Author: Soraya
-
سخن کوتاه
گفتن نشانه زندگی و… خاموشی نشانه مرگ است !طبق آمار سازمان یخشودگی جهانی بر پایه بررسیهای بسیار گسترده وکشتاری که درجمهوری اسلامی وسر زمین اشغال شده ایران انجام داده شده است تا امروز بیش از یکصد وپنجاه هزار تن از ایرانیان کشته شده اند این کشتار بطرق مختلفی انجام میگیرد مثلا درهمدان از بالای کوهها آنهارا \پرتاب کرده اند ودر شهر ها به روش ملاها وآخوند ها یا باشمشیر گردن زده اند ویا آنهارا بر بالای جرثقیلها وطناب دار آویزان کرده اند زنانرا راهنوز مانند گذشته دربعضی از دهات سنگسنار میکنند اکثر جنازه هارا به خاتواده هایشان بر نمیگردانند ُ وبسیاری از زندانیان زیر شکنجه های دردناک جان میسپارند وهیچگاه بر پیکرهایشان آنگونه که آخوندها بر مرده ها نماز میگذارند بر روی آنها انجام نداده اند کشتن ایرانیان درراه خدا یکنوع نیایش و صواب درراه دین آنها میباشد وهرکس را بیشتر بکشند صواب بیشتری را دریافت خواهند داشت ( ازکی ؟ وکجا ) ! هم اکنون زندانها پر از زندانی میباشند که از بسیاری از آنها هیچگونه آگاهی دردسترس نیست .حال آموزش دیدگان پروروش نیافته ای که ایران را بباد دادند وخود گریختند ُ بخوانند تا ببیند چه بر سر این مردم وکشور آورده اند وهنوز هم شرم نمیکنند ودر تریبونهای بازاری وسود جو وابسته به آن جانوران سنخن پراکنی میکنند .خوب ُ دیر یا زود مرگ که هیچگاه گریزی از آن نیست فرا خواهد رسید ویکی یکی را درو خواهد نمود همانگو.نه که سازندنگان ونیکو خواهان جهان سر انجام به کام مرگ رفتند خون خواران وخون ریزان نیز که برای زمانی بر اریکه قدرت نشسته از هیچ تبهکاری سر باز نزدند هیچگاه نخواهند توانست از کام مرگ بگریند آنم مرگی دردناک .یک درو روزی پیش و پس شد ُ ورنه از دور سپهربر سکندر نیز بگذشت ُ آنچه بردارا گذشت !امنا چیزی هست دراین میان که گروهی هیچگاه نمیمرند اگر چه تن خاکی آنها درگور خفته باشد وگروهی همیشه مرده اند اگر چه آن پیکر منحوسان هنوز تن خاکی آنهارا تغذیه میکند چند گاهی بیشتر دم میزنند سپس به مرگی دردناک خواهند رفت وآنهایی که به راستی نبرد میکنند وخودرا فدای میهن خویش کرده مردنی نیستند اگر چه بمیرند وزبانهایی که مهر خاموشی بر لب زده درپی منافع خود راه میروند مردگانی هستند که خود نمیدانند مرده اند اگر چه چند سالی دیگر بخورند وبیاشامند وبپوشند.تا دراین پیکر خاکی جان استقبله و کعبه ما ُ ایرا ن است .پایان یک دردنامه /ثریا /اسپانیا / جمعه نهم نوامبر ۲۰۱۸ میلادی \\ -
سرزمین مهر واهورا
در میان کاغذ هایم نامه ای به دستم رسید از بانوی بزرگوار توران (بهرامی ) شهریاری * که روزگاری در کنار دریای آتلانتیک میزیستند امروز دیگر خبری از ایشان ندارم واین اشعار ضمیمه آن نامه بود :مهربانا ُ مام مهر آ میز ماسر زمین مهر ومهر انگیز ماچار سویت سرو کاج ویاس وگلچهار فصلت طبله گلبیزهاشاعرانت بسکه شکر ریختند !بسته شد بازار شکر ریزها !!!بارها در زیر این سقف کبوددیده ای غوغای رستاخیز هاگه زمستانت نکو تر از بهارگه بهارت گونه پاییزهالرزه بر اندام قیصرها فکندهیبت شاپورها وپرویزهاهر کجایت بس نشان بگذاشتندرخش ها شبرنگها وشبدیز هاهر کنارت از هزاران سال پیشکنده شد سر چشمه کاریز هاهر چه با تدبیر آوردی بدستخصمت از آن ساخت دست آ ویزهازآنهمه گنجینه های بیشمارگنجها بردند آن ناچیز هاآتش روشنگرت خاموش شداز تف افسون افسونخیز هادیده ای با دیدگان اشکبارحمله تیمورها ُ چنگیزهاچنگ ودندان بر کشیدنت برویتیز چنگالان ودندان تیزهااز سمند پر توان گه پیکرتتیز چنگالان ودندان تیز هادیده ای بس تگنا درزندگیعاقبت بگذاشتی از دهلیزهاهمچو کوهی ایستادی استوارماندی ورفتند آن خونریزهابهر حفظت جان وسر ها دادنداز خلیج فارس تا تبریزهاتوران شهریاری…………..نمیدانم این بانوی گرامی هنوز در قید حیات میباشند وآیا خبر دارند که خلیج فارس دردست چینی ها ودریای خزر دردست شوری است ؟ !.روسبی از خاندان خود نکند دلکمتر از او کسی است که دل زوطن کند ….قابل توجه آنهاییکه ایرانرا جای زندگی نمیدانند وبا پولها ی دزدیده از مردم بینوا به کانادا وامریکا ولندن رفتند روزی برخواهند گشت گرسنه و پا برهنه ویا مرگی دردناک آنهارا به کام خواهد کشید .این اشعار را به روان پاک مادر بزرگم تقدیم میدارم که درسن چهار سالگی به همراه خانواده اش مجبور به فرار از خانه وآتشکده وخاندان خود شد وراه کویر را گرفت ! روانش شاد -
یکروز از…….
تابه ثریا ! ”لب پرچین”یک روز از زندگی یک بانوی باز نشسته !دیگر آن توش وشتاب نیست میداند که دنیا از او غافل ودر دست تولیدکنندگان وفرشتگان نمایش دهنده وشیطانکهای مصرف کننده میباشد .میداند که باید امروز دنیا را از پشت شیشه های کدر خاک گرفته ببیند هنگامیکه به آیینه مینگرد در پی بلندی مژگان وکشیدگی ابروان نیست تنها به سفیدی چشمان خود مینگرد تا مرز سلامتی خود را بشناسد دستهایش را از همه جواهرات تهی ساخته تنها نبض خود را میگیرد تا شمارش آن به او آوری کند قلبش هنوز میطپد تنهاست مانندهمه خودش این تنهایی را انتخاب کرده ومتکی به آن ابیات ابن یمین است که میسراید :دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزدسعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزدواو از تن ها وچند تن گذشته هرصبح سینی صبحانهاش را که حاوی فنجانی قهوه یک سانویچ وچند قرص وبهمراه یک لیوان آب روی میز جلوی آن صندلی تنهایی میگذارد پس از صبحانه به آشپزخانه میرود تا ناهار ظهر را ترتیب بدهد در راهرو نگاهی به موهای نقره ی اش میاندازد ومیداند که آنها را به نقد جوانی خریده است دستی برای گرد گیری به اطاقها میکشد تختخواب تنهاییش را مرتب میسازد نکاهی به درون کمد لبریز از لباسهایش میاندازد هنوز اتیکت بعضی ها رویشن نصب است .برای یک موسسه کار میکند باید هرصبح یک مقاله بفرستد وتمام شب به دنبال سوژه میگردد سپس بافتنی نیمه کاره را به دست میگیرد وبا صدای موزیک به عالم دیگری میرود ….آه …بوی سوختگی میاید اوف باز غذا سوخت!!!! ساندویجی دیگر برای ناهار به همراه قرص دیگری وباز بافتنی را به دست میگیرد ، خانه در سکوت کامل است بهتر است فیلمی را تماشا کند ،ماشین لباسشویی را روشن میکند وبه تماشای فیلم مینشیند در عین حال میبافد وسپس دوباره میشکافد چرا که حواسش پرت شده نه آن پنه لوپه معروف نیست کهدرانتظار قهرنانش باشد که به جنگ رفته قهرنانان او هریک یک پنه لوپه ویا یک هرکولس دارند .ردیف عمسهای قاب کرفته نوه ها روی دیوار خود نمایی میکند تنها یک ربع فاصله بین آنهاست اما تنها ماهی یکبار یکدیگر را میبینند بچه ها مشغولند دارند نو جوان میشوند یکی فارغ التحصیل شده واز این کشور رفت . قهرنانانش پراکنده اند .فیلم وموسیقی ونوشتن وخواندن بزرگترین سرگرمی اوست گاهی آلبوم گذشته را ورق میزند اۆف حالم بهم میخورد تنها دوران خوب او دوران تحصیلیش بود همه عکسهای دوستان قدیمی اش را در آلبومی جمع کرده ودستخط آنهارا دارد در میان آنها نیز یک جعبه اسرار آمیز نیز وحود دارد نامه هایی از سراسر جهان واز عشاقی دلخسته !!!!!بگمان آنکه بیوه ای ثروتمند را در چنگ دارتد !!!اشعاری در وصف زیبایی او مهربانی او وسخاوت او سروده اند ؟!!خوب باشد بعدها روزی در یک شب چهارشنبه سوری هنه ڕا به دست آتش میسپارد !( خیال کردید ؟من به کسی باج نمیدهم تا مرا دوست داشته باشد احتیاجی بشما ندارم عاشقان واقعیم همه به زیر خاک خفته اند) وگاهی قطره اشکی روی گونه هایش مینشیتد چه حیف نامه هایشانرا از ترس محتسب از میان برد !ساعت از هشت گذشته هوای اطاق سرد شده بهترین جا زیر لحاف وتختخواب وخواندن کتاب است .شام چی ؟اوف ! یادم رفت لیوانی شیر یا یک لیوان ماست به همراه چند میوه بی آزار .وباز فردا همین برنامه از نو شروع میشود بهترن وتنهاترین تفریح او خرید از سوپر مارکتهای زنجیره ایست که مقداری را باید درون زباله دانی بریزد ،پایان /ثریا پنجشنبه هشتم نوامبر دوهزارو هیجده /اسپانیا -
سایه های محبوس
ثریا ایرانمنش ”لب پرچین”مالش صیقل نشد آیینه را نقص جمالپشت پا هر کس خورد درکار خود بینا شودو….ظاهرا با آنهمه پشت پایی که ما خوردیم هنوز همان کوران عصا به دستیم دوران جوانی ما گذشت محال است که اشتباه نکرده باشیم جوانی با بی تجربگی همراه است وزمانی تجربه ها را به دست آوردی که کمی دیر است زرنگی وپشت پا اندازی میراث خانواده را نمیتوان با تجربه یکی دانست . این طبیعی است که هر انسانی باید تمام مراحل آزمایشها را بگذراند تا بمرحله رشد عقلی برسد وزمانی فرامیرسد که فراموش میکند از تجربه های خود استفاده کند ودر آن زمان است که اشتباه از او سر میزند وسپس افسوس .در حال حاضر در زمان بدی زندگی میکنیم خشم طبیعت توام با گرسنگی وکمبود مواد غذایی وخشم انسانها همه را دچار یکنوع جنون ساخته جنونی نا پیدا تکنو لوژی نوین هوش وحواس همه را بخود اختصاص داده است همه در یک انزوای ناشناخته بسر میبرند هر چه هوش وادراک ما قوی تر باشد مرارت ها را بهتر درک میکنیم .نزدیک چهل سال است ملتی خانه خراب شده وعده ای ناشناس که تنها وجه اشتراکشان یک زبان است بر آن سر زمین حاکمند وهنوز تا هنوز فسیلها دورهم جلسه دا رند /نیمچه روشنفکران باهم جلسه دا رند وآنهاییکه باعث وبانی و ویرانگری شدند پیر وعقل باخته در کنجی تنها نفس میکشند زمانی از خود میپرسم آیا ملت در آن زمان به رشد عقلی رسیده بود تا معنای آزادی را درک کند؟ نمیدانستم هنوز مردان وزنانی هستند که به رشد عقلی نرسیده اند بنا بر این آزادی برایشان هیچ مفهومی ندارد در دنیای خودشان سیر میکنند امروز نسل عوض شده جوانان بیشتر میفهمند دانستنیها زیاد تر شده اما هنوز عقلی رشد نکرده که بر خیزد وفریاد بکشد که این خانه خانه من است میهمانی کافی است .قوانین ومقررات طوری وضع شده که زندگی را برای آدمهای ترسو ودروغگو آسانتر میسازد این گفته برنارد شاو است .زتدگی ما با هر سختی ومصیبت ودردهای جانکاهی بود رو به اتمام است فرزندانمان بکلی با فرهنگمان غریبه شده اند حتی دیگر میلی به غذاهای سنتی سر زمینشان هم ندا رند من از نسلی که در وطنم رشد کرده بیخبرم با آنها نمیتوانم رابطه ای بر قرار کنم شاید در ضمیرشان مرا یک دیوانه بخوانند اما من تجربه های زیادی دارم واین تجربه هارا مدیون احساس ویاهمان حس نا خود آگاهم هستم نهایت آنکه تا امروز زیر سلطه هیچ مردی نرفتم یک دیکتاتور تمام عیار بودم راحت آنهاراسر جایشان مینشاندم اجازه نمیدادم دست روی من یا فرزندانم دراز کنند در و اقع من مرد بودم واز اینکه میبینم زنان ما حتی در خارج تا چه حد خودرا کوچک کرده وتابع مردشان میشوند دلم بهم میخورد حتی عشقهای آتشین هم جلوی این دیکتاتوری را نمیگرفت واگر زنان ما یک پارچه دست در دست هم داده بلند میشدند چه بسا امروز سر زمین ما آزاد شده بود در حال حاضر نیمی از سیاست اروپا دست زنهاست دیکتاتورتای خشنی میباشند وسخت قوانین را حفظ میکنند مردان کاری ندارند چاقو کشی میکنند اسید پاشی ورنگ کا ری میکنند وبزرگتر هایشان پای میز های قمار ویا پولهارا دیار به دیار میبرند تا جای امنی برایشان بیابند متاسفانه زنان ما هنوز در حرم هستند وهنگامیکه حجاب اجباری شد یکی از همکاران من که لباسهایش از زانوانش پایین تر نمیاآمد ا ولین کسی بود ًکه با چادر بر سر کارش حاضر شد ترفیع هم گرفت !!! خوشبختانه من دیگر در آن سر زوین نبودم وچه بسا سرم را بباد میدادم حالا شما ثجبور نبودید این خطوط بی ربط را بخوانید ویا بگویید زنان را از راه بیرو ن میبری پایانثریا ایرانمنش ”لب پرچین”8/11/2018 میلا ی -
قانون بزرگ
رقیب گفت در این در چه میکنی هر روز ؟چه میکنم ؟ دل گم گشته باز میجویم ….سعدیمبارک است در انتخابات سنای امریک دموکراتها برنده شدند و خوب خوشا بحال قانون گزاران ؟ قانون برای کسنی است که باید سطلهای زباله را تشخیص داده وهر آشغالی را درون همان سطل بریزند قانون برای آن کس که در گود سیاست وتجارت با چمدانهای لبریز از سکه مرزهارا در مینورد وجود ندارد ،قانون دیواری است بین دارا وندار .دریا خاموش خسته وبی نگ ویکنواخت در زیر نور خورشید در انتظار طوفان دیگری ست وعجب آنمه نام همه طوفانها نیز مونث میباد تنها یکی از آنها که صدمه کمتری وخسارت جزیی ببار آورد نامش هاری بود بقیه همه از جنس اناث میباشند .این کوهستانی که دیروز هنگام غروب مظهر رنگهای رنگا رنگ وجالب بود امروز مانند پیر مردی که دندانهیش ریخته با خانه های کچی وبیقواره در آن سوی شهر هنوز روی پا ایستاده است .در این گیر ودار ها ی ناگوار وملال انگیز در گوشه ی نوری تابید که امیدها را زنده ساخت امروز بیشتر امید ها به یاس تبدیل شدند .دنیا با ادیان احترام میگذارد باید هر یکشنبه به کلیسا رفت ونماز اعشای ربانی را بجای آورد وهر شنبه در کنیسا سبات را اجرا کرد وهر جمعه نماز جمعه عبادی سیاسی را بجای آورد عده ای هم که دیگر اواخر عمرشان رسیده از ترس آتش سوزان جهنم روزی بیست رکعت نماز میخوانند وگذشته ننگین خودرا فراموش کرده اند ،حال امروز من میان این دو رشته کبود لایتناهی وملال انگیز که مانند حمام های قدیمی ایام پیری طولانی میباشد در پی هیچم ! هیچ نیست جسم است .ماده است . وجود دارد نامی دارد .چندی چشمه ای از نور وامید بر دلها تابید ومردم آن سر زمین خیال کردند که دیگر به زودی از دست اشباح تیره وبخار دهانهای بد بو ورنگ سیاه به دنیای زیباییها پای میگذارند ودوباره با رنگهای جانبخش وبدیع وحریر وپرنیان دست خواهند یافت وآن دنیای فرسوده را رها کرده جوانان جوانی میکنند وسالخوردگان دست به قلم برده خاطره نویسی را آغاز خواهند نمود متسفانه اهریمن بر اهورا پیروز شد وحال هر لحظه سایه های وحشت ویاس بر همه وهمه جا سایه انداخته وتا لجظه آخر کسی نمیداند چه خواهد شد .امروز خورشید از پس ابرها نمایان بود و رفلکس آن بر برج بلند بوداها افتاده گویی خداوند در آنجا با فرشتگان هم آواز است دوباره به شکار خورشید رفتم ، هنوز میتوان به خورشید قبل از موتش نام خدایی را داد واورا ستایش کرد چه کسی میتواند مرا ملامت کند که خورشید را ستایش میکنم واورا بر هر خداوندی ترجیح میدهم این نور خدایی در یک حاشیه نازک وگاهی همه آسمان پهناوررا در بر میگیرد وزمانی من غم گین میشوم که ابرهای سیاه بر آن سایه می افکنند /حال باید درانتظار کاترینا بود .پایانثریا ایرانمنش ”لب پرچین”اسپانیا7/11/2018 میلادی -
تراژدی انسانها
بزرگترین تراژدی یک انسان این است که یکبار از آتش وخشم خصمان گذر کرده ای و هربار در نیمه شبها مانند فیلم سهمناک وترسناکی از جلوی چشمانت بگذرد راه فرار نداری باید تا به آخر باین فیلم وحشتناک بنگری ودرجاهای سر خودرا به دیوار بکوبی .شاید عده ای از انسانها ی گذشته برای فراموشی چاره دیگری اندیشیدند خدایی خلق کردند واز ورای دنیای متافیزیک در ساعتی که این افکار به آنها هجوم میاورد بسوی او پرواز کرده واورا میخواندند وبرایش دعا کرده اورا سجده میکردند خالی میشدند اما این کار از من ساخته نبود بنا بر این راهی وجود نداشت تا مرا از همه چیز واز هجوم خیال وتاثیر خیانتها وجراحتی که بر سینه ام نشسته وهرازگاهی سر باز میکند .التیام بخشد .تو در تمام عمرت بشدت کار کرده ای ودر مقابل اینهمه کارهای سخت تنها زور مندی روح تو بود که میتوانست بتو یاری بدهد .آه شبها که در آیینه مقابلم به آ ن دوچشم خسته وغمگین مینگریستم خودرا قوی تر احساس میکردم وایستادگیم در مقابل ناملایمات بیشر میشد خستگی شدید در چشمانم دیده میشد شبها بیشتر از سه یا چهار ساعت نمیخوابیدم برای فردا نقشه میکشیدم میبایست در مقابل خیلی مسائل ایستادگی میکردم .امروز خبری از آن روزهای شوم نیست همه چیز تغیر شکل داده دنیا بکلی عوض شده وبا دنیایی که من در آن میزیستم هزاران مایل فرق کرده است بجایی کوچ کردم که طرز رفتارشان بکلی با مردم دیا فرق میکرد امروز همه مانند هم در یک جهت حرکت میکنند اما آن روزها زندگی نسبتا آرام بود تنها گرسنگانی از اطراف دنیا سرازیر خانه ام میشدند کسانیکه پولهای کلان خودرا پنهان کرده واز سفره کوچک من وسهم خانواده ام خودرا سیر میکردند آنها اعتقاد داشتند که از یک طبقه متمدن بر خاسته اند درحالیکه نیمه وحشی بودند طرزفکرشان هزاران سال با من فرق داشت میل داشتم در گوشه مبل راحتیم بنشینم وکتابم را بخوانم اوقات فراغتم در خدمت آنها میگذشت سر زمینم چار آشفتگی شده بود ودیگر راه برگشتی نداشتم مردمی را که به آنها مهر داشتم وعاشق آنها بودم هریک به گوشه ای از دنیا گریخته بودند احزابشان را رها کرده افکار وکارهای بزرگشان را نیمه کاره بجای گذشته در شهرهای غریب سر گردان بودند ارتباط ما قطع شده بود حال سر وکارمان با مردمی دیگر بود که خدارا از آسمان به زیر کشیده عریان اورا بر تیرکی بسته ودر مقابلش خم میشدند گفتارشان با رفتارشان هیچ هم آهنگی نداشت تنها کارشان تبلیغ بود همه نیروی خودرا صرف اعانه جمع کردن وتبلیغ بکار گرفته بودند دیگر چیزو یا کسی وجود نداشت تا به آنجا ویا به دامن او پناه ببرم همه به دنبال پناهگاهی میگشتند . زندگیم از تمام شعاعهای رنگین تهی شده بود همه چیز بنظرم تازه وغیر طبیعی جلوه میکرد واو که در کنارم بود برای به پایان رسانیدن رویاهای من کافی نبود حال تبدیل به یک موجود حقیر وتو سری خورده شده بود که همه قدرت واقتدار خودرا از دست داده تنها مونس او بطری ها لبریز از مشروبات بودند با چشمانی که هیچ نوری در آنها دیده نمیشد غیر از خشم وگاهی نا امیدی وانگاه آن بنای عظیمی را که در خیال خود ساخته بودم ناگهان با صدای مهیبی فرو ریخت دیگر عشق غروب کرده بود نفرت داشت کم کم جایشرا محکم میکرد و……میبایست به دنبال پناهگاه دیگری میگشتم تا کمی امن باشددنیای ما تمام شده بود حال هر نیمه شب رسواییها جنگها جدالها مرا از خواب بیدار کرده وزندگیم فرو ریختن را آغاز میکند .پایاننیمه شب چهارشنبه ششم نوامبر 2018/ثریا /اسپانیا -
غبار سرب
ثریا ایرانمنش «لب پرچین !زمین نیزار زوبین ها ُ فضا خونین چرا بایدزمین وآسمان من ُ بدین آیین چرا باید ؟به چشمم\پلکها هردم درشادی چرا بندد ؟ز اشگم مخمل مژگان بلور آجین چرا باید …؛سیمین بانوی بهبهانی ؛من همیشه معتقد بودم که بعد زندگی یکی از مظاهر ذهنی وخداوندی است وروح \پرتوی از نشان اوست ُ وزمانیکه دنیا دچار بلبشوی ادیان شد وهمه چیز بهم ریخت .من نیز نا امید شدم وبقول آن \پیر خردمند مردانی فکلی آمدند واسلام وقران را با سوسیالیزم بهم آمیختند از آن آشی \پخته شد که تنها جان و\پیکر مردم ایران را سوزاند . آنهاییکه دردرونند نه آنهایکه دربیرون هنوز اداهای گذشته را درمیاورند وبه فریب دیگران مشغولند !خوب ! برای خودم فلسفه ای داشتم چرا عقاب باید بخود ببالد چون دراوج اسمانها پرواز میکند ومن هم برای ا آنکه به ملکوت خداوندی نزدیکتر شوم صد ها کتاب ومجله وبروشور را خواندم ودیدم درمیان آنها دهانی باز است وطلب اعانه میکند خبری از ملکوت آسمانی نیست .برای یک انسان حقیر ویک ذره فنا پذیر واگر کمی هم نادان باشد ونتواند دیگران را بفریبد وتنها خورا بستاید این زندگی … چندان خوش آیند نبود .ُ وبقول شاعر :نه درمسجد دهندم ره که رندی نه درمیخانه که این خمار خام استمیان مسجد ومیخانه راهی است غریبم ُ عاشقم ُ آن ره کدام است ؟وهیچکس آن ره را ندانست نشستم از شعر قصه ساختم واز صه ها شعر درحالیکه از خوف ووحشت میلرزیدم ُ چرا ؟ چرایش را خودتان بیابید .شادمانیها وخوشیها وبهترین چیزها ُ گم شدند ُحق تولد از من گرفته شد وحتی حق مردن به دیگران اختصاص داده شد ُمن شدم حیوانی ماده درون اصطبل مردان !میل داشتم سرودهای بلندی را با آواز بلند درمیدانها بخوانم ُمیلی به آوازاهای مداحی نداشتم تا انتهای روزقیامت ُآن روز خدایان هم خواهند مرد منهم خواهم مرد حال چرا باید از مرگ بشری رنج ببرم ؟ واین پیاله زهر آلوده راتا آخرین روز سر بکشم ؟آه چه دردرنا ک است که تو از هر کاسه ای قطره ای جرعه ای نوشیده باشی وامروز تماشاگه خلقی باشی که پای جای پای تو گذاشته اند سر شار از شراب مستیها وخوشیها تنها بدبختی من این بود که نمک غرورم کمی زیاد بود ودیگر رسوب هم نکرد بیشتر بمن قدرت بخشید .من یک انسانم وانسانیت را فراموش نکرده ام درغم دیگران سهیمم تنها به خودم نمی اندیشم وتنها به پیکر درددناکم نمی اندیشدم با همان آهنگ همیشگی آواز خودرا سر میدهم واین عطش سیر اب ناپذیر تا روز مرگ با من است تا اعماق زندگیم را که نابود سازد ُ من با ان خواهم بود .من به رنکین کمان عشق بیشتر نگریستم تا صدای سکه ها آنها برای پایان دادن رویاهای من کافی نبوده ونیستند من بودم سرگشته وحیران در دنیایی خود دنیایی بشکل یک خیال وآرزو .امروز این تراست ها هستند که کار میکنند ومعامله گران وچقدر بمن خواهند خندید که بشیوه آنها راه نمیروم آنهاییکه راه را میدانند واز بیراهه ها عبور میکنند ُ تولید میکنند اجاره میدهند میفروشند من کارم از بین بردن است . وگم کردن اشیاءهمین .به همت سروریها را اگر امکان نمی بینمبه خواری بندگیها را چنین تمکین چرا بایدنگاهم نور در آیینه گردون نشد ُ باریغبار خفته بر دیوار پولادین ُ چرا باید ؟………پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین »اسپانیا۶/نوامبر ۲۰۱۸ میلادی ! -
جواد آقا
نا کی ببزم شوق غمت جا کند کسیخونرا بجای باده به مینا کند کسیدنیا وآخرت را به نگاهی فروختمسودا چنین خوشست که یکجا کند کسی …..؛ قصاب کاشی ؛جواد آقا مرد خوبی بود مرا دوست داشت بمن راه ورسم زندگی وآینده سازی را خوب آموخت دوستان متنفذی داست ومرا با همه آشنا کرد ُ تنها همیشه بمن میگفت ؛ تو کلک این مردک را بکن دنیا را میگذارم کف دستت وتا آخر عمر همه جا نقش تو روی سکه ها وبناها وحتی پارچه ها نقش میبندد ُ باو گفتم منکه نمیتون باو سم بدم او بهترین دکتراروپا رو داره ُ بهتره بگذاریم خودش بمیره چواد آقا گفت نه! من یک ویروسهایی دارم همهرا به خانه تو میفرستم واونا خوب میدونند چطوری با او بر خورد کنند اما تو مواظب خودت باش با هیچکدام طرف نشی وحرف نزنی وخودترا پنهان کن من ریشه اونو از جا میکنم !!!جواد آقا یک غرور وقدرت خاصی داشت با همه پدر خونده ها دوست ورفیق بود سفارش منو به همه کرده بود ا. میگفت ؛خدا ترا برای همین نقش آفریده سرنوشت بقیه رو دیدی ؟ تو سعی کن نقش یک خانم خوب ومرتب وبا فهم واینکه کارت خدمت به همه میباشد بازی کنی نه بری کنج اطاق بنشینی ودر انتظار فرمایش باشی خودترا به وسط بیانداز کاری کن همه جا تورا نشان بدهند تو یک سر وگردن باید از او بلند تر باشی !من اعتقادات دیگری داشتم ووقتی شوهرم مرا میخواست من نیز فورا به طرف او میرفتم جواد آقا همیشه مواظب این کارها بود وروزی بمن کن بسه دیگه توله بسه برو شکم خودتو کوچک کن ولوله هارا هم ببند من رفتم بیمارستان خصوصی وهمین کارو کردم . جواب آقا مثل عقاب بود بخودش خیلی مییبالید بهر حال یکر وز رسید که من بیوه شدم با همان ویروسهایی که جو.اد آقا به خونه ما فرستاده بود او مریض شد وویروسها برنده شدند . جواد آقا اولین کاری که کردیک کتاب بزرگ به زبان خارجی درباره ما نوشت اما همه جا عکس من بود . جواد اقا بقول خودش وفا کرد اولین کارش ان بود که رفت دریک کشور بزرگ یک قصر برای من خرید با هیجده اطاق وبیست حمام ُ بعد دراروپا هم مقداری خانه وزمین برایم خرید جواد آقا داشت پپر میشد اما نوکرانش یودند اونا هم بمن گفتند تو باید کاری کنی که چزو میلیونرای دست اول اسمت توی دانشنامه نوشته بشه و……شد جواد آقا مرد حالا من باید دست دردست پدر خونده ها داشته باشم هرچه اونامیکن بکنم چندتا بادی گار د یا مراقب دارم هفت وهشت جا لیموزین منو بدرقه میکنند حتی اگه بخوام تا اون ور خیابون برم . راستیش کمی خشته ام میخوام زندگی خصوصی خودمو داشته باشم اما دیگه دیره نوچه های جواد آقا مراقب منند ودیگه قریانی ندارم به آنها بدم باید هرچه دستور میدهند بکنم پولهایم دارد دور دنیا برایم کار میکنند من تنها امضا میکنم واوناهستند که دستور میدن برو وبیا بخواب بنشین و بقیه شو خودتون حدث بزنین . من دختر جواد اقا هستم دختر خونده او .پایان -
ویروس مارک
آنچنان تب برند ویا مار ک بر لباسها سر تا سر ایران را فرا گرفته که همه چیز فراموش شده است روزی یکی از آن بزرگان وکارخانه داران ساخت لباسهای مارکدار گفت :
مااین احناس ولباسها را برای جهان سوم تولیدمیکنیم واکثر یا تمامی آنها در چین /بنگلادش/ وهند دوخته ومارک را بر آنها نصب کرده ببازارهای جهان عرضه میکنیم خوب عده ای دوست دارند وآنهاییکه دیگر از رده خارج ویا مد نیست در جاهایی بنام اوت لوک میگذاریم که طبقه متوسط آنهارا میخرند این مطلب را سالها پیش در یک مجله مد خوانده بودم .روزی به مغازه چینی بزرگی رفتم ودر قفسه نیمه خالی آن چند بسته دیدم دستمال گر دنهای مارکدار درون زرورق وشال وچند بلوز چند حوله وچند شال !!! آنها را به نزد صندوقدار بردم وپرسیدم که آیا اینها واقعی هستند ؟
در جوابم گفت ،بلی اما ما دیگر برایشان کار نمیکنیم تولیدات خودمان را ببازار میفرستبم اینها اصل میباشند کپی نیستند حوله را باز کرد م از جنس آن فهمیدم که راست میگوید چند دستمال گردن وشال وحوله را رویهم به قیمت بیست ودو یورو خریدم هنوز درون گنجه افتاده اند مارک فندی /مارک ایوسن لوران /وغیره !!!
در گذشده در زمان شاه پهلوی نیز این ویروس وتب همه را فرا گرفته بود روزی پیراهن همسرم را دیدم که نقش یک گل رز صورتی در پایین آن نقش بسته پرسیدم این چیست ؟گفت مزون دیور برای هر مشتریخود یک رنگ رز را دارد آنها نام وفامیل وآدرس وشغل مارا دارند واگر لازم باشد تنها با یک تلفن دستور میدهیم برایمان چند پیراهن بفرستند !!!عموجان رز قرمز دارد /فلانی رز زرد من صورتی وبرای زنان هم مغازه بزرگ سلین در نیو باتد استریت لباس تهیه میکرد ساخت چین ،
تازه از سفر اروپا بر گشته بودم دو پاکت باز شده کنار تلفن بود از موسسه دیور که برای نمایش فاشن جدیدش مارا دعوت کرده بود !!!!از همسرم پرسیدم این چیست ؟! اول گفت .من نمیدانم تو تازه برگشتی وسپس دید من مانند یک خر در گل مانده ام گفت چون من مشتری دیور هستم وعضو کلوپ فلان وقمارخانه بهمان برایمان کارت فرستادند ؟؟؟؟
در آن زمان من از پارچه فروشی مقدم حریر چالوس ونساجی چالوس پارچه میخریدم وخیاط برایم میدوخت در دوره ها زنانه همه بمن ایراد میکرفتند همه مانند یونیفورم مارک سلین را بر پشت سرشان داشتند ،
گفتم من برده مد سازان نیستم تا برایشان تبلیغ کنم کرپ مقدم از پارچه نایلونی فلان مد ساز زیباتر وشیک تر است !!!
امروز دیدم که نه چیزی عوض نشده تنها عده ای تازه وارد ونو کیسه جدید جای قدیمی ها را گرفته اند واز اینکه شلوار کهنه وپاره فلان مردک را با یک مارک قلابی میپوشند افتخار میکنند واقعا باید کفت آفرین باین ملت شریف ووطن دوست وطن پرست صد آفرین !! عده ای هم شیفته لباسهاس پر زرق وبرق کشورهای عربی میباشند
خو ب
بقول معرپف خلایق هر چه لایقپاین قصه امروز ما ۱۴ آبانماه ۹۷
ثریای بینوا پشت دیوار لب پرچین !😂😂😂😂😂 -
سرزمین خاموش
ثریا ایرانمنش « لب پرچین »شهر خاموش من ُ آن روح بهارانت کو ؟شور وشیدایی انبوه هزارانت کو ؟میخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزاننکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟ ………..شفیعی کد کنیبا این حروف بزرگ وسیاه که هرکدم یک صفحه را میپوشانند ُ نمیدانم چه چیز ی را میتوانم بر روی این صفحه بیاورم ؟ تنها امروز امام زمان قرن را دیدم که دوباره وارد شورش انتخاباتی شده قبلا همراه ویگانه دوست او مدتها برای انتخاب یک زن ازتیره وتبارخودشان بر کرسی انتخابات فرمانداری شهر جورجیا مشغول فعالیت بود وهنگامیکه وارد جلسه شده چه غوغایی برخاست گویی بانوی مقدس از آسمان بر زمین فرود آمده وحال در پشت سراو باز امام زمان همان ابو عمامه مبارک حسین خان وارد کمپین انتخاباتی شده اند همه اورا امام زمان ویا مسیح دوران میدانند ! خوب خر دجال که درشرق ظهور کرد متاسفانه امام زمان درجای یگری فرود آمد اما بندگانش را فراموش نکرده ونخواهد کرد . این یکی هم که بقول معروف …… وما درانتظار یک سروش ایزدی نیستیم ودیگر کوشهایمان برای سرودهای ملی که درآن قدرت میهن \پرستی را بما ودردلهایمان مینشاند ُ کر شده است ُ وحال باید با این نعره ها وطعمه ها وغرشها بسازیم وسروش را گم کرده ایم ُ منهم درخاموشی خود شبهارا به بیداری میگذرانم .مردم دیگر حوصله شان سر رفته باری به هرجهت به دنبال کلمات درشت وخشن وافشاگری میروند لحظاتی خوشند بعد فریاد میکشند هیچکس خاموش ننشسته همه درخودشان فریاد میکشند بی ثمر .گوش من دیگر برای شنیدن این گفته کر شده است رهروی هستم خانه گم کرده میروم تا خاموشی را بیابم .همه گونه خاموشی را درراه دراز زندگیم بسیار آمومخته ام همیشه خاموش بودم حتی درمقابل توهینها وتحقیرها ودرهرکدام خودمرا گم کردم حال که \پس از سالها کم کم خودرا یافته قدرت جهانی این آرامش را ازمن گرفته است ونمیتوانم ساکت وآرام وبی تفاوت بنشینم چگونه میتوان خاموش نشست همین خاموشی ها بود که سر زمین مارا نیز خاموش ساخت وچراعی که میرفت تا شعله برافروزد وجهانیرا نورانی کند ناگهان با یک پوف خاموش شد .امروز هم برای اینکه مبادا گفته هایم فتنه ای بر پا کند آرام وآهسته درحاشیه راه میروم گرنه زبانم پرده های هر قدرتی را میدرید .وهستی خودمرا نیز میدرید .حال با شعورم خلوت کرده ام وعقل را به کمک گرفته ام باهم میاندیشیم وزمانه را میبینیم که رو به فنا میرود وبرای بچه هایمان آینده ای وجود ندارد کسی دیگر دست به ساختار نمیزند ماشین ها کارهارا انجام میدهند وکم کم این ماشین ها هستند که مارا میبلعند ازما تغذیه میکنند اندیشه ها افکار ونظم شعور عقل بشر رو به فنا میرود .( چقدر با این خط بیگانه ام وچقدر حالم را میگیرد ) !حال درابهامات خویش شناورم وبه این خرده پاها ونوکرانی مینگرم که برای یک سکه چگونه از این دیوار به آن دیوار میپرند وچگونه خودرا درمعرض فروش میگذارند وزندانها هرروز وسعت بیشتر ی پیدا میکند نظم مرتب جهانی به دست چماقداران امنیتی افتاده وعده ای اوباش باا سپریهای رنگین ویا اسیدی بر ضد زنان برخاسته اند .شهر خاموش شد ُ> بلبلان در قفسها خاموش نشستند وسر درگریبان بردند : سازها شکست ُ بجایش ناله ها برخاست واشعار سخیف تختخوابی و آنچه را که بوی نجابت ونیکی وسخاوت ومهربانی داشت از میان برداشتند کلمات بگو ش من نا آشنا وخط وزبانم دریک بسته بندی آماده فروش !!.وچرا نمیخواهند باور کنند که این سمبل وهویت وبازمانده شاهنشاهی یک مو از \پدربزرگ وپدرش درپیکراو نیست . او درغرب بزرگ شده ثروتمند است تواناست ونوکرانی از هزار رنگ درخدمت دارد واربابانی از خدایان قدرت محال است او اینهمه نعمت را فدای مردمی بکند که با پدرو اجدادش آنگونه رفتار کردند ُ محال است تنها برای سرگرمی مانند یک شومن خبره از این اطاق به آن اطاق میرود وبقیه بماند بما مربوط نیست ……..فعلا درحال حاضر باخودم در ستیزم .و امیدم را ازدست نداده ام ودر این آرزو نشسته ام که :مردی از میان برخیزد وسپر وپیش بند چرمی کاوه را به همراه سر نیزه به دست بگیرد ومردم نیز هوش وگوش خودرا خوب آماده سازند وبدانند که اگر خاک ازدست رود دیگر آنها هم وجود نخواهند داشت پایان .کوی وبازار تو میدان سپاه دشمنشیهه اسب وهیاهوی سوارنت کو ؟زیر سر نیزه تاتارچه حالی داریدل پولاد وش شیر شکارانت کو ؟………..ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا۵/۱۱/۲۰۱۸ میلادی ! -
تو کجا من کجا
ساعتهاست که بیدارم میاندیشم به چی وکی ! به جنگی که در را هست به گرسنگانی که روی آب زندگی میکنند، به پسری که روز گذشته از طبقه ششم فروشگاه بزرگ خود را به زیر اتداخت وکشت چون آیندهای تاریک را در پیش داشت به خوش خیالان وخوش گذرانان موقتی سر زمینم میاتدیشم که برای سگهایشان پرستار میگیرتدوپاپیون گردن هر سگ میتواند خوراک یک ماهه یک خانواده را تامین کند به برادران جانی میاندیشم که خود را برای انتخابات آینده رهبری آماده میکنند وسر انجام به سمبل وهویت ایرانی میاندیشم که مردم خارج را مانند یک شومن خبره سر گرم میکند و دست آخر به کسی میاتدیشم که میخواهد به رویاهایش جان ببخشد با یک ارتش مجازی ودست خالی با هزاران دشمن در کمین ،ساعتهاست که خواب از سرم بیرون شده وبه دنیایی میاندیشم که تا چه حد پوشالی وتا چه حد بی اعتبار ودر حال فرو ریختن است .شب گذشته برایم شب سختی بود پسرکی که خودرا کشته بود از شاگردان مدرسه دخترم بود واو گریه کنان از گورستان برگشت ظاهرا پسرک به همراه دوست دخترش تصنیم بخود کشی گرفته بودند پسر خودرا پرتاب میکند ودختر به تماشا می ایستد وفریاد میکشد ،باید صحنه دلخراشی میبود .بدرفکر جوانان بی آینده میباشم دنیایی که دلقکان آنرا اداره کرده وحاکم بر آنند رهبران خانه های عفاف حال رهبری دنیارا در دست گرفته اند .کجا شد آنهمه علم ودانش وادب وفرهنگ !؟ راست میگفتی ژنرال پنبه که با دزدیهای کلان خود درغرب میگشتی وبر معلومات من شا……ی وپرسیدی پول چقدر داری ! در آن زمان من چندان دور اندیش نبودم روی ابرها سیر میکردم به چیزی احتیاج نداشتم ،الان هم ندارم وهیچ تمایلی ندارم در زمره نوکیسه گان امروز دربیایم وهمپای آنها در بارهای لوکس کوکتل شامپاین بنوشم وکفش هزار پوندی بپوشم !چه چیزی را میخواهم ثابت کنم ؟موجودیت خودم را ؟من وجود دارم میاندیشم پس هستم وزندگی میکنم .تا چه تا چه حد از این مردم متظاهز بیزار ومتنفرم .میلی به گردش با آنها ندارم حوصله گفتگو با آنها نیز از حوصله من خارج است .شب گذشته شب سختی برای من بود وهنوز شب به پایان نرسیده وتا صبح خیلی مانده بیاد دزدان خاتقاه در مادرید افتادم دکانی در کنار بازار ایمان ومذهب در حال حاضر تنها مذهب وسیاست وپا اندازی ودلالی از شغلهای پر در آمد میباشت ودنیای پدر خوانده ها .پایانثریا”لب پرچین”دوشنبه ۵نوامبر ۲۰۱۸ -
سیاوش در آتش
در اطاق تنهاییکه به بد نامی از اندوه من مشهور تر استوعدکاه روح من با یکصد تن تواسب را آرام از آتش گذراندیوپرندگان اندیشه ها را پریشان ساختیقفس باز وحسرت پرواز در منسایه تو در برکه آن (فرش گرد آبی)!!!چشمها دوخته بر پرپال تونقش یکصد هزار ویرانیگاه با خشم وگاه آرام وخموشنیش خندی بر لباندیر گاهیست که حرف تو درمیانبوده ها همه بادند ورفتتی ها رفتنیدستهای رنگا رنگ از چپ و راستدر اندیشه زد وخورد با تووین جدال ادامه دار استهمه گویند که آوازت نا رساستمن میگویم طوفانی در راهبا کدام اسب سرکشبا این حریق سوزانپروازت راادمه خواهی دادمرغان رنگ شده در غربت خود شاددر قفس مانده ملتی رفته بر بادبا غروری که دراوستلب فرو بسته همچناندر اتتظارثریا /یکشنبه شب -
در آنسوی زمان
ثریا ”لب پرچین ”!چند روزیست که مرا بخود میخوانیبا من در آیینه خاموش سخن میگوییدر خلوت تنهای این اطاقبویی پیچیده بوی عطری آشناآیا تو بخلوت من آمده ای ؟تصویر من در آیینه دیوار ترا میبیندآیینه سخن میگوید ومن سرا پا گوشمدرکدام گورستان خفته ایدر کدام شهر ؟وآن آخرین جام که دردست تو بودبیاد کدام آشنا نوشیدی ؟!چه آسوده بخواب ابدی رفتیدر پیچ وخم یک شهر گمنامکه من تنها نام آنرا میدانمصد پنجره باز بود وصد نفر بیخبردرها همه باز مانده دراندیشه رفتن توخانه ای لبریز از خوشی های دروغیندرها همه در زمزنه وهم آلودزان سوی شهر خبری آمد که تو رفتیبیمارتر از منومن دراین سوی شهرگریانتر از توبامن دلی ماند اما نامانوسوآیینه ها چه معصومانه مرا فریفتندمن غرق در بیخبری با لبان یخ بستهزیر لب گفتم که :او هم مردپایانتقدیم به میم /میم/ف/ -
خاطری نیست
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !بر خاطر آزرده غباری ز کسم نیستسرو چمنم شکوه ای از خار وخسم نیستاز کوی تو ُ بی ناله و فریاد کذشتمچون قافله عمر نوای جرسم نیست …..رهی معیریآواراه ای سر گردان ُ آهسته آهسته در کوره ه راههای باریک میگذرد ُ لباسهایش از خار مغیلان راه پاره میشود ُ گل ولای رودخانه های \پر خروش سرا\پایش را آلوده میسازد .با اینهمه هیچ کمکی باو نمیرسد ….هیچ دستی بسویش دراز نمیشود .در آن حال در تنهایی وخاموشی غم انگیز خود انگشتهای نازک وغمگینش را بر تارهای مویش میکشد ودر دل مینالد که :چه سرنوشت عجیبی برای من مقدر شده بود ؟! همیشه سرگردانی وبیکسی وتنهایی من برای این مردم همیشه شادی وارامش با خود حمل میکردم اما آنها ذره ای از این آرامش را بخود من \پس ندادند من گنج امید را به رایگان دراختیارشان گذاشتم ُ خوشبختشان کردم آنها حتی صدقه ای هماز آن امید ها بمن پیشکش ندادند .بهاران گذشت ُ زمستان سردی آمد او نیز با بی اعتنایی شاخه ها وبرگهای زرد ریخته را همچنان میرفت تا بهار آینده وهمچنان امیدرا دردل میپروراند ُ در خود یک نیروی سحر آمیزی را احساس میکرد وآروزیش این بود که تنها قلبش از یک رشته عشق به لرزش درآید ُنغمه سرایی میکرد آواز میخواند ُ گوشهای خانه همه کر وبی اعتنا بودند نه ! ناله وافسوس بی فایده است باید بسوی آن الهه شعر بروم که مرا تسکین میداد وبازهم خواهد داد .| بر خیز ورنج خودرا فراموش کن ُ ُ چند مرد درخانه داری ؟ به زودی از اینهمه رنج رهایی خواهی یافت ُ | وآنچه را که دراین خراب اباد میجستی در کاخی \پرشکوه \پیدا خواهی کرد ُ چرا که روحت آزاد است |مگر نمیبینی.|که ترا میخوانند وآوازت میدهند ؟ تو خود یک شهنشهی ُ ||تو خود تنها داور خویش هستی برای آنکه هیچکس درباره تو از خود تو سختگیر تر نیست .چه باک اگر آن مردم نادان با تو دشمنی کنند بگذار آن احمقان در آستانه معبد مهر تو که آنچنان شعله میکشد آب دهان افکنند وبا سبکسریهای احمقانه خود پایه های مشعل ترا بلرزانند اما آن پایه ها محکم ودر زمین فرو رفته اند وفروزانند وسر بلند .محال است روخ هریک از ما راز دل دیگر یا بداند ودریابد ویا به غم پنهانی او پی ببرد ُ……امروز سومین روزی است که چهره ترا در خیال دارم وبیادت هستم ُ چرا؟تو تنها کسی بودی که روح مرا شناختی و به آن پی بردی بی آنکه آنرا ویران سازی ُ ما غیراز سخنان عشق چیزی بهم نگفتیم هردو پاهایمان درگل بودُ هردو زنجیر بر پاهایمان بسته بود روح هریک از ما راز دل دیگری را درمیافت وپی به غم او میبرد من تنها یکبار ُ بوسه بر سر انگشتان تو زدم ُ تنها یکبار ُافسرده ترم از نفس باد خزانیکان نوگل خندان نفسی همنفسم نیستصیاد ز پیش آید وگرگ اجل از پیآن صید ضعیفم که ره پیش وپسم نیستبیحاصلی وخواری من بین که دراین باغچون خار بدامان گلی دسترسم نیست پایانثریا / اسپانیااز دفتر روزانه !!!یکشنبه -
روح این یخ بستگان
ثریا ایرانمنش« لب پرچین»این توده های یخ را ُ گر آفتاب گیردسامان خفتگان را ُ یکبار آب گیردخشم سپپید گردون در انجماد مدفونسیلی شود خروشان راه شتاب گیرد ….سیمین بهبهانیسر انجام پیروزی با بردگان است ومن مجبور شدم با یک خط نا متناسب ودرشت مانند دندانهای سگهای هار وجا بجای حروف با یک کیبورد فارسی زشت بنویسم . در باره کی وچی ؟در باره قدرتوپرستش وستایش آن .همیشه پرستش با قدرت همراه وروبروست وهیچگاه نباید از یک قدرتمند سیوال کرد حق پرسش نیست باید آنقدر بمانی تا قدرت او رو به باتمام رود ویا دربی نهایت دست نخورده باقی بماند .در حال حاضر من پیایبندی به یک خدای نادیده دارم گاهی اورا میبینم وحس میکنم وزمانی گم میشود ومن حق ندارم بپرسم کجاست اوپاسخی من نخواهد داد .بستگی به عنایت وبزرگی اودارد واین عنایت هیچگاه دریک دیالوگ نوشته نشده است ودرهیچ کتابی نیز روایتی پیدا نخواهم کرد .روز گذشته انجیرهای خشک صادارتی ترکیه را میجویدم وبیادم آمد که در کتاب آسمانی نون وانجیز هست ُزیتو ن وشیر هست ُدختران وپسران خوبروی وجویبار عسل بنابر این من دربهشت هستم !حال اگر اهریمنی میخواهد مرا فریب بدهد باز دل خودم میخواهد ُ گاهی انسان دوست دارد فریب بخورد ویا با فریب دلخو ش باشد .قربانی کردن عقل سبب گریختن عقل از قربانی خود میشود وچه بسا دیگر برنگردد همچنانکه دیگر در سر زمین پدری ما برنگشت جایش را چیزهایی گرفتند که در هیچ کتاب ومکتبی نه خوانده ونه نوشته شده است .خوب : پسر گر بنزد تو بود خوارکنون هست پروده کردگارنه دیگر میلی ندارم برگردم به عقب آب رفته از جویباررا نباید دوباره نوشید ونباید نگاهی به پشت سر انداخت .باید به جلو رفت برای بقای خود وجاودانگی آنچه که نصیب تو شده است نباید قربانی شد آنهم قربانی که ادیان برایمان ساخته اند هیچ چیز در آن زمان از روی تفکر نبوده است بلکه تنها رویاها در محیط بیابان وصحرا وآسمان پرستاره بوده است حقیقتی در میان آنها نیست ُ افسانه اند مانند افسانه های والت دیزنی گاهی لذت میبریم وزمانی خشم مارا بر میانگیزد .اوف ! این خط انقدر درشت است که دیگر جایی برای اظهار نظرهای بی مصرف من نمیگذارد .ثتوفان فرو نشیند وآنکاه جام دریانقش سپیده دم را ُ در باز تاب گیردکرباس تیرگی را شمع شفق بسوزدوآن آفتاب روشن ُ از رخ نقاب گیرداین روح زمهریری با این رکود وپیریگرمی گمان ندارم ُ کز افتاب گیردپیغام گرم خورشید ُ بر نخلها نتابیدکز خوشه های زرین ُ شیرین جواب گیردپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین »اسپانیا /۳/۱۱/۲۰۱۸ میلادی ! -
طعم ایرانی
امروز در خبرها خواندم سه کشور اروپایی که هنوز حمایت تجاری خود را با ایران ادامه میدهند یکی ارباب خودمان انگلیس است ودو دیگربرادر ناتنی های خودمان فراتسه وآلمان خوب اگر اینها دست بکشند با آنهمه آشغالهایی که از ایران صادر شده چه باید بکنند ؟رپوز گذشته برای خرید برنج هندی یا پاکستانی که دیگر فرقی برایمان ندارد به تنها مغازه هندی اینشهر رفتیم ومن مستقیم بسوی انبوه برنج ها رفتم دیدم مردی از زیر یکی از قفسه گفت :سینورا مواد غذایی ایرانی هم داریم !!دخترم پرسید از کجا دانستید ما ایرانی هستیم ؟ گفت سینورارا من خوب میشناسم مشتری ماست ومارا بسوی یک قفسه برد که محصولات بسته بتدی شده ایرانی غریب وار در کنار بسته های تونسی ومراکشی خوابیده بودند .دخترم از دیدن قوطیهای قورمه سبزی همان نبود غش کند با گوشت یا بی گوشت ؟ گفتم هیچکدام با سبزی خشک را برداری اگر در میانش علف هرزه سمی نباشد بهتر است قوطی های خورش آماده با گوشت چه بسا گوشت الاغ باشد یا ماهیچه یک گربه یا سگ سر انجام از هول حلیم در چاه افتادیم سبزیجات خشک لیمو عمانی زرشک چینی کشک انجیر تونسی ودو پاکت برنج یک شیشه خیار شور ایرانی بطرف صندوق رفتیم بلی خیلی ارزان بودند چیزی نزدیک به هفتاد یورو ی تاقابل اما من چنان ذوق وشوق دخترکم را دیدم تسلیم شدم بی آنکه به تاریخ های آنها نگاه کنیم جلوی صندوق فروشنده رفت یک پاکت یک کیلویی برنج را آورد وگفت ;هیچگاه از این مصرف کرده اید ؟نگاهی به پاکت انداختم تازه بود با نامی نا آشنا محصول هند فروشنده گفت این را بشما کادو میدهم ببرید اگر خوشتان آمد بعد از این از همین برنج استفاده کنید بیچاره از اینکه مشتی آشغال تاریخ مصرف تمام شده را بما داده بود لابد دلش سوخت .بهر روی برنج را در خانه باز کردم و به راستی پس از سالها فهمیدم برنج یعنی چی وچه عطری وچه بویی وچقدر کشیده وبلند پاکت آنرا نگاه داشتم دیگر از برنج های ژنتیکی سوپر ها دچار حال تهوع شده بودم منهم قوت لایموتم برنج بدون روغن است !!!!برای همین هم هیچگاه قورمه سبزی در خانه نمیپزم چربی برایم سم است همه غذاهای من بدون روغن ویا چهار قطره روغن زیتون ومتاسفانه امروز در همه مواد غذایی از روغن پالم که بسیار خطر ناک است استفاده میکنند مزارع ذرت همه نابود شده اند انگور وهسته آن که چندان روغنی ندارد بهر روی ناهاری در یک رستوران کارگری بین بناها با پاهای گچی ودستهای گلی آنها خوردیم وخوشحال که با مواد غذایی سر زمینمان بخانه بر میگردیمبیشتر این بسته بندیها در آلمان ودرهمان کارخانه معروف رب انار انجام میگیرد ویا از طریق هند وارد لندن میشود همه را در مراکز هندی نشین باید خرید واینجا؟!؟ مسئولیت مسموم شدنمان با خودمان است .شنبه چهارم نوامبرثریا از ”لب پرچین”!!!!!!!!! -
لیاقت !
صورتک بر چهره بستیدو من شمارا میشناسمروی پنهان کرده اید اما صدا را میشناسمشرم را بر آستان لقمه ها کردیدفربانمن گدایان بی زبون وبی حیا را میشنسمدر بیخوابی نیمه شب فرمایشات یک پژوهشگر معروف گوش میدادم ودر آنجا فهمیدم که لیاقت یعنی چه !!!خود فروشی وخودرا تسلیم بیگانه کردن نامش لیاقت وقابلیت است .یکی از فلاسفه بزرگ که نامش را از یاد برده ام اعتقاد داشت که :جنگ/راهزنی/ودزدی / و تجارت /همه نامشان یکی است وف ق چندانی با هم ندارند /امروز لیاقت وکاردانی تنها در خود فروشی وخیانت است بقیه کارها بی معنا وبی اهمیتند ،نمیدانم این عالیجناب از کدام منبع تغذیه میشوند وفواحش دیروز را زنانی با لیاقت وجربوزه دار معرفی میکنند من نه اجازه دارم ونه بخود اجازه میدهم که نامی از کسانی ببرم که خود شاهد زندگی ننگین آنها بودم زمان فراموشکار است وپرده ای بر روی گذشته ها میکشد وپژوهشگرانی از نوع این عالینجناب نیز راست ودروغ را از گوشه گنجینه افکار خویش بیرون کشیده بخورد ما میدهند ما هم گوش میدهیم ودم نمیزنیم چرا که لیاقت آن خود فروختگان را به جامعه پر افتخار اعراب نداشته ایم زندگی را با عشق شروع وبا بیزاری به پایان میبریم واز اینکه باید چند صباحی دیگر درمیان این مردم نادان ونابکار زندگی کنیم تنها رنج درونیمان بیشتر میششود وصفرا ناگهان عود میکند !!!نه ما مایل نیستیم آن لیاقتی را که شما از آن دم میزنید تاج کرده بر تارک سر خود بگذاریم واحتیاجی به همراهی گروهی هم نداریم میلی هم به درخشیدن بین انسانهای رباط شده وشعور باخته را هم در خود نمی بینیم با همین چند خط خودرا ارضا میکنیم وبقیه اش را پنهانی درون صنوقچه زمان پنهان میداریم.مثلی در زبان گویای فارسی داریم که میگوید : سگی ببامی جسته /گردش بما نشسته /متاسفانه گرد آ ن سگهای بر بام جسته روی ماست وپاک شدنی هم نیستند نامشان در شناسنامه ما درج شده است !!!باورم را آشناییها نیست با گفتار لبهامن زبان ساکت اندیشه هارا میشناسمبند هر مشگلی که بر پایم زدید آسان گشودممعجز این پنجه مشگل گشا را میشاسمپایانثریا ایرانمنشاسپانیا2/11/2018 میلادی -
فردی مرکوری
فیلم زندگی اینخواننده معروف ببازار آمد وروی پرده سینما ها نشست استقبال بی نظیر بود وخواهد بود
دولت فخیمه وپادشاهی سرزمینی که آفتاب ندارد اما ادعا میکند که آفتاب هیچگاه در آن سر زمین غروب نمیکند راست هم میگوید دنیارا چاپیده ودر زیر زمینهای خو د پنهان ساخته همه هم با افتخار به آن سر زمین دزدهای دریایی سفر میکنند ومانند نوه رهبر عالیقدر میهن اشغال شده ما فرزند یک میلیون پوندی به دنیا میاورند شاهنشاهی بیشتر سر زمینها را نابود ساخت وبقول ملک فواد مرحوم آخرین پادشاه مصر زمانیکه از پادشاهی خلع شد گفت :
در دنیا تنها پنج پادشاه میمانند چهارتای آن در میان کارتهای بازی ویکی هم در انگلستان خوب در عوض برای هند چی باقی گذاشتند ؟برای مصر وبقیه وبرای نما این فسیلهای ماقبل تلریخ را که زیر دست خودشان آداب جن گیری وروح شناسی وترویج خرافات را فرا گرفته بودند تحفه آوردند .
فریدی مرکوری هم یکی از همان به یغنا بردگان است که آنها صاحب شدند اجدادش پارسی بودند از ترس هجوم اعراب به هند فرار کردند درهند نیز به آنها فشار آمد به زنگبار رفتند وفریدون در زنگبار متولد شد بقیه اش را درفیلم ببینید
همه چیز ما مصادره شد اخلاق شئونات وادب وتربیت ونجابت ما به یغما رفت ثروت های زیر زمینی وخزانه نیز دودستی تقدیم ارباب شد نوچه ها وبچه نوکرهایش نیز در کنارش با ادب نشستند وبا ادب سخن گفتند وبا ادب ایرانیان را ملتی وحشی وغیر قابل تحمل به دنیا معرفی کردند حال ما مانده ایم که چه چیزیرا دیگر باید بدهیم تا شهرمان را پاک کنند وکلدغهارا پر دهند وحد اقل زمین خالی ما را بما بر گردانند قول میدهیم دیگر شاه وتاجی نخواهیم داشت اول کمی بلبشو سپس یک ضیائ الحق باهمان کیفت مسلمانی ودست آخر از بیت بزرگ ناگهان پیامبری از آسمان برایمان نازل میشود که با زبان ما سخن میگوید اما مکاتیبش به زبان عربی است هر چه باشد ما یکی خواهیم شد .
واما آن خون پاکی که روزی در رگهایمان جریان داشت ویا دارد تکلیفش چه خواهد شد ؟
هر چند من بیچاره در سال هشتاد میلادی مجبور شدم چهار لیتر خونی را که از دست داده بودم د ریک بیمارستان انگلیسی با خون دیگری عوض کنم خون خودم برگشت اما کثافتی که در آن کیسه ها خون بود در رگهای من ته نشین شد
پر نوشتم روز اموات است
ومن میترسم که ناکهان درب باز شود وگروهی ارواح خبیثه وارد شوند
تا بعد
ثریا -
ما و دیگران
با قصه ای گفت سحر با باغ
گویی که گوشهای او بیگانه استما میرویم باغ ولی زنده ست
هر قصه دیگر ،دگر افسانه استحسن هنرمندی
جالب است که همه این نوشاعران دیر نویسندکان در پاریس برای ایران اشک ریختند ویا در آلمان شرقی برای یران طرح ریختند و……..باغ مرد ویران شد شما هم به رحمت ریق رفتید ما ماندیم وقصه های پر غصه
ما ههاست که به دنبال یک کارکری میگردم حد اقل روزانه برایم خانه را تمیزکند وغذایی جلویم بگذارد ….خیر قحطی شد همه سر به آستانه نو کیسه گان از را رسیده نهادند حتی آن زن اهل مراکش نیز به دنبال از ما بهتران است زنان تلفنی !!!!
حالا من مانده ام واین خانه وبهرجای آن مینکرم رویم را بر میگردانم
به خاک آلرژی دارم به مواد شوینده آلرژی دارم
اهالی این سر زمین دور دنیا برای دیگران خدمتکاری میکنند برای ما اربابی
ومن با چه حوصله ای دارم باین وضعیت اسف بار مینکرم وبی تفاوت از آن میگذرم
مهمتر ازهمه چشمم به آنسوی دریا هاست اما این چشم انتظاری بدون فایده است تنها کور خواهم شد هنوز یک پاتصد سالی کار دارد تا به مردم بگوییم ما که بودیم وچه بودیم واز کجا آمدیدم وپایه گذار اولین تمدن دنیا هستیم غریبه هانکاهی عاقل اندر سفیه میاندازند ومیکویند
پس چرا اینجایی؟!
جوابی ندارم بدهم وبه آنهابگویم که چرا آنجا نیستم نمیتوانم بگویم در آنجا خورشید هم جیره بندی است گوشه ای از آسمان نیز پیدا نیست مردم بهاررا در پاکتهای پلاستیک بسته بندی کرده گوشه اطاقشان میگذارند
پلهایشا ن کاغذی است وخیابانهایشان خالی از نور عشق ومعرفت لبریز از رسوایی
نه! نمیتوان این کلمات را ترجمه کرد
پنجشنبه اول نوامبر -
مردگان خاموشند
زیر آن گنبد زرین بلندگرد بر گرد گرد یکی مرقد پاکخاکهایی همه بر سینه خلقسنگهایی همه بر سینه خاکروز پنهان شده در پرده شبشب فروخفته به دامان سکوتخنجر ناله جغدی نخلدبر جگر گاه گرانجان سکوترقص اموات شنیدم امامرده ای کو که بیفشاند دست ؟زینهنه خفته به زتدان سکوتنه یکی جعبه تابوت شکستکاسه چشم یکی خانه کرمخانه مغز یکی لانه مارجوی رگهای یکی کرده رسوبسیم پی های یکی مانده زکارمتولی رسد ازر آرامبر لبش خنده ای از جهل و غروردستچین ستمش میوه مرگپایمال قدمش سینه گوربر لبش حکمی وگوید آن حکم”هیچکس دم زند از کم وکاست ”مردگان آه بخوابید آرامنانم آماده حلوای شماستسروده :بزرگ بانوی شاعر سیمین بهبهبانیامروز اول ماه نوامبر وروز یادبود رفتکان است شب گذشته درون خانه را به نور شمع روشن نمودم تعداد رفتگان بیشتر از تعداد شمع های روشن من بود ودر میان ارواح پاک نشستم نه با شعله های سر کش بلکه با نوری به رنگ آبی گویی همه بهم پیوسته وکنارم جمع شده بودند .باران یکنفس میبارید گویی با من واشکهای من همزبانی میکرد وایکاش این باران خونهای ریخته شده از سینه مردان وزنان بیگناه ما را میشست وبه آنها نوید آزادی را میدار وبرقی در آسمان میدرخشید که نشان فریاد خدا بود میگفت :تمام شد دنیای میمونها کوسه ها ریش داران رو به فناست بر خیزید میهن خودرا از اسلام ناب محمدی پاک کنید آنرا کر دهید بشویید ونام پر عظمت وافتخار آمیز پارس ویا ایران را بر آسمان بنویسید .بر آسمان نوشته نمای ما با لچک ویا خیمه ویا طاقنماهای سبز منافاتی ندارد نقش ما باغ بزرگی از بهار جاودانگی است .من صدای اورا شنیدم ودر انتظار بهرام اسفندیار کیخسرو وقباد وسر انجام کاوه هستم .پایانثریا ایرانمنشاسپانیا /به روز شده :اول ماه نوامبر دوهزارو هیجده میلادی


