Author: Soraya

  • رویا در رویا

    زندگیم در حال حاضر رویایی است  که از نوعی پرستش عاشقانه  طبیعت  سر چشمه میگیرد .
    موجودی نیست موجودیتی ندارد  وجود خارجی ندارد  شاید عصاره   آن مردان بزگ تاریخ  باشد  که در میان یک برکه جمع شده  ومرا به ستایش وا میدارد .
    عشقی که از یک مظلومیت سر چشمه میگیرد  عشقی که شبهای دراز بی عبادت  مرا در بر میگیرد عبادت من است .
    میل ندارم اورا گم کنم  اورا وارد هیچ مذهبی و یا  ایدولوژی ویا سیاستی به ثبت نرساندم  اورا در میان یک برج عاج نشانده ام  وخود به ستایش او مشغولم  .
    او زنده است مانند همه نفس میکشد ودستهایش را تکان میدهد  وچشمانش که گاهی لبریز از خشونت میشود به اطراف میچرخاند  وزمانی از عشق ومهربانی بسوی من بر مینگرد   وآنهارا در حلقه های بزرگ میچرخاند  ثابت نمیماند .
     اوگاهی همه فرضیه  ها را باطل میسازد  آه ایکاش بیست سال به عقب بر میگشتم  در دورانی میزیستم  که همه چیز برایم  باد هوا بود 
    دوران شباب بود  به خلاقیت ذهنی احتیاجی نداشتم  همه چیز طبیعی بود .
    خوب امروز اگر کسی بخواهد کار بزرگی انجام دهد حتما باید کسی باشد  این فرمول قاطع را (آقایان) ساخته اند  نمیتوان کاری بزرگ وسترگ انجام داد وسپس بزرگ شد بزرگان سر. انجام رویت سوار  میشوند  علاوه بر آن باید  یک دفتر بزرگ  شامل صد ها نام ونشان نیز در جیب داشته اشی  تا بتوانی به بزرگی آنها استناد کنی  .
    نمیدانم من در آینده کسی خواهم  شد ؟!!!!.. 
    بقول مرحوم ”گوته”  زمانیکه کسی تاریخ کشوری را تغییر میدهد  وبه نحو متاثر کننده ای آنرا نابود میسازد  هنوز آن کظور غرق در شکوه وجلال وجبروت تاریخ گذشتگان خود میباشد . پایان 
    ثریا ایرانمش ” لب پرچین ” اسپانیا  سه شنبه ۱۵اکتبر ۲۰۱۹ میلادی 
  • خدای خوتخوار

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    خوشحالم برگشتی ، رفتنت درست نبود متاسفم که سر زمینی ندارم تا ازتو بنحو شایسته ای پذیرایی کنم روز دوازدهم اکتبر روز گریه ها ی بی امان من بود روزی بود که ماهم درگذشته داشتیم پرچمی وارتشی ورژه ای  وهنگامیکه پرچم به اهتزاز در\امد  اشکهای من بی اختیار فرو ریختند .  وما بی همتان وسست عنصران پرچم خودرا  دو دستی  تقدیم چند  کلمه واهی 
    و  بی هویت کردیم ودر زیر \ان به استادیومها میرویم وآنرا بر میافرازیم ! هه هه . 
    امروز زیر دوش حالم بهم خوردم ضعف شدیدی  همه وجودم را فرا گرفت هرچه خون داشتم در بیمارستان از دست دادم  خدا وند وبندگانش همه به خون پاک ما احتیاج دارند با خون زنده تند دشنه ها  وقمه ها همه از نوک آنها خون میریزد گرسنگان  با دهان پر  آب در انتظار لیسدن آ|نها هستند .
     خوشا بحال بچه های دهکده ها  امروز خشونت آشکاری نسبت به تمام خدایان و پیامبران  آنها دارم  ازهمه بریده ام  دیگر مانند سایر افراد افراطی نیستم  از اول هم نبودم  کجاست انسان ؟  انسانی نیست همه با نمایش قدرت پاروی  دیگران وآنها را سرکوب ومنکوب میکنند .
     آنهمه ماسک تعصب بر چهره ها نشسته  به خاطر یک ایمان وایده لوژی نامعلوم و نا  مفهوم  و من درانتظار یک انسا ن با شعوری هستم که این ماسک تعصب را از چهره ها  بردارد  ، بگو به چه کسی دلخوش کنم .
     تلویزیونی برایم  خریده اند باندازه نیم اطاق را گرفته یک پرده بزرگ سینما اما  چرندیات  واخبار  وتبلیغات سی شش زبان را حمل میکند اما هنوز من نتوانستم حتی یک  زبان \انرا تغییر دهم روی همان زبان اصلی ایستاده است !.
    مهم نیست امروز همه عقدهدهایم را روی توییتر خالی کردم  مهم نیست که مرا میرانند یا میخوانند  اما مگر خودشان چه کرده اند  تنها جارویی به دست گرفته همهرا میربوند تا خودشان رشد کنند مانند قارچ از سر روی دیوراهای مجازی سرک بیرون کشیده اند . 
    دشمنانی ترا تهدید میکنند  وهر روز هم بر تعداد  آنها افزوده میشود  برایت اهمیتی که ندارد |/ من نه چیز ی را میبینم ونه  آرامشم  بهم نمیخورد مگر زمانی که تو درکنارم نباشی  من مدتهاست که دارم پوست میاندازم  حال درقلرو تو دارم حرکت میکنم همه خدا یانرا رها کرده ام . 
    چه غم ا گر امپراطوری مقدس رم  ویران شو د درعوض مخالفین ما زنده اند ! اینرا درکجا خواندم ؟ پایان 
    ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا  ۱اکتبر ۲۰۱۹ میلادی . 
  • پرنده که پر گرفت

    « لب پرچبن » ثریا ایرانمنش  اسپانیا /
    چو مرغ شب خواندی ورفتی 
    دلم را لرزاندی ورفتی 
    شنیدی غوغای طوفان را 
     زخواند ن وا ماندی ورفتی 
    نمیدانم  به کجا رفتی وچرا وچگونه رفتی  آیا خبری درراه بود؟ آیا بال وپرت را شکستند یا ترا به کارگاهی بردند تا بال و پری تازه برایت بسازند ، ناگهان گم شدی . ومن حیران درنیمه راه ، گریان
    به کجا چنین شتابان ورنجیر را به دست  بک کلم قمری ویگ گل کلم دادی  تا سر نخ  درنبود تو برای ما  بکشند .
    در طوفانی سهمگینی که مرا دربر گرفته بود چشمانرا میگشودم شاید  خبری از تو بگیرم ! نه همه اطاقها و سالنهاخالی بودند !  کسی نبود ، صدایی نبود ، آوایی نبود غیراز کفتارهای همیشه درصحنه  که همه منفذ ها وسوراخها را پر کرده بودند  
    کجا سفر کردی وبه کدام دیار  رفتی .
    درشهر ما طوطیان شکر شکن نه ا زهند بلکه از استرالیا هجوم  آورده انذ با بیمارهای گوناگون ودولت درصدد از بین بردین این پرندگان زیبا وخوش قامت است ومن بتو میاندیشیم وبه قار قار کفتارها وکلاغهای که هر روز وشب صفحه وصحنه  پر کرده اند نمایشات مختلف گفتارهیا گوناگون خمی رنگین از زنان باد کرده ولبان کلفت مردان خالکوبی شده  چیزی در چنته ندارند  از روی دست هم کپیه میکنند  وآنرا با لیوانی آب داغ به حلق ما فرومیکنند . 
    بیاددستهایت افتادم که چگونه با هر حرکتی درنوسان بودند  وساعتها گفتار شیرینت  حال دیگر چیزی نمانده که همه چیز را رها کنم  همه چیز را هر چه را که درطی این سالها اندوختم ونوشتم همهرا به درون آتش   بریزم وبه دست آن  بسپارم به همراه  پیکرم و روان آن شاعر گرانمایه شاد که سرود ؛ بسوازن  برگ برگ خاطراتم را بسوزا ن منهم خواهم سوزانید درهمان سکوت بی سر انجام بیابان .
    بهر روی  حوصله نوشتن ندارم  حتی خواندن     . پایان 
    سیما جان برایم بخوان که : تو میایی  وای تو میایی به دشت گل زیر باران ! 
    ثریا ایرانمنش . یک شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی / اسپانیا . 
  • عصر گم گشتگی

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    ——————————————-
    بکدام دل توانم  که رخ تو باز بینم 
    که به دست غیر دستت به هزار بینم 
    کتاب خاطرات درغربت تمام شد  سه روز تما م چشمم به کتاب دوخته شده بود  نه چیزی بمن اضافه شد .ونه کم ، تنها تاسفم از بیخردی ها ی بعضی ادمها  که همه ناحق نام خودرا انسان گذارده اند  بیشتر شد . 
    از این جا تا آنجا  راهی است بس طولانی 
    هیچگاه به بعد مسافت نیاندیشیده ام 
    حتی به مسافت 
    حس نزدیکی ندارم  نه بخانه ونه بکاشانه 
    شاید  تو بتوانی بفهمی  
    نه با قایق شکسته آمدم  ونه باکشتی پناهجو 
    با پاهای خودم  آمدم 
    آمدم تا دیگر برنگردم وهیچگاه روی آن سر زمین را نبینم 
    امروز نه اینسو هستم  نه آنسو  معلق میان زمین و آسمان 
    نه پروانه ام ونه عقاب 
     میل به زندگیادر من کشته شد 
    آن میل وآن عشق را  زودترا از من گرفتند وکشتند 
    همه رفتند همه ومن تنها درمیان مشتی غریبه جان میدهم 
    پاهایم بمن گفتند  که دویدن   را فرامو ش کن 
    پاهایم اولینها بودند که ایستادند 
    نه باتمدن کار دارم ونه با وحوش 
    نا با امیپراطور  کار دارم ونه  با قوم الظالمین 
    همه بدبختی ها ی ما ازتاریخ است 
    با تاریخ خودرا دنبال کردیم به تاریخ خودرا فروختیم 
     وسپس  آنرا بباد دادیم 
    از جاده ابریشم  عبورمان دادند 
    به جاده ای داغ  سیمانی رهایمان کردند 
    کف پاهایم سوخت 
    به شهری آمدم  که مردمش در مهربانی شهرت داشتند 
    اما …. تنها شهرت داشتند 
    ظرافت اندیشه را درک نمیکردند 
    وبینش والای مارا که همه دست آورد زندگی ما بود 
    امروز نه وحشت دارم  نه خوف  نه ترس
    در شهری  که گورستانها نزدیک آن است وخاکستر مردگان الماس میشوند 
    تا بر تارک  امپراطوری بنشینند 
    منزلی ندارم  ارواح دراطرافم میچرخند 
    میرقصند  میدانم که مرده ام 
      میدانم که سالهاست مرده ام !
    پایان 
    به کدام  درنهم سر ؟ که بر آسمان این در
    بصفای دل جهانی  همه درنیاز بینم  ……؟ 
    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا . ۱۱ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی . 
  • عصر مرگ بشریت

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    چیزی بر خلاف عقل دراین کار نیست ،  بسیار هم کارم را طبیعی میپندارم  هر صبح  یک صفحه کاغذ سفید روی یک مونیتور در انتظارم هست  تا حرکات وافکار مرا به دست باد بسپارد کجا ها میرود ودر دست چه کسانی میچرخد برایم مهم نیست .
     انسان زمانی که دوست میدارد  میخواهد  آنچهرا که دوست میدارد  یا با همه تقسیم کند ویا از شدت وحشت وحسادت آنرا نابود سازد تا به دست کس دیگری نیفتد .
    امروز دیگر نه به دنیا میاندیشم ونه به آنچه را که پشت سر گذاشته ام ویا آنچه را که درپیش روی دارم  حال تنها باید یک قرعه کشی راه بیاندازم تا میهمانی جدید را وارد خانه بکنم  وارد میدان نبرد  بازنده باید خودش را درون رودخانه غرق کند من نیستم من غرق نمیشوم  امروز درمیان دیوانگانی که دیوارهای  تیمارستانهارا شکسته وبرون جهیده وهمه یک تیر خلاص به دست مشغو.ل درو مردم دیگر میباشند من تنها تماشاچی هستم بی هیچ  احساس دردی ویا احسا س همدردی منهم مانند همه شانه هایم را بالا میاندازم « مشگل من نیست » .
    نه حواسی دارم ونه دل بکارم میدهم  تنها باید بنویسم وسر ماه حقوقم را بگیرم چک برسد ومن چک را خرج کنم ماتیک بخرم ویا عطری تازه  کار دیگر ی نمیتوانم با آن بکنم نه فرا رسیدن پاییز را احساس میکنم ونه برودت هوارا  مانند یک ربات شب به رختخواب میروم دستی مهربان رویمرا میپوشاند وصبح مانند یک روبات روی صندلی بزرگم مینشینم وصبحانه میخورم وبه چرندیات روزانه گوش فرا میدهم ویا مینویسم ومیخوانم ظهر  مانند همان روبات غذایی میخورم وتنی به آفتاب پاییزی میسپارم  وابدا  از بالکن خانه حتی به خیابان هم نگاه نمیکنم برایم مهم نیست در پایین چه اتفاقی افتاده است  ویا خواهد افتاد .
     نه هیچ میل ندارم درانبوه  مردم گم شوم ویا درمیان مردم راه بروم  من آنقدر که به موسیقی نیاز داشته ودارم  به غذا ندارم متاسفانه آنرا هم از من دریغ داشته اند دنیای کثیف سیاست وجنایت وسکس دیگر جایی برای موسیقی نگذارده است همهرا به درون ن زباله دانی تاریخ سرازیر کرده اند وعربده کشان مست خالکوبی شده روی سن زیر نورهای الوان فریاد میکشند وپایین تن خودرا تکان میدهند نامش موسیقی است .
    خود دار بی تفاوتی شده ام اورا فریاد میزنم او نیز گم شده در لابلای صفحات واوراق ونوشته جاتش  او به دنبال نیمه بلوغ سنی خود  به دنبال یک معجون تازه است  تنها بدون پشتیبان  نمیدانم آیا برای اندیشیدن ارزشی قائل است یا نه ؟ .
    اورا نیز بحال خود وا گذاشته ام  امیدی ندارم که سر زمین تازه  ای از زیر خروارها خون وکثافت ولجن بیرون بیاید ِ آنچه که رفته رفته دیگر باز نخواهد گشت برای رفتگان نباید گریست  هرچه بوده تمام شده دیگر چیز باقی نمانده تنها ریگهای بیابان ومارمولکهای سیاه وسفید دررفت وآمدند وکوسه ها وسوسمارها یکدیگرا پاره پاره میکنند میخورند از خون یکدیگر نشئه میشوند .
    (وتو ای یگانه دوست تا هنگامیکه  روحت بدان رضایت نداده  مارا ترک مکن )پایان 
    ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا .
    ۱۰ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی 
    ================
  • همای همایون

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش  . اسپانیا .
     هما ی عزیزم ، بقول خانم سکندری تو از ان تیپ انسانهایی هستی که باید همیشه ترا نگاهداشت ودوستت داشت .
    شب گذشته کتاب تو دردستهای من که بخواب رفته بودم غلطید وروی زمین افتاد امروز صبح درمیان اوراق  آن کارت پستالی را دیدم که بمناسبت ایام نوروز برایم فرستاده بود ومن همچنان آنرا مانند گوهری گرانبها درلابلای کتاب تو پنهان داشتم . 
    دوباره وسه باره خواندم   خط زیبا و اشنا و شیوا  با تمام تقوا وساده نویسی مقدس خود مرا مورد مهر  قرار داده بودی  واما …. از طبیعت دست نخورده این دیار نوشته بودی  متاسفانه دست که هیچ لگدها هم خورده است  سر زمینی زشت وبیقواری با ساختمانهای وکج  ومعوج با زیر بنای پوشالی وتو خالی ونیمی از آن را آتش سوزان میبلعد ونیم دیگر را  سیلابهای ویران کننده ,مردم  هم هرسال فراموش میکنند مانند فلوریدا برای جلوی خانه های خود سدی بسازند تا  از گزند این سیلابهای ویران کننده درامان بمانند  بوی نمد کهنه بوی لجن وبوی فاضلاب آب سر تاسر شب بینی ونفس ترا میازارد درعوض تا دلت بخواهد هر کوی وبرزن برای خود یک مادر مقدس دارد وبرایش جشن بپا میکند این ملت بیخیال وبیدرد تا ابد مینوشند ومیرقصند بی آنکه بفردای خود بیاندیشند . شاید اینها بهتر از  ما فکر میکنند دم غنمیت است .
    دراینجا آموزشی  نیست تنها نقاشی  ورقص وآواز را آموزش میدهند دانشگاهها همه تهی اکثرا به سر زمینتهای دیگری میروند ویا برای کار به کشورهای دیگری کوچ میکنند ، بیخیال . حوصله داری ! در تمام روز شاید بیشتر از چند ساعت کار نمیکنند یا درحال  صبحانه خوردن  میباشند یا ناهار ویا جشنها ! 
    کوچکترین ترسی از بیسوادی وتهی مغزی ندارند  شاخه های گوناگون  را درلابلای اینترنتها میبابند  به نوشتن وکاغذ بازی خیلی اهمیت میدهند ناگهان میبینی یک کیلو کاغذ جلویت گذاشتند برای  پر کردن چندر  قاز پولی  را که بتو میدهند  هیچکس میلی ندارد از آن اطلاعاتی را که درذهن خود فر آورده جلو تر برود  نه از کتابها ونه ا زمنابع دیگر برایشان چیزی مهم نیست اخبار کافی است و نشستن دورهم وتکرار گفته ای یکدیگر .
    من به سختی توانتستم اینجا  بچه هارا به ثمر برسانم هنوز برای کار باید به کشورهای دیگری بروند و
    ایکاش درهمان زمان که آن دوست مهربان از من خواست به امریکا سفرکنم وهمه جور کمکی بمن میداد به حرف او گوش داده بودم . امروز دراین سر زمین چه خوشبخت باشم وچه بدبخت بحال کسی فرقی نمیکند .
     با تمام  این احوال از خواندن کتاب دریغ ندارم واگر کسی باینسو سفرکند تنها ازاو کتابی میخواهم  . 
    من باید جیزی را بتو بگویم برخلاف تو  من ذره ای دلتنگی برای آن  سر زمین ندارم هر گوشه اش برایم یک شکنجه گاه بود زندگی تو ومرام مسلک تو با من فرق میکرد منهم درباغچه خانه دودرخت مروارید داشتم اما فرصت اینکه به آنها نگاه کنم نداشتم وسی سه شاخه گل رز نایاب اما همیشه میهماندار مشتی صغرا وکبرا وفاطمه سلطانی بود که درلباس بریژیت باردو وجینا لولو بریجیدا خو نمایی میکردند ودر کنار مردی که همیشه مست بود وخواب ! وبه هنگام بیداری تنها متلک وفحاشی بود وفریاد همیشه پیکر من میلرزید  من فرار کردم فرار کاری که جرم بود ومن مرتکب این جرم شدم بچه های خردسال را از میان دود تریا ک وشیشه های مشروب ورقاصی بیتا خانم وبینا خانم به بیرون فرستادم وخودم نیز آمدم تنها با لباسهایم وچند صفحه ونوار وچند عدد کتاب دیگر برنگشتم وبه آتچه که درپشت سر گذاشته  بودم هیچگاه فکر نکردم حتی به آن ( ایران  کامیابی) که زندگی مرا ویران ساخت وبرد. 
    نه چرا باید خودرا فریب بدهم  ذزه ای دلم برای آن سرزمین تنگ نشد برای هیچ کجا وهیچکس و سنگ شدم لازم بود که سنگ باشم تا بتوانم جلوی سیلابهارا بگیرم . 
    حال وقت آن است که به قلمر تربیتی فرزندانم  وکوته نظری انسانهای دیگر بنگرم  ودر آنجا ببینم  که جوانان چگونه  خودرا با زبانهانهای مختلف مشغول میدارند وزبان مرا نیز حرف میزنند . 
    البته دراینجا جیزهای دیگری هم هست که به صراحت نمیتوان درباره آنها حرف زد  فقدان ادب وفرهنگ سر زمینم . 
    وخوشبختانه خودفروشانی هستند که ایران  بزرگ را به یوگسلاوی تشبیه کرده میگویند چه اشکالی دارد ک یوگوسلاوی  زیبا ازهم جدا شد تکه تکه شد وهفت کشور دیگر دموکراسی !!!! از آن بیرون آمد حال باید درانتظار  تکه تکه شدن آن گربه زیبا باشیم وچند تکه از آنرا برای خود قبا بدوزیم . 
    بهر روی هنوز هستی وهمیشه بمان وآن سر زمین را برای ابد فراموش کن تنها یک ملت واحد ورشید میتواند یک سر زمینرا بسازد خاک خود قدرت سازندگی ندارد وما متاسفانه  از داشتن مردانی  بزرگ وزنانی مانند تو  محرومیم .  زیبای ما . پایان 
    ثریا ایرانمنش . لب پرچین ۹کتبر ۲۰۱۹ میلادی 
  • آوارگی !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————–
    همه شب دراین امیدم  که نسیم صبگاهی 
    به پیام آشنایان ، بنوازد آشنا را 
    برای چندمین بار کتاب خاطرات اورا میخوانم ( ساده وروان بدون هیچ  مبالغه وپیچ در پیچ .قلمبه  نویسی وکژ راهه  روز گذشته  برنامه ای از او دیدم در باره فریدون فرخزاد ویادی از او   چقدر عوض شده بود گرد پیری بر موهایش نشسته وکمی فربه شده بود اما همچنان چابک ورسا سخن میراند وچه محبوب قلبهاست . 
    اگر بخواهم در طول این تاریخ سر گردانی وآوارگی بنویسم چه کسی خوشبختراز همه بود باید اورا مثال بزنم همسرش برایش یک همراه وهم گام  با از خود گذشتگی تما م پسرانش را با تحصیلات عالیه به ثمر رساند ختی مادر خودرا نیز وادار کرد تا دیپلمش را بگیرد !  درتمام مدت دوید تلاش کرد واز همان تخصص کار خود نان خورد .
    زنی بزرگ است ( همارا میگویم ) هما سر شار  که امروز سر شار از اقبال وافتخار است .
    خیلی میل داشتم جای اوبودم  اما هرکسی را بهر کاری ساخته اند  وهر کسی لیاقت هر نوع زندگی را ندارد .
     بهر روی امروز سخت پریشانم وغمگین  ونمیدانستم که عاقبت زندگی من باینجا در این کنج تنهایی وخلوت و بیماری میگذرد  بدون یار وغمخوار وهمراه .
    بچه ها خسته اند خیلی هم خسته وکسی را هم نمیتوانم بیابم که مورد اطمینان باشد وبتواتم شب وروز اورا درخانه نگاه دارم تا برایم حد داقل غذایی تهیه کند . همه رفتند به دنبال زندگی خودشان .
    چه باید کرد ؟ کجا میتوان رفت ؟ وبه چه کسی میتوان تکیه داد ؟ هیچکس  ، نه هیجکس  متاسفانه بدجوری زندگی را باختم دستمرا همه خواندند  نتوانستم آنرا پنهان کنم . 
    تنها بیمار میشوم تنها  میخوابم تنها غذا میخورم وتنها  با خودم سخن میرانم وتنها به دوردستها مینگرم شاید خبری از گمشده بیابم .
    حوصله نوشتن ندارم حوصله فلسفه بافی هم ندارم  زیاد از حد رمق وانرژی ودرا ازدست داده ام باید فکر ی برای خودم بکنم این راه حل نیست . مردن هم راه حل نیست باید  بموقع درایستگاه ایستاد تا قطار سر برسد وترا سوار کند وبسوی عدم ببرد .
    هیچ نمیدانستم  سر انجامم چنین خواهد شد ، نه نمیدانستم در میان مردمی نا جور بی احساس ودزد گیر کرده ام دست کمی از هموطنان عزیزم ندارند  همانگونه نگاه به دست یکدیگر میکنند اینها جاروی خودرا برای رفتن درب کلیساها بکار میبرند وبرده هارا به بیگاری میکشند آنها برای مساجد فرقی ندارند چو نیک بنگر ی همه دروغ میگویند ریا میکنند وخودشان هم خوب میدانند .
    دست کمک ویار ی بسوی دیگر ؟ زهی تاسف وزهی تاثر  اگر بتوانند لگد محکمی هم به آن افتاده از پامیزنند تا درون چاهی سرنگونش کنند . می کجاست ؟ منیر کجاست ؟ دینار کجاست ؟ باید آنجا رفت .
    وبرا ی بخشش گناهان نیز هر ساعت میتوان دست درون آن چاهک متعفن کرد وصلیبی بر پیشانی نشاند وخم شد وعذر خواهی کرد !! بخشش ؟  خداوند  بخشنده است ! 
    باید کار کنم باید بنویسم وباید انرژی لازم را داشته باشم بیمارستان بد جوری مرا بیمار تر کرد نه درمانی که نکرد مرا دچار بیماری وضعف شدید نیز نمود روحمرا کسل کرد خودمرا به نابودی کشاند  حالا حالا ها کار دارد تا بتوانم به دیروز برگردم .
    تا بعد 
     یک دلنوشته 
     سه شنبه ۸ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی 
  • چه پاییزی!

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————–
    یاد آن عهدی  که شور عشق در سر داشتیم 
    الفتی  با شاهد ومینا  وساغر داشتیم 
    خلوت ما بود هر شب روشن از روی مهی 
    دردل تاریک شب ، خورشید انور داشتیم 
    هر کجا بزمی  بپا میگشت  از خوبان شهر 
    ما درآن بزم ، از حریفان جای برترداشتیم 
    ——
    گذشت وگذشت تا رسیدیم به خلوت  دل وتنهایی ودر سکوت به رویا بیاندیشیم ،  زمانی باین  فکر میافتم که اگر چند  فرد با شعور  که اینجا وآنجا یافت میشوند  نبودند ، یک نویسنده  به چه چیزی  باید دلخوش میکرد ؟ یا یک شاعر برای چه کسی میتوانست غزلی شیوا بسراید؟ 
    عده ای مرا تخطئه  میکنند  وکسی نیست از آنها بپرسد نگر خود شما چه کرده اید ؟  با یک نفش محکوم کرده   بی پروا جارویی به دست گرفته ومرا باین سو وآن سو میکشاندید  میل  داشتید از پیش چشم شما دور شوم  آیا خود شما موجودیتی داشتید ؟ غیر از سقز جویدن و قمار کردن ولباس پوشیدن ؟! 
    سر انجام تسلیم من شدید  ومن با میل ورضای خود بر صندلی دلخواه خود نشستم  امروز نامم  روی هر زبانی میچرخد  خوب گاهی کلاغهایی در اطرافم قار قار میکردند  منکه هیچگاه میل نداشتم بر برج باروی گلدسته ای بنشینم خامی وخاکی بودم .
    نمیداتم عشق من تنها نوشتن وخواندن است واین بیماری درمن ریشه دوانیده کاری هم نمیتوانم بکنم با همه خستگی ها ودلمردگیها وضعف ها باز هر صبح پشت این میز مینشینم ومینویسم گویی از این عالم بیرون میروم  وارد دنیای دیگران میشوم   جلوی بعضی هارا دیوار  بلندی کشیده ام ومیل ندارم وارد حرم آنها شوم . گاهی نفسی ودمی از طریق شمیم  نوازشگر به مشام جانم میرسد آنرا میبوبم ودرسینه جای میدهم وزمانی گم میشود  اما اورا رها نمیکنم میدانم دوباره برخواهد گشت .
    من هنوز در هما ن جاده قدیمی خود راه میروم با همان کلوخها وپاره سنگها وهمچنان با نوک پای خود آنهارا از جلویم میرانم وپیش میروم سرم را به هیچ سویی نمیچرخانم  با نسیم وباد درحرکت نیستم راهم صاف ومستقیم بدون هیچ پیچ وخمی  وتمایل بیمار گونه ای به اخلاق خوب وتمیزدارم که این روزها دیگر  جایی درمیان حیوانات تازه رشد کرده ندارد .
    باید به نظرات احمقانه آنها گوش سپرد ودر سکوت خودرا وگوشت بدن خودرا جوید  درس اخلاق میدهند چیزی که نه خودشان به آن اعتقاد دارند ونه میشناسند . سیاست و پرده  خاکستری آن روی همه چیز را پوشانیده حتی روی عشق ومهربانی را .
    میل دارم همه  به یک درک معنوی برسند زیبایی را بشناسند  کسی کوششی دراین راه ندارد هر روز زشتی دنیا وآدمها بیشتر میشود ودنیا ترسناکتر .
    هر صبح باید با مشگلاتی کوچک وبزرگ روبرو شویم دیگر کسی زبان دیگری  را نمیفهمد از درک وقدرت بیان همه عاجزند  امروز همه آن چیزهایی که روزی برای ما شرم آور بود بصورت عریان در معرض تماشا گذاشته میشود وآنچه  را که نزد ما گرانبها بود گم شد .
    دشمنانی نامریی هر روز مارا تهدید میکنند  وهر روز هم بر تعداشان افزوده میشود  برای من اهمیتی ندارد  من همه چیز هارا میبینم ومیشنوم  اما ارامشم را ازدست نمیدهم  آنها تنها پوست ماری را که من انداخته ام بر میدارند  وچه بسا آخرین پوستی را که خواهم انداخت نیز نصیب آنها شود  ومن تازه نفس از قلمرو دیگری سر دربیاورم .
    نگاهی به قفسه کتابهایم میاندازم برگهای کتابها زرد شده اند  عده ای بصورت کاه درآمده اند آنهارا درجلد های سخت ومحکمی  پیچیده ام آنها افکار بلند مردان دیروز وغولهای قرون گذشته میباشند  قرنی که همه به آن  اعتراف داشتند وآنرا قرن غولهای میامنیدندفلاسفه بزرگ ، نویسندگان بزرگ وتجزیه دین وسیاست از یکدیگر با کمک آن بزرگان حال درمیان گوساله های طلایی باید سر به سجده گذاشته ونماز بجای آوریم وگوساله  را بپرستیم نه خدای واحد ویا یگانه را  همه جیز رو بفنا رفته ومیرود وآیا جانشینی خواهند یافت ؟ گمان نکنم هرچه احمق تر ، دیوانه تر   وبیشعور تر باشیم اربابانرا خوش خواهد آمد  ِ  روزی روزگاری برای یک داستان عاشقانه چه اشکها میریختیم واز شنیدن یک موسیقی دلنواز چگونه بوجد وشور میامدیم ودر میان زمین واسمان مانند پروانه چرخ زنان زندگی را مینوشیدیم امروز هرچه هست سیاهی است وخون رنگ سرخ وسیاه به مدد مد  سازان وکارخانه داران مواد واسلحه . باید ساخت وسوخت  وزبان درکام کشید فردا جیره اترا قطع خواهند کرد برق نخواهی داشت واین نعمت بزرگ این دستگاه عظیم تکنو لوژی نیز بی بهره خواهی ماند باید  گوش بفرمان بود . 
    بر بساط عیش کوس پادشاهی میزدیم 
    چونکه ملک شادکامی  را مسخر داشتیم 
    در شبستان راز با زیبا رویان سرو قد 
    در گلستان  ناز ، بر سرو صنوبر داشتیم ……..« موید ثابتی » پایان 
    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا ۷ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی . 
  • چه شوقی ؟

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش  . اسپانیا !
    ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
    نه ذوق  نغمه نه آزادی  فغان دارم 
    چه سود  از آنکه  بشاخ گل آشیان دارم 
     نه زیب محفل انسم  نه زینت چمنم 
    من آن گلم  که نه گلچین و نه باغبان دارم 
    ز ماجرای  دل آتشین  خود چون شمع 
     بسی حکایت  ناگفته بر زبان دارم ……….« شادروان ابولحسن ورزی » 
    فریاد های من ،  اثری تاثیر نا پذیرند ،  جمعیت امروز بوی خون را شنیده است  وحال بصورت گله  سگان دونده  ودرنده درأمده  همه از هر سو در کش  و  واکشند  ، روی کوچه ها وسنگفرشها تنها رنگ خون نقش بسته است  تیرهای  دار بر قرارند  واتومبیلهای واژگون  و نرده های چدنی دیوارهارا هرروز بلند تر میسازند  ومردم درپستوی های خانه یا درجیبهایشان هرنوع اسلحه ای را پنهان دارند ! 
    چه خوب ! خیال میکردم در گوشه ای آر ام  برای رفتن بسوی ابدیت نشسته ام ،  اما حال دلم میسوزد برای ملتی که أنقدر احمق بار آمده وعقل خودرا گم کرده است .  گفتن از گذشته آسان تراست تا  بفکر آینده باشی ِ  مرده مرده  است باید زنده هارا دریابی وبفکر زنده ها باشی اما ما هنوز مرده پرستیم .
    اروپای کهنسال درمیان یک سنگینی چکنم ونکنم  بیحال افتاده است واز هر سو مورد حمله مردان مسلح دیوانه که جنون ایده ولوژی دارند قرار گرفته است ِ امریکا هنوز میل دارد سرور جهان باشد وروسیه مشغول تدارک یک خاور میانه بزرگ به نفع خودش میباشد تکلیف ادیان چه خواهد شد ؟‌ اوف از این ادیان برای بیشبرد مقاصد وارام نگاهداشتن مردم دین را ساختند وخدای واقعی درگوشه ای پنهان شد ، گم شد !
    من کمتر دیگر ببفکر خود وآن آشوب درونی خویشم تسلیم شده ام  نه بفکر یک تکه فرش 
    گرانقیمتم ونه یک تابلوی بزرگ  تنها چند جلد کتاب مرا کفایت میکند تلویزیونم سوخته تنها به رادیو کلاسیک آن گوش میدهم با صداهای انکر الصوات  تازه کار ها ،  دیگران رفته اند باز نشسته شده اند تکفیر شده اند .
    چشمهایم را میبندم  به چه چیزی بیاندیشم ؟  آه به اتشی که دردنیا شعله وراست  .دارد زبانه میکشد  اکر اینسورا خانوش کنند  کمی دورتر  با زشعله میکشد  با انبوه دود وخاکستر  وخاک وخاشاک ومردمانی که از زیر  خروارها خاک بیرون آمده همانند زامبیا حاکمند  مردم کرخ شده اند  دیگر جانی برای جدال در کسی باقی نمانده  دنیا احتیاج به یک جنگ دارد یا تمامش کند ویا از نو دوباره ( دنیای بهتری را بسازند ) !!  تنها یک تصلدف کوچک باعث یک جنگ میشود این بار دیگر از توپ وتانگ خبری نیست اتم است ومیکرب وخاکستر  شدن  دیگر کسی بفکر صلح جهانی نیست جمعیت باید کم شود تنها پانصد میلیون اربابا ن را کفایت میکند تا برای بردگی ساخته شوند  متفکران سیاسی  که درسایه غولهای  قدیمی وخونخوار راه میروند  جنگ را شرف انسانی میدانند ؟! .
     دیگر نابغه ای مانند ناپلئون بر نخواهد است  با یک فکر سنجیده ومعتقد به سرنوشت  رشته کاررا دردست بگیرد ودنیارا طلب کند ! هیچ نابغه ای دیگر دردنیا نیست همه مبهوت ومات وعقل باخته شده اند  نیروی هوش وانسانیت در پناه تکنو لوژی مدرن از میان رفته است . صدایمان ضبط میشود و روحمان وکم کم مانند حیوانات زیر یک دنیای واهی  میچریم علف میخوریم یاپس مانده وریساکل شده حیواناترا .
     بهتراست کمتر حرف بزنم و دهنم را ببندم چیزی برای گفتن ندارم ونه برای نوشتن تنها خودرا ارضا میکنم . همین وبس .ث
    ز دور عشق  که چون ابر نوبهار  گذشت 
    بیادگار  ُ همین چشم خونفشان دارم . 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا . ۶ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی . 
  • پلاسیدو دو مینگو

    « لب پرچین » ثریاایرانمنش . اسپانیا .
    دز همه چیز وهمه جا بزرگ بود بزرگتر از تمام عالم هستی هفتاد سال روی سن فریاد کشید * رهبری کرد  بزرگترین وتنها وبهترین*تنور * دنیا بود مانند نداشت ،
    اوه ! این شمایید جناب  رهبر  وخوانندّ ه؟ شمارا بجا میاورم ! چند زن هرجایی در سی سال پیش  گویا  از شما درخواستهایی داشته اند  وامروز  روزانتقام فرا رسیده است ،  باید جا خالی کنید دنیای ابلهان است کسی شمارا دیگر نمیشناسد ! 
    اوه  منهم دیگر خودم را نمیشناسم  گمان میکنم کس دیگری هستم هفتاد سال روی سن درخشیدم ، کافی است .  آخ ، چگونه  خفه ام  کردید. دنیای  شما هما ن لاتهای  مکعبی لات با تک  خالهاب کثیف روی پیکرشان هست  ارکسترهای شما دیگر  کاری از پیش نمیبرند زه  همه سازها از هم گسسته برای کنار گذاشتن من از همان گروه ( پرستوهای ) وحشی استفاده کردید جایزه هایم را تز دستم  گرفتید ابلهان . من نه برای شما  ونه برای \ان جایزه ها ارزشی قائل نیستم دردل مردم کوچه وبازار جای دارم برای کافی است مرا گرم نگاه میدارند . 
    امروز نفس میکشم  قلبم ازاد وروحم آزاد تر است مافیای شما دیگر قدرتی ندارند تا مرا به هرسو بکشند گلویم بقدر کافی باز شده وحنجره ام دیگر زخمی شده است   نیروی من وزیباییی من وآوای من هنوز در کوچه وپس کوچه های شهرم ادامه دارد  من همه را میشناسم دیگران نیز مرا میشناسند حال چند پسر بچه منفعل  راهی بسوی دنیای تکنو لوژی باز کرده اند ذیگر مرا نخواهند شناخت من یک اسطور ه هستم .  اا شما نا بخردان  به چه روزم انداختید . 
    دیگر غروب  ما فرا میرسد استاد ازل با آن لبخند شیرین
    وصدای جادویی ات  ودر راس یک ساعتی پرده های خاکستری بر روی ما کشیده خواهند شد من آواز ترا درون سینه دارم  با همان لبخند شیرین وتبسم زیبایت .
    همه  به پایتن میرسند آوای جغذ های شوم در هوا پراکنده میشوند باید مدتی گوشهارا گرفت کم کم به کتابخانه های ما نیز دستبرد میزنند کم کم مارا خواهند کشت تا جانورانی را که در آزمایشگاها ساخته اند روی صحنه بیاورند خودشان خون نوزدانرا مینوشند تا نا میرا باشند أنها با دنیای پاک  وتمیز ما بیگانه اند آنها درمیان زباله ها بزرگ شده اند ریسایکل زباله ها درون شیشه های آزمایشگاهی .  وآن آمیختگی سگ صفتانه  که یکدیگر را پاره پاره میکنند دردرونشان خفته باید لقمه ای جلویشان انداخت وفرار کرد  این موجودات ذره بینی ومغز فندقی همچنان دراین فکرند که هنر بیگانه  .بیماری زاست  آنها با باروت رشد کرده اند روحشان پلید است .
    نرینه با نرینه وماده با ماده  باهم دسته جمعی میخوابند وتولید مثل میکنند جانوارانی درون همان شیشه های آزمایشگاهی  مایکل میشل میشود وجان ژانت !!!!!
    من امروز دچار زخمهای روحی بسیار شده ام اما مرهم آنرا از قبل فراهم کرده ام  واین نوشته را  تا  روز رستاخیز برایت نگاه خواهم داشت  دیگر دست از محبت شسته ام عشقی را دردرونم پنهان نگاه داشنه ا م که کسی از آن باخبر نیست با آن راه میروم وضعفهایم را پنهان میکنم . 
    زنده بمان مرد بزرگ  پاینده باد ودیروز از آن ماست  سرشت پاکیزه تو باین شارلاتنها  بازیها باید تنها بخندد وبا تحقیری نیرومند تر آنهارا  به چاه زباله فرستاد . 
    امروز \ازادی ودرهای \انرا به روی ما بسته اند  همه چیز ما حتی صدایمان نیز تحت کنترل است  باید درانتظار روزهای تاریکتری باشیم در روزهایی که برادر بزرگ همه جا مارا زیر نظر دارد وما همه صاحب یک چیپس در زیرپوستیم وخود در زیر پوست شب گریانیم .
    درعوض چراغهای مساجد وگنبدهای طلایی پر نورند و اربابان  مشغول تغذیه .  رونشاییهای شوخ وشنگ امپریالیزم هست وتاریکی وسیاهی آزادی در زیر سنگهای سردویخ بسته. زنده باد مایسترو .
    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا ۵ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی .
    تقدیم به بزرگ مرد   آواز کلاسیک  مایسترو پلاسیدو دو مینگو . 
    ————————————————————————–
  • مولداویا

    (عکس تزیینی است )
    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    امروز بر حسب تصادف در یک کلیپ  رقص های زیبایی از مردم سر زمین م.داویا را  دیدم عاشق لباسهای زنان ومردان آنجا هستم مرا بیاد کجا میاندازد ؟ بیاد چه کسی ؟  سالها قبل یک داستان  مربوط به یک پرنسس مولداوی  را دریک کتاب کوچکپ خواندم نویسنده  همان کشیشی بود که آن پرنسس را عقد کرده بود برای  \سر یکی از تزاریون ! قبل از حمله بولشیوکهای وحشی ِ درآ  ن زمان ما روز  عرشه کشتی آرامش نشسته بودیم  وبه دوردستها میاندیشیدیم برفهای کوهستانهای خودرا نا چیز پنداشته به سر زمینهای دیگر میاندشیدیم ، گویی برفهای آنها از نقره خالص ساخته شده بود وکوهستانهایشان از سنگ خارا ! .
    همه ما بیخیال بودیم دیگران میکاشتند وما میخوردیم بی آنکه درفکر کاشتن بذری باشیم تا دیگران در فرداها بخورند همهرا خودمان درسته قورت دادیم .
     کتاب جالبی  بود حتی نخی که درلباس  ودوخت آن بکار رفته بودن رنگ وجنس آن نیز معین بود .
    امروز لباسهای |انهارا دیدم وکلاهای مردان  که به شکل سه گوش نماد درختان صنوبر وسروهای بلند است البته گمان نکنم امروز چیزی از آن سروها وصنوبر ها باقی مانده باشد به همانگونه که دهکده ما ناگهان از روی نقشه ناپدید شد وحسرت تماشای دوباره دیدار  درختان سرو و چنار وصنوبر را بردلمان گذاشت  حال درباغچه های گندیده  ولبریز از خاکستر زباله به دنبال شاخه گلی میگردیم تا عکس آنرا روی صفحه بیاوریم ! 
    هرروز به عکس او نگاه میکنم ساعتها  وبه آهنگ صدای او گوش میدهم  همان آوایی که در جلوی اطاق عمل ایستاد وگفت : رهایش کنید عمل لازم نیست ! وپزشکان ناگهان مرا رها کردند فرمان را اطاعت نمودند واو با من آمد ، نه درمن  حرکت کرد مرا بخانه رسانید .
    شاید خود او از این  معجزه بیخبر باشد مرا در تختخوابم گذاشت وخود ناپدید شد .
    داشتم از سر زمین کوهستانی مولداویا میگفتم از لباسهای دوخت دستهای ظریف دختران و بلوزهای ابریشم خام سفید با گل دوزیها وجلیقه هایی که کمر آنها را سخت میفشارد  چه رقص زیبایی بود وکلاه مردان مرا بیاد صنوبرهای خودمان انداخت .
    مولداویا در زمان جنگ هانی اول صدمه زیادی  دید وهمه کشت وبرداشت محصو ل آنها تا  قرون واعصار  باید با قیمت بسیار نازل در اختیار ( آن بزرگان ) باشد قرارداد های چند صد ساله به همانگوه که آبهای شیرین وخوش طعم ما به کویت صادر شد وامروز مردم آب گل آلوده جویبارهارا مینوشند ومیکرب ایدز را به آنها تزریق میکنند تا اثری از آن قوم نباشد  روزی ما بیابانی را درپیش روی خواهیم دید که خار مغیلان در میان آنها با طوفان همراه شده با مارهای سمی  باقیمانده این اقوام وحشی  وبادهای سمی وگرمای سوزنده ودر خیال خود خواهیم گفت که ؛ 
    روزی این  سر زمین ما بود با کوهستانهای بلند وپربرف وجویبارهای لبریز ازآب شیرین وزنان زیبا ومردان با غیرت ورعنا  حال تنها یک بیابان برهوت مانند سودم وگومورا در جلو داریم .
    مولداویا اما زنده ماند هنوز مردم میرقصندودختران با همان شیوه مادربزرگان لباس میپوشند همان دامنهای کار دست وبلوزهایی از ابریشم خام با گل دوزی های  زیبا  وسینه های باز ….وما ؟ مردگانی هستم در کفن های سیاه  ودلشاد از اینکه میتوانیم طیاره هارا وسط جاده ها نگاه داریم نا نماز ما قضا نشود !!!!! نمازی که درمیان پاهای برهنه ( پرستوها ) میخوانیم وتربت شیرین آنها را   با لب میلیسیم مهم نیست غسل با خاک هم میتوان کرد !!!!!
    ث
    پایان 
     ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . ۴ اکتبر ۲۰۹ میلادی ! .
  • روزگار خوش

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
    میخواهم بنویسم باید بنویسم از چه بنویسم وار کجا ؟ از غذاهایی  بو گرفته وآلوده  به سم از هوایی دلپذیری که برایمان ساخته اند از هجوم سربازان مسلح که درخیابانها به جان مردم افتاده اند ویا از آتش سوزیها و گرمای وتنش هوای بی قرار .
    از چه بنویسم از سیاستهای آبکی وآب دوغ خیاری که یک غول یک چشم در آسمان نشسته وهر ازگاهی یک تکه گوه را بر میدارد باو چشم .ابرو میدهد واورا میان مردم رها میسازد باید سجده کرد ! از عشقها !! از دوستی ها !!! از همراهیها وکمکهای اچتماعی !!! نه همه یک بند شعر است که باید درون یک پاراگراف جای داد .
    آهای مردان 
     هم پیمان وهمر اه چهل سال بر صندلیهای خود نشستید وغزل خواندید واز روی دست یکدیگر کپیه برداری کردید و دوربینهارا منبع درآمد خود ساختید  آهای مردم آرام نشسته در دامنه های امن  ملتی درآتش بیخردی  وبی شعوری شما دارد میسوزد فرزندانمان ناقص الخلقه و بدون دست و\پا به دنیا خواهند آمد  شما خواهید مرد با وجدانی آر ام ،اگر وجدانی درشما باقی هست .
    شما حتی به ایمان  خود نیز خیانت میورزید  اگر ایمانی درشما باقی مانده باشد .
    شما با طعن وطنز تلخ دیوانیگهیا خودرا غرغره میکنید وبه صورت ما میپاشید  من نا امیدم از همه دل بریده ام تنها دریک گوشه پنهانی دل به یک تکه کچکاری تازه سپرده ام شاید روی تبدیل به یک مرمر شود یا یک سقف ویا یک مجسمه در میدان شهر .  شما مردان سیاس همه بر روی آب ها روان دراز کشیده اید  واز پولهای باد آورده تغذیه میکنید  وبقیه که در آن  سر زمین باقیمانده اند با مرض های گوناگون  بهر روی باید بمیر ند ها نعش های آنها روی رودخانه ها جاری میشود . به کجا شتابان چنین  بی تاب ؟ .
    بیچاره وطن  / بیچاره آزادی چگونه درمیان دستهای آلوده وکثیف شما نابود شد . لعنت برشما باد . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . ۳ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی .
  • ملک حاتون

    « لب پرچین» ثریا ایرانمنش. اسپانیا /
    خبر مهم بود ، خیلی هم مهم بود مجله های زرد وقرمز عکس ملک خاتون را با یک ردای سیاه بلند انداخته بودند که برای مراسم خاکسپاری  فسیلی دیگر  رفته بود ، همه خبر ها تحت الشعاع قرار گرفت گوسفندان بع بع کنان  افتخار میکردند که هنوز ما جایگاه والایی داریم ! برایشان زرشک پلو با مرغ فرستادم ! 
    امروز بسبک وسیاق جناب مک دونالد روی توییترم نوشتم ؛ 
    حیف از آن حرمتی که شاه بتو گذاشت  ولعنت فرستام به روح جهانگیر خان  که ترا به شاه معرفی کرد وگفت مادیان خوبی است ورزشکار است ومیتوان تخم کشی کرد ! کمی گرایش چپی دارد که آنهم با ورود به دربار ایران همهرا از یاد خواهد برد ! .
    بیچاره شاه  ساده دل ِ جنتلمن وبا ادب  بتو نزدیک شد ماررا درآستین پرواند شد اژدها وبا هرم داغ دهانش  اورا کشت  ! خوب ! چه بجا گذاشتی ؟  تخم کشی شد اما در میان کشتزار ت غیرازچند جانور بی جان چیزی یافت نشد .
    پنج درصد پول قراردادهای نفت درخارج به حسابت ریخته میشد وتو با صرف  ومشارکت درعطر ومد وشراب وزمین حسابی در صف بزرگانی در آمدی که امروز واق واق کنان به دنبالشان میروی  شدی پادوی همان قوم گلو بالها ویگانه پرستان وشیطان پرستان مطمئن باش جایگاه والایی نخواهی داشت آنها از تو زرنگترند  زمنیهارا به دست ساختمان سازی دادی زیر نام شرکتهای سوری وگیتاریست معروف اسپانبایی برایت گیتار زد چرا که سرمایه کلانی در کشت شراب وتاکستان داشتی ! 
    نه ، اینها را خیلی ها نمیدانند تنها  پیام های ترا میشنوند که از روی کاغذ میخوانی  ودرسهای خوبی بتو دادند . حال بین تو  ومریم قجر باید بیشتر باو احترام گذاشت تا تو .
    در حد یک زن 
    خیانتکار سقوط کردی  بیشتر سقوط خواهی کرد اگر پرونده هایترا باز کرده وورق بزنند .
    طبیعی است حزب سوسیالیست وچپ  فرانسه از تو حمایت میکند  برایت بادی گارد میگذارد ! توی فرسوده وبو گرفته هنوز برایشان سرمایه ای !/
    بقول رندی میگفت اگر این لباسهارا بر تن یک نیمسوز درون اجاق هم بکنند زیبا میشود  چه برسد بتو که بارها وبارها خودترا به دست جراحان زیبایی سپردی  شکم وباسن  وصورت وفک را عمل کردی تا از آن شکل گل کلم در بیایی . اینها همه  با پول ملت بود .
    ساعت ده ماساژیست محصوص / ساعت یازده آرایشگر مخصوص  وباقی مانده خواهران  کاریتا که نمیاندگی لوازم ارایش آنرا نیز خریدی  ساعت دوازد با دالانی از عطرو لباسهای فاخر وارد دفترت میشدی واولین مترس تو  بتو خوش آمد میگفت درباری در دربار ایران ساخته بودی واز بیماری وضعف او بیشتر  استفاده کرده وخودترا میبستی آنهم درخارج ریشه تودرخارج بود نه درایران ریشه ای نداشتی  یک ساقه  خشکیده یک علف تازه روییده دربین صد ها هزار دختر وزن زیبا روی وخانواده دار  تاختی خوب هم تاختی هنوز هم میتازی ملتی را بخاک سیاه نشاندی وچهل سال با آن شازده کوچولو جلوی هر حرکتی را از طرف مردم گرفتی  دستمزدنرا نیز گرفتی با اولین هشدار بتو یاد آوری کردند که ازاین پس برده مایی . 
    حال ای گوسفندان چراگاه سر سبز وخرم  بع بع کنان همه جا  بنشیند وبگویید  ملک خاتون ما حرمت مارا دارد بما آبرو داد !!!! هه هه هه .
    پابان 
    ثریا ایرانمن / اسپانیا / ۲ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی /
  • زاد روزی دیگر

    تقدیم  به پسرم . میم . شین !
     «لب پرچین » 
    الان درکنارمن است× مانند سالهای اول زندگیش  امشب من خوشبخترین زن ومادر دنیا بودم وشاید هم باشم  کسی چه میداند خوشبختی هر انسانی به دست خود اوست !  برایش آرزوهای زیادی را درسر میپروراندم  × از زمان خودش جلو تر بود هنوز هم میدود من باو نمیرسم  نمیتوانم برسم . از فرصتی کوتاه استفاده کرد وبرای دیدارم به اینجا آمد برای چند روز همین هم غنمیت است وفردا زاد روز تولد اوست . آرزوها بر باد رفتند مانند  آرزوهای دیگران نسلی سوخت به آتش خود خواهی وزیاده خواهییها و فساد خانواده ها من اورا برای این دنیا نساختم  دنیا ی بهتری داشتم برایش افسانه های رودیارد کیپلینگ را میخواندم  و( اگر) اورا قاب کرده بر بالای گهواره اش آویزان کرده بودم  واشعار خانم بیلیتس شاعره یونانی  ، اورا به جلو میراندم  واو بی آنکه به پشت سر بنگرد همچنان میرفت  اولین مدیر دبستان او طی یک نامه وگزارش بلند بالایی نوشت ؛ 
    \پسری بسیار باهوش وجدی واگر باو توجه کافی بشود یکی از نوابغ زمانه خواهد شد ! متاسفانه راه را عوضی رفتم به کو چه پس کوچه های ویرانی پای نهادم که همه واپس گرا وعقب مانده ومشغول پختن نذری وقربانی کردن گوسفند بودند که درکنار منقل وشیشه ودکای خود کباب بره را بخورند  اورا جدا کردم همهرا جدا کردم وحیلی زود به کوچه پس کوچه های غربت پناه بردم دیگر  قدرتی نبود تا بتواتم نابغه کوچگم را به آرزوهایش وآمال خودم برسانم  کوچه پس کوچه های غربت بسی تنگ وتاریک بودند ودیوارهای سوراخ سوراخ . نه نمیشد  او نیز مانند نسل امروز سوخت . پیر شد زودتر از آنکه جوانی کند 
    حال باید نان بخورد از زور بازوی خود  خودرا نفروخت به هیچ قیمتی وبه هیچ اندیشه ای اندیشه والایش را نگاه داشت . باو افتخار میکنم . الان درکنارم هست وچند روز دیگر خواهد رفت بسوی زندگی خودش باز من تنها خواهم ماندوباو میاندیشم وبه آینده نا پیدای او . 
    فردا زاد روز تولد اوست  . کادوی من باو همین چند خط است که حتما خواهد پذیرفت . 
    پسرم زاد روز  پر افتخار تو را تهنیت میگویم  مرا ببخش اگر نتوانستم بیشتر ترا به جلو بکشانم تو خود فرا تر از زمان میروی ومن گاهی باید ا زتو درس بگیرم . دوستت دارم . با آرزوهای فراوانی که هنوز هم دیر نشده هیچگاه دیر نخواهد شد  همیشه برای رفتن به جلو میتوان گام برداشت تنها باید از درونت کمک بگیری نه ا دیوارهای کاه گلی ومجسمه های مرمر وبرنزی . 
    مادرت / ثریا 
     ثریا ایرانمنش . « لب پرچین «  اول  اکتبر ۲۰۱۹ میلادی برابر با نهم مهر ماه ۱۳۹۸ خورشیدی . اسپانیا .
  • باز گشت به زندگی

    « لب پرچین» ثریاایرانمنش . اسپانیا .
    ——————————————–
    هر دم ای دل سوی جانان میروی 
    وز نظر ها سخت پنهان میروی 
    در تمای مدت جدال بامرگ ، تو درکنارم بودی  به چهره ام مینگریستی موهایم را از روی چهره تب دارم کنار میزدی بوی تو در همه اطاق بیمارستان پیچیده بود بوی عشق ، ممنوم از عکس تازه ای که برایم فرستادی  او هم کنارم بود .
    زمانیکه فرشتگان آبی پوش برای  معاینه  میامدند چشمانرا رویهم فشار میدادم وبتو میاندیشیدم  فشارم خوب بود ! لرزش قلبم خوب بود ِ زندگی درمن میجوشید ، 
     از بیرون وداستانهای  آن  بیخبر بودم در انتظار یک معجزه  بدون عمل بدون رفتن بسوی مرگ نشستم وتو معجزه کردی  این معجزه عشق بود که مرا بسوی خانه باز گردانید .
    پدیده غریبی بود ناگهانی بود دکتری فورا تصمیم گرفت مر به اطاق عمل بکشاند وسپس منصرف شد دکتر دیگر نیز به دنبال او انصراف  واز عمل پشیمان شد ، چه معجزه ای اتفاق افتاده بود ؟  شبها ترا فرا میخواندم سایه ات رو ی پرده توری ولرزان اطاق میلرزید ترا میدیدم  خندان پیش میامدی  ومن آسوده خاطر میخوابیدم اما خواب بر همراهانم حرام شده بود ، سیزده روز در روی یک تختخواب بیهوده افنادم وبیهوده پرستاران از من پذیرایی میکردند همه مهربان بودندمرا مبوسیدند  عشق معجزه کرده بود ودرچشمانم میدرخشید تا جاییکه یکی از پرستاران گفت تو عشق میدهی بما وعشق میگیری ایکاش همه بیماران مانند تو بودند \انها از\انچه میان من تو بود بیخبر بودند \انها سایه ترا روی پرده نقره ای نمی دیدن وشبها ترا در کنار تختخوابم احساس نمیکردند نگاه من میدرخشید لبریز از عشق بود واز دنیای سیاست وکثافت بیرون بیخبر بودم  دلم برای گلدانهایم تنگ شده بود همان چند برگ سبزی که درگوشه اطاق بمن انرژی واکسیژن میرساندند . 
    حال درکنار اطاقم هستند سبز وخرم . حال توانستم پس از سیزده روی یک دوش  بگیرم وسری باین  خلوتگه خصوصی خود بزنم وبا تو دردل بگویم .
    نمیدانی چقدر از تو سپاسگذارم  توخود بیخبری ویا باخبری ومیدانی پنهانی وآشکاری در دل وبیرون  از خانه ای . أنچه میان من وتوست  بین ما دو نفر است یاهردو یکی  هستیم . 
    گفتند مولانا حرام است مرد عشق وهستی نماد عشق ومن امروز همه از او کمک گرفتم .
    جامه هاارا چاک کرده همچو ماه 
    در پی آن خورشید رخشان میرو ی
    ای نشسته با حریفان در زمین 
    وز درون  با هفت کیوان میروی 
    حال ما بنگر  ببر پیغام ما 
     چون به پیش تخت سلطان میروی 
    همچو آبی  میروی در زیر کاه 
    آب حیوانی وببستان میروی
    چه کسانی باز گوش سپرده اند به این پندارها ؟ اینجا کسی را باکسی کاری نیست همه درکافه ها وبارها پلاسند وبیکار ومیخواره وبی تفاوت به زندگی .
    حال من  ترا دراینجا ساخته ام روی یک پایه های سنگی و محکم واستوار . 
    جایت محکم است . ث
    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین « اسپانیا . یکشنبه  ۲۹ سبتامبر ۲۰۱۹ میلادی .
  • زاد روز

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    امروز سالگرد  وزاد روز دختر عزیزم  اولین دخترم میباشد !  واین روز مصادف است با اولین دیدار پدرش که گمان میبردم ( به مردی  آزاده ووارسته ) دلسپره ام مردی تحصیل کره فرنگ اقتصاد دانی موفق و خانواده ای نسبتا خوب !  اما اشتباه کرده بودم با مردکی ضعیف پژمرده  رمیده  ومفلوک که همیشه میل داشت زیر سایه دیگری پنهان شود  ، اوف ، راستی این تویی ؟   اری خود منم  ، اورا دیگر بجا نمیاوردم  کس دیگری بود ِ  الان دیگر ترسی ندارم  نه از او ونه از اطرافیان نوکیسه اش  که هنوز واپس گرا وگوش بفرمان ملاهای بالای منبر بوده وهستند   وهر ماه وظیفه به ( قم ) صادر میشد !!! 
    آخ …چگونه خفه ام کرده بود  ، چقدر رنجم داد  به نظرم میامد درون تابوتی میخکوب شده ام ودیگر روی زندگی را نخواهم دید ، روح آزاد من ، قلب آزاد م  نیروی من  زیبایی من ، همه داشت برباد میرفت .
    ااین پیکر امروز ازاد است ،  این پیکر را روزی نمیشناختم .
    امروز در سایه مهر همین دختران وپسران زندگی را میگذرانم .  جرئت داشته باش ! اگر ترا میازارند حرف بزن ! پنهان مکن  ، جنگ کن ، مانند یک پرنده مردنی درون قفس نمیز ، در یک مبارزه بزرگ هیچگاه نه گرسنگی را درک خواهی کرد ونه برهنگی  را برایم مهم نبود ِ خانم فلانی باشم وچند کمر بسته داشته باشم نیمی جاسوسان خانگی  ،چقدر از خودت نا مطمئن بودی ! یا هنوز واپس مانده .
    اکنون نفس میکشم  این تن ، این قلب  بمن شادی فراوانی عطا کرده است واز این بچه ها سپاسگذارم که مرا تنها نگذاشتند  وبه مال ومکنت او پشت کردند .
     من خوب آنها را نمیشناختم امروز میدانم که نیروی مرا درخود جذ ب کرده اند  زنانی بزرگ  مردانی بزرگتر ! 
    نه ! آنهارا تقدیم وطن نخواهم کرد  آنها متعلق بخودشان میباشند  حتی بمن تعلق ندارند زنانم هرکدام مردانی هستند ومردانم هرکدام قهرمانانی نه از نوع پوشالی آن .
    دیگر غروب زندگی من فرا رسیده است ، باید چراعی بیافروزم تا جلوی چشمانمرا ببینم  آنهارا درانتخاب دین ومذهب وهمسر آزاد گذاشتم آنها انتخابشان عالی بود ، مذهب انسانیت وشرف انسانی را انتخاب کردند  .
    دخترم ، زاد رو تولدت را بتو نبریک میگویم شاید امروز روز سرنوشت بود که درب خانه را کوبید ، امروز تو نیز یک مادر نمونه هستی وباعث افتخار من وهمه فامیل. 
    تولدت مبارک . ثریا 
    پایان 
    چهاردهم سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۳ شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی .
    ثریا . ایرانمنش . اسپانیا .
  • روز بی مرگی

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
     بالزاک میگوید ؛
    «دردهای حقیقی به ظاهر آرامنند  ودر بستر عمیقی که برای خود درست کرده اند ،  گویی بخواب رفته اند  ولی همچنان روح را  میخراشند ومیبرند «
    زندگی تعهدی بما ندارد  اما باید خودرا متعهد کرده ایم که تا پایان عمر آنرا تحمل کنیم . زنج ببریم  درد بکشیم وزیر بار حقارتهای احمقانه خورد شویم وهمچنان به راه خودادامه دهیم.
    شب گذشته  اورا پیدا کردم انرژی مثبتی بمن میدهد  حال سعی دارم که به زندگی میخکوب شوم  وبرایش همان آهنگ دلپذیر را بخوانم .  گاهی فکر میکنم  همه چیز را از سر گرفتن  چقدر خسته کننده  وآزار دهنده میباشد اما باید برای دیگران زنده ماند
    امروز سر وکار ما با انسانهای شریفی نیست بلکه با مشتی  بی فرهنگ  وتازه به نوا رسیده  که افق فکریشان از حد تیر چراغ جلوی خانه شان فرا تر نمیرود  .
    سعی کردم خودرا در یک انزوای عمیقی پتنهان کنم  نمیدانستم چگونه باید با اویگانگی را آغاز کنم  سلام وصبح بخیر وشب بخیر .  کناه منحصر باو نبود گناه  منهم بود .
    در شهری زندگی میکنم که افق فکری آنها از چهار دیواری  اطاقشان بیرون نمیرود  هنوز خانوادههای کهن سال فخر میفروشند ونوچه هایشان بر سر ملت سوارند هنوز کبابهای خاطراتشان لبریز از عشق وشیدای ومواد والکل  جز بهترین وپر فروشترین کتابها درقفسه ها جای دارند  زبان من گویا نیست سخت است ترجمه اش گران تمام میشود .!!!
    انسانهای بدبختی که میل دارند مانند اربابانشان درآن سوی قاره لباس بپوشند وزندگی کنند  اما همان لهجه ولایتی وقومی خودرا نیز حفظ نمایند زبانشانرا نیز رها نمیکنند. 
    مردان هرروز تمیز وآراسته به سر کار میروندزنانشان به خانه داری وخمیر های پف کرده درون فر بخود میبالند  ویا به هنرهای دستی شان  برای دخترانشان همیشه باید مردی صاحب نام وصاحب مال پیدا کنند وبرای پسرانشان نیز زنی با کلی جهیزیه نقد وآماده وارد شود . اما  برای تر تیب دادن کلکسیون اثاثیه بی مصرف  کلی فعالیت میکنند وخرج میکنند  اطاقهایشان به یک انبار اشیاه بی مصرف بیشتر شبیه است تا یک اطاق خواب ساده وراحت  همه صاحب یک کلکسیون میباشند .
    همه به دستورهای مذهبی عمل میکندد  ودر آن پرده یکنواختی  مذهبی واخلاق  خودرا پوشانده اند  همه ایمان دارند حتی شکی هم به دل راه نمیدهند  اما هر کسی بخود حق میدهد که به اطاق دیگری نگاه کرده ویا وجدان دیگری را ارزیابی  نماید  .
    چندان همدری انسان دوستانه ای  ندارند بیشتر تظاهر است تا واقعیت  وپاکی قلبهایشان اغلب فاجعه آمیز  است .
    هفته گذشته دو دکتررا دیدم یکی بنظرم جلادی آمد قسی القلب که برایش  مهم کارش بود دیگر ی بنظرم فرشته  ای آمد که با زبان نرم و شیرینش مرا راهی اطاق عمل میکند . برایشان  مهم نیست هفته است غذا نخورده ام وحتی ویتامین در بدنم نیست  آنها باید به وظیفه انسانی ! حود عمل کنند .
    حال با‌امدن دوباره او یک انرژی تازه کرفته ام صدایش را باخودم همه جا میبرم برایم آرامش بخش است .
    دیگر کاری به آنسوی جهان ندارم / 
    پایان   / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /۱۳ سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی .
  • برای من گریه مکن

    برای منن گریه مکن   ’سر زمینم
    منهم برای تو. نخواهم .گریست 
    ده ساله بودم مورد ضربت مردان  تو قرار گرفتم 
    بیست ساله بودم فکر فرار در مغزم قوت گرفت 
    نه !سر زمین زیبایم  
    زیباییهای ترا همچنان درسینه محفوظ دارم 
    اما نمیتوانم منکر چهره زشت امروز تو باشم 
    برای من گریه مکن سرزمینم
    منهم برای تو نخواهم گریست
    من برایت درختانی کاشتم  نهالانی 
    همه سبز وخرم وسلامت
    اما زیر آفتاب داغ غربت 
    همه پژمرده شدیم 
    مردانت خشن 
    مردانت وحشی 
    مردانت ریا کار 
    وآخرین شاهبانو  زنی فریب کار 
    قدرت داشتن در  فرا سوی تو 
    دیگر افتخار نیست
    برای من گریه مکن 
    من برای درختن ایستادهام خواهم گریست
    نه برای تو ومردان وحشتناک
    خدا حافظ 
    سرزمین محبوب من 
    خدا حافظ کودکی گم شده ام
     پایان 
    جمعه ۱۳ س تامبر۲۰۱۹میلادی
    ثریا ایرانمنش 
     اسپانیا
  • روی پوست شهر

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    ———————————————-
    دانی که نو بهار جوانی چسان گذشت ؟
    زود ! آنچنان گذشت که تیر از کمان گذشت 
    نیمی به راه عشق وجوای  تمام شد 
    نیم دگر  بغلفت و خواب گران گذشت 
    صد آفرین  بهمت مرغی شکسته بال 
    کز خویش  بدر شد و از آشیان گذشت 
    من به دنبال شنوندگان وخوانند گان حقیقی خویشم  آنان که هنوز هیجانی  در وجودشان هست وهنوز هنری واندیشه ای  در کنج سینه پنهان دارند .
    من با روحی دوشیزه وارد وجوان مینویسم  آنچه را که احساس میکنم  بطرز موهومی از این جهان بیرونم  دیگر نه بسوی مردم نه به توده آنها نمی اندیشم  خاطرات زمان کودکی ونوجوانی را درون یک صندوق پنهان کردم تا دیگر آنها نبینم .
    حال مینشینم به فلسفه بافی بازاریابان گوش فرا میدهم ( درآخرین لحظه ) خیال میکنی چیزی  دستگیرت شده اما تازه نقش بنگاههای توریستی ومعاملات هتلها ورستورانها در کشورهای مختلف یک بازاریابی ویک تجارت بی ضرر بدون مالیات .
    خوب تماشا گرانی نیز هستند که دل باین فلسفه بافیها میدهند وچهل واندی سال است که ما دریک قایق شکسته  با پاروهای بدون دسته دور خود میچرخیم .
    آهی سوزناک !!! وای دل در گرو وطن دارم ! نقشهایی که برازنده هنرپیشگاه روی صحنه میباشد  من به تماشای کسانی مینشیم گه گول میخورند ویا گول میزنند  ومانند راهزنان در حین عمل مشغول چپاول  اشخاص هستند برای یک کلمه سکه میخواهند .
    گوسفندانی هم هستند که به راحتی میتوان پشم آنهاراچید .
    برای ذائقه های لطیف الفاظی نمانده  سخنان لطیفی نیز نیست  برای کامهای تشنه وشکمهای گرسنه اما  غذا زیاد است  .
    برای اولین بار که دریک کانون فرهنگی  کمی از انهارا چشیدم  چندان به مذاقم خوش نیامد  اشتهای زیادی نداشتم تا خودم را به جلو بیاندازم وسینه سپر کنم  خودم را کنار کشیدم رابطه ها مشغول کار بودند که ضابطه هار ا تشکیل میدادند . حرف راست من خریدار نداشت .
    بنا براین لقمه هارا بالا آوردم  دلم از پستی و شعور این آدمها بهم میخورد  این معجون قوام نیافته این رشته دراز که یک سرش درون میدان جیم الف بود ونخ دیگرش درون عربستان تنها چند خط شعر زیور بستان کرده بودند ! نادرستی  ورفتار  آنها مرا به وحشت انداخت .
    در خانقاه شب احیاء شیون میکردند وگریه میکردند اما چشمانشان از سفره پهن شده حلوا ومخلفات برداشته نمیشد وسر شام آنچنان دو دستی لقمه هارا به دورن میفرستادند گویی صد ساله گرسنه اند وسپس تابه ای نیر برای بردن ناهار فردایشان باضافه دخترک شوخ وشنگ وملوسی را برای دسر همان شب .
     از نبود راستی ودرستی درمیان این مردم شکفت زده وحالم بهم میخورد .
    به پناهگاه خودم برگشتم  ونشستم با کلمات به گفتگو حال میدانستم که خودم هستم نقشی در ویرانی ها نداشتم درمیان خوانندگانم دوستانی یافتم به بعضی ها دلستگی پیدا کردم  در میان آنها مردی بود  باریک اندیش  در کار تخیل شهوت رانی  وناهنجاری  پاکیزه نبود  مانند یک الکل تقلبی مرا به نشئه وسوسه و به مسمومیت کشاند  تجملات را دوست میداشت  در فکر تحریکات جنسی وتخیل های من بود اورا به دوردستها فرستادم به همانجای که تعلق داشت  گذاشتم با کامجوییها وشهوت رانیهای بیحسابش صاحب ‌آن ( پالتوی ) گران قیمت شود !.
     من به پاکیزگی روح واندیشه میاندیشیدم  به دنبال دوستی بودم نه معشوقی  معشوق زیا د است دوست نایاب است. من سلامت اندیشه داشتم وسلامت  عقل وروح . 
    حال دراین شهر بی پرنسیب درمیان آمهای نا شناخته در این سر بالاییها به تنهایی دردهارا حمل میکنم وبا خود به زیر پوشت شب میبرم و سپس آنها را  به درون فاضل آبها میریزم  هرشب در یک هذیان میخوابم وهر صبح با یک انرژی تازه بیدار میشوم شاید  همین نوشتن مرا بخود مشغول کرده است وداستانهایی که دورن سینه ام انباشته ام .
    افسرده ای که تازه گلی  را از دست داد 
    داند  چه ها به بلب بی خانمان گذشت 
    بنگر شمع عشق که در اشک وآه  او 
    پروانه بال .پر زد و آتش بجان گذشت …….« مشفق همدانی » 
    —–
     این نوشته را به روان پاک |مسعود صدر |هدیه میکنم  که جانش ومالش را درعشق وطن از دست دادوامروز شارلاتانها از عکس ونام او برای پر شدن برنامه هایشان استفاده میکنند . روانش شاد
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  اسپانیا ۹/۹/ ۲۰۱۹ میلادی ( نمره ۹ عداد شانس است )!!
  • عطر کهنسال

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    ——————————————–
    خوب از این وضع معلوم است که حال چندان درسیتی ندارم تب های پشت سرهم وضعف عمومی وغیره باز هم به نجات جان خود برمیخیزم  ، برای کدام دنیا ؟ برای  آنهاییکه درکنارم ایستاده اند واشک میریزند باید بمانی باقی بمانی ،  من بی آنکه بتوانم احساس خودرا تحمیل کنم ویا تجزیه  عطر این عشق را به سینه میفرستم  این عطر کهن سال را که درسینه این موجودات کوچک دفن کرده ام  از آن تمدنی که درآن رشد کرده بودم حال دراین دنیای جدید واین تمدن ظاهری میبینم همه جا دنیا یکی است همه دریک حالت خشونت ووحشی گری بسر میبرند دریک درهم برهمی ، دریک بی اعتنایی وبی خودی  این سر زمین کهن چند قرن ساله کم کم دارد فرو میریزد  همه چیز سطحی وبی پایه است  رفتار آدمها همان است ک امروز در سر زمین خودم میبینم تنها آن صورتک مسخره را ندارند  عده ای حتی پایین تر از مردم ما میباشند  عطر زیبایی از میان برخاسته  چیزهای زیادی  از این دنیا گم شده  مثلا دیگر یک لفظ ملایم وبا ادب را نخواهی دید که باتو سخن بگوید  نرمی درکردار ورفتار هیچکس دیده نمیشود هرچه هست خشونت است ، هرچه هست مقوایی ودروغ است ،  همه به یکدیگر بگونه ای شکاک  مینگرند ، همه ازهم واهمه دارند ،  هرچه هست زشت وزمخت است دیگر اثری از آن موسیقی وعطر ملایم کتابهای نیست .تنها عده ای روشنفکر نما با عینکهای پنسی خود درتالارها نشسته اند ومردمرا معاینه میکنند ! روزی همه انسان  بودند وامروز …..؟
    .
    چه نمای زیبایی بود در جلوی چشمان من در آن روزها  امروز همه چیز واقعیت خودرا ازدست داده است  درزیر همان چتر  اما بگونه ای دیگر  هنوز عده ای درمحافل اعیانی بخود فروشی مشغولند وعده ای تماشاچی  خیلی ها سست وبیحالی را پیشه کرده زیر آفتاب پاییزی لم داده اند . 
    اینها همه از همه عقیده ها بری هستند  با هوسبازی کاری را انجام میدهند وسپس سر جای اولشان برمیگردند دیگر در میان آنها یک سر شت دلفریب نیست که بوی عطر  آن برجان تو بنشیند  ازآن \چهره های زیبای اشرافی که روز ی در میدانهای شهرهای قدیمی میدید ی خبری نیست همه چیز یک شکل زمخت وزشتی را بخود گرفته است همه بیهوده بزرگ شده اند  ، شاید من درهمان کابوس سفرهای گالیور محبوسم ! حال به سر زمنی غولها سفر کرده ام ؟! .
    آسوده زیستن ، این آرزوی همه انسانهاست  حتی نیرومند ترین آدمها  کسانی که فعالیتهای سیاسی دارند ویا  دهکده ی را رهبری میکنند  حال فلان نیمه دست آفرین ماکیاولی  فروانرواست  کسیکه قلبش باندازه  مغزش عاری  از شعور فکری  ویا دلی روشن باشد . دیگر کمتر دل وجرائت در سینه ها دیده میشود تنها دود باروت ولوله تفنگ و شاخه بمب است که حرف میزند جاه طلبی بی حسابی همهرا دربر گرفته است .
    من راه خودرا گم نکرده ام  همچنان خرامان پیش میروم  اما فراموش کرده ام که دنیای من کجا بود وکی بود چه بود حال بی تفاوت راه میروم  کناره گیری بهترین است در همین کناره گیری ها به گردش میروم  زیر ان جاذبه دروغین راه میروم  دیگر به روشنایی باغهای معلق نمی اندیشم  همچنان به آفتاب داغ وق زده که  هر صبح از پنجهره اطاقم به درون میتابد مینگرم  سالهاست رطوبت  بارانرا احساس نکرده ام  اما باید  شال خودرا محکم بر پپکرم بپچیم .
    قوم بنی اسراپپیل  از ماموریت خود بخوبی  پیروی کرده وآنرا حمایت ونگهداری میکنند  وآن اینکه دربین سایر نژادها  همچنان  بیگانه ای باقی بمانند  همه چیز را درمیان دستهایشان دارند ملتی که در سرتا سر عالم  تنها خودش را میشناسد  درعین حال سد های معنویت بشریت را درهم میکوبند  تا میدانرا برای خود باز تر کنند در تکنو لوژیها از همه دنیا پیشرفته ترند وهمه رسانه را دردست دارند همه جا دیده میشوند وبه همین شیوه بانکداری وبهره برداری وبیمه ها را دراختیار دارند  آنها خواه ناخواه 

     آینده جهان هستی را پایه میگذارند  ما تنها حرف میزنیم در عمل بیحا ل وبی رمقیم همه سخن رانان خوبی هستیم چه شیوار وپربار سخن میرانیم چه گویا مینویسیم ! .

    خوب من کم کم پیر میشوم  دیگر کسی را گاز نمیگیرم دندانهایم ریخته وخودم افسرده شده ام  دیگر میلی ندارم به دیدار هنرپیشه های روی صحنه زندگی بروم  اندیشه را برگزیده ام درخیالم عاشقم ، درخیالم فارغم ودرخیالم با کسی حرف میزنم  که اورا نمیشناسم .
    دنیا با من بازی بیرحمانه ای را به آخر میرساند طنز شومی بود . ث 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . ۹ سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی و