Author: Soraya

  • برایت نوشتم

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    این تصویر را تنها سمبل  برای تو گذاشتم  وبرایت نوشتم !
    ادعای فضل ونقش خودستایی دیدم اما  
    در بسی دانشوران جز مردم عامی ندیدم
    و…..
    تو پنداری  عدم را نیست  آثار وجود اما 
    هزاران برتری دارد  به بودنها – نبودنها 
    گریزان  شو گریزان از تملق پیشگامان جانا
    که خوارت میکنند آخر از این بیجا ستودنها
    برایت نوشتم ؛ اگر روزی بر اسب راهوار  در بین جمع این اضداد سوار شدی  همه نیروی آفرینده خودرا بکار گیر  میان آن ضد  وتلاش  میان مهر  ومرگ  که باهم آفریده شده اند  –  در زندگی امروزی ما دربین مردم آن سر زمین جمع اضداد است  دیگر از ما غیر از یکی دو نفر باقی نمانده بقیه یا لباس عوض کردند ودر ب خیمه را کوبیدند وبه درون  رفتند ویا جان بر سر عقیده خود دادند ویا درسکوت لب بر چیدند مردم ما امروز دریک مجمعی از ضد ونقیضها به زندگی گوسفندوار خود ادامه میدهند تا جاییکه حتی فرق گوشت سگ وگوسفند را نیز تشخیص نمیدهند تنها راهیکه برایشان  مانده خوردن است نه اندیشیدن .
    در هر یک راهی همه باید همراه  باشند  همرنگ باشند  همشکل باشند  همسو  وهم بو وهم گو وهم خو باشند  نه آنکه گلی جدا که درخیابانها مردم میل دارند اورا ببیند  !نه! مردم باید اورا بخواهند  تا از بودنش لذت ببرند .
    متاسفانه مردم ماهیچکس را غیر ازخودشان نمیخواهند در سر هر چهارراهی  همه را با چهار چشم می پایند  تا اگر غیر از خودشان باشد اورا کیفرد هند ویا بکوبند  . شهر بزرگتر شده  راههای گذشته  درداخل شهر راه افتاده اما راه مارا بسته اند  راه دانش وعلم را بسته اند  وبجایش راه سکس وکشتن وافیون را باز کرده اند  – شده ایم مضکه مردم دنیا وگاهی ترجیح میدهم که مرا مصری بخوانند تا یک ایرانی  میل ندارم در بیابانها  گم شوم  سرنخ را تا امروز گرفتم تا بتو رسیدم  ومتصل به تو شدم  ودر پس  خیابانای کمر بندی که برایت ساخته اند  درگوشه ای نشستم به تماشا .
    پیرمردها ترا نمیخواهند  میل دارند هنوز با همان افکار یکصد ساله خویش بر روی صندلی بنشینند  وباز همان تسبیح کهربانی را در میان انگشتان بی رمقشان بچرخانند ونمیدانند از کجا شروع کنند وپایان افسانه را به کجا ختم نمایند  همانها بودن که خیابانهارا سیاه کردند  ومردم را لبر یز از دلهره وتردید ووحشت  وهریکی درخم یک خیابانی گم شد از تهاجم مدنیت  وفرهنگ بیگانه !!! ناله ها وشکایتهاذکردند  چون اصل راه خودرا گم کرده بودند وکوچه به کوچه   میرفتند تاسرشان به دیوار  بیکسی میخورد  وگرداین  دور اندیشی  بیشتر میل راهپیمایی را داشتند  تا نشستن واندیشیدن .
    همه را به سیر وسیاحت قرض ما دعوت کردند  واز خوشمزگی وشیرینی  آب  ایمان  داد سخن سر دادند  همهرابه درون آن کشتی بی صاحب وبی سر پرست   دعوت کردند  اما آن کشتی برای مردم آبی نداشت / نانی نداشت / هر چه درون آن کشتی بود مرگ ونابودی وبا ودرد و زار ی بود .
    کشتی به راه افتاد با سر نشینانی که نه راهرا میدانستند و نه دردریا سفر کرده بودند  لاجرم یکی از کشتی به درون  دریای نا مرادی ویا نا مردی افتاده  و غرق شدند  .
    امر هنوز دهل هارا خاموش نکرده اند  وبه مردم را به پرواز فردا حواله میدهند به نوری که دیگر به سیاهی نشسته وهیچگاه بر این تاریکی ها غلبه نخواهد کرد ! مژده میدهند !!!-  اما یک یک را درمیان آتش بیخردی خواهند سوزانید تا دیگر تفکری نباشد  .
    امروز من به رویای   خویش نشسته ام  وبه امید فردایی که باید به دست تو ودیگران روشن شود .
    امروز همه بمن میخندند و فردا درمیابند  که چرا من خنده دار بودم .
    امروز اگر زنده ام ووبر بال اشتیاق نشسته ام  بامید آن است که آن برکه های سبز فردا درآسمان وطنم مانند یک شاهبار نشسته است  امروز اگر گلدانهای پلاستکی خودرا آبیاری میکنم بامید فردایی است که چمنزاری  سرخوش وشاداب را جلوی چشمانم ببینم .
    وامروز میل دارم بنویسم اگر بر صندلی مراد نشستی اول شکنجه هارا موقوف کن / بیدادگاههارا به دادگاهی انسانی تبدیل کن ودرقانون اساسی بنویس اعدام موقوف / شکنجه موقوف / این کشتارهای وحشیانه را  تنها در قرون وسطی انجام میدادند امروز آسمان شکافته شده وقرص ماه با خون ما در میان ابرها خودنمایی میکند خون من ارزش داشت هر قطره اش  را با زر ساخته بودند نه با افیون والکل وسکس خیابانی .
    امروز درمیدان شهر خاموش قصه ها میرقصم  وشاید فردا زنده نماندم  وشاید پس فردا دوباره زنده شدم  هیچگاه برای این مردم جشنی بر پا نکرده ونمیکنم  من به فردا میاندیشم  فردایی که در امروز نزیسته ام در دیروز هم نبودم ! . پایان 
    —-
    ثریا ایرانمنش « لب \پرچین » / اسپانیا / 2401-2019 میلادی برابر با چهارم بهمن ماه  ۳۹۷ خورشیدی !
    اشعار متن  ؛ پژمان بختیاری 
  • نشخوار

    ثریا / اسپانیا / 
    تشنه میمیرم که دراین دشت  آبی نیست – نیست 
    وینهمه موج بلورین  – جز سرابی نیست – نیست 
    خنده این صورتکها  گریه را پنهان گراست 
    اینهمه شادی  به جز نقش نقابی نیست – نیست 
    ———————————————–سیمین بهبهانی 
     نمیدانستم – نه هیچ نمیدانستم که که رنگ پوست آفتاب خورده من  از سر زمین جنوب  دشتهای ساکت وخاموش اما  بارور  زیر درختان توت / نارنگی / وخرما  با رنگ پوست آنهاییکه از کوهستانهای  غرب کشور ویا شمال  شمال شرقی سرازیر شده اند فرق دارد  من خود فرقی را احساس نمیکردم غیر آنکه همه این رنگ \پوست واین چشمان واین دهانرا ستایش میکردند!!! 
     تاروزی در کمبریج رفتم تقی خان تفضلی را از ایستگاه قطار بیاورم میهمان ما بود درحین راه پرسید جرا چشمان باین  زیبایی را با زنگ مصنوعی خراب میکنی ؟ واگر کسی این رنگ پوست واین موی را دوست داشته باشد  تو میتوانی اورا بکشی !!!! 
    نگاهی به دستهایم انداختم ودستهای  پر چروک وخال  خالی او که حکایت از سن بالای او میکرد چندان تفاوتی ندیدم تا اینکه زن وشوهری به جمع ما آمدند زن اهل کردستان بود با پوستی  به رنگ ماست وچشمانی بیفروغ اما روشن وموهای بور همسرش  مانند بقیه مردان بود . رنگ پوستش با بقیه چندان تفاوت نمیکرد همه گرد شمع وجود این موجود که مرا بیاد یک کاسه شیر برنج یخ کرده بدون ادویه میانداخت جمع بودند وهمه  جا او وهمسرش را دعوت میکردند . بخصوص تقی خان که سخت شیفته جمال  یخ زده ایشان شده بود درعین حال رو به دختر ده ساله من میکرد ومیگفت ؛ آهان این باب دندان من است !!!  خودش هفتادرا پشت سر گذاشته شاید نزدیک به هشتاد سا ل سن  داشت . اوف حالم را بهم میزد این مرد دانشمند ومترجم ومفسر  منطق الطیر عطار ! 
    امروز نگاهی به دستهایم انداختم  دستهاییکه تنها برای کار کردن آفریده شده بودند نه برای حمل فلزات چند رنگ . دیدم فرقی با بقیه این مردم شهر ندارم اما درانگلستان مشگل ایجاد میشد  آنهم درآن شهر کوچک کمبریج که هنوز دهانش باین گشادی نشده بود .
    حال رنگ من بااین مردم بومی این سر زمین فرقی ندارد اما سلمانی من از من میپرسد تو از مصر میایی ؟؟؟‌
    میگویم نه / زاده ایران هستم ! 
    آه ایران !!! خمینی ؟  ثریا ؟ ثریا که باشاه به اینجا آمد وبا فرانکو ملاقات کرذ وجند روز میهمان ما بود  چه زن زیبایی حیف بچه دار نشد وشاه شما چقدر خوش تیپ بود ؟! 
    مجله را برداشتم وبه تماشای آن مشغول شدم  اوف / باز  عکس شهر بانو را یک تاج نیم متری روی سرش !!! چقدر انسان باید عقده داشته باشد .
    مجله را به گوشه ای انداختم .گفتم 
    بلی ! حیف که ثریا بچه  دار نشد . صد حیف . شاید سرنوشت ما عوض میشد ویا شاید بازهم من درکنج این دهکده داشتم  با تو که نه فرق عراق ونه مصر ونه ایران را میدانی سر وکله میزدم کسی چه میداند ؟!‌پایان 
    نوته شده در وبلاگ « لب پرچین » ثریا / اسپانیا / چهارشنبه ۲۳ ژانویه ۲۰۱۹ میلادی 
  • نسیم یخ بسته

    ثریا ایرانمنش « پرچین » ! 
    اسیر بمان ایران من !
    پدران ما . مادران ما نیز اسیر بودند ودراسارت مردند 
     همه عمر ما اسیر بودیم 
     امروز  آن پدرانی  که ترا ای سر زمین جاودانی –
    ساختند 
    در زیر خاک دچار پریشانی احوالند 
     همه خود فروشان پست وفرومایه 
    ترا فروختند  – مارا نیز فروختند 
    وحال آنکس که با زندگی حقیر
    در زیر نسیم یخ بسته زمستان میلرزد 
     آیا جرئت مردن را دارد ؟
     او که شرف ترا  بر جان خودش گرامی تر میداشت  .
    ——
     وبتو که هر صبح با  ماشین اتوماتیک  یک شصت بالا برایم میفرستی که  کامنت ترا دوست داشتم ! کدام کامنت ؟ زیر فحاشی آن لاشه های بو گرفته طرفداران رضا کوچولو ؟! که مانند لاک پشت پیر خودش نمیداند جای دهانش کجاست ؟!
    همه را آنها ( مجاهدین ) خریدند  پولهایشان  کار میکرد واز  روی هر پلی پریدند اولین بار نخست وزیر چالی چاپلین این سر زمینرا درازای یک مبلغ ناچیز به پاریس بردند  او پدرخوانده شد وامروز تحفه هایش با گرفتن یک سرمایه حسابی با لبان غنچه کرده حاکم بر سرما میباشند  ومن ساده دل  با رای دردست درصف رای دهندگان  ایستادم تا قانون را حرمت بگذارم  این بار مارا حواله داند به  ساختمانی دیگر چون از پیش میدانستند که رهبر \آینده چه کسی خواهد بود تنها ما میمونهارا برای پر کردن صحنه  به رای دادن دعوت کرده بودند .
    حال این نشست ( ورشو ) خواب را از چشمان همه گرفته  این لهستانی که روزی خود اسیر بود حال آوای آزادی را سر داده ودولتها آنجارا برای اسارت دیگری برای ملتها درنظر گرفته اند ! وتو! تو بگو برای کدامین هدف اینهمه یقه های نداشته ات را پاره میکنی  ؟ .
    امروز صبح از شدت سرمای  دندان شکن بیدار شدم ودر راهروهای یخ بسته به دنبال یک یک بخاریها میگشتم وخودمرا مانند یک پیاز درون چند تکه پوشانیدم نگاهی به تابلتهایم انداختم  باطری هایشان رو به صفر ایستاد بود بنا براین خبری را دریافت نکردم  تنها شب گذشته دانستم که سفیری از ورشو به سر زمین بلاخیز ما رفته نا شاید بتواندیکی از آن مردان بیخدارا را سر سفره دعوت کند  آنهاییکه بیشرفند ومنش وشرف وطن پرستی را ندارند  وما همچنان اسیر دربند خواهیم ماند .
    امروز در خبرهای  خارجی خواندم که بنیاد ؛ آکسفام ؛  اعلام داشته که در جهان تنها بیست ونه نفر ثروتمند هستند که همه داراییشان با  بقیه مردم جهان برابری میکند یعنی بقیه تنها بردگان این بیست ونه نفر میباشند !! یکی از آنها جناب عالی اشرف گوگل ودیگری شرکت  فروشنده دست چندم آمازون میباشد 
    بقیه را نخواسته ویا نتوانسته ویا نگذاشتند  رو بکند  ثروت ملکه بریتانیا آن خاندان  چند صدساله  جناب لرد   که تنها هیجده باغبان  در یک روز باید  خانه  وباغچه حقیرش را  سر پرستی کنند !  یکی از گردانندگان دنیای فراماسونری قابل شماره وذکر اعدا دنبود درکنار آنها پدر خوانده های سیاسی و مواد مخدر وفروشندگان زنان ودختران پسران کوچک نیز قرار دارند !  .
    دیگر نمیتوان  رجز خواند  وگفت که شمشیر من از همه تیز تر است ! خیر شمشیر من که روزی قلم بود آنهم دردست همان از ما بهتران است  زنجیری که به دست گرفته ام تا بر  پیکر بیخردان بزنم همچنان دستهای خودمرا دربند کشیده  وآن خدایی  را که باو سوگند خورده بودم تا آخرین لحظه برای وطنم بجنگم زیر دست پای قوم تروریستهای ( مجاهدین خلق ) نابود شد ومرد .
    آن دیار ی که گورهای مادرو پدران ما بود نیز گم شد  نوادگان مادرخاک های غربت خواهند خفت  با درود وستایش  وبا نام من ایرانی وپرچمی که بر بالای سرم گذاشته ام .
    حال ای  باز ماندگان  خارهای تیز وبرنده  برگهای خودرا از ما پس بگیرید  وکمی از آن اردهای خودرا برای تغذیه ما بما بدهید – چرا که دیگر مردی نیست گاو آهنی را به دست بگیرد وعرق ریزان زمینی را شخم بزند وبرای ما گندم بکارد  دانه ها درآزمایشگاهها رشد پیدا میکنند همچنانکه گاوهارا نیز در آزمایشگاهها با سلول خودشان پرورش دادند وگوشتهایکدست ورنگین  را درپشت ویترین ها میچینند  تا به گرسنگان چشمک بزنند .  
    دیگر مادر سخاوتمند زمین  مرده   وچیزی ندارد شیری درپستانهای خشک او نیست تا بما بدهد  .
    بدورد با تو ای سر زمین جاودانی وزادگاه من / بدرو د . 
    بدورد ای آرزوهای شکفته درسینه  با شما نیز بدرود میگویم وهمچنان دراین اطاقهای یخ بسته وراهرویهای یخ بسته به دنبال جایی میگردم تا کمی گرم شوم .ث
    پایان 
    من میروم -اما کجا ؟  تاکوی یکدوست ؟
    یا سوی یک باغ ؟ یا نزد مادر ؟
    چه کس مرا خواهد پذیرفت ؟ 
    مرا چنین آشفته ومات وپریشان ؟ !
    هر گام من درامتداد یک کوچه بن بست  / یک خیابان 
    هزاران قصه وافسانه  از تردید بر جای میگذارد 
    این ناخواسته پیکر  همچنان جویای خواب است 
    تنها تا پیشخوان آشپزخانه  پای میگذارد .
    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » / اسپانیا / 23-01-20º9 میلادی برابر با ۳ بهمن ۱۳۹۷ خورشیدی؟!.
  • اشک من

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    از فغان وناله کاری برنخاست 
    چون نبود آتش شراری برنخاست 
    سست شد پای طلب در کوه سخت 
    وزپی سنگی شکاری برنخاست 
    اوه ! تمساح های هر وقت لازم باشد  « اشک تمساح» میریزند  وکفتارهای ما هر موقع که قصد جلب طعمه را داشته باشند میخندد  وارواح شروری  که شبها میان سنگها وخرابه ها  پرسه میزنند  وا زهمه حیله گری ها وکار ها  که ما از آن بیخبریم  آنها خبر دارند .
    حتی فرعون  بزرگ وخدای خدایان مصر قدیم دربرابر عشق سر تسلیم فرود  آورد وآخرین معشوق را که به دیگری دلبسته بود به زنی گرفت وباو گفت : 
    »عشق تو  مرا کامل کرد  ودریافتم دراین جهان کسی هم هست که میتواند مرا رنج بدهد وازخود بیخود سازد  من شاهی بودم وتقریبا خدایی ! وتو وعشق مرا آدمی ساخت »!
    واما در سر آن تمساحها و بیماران روانی هیچ  عشقی ومهری رسوب نخواهد کرد  آنها عقل باخته اند   روح خودرا فروخته اند به شیطان  وحاضر به تسلیم آن برای ساختن یک انسان نیستند .
    اگر بنا بود که عشق تابع منطق باشد به یقین  آن معشوق فرعون  خدای مصریان رابرعشق یک یهودی برده ترجیح میداد اما دل او درگرو یک مرد یهودی وبرده همان خدایی بود که حال درکنارش تکیه بر عرش زده بود .
    نمیدانم چرا امروز یاد مصر و عظمت دوران گذشته او افتادم همه چیز را خالی کردند وبردند وتاریخ وسرنوشت ملتی را بکلی عوض نمودند  حتی  خدایشانرا نیز از آنها گرفند واین آلله امروز و آن آله لویا مسیحیت نیز همان « آله »  آخرین فرعون بود که پشت به خدایان فلزی وساخته شده از طلا نمود و گفت کسی غیر از همه اینها هست کاهنان دکانشا نرا  وکاسبی شانرای درخطر دیدند واورا کشتند وپیروانش را نیز واین خدای یگانه را همان یهودیان وهمان برده های سر زمین های دیگری که آن اهرام وآرامگاهها وبناها ی عظیم را ساختند به میان آنها بردند وآنهارا تا مرز بردگی فرود آوردند.
    امروز دیگر کسی به هیچ چیز باور نداردعده ای بکلی بیخدا شده اند و عده ای شیطان پرست وتنها بازماندگان آن خدای نادیده ورحیم  هنوز درانتهای دلشان باو عشق میورزند و بیشتر ین این عشق را زنان درسینه دارند .
    امروز باز نوعی بت پرستی درمعابد دیده میشود  دراعماق  معابد  عظیم که باخون ملتهای دیگر عجین شده اند بت هایی با قیافه های سهمناک  ویا غمگین  زانود زده ویا ایستاده اند  و اینا ن به حقیت باید همان ابلیس میباشند  به عقیده من تنها یک خدای ابدی  .بیشکل  وبی رنگ  ونا پیدا وجود دارد  که بر همه ثوابت وسیاره ها حکومت میکند  او مارا آفریده ما اورا از طلا نساخته ایم .
    حال گفته من به کجا رسید  میخواستم بویسم که  باستان شناسان  تاریخ دانان و دانشمندان وفلاسفه  بزرگ  اتم را شکافتند تا قلب آسمانها نفوذ پیدا کردند  رمز وراز طبیعتت را دریافتند تنها  چیز ی را نتوانستند  کشف کنند . یکی آن راز ورمزی که درقلب یک زن  عاشق خفته ودر زیر هزاران  رگ وپی و درون  او پنهان است ودیگری رذالتی که در عمق وجود  این انسان امروزی رخنه کرده است وا زاو حیوانی ساخته بی شاخ ودم ونا کامل وخالق این موجودات چه کسی است ؟؟ وچرا همیشه فقیران باید با اشتهای کامل  غذایی را که « بزرگان »  از راه کرامت انسانی !!!  به آنها میدهند  ببلعند ؟  نمیداتم  امروز من دراین فکرم  که آنچه  را که روزی آن جاه وجلال  من نتوانست بمن بدهد  بدبختی وبینوایی من آانرا بمن هدیه کرد وآن همان عشق بود . عشق به انسان  گویی  سیم پنهان چنگی را با تارهای  قلب من گره  زده اند  وهرگاه صدایی بر میخیزد دل من نیز بناله درمیاید  راستش باید بگویم که اولین بار این سیم یک ساز بود که قلب مرا به لرزه دراورد  وروح مرا گرفت  درقالب آهنگها  ونغمه ها  به سوی ابدیت برد  . ومن بر این عقیده بودم که شاعران ونوازندگان   همه بر رازهای قلب انسانها آگاهی کامل دارند درحالیکه  غیر ا زاین بود  وحال گذشته ها گذشته  ارواح پلیدی هر شب  اطراف من میرقصند وجنایتهای خودرا بمن نشان میدهند درحالیکه دستهای من بیجان وخواب رفته در کنارم افتاده وقدرت حرکت ندارند به قلب جوانم  مینگرم که چگونه بادیدن کوچکترین حرکتی به طپش در میاید  وبه چشمانی که با دیدن یک صحنه  همه خونم را تبدیل به اشک کرده واز جشمانم جاری میشود .
    بلی سر زمین باستانی مصر روزی  قدرت خدای روی زمین را داشت امروز ا زاو چه باقی مانده یک رود الوده که روزی مقدس بود ومردان وزنانی  با پای برهنه وگرسنه در چنگ توریستهای غارتگر که همه اموال آنهارا بغارت بردند وبجایش تنها یک کتاب دادند وآنها مجبورند هرروز  چندین بار خم وراست شوند   بعد نوبت ایران سر زمین پارس رسید که با مصر هم قدرت بود با یونان درحال جنگ وخود قادر مطلق بود بر تمام  کره خاک امروز از آن همه بزرگی چه بجای مانده بچه هایی گرسنه / معتاد / زنانی ولگرد ومردانی اخته شده آنها نیز تنها یک کتاب دارند  وبرده وا رباید هرروز چندین بار رو به یک قبله نامریی وقلابی تعظیم کنند . و… این تحفه  راهمان بردگان مصری برایمان به ارمغان آوردند و…. باقی بماند .ث
    از ازل در لاله زار روزگار 
    چون  دل من داغداری برنحاست 
    توتیای دیده عشاق را 
    از سر کویی غباری برنخاست 
    شد بهار زندگی وز بلبلی 
    نغمه ای  از شاخساری  برنخاست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / 
    به روز شده : 22- 01- 2019 میلادی ! برابر با دوم بهمن ماه ۱۳۹۷ خورشیدی ؟!.
    اشعار : رشید یاسمی 
  • افیون شهرت

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    شب همچنان یک چادر سیاه بود وهنوز فضا بسته  گویی میل نداشت  جنایتهارا رو کند  – شب سر پوش هر رازی است.
    روی کاناپه خوابم برد  زمانیکه چشم باز کردم اولین فکرم این بود که چرا چراغها را خاموش نکردم  ؟ اما چراغها خاموش بودند واین تابش آفتاب درخشان از پنجره اطاق بود که بمن نوید یک روز زندگی شاد را میداد  همان قرص بزرگ زرد که نامش خورشید است  ومن ستایشگر او  با گرمای تنوز او  افق تیره شب باز شد..
    چشمانم هنوز وحشت زده بودند شب پیش  گویا ترسیده بودم وخودم خبر نداشتم !! احساس میکردم ار هر سو دستی  از وحشت بسویم دراز است  دردی عمیق درتمام وجودم احساس میکردم  صبح تلفنم به صدا درآمد …..آه اگر تو نبودی واین همه امید هارا به دلهای مرده ما نمیدادی ما چه میکردیم ؟ سپاسم  را تقدیم داشتم .اما درخون من همچنان  حسرتی موج میزد  این گهواره حسرت سالهاست که میجنبد بی هیچ ایستادگی .
    روزی روزگاری یک ترانه ایتالیایی را گوش میدادم که خواننده میخواند : 
    « من میدانم  ُ بخوبی میدانم  – دراین جهان پهناور وخالی از هرنوع احساسی – کسی هست که کمی هم بمن میاندیشد « ؟!.
    بهتر است از آرزوهایمان  حرفی به میان  نیاوریم که زیر سم الاغ های دیروزی  وبازیچه دست نیمه مردان پریروزی  بباد فنا رفتند  وتنها یک امید دردل باقی ماند  سرود \ازادی  دیگر نمیتوانستیم به فتح بابل برویم اما میتوانسیتم درهارا به روی دشمن ببندیم ونبستیم  تیر  از قضا آمد وصفیر زنان بر قلب مادران وپدران وخواهران  وزنان نشست .
    اما کسانی هنوزدر نشئه چار چوب  تصویرشان  محبوس  گه سری جنبا ن وگه سینه ای لرزان  وسرودمان  کاسه بازار شد  نغمه وآهنگ  بسود سوداگران وخود فروشان کشیده شد  خونمان درگودلهای با آب مخلوط شد  وخودمان آنرا نوشیدیم – افکارمان  مانند یک لخته خون فاسد در میان مغزهای پوک وافیونی  وتن پروروان بی درد بنوعی دچار سر درگمی شد  خوابمان تنها سکه ها بودند  وزرق وبرق  پولکها وماتیک وسرخاب  و پوچی رویای همه خوش باوران .
    حال بیهوده دراین گودال  به دنبال کدام  مرواریدی ؟  دیگر خبری از ذکر نام وناموس  خانوادگی نیست ننگ است  ونام  که باید صراف رزوگار ان آنرا پاس بدارد .
    وچه بیهوده میگردی وچه بیهوده میخوانی  وچه بیهوده میگریی. پایان 
    …….
    هیچ یادت هست  ؟
    توی تاریکی شبهای بلند 
    سیلی سرما  با تاک چه کرد ؟ 
    با سرو سینه گلهای سپید 
    نیمه شب – باد غضب ناک چه کرد ؟
    هیچ یادت هست ؟
    حالیا معجزه بارانرا باور کن 
    وسخاوت را درچشم چمنزار ببین 
    ومحبت را در روح نسیم 
    که دراین کوچه تنگ 
     با همین دست تهی 
    روز میلاد اقاقی هارا 
    جشن میگیرد ………زنده نام ؛ فریدون مشیری ؛
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا .
    به روز شده  :  21- 01-2019 میلادی !
  • کمی بخندیم

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین» !
     نه !..کمی بگرییم <
    مطلبی روی تابلتم نوشتم  وداشتم آنار ادیت میکردم دستی  سایه وار آمد وهمه را باخود برد ُ این دومین بار است که مینویسم ودستی آنرا پاک میکند . علت اینکه  روی آن مینویسم بخاطر خط زیبای فارسی  آن است روی این کامیپیوتر خطوط انگار فضله پرنده مینشیند  سیاه وکلفت وبد ترکیب وبدون فاصله .
    بهر روی داشتم مینوشتم که :
    اخیرا باز  شهر بانو به هوس افتاده تا یادگاری برای نسلهای کج وکوله آینده باقی بگذار سقوط وزوال یک امپراطریس!!!!هرچه عکس هم از عکاسان فرانسوی / آلمانی / بلزیکی ایرانی بوده همهرا یک جا به بدست دوست وندیمه عزیزش که بدون حقوق برایش خدمتکاری میکند داده تا به دست چاپ برساند واین سوژه ای شد تا من آن حکایت پاک شده را بنویسم اما دیگر حوصله ندارم .
    شب گذشته شمعی در شمعدان کوچکم ساخت سوئد بیاد مسعود صدر روشن کردم وبه روانش درود فرستادم شمع ناگهان شعله کشید وبه نظرم آمد که مردی از میان آن بیرون میاید  فورا عکس گرفتم هنوز نمیدانم آیا چشمان من درست دید ویا خیال مرا از دنیای واقعی بیرون برد گفتم که روحش آزاد شد وحال درآسمان ایران درحال گردش است وبه هرجا ایران که میل داشته باشد سفر میکند  بگذار دیگران درون عکسهایشان محبوس باشند وعقده ها را خالی کنند درجاپیکه پسرس یا مثلا ولیعهد قانونی پدر بزرگش را قلدر ودیکتاتور مینامد چه توقعی ازاین جماعت داریم  چهل سال دستشان دردست  سپاه پاسداران بود وتغذیه میشدند ومردم  را باهمین کتابها وعکسها سرگرم میکردند وکاسه لیسان وته سفره خورهایشان نیز از آنها حمایت کرده ومیکنند . 
    نوشتم اقا رضا طیاره بازی را خیلی دوست داشت وپدرش سخت از دست او عصبانی بود وباو میگفت تو هیچگاه آدم نخواهی شد مانند  ننه ات شدی .
    ننه اش تنها به تاجش چسپیده بود وحتی درحمام هم آنرا از خودش جدا نمیکرد بیچاره ماری |آنتوانت بیگناه  زیر گیوتین جان داد واین یکی با همه جواهرات بسوی غرب گریخت ودرآ مریکا در کلرادو  خانه هیجده اطاقه خرید / درپاریس خانه خرید \پولها را در راه بیزنس بکار انداخت چهل سال شغل این اقا پسر چی بود تنها درسینمای خصوصی اش بنشیند وفیلم تماشا کند  واز مفت خوری وزن  اضافه نماید حال این هیکل گنده بیفایده را کجا میخواهد بکشد ؟ وننه اش مرتب باتاجش وشنلش خودرا به نمایش میکذارد .مملکتی را با یک ملت وچند نسل  برباد داد وحال هنوز هم دست بردار نیست .
    نوشتم ؛ حسن اقا داشت چای مینوشید وگاهی کنیاک را  درون استکان بعنوان چای نیز مینوشد طبع او سر د است ونوشتم اگر روزی دوباره بسوی ارباب صاحب کلید رفت بجای اهدای قران وکتاب نفیس حافظ اشعار شیخ سعدی این بار کتاب موش وگربه عبید ذاکانی را به به ارباب کلیدها اهدا کند  شاید این بار کلید او طلایی باشد . همه را به طنز نوشته بودم  خواب از سرم پرید امیر فخر \آور روی صفحه آمد کمی باو گوش دادم ودیگر نتوانستم بخوابم حال مانند روحی سر گردان لیوان قهوه دردستم دور اطاقها میچرخم از سردی اطاقها وهوایی که نفس را میبرد .پایان 
    طنز شیرینی بود حال دیگر تلخ شد .
    ثریا /اسپانیا .  نیمه شب دوشنبه  ۲۱ /ژانویه دوهزارو نوزده میلادی !
    چو آفناب بر اید  به ره گذار که نالم 
    چو شب شود  به غم زلف مشکبار که نالم 
    قلم به نام که گیرم  گهر به پای که ریزم 
    سخن با که گویم  درانتظار که  مانم ؟
    به جز رنج خود ودرد دیار و یار
    دگر به روز که گریم  به روزگار که نالم 
    شب است شمع صفت  بر سر مزار  که سوزم 
    سحر دمید چو بلبل  بر شاخسار که گریم 
    مسافر راه ازلم  رهروم ابدیست 
    گذشت قافله ام در پی غبار که نالم 
    به غیر  دل  که به ماتم نشست همه عمر 
    به رنج غم و هجرو سوگوار که نالم 
    عقاب قله نشین  دیار خویشم 
    به ناله که نشینم  به کهسار که نالم ؟
    اشعار از استاد خلیل خلیلی شاعرافغان که افتخار حضور اورا درمنزلمان  درانگلستان داشتم واین اشعاررا روی صفحه ای نوشت وبمن داد یادش گرامی …….
  • نا بخردی

    دلنوشنه !
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ———————————
    زهدان افق بارور از نقطه نور است 
    خورشید – جگر گوشه این ظلمت نور است 
    فرداست که بر وسعت  این بام کشد تن 
    آن صبح  که از باور چشمان تودور است 
     طبیعت ظالم است  ظلمت وتاریکی روح بیشتر از آن فریبی است که  درروشنایی روز بماعرضه میدارد  طبیعت فرزندانش را میخورد   قربانی میخواهد  میزاید ومیبلعد  کاری هم ندارد که ما خوبیم یا بد  وآنهاییکه راز طبیعت را کشف کردند  زرنگی بخر ج دادند و برایمان بهشت وجهنم را  بوجود آوردند  وبرایمان کارهای مقدس را که همان بردگی باشد  یافتند  مارا ا زخودما ن بیرون راندند  خود قربانی خود شدیم ودیگرانرانیز قربانی میکنیم   واین راز پیدایش است  شیوه قربانی کردن هم فرق دارد  یا در یک اتحاد مقدس  راه میبابد  وبه همان شیوه پیشینیان عمل میکند  وهمه اشیاء جهانرا  بی ارزش ساخته حتی جانی را که بما بخشیده  همهرا قربانی میکند  قربانی خونی / مقدس ساختن  آزار وخشونت وتجاوز /  همه اینها بفرمان خدایی است که درذهن علیل .ویا در اذهان  مقتدر  ساخته وپرداخته  شده است ومانند یک تکه پاره لبریزاز خون بسوی ما پرتاب گردیده است  تاریخ را که ورق به ورق  بخوانیم میبینم که ازهمان  زمان قدیم  زمان میترائیسم  ائین قربانی  رواج داشته است  وبه همین علت هم همیشه  شخصی بر سپاهی مستقر میشود  وسپاهیگری  ریشه میگیرد  درحالیکه پهلوانی  جور دیگری است پهلوان مردانه میجنگد  بدون خون ریزی  .
    قربانی کردن  از طبیعت ریشه .وسر چشمه میگیرد  قربانی خونی  آزردن  وپرخاشگری  وخشونت  همه اینها ریشه تاریخی دارند وآنهاییکه که زرنگ بودند مهر از این کتاب برداشتند وکم کم آنرا میان جهان پخش کردند ونامی ویا نام هایی به آن دادند .
    آنکه قربانی میشود  حق دارد  باز قربانی کند  وبه همین ترتیب انسان پیش میرود تامیرسد به عصر خرد 
    عصر روشنگری وعصر پیدایش ادیان  وعصر خرد کرایی  اما همه انیها تنها بر صفحات کتب  روی چند کاغذ پاره نقش بسته اند اصل چیز دیگری است وما نمیتوانیم ا زخود بپرسیم که چرا مارا بوجود میاورد / میازارد / بیمار میکند / زجر میدهد / عده ای حیوانرا قدرت میبخشد تا دیگرانرا بکشند وسپس مارا باخود میبرد ؟! نه هیچگاه نه توانسته ونه خواسته ایم که  این پرسش را بر زبان بیاوریم /
    آن پسرک لات تازه به دوران رسیده فلسفه جهنمی ورذالت طبیعت را خوب کشف کرده بود  ؛ اگر پول ندارید بس بروید بمیرید  ! خلاص : 
    حال کسی میل ندارد ویا در خود این اشتهارا نمیبیند که مال دیگری را ببلعد وقناعت پیشه است به آنچه که هست راضی است ورضایت اوتنها دراین خلاصه میشود که پیکری سالم داشته باشد  اورا به کنجی میرانند واگر بتوانند اورا میکشند  زبانش تیز است خونش حلال وواجب .
    .این خرد نا پاک در فرهنگ ما ایرانیان چنان پخش شد  که جزیی از خون وگوشت وپوست ما گردید ما دیگر آن نیستیم که بودیم باسیل همراه شدیم غلطیدیم در جویبار آلوده وکثیف ولجن هیز منی زنان ومردانی که در زیر انبوه مواد تا آسمانها پرواز میکنند وهیچگاه هم روی زمین نیستند  ونتوانستند بفهمند که  برای پاسداری از زندگی  تنها یگانگی هست  خرد هست ودانایی ویک روح سالم  درون وبرون پاک . ودراین میان خدایی به نمایش گذاشته شد که  بیواسطه میسوزاند  قدرت مطلق بر همه چیز دارد  وبه هرجا که رسید  همه چیز را نابود میکند  بنا براین این خدا واسطه لازم دارد  تا بندی بر گردن او ببندد ومانع نابود شدن بشری که آفریده بشود .
    واین واسطه ها چه جنایاتی را مرتکب شدند چه درعصر قدیم وچه درعصر جدید وحال که به اسمانها سعود کرده وهمه جارا گردیدیم وخبری از آنکه برایمان ساخته وپرداخته وآرایش شده بود نیافتیم  هنوز این واسطه ها چه زنانه وجه مردانه برایمان از نو بینی شان تفاله برویمان تف میکنند .
    درتاریخ گذشته ما  پدر پسر را میکشد نامش پهلوان ورستم میشود برادر برادرا سر میبرد بازوبند پهلوانی بر بازو میبنند  علم با همه بزرگیش نتوانست این خرافات واین پوسته های گندیده  را ازدرون مغزها بیرون بکشد واگر شعوری رشد کرد بعناوین مختلف اورا از بین خواهند برد  باید دنیا یکپارجه شود عده ای در مقام الهیت وخداوندی بر بردگان حکومت کنند وبردگان مانند یک سگ در یک کومه به زندگی نکبت بارشان ادامه دهند وگاهی روضه خوانان دوره گرد میکروفون به دست برایشان از همه نوع آیات الهی/ زمینی / آسمانی میخوانند وآنهارا سرگرم میکنند .
    شیوه ختنه کردن درمردان  شیوه است که آن خدای نادیده بوسیله واسطه ها به بندگان همیشه درنبد خود  دیکته کرده است / مرد باید آلت تناسلی  خودرا بهمان شیوه  جانشینی حیوانی  بجای اسحاق  یا اسمعیل  قربانی کند !!!ودر بعضی از سر زمین های  عقب مانده  دختران نیز به هنگام بلوغ باید نیمی از پیکر خودر از بین ببرند تا مبادا حسی درآنها پدید آید که گناه محسوب میشود .
    داستانها زیادند  اما مادر ما طبیعت از همه این بندگانش ظالم تر است . بخششی درکار او نیست مانند بولدوز میکاورد میدرد ومیرود کاری باین  ندارد که تو چه بودی / بد یاخوب / با جانوارن وحشرات موذی کاری ندارد آنهارا برای گزیدن زایش خود لازم دارد /ث
    پایان 
    دیگر چه مانده ازمن  – جز روح ناتوانی 
    جز پیکر حقیری  – زندان نیمه جانی 
    اندیشه ای پریشان – همچو کلاف درهم 
    آن رود هم بسودا  در کار لقمه نانی………….سیمین 
    ثریا /اسپانیا / یکشنبه ۲۰ ژانویه ۲-۱۹ میلادی /!
  • پشت پازن

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!
    از برای کام دنیا  خویش را غمگین مکن 
    پشت پا زن بر دو عالم خودرا سنگین مکن 
    دیگر به هیچ چز نمی اندیشم تنهاامروز  کسانی را که  از برکات عالیه پول های نفت ما برخوردار شدند  در روی صفحه تلویزیون دیدم واحزاب قلابی که برای تکه پاره شدن این سر زمین نیز تلاش میکنند – همه دنیا از برکت نفت ما بهره بردند غیر از خود ما ودر جایی خواندم درحال حاضر پانزده میلیون   ایرانی عازم سر زمین های دیگرند وبفکر مهاجرت  کانادا واسترالیا اولین مقصد است ومیدانند که دیگر زمین خشک بایر به دردآنها نمیخورد من هم دیگر تلاشی ندارم تا خودرا مانند یک وصله ناجور به پاچه شلوار آن بیگانگان بچسپانم وتو ( امیر)  خان روز گذشته صدایترا از رادیو امریکایی شنیدم بعنوان تحلیل گر سیاسی ! واستاد دانشگاه حقوق تگزاس  توهم درهمانجا بما شاید درحزب جمهوریخواهان سهمی هم بتو رسید ویا روزی سر انجام رییس جمهور آن سرزمین شدی مگر تو از آن ابو مبارک ابن عمامه چه چیزی کم داری ؟!رویای شاهی  را در سر زمین خودت از سر بیرون کن  درحال حاضر صد ها هزار نفر درصف انتظارند !!!!.
    فراموش کن  ما دیگر سر زمینی نداریم در گوش ای ا زاین جهان دریک تکه خاک بی مصرف به دنیا آمدیم روی گنج خوابیدم  وداشتیم بزرگ میشدیم تا ازگنج خود برای بزرگ آفرینی خود بهره مند شویم که دزد سوم آمد وزد وخررا برد وما روان درجویبارهای زندگی مانند سنگ ریزه ها  همچنان غلط زدیم تا رسیدیم باینجا  به جایی که نه  فریاد رسی هست ونه دیگر حنجره ای برای فریاد باقی مانده وهمچنان درسکوت به زندگی حیوانی خود ادامه میدهیم .
    روز گذشته  ناگهان ترسی دردلم شکل گرفت  ودیدم چقدر تنها مانده ام همه رفتند / همه رفتند / دیگر باین سنگ  ریزه ها وگل های آلوده وته مانده لجن ها ی حوض آبی خانه نمیشود اعتماد کرد دلم گرفت وبی آتکه خود بخواهم راهی فروشگاهها شدم نمیدانم چه خریدم وچرا خریدم وکجا گذاشتم !! وشب را با یک تکه نام وکمی شیر سر کردم وخوابیدم خواب داروی فراموشی هاست .
    دیگر هیچگاه آن فریادهای سهمگین  را از من نخواهی شنید  ودیگر هیچگاه دردهایم را برای شب نمیگذارم تا جلوی خوابمر ار بگیرد  حال درمیان آن تاکستان انگورهای ذهنم  که بهم فشار میاورند تا شرابی ناب در پیاله شعورم بریزند  مانده هایش قطره میشوند واز چشمانم فرو میریزند اما  لرد ولعاب آن باقی میماند  توفان فرو مینشیند  ومن جام رادرون دریا ی دل خویش فرو برده سر میکشم  کرباس شب تیره را  با روشن کردن شمع  از میان خواهم بردوبه آسمان دلپذیر آبی مینگرم باداس خیال  پای  درکاب گذاشته سری به آن سو میزنم آن سویی که مردان عالیمقام وتحصیل کرده ومودب بودند استادان گرامی دکتر حمیدی شیرازی / دکتر خانلری / علی دشتی / شجاع الدین شفا / نادر نادر پور / سیمین بهبهانی / پروین اعتصامی / وهمچمنان به عقب میروم تا میرسم به اولین زن شاعره مهستی وطاهره 
    حال دولت محلی ما عوض شده وجوانی خوش بر و رو که پدرش مغازه ای بزرگ درشهر ما داشت ومن مبل های ناهارخوری را از آنجا خریدم وهنوز هم پر استقامت سر جایشان ایستاده اند  سوگند خورد وما پس از سی وهشت سال با کمک همان پولهای نفت از زیر حزب سوسیالیست بیرون آمده  و زیر پرچم حزب بزرگ کنسرواتیو رفتیم وبگمانم که کمکهای اولیه نیز قطع شود  خیلی چیز ها تغییر خواهد کرد .
    حال این شهزاده  زرین پوش  با اسب بالدار بردوش  سر بر زندگی ما مشرق زمینان  گذارده است 
    دیگر نمیتوان اشتباهات گذشته را تکرار نمود  باید حساب پس داد   حال فغانم هر دم  مانند دود در کوره غم به آسمان میرسد  دراین تیره شب  جهان  مرا به پیچ وتاب واداشته است  واین روحی که میرفت تا جوانی از سر گیرد ناگهان  روز گذشته  با یک پیچ وتاب رکود پیری را  وزمهریزی  اعصاب را  بخود گرفت  .حال باید مانند  مارمولک  بر درختان تازه رشد کرده بپیچم تا کمی  خورشید را احساس کنم واز خوشه های زرین شیرین خواب  رویا بسازم وبمانم درانتظار  پستان خشکیده روزگار . ث
    هر چه پیشت آورد قسمت  به آن خرسند باش 
    از برای زیستن  اندازه ی تعیین مکن 
    زخم دندان ندامت  درکمین فرصت است 
    کام خود از بوسه شکر لبان  شیرین مکن 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / 
    به روز شده : شنبه 19- 01-2019 میلادی =
    اعار متن : ؛ صائب تبریزی ؛
  • دشمن درخانه

    ثریا/ اسپانیا / دلنوشته امروز من !
    گفتی که تلخی های می – گر ناگوار افتد مرا 
    گفتم با نوش لبم – آنرا گوارا میکنم !
    گفتی که پیوند ترا  – با نقد هستی می خرم 
     گفتم که ارزانتر ازاین  با تو سودا میکنم 
    امروز دراین سر زمین  بادی وحشتناک وسوزنده ازهمان نوع بادهای سمی که در سا ل ۱۹۷۵ در سر زمین ما وزید ِ کم کم با کمک گرنسنگان وپادوهای مافیایی دارد بسوی انحراف میرود  سر زمینی که میپنداشتیم  آرام است ودر کنار دریای نه چندان آبی  بلکه گل آلوده اما درپناه یک دموکراسی نم کشیده در امانیم .
    اولین خشت  نامردی را واولین بذر را نخست وزیر سابق  یعنی چارلی چاپلین  زمانه بنا نهاد وبا گرفتن یکصد وپنجاه هزار یورو در تالار مجاهدین سخنرانی کرد وجویباری را آهسته آهسته باز کرد که امروز سیلاب شده وبر پیکر وجان ومال مردم این سر زمین واین مردم دهاتی وبیسوادونادان  که رنجها کشیدند وخون دلها خوردند افتاده و با مهری که بر کف دست میزنند یکدیگر را خبردار میکنند که ما یگانه هستیم واز هم !
    نمیدانم کدام یک از این دیپلوماتها گفت «  دنیا روزی  بین دو مذهب  – مسلمان ومسیحی » تقسیم خواهد شد ! مسلمانی او ازنو ع َ همان  نواده های حضر امام موسی کاظم یعنی مجاهدین ومسیحیان نیز کاتولیک ها هستند بقیه دیگر باید فرمانبر این دو باشند .
    احزابی که ناگهان مانند علف هرزه درکنار احزاب چپ  وراست  رویید مرا بفکر انداخت  این موجودات یکی با زلف گلابتون پیراهن آستین بالازده ودیگر شیک با شال گردن الوان بر بری ناگهان از کجا سبز شدند ؟  میتوانید حدث بزنید ؟ نه ؟! متاسفانه من در توییتر فالور یکی از این خبرنگاران وروزنامه نگاران اهل بخیه هستم از امروز دیگر اورا رها میکنم .  بلی مجاهدین ! مریم بانو ایران را کم داشت / اسپانیا باید متحد او باشد چه پولهایی دراین راه خرج شد وحال زنان آن سوی آب لچک میپوشند  زنان این سوی آب جلیقه وموهایشان را به سبک مردان کوتاه میکنند  دیگر از موسیقی فلامنکو ورقص خبری نیست هرچه هست آلوده گوه سیاست شده است .
    حا ل دراین فکرم دیگر به کجا میتوان رفت ؟  که هوز دستهای من جرئت ستیز دارند  وهنوز پاهایم  قدرت گریز.
     حال درکجا میتوان نشان هستی را یافت ؟  اگر چیزی نیست اما دلی درسینه هست وعشقی لانه ای کوچک و جوجه های بیخبر وساده دل ونیک اندیش .
    کویر دیگر نیست  اما یادش در سراسر عمر در خاطرم نشسته  دیگر قاصدی نیست پیامی نخواهد آورد  پیغام ها همه امواج خیزش سیلابهای گل آلودند  غرور ؟  باید اول درسر سودای نانرا یافت  وسپس به رور اندیشید  حال به ذره هامی  میاندیشم  که این مردگان  قرن آلوده  درمیان رستاخیز دروغین خود  درپی شکستن آیینه بیخبری فرزندان این سر زمینند .
    این چه  پیام شومی بود که به دشت خاطر زندگی من هجوم آورد  حال جوانه های امید دردلم خشک شده اند  وپوسته پوسته از پیکرم جدا میشوند .
    امید من به بهار وشکوفه ای تازه  زیر درختان از بین رفت وبرای اولین بار بفکر خودکشی افتادم ! تا این ننگ بر این سر زمین غالب نشده ومن فنای ازادی  را نبینم .
    آبشخور پیکان قلم – چشمه خونی ست 
    گر تاول اندیشه  بیمار گشودم 
    جز ناله  به دامان فضا هیج نیاویخت 
    چندانکه زبان  – از پی گفتار گشودم 
    آنها بهترین  خوانندگان مارا بردند وبه زیر ستم بردگی کشاندند الهه / مرجان / مرضیه / وچند تن از مردان خواننده نظیر عارف ومنوچهر وچندین ترانه سرا وسپس شیره آنهارا کشیده به امان خدا رهایشان ساختند هنوز عده ای درخدمت آنها قلم میزنند / سخن میرانند جیره ومواجب  بخوبی میرسد . 
    حال  اول تخمه ها را فرستادند وسپس ببالاها نفوذ کردند . …..ث/ یعنی « ثریا » 
    پایان 
    \پنجشنبه ۸ دیماه ۹۷ / اسپانیا 
  • تواضع دشمن

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    دور دون یک پورسینا زاید ویک تا پیربلخ 
     لیک چنگیز وهلاکو  بار بار  آرد بکار 
    با تبر داران  کلید باغ ها  را داده اند 
    قمریان را قامت  سروی نمی آید  بیاد 
    تمام شب در رویاهایم راه میرفت – آن قامت بلند  باآن دستهای لاغر  که هر دقیقه مجبور بود ساعتش را روز مچ لاغرترش درست کند / خوش نام زیسته بود در میان خیل کلاغها و خبرچینان وفحاشان زمانه او همان قمری درقفس باقی مانده بود . حال آزاد شد ورفت بسوی معبود وروحش با فرشتگان  واقعی محشور شد .
    شب گذشته  سخن رانی دونالد ترامپ را  گوش میدادم  جالب حرف میزد راست ومستقیم وآنچنان که گویی همه دنیارا بفرمان دارد لبانش  را همیشه مانند بچه ای که قهر میکند جمع کرده وآهسته ازمیان آنها کلام را بیرون میکشد کمتر فریاد کشیدن وعربده های اورا دیده ام وچه جواب قشنگی به ان مردان قلعه نشین  به آن ابلیسان وآن بازماندگان  خانه های  عفاف شهرستانها داد.
    همه حرامزادگان  وپس ماندگان  اربابانشان میباشند همه آنهایی هستند که به مادرانشان  تجاوز شده وآنها مانند یک لخته خون کثیف بیرون افتاده اند وشیر پاک را نخورده اند درون زباله های شهر تکه نانیرا به نیش کشیده حال  یک سفره پهن گسترده شده وآنها دارند مینوشند خون انسانهارا به همراه گوشت الاغ  .
    تمام شب باو میاندیشیدم چگونه توانست درطی اینهمه سال خودرا خوب نگاه دارد  آراسته وپیراسته بدون هیچ پیرایه ای وآویزه ای  زمانی مورد هجوم وحمله دشمنان قرار گرفت کّه آن جوانر ا  با خود همراه  ساخت  او میدانست که درون  این جوان تازه  از راه رسیده  جوهری نهفته است وذراتی از   شعور باطن وجود دارد ومیتواند برای آینده مفید واقع شود اما ….. واما از هر سو بخصوص از طرف کاسه لیسان آن لکاته مورد هجوم قرار گرفت تا جاییکه ترسان ولرزان یک مصاحبه سرسری را انجام داد اما درونش خون بود واشک واز همان روزقلب او طپشش را آهسته تر کردتا اینکه ایستاد.
    من چند ایمیل برایش فرستادم وکا راوراتحسین کردم اشعارش را ستایش کردم وچه فروتنانه جواب مرا داد وچه مهربانانه ا زمن خواست که اگر کاری  دارم باو بگویم …آه ای انسان شریف امروز بجای تو تنها یک شمع گریان میسوزد وبس وجایت بس خالیست  از ما تنها نامی نیک میماند نه بیشتر .
    پس از این  با که  حدیث دل دیوانه کنم ؟
    گمگشته دشت جنونم  به کجا خانه کنم ؟
    دل من  ساغر خون است  به غم یار ودیار 
    با کجا  زهر جگر سوز به پیمانه کنم ؟
    میلی ندارم که  کار آغاز شده ر ا  قطع کنم اگر چه صد ها هزار نکته فروشی وفحاشی بگوشم بخورد  مانند اینکه به دیوار  خورده وبرگشته بسوی گوینده  عشق به حقیقت  تنها چیزی است  که هیچ فریب ودغلی  درآن نیست  جستجوی توام با شور وشکیبایی حقیقت  تنها نعمتی است که پر دوام است  اما – اما ما در این  چهل سال چه آموخته ایم ؟  هر لحظه باید آماده باشیم  که از آنچه  داریم   –  شرف وخوشبختی ظاهری عشق وکار  وزندگی دست بشوییم  وبجای دیگری برویم ….ومن همیشه آماده ام .
    کسانی را که من قبول دارم  هدفم  به هرقیمتی به دست خواهد آمد  این قیمت را من نیستم که معین کرده ام  قبولش دارم  وخون او  وخون من وخون همه مردان وزنان شریف پاک بوده وهست از این بازار خدعه فروشی  وخون شویی بیزارم  حال پهلو به پهلوی کسی داده ام که میتواند  رو بجلو برود  اما خودرا مجاز نمیدانم که به هر عمل او ایراد بگیرم ویا اورا تحسین کنم  تنها باید از کلمات وگفته های آلوده بگریزیم  وبه پیشرفت او بنگرم  اینهایی که من دراین اطراف میبینم  به پاره ای از آلودگیها  واگر لازم شد به پاره ای از جنایتها نیز دست میزنند .
    من وضع اورا خوب می فهمم  کارش در ترحم وبازار یابی نمیگذرد  من نه اورا محکوم میکنم ونه درانتظار مجازاتش هستم  او علمی  را یافته  که دیگران نتوانستند بیابند  نیاز به ترحم هم ندارد  تسلیم احساسات هم نمیشود  تسلیم احساسات عقیدتی هم نشده ونمیشود  ومن مسن تر از آن هستم که بخواهم اورا بعنوان معشوق بر گزینم  آن ایمانی که به پیشرفت  اودارم  همان ایمانی است که به پیشرفت بشر امروز دارم من بیشتر زنی اهل دانشم تا فرضیه چیدن  وهیچگاه از آن  خدایی که در محراب معبدی ساخته  وپرستش او   از بوی خون  قربانی پر ورش میبابد وبزرگتر میشود  معبدی نخواهم ساخت  برای من غیر از زندگی  حال چیزی مقدس تر نیست .ث
    شرف هستی ما  گوهر آزادی بود 
    جان ودل  درره آن گوهر یکدانه کنم 
    دل من مامن من  عشق وطن خانه من 
    نیستم مرغ که درهر چمن  لانه کنم 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا 
     به روز شده درتاریخ  18-01-2019 میلادی برابر با ۲۸ دیماه ۱۳۹۷ خورشیدی.
    اشعار متن ؛ از شادروان استاد خلیل خلیلی شاعر بزرگ افغان 
  • میرزا رضای کرمانی

    ثریا ایرانمش ”لب پرچین” !

    هر کجا گشتم تا عکسی از او بیابم نشد  او عادت داشت برای فرار از گرما وخاک کویر یک دستمال را گره زده بر. سرش  بگذارد واین عادت همه مردان  شهر بود هنوز کلاه مد نشده بود او از عماهه هم بیزار بود  مادرم تا زنده بود  مرتب از من میخواست که پرویز خطیبی را برایش پیدا کنم من فورا فرار کرد و میرفتم آن روزها پرویز خطیبی اسم ونامی وشهرتی داشت  ونو یسنده وشاعر و مترجم بود حال من یک  دختر بچه ده دوازده ساله  کجا دنبال او بگردم وبگو یم تو ومادرم  خویش هستید  او از اینکه خواهر زاده میرزا رضا بود خجالت میکشید اما مادرم با افتخار میگفت که دایی مادر ننگ وطن را پاک کرد وزد وناصرالدین شاه را کشت دست بر قضا سر وکار من افتاد با یک خانواده اشرافی!!! از پس ماندگان آن قبله عالم .
    میر ا رضا برای خودش سر وسامانی  داشت حجره ای داشت که در آن شال وترمه میفروخت  با کامران میرزا هم  دوست بود این دوستی بیشتر یکنوع باج گیری ومجانی بردن طاقه های شال وترمه به حرمسرای سلطان بود  روایتی که من از مادر شنیدم این بود که :او به در بار میرود تا پول  فروش اموال خود را بگیرد با او به تندی برخورد میشود حاجبان درگاه اورا میرانند کامران میرزا به دلجویی او آمده ومیگوید :
    ببین میرزا تو بابا شاه را بکش من شاه میشوم تراولیعهد خودم میکنم اما او زیر بار نمیرود درنتیجه بین آنها مرافعه در میگیرد ومیرزا را کت بسته به زندان قزوین میبرند  واورا در قل وزنجیر کرده به همراه چند آدم مشهور دیگر در گوشه ای میاندازند  او نگران زن وفرزندانش میشود نامه ای به میرزا  آقاخان کرمانی که  فامیل او بوده مینویسد ودرخواست میکند حد اقل سری به خانواده او بزند غافل از |آنکه میرزا \اقا خان نیز به همراه  چند دوست دیگر عازم اصفهان واز آنجا به ترکیه میرود که داستانی جدا گانه دارد میرزا آقا خان پسر عموی مادر بزرگم بود ومیرزا رضا دایی مادر بزرگم بود ُ بهر روی هر جه بود از زندان قزوین  بیرون آمده واین بار واقعا با گفته هایی که درزندان از آقایان شنیده بود مصمم میشود تا برود  وشاه را بکشد  بقیه داستانرا همه میدانند  مقداری از این  نوشته ها درکتاب خاطرات معیرالملک آمده وآنچه را که من بیاد دارم زمانی است که مادرم درخانه همسر آخرش که گویا ایشان عضو جبهه ملی بودند وسط حیاط کنار حوض نشست وهر چه عکس بود همه را آتش زد وگریه کرد ومیگفت اینها اجدادمنند حال آقا دستور داده که این عکسهای خیانتکاررا بسوزانم  خوب البته حضرت والا جناب شاهزاده میرزا واز یکی از پس مانده های قاجار یه بودند – مادر نگاهی به خاکستر عمرش انداخت واز آن روز رفت درگوشه ای نشست درسکوت کامل قران را به دست گرفت وکتاب نهج البلاغه با آنکه به هیچ یک اعتقادی واعتمادی نداشت / آخر مادر بزرگ زرتشی بود وبه زور در کودکی به عقد یک مرد مسلمان درآ مده بود که آنهم داستانی دارد / میرزا آقاخان ابدا ایمانی نداشت وخودش در خاطراتش نوشته در ترکیه هردوی این دو میرزا به کنار آن مردک عمامه بسر فرستاده انگلستان  شیخ جمال اسد آبادی میروند ودر محضر او از برکات عالیه افکار او پر میشوند یکی شاه را میکشد ودیگر ی سرش را بباد میدهد وهردر رابطه  با کشتن همان سلطان ابن   صاحب قران بود.  پس از  انقلاب برای دیدار مادر چند روز به تهران رفتم او درکرمان بود  با هواپیما به تهران آمد خسته وبیمار وپیر اما نور درچشمانش میدرخشید  بجای هر بوسه وسلامی  از من ونوه هایش  فقط گفت :دیدی ماه زیر ابر نمیماند همه خیابانها وکوچه های شهر کرمان بنام دایی میرزا وما شده است !!! گفتم مادرجان سلام . پایان
    …………..
    این نوشته را به اصرا ر پسرم نوشتم که میگفت اگر شما ننویسید دیگران مینویسند وتاریخ را جعل میکنند .او نمیدانست آن مردک خود فروش در راس یک بیزنس بزرگ آن لاین که عربها برایش درست کرده اند واز برکات خ…..مالی عربها به نوا رسیده همان بچه آخوند –  میرزا ر ضارا یک لا قبلا میخواند در حالیکه قبا وردای او قبل از زندان از شال وترمه وابریشم وزردوزی ها بود – بعدها پسرش  کتابهای پدر  را جمع کرد وبه کتابخانه مجلس یرد ودرهمانجا \پشخدمت وکتابدار مجلس شد .
    أن روزها ما نمیتوانستیم  حرفی بزنیم اما اخیرا شنیده ام که فیروزه خطیبی دختر پرویز خطیبی  کتابی در باره دایی پدرش نوشته است دمش گرم .
    در جایی در خاطرات  معیرالملک خوانده بودم که هنگامیکه میرزا رضا  به همراه  چند عضو عالی رتبه را به زندان میبردند گویا در حیا ط زندان روضه خوانی بوده ومردم  توی سرشان میزدند میرزا رضا میگوید :
    ای بدبختان نادان ! برای ما گریه کنید که جان شمارا نجات دادیم وحالا مارا با قل و زنجیر به زندان مییرند ویکی از همراهان میگوید :
    رضا ترا بخدا کاررا بدتر مکن دهانت را ببند  اما او همچنان آوازه خوانان بسوی چوبه دار میرود .ث
    پایان یک نوشتار نیمه تاریخی . ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . \ پنجشنبه ۱۷ ژانویه ۲۰۱۹ میلادی !
  • خدایان بی ترحم

    ثریا  ایرانمنش « لب پرچین » !
    ما خنده را به مردم بی غم گذاشتیم 
    گل را بشوخ چشمی  شنبنم گذاشتیم 
    و….خدایان بیرحم به همراهی غولهای یک چشم  اورا که روزی بهشتی آفریده بود  به او رشک وکین پیداکرده  وتهمت دروغ زدند  واورا از بهشتی که خود آفریده بود بیرون انداختند .
    وخودرا جانشین خدای قدرتمندی  ساختند که بیرحم تر از او  درجهان هستی یافت نمیشود  عده یا بیسواد ونادانرا با خواندن الواح بی مایه وبی پایه به روی صحنه فرستادند تا دیگران  را نیز به طویله دعوت کنند اما نه برای خوردن بلکه برای باربری  ومن گمان نکنم  هیچگاه او  از مهری که به سر زمینش  وبه انسانها وجهان هستی  ورزیده  بود  توبه کرده باشد 
    .
     عده ای ا زاین گمرهان  توبه نکرده بسوی آن بت ساختگی روی آوردند  وگمان بردند که  او هنر بهشت افرینی دارد  در حالی که  او خود از  خدای خویش نیز میترسید   وکم کم خدایان قدرت پرست  بر جایگاه او تکیه دادند  .به دروغ  به مردم گفند که آن اهریمن مردم را دو تکه میکرده است .
    او زاده جمشید  واولین انسان روی زمین بود   وبرغم خدایان دیگر جمع اضداد با او همراه  نبود  دراو گوهر مهر نهفته بود  ومهر همیشه آفریننده است .
    او رفت   تا بسوی خدای خودش که انسان بود نماز بگذارد .
    ودیگران ماندند تا بسوی قبله شیطان ایستاده  نماز بخوانند  ودر دروخ ویا جهنم حقیقی  سوختند  امروز من  در میان زباله های  حقیقت  خودرا یافته ام ومیدانم که همه چیز دروغ بود از روز اول دانستم که همه پای به یک ( صبح دورغین ) گذاشته اند واین صبح را همان کسانی ساختند که باز برایمان آوای شومی سر داده ومیخوانند  ام کلثوم زمانه  برایشان اذان میگفت دختران جوان وزنان  تازه رسیده در حرمسرای خدای ساختگی بار دار میشدند .
    ما دیگر  به جلو نخواهیم رفت  وهرچه جلوتر برویم چاهی ژرف تر مارا درون خود میکشد  به اکراه راه میرویم  وتنها چنگالهای تیز خودرا به چشمان کسانی فرو میکنیم  که آزادی را با فروغی روشن درک کرده اند .
    آنرا میشناسند  وبهایش را نیز پرداخت کرده اند .
    امروز دیگر زمانی نیست که ما زیر یک ایده ولوژی احمقانه  خودرا به زیر سنگ یک غلطک بیاندازیم امروز روز فرماروایی دیوانگان است بر جهان هستی / دور پدر خواندگان ومافیای سکس وسیتی !!!
    دیگر به آن روز رستاخیز نمی اندیشیم  لحظه ای فکر میکنیم  وثانیه ای غذا میخوریم  ودیگر به پهلوانان گود زورخانه که امروز جایگاه مردان همجنس باز شده نمی اندیشیم –  پهلونان ما  گوهرشان از گوشت وپوست و استخوان وروحی بزرگوار ساخته شده بود دیگر از آنها خبری نیست  وهر پهلوتای حق  دارد با جدال به پایان زندگی خوددرتاریخ  برسد .
    زمانی که آن مردک نیمه دیوانه فریاد بر میدارد که من یک تار موی آن مرد تازی را به هویت کامل ودیرین ایران عوض نمیکنم  چرا باید ما به قهرمانان بیاندیشیم ؟  امروز این زباله ها هستند که پای به تاریخ ما میگذارند  وفرمانده  میشوند  این هم بسته به گزینش خود ماست .
    ما برای جدال با این اهریمنان احتیاج  به همیاری وهمزمانی یک تاریخ داشتیم  واسطوره هایمان  که همه یکی  پس از دیگری از میان رفتند  با نشناختن  تاریخ واسطوره چگونه میتوانیم  از نو خانه را بنا سازیم  آیا میشود دوباره  کورورش را ازخواب چند هزار ساله اش بیدار سازیم ؟تا بر ضد اهریمنان به جدال برخیزد ؟! 
    امروز آیینه کاملا چهره مخوف تاریخ آینده مارا جلوی چشمانمان گذاشته وما هنوز درفکر خرید وفروش سکه های طلا هستیم .ث
    پایان 
    قانع به  تلخ وشور شدیم – از جهان خاکی
    چون کعبه دل – به چشمه زمزم گذاشتیم 
    مردم عالم بیادگار  اثرها گذاشتند 
    ما دست رد  بسینه عالم گذاشتیم 
    چیزی  بروی هم ننهادیم ودر جهان 
    جز دست  اختیار  که برهم گذاشتیم …….« صاءب تبریزی »
    « لب پرچین » ! 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا .17-01- 2019  میلادی !
  • خود شکن

    ثریا ایرانمنش ( لب پرچین » !
    در معر که عشق ز جرات خبری نیست 
    غیر از سپر انداختن اینجا  سپری نیست 
    سر گشتگی ما همه از عقل فضولست 
    صحرا همه را هست  اگر راهبری نیست 
    یکی گفت مسعود نمرده درحال اغماست ( مانند  ثریا )  ودیگری گفت مرده  بهر روی او دیگر از نظر فیزیکی مرده به حساب میاید اگر هم زنده باشد تنها یک تکه کلم است نه بیشتر .
    ساعت چهار صبح ناگهان مانند برق گرفته ها از خواب بیدار شدم ونشستم میان تختخواب !  چه خبر بود شب گذشته چه رویایی دیدم ؟ وچه کسی از شب من گذشت ؟ نمیدانم   اسباب بازیهای رنگا رنگم که دراطرافم بمن دهن کجی میکردند به همراه کتاب تصویر دوریان گری که همانطور نیمه کاره روی میز بالای سرم افتاده نگاهی انداختم  بهتر است بروم ببینم در دنیا مجازی چه خبر است دنیای واقعی را که از دست ما گرفته اند  مسعود اسدالهی با برنامه جدیدیش آمده بود حدا اقل آهنگی وشعری گذاشت ومارا دوباره بر گرداند ( سولی ) جانی هالیدی ! چه روزهای درخشانی بودند وچه آفتاب دلپذیر در اتومبل گرم  تازه دستگاه نوار جای گرفته بود واین آهنگ پخش میشد  آفتاب \گرم پاییزی . و…… تمام شد رویا تمام شد آن یکی  برنامه را ببینم شاید از مرگ وزندگی  مسعود صدر خبری بدهد  نه استاد مانند یک شاگرد خوب نشسته بود ودرسش ا که از حفظ کرده بود پس میداد آنکه  اورا حمایت میکند دستگاه عریض وطویلی است که متعلق به از ما بهتران است  طبیعتا باید آهسته آهسته حرف بزند درحال حال دنیا درمیان دستهای این کثافت هاست .
    وارباب بزرگ را  ریاست کل سر زمین بزرگ وبی در وپیکر واز اعتبار افتاده  امریکار را دیدم ماننند بچه ها لب ورچیده وبرای میهمانانش مکدونالد وپیتزا وسیب زمینی سرخ کرده سفارش داده بود ! یکماه است که دولت درحال تعطیلی بسر میبرد طبیعتا آشپزخانه نیز تعطیل بود !!! او  میل دارد وباید   که بین مرز امریکا ومکزیک دیوار بکشد اما برای ( ژن های * علیل ودرماند که لقب خوب را بخود داده اند وبا پولهای دزدی  وچپاول کردن ملتی  – وارد آن سر زمین شده اند دیواری وجود ندارد بلکه فرش سرخ هم پهن میکنند .
    خوب آیا بهتر  نیست بجای آنکه مارا فریب بدهید وکنفرانس لهستانرا ترتیب داده ومیدهید نتیجه اش از حالا معلوم است مریم بانو  با سفرهایش  به افغانستان وسایر سر زمین ها در پایگاههای هوایی وزمینی امریکا لشکر مستقر کرده است واین اوست که بجای سید علی بر تخت مینشیند اما لچک همچنان بر سر زنان ودختران  مسلمان همیشه درصحنه  بجای و با میخ کوبیده شده است ولشکری زنانه  بجای سپاه مردانه  حاکم میشود تنها جای خر عوض میشود پالان همان پالان است . واین جوانی که من باو امید بسته ام نیز یکی از همانهاست  وچه بسا ؟……. بقیه اش بما مربوط نیست  / اصولا زندگی آنسوی زمان دیگر بمن مربوط نمیشود  من درحال حاضر دراطاقهای یخ بسته  صبح زود مانند یک بسته \پیاز نرگس خودمرا میپیچم یکی یکی بخاری هارا روشن میکنم تا بتوانم تنها یک دوش بگیرم ومانند فلان حلاجها لرزان لرزان خودمرا در لباسهای چیده شده روی تخت مییچم خوب امروز ناهار چی باید بخورم ؟! شامرا با چی باید درست کنم ؟  روز گذشته کیبردی را که برای آی پدم سفارش داده بودم رسید اما ….. زبان فاسی را قبول نمیکند  زیر هیچ عنوانی  حال یا باید آنرا پس بفرستم ویا روی بقیه درون گنجه بگذارم در لیستی که داشتم انواع واقسام زبانها بود غیر از فارسی یا بقول خودشان پرسین ؟!  خیلی کلنجار رفتم بیفایده بود
     ای پدم خط فارسی خوبی دارد بسیار زیبا وکامل اما این که با آن مجبورم کار کنم خطی سیاه وحروفی را نیزکم  دارد  برای کارهای من قابل استفاده نیست .  واین دلنوشته امروز من است .
    خسته از هرچی که بود 
    خسته از هرچی که هست 
     خسته از فردایهای دور 
    چون یک شیشه می  صبور
    تا سخن بعدی / ثریا / اسپانیا / چهارشنبه ۱۷ ژانویه ۲-۱۹ میلادی /.
  • تسلی دل

    ثریا / اسپانیا !
    شمیر خویش بر دیوار  آویخت 
     با خواب ناز درگور آمیخت 
    شمشیر او همان شعرش بود 
     پرکارتر از  زهر وهر کارش بود 
    با آن سلاح به جنگ اهرمن رفت 
    خون خود ریخت وخود شعرش بود 
    مسعود صدر رفت ُ همانجاییکه  قرار است یکی یکی ما برویم دیگر صدایی  نیست غیر از غار غار کلاغان روی درختان خشکیده وشن های داغ  که بوی خون از آن بر میخیزد .
    مسعود صدر عاشق ایرانش بود اشعاری سروده بود وهنوز دراین آرزو میسوخت که روزی دوباره ایرانرا خواهد ساخت به همانگونه که سیمین میخواست با خون وپنجه هایش بسازد  .
    آنها از گرگهای چشم باز وکمین  کرده بیخبر بودند گرگها با هم دست به یکی شده وبر سر تقسیم ایران با عرب ها معامله میکردند اعراب بدوی این بار درلباس ایرانی ظاهر شد وآن صادق ملعون تلخ کلام  یک موی عرب را به با هویت ایرانی عوض نمیکرد ! چرا که حرامزاده یک متجاوز عرب بود.
    وآن یکی علیرضا خان هزار چشم وخشتک مال که با پول عربها درلندن هم سکس هم می وتریاک وهم ثروتمند شده است دستمال ابریشمی او مملو از منی عربهاست که او آنهارا پاک میکرده است .
    اما مسعود همه زندگیش را بر سر مبارزه اش گذاشت وروزهای آخر کارش این بود که بر سر  گور مردگان سخن رانی کند همان کاری را که مرحوم حسن شهباز میکرد .
    با همه این احوال او شمشیر شعرش را زمین نگذاشت  وجز حق سخنی نگفت  وسر انجام در برابر  مرگ سرخم کرد  تا بگریزد  از من وما و شما  او نه کینه ورز بود  ونه نگهدار تاج گل خار  او با هفت رنگ ابریشم  وقوس قزح آسمان همرنگ بود .
    من اورا از نزدیک نمیشناختم وبین ما غیر از چند ایمیل  چیزی نبود / خبری نبود  او زن ستیز نبود  جنگ وخونرا دوست نداشت .
    در رسانه ها خبری نبود هیچکس غیر از یک خانم مترجم در کانال یک که اشک ریخت کسی چیزی از مرگ او نگفت  حتی یک سگ که بدون قلاده به مردی حمله کرده بود دراخبار نوشته وگفته شد اما هیچکس از مرگ آن سرو بلند قامت  آن موجودی که تنها دلش پی خاکش بود وارزوی آزادای آنرا داشت حرفی نزد . مجاهد با او میانه نداشت / مسلمان دواتشه از او بیزار بود از طرف حضرت ولایتعهدی هم خیری ندید ازمن وما وشما هم مهری باو نرسید تنها از نام پاک او استفاده کردند ودرمحضرش نشستند مانند یک نردبان از شانه های او بالا آمدند وشهرت یافتند آنهم درهمین  فضای مجازی چون ما ایرانیان فضایی برای خود نمایی نداریم هرکسی درون لانه اش نشسته یا با بدبختیهایش سرگرم است ویا باخوشیهای زودگذرش .
    به این سینه چون قفس تنگ 
    نسته غم تو مانند  یک خنجر
    اگر کسی دریچه را گشاید 
    در دل بیگناهم نبیند غیر خبر تو .
    ——
    یادت گرامی وروانت شاد باد بگذار قاطران زمانه بتازند روزی بر گور آنها تنها پهن خواهیم ریخت وبرتربت تو بوسه ها خواهیم زد . ث
    پایان 
    بس نسنجیده که گویند  در آن خطه ویران
    پا به زنجیر اسارت  چه بر آید بر اسیران
    پا به زنجیر اسارت –  هنر این است دویدن 
    ورنه چالاک دود گویی به میدان امیران 
    ای بسا مرد  به زندان  که چو خورشید زر افشان 
    از سر مضحکه  خندیده بر معرکه گیران 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » 
    شانزدهم  ژانوه دوهزارو نوزد میلادی / اسپانیا .
  • خانه قمر خانم

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    هر گز نزیستم با مرگ 
    با زندگی قرارم هست 
    گیرم که در زمستانم 
    میعاد با بهارم هست 
    دریکی از این رسانه ها که مرا بیاد خانه قمر خانم میاندازد  خبری دردناک شنیدم وآن سکته ناگهانی  مغزی  مسعود صدر شاعر / سیاستمدار . خلبان وگوینده ومجری برنامه تلویزیون  پارس میباشد . برایم  بسیار دردناک بود  او مردی خوش صحبت با وقار شیک پوش ازهمه  مهم تر با ادب ومیدان داری را هنوز نیاموخته بود .
    این رسانه ها درست مانند خانه قمر خانم هر اطاقش را به یکی اجاره داده  وگاهی مستاجری سرش را از پنجره بیرون میکند به دیگری میتازد واگر چند کلمه حرف حسابی از دهانش بیرون بیاد  خوب باید باج داد  تا برنامه اش را دید ومن دراین گوشه دور افتاده که حتی اجازه ندارم روی بالکن خانه ام یک آنتن نصب کنم واز تلویزیون خودشان هم غیر از برنامه های جنجالی وپرحرفی زنان چیزی عایدم نمیشود به ناچار سرم را باین مستاجرین مجازی گرم میکنم .
    هر صبح باید چهره وپشت قوز کرده خانم ( می) نخست وزیر انگستانرا ببینم  که در  یک سر درگمی ودرجا زدن بین دو مجلس است و شب پیش رسما گفت ما از کمون اروپا خارج میشویم چرا که دموکراسی  ما درخطر است .!!!!!
    کدام دموکراسی ؟ بازار برده فروشی وبرده داری است  اکثر انگلیسی های واقعی  ترک وطن گفته هرکدام بسوی سر زمین دیگری پناه برده اند  وآنهاییکه مانده اند یا درون صندلیهایشان چرت میزنند ویا از گوشه چشم نکاهشان به دوربین است تا ببینند  درکدام سو ذوم شده است . آنها نیز در پی جای امنی  هستند که از انگلستان کهنه وبو گرفته  فرار کنند . سر زمین مملو از پاکستانی های مسلمان  دوآتشه / هندی ها  که آن کشور را متعلق بخودشان میدانند / اسلامیان سوگند خورده  چینی ها / تایلندی / وغیره  و عیره …وخورده پاهایی که پولهای مملکتشانرا دزدیده وحال دربانکهای ورشکسته شما جای داده اند ودلشان خوش است که درکنار کاخ باکینگهام زندگی میکنند ودر مزارع کشت خردل گردش کرد ه ویا سوار بر اسب به شکار میروند شکار حیوانات نیز ممنوع شده بنا براین پسر بچه ها ودختر بچه های زیر سن  هنوز جزیی از حیوانات  شکار میباشند  وبهتر است دراینجا درز بگیرم …….
    گاهی  اهالی این  رسانه هارا میبینم وحالم بهم میخورد همه لبریز از سیاست وهمه هرچه را که داشته اند کنار گذاشته سیاستمدار شده اند  ساعتها وقت مردم را با اراجیف خود میگیرند توده ای قدیمی جدا / مجاهدین  سوا / مسیحیان تازه ونوکیشان جدا / و دهان باز وگشاد مجری که تا اعماق گلوی اورا میتوان دید درکسوت ریاست ودیگری که با دستما ل ابریشمی مرتب عرق اعراب  را خشک میکند وگاهی اشعار شعرای عرب را آنچنان از بیخ گلو بیرون میفرستد که گویی صد پشت او از صحرای شن خیز عربستان برخاسته اند  وچه بسا اینطور باشد . 
    روز گذشته -به دنبال کتابی میگشتم که این روزها سخت فکر مرا بخود مشغول ساخته نوشته یک کشیش اهل رومانی . کتاب هایم انباشته رویهم یا درون نایلونها بخاطر حفاظت از آنها در برابر رطوبت ونیمی درچمدان نیمی درکشوهای میزها وچشمم به کتاب موش وگربه عبید زاکانی افتاد ! وکتاب عزیز نسین  ترک تبار که جبار باغچه بان آنرا ترجمه کرده و پشت آنرا نیز برایم امضا نموده وکتابهایی که چاپ دیگر آنها ممنوع است واگر هم چاپ شوند با دستکاری های زیاد چرا که نویسندگانشان دیگر درقید حیات  نیستند. اشعار شعرای توده ای . خلقی/ مجاهد / وسپس زنان ودخترانی که در اوایل انقلاب درلندن بخصوص همه ناگهان شاعر شدند شاداب وجدی کارمند بنیاد بی بی سکینه / وغزلهای ناب !!! اشعار بانویی که با پشتیبانی یک سفیر سابق کتابهایش به چاپ رسید ودرهما ن چاپ اول ماند ! 
    کتابهایی که نویسندگانشان از راههای دور آنهارا برایم فرستاده بودند درون هرکدام یک نامه محبت آمیز توام با احترام / امروز هیچکدام از آنها دیگر درقید حیات نیستند وروی درنقاب خاک کشیده اند  خوب زندگیم درمیان آنها میگذزد  مقداری از |مجلاتی را که در خارج چاپ میشد به دور ریختم جا برای نگاهداری آنها نداشتم وبسیاری دیگر را که کمی قابل استفاده بودند درکتابخانه دخترم جای دادم وهنوز نمیدانم آیا نم کشیده واز هم دریده شده ویا  محکم درجایشان نشسته اند . 
    بر کاکتوس دل بستم 
    سر شار خار وزیبایی
    احوال لطف وآزار ش
    با خلق رزوگارم هست 
    انگار غنچه ای درمن 
    از شعر بوسه میخواهد 
    با واژه عشق میورزم 
    وقتی قلم به کارم هست 
    امروز مردی رزونامه نگار درحالیکه خودکار بیگی را  دردست داشت گفت من امروز این اسلحه ( اشاره  به خودکار)  را از برزیل خریده ام وچیزی را امضاء کرد ودانستم که درهمه جای دنیا میتوان از این اسلحه بیصدا استفاده برد.ث
    تو این نقش بازی را 
    کجا خوانده بودی  درس 
    که تا بوده بی نقشی 
    به بودن شعارت بود 
    نقابی  که از شادی 
    به رخساره افکندی 
    پسا پشت او پنهان 
    غم آشکارت  بود  
    متاع صداقت را 
    چه آسان تبه کردی 
    ز دنیا  – همین دانم 
    که داروندارت بود
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » – اسپانیا 
    15-01-2019 میلادی برابر با ۲۵ دیماه ۱۳۹۷ خورشیدی !
    اشعار متن ؛ از استاد  ومعلم دانایم وبانوی غزل ایران . سیمین بهبهانی !
    عکس تزیینی از خود این حقیر است یک تخم طلا کادوی پسرم !!!!
  • پرنده لال

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » !
    قبل از هر چیز وهر نوشتاری از دوستان نازنین ونادیده  بخصوص « زمستان سرد  » وجناب احمد  .ر\   که من ناچیز را تشویق کرده ولطف بیکران خویش را  از طریق پیام هایشان مورد مهر قرار داداه اند سپاسگذارم وامید آنرا دارم که همیشه مورد مرحمت ولطف همهگان باشم . با سپاس . – ثریا –
    سنگی ناچیزم  / پرنده ای لال 
    ریشه نازکم درون لیوانی پر اب 
     آب تلخ و ناگوار این جهانم 
     در جویبار جهان همیشه روانم 
    افسون شده  پنهان 
    در یک پوشش به رنگ شراب 
     هزاران سا ل است که چشمانم 
    بیدار
    وبیدار وهوشیارم 
    اما …
    من ! همان پرنده لالم 
    من همان سنگ فیروزه ای ایمانم 
     خود جوهرم 
     خود خدایم 
      یا مرا بشکن ویا ؟……. ثریا 
    امروز به آن نیمه حقیقتی که داشتم وصله ای زدم وکمی آنرا پررنگ تر کردم  وهنوز نمیتوانم به زبان دیگران بنویسم  اما میتوانم برای مردم عادی بنویسم  همیشه نمیتوانم از ملول و غم بگویم  پشت به آن کرده  وبه آن نیمه باطل اندیشه هایم فرصت رشد ونمو نمیدهم    هرچند آنها مادر حقیقی اند .
    به دنبال کتابی میگشتم همه کتابها رویهم انباشته  واطاق یخ کرده چشمم به کتابی افتاد  ( کوروش آریا منش / که دراصل نامش رضا مظلومان بوده ! ) بخوبی بیاد نمی آورم چه کسی این کتاب را بمن داد  حتی آنرا ورق هم نزدم  از نام او بیزار شدم مگر نام اصلی وحقیقی تو چه عیبی داشت ؟ نام آریا را برخود گذاری تا از چه کس ویا کسانی حمایت کنی ؟ اندیشه هایترا خوانده بودم میدانستم مانند من درغربت اندوه خویش با کاغذ وقلم کلنجار میروی اما با نام خودت نه با یک نام مصنوعی .
    او نیز نیمه  حقیقی خودرا گم کرده بود  او توانست  به زبان تازه حرف بزند وجانش را دراین راه ازدست داد 
    همه اورا با نشاط پذیرفتند  وآ|ن نیمه باطل شده را که زیر نام اصلیش بود نیز  پذیرفته از آن بهرمند شدند اما به زبانی دیگر  .
    از نیمه بی جان  او .
    کسانی هستند که در دوزخ بی حقیقتی خود میسوزند واین سوزش را نمیدانند سر منشاء آن از کجاست  من در زباله دانی حقیقت خود  دور افتاده ودرحال گندیدن بودم که ناگهان بیدار شدم .
    امروز در ست پانزده سال میگذرد که من روی این دستگاه نوشته ام  وپانصد هزار  صفحه را نیز سیاه کرده ام  تاریخ یک عمر با نکته سنجی خالی از هر ریا ومکر ودورغی  آدمهارا رسوا کرده ام وبحودشان شناسانده ام  روزگار درازی خیلی ساده با مردم حرف میزدم  اما کسی چیز نخواست بفهمد  وهیچکس نفهمید چه میگویم مانند امروز که بعضی ها آنچنان در توهم وبزرگی خویش خودرا گم کرده اند که حتی جواب درودت را نیز نمیدهند  این بزرگی زمانی پر ارزش  وگرانبها میشود که تو درمیان ملت خود ودر سر زمین خود باشی در  روزی صحنه های نمایشی خارج از سر زمینت تو تنها یک ستاره ای که زود هم خاموش خواهی شد – چند صباحی میدرخشی وسپس مانند یک شهاب بر زمین افتاده خاکستر خواهی شد .
    حال با زبان خودم حرف میزنم ومینویسم  عده ای هرجا  نکته ای را میبابند  ویا از دور میبینند  یا به راحتی از روی آن میگذرند  ویا دور آن میچرخند  وبه دنبال مسائلی هستند که خود در میانشان گم شده اند  واگر این گفته ها وکردار ها انبوه شود  از فراز آن  میگریزند .
    امروز ما با شهبازان  بلند پروازی  که خودرا صاحب معرفت وکیاست میدانند روبرو هستیم گفته هایی را که روزی خود خوانده وغرغره کرده ایم آنها دوباره بخورد ما میدهند  شب تاریخ را میخوانند صبح مانند یک شاگرد مدرسه آنرا جلوی دوربین تحویل ما میدهند   وخود هر جا که هستند  ویا هر کثافتکاری که میکنند  همیشه آهسته از کنارش عبور مینمایند – شاید این آدمها برای نسل جوان وبیخبر  یک رویا باشد  اما آنها نیز فورا سر میخورند وبر میگردند – چرا که حقیقتی درمیان آنها  موج نمیزند 
    چه سبکبالند  ومن چقدر همیشه سنگین دل .
    روز گذشته پسرم به دیدارم  امد تمام مدت داشت عکس های بره تودلی یا همان سگ کوچک مامانی را که به قیمت دوهزار یورو خریده بمن نشان میداد درحال غذا خوردن / حمام کردن / بغل پاپا خوابیدن ومن مشغول بازی با آن پسرک شیرنم که همیشه میخندد بودم   با نکاهی به شکاف تازه باز شده روی دیوار اطاق با خود  گفتم که ایکاش من جای این سگ مامانی بودم ! خانه ای که ازآافتاب خیلی دور است ونم همه جارا فرا گرفته ومن مانند پیاز خودرا میپیچم وگاهی مجبورم دستکش بپوشم وآشپزی کنم  من گدایی نخواهم کرد . 
    نه عشق را ونه چیز دیگری را  همه جهان قربانی من است  .
    —–
    من خود یکجهانم 
    جای همه حیوانات وگیاهان 
    میرویم 
    در بارگاه  اصیل دل من 
    چیزی بنام ولع 
    نیست 
    من هیچگاه گرسنه نبودم
    از هیچ خدایی متوحش نشدم 
    امروز خدایی متوحش تر از همه 
     افریده شد
    پیکر من ترد تراز ساقه نعناست 
    وگاهی دلم  سخت تراز پوسته گردو میشود 
    تا درخدمت دیگران نیفتم 
    دلم گرفته 
    خو د گرفته ام 
    غیر از یک جسم مرده را که بردوش میکشم
     میل ندارم آنرا به طبیعت برگردانم 
    من …یک …انسانم  …انسان 
    همه انسانها سیری ناپذیرند  اما من 
    سیرم 
    با روزگاری که درپشت سر گذاردم 
    واندیشه هایی که هرروز روشن تر میشوند ! ؛ثریا ؛
    پایان 
    چه خیالی …..چه خیالی …. می دانم 
    پر ده ام  بی جان است 
    خوب میدانم  خوض نقاش من بدون ماهی است …..سهراب سپهری 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا 
    /14-01-2019 میلادی  برابر با ۲۴ دیماه ۱۳۹۷ خورشیدی!
  • فرزند خواندگان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”

    اسپانیا  
    مریم بانو  را دیدم مانند گل مریم در میان مردان قدرتمند  امریکا   جناب جرج پمپئو وسایرین  با آن خنده شیرین وآن لباس متین وآن گارد مجهز به لچکهای سرخ و سبز وسیاه ؟!
    مزرع سبز فلک دیدم وداس مه نو 
    یادم از. کشته خویش آمد وهنگام درو 
    بهر روی  در حال حاضر بهترین گزینه برای جانشیتی سید علی   رهبر  نماینده خداو ند رۆی زمین  است واگر گرد هم آیی لهستان جوابی ندهد  وآقایان  از جنگ خسته باشتد بهترین کار این است که یا یک معامله پرسود با رهبر مسلمین  ومستضعفین  جهان  انجام دهند وپای میز  مذاکره  بنشینند ویا فرزند خوانده های مریم بانو را که جاده را صاف کرده  درانتظار یک اشاره مادر هستند  ایشان را با سلام وصلوات  و دود کردن اسفتد وقربانی کردن گوسفندانی که دیر خبر دار شدند بر. تخت بنشانند !به به عحب حالی دارد ومش قاسم مغبون شده باید  به گوشه ی فرار کند  هر چه باشد مریم بانو از خودشان میباشد از ذات قجر ها که اجدادش سالها خدمتگذار ارباب بزرگ بوده وهنوز هم در آن سر زمین  گرد هم آیی دارند . 
    خیال نکنید  بی بی سکینه بیکار نشسته –  نه قربان چند نقشه را در کارگاه تقشه کشی  به دست  رفقا  کشیده وحال  از جوانی وبی تجربگی امریکا  که فرزند فراری خودش میباشد استفادهکرده و آنر ا به روی  سن میاورد . 
    در حال حاضر فرزند خوانده های مریم بانو وعاشقان دلباخته اش که شیفته آن لبخند ودند انهای مصنوعی او هستند مشغول اسفالت کردن جاده  میباشند  عده ی نوجوان را نیز بکار گل گرفته اند  وپس از اتمام کار معلوم نیست که آنها را نکاه  میدارند  ویا به زباله دانی میفرستند / هرماه هم سفری به پاریس میکنند وحقوق خودرا که بسیار هم قابل توجه است میگریند  وبرای هر نشستی وسخن گفتن یک مرد  یا زن مشهور مبلغ  کلانی پرداخت میکنند /کاسبی شان هم روبراه است  مواد غذایی را از چین میخرند بعنوان مواد غذایی ایرانی بخورد ما میدهند سوپرها یشان  تا نیمه شب باز است و… دیگر دکانهایشان !
    فریب این زد  خوردها وجنکهای ظاهری را تباید خورد  نمیدانم آیا راه سومی هم هست ! 
    شه زاده رویا با اسب سپیدش  ظاهرا مورد تایید مردم ایران است آنهم عده ای که میدانند او هیچگاه بر نخواهد گشت مگر دیوانه شده کار وزندکی خانه وخانواده را آواره کرده به یک سر زمین ناشناس که روزی در آن متولد شده برود ؟خیر قربان از بابت ایشان خیالتان راحت باشد  آن چشمان غضب آلوده وترسناک رضا شاهی را فعلا دیگری به یغما  برده است راست یا دروغش دیکر  بما مربوط نیست .  بهر روی ما بعنو ان تماشاچی تنها باین نمایش کمدی تراژدی مینکریم واشک حسرت در گوشه چشمانمان میتشیند  زمانی  که میبینم کار کران شهرداری استا نهای  این سرزمین  با کوله  باری از هیزم  در هر خانه  سالمندی را  میکوبند  وباو خرواری هیزم میدهند تا بخاری یا شومیته اش را گرم کند چرا که هوای سرد وسوزناکی  در راه است  ومرتب  توصیه میکنند که چه بخوریم وچگونه خانه را گرم نگاه داریم وآمبولاتسها آماده برای کمک به خانواده ها  خوب این است فرق دولت ها وملتها وما هنوز اندر خم یک کوچه به بازی موش وگربه واره وچاقو کشی وقمه زنی مشغولیم .
    عمرتان پایدار
    یک دلنوشته  در یک شب سرد زمستان   /  دوشنبه ۱۴/۰۱/۲۰۱۹میلادی 
  • نسل ما

    ثریا /اسپانیا 
    داشتم فکر میکردم که نسل ما که کمی پاکتر  واصیل تر بود رو به نابودی رفت  درحین ملافه عوض کردن بودم که بیاد نسلمان افتادم شاید تختخواب خالی مرا باین فکر وا داشت !!!!؟
    یک نسل به دست مجاهدین نابود شد زنان وشوهران از هم جدا شدند چه بسا دختران جوان همه باردار حضرت  رهبر غایب  امام مسعودالله رجب الزمان باشند وما بیخبرانیم  وبا این حمایتی که دولت مقتدر انریکا از مجاهدین میکند شاید ناگهان امام غایب در کنار فرشته آزادی مشعل به دست با ریشی سپید وبلند ویک مشعل  یا گرز آتشین هویدا شد !؟ کسی چه میداند – از این دنیای دم بریده هرچه بگویید بر میاید  خوب نسلی که ما تربیت کردیم به آنها یاد د  ادیم که چگونه بنشینند وچگونه  غذا بخورند ناگهان بین المللی شدند  درحال حاضر در توییتر من پسرم را دنبال میکنم او به انگلیسی جوک مینویسد من بفارسی فریاد بر میدارم که ای وای خاک ما از دست رفت !
    خوب این نسل  وفرزندانش هم به درد آن سر زمین نمیخورند چون ابدا آنجا را نمیشناسند تنها زبانشان را از یاد نبرده اند وبا کمک گوگل فارسی مجبورند خیلی از نا گفتنی ها را بمن اخر بالتشدید یعنی خری با دو تشدید حالی کنند وبگویند که فرق ترب با شلغم چیست !.
    بنا بر این نسل ما بقول جناب اجل فخرالدین  نسلی است که باید از دور زادگاهش را دوست داشته باشد اما نقشی در ساختار آن نخواهد داشت  چون همه جوانند ؟؟؟!
    ای داد وبیداد چای ام سرد شد .
    راست گفتی عشق خوبان آتش است 
    سخت میسوزاند اما دلکش است 
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین” ساکن اسپانیا 
    دوشنبه ۱۴ژانویه ۲۰۱۹میلادی 
  • زمانه .

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !                  عکسی از آسمان شهر ما ! 
    زمانه پندی آزاد وار داد مرا 
    زمانه را چو بنگری همه پند است 
    به نیک وبد دیگران غم مخور زنهار 
    که ای بسا کسا به روز تو آرزومند است ….؛.حضرت رودکی سمرقندی ؛
    درست است  خیلی ها آرزوی این زندگی خالی از خلل وفرج را دارند پای بر هفت اختر فلک نهاده ونه براشتری سوارند ونه چو خر به زیر بارند . اما . همه زندگیها  در کنارش مالیاتی هم دارند که بی چون وچرا باید پرداخت .  و…. ما میپردازیم .
    بی سر زمین / بدون خانه وکاشانه وآشیانه در یک غربت ابدی  ودرانتظار پستان پر شیر روزگار هستیم  تا شاید بارور شده وروزی بتوانیم به  راحتی سری به خیابان خاکی خود بزنیم ودرب خانه دایه را بیابیم وبوسه ای بر تربت رفتگان که بی ما رفتند وما آنهارا ندیده برایشان گریستیم   -بزنیم  نباید نومید بود 
    بهر روی  جویبار ها در حال غلطیدند وآب  گر چه گل آلوده اما روزی  سر انجام از صافی رزوگار  رد شده وپاک ومطهر میگردد  وپلک افق  باز شده ونگهی به فرزندان آواره خود میاندازد  که درارزوی خورشید سوختند .
    امروز کار ما این است که به کنکاش ها گوش فرا میدهیم  چیزهایی را که روزی خوانده ودر ذهن خود انباشته بودیم  تکرار  شده آنرا میشنویم  در یک خلوت خاموش  وبه داستانهایی گوش فرا میدهیم که از قوه تخیل ما خیلی به دوراست  واز چاره جویی ها به دور  . گمان نکنم در هیچ زمانی از تاریخ وحشتناک سر زمین ما این چنین رنج وخون وآتشی که این مردان خدا بر پا ساختند  بر خود دیده باشد ویا شاید در جمله اول اعراب بدوی زمان ساسانیان این چنین بوده وتاریخ تکرار شده است تا ما نیز ببینیم .
    من جبر زمانه را دیده ام  ونابودی سوداگران را   هیچگاه نادیده از روی آنها عبور نکرده ام  اگر توانسته ام خم شدم ودست کمکی به آنها داده ام که بجایش گاز محکمی رو ی دستم مانند لکه نیش مار نشسته است اما باز بکار خود ادامه داده ام  دیدنیهارا دیده ام  وخون را درون سینه گلچین شده فرزندان آن سر زمین که بیگناه ریخته شده است وگدایان شهر نان خودرا دران زده وخورده اند ولذت را برده اند  سرخاب دروغین را بر گونه های گرسنه ولاغر زنان  که میل دارند رسوایی گرسنگی وبی چیزی خودراپنهان نمایند / همه را دیده ام .
     حتی  روزهایی که رنگم بشدت پریده وگاهی زرد شده مفصل روی گونه هایم سرخاب مالیدم تا بچه ها مرا سرحال ببینند در حالیکه درددرونم داشتم با خودم جدال میکردم . 
    دروغ های شاخدار  ورسواکننده را نیز شنیده ام  وحال چگونه میتوانم با کرم های شب تاب  از افتاب سخن برانم  ویا از گندمزاری که تبدیل به یک برکه متعفن شده است حرف بزنم ؟.
    ای روزهای خوب آفتابی   با آسمان پاک آبی  / کی وچه موقع بر سر زمین من میتابی ؟ این آسمان ابی است  آفتابش درخشان است اما متعلق بمن نیست چرا که چهره من بادیگران فرق دارد نشان آن چهره های قدیمی نقاشی شده روی دیوارهای حمام های عمومی سر زمینم را دارد .
    دست به چهره ام نبردم تا جوانش سازم وجوانی کنم  وباز دل ودین رااز دلها بربایم  وخواب را ازچشمان بر گیرم  چرا که خود خواب از چشمانم رفته و اشک آنها از هرگوشه  بسوی میغلطدد  آنقدر تا طوفان درونیم فرو بنشیند  وآتگاه به دریا مینگرم ساکت وآرام گاهی امواجش را به ساحل میفرستد تا آلودگیهای روز را تف کند  نقش سپیده دم  تاریکی شب را میزداید  من نیمه خواب ونیمه بیدار بر میخیزم  مانند یک رباط راهم را میبایم درانتظار آفتاب مینشینم تا نقاب از چهره بر گیرد  همه چیز زیباست اما من میهمان موقتی تنها اجازه دارم از این زیباییها لذت ببرم وزباله های فروشگاههارا بخرم ودر زباله دانی خود خالی کنم  درانتظار آن شهزاده  زرین سوار هم  نیستم  ونخواهم بود  او هیچگاه نخواهد توانست پای بر رکاب گذاشته بر اسب مراد سوار شود او ومادرش هنوز درپای سفره ابی ابن ابوالفضل از برکات عالیه مومنین آن دیار سیر میشوند میل به تغییر ندارند  آنهابر سر قول خود ایستادند «ما مردم را سر گرم میکنیم شما با ما کاری نداشته باشید وحقوق ماهیانه بموقع برسد »  تنهاعکس بود  یاد بودهای آن زمان ونمایش لباسهای مدیست ها آنها درکارهایشان حسا ب و کتاب است  هیچگاه اشتباه نمیکنند  هرچند دراسارت بمانند .
    اینک فغان  مردم از هر سو بر خاسته  وینجره  شب  جهان درپیچ وتاب آن است که آیا  جنگی دوباره شروع خواهد شد ؟ نام اوران  گرم از سر زمین سرد  در انتظارند  شاید از این خوشه های زرین جنگ  شاخه ای  را بچینید بی آنکه بفکر کودکان بدبخت آن سرزمین باشند . 
    نگاهم  نور  درآیینه گردون نشد  باری 
    غبار خفته  بر دیوار  پولادین چرا باید  ؟
    مجال ناختن حاصل نشد  – کرسی سوارانرا   
    سمند دولت  نا م آوران چوبین چرا باید ؟ 
     زامواج قضا گویی غبار سرب میریزد 
    هوای زیستن  – یارب چنین سنگین چرا باید 
    خوشا بحال آنانکه هیچ احساسی درهیچ موردی ندارند  ودردرون خودشان مانند یک کرم میچرخند .ث
    پایان « لب پرچین » ! ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
    به روز شده درتاریخ 14 -01-2019 میلادی برابر با ۲۴ دیماه ۱۳۹۷ خورشیدی.
    اشعار ؛ از بانوی غزل سیمین بهبهانی از دفتر رستاخیز !
  • رسالت !

    پدر یادت گرامی 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    تعطیلات تمام شد ! سرمای شدید وبرف وبوران  درهوای چهار درجه  بالای صفر میزکارم از سنگ وروی آن شیشه وغیره ! 
    حال صبحانه درصبحانه خوردم وبه ندای  عده ای گوش دادم و….. همه چیز همان بود که هست وخواهد بود . همان ناله های بی امان   وهمان ساقه های لاغر  روییده در صحرای فقر ودر کنار مغزهای لزج  ودر کاسه های سفالی وتهی  وخشک …
    آه از  زبونی ونادانی این مردم  وشب های بینواییشان  که همه بیزار ند از روز روشن  وهمه خسته از هوای دردناک وبو گرفته مکر وفریب با اینحال همه یکدیگر را فریب میدهند  وفریب فروشان ویاوه سرایان دوره گرد  همه دامن های انباشته  از شعر تر ! وعقل خشک در همان زمانه خویش بسته وقفل شده اند .
    دختران شعر در اشعار شعرا گم شده اند  ودرعوض اژدها دهان باز کرده  بی هدفف  وبا صدایی نارسا وخشک  ومن یاور آور آن روزها ودریغ ودرد بر آن همه زوال وشگفتگی که ناگهان مشتی پا برهنه همه را به یغما بردند سیر شدنی هم نیستند .
    سر زمین را خارستان ساختند که از هر بوته ای تنها خار میروید  دیگر خبری از بوستان نیست مگر بوی افیون ومی انباشته از ننگ  که اعتبار قرن هارا بر سنگ کوبیده وشکستند .
    زندگی ما ؟ ما زندگی نکردیم زندگی را دیدیم   ومانند آخرین برگی که برچنار اویخته  با پیکری افسرده  بر شاخه آن درخت کهن آویزانیم .
    خوب هنگامیکه حاکم حکم کند  طلا خدا میشود  ودروغ  وفریب ونیرنگ  شاهد هر ماجرا  ودیگر هوایی برای تنفس باقی نمانده  سر پوش مرگ در پشت درب در انتظار  است  که سر وصداهارا خاموش سازد همه با یک پاره استخوان سیر وسپس هار میشوند  وآن گاه هنگامه برپا  میکنند  چه بلوایی است این روزها  تا زمانیکه اجل فرا برسد وسایه جنگ بر سر آن سر زمین بیفتند و آنگاه خانه ما / کوچه ما / برای همیشه نابود شود  دیگر نمیتوان به بوی آش و آبگوشت همسایه  دلخوش بود  ویا به سفره دوستی  تنها سوسمارها درآفتاب میخزند  وزنگشان هر لحظه عوض میشود  رنگ بیرنگی ویک رنگی گم شده  ودامن عفت وشرف وناموس  آن سر زمین اهورایی  در کنار رجاله ها  وپتیاره های سیه پوش  در منجلاب گند نطفه گیر میشود .
    دیگر امیدم را بریده ام . چه امیدها براو بسته بودم / چون به حقیقت اورا دیدم  همه نیرنگ بود ونیشخند  مانند پارگی های دامن دخترکی که اورا بی عفت کرده باشند .
    هوای خانه سرد است  مردمک چشمان من داغ – از اشک –  شهر از پاکی میدرخشد  ودل من دیگر تاب رسوایی ها را ندارد آسمانم آبی / دریایم نیلی /  وخانه ام خالی از روشناییها  هلال ماه درآسمان وستارگان گرداو میچرخند هنوز دود باروت وبمب ها  آسمانرا تیره نساخته  وهنوز پرندگان آهنی از این سو عبور نمیکنند ومن دیگر نمیتوانم نگاهی بسوی  امیدواران کنم چون امیدی در دلی باقی نمانده است  گل یخ دردلها گل کرده  ودل به سرد مهری آن یار .
    اگر ماه بودی – بصد ناز  شاید 
    شبی بر لب بام من می نشسی 
     وگر سنگ بودی – بهر جا که بودم 
    مرا می شکستی – می شکستی 
    پایان 
    به روز شده یکشنبه  ۱۳ ژانویه 2019 میلادی  برابر  با ۲۳ دیماه ۱۳۹۷ خورشیدی !
     شعر متن / شادروان فریدون مشیری !
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا .