟؟؟
    درکنج خانه داشتم کهنه  بچه میشستم ویا آشپزی میکردم حضرت آقا تنها دسپخت مرا دوست داشتند !!!
    دیدم به وبه  زندگی من وشرلی تقریبا شبیه هم است  ودیگر هیچ /ثریا ایرانمنش /لب پرچین مقیم اسپانیا !!! !
      
    چهارشنبه هفدهم اکتبر دوهزارو هیجده میلادی !برابر با هیچ ؟
  • قابل توجه !

    بلاگ مرا کور کردید با قوانین جدید واحمقانه خود  من این خط نکبت وسیاه را دوست ندارم !من مینو یسم روی کاغذ  درون دفترچه هاهمه جنایتهایتان را وهمه گفتگوهایتان را اعم از بی بی شهربانو تا پایین ترین رده سیاسی آن حکومت منفور  حا ل آنرا کور کردید چشمان ودستهای  مرا نمیتوانید ببرید اگر هم آنهارا ببرید با مغزم مینو یسم از قوانین جدید شما هم اطاعت نخواهم کرد . 
    من خود تاریخم  یک تاریخ زتده که درتمام محافل گذشته راه داشت وراه شمارا طی نخواهم کرد  . من خود تاریخم که در تاریکیها کور مال کورمال باید راه را پیدا کنم  درب آ کامپیوتر را برای همیشه بستم راههای دیگری هست آنرا پیدا خواهم کرد !
    تاریخ ۲۴ مهرماه ۱۳۹۷ برابر باشانزدهم اکتبر  دوهزارو هیحده میلادی  / ثریاایرانمنش
  • بد صفتان

    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین”اسپانیا !
    معنی دوستی در زمانه ما دگر کون است 
    هر که این سودا درسرش هست  مغبون است ……رحیم معینی 
    در این دنیا هیچکس با هیچکس  همراه وهمدل  نیست  تنها زمانی با هم یکدل و یگانه میشوند  آنهم برای مدتی کوتاه که مصیبتی بزرگ بر سرشان بیاید .
    هفته هاست در جزیره مایورکا برای یافتن طفلی که آب اورا برد همه بسیج شده اند قوای نظامی پلیس زمینی وهوایی ومن در فکر آن آسمان خراش بلند در خیابان استانبول تهران بودم که حتی ماشین های آتش نشانی آب کافی ونردبان بلند نداشتند وحال گورستانی در آنجا پدید آمده چه بسا ترس ناک .
    سر انجام باد پاییزی  کم کم جای خودرا به نسیمی سرد تر خواهد داد وباز من درخیال مردمانی هستم که شبها را درخیابانها زیر مقوا ها به صبح میرسانند  نگرانی من بیمورد است نه کاری از دستم ساخته است ونه گوشی شنوا برای این گفته ها یافت میشود زیاد هم که وارد معرکه بشوم یک خط قرمز روی همه چیز میکشند امروز صبح دیدم زبان فارسی را از روی  کامپی ترم حذف کرده اند  همه زبانهای دنیا هست غیر از زبان شیرین مادری من نا بر باید از ایت تابلت کوچک استفاده کنم وبنویسم که :
    روزی مرگ من فرا خواهد رسید تنها آرزویم این است که درمیان ملافه ها سفید بیمارستان جان نسپارم خواب ابدیم در میان تختخواب وملافه های خودم باشد  آرزوی بزرگی نیست .
    امروز صبح هنگامیکه به نان در سینی صبحانه ام نگاه کردم  دیدم از کف دستم کوچکتر است وکم کم باندازه ک نگشت میشود  این غیر از نان های یخ زده ورادتی است مثلا نانی است که از سپوس گندم  آنرا درست کرده اند .
    به آسمان چند رنگ نگاهی انداختم وگفتم همانند تو زندگی ما انسانها ی روی زمین نیز  چند رنگ است .
    در گذشته برای ازبین بردن نسانها  بیماری طاعون را رها میساختند آنرا نیز  به خدا نسبت میدادند حال دیگر لزومی ندارد که بیماری بفرستند بشر بینار به دنیا خواهد آمد وعربده کشان  وچاقو کشان ودیوانگان در بند وچرس وغیره تعداد آدمهارا کم خواهند نمود .
    زمین دیگر گنجایش ندارد ،غذا کم است ،آسمانه تسخیر شده وما مانند جانوران به زندگی بی اعتبار خود ادامه میدهیم ،
    پایان 
    چه دستی در کار ویرانی این صفحه نا قابل بکار رفت که تنها دلخوشی من دراین کنج عزلت بود ؟! بریده باد .
    ثریا /
  • باد پائیزی

    ثریا ایران  منش » لب پرچین « اسپانیا !
    ………………………………………
    شاعر نیم و شعر ندانم چیست 
    من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم ؟
    نثری کوتاه برای خودم !
    با د پا ییزی  وزید  وهمه چیز را باخود برد ،  درختان با حقارت  شاخه های خود را  بر زمین ساییدند و خم شدند.
    همچنانکه مردان ما با حقارت کمر خم کردند وخم شدند .
     بام ها از جا  کنده شدند  وبناهای  نیمه ساخته و ساخته فرو ریختند .
     به همراه  آنها  بسیار ی چیز های دیگری نیز  از میان رفتند  که هیچکس آنهارا ندید 
    مانند کودکان سر زمین ما ،  هیچکس  به بودن آنها پی نبرد ، 
     آشیانه  پرندگان  که درمیان شاخه ها لانه بسته بودند  ، نا پدید شد .
    ما نند خیلی از آشیانه ها ی ما که تازه آنهارا در میان درختان ساخته بودیم 
    همه چیز گم شد ونا پیدا 
     باد سرد پائیزی  نیمه شب وزید  وخواب وارا مش  همه را بهم زد  ، صبح زود خورشید  سر بر آورد  ،
    وبر این منظره  ودشتهای پهناور   که از این غارتگری باد  نیمه شب خسته ونیمه جان  بودند ، مینگریست  .
     همه جا خاموش بود ، همه چیز آرام بود وجنازه ها با تابوتهایشان روی آب روان بودند.
    پرندگان گم شده بودند .
    و…اما  بودند کودکانی که  هنوز از باد خبر میگرفتند تا بادبادکهای خود را به هوا بفرستند  بی خبر از دل مادران ویا پدران ویا پرندگان بی آشیان .
    شب گذشته فاخته منهم نیامد ، تا آوازش را سر دهد ، او نیز به همراه باد پاییزی لانه اش را از دست داد وخود گم شد ، پرواز کرد به آسمانهای دوردست .
    ومن به دنبالش هنوز درخیال  پروازم .
    بال پروازم شکسته ، او همچنان میرود ، میرود تا آسمانهای دوردست/ .پایان 
    ثریا / اسپانیا / دوشنبه 15/10/ 2018 میلادی بابر با 23 مهر ماه 1397 خورشیدی
  • سایه درسایه

    ثریا ایران منش ”لب پر چین”اسپانیا!
    در این سرای بیکسی کسی به د رنمیزند 
    به دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند……..هوشنگ ابتهاج ”سایه”
    امروز روی سخنم با شماست جناب راسپوتین ویا به عبارتی تولستوی ایرانی  د رکتاب خاطرات خود  فرموده اید که تنها دو خواننده خوب ما در ایران داشتیم (بنان/وگوگوش)!!!
    فهمیدم دیگر حسابی عقل   نداشته  خود را از دست داده اد ویا چنان د ر محفل رهبری واین حکومتی که به همت شما شاعران   نویسندگان شکل گرفت غرق شده ویا حل شده اید که بکلی منکر همه چیز میباشید این گفته شما مانند این است که سنگ پای قزوین  را با یک الماس در ون ترازو بگذارند در اینکه   ا استاد بنان خواننده خوب ما در زمان جوانی شما بود شکی نیست حال چرا ناگهان دوستی وپیوند چندین ساله خودرا با بز گترین خواننده سر زمین ما  جناب شجریان از یاد بردید واورا کنار گذاشتید وآن زن را بعنوان بهترین خواننده بر گزیدید
    تا جایی که من بیاد دارم شما وهمپالگیهای چپ شما از بنان خوشتان نمی آمد  حال ناگهان خواب نما شدید وبه همراه قافله سالار این جماعت اظهار فضل فرموده اید ،
    میدانید جناب سایه !من خانواده شما را خوب میشناسم قدمت جاسوسی وخود فووشی د رخانواده شما گویا مشروطه میباشد  شما با ابراهیم یزدی فرقی برای ما ندارید یکی دست به کشتار انسانها بیگناه زد شما هم دست به کشتار ادبیات وهنرمندان ما زده اید.
    آخرین کتاب جدید  اشعار شما زیر عنوان ”تاسیان”که همان تازیان باشد  هدیه دوستی در قفسه کتابهای من خاک میخورد رغبت ندارم حتی خاک روی آنرا پاک کنم .
    امروز عده ای جوان تازه بالغ  نادان  با آرایش ها نوظهور گرد شما جمع شده اند  اما نمیدانند شما وآن غول شاعر شاملو چه آتشی را روشن کردید و مارا به دامن ا رباب بزرگتان در دشتهای
     سرد وبرفهای سیبریه انداختید همه ما میدانیم که امروز مستعنره روسیه وانگلستان هستیم این را هر شاگرد کلاس ابتدایی نیز درک میکند واین را به همت شما شاعران !!! داریم  .
    جناب استاد شجریان  مانند یک ستاره درخشان  تابناک بر چهره هنر ایران میدرخشد احتیاجی ندارد که خورده پاهایی مانند شما از او تعریف ویا تجلیل کنند شما بهر روی نوکر شاه  میباشید نه نوکر بادمجان.همان گوگوش لایق شماست 
    شاعر وترانه سرای بزرگ وسالارسخن ما ترجیح بندی بلند در وصف رهبر ایران سرودند وخود  شدند شاه شاهان ادب ایران حال شما هم اشعاری در مدح رهبر حاضر بسرایید تا لقب ملک الشعرایی را صله بگیرید .
    تا خود فروشان ادیبی مانند شما در ایران باشند در بر روی همین پاشنه میچرخد .
    بهر روی شما هم نوعی مداح ومدیحه سرا میباشید از نوع ادبی آن .
    عمرتان طولانی وخط محاسن مبارک طولانی تر باد .
    ثریا /اسپانیا /اکتبر ۲۰۱۸ میلادی  برابر با ۲۳مهرماه۹۷ خورشیدی !
    ؟
  • خشت مالان

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !
    دلتنگیها !…….
    آوخ  که این شهرت ومال  لعنتی  چه فرومایگی دارد  درتمام  این ایام  آنرا تحمل کردم ، چهل سال تمام ،  خودرا قانع کرده بودم که اشتباه کرده ام  دربرابر بدبختی ها ایستادگی کردم  خودا قانع کرده بودم که عمر من بمویی بسته است  وروحی که از من جدا میشود دلم برای فرو ریختن جوانی جوانها میسوخت که یک یک یا به تیر غیب گرفتار میشدند ویا درخارج بسرعت برق به مرز پیری میرسیدند .
    و…… آن باز مانده گان  که عده ای دل به گروی آنها بسته و دلخوش بودند که سر انجام وطن ازاد میشود وبر میگردند امروز دیدند که چهل سال این خانم ها وآقایان کارشان مشغول کردن  ایرانیان  خارج از کشور بوده است . 
    چه قر بانیها دادیم که ، نه برایاشان مهم نیست  من کسی هستم که با بیرحمی وگستاخی حرف خودرا میزنم  دیگر خسته ام  از اینهمه خیانت و دورویی  حال تنها یک یا دو بلند گو ودو بوق حمام است که همیشه وهرروز بصدا در میایند ،   شرافت همه را به زیر پا برده اند عده ای برای خود یک جارچی  ! هم دارند که برایشان  مرتب بوق بزند ، دیگر برای ما لازم نیست درد دل کنیم ، نسلی فنا شد وماهم به دنبال نسلمان از بین رفتیم  تنها نشخوار کردیم ،  روح های دردناکی که به هم پیوستند  و آنها بما گفتند  به زودی ، هرچه زودتر سر زمینمان آزاد خواند شد !!! خودشان درپارتیهای شبانه مافیای بزرگ پرقدرت صاحبان کارخانه های شراب سازی وعطر  ومدلینگن  همه صاحب امتیاز بودند  به هم امتیاز میدادند ، خوب به خراسان رفتند ،   سپس به کربلا ویک حج عمره همه گناهانشان پاک شد حال قدیس شده اند  .
    آه چه بر سر ما آمد  با اینهمه دروغ وخطا کاری  .
    حال خایه مالان  ورمالان وخشت مالان دیواری را ساخته اند واین مجسمه مومیایی ا درونش جای داده واورا درردیف قدیسان گذاشته اند از این روزها باید مانند حضرت مریم باو نیز تعظیم کرد واورا پرستید .
    چه کارهایی برای ما انجام داد ؟ کارهایی که درونش چیزی نمی ماسید رها میکردند !  وآنچهزرا که انجام دادند با دستور دیگران بود بچه هارا از کودکی شستشوی مغزی دادند شاعران توده را  با خود همراه  کرده پست های مهمی به آنها دادند بر ای فلان شاعر که درتختخوابش  با کمر درد افتاده بود گل میفرستادند اما در حلبی اباد که من  هرماه خود به آنجا میرفتم وبرای آنها غذا ولباس میبردم  بچه ها خاک میخوردند زنهای جوان  با مشتی بچه  ویک شوهر بیکار  درون یک گودال زندگی میکردند  ، حلبی آباد صدا نداشت  پایین شهر بود آنها با پایین شهری ها کاری نداشتند هرچه بود درکولوپهای  های بزرگ بالای  شهر بود  مانند الان که یک جابجایی بزرگ صورت گرفته بچه های حلبی آباد در جای بزرگان نشسته اند  وآنکه همیشه قربانی میشود طبقه متوسط است . 
    بلی گلهای فراوانی از  راست وچپ به همراه  تلگرامها و بوق زدن در نای بوقهای سر حمام  زاد روز فرخنده را تهنیت میگویند !!!!شاید چیزکی بماسد وآنها هم در زمره  حامیان حرم دربیایند ؟
    ایشان درپناه وارث بزرگ  بی خبر از دلهای  خون شده مادران دا غ دیده وپسر ان جوان ودختران بر دار کشیده ویا زندانی  در زیر دست وپاهای متجاوزین بیرحم   تنها به پیامی  بسنده میکنند ،  سیگاری روشن میکنند و ودرفکر آرامگاه خویشند که باید حتی از مقبره ناپلئون وژوفین هم بزرگتر وبا شکوه تر باشد ، هرچه باشد شهربانوی خاردارند . و من خواب دیدم ،  پایان
    گر  کا ر فلک  به عدل  سنجیده بدی 
    احوال  فلک  جمله پسندیده بدی 
    ور عدل بدی  به کارها در گردون 
    کی خاطر  اهل فضل  رنجیده بدی 
    گر بر فلکم دست بدی چون یزدان 
    برداشتمی  این فلک را ز میان 
    و زنو فلک دگر چنان ساختمی 
    کازاده  به کام دل رسید ی آسان ……”عمر خیام نیشابوری “
    پایان  / همان روز یکشنبه ×22 مه ماه !
  • در نوازش های باد

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین  « اسپانیا !
    …… حیران نشسته در دل شبهای بی سحر
    گریان دویده در پی فردای بی امید  
    کام از عطش گداخته ، آبش ز سر گذشته 
    عمرش بسر نیامده  ، جانش به لب رسید ….”.ف. مشیری “
    خوب ، زمان ، زمان خوبی است ! بما وعده های خوبی داده اند ، پاییزی دلپذیر  ، همه با هم یکی شده اند ! وخدا کند این یکی شدن به زمستانی سرد منتهی نشود .
    مردان کت و شلواری به صف  در آن سو  و زنا ن و مردان با لباسهای ارزان قیمت موهای آشفته دراین سود ، جدالی بس نا امید کننده است .
    اخبار دنیا ، مهمترین خبرها که تمام صفحات را پر کرده است وجایی برای خبرهای دیگر نمیگذارد ، گم شدن و یا تکه تکه شدن خبرنگار عربی میباشد مهم نیست کدام صفحه را باز کنی ، همه جا او ترا دنبال میکند ، خیلی مهم است ! ساعت اپل او همه چیز را ضبط کرده !! خوب پس چرا دنبال قاتل نمیروید ومارا خلاص نمیکنید ؟ دومین خبر  مبارک و میمون  عروسی نوه پسری ملکه بریتانیا ست  او همه تمام صفحه ها را پر کرده است . دیگ خبری تازه ای نیست  بجز سلامتی شما ! 
    سر انجام نمیدانیم گوگل پلاس هم که راه فیس بوک را گرفته بود از میان رفت ویاهنوز  با آن رنگ قرمزش خود نمایی میکند خوشبختانه من خلاصم  اخبار دنیارا هم باید روی توییت ها خواند که بسرعت برق از جلوی چشمان تو عبور میکنند !
    بما گفتند طوفانی دیگر درراه است واز پرتغال عبور کرده بما خواهد رسید ، صبح سحر  روی بالکن رفتم  هوا مانند ابریشم نرمی به ریه هایم رسید ،  خبری نه از بار ان بود و نه  از باد.
    من به هوا وخاک آلرژی دارم با عوض شدن هوا عطسه ها ی من شروع میشوند واگر  دستم به خاک برسد نفس تنگی شدیدی عارضم میشود واز همه بدتر به بو های بد ومتعفن !  دکتر  معالجم میگفت ترا باید درون یک ویترین گذاشت !!! بهر روی تما م شب عطسه ها مرا بیدار نگاه داشتند وحال درانتظار توفانیم .
    توفانی از نوع  آنچه بر فلوریدا گذشت  ، آب  از آبی  تکان نخورد ، آنچنان درگیر شمارش پولها وپنهان کردنشان مباشند که دیگر به هوا و زمین توجهی ندارند تنها ندا درمیدهند که آهای : آسوده بخوابید شهر درامن وامان است ، نه بمبی دررفته ونه اسیدی بصورت  کسی پاشیده شده ونه جوانی بر بالای دار در حال رقص است . 
    مشتی دیوانه ، معتاد ، وغیره ! بر دنیا حاکمند ومردم بیچاره زیر ذلت وبدبختی وگرسنگی وهرروز هم بدتر میشود . خوب تقصیر ما نیست باید گلخانه هارا ویران کرد وگل گرفت  اینهمه اتومبیل درخیابانها وعده ای بدبخت تازه به دوران رسیده کلکسیون اتو مبیل دارند  همه ااینها باهم در یک خیابان بسوی مقصدی نا معلوم میروند .
    در گذشته  درآن زمانی که ما تازه وارد سر زمین اروپا شده بودیم وانگلستان برایمان یک سر زمین نمونه وبهشت بود ، در متروها همه مردان وزنان سرشان روی یک روزنامه بود دراتو بوسها هم ، همه متین مودب راهرا برای دیگری باز میکردند  جای خود را  به اشخاص مسن میدادند ویا کمک میکردند ، امروز در متروها وحشت میکنی از هجوم مردم که از روی سرهم رد میشوند اتوبوسها درحال حرکت باید خودرا برسانی ، آسمان خراشها ناگهان بالا رفتند  به شکل آلت تناسلی مردان !!!  ونامش را خیار گذاشتند !> مسابقه  آسمان خراش دردنیا شروع شد ، آسمان آبی گم شد خورشید زیر دود ها پنهان شد فصلها راهشانرا گم کردند وحال دوفصل بیشتر نداریم یک تابستان گرم و طولانی ویک پاییز طوفانی به همراه  سیلابها  و ویران کننده ، دیگر نمیتوانی برگ خشکی را از روی زمین برداری واورا تماشا کنی وبر جوانی از دست رفته وخزانش شعری بخوانی .
    نه ! همه چیز تمام شد ،  امروز ما مانند دلقکان رو صحنه ، به تماشای ” موبت ” ها نشسته ایم  کاری هم از دستمان ساخته نیست ، حرف ، بی حرف ، زبانترا از پشت گردنت بیرون میکشند . 
    نه ! دیگر خبری نیست  . باید در انتظار توفان بود .
    ای رهنورد خسته ، چه نالی  ز سرنوشت 
    دیگر ترا به منزل راحت   رسانده است !
    دروازه طلایی آن را نگاه کن !! 
    تا شهر مرگ ، راه درازی نمانده است 
    به روز شده : یکشنبه 14/10/2018 میلادی  برابر با 22 مهر  ماه 1397 خورشیدی .
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « اسپانیا !
  • ای آدمها

    ثریاایرانمشن » لب پرچین « اسپانیا !
    ………………………………………
    (ای آدمها که این صفحه را فیلتر مغناطیسی کرده اید باز هم مینویسم )!!!! 
    شعری از:  ” فریدون مشیری ، زنده یاد ”  که به همت نازنینی از راه دور برایم فرستاده است .
    موج  می آمد  چون کوه به ساحل میخورد 
    از دل تیره امواج بلند 
    که غریقی را در خویش فرو میبرد  ،
    و غریوش را با مشت به فرو میکشت ، 
    نعره ای خسته .وخونین بشریت را به کمک میطلبید 
    ” آه ، ای آدمها  
    ای آدم ها 
    و… ما شنیدیم  وبه یاری نشتابیدیم 
     به خیالی که قضا 
     به گمانی که قدر بر سر آن خسته  ، گذاری بکند 
    ” دستی از غیب برون آید و کاری بکند “!
    هیچ یک ، حتی از جای نجنبیدیم 
     آستین  هارا بالا نزدیم 
    دست آن غرقه  در امواج  بلا را  ، نگرفتیم 
    موج ، می آمد  چون کوه به ساحل میریخت 
    با غریوی 
    که به خاموشی می پیوست 
     با غریقی که در آن ورطه  به کف ها ، 
    به هوا ، چنگ میزد  ، می آویخت 
    ما نمی دانستیم 
     این که در چنبرگرداب گرفتار شده است 
     این منم 
     این تویی 
     آن همسایه 
    آن انسان 
     واین مائیم 
     ما !
    همان جمع پراکنده  ، 
    همان تنها  
    آن تنهاییم
      همه نشستیم وتماشا کردیم 
    آن صد ا، اما خاموش نشد 
    ” ای آدمها  
    ای آدمها 
     آن صدا هر گز خاموش نشد و نخواهد شد 
    آن صدا در همه جا ، دائم  در پرواز است !
    تا به دنیا ،  دلی  از هول ستم می لرزد 
     خاطری آشفته است 
    دیده ای گریان است 
    هرکجا دست نیاز  بشری هست دراز 
     آن صدا در همه آفاق  طنین انداز است 
    آه ، اگر با دل وجان  ، گوش دهیم 
     آه ، اگر وسوسه نان را بیک لحظه 
    فراموش کنیم 
     ” آی آدمها ” را 
     در همه جا  می شنویم 
    در پی آن همه خون  ، که براین خاک چکید 
     ننگمان باد این جان ! 
    شرممان باد ، این نان 
    ما نشستیم و تماشا کردیم 
     در شب تا رجهان  
    در گذرگاهی  ، تا این حد ظلمانی و توفانی ، 
    در دل این همه اشوب  وپر یشانی 
    از پای فرو می افند 
     این که بردار نگو.نسار شده است 
     این که با مرگ در افتاده است 
     این هزاران و هزاران  که فرو افتادند  ، 
    این منم 
    این تویی 
    آن همسایه  ، آن انسان  واین مائیم  
    همه ما ! 
    همان جمع پراکنده ، همان تنها ، 
    آن تنها مائیم 
    اینهمه موج بلا  درهمه جا  می بینیم 
    | آی آدمها | را می شنویم 
    نیک میدانیم 
    دستی از غیب  نخواهد آمد 
    هیچ یک حتی یکبار نمیگوئیم 
     با ستمکاری  ،  نادانی  ، اینگونه مدارا  ، نکنیم 
     آستین ها را  بالا بزنیم 
    دست دردست هم از پهنه  آفاق  برانیمش 
    مهربانی  را ، دانایی را بر بلندای جهان 
    بنشانیمش
     آی آدمها ، موج می آید …….
    ………..
     شادروان فریدون مشیری  / با سپاس از آن مهربان و نازنین دوست داشتنیم .
    …….
    روز گذشته دخترم  گریه کنان تلفن کرد وگفت مادرجان ! تو میدانی بی سر زمینی یعنی چی ! اما دیگران  نمیدانند .
    به روز شده درتاریخ 13 /10/2018 میلادی  ؟!ثریاایرانمنش / اسپانیا  » لب پرچین « .
  • نسل کشی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    ………………………………………
    مرا زور و پیروزی  از داور است 
    نه از پادشاه و نه ا زلشگر است 
    سر نیزه از تیغ رخشان کنم 
     به آورد گه  ، بر سر افشان کنم 
    که آزاده زادم نه من بنده ام 
    یکی بنده  آفریننده ام 
    سوی تخت شاهی  نکردم نگاه 
    نگه داشتم رسم و آیین و راه ……..فردوسی بزرگ 
    ……..
    و…. ما میخواهیم زنده بمانیم  نه اینکه  نامی بر صفحه روزگار  و یا درخاک فراموشی  بسر بریم  ، و شما چون باد سام بر ما گذر کنید و همه را بسوی مرگ روانه سازید ، 
    ” راهیان نور” یکی از این قتلگاهای شماست ،  ما باید همچو خداوند بر همه نظر داشته باشیم ، خدای خودرا داریم  ما از خاک روئیدیم  وشکفتیم   حال دنیا به رشک وحساسدت افتاده  زیبایی ما بیش از ازاندازه بود تا جاییکه اسکندر  سرداران خودرا مامور ساخت با زنان ایرانی در  آمیزند ونسل یونانیان را تغییر دهند وخون تازه ای به آنها تزریق شود .
    وسلوکیان همان باز ماندگان اسکندر میباشند .
     مارا تماشا کنید ما یگانه هستیم وزنده خواهیم ماند  وروزی سرود حقیقت را بگوش همه عالم خواهیم خواند .
    امروز ایا اثری از آشوریان ، یا بابلیان ویا کلدانیان دردنیا هست ؟! جایشانرا به قزافی ها وصدام حسین ها وغیره دادند ، مصریان دیگر مصری نیستند اصالتی در وجودشان نیست آدمهای تازه ای هستند که مسلمانند مصری مسلمان !
    ما ایرانی هستیم وایران و پا رس را نگاه خواهیم داشت  شما نمیتوانید نسل مارا نابود سازید .  ما به شمارهای آدم هایی که از دست داده ایم  بر گورهایشان بوسه خواهیم زد  سپس گورهای شمارا ویران خواهیم نمود .
    شما نمیتوانید ما را زنده بگور کنید  زبان مارا نمیتوانید ببرید هرکجا یک ایرانی هست ایرانی بزرگ وجود دارد   وآنهاییکه میل دارند در زمره شما وزیر پرچم الهیات گام بردارند  همه تبدیل به یک  به گور  شده اند .
    ما میرویم تا در آستانه نوینی گام برداریم  ما ازاین پس خدایی دیگر دار یم خدایی مهربان ، سازگا ر و پوشنده  خدایی که از بودنش اکراه ندارد  خدایی که میبخشد وزیاد ازحد هم میبخشد .
    شما تا آخرین سکه هارا بردید وتا آخرین قطره های آب را خشک کردید ، اما بارانی دیگر خواهد بارید غیر از این سیل آبها ، سیلا بها شماررا باخود خواهد برد .
    ما فرزندان رستم نوه های زال و زاده سیمرغ هستیم  و رستم به خداوند آموخت  که بی اندازه  در قدرت بودن ، کمال معر فت نیست ..
    شما مشتی بیسواد ، بیشعور چند تخمه و مخلوطی از چند نطفه  بر سر زمین ما یورش آورده اید تا نسل مارا از میان بردارید آنهم بکمک اربابانتان وأن خود فروشانی که درهمه جای ارویا یک تریبون ویک تلویزیون دارند از خون ما تغذیه میکنند واز پولهای باد آورده شما باد در غب غب میاندازند ، آنها زباله هایی بیش نیستند که بسرعت برق انها را به درون  زباله دانی تاریخ خواهیم ریخت .
    ما میاندیشیم ، پس وجود داریم و هستیم  تنها باید یک ” تی پای ” بزرگ بر باسن آن خفته گان بزنیم ،  که : هی برخیزید نسلتان رو به فنا میرود وروزی دیگر یک ایرانی  در دنیا باقی نخواهد ماند  به همت حضرت والای بی بی سکینه  و دوستانش که هنوز چشم به  بقیه سر زمین ما دارند  . 
    برای شناختن ویافتن باید دوید ،  آن روز  فرا خواهد رسید که  فریاد  وخیزش کاوه در برار ضحاک  بلند میشود  آنگاه شما میتوانید شیهه بکشید  وفریاد بردارید والهه  خودرا بخواهید ما منصور حلاج  را داشتیم  که تا آخرین دقیقه فریاد انا الحق را از گلویش بیرون  فرستاد تا طناب دار حلقوم اورا پاره کر د  شما رسوایان عام ، دروغگویان فتنه گر که هنوز  واؤه آهنگ را نمیشناسید  معنا درگلویتان خشک میشود  شما برای راه رفتن احتیاج به عصای کوران دارید  وفانوسی تا جلوی پای خودرا بینید .
    ومن ! سرودی هستم  که آهنگ ومعنا را در خود یکجا جمع کرده است ، آتشی هستم که در نیزار افتاده  هستی من از انسانیت و ترکیبی از معنا و آهنگ  وسرود میباشد .
    و شما ای ایرانیان خفته  نشسته در کنار قصر  خور شید بیدار شوید  نسل کشی ما شروع شده است از دختر بچه های چها ر وپنج ساله تازنانیکه درزندانها بص.رت اسیر به دیوارها میخکوب شده اند ، بیدار شوید غیرت شما کجاست ؟  وشما ای بلبلان خوش الحان که نشسته اید و گذشته های شیرین وبی ثمر خودرا مزه مزه میکنید  بلند شوید آن باسن گنده را از روی صندلی بردارید ویکی شوید نه چند نفر در یکی  همه یگانه شوید نه بیگانه درهم . پایان 
    به روز شده :
    جمعه 12/10/2018 میلادی برابر با 20 مهرماه 1397 خورشیدی ……
  • شبهای من

    ثریا /اسپانیا /لب پرچین !
    هوا دم داشت نفسم به سختی بالا میامد اسپری جدید  با انهمه دم ودستگاه تنها حالم  ر  ا بهم زد همه درها را باز کردم وهمه چراغها را روشن کردم  داشتم زندگی پر ماجرای  پاتریسیا گریس کلی را مینواندم هیچ میل نداشتم که جای او باشم مدل دو سالن مد معروف وزیر نظر اربابان بزرگ نه خفه میشدم  حالا هم دارم خفه میشوم خودم را به اطاق نشیمن  رساندم سرد بود بیادم آمد امروز تعطیل است روز ارتش وروز بانوی مقدس  پیلار وبیادم آمد هنگامیکه شاه از ا رتش سان میبیند من به گریه میافتم  هنگامیکه پرچم بر افراشته میشود گریه وبغض من شدید تر میشود  روزیکه پرچم سر زمین من فرو افتاد کسی خم نشد تا آنرا بردارد عده ای پا به فرار گذاشتند  عده ای در محضر حضرت امام نشستند وبوسه بر دستهای پلید اوز دند وان بیرق سیاه را بر افراشتند  ژنرالهای وا تش ما به جوخه اعدام سپرده شد زنان فورا به سر صندوق های مادر بزرگشان رفتند وچادر هار بر سرکشیدن سجاده های ریاپهن شد وارتش جدیدی از کشو رهای دیگر وارد شده مانند رباط بی اراده تنها میکشتند .
    پرچم من گم شد وهیچ مردی بر نخاست حال چشم امید به زنان بسته ام شاید کاوه ای از میان آنها بر خیزد 
    امروز روز مرگ فیلهاست وروز غم برای من .
    بیاد فاخته ام افتادم در قفسش پنهان است زیر نظر یک فرمانده وچند صد تن فدایی پر وبال زیبایی دارد خوب آواز میخواند من رهنگام غم باو میاندیشم فاخته من پرواز  را نمی داند تنها روی شاخه درخت لانه اش آواز را سر می دهد او از من دور است خیلی دور وراه خانه مرا نیز نمیداند او اسیر است بندی بر گردن  دارد که نخ او در دست دیگری است
     الان ساعت شش صبح است قهوه ای نو شیدم تا خواب را از خود دور کنم و در انتظار مراسم مینشینم بیاد آن سومین ارتش جهان که به دست بی بی سکینه و رفقایش نابود شد  هنوز د ر پی باقیمانده آن است وجلادان همچنان مشغول نسل کشی میباشند . پایان 
    جمعه ۱۲اکتبر۲۰۱۸میلادی برابر با ۲۰مهرماه۱۳۹۷خورشیدی
    ثریا ایرانمنش 
  • آریستو کراسی !

    دلنوشته امروز !
    ثریا / اسپانیا 
    داشتم  دعوای بین دو برادر را بر سرا فتخار دادن  لقب کنتس را میخواندم  البته ظاهرا باید این لقب به بانوی برادر بزرگتر برسد وکم کم برود تا پایین !!! درعین حال دیدم چگونه این جماعت دست دردست هم دارند وچگونه سوار ملتها میشوند ، بی آنکه به روی خود بیاورند که  روزی اجدادشان دردریاها جلوی کشتی ها  را میگرفت ورهرنی میکرد وهرچه بار کشتیها یود بین خود و برادر  خوانده ! بزرگش تقسیم  مینمود اینهمه تابلوهای گران قیمت ، اینهمه اشیاء نفیس واز همه مهمتر تاج هایی که روزی ملکه های بابل  ویونان و پارس بر سر میگذاشتند هم اکنون زینت بخش زلهای پراکنده آنهاست وچگونه همه اقتصاد را دردست دارند وچگونه فئودالیسم دارد خون همه را مییکد اما نامشرا چیز دیگری گذاشته اند ؟ 
    قبلا در دریا ها  دزدی میکردند  وظاهرا هم سفیر  ویا وزیر شاه بودند !حال که دریاها واقیانوسها غرش برداشته اند روی زمین دزدی میکنند . 
    در ولایت ما هم  مردمی  بودند که یک ” سکتی” را بنا گذا شته وهمه چیز دراختیار آنها بود از مرکبات ، تاپسته وخرما وروغن حیوانی ! آن دسته که نامشان ” بالاسری ” بود حقی نداشتند گاهی باغچه ا وبا باغهای کوچک وناچیز آنهارا   نیز آتش میزدند ، بالا سری ها قشر بدبخت ومحروم جامه بودند وآن شیخ با جمیع هوادارنش  همه اقتصاد را دردست داشت ! امروز نمیدانم آیا اثری از آن همه کپ کپه و بیا و بروهست یا نه ؟
    باید هم دست مبارک بانو وآقارا میبوسیدند وتا زمین خم میشدند خوشبختانه آنها تاجی نداشتند عمامه داشتند وچادرهای مشکی کرپ دوشین ولباسهای ابریشمی سفارش خارج 
    بالا سری ها دکان بقالی داشتند  ، دکان کلاه فروشی داشتند ، دکان ذغال فروشی عده ای هم ملاک بودند ودردهات خود  درکنار املاکشان  نان بخور ونمیری را درآورده ومیخوردند وراضی به داده  بودند  همه دکاندار بودند روزی شان میرسید وشب با یک نان سنگک بزرگ ونیم کیلو پنیر بخانه هایشان میرفتند وشاکر بودند ، کاری به آن قوم نداشتند  ، قوم دیگری آمد درکسوت بنگاه خانقاه واین قشر محروم را بسوی خود کشید وتتمه پولشانرا نیز گرفت .
    اینها همه از ” بالا” حمایت میشدند از طریق همان آریستو کراسی ، هجوم به سر زمینهای امریکای جنوبی وکشتن وبردن اموال آنها نیز عده ای را در زمره همین آریستو کرانها  در آورد .
    حال امروز ما شاهد عکسهای آنها هستیم وبه تاجی مینگریم که روزی متعلق به یک مهاراجه هندی ویا یک بانوی  پارسی  ویا یونانی ویا ملکه مصر ویا بابل بود ه است .
    حال امروز من از سر حسادت !!!  یا کباب میشوم ویا کتاب ؟! بستگی دارد ……ود رفکر دو الماس بزرگ چهانم  یکی دریای نور ودیگر ی ….دریای گوهر  میدانم کجا هستند ما نتوانستیم آنهارا خوب نگاه داریم آنها برایمان نگاه داشته اند وعکس آنرا بما نشان میدهند تا دلتنگ نشویم !
    داشتم به مجله های کاوه وآخرین شماره آنها مینگریستم ، دراین فکر بودم اگر محمد عاصمی هم یک زن ایرانی گرفته بود امروز  چه بسا ” کاوه ” فرزند شصت ساله اش هنوز به زندگیش ادامه میداد نه اینکه خود او برای مخارج مجله  مجبور باشد در چلو کبابی ها گوشت به سیخ بکشد  ودوستان چپی او خودرا فروختند وتنهایش گذاتشند ویا بسرای باقی شتافتند !
    وخود او نیز به رفتگان پیوست .روانش شاد 
    پایان گفتگو !
    نه بر اشتری سوارم / نه چو خر به زیر بارم 
    نه خداود  رعیت / نه غلام شهریارم …..سعدی 
  • باران ، باران !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    ببار ای ابر ، ببار ای باران ، که گفته اند د رلطافت طبعت خلاف نیست ! 
    ببار باران و ویران کن جهان را که یاران  و مردان بزرگ میل دارند دنیای بهتری برای ما بسازند ، آنچنان باریدی که مرده ها از درون قبرهایشان روی آب روان شدند ، خانه ها ویران شد  درختان وباغهای  پر میوه همه از بین رفتند اتومبیلها مانند  حلبی های رنگا رنگ رویهم سوار شدند وزنان ومردان درمیان سیلاب  اشک ریزان تنها  درفکر نجات جان خود وکودکانشان بودند ، پهای معلق همه ویران شدند !
    بطور قطع ویقین  در جزیره زیبای مایورکا  به آن کاتدرال بلند وسر به اسمان کشید خللی وارد نیامد  ، چرا که خدا درآنجا خانه دارد ودر یبشتر خانه های ویران راهی ندارد .
    آسمان چنان تیره وتاربود  ومن در جاهایی احساس میکردم که در گوشه ای از آسمان شخصی شیلنگی به دست گرفته ودارد بسوی خانه ها ومزارع  مانند آب پاش های آتش نشانی  آب را جاری میسازد ، خانه ها ویران ، جاده ها ویران گل ولای همه جا را فرا گرفته و……. بالا نشینان تنها تماشاچی بودند وسپس به درون اطاقهای گرم خود میخزیدند و میگفتند این کار دولت است که به آنها برسد بما ربطی ندارد ! خوب فاضل آب هم ندارند  جایی نیست که آبها به  زیر زمین فرو روند  یا به رودخانه میپیوندند ویا به دریا میرسند !
    تا بستانها جنگلهارا میسوزانند ، و خزان که روزی نامش بهار عاشقان بود سیلاب وطوفان به راه میاندازند زمستانی هم نداریم تنها درقله ها بلند برای نورچشمیان اسکی باز ومسابقه ها برفهای مصنوعی را با شیلنگ به تپه ها تزریق میکنند !
    مردی جوان در میان سیلاب میگریست هم خانه وهم اتومبیل خودرا ازدست داده بود حال شب جایی برای خواب نداشت حتما درگرم خانه های دولتی باو یک پتوی قرمز خواهند داد !!!
    حال تو فان بسوی دیگر حمله ور شده است . 
    بیایید دنیای بهتری بسازیم ! 
    اول کتابی را مینویسند ، سپس از روی کتاب فیلمی تهیه میکنند ودست آخر حقیقت را به نمایش میگذارند ،  تا ناگهان  ما شوکه نشویم ! آماده  شده ایم  ، فعلا » هانری پاتر رکورد شکسته » مهم نیست چه بر سر دیگران میاید  ، مشگل خودشان است ، خانه هایشان ارزا ن قیمت با معیارهای نسنجیده ومصالح مقوایی ساخته شده  حال معلوم است که ویران میشود .
    فعلا شهر  مالاگا که درلیست زیباترین شهرهای توریستی بود وجزیره مایورکا وچند شهر دیگر ویران شده اند تنها خانه های ودکه های مرد م بیچاره  دچار آسیبهای جبران ناپذیر شده اند  ساختمانهای بلند وباشکوه سرجایشان محکم ایستاده اند !
    در جایی خواندم  بانو » ژیلا مساعد « شاعره ایرانی الصل عضو آکادمی فرهنگ سوئد  بر گزیده شده اند  وگفته اند که  دروطن خودم معنای گفته ها ونوشته های مرا نمی فهمند !!! راست هم گفته من دفتر شعری از ایشان دارم بیشتر به نوک سینه ها وبستر رفته اند شاعری چپ نما  واشعارشان مانند نثری بود که میان خطوط را پاک کرده باشند ، راست گفته اند  ما چیزی نفهمیدیم !
    نادر نادر پور باید درجوانی جان به جانان بسپارد  ، سهراب از دنیا برود  سیمین  بهبهانی از دنیا برود لعبت والا درمیان مرگ وزندگی دست وپا بزند ، فروغ درجوانی ناکام از دنیا برود ، خوب در بیابان لبریز از خار مغیلان یک علف هم غنیمت است ، به ایشان تهنیت میگویم !!!!
    در اوایل انقلال در اروپا بخصوص درلند ن تعداد شاعره ها وشاعران از جنگلی پر درخت هم بیشتر بود حتی  کتابی دارم از یک ژنرال افسر گارد شاهنشاهی که ایشان هم سر پیری در لندن با لباسهای گرانقیمت خود شاعر شده بودند ، شعر نو کاری ندارد چند جمله را بهم بچسپانید وچاشنی آن چند کلمه احساس هم بنمایید  یا ملی یا مذهبی یا عشقی ویا  سکسی میشود شعر !!!
    دیگر چیزی برای گفتن ندارم ، در فکر ویرانی خانه ها و خیابانها  ومردم آواره هستم کلیسا ، بیمه و بانکها هم کمکی باین  موجودات تیره بخت نخواهند کرد درهای  کلیسا  همیشه بسته است تنها برای نماز اعشاء ربانی  و برای عده ای بخصوص و شناخته شده باز میشود نه برای فقرا و درماندگان  کلیسا میگیرد ، نمیدهد ! مگر خود مردم به فریاد یکدیگر برسند ودر این میان باز  آن فیلم لعنتی  جلوی چشمانم بالا وپایین میرود و روزی فرا خواهد رسید که انسانها  مجبورند از گوشت همنوعان خودشان تغذیه کنند ، شاید هم امروز هم این کار میشود اما درخفا  کسی نمیداند چه دستهای درکار ویرانی این جهان است .پایان 
    میزبانی که ز جان سیر کند میهمان را 
    چه ضرور است که آراسته سازد خوان را 
    هر که بیحد شو د از حد نکند پروایی
    چه غم از محتسب شهر بود  مستان را ……” صائب تبریزی ” 
    ………………………………………..
    به روز شده در  تاریخ 11/10/ 2018 میلادی برابر با 19  مهرماه 1397 خورشیدی !
    ثریا ایران منش » لب پرچین « اسپانیا !
  • امنیت ما ؟

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    بیا ، بیا که مرا باز نیمه جانی هست 
    اسیر تیر بلای ترا ، نشانی هست 
    بیا بیا  که سیر حوادث بباد خواهد داد 
    ز برق فتنه  بهر جا  که آشیانی  هست ……” مشفق کاشانی “
    در دوران کودکی ، هنگامی مورد خشم پدر قرار میگرفتی ، آغوش مادر به رویت باز بود و اگر از مادر دردی میکشیدی آغوش پدر جایگاه امنی بود و اگر از هر دو تیر غمی بر دلت مینشست  عمه جان درب خانه اش به روی تو باز بود .
    در نوجوانی بودند دوستانی که آغوششان با مهربانی به روی تو باز بود وتو میتوانستی شکایت از نامهربانی “دوست ” را به آنجا ببری .
    امروز ! امروز برق کینه ها ، نفرت ، خود آزاری ها   ، آ ن دریا دلی را به زیر آوار فرو برده است . .
    امروز با نهایت تاسف شنیدم که آن قهرمانی که روزی اورا سرور  قهرمانان میدانستم وافتخارم این بود که هم بالین او بودم ، بیهوده حکم اعدام او به حبس ابد وسپس پانزده سال و درنهایت به نه سال ودست آخر پانزده روز تبدیل شد وآزاد شد واولین کارش این بود که بار سفر ببندد وبسوی امریکا سفر کند برای دیدن خواهر بزرگ ، امروز دانستم که او در زیر سه نوع شکنجه تن به آن داده که پلیس استراژیکی در زندان بماند ورفقای چندین ساله اش را به جوخه اعدم بسپبارد ، مانند و………. وبقیه را ……..وپاداش خودرا نیز گرفت یک کاپ بزرگ شاهنشاهی !!!
    نفرتم از شما هزار برابر شد  ازشما ملتی که بقول آن پیر زمانه ، ملت همیشه گریان واندوه پرست میباشید ،  نفرتم بالا گرفت وتعداد پلیسهایی که درخارج بصورتهای مختلف در زندگی تو رخنه میکنند یکی یکی را شناختم و سپس خودرا بیشتر درون پتوی هزار ساله ام پیچیدم تا از گزند مارها وعقربهای جرار  ومرغان خوش الحان درامان باشم .
    آه از نهادم بر آمد ،  قهرمانان  ما همه پوشالی وتو خالی وهمه جوالی از گونی های کثیف که با یک سوزن همه آنچه را  که خورده اند بالا میاورند وسپس دوباره آن بالا آورده را با زبانشان میلیسند .
    شاعران چپی ما که دست در دست ملاها دادند ومدال وجایزه خودر ا گرفتند حال درکمال آرامش واسایش در انتظا ر عزرائیل نشسته اند ویا ر فته اند ، نویسندگانمان 
     لباس تولستوی را پوشیدند با کراوات قرمز به صفای افطاری رفتند ! واز گذشتگان که با افتخا ر یاد میکردیم دیدیم دو برادر یکی در زندان پلیس بوده ودیگری د ر دفتر یکی از بزرگان وکارخانه داران مامورین قسم خورده ساواک ! 
    دو روز است که بارانی هول انگیز آغاز شده است ومن نگران مسافرین جاده ا هستم  که اتومبیل فکسنی آنهارا سیلاب با خود نبرد درعین حال اشکهایم سرازیرند  .
     روزها مانند برق وباد میگذرند وهمه خوشحالی من در شمارش روزهای شیرین گذشته بود وآغاز تولد اولین نوه ام ، آن روز خودم نیز از نو متولد شدم وهمه گذشته را به زیر پا نهادم ، کینه هارا به دور ریختم  ، تولد دوباره من از من انسان جدیدی ساخت  همه توجهم معطوف فرزندانم شد  وپیرامون نوشته هایم ، آنهارا که برگ برگ همه جا ویران بودند جمع کردم ، درانتظار آن نبودم که آنهارا به دست یک ناشر بسپارم ناشرین نیز از همین ملت میباشند ، خود فروشانی  که جلوی درب مغازه نشسته  در انتظار مشتری میباشند هرکه بیشتر داد غلام او خواهند شد درعین حا ل به دنبال مشتری دیگری هم میگردند .
    دیگر اشیانه ای نیست که به آن بیاندیشم ، دیواری نیست که به آن تکیه کنم  هرچه هست ویرانه های است که انبوه مگس ها وکرمها روی آن علت  میخورند .ما چیزی را نمیتوانیم به جلو بکشیم  اندیشه های ما همیشه در گذشته هاست  به اکراه به جلو نگاه میکنیم ویا با ترس  سپس درهمان جایی که ایستاده بودیم می ایستیم  ومحکم دیوار ویرانه را نگاه میداریم غافل از انکه دیوار سست است و مارا زیر خود دفن خواهد کرد .
    همیشه به دنبال یک ( ناجی) هستیم !! این ناجی میتواند یک خدای ریشو  وقهار وجبار درآسمان باشد ، میتواند  آن مردی باشد که روی صلیب آویزان است ومیتواند جناب مکدونالد باشد !!!  ویا جناب چکمه !!!
    درک آزادی و آزاد  بودن را نداریم  تنها شعار میدهیم .مر دم را میفریبیم  اهریمنی که در وجودمان لانه  کرده از ما قویتر است  پایان ناپذیر است  باو تکیه میدهیم  پیکاری با او نداریم در هیچ دوره ای قهرمانی  نداشته ایم  مگر در داستانها وافسانه ها ، پهلوانان ما ؟! رمضان یخی بودند ، حاج طیب و شعبان جعفری !!!وتنها  در هنگامیکه بایستی و تاریخ به آنها احتیاج داشت پای به صحنه میگذاشتند  .
    ما بر ضد خودمان می جنگیم نه با دشمن وطن ما همان سکه  ای است که درجایی به امانت گذاشته ویا پنهان کرده ایم  خداوند ما ، باد است  وما از باد به طوفان میرسیم  طوفانی که هیچکس نمیتواندآنرا مهار کند .
    قهرمانی نیست ، جایی نیست که درامان باشی نه دیر ونه خانقاه وهوای مه آلود آن  ونه مسجد ونه معبد ونه کلیسا همه درانتظار نوشیدن خون تو هستند . پایان 
    از آن بسوز و گدازم  میان آتش و اشک 
    که همچو شمع بهر شعله ام زبانی هست 
    دلم چو غنچه بهر پرده  نقشی بسته بخون 
    ز خون نوشته  بهر پرده  داستانی هست 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا . 10/10/2018 میلادی برابر با 18 مهر ماه 1397 خورشیدی !
  • فاخته

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !
    ای فاخته زیبا ،  خوشحالم که دوشینه شب نغمه های ترا شنیدم .
    ا زهرسوی بام من پرواز میکنی وبر شانه هایم مینشینی ، شب گذشته بس زیبا شده بودی .
    غرق نشاط شدم ، چشمانم را رویهم گذاشتم وآرزو کردم درخود بمیرم ودوباره بیست ساله از جای برخیزم !
    آنگاه  این منم که بسوی تو پرواز میکنم  .وبر روی سقف بام تو مینشینم  وآواز سر میدهم ! 
    ای فاخته  !  آیا تو به راستی پرنده  خوش نوا هستی ؟ یا خبرچینی بینوا ؟  که تنها آوایی سر میدهد ؟ ودر آسمان بیکران سرگردان است .
    فاخته ، خسته ام ، از دنیا ، ومردمانش  وریاکاریها ، من از جنس آنها نیستم  .
    با اینکه  تو در پرحرفی های  دلپذیر خود  وصف  نور خورشید وعطر گل یاس را بما نوید میدهی .
    نمیدانم چرا نغمه هایت  برای من سراسر رویاست ؟ 
    ای سوگلی خزان من ، خوش آمدی  تو برای من پرنده ای تنها نیستی  وجودی نامریی هستی ، صدایی دلپذیر که گاهی بلند وزمانی  کم میشود  من بدان گوش میدهم تا بخواب روم  .
    بشنیدن آوای تو در میان لانه ات  در آسمان پهناوری  مشتاقانه  درجستجوی  تو هستم .
    بارها وبارها ترا راندم ودوباره درجنگلها ترا یافتم   وبه چمن زار خودم بازت گردانیدم  اما هرگز آن امید  را که بمن دادی از یاد نبردم .
    تو مایه هوس های  بهاری من نیستی ، بین تو ودنیا خودم سرگردانم .
    ای پرنده زیبا  از پرواز تو و وجودت ،
     این دنیای تلخ برای من بصورت  یک خیال ، یک رویا  درآمده  وآن اقامتگاهی که تو درآن پناه برده ای برای من یک معبد است 
    گویی از ازل آنرا برای تو ساخته اند  /
    کامم تلخ ، رویاهایم گم شده وچشمانم نیز خسته اند .بازهم برایم آواز بخوان مهم نیست چه میخوانی . فقط بخوان  
    ثریا / اسپانیا / 
    یک قطعه سروده ای برای درلم .
    سه شنبه نهم اکتبر 2018 میلادی .
  • ایمان ؟

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    ایمان بخدا ، این روزها باید آنرا نیز از طریق واسطه ها خرید!  اصاللت خودت را باید انکار کنی  دیگر انسان آزادی نیستی  میشوی یک دروغ ناب !  وهر اتفاقی را که از طریق وبه دست بشر انجام بگیرد آنرا به خدا باید نسبت بدهی  وبگویی کار خداست چون وچرا هم ندارد !  همه احساسات اندیشه های خود را باید در گرو واسطه ها بگذاری فرقی نمیکند  کدام مسلک وچه سر زمینی باشد همه در اصل یکی هستند با نام خدا واحتیاج تو به او واسطه شد اند بیزنس خوبی میباشد  تو حق ابراز وجود نداری باید پول بدهی وخودترا مانند یک گوسفند نا دان دراختیار گفته های بی سروته آنها که همه از یک منبع سر چشمه میگیرد ، بگذاری . 
    هر انسانی در ساعاتی  از زندگیش به خدا احتیاج دارد خدایی که ساخته وپرداخته ذهن خود او میباشد اورا دوست دارد برایش توشه جمع میکند ودر مواقع اضطراری ناگهان بی اختیار اورا میخواند .  اما هنگامیکه وسطه ها پای بمیان میگذارند این   یکنوع ریا کاری و به دور از شان انسانی میشود  یک مومن بخدا  به وطنش نیز ایمان دارد .
    مومن  بخدا  درشناخت خود گاهی دچار  توهم میشود  آ آیا هست ؟ آیا نیست ؟  همه معرفت وکردار ما از اوست گاهی  ترا میخواند وزمانی میراند . در سر زمین بت پرستان   ، بت ها جای خدا شناسی را گرفته است وبرای هر چه زیباتر ترکردن بت ها  وجمع آو ری ما ل زیر عنوان این بت ترا بنوعی سر کیسه میکنندد. درحالیکه این بت ساخته دست  بشر هیچ معجزه ای نمیکند تنها  بصورت یک کارناوال نمایشی به راه میافتد دراین راه گل فروشیها  پارچه فروشیها ، رستورانها ، وهمه دست اندر کاران  بهره ای میبرند.
    نه  ! هیچ فرقی ندارد چه نذری بپزی وحلو.ا خیرات کنی وچه شمعی در روی خاک بیگانه روشن کنی تراژدی  زندگی تو شروع میشود  همه اینها  به خدا نسبت داده خواهد شد  هرچه بر سرتو آید ازخدا هست خدایی که خودش نیز درمانده از خلقتی که کرده وحیران در ویرانی این جهان  ،  حا ل میان او  وشناخت تو چشمان خیره یک پرده رنگین کشیده اند  تا جاییکه ما خوانده ایم خدا شناسی خود شناسی تعبیر شده است  ودر این میان میتوان پلیدیها   وزشتی وسخن چینی ها ورابطه ها ی نا مربوط وجاسوسی هارا نیز دید وتباهی  واصالت بشر را وکم کم ترا از آن خدایی که درسینه ساختی دور میکنند  و فدای خواسته خود میسازند  تا حیثت اجتماعی را هرچه بیشتر  بالا ببرند .
    خشمی شدید تمام وجودم را فرا گرفته است ، تب داشتم ودرد همه وجودم را درخود گرفته ومرا میپیچاند ، رویاهای وحشتناک  ، نه ! من از آتش  جهنم نمیترسم چرا که درجهنم بوده م وأنرا به چشم دیده واز آنجا خود را به دوزخ شما انداخته ام . بهشتی نیست همه چیز دارد ویران میشود ، فرو میریزد  به راحتی آدمهارا درخیابانها وکوچه ها حتی درمحله های اجتماعی می ربایند سر میبرند ، چراکه زبانشان را نگاه نداشته اند زبان سرخ سر سیاه ویا سفید وطلایی را بباد میدهد ! 
    در  این  میان خدا حیران ، باین جماعت مینگرد ، او که صاحب همه زیبائیهاست  و عشق را نشان خویش خوانده حال روی برگردانده است از همه . ازهمه عالم  آنچه که درکتب  مقدس نوشته شده  همه اسطوره و تثبیت شده است  وحق تغیر دادن آنرا از انسانها گرفته اند  اسطوره تبدیل به حقیقت شده است  نیروی خیال بشر دچار  اغتشاش وچند گانگی شده  و دراین میان تنها چیزی که فراموش و گم شده خود پرودگار است .
    قدرت هنر کمتر شده ، قدرت ساختار  از بین رفته وقدرت بشر ویا انسان نیز رو به زوال است …….ومرا بیاد قوم لوط میاندازد  که لواطشان آنهارا بر باد داد .
    حال چه باید کرد ؟ کجا باید رفت ؟ باید به خیال اجازه داد تا برایت دوباره آفریننده ای بسازد وترا بسر منزل مقصود برساند .
    —–
    دیر  گاهی است  کاین ابر انبوه 
    از کران تا به کران  تار بسته ،
    آسمان زلال از غم او 
    همچو آیینه  زنگار بسته ، 
    عنکبوتی  است کز تار ظلمت 
    پیش خورشید ، دیوار بسته 
    تا بشویم  زدل ابر غم را 
    در سر من هوای شراب انداخته ، 
    باده ام گر نه داروی خواب است 
    مستی ام اگر نه داروی  خواب است 
    با دلم ، خنده جام گوید : 
    پشت  این ابرها آفتاب است 
    بادبان  میکشد زورق صبح را ………” شاد روان ، فریدون مشیری ” 
    پایان 
    به روز شده سه شنبه 09/10/2018 میلادی …..
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« اسپانیا !
    » خسته ام ، از تو هم خسته ام » خیلی خسته ام !!!
  • گوشت ×

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    اوف ، چه کاری کردم ! 
    ای دست سرنوشت  برای بشر هر  کاری میکنم  تا کینه شتری آن مرد از سرم دور شود !! من یک شعله  آتش در دل دارم ، دست خودم نیست ! 
    روز گذشته عکس خودم واورا در میان البوم دخترم دیدم عکس را از او گرفتم او از روی عکس کپی برداشت من عکس را بخانه آوردم  میان خودم واورا با  قیچی بریدم وعکس بچه را که دربغل داشت جدا کردم بقیه را که حاوی عکس او بود پاره کردم !! بسوزانم ؟ نه ریختم درون توالت وسیفونرا کشیدم !! آخ ، چه حال خوشی بمن دست داد یک آب خنک گویی بر آن شعله پاشیده شد  .آن کس متعلق به  سالهای اول ازدواجمان بود  یک خانواده خوشبخت ، ومردی که که پس از سالها صاحب فرزندی شده بود ! ودومی نیز در راه بود ، اما من خسته بودم  قیافه ام چندان از خوشبختی درونم خبر نمیدا د بلکه یک بدبختی ودلزدگی  صورتمرا پوشانده بود !! 
    شب گذشته خواب دیدم میهمانی داریم واو مرتب دارد گوشت میبرد !!! ای وای ، از ترس بیدار شدم ، میدانم این قوم کینه عمر وکینه شتری دارند فرقی نمیکند زنده باشند یا مرده در هر حال تنها کاری که میتوانند بکنند ادای پهلوانان کتابهارا دربیاورند دستشان را پشت سر قفل کند بادی  در سینه بیاندازند ومانند بادکنک روی هوا پرواز کنند مگر یک وزنه سنگینی آنهارا نگا ه دارد  واین وزنه تنها درهم مخلوط شدن  است  ، مانند مافیا درون هم وباهم ازدواج میکنند  چند غریبه وتازه وارد باین جماعت اضافه  شده بود که یکی دیوانه شد ودیگر ی فراری وسومی زیر دست وپایشان له شد .
    حال ، ترسیدم ، از انتقام او ترسیدم ، هرچه باشد او روحش را قبلا به شیطان فروخته بود هرچه را که میخواست به دست میاورد ،   …. آه چقدر ترسیده ام ، از انتقام او ، او خوب میتواند انتقام بگیرد به همانگونه که گرفت ،  اما این بار ؟! گمان نکنم که بتوانم راحت از دست و فرار کنم  هر چند پاداش کار من  یک گل سرخ بود که میبایست بر سینه ام میزدم  حال ……
    بیشتر عکسهارا پاره کرده ام عکسی که با علیا حضرت داشت درون یک قاب خاتم بود  موقع اسباب کشی قاب خاتم از هم وا رفت مانند پودر شد عکس را تقدیم دخترش کردم که آنرا بر بلاترین نقطه اطاقش بکوبد وافتخار کند ! دخترم یا دختر ان عاشق پدرشان هستند بخصوص پدری که کمی هم خوش قد وبالا باشد ولوس !! من  هنوز کینه دارم واین کینه پا ک  نشدنی است . 
    درحال جنگیدن هستم    در این میان سر بازی ندارم تنها هستم به همراه نوشته ها شعر ها  که مانند جنگجویان برای  من راه را هموار میکنند . 
    او خیلی ناچیز بود ، همه آنها ناچیزند تنها تنبان گشادی بر پا میکنند ویک تفنگ به دست میگیرند ویک شا ل بر کمر میبندند ودر کوهها به دزدی مشغول میشوند مانند راهزان قدیم ،و یا …….!
    زنشانان سقز میجوند خالی بر  بدنشان میکوبند ودر میان طلا وجواهر گم میشوند مهم نیست مردشان چه میکند . قوم وحشتناکی هستند ومن بیچاره از اوان جوانی تا حال درگیز این قوم هستم  همان  قوم الظالمین . …..
    من بخوبی میدانم که روح او در انتظار  ر وز انتقام است ، اما من به مبارزه ام ادامه میدهم  ، او کثیفترین وآلوده ترین مردی بود که درتمام زندگیم شناختم  نه دین داشت ونه ایمان  اگر هنر پیشه میشد حتما همه اسکارهارا درو میکرد . 
    حال برای خودم نمیترسم  ، برای دیگران است که ترسیده ام . ث
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / 08/10 / 2018 میلادی ………
  • تکه تکه !

    ثریا » لب پرچین « اسپانیا !
    هر چه بگندد نمکش میزنند 
    وای به وقتی که بگندد نمک 
    ریاست  مرحوم اینترپل گم و مفقود شده ، حال ما درفکر این هستیم که دزدی که این چند برگ پاره را میبرد به دست اینتر پل بسپاریم ! بقول لاتها وجاهلها ” آهای زرشک! 
    در خبرهای  صفحه ” اسکای”  مطلبی  در باره بانو مونتسرات کابایه ستاره  درخشان اپرا نوشته بود ! پنجاه سال تلاش اورا روی صحنه ودر حدود نود اپرا درسراسر دنیارا دریک ترازو گذاشته و دوءتی که با فردی مرکوری خواننده پاپ  ” گروه کویین ”  خوانده بود در کفه دیگر !!! 
    در زندگی  نویسنده وشاعر انقلابی  ”  شاندرو پتوفی میگشتم  طفلک از فرط بدبختی وفقر نتوانسته بود تحصیلات خودرا ادامه دهد ، اما یک چیز را هیچگاه فراموش نکرده بود ” سر زمنیش مجارستان که نباید اسیر میبود وباید انرا از دست مهاجمین اتریشی وخانواده باشکوه  هابسبورگ ها  نجات میداد ! 
    ” دعای صبحگاهی  من تاریخ انقلاب  فرانسه است ! این انجیل  جدید تعلیم  دهنده  آزادی ونجات بخش  امروز بشر است ! .
    خوب این انجیل  به دست چپی های ما هم افتاد خیال کردند ملت ایران  همان دهقانان  وکارگران جان برکف نهاده فرانسوی هستند که میتوانند باستیل را ویران کنند ، ندانستند که از آنها زرنگتری خواهد آمد وقلعه های بلندی بلند تر از برج باستیل برایشان خواهد ساخت وبجای نان مجانی وآب مجانی ادرار و علف بخورد آنها خواهد داد !! 
    یک مفلوک تریاکی میشود مشاور عالی و نماینده رهبر ومیگوید از مردم یمن یاد بگیرید نان خالی که هست !!!!چلو مرغ برای ما نان خالی با بوی ادرار برای ملت ! 
    هر ملتی لیاقت همان دولتی را دارد که برایش جنگیده است ملت ما برای اسلام عزیز جان داده بسییجی کنار سپاه وارتش کنار بسیجی وامنیتی ها دردرون پستان بند بانوان و شلوار آقایان پنهانند و دزدان و چپاول گران  حامی همه آنها !
    برویم فرزندان ایران زمین ،  که روز افتخار فرا رسیده است ، 
    در برابر ما جبارین  پرچمی بشکل جانور  بر کشیده اند 
    پرچمی خونینی ویا سیاه !
    وفرزندان ما زیر همین پرچمها جان سپردند 
     جالب آنکه مترجم کتاب  شاندرو پتوفی  آنر ا به جناب شاعر توده ها وراس پوتین یا تولستوی امروز ایران جناب ” سایه ، و” صبح ؟ ” وکولی ” که هما ن پیر مرد خراسانی  سراینده ” کرک جان ” میباشد ، هدیه کرده است !
    او خواهد ر سید !
    کی؟ وکجا ؟ وکی ؟!  او به زودی میرسد ! …….کور خواندی ! 
     بی آنکه دژخیمان  ما بتوانند بدانند کیست ؟! …….بازهم کور خواندی همه دژخیم شدیم !
    آه هر نوایی که از چنگ من بر میخیزد  تو الهام  بخش آن هستی ؟! 
    وتویی که اشکهایم ترا میخوانند !!…… کی؟  چه کسی ؟ 
    برای دیوار میخوانم !!!! 
    شفا بخش بشریت قرن هاست که خودش روی صلیب خوابیده است .
    ——
    فریدون مشیری :
    ای روشنایی سحر ، ای آفتاب پاک 
    ای مرز جاودانه نیکی  من بامید وصل تو شب را شکسته ام 
    من در هوای عشق تو از شب گذشته ام 
    بهر تو دست وپا زده ام در شکنج راه 
    سوی تو بال وپر زده ام در ملال شب …… 
    وسر انجام بی آنکه آزادی وطنش را ببیند درون خاک خفت .
    پایان دلنوشته های امروز 
    ثریا ایرانمنش / » لب پرچین «  / اسپانیا / 07/ 10 /2018 میلادی .( یکشنبه) 
  • مونتسرات هم رفت

    ثریا/ اسپانیا » لب پرچین « !
    باد پاییز ، غمگینانه  با درختان زمزمه میکند 
     زمزمه اش آهسته است  وهیچکس نمیتواند آنرا بشنود ،
    درختان متفکرانه سر تکان میدهند  ودیرگاهیست گه شب  تمام شده وصبح دمیده است  ، صبح کاذب .
    ودراین ساعت ، ستاره ای خاموش شد ، وصدایی ملکوتی برای همیشه رفت 
    مونتسرات کابایه ، بهترین  سوپرانو ی اسپانیا  امروز صبح ساعت پنح صبح قلبش از کار ایستاد 85 سال عمر پر برکت داشت  آوازه خوانی  مشهور بود ودر المپیک بارسلونا به همراه  فردی مرکوری آن آهنگ مشهور بارسونا ، بار سلونارا خواند . فردی رفت وحال مونتسرات میرود تا باز باهم  اوازی تازه سر دهند .
    چه جانهای گرانبهایی را که از دست دادیم وچه بیشرمانی هنوز زیر دستگاها با دستهای مصنوعی  وچوبی وتنفس های مصنوعی  در لابلای زندگی قا قار میکنند .
    آن صدای ملکوتی وجادویی خاموش شد برای همیشه حال دخترش جای اورا گرفته  وهر  کلمه اش بجای آن ستاره خاموش  در آسمان ها پرواز میکند .
    تسلیت به دلهای نازک ، به مردم اسپانیا که اورا عاشقانه میپرستیدند خالی از سیاست های کثیف روزانه حال جسد اورا از بیمارستان به جایی دیگر منتقل کردند تا مشتاقان برای دیدار وخدا حافظی ابدی او بروند . 
    روانش شاد و همدردی من با خانواده او  یک پسر ویک دختر از او بجای مانده است .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 06/10/2018 میلادی / 
  • وحشیگری

    ثریا ایانمنش » لب پرچین » اسپانیا !
    من یکی از پرو پا قرص ترین  بینندگان  و شنوندگان   گفته های » آقای ریسی و کنکاش « او هستم ، امروز چیزی را شنیدم که موی بر تنم راست ایستاد ! 
    یک  صهیونیسم بنام ریاست جمهور  سر زمین اسرائیل درکنار نماینده  کشتار دسته کوره های آدم سوزی  در اروپای متمدن !!!   نشسته ونواده های نجات دهنده  خود یعنی ایرانیان را را وحشی میخواند ومیگوید باید ایرانی وحشی را آنقدر گرسنگی  داد تا از پای درآید !!! او فراموش کرده ست که اگر همان ایرانی بزرگ » کوروش « نبود امروز سر زمینی بنام اسرائیل وجود خارجی نداشت آنهم سر زمینی  که غصب شده است . این  نکته خون مرا بجوش آورد ، از یاد بردم که سر یکساعت باید قرص خودرا بخورم ! با سرعت از جای برخاستم و مقداری آرد را درون کاسه ریختم جوشاندم  نامش شد ” پاریج”! وآنرا قورت دادم تا با شکم خالی قرص را نخورم وبیاد آوردم که همه این محصولات غذایی ، رسانه ها ، روزی نامه ها صاحبان نت ها همه وهمه یهودی هستند وما داریم  پس مانده و ریسایکل شده آنهارا  در بسته بندی های محتوی مواد غذایی مصرف میکنیم ، حالم بهم خورد  ، حال این با ایرانیان عزیز است که جواب آن ریاست محترم اسرائیل را که درکنار ارباب کوره ها نشسته است بدهند ، در خور من نیست .
     —–
    تو بهاررا دوست میداری  ”  قطعه ای از شاعر  انقلابی  مجار ، شاندرو پتوفی تر جمه شاد روان محمود تفضلی “
    تو بهار را دوست میداری / من پاییز را دوست میدارم 
    زندگی تو بهار است / زندگی من پائیز 
    گونه سرخ تو ، سرخ گل بهاریست 
    چشمان خسته من ، آفتاب بیرنگ پائیز
    اگر من گامی دیگر بر دارم  ، گامی به پیش 
    در آستانه یخ زده  زمستان خواهم بود 
    اگر تو گامی  به پیش میامدی  ومن گامی واپس  میگذاشتم 
    در تابستان گرم ومطبوع 
     با یکدیگر بهم میرسیدیم !
    ———–
    چه حیف !
    ثریا  / اسپانیا / شنبه 06/ 10 /2018 میلادی برابر با 14 مهرماه 1397 خورشیدی !!