Author: Soraya
-
پوپولیزم
ثریا ایرانمنش «لب پرچین »!شوری نه چنان گرفت ماراکز دست توان گرفت ماراما هیچ گرفته ایم از اواو هیچ ازآن گرفت ماراخوب ! مبارک است حزب تازه ووکس یازده کرسی از مجلس آندا لوسیارا اشغال کرد وعلنا آن >ژن های خوب >! حاکم میشوند !بیچاره ما ُ بیچاره مردم ُ بیچاره ملتها وبیچاره تر ازهمه دنیایی که دارد رو به ویرانی میرود آهسته – آهسته .شب گذشته دچار کابوس وحشتناکی بودم ُ بیدارهم نمیشدم دستهایم را مانند مسیح صلیب کرده بودند وبا سرنگ خون مرا میکشیدند اما رنگ خون نبود رنگ زردی داشت واطرافیانم میگفتند این همان زهر است که خورده ای حال از بدنت خارج میکنیم!!کدام زهر ؟ زندگی همه گوشه وکنارش زهر است از زمین گرفته تا آب نوشیدنی از آسمان گرفته تا قعر گودالها همه جا زهر نهفته است .من چند کتاب دارم که روبرویم نشسته اند عصر تجزیه وتحلیل / عصر خرد / عصر بلند گرایی / عصر ایده ولوژی / وعصر اعتقاد ! وعصر روشنگری ! اینهارا در زمان گذشته درهمان زمانیکه عده ا ی از ایرانیان اعتقاد داشتند که سر زمین ما بهشت روی زمین است خریدم وهمیشه درهمه جااین کتابها اولین چیزی بودند که درچمدان من جای میگرفتند اما هیچگاه من از روی آنها کپی برنداشتم تا بخورد دیگران بدهم ! ویا آنهارا برای کسی بخوانم تنها برای روشن شدن ذهن خودم بود وبس – حال میبینم عده ای روی برنامه هایشان کتاب را ونوشته های آنرا ماخذ قرارداده وبرای امروز ما نان تازه ای میپرند ُ این گفته ها متعلق به قرن شانزدهم بوده امروز دیگر تکنو لوژی آنچنان \پییشرفته که نوه چهار ساله من هم میداند گالیله کی بوده است .بدبختی ما ملتها این است که آموزش درستی نداریم درهر جای اروپا که شما بروید میبیند عده ای هنوز نمیدانند مثلا ترافلگار کجاست پجناب نلسون آیاهنرپیشه تاتر بوده است ؟ آیا میدان است یا خیابان ودرکدام شهر جا دارد در انگلستان بچه های من شیمی وفیزیک نداشتند درسها را میبایست انتخاب کنند وبرای هر درسی مبلغی معین بپردازند بنا براین نمیدانند شاغول چیست دراین سر زمین کمی بیشتر به آموزش کودکان میپردازند بشر ط آنکه مخیل آسایش بقیه نشوند .در سیاست آزادند میتوانند وارد هر حزبی که میل دارند بشوند ! میتوانند با خانواده خود یک حزب تشکیل دهند وحال این آخرین حزب که به تازگی نامش را شنیده ام گویا به عقب گرد سریعی مردم را میکشاند / مخالف مهاجرت ومهاجرین است . راهی را میرود که مرحوم فرانسیسکو فرانکو رفت ! آندا لوسیا چهل سال زیر نفوذ حزب سوسیالیستها بود وامروز ریاست آن استعفا میدهد میرود ما بازنشستگان !!!تکلیفان نامعلوم است آیا باید به سر کار برگردیم ؟ وآیا هجرت ما پایان می یابد ؟ حال مثلا از ماکیاولی یا هگل مثل بیاورم ؟ آن دوران سیاه با روشنگری های این مردان به روز روشن تبدیل شد وحال دوباره تاریکی شومی بر دنیا سایه انداخته وپوپولیستها ( عوام گرایی ) پوست انداخته دوباره زنده شده اند.ومن ؟! دلم خوش است که قطعه شعری را برای انجمنی میفرستم وچند به وبه وچه وچه میشنوم وتشکر میکنم وبه خدمتکاری خود ادامه میدهم تا روز موعود فرا برسد .آسمانم خالی / بدون روشنایی در انتظار تیرهای شهابی هستم که از سویی که نمیشناسم بر سینه ام پرتاب شوند حال مانند آن درخت سرو دیر پای ودیر سال آزرده وغمگین از همه بیهودگیها . دیگر نمیتوان نگاهی به کوچه انداخت ومردمی را دید که از نگاهشان امیدواری میتابد همه مانند گل یخ بر شاخه ها نشسته اند بی هیچ حرکتی ودرانتظار .انتظار بهم ریختن تمدنهای بزرگ ویکی شدن جهان .خوشحالم که دو عدد درخت سرو بلند جلوی خانه ام کاشته اند ومن میتواتم از روی بالکن دستم را بسوی آپها دراز کنم ولمس شان کنم وانرژی تازه ای بگیرم .گلهای کاغذی وپلاستیکی به کسی انرژی نمیدهند ! مانند آدمهای پلاستیکی .هر گه بتو عرض حال کردیمدرحال زبان گرفت مارادرد دل ما نمیکنی گوشدرد دل از آن گرفت مارامردیم وزکس وفا ندیدیمدل از همه – زان گرفت ماراپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا /۵/۱۲/۲۰۱۸ میلادی برابر با ۱۴ / آذرماه ۱۳۹۷ خورشیدی!————-اشعار متن از : رض الدین آرتیمانی -
تک شاخه ها
ثریا ایرانمنش «لب پرچین»!اینان که دلشکسته ودلبسته میروندچو اشک ُ از دو چشم من آهسته میروندتک شاخه های چیده گلزار درس منبازو به هم فشرده چو گلدسته میروند ………دیگر مهر از تو بریدم ای وطن ودل از تو کندم ای خاک زرخیز عزیزکه امروز بجای لعل وزرو فیروزه ازآن شاخه های ترد وخشکیده \ زایده خون وشهوت میروید .دیگر از تو دل کندم ودراین سرای بیکسی دلخوشم که امروز سالروز میلاد دخترم میباشد هما نکه مرتب مرا مانند یک بچه مامانی دربغل گرفته لیوان آب به یکدست وقرصی به دست دیگر ومرتب میگوید این را بخور آنرا نخور منهم اطاعت میکنم .امروز فهمیدم حزب جدیدی به احزاب رنگ ووارنگ این سر زمین اضافه شده است ! جالب است چهار نفر میتوانند یک حزب تشکیل بدند ومردم را به دور خود جمع کنند ما از روز ازل تنها وابسته یک حزب بوده وهستیم ( مخفی میماند ) !.وامروز تصمیم گرفتم دیگر به هیچکس فکر نکنم وبه هیچ چیز وبه فردای سر زمینم ایران که فردایی ندارد غیر از تاریکی مطلق ! با این مردم واین دسته بندی ها واین بده وبستانها واین فریبکاری ها گمان نکنم آن سرزمین دیگر سر زمینی باشد که قبلا بود اگر هم روزی بخواست یزدان پاک رفت وریشه اش را یافت دیگر بما وصلت نمیدهد .در گذشته « مردانی » داشتیم بمعنای واقعی مرد ! با یک رشته موی سبیل خود ملکی را قولنامه میکردند امروز علنا ملک ترا میگیرند واضافه میکنند اگر حرف بزنی میدانی جایت کجاست ؟!دیگر نمیتوان به اشکهای ریخته شده نام درج گهر نها د باید گفت اشک تمساح !دیگر به هیچ عهدی نمیتوان پایبند بود ومهر بست که نشکسته میروند ُ این آهوان تازه سینه سپر کرده مژّه مخملی غمی درسینه ندارند که از خنجر زمانه زخم برداشته باشد آنها در مکتب آن بزرگان قدیم نسیم وار آمدند ورفتند وحال از راه نرسیده وبه دل جای نگرفته میروند ُ از دیده هم میروند آری ُ همین آهوان دشت که دلشکسته ودلبسته میباشند آنها هم میروند .در آن زمان در کوری میان کوچه های بن بست وتاریک ما از که باید طلب کنیم که آب ما چه شد ؟ خاک ما کجا رفت ؟ وآسمان ما چرا تاریک شد .درب را میکوبی ُ صدایی بر نمیخیزد کوشها همه کر / زبانها بریده وچشمها همه کور شده اند تنها مرعان لاشخور در آسمان پرواز میکنند ودر انتظار لاشه ها میباشند .در این مغاک بسته در خورشید کی دارد گذربیهوده با یاد سحر – چشم طلب وا میکنم .پایانهمچو گرگی از اشتیاق طعمه لبریزید – آریمعنی این خنده دندان نمارا میشناسمباورم را آشنایی نیست با گفتار لبهامن زبان ساکت اندیشه هارا میشناسم———————————————-ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا۴دسامبر ۲۰۱۸ برابر با ۱۳ آذرماه ۱۳۹۷خورشیدی!!اشعار متن : از بانوی بانوان والهه شعر سیمین . -
دل عاشق
ثریا / « لب پرچین » !دل عاشق به پیغامی بسازدبیاد نامه یا نامی بسازدمرا کیفیت چشم تو کافی استریاضت کش به بادامی بسازد….در تمامی عمرم ناهاری باین گندی وسردی نخورده بودم ُ راه را کوبیدیم به شهر پر کرشمه مالاگا رفتیم دریک رستوران سوزن فرو نمیرفت هوا سرد بود گارسن ها مرتب دررفت وآمد خیلی نشستیم تا یک ماهی یخ زده ویخ کرده با یک بشقاب سالاد بدون همه چیز ویک بشقاب میگو وهشت پا روی میز گذاشته شد و بعد ار آن ریگه یا شل ها ُ من بلند شدم بی آنکه دسری سفارش بدهم از رستوران خودمرا به پارک انداختم تا زیر آفتاب گرم شوم برگشتیم . اوف ُ بچه ها یک درخت نره خر که برای وسط یک باغچه خوب است درکنار اطاقم گذاشته بودند دیگر جای نفس کشیدن نماند بود ُ خوب ! حالا زنگوله هایش گو < کلی زندگوله از امریکا آورده بودم کجا هستند ُ مهم نیست با کاغذ کشی هم میشود دکور کرد اما دیگر نفس کشییدن موقوف .باید با قافله همراه بود پس از مدتها نوه ها آمدند آن که از همه کوچکتر بود حال موهای بورش را کوتاه کرده مانند یک پسر بچه هشت ساله تنها میخندید به هرچه میگفتیم میخندید خنده او کمی سردی محیط مارا عوض کرد چشمم به پسرم بود که پس از ماهها دیدم پیر مردی با موهای سپید خسته وچه بسا بیمار خودش را روی صندلی انداخت . واین بچه ها بیخیال بازی میکردند برایم از چین چای آورده بود ویک دستمال گردن ابریشمی ساخت چین ! اوخ پسر کوچک ونازنین من زن وبچه اینهمه ترا پیر کردندچرا از بدرت یاد نگرفتی ؟ بی تفاوت همه چیز را گردن همسرت بگذاری ؟ دیدی هنگامیکه مرد مانند جوانان سی ساله خوش برو پز بود !چون مسئول شما وخانه وهمه چیز من بودم اما همسر تو با سگ زیبا وگران قیمتش روی تختخواب مجله روسی میخواند واحیا نا ییراشکی درست میکند تودوردنیا برای کنفراسها وفروش برنامه ها وتغییر وغیره ! گویی آتشی دردلم افروخته شد دیگر دنیا را نمیخواستم مردم را نیز ! به چشمان بی رمق او که پشت عینک خاک گرفته اش پنهان بود مینگریستم ومیدانستم دردهایی پنهانی اورا نج میدهد اما آنها درون سیاره خودشان زندگی میکنند کمتر با فامیل رفت وآمد دارند تنها گاهی به دیدار مادر ومادر بزرگ میایند ساعتی شادم وسپس غم عالم بر دلم مینشیند .دیگر حوصله هیچ کای ندارم به آن درخت نره خر مینگرم که خوب با تو چکار باید بکنم ؟ بچه ها برای کریسمس نیستند بعضی هایشان در مسافرتند . خوب عیبی ندارد زاد روز خورشید را جشن میگیریم !!! اما چگونه ؟ .امرو صبح افق به رنگ خون بود هر چه کردم نتوانستم از ان عکسی بگیرم ماه وستاره کنار هم البته ماه دریک هلال / مهم نیست ! ه هیچ چیز مهم نیست !درون کشو ها به دنبال زنگوله ها وآویزه های درخت میگشم اوف چه چیزهاییرا من نگاه داشته ام ! اولین بارانی که از جورجیو آرمانی خریدم به همراهش یک ساعت رومیزی بمن کادو داد سالها این ساعت برایم کار میکرد تا افتاد وشکست حال جسد اورا برای چه نگاه داشته ام؟سی دی ها درون کشوی دیگر بگمانم کپک زده اند چسپیده روی هم اینهمه کاغذ ودسته چک وآشغال را برای چی نگاه داشته ام ؟ کشورا سر جایش برگرداندم مطابق معمول روی تلفنم زنگ به صدا درآمد که ماما قرصت را خورده ای ؟ حالت خوب است واین برنامه هر روی ادامه دارد ودیگر باین زنگ آلرژی\پیداگرده ام. روز خوشی واحوال خوشی ندارم روی توئیترم آن آقای محترم بنیان گذار قانون اساسی یک ردیف عکس گذاشته بود اما زیر عکسها نوشته بود که این صفحه قابل استفاده نیست درعوض خانم ملانیا برای همه تبریک فرستاده بود ! خسته ام / خیلی خسته ام وبا این درخت غول پیکر نمیدانم چکار کنم ؟ تمام و\پایان چس ناله ها !!!سوم دسامبر ۲۰۱۸ / بابر با ۱۲ آذرماه ۱۳۹۷ خورشیدی !!!ثریا / اسپانیا /شعر از / طالب آملی -
انتخابات محلی
ثریا « لب پرچین »امروز روز انداختن رای به صندوق آرا وانتخابات مجلس آندا لوسیا میباشد هر سال من اولین تنی هستم که پشت در ایستاده م واولین رای را درون صندوق میاندازم آنهاییکه د.ور میز ه ا نشسته اند وبررسی میکنند ونام هارا میخوانند تا بیابند میباند همه محلی واز کاسبان یا معلمان ویا نانوایان ویا فروشندگانند .نیمی از راه را مروز طی کردم ودیدم نمیتوام برگشتم عصارا یافتم ولنگان لنگان خودم را به مرکز انتخابات رساندم معلوم شد امسال برای ازدیاد جمعیت سالنی دیگر در کنا رهمان سالن این اور را اداره میکند لنگا ن لنگان خودم را به آنجا رساندم ای داد وبیددا چند پله دارد/ خانمی موقر با نواری که برگردن انداخته ومعلوم بود حکم ریاست آن گروه را دارد به \پیشوازم آمد دستم را گرفت وبالا برد رای خودم را به صندوق انداختم با فامیل من مشگل دارند ایرانمنس/ نه ! منش با اس و اچ بهر روی موقع برگشتن آن زن آهسته به دنبالم میامد وسر پله ها رسید کمکتان بکنم / سپاسگداری کردم وگفتم نه پای \پیچیده ودردناک درون پو تین با کمر درد شدید هنگامیکه از تپه بالا میرفتم کمی ایستادم وبه درختان سروی که تازه قد کشده بودن نگاه کردم وگفتم :زمانی از مستی وجوانی تلو تلو میخوردی ُ درآن مستی شادیها بود وزندگی /امروز از شکستگی لرزان لرزان گام بر میداری خالی از مستی وشور وحال .با پای شکسته ؟!آفتاب زیبایی سر تاسر خیابان را \پوشانده بود در راهروی خانه زن ومر دی جوان از مقابلم گذشتند هلو سینورا / آه همسایه طبقه سوم من است چقدر شبها از دست من رنج کشیده از صدای رادیو از کشیدن سیفون گاهی یادم میرود که نمیه شب است دستی برشانه ام گذاشت از سر مهربانی وگفت داریم میرویم رای بدهیم شما خوبید /تشکر کردم / برگشتم به درون زندان انفرادیم که هفه ها حوصله ندارم پایم ر ا بیرون بگذارم واین مر دم مهربان چگونه مرا میشناسند ؟ .همه اینهارا نوشتم تا بگویم این افرادند که قانون را رعایت میکنند وبه دیگران نیز یاد میدهند که قانون چیست اگر صبح زود یکی از کارمندانشان دیرکرده باشد ومثلا من آنجا باشم باید تمام روز پشت میز بنشینم ودنبال اسم وفامیل وشماره وآدرس خانه دیگران بپردازم مهم نیست چکاره م واز کجا آمده ام بعنوان یک اسپانیول باید قانون را رعایت کنم .گاهی هم با نامه مارا فرا میخوانند وباید برویم !.قانون دراینجا حاکم است بدون دخالت \پلیسهای تفنگدار ویا آدمکشان حرفه ای مردم خودشان به وظاپف خود آگاهند .چرا که عاشق وطن خویشند اگر هم به جاهای دیگر میروند برا ی تحصیل ویا کار باز یکدیگرا میابند وبا هم هستند واز راه دور از طریق ماهواره با سر زمینشان ارتباط بر قرار میکنند .وما؟……. هیچ قانون آهنینی حریف ما نخواهد شد .===================================بهر روی امروز تولد دخترکم هست ومرا به ناهار دررستوران دعوت کرده است . باید روز خوبی باشد دردها را تحمل میکنم . ث -
روح قانون
ثریا ایرانمنش لب پرچین »!
قانون روحی دارد و تنها مونسیکو با روح القوانین خود قانون را بر دنیا حاکم نساخت ژان ژاک روسوو نویسنده بزرگ فرانسوی در کتاب معروف خود « امیل » نیز قانونی نوشت که قاتون اساسی فرانسه از آن سر چشمه گرفت وهمچنان مانند جویباری در اروپا چرخید امروز قانون اساسی اسپانیا نیر مانند همان قانون فرانسه است .
قانون / قاتون است وهر فردی موظف است که از آن حمایت کرده وآنرا بپذیرد البته این گفته متعلق به دنیای متمدنی بود که روی چرخه هایش بهمراه چرخه قانون واقعی میگذشت در دنیای بلبشوی ما دیگر آ ن روح قانون وجود ندارد وهر حاکمی که برسر زمینی حکومت میکنند مانند لویی چهاردهم میگوید « قانون منم » راست هم میگفت / قانون در دست کلیسا وادایان متفرقه آن است / قانون دردست بزرگانی است که سر زمینیهارا بجای قمارخانه ها عوضی گرفته اند ومردم برایشان تنها یک مهره ویا یک ژتون ناچیز میباشند /
امروز برای همه ما تاریخ مهمتر از اسطوره میباشد واقعیت جای خودرا به امکان داده است امکان های ما واقعیت را نمیسازد میان این دو فاصله های زیادی است امکانات امروز ما ایرانیان دیگر آن هسته واقعی که پدران ومادران ما بر روی خاک پر برکت افشاندند – نیست حال باید با زور خارجی وبیگانه آنرا آن امکانات را به واقعیت نزدیک ساخت !دنیا ومردمش بیمارند جای شک وتردیدی باقی نمانده است پیرمردی در اوج خونسردی میگوید تا الان نود زن را کشته ام ! پشیمان هم نیستم قانون این را گفت ورفت دیگر خبری نشد ُ در واقعیت امکان \پیروزی بیشتر است تاریخ آنکاه با برتری که وجودش به قدرت بشتر است ُ کار دارد درهر واقعیتی \پیروزی نهفته است ودرهر امکان ازدست رفته وگمشد ای / شکستی / که نشانه قدرت واقعی نبوده است دیده میشود امروز همه مردم سر زمین ما به تاریخ گذشته بیشتر ارزش میدهند به شعرا واسطورها ای ایده آل وورویاها تاریخ درست را کی نمیداند آن زنجیره قدرت را به درشتی کسی نفهمیده است تنها ند خارجی آمدند وتفسیرهایی برایمان کردند و رفتند ! زمانی میگویند : انوشیروان عادل که حتی به دردل یک الاغ درمانده میرسید وزمانی میگویند انوشیروان قاتل که مزدکیان آن کیش نو پدیرا کشت وجوی حمام براه انداخت / زمانی نادرشاه فاتخ الفتوح است وزمانی یک تاراج گر ومردی که پسر خودش را کور کرد .
تاریخ ما مجموعه است از شکستها وخون ریزی ها واز بین رفتن ارزشها وآرمانهای اخلاقی است درحال حال حاضرمقدار زیادی دروغ وافسانه ساختگی در مغز نوجوانان ویا بیوه زنان ویا سایرین با نوک خنجر فرو میکنند .
ما امروز احتیاج به یک پزشک حاذق داریم که این بیماران را شفا بخشد / بما امید بخشد علیرغم أنچه میگویند این ما هستیم که اول باید خودرا بسازیم سپس کودکانمان را ودست آخر جامعه را .
امروز همه تجربیاتی که درادیان سامی به پیامبران نسبت داده اند وآنها مظهر خداوند مینامند در شاهنامه ما مخصوص پهلوانان بوده است .
پیا مبرهمیشه نشانه اصالت خدا هست این اوست که پیام خدارا میرساند او فرستاده خداست پیامبر بخودی خود اصالتی ندارد او تنها نماد ایمان است او مستقل نیست .
واین ایمان وابستگی مطلق را به دیگری نمایان میسازد ودراینجااست که حقیقت گم میشود وقانون است که باید ا زاو سر چشمه بگیرد تنها اطاعت .
در حالیکه پهلو.ان – استوار ونیرومند وسر چشمه زندگی وهستی خویش است بیانگر اصالت انسانیت وفروشکوه او دیگر نیازی به یک پیامبر ورسول ومظهر وواسطه ندارد این قصه هارامیتوان به راحتی درکتاب بزرگ شاهنامه یافت وخواند
هر مومنی در شناخت خود دچار تراٰژدی زندگیش میشود وهمه را از خدا میداند معرفت را باید کسب کند درخود اصالت را باید بشناسد درون خود هرچه در اطراف ماست میتواند زیبایی وظرافت بشد وزمانی میتواند خشونت ووحشت ببار بیاورد .زهدان افق بارو از نقطه نور است
خورشید جگر گوشه این ظلمت کور استفرداست که بروسعت این بام کشد تن
آن صبح که از باور چشمان تو دوراست———–
درنهایت ما باید از خود شروع کنیم وسپس به دیگران و سر بسوی آستانی بگذاریم که خود ساخته وپرداخته ایم . پایان
ثریا ایرانمنش « لب پرچین »
یکشنبه / ۲/۱۲/۲۰۱۸ میلادی ! -
شفاف نیست !
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !پستان خشک شام سیه بارور نشدجوی رگش گذرگه شیر سحر نشدپلک افق نهانگر خورشد آرزوست.ان مردمک به مرد میان جلوه گر نشد——باورم نمیشد ُ او مرا بیاد سهراب همسر دوستم میانداخت گویی کپیه او بود \پارچه ای سفید برسر میبست عبایی میپوشید ویک تنتبان تا زیر گردنش بپا میکرد تلفنش هم اکثرا درون\پاچه شلوارش یافت میشد با این هیبت جلوی دوربین حاضر میشد و« شفاف سازی» میکرد ! به هیچ حزب ودسته ای هم وابسته نبود در آلمان بود سپس به فرانسه رفت ودر یک اطاق کار گری روی زمین ویک کاناپه رنگ وروفته زندگی را میگذارند نه قلم خود ونه کلامش را در ترازوی خرید وفروش نگذاشت او نیر مانند آن هنر مند گرامی وبزرگوار که با کمر جلوی او خم میشوم ( پرویز صیاد ) راه خود فروشی را به روی خود بسته بود ودستمال ابریشمی را دردست نگرفته مرتب ….پاک کند ! ناگهان دردو خط تنها دوخط نوشتند که علیرضا سکته کرد ومرد ! تمام شد آبی نبود که چرخهای آسیاب را بگرداند . مادر پیر واز کار افتاده اش تنها گفت :خواهش دارم موقع دفن او بمن بگویید اورا در گورستان معمولی شهر دفن کردند بیصدا حال تازه عده ای به صرافت افتاده اند تا ازاین خوراک نیز لقمه ای بخورند ما سکوت همچنان ادامه دارد چه شد که او ناگهانی رفت هنوز جوان بود بیشتر از پنجاه وچند سال نداشت .شب گذشته پرزیدنت سابق امریکا جناب ؛ بوش؛ پدر در سن نود وهفت سالگی جوانمرگ شدند !! تمام خبر گذاریها بکار افتادند حال یک هفته ای نمایشی دراین زمینه داریم .بعضی از مرگها خاموشند وبیصدا .من آن چهره غمگین وآن سبیبلهای سیاه پر پشت وسیمای لبریز از غم اورا ازیاد نبرده ام او هم مانند چند نفری که میشناسم نتوانست انگور هار از آسمان بچنیند وبهم بفشارد او نتوانست اشک انگوررا به هرسو پرتا ب کند خود او در نقش یک خمره شراب بود در میان کرباس ها وتیره گیها ومانند شمع در باد خاموش شد .روز ششم این ماه روز ( قانون اساسی ) این کشور است همه جا تعطیل وشاه وخانواده به مجلس میروند واین روزرا پاس میدارند قانونوی بلبشو که از نو نوشته وتنظیم گردید وقانون قانون شد نه دستخط رهبری را قانون بشمارند ! دراین روز باز باید اشک ما سرازیر شود سر زمین ما ومردم چیزی را بنام قانون نمیشناسند قلدری – گردن کلفتی وزد وخوردها نامش قانون است قانون زور حال صد هزار صفحه قانون نوشته شود ثبت شود حتی با طلای مذاب ٌ بیفایده است قانون همان قانون باغ وحش است آنک زورش بیشتر است ضعیف را میخورد .دیگر بفکر سر زدن خورشید از مشرق نیستم ودیگر بر اسب بالدار بسوی افق ها پرواز نمیکنم تنها باید از اشتباهاتم پند بگیرم .هر کاری کردم حسابش را پس دادم وحال فغان دارم که چرا دل به همه سپردم .امروز احساس کردم شخصی که همیشه با من است چه درصفحه اینستا گرام وچه درتوئیتر ! حساب اورا درتوئیتر بسته اند وایشان درکنار من آهسته آهسته راه میایند بی آنکه من بدانم خوب اینهم یکنوع عشقبازی است !ثبر پای عشق دست امیدم هر آنچه بستزنجیر اهنینی شد وخلخال زر نشدمرداب دل – چو آئینه چشم مردگاناز جنب وجوش زنده دلان باخبر نشددر شوره زار سینه من – دانه امیدپوسید ومایه بخش نهالی دگر نشدپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین «!اسپانیااول دسامبر ۲۰۱۸ میلادی /——————————اشعار متن از بانوی بزرگوار سیمین ! -
مردم فریبی !
ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!من نمیدانم که این مرحوم محمد رضا شاه شاهنشاه قبلی ایران چه هیزم سوخته ای به ماتحت این آقایان فرو برده که با آن دستمال پیچازی چندش آورشان میکروفونهارا اشغال کرد واوارا میکوبند یعنی آنکه نصب واصل خودرا با و نسبت میدهند :حالم بهم میخورد حتی جمله را بنویسم ُ تنها میدانم که شاه ُ ایرانرا میپرستید او میخواست به جهانیان ایران وایرانی را همراه با گذشته شکوهمندش بشناساند وبلند آوازه سازد .خوب معلوم میشود که هنوز سر تا \پای آن آدمهای کوچک که امروز بزرگ شده اند کینه ونفرت است وچیزی بنام انسانیت دروجودشان نیست .او اکثرا درسخن رانی های بیرون از مرز خود اظهار میداشت :هنگامی که بفکر ایران مترقی هستیم نه ایران قرون وسطی قابل قبول نیست که در مملکت تنها عده ی کار کنند – قابل قبول نیست که نیمی از جمعیت ایران برودودرکنج خانه \پنهان شود – همه مردم باید در تولیدات داخلی سهیم باشند وهر کس باید کاری انجام دهد که برای خودش وبرای جامعه فایده دارد .چطور میشود نیم مرم ایران یعنی زنان را نادیده گرفت اگر نصف جمعیت مملکت از جامعه بیرون رود وخودرا بپوشاند آیا ما به هدفهای ملی خود خواهیم رسید ؟.درهمان زمان سیمین دانشور استاد دانشگاه ! همسر کمونیست دو آتشه جلال آل احمد میان استادان ودانشجویان با فریاد گفت :« اگر بنا ست که با لچک کردن من ودیگران شاه از ایران برود من لچک بسر میکنم وبه خیابان میروم » وهمین استاد دانشکده ادبیات ! با آمدن آن اهریمن با چاد رولچک سیاه به نزد او رفت دو زانو همچو بردگان در برابرش نشست ودری وری هایی و………گفتنی هایی که حتی یک آدم بیسواد رانیز شگفت زده میکرد گویی همین الان از دل قرن تازیان وهزارو چهارصد سال قبل برخاسته است .امروز ایرانیانی با نقاب مانند گذشته در میان سیل تظارهر کنند دیده میشوند ُ اینها چه کسانی هستند ؟روزی یکی از کمونیستهای بسیار معروف گفت :ما کاری خواهیم کرد که دین ومذهب بکلی از میان شما مردم کوته فکر برود ودیگر برای ادای شهادت قسم به فاطمه زهرا نحورید !-وحال کم وبیش به مراد خود رسیده اند واین مردان کله پوکی که پشت تریبونها تسبیح ریا را به دست میگیرند ویا آن آخوندی که تازه پشت لبش سبز شده وهنوز شاگر پادوی فیضه میباشد برایمان حدیث وقصه میگوید باید روزی بروند به زباله دانی وریسایکل شوند وسپس باقیمانده را درتوالتها دفن کرد .شا ه اشتباهات زیادی هم کرد ! به انگلستان باج داد کارخانه های ورشکسته آنهارا خرید درآنجا خانه داشت اسب داشت واتو مبیل همه نصیب دزدان شد .حال یک بچه آخوند پیزوری که پدرش روزی روضه خان درحرم بود با جلال وجبروت وخدم وهشم وارد انگلستان میشود ویکماه یک هتل را دراختیار میگیرد تا تحفه اش به دنیا بیاید !!!! صد البته دولت فخیمه از شاه استفاده های زیادی برد وبا آوردن این موجودات قرون وسطی با همدستی برادر بزرگش رسید به آتچه که میخواهد برسد مشتی آدمهای نیمه دیوانه ُ معتاد ُ بی خیال واز همه مهمتر بیسواد در جامعه بجای گذاشت وحال در فکر آن است که خطوط مرزی را ایجاد کند بین خود وبرادر بزرگ .زنانی که شاه روی آنها حساب میکرد امروز غیر از ماتیک ولب ها قلوه ای وصیغه شدن وتریاک کشیدن کار دیگر ی انجام نمیدهند با برادران قدیس خود همخوابگی میکنند مهم نیست دم غنیمت است وآن بالایی هم از زنانی بود که با پولهای ما تحصیل کرد وکشوررا به دست دشمن داد.دیگر شعار ما همه یکی هستیم همه برادر وبرابر رنگ باخته است مردی هم نیست تا برخیزد باز باید دست به دامن یک سرزمین خارجی شد تا منافع خودش را در خطر نبیند هیچ کمکی نخواهد کرد مردم ا ایران یک پارچگی را نمیدانند چیست هرکسی اول خودش / دوم خودش / سوم هم خودش / گاهی برای نمایش وخودنمایی دستی بسوی اسمان بلند میکنند اما سر تا پا ریا – تزویر دروغ ومن حیران مانده ام که ذات این مردم از چه نوع خاکی ساخته شده است ؟ طبیعی است حملات بزرگی که تنها تاریخ معرف آ>نهاست قومی بوجود آورد که نه ایرانید نه از ذات وقبیله خود چیزی میدانند یکی روی به قبله حسین دارد دیگری سر بر دامن مسیح میگذارد سومی پا درآستانه قوم ترکمن ومغول وسرانجام ؟ هیچ در هیچ / بیخود درخود مپیچ / پایاننور یزدان همه جامیتابدلیکن اندر دل یک سنگ سیاهاهرمن یافت پناهپایگاهش دل این سنگ بودسنگ او قبله نیرنگ بودتیره دل مردم آزرده روانگرد این سنگ پرستاننداهرمن یارانند——ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا۳۰ نوامبر ۲۰۱۸ میلادی !تصویر بالا شاهنشاه ایران به همراه ملکه الیزابت اول در زمانی که هنوز مورد خشم نبود! -
جهان گمشده
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !چنان گمشده ام وز خویش رفتهکه گویی عمر جز یک دم ندارمندارم دل پی جستی دلی بازوگر دارم از این عالم ندارمعشق ورزیدن – دوست داشتن از مرز فردیت گذشتن است ما باید از مرز وپیله خود بیرون بیاییم وبگذریم تا زمانیکه در ون پیله هستیم نمیتوانیم دم از دوست داشتن خود ویا فرد دیگری یا موجودی حرف زد .ما هنوز یکی یک در پیله های خود سر گردان وگم هستیم برای یافتن خود باید اول آن پیله را ازهم بدریم .آن « منم » را کناری بگذاریم درغیر اینصورت همه تنها هستیم .اگر آن پیله پاره نشود وما بیرون نیاییم درغیر اینصورت مانند همان کرم پروانه میشویم ـ معلق میان زمین وآسمان دریک پرواز بیهودگی خود را از دست بدهیم ویا باخود ودیگران بیگانه شویم هر یک پروانه .ناچیز .احساس از خود بیرون آمدن آن نیست که خودرا بیرون بکشیم . جستجو دردی است که همیشه درپی درمان میگردد . درمان این درد باز هم دردی است این دردها با دردهای موضعی ومحلی ومحدود کاری ندارد بلکه بادردی همراه است که کل وجو دانسان را درخود گرفته وگره خورده است .یک اجتماع وقتی به حالت یک « انقلاب» میرسد که دیگر نمیتوان دردهای موضعی محلی آنرا محدود ومعالجه کرد او از درد که کل وجود اجتماع را گرفته فریا دمیکشد .امروز این بیماری در سر زمین ماعود کرده است اما هنوز همه درپیله های جداگانه بفکر بالا رفتن از نردبان سروری میباشند – ما ار دینی هر ایده ولوژیواز هر فلسفه ای تاری بگردن خود میبندیم ودردرون این تار گرد خود خودرا گم میکنیم باید بدانیم که سراسر هستی خود سایه ای ازوجود ماست .در فرهنگ ایران زمین نیاز به پرورنده ورویاننده برترین نیاز بود از این رو خدا وحکومت ار دریک قالب ریختند محلوق ناچیز – بی اراد ه -تنها سر به آسمان دارد چه بسا خالق ما درزیر زمین باشد چرا که ما از خاک برخاستیم جان گرفتیم وشکل گرفتیم ایران در پیله خود ماندگار شد ونشست به نشخوار گذشته ها ایرانی هم روح داشت هم جسمی قوی دم ومنشی داشت که درسایر سر زمین ها دیده نمیشد حال آن سر زمین ومردمش دیگر وجود ندارد حال همه نیازمند خدایی هستند که نه اورا دیده ونه اورا میشناسند وباز گشتند به درون همان پیله تا روز مرگشان و با زهم درانتظار یک ناجی .یک جهود ومسلمان نزاع میکردندچنان خنده گرفت از حدیث ایشانمبطیره گفت مسلمان گر این قباله مندرست نیست خو د را جهود مید انمجهود گفت بتورات میخورم سوگندور خلاف میکنم همچو تو مسلمانم !!!واین همان پیله ایست که ما درونش رفته وخزیده حودرا درامان میدانیم .هر چه هست ا.وست هرکه هست توییاو تویی وتویی اوست نیست دوییدر حقیقت چو اوست جمله تو هیچنو مجازی چه ببینی وچه بشنوینرسی دروصال خود هرگزکه تو پیوسته در فراق توییما همیشه مانند گربه به دنبال دم خود میگردیم تا اورا یافته وگاز بگیریم.پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین »!اسپانیا۲۹ /نوامبر ۲۰۱۸ میلادیاشعار : شیخ فرید الدین عطار -
به جنایتم چه بینی؟
ثریا ایرانمنش «لب پرچین» !این روزها درکنار اخبار دردناک وگاهی وحشت آور اخبار خنده داری را نیز میخوانم مانند عکسی نقاشی شده از عیسی مسیح دریک غار واخیر پیدا شدن بقایای کشتی نوح !!! آنهم درایران ؟! …….بماندکشتی بر اب و در دریاست ومنمنتظر تا باد دریا کی جهدگر نباشد باد کج از پیش وپسو ه که این کشتی با هامون جهدکشتی هر کس از این دریای ژرفهیچکس را جست ؟ تا اکنون جهدکی بود آخر که بادی دررسددل ز دست صد بلا بیرون جهدخوب اگر آن کشتی یافته شده میتوان خودرا نجات داد همانند یک شناگر ماهری واز خطرات احتمالی خودرا جدا ساخت ! خیر وشر راه روش معینی دارد وهمه جا را فرا گرفته است .گویا آن ملت میل ندارد خودرا نجات دهد نه از دریا چیزی میداند ونه دردریای جهل خطری را احساس میکند ونمیداند که خود و یک خطر است برای جان دیگران وسر زمین که میرود تا برای همیشه از روی نقشه جغرافیا محو شود.نه نوشته های من / نه گفته های دیگران چیزی را عوض نکرده ونخواهد کرد چهل سال ات که در روی همان پاشنه میچرخد وجناب رهبر نان وپنیر خووخیار خودرا با نان تست و خاویار عوض کرده اند ! همین !همه ما جمع اضدادیم وبگرد خود میچرخیم وخودرا ستایش میکنیم .من بگرد آن نقطه ُ دائما چون پرگارمبسکه همچو پر گاری گرد پا وسر گشتمامروز برایم روز بدی است تمام شب گریستم وعجب آنکه دستمال گردن هایی را که سالها پیش خریده بودم کتانی واعلا حال دستمالی شده اند که اشکهای مرا پاک میکنند .!دل به قایق خوش رنگ ونگاری بسته ایم حال تا چه حد برایمان راهی را باز کند نمیدانم / برای من تمام شده است زندگیم با بچه هایم وهستی ام همه پایمال این نوکیسه گان ونو رسیده ها شدیم !دوش چشم خود زخون دریای گوهر یافتمدرمیان هر گوهری دریای دیگر یافتماین چنین دریا که گرد من آمد از سرشکگرد کشتی بقا گرداب منکر یافتمدر چنین بحری نیارم کرد عزم اشنازانکه من این بحر را نه پا و نه سر یافتمهمچنان باید درمیان این دریای بزرگ گم شد واز خود بیرون . دیگر باید رشته را برید شانه ها را بالا انداخت وراه خود را رفت / درحال حاضر من باید دراین سر زمین وعضو حزبی باشم وبه آن رای بدهم نان آنهارا میخورم در خیابنهای انها راه میروم وکار برای آنها انجام داده ام حال در سنین بازنشستگی باید خودرا بنوعی سرگرم کنم یا کار دستی وگلدوزی یا بافتنی وبرای آنکه مادرم را برد وپدرم را کشت نقش بازی کنم / نه دیگر بس است فریب کافیست همان بهتر که دردریای بی انتهای ؛ عطار؛ گم شوم که خود او قطره ایست از یک دریا .هر که در راه عشق ذره نشدپیش خورشیدپای کوبان نیستذره میشود هوای جانان راکه بجانان رسیدن آسان نیستپایان.ثریا ایرانمنش «لب پرچین» !اسپانیا28-11-2018 میلادی .——–اشعار متن از : عطار نیشابوری -
دلم گرفته …..
ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!این آسمان من است وآن خانه بالای تپه را من اشغال کرده ام ُ با اینهمه دلم گرفته ُ خوب ! الهی شکر که اولین ماشین فضا پیما سرانجام به مریخ رسید وروی آن نشست حال درون پر آتش آن کره را نیز مانند زمین معصوم ما بکنند سالها طول میشکد . وخدا را شکر رکه دیروز حقوق مارا دوبرابر دادند تا برای کریسمس خرج کنیم وهمه خرج شد برای چند بسته موز و چند تکه کلم وهویچ و کدو ! همه چیز دربسته بندیها و آماده پخت !!! برای خودم یک \پالتوی کرم خریدم ؟ آنرا درکنار بقیه آویزان کردم با تگ هایش !!! .تودرچشم من همچو موجیخروشنده و سرکش وناشکیباکه هر لحظه ات میکشاند بسویینسیم هزار آرزوی فریباتو موجی ÷تو موجی ودریای حسرت مکانتپریشان رنگین افقها ی فردانگاه مه آ لود دیدگانتمرتب با خود در جدالم وجنگ مرغی دور افتاده از پرواز ونشسته درقفس درحالیکه هنوز بالهایش قدرت پرواز را دارند خیلی زود پرهایم را جمع کردم وخودم را مانند مرغ کرچی درون قفس جای دادمسکوتم را نشکستم اما بر آشفته هم نشدم . نه ! نومیدی در دلم خانه وجایی ندارد امید همیشه مرا نگاه داشته است ! رفتم تا یک تالت جدیدی بخرم همه \ول آنرا صرف خریداری غیر روری کردم وحال دوباره روی مبلم گاهی دستی به گلدوزهایم میزنم وزمانی بافتنی را برمیدارم . وچشم به دردوخته ام که چه کسی از در خواهد آمد تا اورا بربایم وپنهان کنم ؟ .روز گذشته با عصبانیت روی پیام گیر با پسرم حرف زدم سپس پشیمان شدم بیچاره تازه در فرودگاه یکی از کشورهای خاور دور پیاده شده بود سه هفته است که از کره به چین واز چین به ژاپن واز ژاپن به سنگاپور میرود ماههاست اورا وبچه هایش را ندیده ام . به آرامی نوشت میدانم حالت خوب نیست به زودی بر میگردم !!! من شرمنده از این احوا ل بی آنکه خستگی روحی وجسمی اورا درک کنم فریاد کشیدم این چه شغلی است که تو بر گزیده ای ؟ تا کی؟ سئوالم بیجواب ماند .من از اینجا آزاد وبیخیالدیده میدوزم به دنیایی که چشم توراههایش را به چشم من تیره میسازددیده میدوزم به دنیایی که چشمان نگران توهمچنان درظلمتهای پر رمز وراز آنگرد من دیوار میسازدنه امروز بیقرارمبیقرارو… بیقرار تر از هر زمانی دیگر .——-هوا عالی / آفتابی درخشان بر همه جا تابیده ومردان تبر به دست مشغول تبرزدن واره کردن درختان شاه بلوط میباشند تا آنهارا به .کار خانه ها ببرند برای آ رد کردن وچوب پنبه درب بطریهای ؛ شامپاین ؛ !میوه هایش را سر هر چهارراه درون آتش سوزانده ومیفروشند هر درختی که بر زمین میافتد مرا بیاد قامت انسانی میاندازد . بیرحمها !در این ماه واین فصل من غمگین میشوم علت آنرا نمیدانم با پوزش بسیار .ثریااسپانیا « لب پرچین » !چهار شنبه . نوامبر /۲۷ – دوهزار وهیجده میلادی ! -
نمایش ساواک
ثریا / « لب پرچین »اخیرا چند عکس در فضای مجازی ساخته وپرداخته اند وبعنوان شکنجه گاه ساواک به مردم معرفی کرده اند \پرچم خودشانرا دمرو گذاشته اند ودر بعضی جاها \پرچم شیرو خورشید را آتچنان \پهن نشان داده اند وچند عکس هم از فرح وشاه جدا جدا روی دیوار ها گذاشته اند هنرپیشه ها معلوم است گریم کرد ه با سبیلهای شاه عباسی وکراواتی که برگردن زده اند ناشیانه از همه مهمتر صندلیها و فرشهایی که در نمایش دیده میشود ابدا درآن زمان وجود نداشت !درهیچ اداره ای عکسهای فرح نبود مگر به دلخواه صاحب اداره به مناسبتی تنها عکس شاهنشاه بالا سر ریاست بود ! وگاهی هم عکس ولیعهد در کنارش ُ فرشهاییکه زیر زندانیان پهن شده بیشتر گلیم هایی هستند که درمساجد پهن میشودندویادشان رفته که صندلی مدل امروزی را از زیرپای عکاس بردارند شکنجه گر در همه صحنه ها یکنفر است وبعضی جاها هم از عبدی هنرپیشه چاقالوی کمدی استفاده کرده اند خاک بر سرتان مردم را اینقدر ساده لوح فرض کرده اید ؟ لباسهای زندانیان آن زمان این رنگی نبود یا برا ی عده ای قابل قبول فهم نیست یا عده ای که مرده اند ویا برای عده ای بی تفاوت است /خوب زلزله به کمکتان آمد یعنی ترکاندن یک بمب دیگر درمرز عراق مردم را سرگرم زلزله کردید خوب هر کاری میل دارید بکنید نرون هم کرد هیتلر هم کرد سلطان عثمانی هم کرد پینوچه هم کرد خوب که چی ؟ چه چیزی را میخواهید ثابت کنید شما شکنجه نمیدهید صاف طرف ر امیکشید اعدام ! وراحت اگر هم طرف از خودتان باشد ظاهرا اعدام میشود اما درزیر زمین فورا طنابها با زمیشوند طرف را فراری میدهند وجنازه بدبخت دیگر ی را به گورستان میبرند اخیراهم که جنازه ایراپس نمیدهید لابد از گوشت آنها غذا درست میکنید وبخورد بقیه زندانیان میدهید از شما هرچه بگویند بر میاید. مردم را الاغ ونفهم فرض نکنید وبه شعور بالای خیلی ها هم جسارت وتوهین ننمایید هرچند خودتان بی شعوریدوبی عقل /\پایانهمان روز دوشنبه -
آخرین کلام !
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !یک نامه برای جناب امیر عباس خان آفخر ور!—————————————————اگر مرحوم جناب امیر عباس خان هویدا بود تا بحال جوابی برایم نوشته بود !متاسفانه من نبودم که او به زندان رفت ومن نبودم که اعدام شد !یادش گرامی !حد اقل یک انسان واقعی بود .بهر روی الان درسر زمین شما روز روشن است ودراین سر زمین شاید نیمه شب باشد ومن بیادم آمد که شب گذشته فراموش کردم شام بخورم با چند عدد بیسکویت به رختخواب رفتم تا کتابم ر ابخوانم .حال ضمن نوشیدن یک قهوه بسلامتی شما خودرا برای نوشتن آماده میسازم .آنچه مسلم است من امکان برگشتم به آن سرزمین غیر ممکن است چرا که دیگر متعلق به آنجا نیستم تنها اندوه من مردمی اسیرودرمانده وکودکان بی \پناه ونیمی از هم کیشان منند که د راسارت کامل بسر میبرند ! دسامبر آینده چهل وپنج سال میشود که از ان سر زمین خارج شدم وتنها دو یاسه بار برای بعضی از کارها اداری مجبور به بازگشت بودم وآخرین بار هنگامیکه برگشتم آنقرد ازهم گسیخته وخسته بودم وبیزار که در فرودگاه مادرید اولین بوسه را از نظافت چی گرفتم بعد خودم را درون مغازه بادی شاپ انداختم یک ادوکلن خریدم وخوب خودمرا با آن آلود ساختم تا بوی تعفن سیگار وتریاک وسکس وریا ودروغ وننگ را از بدنم بزدایم وفورا خودم را به فرودگاه داخلی رساندم وسوار هواپیما شدم تا به این دهکده خودمان برسم بلی دهکده خودمان وکیف دستی ام را وسط راهرو انداختم ورویزمین افتادم وموزاپیکهارا بوسیدم . درفرودگا مادرید چمدان مرا برداشته ونگاه داشته بودند \پس از چهل و هشت ساعت چمدانی پاره به دستم رسید تنها درونش چند کتاب وچند دست لباس بود چیز قابل عرضی برای اقایان نبود آنهارا مجبور کردم چمدانی نو برایم بفرستندوهم اکنون بجای زیر پایی ازآ ن استفاده میکنمدیگر ایران وایرانیانرا برای همیشه کنار گذاشتم تنها به چند دوست قدیمی که بعضی از آنها هم آهسته اهسته رفتند اکتفا کردم .درون سینه هوایی دارم لبریز از درختان چنار وبلند خیابان \پهلوی / \پارک ساعی پارک شاهنشاهی وباشگاه وکلوب ایرانیان همین وبس خانه امرا دیدم که با بولدزر ویران ساخته اند ومیان ان برج علم کرده اند هنوز ده ونک درگوشه ای از ذهنم جای دارد وآن خانم سلمانی وخانه \پروانه که درانسوی ده درخیابان تازه سازی ساخته شده بود / به کوچه های آشنا سرزدم همه رفته بودند یا مرده بودند خانه ها همه مانند خانه اموات برگهای زرد درختان آنهار اپرکرده بودند مهندس فخیمی مهندس عزتی خانم فقیهی همان \\پیر زن مهربان همیشه چارقد میپوشید حتما او مرده خانه ناصر ملک مطیعی همهرا دیدم غمگین وسرخورده بازگشتم دیگر میلی به دیدار شهر نداشتم درکنج خانه دوستی نهان شدم تا موقع برگشتم رسید دوستان درآ\پارتمانهای ارمنی نشین گارنی وخورشید وماه زندگی میکردند عده ای هنوز خانه های خودراداشتند بین کانادا وایران دررفت وامد بودند عده ای در شهرک تا زه بنا شده هنوز به زندگی خود ادامه میدادند بین امریکا وایران ! اما برای من مشگل بود همسرم بنام من بی <انکه خودم بدانم پنج آپارتمان درشهرک اکباتان خریده بود من تنها قرارداد یکی را داشتم یک آپارتمان یک اطاقخوابه اما درطی یک سفر اجباری به برادرش وکالت دادم واوهمهر ا فروخت زمینم بی صاحب درکرج افتادو وباغبانی صاحب آن شد که \پسرش در دانشگاه نور دربان بود بنا براین تکلیف زمین معلوم شد !!! بادست خالی برگشتم اما خوشحال که سرم را بباد ندادم برای هیچ وپوچ همان روزهای \پرخاطره هرچند هم تلخ بوده باشند باز خیابانها / کوچه ها ودوستان گناهی ندارند ومردمی که مانند من سر درگربان خودشان دارند.اینهارا براین نوشتم که برنامه آخر شمارا با تی شرت آخرین مد ورنگ سال رنگ لباسهای زندانیان گوانتانامو را دیدم که نیمی از گردنبد اهورایی رانیزبی اعتنا بیرون انداخته بودید . خوب برای چندمین بار بشما نگریستم وبه حرفهایتان گوش فرا دادم به همه حرفهای آن اپوزوسیون زوار درفته گوش میدهم بعضی چیزهایی را که نمیدانستم حال فهمیدم ! شمارا دور از آنها کنار گذاشتم بامید یک ناجی ویک فرستاده از طرف کی ؟ سیمرغ ؟ پدر زال ویا سهراب پسر رستم ؟ نه هیچکدام . گاهی شمارا دوست میداشتم گاهی چیزی دردرونم فریاد میکشید که این یک فریب بزرگ است بزرگتراز آن ملای بیسواد نگاهی به دوستان واطرافیان شما میانداختم کامنتهارا میخواندم دربین آنها چیزهایی میافتم . بوی از ریا به مشامم میخورد [برای خودش کار نمیکند برای دستگاهی کار میکند برای اشخاصی او به تنهایی قادر نیست خودرا بسازد وملتی را نه ! ] او رضا شاه نخواهد شد نوه واقعی رضا شاه دارد بریج بازی میکند ! او تنها نیست حواسم بسوی شهرکی درفرانسه رفت / آنها زیرک ترازآنند که بتوان درکشان کرد حتی نخست وزیر بازنشسته وازمیدان بیرون رفته مارا نیز خریدند باده هزارو وپانصد دلار ُ شاید این یکی از انها باشد کم کم این امر در فکرم بزرگ شد گمراه ترشدم وامشب نیمه شب هنگامیکه به آخرین تصویر شما وان لبخند کج وآن چشمانی که درحلقه میچرخند وبیک نقطه ثابت نمیمانند نگریستم نهیب زدم که هی ! بیدار شو ! چقدر میل داری فریب بخوری ؟ دست اخرترا یک ماچه الاغ مینامند نه یک انسانی که دل میسوزانی . چقدر میل داشتم میتواستم کمکهای خودرا به آن بچه های خیابانهای سر زمینم میرساندم چقدر میل داشتم انبوه لباسهای نپوشیده و\پوشیده امرا به زلزله زدگان میرساندم / چقدر میل داشتم که بلند میشدم وپوتینهایم را میپوشیدم وراه میافتم وبه یک یک زنان وکودکان معصوم وبیگاه غذا میرساندم چادری بر پا میساختم واعانه جمع میکردم وبرای آنها حد اقل اشی میپختم وبه دهنشان میریختم نه اینهمه بنشینم وقصه های هزارویکشب را بشنوم وسپس بخواب روم / امروز حتی کمکهای انسانی ما باید تحت شرایط وقانون ویک بنیاد باشد ! مانند حمایت از سرطانیان !؟ که من حتی پالتوی ویزون خودرا به آن بنگاه برای حراجشان بخشیدم !!!پول آن به انگلستان وبنیاد اصلی زیر نظر ولایتعهد رفت ایشان درکارهای خیریه !! همیشه پیش قدم میباشند ! نه دیگر خسته ام میلی ندارم حتی بیاندیشم ایران را باخود آورده ام درون سینه ام درون قفسه کتابهایم ودرون سینه بچه هایم میباشد دیگر هیچ چیزی را از یک هموطن باور نخواهم کرد/ هیچ چیز خاطرات زیادی دارم / روز گذشته عزیزی بمن پیام داد که تو در آن زمان با آدمهای خوبی دررفت وآمد بودی انسانهای بزرگی بنویس از خاطراتت بنویس / بنویس چگونه همسر ودختر آن شاعر بزرگ گنجه لباسهایت را غارت کردند درحالیکه تو درتختخواب درحال تب بودی بنویس چگونه دختر خواهر همسرت خانه اترا جلوی چشمانت جمع میکرد وسپس بتومیگفت پولش را برایت خواهد فرستاد وزمانی که برگشتی تا پول بیمه چندین ساله اترا بگیری گفت دایی جان بیمه را کنسل کرده چون ازتو وکالت داشته همه ان فرشها ومبلمان گرانبها وتابلوها وظروف کریستال که طی سی سال جمع <اوری کرده بودم به یغما رفت / بنویس حال دلم برای کدام یک بسوزد همه زایده غرب ایران بودند غربی که همیشه گرسنه است وسیر نمیشود وخودرا\پهلوان میداندحال زلزله دارد آنرا تکه تکه میکند .وصاحب طاق بستان وبیستون است !!! بلی بعد ازاین میروم برای نوشتن خاطراتم . بهتر است .شمارا با قانون اساسی وکنگره مهمتان به یزدان پاک میسپارم موفق و پیروز باشید /البته هنوز شمارا دنبال میکنم برای خبرها اما دیگر آن نیستم که بودم . حتی خودم نمیدانم کیستم .با احترام فراوانثریا ایرانمنش « لب پرچین »!اسپانیا ۲۵ نوامبر ۲۰۱۸ میلادی برابر با پنجم آذرماه ۱۳۹۷ خورشیدی ! -
دشت مرده
ثریا « لب پرچین » !روز تلخ وتاریکی است ُ هوا تاریک است تاریکتر ازشب – باران آهسته میبارد اما بارانی شبیه بارانهای بهاری باغچه سر تاسر سبز وخرم با علفهای هرزه که چشم مرا دور دید اند حتی قارچ وحلزون نیز درآن آنجا یافت میشود این باغچه سر تاسر ی رابجای یک مزرعه عوضی گرفته اند .کمی آنهار از ریشه کندم اما باران همچنان میبارد ومرغان وحشی درآسمان با صداهای عجیب وغریب خود یکنوع وحشت دردلم انباشته اند .نمیدانم چرا ناگهان بیاد هوشنگ تیمورتاش افتادم ! پسر تیمورتاش معروف اورا نمیشناختم تنها همسرش همکار همسر من بود ! یعنی مادرخوانده ! او زنان مسن را خیلی دوست داشت که نازش را بخرند احتیاج شدیدی به مادر داشت بهر روی شب بمن گفتند که جناب تیمورتاش با همسرشان میهمان ما هستند طبیعی است که چند تا ازخاله خانباجیها هم میبایست حضور خودرا اعلام میداشتند چون قدیمی بودند ! بمن چه مربوط است آشپز شام را حاضر میکند منهم یک سالاد درست میکنم ُ سالاد میمیوزا ! آه گل میمیوز که تنها آنرا روی دیوارهای شمال میدیدم دیگر گم شدند از آنها ایده گرفته بودم حال با تخم مرغ وگوجه وذرت ونخود سبز ومایونز یک تابلو ساختم وگذاشتم وسط میز ورفتم نشستم کنار دستگاه موزیکم آهنگی را تازه شاد روان همایون خرم برای عروسی لیلا ومرحوم هویدا ساخته بود والهه آنرا میخواند ویلون همایون خرم مرااز میان آن جمعیت ناجور بیرون برد ُ نه حوصله میهمانی ندارم حوصله هیچکس را ندارم خلوتی میخواهم ُ با دوستی ودوستانی همرنگ خودم در سکوت نشستم وبه صمصمام السلطنه ابتهاج السلطنه ویاد بودهایشان گوش دادم برایم بی تفاوت بودندمن هیچکدام را نمیشناختم ! هوشنگ خان ساکت درگوشه ای نشسته بود قیافه ای جذاب داشت اما مانند پدرش کمی ورزیده وبلند بود ُ نمیشد گفت خشن است یا مهربان چیزی از چهره اش دیده نمیشد نگاه کردن باو زیاد دیگرانرا ودار به انگارهای کثیف میکرد ُ تنها به موسیقی گوش داد وسپس تنها کلامی که بر زبان آورد این بود که این آهنگ برای ازدواج لیلا امامی وامیر عباس هویدا ساخته شده است وجایزه هم برده اما من درمیان امواج ویلن همایون خرم گم شده بودم ُ نمیدانستم کجا هستم .امروز دیگر آن صفا وآن گرمای مطبوع دراین گوشه دیده نمیشود الهه به مجاهدین \پیوست همه هنر چندین ساله خودرا به ثمن بخشی فروخت واز چشم من افتاد اما خرم تا آخرین روز همان خرم بود با یک زندگی ساده .ازاین بیا وبروها زیاد داشتیم میبایست با همه نوع اشخاصی نشست وبرخاست کنیم تازه به دوران رسیده ها با پیراهن های جرسه ایتالیایی! کف وکفش چرم مخصوص ایتالیا ! مردان هم دست کمی از زنان نداشتند \پول نفت سرا زیر شده بود ودستهای آلوده از وزیر دارایی تا وزیر فلان تا کارمند جز همه ناگهان \پولدار شدند تورهای مسافرتی چهار هفته چهار شهر به راه افتاد همه فرنگ رفته شدند وهمه آکسفورد استریت را بخوبی میشناختند زیر زمینهای مخصوص بعنوان « پرشین » روم !!! درخانه ها برای آن کار دیگر بر قرار شد خانم مهستی تازه گل کرده بود وهمه جا دیده میشد وخواهر نازنینش جدا برای دلش میخواند وهمچنان صحنه رادیو وتلویزیون لبریز از خواننده ریز ودرشت شد ویترینی بود برای خودنمایی ویا…. هرکدام قیمتی داشتند !! دراین میان خورده \پاهای کلاس آموزشی دیده ودست \پرودرگان توده مشغول اشاعه فرهنگ نوین خود بود ُ روشنفکری انستیتو گوته شب شعر برقرارکرد ودکتر رحیمی میخواند ای سیاه روترین امپراطوری زمان !!!! ( خوشبختانه کتابهای اشعار آنهارا موجود دارم ) ! سخن ران جلسه را باکلامی از قران شروع میکرد درآنسوی شهر تاتری تازه باز شد روشنفکران دیگری درآن بشکار مشغول بودند این این سوی شهر دکتر شریعتی با کروات با آن چشمان مخمور ولبخند مزورانه اش یک مسجد را گرفته ودرآن زنان ودختران را به قربانگاه مجاهدین میبرد ُ ناگهان در گوشه وکنار شهر دیدم که همه به قرائت خانه میروند وقران را قرائت میکنند از \پیر زنان \پا به سن گذاشته وبیمار تا دختران نوجوان ! چی شده ؟ چه خبر است ؟ من کم کم داشتم چمدانهایمرا میبستم درونش تنها صفحات موسیقی ونوارها ومقدار کتابهایم بودندلباسهایم درون گنجه بامید بازگشت !……. وغارت شدند خانه ام غارت شد آنهم به دست خودی ها نه غریبه ها . نه چیزی درایران عوض نمیشود وعوض نشده است همان که بوده هست تنها فکلی ها وکراواتی ها جایشانرا به عمامه بسرها داده اند .زنان آن روزها هم کنیز وبرده مردانشان بودند وبرای سیگارشان کبریت روشن میکردند وهنوز هم کنیز مطبخ میباشند عده ای هم بجای آن جوجه های دیروزی که افاده های خانواده قاجاریه / بازار / امامان جمعه را میدادند جایشان را باین جوجه های های تازه سر ازتخم در اورده داده اند اما آنها کمی شعور بیشتری داشتند وهنوز ادب را رعایت میکردند وحضور لمپن ها درمیان جامعه کمتر دیده میشد اکثرا حتی به ظاهر هم شده کتابخوان شده بودندوکتاب شو وشون آن پتیاره همسر جلال آقا دردست همه بود سنت / سنت است ! اما چه سنتی ؟ سنتهای مخلوط مانند آش شله قلمکا رکه همه نوع چیزی را درمیان آن میتوان دید /ما هنوز یکی بودن ویگانه بودن را نمیدانیم چیست هر کدام خر خودرا سواریم ومیتازیم درعین حال به دیگری فحاشی میکنیم . نه تا یکی نشویم تا من تو یکی نشویم ایران نجات نخواهد یافت !من کجایم ؟ درکجا نشسته ام ؟ درخودم هیچ چیز درمن عوض نشد نه درآن زمان ونه دراین زمان خودم بودم با همان لطف وسادگی ( نه خریت ) ومهربانی ودلی اراسته برای پذیرش مهربانیها ! خودم باقی ماندم واین بهترین است نه ترسی / نه واهمه ای/ شاید تنها زنی بودم درمیان آن قبیله که بر سر همسرم سوار بودم باودستور میدادم وزیر بار دستورات او نمیرفتم همه مرا دیکتاتور صدا میکردند واورا زن ضعیف البته او هم درجاهای دیگری تلافی میکرد برایم ابدا مهم نبود من میبایست محکم خودم را نگاه میداشتم .روز گذشته دخترم به همراه نوه ام اینجا بودند خودم را دراو دیدم همچنان محکم با قدرت وپهلوانش درکنارش راه میرفت مانند دوعاشق ومعشوق . جوانی خودم را دیدم وحظ کردم .ثثریا / اسپانیا / یکشنبه ۲۵ نوامبر/ -
چه کم دارم ؟
ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!نه ذوق نه نغمه آزادی فغان دارمچه سود از آنکه بشاخ گل آشیان دارم ؟صبح خیلی زود است ُ خیلی زودتر از همه صبح بوی عجیبی همه خانه ُ نه آسمان را فرا گرته است بوی بنزین ُ بوی نفت ُ گویی خرمشهر بویش را نیز باین سو فرستاده تا من نیز کمی بخود آیم اما تنها خرمشهر نیست ُ گویی دنیا به فغان آمده است .نگاهی به دندانهای فشرده میسیز ! نخست وزیر میاندازم مانند موشی بر سر جوال خرما دارد دندان قرچه میرود که هرچه ما میگوییم درست است ! همه چیز طبق قانونی که ما گفته ونوشته ایم سر جای خود باقی خواهد ماند !باید بلد بود بلند فریاد کشید ُ باید بلد بود حاکمیت چگونه است در سر زمین ما خشونت ووحشی گری را با حاکمیت عوضی گرفته اند ودراین سر زمین ؟ زبون ! متین ! ودرجاهای فریادشان به آسمان میرود که ابدا لازم نیست فریاد بکشند !نمیدانم چه سری دروجود این موجودات پلید هست که روی سر همه سوارند گفتار ورفتار این خانم مانند مادر شوهری بود که میخواست پسرش را ازدست عروس بیرون بکشد اوف ! درآنسو در پاریس غلغله است وما خوشحال که زیر سایه یک موجود ساده وتحصیل کرده درپناهیم وروزگذشته فهمیدیم قانون بالا بردن مالیاتها همچنان ادامه داراست مگر چقدر میخورید \پول وثروت زندگی را برای شما نمیخرد وعمرتانرا طولانی نمیکند تنها وراث شما آنهارا بباد میدهند مگر آنکه درانگلستان باشند !!!چرا انگلستان اینگونه رشد کرد ؟ از مدرسه شروع شد ُ به بچه های کوچک یاد دادند که سر زمین ما در روی زمین بهشت دنیاست همان بهشتی که پدران ومادران شما از<انها یاد میکنند کسی حق نداشت \پایش را روی یک علف هرزه بگذارد درکلاس انگلیسی ما معلم میگت ؛در قرانسه غذا بخورید درانگلستان بخوابید ! منظور از امنیت آن بود به بچه ها یاد ندادند که امام اول ما چه کسی بوده است وچگونه باید طهارت گرفت وچگونه باید از مرد فرار کرد به آنها گفتند امپراطوری ما همیشه ثابت وبرقرار است .خوب ! در سر زمین ما تنها بابا نان میداد ومادر ظرف میشست وسپس نماز وروزه وحج وذکات خمس وغیره بود – برای ما سر زمین وخاک معنا نداشت چشمان همه بسوی دیگری گشوده میشد هر خارجی برایمان یک خدا بود ! همه کشش ما بسوی انگلستان ومدارس ان بود وهنگامیکه وارد آن شدیم تازه فهمیدیم همان یتیمخانه معروف( جین ایر )میباشد نه بیشتر ! فهمیدیم که طبقه بالا وطبقه پایین واقعا وجود دارد واین تحفه را به همه کشورهای درحال توسعه فرستادند درهند طبقه ندار نجس نامیده میشوند ودر سر زمینهای باصطلاح سوسیالیست نامی دیگر بر آن نهاده اند طبقه مرفه و طبقه بالا میتواند دربهترین رستوران لندن دوسیخ کباب را به قیمت ۱۳۵۰ دلار نوش جان کند وطبقه پایین باید نانی را باندازه کف دست از درون شیشه های بسته با انبر بیرون بکشد تازه میفهمد این نان صد ها بار یخ زده ودوباره درون فر رفته است . مرا بیاد داستان سودم وگومورا میاندازد ُ شاید هم آخر دنیا همین باشد ومن با زمان ومنهدم شدن آن از میان خواهم رفت !.صبح خیلی زود است بوی نفت بوی گازوییل همه جا پخش شده شیشه عطرم را برداشتم وهمه جارا اسپری کردم فایده ندازد عطرهای امروز تنها برای رفع بوی حمام وتوالت خوبند آن عطرهای قدیمی به قسمت طبقه بالا رفتند وقیمت هرشیشه دویست تا سیصد دلار است !!! واین عطرهای \پنجاه وشصت دلاری تنها برای آن خوبند که دورخانه را معطر کنی بوی آشپزخانه وبوی حما م وتوالترا زیر آنها پنهان سازی !نه ! دیگر شوری نیست – وازهمه بدتر این رنگ تازه که مرا بیاد لباسهای زندانیان کوانتانامومیاندازد همه جا را فرا گرفته است .شب گذشته مجبور شدم روی کاناپه بخوابم وبینی ودهانمرا با شالگردنم ببندم تا بوی تعفن به مشامم نرسد .من از وحشت سرای دهر کی اسوده خواهم شد ؟که هرجا بگذرم دامی بزیر هر قدم دارمتنی آلوده درد ودلی لبریز از غم دارمز اسباب پریشانی ترا ای عشق کم دارم !!!!پایانثریا ایرانمنش «لب پرچین » !اسپانیا 25-11-2018 -میلادی !اشعار متن ؟ اگر اشتباه نکم باید از ابولحسن ورزی باشد ! چون آنهارا از حافظه ام بیرون کشیدم !! ثریا -
به رنگ خورشید
ثریا / « لب پرچین » !خفتنی شد به خدا ُ سر سبز چمن هاگفتنی شد ُ به خدا با تو درآن سبزه سختنهاخزه شد مخمل رنگین به گریبان طبیعتلاله شد دکمه یا قوت به سردست سخن ها !رنگ عجیبی بود ُ درست به رنگ انوار خورشید برایم تعجب آور بود او معمولا رنگهای دال وتیره میپوشید حال ناگهان مانند یک خورشید با سایه های انوار کرکره روی دستگاه روشن شد ُ فرصت نداشتم تاهمه را ببینم بعد هاسر فرصت نشستم وبه رنگ او این رنگ تازه خیره شدم ُ خوب باو میامد ُ او از زیبایی خودش بخوبی اگاه است ومیداند چگونه آنرابه رخ همه بکشد حال داشت برای مشتی پاره استخوان بی تفاوت هنگامه ای از جنبش ها میگفت جنبش هایی که نامعلومند آنها همه به بوسه سفره همسایه بالایی که اشتها آورا است خو کرده اند معده هایشان پر گشاد شده است وسوسمار صفت \پیش آفتاب رنگ عوض میکنند نه نامی از شرف است ونه نامی از صفتهای انسانی رجاله هایی هیز وپتیاره واو دراین منجلاب میل داشت ماهی بگیرد .من دردنیای کوچکم به کوچکی یک انزوا در ملال ویاس راه میروم .
خوش رقص های کودکانه را خوب نگاه کن که گرد نشینان نشستشان بر مدار چیست وکیست ؟
این کودکانی که امرور از دیروز ما بی خبرند با کشتی های کاغذی به روی ا ب راه میروند وتو تکسوار آهن سرشت دهانی پر از حماسه بر جان چه کسانی دل بسته ای ؟ اینها همان چوبهایی هستند که که درپشت ویترین ها لباس برتن کرده بی حس وبی احساس با آن سبزه زارها حقیرشان \پاسخگوی وسعت کلام تو نیستند .
اشک گرمی بر سر مژگانم از بهر نثار
\پیکر لرزند ه ام را درانتظار آویختهباغ شد ویران وسیمین پیچک اندیشه را
در سپیدار خیال نوبهار آویخته
پایان
شنبه / بیست وچهارم نوامبر دوهزاردو هیجده میلادی ! -
بانوان آهنین !
ثریا ایرانمنش «لب پرچین »!شب دوش از گرسنگی تا صبحخواهر شیر خوار من نالیدسوخت در تاب وتب برادر منتا سحر درکنار من نالیدمن اجازه ندارم درباره خیلی از مسائل روز بی پرده ویا بعنوان یک معترض سخنی برانم همینقدر که این « تایتل را رژیستر »کرده ام کلی هنر بخر ج داده ام من نه بعنوان روزنامه نگار ونه خبرنگار هیچ اجازه ای ندارم تا درباره مسائل پراهمیت روز قلم فرسایی کنم آزادم درهمین چاردیوار خودم !بهر روی[ برگسیت ]در سرنوشت ماهم دخالت دارد اما کجا وچه کسی حاکم بر سرنوشت خویش است ؟ روز یکشنبه آخرین روز وآخرین گفته درباره این اوضاع موهوم وپیچده به سرانجام میرسد وپرچم اروپا از کنار پرچم بزرگ بریتانیای صغیر وکبیر برداشته خواهد اولین بانوی آهنین خاور میانه وجنگ را بهمراه داشت واین دومین درست کاریکاتو راو شده میل دارد درتاریخ نامی از خود بجای بگذارد اما آن یکی .واقعا آهنین بود زیر بار حرف زور نمیرفت این یکی مانند بچه ننه ها دست دست \پدر بزرگ دارد ! وقلاده گردنش نشان بردگی وبندگی اوست .بریتانیای صغیر سخت گرفتار است حال دلش برای کلونی های خودش تنگ شده دلش برای امپراطوری دنیا تنگ شده سگهایش را این سو وآن سو میفرستد تا بوبکشند ُ پرتغال قدرتمند امروز گرسنه است واسپانی که روزی سلطان دریاها بود اینک مانند ( من) درگل وامانده جبل الطارق را ازدست داده است حال چه بسا آندالوسیا را نیز ازدست بدهد هرکجا \پای میگذاری گویی دروسط لندن نشسته ای !خبری از آنهمه فرهنگ کهنسال ورقصهای فلامنیکو وجشن های روزانه وشبانه نیست همه گرسنه اند وبیکار !آقایانی که درکمون اروپا تکیه بر صندلیهای چرمی بزرگ خود داده واتومبیلهای ضد گلوله شان درانتظارشان میباشد سخت گرسنه اند وبدهکار ! حضور سرخ ها اندکی لرزه براندامشان انداخته است .ودیدم که ماریانا راخوی چه بموقع دست از سیاست کشید ورفت دوباره درمحضر خود نشست تا سند هارا مهر بزند مردی محترم ُ خانواده دوست ومومن بود اما سیاستمدار خوبی نبود مدتی از او استفاده کردند وسپس رهایش ساختند .نه میتوانست بکشد ونه گذاشت که کشته شود رفت دیگر نامی هم از او برده نخواهد شد .دیگر من نمیتوانم تنها به یک جا بیاندیشم حال باید به همه دنیا بیاندیشم به گرسنگانی که هرروز بر تعداشان افزوده میشود وقاتلانی که هروروز تیغشان برنده تر کثافت وبوی تعفن سکس ومواد همه دنیارا فرا گرفته دیگر کسی رغبتی ندارد تا به آوای ناقوسها گوش فرا دهد عده ای محو صدای بلند وانعکاس دار زیر گنبدها شده اند وخیال میکنند سعادت در آنجا نهفته است .وما مانده ایم در « فعل مجهول» !فعل مجهول فعل ان پدری است که دلم را پر دردکرد وپرخون ساخت وشب از گرسنگی بیخواب بودهم خود وهم خوانوده اش . فعل مجهول این است که ناگهان مراسم سالگرد خانواده « فروهرها »سر دسته قتلهای زنجیره ای برپا شد ومردم رویشانرا به آن سوی چرخاندند ویادشان رفت که کا رگران حقوق یکسال خودرا نگرفته اند وتجمع کرده اند ودیگران را نیز ودار به شورش کرده اند ُ بلی همیشه نمایشی هست که ترا سرگرم کند وفراموش کنی درد از کجا بر میخیزد نقطه دردرا از مغزت بیرون میرانی وبه تماشای سیرک میروی . وفراموش میکنی که فرو شکوه سر زمین تو که چشم گردون را خیره میساخت از یادها رفت وحال تنها اشک گرمی در چشمانت مینشید وکلامی که ترا به لرزه درمیاورد ونگاههای یاس آلودی که دیگر کم کم پلکهارا رویهم میگذارند تا خاموش شوند برای همیشه .طوطیان شکر شکن ومرغان سخنگو ترا با افسانه های تکراریشان سرگرم میکنند خوش زبانند وشیرین بیان مهم نیست در دنیا چه میگذرد آنها بکار خویش سرگرمند وشب را نیز به آن کار دیگر !!!فعل مجهول همان فعلی است که مجهول است ونا شناخته .همان فعلی است که پدری ترا میسوزاند زیر حریق هوس وشراب وعشق مادری میسوزد در فضای بی پناهی . ثثریا ایرانمنش « لب پرچین » !جمعه تاریک وسیاه برای مشتاقان خرید !اسپانیا /23-11-2018- میلادی ! -
که مرا حادثه بیخانه کرد
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !ما همیشه چشم به پشت داریم نه رو به جلو ُ امروز میان دو احساس متضاد دارم با خودم میجنگم ُ این جنگ بهر روی برنده ای دارد وآن تبعید ابدی من است ُ باید برای دادن رای به انتخابات \پارلمانی برویم واین یک قانون است ُ حال امروز فکر میکردم که درایران گذشته ما هیچگاه رای ندادیم ! صبح بلند میشدیم ودر روزنامه ها میخواندیم که فلان بانو یا آقای روزنامه نگار وکیل ونماینده مجلس شد ؟! اهه!فردا شهردار سناتور میشد ! پس فردا فلان نویسنده سناتور انتخابی میشد !۱ نه اینچا خا ازاین خبر ها نیست برای هر فرد قانویی وضع شده وهر فرد موظف به اجرای آن است مگر آن پدر خوانده ها که درهمه جای دنیا فراوانند مانند الان سر زمین مصادره شده من به دست حسن بنفش ویا بقول آن مرد حسن قطیبه ! نه آنجارا رها کن قانون من بزن تو بخور وقانون زور است . اما اینجا قانون بر همه جا حاکم است حتی در بیمارستانها تا زمانی که \پای من در در راهروی بیمارستان است همه \پرستاران ودکترها مسئول جان منند مگر اتکه خودم بیرون بیایم باید کاغذی امضا کنم که خودم با پای خودم بیرون رفتم اما درییمارستانی خصوصی مانند همه جا ی دیگر ……بهتر است درز بگیرم .بین دو احساس ایستاده ام چرا سر زمینمرا ازدست دادم ؟ چه کسی مسئول آن بود چه کسانی وچرا باید آنقدر ضعیف و بدبخت باشیم که کشورهای دیگری برای ما تکلیف روشن کنند چشم به دست انگلستانی دوخته ایم که بوی گند ان عالم را برداشته ویا امریکا که خود دارد ا زهم میپاشد ُ چرا امروز همه از آن کارگران گرسنه کارخانه جات حمایت نمیکنیم ومیگذاریم جلادان آنهارا شکنجه بدهندآنهم با نام ؛ دین چیزی که دیگر دراین عالم خریداری ندارد ! چرا حمایت خودرا از فلان آرتیست جهان صرف میکنیم اما سر زمینمان را فراموش کرده ایم ! و چرا چیزی را بنام « قانون » نمیشناسیم ؟ چه وقت چشمان خودرا باز میکنیم وبیدار میشویم ؟ کی ؟ چه موقع ؟ تنها افاده ها طبق طبق نسل گذشته را دیدم افاده هایشانرا بخوبی لمس کردم زخمهایشان هنوز درروی پوست لطیف ونازک من بجای مانده عجب آنکه بچه ها خانه ها چشم به دهان ننه جان یا باباجان دوخته بودند وبه همان چشم بمن مینگریستند ُ یک غریبه ! از ولایتی دیگر ! از دینی دیگر ! حال نگاهی به دربار پر بار اربابتان بیاندازید یک ارتیست درجه سوم امریکایی را روی سرشان گذاتشه اند .نه ُ من از خاکم فرار نکردم ذرات آنرا مانند سرمه برچشمانم میکشم ُ من ازدست شما مردم فرار کردم وبسوی غرب گریختم وخانه کردم ُ خانه ای که نه متعلق به من است ونه اختیار زمین آنرا دارم بچه ها همان بچه های کارند با شکل دیگری نامش چیز دیگری است !شب گذشته چنان درخواب غر ق بودم که بیدار نشده ناگهان خودرا دروسط راهرو دیدم ! کجا میروی ؟مدتی طول کشید تا حواسم را کاملا به دست اوردم ُ چه خوابی میدیدم ؟ نمیدانم ُ هرچه بود یک فرار بود – فرار ازکی ؟ وکجا ؟ نمیدانم خوشبختانه دیگر آنقدر رشد کرده ام که دچار تزلزل شخصیت نشوم اما نمیتوانم فراموش کنم که کی بودم ! کجا بودم ! چه ها کردم ! همه خاک شدند خاکستر شدند وتنها چند آلبوم\پاره با عکسهای رنگ ورورفته بجای مانده است ومن تنها ُ تنهای تنها دریک خانه به دور خودم وقانون میگردم !دوستنان ؟ کدام دوستان ؟ ا زدوستی سخن میگویی که از پشت کاردش را تا دسته در قلب من فرو کرد ؟ از خواهری حرف میزنی که همه عمر باو کمک کردی وسر انجام اموالت را بالا کشید؟ از دوستی سخن میگویی که چهل سال با او دمخور بودی ناگهان اوارا درجلد یک سوسمار ی دیدی که بتو حمله ورشده چرا که نتوانستی مانند او سجاده ریارا بردوش بکشی . تونشستی از عشق گفتی ُ از مهربانی سخن راندی اینها برای تو نه نان شد ونه قبض برق را پراخت کرد ! فرزندان ؟ همه رفتند بسوی لانه خود وکاشانه ساختند ُ نوه ها ؟ آنها زبان ترا نمیفهمند ! باید زبان آنهارا فرا بگیری ! سهم تو از زندگی همین است یک سقف سفید با دیوارهای گچی وگلدانی با گلهای پلاستیکی ُ.روز گذشته گنجه امرا باز کردم ُ لباسهایم همه اندازه ام بودنداما زیر کاورها کفش های قیمتی درون جعبه ها ُ پاپوش من یک جفت کفش ورزشی است با شلوار ویک پلور ویا گرمکن ! این زندگی راحتی است زنده بگور دور از هیاهو وخالی ازهر احساسی .ثپایانگفت ؛ دیدی زیر تیغ دشمنان رونق فرش بهارستان نماند ؟گفتکش اما زجامی یا دکنکز سخن گل در بهارستان فشاندگفت – در بنیان استغنای ما آتشی فرهنگ سوز انگیختندگفتم – اما سالها بگذشت وباز دست دردامان ما آویختندلفظ تازی – گوهری گر عرضه کردزادگاه گوهرش دریای ماستدرجهان ماهی اگر تابنده شدافتابش بوعلی سینای ماست…………باز هم نباید امیدرا ازدست داد .ثریا ایرانمنش « لب پرچین »اسپانیا / ۲۲/نوامبر دوهزارو هیجده میلادی ! -
نامه
ثریا \ لب پرچین !ال. میم . ر . \ ف……..اگر میل نداری که در سیاست آنیده نقشی داشته باشی ُ چرا مبارزه میکنی ؟ خیال میکنی با شروع یک دولت ائطلافی یا شورایی جایی برایت تهیه میکنند وترا به خانه ات میرسانند ؟ نه ! اگر آن سر زمین را تکه تکه نکنند واگر یک ملای مکلا بر سر کار نیاورند واگر قوچعلی ادعای وزاثت آنرا نکند ُ واگر اینها به همانگونه حکومت یکصد ساله بمانند ُ بهر روی روزی دست از مبارزه برخواهی داشت واگر همه اینها برعکس بود .شخصی مردمی ودولتی متخصص روی کار امد ُ آید ترا زنده میگذارند وپاداشت را میدهند ؟نه ! عزیزم ُ این ملت کارش کشتن است چه روح ترا بکشند وچه جسم ترا از بدو تاریخ هجری نگاهی به دولتهایی که بر سرکار بوده اند بکن . درهمان زمان \پهلوی نیز بعناوین مختلف انسانهارا بی صدا سرشانرا زیر آب میکردند مانند افشار طوس وبقیه وعده ای فراررا بر قرار ترجیح میدادند فسیلها هنوز تا آخرین نسلشان زنده است مانند کرم شبتاب میدرخشند –با آقازاده های نوچه ها چه خواهی کرد که مانند کرم تخم ریخته اند وهمه جا را لبریز از وجود منحوسشان کرده اندمتاسفم من نه فیسبوگ دارم نه تلکرام ونه راهی دیگر که برایت بنویسم وبپرسم با آن جمعی که گرد خود آورده ای وآن دوستان ! مانند زمزم بهار وغیره چشم من آب نمیخورد که تو جان سالم بدر ببری این را از روی کنجکاوی مینویسم دوستی درمیان خیل این جمع نداری همه یکپارچه دشمن تواند عده ای از فرط حسادت / عده ای خودرا صاحب فهم سیاسی میدانند وعده ای هم دنباله رو هستند وچشم به دست ننه دارند تا مانند او غربیله کنند . شاید هم آن ننه که در پاریس \پرجم به دست درانتظار است بتو وعده های داده درآن صورت دیگر از چشم همه افتاده ای بهر روی این را برای کنجکاوی خودم نوشتم ملتی که تو از انان نام میبری دیگر وجود خارجی ندارند این نوچه های همان لاتهای سر گذر قلعه وبا چنار ودروازه دولاب وکوره های آجر پزی هستند – بهترینشان خودرا دراختیار امنیت وامام ورهبر گذاشت . به هر روی امید است درراهی که گام برداشته ای موفق باشی شاید من از پشت \پرده بیخبر باشم .امروز دراثر یک خبر ویک حادثه همه امید خودرا ازدست دادم ودانستم که هیچ نمیدانم. ثریا -
زهری که بیرون رفت
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !| شب وکولاک رعب انگیز وحشی |شب وصحرای وحشتناک وسرمابلای نیستی ٰ سرمای پرسوز| حکومت میکند بر دشت و برما |چند روز پیش نوشتم حالم درست نیست ُ مانند مسمومی که سم را خورده وحال یا باید آنرا هضم کند وجان بدهد ویا آنرا به هر طریقی هست بالا بیاورد ُ زندگی با سم بسیار سخت بود سر انجام آن زهررا بالا آوردم وحال راحترم هرچند که دیگر در پی پیامی ونامی وخبری نیستم اما هنوز سرم دچار دوران است .نمیدانم در آن سر زمین چه میگذرد وچه کسانی برخاسته اند وچه کسانی سر جایشان نشسته بی تفاوت – برایم باید تمام شود همه چیز را کنار بگذارم ـ حال باید بفکر این سو باشم بفکر رای که باید به صندوق بیاندازم طبیعی است که همه سر زمنیها مارا زنده نگاه میدارند برای روزهای انتخابات مانند گله بسوی ………روان شویم وآرای خودرا به صندوق بیاندازیم درحالیکه میدانیم در پشت پرده وپنهانی انتخابات بین خودشان شروع وتمام شده است مسئله منافع ورابطه هاست نه ضابطه . زد وبند های سیاسی بین کشورهاست ما مردم برایشان ارزشی نداریم ُ وجود نداریم –یک شرری از یک عشق هویدا شد دوش نا پدید گردید وگم شد واین عقل بود که نهیب زد : خوب تماشا کن \ شهر شهر فرنگه \ راهها وواسطه ها همه اغیارانند تو خودرا داخل آنها مکن هنوز راههارا نسنجیده ای وآموزه هارا نیاموخته ای شناخت بین منجی وتو سالهای وقت لازم دارد تو یک کشش را نامش را عشق گذاشتی وبخود وبقیه رحم نکرده حقیقت را فراموش کردی ؟ چرا تو همیشه درون زباله دانیها به دنبال مروارید میگردی ؟ مروارید دردریاها واقیانوسها که آنهم به مرور زمان گم شده ودردل نهنگهای روی زمین ساخته وپرداخته میشود .تو خود گوهری ویک کشش گوهری در سینه داری آیا از ترس گم شدن بود ؟ با خود میاندیشیدم شاید او روزی آنشدانهارا دوباره روشن نماید وما دوباره دور آتش برقصیم با پیراهن های سپیدمان ُ واین غایت ارزوی من بود دیدن ونفهمیدن را باید بیاموزم امروز بازار سود ها وتجارت سیاست هاست با گذشته ها کلی تفاوت دارد امرو زهمه نگاهها سود جویانه است تو تنها یک ابزاری ُ یک آلت ویا وسیله . این راهها همه وسیله اغیارند وواسطه ها و توبا درک وکشش غریزی خود باید بدانی که راه وروش آنها چیست ُ برای چندمین بار داری پایت را درون یک گودان پرلجن های چسپیده میگذاری ؟ .راه رفتن مهم نیست ُ باید دید چگونه راه میروی واین تو که رهروی – راه را بر میگزینی نه باکشش ورویا بلکه با یک حقیقت گویا .[عطار] این گمشدن را سروده است گم کردن وگم شدن ُ انسان چیزی را گم میکند وبه اندیشه جستن آن میافند سپس متوجه میشود که راهرا گم کرده است وگم کرده را نیافته تکه ای از خودرا در راه بجا گذاشته حال غیر از یافتن آن گم شده باید تکه های که بجا گذاشته را نیز بجوید واین ارزش چندانی نداشت که تو تکه ای ازخودترا بجای بگذاری ….وچه خوب شد که آنرا بالا آوردی به همراه زرداب وصفرا .حال تنها یک زخم « گمگشتگی » در برخورد با آن در سینه ات باز شده ومبدل به یک درد عضلانی گردیده است خوشبختانه به زودی آنهم رفع میشود .{ نه مارا گوشه گرم کنامی –شکاف کوهساری – سر پناهی }+ نه حتی جنگلی کوچک – که نتوان –در آن آسود بی تشویش – گاهی }پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا / 21-11-2018/ میلادی ……اشعار متن : میم / اخوان ثالث ! -
ما آدم بشو نیستیم
بلا نسبت بعضی از سروران وبانوان مبارز وتوانا روی سخنم به بقیه میباشد !مدتهاست که مردم فریاد میکشند و مدتها ست که تظاهر میکنند تازه دوهزاری آقایان خوش نشین افتاده وکمی باسن خودرا تکان داده که خوب حال ما اهل سیاست نیستیم ومیلی نداریم که وارد گود آن شویم یا کاره ای شویم تنها میل داریم رابطه فقیه را با ودین اسلامرا با سیاست جدا کنیم ُ همین ملاها از روزن اطاقشان اوامر را اجرا کنند ودوباره جزیه بگیرند !یکی که اشعار آهنینی میسراید هما ن مجنون مجاهد دیگر ی جاده را برای مریم بانو دارد صاف میکد خوب که چی میخواهید ایران را به دست قوچ علی بدهید ؟ واین گفته ها واین رفتار بافت فرهنگی ملتی را نشان میدهد که مانند ماهی حافظه تاریخی ندارد اصلا حافظه ندارد از روی کتاب میخواند یا رونویسی کرده جلویش میگذارد مردم بامید شما برخاستند ! خوب بنابراین ؛نه مرد مناجاتم ُ نه رند خرابایتمنی محر م ومحرابم نی درخور خمارمنی مومن توحیدم نه مشرک تقلیدمنی منکر تحقیقم نی واقف اسرارماز بس که چو کرم قز بر خویش تنم هردم\پیوسته چو کرم قز در پرده پندارمبنا بر این با چنین علمی همه جا باید با حیرت روبرو شد ویا شاید اربابانمان درکیسه مار گیری شان یکی از <ان ملاهای مکلا را شسته ورفته بر سر مان سوار میکنند کاسه همان کاسه وآش همان آش تنها کمی روغن داغ بیشتری روی آن داده اند .خوابم نمیبرد ُ در رختخواب غلط میخوردم وگفتم تا ننویسم محال است تا صبح بخوابم حالم از این مردان اپوزسیون بهم خورد مردان که چه عرض کنم فسیلان بازنشسته وچند بچه نوچه با چند کتاب زیر بغل .مرد عاقل را کجا میشود یافت ؟ حیرتی در میان جمع اضداد درمیان گزینش ها دردامنه بی عقلی ها وخوش خیالی ها در دامنه مقام وتضاد منافع اینهارا نمیشود دریک کاسه جمع کرد .چرا از گذرهای تاریک رد نشده اید تا شگفتی ها راببینید زیباترین زیباهایی را وتاریکترین زوایای را حال چه کسی میتواند آن خانه را بروید وتمیز کند بی آنکه از نوکز سابق مطبخ کتکی نخورد .واقعا دستخوش دارید همه شما اعم از <ان مشیرالدوله تریاکی که سالهای نشست قصه حسین کرد وابن یزید را برایمان از روی کتاب خواند تا آخرین آنها که با نوک پنجه به ریش این وان آ ویزان است .همه راهها باز است واسطه ها نیز فراوانند باید جانشینی یافت یک انسان با گوهر انسانی وشرف تا راه رفتن روی ریل را بداند ما چه چیزهایی را که ازدست ندادیم اخلاق – روش ُ فرهنگ ُ حتی خط وزبان مان را حال <اقایان تازه کمی خودرا تکان داده اند درانتظار قوچعلی هستند تا فرمایش فرماید برویم یا نرویم ؟! متاسفم برایتان . واقعا متاسفم .اینجا راحتیم / عادت کرده یم چلو کباب ومحصولات عالی صدف هم هست آزادیم \پولی میرسد قمارخانه بغل دستمان فاحشه خانه انطرفتر وامامزاده وخانقاه هم داریم کلیسا هم اگر لازم بشد باندازه کافی یافت میشود / برند های شیک هم داریم !همه از ترس گم شدن تنها از سوراخ دیوار به درون نگاه میکنند همین وبس . باشد تا صبح امیدتان بدمد . با \پیروزی ایرانیان واقعی ووطن پرست .نه زر پرست .سه شنبه شب ۲۰ نوامبر دوهزارو هیجده میلادی / اسپانیا /……………………………………………………………………………….واین آخرین ترانه من است برای زاری کردن دیگر کافی است .ثریا .




