Author: Soraya
-
گمشده
ثریا ایرانمنش « لب پرچین» !……. گفت دیدی با زبان پاک ماکینه توزی های « آن تازی» چه کرد ؟گفتمش فردوسی پاک رایدیدی اما در سخن سازی چه کرد ؟گفت : دیدی پتک شوم روزگاربارگاه تاجداران را شکست ؟گفتمش – اما اشک خاقانی چو لعلتاج شد بر تارک ( ایوان ) نشست——گویی چیزی را گم کرده ویا خدای ناکرده عزیزی را ازدست داده ام تمام روز بیهوده وغمگین نشستم ومرتب دکمه اورا فشار میدادم والتماس میکزدم بیدار شو ُ اما گویی و برای همیشه رفته ویا چه بسا دریک کمای طولانی بسر میبرد ُ او هم از من خسته شده بود بیست وچهار ساعت دردستهایم میغلطید حال دیگر رابطه من با آنهاییکه برنامه هایشانرا میدیدم نیز قطع شد روی گوشی ام چیزی را نگذاشته ام تنها برای استفاده های فوری است حتی فیلمی را هم دانلود نکردم .خوب ! باید تا بعد از جمعه سیاه صبر کنم وبعد از آن تا آخر ماه تا مهندس از راه برسد وبگوید نه ! نه ! او نمرده با دستهای جادویش برای چندمین بار اورا از نو زنده سازد ( تابلت را میگویم ) !!!!!شب گذشته «او» را بخواب دیدم همان عشق دوران خردسالیم را همان که میپنداشتم پنجه های طلاییش روزی دنیای موسیقی مارا زیر ورو خواهد کرد ! اما او زندگی محقر خودرا به ارگ پاد شاهی تبدیل ساخت باز مانند دوران گذشته ( در خواب ) مرا تنها گذاشت وخود به سفر میرفت وبه من سفارش میکرد که باکسی حرف نزنم !!!!گاهی فکر میکنم که این مردان هیچکدم لایق عشق ودوست داشتن نیستند آنچنان در کارهای خودشان غرق میشوند وآنچنان خودرا دراختیار آنچه که درپندارشان هست قرار میدهند که دیگر جایی برای عشق ودلدادگی باقی نمیگذارند ُ اکثر آنها برای دوست داشتن ساخته نشده اند آنها باخودشان بهتر کنار میایند وبهتر میتوانند عاشق یکدیگر شوند ! تا با یک مادینه بخصوص اگر این مادینه صاحب چند فرزند شود وسینه را دراختیار شیرخوران بگذارد دیگر بکلی از چشم آنها میافتد میشود یکی از اثاثیه خانه که گاهی گرد وغبار آنرا پاک میکنند ُ نمیدانم شاید برای همین هم هست که مادران بیشتر عاشق پسران خویشند ودخترا ن را کمتر به حساب میاورند اکثر زنها نرینه را بیشتر دوست دارند ! برای من فرقی نمیکند همه فرزندان منند کاری به نر وماده بودن آنها ندارم بیشتر به عشق میاندیشم واگر کمی از مهر آنها بمن کم شود غم سنگینی روی دلم مینشیند که خوشبختانه تا به امروز این اتفاق نیافتاده است .به دنبال عشقی هستم که دور از دسترس من باشد ُ درکنارم نباشد ! بقول عوام وگذشتدگان دوری ودوستی ! وشاید آن عشق که اینهمه سال طول کشید این بود که از هم دور بودیم همه جا یکدیگر را تعقیب میکردیم او با خشونت من بی گذشت وخونسرد وآخرین باز درسال دوهزارو چهار اورا دیدم که آمده بود تا مرا به ایران برگرداند ُ گفتم نه ! هیچگاه ! برو باهمان زنی که برایت درنظر گرفته اند عروسی کن تا آخر عمری از تو نگهداری کند من اینجا مسیول عده ای هستم که بی گناهند و به میل خود باین جا نیامده اند . او درمیان همه لذات جهان غوطه میخورد آن دستان پاکی که روزی مضراب را به دست میگرفت ودلها را به لرزه در میاورد حال درآستینش ورق هارا پنهان میساخت وآن چشمانی وزبانی که روزی قصه عشق را برایم میخواند حال دگر گون شده وجای خودرا به ریا ودروغ داده بودند وآن نجابت وشرم وپاکی که درگذشته دروجود او غلط میخورد جای خودرا به انسانی داده بود که سر تا پا مانند لاتهای اطرافش با زبان دیگری سخن میراند ! او هم تکه ای از وطن من بود که نابود شد .گفت : دیدی دست خصم تیره رایجلوه را از « نامه تنسر » گرفت ؟گفتم : اما دفتر زیب ورنگ مااز هزاران |تنسر| دیگر گرفتگفت : از پرویز جز افسانه اینیست زان طلایی بوستانگفتمش ؛ باسعدی شیرین سخنرو بسوی |بوستان| با دوستان !پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین» !اسپانیا / 20-11-2018 / میلادی !اشعار متن : از بانوی سخن سیمین بهبهانی از دفتر « رستاخیز»….. -
عارف قزوینی
ثریا / اسپانیا « لب پرچین » !چه داد خواهی از این داد خواه پوشالی ؟ز شاه کشور جم ُ جایگاه پوشالیبجای تخت کیانی وتخت جم مانده استحصیر پاره بجا وکلاه پوشالیبقدر سر یک مویی عدو نیاندیشداز این ؛ سپهبد واز این سپاه پوشالیز آه سینه پوشالی آتش افروزیمبکاخ وقصر وبارگاه «امام » پوشالیببین چه غافل و آرام خفته این ملتچو گوسفند در آرامگاه \پوشالیپناه ملت مجلس بود چو گردد چاه !!!پناهگاه – بسوز این پناه پوشالیبهار آمد وعارف نمیشود سر سبززباغ و لاله خرم گیاه پوشالیدوشنبهتقدیم به ؛ کنگره ایرانیان . -
درخروش باد
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !در حال حاضر مهم نیستت کجاییم ودر چه سر زمینی زندگی میکنیم مهم آن است که چگونه باید خودرا از دست حوادث طبیعت که ناگهان همچو بلا بر سر ما ظاهر شد خودرا نجات بخشیم ُ امروز دیگر اتومبیل به درد نیمخورد باید قایقی ساخت وبر آن سوار شد وشناور درمیان آبهای گل آلود ومسمو م کارخانه جات به حال سکوت نشست .دیگر مهم نیست درکدام سر زمین جان میدهی قایق روی سیلابهای شناور ترا میبرد ُ تنها کار ما این است که مرتب از حال یکدیگر با خبر شویم ؛خانه تو نریخته ؟اتومبیلت را آب نبرده ؟سقف تو ویران نشده
دررفت وامد میان اینهم آب چگونه خودرا به دفترت میرسانی ؟ …..این سر زمین را برای بارانهاهای سیل آسا نساخته اند برای آن ساخته اند که چند روزی توریست ها زیر آفتاب داغ آن خودرا بسوزانند چهل سال است که حزب سوسیال بر این جا حاکم است حال درحال حرکت بسوی دیگر ی میباشند انتخابات شروع شده ومن درفکر این هستم که بیخود نبود شهردار ورییس حزب فاخر ! برایم تبریک تولد فرستاد ومرا شهروندی ؛ عالی نامید ه وبمن افتخار کرد ند ! دوم دسامبر باید برای شرکت درانتخابات خودرا آماده سازم ……چهل سال است که حزب سوسیال این قسمت را دردست دارد زمانیکه من وارد این سر زمین شدم جناب فیلپیه گونزالس از شهر سویل مشغول تدارک انتخابات ونخست وزیر ی بودند وپس از آن اسپانیا وارد کمون اروپا شد ! درست چهل سال از آن تاریخ میگذرد ومن تازه وارد بی خبر از هر زد وبندهای سیاسی از کمبریج وکاشانه ام دست کشیدم وباین سو آمدم تا زندانبان مرا دربند نکشد وعجب آنکه به دنبالم آمد دیگر راه فراری نبود ماندگار شدم میخ کوب شدم ُ انه این سر زمین را برای این سیلابها نساخته اند . سیل وارد خانه ها شده مردم تنها کارشان شستن وپاک کردن زمین ا وریختن گل ها ولجنه به بیرون است وآب مانند یک رودخانه طغیان کرده همچنان درکوچه های شهر روان است ومن ؟ ! نگران جاده .واحساس شدید گناه که چرا آمدم ؟!.دیگر مهم نیست درکجاایستاده ای اول باید جان خود وفرزندانترا نجات بدهی بالکون خانه من هر آن درحال فرو ریختن است خوشبختانه رفت وآمد در زیر آن کم است درغیر این صورت چه فاجعه ای ببار میامد ُ تمام شب باران میبارید ومن ؟ در فکر کی وچه کسی بودم ؟ فراموش کردم شام بخورم وتابلتم ناگهان ازکار افتاد ظاهرا به کما رفته ! مهم نیست دیگری را بر میدارم از این اسباب بازیها زیاد دارم !!آنهمه شورش وغوغا واعتصاب کشت وکشتار درآن سرزمین پدری من بدون کوچکترین اشاره ای بی هیچ پوشش خبری بیصدا از روی ان میگذرند اما فلا ن مردک قلدر در فلان دهکده یک ته سیگا ر را روی زمین زیر پا له کرده معرکه میگرند ! باین میگویند سیاست وزدبند های سیاسی !گویا رعد وبرق روز گذشته بر نوک یک آنتن درشهر ماربییا برخورد کرده وساختمان دچار آتش سوزی شده از ان هم زود گذشتند ! درحال حاضر تب انتخابا ت در رگها نشسته وتنورش داغ است .چرا ؟ حال من گرفته ؟ چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ احساس بدی دارم ! از ساعت چهار بیدارم وساعت شش یک قهوه نوشیدم وحال درحال نوشتن فرمایشات بیهوده هستم اما چیزی دردرونم مرا دچار یکنوع دلهره کرده است ُآیا تو میدانی رفیق ؟!آیا تو خواهی رفت ؟آیا دست از همه چیز خواهی کشید ؟آیا مرا بفراموشی خواهی سپرد؟من دراین سیلاب خروشان میان مردمانی بیچاره تراز مردم سر زمین خودم دارم بیهوده دست وپا میزنم ُ .میدانم که تمدن امروزی رو به فناست ومیدانم که همه درحال رقص روی یخها میباشند ومیدانم که به زودی همه چیز به پایان میرسد . اما تا آن روز باید درکنارم بمانی . ثپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا 19.11.2018 / میلادی ! -
هر غروب
تو هر غروب گذر میکنی بخانه مناما دریغ درها بسته وپنجره ها خاموشند !روز گذشته سری ببازار کالاهای مدرن تکنو لوژی زدم به وبه قیمتها بهتر است حر فی نزنم برای نو کلاسها خوب است تنها یک لپ تاپ دیدم قیمتش برای جیب من کمی زیاد بود یعنی در واقع برای سرم زیاد بود یکهزارو صدو پنجاه یوروی ناقابل رفتم به طرف تابلتها خوب آی پد بد نبود حال در انتظار جمعه سیاه هستم تا قیمتها بشکنند ،امروز رعد وبرقی در آسمان زد که درتمام عمرم نه دیده ونه شنیده بودم برق رفت وگفتم که پنداری این رعد وبرق الان از شیشه میگذرد ومارا خشک میکند در تاریکی نشستم ونشستم تا برق آمد جناب اینترنت هنور دارند خود را آرایش میکنند که کم کم نمایان شوند گاهی هم این تابلت گویی مانند کش بند تنبان بعضی ها در میرود ر یعنی کنترل خودرا از دست داده با اینترنت قهر میکند مدتی باید صبر کنم تا دوباره بهم وصل شوند وشربت وصال رابنوشند فعلا هوا بارانی ومن نگران جاده ها ورفت وآمد همه هستم بخصوص بچه ها .نه کاری نمیشود انجام داد هوا سرد بارانی ونمناک بهترین کار این است فیلمی بگذارم وبه تماشا بنشینم اما خودمانیم د هنوز دلم در بازار تکنیکهاست ودلم پیش آن لب تاب مسی رنگ که باندازه یک دفترچه نازک وبدون برگ باریک بود ا خوب که چی ؟تابلت را میشود شبها در بغل گرفت وبه موسیقی گوش داد آن لب تاب نمایشی است حالا چند تا دارم ؟ اولین کامپیوتر با تنوره بزرگش هنوز خالی نشده ه درونش پر است دومین لپ تاپ درون چمدان است وهنوز نیمی از نوشته ها وعکسها درونش خوابیده سومی روی میز افتاده گاهی یک توسری از من میخورد بسکه تنبل است !! چهارمی عزیز دردانه ومخصوص دفتر !!!!میباشد این تابلت هم بیچاره دیگر به گریه افتاده وبمن میگوید رهایم کن منهم به او قول دادم بعد از جمعه سیاه نه آن جمعه ای که مثجاهدین وانقلابیون نامشرا به رخ دنیا کشیدند -نه !همان بلک فرایدی که همه چیزهای آشغال نصف میشوند اوف چقدر آشغال توی این مال ها پیدا میشود زباله دانی است بهرروی فعلا در اطاق یخ بسته با دستهای یخ کرده مشغول همان بافتنی کذایی هستم وگاهی سری به او میزنم او که مرا در میان دستهایش جای داده تا کمی گرمای را احساس کنم / تا بعدروز یکشنبه غمگین هیجدهم نوامبر دوهزارو هشت !!! -
نوشتن !
ثریا ایرانمنش «لب پرچین « !نوشتن فرزند ضرروت است – ضرورتی که از ارتباط انسان وتولد او با او زاده میشود میل به نوشتن دربعضی از نویسندگان به یک تشنگی آتشین تبدیل میشود واگر این شعله خاموش شود ویا بنوعی از آن دور گردد بسیار دچار تاسف وتاثر میشود .یک قوه ویک قابلیت جزیی را نباید با هوش سر شار والهام حقیقی مخلوط کرد بنظر من یک نویسنده میتواند در تعیین سرنوشت سر زمینش نقش بزرگی داشته باشد ( مانند نویسندگان چپی وخود فروخته ما) که با چند جلد کتاب وچند چرند وچند شعر بند تنبانی خودرا خدای عالم علم دانستند وهنوز هم دست هم دست پروردگان ودوستان آنها دست نمیکشند . انسان همینکه تهیه احتیاجات ابتدایی خودرا تهیه کرد میل دارد دست بکاری بزند که برای او وسایر همنوعش مورد قبول وتاثیر را روی جامعه اطرافش داشته باشد سودای بزرگی در سر میپروراند تا صاحب یک شخصیت ممتازی گردد یک قوم دلیر وپهلوان پرور حاصل سعادت خود را درهمین راه میباند در دلیری وبی پروایی دریک ملت متمدن امروز همه میل دارند سیاستمدار شوند وقبایل وحشی همیشه این سودا درسرشان هست که در آدم کشی وغارتگری مرد میدان باشند !اکثر نویسندگان و فیلسوفان ودانشمندانی که دل باین سودا سپرده اند اکثرا درتنگدستی وفقر وفلاکت وگاهی با عزت نفس زندگیشانرا به پایان برده اند اما نامشان همیشه جاودان است .برای شروع واینکه چگونه یک ملت میتواند به اوج برسد ویا به فقر وفلاکت بیفتد یونان قدیم را میتوانیم درنظر بیاوریم ؛سقراط – ؛ افلاطون ؛ که فلسفه دنیارا بوجو آوردند هومر که از دوچشم نابینا بود وتاریخ دنیارا ازروی او کپی شد همه آن نوسندگان آن زمان هیچکدام جیره خوار پادشاهان نبودند واز خوان بزرگ آنها لقمه ای نمیربودند شاید به همین دلیل هنوز نامشان از خاطره ها محو نمیشود ودر میان متاخرین کسانی مانند ماکیاولی بایل ژان زاک روسو ومیلتون بوده اند که حقوق انسانی را نشان داده اند این گروه هیچگاه خودرا به شهریاران نفروختند واگر خیلی دچار فقر وتگدستی میشدند تنها روزگاررا مقصر میدانستند . یونان تا زمانیکه آن مردان بزرر را داشت حاکم بر دنیا بود با آمدن رومیان وآوردن چند نویسنده دست آموز مانند کاتول وهورااس وویرژیل که همه چندان قدرتی نداشتند آن یونان قدیم را درهم شکست ُ هوراس درجایی گفته بود اگر من متمول بودم محال بود است به نویسندگی یا چکامه گویی بزنم میرفتم درجایی میخفتم !! حال چگونه این شخص میتواند هیجان فکری داشته باشد ؟! یونان روبه تحلیل رفت روم هم چندان بزرگ نشد وسپس کم کم این بیماری نویسندگی به همه جا رخنه کرد ُ در روسیه اکثر نویسندگان از خاندانها برجسته ویا صاحبان زمین بودند در فرانسه کمتر ودر آلمان همچنین مردان وزنان بزرگی برخاستند تا رسید به خاور میانه ُ درهند هم نویسندگانی بودند که تنها دل به ملت خود خوش کرده بودن اما چه فایده که نوکر ارباب بودند واین بیماری بما هم رسید اول از خودمان وشهرمان شروع کردیم اما با توپ وتشر وایرادهای بنی اسراییلی درحالیکه هوز مردم سر زمین ما به مکتب میرفتند وچوب معلم را میخوردند شاعرانی برخاستند وبرای آنکه دست آورد خودرا برای ما بگذارند به ناچار در خدمت شهریاران ومداحی آنها گام بر میداشتند که از حوصله این نوشته خارج است .همه این گفته ها برای این بود که اگر ملتی یک نویسنده خوب ویا یک شاعر خوب ویا یک معلم خوب نداشته باشد ذهن او میپوسد ورو به قهقهرا میرود وبر سر آن ویرانی میاید که بر سرما آمد امروز تنها افتخار ما به یک نویسنده که آنهم اّ ه وناله اش تا آسمان هفتم میرود | صادق هدایت | است با آنکه دست او به دهانش میرسید ومیتوانست بهتر بنویسد تنها به محله های پایین شهر اکتفا نمود بعد هم بیماری داشت غیر قابل علاج !! که اورا به مرزخودکشی کشاند در شروع انقلاب دل به شاعران قدیم خود خوش کرده بودیم که آنها به پا بوس امام رفتند کاری نمیشد کر د شهریا رما خود مذهبی بود ومرتب برای همه این امام های قلابی نذر نذروات میفرستاد ملاهارا تقویت میکرد بامید آنکه همیشه سلامت وپایدار بماند وما دیدیم که احمد شاملوی خاین از او پایدارتر ماند واو چگونه هم سلامتی وهم تاج وتحت شهریاری خودرا ازدست داد تقصیری هم نداشت پدر رفته بود ومادر مذهبی درجیب او قرانی گذاتشه بود تا حافظ او باشد ودست آخر ماری آنتوانت از راه رسید وبقیه اش دیگر شما بهتر ازمن میدانید چون من نبودم . قفس را شکسته وفرار را بر قرار ترجیح داده وسالهای روابطی با هیچکس نداشتم همه دردهایم روی کاغذ نقش میبست .در حال حاضر هوا طوفانی وباران زا ست در آسمان اثری از نور خورشید نیست ومن میل داشتم خانه را تمیز کنم اما حال باید بنوعی خودرا سرگرم کنم تا این طوفان فرو بنشیند از تنها چیزی که میترسم ؛ باد وطوفان است . امیدوارم بانو کاترینا باین شهرک واین دهکده رحم کند ومارا درهم نکوبد . آمین !ثپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا 18-11-2018 میلادی ! -
پشت پا
ثریا / « لب پرچین » !از برای کام دنیا خویش را غمگین مکنپشت پا زن بر دو عالم خویشرا سنگین مکننخل نو خیز تو بهر بوستان دیگریستریشه محکم در زمین عاریت چندین مکن ……..جناب ضایب تبریزی !نیمه شب تشنه بودم بیدار شدم تا لیوانی آب بنوشم دیدم چراغ گوشی ام روشن است آنرا با زکردم در لیست او نام خودمرا دیدم شخصی نوشته بود که ؛خانم ایرانمنش شما مرا بیاد میاورید ؟ دنباله نوشته را گرفتم تنها چند نقطه باقی ماند وتصویر آنجناب که درانتظارشان نبودم هرچه گشتم بقیه آن نوشته را بیابم چیزی پیدا نکردم نام آن شخص گویا محمد یا محمود به درستی یادم نیست ُ گوشی من مانند خودم چندان مموری ندارد ونمیتواند همه چیز را سکرت پیش خود نگا دارد حال در انتظار کادوی کریسمس هستم تا یک گوشی مجهز کادو بگیرم !!بهر روی نه فهمیدم ونه توانستم بفهمم چه کسی چه چیزی را میخواهد بیان کند تنها کامنتها بودند که پشت سرهم بالا میرفتند هم از با ادبیترینهای ایرانی که همه چیز خودرا بیرون میریزند در بشقابی تحویل گوینده میدهند وهم کسانی که دامن اورا سجده میکردند من ابدا باین فضای مجازی واین آدمهای پشت پرده نه اعتمادی دارم ونه اعتقادی حرفهایشان وگفته هایشان نیز گاهی خارج از آنچه نامش ادبیات است میباشد . بنا براین برای این صفحه خودم کامنتهارا وهمه راههارا مسدود کرده ام تنها میتوانم بدانم چند نفر در طی روز آنرا خوانده ویا ورق زده اند ایرانیان چندان حوصله کتاب خواندن ندارند حتی بحث های طولانی را نیز نیمه کاره رها میکنند ُ بنا بر این من ابدا به دنبال یک پابلیشر ویا چاپخانه نمیگردم تا این چند خط کذایی را به دست ماشین بدهد وکل کتابهارا نیز تحویل خودم ! چون کتابخوانی نیست منهم شهره آفاق نیستم نه چندان دلبرم ونه چندان دلبند ونه چندان دلپسند ! باید هفته ای چند مطلب بنویسم که به آن میپردازم بقیه اش ذکر مصیبت است وخودمرا خالی میکنم تا سر بقیه فریاد نکشم !!گاهی چنان درگیر احساسات شدید میشوم که همه دلم را روی کاغذ میاندازم خونین و خسته برمیخیزم وگاهی چنان در گیر خشمی شدید میشوم که هرچه درددل دارم باز تحویل این دستگاه بیچاره میدهم واو هم آنهارا بر میگرداند یعنی بالا میاورد ومن خسته تر بر میخزم تا باز یچه بهتری بیابم .دیگر چیز نمانده تا آنرا آرایش دهم غیر ازیک روح که توانش از شعورم بیشتر است ویک\پیکری که خودش را هنوز محکم نگاه داشته مانند یک زندانی نیمه جان واندیشه هایی که گاهی پریشانند وگاهی کلاف سر درهم وزمانی روشن وروان .وخودم ُ در پی لقمه نانی نه بیشتر ٰ- بیشتر نمیخواهم میلی به نمایش ندارم این ماشین خود فروشی وعرض اندام را گذاشته ام برای آن نوکیسه گان وتازه به دوران رسیده ها که درگذشته یکبار از میان دره های سنگباران آنها گذشتم یکی نوه قاجاریه بود دیگری نوه قلان حاجی وسومی نوه فلان ملای ده ومن بیچاره از میان یک مذهب بر باد رفته برخاسته بودم نه این بودم ونه آن خانواده ام اهل کتاب مادر همیشه حافظش درکنارش بود پدرم خواجوی کرمانی را میخواند ومرتب میان دستفروشان کتابهای کهنه را میافت وبخانه میاورد لقمه نانی داشتیم سر چشمه ای از آب روان ودهکده ای که مالک آن بودیم بیشتر نمیخواستیم . همچیز درهم فرو ریخت وماوارد بازار برده فروشان ؛ شدیم مادر خاموش ماند پدر از دنیا رفت من ماندم بین مردمانی ناشناس حال همه تکیه به قبرستانها پرشده داده بودند واستخوانهای مردگانشانرا بر دیوار میخ کوب کرده فخر میفروختند متاسفانه اجداد من همه اعدام شده بودند !!! یا سرشانرا بریده برای قبله عالم برده بودند . بنا براین غیز از سکوت میان این نو کیسه ها چاره ای نداشتم . حال چیزی عوض نشده آنها رفته اند جایشانرا به دیگری داده اند که از آنها بدترند وخشن تر ومرده خوران سر قبر اقا وخونخواران چنگیزی . خوب بنا براین میبینید که چقدر تنهایم ؟! نه ! دلتان برای خودتان بسوزد من خودمرا دارم با تمام قدرت وسینه ای که عشق را درآن نشانده وسجده میکند .بی تو هیچم ایدوست همچو یک سال بی ایامبی تو پوچم ایدوست همچو پوسته بی بادامواز آن جناب استدعا دارم اگر گفتنی دارند به ایمیل من پیامشانرا برسانند در خاتمه باید بعرض همه اهل فن برسانم که به دنبال هیچ دسته وگروه وفرد خاصی نیستم تنها بامید کسی هستم که آن سر زمین را نجات دهد وآنکه بر آنجا حاکم میشود غیر از دستورات کوروش وداریوش کمی هم ادب واحترام وتربیت به آن سر زمین به ارمغان ببرد . از ما گذشت .ثپایانچشم خواب الوده را در گوشه نسیان گذارراه دوری پیش دار ی بار خود سنگین مکنمیچکد خون از دم شمشیر محشر انتقامپنجه از خون ضعیفان سرخ چون شاهین مکن « برای رهبر» !——شنبه شانزدهم نوامبر دوهزار و هیجده میلادیثریا / « لب پرچین » ! -
سبزترین سبزینه ها
ثریا .« لب پرچین »!سبزینه هایی آرام وخفته ُ- بی خیال ُ- دردیدگان وی گویی نور آفتاب میدرخشد اما پیشانی او زیر اخم وموهایش گره خورده است .چشمان اورا جدا ساختم امروز اورا تکه تکه کردم وچشمان اورا در آلبوم چسپاندم وآن عکسی را که باخشونت تمام بر امواج رنج ها شناور بود درکنارش نشاندم .در کنار خند ه اش امید حیات ونجات زندگی موج میزند ودر لبخند شیرینش گوی یک حرمان ورنج ابدی نهفته است در گفته هایش اشارتی تلختر وگاهی لطفش شیرین تراز شهد است .در صورت او رنجی پنهانی نهفته وهر آن با کوچکترین اشاره ای جمع میشود پروردگار اورا در گلستانی سر سبز در میان عشق وجوانی آفرید برای آنکه مورد حسد دیگران ویا مورد مهر کسانی قرار بگیرد همه باو حسد میورزند از دشمنان فهمیده قدیم تا دوستان نادان امروز او دلی ساز گار دارد ودر دلش به هرکسی مقامی وجایی داده است گویا نشانی از زاده مریم دارد شاید به همین دلیل به دلهای درمند میاندیشد .نمیدانم چگونه بر میخیزد وچگونه می نشیند پر بر گفته هایش مشتاقم وعاشق وزمانی که ابروانش رابالا میاندازد خشمی نا گفتنی بر چهره اش مینشید آنگاه میتوان فهمید که راحت تر از همه مهربانی ها میتواند لوله تفنگ را بسویت نشانه گرفته وتیر را رها سازد ُ گاهی مهربانی های او مرا مجذوب میسازد وگای دچار خشم میشوم روح من درفهم وادراک همه حقایقی نیرومند است او آرام است ومیدانم پشتوانه ای قوی دارد من مانند کورها دستمالی به دنبال هدف نمیروم من درکنار حقیقت راه میروم وسخت بر آن تسلط دارم کمتر شعور من مرا فریب میدهد تنها زمانی میرسد که میل دارم تن به فریب بدهم چرا که به آن احتیاج دارم .امروز نه وطنی دارم ُ ونه شاهی ونه راهی دردلم نهالی کاشته ام بامید آنکه روزی سبز شود گاهی در این فکرم که دیگر دراین دنیا چه کار ی مانده انجام دهم نمیدانم کمی زود تر ویا کمی دیر تر به دنیاآمدم تنها میدانم که غم زیادی بر دلم نشسته است .بعضی از سر گذشتها وماجراها در دروح اثری جاودانی میبخشند وهر چه روزگار از روی آن بگذرد محو نمیشوند واز خاطر نمیروند ُ ایکاش این خاطرات شیرین بودند اما تلخی ها بیشترند .همیشه آدمها چیزی را که دوست میدارند میکشند گروهی عشق خودرا درجوانی از بین میبرند عده ای به هنگامی که پیر میشوند وبرخی آنرا با قدرت شهوت خفه میسازند وعده ای به دست طمع اما …. آنکه از همه مهربانتر است خنجری در مشت دارد که آنرا بکار میگیرد وزودتر میکشد . پایانشبنامه ! ثریا / از پشت « لب پرچین » ! جمعه شب پانزدهم نوامبرهشتاد ویک ……… -
تولدی دیگر
به به عالی ! دوباره زنده شدم بلی مرده بودم زنده شدم دولت عشق آمد ومن پایندده شدم !!جواب آزمایشاتم رسید هیچ /هیچ چیز در میان أنهمه اوراق بد نبود تنها کمی فقط کمی چربی بد من بالا بود همان که نمیگذارد من کیک بخورم شیرینی بخورم و دسرهای خوشمزه مملو از رنگهای مصنوعب وخامه ها ی مصنوعی !بخورم جای شکرش باقی ستهنگامیکه زیر اسکن بودم تنها به یک چیز میندیشیدم به عشق/ زمانی که سیمهای جور واجور از مد رفته وکهنه دستکاه الکترو گرام به پیکرم وصل بود باز ضربا ن قلبم که آهسته میزد ناکهان تند میشد وآن زمانی بود که باز به عشق فکر میکردم تعحب نکنید من اورا درون یک قاب شیشه ای از چشم بخیلان پنهان کرده ام وهرصبح وشب اورا میبوسم وستایش میکنم وبه آن دوبرکه عمیق وزلال که از غم ایام فارغند مینکرم خوشا بحال بیخبران ونادانان (کلماتی از مسیح مقدس )تمام روز به تماشای کانالی مینشینم که جواهرات وکیف ولوازم بدلی را میفروشند محصول کارخانه جات ایتالیا وکارخانه بارکاه مقدس که همه چیز در آن یافت میشود .خوب حال باید آن شرابی را که بمن داده اند سر بکشم وآن گل سرخ زیبا را بر سینه ام سنجاق کنم وآن قلب را به درون سینه ام بنشانم واین تولد دوباره را جشن بگیرم .باز باید از آن بلندیها بالا روم وآن میله ها آهنی را بگیرم وبگویم گراسیاس سینور عشق را تو بمن هدیه دادی وسلامتی ام را مدیدن همان عشق میباشم وشمعی از نوع الکتریکی روشن کنم ودوباره سرازیری را پایین بیایم واز پشت پنجر های ساکت به هیاهوی مردمی بنشینم که بیخیال در انتظار بر گزاری عید کریسمس دور خود میچرخند در این ایام است که من غمگین میشوم چرا که این جشن متعلق بما بوده روز بیست وسوم روز تولد خورشید وپرستش میترا حال جناب کنستانینوی اول آن روز را از ما گرفته با دوروز اضافه تقدیم عیسی مسیح کرده است خوب فرقی نمیکند .بهر روی ما هم نان را پشت شیشه پنیر میمالیم ومیخوریم مانند همان که ………پایان یک دلنوشته -
برف میبارد !
ثریا ایرانمنش «لب پرچین»!این چشمهای ساخته از شیشه کار کیست ؟بی انتظار ُ دوخته بر رهگذار کیست ؟این جمله خیل آدمکان ُ با سکوت مرگدر کار گاه مانده بجا ُ یادگار کیست ؟امروز صبح جون کالینز روی اینستاگرام خودش پست زیبایی گذاشته بود که اولین برف درمنهتان نیویورک را نشان میداد !او در جنو ب فرانسه و بعضی شهر ها برای استراحت چند ماهه یا چند روزه ویا حتی یک روزه خود خانه هایی دارد !در نظر گرفتم هم اکنون روبدوشامبر ساتین زیبای خودرا میپوشد وبا دمپاییهای که مخصوص او دوخته اند وجلوی پنجره میایستد ودوربین را زوم میکند برای عکسبردار وسپس به زیر دوش همیشه داغ وگرمای مطبوع حمامش میرود و سرانجام آرایشگر مخصوص او از راه میرسد ُدر آ ن زمان هم هنگامیکه اولین برف را روی زمین میدیدیم از خوشحالی فریاد میکشیدیم ودراطاقهای گرم وبزرگ میدویدیم بچه ها برف ُ برف ُ جمعه میروم دیزین یا پلور !!! بچه ها خواب آلود چشم میگشودند اتوبوس مدرسه میامد آنهارا میبرد ومن با نگاهی به زندانبانم که همچمنان با چشمان از حدقه درامده وبف آلوده به راننده میگفت ؛ امروز خانم جایی نمیروند میتوانی بروی !؟ اوفاو که میرفت پالتویم را بر دوش میکشیدم دوان دون خودمرا بخانه دوست میرساندم ُپروانه- ُپروانه برف میبارد – ُ میایی باهم برویم در چاتا نوگا یک شکلات داغ بخوریم ؟ او عصبی با چشمانی بف آلوده از گریه میکفت ؛دلت خوش است ؟ من از این سر زمین نکبت بار میروم دارم اثاثیه خانه امرا میفروشم تا به خارج بروم اینجا دیگر جای ماندن نیست ! تو پیانوی مرا میخواهی ؟ مشتی لوازم را جلوی من میریخت ومن چند قطعه را برمیداشتم تا اقا پول آنهارا بپردازند ُ اما چی شده ؟ چرا میخواهی بروی ؟چی شده ؟ هفته پیش مرا از ساواک خواستند تا درباره شوهرم تحقیقات کنم ُ به آنها خبر بدهم مگر ممکن است که من جاسوس خاتواده ام باشم ؟ بمدرسه اطلاع دادم دیگر درس نخواهم داد ودارم میروم .خوب ُ پروانه جان همسر تو چپی چپی وزندان رفته است طبیعی است آنها ….حرفم را ناتمام میگذاشتم با فریادهای جنون آمیز او از خانه بیرون میرفتم وپای پیاده زیر برف راه میافتادم بی خبر از <انهاییکه هم اکنون در جنوب شهر ویا دهات اطراف زیر حلبی یا چادر ها زندگی میکنند وبرای گرم شدنشان روزنامه ها ی کهنه وچوب های افتاده از درختانرا میسوزانند – بی خبر از همه عالم بودم چرا که تنها درهمان حواشی خانه وفامیل میگشتم وتنها منبع خبری من روزنامه اطلاعات ومجله تماشا وکیهان بچه ها برای پسرم بود ُ نه خبر از هیچ نداشتم وامروز که صبح زود مشغول باند پیچی خودم بودم ومانند پیاز خودمرا درون چند پلورو وروبدوشامبر وغیره میپوشاندم بیاد آن روزها افتادم ُ خانه گرم همه جا یکنواخت شوفاژ حتی در توی توالت زیر زمینی هم بود و اما شوفاژ های اینجا بر دیوار مانند یک جانور نیمه مرده آویزان با هوای خشک که تنها نفس ترا میگیرد وساعتها طول میکشد تا گرم شود وصد البته اداره برق هم آخر ماه با چند رقم بزرگ از حسابت کم میکند .. همه چیز برقی است بخاری های دستی برقی بخاری حمام برقی و خوب ؟! زندگی مالیات دارد آنهم مالیاتی سنگین تنها برای آنکه ندانست وندانست وندانست وبه دنبال آزادی روحش پرواز را بخاطر آورد .امروز در خبر ها خواندم مشغول بازداشت معلمین اعتصابی وسایر مردم میباشند وطناب دار همچنان مانند گیوتین دوران انقلاب فرانسه مشغول خفه کردن است . آخرین نفس هار ا میکشند ومیل دارند تا آخرین لحظه خون بیاشامند وعکسهای چندش آوری از مردی درشوشتر که به پسران کوچک تجاوز میکرد ودرحال عملیات محیرالقول خود عکس وفیلم میگرفت !!! .ثخوش رقصی های کودکی مارا نگاه کنکاین گرد گرد گشتگان بر مدار کیستاین کودکانه کشتی کاغذی به روی آبدر انتظار موج نسیم از دیار کیستاین تک سوارهای مقوا سرشت رالبها پر از حماسه پی کارزار کیستدر نور پیه سوز شما جز دروغ نیستخورشید راستین من آیینه دار کیست ؟پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا16-11-2018 / میلادی !اشعار متن : از زنده نام سیمین بهبهانی ( خلیلی) !تقیم به «او» بخاطر مبارزاتش وپیام زیبایش – همچنان باو اعتقاد دارم / ثریا -
جون کالینز
باور نمیکنید که من یکی از دنباله روهای این بانوی زیبای هشتاد ویکساله هستم هر روز ویدیو وعکسهای زیبایی میگذارد ومن باو لایک میدهم او بر خلاف ظاهرش زنی بسیار مهربان ،نویسنده ای توانا ،مادری مهربان وهمسری وفدار ومادر بزرگی دوست داشتنی است .
اوهم طول وعرض زتدگی را بسیار خوب پیمود اگر چه چندان در سینما رشد آنچنانی نکرد اما در اکثر نمایشات واقعا معرکه بود ونوشته های کوچکی که در بعضی از روزنامه های انگلیسی زبان مینویسد باور کردنی نیست بسیار هوشیار وداناست
نه چنان مغرور است که غرش او کوه را بلرزاند ونه چنان افتاده حال که خاری پای اورا زخمی کند او خوب میداند کجا بنشیند وکجا برود وبا جه کسانی دمخور باشد
من از او درسهای زیادی گرفتم برای همبن هم هست که برایش نوشتم :
جون عزیز من ترا خیلی دوست دارم بیشتر ازیک هنرپیشه وبرایت ارزش قائلم برای نوشته های زیبایت وخود تو که بی غل وغش دربرابر دوربین میدانی چه بپوشی وچه بگوییامروز مجبور شدم شخصی را که مدتها گمان میبردم درستکردار است از صفحه اینستا گرام خود برانم واورا حذف کنم پر دور برداشته بود
وخوش خدمت مالان به او لقب استاد هم داده بودند این لقب استاد در فرهنگ ما بسیار پیش پا افتاده وبی ارزش شده است
سئوالی از او کرده بودم جوابی درخور شان خود بمن داده بود ومن حوصله کش وقو س رفتن با این جماعت نادیده را ندارم گمان بر دم این یکی راستکردار است اما نه بقول همان پیر تنها بفکر کسب واعتبار است و……آن دیگری همچنان تاج سرم میباشد چرا که خودش هست همین که هست اگر مبخواهی دوستم بدار نمیخواهی برو بی نیاز است کار خودش را همچنان با جدیت ا دامه میدهد مبارزاتش هر جه باشد دست از آن نمیکشد لزومی ندارد اورا معر فی کنم به حد کافی دشمن دارد که اورا معرفی کرده اند همین نشان میدهد که درکارش موفق است
هیچکس نتوانست (او بشود
خوب اینهم از بازیچه ای روزانه ما
تا زمانی دیگر
نوشتاری دیگر
”ثریا /لب پرچین ” -
فضای مجازی
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !کم کم فضای مجازی را خواهند بست وخیلی ها از نان خوردن خواهند افتاد آنهاییکه کارشان وشغلشان روی همین چند صفحه یک پا درهوا بوده است ُ واقعا بعضی اوقات هم دردآو راست حتی درمیان این اشخاص ناشناس که ناگهان لقب ؛ استادی؛ هم از اطرافیان وخوش خشت مالان میگرند باید مواظب حرف زدن ویا سٰیوال کردنت باشی والا زبانی تیز تر از همان نوک قلم تراش های قدیمیچنان در جسمت فرو میکنند که نعره ات تا آسمان میرود .بعضی ها بیخیال راحت هرچه بگویند آنها گویی پنبه درگوششان کرده اهمیتی باین جماعت نمیدهند وکارشان را همچنان ادامه میدهند به آنها باید گفت واقعا که روحی از آهن وپیکری از سنگ دارید .صد آفرین ! من اطرافم را کم وبیش خلوت کرده ام کسانی خودشان آمده اند وکسانی را که من به آنها بفرما زده ام باخود عده ای را آورده اند من چندان حوصله ووقتی برای اینکارها صرف نیمکنم افکارم را باید خوب متمرکز کنم تا ببینم چه باید بنویسم ودرکجا باید بایستم ودرچه زمانی پرخاشجویی کنم آنهم زمانی دست باین پرخاش میزنم ببینم طرف لیاقت آنرا دارد یا نه ؟! آیا چیز ی بارش هست یا تنها برایمان کتاب میخواند ! وقصه های حسین کرد را تعریف میکند .درمیان آنها تنها یکنفر هست که من هر هفته درانتظارش هستم وبرنامه اش را بارها وبارها میبینم حرفهایش را کلمه به کلمه زیر زبانم مزه مزه میکنم واو خودش میداند که کیست احتیاجی به معرفی ندارد بی آتکه خود بخواهد اورا دشمنانش شهره ساخته اند واین مزیت بزرگی است برای او .بد بختی ما امروز دراین است که سیاست با مذهب در یک جوال رفته اند واین جدا سازی بسیار مشگل است وبقول همان بزرگوار افیونی است که درمغزها فرو رفته مردم معتاد شده اند واین اعتیاد به پرستش را نمیتوان با یک دموکراسی مخلوط کرد اصولا معنای دموکراسی را نمیدانند هر جوینده ای در برخورد با ادیان یک فکر دیگر ویا جهان دیگری را میبیند حال بعضی ها تجربه دارند وعده ای باری به هرجهت خودرا سرگرم میسازند وعده ای در فراسوی راهها وفرا سوی عقاید ومکاتب فکری به دنبال حقیقت میگردند وبه دنبال یک آرامش فکری واجتماعی .امروز مردن وکشته شدن وخون جاری شدن برایمان چنان عادی شده که اگر روزی از این خبرها نشنویم ویا نبینیم گمان میبریم که دنیا به آخر رسیده است ُ هرچند با پیدا شدن آن نقاشی !! عهد عتیق در بیت الحم از حضرت عیسی واقعا انسان باین فکر میافتد که نکند به آخر زمان رسیده ایم ؟! واقعا نقاشی معلوم است که تازه میباشد باید خیلی نادان بود تا آنرا باور کرد درروی ویرانه های یک کلیسا مخروبه یک تصویر نقاشی شده ! خوب شاید من شعورم آنقدر بالا نباشد عاقلان دانند .بهر روی در این راهی وچاهی که جلوی پای ما گشوده اند نه رهبری هست ونه راهگشایی که حد اقل راهای گذشته را پشت سر گذاشته باشد همه دربیراهه ها غوطه ورند ودرجایی هرکسی دردل به دنبال یک فلسفه یک دین وآیین ویا چیزی میگردند که خود نمیدانند چیست ما امروز در گسترده راهی افتاده ایم که هیچ معنایی ندارد وهنوز به دنبال گذشته میدویم .این مهم نیست که انسان به جستجوی چه چیزی بر خیزد ودر آغاز چه را .که را بجوید باید اول برای خود ودیگران راه را هموار کند وهدف را مشخص ما تنها به دور خود میچرخیم وسپس خاموش وخسته درگوشه ای میافتیم دردبزرگ ما ایرانیان بیسوادی است بیسوادی به معنای کامل حتی اگر چند پرونده در رشته های مختلف از دانشگاههای بزرگ داشته باشیم هنوز سواد نداریم ُ سواد وآموزش وایتکه برخورد با دیران واحترام وادب ُ نه هیچکدام از اینها درما وجود ندارد زبانمان تیز وکاردی دردست تا مخالف خودرا زخمی کنیم . این است درد بزرگ ما ودراین چد سال مدارس نیز تعطیل یا زیر دست مشتی حیوانات سکس منیک تبدیل به حیوان دیگری شده اند سواد آموزی ودانش چیز دیگری است وآنهاییکه دارای این حسن بزرگ بودند دیگر درمیان ما نیستند تنها چند برگ \پاره واوراق درهم ریخته از آنها بجای مانده اما کتابهای دروس مذهبی وآنهاییکه در پی دین تازی هستند مرتب در مجلد های تمیز وپاک چاپ میشوند آثار کسروی بکلی گم شد چه بسا کسی نام اورا هم نمیداند اما جلال ال احمد وزوجه اش همچنان بر تارک ادبیات جیم الف میدرخشند ( ایرانی که نابود شد ) به دست همین نیمه استادان وخرده پاها وخود فروشان انسان باید خود جستجو گر باشد نه جزوه دیگرانرا ورق بزند وبرای ما تمثیل ومثل بیاورد . چه جای تاسف است . ثپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا / 15-11-2018 میلادی . -
تو کیستی ؟
ثریا / « لب پرچین »ای باتو در آمیخته چون جان ُ تنم امشبلعلت گل مرجان زده بر گردنم امشبمریم صفت از فیض تو / ای نخل برومندآبستن رسوایی فردا ُ منم امشب …. بانو سیمین بهبهانیهر چه میبینم سیاهی در سیاهی همه تیرگی ُ آفتابی نیست قاریان درحسرت نان وخلوای من ُ مرده خواران در خلوت تنهایی مستجاب دعا و…\پای سنگین زمان نشسته بر پیکر من .از تو میپرسم ُ کیستی تو ؟این حکایت چیست ؟ از کجا آمده ای وچگونه نشسته ای ذر یک یک رگهای پیکرمن ؟دیگر از بیم سگهای درنده فراموش کرده ام سودای دل را وافسونگری را .همزبان من باش /مرا بیاد چه کسی میاندازی ؟خسته امروزم از فردا ها برایم بگو ُ دیگر از صحرا نشاطی بر نمیخیزد تنها از ابر تیره باران میبارددیگر در گلزار ما لاله ای نیمروید تنها چشمان خشمگین پلنگان افسانه میسرایند .تو مهتابی وپاشیده شدی در شب جانم امشباز پرتو لطف تو چنین روشنم امشبآن شع فروزنده عشقم که برد رشکپیراهن فانوس ُ به پیراهنم امشبگلبرگ نیم ُ شبنم یک بوسه بسم نیسترگبار پسندم ُ که زگل خرمنم امشبآتش نه ُ گرم تر از آنشم ای دوستتنها نه به صورت ُ که به معنی زنم امشبپیمانه سیمن تنم ُ پر می عشق استزنهار ازاین باده ُ که مردافکنم امشبپایانبا یاد سیمین بانوی نازنین / روانش شادثریا / اسپانیا /برای زنان ایران زمین ودختران کوروش وباکره های اهورا مزدا————————————————————————– -
پایان جهان
ثریا ایرانمنش «لب پرچین»تازه باور کرده بودم درجهانم هست یاریباز چرخ داده بعد عمری روزگاری َ روزگاری !!!نه باور مکن که هیچ چیز پایدار نیست ُ در آنسوی دنیا آن جغد تنها نشسته برروی صخره های یخ ودراین سوی دنیا این کلاغ خوش پرووبال بشکل عقاب گویی همه سر زمینهارا خریده وجزء اموال شخصی خویش در آورده درهارا بسته وسر خود هر روز فرمانی تازه میدهد ُ شیر \پیر خفته درکنار سبزه ها میلی ندارد خودرا جزیی از کلونی اروپا بداند او خاور میانه بخصوص ایران را از جنگ جهانی دوم برای خود برداشته ومتعلق باوست ُ من نبودم اما میگویند جنگ اول جهانی اول ودوم از ایران شروع شد !حال شیر پیر از زیر بار یکی شدن با اروپا خودرا خارج میکند تا همیشه یکه تاز وارباب بماند اروپا در تدارک ارتش خود میباشد آنها درتدارک جنگی دیگر میباشند جنگی که کره زمین را به نابودی خواهد کشید آنها در فضا لانه وخانه دارند و….برای آنها مهم نیست که ما درختان نورس خودرا برای آنها قربانی کنیم تا آنها زنده بمانند وباز هم اقای دنیا بهتری باشند .اخبار این شهر تنها گرد داده های خود میگردد از پایتخت به دوراست واز اروپا خیلی دورتر بیشتر اخباررا من باید روی رسانه های خارجی بیابم واز میان آنها چیزکی پپداکنم \ اولین خبر در صبح زود دراینجا این بود که کینگ { بولرو} در سن ۹۰ سالگی از دنیا رفت وسپس هوا وبعد فوتبال وسیاست به دست چند بچه تازه از دانشگاه بیرون آمده وچند خانم با دعواهای زرگری سرمان گرم میشود بما چه مربوط است که دنیا درتدارک جنگ جهانی سوم میباشد واین سیرک یادبود صد ساله را برای آن نمایش دادند که بما بگویند این بوده وبعد هم خواهد بود چنان آرام ننشینید . نانها هرروز کوجکتر وبا خیمرهای یخ زده وارداتی میوه های گندیده درون بسته بندی برنج های ژنتیکی وگوشتهای رنگ شده اینها غذای مارا تشکیل میدهند واگر میل به غذای بهتری داشته باشید یا در رستورانهای شیک گوشت سگ وکلاغ ومغز میمون ویا در فست فود ها همان ریسایکل شده مارا نوش جان کنید !بقول بانویی از رفتگان میگفت : این ایالت پانصد سال از تمدن خودش عقب تر است و این کشور پانصد سال ازاروپا . البته الان آن بانو نیست ببیند که ایالات متحده امریکای شمالی چگونه واردات خودرا بما تحمیل میکند ما {بلک فرایدی} داریم آنهم بمدت یک هفته !!! {وتنکس گیوینگ } میگیریم وبجای بلین کهنسال درختان پلاستیکی چینی با زنگولوله های رنگ و وارنگ وسیل مال ها وفروش البسه صدبار ریسایکل شده با بوی کند مواد ضد عفونی شده همه نفس هارا درسینه حبس میکند .صف دراز مک دونالد وبرگر کینگ واز همه مهمتر پیتزاهای یخ زده وارداتی غذای روزانه را تشکیل میدهدصف طولانی جلوی بیمارستانها وطپش قلب وزخم روده ودست آخر سرطان همه را بگور میسپارد .دیگر چیزی از تمدن گذشته این سر زمین غیر از دهاتهای کوچک آن نمیبینم اینجا هم شیر پیر خانه ولانه کرده است الحمرارا بکلی برای خود برداشته هتلی چند ستاره ساخته برای ورود واقامت عالجنابان اهل بخیه وشه زادگان ! وما سرمان گرم است که جنازه مرحوم فرانکو سر انجام به کجا رفت ؟ بعد از پنجاه سال اورا گور بگور کرده اند ُ خوب این سزای دیکتاتوری است !نه دیگر نه حوصله مانده ونه حیالی ونه دلی ونه رهی بسوی آن جویبار شیرین ونشاط انگیز عشق .امروز نگاهی به باغچه ام انداختم سبزه ها وعلفهای هرزه وخود روی حسابی ریشه دوانیده وباغچه را سر سبز ساخته باخود گفتم بهترا ست چندین شاخه گل پلاستیکی از مغازه چینی بخرم درمیانشان فرو کنم وعکسی بگیرم برای نمایش در فضای مجازی !!! تنها همین کار برایمان مانده نه بیشتر . پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین«اسپانیا . 14-11-2018 میلادی ! -
خنده ها .گریه ها
ثریا / ؛ لب پرچین ؛هر که بد کرد ُ بداندیش سپهرکار او از همه بهتر کردچرخ را عادت دیرینه چنین بودکه به افتاده ُ نظر کمتر کرد ……..پروین اعتصامیشهری در زیر تل یک خاکستر ومحو از روی نقشه جغرافیایی سر زمینش مردمی بی خانمان ُ عده ای کشته وعده ای گم شده بچه های کوچک آواراه و……در حرمسرای حاج شیخ علم الگدا درنمایشی میگویند :چون این سر زمین درکارهایددیگران دخالت میکرد وفضولی خداوند اورا تنبیه کرد !! خوب ملت ایران که درکارهای دیگران دخالت نمیکردند چرا بر سرشان این بلای ناگهانی فرود آمد از آتش سوزی ها گذشته آدمهارا نیز جزغاله میکنند .دیگر شهری پیدا نیست نامش بهشت بود بهشت سرمایه داران و\پولدارن وثروتمندان آنچنانی با روش عالی ساخته شده بود نه شاعری داشتند ونه روضه خوانی تنهبا گویا آن شیخ ریا کار درآنجا محفلی ساخته بود وعده ای را نیز درمحفل خویش نشانده آنهارا وادار میکرد که بگریند ! نه باسوز وگداز وزجرهای زینب وفاطمه بلکه با ساز وآواز واشعار شیخ بهایی ! وچهار پاره هایی از کتاب آن شیخ !بهر روی جای خوشحالی نداشت انسان انسان است ما کاری به اربابان حکومتی وبد ه بستان آنها نداریم سر وکار ما با انسانهاست بیگناه یا گنهکار اما نه باین وحشتناکی قاره امریکا در میان خشکی های شدید طوفانها ونم ها اقیانوس وسر انجام بادهای موسمی و نفت وگاز قرار گرفته است طبیعی است که با یک شعله همه چیز نابود میشود حال چه دستی درکار ای ویرانی بود ؟ آنرا تنها شیخ میداند وبس .بهر روی از خودمان بگوییم که طبیعت بدجوری با ما سر شاخ شده است گویی گوش بفرمان من نشسته تا اولین کلامی که از دهانم بیرون میپرد آنرا قاب زده بخودم برگرداند ُ بافتنی ام تمام شد خوشحال مشغول دوختن آن بودم دیدم \پشت ودو تکه جلو هرسه بیک اندازه میباشند !!! یعنی ٰژیله بی ٰٰژیله حال نشسه ام ونگاهش میکنم سه تکه دریک انداز ه !!!خوب مانند یک حشره درباد در حال پروازم ومانند یک می زده خمار وبی حال ودر مرز کسالتم ومانند یک رودخانه نزدیک به خشک شدن دراانتظار خورشید تابانم ُ دیگر به چیزی خوشنود نیستم وخوشحال حتی دیگر به آیینه نیز نزدیک نمیشوم به درخت بیدی مینگرم که چه سر سختانه در هجوم باد تنها سر تکان میدهد ازجای نمیجنبد وبه آن درخت بزرگ صنوبر مینگرم که چه قامتی کشیده ومن چرا فرو میروم ؟ .خوب روی کانال اینستاگرام ! تنها چیزی که از تمام مواهب جدیدومدرن تکنو لوژی دارم جنابی داشت راجع به نبرد قادسیه سخن رانی میکرد همه کم ووبیش آورا میشناسند گویا ما تاریخ نخوانده ایم ویادمان رفته !!! شاید هم برای نسل جدید این گفته ها جالب باشد تاریخ را پاک کرده اند مانند همه چیز که درحال \پاک شدن است .من به سیبی خوشنودمو به بوییدن یک بوته بابونهمن به یک آیینه یک بستگی \پاک قناعت دارممن نمیخندم اگر باد کنک بترکدنمیخندم اگر فلسفه ای ماهرا نصف کند ……سهراب سپهریتنها زمانی از ته دل خندیدم که گفتند تصویر آن پیر مرد درماه وموی محاسن او درلابلای قران مخفی است دانستم خر دجال ظهور میکند ازته دل خندیم . پایانثریا / اسپانیا / همان روز سه شنبه ۲۲ آبان و۱۳ نوامبر / -
ناپیدا
هر چهرا که انسان مینویسد ویا ثبت میکند متعلق باوست وچه بسا پس از قرنها از زیر خاک بیرون آمده نکاتی قابل وگم شده در میان آنها یافت شود امشب مانند هر نیمه شب بیخوابی وکابوسهای دیوانه کندده مرا در بیداری نگاه داشت کتابی بالای سرم بود زندگی نامه ”تالیران”سیاستمدار بزرگ فرانسوی که از زمان انقلاب تاسلطنت دوباره بوربونها بر سر کار بود وآخرین شغل او سفیر ولایت !انگلستان در فرانسه بود .میگویند مردی وارد وقدرتمند وصاحب نظر بود واگر ناپلیون به سخنان ونصایح او گوش میداد چه بسا در گیر آنهمه جنگهای بیهوده نمیشد وخود وفرانسه را خسته نمیکرد وچه بسا قهرمانی فراموش ناشدنی بود .این روزها فعلا همه درحال پاک کردن واز بین بردن آثار گذشته میباشند در امریکا مجسمه کریستف کلومب کاشف آن سرزمین یعنی امریکا را برداشتند ومحو کردند !!!چرا که با سرخ پوستان بومی أن زمان بد رفتاری کرده بود وحال مشغول پاک کردن آنچه را که از طریق اینترنت روی آنتن ها میرود پاک میکنند یعنی میان زمین وهوا آنهارا گرفته محو مینمایند مگر آنکه مستقیم از یک کانال تلویزونی پخش شود تازه باید اجازه ثبت وپخش آنرا نیز داشته باشند باید همه چیز از زیر ذره بین کنترلچی ها رد شود .بهر روی در اول کتاب چشمم به اشعاری افتاد که آنر منتصب به فریدالدین عطار دانسته اند :در کنار دجله سلطان بایزیدبود تنها فارغ از خیل مریدناگه آوازی ز بام کبریاخورد بر گوشش که ای شیخ ریامیل آن داری که بنمایم بخلقأنچه داری در میان کهنه دلقتا خلایق قصد آزارت کنندتیر باران بر سر دارت کنند ؟در جوابش گفت میخواهی تو همشمه ای از رحمتت سازم رقمتا که مردم حق پرستی کم کننداز نماز وروزه وحج کم کنندبازش آمد کردگار اندر سخننی زما ونی زتو رو دم مزنحال ماهم میرویم آهسته آهسته وکمتر دم میزنیم وتنها به فریاد ومشتها گره کرده مشتی قهرمان پوشالی مینکریم که خود درکار خویش مانند حماری در گل وامانده اند .در انتظار محو شدن یک یک شهر ها از روی نقشه کره جهانی هستیم مانند شهر پارادایس یا بهشت در قلب لوس آنجلس وهیچکس نپرسید چرا وچگونه این شهر زیبا با تمام محتویاتش به تلی از خاکستر مبدل شد ؟ همه چیز پاک میشود واز نو (بیایید دنیای بهتری بسازیم )!!!ودیگر نه مردی مانند تالیران پیدا خواهد شد ونه شاعری مانند فردوسی ویا خیام ونه قهرمانی مانند ویکتور هوگو ونه نویسنده وپژوهشگری مانند ……کی ؟!ما خیلی نویسنده وشاعر وپژوهشگر داشتیم وتازه باین روز افتادیم .بتظر من یکی از بهترین کارهای این زمانه یادداشت کردن آنچه که بر روزگارشان میکذرد یادداشت کردن هر ملاحظه ی را ثبت میکند ویک انبار غنی وپر بار از دیده ها ،لمس کردنها، ولبریز از کالاهای گوناگون میباشد .به خواندن زندگی نامه جناب تالیران ا دامه میدهم شاید کمی خوابم برد !.پایانثریا ایرانمنش ”لب پرچین”اسپانیا به روز شده در تاریخ ۱۳نوامبر ۲۰۱۸میلادی برابر با ۲۲آبانماه ۱۳۹۷خورشیدی -
دهکده
روز گذشته بعد از ناهار برای رفتن به زیر آفتاب از فضای خانه یخ کرده به همرا ه بچه ها به آن دهکده موعود ومحل همیشگی من رفتیم سالها بود که به همه جا سر نزده بودم تنها به یک غار تنهایی میرفتم ودر سکو ت می نشستم امروز این دهکده رنگ دیگری بخود گرفته بود جبالطارق تازه که خوب معلوم بود چه دستهای درکار ساختار آن بوده اند عجیب است که این قوم جزیره تاریک همه بلندی هارا دوست دارند ومانند عقاب بر بلندی های سر زمینها لانه میکنند چهره زیبای آن دهکده بکلی عوض شده بود رستورانهای شیک با نام های عوضی مغازه های هندی پاکستانی و چینی دیگر از آن کافه تریا های محلی خبری نبود تا بنشینی ویک چای یا قهوه بنوشی خوشبختانه کلیساهارا دست نزده بودند آپارتمانها رویهم سوار به قمیت دوازده میلیون دولار و طبیعی است که باغی را هم بشکل کیو گاردن با درختان نوظهور بوجود آورده ونام وشجره نامه هر درخت نیز زیر آن بود خبری از بوی پهن اسبها نبود اثری از کالسکه های محلی نبود تنها چند کالسکه نوظهور که با الاغ کشیده میشد لاشه های توریستهای اروپارا حمل میکرد به طرف کلیسای بزرگ رفتم که جلوی او همیشه یک کافه تریا بود اما حالا یک خیابان بلند با تیمکتهای آهنی دیده میشد به درون کلیسا رفتم عیسی مسیح در یک گوشه در یک قفس آهنی به همراه ماریا ماگدلنا ویکی از همرهانش همچنان به صلیب آویخته بود در آنسو ی اما بانوی مقدس درلبلسها ی حریر وتور ومخمل بچه بغل نشسته بود میله هاراگرفتم دلم سوخت گریستم و پرسیدم چرا به خودت کمک نکردی؟ جوابم معلوم بود او هم خدایی در سینه داشت که میل نداشت باو خیانت کند او پاکترین و بیگناهترین موجود روی زمین است دلم گرفت آن صفای دیرین دیگر نبود بازار بزرگی بود که روی یک تپه جای گرفته کوهها تراش خرده در میان آنها خانه های پنهانی چندین هزار دلاری پنهان بودو….. این آخرین جایکاه امید من که مرا بیاد آن ده سر سبز خودمان میانداخت نیز از بین رفته و مارکت بساز وبفروشی شد مید این اینترناسیونال !!!!!!غمگین وپریشان برگشتمدیگر نه دنیا ونه مردم آن برایم ارزشی ندارند نه تبریکاتشان نه فریاد هایشان ونه بیا وبرو هایشان تنها چند رباط بمن غذا میفروشند گاهی هم ماشین ها ومن در خلوت تنهاییم به قعر زمان فرو میروم زمان نیز ایستاده بی حرکت به شعله ها ی آتشی مینکرم که روزی قبله گاه زیبارویان ومردان ثروتمند بود . حال تلی از خاکستر روی جنازه های سوخته همین /ثریااسپانیا دوازدهم نوامبر دوهزارو هیجده میلادی -
یکصد سال بعد
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !پریشان کلبه ای دارم که ویران میکند بادشمن از اب وگل غم میکنم هر لحظه ابادشدل تنگ مرا هنگامه عشرت نمیسازدبه جنگ ماتمش افکن که ماتم میدهد دادش…… رفیق ! طالب آملی !مبارک است انشا٬الله ! ضیافت بزرگ صد ساله ویرانی دنیا بشکل زیبایی ! بر گزار شد وعاملین وبزرگان فرمودند که ؛ملی گرایی چیز زشت ونا مطلوبی هست همه باید یک واحد شویم !در گذشته که هنوز موهایم سیاه بودند وعمرم از بیست نمیگذشت گاه گاهی مطالبی در روزی نامه ها میخواندم ویادر نشست بزرگان !!! خودرا مینشاندم که بگویم بزرگم ! در همان زمان بسیاری از دانشگاهیان ونویسندگان اظهار میداشتند که ؛ هشیار باشید دستهای بیگانه ای درکار ویرانی ماست واز راه ؛ دین ؛ وارد میشوند ومارا به سرا شیبی بدبختی وسیه روزی میکشانند اما کو گوش شنوا دردریای آرامی در یک قایق زرین راحت لم داده وآوازهای بند تنبانی را میخواندیم ومست از باده غرور که هیچ قدرتی نمیتواند تخت طاوس را سرنگون سازد !درهمان زمان سیمین خانم دانشور همسر بزرگوار جلال آل احمد نویسنده چپی مذهبی توده ای بی وطن مشغول ترجمه آثار چخوف و\پوشکین بودندومیگفتند اگر شاه برود من خود اولین کسی هستم که لچک بر سر میکنم !!! و به این ارزوی خود رسیدند لچک را \پوشدندوبه دستبوس امامی رفتند که ناگهان از میان ماه به قعر چاه فرود آمد ودستهای چروکیده ومبارک مزین به مارک مید این اینگلند / یو اس / ایشانرا بوسیدند وسرشانرا گذاشتند وبه درک واصل شدند .ما ماندیم دنیایی پرا ازرنج ونکبت وشیون وگریه وقحطی وحال دیگر هیچ ایرانی دلش با ایران نیست دلش گرد دنیا میگرددد تا جای امنی را بیابد و سوار بر اسب کهردر خیابانها بتازد در حالیکه درهمین حال حاضر الان بهترین وشیک ترین شهرهای امریکا همان بهشت موعود دارد زیر لهیب آتش خاکستر میشود وآنهمه افاده ها وطبقه بندی ها ناگهان فرو ریخت ُ واما شاه چگونه معجزه آسا رفت ونامش را برای ما بجای گذاشت ُ نامی که درسینه ما نقش بست ومابقی غیرا زعروسکهای خیمه شب بازی نیستند که عربها نانشانرا میدهند واین عربهای \پا برهنه وگرسنه وسوسمار خور ناگهان از زیر زمین آن مروارید سیاه را یافتند حال نمیدانند با کدام جایاشان باید آنرا بنوشند وبرای دنیا تعیین تکلیف میکنند وایرانی بدبخت سرخورده که روز ی به افتخارات گذشته هاش مینازید حال جیره خور این بچه های عبا بدوش ونعلین به پا وچکی یقال بسته شده اند .در آخرین سفری که شاه فقید به امریکا داشت درزمان آن بادام فروش که عده ای با لچک یورش اوردند وگاز های مصنوعی به هوا فرستادند در یکی از مصاحبه هایش گفت ؛آنهایی که با نقاب در تظاهرات ضد ایرانی شرکت میکنند ُ چه کسانی هستند ؟ خوب ما اکنون اطمینان داریم که برخی از آنها حتی ایرانی هم نیستند بلکه تند روهای فلسطینی هستند که با برخی از انقلابیون که برایمان نقشه کشیده اند مخلوط شده اندشاه میل نداشت به صراحت بگوید که آنهاییکه برضد من برخاستند همان تربیت یافته ایی سازمان مخوف ؛ سیا؛ میباشند وهرگاه مایل باشند آنهارابه صحنه میفرستند آنها مزد بگیران ومزدوارنند مهم نیست سر زمینشان کجاشت .حال امروز میبینم که سخن از ملی گرایی یک حرف مفت ُ قردا غیر قانونی وپس فردا یک گناه بزرگ محسوب خواهد شد.هم اکنون به نام حفاظت وامنیت !! جلوی خیلی از کارهای اینترنیتی را گرفته اند باید همه چیز کنترل شود حال من یک بیت شعر از طالب آملی گذاشته ام فردا این جرم مخسوب میشود به حریم خصوص آن شاعر صد ساله زیر خاک تجاوز شده است اما تجاوز درخیابانها به زنان جرم نیست بلکه صواب دارد.بهر روی هر روز که میگذرد امید ما به تا امیدی مبدل میشود وچه بسا درتدارک یک جنگ دیگر باشند وصد سال بعد نتیجه ها ونبیره های ما در آن جشن شرکت کنند و روباتهای آهنی ومردان فضایی را ببیند که مشغول گذاشتن گل پوپوری روی دیوارهای ناشناس میباشند ! پایاندلی دارم که هرگز سر زحکم غم نمی پیچدتو پنداری که درروز ازل غم کرده ایجادشهنوز از پیکر پرویز خون تازه میجوشداز آن نشتر که بر شریان جان زد ز رشگ فرهادشثریا ایرانمنش « لب پرچین » ÷اسپانیا / ۱۲ نوامبر ۲۰۱۸ میلادی ! -
سایه گذشت
ثریا « لب پرچین » !عمر آن بود که درصحبت دلدار گذشتحیف وصد حیف که آن دولت بیدار گذشتآفتابی زد و ویرانه ی دل روشن کردلیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت …….عماد خراسانیروان شاد شاعری بود در خود فرو رفته بی هیچ ادعایی وهیچ رونوشتی وکپی برداری از سایر شعرا ویا شعر شاعری را باسم خود به ثبت رسانیدند !!! تا بشوند سخن سالار ُ در یک گوشه در محفل محقرش بحال خود زندگیش را باتمام رسانید .امروز هوا به راستی فرحبخش و آسمان صاف پرندگان درهوا خودرا گویی در حریر پهنه آسمان میشویند وآواز میخوانند خوش بحالشان !قرار ناهار بیرون داشتم بهم زدم ُ وگفتم خودتان غذایتان را بیاورید درهمین جا درگوشه آشپزخانه من بخورید ! حوصله بیرون رفتن ندارم ُ ناهار خوری من درآشپزخانه است ومیز بزرگ ناهارم کار میز تحریر را انجام میدهد !!! دیگر برای همه چیز دیر است ودیگر حوصله ای باقی نمانده است .امروز بیاد آقا مصطفی افتادم هر بار که چهره پر مهر ومحبت آن پیر مرد درنظرم مجسم میشود کلی به روح او شاد باش میفرستم او وخاتواده اش که به راستی \پدری مهربان وانسان همسری بی نهایت مهربان که هنوز همسرش را با لقب ….خاتم صدا میکرد واحترام خانواده را داشت وفرزندانی برومند وتحصیل کرده دوراز همه هیاهوهای زندگی فامیلی ! مرد بزرگواری بود وچه نظرهای خوبی بمن میداد واین او بود که گفت بچه هارا از دسترس خارج کرده به خارج بفرستم خودش نیز اینکاررا کرد وبرای خانواده اش در جنوب امریکایک خانه خرید ودر لندن نیز .حال امروز نیست تا نوه هایش را ببیند روانش شاد .وهنگامیکه بیاد بقیه میافتم تنها لعنت بر زبانم جاری میشود اعم از زن و مرد وخردو ریزشان !!!این حالی که امروزدارم نتیجه دردهای آن روزهاست که همه را به درونم فرستادم امروز سر در آورده ومرا آزار میدهد در یک قلعه خاکستری که همه چیز خاکستری بود از درب بزرگ آهنی تا دیوارهای اطاق تا پرده ها رنگ درآن خانه گویی حرام بود وآشپزخانه آهنی خاکستری وسبز !بهر روی امروز روز آرامی است روی بالکن رفتم چند درخت خزان زده درمیان پارک روبروی خانه ام بود اما آن درخت تناور که نمیدانم چیست همچنان سبزو واستوار روی \پاهایش ایستاده بود وبید مجنون سرش را تکان میداد ُ حیابانها خلوت ُ اثری از سرو صدای هر روزه بچه های مدرسه وهنرمندان تاتر نیست ! وچه بسا بچه ها بتوانند جای پارکی برای اتو مبیلشان بیبابند .شب بد وخسته کننده ای را گذراندم ُ قلبم بقول شاعر معروف سر جایش نیست فریادکشدم ای عشق ! مرا دریاب !کدام عشق ؟ از چه میگویی از دنیایی که سیب زمینی های شیرینی را که درگذشته برده ها بعنوان قوت در مزارع میخوردند امروز در بسته بندی های شیک در ویترین گذاشته اند وتو با قیمت گزافی چند تای آنرا باید بخری که نایلون آن بیشتر از خود سیب زمینی وزن دارد ! همه چیز بسته بندی شده دیگر حق نداری دست به چیزی بزنی تنها چند پرتقال ونارنگی گندیده زیر درختی رویهم تلمبارند وچند گلایی که از کشورهای دیگر میایند وموزهای که درلابلایشان موادمخدر صادر و وارد میشود میشود !!!ازکدام عشق سخن میگویی ؟ در باره چه کسی حرف میزنی ؟ کسی نمانده ُ همه رفته اند توتنها هستی با چند نفر که گرد ترا گرفته ودرحال ترس و خوف که این شمع خاموش نشود چرا که آنها هم تنهایند با داشتن فرزند وهمسر وخانواده ! اما غریبند وتنها ومیلی به دیدار فامیل بزرگشان ندارند ابدا ! با آن.که بچه بودند هنوز چزهایی را بخاطر دارند که گاهی اشک درحلقه چشمان بیگناهشان مینشاند آنها از دنیای ما غافل بودند پر معصوم وساده اندیش بودند .بیادم آمد اولین روزی که میبایست به خانواده همسرم معرفی میشدم او مرا با خواهر بزرگش تنها گذاشت ُ اولین سوال این بود که : نماز میخوانی ؟ نه ! مگر براد رشما نماز میخواند ؟ مامانتان چی نماز میخوانند ! بلی ! به خراسان رفته اند ؟ بلی ! به کربلا رفته اند بلی برای آوردن کفن وتربت ومهر وتسبیح ! به مکه مشرف شده تند ؟ خیر ! اعتقادی به آنجا ندارند وخودشان میگویند مکه من در\پشت همین خانه است کمک مالی وغذایی به درماندگان وکمک بمن برای نگهداری بچه ها واداره کردن خانه وچشم به دستان دزد خدمتکاران ! این مکه ایشان است !تو هم عرق مینوشی ؟ گاهی بلی چطور مگه ؟ مگر برادر شما عرق نمیشود ویا بقیه فامیلتان حتی همسرتان وخودتان ُنه ُ نه ُ من توبه کردم دیگر عرق نیمخورم شورم میخور به زور بمن هم استکانی میداد منهم دردلم میگفتم این دواست بخور !!!…….این نمونه یک خانواده متشخص ونوبل وفرنگ دیده بود با بقیه اش دیگر کاری ندارم .وچه فریبی بود فریبی دردناک که تاعمر دارم فراموش نمیکنم. نه محال است خودمرا ببخشم . محال است در یک خانه که همه درها به رنگ خاکستری بودند واین زندان خاکستری ده سال طول کشید تا توانستم در یک فرصت مناسب فرار کنم .ث -
گلچین روزگار
ثریا ایرانممنش « لب پرچین » !تا کی ببزم شوق غمت جا کند کسیخون را بجای باده به مینا کند کسیایشاخ گل بهر طرفی که میل میکنیترم دراز دستی بیجا کن کند کسی ……..قصاب کاشی !واقعا قصاب بوده وشعر میسروده ُ عطار هم دکان عطاری ودارو فروشی داشته اما امروز اشعار این مردان بزرگ نماد فرهنگ بر باد رفته ماست .نمیدانم آیا گذشتگان ما هم در دوران خود یک هیتلر ُ یک موسولینی ُ یک فرانکو ویا خمینی داشته اند ! حتما داشته اند که درزویایا ی صورتهای افتاده وپر چین وچروکشان دردها را میتوانی خط به خط بخوانیبعد که اخباررا تماشا میکنی ویا گوش میدهی : انفجار ُ کشتار ُ سقوط هواپیما ُ قتل ویا خودکشی کشتن درمدارس کشتن درخیابانها ُ خوب ! این همان جنگ است اما ازنوع اقتصادی آن که وحشی تر وخشونت بار ترا زجنگهای اتمی میباشد . از خود میپرسی « کجا باید آسایش را یافت » سیل مهاجرین پشت درهای بسته ُ سیل مهاجرین درون دریاها غرق شده میل دارید به کجا بروید و دنبال چه رویایی سر زمین خودرا ترک میکنید ویا شاید سر زمین شمارا نیز از شما گرفته مشغول غارت آن میباشند ؟.در سر زمین من امامان جماعت دستور اکید صادر کرده اند که به معترضین رحم نکنید فورا آنهارا بکشید آنها مفسد ند ! اعتیاد بیداد میکند رمق درکسی نمانده وهفته گذشته حدود دویست وهفتاد کیلو گرم هرویین از ایران به اروپا صاد رمیشد که درگمرگ اسپانیا گیر افتادندُ حال آین ها سودش را میبرندحال ای شاعر بنویس و شعار بده که ای هم میهن هم ولایتی ُ همشهری ُ هیچ اندیشه ای در هیچ کجا در درازای تاریخ جهان به والایی ارزندگی ُ شکوهمندی ُ مردمی اندیشمند نیاکان تو نیست !!! وتو آگاه نیستی به آنها وخودرا دراختیار کسانی گذاشته ای که ترا به بردگی وبیگانگی کشانده اند به خود آی ُ ..نه ! همهرا خواب خوش مستی درربوده وبی خیال نوچه ها که بر خر مراد که چه عرض کنم بر سواری گرانبهای مراد وسط خیابنها جولان میدهند « کار یکه عربهای نوکیسه درگذشته انجام میداند»
ودلشان خوش است که شلوار پاره جین دو میلیون تومانی کهنه امریکایی را \پوشیده اند درهمین حال مادران و پدرشان مشت گره میکنند که مرگ بر فلان …
بهر روی اسلام راستین که نامش دین صلح ورفاه وآسایش بود برای ما روشن شد ورهبر معظم وبنیان گذار این اسلام ناب محمدی گفته اند :آنهایی که میگویند اسلام نباید آدمکشی کند ُ نفهمند اینها نمی فهمند ُ که این یک رحمت بزرگ الهی است وروز خوارج ر وزی است که امیر مومنان شمشیر کشید وصد هاهزار نفر از این نادانان !!! را کشت آن روز واقعا روز یوم الله بود !!! یک زلزله بود یک سیلی بود که خداوند تبارک التعالی برگوش کافران زد ! باید شمارا شلاق زد تا آدم شوید ….
حال امرو زما بمقام هیچ رسیده ایم به مقام یک آدمکش ُ یک ترورویست ویک وامانده از درگاه وهیچ کجا جای نداریم آش خودمانرا میپزیم وخودمان باید بخوریم چون دیگران از رنگ سبز وسبزی بیزارند اما رنگ سر خ گوچه قرمز برایشان ایده آل است .رنگ خون !
نشکفته غنجه که بباد فنا نرفت
دراین چمن چگونه دلی واکند کسیخوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار
فرصت نمیدهد که تماشا کند کسیعمر عزیز خودرا منما صرف ناکسان
حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی ……آفرین بر جناب قصاب کاشی
پایان
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
اسپانیا
به روز شده شبه ۱۰ نوامبر دوهزارو هیجده میلادی ! -
من ثریا هستم
ثریا ایرانمنش « لب پرچین »من ثریا هستم ُ خودمم نه ملکه زیبای ایران بلکه کمی پایین تر از کوهستانی که او وخانواده اش میزیستند در نوشته های گذشته داستان فرار خانواده امرا نوشته ام ُحال رویاهای من ُ رویاهای شبانه من مغشوش است شبها به میهمانی کسانی میروم که هیچگاه درعمرم آنهارا ندیده ام ُ از خیابانهایی میگذرم که در همه زندگیم نمیدانم درکجا قراردارند ومن آنها را نشناخته ام ُ روز گذشته ضمن گنجه تکانی چشمم به چند مجله افتاد که دیگر چاپ نمیشوند صفحاترا را ورق زدم دیدم ایوای منهم در آنجا هستم منم نوشته ام درسالهای ۱۹۹۹ ! وچه زیبا هم نوشته ام !!!خوب کلی بخودم مغرور شدم یعنی کلی خودمرا آدم حساب کردم !…………….ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد ُچه أتشی افشانی ُ چه سنگبارانی !چه فتنه ای ُ چه هجومیچه رعد وتوفانی ُبه رنگ خون نشسته زمینرنگ خون گرفته زمانخون فشان شده است جهانابرو باد ُ خونینی آگینمهر و ماه به خون آذینکوه ودشت ُ خون آجینچه سر زمین به خون خفته ایچه دورانیوطن فدای تو جانم که جان جانانیکه زادگاه بزرگمردان ونپکمردانیکه آتشی ُ که سرودیکه نور پاک سجودیکه قبله گاه بزرگی وآفتاب تابانیکه خاک ایرانیگمان مدار که تنها وبیکسیای خاکدلاوران تو ای خاک پاک خفته بخونبر آورند دمار از دشمن دونبساط فتنه ضحاک را براندازندبه سر زمین تو طرحی نوین اندازند۰۰۰۰۰۰۰وشما این بت پرستان قبله تان ایران آباد است که نور یزدان درآنجا میتابد .شب گذشته در رویاهایم از کوچه ای میگذشتم درختی از دیوار باغی آویزان بود که میگفتند بوته خیار است ومن دراین فکر بودم چرا بوته خیار روی دیوار آویزان است آهسته یکی را کندم آنرا باز کردم درمیانش خون بود ُ آنرا به دور انداختم ودوان دوان میدویدم ُ به کجا ؟ نمیدانم .وامروز درمیان مشتی آدمک که هر کدام ترکیبی وشکلی وتریبونی ودوربینی هیاهوی بسیار دارند برای هیچ تماشاچی ام .دراین فکرم که آخرین باز سی وچند سال پیش که برای انحصار وراثت به سر زمینم رفتم چقدر غریبه بودم حتی درمیان کسانی که میشناختم اما همه گرد من جمع شده درانتظار وراثت بودند درمیان آنها برگی دیدم که همسر متوفی بنده وکالت تام الاختیار به برادرزاده اش داده ودرعوض همسر اورا تصاحب کرده است واو همه چیز را بالا کشیده غیرا ازآنهاییکه بنام بچه های من بوده درانتظار یک وکالت نامه دیگری بود هوای آلوده افعی هایی درلباس دوست وهمراه وقوم ….نه آنجا دیگر برای من جایی نبود وکالتی تمام به یک هنر مندی که میشناختم دادم واز طریق او که بهر روی مورد لطف رهبری بود خودمرا به منزل اجاره ای غربتم انداختم و…….حال دیگر درانتظار کدام معجزه نشسته ام ؟ پایان……ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیابه روز شده ۹/۱۱/۲۰۱۸ میلادی !



