Author: Soraya

  • زنگها به صدا در میایند

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا !
    میزبانی که زجان سیر کند میهمان را 
    چه ضروروتست  کّه آراسته ساز د خوانرا 
    هر که بیحد  شود  ار حد  نکند پروایی 
    چه غم  از محتسب شهر  بود مستانرا 
    ما خدا را  در خانه خود زندانی کرده ایم  ودرونمان تاریک است ، سالهاست که خدارا در زندان مکر وریا وفریب زندانی کرده ودست وپاهایش را با زنجیر نا بخردی بسته ایم .
    هنوز نمیدانم  آیا کاتدرال  نتزدم فدای اقتصاد ورشکسته فرانسه شد ویا دستی نادان آنرا به آتش کشید  نمیتوان این شعله های بی امانرا که مناره های  چند صد ساله را از جای کنده وبه هوا پرتاب کند تنها یک مشعل باشد ! 
    حال ما درکنار معجزه ها نشسته ایم خدایرا بر زمین |اورده اورا مصلوب کرده وکشته وبر جسدش اشک میریزیم من مسیحیت را از آن روی احترام  میگذارم که کپی ناقصی از است از میترائیسیم ما  حال در زیر باران مردان سیاه پوش جوانانرا بر میخ میکوبیند ونمایشی تاسف انگز بر پا ساخته اند هرچه دردناکتر  بازدهی بیشتری دارد   این مردان خدا از هیچ جنایتی روی گردان نیستند .
    همه عمر به دنبال یک رویا بودیم یک خیال  ویک افسانه  پایان ناپذیر  وبر ضد حقیقت  وفراموش کردیم |ان خدایی را که بر اورنگ  خود سوار وبر قله البرز اسطوره ای  شتابان  بسوی ما سرازیر میشود اورا درنیمه راه کشتیم وبر جسدش  مویه کردیم .
    امروز  جاده ها وشهر هارا میگردیم به دنبال خدایی که روزی در آنجا راه رفته جای پای اورا میجوییم .
    من سالهاست که چیزی را یافتم که دیگران از درک آن عاجزند  وبا آن   هستم وبه آن اعتقاد دارم  از زیباییهای ساختگی خسته ام  زیباییهای مهار شده  وپراکنده دراطراف  که هرگز نمیتوان \انهارا یک جا جمع کرده وگرد وخاک آنهارا روبید .
    درهمه خیال خویش  راهی رفته ام وشعری زمزمه کرده ام .  وباین  زیبایی یافته شده نام خرد اندیشی دادم .چیزی را دیدم که خودم هستم وبه ان معتقد .
    چیزی را درون سینه ام دارم  که هیچ قدرتی  نمیتواند  رنگ آنرا ببیند ویا آنرا ازمن بستاند  چیزی که نه نیاز به آیینه  دارد ونه خودنمایی .
    امروز روبرویم بجای یک خطوط زیبا ونقش آفرین که همه عمر با آن مانوس بودم خطی نا مانوس وزشت وکریه مانند همان گروهی که نامش الشبه یا الخبیث ویا ال غیاث است زشت ومکروه وسیاه چاره نیست برگی جلوی من گذاشته اند باید آنرا پرکنم ! حالم را بهم میزند .
    هر چیزی دراین دنیا هست  سرودیست  که محصوص خود میباشد  خط ما نیز بسیار زیبا ومانو س بود حال درمیان اروح پلیدی ها وسیاهی ها  باید نقشی بیافرینم شیرین ودلپذیر  دلم با حواسم سازگار باشد وترانه سر دهد متاسفانه هرچه میبینم  ساخته شده از سنگ خاراست . پایان  
    کاش یکبار به سر منزل ما میامد  
    آنکه  بر تربت  مار ریخت گل وریحانرا 
    پیر را حرص دو بالا شود از رفتن عمر 
    بیشتر گرم کند  جستن  گوی  چوگان را 
    بسکه در لقمه من سنگ  نهفته است  فلک 
    بی تامل  نگذارم  به جگر دندانرا ……..؛: صائب تبریزی ؛ 
    ثریا ایرانمنش  « لب پرچین »  ۱۸ آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۹ فروردین ۱۳۹۸ خورشیدی / اسپانیا !
  • نقدهارا بود آیا …

    یک دلنوشته ویا دردنوشته !
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین”اسپانیا !
    با تابلت آی پد  مینویسم کم وکاستی را ببخشید بخاطر بعضی دردهای عضلانی از نشستن روی صندلی عاجزم !!!
    بلی !  داشتم مینوشتم که : 
    نقد ها را بود که آیا عیاری گیرند 
    تا همه صومعه دا ان  پی کاری گیرند 
    گمان نکنم زندگی ما در دست همین صومعه داران وعیاران میباشد ! شب گذشته دوباره کانال من وتو همسر وهمدوش بی بی سکینه  آن نمایش مهوع آور بفرمایید شام را ترتیب داده بود آنهم با تشکل آدمهایی که ابدا بهم نمیخوردند زنی سالمند به همراه یک ملکه نوکیسه ودو دانشجو!!!البته همه اینها با کمک همان دکانداران وصادرات وواردات در شهر ونکور مقر دزدان  شکل گرفته بود . آن بانوی میان سال کمی فربه ومعلوم بود ًکه رنج روزگار بر او چه جا پایی گذاشته بود وهانا خانم که ملکه  این جمع بودند با آن مبلهای وحشتناک طلایی نماد نو کیسه گری  ا ا وافاده وایراد گیری ایشان از مد متعارف دیگر بیرون بود  ومن دراین فکر بودم چرا حالا این نمایش تهوع آوررا کذاشته اند  !؟ در حالیکه  نیمی از مملکت زیر آب مردم به نان شب محتاج  گروه گروه تروریستهای مزدور برای حمایت از علی چلاق واردخاک ایران شده اند وبوی جنگ تا زیر بینی ها را گرفته در چنین موقعیتی چه چیزی را میخواهید  ثابت کنید ؟!
    هیچ یک فرهنگ منحط !
    حافظ بر خیز  که امروز ما نیز ما نند دوران  تو در عصر تباهی وتیرگی وننگ وفساد زندگی میکنیم  یعنی تن به مردگی داده ایم چرا ما نباید  با ملتهای  دیگر همگام وهمسو باشیم ؟ چرا باید  همیشه تو سری خور بدبخت واجیر باشیم !  بلی فرهنگ فرنگ رفتگان  وفرهیتگان را دیدم  حتی  راه غذا خوردن را نمیدانستند اما ادعا ها زیاد بود !
    شب گذشته از صدای طبالها بمناسبت عزداری بسرعت به درون تختخوابم خزیدم گوشیها را درون گوشم گذاشتم ……گر عارف حق بینی  چشم از همه عالم بند 
    چون دل بیکی دادی ……
    چون ساقی مستانی می بالب خندان خور  
    چون مطرب  مستانی نی با دل خرم زن  /نی زن -نی بادل خرم  زن 
    عزاداری اینها وحشتناک تر از همه جاست با صورتها پوشییده وکلاههای کوکلس کلانی که هر سال نوک آن دراز تر میشود تنها کاری که از من بچه ننر بر میاید این است که خودرا به زیر لحاف پنهان کنم  وگوشهایم را بگیرم .
    کو دلی تا درد من بداند  کو همزبانی  تا ز راه مهر  با من تنها  سخن گوید؟
    هیچکس نیست  تا دامنش را بگیرم  وبه پرسم که :
    من دراین غربت تنهایی  چه میکنم  ؟
    مادرم کو ؟
    پدرم کجاست ؟و یاران را چه شد ؟
    مهربانی کجا گم شد ؟
    عیسی مسیح  !!!!جمعه  برایت شمعی روشن میکنم شاید تو بتوانی جواب اینهمه سئوالهای مرا بدهی !!!پایان 
    نوشته شده  :  چهارشنبه ۱۷ آپریل ۲۰۱۹ برابر با ۲۸فروردین ۱۳۹۸ خورشیدی !!!اسپانیا –
  • نتردام

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !
    چشم باز کردم ُ شعله های آتش را روی شیشه تلویزیون دیدم چگونه  دورد وآتش به هوا میرفت ومردم  بیخبر به تماشا ایستاده اند  بازکجا را  آتش زده اند وبه دم کدام گرگ آتش بسته اورا درون  مزرعه ها وشهر  ها  روان ساخته اند ؟ ! .
    نه این تاریخ ۸۵۰ ساله فرانسه بود که میسوخت  نتردام دو پاری یک کاتدرال بزرگ نتردام عروس  ونماد فرانسه !
    تارخ  دارد به پایان میرسد تاریخ زمین وزمان  حال ویکتور هو گو سر از خاک بردارد وشاهد وقوع آتشی باشد که همه خاطرات را از اذهان پاک میکند وناپلئون بونا پارته  تاج گذاری عظیمش را در |آنجا انجام  داد 
    سینه اتشگاه آن نار است  کز وی یک شر ار 
    شامگاهی  لحظه ای  دردوادی ایمن بسوخت 
    تاریخ را دارند به پایان میبرند   دنیای نویی را باید شروع کنند  وازنو بسازند همه چیز بوی کهنگی گرفته آقایانیکه  ما نمیبینیم ونمیشناسیم اما موجودیت انهارا احساس میکنیم دست روی نقطه های حساس تاریخ گذاشته اند .
    آتشی زینسان  کجا باشد که در هر مجمری 
    صورتی  دیگر پذیرفت  .وبه دیگر فن بسوخت 
    حال با چه شدتی  میل داریم هسته ای را درزمین  خالی بکاریم  ودر  خاک فراموشی بنشینیم  خدا  چرا نتوانست خانه اش را از گزند حادثه نجات دهد   اما خودش چون باد برما بوزد  ومارا میپراند تا رشد کنیم دوباره بمیریم  واو تماشا کند  وبشگفت آید .
    شاید هم بما رشک ببرد ومارا فورا از ساقه بچیند ویا ازریشه بخشکاند .
    او برای ما آتش آورد وآب را  وحقیقت را  ما بادرا کاشتیم طوفان درو کردیم وآتش را بجان  تاریخ  انداختیم .و حقیقت را بکلی گم کردیم . 
    کجاست آن خدایی که روزی اورا ستایش میکردیم  بخاطر همه زیباییهایی که بما بخشیده بود ؟ حال آتش الحا د وکفر را بردامن خانه های خودش وسپس بر جان بندگان ستم دیده اش انداخته است .
     ما راهی شهر های دیگری میشویم  که شاید خود خدارا در|آنجا ببینیم  که راه میرود   تا ازبخشش ناچیز ما رفع گرسنگی کند .
    وما ؟ دوباره از او شوق یافتن را فرا گیریم !
    او کجاست ؟ چرا ما اورا نمیبینیم  تا از زیبایش مست شویم  اورا ببوییم  تا بوی گل سرخ وعطر  یاس ا بدهد دست اورا ببوسیم  واز شیرینی دستهای او  نیرومند شویم ؟!
    او أتش را میفرستد / آب را میفرستد تا کباب شویم وغرق شویم  وبیخران درکاخ هایشان از پنجره ما موریانه هارا تماشا کنند  وشکم وروده هایشانرا انباشته  خودر انیزومند سازند . 
    ما با خدای خویش درجدالیم و زیر پوست ما مویرگهایمان پاره شده خون خودرا  میبینیم . 
    ما در  آستانه   زمان نوینی هستیم  بنا براین خدایی دیگر برایمان خواهند آورد  وزنانی که دیگر پایین  تنه نخواند داشت   آ ن زمان خدا اندازه اش به اندازه ما خواهد بود دیگر نه نامی از رستم میماند نه از اسفندیار ونه کوروش ونه شاه لیر  هر چه هست تازه است هوارا با لوله ها به درون ریه های آهنی خود میفرستیم وهر گاه باطریمان ضعیف شد مارا به کار گاه خواهند برد تا دوباره سیم ها و فازهای مارا تعویض کنند ویا بکلی اوراقمان نمایند .
    بلی !ما در آستانه چنین دنیایی قرار گرفته ایم وهرچه کهنه است باید از بین برو.د وحتی پاپ ! این آخرین پدری است که درواتیکان حضور خواهد داشت .
    و….دیگر نه شعری ونه شاعری ونه آوایی از حنجره ای ونه  موسیقی از پنجره ای  بسوی ما جاری نخواهد شد .  در انتظار آتشی دیگریم وسیلی دیگر .پایان 
    اشگ ودرد ناله شد ودرچشم وجان وسینه ها 
    لاله وسوسن  شد و در مجمر  گلشن بسوخت 
    پایان 
    ثریا ایرانمشن « لب پرچین «  اسپانیا / سه شنبه ۱۶ |آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۷ فرودرین ۱۳۹۸ خورشیدی !
    اشعار متن : رشید یاسمی : 
  • نامه به یک دوست

    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین ” اسپانیا 
    شتاب میکنم  تا زندگی کنم 
    وقادر نیستم که بایستم 
    غم من  در آندم که بسوی ابدیت میروم
     در حقیقت  نشان مهررا میجوید 
    به وجود خویش مفتخرم  چرا که ارزنده ام 
    دوست من 
    سپاسگذارم که جواب مرا میدهی  با همه گرفتاریها  که برای خود درست کرده ای  در حال حاضر بین همه پدیده های عالم ترا یافته وانتخاب کرده ام  وبا اطمینان میگو یم که روزی پیروزی از آن توست  اما باور کن تا چه حد غم نگیز است که باجبار کاری را انجام دهی .
    در حال حاضر نه فرصت  نه میلی به بازگشت به آن سر زمین نفریو شده ندارم  هیچ چیز را بجای نگذاشتم که به دنبالش بروم همه هستی ام بچه ها بودند که به دندان گرفتم ودر یک سوراخ موش تنها از ترس مامور زنداأیم پنهان شدم  روز ها وشبها  تنها نشستن  وبه از خود گذشتگی اندیشیدن  در آندم که او معجو نش را میجوشاند تا سر بکشد ووارد دنیا ی پلید خیال واوهام شود  ودر انتظار مدح وثنای دیگران بود -من در کنار کودکان بی  پناهم پنهان بودم  همه ما از آن ساعت که در جلد مستر هاید میرف وحشت  داشتیم   زمانی  که از این دنیا رفت حتی قطره اشکی هم فرو نریختم  تنها برای جوانیم بود که دل میسوزاندم  شاید هنوز به سن سی سالگی نرسیده بودم که دیوار مهیب غربت وتنهایی وبی فردایی جلویم قد کشید امروز  دیگر به آن روزها
     نمی اندیشم  اندیشه ام را رها کرده ام تا به هرسو که میل دارد برود   میدانم که روزی اندیشه ها مانند حیات ما تحت کنترل قرار خواهند  گرفت   پس بگذار  پرنده افکارم را رها کنم تا جلوی پنجره احساس بنشیپد وآوازی سر دهد .
    من با همجنسانم چندان جوششی ندارم ودوستان وفادار من از تعداد انگشت های یک دستم کمترند اما با مردان بیشتر احساس راحتی میکردم حد  فاصله معیین بود  دوست بودیم نه معشوق ومعبود  شاعر /نویسنده/مترجم /کارمند/ خواننده  نوازنده  همه نوع آدمی بخانه ما میامدند حتی ژیگو لوهای خوش لباس برای عرضه کالاهای خود اما من انتخاب خوبی داشتم امروز هیچکدام نیستند همه از این جهان رفته اند کتابهایشان  نامه  هایشان  کارتهایی که بمناسبتهای مختلف ببرایم میفرستادند  درون کشو ها خاک میخورد بعضی ها سخن رانیهایشان را روی  نوار ظبط کرده ویا آثارشان را برایم بصورت یک کادو میفرستادند .
    حال تو جای همه را کم وبیش گرفته ای نه بعنوان معبود نه عاشق  نه معشوق نه برادر ونه حتی پسر بعنوان یک دوست همدل وهم زبان  رویایی در سر نمیپرورانم تنها در جاهایی جلوی دیگران میایستم من باید بنویسم این تنها وسیله ای است که مرا زنده نگاه میدارد  مهم نیست ارباب چقدر بهره میبرد مهم این است که بمن انرژی میدهد   نقطه روشنی در گذشته ام نیست که امروز بعنوان یک خاطره شیرین  آن را نشخوار کنم هرچه بوده تلخی ناکامی بوده که امروز اثر خود را بر جای گذاشته اما من بی هیچ واهمه ای به جلو میتازم از چیزی ویا کسی  واهمه  خوف ندارم  د ر این مدت دربدری  آوارگیها  بدترین هارا ازکسانی دیدم که با دست خودم لقمه در دهانشان گذاشتم ولباسهایم را به آنها بخشیدم …مهم نیست دوست من قصه طو لانی حوصله این صفحه کم  تا بعد ترا به یزدان  پاک میسپارم بازم از تو سپاسگذارم  .ث
    ثریا ایرانمنش /اسپاتیا / ۱۵آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۶فروردین ۱۳۹۸خورشیدی /
     در پیش نگاه من  این جلال وشکوه مسخره 
    این تلالوی روزهای  نا خوش آیند  
    این تکریم  دنیای پر زرق  برق 
    این خانه های بزرگ ودلفریب   این ضیافتها 
    هیچ است -هیچ 
    من باین بالماسکه مسخره ابدا نمی اندیشم 
    —————ثریا 
  • هردردی از او بردی …

    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین ”
     اسپانیا!
    گر تکیه وقتی  بر تخت سلیمات ده 
    ور پنجه زنی  روزی  در پنجه رستم زن 
    یا پای شقاوت   را بر تارک شیطانه نه 
    یا کوس سعادت  را بر عرش  مکرم زن 
    سلطانی اگر خواهی  درویش مجرد شو
    نه رشته بگوهر کش  نه سکه بدرهم زن ……فروغی بسطامی …
    زمانی انسان دارای زندگی آسوده ایست  میتواند  چیزهای احمقانه بر زبان  جاری سازد  ودر پی اشیائ غیر ضروری باشد وخودرا  تسلیم آسودگی خیال کند وپریشانی را از خود دور سازد.
    بانویی در توییت  توییت کرده بود ًه (حاجیه خانم چه وقت این عزیز کرده شما خودش را تکان میدهد وتکلیف همهرا روشن میسازد )؟ سیل فحاشی جیره بگیران ویا فماشان مزدور که تنها به آینده نامریی ونا دیده خوشند بسوی ایو بنو روان شد ودستور رسصد آنرا پاک کنید !!.
    روزها پریشانی فرا رسیده امانه آن مردگنده هنوز نمیتواند خودش را جا بجا کرده تکلیفی برای آن ملت بدبخت روشن نماید پولها تا زمان اعلام ولایتعهدی ایشان در بانکهای امریکا  واروپا محفوظ وکار میکنند بنا براین ایشان  تا روز مرگشان  همچنان باید این لقب را حفظ کنند هم سی آی ای وهم پولها ه ایشانرا دارند میلی ورغبتی هم به پادشاهی بر آن مردم آن  سر زمین بیمار ند ارند الیته هستند کسانی مانند ما ًکه از آمدن ایشان نا خوشنودیم  حاجیه خانم کارشانرا خوب انجام  دادند بعد هم مزد خود را گرفتند 
    ما ایرانیان بسیار بد بخت  هستیم او نمیتواند بسادگی پولها واتومبیلهایش را کنار بگذارد بادیگاردهاش را مرخص کند  وبه سونات های بی نت ما گوش فرا بدهد  ویا آرام آرام راهی را در پیش بگیرد وبسوی عذابی عمیق پیش برود  او تنها میتواند گذشته اش را مرور کند وحاجیه خانم قصه برای نوه هایش بگوید خودرا در قالب شهرزاد به کودکان ومردمان نادان  قالب نماید .
    او هنوز در شکوه وجلالش  راه میرپد  او به درون نگاه نمیکند  تنها تابش نور خورشید را بر شیشه های رنگین  میبیند . 
    حال اگر این ملت سخت  مشتاق  آنهاست  ومیل دارد جاده همسرش را  دوباره بکوبد  آنها (پدر وپدر بزرگ) نخواهند بود بلمه تفاله هایی از انگورهای فشرده در ته خم مانده میباشند ومن دراین فکرم آیا ایران روزی روی
    آرامش را خواهد دید ویا معصومه  وسکینه  ومینا وفاطی وپونه روی  جاده با چوبه های آتش زا در انتظارند ؟.
    چون خاتم کارت را بر دست اجل د ادند 
    نه تاج به تارک نه ونه دست به خاتم زن 
    یا خازن جنت شو  گلهای بهشتی چین 
    یا مالک دوزخ شو  های  جهنم زن
    پایان  /ثریا ایرانمنش  ”لب پرچین” اسپانیا !
  • ریمسکی کورساکف

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » . اسپانیا !
    ——————————————————
    امروز درخبر ها خواندم که چپی های نو نوار شده بخصوص ساکنین بی بی سکینه دست به ابتکار جالبی زده اند ! شهرزاد را تقدیم به شهر بانوی عزیزشان نموده اند یعنی  بجای شهرزاد شهر بانو نت را میبلعد  !  
    نه به اعتقاد  من  آن زن درماند  در لجن زار  سیلاب که هستی وفرزند ان خودرا ازدست داده است لیاقت آنرا ندارد که شهرزاد باشد !! او خیلی که باو ابرازمحبت ومهربانی بکنند لقب شهادت را باو خواهند داد .
    شهیدی درمیان هیاهوی دوران شیاطین وبی ناثیر  وگمشده –  خالص وپاک  گمان نکنم هیچگاه دنیا بتواند خودرا عوض کند  گویا تنها رنجها  واعمال  مردم ستم کشیده وبی درمانی آنها  ، همانهایی که از خم شدن  سر باز  زدند  وبیشتر مایل بودند خودشان باشند تا نقشی روی صحنه زندگی بازی کنند  وانسانیتشانرا نگاهدارند تاثیر چندانی بر زندگی اجتماعی  امروز ندارند باید سعی کنی مرتب تو ی چشمها واذهان باشی چهل سال است روزی نبوده که عکسی مطلبی چیزی از شهر بانو در جراید زرد وقرمز به چشنم نخورده باشد  .
    عالی بنظر میرسد مردم نادان وسطحی برون انبوه نت هارا بر سر زنی ببینند که دست درویرانیها داشت  چپها امروز نو نوار شده اند خلقی ها بینوا مانده اند !  .
    آه چقدر آفتاب ماه اپریل گرم است دوران کودکی را بخاطر میاورد  دورانی  که من از درختان سیب وآلوبالو بالا میرفتم وبالای درخت مینشستم وآنهارا میخوردم !  وپسر بچه های اطراف خانه داشتند کبوترهای مقوایی ویا عقاب چوبی را به هوا میفرستادند  چقدر راههای پنهانی  در میان صنو برها وسروها  زیبا بودند  ویا گلهای میمون واطلسی !  امروز اثری از آنها  نیست هرچه هنست شبه آنهاست درفریزرها ویخچالهای وبا نورهای مصنوعی بار میایند .
    زانویم بد جوری درد میکند وجالب است که دریکی از دهات دور ازاین  شهر  یک کلینک یافتم  از آنها وقت گرفتم هنوز نامم را نگفته بودم فامیلم  را بر زبان آورد !!!مدتی مکث کردم  راستش ترسیدم من هیچگاه به آن کلینک نرفته بودم هنو زهم نمیدانم جایش به درستی کجاست اما او همه اعقاب والقاب مرا داشت و بعد  از خودم پرسیدم آیا زندگی ترسناک نشده ؟ تو هیچ کجا درامان نیستی ! همه جا تو هستی  ! نه شاعر معروی هستی ونه نویسنده بزرگی ونه رقاص ونه هنرپیشه آنچه را امروز مینویسی برای فرداهای نیامده است  حال همه این شهر نام وفامیل ومحل اقامت ترا میدانند !!! 
    همه آن چیزهایی را که درزمان طفولیت برمن گذشته امروز برای مباهاتم با خود تقسیم میکنم  همه آنها زیبا بودند  وپرثمر  از شعر خواندن پدرم  تا گریستن مادر  تخیلات پایان ناپذیر  وقلبهای پرمحبت  دوستان وآشنایان وهمسایگان  امروز تنها توانسته ام مقدرای از نور آ|نهارا باخود حمل کنم ودر اطرافم بپراکنم  تا دنیا تاریک را کمی نورانی کنم  هیچ چیز از فرهنگ .اداب نیاکان خود نمیدانم  کتابها هرچه میخواهند بنویسند تنها کمی مارا روشن میکنند حقیقت را هیچگاه نخواهند نوشت از کجا معلوم مغان آتشکده ها نیز نظیر همین امامه بسر ها  نبوده اند ؟ اگر غیر ازاین بود هیچگاه ایرانی پاک واصیل خودرا تسلیم یک عرب بیگانه نمیکرد  البته امروز اینها کهنه شده بیشتر زنان ودختران بخاطر کمی پو ل و جواهر با عرب ها هم به بستر میروندویا همسرشان میشوند !!!
    باید کمتر بفقر مرزیمان بیاندیشیم باید به دوران پرنسسی خود فکر کنیم که چگونه پروانه وار در جمع میچرخیدیم وهمه آغوشها به رویمان باز بود سکه های طلایی را زیر پاهایمان پخش میکردند در سرتا وخانه خود هریک پرنس وپرنسی بودیم کسی تاج را بما هدیه نداد تاجی از ازل بر سرما گذاشته شده بود تاجی از نجابت وسلامت اندیشه وملاحت روح ُ بنا براین هیچ احتیاجی به یک تاج مضاعف نداشتیم ! واز جنجا لهای امروز بکلی دور بودیم .
    حال دیگر همه چیز گذشته  هریک زندانی قهر طبیعت ویا زندانی اجتماع خویشیم . حال نمیدانم شهرزاد قرن بیستم درسن هشتاد واندی سال چگونه برای شاهزاده افسانه میگوید ؟ یا دندانهای  مصنوعیش وکلاه گیس همیشه بسته اش  تنها همان لباسها هستند که به او عزت میدهند کما اینکه روزی فروشنده ای در فروشگاه « هاوری نیکولز » بمن گفت : 
    باور میکنی ملکه شما امروز تنها پنجاه هزار  پوند لباس وکیف وکفش خرید !!!! به همراه دخترش !  من سکوت کردم  چاره ای نداشتم سی واندی سال پیش بود !!   البته شاید  هنرپیشه ای نقش این شهرزاد قرن بیشتم را بازی کند  دلم برای ریمسکی کورساکف سوخت !!!!ث
    پایان
    فقربا نعمت دنیا  چه تفاوت دارد 
    چون این میرود  از دست وهم آن میگذرد 
    شادمان باش  ومخور غم  هیچ غم سود وزیان 
    که جهان  گاه چنین وگاه چنان میگذرد …….عبرت نایینی 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  اسپانیا ۱۲ آپریل ۲۰۱۹ میلادی !//////
  • روز بزرگ !

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » / اسپانیا !
    ——————————————————
    گاهی زندگی واقعا ننگه !
    روز گذشته پانزده مرکز پزشکی را  گرفتم  که برای ورم زانویم وقت بگیرم همه گویی دردهان یکدیگر تف انداخته بودند ! « تا اواسط می وقت نداریم » !!! » اگر میل داری به صورت اورژانس خودت را به یکی از بیمارستان برسان  شاید دکتر استخوان توانست ترا ببیند ُ شاید !!!!
    نه برای سالهای متمادی  قادربودم که بگذارم  دنیا  جهت خود  ویا برعکس آن حرکت کند  برای من آنچه مهم بود که میتوانستم روی پاهای خودم بدوم وچهل سال برزخ وتاریکی را درنهان خود پنهان نمایم  گویی درهمان سن بیست سالگی بخواب رفتم حال بیدار شده ام دنیای دیگری جلوی چشماتم  ظاهر شده است دنیای لبریز از فریب ونیرنگ وکثافت ورابطه های مشروع ونا مشروع .
    خوب  ! برای این   دنیا من چه کردم ؟ تنها علف ریختم جلوی مشتی گوسفند وگاو گرسنه وآنها نوالیدن ! دیگر روی یک روزنامه نگار یک  تاریخ نویس یا نویسنده وشاعر بزرگ را ندیدم دیگر خبری از معلیمن وپروفسورهای مدارس ودانشکده نبود  زندگی هرروزه را مانند یک ماشین طی میکردم ومیدیدم که چگونه دیگران  دربرابراینهمه بی لطفی دنیا وتاریخ شانه بالا میاندازند . 
    حال این  معتقدان به مذهب در تهیه وتدارک روزها وهفته مقدس میباشند حوصله دیدن مرا ندارند تعطیلی یکهفته وده روز ( هرچند اینها همیشه درتعطیلی بسر میبرند ) ! وکارها را از روی تفنن وخونسردی انجام میدهد همه کارها به گردن دولت است ! بهر روی لنگان لنگان  به اطاق خوابم پناه بردم ! نه گذشت آن زمان که هردری به رویت باز میشد وترا چون جان شیرین دربغل میگرفتند در سر زمین مجانین ازاین خبرها نیست باید یک پدرخوانده / یک دکتر حاذق / یک پلیس ویا رییس پلیس / یک وکیل گردن کلفت را خوب تغذیه کنی تا ترا بپذیرند .
    خوب من به همانگونه به دنیا مینگرم که  تاریخ  به نمایش گذاشته است  وپاره ی مجانین دوباره روی کار |امده است ما برگشته ایم به قرون اولیه ! چیزهای زیادی انجام شد  وما چقدر آرزویشانرا داشتیم  کسانی صحنه زندگی را ترک کردند که هنوز آرزوی دیدار خاک خودرا داشتند  وآ ن قدرتهای اهریمنی که ما آنها را به هیچ میپنداشتیم  ناگهان درصحنه ظهور پیدا کردند ومن بخواب خود اد امه دادم .
     با اینجال هنوز قادر نیستم که خودرا باین زندگی  شیطانی وخطرناک وفق بدهم  ودر کارهای کثیف آنها مشارکت داشته باشم رشوه بدهم / کادو بخرم / ودستمال کاغذی را بردارم و( خ )مالی کنم ! نه این کارها ازمن ساخته نیست .
    دیگر مجالی نیست تا از آن دورانها بگویم آن زمان هم مشگلات خودش را داشت همیشه عده ای بادمجان دور قاب چین بودند که مانع ورد تو به مرکز وتماس با بزرگان میشدند اول باید به دربان رشوه بدهی سپس به سکرتر ودست آخر جناب رییس را ببینی !!!!.
    خوب امروز من دررنج قربانیان سهیم هستم وآیا آنها از دردهای درونی من باخبرند ؟ نه ! این رنج بردن نیست ! در آفتاب گرم بهاری  د ریک  بالکن وسیع به تماشا وبوی غذای همسایه نشسته ای نه انیکه نداری بخوری نمیتوانی بخوری همه برایت سم هستند .
    حال امروز این سر زمین بدبخت که به کمک نان توریستی روی پاهای خودش ایستاده  حال دارای یک نوع درندگی وقساوت قلب شده است  وقدرت مآبانه  دستی به ریش کلیسا میکشد وپایی درون رقاص خانه های عفیف  درهمه این جریانها روحش را گم کرده است  وبی آرزش شده  ونیازمند چند توریست لندوک شپشو  ویا دزدان قهاریکه با پولهای فراوان روی باینسو آورده وهمه زمنیهای آ نهارا  صاحب شده اند وچه بسا روزی صاحبخانه را بیرون کنند  ودیگر صحرای سینایی هم نیست که مانند اوارگان فلسطینی در آن چادر بزنند  آنها نیز زمنیهای خودرا به یهودیان فروختند وحال خودشان درماند اند .
    حرفهایشان زیباست / سوسیالیزم فلان است و کاپیتالیزم بهمان همه را از روی کتابهای میخوانند اما درموقع اجرای  نمایش هرکدام پشت پرده سن پنهانند .
    وما ….. روی یک زمین نا مطمئن پای گذارده ایم وهر بار دراین این خوف  وترس که مبدا پاهایمان درون  چاله متعفن فرو رود . 
    این منحصر باین  جا نیست . اروپا را گند برداشته آلمان که روز ی روح بزرگ یک ملت بود امروز دردست مشتی بچه بیخرد بصورت یک اسباب بازی زیر رو میشود فرانسه دچار بحرانها واز بی بی سکینه چیزی نمیگویم که مادر بزرگ همه این دردها وجادو گر پیر قرن است .
    امروز ما از دنیایی حرف میزنیم  که فریاد بشر دوستی سرداده است  خودشان خلاف آن  عمل میکنند  به بشریت نهیب میزنند  که آهای خودترا پیدا کن  ودرگوش ناشنوایان این طنین ها اثری ندارد  همه کر شده اند وکور  دیگر چیزی بنام زیبایی  پیدا نخواهی کرد حتی آن لحظه زیبارا که پستان پر شیر مادری به دهان گرسنه کودک میرسد  ورویایی میشود برای یک هنرمند نقاش !حال زنها با زنها ومردان با مردان  پیدا کنید پرتغال فروش را .ث
    پاین 
    ثریا ایرانمنش / « لب پرچین » / اسپانیا / ۱۱ / آپریل ۲۰۱۹ میلادی  …..
  • مش قاسم

    نامه به همشهریم !
    مش قاسم  حکم تیر تو صادر شده  نمیدانم تو که اهل ولایت ما بودی وخاک را توبره کرده بهحکم توتیا بر چشمانت  میکشیدی  حال در کدام قسمت زندگیت ایستاده ای  اربا ب شدی !خوب مبارک است بقول خود ما کرمومیها  باغچه هارا که بیل زنند بعضی از ریشها خشک میشوند وبجایشان علفهای هرزه میروید  مثل باغچه امروز من . 
    مش قاسم  ! بتو گفته اند رهبر تروریستها / قاچاچیان ودزدان هستی؟ خیلی اوقات به چهره ات نگاه میکنم مرا یاد دایی علی میاندازی از چهره او هم نمیشد  هیچ چیزی را خواند نه مهربانی را نه خشمرا ونه دشمنی را گویی دو سنگ آسیاب گوشه حیاط را روی صورتش بسته بود ؟ دایی بزرگامان بود وترس  ما همیشه از این بود که روزی مارا بکشد  او مارا نکشت اما به تبعید فرستاد . 
    مش قاسم  حال میخواهم بدانم در دل تو کینه است یا عشق به خاک وطن ویا خودت را حاضر کرده ای جانشین آیت ال … سرخ پوش شوی ویا دور سرت  زتبوران وز وز میکنند تا ترا رهبر آینده بنمایند متاسفانه دست تو وافکار تو مانند همه همولایتی ها دردست کسانی است که شکمهایشان  بادکرده دستهایشان  سفید  وکار نکرده میباشد دیگران برای آنها کار میکنند  آنها تنها ورد میخوانند وتربت داخل سیلابها میریزند تا جلوی سیل را بگیرند  تو هم مومنی سخت هم مومنی ولی آیا همه شما وهمپالگی هایت در باره سرنوشت آینده فرزندانتان فکر کرده اید ؟  ویا تنها به ملکوت عرش میاندیشید .
    آن آدمهایکه تو سر سپرده  شان شده ای همه چیز را برای خودشان وخانواده شان میخواهند   وآنهاییکه به دروغ بشما گفتند ما شمارا با سر. مایه داران برابر میکنیم  آنها هم دروغگویانی  بیش نبودند چند کتاب چرند خوانده بودند خیال میکردند ایران هم شوری ویا چین کمونیست است . 
    شاه مرحوم  همه کار گران را در سهام کارخانه ها شریک کرده  بود  داشت براینان یک سر زمین آرام وبا ثبا ت میساخت امنیت داشتیم حال چه داریم غیر از ترس همه از هم میترسیم . 
    مش قاسم ، من دراین باره  از خودم ویا شاه دفاع نمیکنم  چرا که نه کلمات  ونه روح من  هیچ یک دارای کینه  طبقاتی نیست تا بوده همین بوده مگر در ولایت  کم ا ربابی داشتیم وکم رعیتی ننه جان خود من یکپا ارباب بود چون هم زمین  زیر کشت داشت هم دارای هیژده دانگ آب جاری بود که  مرتب آنهارا به دهاتیها اجاره میداد بقول خودش دو کوچه زیر پهن اسب داشت .
    اما دایی  جانم همهرا بالاکشید چون درخانه او ننشستم وزیر دست همسر وخانواده او نبودیم  در غربت سختهیا کشید یم مانند الان من در اینجا .
    مش قاسم .من نه امیدی بتو دارم ونه به دیگران حتی فراموش کرده ام خدایی هم هست  چرا که خدا رییس ثروتمندان است  برتن آنها لباسها گرانقمیت میپوشاند با من کاری ندارد گاهی  دردی را میفرستد  تا اورا فراموش نکنم از نعمتهای او بی بهره ام مانند همه کسانیکه روح خود را نفروختند . 
     حال این تو واین خاک ستم دیده /مش قاسم .  پایان 
    ثریا /اسپانیا / چهارشنبه  دهم  آپریل  ۲۰۱۹ / 
  • اهمیت بودن !

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » اسپانیا !
    هر روز هنگامیکه خورشید ، سر میزند ما متولد میشویم 
    وشبها دوباره میمیریم 
    بی هیچ هیجانی وحرکتی 
    دیگران حرکتهارا بجای ما انجام میدهند 
    ما در آسمان پی چیزی میگردیم که 
    کمی احساس مارا هوا بدهد ! 
    بین دو حرف ؟ عدم  وهستی !
    روز گذشته ازیک  مرکز   کمک های کودکان مسیحی که من عضو آن بودم عکسی از بانوی مقدس فاطمه که روی قلب او نام مرا نوشته بود به دستم رسید ! با آنکه روی پاکت با خط درشت قید شده بود که آنرا دولا نکنید اا دولا درون صندوق پستم یافم بیچاره عکس وبانوی مقدس از وسط شکسته بودند! به ناچار بیادم |مدم که بدهیهیایم را نپرداخته ام ! و……پرداختم .
    خیلی میل داشتم  برایشان بنویسم  : 
    شما غیر از ساختن فانتزی های هوایی وگرفتن سایه خودتان بجای خدا  برای بشریت چه کرده اید ؟  شما غیراز غم واشک واحساس گناه وندامت به یک یک ما چه داده اید ؟ ویک عکس چگونه میتواند حافظ هستی وسلامتی  من باشد ؟  نه نباید این کلماترا بدین گونه بکار برد  آ|نها روی قلبهای ما فلسفه بافیهیا کرده اند  وآ نجارا بصورت  یک جایگاه امن  درآورده اند  درغیر اینصورت چگونه  ناگهان اینهمه  جوان  حاضر میشدند خودرا وجانشانرا به خطر بیاندازند تا ( حافظ یک حرم ) ناشناس ودورغین باشند ؟!  
    درزمانیکه دانشمندان داشتند  گردش های خودرا کشف میکردند  \انها گرسنگی را شناختند طاعون را شناختند وبا را میکربش وداروریش را کشف کردند  آنها زمین را  مرکز حیاط میپنداشتند  ودر جهان دقیق میشدند ستارگان را کشف کردند  وقوانین نجومی را نیز به میان آوردند اما این قوم خدا پرست تنها یک کلمه میدانستند « زمین مسطح است » نه گرد !  واین عقب گردها تا امروز ادامه دارد .
    من نمیدانم آقایانی که به همراه  همسرانشان بسوی صندوقهای رای میروند |‌ن آرای خودرا به خودشان میدهند یا به رقیب ؟ همیشه خودشان دوباره سر ازصندوقها درمیاورند ویا پسرانشان ویا دامادهایشا ن سیاست مشروطه شده مانند هنرپیشگی هنوز نواده های هنرپیشه های  قبل از جنگ روی صحنه تاتر وسینما باز ی میکنند ! سیاستمداران گذشته خیلی زود از صحنه محو میشدند یا خاطرات را مینوشتند ویا درجایی خودرا ازانظار دور نگاه میدا شتند  با آنکه پر گناهکار نبودند اما امروز همه سیاستمداران خانواده را نیز به مرکزیت ریاست خود میکشانند  وبه هنگام برکناری  چند صفحه را سیاه میکنند وبه دور دنیا راه میافتند وسخن رانی میکنند یعنی اینکه بنوعی  شعور خود را  به معرض فروش میگذارند  !مثلا در پرتغال یک خانواده همه سیاست کشور را برعهده گرفته همان خان وخاندانی وماندانی گذشته  ، نه چیزی عوض نشده تنها زمان ومکان وآدمها بصورت زشتی تغیر  شکل داده اند .
    حال دوباره باید زیر سایه امامان متافیزیک انجام وظیفه کنیم  تاریخ سر زمین من یکی از تاریکترین دورانهای خودرا میگذاراند  باید آنرا دوران  تاریکیها نام گذاری کرد .دراین دنیای تاریک علم  گم شد / موسیقی گم شد / انسان نیز بفراموشی سپرده شد  وروح انسانیت نیز بکلی از آ ن سر زمین پرکشید  امروز دنیا برای دانسمندان  وعلما  داستان درازی  نیست همه چیز را یافته اند  وبجایی رسیدندکه روزی کریستف کلمب به‌امریکا رسید وآنجارا کشف کرد  حال ما با جادو ی سحر ‌آمیز  آقایان اهل آسمان   ومحراب ومنبر  باید شاهد وقایع ذخیره شده مغز کوتاه وکوچک آنها باشیم دنیای |آنها درحد همان سایه خودشان میباشد فراتر را نمیدانند وواهمه دارند  متاسفانه عده ای ازما هم  آن شعور وتشخیص خودرا گم کرده ویا ازدست داده ایم  ومانند گوسفند بع بع کنان به دنبالشان روانیم .
    تمام پارسایاییهای دورغین آنها  برای محرابها ذخیره شده است .
    من روحم را نفروخته ام چرا  که روح من مرکز  فرمانروایی وقلمرو حکومت من بر همه اطرافم میباشد .
    ادعای فضل ونقش خودستایی دیدم اما 
    در بسی دانشوران  جز مردم  عامی ندیدم 
    تو پنداری عدم را نیست  آثار وجود اما 
    هزاران برتری دارد به بودنها  ، نبودنها 
    گریزان شو  گریزان  از تملق پیشگامان 
    که خوارت میکنند  آخر  زین بیجا ستودنها 
    « پژمان بختیاری » 
    پاین / ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » اسپانیا / ۱۰ آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۱ فرورودینماه ۱۳۹۸ خورشیدی !…..
  • سوسیالیزم

    خوانندگان عزیز دوستان ویاران !
    آنچه را که امروز من مبینیم این است که احزاب سوسیالیست در تمام کشورهای اروپایی رو به مرگ است تنها یک شبح باقیمانده  واین نتیجه سرمایه داری های بی رویه ای  است که روح سوسیالیزم را میکشد .
    من خوشحال بودم که در سرزمینی زندگی میکنم که زیر. سایه این احزاب زندگی میکنند برای کار کارگر احترام وارزش قائلند اما کم کم سرمایه داران دزد وارد شدند مافیا ی مواد ویک دنیای فانتزی لبریز از رنگهای گوناگون در پیش ما گذاشتند  مردان دیگر کتاب نخواندند  روزنامه جای خود  را به تبلیغات خرید وفروش دادند درخدمت سر مایه داری مضحک روی آب .
    علی رغم گذشته این احزاب در یک رکود وسکوت به کارشان ادامه میدهند آن روح روشن سوسیالیستی بکلی پر کشید  وفاقد هر گونه حرارت وگرمی شد .
     ودلیل عقب رفتن  ونابود شدن این روح  جنگی است که ارواح سر مایه دار با روحیه های زیر. فشار  انجام میدهند واین جنگها روح را نیز میکشد .
    من به هیچ وجه  به بالا رفتن نمی اندیشم  بنای ظالمانه ای که امنیت اجتماع بر بالای سر ما  مانند شمشید  آویخته  همه چیزهارا نابود ساخته  پایه  های  اجتماع از بیخ وبن ویران است دیگر کسی زحمت بالا رفتن از پله ها را  بخود نمیدهد  بزرگان اهرمی دردست دارند که پا به پای ما درحرکتند  من دیگر ما نخواهیم شد  تنها با ضربات متوالی از یکدیگر جدا شده تکه تکه میشویم  .
    رای من  هیچ  اثری نخواهد داشت از پیش همه چیز آماده شده است من اگر نتوانم فرار کنم برای همیشه درگوشه ای پنهان میشوم .
    ایران سرزمین ما برای آن ویران کنندگان یک آرمایش بود که خوب کار کرد ونتیجه عالی بود . 
    حال دوباره شاهد   رشد  بورژواهای  پوشالی هستیم که  مانند قارچ سبز شده اند  ورهبری  همه جا یک رهبر مانند چوپان گله را به پیش خواهد راند  در. همین سالها اخیر ندادن حقوق  چهار یا پنج ساله کارمندان نشان داد که ما درون تله ای هستیم که اگر کمی جلوتر برپیم گردنمان خواهد شکست .
    زندگی را با ابن ابنوقت  بودن باید گذراند دیگر به هیچ چیز وهیچکس نباید اعتماد و یا اعتقاد داشت  خوب متوسل  میشویم  به قدرتهای ماورائ طبیعه  با توسل به آنها همه چیز را میتوان ثابت کرد  جلو  به ناراستی ها وکژ اندیشی ما امروز در قلمرو هرج ومرجها   دیوانه وار بسوی یک دنیای مجهول وناشناخته میرویم  با خیالبافیها  واز دنیای واقعی فرسنکها به دوریم  به دور .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش اسمعیلی / اسپانیا / ۹ آپریل ۲۰۱۹ میلادی ……
  • فرشتگان بی بال

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » اسپانیا !
    ما لعبتگانیم وفلک لعبت باز 
    از روی حقیقتیم نه از روی مجاز 
    دنیای مجازی امروز  لبریز ازیک خبر بی مایه  شدند گویی حلوای شیرینی را از آسمان برایشان ریختند سپاه در رده تروریستها قرار گرفت !!! سالها مجاهدین  نیز دراین لیست بودند چه فرقی بر احوال شما میکند ؟  اگر روزی برسد دوباره بر میگردند ویک لولوی دیگری میشوند تا سر شما ومارا گرم کنند  همه تاریخ وزندگی ما به زیر آب  رفت چه فرقی میکنند به مترس مادرمان بگوییم بابا یا عمو !!؟.
     امروز از خودم میپرسم آیا اینها همان مردمانند ؟  که من درکارگاه خیالم با انها سرگرم بودم ؟  یا که آنچه آفریده شده اند دوباره زیر یک ستم ویا دریک رویا  غیراز خودشان میباشند  مصنوعی اند  وخود | آفریننده خویشند وخدایشان  از ترس  به اسمانهای دور دست گریخته است .
    در آفرینشهای گذشته مهر بود وعشق بود ومهربانی حال هرچه هست نجاست پرندگان سیاست  دیگر ( مهر) تبدیل شد به یک مهر قرمز که ممکن است امروز بر هر پیشانی فرود اید وترا به زیر سنگبار بکشد  چرا به اسب گفتی یابو ؟  آنهم درحریم خودت ؟ .
    نمیدانم آنچه را که نوشته ام ویا بقولی آفریده ام  ودیروز به آن  معتقد بودم امروز باید به آنها کینه داشته باشم ؟ همه چیز ناگهانی فرو ریخت  ومن غرق درشگفتی ها هستم  کجا میروم وبه چه کسانی مهر میورزم ؟  وچرا کینه ای دردلم نیست ؟  تنها زخمهایم گاهی خون تراوش میکنند  فورا مرهمی بر آنها میگذارم  واز خودم میپرسم کجاست آنخدای مهربانی که شبها بخواب من میامد ودستهای مهربانش را روی شکم بیمارم احساس میکردم  او غیرار من بود او قدرتی مافوق قدرت من بود او همه انرژی بود  حال به کجا بروم ؟ به هرج میروم همه چیز یک شکل است رستورانها ُ فروشگاهها / اجناس / گویی تنها دریک دنیای بیگانه و یک رنگ راه میروم  روزی هر چیز سر جای خودش بود وهر یک از اشیاء سرود خودرا داشت  هرچیز نایی بود که میتوانستی درآن بدمی  واز اعماق گوهروجودش بهره ببری  هیچگاه تاریکی را احساس نمیکردی حتی وجود یک شمع خانه ترا نورانی میکرد  حال من کجایم <  این چه کسی است که درمن میدمد ؟  او چه نوازنده ایست ؟  همه از اشتیاق نی ونیستان مینالند اما هیچکس حتی یک نیلبک را نیز دردست ندارد  همه از جداییها شکایت دارند اما هیچکس  سرودی نمیخواند تا فاصله هارا پرکند  همه درتاریکی کورما کور مال به دنیال رویاهای از دست رفته خودمانیم ، وعجب آنکه  دیگری را نیز قبول نداریم . 
    من آهنگ  خودرا مینوازم واز آن  لذت میبرم شرمنده هیچکس نیستم  منهم همان تن تنم  که کوه به کوه میگردد با نیلبک بدون سوراخ خود  ودست افشانی میکنم بی هیچ سازی  ، ساز من معنا دارد  ومفهمومی که تنها خود آنرا احساس میکنم .
    شبها دل به آن میسپارم  وواژه های تازه ای سر هم میکنم  گاهی گم میشوم زمانی روی آب  میایم  ودرمیان این غوغا  هیچگاه سر تسلیم فرود نیاورده  ونخواهم آورد .
    امروز هرچه نوشته میشو دبر سنگی از خارا حک شده دیگر از کنار هیچ سنگی وآبشار ی شاخه گلی نمیروید  همه نواهای خودشانرا میسرایند  ودر تاریکی  بخیال روز روشن راه میروند  وچشم به  خدایی دارند که درنایی بدمد وفرشتگانرا بر زمین بفرستد فرشتگانی بدون بال  همه این آن آهنگها  درنهایت به دیوار خورده برمیگردند بی هیچ داده ای .
    سالهاست که کلامی از هیچکس نشینده ام  حتی یک لام خشک  بلکه همیشه  من سرودی ساخته ام با واژها  وآمیخته با آهنگ  که با معما باشند  ! نه هیچگاه با سرودی ونوایی به رقص درنیامده ام  تنها گاهی شوری دردلم یافت میشود وبسرعت گم شده ومیرود  معنای آنرا دردلم میکارم  تا رشد کن  تا به آسمان برسد اما درهمان نهال میخکشد  ومعنای خودرا ازدست میدهد  .
    هر که در بزم سخن آید سخندان میشود 
    چون  بدرمانگاه شد ، درمان میشود 
    آشنایی با شجاعان  مردرا سازد قوی 
    چونکه با سوهان نشیند  تیغ بران میشود 
    بسکه آشفته است احوال  من شوریده دل 
    هر که از حالم شود آگه  پریشان میشود ………« هادی رنجی » 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا / به روز شده درتاریخ ۹ آپریل ۲۰۱۹  میلادی / 
    توضیح : در نوشتار روز گذشته سخن از اشعار ی رفت  زیر عنوان «نی زن » که دانستم متعلق به فروغی بسطامی است۱ وآن جان جانان چه جانانه آنرا خوانده است .جانش سلامت . ثریا /
  • شهر بی مجسمه

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین» اسپانیا !
    ——————————————————-
    مخمور   جام عشقم ساقی بده شرابی 
    پرکن قدح که بی می مجلس ما ندارد  آبی 
    وصف رخ چو ماهش  درپرده راست ناید 
    مطرب بزن نوایی ، ساقی  بده شرابی ……….« حافظ شیرازی » 
    به شهری تبعید شده ام  که درآن هیچ  مجسمه ای نیست  وجایی که مجسمه نیست خیابان هم نیست  واین خیالست که میافریند  درشهر بی مجسمه کسی حق آفریدن ندارد وحق خواندن ویا حق سرودن .
    درآن شهری که مجسمه ها زیادند  خیال حق دارد بدود  وپیکر ونقش بیافریند  وخود نیز رنگ شود !  درآن شهر  خدایی نیز نیست که هرروز چیز تازه ای بیافریند  وما با حیال  آفریننده هستیم .
    نی زن  نی با لب خندان زن / نمیدانم این اشعار متعلق به هاتف است یا عراقی حوصله گشت وگدار دردیوانهارا ندارم بعلاوه   پیکرم گویی از زیر یک کامیون ده تن بیرون آمده  با این تشک هایی الیاف مصنوعی ! مگر آن تشکهای پنبه ای ما چه عیبی داشتند ؟ وآن متکاهای پر قو ویا مرغابی حال همه شب ماروی این  الیاف مصنوعی میگذرد ومصنوعی میخوابیم  ومصنوعی خواب میبینیم . با خیال خوشیم  مگر نه آنکه خداوند نیز با خیال خویش هر چه هست آفرید  وخود شد یک رویا / یک خیال .
    به اواز او گوش دادم تمام شب اگراو هم برود دنیای من بکلی خالی میشود او آخرین باز مانده از دنیای کوچک من است من باین علهای تازه رسته درمیان خلنگزاران کاری ندارم چیزی بارشان نیست غیر از کپی برداری از روی اینترنتها   آنها خیال خودرا بکار نمیگیرند  تنها درمسیل سیلابها ایستاده اند  وخود سیلند  وخیال  هم میا فرینند .
    خدایان خسته اند  بنا براین باید به خیال پناه برد هم  مادراست وهم خود خدا  وهم دختر وپسرخدا  تنها چیزی که خیال میافریند خود خیالست !.
    وسپس دراین خیال خدارا میافریند درهیبتها گوناگون گاهی مهربان زمانی خشمگین وسرانجام انتقامجو .
    واین خیال ماست که  تجربه هارا تکرار میکند  وبر میگزیند ونمیگذارد وکه همه رویاها پرواز کنند ودور شوند .
    پر خسته ام وپر پیکرم دردناک است وروحم خسته تر روزی صبح را با آوای موسیقی شروع میکردیم وشب را با سازها وسوزها هر چه بود موسیقی درمانی بود برایمان حال تنها تکراردرتکرار است .
    ناگهان دریک چشم بهم زدن همه چیز دورد شد وبه هوا رفت  تنها لاشه های خورده شده برجای ماندند وپرندگان تازه از تخم درآمد که جیک جیک کنان روی لاشه ها میرقصند سپس به خیال ورویا پناه بردیم  وقصرها ساختیم مجسمه ها درمیانشان گذاشتیم مجسمه ها درغرفاب ها نیز گم شدند  آنها ببزرگی تاریخ ما بودند  نماد تجربه های ما .
    حال دریک تبعیدگاه ابدی در یک چهار دیواری با سقفهای کوتا ه  به تماشای پرخاشگران  خونخوار ایستاده ام  که برآن سر زمین تاختند  بردند ویران ساختند  وبت ساختند وبتهای مارا شکستند وحق حیاترا ازمردم گرفتند  حتی حق آفرینندگی را  دیگر کسی زیبایی را نشناخت  شهر بی حقیقت  شهر خالی از مهربانی  شهر بی شکوه  وشهر بی خدا.
    دیگر حق نفس کشیدن درآن شهر نیز نبود  همه چیز گویی یک شبه از میان رفت  خدا / حقیقت / مهر / یگانگی  و…دوست داشتن .
    مغنی کجایی نوای نایت کجاست ؟ تنها پرده دارنند که پرده های سیاه وسبز را جلوی همه چیز کشیده وچون به خلوت میروند مشغول کاردیگری میشوند .
    جانورانی  هستند که روزانه  خون  ها را میمکند وشبها آنرا بالا آورده دوباره مینوشند .
    مخمور  آن دوچشمم ایا کجاست جامی 
    بیمار آن دولعلم  آخر کم از جوانی 
    حافظ چه می نهی  دل تو درخیال خوبان 
    کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی ؟
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا / به روز شده درتاریخ ۸ آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با نوزدهم فروردین ماه ۱۳۰۹۸ خورشیدی !…
  • آزادی ای تهمتن

    آزادی  کلمه ای گرانبها که باید درون موزهای دنیا ویا درزیر زمینها پنهانی آنرا یافت  هنوز کمی میتوانیم نفس بکشیم تا قبل آز آنکه رباطها حمله کنند ودنیا یکی شود وما تنها یک رباط گوشتی شویم ویا نیمی انسان نیمی پلاستیک  ما در سر زمینمان معنی   آزادی را با استبداد وخود خواهی  اشتباه   گرفته ایم   بنا براین هرکسی آزادی راتنها برای خودش میخواهد  واین همان عبودیت است  آزادبودن بدون در نظر گرفتن آزادی دیگران  متفکری بزرگ  گفت  ”نخستین  وبارزترین  علامت رشد وبلوغ  ملتی  در این است  که هر فردی  مراعت   حقوق دیگران را وظیفه خود  بداند ”
    ما ظاهر ا رژیم مشروطیت را  از اروپاییان قرض  گرفته ایم  حتی قانون اساسی  خودرا از روی  قانون آنها  نوشته وتدوین   کردها یم  ظاهر اصل آزادی  فکر واندیشه  وعقیده  وتساوی   افراد را درمقابلر  قانون قبول کرده ایم  اما چیز که درسر زمین بدبخت  ما نبود آزادی ومساوات  بود از همان کودکی در مکتب ومدرسه بین بچه ها فرق میگذاشتند معلم همیشه با آن شگردی خوب بود که پدرش مثلا دربازار تاجر بود وحجره داشت این حجره داری هنوز هم ادامه دارد وهنوز این بازار  است  ونوچه ها وپس مانده ها آنان . 
    حزبی که درست نشده بود اکر هم چند حزب فکسنی بودند در درونشان همیشه مرافعه وانشعاب بود  وبجای خدمت بخلق دچار چشم هم چشمی  میشدند 
    دو هفته دیگر براای دادن رای به نخست وزیر جدید که در مجلس کرسی به دست نیاورد باید به پای صندوقهای رای برویم من به این حزب واین نخست وزیر علاقه دارم زمانی  نیز بکلی از سیاست کنار کشید حال دست عواملی که درخارج زندگی میکنند به حزب جدید ووکس دلارهای زیاد تزریق کرده اند واورا پرورانده وگویا میل دارند یک جیم الف اسلامی  نیز در. این  سرزمین  بنیاد  بگذارند بنا بر این کسی به تعلق خاطر من  اهمیتی نمیدهد  باید به کوهها اندیشید وغارها تا به آنها پناه برد .
    در سرزمین  بدبخت و فلاکت  زده ما که آزادی مانند یک رویاست  مانند ابرهای دست نایافتنی در اینجا هم باید کمر بندها را محکم کرد واروپا دچار تشنج است ودر مدفوع خودش غرق شده پاریس زیبا عروس شهرهای دنیا امروز دچار بیماری های  گوناگون شده است رهایی از یک دنیای بسته  وآزاد شدن  در روح من غلیان برپاساخته کجا میتوانم فرار کنم ؟ تا دجار یک حکومت پیر دیوانه ومصروع  ویا یک جوانک بی تجربه نشوم .
    امروز  کسانی بر مسند حکومتها نشسته اند که میبایست  مورد مطالعه  روانشناسی  چون فروید  قرار بگیرند  چرخهای ارابه زندگی ما دردست آنهاست که میچرخانند  یک تب سیاسی وهذیان همه را فرا گرفته است  دیگر کمتر نوای موسیقی بگوش میرسد هرچه هست بوی گند سیاست میدهد .پایان 
    ثریا /اسپانیا /یکشنبه 
  • سخنی باتو دارم

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » اسپانیا !
    ————————————————-
    سخنی که باتو دارم  به نسیم صبح گفتم 
    دگری نمیشناسم  که بتو آورد پیامی
    زمانی من بدگمانی خودرا  درباره آن |زن|  درمیان گذاشتم  دراین گمان بودم که تو در یک راه واقعی قدم گذارده ای  امروز دیگر وجودت برایم بی تفاوت است مانند همه خبرها از کنارت میگذرم  تو مانند طفلی بهانه گیر  درخیالات وتوهمات خودت همه را ومرا غافل گیر کردی  اما بعدها چیزهایی را یافتم  که مرا برافروخت  ودیگر میل نداشتم چیزی را با تو تقسیم کنم  ویا درمیان بگذارم  تو چنان اوج گرفتی که خودت نیزخودرا گم کردی  ومن دیدیم تا چه حد سقوط کرده ام  که بیک  دست فر.وش بازاری  ونو دولت روی |آورده ام .
    این تاثر ورنجش مرا  از خودم شرمنده ساخت  دراین میان از تو شکایتی ندارم بازاری است مکاره وهرکسی میتواند کالای خودرا بفروشد اما گفته های من ونوشته هایم گران قیمتند وبرای یک یک کلام بهای سنگینی تعیین کرده ام .
    من منکر آن نیستم که زنان  اکثر آنها با عشق های سرکش وناگهانی  خودرا دراختیار مردشان میگذارند اما ( او) آن زن برای من یک معما بود  او نمیتوانست دیوانه وار عاشق همسرش باشد چنانکه عرصه را برای همه تنگ کند  او رفتار بیرحمانه ای را درپیش گرفت  با تدبیرهای  ماهرانه  مانند کیف وکفش کروکودیل  پالتو های ویزون  یا کاپ روباه نقره است که وسیله تشخص وممتاز بودن  او باشند . او فراموش کرده بود که درکجا ودرمیان چه کسانی زندگی میکند  به همین علت عشق مردش را ازدست دا دبرایش هم مهم نبود  این روش ماکیاولی را دردر یک لفافه  معصومان پیچید
     وبا کمال سادگی  خودرا بیگناه جلوه داد  فایده این کارها چه بودند ؟ وهمین زن که گرفتار یک عشق افلاطونی بود وخودرا درردیف سیندرلای قرن میدانست ناگهان سی پشت او به محمد رسول وپیامبر مسلیمنی رسید !  وترکتازانه |آمد  میل داشت همه را دردست داشته باشد  یکی را با امتناع وعفت فروشی ودیگر ی را با فخر ونجابت و دوری  ویا اجابت وتسلیم !!! 
    من ا زتو گله ای ندارم تنها یک زمان دراین گمان بودم که کمی با دیگران فرق داردی اما امروز تو هم یک کالا شده ای در پشت ویترینهای خود فروشی  واعتما د واطمینان مرا وهمراهمانمرا ازخود سلب کرده ای .
    روز گذشته  مانند همیشه  خسته وفرسوده به روی نیمکتم افتاده بودم  وبه گفته های گذشته تو میاندیشیدم   هرچه فکر کردم گدازندگی وسوزش آنهارا بیشتر احساس کردم  ودردرهایی در بازوانم وسینه  ام نمایان شد .
    چیزی که بیشتر مرا  از خود بیزار میکند  سماجت من است  خیلی سعی کردم گفته های دیگرانرا مورد تجزیه وتحلیل قرار بدهم ودیدم که چقدر از دیگران عقب تر مانده ام واین نتیجه سماجت بیهوده من است .
    من امروز در سر زمینی زندگی میکنم  که احساسات قوی تری دارند  وعمیق تر به خودشان وزندگیشان میاندیشند  همه چیز  هست باضافه آزادی  درحالیکه درسر زمین اهورایی من همه چیز بود غیز از آزادی  واین تنگنا را خود ما وخاله زنک ها برای محیط خود بوجود آورده ایم همچنانکه درحال حاضر نیز همین باجی ها وزهرا سلطانها هستند که نمیگذارند زنان نفس بکشند  من از سر زمینی آمده ام   که هجوم اقوام بیگانه  آنرا به ظلم وقساوت  تبدیل کرده است  از آن فلات سر بلند  ومغرور آمده ام  که روزی جلوه گاه آزادی وآزداگی بشر بود  ومایه سر افرازی ما  حال اهریمن  مذهب  براین مهد روشنایی  سایه تاریک خودرا پهن کرده است   وسر زمین آزادگان  دخمه بندگانی خود فروخته شده است .
    همه باید  مطابق اصل والگوی آنا ن باشند  مطابق اصل  ( استرذهبک وذهابک ومذهبک ) عقیده ومذهب خودرا پنهان سازند وعجب آنکه دوستان ویارانی را که نیز میشناختم درخارج خودرا چنان دراین چادر پیچیدند که تشخیص آنها دیگر امکان ندارد منافع اینگونه اقتضا میکند ما تابع منافع میباشیم !!!  همه میل دارند خوش نام !!!! ودست نخورده !!! زندگی کنند  باید قبل از هر چیزی ببینند  دیگران چه درباره شان میاندیشند  وچه سلیقه ای دارند !!! وبدینسان من تنها ماندم. پایان 
    ثریا ایرانمنش اسمعیلی / اسپانیا / به روز شده یکشنبه ۷ آپریل ۲-۱۹ میلادی برابر با هیچده فروردین ۱۳۹۸ خورشیدی. ..
  • پاریس

    ناکهان تصمیم گرفتم بار سفر بندم وبه پاریس بروم دلم هوای مونمار وگنبد سفید کلیسای ”ساکره کور” یا صلیب مقدس را کرد دلم میخواهد دویست وپنجاه پله را بالا بروم ودر آنجا ساعتها  درسکوت بنشینم وشمعی روشن کنم ، 
    پر خسته ام  دلم برای تپه های  کاخ شایو تنگ شده  ودلم برای رود سن بیمار که همچو لاشه ای   سختیهای   روزگاررا بردوش کشیده وآهسته میگذرد  میل دارم در. جنگلهای بولونی گردش کنم  ودلم مبخواهد به زیارت  مقبره  ناپلئون بروم  ابدا میلی  به دیدار  برج ایفل ندارم  اما میخواهم درکوچه پسکوچه خای تنگ وخلوت آنجا بدوم  راه رفتن در خیابانهای پهن پاریس لذت دیگری دارد  کسی را بکسی کاری نیست  به همسفر همیشگیم پیغام دادم که با یک سفر به پاریس چطوری ؟ درجوابم گت :
    پاریس الان خطرناک است 
    گفتم کجا خطرناک نیست ؟ 
    در آنجا آشنایانی دارم  اما به آنها مراجعه نخواهم کرد .
    زمان دیکر فرصتی بمن نخواهد داد که دست به این سفرها بزنم  میل دارم سری به پاسی بزنم شاید مزار لیلارا یافتم ودر آنجا بیاد او وبرادرش وپدرش اشک ریختم ! 
    قهرمانان در پاریس یادشان زنده است اگر. چه خودشان نیستند اما  درهر گوشهای پلاکی برنجی نصب است یادبود کسانی که درراه سر زمینشان جان داده اند .
    نمیدانم آیا نام  میدان  ”مارس ” عوض شده وآیا هنوز کاتدرال بزرگ نتردام درش به روی همه باز است با آن شمع های بلند یا آنها هم الکتریکی شده اند .
    نه دیگر به خیابانها تهران نمی اندیشم  وبه مردم آن  این مردمان  محدود  ومحبوس  در. افکار حقیر خود  شبیه همان اجداشان  میباشد که به آنها به ارث رسیده است میل تدارم به کذشته بیاندیشم تنها میدانم ما زنان در خانه شوهرانمان سرگرم بچه داری وخانه داری وتخلیه بوهای گند توطئه های خاله زنکها شهرستانی بودیم وهمسران شریفمان در. بیرون هم دوست دختر داشتند وهم پسر. وسکرترها روی  آنهارا میپوشانیدند همسفره هایمان  نجاران قدیمی بودند که حال میل داشتند به مقامات بالاتری  برسند ویا گاراژ دارهای حمل ونقل دارای اتومبیلهای شیک ورنگ وارنک  سفرهایمان خنک ب معنی ونمایشی بود در رستوران ماکسیم ناهار میخوردیم ودرخانه ایران شام ودر هتل ژرژ پنجم اقامت داشتیم درناف شانزلیزه   !!!!
    حال  میخواهم  به یک پانسیون بروم  ومدتی در آنجا باشم از همه دور از. اینترنت از اخبار واز سر وصدای سیاستمداران قلابی که با پول تازه به دوران رسیده های ایرانی روی کار آمده اند  میخواهم پنهان شوم پاریس جاهای زیاد دارد برای پنهان شدن !
    البته میدانم نردان متعفنی  با پولهای باد آورده  دراین شهر برای خوشگذرانیها آمده اند  تا بیحساب خرج کنند وعقده هایشان را خالی کنند  پاریس برای بلعیدن این پولها  مستعد ومعده خوبی دارد  .
    پسرم پر سید  با  چه کسی خواهی رفت ؟گفتم باخودم تنها هتل رزرو میکنم بلیط  میخرم  ومیروم  درجوابم کفت :
    من همه مخارج را تقبل میکنم حتی اکر خدمتکاری را باخود ببری یا پرستاری را !هوم 
    میخواهم تنها باشم تنها  !😔😔😔
    ثریا /اسپانیا  شنبه ششم آپریل  هورا پیش بسوی  شهر عشق پاریس پاریس👴❤️
  • مرگ شاعر

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین » /اسپانیا
    شب چو دربستم ومست از می نابش کردم
    ماه اگرحلقه به درکوفت جوابش کردم 
    دیدی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا
    گرچه عمری بخطا دوست خطابش کردم …..فرخی یزدی 
    ———–
    گوینده این اشعار ومردی صاحب اعتبار ونویسنده ای توانا وروزنامه نگار تنها بخاطر یک بدهی سیصد تومانی به یک دلال به زندان افتاد ، درزندان بر اثر عصبانیت ورفتار غیر انسانی مامورین فحشی نثار اربابان کرد وهمین باعث مرگ او شد .
    نظیر ما ملت درهیچ کجای دنیا یافت نمیشود حتی درقاره  وقبیله آدمخواران ! همیشه میل داریم خودمان اول باشیم به هرطریقی شده اگر میل داریم صاحب مقامات بالاتری  شویم زنمان را قربانی میکنیم واگر همسرمان نااقبال بود راههای دیگر ی هست !  قوه  تصور من درمورد این آدمها که اکثر آنها برایم ناشناخته اند  گاهی بدون کنترل  ورعایت هیچ احساسی  میباشد  از همین روی بسیاری از این اشخاص  بنظرم موجودات  حقیری وخیلی پایین  ومحدودتر وکمرنگ تر آن آنچه هستند در تصور من منعکس میشوند  من آدمی نیستم که بت بتراشم وآنرا سجده کنم وفردا که آن بت شکست ویا افتاد وخورد شد به دنبال دیگری بروم ! من آدمهارا با شعورم  واحساسم بو میکشم به انها تاجایکه بمن ضرری نزده اند بجلو میکشانم سپس با اولین خطا آنهاراهمانطور بسته بندی شده بی آنکه بازشان کنم ودرون کثیفشانرا ببینم کنار میگذارم .
    من هیچگاه احساس نکرده ام که یک زنم  من همان احساسی رادارم که مردی به مردی دیگری گوش میدهد چیزهایی هستند که بسرعت فراموششان میکنم  چرا که درخور لیاقت من نیستند  آنها پس از مدتی بازی برای من اعتبار خودرا ازدست میدهند  من دیگر به دنبالشان نمیروم .
    شب گذتشه تما م شب به آواز آن خسروی بیهمتا گوش دادم به پیش درآمد آن سنفونی بزرگ « بیداد » گه دست بیداگری نغمه ها ی وسط وصوت اورا پاک کرده وبجایش  سازها مینواختند  پیش درآمد سنگینی بود بوی مرگ ونیستی از آن استشمام میشد چگونه حاسدان وبیخردان این بلبل باغ ملکوترا از صحنه راندند ونوحه خوانان ونوچه های کوچه پس کوچه های راه شاه عبدالعظیم وراههای پرافتخار کوره پز خانه را بجای او نشاندند ؟ وهمین نو کیسه گان ونا لایقان با افادهای  بی معنی حال بما فخر میفروشند .
    در تصویری که تفسیر گر همیشگی از دنیای ما جلوی چشمان ما گذاشت سخت دحشت کردم تنها نوشتم : چه دردآور وچقدر غم انگیز ! .
    ما ملتی هستیم که نظیر ومانند نداریم در گذشته نیز چنین بودیم از زمان کشف حجاب رضا شاه همگامی که به تاریخ ووقایع آن روزها میپردازم میبینم هیچ چیز درما تغیر نکرده است وبقولی هنوز به تکامل نرسیده ایم اگر گسی بالا میرود به زود میخواهیم  اورا پایین کشیده هم سطح خودما ن کنیم اگر کسی زیبایی های چشم گیری دارد با حسادتها وکینه ها اورا بدنام ساخته درصدد آزار واذیت او برخواهیم خاست در کار دولتی نیز همیشه این دوشاخه ها بوده اند که کار کرده اند مجلس شورای ما لبریز از وکلای انتصابی نه انتخابی بودند خانم خبرنگاری بخاطر چند بار لفت ولیسی ملکه ناگها روی صندلی مجلس جای میگرد وخانم دیگری بدون هیچ درس وسواد سیاسی صرفا بخطر بسیاری از وابستگی ها ناگهان از شهر ما درمجلس مینشیند وما حیران  چه موقع به ایشان رای دادیم ایشان غیرا ز رفتن به گاردن پارتیها وخرید لباس اشرافی هنر دیگری نداشتند بسیار هم بد اخلاق وبد عنق تشریف داشتند.
    طبیعی است درمیان چنین مردمانی تنها علفهای هرزه رشد میکنند وبه جاه ومقام میرسند گرسنگان دیروز ثروتمندان امروزند وثروتمندان دیروز فقرای پنهانی امروزند ! وآنهاچه خوش قهقه سر میدهند !
    شب گذاتشه از یک دنیای مرموز ونا شناخته گذر کردم  بیخوابی بدجور مرا دچار عذاب کرده بود .
    امروز صبح عکس اورا روی صفحه موبایلم دیدم به همراه  آواز ( سپیده ) همان ایران ای سرای امید ! نه دیگر امیدی نیست ودیگر سرایی نیست هر چه بود سرابی بود که به پایان رسید .
    بیاد مرحوم علی دشتی افتادم درسن نود سالگی با تن بیمار اورا از رختخواب بیرون کشیدند وبسوی تیر اعدام بردند  که چرا سناتور بوده ای وچرا کتابی دروصف حافظ نوشته ای وچرا فتنه برپا کردی وجادو نوشتی ؟  بیا د تیمسار مطبوعی پدر پروین دوستم افنادم که باتن تب دار اورا نیمه شب از خانه بیرون کشیدندوبه جوخه اعدام سپردند واموالش را غارت کردند!  چقدر آن روز گریستم . از این سرگذشتهای غم انگیز بسیار دارم  دردهایم هر روز افزون میشوند تنها موسیقی است که مرا نجات میدهد فرقی نمی کند نکتورن غم انگیز شوپن باشد یا جادوی صدای شجریان هردو همان می مرد افکنند همان جادوی شرابند که مرا تا مرز ناشناخته ها میبرند .
    در فرانسه نیز انقلاب شد تالیرانی بود هوگویی بود فرانسه ازاد شد باستیل فتح گردید فرانسه مهد زیبایی ومد ودموکراسی شد درایران بی هیچ علتی انقلاب شد ماری آنتوانت فرار کرد شاه دربدبختی فوت کرد وهنوز بوی گند انقلاب بینی مرا میازارد وهنوز مردان ریشوی دهان گشا دبو گندو مواظب تجارت چادر وپارچه های وارداتی ژاپن میباشند  که بر سر زنها با میخ وچوب کوبیده شده است . 
    ومن بیهوده دوست نازنینم ترا جستجو کردم  بیهوده به دنبالت امدم تو نیز یکی از آنها  بودی تو نیز بر روی همان نیمکتی نشستی که آن جانیان نشستند  وبر همان بالشی تکیه دادی که همان قاتلین تکیده میدهند  بیهوده ترا جستجو کردم  تو دور وخیلی دور از منی  بودی وهستی . پایان 
    زندگی کردن من مردن تدریجی بود 
    آنچه جتان کند تنم عمر خطابش کردم 
    ثریا / اسپانیا / به روز شده شنبه  ۰۶ ؟ آپریل ۲۰۱۹ میلادی .
  • تار دلنواز

    ثریا ایرانمشن اسمعیلی « لب پرچین » اسپانیا !
    چقدر تاسف  برانگیز است که آن  سر پنجه هنرمند  به سم  دنیا آلوده شد وآن روحی که میتوانست پاک بماند  منبع همه آلودگیهای وفساد ودروغ شد .
    زمانی که مضراب را  با شور وشوق بر سیمها میزد  ضجه های  دردآلوده  وآرزوهای خفته درفضا پراکنده میشد واشکهارا جاری میساخت ،  درمیان خیل مستان وزنان هرجایی  که  خالی از روح  وحاکی از جلفی  وسبک مغزی بودند  آنهاییکه بی خیال  وبیحال  بر سر منقل نشسته بودند واز زیر لب گاه گاهی یک بعه یک بهی را روی هوا میفرستادند  موسیقی او  درمیان اینهمه دنیای مصنوعی وتکلفهای پر مکر وفریب   گم شده وبیهوده بود .
    بیاد آن روزهای بهاری افتادم  که به همراه  او  ومضرابهای سحر انگیزش  اشکهای را روی دامنم میفرستادم آن روزها اکثرا بخارج شهر میرفتیم  درکنار طبیعت  وبه دور از غوغای  اتومبیلها وغرش های بیهوده  وسرسام آور مردم  در آفتاب اردیبهشت   درمیان کوه ودره  که همه لبریز از حیات  وطروات وگل ودرخت بود  زیر در ختان بید  که باقامتی  بلند   ولبریز از  امواج  مارا احاطه  کرده بودند  نسیم پاک وخنکی  که از کوههای البرز  سرازیر شده  وگیسوا بید مجنون را  پریشان میساختند با شاخسارهای  سبز سپیدارها  همهه ای بود فراموش ناشدنی وگلهای صحرایی را که من دانه ای بر زلف خود مینشاندم !
    سفره ای  پهن میشد خواهر او بود همسران وبرادرانش   و  وچند میهمان غریبه  همه خاموش وبیحرکت  باین   مضراب  که بر سیمها میخورد  گوش فرا میدادیم  نه ! یکی یک آنهارا مانند شرابی فرحبخش مینوشیدیم  همانطوریکه تیغه های آفتاب  بامدادن  قطرات شبنم را  میمکند  ما نیز این نغمه ها را میمکیدیم .
    تمام ارزوهای من درمیان آن دستان   وآن  مضراب وآن  سیمها  گم میشد ودرگیر تخیلاتی  که دراعماق روحم بود  وبا آنها کاملا بیگانه بودم  درگیر شده وتنها راه چاره را درفرو ریختن اشکهایم میدیدم .
    دستهای او با چالاکی  وبا سهولتی باور نکردنی  با قلب همه ما باز ی میکرد  آرزوهایی خفته دردلم بیدار میشدند  وامیدهای مرده دوباره زنده میشدند وسر به روی زانوانش میگذارم ُ او از خود واطرافیانش بیخبر بود. تنها اشکهای مرا میدید .
    دریغ ودرد که این سر پنچه چالاکی که میتوانست  روزی دنیارا فرا گیرد  داخل دنیای مادی شد ودیگر اورا بسوی گردابی برد که بیرون آمدن آن گرداب هم برای او هم برای دیگران مشگل بود . من راهمرا کج کردم وباهمه عشقی که به آن  موجود کوچک داشتم رفتم تا زندگیم را بسازم اما هیچگاه نتوانستم اورا از دل برانم ویا اورا رنجیده خاطر سازم او مرا علت انحرافش میدانست !!! چرار فتم ؟!
    میگویند موسیقی ما محزون است  آری از محزون هم بیشتر است  تا آروزهای گمشده  درسینه های متلاطم  است  تا روح تمنا  مار انگران میدارد  تا ناکامیها  دیدگان مارا لبریز ازاشک مینماید  تا تقدیر  بیش از اراده  درسرنوشت ما  کار میکند ودست میبرد  ما موسیقی های  محزون را دوست داریم .
    او بیشتر به دستگاه  شور میپرداخت نمیدانم  درزوای این این دستگاه چه رازی نهفه است که انسانرا از خود بیخود ساخته وبه آسمانها میبرد درجایی شنیدم که ( فکرت امیراوف ) موسیق دان آذربایجان شوری نیز شور معروف خودرا بر مبنای همین دستگاه  شور ما ساخته است درجایی که سازها به فغان برمیخزند درآنجاست که فغان از دل من نیز بر میخیزد واشکهایم را رها میکنم تا به راحتی مانند یک جویبار دامنم را لبریز سازند / سیل شوند / موسیقی ما محزون است چرا که دنیای ما نیز محزون وتاریک است  هر روز حمله ای از سوی کشورهای دیگر رمقی درتن وجان ما باقی نگذاشته  است  گاهی هم میگویند که اشعار حافظ وسعدی  مردم را به درویشی وبی اعتنایی به امور دنیوی  تشویق میکند ! ایا نمیتوان به نوعی دیگر فکر کرد ؟ ………
    شهر یاران بود بود  وخاک مهربانان این دیار  /  مهربانی را کی سر آمد آمد  شهر ، یارانرا چه شد ؟ / زهره  سازی خوش نمیسازد  مگر عودش بسوخت  ؟ /  کس ندارد  ذوق مستی  میگساران را چه شد ؟…….
    شعر نیز چون  بطورر مبهم  وکلی  بوسیله تشبیهات  بدین گونه نوشته میشود  میتواند  دورنمایی از آنچه  در درون متلاطم ما  میگذرد به دیگران  نشان دهد  شعر وموسیقی دو نبردبزرگ ما هستند که با آنها میتوانیم به جنگ خرافات برویم .
    او چه بسا عظمت موسیقی را درک نکرد داشت بسویی میرفت که برایش دنیایی دیگر ساخته میشد ناگهان با سر سقوط کرد وبه درون چاه ریا و دروغ ونیرنگ افتاد ودیگر رآن نبود که من از روز ازل اورا شناختم وسیله ای شد دردست برادر بزرگ وبازیهای روزگار ومن……رفتم .
    آیا او هیچگاه متوجه آن نگاه معصومانه  من که لبریز از عشق وشور بود ُ میشد ؟  ایا نگاه زنی را که دوست میداشت میشناخت ؟ نه ! او دیگر خود نبود آلتی بود دردست این وآن درمیان خیل زنان هرجایی با شوهر یا بی شوهر / دردست قماربازان حرفه ای و مواد مخدر /  وآن عشقی که زاییده  تخیللات من بود ناگهان از سینه ام پر کشید  
    ودیگر  دل به هیچ فردی نسپردم  موسیقی امروز برای من یک موهبت است که با آن  زندگی میکنم شبها با موسیقی بخواب میروم  فریا دبزرگ مرد آواز ایران را میشنوم که میخواند ؛ 
    اهل کام وناز  را درکوی  رندی راه نیست 
    رهروی باید  جهان سوزی  نه خامی  بیغمی  
    و… او دیگر رهرو کام وناز وکبریا شده بود نه آن پسرک جوانی که میرفت تا عشق را بیاموزد وسازی خوش بنوازد ، او دیگر فنا شده بود از آسمان هنر تا حد یک مطرب دورگرد نزول کردوهرچه بود با مرگ او تمام شد .
    من میدانم  آنچه را حس میکنم  نمیتوانم بنویسم  اگر میتوانستم  آنچه را  حس میکنم بنویسم  این تمجید وستایش  را از مضراب  او نداشتم  زیرا  دست من  هم میتوانست  مانند مضراب او  آنچه را که درقعر تاریکی ونا محسوس  روح میگذر د تعبیر کرده ویا بیرون بریزد < افسوس بعضی جاها باید تامل کرد وایست داد به همه عواطف و مهربانیها ! پایان 
    سینه مالا مال درداست  ای دریغا مرهمی 
    دل زتنهایی بجان آمد  خدارا همدمی 
    چم آسایش  که دارد  از سپهر  تیز رو 
    ساقیا جامی بمن ده  تا بیاسایم دمی ……..« حافظ »
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » به روز شده درتاریخ جمعه پنجم آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۶ فروردین ۹۸/ 
    متاسفانه روز گذشته درتاریخ گذاری اشتباهی رخ داد با پوزش ! ومتاسفانه این برنامه جدید من کیبورد فارسی را قبول نمیکند با کلمات قلمبه وکت وکلفت وسیاه عربی باید به سختی چیزی را بیرون بکشم  .ثریا  !
    .
  • دلنوشته

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی ”لب پرچین ” 
    چهارم آپریل ۲۰۱۹ میلادی / اسپانیا !
    شعر منسوب به صائب تبریزی
    در کنار دجله سلطان بایزید
    بود تنها فارغ از خیل مرید 
    ناگه آوازی زبام کبریا 
    خورد بر گوشش که ای شیخ ریا 
    میل آن داری که بنمایم به خلق 
    آنچه داری درمیان کهنه دلق ؟
    تا خلایق قصد آزارت کنند 
    تیر باران بر سر. بازارت  کنند
    در جوابش گفت :میخواهی تو هم 
    شمه ای از رحمتت سازم رقم 
    تا که مردم  حق پرستی کم کنند 
    از نماز وروزه وحج کم کنند 
    بازش آمد  کردکار اندر سخن 
    نی زما ونی زتو  رو دم مزن 
    تقدیم به دلق پوشان ریاکار 
    —————پایان 
  • بسی رنج بردم

    ثریا ایرانمنش اسمعیلی « لب پرچین »!
    ———————————————–
    تعجب نکنید !وخیال برندارید که میل دارم خودم را به اقوام اسمعیلیه بچسپانم هرچند اگر کند وکاو کنید ریشه را خواهید یافت اما گوگل برایم پیام داشت درحال حاضر پنج « ثریا ایرانمنش » دارای وبلاگ یا سایت مشغول فعالیت مییباشند بنا براین من مجبور شدم نام فامیل مادررا نیز اضافه کنم ÷
    حال پیدا  کردن من راحت تراست هر چند گمان نکنم کسی حوصله داشته باسد از این سر بالاییهای نفس گیر وپله ها وارد سراسرای خانه من شود !
    بسی رنج بردم دراین چهل سال وهیچ غلطی هم نتوانستم بکنم !  تصو رنکنید که زبان فارسی تنها منحصر به شاهنامه  فردوسی میباشد قبلا رودکی  واسدی  نیز دراین راه گام های بسیاری برداشتند حال ته کاسه بمن رسیده وبرای آنکه نه خودم ونه هویتم ونه ایرانی بودنمرا فراموش کنم تن بکاری داده ام که مورد قبولم نیز هست .
    باید اعتراف کنم حمله دو.م اعراب به سر زمین من دست کمی از حمله اول نداشت آن شکوه پر بار ساسانیان ناگهان دود شد وبه هوا رفت وآن ساختار زیرینه شاهنشاهان پهلوی آهسته آهسته داشتند  به این مردم بیشعور تزریق میکردند نیز دود شد وبه هوا رفت بد ترا زحمله اول اعراب گویا ما باید همیشه زیر دست وپاهای دیگران له ولورده شویم وجان بسپاریم  .
    مردانی را دیدم که درمیان سیلاب که داشت دیوانه وارخانه ها را  خراب میکرد مشغول سینه زنی وراه کربلا  بودند یا آنقدر احمق ونادانند که باید آنهارا کشت مانند سگ ویا آنقد رپول گرفته اند تا این نمایش نفرت انگیز را بر پاسازند ودیگر بقیه سرانرا خودتان دیده اید با آنکه سحت بیمار بودم ودیگر امیدی به زنده ماندن خودم نداشتم باز ازجای برخاستم تا وظیفه خودرا انجام دهم غصه من تنها برای مردم آن سرزمین حاکی که شسته میشد ومیرفت چه بسا طبیعت داشت خودش را تمیر میکرد از آلودگیها وکثافات ملاهای شپشو وگداهای دیروز ومیلونرهای موقتی امروز سر اتجام این پول راه گلوی شماراخواهد گرفت من با چشمان خودم نگاه انتقامجوی طبیعت را دیده ام برای شاهان گذاشته نماند برای شما هم نخواهد ماند تنها لعنت ابدی را برپشت سرخواهید داشت .
    این سلطه دوم اعراب بر ایران تنها  حکومت ظاهری نیست  وسیاسی نیز نیست  بلکه با دیانت وخوی وحشی گری  وتفاخر جوی خود  میل داشتند آداب ورسوم خودرا برما تحمیل کنند ودرهمان اوایل زبانرا نیز تغییرمیدادند وچه خوب ناگهان همه بپا خواستند اینها از مغولهای وحشی ترند  وبسی خونخوارتر  وبا انداختن سایه شوم ونفرت انگیز خود سر زمینی ر ا به نابودی کشانده حال دیگرا ندرپشت صحنه درانتظار باز سازی ونوسازی وآوردن امام دیگری ایستا ده اند .
    بلی خداوند  اشرف انبیاء خودرا ازمیان قوم عرب  برگزید  پس عرب  اشرف اقوام  روی زمین است !!!  قران به زبان عربی صادر شد  بنا براین زبان عربی  از سایر زبانهای پیشرفته مهمتر است !!وطبیعتا  چنین هجومی  روحیه متانت  وقوم گرایی را که مایه بقا ومشخصات ملی ماست  خفه کرده است  مردم برای اطاعت  وعبودیت  قوم دیگری تن به هرحقارتی داده اند .
    اما دربیرون ازآن سر زمین ایرانیان بیکار ننشستند موسیقی را به اوج رساندند کتابهایی چاپ شد مردان پیر دهکده بیکار ننشتند ودر لفافه گفتنی هار اگفتند .
    از آنجاییکه یک بشر ضعیف ومغلوب  هنگامی به راهی غیرا زاراه خودش  افتاد تا مرحله  اغراق  وافراط پیش میردو مانند همان   سینه زنان صحنه  اطاق  برباد رفته ولبریز از آب راه کربلارا نشان میدهند  دیگر امروز اکثر ایرانیان ساکن آن سر زمین خودرا فراموش کرده اند  حتی متانت ومناعت طبع خودرا نیز از دست داه اند با قافله همراهند مانند گوسفند به دنبال  علف بع بع کنان میروند   برایشان مهم نیست گه چه چیزهای گرانبهایی را ازدست داده ویا میدهند .
    قدرت زبان  سادگی بیان  وقدرت تعبیر  ووسعت تخیلات  وجهش روح  یک ایرانی بطرف کما ل میرود وزیبایی این کمال را احساس میکند  عده ای دوست  دارند درپلید یها وپلشتی ها  درکنار مگسها وپشه ها حتی مارهای سمی زندگی کنند خمارند معتادند احتیاج دارند بجای درمان به دنبال درد میروند .
    امروز ما دیگر به شاهنامه احتیاجی نداریم گوگول برایمان همه چیز را ترجمه وتفسیر !!! میکند  دیگر به پهلوانان احتیاجی نیست رامبو وراکی هستند  حال مشتی ساکن صحرای سوزان به دیار شاهان ریخته اول سوریه ومصر را از فرهنگ وزبان خود دورساختند وحال به ایران ناختند که کور خوانده اند ! 
    آن زمان که بتهادم  سر به پای آزادی 
    دست  از خود شستم از برای  آزادی 
    وقتی از من میپرسند  آیا فلان ملت  به آن درجه رسیده است  که بتوان  باو آزادی داد ؟  من میگویم  ایا مردمی به آن درجه از رشد فکری  رسیده اند که ملتی را بمیل خود راه ببرند <  جرئت اینرا ندارند که خودشان باشند  همه چیز را باید برای خوش آیند دیگران انجام میدهند   یا از روی تقلید  وخودنمایی ویا تناقص گویی .پایان 
    ثریا ایرانمنش /اسمعیلی « لب پرچین » / اسپانیا / به روز شده درتاریخ ۱۵ فروردین  ماه ۱۳۹۸ برابر با ۵ آپریل ۲۰۱۹ میلادی .!
  • بنی آدم

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » 
    ———————————
    بنی ادم اعضای یکدیگرند !!!!  کجاست سعدی علیه الرحمه که ببیند بنی حمار  امروز اعضای  یکدیگرند که درآفرینیش  هریک زیک خرترند !
    بجای کمک وامداد رسانی به مردم بدبخت وفلاکت زده وخانه بر باد داده برایشان سینه زنی میکنند ونوحه میخوانند و دراین سو نیز  برایشان بجای کمکهای بهداشتی وغذایی  ودرمانی گفتار الواح مقدس را میفرستند !!!!
     خوب دیگر  جایی برای گفتگو وسخن نمانده است .
    زندگی  ساده تر وبی پیرایه  تر از افکار وتصورات  است  ممکن است طوفانهای  شدید رگبارها  درروح کسی نعره بکشند وببارند  اما ظاهر  همان حرکات  وهمان آداب  ورسوم عادی  زندگی را به مرحله اجرا میگذارند  وما ؟ 
    ما همان کوته وتهی دستانیم که  اندوه خودرا بوسیله این گفته ها ویاتفکر فرو میدهیم  دیگر به آنچه رفته نمی اندیشیم به آنچه پیش خواهد آمد اندیشه خواهیم نمود  دیگر نا ملایمات رنجی بر ما تحمیل نخواهند کرد  یکبار  بما رنج داده اند  ویکبار هم تصور آنرا  گویا همه عمر ما صرف دردهای مضاعفمان میشود . 
    شب گذشته صدای ربنای شجریانرا درگوشهایم نشاندم وهمان آواز « نی زن » با خود گفتم چگونه دلشان آمد این صدای ملکوتی را درگلو ساکت کردند وچگونه هنوز به پیکر بیمار او رحم نمیکنند وبرایش مستند سازی روی صحنه میاورند اگر او سلامت بود امروز از جای برمیخاست وبه فریاد مردم میرسید همچنانکه در زلزله بم رفت اما اورا نیمه کاره رها کردند وپشت اورا خالی نمودند دریغ ودرد از یک  آگهی برای بردن جایزه بزرگ خسروی آواز ایران درعوض زنکی لچک به سر را بعنوان برنده  جایزه آقاخان !! معرفی نمودند !
    یکی با هوشی کم واندک  واندیشه های کوتاه  بخیال خود نظرش قطعی ومسلم است  درکنج خلوتش  عقایدش را همچو تیغ برنده  وقاطع تنها برای  دهه هفتادی ها وهشتادی ها !!! بیان میکند  چیزهایی که دیگران درمغز او  کار گذاشته اند   او تنها درجا بجا کردن  آنها کمی تلاش بخرج مید هد . درهر موضوع وموضعی  کار برد دارد واظهار نظر میکند  وچنان رشته هارا بهم میبافد  که جای هیچ نگرانی  وشک ویقینی باقی نمیگدارد  گویی غیراز عقیده او دیگر عقیده ای وجود ندارد  مغز او لاک ومهر شده است  ودر داخل مغزش نیز  جولان وحرکتی نیست  آنچه را که میخواند  ویا ازراه گوش باو تلقین شده  بدون تعدیل وتعبیر  برای همه باقی میگذارد  همه چیز در مغز او درحال نوسان است  بر عکس حماران که  همه چیز درمغزآنها  منحصر وجامد مانده است .
    در جایی خواندم درلهستان  مجمع کاتولیکها مشغو ل سوزاندن کتابهای « زاله » میباشند وهری پاتر یکی از آنهاست ! که بر ضد انجیل وکتاب مقدس  در ‌آ ن سخن رفته وعلم جادوگری را بمیان کشیده است خوب کم کم  این أتش دامن همه کتابهارا خواهد گرفت .
    وحضرت پاپ فرموده اند که ما میدانیم بر پسران وزنان  چه ها رفته وزن ها دراسارت مردان میباشند اما …. سکوت ! 
    ای زن !  تو تنها زائیده  اراده خالق  نیستی بلکه  سرچشمه ای از هنر  وتصورات  مرد هستی  آنها مرتب سر به اسمان دارند و وروی خودرا از زیبایی تو میپوشانند  شعرا بر اندام تو تازه هایی از طلای ناب شعر  میدوزند و. هنزمندان ونقاشان   ومجسمه سازان  از وجودت برای شاهکاری خود بهره میبرند  ودریاها گوهر های خودرا نثار پاهای زیبای تو میکنند  درختان شکوفه های خودرا برای زینت تو عرضه میدارند اما جفت تو وآن مرد از تو روی میگرداند چرا که ازتو واهمه دارد.
    واین را از گذشتگان به ارث برده است بنا براین تنها به زور بازوی خود متوسل میشود وترا درون گونی کرده بر پیکر نحیف ونازک تو شلاق میزند مرد همت  وتوانایی ترا ندارد او حتی یکبار هم  دردهای زایمانرا تحمل نخواهد کرد برای همین کمبود  ها خودرا برتر از تو میداند .
    ادیان را مردان  بوجود آورده اند وخدا تنها یک مرد است ومردان راه او نیز دست دردست هم نهاده برضد تو بر میخیزند / بر ضد زن این شاهکار خلقت .
    مالش صیقل نشد آیینه  را نقص جمال 
    پشت پا هر کس خورد  درکار خود بینا شود …..« صائب تبریزی »
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » به روط شده ۳ آپریل ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۴ فروردین ۱۳۹۸ خورشیدی!