Author: Soraya

  • بانوی سردار

    « لب پرچبن» ثریا ایرانمنش . اسپانیا.
    اخیرا در یوتیوب سریالی ظهور پیدا کرده  بنام بی بی سردار حال چقدر از آنرازده وچقدر جای سخنان را عوض کرده اند بمانداصل داستان چیز دیگری است .
    این بی بی همسر عباسقلی خان ودختر سردار اسد خان بختیاری یود زنی بی نظیر اسب سوارکاری  ماهر ویک  تفنگچی ماهر  که با یک تیر صد ها نفررا میخواباند و مادرش نیز زنی با قدرت که بر عده ای حاکم بود .
    همسر ش را کشتند واو به دنبال او میرفت * پدرش را کشتند اما او خون بختیاری  را دررگهایش داشت .
    در آن زمان انگلیسها به همراه  گروه قزاق های روسی سر تاسر دشت پهناور ایران را گرفته بودند این خانها برایشان درد سر ساز بودند یک ایل قشقایی در شیراز ودیگر ی خان بختیاری درکوهای سر بفلک کشیده  لبریز از منابع طبعی .
    در آن زمان  دربین ایرانیان شریف مردانی نظیر یزدیها / بهنود ها وسایر خود فروشان را داشتیم که سر به بیداگاه اربابشان انگلسنان داشتند انگلیسها برایشان  خدابود با شکلاتهای خوش مزه وکمی آب خورش !
    بقول بی بی سردار که میگفت آنقدر از غریبه ها نمیترسم که از هموطنام میترسم ، یک حقیقت انکار نا پذیر  منهم از هموطنانم بیشتر میترسم تا یک غریبه  شاید آن غریبه بمن کمک برساند هموطنم آنرا با گوشت وپوست من از تنم جدا میکند .
    بنا براین عده ای دور بی بی را خالی کردند وبه حاکم اصفهان که از قاجاریه بود ودست نشانده دولت فیخیمه  پناه میبردند بی بی یک زن بود ومردها از یک زن نه حمایت میکردند   ونه کمر بخدمت او میستند برایشان سر شکسگی داشت  بهتر بود نوکر عوامل خارجی میشدند.
    در آن دوران در کتب مدارس ابتدایی ما اشعاری چاپ شده بود که ما مجبور بودیم آنهارا از حفظ بخوانیم.
    داشت عباسقلی خان پسری 
    پسر بی ادب وبی هنر ی …….. « درحالی که این پسر کوچک با برادرش تیز اندازن ماهری بودند بسیار با ادب بودند وبیشتر اوقاتشان را درمیان کار گران خودشان میگذراند ورخت لباس خودرا به آنها هدیه 
    میدادند .» 
    اسم او بود علیمردان خان 
    کلفت خانه زدستش در اما ن 
    هرچه میگفت لله لج میکرد 
    دهنشرا به لله کج میکرد  …….البته لله از نوع لله های قاچاریه بود که به  میبایست علیمردان خانرا تربیت کند آنهم تربیت انگلیس !!»
    هر چه میدادند  میگفت کم است 
    مادرش مات  که این چه شکم است 
    .غیره وذالگ برای ما سر مشق گذاشتند ما بیخبران از تاریخ سر زمین خودما ن نسبت باین  علی مردان خان کینه داشتم .
    زمانها گذشت تاریخ زندگی ما ورق شد و فهمیدم سر انچام بی بی را دستگیر زندانی واورا کشتند باین هم رحم نکردند همه خانه ها  وچاد رها وحتی آتشکده های زرتشیان  با خانه هایشا آتش زدند ، عده سوختند وعده ای از راه کوه کمر خودرا به شهرهای نزدیک وسرانجام هند وزنگبار رساندند .
    ملتهای انگلیسی دست بسینه ایستاده بودن وتکه تکه سر زمین تقدیم اربا مینمودند !
    آفاخانی پیدا شد بنام آقا خان محلاتی   وزنش به ده ها تن میرسد وبرای ان وزن را اضافه نگاه داشته بود که میبایست هموزن او در ترازو طلا والماس بریزند وبا وهدیه کنند او حکومت هند وسپس مدتی هم حاکم کرمان شد.
    بختیاری ها نابودن شدن قشقاییها همه آواره شدند خوب نام راهزنی را برآنها نهادند در حالیکه ملتی غیور وبا صلابت ومیهن پرست بودند 
    قاجاریه سقوط کردوپهلویه آمد اما دیگر خبری واثری  ازآن ایل با صلاوت نبود تنها نامی مانده بود ثریا اسفندیاری بختیاری ووووو.
    چندی پیش از طریق همین ایملها با جوانی بختیاری آشنا شدم وچقدرذوق کردم اما متاسفانه این جوان نیر به گروه جوامع خود پرست پیوسته بود ولباس های مارکدار وپالتوی گرانقیمت را به همان جلیقه وردای  وسرداری ها  ترجیح میداد متاسف شدم .
    دردوران کودکی ودوران مدرسه روزی  بخانه آمدم وبه تبعیت از بچه های تهرانی مادرجان را مامان خطاب کردم .مشت محکمی بر دهانم خورد او گفت 
    من نه مامانم ونه چیز دیگری یا مادرجان ویا بی بی  ….اوف  ، مادرجان بهتر از بی بی است اما خدمتکاران ونوکران قدیم هرگاه به دیدارش میامدند اورا ( بی بی ) خطاب میکردند ….ماد رجا بی بی چهار عدد است که آنهم دروق جا ی گرفته است . 
    آن دوراتها گشت ، ما در چهارراه غربت با دیدن  این دشتها سر سبزم وخرم این کوها که به دست عده ای دزد واراذل اوباش افتاده ومیل دارند سر زمین اسلامی بسازند وخاور میانه یک پارچه دردست اسراییل بزرگ بیفتد ، تنها تماشاچی با چشمان گریانیم .
    بی بی بزرگ بود هیچ زنی به پای قدرت معنوی وروحی او نمیرسد . بی بی آتش را خیلی دوست میداشت بهر کجا که پای مینهاد اول آتشی روشن میکرد تا گرگهای درنده وگرگ نماهارا فراری دهد ،  پایان
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا یکشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی .( یگ دلنوشته )
  • ویرانی ویرانگری

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    ——————————————
    برای مبارزه کردن ، حتی خواستن کافی نیست  باید دربرابر خدای ناشناخته  که هروقت وهر جا میلش کشید  باد عشق بکارد یا نفرت وسردرگمی ویا ویرانی  بین زندگی ومرگ  تنها باید چهره بخاک بمالی  تا اراده او نباشد  هیچ کاری از تو ساخته نیست  یک لحظه برایش کافی است تا سالهای کاروکوشش وزحمات ترا بر آب بریزد  وتو باید اراده آهنینی داشته باشی تا درمقابل این خدایان گوناگون  وآن خدای اصلی ایستادگی کنی .
    او هنزمندی را میافریند بندگانش اورا ویران میکنند  حال این هنرمند بزرگ میتواند از لجن هایی که باوپاشیده میشود سر بلند بیرون بیاید  هیچکس بیش از هنرمندی که خود آفریننده است  حکم خودرا صادر نخواهد کرد .
    این مرد ، این خدای  یگانه با صدای جادویی وصورت مهربان تنها باز مانده دوران طلایی ماست حال امروز سگهای  ولگر به دنبالش افتاده وحساب پر وپاچه اورا گرفته اند .
    هر کسی را بخواهند ویران کنند این سگها وجود دارند ناگهان گله وار بیرون میریزند . 
    هر بیزنسی را که بخواهند از بین ببرند ناگهان چند جسد را به نمایش میگدذارند باز این سگها هستند که واق واق کنان دنیارا متوجه خود میکنند .
    وهر بلایی که میل دارند بر سر بشریت میاورند .
    همه اورا میشناسند ومن یکی از ستایشگران او هستم دیگران بیشتر از او به ( زنها) میل داشتند  تا او یک مرد خانواده با بچه ها وهمسرش وبسیار معتقد ومومن  خوب اگر گاهی لبخندی از روی مهر بنه زنی زیبا که شاگرد یا همکارش بوده زده دلیل بر اهانت ویا چیز دیگری نمیشود بعلاوه این سگهای ماده تا امروز کجا بودند ؟ چرا پس از سی سال تازه بیادشان افتاد که این آقا انگشت آنهارا فشار داده ویا راندوو خواسته ویا بوسه بر گونه هایشان زده ؟؟ چرا حالا ؟ آیا کسی میتواند جواب بدهد که پس از اینهمه رنج  فداکاری درراه هنر با این سن بالا هنوز میخواند ورهبری میکند چه کسی را به دردر آورده ؟ که سگهای ولگرد را بجانش انداخته اند .
    آه …. روزهای هستند که انسان تنها میتواند  از روح خود تغذیه کند  وبه امیدی واهی همچنان طی طریق نماید  یک تماس کوچک ، ذره ای غبار  کافی است تا نطفه ای را دردرون  تو بکشد .
    چگونه میتوان  این احمقهارا تحمل کرد ؟ چگونه باید مردان دیوانه وزنان خود فروش را بر پایه های بلند زندگی نگریست واز \انان فرمان برد ؟  خود   ما بخوبی میدانیم که بعضی از مردان  دربرابر یک زیبایی ویا رعنایی بسیار ضعیف میشوند  عده ای میتوانند بر ضعفشان غالب شوند  حال این مرد دراین سن وسال بجای تقدیر وتحسین او  ، با هیچ به ویرانی او پرداخته اند میل دارند آخرین آثار گذشته هارا نیز پاک نمایند ، مادونا برایشان کافی است وسر جان التون تمام عمرشانرا لبریز از شادی ها میکند !!!
    اولین ندا در یک روزنامه انکلیسی به چاپ رسید  واورا درحالی نشان میداد که درکنار یکی از شاگردانش ایستاده با لبخندی مهر آمیز با او گفتگو میکرد فورا صفحه بزرگ شد آنقدر بزرگ شد که همه شهررا گرفت ( او ، فلانی با شاگردش رابطه دارد ) ! اما از روابط خودشان با پسر بچه های زیر سن درون قایقهایشان  وهنرمندان پا اندازشان حرفی بمیان نمیاید .
    حال با ز این سگها سر به شورش برداشته اند ووباید چیزی را زیر نام این بزرگوار پنهان کنند < شکست مستر جانسون است ؟ شکست ویرانی امپراطوری گندیده بریتانیاست ؟ چه چیزی را میخواهید پنهان کنید که این مردر ا قربانی کرده اید ؟ لعنت برشما . ث
    ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا /۶ سبتامبر ۲۰۱۹ میلادی !
  • کتاب گویا …

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————–
    شب گذشته در یک کانال یوتیوبی  کتابی یافتم  که گویا بود اما گوینده معلوم بود که از درون خود حرف میزند از گفته های کتاب . ( جای شاهرخ مسکوب چقدر خالیست ) تا طرز درست نوشتن و درست گفتن را بما بیاموزد .
    روزی روسیه شوری آنزمان  دریکی ازپیامهای رادیویی وجنگ سرد گفت : 
    (کاری خواهیم کرد که ایران دیگر هیچگاه روی هیچ مذهبی را نبیند ) ! 
    خوب کارشانرا خوب انجام دادند  حکومتی   روی  کار آمد که نامش ( در فرهنگ لغات  تئو کراسی ) یعنی  حکومت مذهبی است خوب طبیعی است که خود خواسته را نکوهش سزا نیست .
    حال این حکومت درکنار  پس مانده ها ی گذشته و بقولی خود روشنفکران بورژوازی نوین چه خواهد کرد ؟ هیج وسط خیابان  شهرکانادا فریاد میکشد « یا حسین » به همراه  آش نذری وکسانی که روی خودرا گرفته وهمه از همقطاران وفامیل خود همین بی مغزان میباشند .
    جناب پوتین زن چندان دوست ندارد بنا براین به عمله واکره خود  دستور صریح داده که زنها را پنهان کنید تنها درموقع احتیاج از آنها استفاده فرمایید ! 
    بیچاره ( آزادی )  از ترس در گوشه ای ازاین دنیا فرار کرده است تا از دید امنیتی ها درامان باشد هر چند اورا زخمی ساختند وچه بسا درحال مرگ باشد .
     در خراسان بزرگ که مرکز  عراقیها واعراب بدوی شده است آوازهایشان ورقص هایشا ن در خانه های عفاف به زبان عربی است  وچقدر هم سوزناک وعروسکان ولعبتان جلوی آنها باسن عریان خودرا تکان تکان میدهند.
    امروز دو قدرت بزرگ در جهان ما یعنی روی کره زمین  دارند با سر نوشتها بازی میکنند یکی روی سرزمینها واموال آنها کاو میگذارد پوکر باز ماهری است ودیگری با کبریت  که آنرا بالا وپایین میاندازد ونشان قدرت اوست هر دو بهم چشم غره میروندوهر دو سهم بیشتری میخواهند  خوب عروسک آن کبریت باز روی صحنه مشغول رتق وفتق امور وآشپزخانه ارباب است از نوجوان تا نوزاد درون دیگ میجوشند ارباب سیری ناپذیر است .
    انسانهای درمانده واز کار افتاده ویا مادرانی که فرزندان برومندشان درون زندانها با حکم طولانی مدت محکومند  تنها چشم امید به یک ناجی دوخته اند اگر عکس دوباره خمینی را درماه ببینند مجددا شیون کنان راه میافتند .
    نه دیگر  چیزی از عمر وزندگی امثال ما باقی نمانده  که ‌آ نرا هم صرف مصرف داروهای بیمصرف وکهنه میکنیم و.سپس روی تختخوابمان دراز میکشیم درانتظار عزراییل  هر چه باشد ازد کترها وبیطار ها وبیمارستانها بهتر است. 
    در یکی از سایتها  شخصی با کلاه بره  ژست روشنفکران  نوشته بود که  ؛ 
    گفته های خودرا ضبط کنید ونوار یا سی دی کنید ببازار بفرستید ؟! عجب شغل جالی خواهد شد همه باید برویم کنار دست نویسنده آیات شیطانی .
    دیگر از ما وامثال ما کاری ساخته نیست تنها  درچهار دیواری خودما ن عقده هارا  خالی میکنیم تا بقول آن پسرک غده نشود میان گلو یمان  ومارا خفه کند .
    مردم درون دیگر به سیم آخر زده اند  هیچگاه هیتلر وچائوچسکو  مائو هم این همه جنایت نکرد .
    اما این مردان سیاه پوش وسیاه دل ومغز فندقی  کارشان کشتار است خدایشان تنها خون میطلبد آنهم خون جوانانرا چون میدانند  که  افراد مسن خونی در اندامهایشان نیست آنقدر گردش آن کند است که حتی به قلبشان نیز نمیرسد .
    حال چند قایق  روی آبهای آزاد شناورند عده ای  خودرا باین قایقهای شکسته آویخته اند  یا خوراک ماهیان گوشتخوار وکوسه ها میشود ویا قربانی مردان بزرگ . 
    خوب عده ای هم برای \آنکه زنده بمانند درعین آویزان شدن یکی  دوتا هم  ماهی را نیز برای روز مبادا شکار میکنند.
    چیزی ندارم بنویسم ، نه هیچ چیز همه را همه گفته اند نوشته اند وروی یوتیوبها آورده اند تنها ضجه مادری که دختر بیست ساله اور ا بجرم حرف زدن گرفته وبه سی سال زندان محکوم کرده اند فریادش همه آسمانرا لرزاند اما در دل سنگ اربابان ذره ای اثر نداشت وچه بسا خود او نیز قربانی  دختربیست ساله اش بشود .
    کتاب گویارا میتوان زد زیرش وگفت که ؛ نه این نوشته من است واین صدا ، صدای من اما نوشته هارا نمیتوان پنهان ساخت همه زوایا وگوشه کنارها عیان است ودیگر حاجت به بیان نیست .ث
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا .۵ سبتامبر ۲۰۱۹ میلادی ……. 
  • فریب بزرگ

    چهار شنبه ۴ سپتامبر ۲۰۱۹  برابر با ۱۴ شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی / اسپانیا 
    (یک دلنوشته ) !
    پدیدیه غریبی بود ،  ناگهانی  بود ، ضربت فرود آمد  گویا فرشتگان نگهبان من  مرا از خواب چند ساله یا چند ماهه بیدار کردند  با چکش بر سرم کوبیدند ؛ هی  بیدار شو / در شهر خبری نیست !!
    در ته دلم تردید داشتم  شاید  همه لاف وگزاف  بودند  گفته های  ( آن مرد) بی شائبه بودند با مدرک ودلیل بردلم نشست  حال نیرومندی ( او) مانند یک مرغ کرچ  بیحال درگوشه یک مزرعه ! بدبخت  بیشتر نمایان شد .
    او هنوز لجاجت میکرد  بی پروا بود  سر سختانه  با طنز و خنده  تلخی همه را غرغره کرده  وایده ولوژی مسخره  خودرا با دروغ  وهر گونه  کوششی به حلقوم همه فرو میکرد .
    برای آرتیست بودن وفیلم بازی کردن خلق شده بود شکی درآن نبود که کاندیدای جایزه اسکار هم میشد !.
    چه کسانی باو گوش میسپردند ودامنه پندارهایش تا چه اندازه بود ؟  بر هیچ پایه ای  واساسی در کافه ها / رستورانها  می فروشیها  پلاس بود  چه بسا  درمیان آنها  کسانی بودند  که اورا ساخته  وآماده  پذیرفته بودند  واین چار پای خسته  در خمار وقمار زندگی  داشت  روی صحنه  نقش یک اسب اصیل را  بازی میکرد .
    من ! میان شک ویقین ایستاده بودم  خوب ! این روزها کار ما همین است وارد روزی نامه های سیاسی بشویم  دل به رهبری ببندیم  وسپس نا امید شده دل برکنیم  ودیگری را بجای او بنشانیم  .
    حال باید پرسید چه کسانی  دارند خیانت میکنند  ؟ ملتی قربانی جهل وبیسوادی خود شده  زخمی هم دل وهم جان ، حال دل به مردانی سپرده بودند  مردان سیاسی  که همه  بر آب  روان دراز کشیده  شاد وناشی از پولهای  باد آورده  / زن / خانه / اتو مبیل/ کشتی / جت خصوص/  واخیرا گویا بالن هم باین اشیاء اضافه شده است !؟.
    واو درمیان جبهه های مخالف وموافق  مشغول جمع |آوری کشت بود  مهم نبود  کشتزار  
    چه کسی است  وچه کسی  آنهارا کاشته  موسم درو فرا رسیده بود  حال این نیمه مردان  که اعتیادشان  با کام جویی وخستگیهای ناشی از آن آنهارا فرسوده ساخته  مرتکب کارهای ناشایستی شده اند  ناگهان آ ب توبه بر سر میریزند  بی لاف وگزاف  سکانی را به دست گرفته یک کشتی شکسته  را راه میبرند درون کشتی تنها جوانان ساده لوح وزود باور نشسته اند ونمیدانند که آنهارا بقربانگاه میفرستد .
    این جوانان متاسفانه دردامن زنان بیسواد ومردان خشن بزرگ شده اند واز بدو تولد غیر از خشونت وجنگ چیزی ندیده اند   اکثر \انها معتادند  / مواد برسد / فرقی نمیکند سینه میزنیم / نه ؟ عریان میشویم وازین اطاق به آن تختخواب پناه میبریم .
    آگاهی بر این ناتوانی بسیار مشگل است  ما بهای گزافی را پرداخت کرده ایم به قیمت جوانی وهستی خود  از رذالتها دور وبیزار بودیم  حال با نگاهی  بانی قبیله سر گردان  دریافتم  که این مردان تا چه حد  پایین تر از هدفی  هستند که ادعای آنرا دارند  چه نیرویی |انهارا  قدرت میبخشد ؟ هر چه هست قدرتی نیرومند است که توده هنگفتی  از غریزه های خفته  ونداشتن ایمان وایثار و وطن پرستی  برایشان به ارمغان میبرند .
    حال گرسنگان دیروز  فرزندانشان  به هر علف هرزه ای میچسبند  / چنگ میاندازند  تا سیر شوند  موهایشانرا رنگ میکنند  لباسهای آراسته میپوشند  همه آنها  قربانیان زخمی میباشند .
    متاسفم امروز \اخرین سنگر را نیز رها کردم وبه کتابهایم پناه بردم  بی \ازار ترند  همه این ( رهبران )  ریز ودرشت برای جلوی گلوله توپ  مفیدند . پایان 
    ثریا ایرانمنش  / اسپانیا /
  • بر….اکسیت!

    « لب پرچین » ثریاایرانمنش ! اسپانیا .
    ———————————————-
    بر سر بازار جانبازان  منادی میزنند 
    بشنوید  ای ساکنان  کوی رندی بشنوید
    دختر رز چند روزی شد که از ما گم شده 
    رفت تا گیرد  سر خود ، هان،هان  حاضر شوید 
    سودا گری واستبدا د امروز گریبان همه را گرفته است این عالیجنابانی که درکوشه های مبل سبز وقرمز چرت میزنند ودرفکر حقوق ماهیانه واسباب عیش خویش میباشند ، همه بهر روی دست دردست اقتصادی اروپایی دارند واگر بیرون بیایند ضررها خواهند  نمود .
    مرغ یک پا دارد جناب نخست وزیر تازه که دست کمی از سلف خود ندارد با لجبازی میگوید (ما باید امپراطوری خودرا حفظ کنیم )!! آنهم یک  امپراطور پوسیده وبو گرفته  که از درون آن صدها  کثافت دیده ونادیده بیرون میاید . وبوی تعفن آن همه گیر شده است .  
    خوب محکم آنرا بچسب امروز تنها هنری که برایتان مانده  هیکلهای چرب ولبریز از پیه  وپر گوشت  از وجود هیچ روحی در جسمتان دیده نمیشود .
    دراین سر زمین زورکی باید آن زلف گلابتون با آستین های بالا زده گویی میخواهد درون یک طشت لباس بشوید با زلف  جمع شده پشت سر تحفه ودست آورد جمبوری افلاسی باید وارد  دولت شود !!!
    خوب ! چقدر دنیای خوب وشیرینی داریم هر روز بر تعداد گمشدگان وکشته شدگان افزوده میشود چه با بلاهای طبیعی ویا به دست خود افراد  .
    اینک نخستین روزهای  ماه سپتامبر است  ومن بحساب اینکه این ماه کم کم هوا خنک ودلپذیر خواهد شد دلخوش بودم 
    اما بما مژده دادند که این پاییز نه خبری از باران است ونه ا زخنکی هوا گرما همچنان میتازد  مقصر چه کسی است ؟.
    امروز ما  وزندگی ما در میان دستها ومغز مشتی اشخاص  مبتذل  مسخ شده  میباشد که بجای همدردی با یکدیگر دستهایشان را پشت سر پنهان میکنند  همه قمار باز شده اند ، بلوف میزنند !
    زندگی بمن آموخته  که چندان سخت گیر نباشم واز روی خیلی چیزها نا دیده بگذرم  ، نه ، این دوره زمانه نباید از زندگی  ومردم صد هزار رنگ توقع زیادی داشت  همین که سر وکارت با یک انسان ساده وبی ریا افتاد باید هزار مرتبه شکر کنی  ما کاری به آن اشرافیت ساختگی  تازه وامروزی نداریم هنوز در گوشه وکنار قصرهای کهنه ونم دار وبو گرفته تره تخم شاهان زاد ولد میکنند ودنیا را پر میسازند!
    حال باید  باین اشراف تازه از راه رسیده  بی فرهنگ وبی دانش  تنک مایه  که تنها به پتشوانه خانوده زورکی خود متکی هستند بنگریم  توقعی نخواهیم داشت  کسی دیگر میل وطن نمیکند میل اینکه خاک بپرستد ، همه جا خاک هست / درخت هست / جویبار هم هست باید جهانی اندیشید وجهانی زندگی کرد 
    در خیابانهای لندن گویی در خیابا نها وبازارهای اسپانیا بودم  نه ! همه چیز که اینجا هست در|آنجا هم هست تنها کمی گرانتر با چاشنی افاده !.
    زمانیکه به گذشته مینگرم میبنیم ما چگونه از روی یک زندیگ ساده وبی درد سر به جهنم افتادیم  از خانواده دور شدیم  خانواده ای که هرکدام روز معینی داشتند وما میتوانستیم همهرا ببینیم  وبرای \ان روز در فکر تهیه لباس وغیره بودیم !  امروز حتی یک فامیل به زحمت لای درخانه خودرا باز میکند  مگر شام خودرا باخود برده باشی ! .
    در گذشه کمتر کسی ثروت ودارایی خودرا به رخ دیگری میکشید مگر  آنها که تازه از جنوب شهر به بالای شهر کوچ کرده وهمه هم ( وزرا ) نشین بودند  نام وزرارا به تمسخر بر آن خیابان گذاشته بودند .ناگهان فروش نفت به سیزده میلیون بشکه درروز رسید گرسنگان  سیر شدند شکمها ورم کرد پولهای به خارج گریختند در بانکهای انگلیس محفوظ تر بودند و…….انقلاب کردند ! حوصله شان سر رفته بود خیال کردند یک بازی است وزود تمام میشود اما آن بانکداران وسهام داران میدانستند که حالا حالا ها نباید باین بازی خاتمه داد پولهارا  ضبط کردند ومردان را کشتند حال مانند خروس جنگی موهایشانرا سیخ کرده درون پارلمان چند صد ساله شان بهم مییپرند !!!.
    زندگی وسرنوشت ما دردست این حیوانات است . انسانها از زمان گریخته اند وگم شده اند حال در پرده یکنواختی یک مذهب  یک دولت دست نشانده ونوکر وار واسیر خرس سفید که با روباه پیر شریک است  باید همه یکسان رفتار کنند آهسته بروند  لب فروبنندند تا گربه شاخشان نزند .
    در بیرون  هم ما سرمان  با افسانه ها گرم است هر کانالی را که باز کنی یکی دارد برایت قصه عموسام وگربه اش را میگوید یا قصه حسن کرد شبستری را .
    دراین میان کاسبی حراجیهای حسابی بالا گرفته است آثار دزدی شده  برای تشکیل گالریها  نقاشی ها موقوفات  ثروت زیاد برای کلکسیونرها  ودر کنارشان ! بنگاههای خیریه …….پایان 
    دل منه  بر دنیی و اسباب  او 
    زانکه  از وی کس وفاداری ندید
    کس عسل بی نوش از این دکان نخورد 
    کس رطب بی خار زین بستان نچیند 
    اشعار متن ؛ از حافظ شیرازی !
  • دریای متلاطم

    « لب پرچین » ثریا ایرانمش . اسپانیا !
    ——————————————-
    شب رسید با تب رسید ، به هیچکس نگفتم ، درهارا بستم ودرون اطاقم پنهان شدم ، خاموشی همه جا را فرا گرفته بود تلفن را خاموش کردم ودر زیر ملافه ها وپتو میلرزیدم تا داغ شدم تب رسید بیهوش شدم در دوردستها در طلاطم دریا  درمیان هوا وخاموشی  باز دهانم خشک وتاریکی همه جا را فرا گرفته بود  بادی داغ بصورتم خورد  زمنی گرما زده  داشت میرفت تا بخواب رود .
    در رویا اورا دیدم ؛
     آمدی ؟  باز  آمدی  ؟  تویی که خیال میکردم گم شده ای  ، برای چه مرا ترک میکنی مرا تنها میگذاری ؟ 
    وظیفه ات چیست به کجاها میروی  مگر تو فرمانروای همه قلبها نیستی ، من به اشتباه بتو میاندیشیدم همه عمر ؟  آه میبینی که 
    چه آتشی دردرون من شعله میکشد  ومن مانند یک هیزم تر درمیان زمیتن وهوا بین سوختن وخاموش شدن معلقم .
    باید بگوم شکست خورده ام !  دیگر برای هیچ کاری خوب نیستم .
    اما باید به آنها بیاندیشم به آنهایی که گرد منند اما تنها هستم غیر از تو کسی را ندارم ، 
    نه ! تنها نیستم  من یکی از همان سروده های تو هستم  تو مرا درمیان بازوان خود سخت پنهان کن  برایم سخن بگو ، شمشیر بزن حتی اگر بازوانت شکسته ویا زخم برداشته اند  تو نباید شکست بخوری .
    شب با چادر سیاشی خود همه جارا پهن کرد  ، آه ایکاش سگ بودم سگی خوشبخت مانند ( مافین ) چند پرستار دارد دکتر مخصوص دارد غذای مخصوص دارد وعزیزکرده همه فامیل است ! مامان وپاپایش برای تعطیلاتی چند روزه رفته اند ودیگران خدمت اورا انجام میدهند !
    آه ، کجا هستی ؟  امروز سایه اترا دیدم با آوایی تازه  تو در شمار بزرگانی اما من نمیتواتم یک سپاهی باشم اگر تو شکست بخوری  باز درقدرتی .
    آّ ….خداوندا 
     چقپدر رنج برده ام  وخداوند درجوابم گفت ؛ 
    خیال میکنی من کمتر ازتو رنج میبرم  قرنها وقرنهاست که نیستی ومرگ به دنبالم میباشد  درکمینم نشسته است تنها با یک ضربت پیروزی است که دربهای بسته را به روی خود باز میکنم  باید همیشه جنگید ناله را فراموش کن  برخیز ! 
    برخاستم . دوش گرفتم دهانم تلخ و خسته بود م آه امروز دیگر کسی نیست حتی خداوند هم گفت که خسته است وتحت تعقیب آدمخواران .
     بیچارگی ما دراین جهان آن است که درموقع لزروم همدمی نداریم  وهمسری نیز نداریم شادی چند دوست اتفاقی  که تنها نام دوستی را برخود نهاده اند ودر انتظارند که مجلس یابودی برایت بگیرند !
    تابلت را روشن کردم باز این موسیقی بود که بفریادم رسید  همه چیز را فراموش کردم کمتر  به اخبار توجه دارم دختری نهساله به عقد پسری ۳۵ ساله در آمده آنهم بصورت موقت صیغه !!! باید خانواده اش خیلی گرسنگی کشیده باشند که اورا فروخته اند .
    نه آنهاهنری ندارند غیرتی هم ندارند باری به هرجهت تا ردا خدایشان بزرگ است ونمیدانند که خداهم خسته شده ودارد دربهارا میبنند تا بسوی آسمان دیگری برود .
    از تو دورم اما آنچنان بتو نزدیکم که دردرونم نشسته ای میدانم مرا دوست میداری منهم ترا دوست میدارم  بیشتر از آنچه که گمان بری من سرشتی درستکار دارم از بی نظمی ووسر درگمی بیزارم . 
    من همان زندگیم که در جدال با کثافت واهریمنان در جنگم  وتو فرمانروای منی .تنها نیستی  از آن خودهم نیستی  تو یکی از آوازهای وسرودهای منی ترا زمزمه میکنم ، ترا میخوانم  .
     میل دارم فریاد بکشم از شب بیزارم شب برایم معنا ومفهومش را ازدست داده است . شب با تب همراه است .پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا / ۳ سبتامبر ۲۰۱۹ میلادی !
  • ملاهای مکلا

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
     این روزها یوتیوب گردش خودرا عوض کرده است دیگر از موسیقی ها ی گذشته و چیزهای خوب خبری نیست درعوض ( ملاهای نرینه ومادینه مکلا با فکل وکراوات ) مشغول  تهیه جهنم وبهشت هستند برای مردم بیچاره که نمیدانند رو به کدام سو بکنند .
    جناب حضرت پاپ فرانسیسکو فرمود : 
    نه بهشتی وجود دارد ونه جهنمی ونه کشتی نوحی همه افسانه وقصه های قدیمی است که از کتابهای  نقل مکان کرده اند ! او مردی باهوش وطنز گویی زیرک است روز یکشنبه گذشته ۲۵ دقیقه در آسانسورش گرفتار شد برق نبود !!! اما نه سکته کرد ونه ترسید |اتش نشانی آمد اورا نجات داد وهنگامیه به میدان سن پیترو رسید از مردم عذر خواهی کرد از اینکه دیر آمده واز آتش نشانها تقدیر وتشکر کرد  وبه مردم گفت که آنهارا تشویق کنید وتشکر ! درست همانگنه که جمبوری افلاسی  از |آتش نشانهای بیلدینگ پلاسکو تشکر کرد !!!. 
    او  جناب پاپ مردی راستگو ودرستکرداروبه راستی مومن است آن جلال وجبروت را از واتیکان برداشت ویا کمتر کرد  بخوبی ضعف های خود ودیگران را میشناسد وبی هیچ زحمتی توانسته گفته هایش را بمردم بقبولاند  ، خوب پس ؛
    چرا کشتی نوح به داد مردم فلوریدا نمیرسد وآنهارا سوار نمیکند وبه دریایی آرام نمیرساند ؟! 
    امروز دیدم یک کشیش جدید فارسی زبان با فکل وکراوات دارد از زنی گفتگو میکند که سه روز مرده بود وحال به لطف خداوند دوباره به زندگی برگشته !؟ وداشت احوالاتش را میگفت  چرندیاتی که تنها برای بچه ها خوبند دیگر کسی زیر بار این حرفها نمیرود  باندازه کافی ملاهای درون ایران همهرا دچار سر درگمی کردند وسر انجام فهمیدند که هر چه هست در ( ثروت اندوزی ) است خدارا هم میشود باپول خرید ودرکنج پستوی خانه پنهان کرد .
    در حال حاضر نوعی آنارشیزم  بر دنیا حاکم است وواقعا گاهی دچار حیرت میشویم  گاوها مست ودیوانه ار میان میدان بسوی تماشا چیان حمله میبرند وآنها زیر شاخهای خود میکشند  من باین بازی کثیف همیشه اعتراض داشته ام این نه ورزش است ونه مسابقه مرد با مرد نر با نر !! بیچاره هیچکدام مرد مرد نیستند وگاوها همه اخته شده کور مال باچشمانی وازلین مالیده داروهای وحشتناکی به آنها تزریق شده باید در میدان بمیرند ؟! گوشت آنها مانند گوشت قربانی  بین همه با قیمت سر سام آوری پخش میشود !!! گوشتی مسموم از دویدن وعصبانیت حیوان ولبریز از چربی وهمه خون او بیرون ریخته است . ( تا خر در جهان هست مفلس درنمیماند ) .
    گویا انتخابات سومی در راه است وآن مردک کوتوله سر انجام باید بر تخت وزارت اسپانیا  بنشیند  واینمرد تحصیل کرده وخوش قامت ( پدرو سانچز) باید بکلی از صحنه  سیاست بیرون برود هرچه باشد دنیای ما دنیای اقتصاد است .نه من دیگر رای نمیدهم ، رای به کسانی که نه میشناسم ونه میدانم چه 
    کاره هستند وبخودشان نیز دروغ میگویند . عده ای با پولهای مجاهدین روی کار |آمده اند ، عده ای باپولهای جمبوری افلاسی روی کار |آمده اند با زلفان انبوه وگلابتو ن میل دارند جیب خودرا سنگین تر کنند  بیمارستانها دکترهاراکمتر کرده اند پرستاران کم شده اند عده  زیادی از مردم  بکشورهای دیگر  کوچ کرده اندودیگر هم حاضر نیستند باین سر زمین برگردند خواهر دوقلوی ایران .
    کم کم دنیا وارد  بازی خطرناک میشود  الاغها یکسر رها شده اند با خود خواهی ذاتی بی پروایی  تنها ادعاهایشان بالاست  کسی جرات آنرا ندارد بپرسد که من ودنیای مرا به کجا میبرید ؟! جهان امنیتی شده است باید درانتظار آن « چیپس » مخصوص بود که به زیر پوست ما تزریق خواهد شد تا نفس کشیدن مارا نیز در اختیار داشته باشند وببیند درروز چقدر اکسژن از هوا گرفت وچه مقدار گارز کربینک رها کرده ایم !.
    دنیای وحشتناکی است خوب است که من کم کم بار سفر را میبندم اما نگران باز ماندگانم میباشم  ، خوب انها هم عادت میکنند! با همین اسباب بازیها به دنیاآمده اند.
    روزگا ری که باغ وخانه وخاک ما از دست رفت ، مادرجانم میگفت ؛ 
    دلم برایت میسوزد چگونه میتوانی تک وتنها دراین دنیا زندگی کنی نا بود میشوی !  من نه ترسیدم ونه نابود شدم عادت کردم بنی آدم بنی عادت است  بچه های ما هم عادت خواهند کرد با همین  حیوانات بزرگ میشوند خوی درند گی را فرا خواهند گرفت ما بااسب بزرگ شدیم ونجابت اورا بجان گرفتیم اینها با الاغها وکره الاغها وگوسفندان بزرگ میشوند ووکم کم سر به راه شده بسوی آغل یا کشتارگاه روان خواهند شد.
    زندگی میگذرد  تن وجان  ما همچو امواج  دریا  در جریانند وتنها موسیقی این دوست با صفا ومهربان است  که با چشمانی درخشان وروحی صاف به کمک ما می آید  این موسیقی از زمان تولد درگوش ما به صدا درآمده از زمزمه های لالایی مادر ودایه تا ویلونهای کوچک وبزرگ وتار ودف وتنبک ما از سنج ودهل وشیپور بیزاریم  ساز ما پیاتو / ویلون /تار/ سه تار/ قیچک ؟ کمانچه ودف است .  واین موسیقی است که برروح دردمند ما  لالایی میخواند  وجان مارا آرام میکند نه نوحه جغد های شوم بر فراز خرابه های سر زمین از دست رفته . پایان .
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا ./ ۲ سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۲ شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی .
  • سلام به سپتامبر!

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————
    دلنوشته ؛ اول سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی !
    همیشه ماه سپتامبر را دوست داشته ام وهمیشه فرا رسیدن روزهای پاییز برایم یک نشاط ونشئه بخصوص دارد  در سپتامبر عاشق شدم ودرستامبر آ|واره شدم ودر سپتامبر کوله بار رنجهارا بردوش گذاشتم اما هنوز سپتامبر را دوست دارم .
    جناب پاپ اعظم فرموده امد که نه بهشتی هست .ونه جهنمی ونه کشتی نوع وغیره همه اینها افسانه های قدیمی وترساندن مردم بوده است ، اما هنوز جانورانی در لباس روحانیت مشغول از بین بردن روحهای مردم وشستن مغز آنها میباشند وتو باید یکی از این ادیانرا در آستر کلاهت داشته باشی !
    روزی وروزگاری این خواهران روحانی وراهبه ها برای ما نماد فرشته ها بودندکه در بیمارستانها ومدارس وجنگها مرهم گذار زخمهای ستمدیگان و بیماران بودند اما امروز باید از |انها ترسید  چرا که دردرون آستینهای  گشادشان یک دشنه پنهان دارند مانند همان فاطمه کماندوهای ما .
    برای چه باید دراین کمدی ها شرکت داشته باشیم ؟ دراین نمایشات تهوع ور ودروغین  بیفایده است مردم هرروز عقب تر میروند حال هر صفحه ایرا که باز میکنی دارند راه ورد مدیتشین وراه بودار ابتو نشان میدهند ! راه کریسناها ویا شیوا ! حال میان اینهمه بلبشوها من باید رو به کدام سو بکنم وکدام قبله را ستایش نمایم ورو به کدام دیوار نماز بگذارم ؟ آیا کسی در کاينات هست که صدای مرا بشنود ؟!
    هیئت سوگوران وعزادارن حسینی دور دنیا راه افتاده اند تا این مرکب را به همه هدیه بدهند آیا بهتر نیست سید ملا نصراله بجای |آنهمه ایات کذا وکذا عکس چند خشخاش ویک وافوررا میگذاشت هرچه باشد ریاست کل مافیای مواد مخدررا دردره بقاء دارد ویا دیگری با سه کیلو ریش وپشم نما د دین وایمان است !! حالم بهم میخورد .
    همه آنها به ایمان خود خیانت میکنند  بین هیچکدام تفاوتی نیست  باید تنها مراقبشان باشیم  وآنهارا ما به راه راست بخوانیم  چه زندگیها که دراین راه به هدر رفت  ، چه نیروها  وچه استعداد ها  !  دیگر بوی لجن آنها بلند شده است  خوب دست کم میتوان آنهارا رد نمود وتاییدشان نکرد .
    ما ملت ویران میکنیم تا بسازیم ودوباره ساخته هارا ویران میکنیم برایمان نوعی بازی است یک روز مرد خداییم روز دیگر اهل ریا وروز سوم حاتم طایی روزچهارم مردی گدا ! .
    چه جانهای پر ارزشی که درون سیاهچالهای دارند میپوسند ویا پوسیده اند نسل کشی یعنی همین وما هنوز بیدار نشده ایم .
    همین نشان پوشش فرمانرواهای ستمکار بر مردم است  مردمی ناتوان وبی قدرت  وزخم خورده ونا امید  همه رو به آفتابی دارند که کم کم دارد غروب میکند .
    امروز اکثر ایرانیان واقعی مانند هما ن ارامنه درسرز مین ما مشغول زندگی هستیم غیر از آنهایی که زد وبند های آنچنانی دارند خانه وحیاط دارند ویلا وکاخ دارند از چهار جهت به آنها سهمیه میرسد اما ما  که تنها عشق وطن داریم در بیغوله های روزهارا  به شب میرسانیم ومنت کش میزبانمان هستیم که مارا قبول فرموده بما مهر عطا کرده اند  باید در تمام صحنه ها حضور خودرا اعلام نماییم .
    خوشبختانه من از این دین گرایی موروثی  خالیم  چرا که  بیش از حد به سر زمینم عشق دارم تا  به یک افسانه موهوم روی به هرطرف کردم دیدم دیواری ضخیم وسیمانی  است .
    دیگر میان ما یک دلی ویک رنگی وجود ندارد همه خالی شده ایم ، تهی هستیم ، تنها شعور خودرا بباد میدهیم در باد حرکت میکنیم وبا باد مینشینم مانند همان بابادکهای صد رنگ کودکان .
    آزادی  روزهای تاریکی شروع شده  اماهنوز پاپهای روم  فروغ عقل را رد میکنند  پاپهای پاریس  ولندن روشناییهارا خاموش میسازند  چراغهای کوچه کم سو واکثرا خاموش است  وجهانی وحشتناک ـ( امپریالیسیم ) همه جا  چیره شده است وچراغ سرمایه داری روشن تر  با بورو کراتهای  تازه شکل گرفته ونوظهور  جمهوری ما نمونه آن است دیکتاتوری انقلابی ؟! بیچاره ( آزادی )  این جهان برای او نیست  تنها تبلیغات با نام او و…. خداست همین وبس .ث
    پایان  
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اول سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۰ شهریور ۱۳۹۸ حورشیدی . اسپانیا 
  • شراب تلخ انقلاب

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا 
    ——————————————
    هنوز چند بطری ویا شیشه محتوی شراب آن شورش در بعضی جا ها دیده میشود ، شیشه های ته مانده عرق سگی که هنوز عده ای از بوی آن مست میشوند ،  عو عو ی سگهای پاسدار  از میان انبوه جنگل پر شپش  از کوچه ای به کوچه ای میخزد  ، هنوز این سگها بیدارند ،  وباد انعکاس صدای آنهارا بگوش دنیا میرساند .بیداگری از حد فزون است  همه برای یک لقمه نان ننگین  در کنار سر زمینی مثله شده  وخانه های غارت شده  وآینده ای  نا پیدا  میجنگند خوب ، هر زمینی بیدادگریهای برای خود دارد . شاه تبعید شده ومرده  هنوز سایه اش ترسناک بر سر این سگهای درنده است هرکجا کم میاورند آنرا بحساب بد کاری او میگذارند .
    به دنبال هیچ حقی نیستند غیر از حق خودشان  باید حقوق خداوند ومردانش مرتب پرداخت شود مهم نیست مردم گرسنه یا بیمارند  تا زمانی که آنها به رشد عقلی نرسیده اند این خدایان همچنان مشغول چاپیدن آنها میباشند .
    عده ای هنوز از مستی وخماری برنخاسته اند  همه با غرورو خودخواهی این مستی مضحک را به رخ میکشند  در عین حال بسیار ناتوانند ومیدانند که روزی سر انجام این دریای شور همهرا خواهد شست  ویکجا با خود خواهد برد از حقوق زن وحقوق بشر چشم پوشیده اند چون بشر نیستند رباتند کشاوری را به دست صنایع ماشینی داده وبه هر کلعبلی یک تفنگ داده تا بکشد ارتشی به راه انداخته اند بی انتها تنها میکشد .
    مغز ها خالی ، تهی ×، ولبریزاز خرافات !   بسیار ی آنها که به کاخهای جدید خود میایند هنوز شور مستی آ\ن روزهارا درسر دارند وهنوز از ته مانده ان شورش مستند ، آه چه کسی دست در  کار ساختن این شراب داشت ؟ چه پیوند خوبی را در باغچه خانه  ما کاشت چه عرق خوبی وچه شراب نابی  حتی بوی آن مارا مست میکند .
    خوب طبقه جدید ی روی کار \امده نه آنطرفی نه این طرفی . میان راه مانده نیمی شرقی نیمی غربی .
    تر کیه دارد جلو میتازد شمس تبریز را صاحب شد وسایر شعرا ونام آوران حتی ابن سینارا نیز در اختیار گرفت درحالیکه گور ابن سینا در همدان است واین مردان خود باخته از خود رمیده با این سر زمین مثله شده که کم کم بیابانی بی آب وبرهوت خواهد شد هنوز دست در شلوارشان ویکی در جیبشان پی چیزی میگردند که خود نمیدانند چیست .
    ( اپوزیسیون ) !!! خنده دار تر ازآ ن حرفی وکلمه یافت نخواهد شد هنوز توده دارد از پرولتاریا حرف میزند دیگر ی پای \آن پیر مرد منحوس را به وسط کشیده سومی از خواب خوش مستی بیدار شده حال با کمک چند نفر مشغول وسوسه است همه برای جیب خودشان کار میکنند  وهیچکدام هم نه با خود ونه با دیگران صاف وصادق نیستند .\
    از این اوباش در همه جای دنیا هست  وخدارا شکر که هیچ حزبی مسئولت آنهارا بر عهده ندارد  تمام  وجودشان نفرت است واین نفرت را به همه جا میباشند .خوب عده ای هم مانند من قطع امیدکرده تنها کلماترا نخ کشی میکنند وبر گردن  ستونهای دیوار میاندازندتا روز موعو فرا برسد .پایان .
    گر دست دهد  در سر زلفین تو بازم 
    چون گوی چه سرها  که بچوگان تو بازم 
    زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست 
    دردست سر مویی از آن عمر درازم « حافظ» 
    ثریا ایرانمنش  « لب پرچین » اسپانیا  ۳۱ آگوست ۲۰۱۹ میلادی .
  • خدواندگان عقل!

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا 
    ——————————————
    ما همه بنوعی از پشت سر در فشاریم  در گذشته ایمان  نسبتا کمی داشتیم به آن میپرداختیم حال دیگر آنهم از میان رفت وحال مانند کشیشیان روز مره تنها سرسری چیزی را میخوانیم وادای وظیفه کرده رد میشویم ، دیگر  چیزی نیست که دستگیره ما باشد وبتوانیم دست خودرا بسوی او درا ز کنیم  .
    حال  شما ای مردان خدا  بخود بنگرید وببیند  تا چه حد احمق هستید  وبر حسب سرشت نا پاکتان میل دارید خود ودیگرانرا شکنجه دهید  درمیان شما هیچ خردمندی ظهور نکرد  وهیچ قهرمانی ویا زورمندی وزرمنده ای  وهیچ شهریاری  پای نگرفت ،  اما گفته های دیوانه وار شما مردمرا به دیوانگی کشاند  وهمه حیران ماندند  ورفتند به دنبال چیزی های بی ارزش  نا توان شدند  چیزهایی را یافتند که بسیار حقیر است  بهتراز لاطائلات شما ست .
    این روزها سخت باخودم درجدالم  ، زخمهایی که برمن وارده شده همهرا ترمیم کردم وهرچه مربوط به گذشته بود درون یک جعبه محکم گذاشتم وفراموش کردم تنها به فردا مینگرم  میدانم که فردایی هم وجود نخواهد داشت .
    روزی روزگاری کشورها وسر زمینها ی دیگر برایمان یک جاذبه داشت وآرزوهایمان را به سوی آنجا پرواز میدادیم امروز دیگر خبری نیست  غیر از دلقکهای روی صحنه چه ایتالیایی باشند چه فرانسوی وچه سویسی  همه سرشان درون آخور است  میخورند تعداد رستورانها از تعدا دنماز خانه بیشتر شده است وتعدا درقا ص خانه وخانه های عفاف  همه چیز جنبه سکس بخود گرفته  با چه حرصی درمصرف گوشت  میدوند ومیخورند گویی در قفس در ندگان ریخته شده  موسیقی های کثیف که مخصوص کازینوها  ورقاص خانه هاست  عربده های نفرت انگیز ی برای   مشتی احمق که برای هر لات بی سر پایی دست میزنند وهورا میکشند  دیگر کتابفروش معنی ندارند بتو خواهند خندید  همه جا مطبوعات هرزه زرد  دیده میشود دیگر سر گرمی  زیادی وجود ندارد همه روی یک قاب دستی خم شده اند به دنبال چیزی میگردند که نمیدانند چیست .
    حال من مانند یک آدم سر گردان دریک دشت پهناور  بی کس وکار  فریاد میکشم  تنها خودم صدای فریادم را میشنوم   بیچارگی وبدبختی آنقدر دراین دنیا زیاد شده است  که هرگز نمیتوان همدمی برای خود یافت  به اصرار با گشاده دستی روی هر کسی نام دوست میگذاریم ویا نام معشوق  همه اینها یک اتفاق ساده است  وبخیال خود سعادت بزرگی بما روی کرده توانستیم محبوب قلبها باشیم .
    نمیدانیم در بالاترین نقطه زندگی یا این  کشتی شکسته چه کسانی نشسته اند وفرمان میرانند ، آنها ما را  برای بردگی میخواهند با همین موسیقی کثیف وهمین رقاصی ها ولات بازیها  مارا اازد گذاشته ان اما خودشان در سالن ها بزرگ تزیین شده با چهل چراغهای کریستا ل به آواز بهترینها گوش میدهند غذایشان از مزرعه شخصی تامین میشود تنها مردان خدارا بجان ما انداخته اند تا مارا مانند برده اسیر نمایند با گفتارهای  بی مایه وآیه های بی سایه .
     حال من شب را دوست دارم به شب بیشتر میاندیشم با یک موسیقی ملایم که مرا تا انتهای خوابها ببرد به شهرهای طلایی با کفشهای مختلف ومردمانی که در عمرم هرگز آنهارا ملاقت نکرده ام در  رویاهایم همه دوستند ، همه معشوقند وهمه دنیای منند . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ۳۰ آگوست ۲۰۱۹ میلادی برابر با هشت شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی! اسپانیا .
  • شاید آنجا؟!

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش ! اسپانیا .
    ———————————————–
    شاید اونجا توی ان دنیا ، دردبیزاری نباشه 
    میون پنجهرهاشون دیگه دیواری نبا شه !
    بجای رفتن ووقت تلف کردن برای نوشتن این  ارجیف میرفتی تو هم صاحب دینار ودرهم میشدی تا درکنج اطاقت درتنهایی با بیماری و تب ولرز وغیره دست وپنجه نرم  نکنی وصدها خدمتکار  وپیشخدمت ودکتر مخصوص  بربا لای سرت بودند اما…. هیچکدام  قادر به عقب انداختن مرگ نیستند  .
    خاطره آن سالها ، آن دردها  زمانیکه که راه میرفتم تا حق زندگی کردنم را به دست بیاورم  نمیدانم موفق شدم یانه !  بجای گریختن از همه مظاهر  زندگی  میبایست درصد د دوختن  یک کیسه بزرگ بر میامدم چه بسا آن طماع هم بیشتر کیف میکرد  . اوف نیازی بنود راه درازی را بروم  .
    حال همه ایند نیا یک بیمارستان شده است با بیماران گوناگون بدون طبیب ودرمان  دردها جای اضطرابهارا گرفته اند  شکنجه روح ها زخم دیده  ورنج کشیده  با عذابهای گوناگون در کنج زندانها  زنان فریب خورده مردان فریب داده  سرخورده از زندگی  عشق وایمانرا ازدست داده  گروه رقت  انگیزی  که نامشرا زندگی گذاشته اند .
    .انکه از همه دردناکتر است فقرو بیماری نیست  بیرحمی مردم نسبت به یگدیگر است  اگر سر پوش دوزخ را برداریم شعله های جهنم همه مارا خواهد سوزانید .
    حال سر پوشی روی این بی تفاوتی ها گذاشته ایم . دیگر درون گوشهایمان پنبه گذاشته ایم وصدای هیچ ستمدیده ارا نخواهیم شنید .
    اروپا طعمه گرگان درنده امریکای ورشکسته ورندان درگوشه ای دست ( پدر وانده  را میبوسند ) همه راهها به رم ختم میشود  وکلید دار ما هم از رم کلید دربهشت را گرفت .
    نه ، نباید تنها به غرقابها  نگاه کرد ؟ خوب پس به چه کسی وکدام منظره بنگرم به  مناظر درختان به آتش کشیده وساختمانها دود زده مهم نیست چه جنگی در کنارمان هست جنگ است یک جنک اقتصادی که بیشتر از جنک اتمی تلفات میدهد .
    حال چگونه خودرا نجات دهیم ؟ با چه امیدی وکدام سو ؟  اوف خدا پاداشت را خواهد داد!!! خنده دار تر از این کلمات چیزی نیست کدام خدا ؟! کدام کائنات همه چیز درخود ما  جای دارد  حقوق خدایان منحصر به پاپها وملاهای  خطا کار است  آنها فرمانبردارند .
    دیگر هیجانی نیست ، شوری نیست تا نا امیدی  را ازتو دور کند درون پتو ها وملافه ها میلرزی دندانهایت بهم میخورند تب جدیدی وارد میشود تب چیست ؟ تب عشق نیست تبی است که هرروز ترا به تحلیل میبرد . وپس از بیست وچهار ساعت دوباره برمیخیزی دورهمان اطاق همان راهروهای تاریک وهمان حمام  دیگر به کسی نمی اندیشی باز سیل در جانت روان است سیال است رودخانه زندگی  ، به چه چیز دلبستگی داری ؟ ……
    همه  دلها به آنسو پرواز میکنند  جانهای دلمرده ورنج کشیده  عده ای چشم ودل سیرند وعده ای هنوز دستشان از تابوت دراز است ومیل دارند اازهم توشه ای بردارند شاید دران دنیا گرسنه ماندند.
    چو بشنوی سخن  اهل دل ، مگو که خطاست 
    شخن شناس نئی  جان من خطا اینجاست 
    سرم به دنیا وعقب  فرود نمی  آید 
    تبارک الله  از این فتنه ها که درسرماست 
    در اندرون  من خسته دل ندانم کیست 
    که من خموشم واو در فغان ودر غوغاست 
    دلم زپرده برون شد کجایی ای مطرب
    بنال هان  که ازاین پرده  کا ر ما به نواست ( حضرت حافظ ) 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا  ۲۹ آگوست ۲۰۹ میلادی …..
  • باز نشستگان

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا 
    ———————————————
    روز گذشته دل به دریا زدم و پس از مدتها رفتم برای خود یک ( گوشی) تازه خریدم یک موبایل هوشمند  ، برای اولین باراست که من  پولی بابت این آسباب بازی ها میدهم تا بحال مانند سطل زباله همیشه  ازدست دوم دیگران استفاده میکردم !! تنها یکبار پانصد پوند خرج کردم  ویک تابلت خریدم آنرا هم دوست نداشتم به پسر بزرگم فروختم نیم قیمت ! درعوض یک تابلت دست دوم گرفتم که هفته پیش آنرا بسویی پرتاب کردم وشیشه آن شکست ! موبایلم از نوع  هواویی بود که چندان چیزی بارش نیود ساخت چین ! حال ساخت کره را خریدم ؟ کارت شناسایی بده آدرس خانه بده شماره تلفن بده !!! 
    درحال حاضر درون پاکت خفته است .
    من نمیداتم چرا هنگامیکه مارک باز نشستگی را بر پیشانی ما میزنند درست یا غلط دیگران خیال میکنند مانند یک کاغذ مچاله شده ایم ویا سطل زباله !هر چه را میخرند باید درکشویی پنهان کنم ویا پس بدهم آه که چه داستانهای خاموشی در قلب ما میگذرد  بی آنکه دیگران  چیزی از |آنها  بدانند  ویا بتوانند به ان اعتراف نمایند .
     آنها ازآن  پرتو تازه ای که بر قلب ما میتابد بیخبرند  آنها از پرده های رویایی که درسینه ما بالا وپایین میروند بیخبرند  انها نمیدانند که ما میتوانیم باز هم بهاررا باخود بخانه باز گردانیم .
    آنها نمیدانند که ما پلیدی های دنیارا با سرشت درستکاری ونیرومند خویش  در برابر شهرت های دروغین وشارلاتان بخوبی احساس میکنیم  درهمان حال که ساده لوحانه  کسی را تشویق مینماییم دردلمان باو میخندیم .
    آنها  از شور زندگی که هنوز دردل ما میجوشد بیخبرند  خوب دیگر به سن وسالی  رسیده ای که باید ساکت بنشینی وداخل دیگران نشوی وحرف نزنی ودرسکوت بما بنگری چرا که همه گفته  ها وحرفهای تو قدیمی شده اند قلبت نیز قدیمی است عشقت نیز قدیمی است وفاداریت نیز از مد رفته باید روزانه عشق کرد !.
    خوب  بیچاره ها نمیدانند زنی که به سن وسال من رسیده یعنی  پایش را از شصت بیرون گذاشته  میداند که مردان دربرابرش چقدر ضعیف ونادانند  نه همه اکثر آنها  واین آگاهی را بر ضعف آن مردان دارند . بنا براین دیر به تقاضایی جواب میدهند تنهایی را دوست دارند .
    نه ، پشیمان نیستم وباز گشت به عقب را نیز ابدا دوست نمیدارم  من به کمال رسیده ام واین در کمتر کسی موجود است باید قدرت داشت وبلند شد وفریاد کشید وگفت :
    آهای من زنده ام ، از شما زنده ترم تنها نرم خویی را پیشه گرفته ام  وضعفهای شمارا میبینم چرا که خود آنهارا تجربه کرده ام  دیگر به آنچه که کرده اشتباه یادرست نیاندیشید  پشیمانی سودی ندارد  باید به جلو رفت  بعلاوه عزیزان من ! شما فراموش کرده اید که من دختر کوهستانم ؟! .
    نه !چیزی ندارم بگویم ، عقده ای هم ندارم ،  زیادی حساسم وبقول آن بانوی محترم در زیر این پوسته که دارد ا زهم میشکفد هنوز عشق است ، خواستن  هست ، ومیل به دوست داشتن ، اما دیگر این حرفها خریدار ندارد کودکان زیر سن دربرابرت قد علم کرده اند دیگر حتی هیجده نوزده ساه هم پیر است دختران نه ساله تا یازده وحد اقل پانزده ساله  قابل خرید وفروشند ! .
    همه آنهایی را که میشناختم چه از دور وچه از نزدیک با همه کثافتکاریهایشان زیر حمایت یک همسر وپرده نجابت پنهان شدند ، مکه رفتند ، نماز خوان شدند اما من همان هستم که بودم  همان دختر بی کله وهمان زن نترس وهمان مادر سخت گیر ! بی سلاح اما با قدرت جادویی که درپیکرم داشتم ودارم .
    حال باید خاموش درگوشه ای نشست به تماشای سیرک تازه  ،  ساز ما  هر انچه در توانش بود نواخت  ونوا سر داد  دیگر این تن بکار نمی آید  تن دیگری لازم است  .
    چه بسا حق با شما باشد ! من دیگر جوان نیستم  ، گاهی خسته میشوم ،  زمانی که مانند شما قدرت بدنی ندارم  وچندان قوی نیستم  میگذارم که زندگی فرسوده ام کند  اما سر وصدای یک دختر بچه نوزده ساله را دارم وباز اززیر این فرسودگی بیرون میایم فریاد میکشم سپس با خود میگویم فریاد کشیدن چندان مباهات ندارد . بگذار جوجه هایت ترا همانطور که هستی ببینند با کاغذ وچسب برایت طیاره بسازند نرا به دشتهای دور دعوت کنند .، تنها تقاضایم از شما   این است که اگر به نزد من میایید همان راه مرا درپیش بگیرید  همان آتش وهمان شور آفریننده  که مرا سوزاند بگذارید شمارا نیز بسوزاند .پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . ۲۸ آگوست ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۶ شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی !
  • شور بیجا

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
    گفته بودی به سرت أیم ا گر جان بدهی 
     خط تو ، نامه تو ، پیک تو ، پیغام تو کو ؟ 
    واما امروز دیگر کسی را بکسی کاری نیست همه به دنبال یک شهرت ونام کاذبند وهمه دارند شیره سیاست را میمکند در آنجا بهتر میتوان صاحب مال وجاه وتجمل شد وتکیه بر جای بزرگان به گزاف زد .
    در طرفداری از عقاید یکدیگر سبقت میجویند  وخودرا صاحب بهترین  عقیده میدانند . بسیاری از آنها بجای آنکه درخانه های عفاف کارکنند سیاستمدار ورییس جمهور شده اند پا اندازی  را خوب میداننذ وبسیاری بجای آ|نکه جلوی دروازه های خانه های عفاف  بایستند وحق اجازه بدهند وجواز ورود  را صادر کنند در لباس ریاست دولت ایستاده به همان شیوه باج گیری را ادامه میدهند ُ ملتها ؟ کدام ملت ها  ؟ جهان یکی میشود زیر سایه یک نفر یک دین یک ملیت اربابهاپنهانی برده های عریان .
    حال گاهی به طعنه خودرا دشمن  یکدیگر خطاب میکنند دراصل دوستانند بظاهر دشمن . خون ملتها را درون  کاسه سر آن سر میکشند مست میکنند خون جوانان را خون بچه های تازه پا به دنیا گذاشته را با آنها بهتر میتوان تغذیه کرد وپیر نشد وابدی نامیرا ماند .
    موسیقی امروی ما ؟ در تمام دنیا چند دختر بچه وپسر بچه  زیر نظر چند پا انداز تمرین رقص های زمان بربریت را میکنند وآوازهایشان ؛ رپ؛  مردم تنها خودشانرا میجنانند مست میکنند آتش میزنند میسوزانند برایشان دیگر فردایی وجود ندارد .
    جوانان پیش از آنکه به پختگی وکمال برسند مغزشان شستشو داده میشود با اسباب بازی هایی که هروروز بر تعداد آنها افزوده میشود وتا داخل شلوار ت نفوذ میکنند  دیگر کسی تعصب ویا ناسازگاری ندارد تنها همه میل دارند  خوب زندگی کنند برایشان مهم نیست چگونه  وآنها که درخموشی وبیزبانی راه میروند  دربازارها تنه میخورند ودرفر اموشی میمیرند سکوت بهترین هاست .
    دیگر جوانان را به زحمت میتوان شناخت  رشد طبیعی آنها متوقف شده درجایی مانده اند با سرهای تراشیده ویا منقش وگلدارد  وبرای همیشه منحرف خواهند  ماند .
    حال کجا هستند آن رفقای نامی ونامدارد وشب زنده دار که میل داشتندز دنیایی بسازند  ومبارزتشان  پیکار جهانی نام داده بودند  مبارزه برای شکم وزیر ان ،  امروز شکست خورده  ، خوب یک حادثه بود ، یک تصاودف بود دیر جنبیدیم حال این رفقای عمامه بسر کارمارا تسریع تر کرده اند  در افتخارت ما سهیم هستند .
    وطن < کدام وطن من رو زگذشته یک مدال بر گردنم |آویختم  بشکل گرده زمین یعنی جهان وطنم !  پایمالم کنید  بگذارید  چرخهای تو پخانه شما از روی من بگذرد  من هیچ دردی را احساس نمیکنم  به راحتی دارم گوشت خودم را شخم میزنم  و دیگر  لگد هیچ پشه ای  را نه احساس میکنم ونه اهمیت میدهم .  امروز فرمان  روای پیکرم وزندگیم خودم هستم  با شماها کاری ندارم .
    پیکرم را با ساروجی مخلوط ازآهن  وطلا ساخته ام  ضربه هایتان کاری نیست .
    آنکه  مرا درید  خدارا درید وخدارا نادیده گرفت من کسی را نخواهم درید اما ضربات سنگین شمارا نیز بیجواب نخواهم گذاشت  همینقدر بدانید که من هنوز وجود دارم وهستم . 
    وچه داستانهایی درون سینه دارم وخاموش نشسته ام تا درموقع لازم آنها را  بیان وعیان سازم .
    امروز بیاد ترانه ای عامیانه « اسپانیایی ) از زمانهای گذشته افتادم زمانیکه تازه باین سر زمین پای گذاشته بودم وموسیقی آنها تا مغز استخوانم نفوذ میکرد دردهارا فریاد میکشیدند عشق برایشان معنا داشت . 
    Quisirera ser  el sepulcreo
    Donde a te han  de enterrar
    Para tenerte en mis brazos
    Por toda la erendidad 
    « میل دارم  گوری باشم  که درآن میبایست ترا دفن کنند ، تا ترا برای ابدیت  میان بازوان خود میداشتم » !
    نهایت عشق ودلدادگی بود وامروز گورهارا میشکافند مرده هارا  آواره میسازند تا طعمه سگهای ولگرد شوند زمینهارا لازم دارند  اما درگورستانهای اینجاهنوز احترام برای مردگان واجب است اگر چه زندگان دیگر احترامی ندارند همه دچار بیماری  ( ارقام ) شده اند  ودیگر خبری ازآ ن موسیقی وشیدایی نیست همه رفته اند  همه  شاعران همه خوانندگان وامروز بچه ها هستند که برای ما نقش بزرگان را بازی میکنند  گویی دنیا نیز دچار بیماری ( بچه بازی شده است ) ! پایان 
    ثر یا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا . ۲۷ آگوست ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۵ شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی !!
  • میان هست ونیست !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !
    ——————————————
    زندگی میگذرد  میان هست ونیست  وروح وپیکرم همچو امواج دریا  در تلاطمند ،  نقش سالها  برجسم درختی که دارد پیر میشود  همه دنیا دچار فرسودگی است ومرگ روح ،  تنها نوای موسیقی  کمی بر روح  نقشی میسازد ولحظه  ای کوتاه ترا از این جهان هستی بیرون میبرد آنهم کم کم گم میشود وجایش را به چیزهای دیگر میدهد .
    شب گذشته با گریه سر ببالین گذاشتم وبیشتر از یکساعت نخوابیدم  برنامه ( او ) شروع شد  مدتی به آن گوش سپردم  مانند همیشه میغرید وخشم داشت ناگهان درمیان برنامه  یک صفحه دعای صبحگاهی کاتولویکلی آمد  آنرا پس وپیش کردم ، رفته بود مجبور شدم به صفحات دیگری بروم اورا بیابم تا انتها گوش بدهم خوابم نمیبرد . تمام شب گریسته بودم .
    با سرور خوشحالی رفتم وبا گریه باز گشتم چه دیدم  ؟ چه ها دیدم ؟ چهره ای فرسوده بیمار که همه پوست او یزان بشکل یک موجود علیلی که خودرا میکشید وهنوز میل داشت که فرمانروا باشد !  آه مگر تو آنهمه نبودی که امرور نیستی ؟  آتش دردلم شعله میکشید چشمانش روی زمین ثابت میماند مانند حیوانی که زجر میکشد وزبانش بسته است . چه بر سر توآمده ؟‌در این زباله دانی میان این حیوانات ؟
    تنها نیستی  ، من هنوز هستم ، اما نه دیگر نیستم میل هم ندارم باشم ،  تنها غیر از خودم کسی را ندارم  وتو تو یکی از سرودهای زندگی من بودی با تو هم آواز بودم  باو گفتم  تو اگر شکست بخوری من همه دنیارا به دریا خواهم ریخت همه آنچهرا که ساخته ام  وتو ساخته ای  به دست اتش خواهم سپرد .
    تو فرمانده این سپاهی هستی  این را باید بخاطر بسپاری  تو حتی درمرگ خود باید پیروزمندانه عمل کنی . 
    تمام شب گریستم .
    خداوندا ! آیا هستی ؟ کاينات ؟! کجاست ؟ که باید به آن وصل شویم ؟  سالهاست که مرگ مرا دنبال میکند ومن میگریزم شب گذشته باو تسلیم شدم جواب مثبت دادم درب خانه باز است کسی را بفرست تا مرا ببرد .
    چقدر باید جنگید وشکست خورد ؟!  خدا !آن خدایی که ترا درمیان چنگال خود میفشارد  وبر زمینت میزند  تو مرتب ضربه هارا احساس میکنی اما دم نمیزنی  میل داری یکنوع هم آهنگی بین
     خود واو بوجود بیاور ی اما او او شیری است درنده به دنبال شکار است وشکار هرچه معصوم تر وبیگناه تر باشد بهتر میدرد بهتر تغذیه میکند  این حرفهای گنده گنده که ادهان قاریان بیرون میاید  برای گوشهای من سنگین است  برای گوشهای احمقها  ساخته شده  که به آنها آرامش بدهد  وبگذارند تا آن خدایان  قهار کار خودشانرا بسر انجام برسانند .
    تا کی میل داری نقش یک قهرمان نیرومند را بازی کنی ؟ بازی را باخته ای  حال میل دارم جان خودرا بدهم تا باور کنم که اشتباه کرده ام .بگذار  آن خدای قهار  جان مرده مرا بخورد  وبه دور بیاندازد .
    نمیدانم چه ساعتی از شب میگذرد ونمیدانم  چند ساعت است که بیدارم  تو مرا به حال خود رها کردی منهم ترا رها میکنم  بی حساب .
    اگر زندگی یکی از آنها خاموش شود دنیارا به آ تش خواهم کشید وخود درمیان شعله ها خواهم سوخت بتو امان نمیدهم  که قهرت را یا مهرت را برمن چیره سازی .
    آیا جای دیگر زندکی هست ؟ نه ما باز خواهیم گشت درنقش حیوانی دیگر  ودرویرانه دیگر باز نقش بازی خواهیم  کرد .
    میل دارم ببینم آن روح منحوس در حال حاضر درکجا ودرکدام جسم فرو رفته است ؟ او خوب میدانست عدالتی درکار نیست وچیزی نیست مدتی درمیان اموالش غلطید خوابید نوشید وسوار همه شد ورفت راحت هم رفت بی هیچ مسئولتی .
    مباره من  بیهوده  بودبرای بقا ء خود ودیگران  برای همه جنگیدم  اما همه دررنج بودند  تنها درمیان ما یک اتحاد بود .
    او جوانی نکرد در جوانی مرد بود ودر جوانی پدر ومسئول یک خانواده . حال …..؟ 
    نه میل ندارم چیزی را ببینم یا باور کنم  هیچ معجزه ای اتفاق نخواهدافتاد  هیچ چشمی به روی من باز نخواهد شد  وهیچ دری برای من گشوده نخواهد بود  بیهوده قلبم بار دیگر به طپش در آمده است .
    مینویسم روزها وهفته ها مینویسم همچنان مینویسم ومیروم همه جا حتی درون توالت دفتر ومداد دارم ومینویسم از قطراتی خونی که از دست میدهم واز جانی که بیهوده فنا کردم  همچنان مینویسم بیهودهم مینویسم . اعتبار ندارند اعتبار  امروز در ارقام بانکی است  اعتبار در کشتار است ونانرا درخون دیگران   ترید کردن  وخوردن .  اعتبار من روی چه چیزی است ؟ روی شکوه های بی سر انجامم ؟! .ث
    پایان 
    چه دور بود  پیش ازاین  دنیا از پیش ما 
    با این سنگها باین این فرشها 
    چه دور بود دنیا میان من وتو 
    به این کبود  غرقه ای اسمان 
    کنون دوباره میرسد  صدای تو  ، آوا ی تو 
    مرا منگر که به کجا رسیده ام 
    به کهکشان بنگر که به کجا رفته است 
    ثریا ایرانمش « لب پرچین » اسپانیا . ۲۶ آگوست ۲۰۱۹ میلادی وچهارم شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی
  • چه حالت است ؟…..

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    یک دلنوشته !
    —————-
    چهارم سپتامبر آینده چهل وسه سال میشود که درخارج  میگردم  اینکه میگویم میگردم  چون روحم در یک جا قرار وآرام ندارد . 
    در طی این چهل واندی سال آدمهای مختلفی را سر راهم دیدم روی برنامه وروی رسانه ها  نه ! هیچکدام به دلم ننشست حتی نوشته ها وگفته هایشان.
    و…. ناگهان  او از راه رسید وچهچه زنان روی دلم نشست وآواز خواندنرا فرا گرفت  حال زمانی که باو میاندیشم دلم میلرزد لرزشی ناشی از یک فوران عشق  وانرژی مثبت !
    سعی دارم کمتر از دیگران تقلید کنم رویهمرفت هیچگاه نگاهم به دست وکارهای کسی نبوده راه خودمرا رفته م چه غلط و چه درست مسئول  کارهایم خودم بوته ام وقبول کرده ام وهمیشه هم گفتهام   که خود کرده را تدبیرنیست . خودم مسئولت کارهایم را به گردن گرفته ام .
    امروز دریک نشاط  ویک انرژی مثبت راه میروم  واین  کار هرروزه من است که خورشیدرا فرا بخوانم دربرابرش تعظیم کنم واورا ستایش نمایم وبگویم که مانند یک درخت کهنسال پاهایم تا اعماق زمین ریشه دارد وپیکرم محکم واستوار وروحم سر شار از عشق ونثار آن به اطرافیانم میباشد . چیزی دردرونم هست که فریاد بر میدارد .
    از نق ونق کردن بیزارم  واز اینکه بنالم ویا دیگران  برایم دل بسوزاند متنفرم .
    آهای اهالی ده !  حقیقت را محترم بشمارید ،  من باقلبی  باز وروحی آزاد  وخالی از هر کینه ای با شما سخن میگویم  آنچه آزار که از شما دیدم  وآنچه را  که خود امکان داشته درحق شما انجام داده ام غیر از بخشش ومهربانی نبوده است  اما من آن بخشش ومهربانی وکمکهارا فراموش کرده ام ورنجهایی را که شما بمن دادید نیز به دست فراموشی سپرده ام  اما  بشما میگویم که حقیقی باشید وحقیقت راهیچ\گاه حتی در پنهانی ترنی زوایای زندگیتان فراموش نکنید .
     بگذارید حقیقت با احترام وارد زندگی شما شود وا زشما یک فرد سالم  وقوی بسازد  بی کم وکاستی ها ووجدان بیدارتانرا وروحتان را روشن نماید .
     آنچا که .وجدان نباشد حس بشریت نیز وجود نخواهد داشت .
     ظرفیت ودویدن در پی دیگران فدا کاری نیست خواست دل خود شماست  نجابت نیست تظاهر است  باید این وظیفه دشواررا تحمل کرده  وروحتانرا وقلبتانرا به دست ریا ودروغ بسپارید  دروغ هارا بیشتر تمرین میکنید  تا به کیفیت حقیت بیاندیشید . شما شکست خواهید خورد اما من شکست نخوردم ونخواهم خورد  دروغها بر ضد خود شما بکار خواهند رفت   واز  همان کسی که تغذیه میکند اورا نیز تباه خواهد ساخت .
    برای یک موفقت آنی  یک ثروت مصنوعی ویک نمایش روی صحنه برای دیگران  شما منکر حقیقت وجودتان میشوید  روحتانرا میفروشید  وخودرا بر تلی از خار وخاشاک  مینشانید ونامش را زندگی گذاشته اید  چیزی دردروتان نیست خالی هستید به مواد پناه میبرید  به الکل وسایر کثافات که روح شمار ا بیشتر مسموم میسازد .
    من امروز با یک مخالف با شما سخن نمیگویم  اگر اعتراضی دارید کلمه را دردهانتان بچرخانید  وآنرا غرغره کنید ونام وطن را فراموش نفرمایید .
    وطن تنها خاک نیست ، انسانها هستند که میافرینند اما دروغ  وریا را پیشه ساخته ونامش را پیروزی نهاده اید مانند بوقلمون رنگ عوض میکنید  به هرباد میرقصید ونوکر هر جانی میشوید  قوانیی دردنیا حاکم است که شما نباید از آن سر پیچی کنید  وآن وجدان انسانی وشرف شماست که متاسفانه آنرا بباد داده اید.
    شما امروز دربرابر کسی قرار دارید  که میل فراوان دارد شمارابزرگ ببیند اما متاسفانه خورده ریزه هایی هستید که نه باکائنات ونه با زمین ارتباطی ندارید در هوا مانند ذره ای معلقید نه شاهین بلند پروازید ونه یک کبوتر معصوم یک شاهپرک ناچیزی که میان وزمین معلق مانده است .درشما استعدادهای شگرفی نهان است آنهارا بخاک سپرده اید وبه دنبال هیاهو برای هیچ رفته اید تن خودرا پیکر خودرا وسر انجام روح خودرا فروخته اید که نامتان درچند برگ کاغذ توالت  نوشته شود .
    آری ،  حقیقت نفس افسونی دارد  نفسش تندرست است  وپرتوان  وخودرا برکسانی تحمیل میکند که لیاقت آنرا داشته باشند . وسپس میتوان حقیقت را درتصرف خویش در آورد وبا او دوستانه همراه شد .
     به درستی نمیدانم در ( او ) چقدر حقیقت نهفته است اما میدانم  هرساعت درانتظار ظهور او هستم  دیدار او یاد او وگفتارش مرا سرشا رازشوق زندگی میکند .
    هر صبح کار من  شکار خورشید است روی
     یک دوربین کوچک ودرود بر خورشید وتنفس عمیق و فرستادن امواج مثبت به درونم وبیرون ریختن تمام افکار منفی را . واین است راز زنده بودن من ( عشق ) مرا زندده نگاه داشته وبه همه عشق دارم وبه آنها عشق میورزم بی هیچ  چشم داشتی . پایان 
    تا شوم  چون حلقه بر در ، نازپرودان عشق
    کاشکی گیرند دست و حلقه درگوشم کنند 
    یا درآغوش  سحر یکشب سپارم جان چون شمع 
     یا به کام  دل  شبی ، با خود هم آغوشم کنند ………« شادروان ، عبداله الفت )
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا . ۲۴ آگوست ۲۰۱۹ میلادی  برابر با ۲ شهریور ۱۳۹۷ خورشیدی. 
  • مستی خداوند

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————–
    ابریق مرا شکستی ، ربی 
    در بهشت به رویم بستی ، ربی 
     من میخورده ام تو میکنی بد مستی 
    خاکم به دهان مگر تو هم مستی ربی ؟ ……..« منصوب به خیام » 
    امروز  صبحانه ام با آب قندی که نامش آب میوه وآ ب سیب است را شروع کردم ناگهان لیوان برگشت ! واین برگشت پس از کلی دعا والتماس ودرخواست  به درگاه خالق بود ُ ابریق مرا انداخت یعنی بیلاخ !
    همه مانند ما ایمان دارند  همه به یک چیز ایمان دارند  اما چیزی که هست  ایمانشان کمتر ارزش دارد  اینها کسانی هستند که برای روشنایی روز چراغ به دست میگیرند  کرکره ها را میبندد به روی خورشید ود رنور مصنوعی به ذکر میپردازند وخورشید وروشنایی را طلب میکنند .
    من چشمان بینا تری دارم به عماق وجودم سفر میکنم شاید چیزی را بیابم وچیزی نیست غیره مشتی خون وچربی وگوشت وپوست وسلولهای ناپیدا  وپیدا خون مانند جویبار باریکی در رگهای نازکم جریان دادر ودر بعضی جاها می ایستد ! 
    چو یکی  ساغر  دردی ز خم  یار بر آ رم 
    دو جهان را  ومهان را همه  از کار برآ رم 
    ز پس کوه  برآیم ، علم عشق نمایم 
    ز دل خاره  و مرمر  دم اقرار  بر آرم 
    ز ته چاه  کسی  را تو پس سال بر آری 
    من دیوانه  بیدل به یکی بار  بر آرم ……….« شمس تبریز » 
    خوب  دیگر از پی دنیای سیاست و مردم  سیاس نخواهم رفت  یقین دارم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد  این انقلاب دیگر برای فردا نیست  همه میترسند  کسی از خود ودیگران  مطمئن نیست انگیزه ای هم ندارند 
    دنیا حسابی دوقسمت شده است طبقه بالا / طبقه پایین / جاها عوض شده  مکانها عوض شده ومردم جایشانرا باهم عوض کرده اند همین  مر دم دیگر باندازه کافی توان ندارند که برخیزند تنها دراشعار جوانان انقلابی که شور حسینی همهرا گرفته بود  میسرودند که ؛ 
    اگر تو بر خیزی  وفلان وبهمان  از دل توده خلق بیرون آمد از دل خلق فدایی زاده شد واز دل فدایی مجاهد ومارکسیست اسلامی ؟؟؟!  وهنوز این تر س همه جا هست  دیگر مردم خون کافی دربدن ندارند که هدیه رهبران بزرگ کنند .
    من یکی هر صبح وظهر وشب خون خودر اتحویل توالت میدهم واین قصه کذایی همچنان ادامه دارد مهم نیست پایانش چگونه خواهد بود .
    نه دیگر نمیترسم  ترس یک غریزه پنهانی است  وبه اولین خونی که ریخته شود  حیوانی درما نعره میکشد  وسراسیمه بسوی دیگران میدود میدرد برای آنکه خود ببالا برسد . همه میل دارند از نردبان بالا بروند ودراوج بنشینندهمه نرون میشوند   عده ای برده میشوند وچند نفری گلادیاتور  زندگی دوباره شکل منحوس خودرا نشان میدهد .
    بجای نماز خانه های بزرگ مساجد رشد کرده اند مردم گوسفند وار میروند وبره وار برمیگردند قربانی میشوند  .هیچکس مورد لطف ( او ) نیست  آیا او هست ؟  تنها بلاهت حیوانی از چهره ها میبارد  آن چهره های عرق گرده ومنحوس  ودیگران در رنج وعذاب . 
    خوب دیگر نقاشی نیست تا تصویر گر اینهمه ظلم وبدبختی ها شود همه چیز حرام است برای آنکه اثری از جنایتها باقی نماند .
    چو از آن کوه بلند  کمر عشق ببندم 
     ز کمرگاه  منافق سر زنار بر آرم 
    چو تو از کار فزایی سرو دستار نمایی 
     که من از سر هر مویت  سرو دستار   بر آرم .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . ۲۳ آگوست ۲۰۱۹  میلادی برابر با اول شهریور ماه ۱۳۹۸ خورشیدی .
    ماه شهریور برای من سرنوشت ساز بود !!!!
  • آتش میان جنگل

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش  .اسپانیا !
    در حال حاضر همه چیز میسوزد گرمای شدیدی بر همه  شهر ها حاکم است وکمبود آب وغذا  بنوعی به چشم میخورد  اما بزرگان وفعالان  ود ست اندر کاران دولت را چه غم آنها برای ملتها نمیجنگند برای جیب خودشان  دارند مبارزه میکنند ( مانند روشنفکران گذشته ما) ! .
    هنگامیکه به انبوه قایق ها وکشتی های سرگردان روی آبها مملو از مردان  وزنانی که از شهرهای خود گریخته ویا آنهارا رمانده اند مینگرم وآنها از اینکه پایشان به خشکی رسیده  سرشار از شادی و سرورند وبه آینده بهتر وزندگی بهتر دراین سر زمینها میاندیشند ! با خود افسوس میخورم که ایکاش زبان  آنهارا میدانستم وبه آنها میگفتم  برگردید که درشهر خبری نیست که نیست . 
     دراین شهر گوچک ما  هیچکس نمیتواند  بر خود ببالد که  زندگیش از نظر دیگران پنهان است  ، چیز غریبی است درکوچه وخیابان کسی بتو نگاه نمیکند  اما درهر گوشه پنچره  آیینه ای به دیوار آویخته است  وکسی که از کنار  آن میگذر دصدای خشک کرکره ترا میشنود ودر آیننه ترا مینگرد  هیچکس پروای آ نرا  ندارد که بر تو چه گذشته ویا چه میگذرد  بنظر میرسد که ظاهرا ازتو واحوال  تو بیخبرند  اما میبینی که هیچ یک از کلمات وگفته ها ورفتار تو از نظر آنها پنهان نمی ماند .
    همه میدانند چه میخوری وچه خورده ای  چه دیده ای وکجا رفته ای  غذاها همه یک شکل ویکسان در بسته بندی های چند لایی پیچیده شده است وتو پس از مدتها کش واوکش در میان آنهمه کاغذ ومقوا وپلاستیک مقداری گوشت گندیده یا میوه گندیده   را میابی یا آنرا دور میریزی ویا باید آنر قورت بدهی وراهی بیمارستانها  شوی .
    شش ما بیشتر است که درانتظار خبری هستم از بیمارستان روبرو که مرا برا ی یک اکو گرافی ساده بخوانند وهنوز باید در انتظار بمانم .
    در شهر خبری نیست درغرب خبری نسیت درشرق خبرها فراوانند ومیمونها براق وسر زنده بر تارک سقفها میپرند مست میکنند ودر تختخوابهای میان رانهای چاق وسپید وگرد وقلمبه میلولند .
    این سر زمین باستانی ما بود که من هنوز زیر پرچم آن میخوابم . اما امروزدیگر نامی هم از آن نیست  وفردا تکه هایی را درگوشه وکنار خواهیم یافت که روزی نامش ایران بوده است . امروز ترکیه میراث خوار ادبیات ما شده ایت خیابانها وکوچه هارا بنام عارفان وشعرای ما  نام گذاری کرده ومجسمه های آنهارا د رمعابر به تماشا گذاشته ومیگوید اینها مفاخر ادبی ما هستند وما خورده زباله های عرب هارا جمع کرده ونامش را مفاخر الانبیا  گذاشته تاج سر خود کرده ایم .
    بلی دراین دنیا هیچکس حق ندارد که راز وجدانش را برای خود پنهان نگاه دارد  هر کسی حق دارد درآن  سرکی بکشد  ودراندیشه ها پنهانی خود  کاوش کند  یکنوع استبداد پنهانی کم کم دنیارا فرا گرفته است ومارا آماه ساخته اند تا برای برده داری فردا آماده شویم ودراردوی کار مشغول . بیاد فیلمی افتادم که سالها قبل آنرا دیده بودم ( ماشین زمان ) وزمانی بود که مردم یکسان لباس میپوشیدن وبی تفاوت ازکنار هم میگذشند وبی تفاودت سر سفره مینشستند میخوردند مینوشیدند اما از هر نوع احساس تهی بودند وگوش بفرمان بوق مخصوص که آنها را فرا بخواند  وآنگاه دسته دسته بسوی یک ارامگاه یا یک سوراخ ودهانه یک کارخانه بزرگ  روان میشدند  تا درآنجا  میمونها وگوریلها  از آنها تغذیه کنند  گویی تنها برای همین ساخته شده بودند . میگویم ساخته شده بودند چون چیزی از احساس ولذت درک نمیکردند . 
    حال همان زمان فرا رسیده دختران وپسران جوان مارا پرورش میدهند تا صدای بوق بلند شود آتگاه آنهارا به خلوت میکشانند میخورند میبلعند وسپس لاشه بیجان آنهارا درگوشه ای رها میسازند کسی را هم از آنچه گذشته خبر نمیکنند همه چیز آماده شده از پیش وسگهایشان میدانند چگونه پارس کنند وهمه چیز را خاموش سازند .
    نه چیزی خلاف عقل وشعور دراین کار نیست  بسیار هم طبیعی بنظر میاید  انسان زمانیکه نتوانست دوست بدارد  میخواهد  آنچه را که هست نابود سازد  تا هیچکس دیگر نتواند به آن دست یابد . 
    قصه ها وگفته ها بسیارند و اوقات کم .
    حال دراین فکرم که دوباره همه جیز را از سر گرفتن چقدر  خسته کننده  ودیوانه  کننده است . ث 
    پایان 
    من مرغ کور جنگل بودم  
    در قلب من همیشه زمستان بود 
    رنگ خزان  وسایه تابستان 
    در پیش چشم من همه یکسان بود 
    وین دست گرم تو بود ای عشق  
    دست تو بود  وآتش جادویت 
    من مرغ کور جنگل شب بودم 
    بینا شدم  به سرمه خورشیدت ………شادروان نادر نادر پور ( از کتاب سرمه خورشید )
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » .  ۲۲ آگوست ۲۰۱۹ میلادی . اسپانیا . 
  • توانم نیست

    ”لب پرچین”ثریا ایرانمنش 
    اطاقی که بعنوان دفتر برگرزیده ام خیلی گرم است با کولر ها خنک کننده نیز مشگل دارم حال از این تابلت کمک گرفته ام !
    شب گذشته ناگهان موبایل به صدا در آمد !خواب آلوده به آن نگاهی انداختم یک چهره بزرگ روبرویم بود وتست سایبری انجام میداد !!!.
    اوه لعنتی خواب از چشمانم کریخت نمیدانم چه ها گفت وچه ها برایش نوشتند برایم یک لالایی بود سفت وسخت به آن مردان پیر. وپاتال وآن قمار باز قهار چسپیده وبرایش افتخار است  خوابم برد اما سخانی در گوشم نشستند داشت از بچه های روی صفحات دیگری تعریف میکرد ودلربایی   نزدیکی های صبح بود که  طاقت نیاوردم ونوشتم که :
    از همین الان تبیعض بین همه قائل شدی وای به فردا ودر نظر داشتم که مانند یک سینما در ردیف اول بچه ها کوچک ونوجوان وسپس جوانان ومیان سالها در آن وسط نقش سیاهی لشکر را بازی میکنند و……
    بهتر است درز بگیرم  حالم از این اپوزیسیون بهم میخورد دچار دل آشوبه شده ام همه سر. یک چهارراه ونبشی دکانی باز کرده ودر آن خورده کالاهای سیاسی را میفروشند ومن درحسرت یک شعر ،یک آواز ویک موسیقی آه میکشم  !
    دلم شکسته شعری زیبا از لعبت والا که سراغ اورا از دوستی گرفتم میگفت :
    هر سه شنبه به دیدارش میروم اشک میریزد ومیپرسد چرا بقیه به دیدارم نمی آیند ؟ فلج شده آیا میداند بقیه دیگر دراین جهان نیستند ؟.
    زنی زیبا با قد بلند وبه راستی والا بود حال موجودی نحیف که حتی قادر نیست به دستشویی برود از خودم میپرسم :
    اینها کی هستند که اطراف مرا گرفته اند ؟ کجا هستند آن زنان وآن مردان واقعی سفیران تحصیل کرده رایزنهایشان با دانستن  چند زبان در کنارشان بودند .
    به گمانم بدترین نوع زندگی این است که تو شاهد رفتن ویا نابودی ملتی باشی وجایشان ر ا خورده  پاهای زیر گذر قلی خان گرفته است .
    باورم نمیشد که این جانوران جمعی از ملت ما باشند از کجا آمده اند مانند حیوانات ماقبل تاریخ  زیبایی سالهاست که از بین رفته ونابود شده است .
    بابد چشم خودرا یا به رۆی زشتی ها وکژاندیشها بست ویا تحملشان کرد  .
    اطراف شهر ما درختان وجنگلها وبعضی خانه ها آتش گرفته اند ودودی نا مطبوع روی آسمان وگرمایی غیر. قابل تحمل را باید در درون جان فرستاد . تا بعد 
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین ” اسپانیا / ۲۱آگوست۲۰۱۹ میلادی !….
  • آمده ام که سر نهم ….

    »ثریا ایرانمنش«  لب پرچین» 
    آمده ام که سر نهم / عشق ترا بسر برم 
    ورتو بگویی ام که نی . نی شکنم شکر برم ……
    برگشتم خسته تر ودیوانه تر ! روحم را درکنج همان مبل بجای گذاشتم وروحم را درهوای آزاد رها کردم تا به هرکجا که میل دارد برود .
    همه چیز همانطور که بوده هست همان گرمای داغ همان مردم وهمان  فریادها همان فریا ها وشادمانیهای بیهوده وهمان سر گرمیها  وهمان دردها  ! .
    عکسی که روز تولدم پسرم به همراه سگ خود برایم فرستاد مرا به وحشت انداخت خدایا چقدر او پیر شده مگر چند سال دارد ؟ عکس دیگری از پسر دیگرم  وای او که شکمش بادکرده با آن کلاه  وکمر خمیده مانند پدربزرگها شده  چه بر سر شما آمد دراین غربت سرا ها ؟ .
    دردی عمیق وجانکاده قلبم را فشرد  مگرخودم پیر نشده ام  خودمرا فریب میدهم اما  شکل خودم را  درصورت وآیینه د وست چندین ساله ام دیدم  هردو یکدیگر را فریب میدادیم وبه دروغ میگفتیم  که : چقدر لاغری بتو میاید ! چقدر زیبا شده ای !؟ هر دو میدانستیم  دروغ میگوییم اما این دروغ نه ازنوع دروغهای سردمدارن و افراد   بزرگ که ماربه ورطه  نابودی میکشانند ِ میباشد از نوع شیرین آن است .
    در تمام مدنیکه در حال استراحت بودم × یکصد صفحه از کتابمرا نوشتم  نامش ( بی سرزمین ) است دختری بی سر زمین درعین حال زنی به راستی زن که مردانه حرکت میکند این کتاب درمیان همان صفحات کاغذی میمباند وروی این دستگاها  نخواهد آمد تا بتوانند مانند عکسهایم آنهارا اسکن کرده وبه یغما ببرند ! میماند برای روزگارانی اگر سر زمینی داشتیم ونشان فرهنگ پربار ما قوم آریایی میباشد .که از هر جهت برجسته ایم  درریا ./ دروغ. دزدی . فریب . آ دمکشی زیر هر نوع وبه هرعنوانی وشهوت رانی  بصورت وحشیانه ونام داری وخود بزرگ بینی ویاستمکاری که  اولین هستیم .  این فرهنگ پربار ما ایرانیان واقوام اریایی ودارای تمدن چند صد هزار ساله میباشد که به خاک وقبور رفتگانشان مینازند اقوامی از لرها / کرد ها / ترکها / مغولها / عرب ها وعرب زادگان / که دورهم جمع شده تنها به زبان فارسی حرف میزنند ونامش را گذاشته اند یک ملت واحد  مانند یک فرش پاره وکهنه به زور میخواهند تکه هایش را بهم بچسپانند جاهلهای  محله های جنوب شهر امروز ( مردان بزرگ ) شده اندوفواحش  دیروز یاامروز بانوانی گرامی !! ونامدار ! 
    من تاریخ زنده آن ایامم .
    من همه چیز را بچشم دیده ام  ونوشتم ! 
    اتکار بیفایده است . 
    أمده ام چو عقل و جان  ازهمه دیده ها نهان 
    تا که سوی عقل ودیدگان  مشعله نظر برم ……اشعار « مولانای بلخی » شمس تبریز.
    همین یک نکته هنوز برای ما مجهول مانده  شمس تبریز چه کسی بود که بیست وپنجهزار  بیت شعر زیر نام اوست ومولانای بلخی چه کسی بوده است واین چه عشقی است ؟! جزئت دار ی بپرس !!! برای من یک دزدی تمام عیار است شمس را کشتند واشعارش را بنام  مولانای به زیر چاپ بردند  ونامش را گذاشتند عشق خداوندی ؟!!! وگرنه این چه رابطه نامانوسی بودمیان یک پیرمرد افتاده وجان  وجهان  باخته ویک ملای هجره دار وهمه فن حریف ؟! 
    خوب دانشمندان !!! وبزرگان در کلاسهای واطاقهای فکر این بنارا نهادند  !
     اول بنا نبود که بسوزند عاشقان / آتش بجان شمع فتد که این بنا نهاد .
    به  هرروی امروز با تنی وروحی خسته آمده ام  تا فردا روز دیگری است . ث
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . ۲۰ آگوست ۲۰۱۹میلادی .!
     —————.
    توضیح : عکس بالا را از درون هواپیما گرفته ام هنگامیکه لندن را ترک میگفتم ! .ثریا 
  • نرون درقرن بیستم !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش  . اسپانیا !
    ———————————————
    نه ! گمان نکنم که  دیگر خون پاکی در رگهای ملتها جریان داشته باشد  هر چه هست مخلوطی از امواج وبیماریها وفساد وچرک است حتی دیگر حوصله ندارند چند برگی را سیاه کرده برای آیندگان بگذارند ، ؛
    گوگل : این کاررا بر عهده دارد تا فیها خالدون  یک یک مارا زیر ذره بین برده است !.
    همه چیز زیر تششعات وامیا ل خیالی  بخار میشود واز بین میرود  وگم میشود .
    نه ! کسی نمیتواند در میان طوفان  با زندگی در بیفتد تنها  عده ای که منافع شخصی وزندگی خصوصی خودرا درخطر میبینند خود را دراختیار صاحبان کالا وبازار میگذارند ! 
    امروز در اخبار کانال ۵ صحنه ای از زندگی چند سال قبل جناب پرزیدنت را نشان داد که صد رحمت به پا اندازان جنوب شهر ما ولاتهای خیابان گرد ! البته گذشته ایشان برکسی پوشیده نیست ونبوده ونخواهد بود درحال حاضر گروهی پرقدرت از ایشان جانبداری میکنند وبعضی از صاداراتی های ما نیز باین  گروه پیوسته اند وحق دلالی خودرا میگیرند وبرای مردم نمایش میدهند . 
    چه نمایش نفرت انگیزی  ورسوا کننده ،  آخ نامردها !
    همه با همند  با اوباش  کوچه وبازاز دست بیکی هستند  نه با مردم شراتمند اوباش  به طینت خود میروند  دروغ میگویند ، تحقیر میکنند ،  وباز میگذارند  که مرتکب هر کاری بشوند   وهمکاران مطبوعاتی نیز   منتقدان درست کردار !! از ایشان یک هنرمند یک سایه ویک خدای مقتدر میسازند  وآن هنرمندانی که این طایفه بر پشتشان سوار شده وشمشیر میکشند .  
    حال با یک کم رویی واعتدال واندیشه وسیع کجا میتوانی درمیان شهر  پر کرشمه راه بروی ؟ نه پشت سر داری ونه جلو . آتشکده کوچک را رها کردی وبه جهنم بزرگتری آمدی . خوب باید سوخت  اول ساخت وسپس سوخت .
    وآن عده که با  تربیت چند قرن  رژیم سلطنتی  چنان خو گرفته اند  که هیچکاری را با ارداه انجام نمیدهند  وهمیشه گویی دست از همه چیز شسته درانتظار یک معجزه دیگر نشسته اند .
    نمیدانم آیا خونی در رگهایتان جاری است ؟ آ یا زندگی در شما جاری است ؟  نه هوش ونه قلبتان هیچ یک بیمار نیست  زندگی جلوی رویتان است  اما شما  خودرا به بیماری وکری زده اید  تا زندگیتان تمام شود .
    خوب باید به آیات ووحی هایی که از کتب آسمانی جاری میشود دل سپرد : 
    وحی درباره  موال یا توالت / در باره  دمشق وعمان / درباره سوریه /  وحی درباره بابل قدیم !  وحی در باره ریگهای بیابان  / درباره  خواب ها ورویاها و . وحی در باره تماس زناشویی  ! عشق جایی دراین هجوم وحی ها ندارد .
    دیوانه ای یکتنه خودرا هم قانون وهم جلاد وهم دادستان وهم وکیل میداند ومالک صاحب وجان مردم است با کمک همین آیات نازل شده .
    فریا د بکش ، آب کم است / نان نیست / بیماری قرن بیداد میکند اخیر  : ابولا : هم به بیماری ها اضافه شده است .  فریا دت گلادیاتورهای قرون را بیدار  نخواهد کرد  تا میتوانی زوزه بکش !  وآن یکی با تاراج تو بر سفره خندان نشسته است برنده اصلی این نمایش تراژدی وکمیک میباشد .
    زیاده ه عرضی نیست .
     تا هفته های آینده شمارا به یزدان پاک خودم میسپارم . تعطیلات برای همه شما خوش باد . ثریا 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . به روز شده : 
    پنجشنبه ۱۸ جولای ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۷ تیرماه ۱۳۹۸ خورشیدی !.
    ——————————————————————————–