Author: Soraya

  • خیانت بزرگ آن زن ،

     

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین .اسپانیا ،

    طوفان  خشم من  چون بجنبد ز امواج خویش /  دیگر بیاد مردم  دریا نورد نیست 

    أن لحظه ای که  شعله کشد برق خشم من. /  هر گز بفکر خشک وتر و گرم  و سرد . نیست 

    خوب ! نمایش. سالگرد وسوگواری. شهر بانو  با کمک هیزم بیاران  معرکه  وانهاییکه استخوانی درون جیبشان میگذارد تا. به موقع واق ‌اق کنند وپاچه  بگیرند  حال این بیوه غمگین وس‌وگوار قرن این زن وفادار آرامگاه آن بزرگوار را  کرده محله توریست و ممر در آمد هرسال. خودش رابه. آنجا میکشاند به همراه  دورگردان و ودوربین ها و . رفقا که از قدیم آلیام  دورش حلقه  میزدند  واز او قهرمان میساختند. حال این عجوزه پیر برای پاک کردن لکه های  باقیمانده   باز خودش را به آنجا کشانده شعار انقلاب مردم را عوض کرده شیون کنان. فریاد بر میدارد  که اهای میخواستند مرا  بکشند. کشته توبه چه دردی میخورد تو الان همه مرده ای بیش نیستی. با این. گام ها هم نمیتوانی لکه های  ننگی  را که بر تا ریخ ایران گذاشتی پاک کنی ،

    آیا بهتر نبود. با همان جوجه  کمونیست خود. به کوه نوردی میرفتی ‌ارتیست  میشدی  مانکن میشدی.  ، به قصر یک پادشاه بی گناه  گام نمی نهادی با پوشه ای که دستورات در آن. نوشته شده بود. تو برو ما هوای ترا داریم. در تلویزیون‌های سر تا سر عالم تنها تصویر تو. نقش میبندد تو قهرمان  خواهی شد. تو ملکه افسانه ای جهان هستی  خواهی بود  مشروط بر آینکه  اورا با خود بیرون ببری ، تا ما کارمان را انجام دهیم قول  میدهیم  که تا آخر عمر کثیفت. تو محتاج نخواهی بود برایت زمین

    در سواحل لاجوردین می‌خریم . آپارتمان لوکس  در موناکو و شبهایت . را میتوانی  در کازینو ها . صرف  امور خیریه. کنید. وپولهارا بدهی اگر کم وکاستی بود خوب هنوز جواهرات هستند بجایش آن مهره های  پلاستیکی را روی شماره  ها بگذار لیوانی  ویسکی وچند سیگار. وخوب طبیعی است که بادیگاردهایت  جلوی در چرت میزنند و یک خانه  در فرانسه یکی در کلرادوی امریکا یکی  در موناکوبکی در تنریف. وزمینهایی که در آنجا ساختمان سازی می‌کنیم وهنوز در انتظار آن هستی که نور را بر تا ریکی پیروز کنی خود تو بد ترین تاریکی تا ریخ وطن ما ایران بودی  تاریکی که چهل  وچهار سال از بهترین. جوانان را از دست دادیم. دخترکان  زیبای پر آرزو. را به سینه خاک فرستادیم )قهرمانان جهانی را  روانه گور کردیم تا تو عجوزه همچنان بتوانی به زندگی نکبت بارت  ادامه دهی وهر گاه لازم شد مانند یک موش پیر از سوراخ بیرون بیایی ویک بیانیه  صادر کنی  مگر تو کی هستی ؟؟؟ آن  جهنمی ها تاتو زنده ای از سر زمین  ما نخواهند  رفت تو حافظ منافع آنها هستی با کمک آن ادمخوران  و ممکن است چند جوان  شیفته وچند دخترک تازه بالغ  را بتوانی فریب بدهی در مقابلت خم شوند وجرند ببافند.  سر کار خانم من کام به گام با زندگی کثیف تو همرا بودم وهمهرا ) میشناسم مدرک هم دارم ،

    تاریخ وطنمارا تو دگر گون ساختی شاه عزیز ودوست داشتنی  مارا تو  تو روانه گور کردی و با آن موهای مصنوعی افشان سرت را روی شانه او میگذاشتی  ومیدانستی او ترا دشمن میدارد ‌هیچ احساسی هم نسبت بتو ندارد  محلی از اعراب در سینه بی کینه وپر  مهر او نداری. اما او تنهاست  ومجبور  آست با عقرب جرار . بسازد  از تر س مارهای  وافعی  غاشیه زهرداراز وکشنده. جه خوب  شد یزدان پاک  اورا  به نزد خویش خواند. وترا رسوای خلق کرد   او در حال حاضر در سینه میلیونها  ایرانی جای دارد  ملتی شریف  برای روحش دعا می‌کنند وسپاس اورا دارند شمع  روشن می‌کنند  تو وان مریم قجر  هر دو از یک رشته بافته شده اید.  رشته های از نخ ریا و مکر  وخود فروشی ،. زیاده عرضی نیست  اما من نخواهم مرد تا ویرانی ترا ببینم ، پایان 

    ثریا ،

    07/08/ 2023 اسپانیا. برکه های خشک شده 

  • سخنی که با تو دارم .

    ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا ، 

    سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم.  /  دگری نمیشناسم. بتو آورد پیامی 

    .انگه که فهمیدم  زبانت از رحم وشفقت می‌گوید  اما دلت لبریز  از بدی ها وشرارتهاست واین قانون زمان ماست ، همان قانون جناب    « ماکیاولی نیکی ومهربانی هر گز ثمری ندارد بلکه همان شرارت ها بهترینند .

    در کنار آن زن الکن زبان. که پدرش بدنام ترین  مرد تا ریخ بود خود را در سطح یک پادو پایین آوردی آنقدر تنها وبی کس  بودی که به خار مغیلان  خود را گره زدی بی آنکه معجزه ای را برایت فراهم کنند ،.‌مهم این نیست مهم این است 

    که برایت نوشتم سیاست کار تو نیست  سیاست را نمیتوان با فریاد وپاره کردن حنجره به زور به حلقوم مردم فرو‌کرد ویا پارتیزان بازی و  اتش   به.ر اه انداخت ،

    آن زن الکن زبان ،‌ان پیر دختر کج وکوله را که باخود همراه ساختی نیمی از انگه را که داشتی از دست دادی.  تو هرگز مرد سیاست نخواهی بود چون  راهش را نمیدانی  سیاست.ر ا نمیتوان در کلاس درس آموخت. تنها الف و بای آنرا  فرا میگیری برای دریافت یک ورق پاره که اعتبار توست  که بتو اعتبار بدهد  بتو نوشتم. بنشین وبه همان  نویسندگی ادامه بده اول  کپی برداری می‌کنی کم کم هوش وحافظه تو بکار می اید  خودت را ویران ساختی ویران کردی مانند یک تکه سنگ سر. راه  تو نشستند  خر وخاشاکی که تو انهارا  پله انگاشتی وروی آنها . ایستادی وهمه یک  لگد  بتو زدند ،واخرین شاهکاری  فراموش شدنی نیست دست بردی درون سوراخ افعی. بد جوری  ترا خواهد گزید سم او بتو نیز سرایت می‌کند وکم  کم در گوشه ای جان خواهی سپرد ،

    چرا از پرواز سیمرغ. شروع نکردی  خد‌ای  باد بود وزندگی همه ما  روی باد است ،

    اما گاهی ابن باد میدمد وجان  می‌دهد  وبتو میپیوندد  گلاوبز شدن با یک یک مردان ورنان  جنبش نیست. حال  با آن تکه گوشتی که در کنار گرفته وبقول همه زیر سایه بی مقدار او راه میروی  انچه را که در درونت بود ومیشد با آن ترا  بزرگ ساخت وبه توانایی‌هایت کمک کرد نیز از دست دادی ،

    متاسفم  از آب برامدی ‌بر باد نشستی  از زمین روییدی بر تیزی خارهای  زیانبار جای گرفتی  از جانوری به انسانیت رسیدی اما آن خوی را دوباره پس گرفتی ،

    امروز  آینده ‌و زیبایی  های آن وزیبایی وقدرت همه در ‌پشت تو مرده اند  وتو آب واتش وخاک را بهم بمال شاید بتوانی قلوه سنگی از آن بسازی وبسوی آنهاییکه ترا  میزنند پرتاب کنی .

    سرازیر. شدی. ،.  هستی ما تنها یک دم است  وما میتوانستیم  آن. دم را گسترش داده وبزرگ کنیم  از تمام  یک دم ناچیز   میتوانستیم  یک سیمر غ  گشوده در بر پهنه سرزمینمان  پرواز دهیم وتو همه چیز را ویران ساختی  وان یک دم نیز فرا ری شد  یک سرشک بود   یک پیک بود  وخود خدا بود. وت‌‌وانرا رها ساختی ،

    خرد یار ویاور تو باد 

     پایان ،‌ثریا ،

    اول أگوست  2023 میلادی برابر با دهم. امرداد ماه ؟؟!! ،
     

  • دنیای زیبای ، زیبای، زیبا، ما !

     ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا !

     روو ه یکسو شد ، عیدامد  ودلها بر خاست / می ز خممانه بجوش  امد و می میباید خواست 

    توبه زهد فروشان  گران جان  بگذشت /وقت رندی  وطرب  کردن رندان  بر خاست  

    «حافظ شیرازی»  

    اگر بدین افسانه دل ببندیم ودر این گمان باشیم که روح می‌رود ودرقالبی دیگر بر میگردد  حال خدا میداند  بقول مولانا از حیوانی آدم می‌شود  ناگهان تو در صورت فردی یک آشنایی میبینی ، از خودت میپرسی که. ،

    اورا کجا دیدم ، او خیلی بمن  نزدیک است.  خوب شاید در گذشته  نبستی باهم داشتیم شاید هم رومئو  و ژولیت قرن بودیم ؟!  

    من خوب میدانم لال بودن وحرف نزدن چیست اما نمیتوانم خودم. را  محبوس کنم  ویا خاموش بنشینم وتماشاچی باشم  هر چیزی مانند زنگ رگه‌ای مرا وقلب مرا به صدا در میاورد  آنگاه باید فریاد بکشم وبه آنهایی مرا  لال  ومیخکوب کرد ند لعنت بفرستم ،

    این روزها لال بودن را بیشتر دوست دارم ومیکذا رم الکن.ز بانها. حرف بزنند فریاد بکشند وخودرا خادم ملت   بدانند. کدام ملت ؟ از. زمانیکه من به  دنیاامدم. همه باهم غریبه بودند  حتی خواهر برادران با رودربایستی وپنهانکاری با هم صحبت می‌کردند در هیچ چشمی نشانی از آشنایی نبود هرچه بود هوس بود طلب بود  ومن تصمیم گرفتم  دردهارا بصورت کلمات  گاهی مستقیم وزمانی منحی شکل بدهم ،

    آواز وطنین گفته های و کلمات در خاموشی  میرقصیدند آنها نیز درد میکشیدند پیچ وتاب میخوردند  ودرد تمام  وجودم  رافرا میگرفت ،امروز. دیگر  کلمات هم نمیتوانند پیچ‌وتابی بخورند. ودلی  را به هوس بیاندازد. همه چیز سهل پایان آسان   در پستیو مغازه. درکنار دیوار اشپزخانه عشق در یک ثاثیه.  روشن وخاموش می‌شود انسانی خم میشود  تا می‌شود. دولا می‌شود  چند تا میخورد  سپس هموار مصاف دهانش. را پاک می‌کند  کسی آن  چین وچروکها  وان خمیدگی  هارا نمیبیند   انحیله  وتزویر را نمی بیند  مهم  نیستند. تشنه بودیم لیوانی  آب بهم تعارف  کردیم،همین ،

    ومن در خم وپیچخوردگی کلمات بی آنکه بدانم با کی. ودرباره چه چیزی. سخن میرانم نا،گهان  دچار آشفته‌گی روح شده کلمات  را به. دنبال هم میچیدم وسپس فراموششان می‌کنم ، 

    در این چین وچروک ها خود من وجود ندارم. ، روحم نیز . راهی ندارد . پوسته  های بود که از میان  انگشتانم فرو. ربخت ،همین ، نه بیشتر 

    قدرتمندان دینی وسیاسی هنوز نتوانسته اند لبان مرا بهم بدوزند 

    اگر دهانم را باز کنم چه بسا زبانم را نیز ببرند  دهانم همیشه بسته است  پیکرم نیز بی زبان وخاموش است تنها یک تماشاچی دراین ماتم  سرا هستم که ،،،،نامش زندگی  است ،.

    پایان 31/07/2023  میلادی 

  • ساواک و…. شاه

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا ،

     ( یک دلنوشته )

     رییس اداره کار کزینی ما یک مرد لاغر اندام . بنام حسین کچل بود اما ،،، او همیشه یک کارت عضویت در ساواک داشت که همهرا  میترساند. من نمی نرسیدم  او با هر زنی که میل داشت میخوابید زن وچند بچه داشت وهمسرش اورا عزت. صدا می‌کرد .

    حسین کچل با ریاست دفتر ما که  او بانویی از همین قبیله بود وماومعاون اداری یکم

     مثلث درست کرده بودند .

    مدیر عامل مرا به سمت ریاست دفتر خودش منصوب کرد. اه بد جوری شد  شدباید  به نوعی اورا  به جایی. دیگر  بفرستیم  انبار چطور آست ؟! برای زدن اتیکت ؟ .

    نه معاون کل وریایت  معاملات دولتی بد جوری گلویش پیش من گیر کرده بود اورا پیش من بفرستید .

    وارد یک حرم سرا شدم تنها.  کار پردازان مردانی که برای. خرید اجناس بیرون میرفتند   عده ای قلیلی اما بقیه همه زن بودند یکی اوردر  ها را مینوشت و چهار نفر  ماشین نویس. داشتند حسابدارشان جدا  بود رییس حسابداری یک دختر لاغر اندام سیه چهره بود  که مورد  لطف ارباب واقع شده همه باید از او اطلاعت می‌کردند ،

    من سیگاری را روشن میکردم ودر گوشه ای می ایستادم ،

    خوب کجا ودر کدام گوشه میل دارید میز مرا بگذارید. ،میز ؟. درست چسپیده  به جناب ریاست !!!!

     غوغا شد چند زن ودختر قدیمی استعفا دادند  بماند 

    همه از آن حسین کچل بخاطر آن کارت لعنتی  عضو ساواک میترسیدند غیر از من ، عده ای از دختران وهمکاران من جذب  ساواک شدند وبا کمک دلالن بعنوان پرستوهای ساواک. به آنجا رفتند حال همه صاحب خانه. فرش های گرانبها  خو ب خاک بر سر تو هم بیا. ! نه مرسی. آنجا جای من نیست ،

    حتی. پسران دایی خودم. نیز عضویت در ساواک را داشتند حال. میخواستند به اداره دوم ب 

    روند. ومرا واسطه قرار داده با فلان تیمسار. حرف بزن ،

    نه ! من هیچگاه. چنین کاری نخواهم کرد هر گهی  که میخواهید بخورید اما با من کاری نداشته باشید ،اداره ساواک سازمان امنیت کشور. چند اطاق مخصوص داشت که روی آن همیشه ورود ممنوع  دیده می‌شد 

    یک اطاق متعلق به شاخه زیتون  اسراییل بود . 

    یک اطاق مربوط به سی ای ای. امریکا بود یک  اطاق. مربوط به  ام ای فایو انگلیس بود یکی هم  همیشه درش بسته اما آدم‌هایی درونش میچرخیدند   آنجا مر بوط به کا ،‌گ ، ب ،‌ بود شاه بی خبر از همه این دسته بندی ها خیال می‌کرد درامان  دوستان دارد به آبادانی مملکت. خدمت میکند !!

    ماهی یکبار. گزارشی به او میدادندند. قربان همه چیز زیر چتر کنترل است چند چپول و کله شق ‌احمق را هم تفنگ. به دستشان داده بموقع مانند یک رباط از آنها استفاده می‌شد ،برو بکش ، نخست وزیر ، وزیر راه، روزنامه نگار .ناگهان روزی نامه های خارج هوار هوار ای وای شاه وساواکش مشغول کشتار مردم بیگناه آست ،روح شاه بی خبر  بود هر روز. روزی نامه های  خارجی مانند لوموند ‌و بقیه زباله ها را  میخواند بر  این باور بود که کشورش در امان است ، بی خبر  ازانچه امثال حسین کچل وجناب ریاست کل برایش  خواب دیده بودند. تیمساران واربابان سیاست  خارج نشسته بعنوان رهبر گروه‌های دانشجویان با آنها تبانی کرده بودند و داستان همچنان ادامه دارد .بیچاره شاه ، بیچاره من وامثال  من که تنها مهر وطن در دل نشانده ایم نه  یک تکه طلا ، 

    در انگلستان همسرم بمن میگفت خانه ر ا بیمه کردم بخاطر پالتوی تو وجواهرات تو !!!

    خندیدبم وگفتم دراین اطاق غیر از من وتو‌کسی نیست اما پالتو قلابی ودر فروشگاه سی اند ای هزار پوند فروخته می‌شود انگشتری ها هم نگینشان قلابی وشیشه های  ساخت لابراتور ها  هستند تنها چند  سکه تاج گزار ی  ‌پهلوی بوددکه آنها ا من خودم خریده بودم.  

    دیگران را فریب بده. تو مانند آدم لاغر ومرده ای هستی که شکمت  را جلو داده ‌احساس  مدیر کلی  هنوز در وجودت. مبجرخد برای من هیچ هستی هیچ.  مهم نیست چند نفر را در ساواک داری. من از هیچ کس وهیچ چیز وهیچ جا نمیترسم  تو باید از من بترسی 

    بیچاره‌ من و بیچاره  شاه ، هردو قربانی بودیم بخاطر میهنمان و خدمت ‌ومهربانی هایمان ،

    پایان 

    تکمله ،،،،،،‌جناب ثابتی !!!! اگر جایی اشتباه است مرا از اشتباه بیرون بیاورید سکوت شما. جایز نیست !

  • شاه ما رفت

     ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا ،‌

    من همیشه دردهارارکمی. دیر تر احساس می‌کنم. درد دور سرم میچرخد و . سپس بر جانم مینشیند 

    شاه من رفت  آنکه پدر من و پدر سر زمین من بود رفت ، به آوای خواننده گوشم میدهم واشک میریزیم از این کوچ  وکوچیدن ازاینجا به آنجا ،

    وبه سر نوشتی که بر چهره ام رقم خورده. وستاره ای که در آسمان  زندگیم خاموش شد .با رفتن او دیگر شوق زندگی در من  نماند هیچ‌چیز دیگر مرا خوشحا ل نساخت بود ونبود برایم یکسان بود  ، هر ماه حقوقم  را میگیرم ودرون کشو میریزم بی آنکه انهارا بشمارم  این کاغذ های منقش  به عکس دیگری برای من ارزشی ندارند ،

    به کوچ خو د میاندیشم ، به دویدن های صبح زود از بالای تپه ها وخودرا رساندم به چادر سیاهی که در میان دشت. بر پا شده  بود. اسب‌های زیبا  شترهای   جوان ومن در انتظار خامه وسر شیر و کره بودم تا آماده شده انهارا به همراه کاسه عسل بالا ببرم  برا ی ناشتایی.  پس از آن دوبار پایین بیایم با پسر بچه هاودختر بچه هایی که لباسهای رنگینی پوشیده بودند. دور  تپه ها  وبیراهه  ها بدویم وسپس خودرا دیوانه وار درون رودخانه پر آبی که از بالای ک‌وهستان  سرازیر می‌شد بیاندازیم  بی هیچ ‌واهمه سعی میکردم  بر خلاف اب حرکت  کنم  واب مرا هول میداد تا جایی که سرم به تخته سنگی میخورد صدای دایه از بالای تپه بگوش میرسید. که اخر خودت را به کشتن میدهی بیا بالا ،  

    کره اسب‌ها شیهه میکشیندند چه بوی خوشی داآشت آن صحرا وکسی را با کسی کاری نبود ..

    من همه آن نعمت  را اره‌مان شاهی داشتم  که در قاهره اورا کشتند او میمیرد چه عجله ای داشتید بر ای چند  سرباز  ولگرد  که اسیر  دست چند ولگرد دیگر شده بود ند نمایش تهوع آوری را بوجود آوردید تا اورا به این سرعت بکشید ؟ 

    اه بانوی داغدار. بانوی بیوه. هنوز میل برگشت داری  ؟ من نه ، آن سر زمین   برایم برای همیشه مرد 

    امروز بیمار م تمام روز در تختخوابم افتادم و  خوابیدم. خواب  رویای فراموشی هاست. دلم تمیخواست بر مرگ او گریه کنم او قهرمان همه دل‌ها شد او قدیس شد ونقش او در اسمانهاست ودشمنانش را هراسی فرا گرفت . ملتی برای او گریست حتی تسلی که اورا ندیده بود ،

    از این دشت به آن دشت ، از این شهر به آن شهر از این سر زمین به آن سر زمین. کوچ  میخواهم کوچ کنم  میخواهم از اینجا هم بروم اینها مشتی گوسفند هستند که لباس. انسانهارا پوشیده اند  قدرتی دیگر انهارا هدایت می‌کند آن قدرتی که در ‌واتیکان نشسته ،

    میخواهم جایی بروم که باز رودخانه را ببینم. وکوچه های خاکی وخروش کره اسبان و مادیانها و ….. همه خواب وخیال است تو با زنجیر کلفتی اینجا بسته شدی   

    نه تن چشم بتو دارند.  ؟ اه چقدر تنهایم ، چقدر تنهایم ‌چقدر این اشک‌ها در تنهایی مرا کمک می‌کنند د  در سایه نشستن ونظاره گر أفتاب بودن. وتماشای  ستارگان در شب ، چند ماه است  که رنگ خیابان را ندیده ام وچند ماه است که جلوی هیچ مغازه ای نایستاد ام تا چیزی بخرم ؟ خودم نمیدانم،.  شاها ورودت را به قصر فرشتگان  خوش آمد میگویم زمین جای تو نبود وشیطان در کنارت زمزمه عشق میخواند  تو چاره نداشتی و. تو نیز مانند من تنها شدی ، روانت شاد ،

    نمیدانم چه ها نوشتم  اما دیدان آن فاحشه چارقد بسر که از دیوار بالا میرفت و انگلیسی  حرف میزد و دروغها را  مانند یک زدنجیر بهم میبافت داشت حالم را بهم میزد حال  تهوع داشتم، لعنت ابدی بر شما باد ، 

    یک روز نمیدانم چه روزی آست اما میدانم  روز گذشته او به آسمان  پرواز کرد ، 

    ثریا ، ۲۸ژ‌ولای  میلادی 

  • خدایانی از نوع دیگر

    4ثریا  ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا ،

     خدایانی از نوع دیگر. ناگهان بر ساکنین کره زمین حاکم شدند. سیارات بهم ریختند ماه دو نیمه شد ‌خورشید کم کم در پشت ابرهای تاریک. پنهان گشت ‌خدایانی با قدرتی نامریی بر زمین وزمان وافکار وپندار وکردار ما حاکم شدند ،

    هیچکس آماده این تحول نبود تا آن خدایان.  « او» را از بهشتی که خود ساخته بود بیرون کشیده به جهنم. خودشان بردند سر انجام او روی درنقاب  خاک کشید واسوده در کنار همسر اولش  تسلیم زمین شد .

    در ایام. خیلی دور. تاریخ سر زمین من جمشید نامی  بود  میگویند هیچگاه او‌از مهری که به هستی وزندگی ‌فرزندان بشریت داشت. جدا نشد او به انسان احترام میگذاشت وبه شیطان سجود  نکرد. شیطان پرستان اورا دو نیمه ساختند .

    او ازمردم سر زمین من بهشت آفرینی را آموخته بود واز اینکار هیچگاه توبه نکرد ، او جمشید دوم ما  نیز از شیطان پرستان تازه واهمه نکرد  ودر مقابل آنها نیز توبه نکرده بلکه سرکشی را أغاز نمود او بهشت خویش ومردمانش را دوست داشت  وخدایان تازه اورا تیز شقه کردند .

    امروز آن مردمان دیگر نیستند ،‌کسی دل به مهر مهر ورزی نمی بندد همه در صدد ویرانی خود ودیگرانند . .

    زمین  دارد تبدیل به یک‌گودال می‌شود ودرختان  تنومند چند هزار ساله هراز گاهی  به طریقی. به آتش کشیده می‌شوند ‌هر صبح شعله های سرکش  در آسمان پدیدار میگردد خدایان امروزی در پستوهای  خویش پنهانند سگ هایشان   شهر هارا  در میان گرفته اند  دیگر آن گ‌وهر مهر و مهربانی جمشیدی در وجود هیچکس نیست  وخدایان  گذشته بخود لرزیدند .جمشید ما به کام  مرگ فرو رفت .امروز هر چه در جهان. حاکم است کین وکینه و رزی است دشمنی وجویبار خون رودخانه های تف زده را پر کرده است .

    دلقک‌ها با پیراهنی مسخره خود روی صحنه ها میرقصند افسانه میگوبند لالایی میخواند ومیرقصند .

    گوهر اندیشه ما مهر بود ومهر هیچگاه نخواهد مرد ، من خودم را حفظ کرده ام وان نیمه  دیگرم را که به گرو داده بودم یافتم حال برگشتم به اصل خویش   ووانماندم زوصل خویش .

    امروز همه به عنوانی . غم دارند. گریه در چشمانشانشان نشسته است غیر از عده ای که راه را خوب شناخته اند وتن به خدمت خدایان جدید سپرده با کمال اطمینان روی خشت های نم کشیده راه میروند بی خبر  از آن چاه ژرفی که زیر پایشان. دهان گشوده است .

    من در میان خاکروبه هایی که میتواندحقیقت را در میانشان یافت راه می‌روم  واهمه ندارم از هیچکس. حتی از خدایان جدید .

    عده ای می‌توانند از روی بعضی مسائل  به راحتی بپرند ویا نادیده بگیرند قلب من در سینه ام میطپد ‌عشق را به وضوح در اطرافم پخش می‌کند  مانند یک آهن ربا. مهربانی را بخود جذب کرده والودگیها را تف می‌کند. چشمانم بخوبی بین ریا وحقیقت را میبینند ومیتوانند آنها. را رسوا  کنند و،،،، سکوت بهترین است  لب فرو بستن بهترین است. اما فریب نمیخورم ،

    خدایان تازه. زمین  را به آتش میکشند زمین های  تازه و‌بکر  را میخواهند   انرا بنام گردش زمین وگرمایش میگذارند ،قوت مارا میدزدند  و زباله های  چند بار تصفیه شده را با رنگ‌وروغن جلوه داده بنام غذا بخورد ما می‌دهند. واب شور گل آلوده  که از زیر  لوله های بزرگ اتمی بیرون میریزد درون بطری برایمان آماده کرده اند رودخانه ها خشک ، دریاچه ها خشک ،دریا ها کم کم رو به خشکی آب‌هایشان  سمی است. آن آبشارهای ک‌وهستانی بشکلی گم شدند همه آمید  ما به قطب شمال ویخ  های آن بود که انرا هم خدایان جدید بین خود تقسیم کرده اند. ودر بیرون گروهی گرسنه . پا برهنه عریان درون قایقهای بادی. ناگهان به اعماق اقیانوس‌ها میروند شر کت های  مهاجرتی هر روز بر تعدادشان افزوده  می‌شود تا همهرا سوار همین قایق های مر گ کرده  خوراک  نهنگها وکوسه  ها سازند در عوض هر خدآیی در ابنمای خانه آش یک یا چند کوسه دارد وچندین  اسلحه زیر باسن بزرگش وما ! ما هنوز با افتخار از دست رفته وغرور  شکسته وزبان الکن در پی خرد جمشیدی خود لنگان لنگان راه گورستانهارا طی می‌کنیم ،.‌

    خرد یار ونگهبان شما باد ، پایان .

    ثریا ، 27/ 07/ 2023  میلادی 

  • دوریان گری / از نوع ایرانی

    همان روز. در همان دفتر ،
    آری ، ما آنچهره  یک خوابیم 
    غنچه خواب ؟. نه رختخواب. . ودیگر هیچگاه نخواهیم شگفت 
    هر. وز در یک بستریم  ، بی جنبش هیچ برگی 
    اینجا ؟  دره مرگ‌است 
    تاریکی. وتنهایی  باید خلوت زیبایی. را جست  
     به تماشای چه. خلوتی میروی ؟
    به پر پر شدن من ؟  
    وفر‌ودی دیگر 
    در بگشا ،  که خدا آمد  
    در بگشا اندوه خدا آمد در خلوت من 
    خادم و در بستری از گلهای افشان 
    پیک ها خبر را به مرغان شب میرساند 
     
    هیچکس مرا در قاب  تصویر نخواهد نشاند 
    در کنار ابلیس در جهنم او‌گم خواهم شد 
     یک دوریا گری  دیگر 
    پایان  ،
    د
  • قربانی

    ثریا  ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا ،

    ز شاخسار  گل نو شکفته ،  خار دمید /فغان که داغ خزانی  به نو بهار دمید 

    شرار خاطر  یاران رفته  ، تن بگداخت / چو جام لاله  بدامان جویبار دمید 

    تنهایی و باز هم تنهایی  پناه بردن به دنیای کثیف مجازی. وبا حال تهوع ناگهان یک غول جلوی چشمانت ظاهر می‌شود برای بلعیدن  انچه را که پنهان داری   !

    خوشبختانه چیزی را نه پنهان دارم ونه پنهان کرده ام همچنان که خورشید بی هیچ ترحمی بر هستی ما میتابد. جان می‌دهد وجان می،برد منهم همچنان. راه خودم را می‌روم بی آنکه جانی. را بستانم ویا سری در گریبان  دیگری فرو برده بوی تعفن  رابه ذهن وقلب پاکیزه خود برسانم ،

    همه چیز ناگهان بهم ریخت سیل تلفن ها از هر سو همه هرآسان یکی یکی   تلفن‌های خودرا پاک کردند وهربک مانند موشی به سوراخی  خزبدند ،

    چه اتفاقی افتاده ؟! 

    چرا گروه درست کردی ؟ کجا ؟ کدام گروه .   اوه نه ! خوب سبد انرا که برایم فرستاده بودند باز نکردم ،  از لندن از سراسر جاهایی که آشنایی. گاهی  احوالی از این افتاده بر زمین میپرسید. یک به یک  دچار این ویروس شدند ، مانند همان ویروسی که از طریق سرنگها به جان افسرده  ما فرو‌کردند وهر  دوماه  یکبار یکی را انهارا به رختخواب میاندازد خوشبختانه من زیر بار ان نرفتم . بدرک هرچه میخواهد بشود 

    شما حتی به تنهای من رحم نکردید  به ان چند کلام. یا چند خطی را که  گاهی روی دیواری مینوشتم ویا با آن گوشی ارزان.لا بایارانم   گفتگوی کوتاهی داشتم از من گرفتید ؟. لعنت بر شما  شغال ها  وگرگ های  گرسنه و مایه مال ،

    بهر روی هرچه را که نامش فضای مجازی بود تا توانستم از بین بردم هرچند از بین نمیرو‌ند درجایی دیگر پنهانند  اما جلوی چشمان منهم خوش رقصی نمیکنند . نه ،‌دیگر میلی ندارم در رکاب یک یک  پا بزنم. همین صفحه هم امروز دچار  زخم شده بود که خوشبختانه توانستم آن را بیرون بکشم ،

    رشته ارتباط ها را بریدم  هر چند  ارزشی برایم داشتند  یا نداشتند  نه به دنبال پولی بودم ونه به دنبال. فالاور ؟؟؟!! کلماتی بی معنا   در میان اشک‌های خودم بود ، مهم نیست.  روی همین  صفحه دردهایم را میریزم شما جمع کنید از آن شمعی بسازید وبرای نذری  به حرم‌های چند سد گانه  بفرستید ، من حالم خوب است ، خیلی هم خوبم اما مرا با شما دیگر کاری نیست ،‌

    بزدان پاک روح پلید شمارا. پاکیزه سازد ، امین. !!!!! 

    به یمن  خون دل واشک  گرم دیده ما  / شقایق  ز گریبان  شوره زار دمید ، ! « شاعر را نمیشناسم اما باید عماد خراسانی باشد. »

    من اشعار را  از درون  قوطی حافظه ام بیرون میکشمم ، پایان. ۲۵ژولای ۲۰۲۳میلادی 

  • گمشده

    ثریا ایرانمنش، ،لب پرچین ، ، اسپانیا 

    من مرغ کور جنگل شب بودم  /باد غریب ، محرم رازم بود 

    چون بار شب بروی پرم. می ریخت /. تنها بخواب مرگ ،  نیازم بود  

    این دست گرم تو. بود ای عشق /  دست تو بود  واتش جاودانت 

    من مرغ کور جنگل شب بودم / بینا شدم ، به سرمه خورشیدت ،،،،،،،، «  شادروان نادر نادر پور »

    نادر پور هم مانند من در آن دیار  نه قرار داشت ونه آرام تنهایی را بر گزیده بود وسپس. روی به غربت آورد در حالیکه همه جان وجسم  وروح خود را در خاک و طنش بر جای گذاشته بود ،نه مجیز گوی بود ونه  شعر را برای بازار میخواست. برای خودش میسرود 

    منهم تقریبا همان حال واحو ال اورا داشتم. به هر دری که میکوفتم. بیگانه بود  یا عکسی بزرگ از شمایل یک عرب بر دیوار داشت وکتابی را بین دو شمع در بالاترین طاقچه اطاق ، خانه دیگر صلیب آویزان بود خانه سوم ستاره شش پر وخانه چهارم. پیرمردی با عمامه  وعبای شکلاتی  در قاب  ودر بالاترین. جای خانه قرار داشت ،

    در خانه من  تنها مداد بود دفتر بود نوار بود و صفحه بود و تنهایی 

    در آنسوی اطاق زنی نماز میخواند با. لبان آلوده. به روژ وم‌وهای سلمانی شده در کنارش میز قمار آماده پذیرایی  او ودیگران بود .

    در خانه دیگر زنی بافتی میبافت سقز می‌جوید ولبانش را قرمز کرده  بود. پستانهایش  همه بیرون بودند. .در خانه سوم  زنی داشت آش نذری میپخت. و نه جایی نداشتم بروم   هیچ کجا. در خیابان‌ها راه میرفتم به کافه نادری میرفتم تا با تنها دوستی که از خانواده اش دور افتاده ومقیم سر زمین من بود قهوه ای ترک بنوشم سیگاری دود کنم وچند ساعتی از آن محیط بیرون روم 

    نا دیا ، خیال دارم ایران را ترک کنم بروم بجایی که نه کسی مرا بشناسد ونه من کسی را ازاینهمه  ریا کاری بیزارم ونفرت دارم ،

    نادیا  پسر کوچکش را به ایتالیا فرستاده بود  به یک شبانه روزی. اما من در انتظار آن بودم که پسر کوچکم بتواند خودش گام بردارد  ومن دست اورا  بگیرم تاتی تاتی . آن دیار را ترک کنیم. .

    نه من مرغ کور جنگل نبودم چشمانم باز بود شعورم درک می‌کرد ریا کاری ها دروغ‌ها. خفه بازی‌ها سوگند های  دروغین ،حالم را بهم میزد  

    حضرت آقا  به مقام مدیر کلی  رسیده بودند انهم  مدیر کل چه  اداره ای. باریاست  تغذیه مدارس را نیز بر عهده داشتند. ،  خوب چی میخواهی خانه ای بزرگ ، مستخدم. غذاهای عالی. لباسهای شیک اتو مبیل.  درخانه که راننده آن درونش نشسته کتاب میخواند وتو با پای پیاده راهی شهر شدی. دیوانه ای ،. بلی خانم‌ها. ،آقایان. زن من همسر من دیوانه است ، اما خانم خواننده قدر مرا میداند میتوانیم  لب بر لب هم دود تریاک را  به حلقوم هم بفرستینم سینه هایش نیز. بزرگ وخوبند می‌توانم ساعت‌های زیر آنها بخوابم یا زیر سینه آن یکی زن برادر که مرتب بافتنی  میبافت زن من دیوانه آست  مرتب کتاب میخواند. یک روز همه کتاب‌هایش را میسوزانم و سکرترم یک زن روس چاق وطپل با همسرش که گی بود. همه جارهمسفر یم آنها بهتر از  همراهی با همسر دیوانه من هستند،،کتابها را ،،،، سوزاند  من نبودم دیگر من نبودم در یک اطاق محقر نم دار در لندن.  د اشتم قوطی  غذای آماده را باز میکردم تا شام بچه هارا بدهم ، اه آزادی ، آزادی روی بالکن رفتم نفسی کشیدم اما ،،،، تنها نبودم باز سر وکله گله پیدا شد ،‌خوب کوچ می‌کنم می‌روم به شهری دیگر در یک کلاس نام نویسی کردم. بچه هارا بمدرسه سپردم یکی را به شبانه روزی ،،،، گله آمد باز هم آمد ،،،خاطرم جمع بود در سر زمین آزادی. زیست می‌کنم ، تا روزی نامه ای از هوم آفیس  برایم رسید که ،،،، بانوی فلان شما بعنوان گاردین بچه  ها بیشتر از حد معمول مانده اید. پانزده روز وقت دارید تا این کشور را ترک‌ کنید حال  همه جا از ما ویزا میخواستند تنها ترکیه ، اسپانیا ویا باز گشت به جهنم ،خوب برزخ را انتخاب کردم   کتاب آن نویسنده  ایتالیایی درسه جلد هنوز در کتابخانه ام در ایران قرار داشت بهشت جهنم برزخ  ،،،،،ومن برزخ را بر گزیدم نه اشک‌هایم را مهر وموم کردم  ام قلبم را تیز محکم. قفل زده ودیگر نامی از هیجکس نخواهد برد. بچه ها بزرگ شدند ومن ؟! هنوز در مرز سی سالگی  لی لی می‌کنم فراموشم شده که چند سال دارم ، خوب است ،نه !؟ شهامت میخواست ، که من داشتم  و دارم. ،امروز یک مادر بزرگ زیبا  دانا  مادر خوب وزنی مهربان در کنج این اطاق کوچک  دارد برای شما  نامه مینویسد تا سرتان کرم شود. وبدانید که شرف  را می‌توان خوب نگاه داشت  وپاس  داشت ‌ارزان نفروخت   آن نامرد در هوم افیس نام مرا بعنوان گاردین  بچه ها ذکر کرده بود تا با ده میلیون پوند او وخانه او شریک‌ نشوم  البته میتوانستم با کمک وکیل ویا رفتن به سفارت خیلی کارها انجام دهم اما  او لاشه ای بو‌، گرفته  بود ارزش نداشت .همین دیگر هیچ،،،،،

    غافل که در سپیده دم  این دست /  خورشید  بود  وگرمی آتش بود 

    با سر مه ای  دو‌چشم مرا  واکرد / این دست  را نیاز نوازش بود 

    پایان ،ثریا 24/07/2023 میلادی

    در پایان. تمنا دارم برایم دلسوزی نکنید ،‌من زندگی را شکست دادم مرگ را هم شکست دادم ، حال ،،،، دیگر  هیچ 

  • نور بدون سایه .

     ثریا ایرانمنش …. لب پرچین ،. مقیم اسپانیا .

    گل بود. وسبزه بود و سرود  پرنده بود /در أفتاب  ،گرمی نشاط  دهنده بود  

    بر آن آب وخاک   باد بهشتی. پرواز و در باغ بود ‘ کاجی. پرشاخ  وسهمگبن 

    بر آن درختان کاج  چه دلدادگانی  نام خویش کنده وبیادگار گذاشته بودند . وان درختان. چه افسانه های پنهانی در دل خویش. داشتند وچه رازهایی  کسی بلند سخن نمیگفت سخنان سخت همه هراس انگیز بودند  اکثرا ساکت بودند .  اگرفریادی بلندمیشد. خطرناک بود  همه سر پا گوش بودند  به پیامی که از طرف او میرسید ووقولهایی را میداد پدری مهربان بود که یگانه فرزندش را میخواست به عالیترین درجه فهم وشعور  برساند همچنانکه خود او رسیده بود .

    همیشه همه سراپا گوش بودند 

    گوش میشدند. گاهی از میان جمع جمله زشتی بر میخاستر ‌خطر را وبوی خطر را به مشام ما میرساند ،

    هر نوری در جهان. سایه ای دارد وخاموشی  سایه گذشته هاست. که در دل‌ها  نهفته است  هیچ گفته ای  در جهان نیست. که بی سایه باشد مگر چرندیاتی  را که در لابلای صفحات  رنگ شده. در میان دستهای ما میکذاشتند ، قایق ما به آرامی روی دریا  در میان گلهای  رنگین وسبزه ها پیش میرفت صخره ها را نمی دیدیم کوهای یخ را نیز نمیدیدیم بخود اعتقاد و اعتماد  داشتیم مغرور بودیم نمیترسیدیم واینهارا او در دل ما کاشته بود   مانکن تازه هر روز بشکلی بت عیار در میان صفحات مجلاتی که خود مخارج انهارا تعیین می‌کرد. وسر دبیرانشان  را به مجلس  شورا میفرستاد   مانند خورشید میدرخشید اما این درخشش  درست انعکاس یک آیینه را داشت. چقدر به پوست. حیوانات علاقه مند بود  وناگهان صبح. تصویرش عوض شد ، گفته ها بی سایه وهمه خاموش به این دگر گونی مینگریستند .

    پدر ، بیخیال. به. آهنگش ادامه میداد. قدرتی ما فوق داشت  خوب  سخن میگفت وحوب جواب میداد.  وما اورا   آن مانکن را سایه او میدانستیم  سایه ای بی قدرت وزودد گذر که  تنها دلخوشی او البته رنگین بود  ‌موهای رنگ شده 

    عده ای. در سایه او مینشیتند اما آنهاییکه   بورا احساس کرده بودند درکنار پدر در سایه او. ودر پشت سر او راه میرفتنددو‌ نگرانش بودند .

    سایه ای شوم جلو تر از آوار روی زمین نقش بسته بود. این سایه  ناگهانی  که قدرت نور را نیز میکشت  میسوزاند   ومیخشکاند . این گسترده سایه بی معنی  که رحمت ومحبت هم نامیده می‌شد 

    همه ضعفا ی فکر واندیشه به سایه روی اوردند حتما این سایه خداست  ومتنفران از ان سایه نامریی. احساس شومی در دلشان پدید میاند  اما عده ای اورا بزرگ‌تر نشان میدادند. تشویقمان  می‌کردند  از این سایه که جلو میرفت لبخند شیرینی بر لبهای آن مانکن می نشست  او ناگفته هارا. خوب می فهمید   وما در آن گسترده به خاموشی نشستیم ،

    درون خانه من غوغا بود ،‌اه پسرکم حد اقل  راه برو تا من  بتوانم دست ترا بگیرم. آنگاه فرار می‌کنیم. از این جهنمی که برایمان ساخته اند،

    سیل پول روان شده بود گرسنگان دیروز مانند گدایان  شهر اطراف مارا گرفتند. ومن بسختی توانستم خودم را نجات  دهم وبه تماشای غروب خورشید بنشینم و به تماشای مرگ پدر بنشینم   دور بودم خیلی دور  و،،،همه چیز ناگهان عوض شد در یک شب سقف خانه فرو ریخت من در انتظار آن نا،گفته ها بودم. اما  چرا این چهره های منحوس همه تغییر کرده اند گفته های اورا صدبار دیگر خواندم در گفته های او هیچ مثل ‌مناقشه ای نبود. ،،،،،واو رفت. منهم رفتم هردو رفتیم  سرای من هم همان سرای بیکسی وتنهایی است  تنها در سوگ او‌گریستم  نه یک روز یکسال تمام ، .دیگر پدری نبود تا برایمان چراغ را روشن نگاه دارد ‌نور را بما هدیه. دهد. هر چه بود تاریکی بو.د سیاهی بود وراه رفتن در تا ریکی بدون چراغ ……مرگ است ، مرگ ،

    کفتار پیر در محفظه امنی خزید وهنوز تکان میخورد نشخوار می‌کند  واز مرگ پدر  ما بهره های سنگینی را به درون لانه آش میبرد  ،روانت شاد  پدر ایران. ای همیشه جاودان  در قلب فرزندان  خلف خود ما بتو خیانت نکردیم از خیانت‌ها گریختیم . گرسنگی ها کشیدیم اما دست در دست  دشمنان سوگند خورده تو نگذاشتیم بتو وفا دار ماندیم ، ،پایان ، ثریا 

    یک روز شنبه داغ /تاریخ 22/07/2023  میلادی 

  • شاعرانه !

    ثریا  ایرانمنش ،و …لب پرچین ، مقیم  اسپانیا .! 

    بیا غم های خود با هم بگوییم  / که اندوهی  فراوان در دل ماست 

    بیا با هم بسوزیم وبنالیم / که سوز عشق در آب وگل ماست  ،…… میم ،طاها

    هر آرمان وارزویی  رویاییست. که گاهی می‌توان  انرا  در واقعیت تعبیر کرد .

    امروز دلم میخواست که آیکاش سفر  اول را سوییس انتخاب میکردم. حال. تازه هوس کردم به کوههای آلپ سفر کنم. وان خانه. را که هرسال  او میرفت برای اسکی  ببینم ، اما در حال  حاضر تنها این یک رویاست وتعبیر آن روی ایننه من نشسته اول باید از خواب بیدار شوم  مانند همه هموطنانم همیشه در خواب راه رفته ایم  ورویاهایمان را با روباهای دیگری تعبیر کرده ایم  ودر هر تعبیری باز جای پای ما معلوم است ،

    ما همیشه کوشیدیم  که رویا هارا به حقیقت تبدیل کنیم   وبا آنها به زندگی  بی معنی خود ادامه دهیم . ما حتی در بیداری تیز خواب میبینیم ،

    امروز به سر زمینی که در آن رشد کرده ام مینگرم  که همه مردم. را به دو نیمه اره کرده اند  ودیگر یک انسان کامل ودونیمه شده یافت نمی‌شود ،

    وهر انسانی بخیال خود آن نیمه دیگرا. یا به دست فراموشی سپرده ویا بخاک  تقدیم کرده  لست ،

    حال همه ما تقریبا یک انسان نیمه شده اره شده  با چند تکه شده ایم وبرای  پیدا کردن خودمان در تلاشیم .

    در هر انسانی یک. « من». ویک « تو ». زندگی می‌کند  با هم کنار آمده اند  در آن روزها شهر ما  تبدیل به گورستانی بزرگ نشده بود وما همه در کنار هم میزیستیم بودند ها بودندونبودی کمتر داشتیم .  .

    امرو.جلوی  هر کسی یک دیوار سخت وبتونی است که راه را بر همه مسدود می‌کند   ،

    من در این دیار. آزادی تنها در چهار دیواری اطاقم ‌خانه ام آزادم  نه بیشتر هنگامیکه درب خانه  را باز می‌کنم. تا هوایی وارد شود بسرعت چراهای روشن شده دوربین‌ها بکار میافتند ،  ومرا که جلوی  درب ایستاه ام  شکل می‌دهند ، آیا از من میترسید ؟ یا آنقدر مرا دوست دارید که حتی اگر کسی زنگ درب را فشار دهد عکس او روی همه گوشی ها میافتد ؟! 

    بنا بر این همه  آرزوهایم را در گورستانی دفن کرده ام  ودر شهر تنها تیمه من نیمه های بریده دیگر مانند من   با یک پا  لی لی کنان زباله را درون کیسه ها ریخته بخانه میاوریم وزباله تصفیه شده را بیرون میبریم  انهم در یک ساعت معین وجدا از هم. ،

    به هر سو که نگاه می‌کنیم دیواری  سخت وسپید  وصاف  روبرویت ایستاده وتو هنوز زنده ای. به خاک سپرده نشدی  روزی دیوارها نقش ونگاری داشت پرده ها همه گلدار بودند  همه چیز خیال انگیز بود ، در آن زمان ما هنوز غوره های نارسی بودیم بر درختی تناور  ‌نور خورشید بر پیکر ما میتابید  تا تبدیل به شرابی  شعف اور شویم  ویا انگوری شیرین ،

    امروز همه آنها. آرزو شده اند. ورویا  ومن در زیر یک‌،نبرد تاریخی  ‌و آینده تاریک   روزهای بیشمار را شمارش می‌کنم. وارزوهارا در دل میپرورانم.  تا روزی دیگر به گونه ای دیگر  دوست داشتنی  شوند ….. ،

    پایان ..ثریا / 20/07/2023 میلادی

  • باز گشت

     ثریا ایرانمنش  ،،و،،،، لب پرچین.  ، ساکن اسپانیا ،

    گر هم آواز من  مرغ شباهنگ نبود 

    همه شب  با من  غم دیده  هماهنگ نبود 

    ساز بی مهری اگر  ساز نمیکرد  

    اینهمه ناله  به گردون  در چنگ نبود 

    پس از یکهفته. این ای پاد دست نخورده از تعمیر گاه برگشت    هر چه مینوشتم یا میخواندم فورا داغ می‌شد. ،خوب دندان اسب پیش کشی را هم نمیتوان شمرد ،. اهای اهالی  دهکده کوچک من. میل دارم یک لپ تایپ جدیدی بخر م ! بری چی ؟ برای کی ؟. میخواهی بنویسی روی کاغذ بنویس. بعدها شاید دری به تخته خورد وکسی توانست با رمز واصطرالا ب خط کج ومعوج ترا خواند وچیزکی در آورد اما آن چیزک  تنها یک تکه آهن گداخته است که بر  سینه هر کسی مینشیند. شما از دردهای من غافلید ،

    چشم روی کاغذ مینویسم. .

    حال دارم به کتاب. « رفیق آیت اله. نوشته امیر عباس فخراور » گوش میدهم اما گاهی خسته میشوم از بیسواد ی خوانندگان و تپق زدنهایشان آیکاش قبل از پر کردن اول انهارا تمرین می‌کردند ،

    بیاد دارم در شرکت نقشه برداری که دوره میدیدم وکار هم میکردم روسای ما آلمانی بودند. اما انگلیسی هم  میدانیتند. گاهی که برای پرسیدن چیزی یا ارائه نقشه میخواستم به اطاق آنها وارد شوم مدتها پشت در کلماتی را تکرار میکردم نگاهی به لباسهایم  انداخته دستی بر روی دامنم میکشیدم   وان صفحه مقوایی حاوی نقشه را نیز خوب کرد گیری میکردم انگشتی به در میزدم تا اجازه ورود. بیابم سپس تا زمانی  که آنها نقشه  را زیر و  رو‌میکردند ومن در انتظار جواب بودم صد بار میمردم   وزنده میشوم سنم هم کم بود تازه دیپلم را گرفته بودم ،

    آن روزهای خوب چه زود گذشتند. تنها چیزی که امروز برایم باقیمانده همان  نقشه ایران است که در همان شرکت  کشیده وبه چاپخانه سپرده شد واین تنها تابلوی گرانقیمت  خانه من است وتابلوی دیگری که پرچم ایران در اهتزاز  است ،

    خوب و باید داستان را تمام کنم قبل از آنکه این  دستگاه داغ شود در گرمای ۴۷درجه ، پایان   .

    پایان ،ثریا ، 19/07/2023 میلادی 

  • شبکور

    ،،،و،،،، لب پر چین. ساکن اسپانیا ….. ثریا ایرانمنش. 

    بر آبی چین افتاد .سیبی به زمین افتاد .

    گامی ماند وزنجره  ای خواند …… سهراب سپهری 

    چه بنویسم ؟ از نوشتن من چه چیزی عوض خواهد شد. آن جهنمی. را که در روزگاران  کودکی  یک لولو خطاب میکردیم امروز در میان  شعله های آتشی که به  دست خود آدم نماها  بر افروخته شده داریم میسوزیم انهم نه به یکبار بلکه  خاکستر میشویم دوباره شکل گرفته از جای میخیزیم ودوباره درمیان همان آتش میسوزیم. واین سوختنها ادامه دارد تا روزی که روح. پاک وترمیم  وبه اسمانها ‌رود ودر کنار ستاره ای دیگر بنشیند وتماشا گه خلق باشد .

    بی ابی خشکی ، سیل های  دروغین وساختگی بی بارانی وسر انجام تصمیم آن  گنده لاتهای ‌های بی نام وبی نشان آن گرسنگان  از جهنم بر گشته حال در پی انتقام از بشریت هستند. خرمن هارا آتش میزنند و زمینی برای کشت ووجود ندارد دریا هار ا خشک کرده تبدیل به جزیره مینمایند وهر یک. یک جزیره خصوصی دارد دیگر وطن معنی ندآرد وطن یعنی چه خوش باش با نوزادان بخواب انهارا بخور و گرد را بالا بکش دم غنیمت است آنها دیگر حتی به دخترکان شانزده وهفده ساله هم آعتنایی ندارند انهارا برای آشپزی واطوکشی. استخدام. می‌کنند پسرهای کوچک  مو بور انهم تنها زیر سن چهار یا پنج بغل خوابشان هست مردان کودن و چاقو  کشان حرفه ای آدمکشان  را از زندان‌ها آزاد کرده گروه گروه برای بردگی میاورند برای کشتن ما و،. شما وبه دیگران کاری ندارند  تنها به دخترانمان سم  مبخورانند اما پسران را گرامی میدارند. بچه را می‌توان مصنوعی ساخت به هرشکلی که میخواهی  دختر یا پسر. با هر رنگ ومویی رباط ها کارها را بخوبی انجام می‌دهند نه حقوق لازم دارند ونه بیمه ونه حقی دارند. دیگر به ان تنوری که نانهارا برای ما گرم وزنده وتازه نگاه میداشت  احتیاجی نیست بعد هم انهارا ازبین برده رباطی تازه سر جایش مبگذارند. نوزادان را میکشند وخود تازه انرا هر صبح قبل از صبحانه سر میکشند تا عمری طولانی داشته باشند مانند مارمولکهای  پیرا ز دیوارها بالا میروند هریک لیوانی در دست  وگردی در بینی دارند خواب از چشمان ما میگریزد  برای گرمای بیحیای که آنها درست کرده اند کوره هارا حسابی داغ کرده و مارا کباب خواهند نمود ،،

    من رهرو تنها در. طول یک جاده بی انتهارشته  پیوندها ی گریخته بال پروازم  شکسته. به تنهایی کوچه های خاطره را میپیمایم ،

    ودر دریاچه زمان به تماشای گذشته مینشینم  با سیما  وچهره هایی که دوست داشتم ‌اکنون دیگر نیستند  پا بر زمینی میکوبم که  خالی از شبنم  است خالی از آب وتشنه است 

    کمتر به آیینه نگاه می‌کنم من اینه را ابدا نمی شناسم  تنها نقشی از گذشته پیداست  کو‌أن لبخند شیرین کج ؟ کجا شدند آن چشمان همیشه مهربان  که اهورا نیز به زانو‌درمیاورد   وان لبخند شیرینی که همه را به وجد  و  شاد می‌کرد  موجی آمد همه را  برد آن موج کجا بود کجا رفت ؟  دریا کو ؟  ومن ،،،،امروز چه چیزی را باید بگویم  از پهن اسب‌های چند رگه را ویا بوی شهوت زمین را که از تشنگی  شکاف برداشته آست ؟. 

    ..چه بنویسم ؟ نوشتن من چه چیزی را عوض می‌کند ؟ تو بگو‌!!!! 

    پایان . 09/08/2023  میلادی 

    ثریا 

  • نا پاکی ها !

    ثریا ایرانمنش،،،،و ، لب پرچین ، ساکن اسپانیا .

     جنگ بنیادی انسان در واقع جنگ با خدایان است  ‌چرا ما به اانکار آنها بر خاسته ایم  در هر کتابی که میخوانی. پهلوانان به هیچ خدایی پشت نکردند  وبه انکار آن بر نخاستند  در افسانه های گذشته   آمده است که  رستم با تیری  که به چشم  اسفندیار  قاتل سیمرغ زد  بر اهوورارمزدا نیز پیروز سد اسفندیار  سخت دلانه سیمرغ مادر بشریت را کشت  امروز دیگر نمیتوان آن افسانه هارا زنده. کرد وبه. اصالت.  آنها. پی برد   در اکثر نوشتار ها  واژه خدا  همان معنای خرد  ویا خود آفرین را می‌دهد  روزگاران زیادی ما در پی چیزی میگشتیم که در درونمان. خوابیده وارام بود همان خرد انسانی ،

     اونقدر رفتیم تا اورا گم کردیم وخودرا أفریدیم واین خود نیز گم شد  در میان ابرها ومجموعه ستارگان به. دنبالش میگشتیم وهنوز هم با اینکه علم پیشرفت کرده ودانستیم در آسمان نه کسی هست ونه چیزی باز   میلونها دست بسوی آسمان دراز است ،

    چگونه می‌توان یک‌شعور پیر واز کار افتاده را. مانند یک ماشین بکار آنداخت  و نشان داد . انگه تو میجویی  در درون خودت هست نیمی انسانی نیمی شیطانی. گاهی آن شیطان بر آن  نیرو  پیروز می‌شود وتو‌دیگر گم میشوی از  قالب انسانی بیرون جسته ای. حیوانی شده ای که تنها روی دو پا راه می‌رود آن بشریت در تو میمیرد  ذوب می‌شود  وتو تنها یک قالب تهی هستی حال میخواهی   دوباره ه  بزرگ شوی.  لباس گران میپوشی جواهر بخودت میاویزی گنده گنده راه  میروی گنده گنده سخن میگویی اما دیگر تویی وجود ندآرد. خاکستری  ویا گوری از خرد گم شده خودت میباشی 

    خیلی میل دارم آسان بنویسم ‌آسان حرف بزنم اما. هنگامی که روی آن فضای مجازی  با آن کلمات. رکیک روبرو میشوم  مرگ من فرا می‌رسد چشمانم را میبندم  وبه این جهان ساختگی   میاندیشم  ومیبینم که هرکسی به دنبال خود گم شده آش می‌باشد  وهنوز نمیداند کجا  آن خرد خودرا از دست داده است .

    من از کودکی بخاطر همین مذهب آهورایی سختی های زیادی متحمل شدم در مدرسه در محل کار. وگفتم من یک مسلم هستم مانند شما اما نماز شمارا نمیخوانم چون آن زبان زمخت ‌سخت برایم بیگانه است . سر برروی خاک  غریبی نمی،گذارم . وبه دنبال خدای ساختگی،نمی گردم  سر انجام یکی را بافتم که هم کیشم بود وهم همشهری. اما او‌خیلی  زود محل کاررا  ترک کرد وبسوی معبد  رفت ،

    ما رنجها‌ای زیادی را  متحمل شدیم اما خودرا نباختبم آهنی گداخته شدیم   و خدایان گوناگون ناگهان از آسمان بر سرما فرود آمدند وما دیگر گم شدیم در زیر خروارها خاک واندیشه های نا بخردانه  ،خوشحالم که تنها هستم  وخوشحالم که آدم های  سمی را از کنارم راندم  خدایم در سینه ام فریاد بر میدارد نترس من اینجا هستم  عشق را نیز  به قلبت بیاور باهم زندگی کنیم. ومن عشق را نیز به قلبم هدیه دادم  اگر چه نیمی از پیکرم فرسود واز بین رفت اما پاهایم قدرت دارند دستهایم از همه مهم‌ترین شعور باطنم وان خرد انسانیم. حال مرتب  جدال دارم اما زمانی فرا می‌رسد که سکوت را پیشه می‌کنم. کاهی سکوت خود معنای بسیاری دارد ، آن نیمه حقیقی را که گم کرده بودم یافتم  وحال یکی هستم خودم هستم  ، 

    بگذار دیگران در دوزخ ساختگی  خویش بسوزند  دوزخی که خود با دستها‌ای خودشان ساختند 

    . گفتنی ها.زیادن  اما این برگه کوچک اجازه بیشتر نمیدهد می‌روم روی کاغذ ،

    پایان 

    ثریا ، چهارم ژولای  دوهزارو بیست وسه . میلادی

  • ذلت زندگی

     ثریا. ایرانمنش. ،،، لب پرچین و ساکن اسپانیا.  ، 

    به سمع خواجه  ر سان ای ندیم وقت شناس. / بخلوتی  که در و اجنبی صبا باشد 

    لطیفه ای  بمیان ار خوش  و بخندانش / به نکته ای  که دلش  را بدان رضا باشد 

    گرما بیداد می‌کند. هوای شرجی. در   بر ابر باد پنکه. کولر را نمیتوانم روشن  کنم هم تمیز نشده وهم هوای آن برای سینه. من چندان خوب نیست. واز همه بد تر در کنارم در خیابان  فصل جشن سالیانه. ا بیست وچهار ساعت وبا نور نور افکن ها وصدای. موزیک  ،،،،بهتر است حرفی نزنم زندآن. ، زند آن است برای  ما بیگناهان  گناهکاران. شادمانه وشاد زیست می‌کنند .

    البته زندان من با سایر  زندانهای دیگر چندان فرقی ندارد. چون اجازه هیچگونه اظهار نظری را ندارم ،،،،بعله !!! همه حق دارند. تنها من حق ندارم من سعی دارم 

    چیزی را بخاطر نیاورم  وبیاد نسپارم  هیچ نیازی در خود نمیبینم که گناهی را ببخشم  من انرا. بارها دیده ام  ‌انچه  را که میبینم  از دیده ام  مانند طلوع شبنم شسته می‌شوند وپاک می‌شود  ،.امروز. از فرا سوی مردمانی میگذرم که گم شده آن.   یا در میان.  ماجراجویها گم شده اند ویا در میان  خود فروشیها ویا در میان  سطل های  زباله ،

     أفتاب عقل. آنها  را خشکانده  آست تنها حرف میزنند ،

    همه در. ترازوی سود وزیان  خویش  کار می‌کنند میسوزم  ‌و میسازم  ،دلم هوای خنکایی را دارد نسیمی از یک جاده پر درخت. ویک رودخانه پر آب و گردی از خاک  ک‌وهستان. همه.را در. میان جانم جا بجا می‌کنم وبین دو اطاق و یک  حمام در. رفت وامد هستم.  اطاقا خوابم. اطاقی  که در آن. روی صندلی خودم مینشیم . در کنار آنچه را که دوست دارم ویک توالت ‌حمام بقیه بمن مر بوط نیست کاهی که سری به آشپز خانه میزنم از وحشت سر جایم  خشک میشو‌م. ظاهرا همه چیز تمیز است اما باید. سفره ها وپارچه  هارا بالا برد تا کثافتها را دید 

     روز گذشته درون فریزر به دنبال یخ میگشتم قالبهای یخ. ناپدید

    شده بودندد. همه جا را  گشتم یکی درون گنجه ظروف  بالایی بود. دیگری  زیر. ظرفشویی مگر می‌شود دراین گرمای تابستان واین. أفتاب سوزان بدون یخ. زیست  !؟؟؟. آنهارا  تمیز کردم از آب پاکیزه پرکردم وبه درون یخچال گذاشتم اه خدای من یخچالی که خود خودش را تمیز می‌کرد. لبریز از برفک بود. انرا بستم وبا. لیوانی کوکا ،  صفحه ای.ر ا باز کردم وای باز فحاشیها توهین ها قداره کشی ها. حالم بهم خورد همه را بستم  همه. را بستم  دیگ هیچگاه میل ندارم بسوی وطنم برگردم وطنی ندارم  و نمیدانم وطن من کجاست  هیچ مرزی.ر ا هم نمیشناسم ،چرا که تا بحال هیچگاه  وهیچکس   نتوانسته دور من مرزی بکشد  ویا در پشت دیواری  در انتظار بمانم 

    ماههاست که رنگ خیابان را تنها از بالای بالکن خانه ام میبینم وماههاست که نمیدانم شهر هاچگونه شکل گرفته اند ،همه مشغول کار وبیگاری وبرد،گی هستند آنها قادر نیستند با سخن روانی‌ها وبازی های   امروزی خودرا تا مرز هیچ بالا بکشند 

    وبا ارتباطات ؟!؟!؟! نان روزانه خودرا فراهم کنند باید برای نان بدوند  پشت ترافیک‌ها ساعت‌های منتظر باشند  دخالت در هیچ سیاستی نکنند. مهر بر لب ز ده وخاموش باشند. همه ما  کار کرده کار می‌کنیم وکار خواهیم کرد  خود فروشی کار مانیست ومیل نداریم مانند یک که بوقلمون صفت در صف بزرگان راه برویم .

    ما خود بزرگیم خیلی بزرگ.

    گاهی تر جیح میدهم  عقلم را  برای پیمودن هر راهی  که به بن بست می رسد ببندم   هر راهی که به بن بست برسد من فورا بر میگردم ترک عقیده ، من عقیده ای نداشتم که آنرا ترک کنم همیشه بخودم  متکی بودم  بنا بر آی بر کشت از عقیده وعقل  برایم هیچ درد و‌رنجی   ندآرد گامهای من همیشه. جلو تر به پیش میروند  وبه عقب برگشتن  را نادیده میگیرم 

    هوا بسیار گرم درجه  حرارت در بیرون. چهل و  هفت ودر. درون ! نمیدانم ونمیخواهم بدانم ،،،،، که ساز کهنه عشقم شکسته. . آ

    پایان 

    ثریا  30/06/2023 میلادی ،،،،همین تاریخ کافی آست

  • ملک …یا ملکه

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، ساکن اسپانیا 

    حافظ میفرماید که 

    هر که شد محرم دل در حرم یار بماند / وانکه این  کار ندانست  در انکار بماند .

    شاعر پسند سالار بزرگ میفرماید که :

    از من حکایتی نو‌ از حال گل تو بشنو در نوبهار جانپرور

    ،،،،،،،،، گل سرخ وسپیدی   ز همان گلها  که دیدی.  به خدا شهریار گلها  بود 

    زده پیوندی «فرح»زا.  به کلی سرخ وفریبا که به رنگ‌وصفا چو‌« دیبا »  بود 

    .ترانه ای از معینی کرمانشاهی با خوانندگی مرضیه بمناسب ازدواج  شاهنشاه واخرین آنها ،

    کاری به آن خود فروشان  زمانه ندارم  وامیدی هم ندارم که سر زمینی به نام ایران روی نقشه جغرافیای جهان بماند  همه تن به خود فروشی داده ومیدهند کاری ندارد ابدا ، فکر  هم ندارد  اگر هم روزی  همتی شد وسر زمینی یک پارچه به وجود آمد  تازه میشویم  بشکل  کاریکاتور از اسپانیای عهد فرانکو‌

    و….. سر انجام این گل سرخ وسپید فرح زا ر ا که روسیه شوری رنگ وابش داده بود بر تخت نشست تاج بر سر نهاد  و شد یکه تاز میدان ورهبرش اربابش  را و همسرش را هم به کناری زد وگفت که من شیر غرانم ،

    جهان اقتصاد جهان مد  وجواهرات  بسویش روی آوردند  چه پیش کشی ها وچه فیلمها وچه عکسها هر روز روی مجلات زرد. با چاپ میرسید  که جهان را پر کرده بود  وما همچنان  اشعار را زیر لب زمزمه میکردیم ‌دلمان برای مردی میسوخت که زمانی پدر ما بود اما زن پدری نا جنس ‌غریبه وارد شده ‌فرزندان  رآستین هریک به گوشه ای رفته حرام لقمگان کاسه لیسان ونوکران ارتجاع  سیاه و مستخدمبن  کوچه  سرخ بر سر زمین ما  حاکم بودند.

    اشعارلطیف گلها وان مرد مهربان دانا مرحوم پیرنیا خودرا باز نشسته کرد دیگر رادیو‌تلویزیون در دست مردی بود که. گویا در کودکی با ملکه تاجدار بزرگ همخون بودند ؟  و سایر خوانندگان   همه گوشه نشین  شدند  

    نقاشان بزرگ ‌صاحب تام در کوشه ای  به دور از  تازه. رسیده ها خودرا کنار کشیدند ونو رسیدگانذ  عریان زیر  عبای بانو مشغول شدند در عوض  نقاشی عریان واشتوک هاوزن وارد شدند دنیای ما ناگهان تغییر کرد  باز صدای مادرم از ته اطاق  که داشت قلیون  میکشید  بلند شد که ؛ نگفتم این مملکت را بباد می‌دهد ،،و هیس ،‌مادر هیس  مادر …هیس ، دیوار گوش  دآرد و موش دارد  وهوش دارد و،،،،

    ای رهبر مسلمین خمینی / یاد اور  نهضت حسینی. / ای دست خدا که بت شکستی / بر مسند  جد خود نشستی ،

    معینی کرمانشاهی. برای ورود خمینی به ایران 

    من رفتم از ایران رفتم  قدرت نداشتم با  نو‌کیسگان وتازه به دوران رسیده ها وتتمه   پس مانده های قاجار  در بیفتم ویا مبارزه کنم  من آزاد به دنیا آمده بودم   آزادیم را میخواستم جهنم که خانه نیست مبل نیست لباس های  گران قیمت بوتیکها  نیست درعوض آزادیم را دارم     خودم را دارم با همان شلوار جین وهمان تی شرت ،،،،،…چه ازادی ؟!بشر هیچگاه آزاد نیست شاه بیمار شد  از ورود دکتر مخصوصش جلو گیری کردند نخست وزیر با وفارا به زندان انداختند    ودکترها از فرانسه میآمدند ، ،،،،، شورشی را که لازم بود وتاریخ  آن فرا رسیده بود بر پا کردند وخانم خوشحال وخندان رفت حتی کلاه گیسهایش را نبرد   خوشحال بود که بر میگردد صد درصد باو‌قول داده بودند که اورا بر میگردانند  وایران نظیر هلند تنها با ملکه  تاجدار اداره می‌شود   شاه بیمار تنها  بی هیچ پشتیبانی مجبور بود به او لبخند بزند چه تلخی ها وسر زنش ها در این لبخند دیده میشد ب چه فریبی خورده بود وچه نقش جهنمی بازی کرد این عفریته ، .

    آلبته  رفقا اورا رها نکردندد گهواره دیگری برایش مهیا کردند یک خانه با هیجده اطاق در کلرادو خرید. شاه سهام  شرکت‌های زیادی را بنام او‌کرده بود واو داشت  روی ان ثروت باد آورده  تاب میخورد  ‌هرچیزی را هم که میل دارد از سر زمینش ببرد وبه پادشاهان  هدیه دهد  مانند فرشهای کرانبهای قصر ها وعتیقه جات  وتابلوهای  قدیمی همه به خارج سفر کردند  ودر موزه نشاندند  و ایشانرا بعنوان  یک ملکه بدبختی که  حالا تاج ، ونخت خود وهمسرش را از دست داده  پذیرفتند البته خبر از دارایی‌های او داشتند   همراه هدایایی که او‌پیش کش می‌کرد و،،،،،نیمی از جواهرات در صندوق فروشگاه معتبر کارتیه  قرار دارند مجله آش موجود است وبقیه بماند چرا که نه بمن ونه به شمای  آواره گرسنه  مربوط می‌شود  

    ، میبایست  از اول  یاد میگرفتید که خودرا گران  بفروشید نه ارزان  ‌مهریه راهم ببخشید  

    سه شنبه  داغ 27/06//2023   میلادی . 

    دارم صبحانه میخورم یک بیدل خالی یک قهوه تلخ        

    سه پایان 

    ———————-

  • پایی برای رفتن

    ثریا ایرانمنش .و…. لب پرچین .ساکن اسپانیا 
    ————————————————-
    ریشه روشنی پوسید ‌فرو ریخت ،
    وصدا در جاده بی طرح فضا میرفت، از مرزی گذشته بود 
    در پی مرز گمشده می گشت ،،
    « سهراب سپهری ، از هشت کتاب 
    با فرو ریختن بنیاد. نیمه پادشاهی آن جانوران  وان جنایتکاران وان آدمکشان  بی وطن حال پاهایشان برای رفتن به جلو. نیاز به یک چراغ روشن دارد و آیا ا ربابانشان  به آنها چراغی خواهند داد یا در نور یک شمع نیمه مرده خودشان نیز جان خواهند. داد و ،،،،،آن روز من لباس عروسیم را از درون چمدان بیرون میکشم .
     
    امروز همه ما از کوچک وبزرگ. پیر وجوان به یک خرد جاودانی نیاز داریم. خرد را نمیتوان در میان کتابخانه عظیم اطاق  پذیرایی که مانند یک مبلمان شیک. یا یک تابلو نمایش داده می‌شود یافت ، خرد را باید دنبال کرد تجربه کرد ،
    گام به گام  آن را بوسید  وهر روز به آن نماز گذارد   و بنده او شد . 
    نباید چشم فرو بندیم  متاسفانه در جامعه بلا زده ما خرد به یک «نا دانی ونا فرمانی  » و به یک هیولا تبدیل    شده.هی‌ولایی بنام طلا  حتی روی کله پاچه های جنوب شهر هم برگی از طلا میگذارند  تا چاقوکشان قدیمی ونواده هایشان  رنگ آن را خوب بشناسند ،
    برای من طلا یک مزرعه گندم است   خرد ودانایی  انسان را بزرگ میسازد همه‌مان در سایه بزرگ شدیم در سایه ترس پدر سالاری ا رباب سالار ی قومی  وأفتاب را فراموش کرده ایم. من تجربیات زیادی دارم در همه  آن روزها چشمانم میدید ‌ذهنم ضبط می‌کرد. وقلبم از هم  پاره می‌شد  ضربانش شدت پیدا می‌کرد  بالا و پایین میرفت نفسم میگرفت. عصبی میشدم وخودم. را به هوای آزاد میرساندم.
    زندگی در میان یک  قوم  نادان وبی خرد ولبریز  از افاده های مردگانشان درون گورستانها مرا بشدت رنج میداد. منهم میتوانستم  گوری. را بشکافم ومثلاا دایی مادرم  را بیرون بکشم یا پسر عموی مادر بز رگم را که تاریخ  اورا خط زد چون مینوشت دانا بود. قلم داشت اندیشه  داشت کتاب چاپ کرده بود  اماشازده های ترباکی ومطربان دربا.ر  ارزششان بیشتر  بود .
    آنها نگذاشتند من در زیر أفتاب سر زمینم رشد کنم به ناچار به سوی  تاریکی وابرهای سنگین  سر زمینه‌های غربت خودم. را کشانده  در زیر نور کمرنگ  چراغ آنها. به دنبال خرد گم شده میگشتم که در درونم نطفه گذاشته بود ،
    گام به گام آمدم تا رسیدم به امروز  که همه زندگیم  در رویاهایم سپری میشوددنبال مردی هستم  که مینویسد. اورا تشویق می‌کنم بنویس کمکت می‌کنم  با عشقی که  در درونم کاشتی. با دمی که به من دادی  ناگهان احساس کردم  همزادم.را یافته ام 
    حال چشم به چراغ کم نوری که او افروخته دوخته ام  وهرکجا که کوس رسوایی اورا میزنند من سینه سپر می‌کنم  چرا ما راه رفتن  را از راه درست گم کرده  وبه بیراهه ها میرویم  نیرویمان وافتخار را به آن میدانیم  که توانستیم از روی جویبارهای خون ورودخانه های خشک وبی آب  وخانواده های  گرسنه وبی نان کودکان بیگناهتر بگذریم ودر شاه چراغ بنشینیم ‌فرمان برانیم؟! ،
    دیگران را محو‌کنیم بباد  تمسخر بگیریم. زبان آزاد  همه چیز را به نیروی بیخردی آلوده سازیم تا حد آدمکشی ها برویم انسانها را بکشیم واز خون آنها تغذیه کرده تا چند  صباحی  بیشتر به آن نکبت خود ادامه دهیم ؟! .پایان 
    کوهی سنگین ،  نگاهش را برید /صدا از خود تهی شد 
    وبه دامن کوه أویخت 
    پناهم بده  تنها ،تا مرز أشنا‌یی ها پناهم بده .
    و،،،،،کوه از خوابی سنگین پر بود .
    پایان 
    ثریا / 23/6/2023 میلادی  .
  • بیکسی.

     ثریا ایرانمنش. لب پرچین. ساکن اسپانیا 

    در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد / . حالتی رفت که محراب. به فریاد آمد 

    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار / آن تحمل که تو‌دیدی همه بر باد امد .

    روز گذشته احساس کردم. در این دنیا هیچکس را ندارم ‌چقدر دراین غربت تنهایم .بچه ها  کار می‌کنند خانه وزندگی  ومسئولیتهای  خود را دارند. دو‌تن آنها اینجا نیستند  عروسم در خانه زیبایش که با آخرین تکنیک‌ها مجهز شده مستانه راه می‌رود. با سگهای گرانقیمتش  بازی می‌کند کتاب میخواند مهم نیست همسرش در کدام گوشه جهان  مشغول سخنوری ویا کار است .

    خون ریزی شدید داشتم ترسیده بودم ،‌میلرزیدم گرسنه بودم ، درد داشتم .

    خودم را به اشپزهانه رساندم تکه ای سینه مرغ را  درون تابه. زیر ورو کردم وبه نیش کشیدم. به دخترم زنگ زدم برنامه آت چیست ؟ نگفتم تنهایم. نگفتم بیمارم ،‌ پرسید چرا کاری داری. باید ماشینم را به پسرم بدهم با دوست دخترش قراردارند به سینما بروند.  گفتم نه ، نه هیچکاری ندارم. درد امانم را بریده بود قرصهارا بالا انداختم لباس خوابم را پوشیدم وروی تختخوابم دراز کشیدم. رادیو را روشن کردم همان نوار هفتگی موسیقی کلاسیک. وگرمای شدید   دیگر نمی‌شود از ک‌ولر ها استفاده کرد کسی آنها ا تمیز نکرده برق  هم گران است. پنکه هم در آن اطاق است ، باد زنم  را مرتب تکان می آدم خیس عرق بودم  .

    خوب بفرما جناب اجل. من ترسی ندارم. سالهاست ترس را قورت  داده ام بجایش سنگ شده ام. وسالهاست که عشق را فراموش کرده  وبجایش  آب میوه مینوشم درون قوطی ها کوچک که برای بچه های کودکستانی ساخته شده سالهاست. زندگی را با همه رنج‌ها وخوشیهایش فراموش کرده ام. همانند یک رباط گاهی چیزی به مغزم فشار میاورد روی دفترچه. پشت دستمال کاغذی. ویا روی دیواری که ابدا به میل من  نیست مینویسم.  ویا همه‌ را  درون همین. صفحه به دست فراموشی میسپارم .

    دست بردم لیوان آب را بردارم گویی دستی. انرا زد واز  من ربود آب سرازیر شد زیر تلفن زیر کتابچه زیر چراغ   .

    خوب مهم نیست انهارا تمیز می‌کنم سخت تشنه بودم  دلم لیوانی سنکجبین با خیار میخواست  اما این چیزها در اینجا. رسم نیست . خیارها اکثرا تلخ و سرکه ها دستکاری شده اند .…..نه  بخواب. باخیال بخواب ،‌کدام خیال ؟! 

    مشتم را مانند اسکارلت اوهارای فیلم  باد رفته به آسمان کردم وگفتم .

    ای کائنات. زندگیم را پس میگیرم. همه آنچه را که بر سرم آوردی از تو پس خواهم گرفت من زنده میمانم  تا زندگیم را پس بگیرم .

    نمیدانم چرا ناگهان بیاد آن خانم  فرنگی سفید پوست بلوری افتادم. که کت اورا باقیمتی بسیار نازل دوخته بودم واو سکه ای جلویم بعنوان انعام  پرتاب کرد. یک سکه دو  یورویی انرا به درون شومینه پرتاب کردم  وسرم  را روی  لب بخاری گذاشتم وگریستم  من که لباسهایم باید از پاریس میرسید  یا از ایتالیا ویا برای خرید آنها خودم میرفتم  من که  کفاش مخصوص داشتم  برایم کیف وکفش میدوخت وهنوز یکی از آن کیف هارا دارم ،‌منکه ،،،،، بس کن وان آخرین گریه من بود همه انعام هازیر  خاکستر شومینه زیر خاکسترهای داغ نشسته بودند ،چه روزهای سختی را گذراندم تا لیدی  بار آوردم  و……نوه ها. مشغول درس دانشگاهی وکار هرکدام در سر زمینی ،

     وتازه احساس کردم که چقدر تنهایم. ،اما هنوز هنوز خودم را دارم. ارتعاشم را باید بالا ببرم. ‌بر سر سر نوشت فریا د بکشیم من از پای نخواهم نشست تا روز موعود ، 

    پایان 

    ثریا 

    بیست پیکم ژوئن  2023 

  • سفری در رویا

     ثریا ایرانمنش .و…‌لب پرچین ، ساکن اسپانیا 

    سحرم  دولت بیدار  ببالین امد / گفت بر خیز که آن خسرو شیرین آمد 

    قدمی در کش و سر خوش به خرابات خرام / تا ببینی که نگارت  به چه أیین آمد 

    سفری را أغاز کردم  در میان گرد و‌غبار  وگرمای طاقت فرسا  وافتاب سوزان کویر  سر انجام. آن دیوار وان باغ را یافتم. دیوارها همه بلند از جنس کاهگل سر دیوارها همه خارها تیز خشک شده و  چهار درب بزرگ ،‌ یکی از درب‌ها چند پله میخورد. وکسی را اجازه ورود به ان نبود .

    ونامش درب شاه نشین بود؟

    سه درب دیگر همه یک لنگه. یکی را باز کردم وارد شدم .‌چه هوای دلپذیری هنوز فواره وسط حوض بالا وپایین میرفت پوزه  آش مانند شیر بود وچهار  فواره کوچک در چهار طرف حوض  آب هارا از دهان کوچکشان  بیرون میفرستادند . .‌

    ه آب خنکی.  پاهایم را درون حوض گذاشتم ومانند گذشته انهارا تکان میدانم صدای آبشار  از دور بگوش میرسید 

    سرم را بالا بردم …. اه درختان توت ،‌البالو گیلاس زرد آلو و  آلو  و داربست های  انگور با نام های مختلف انگور یاقوتی انگور ریش بابا  انگور سفید انگور سیاه  انگور ،انگور  از جایم برخاستم . ازلابلای درختان  خودم را به ساختمان رساندم. باغچه بزرگ هنوز لبریز از سبزیجاتی بود که درونش کاشته بودند. نعنا ،.جعفری تره ، پیازچه ترخان. ‌ریحان  تربچه  خیار کدو بادنجان مادرم قیچی به دست آنها را میچید . رو به یکی از زنان همسایه کرد و،گفت :

    ماهیچی از  بازار نمیخریم. ما نان بازاری نمیخوریم همه چیز همینجا درست می‌شودد  وهرگاه میخواست به کسی توهین روا دارد می،گفت.  ولش کن نان بازاری خورده !!!!

    از آنجا رد  شدم. به اطاق‌ها رسیدم همه تمیز  رختخوابها همه به دیوار تکیه داشتند وتشکچه ها    مخملی و  رنگ واردنگ   دور تا دور اطاق چیده شده بود .

     پرده های وال سفید زیر نسیم خنک باد تکان میخوردند ‌پرده های کلفت دست دوری شده. که نامش پته  بو.د

     از سقف بلند تا زمین ایستاده بودند برای روزهای  سرد  زمستان .به اطاق بزرگ  که کرسی را میگذاشتند رفتم کرسی همانطور دست نخورده ورویش سماور وظروف میوه جای داشت. ومحلی که دایی بزرگم می نشست وبرایمان فال حافظ میخواند هنوز مرتب با ملافه سفید پوشیده شده بود چه بوی خوبی از آن اطاق میاند بوی زندگی بوی آشنایی ها.. 

    به اطاقهای دیگر سر زدم  وارد باغ شدم دو عدد تخت چوبی روی آنها فرش انداخته بودند با تشکچه  ها وبالش های بلند پر  با ملافه  سفید تور دوری شده انطرفتر چند عدد صندلی چوبی  با یک میز  گرد قرا.ردآشت. ،

    با صدای آبشار بسوی آن رفتم اه،،،، آب کف آلود با چه فشاری از دماغه بیرون میزد وروی سنگها می غلطید پیراهنم را بالا زدم وباز مانند گذشته  بر خلاف جریان آب رو بالا رفتم مرتب لیز میخوردم اما مهم نبود صدای مادرم

    در گوشم که میگفت آخر  تو توی این آب میمیری خفه می‌شوی اوهیجده دانگ  آب داشت که هرسال. به دهاتی ها ومزرعه داران اجاره  میداد ،میوه ها چیده می‌شد به شهر میرفت فروخته می‌شد وبجایش عدس  ولوبیا وبرنج وپارچه خریداری می‌شد من چندان. به آنها وانچه خرید وفروش می‌شد وارد نبودم جای من روی.د اربستهای انگور بود یا لابلای  درختان میوه ویا با پاهای برهنه درون جویبار وحوض بزرگ که اطرافش  لبریز از گلهای رنگین لاله هاکوچک رنگ‌ووارنگ شمعدانی اطلسی بنفشه .. ودر گوشه ای دیگدر شمشاد  یک ردیف  ایستاده بودند همانند سربازان گارد  ودرپشت شمشادها فرش هایی  بود که بعضی اوقات میهمانی مردانه و آنجا کارهای خودشان را می‌کردند  در کنار آبشار کمی انطرفتر چند درخت سرو بلند تا آسمان قد کشیده بودند چه بوی خوشی  هرچه گشتم تا دایه ام را پیدا کنم  خبری نشد ..نگاهم به قامت سروها کشیده شد چشمانم را باز کردم یک سقف کچی  در یک اطاق کوچک یک آپارتمان ومن خیس از عرق  داشتم میلرزیدم. قلبم داشت از جای کنده می‌شد ،ناگهان برخاستم  وخودم را به اشپزخانه رساندم وگریه را سر دادم   همه یک سراب بود یک رویا بو د ازانچه  که بود دیگر چیزی باقی نمانده ومن تنها ترین زن روی زمین دارم برای شما نامه یا انشا مینویسم ،در غربتی سهمگین میان مرگ وزندگی میان یاس وامید میان بود ونبود میان نان های  یخ زده  وانگورهای یخ زده ‌پس مانده های بزرگان درون قوطی های پلاستیکی میان  آبی به رنگ‌کچ و……دیگر هیچ  

    هرگز نقش تو از لوح  دل و‌جان نرود / هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود 

    از دماغ من سر گشته خیال رخ دوست /. بجفای فلک وغصه دوران نرود 

    در ازل بست دلم  با سر زلفت پیوند / تا ابد سر نکشد. وز سر پیمان نرود 

    «حضرت خواجه محمد حافظ شیرازی » 

    پایان  20/06/2023 میلادی  ثریا  

  • سر آشپز

    ثریا ایرانمنش . لب پرچین ، ساکن اسپانیا ،

    !

    امروز کمی املت درست کردم . بورای ناهار به اطاق نشیمن بردم ‌ناگهان سرم گیج رفت و پایم به مبل گیر کرد نزدیک بود با سر بر زمین بیفتم که خودم را روی میز  جلوی کاناپه انداختم غذاییم ریخت بشقاب از وسط دو نیم شد رومیزی  ابریشمی ‌

    کثیف شد  وخوشبختانه هنوز  ته قابلمه مقداری املت داشتم با خونسرد ی انرا برداشتم وخونسرد  و….نمیدانم چرا ناگهان بیاد. آقای عسگری آشپز مان افتادم مرد میان سالی بود که در باشگاه افسران بازنشسته آشپزی می‌کرد وهفته سه دفعه  بخانه من میامد اگر میهمان  داشتم همه کارهایش را میگذاشت  وخودشرا بمن میرساند خرید با خودش بود  غذاهایش و دست  پخت او عالی دسر های  که درست می‌کرد تنها من در هتلهای شیک فرانسه دیده بودم ،

    تا اینکه روزی یکی از دوستان که همسر چپی چپی چپی بود بمن زنگ زد وگفت می‌شود آشپزت را برای. فلان روز برای من بفرستی ؟ من میهمان دارم «شجریان وسایه » هم. جزو میهمانان هستند.  به آقای عسگری گفتم. در جوابم کفت بخاطر خودت می‌روم ،

    نیمساعت بعد برگشت هر چه دیگ وقابلمه ودیگر وغیره من داشتم جمع کرد که  بپرد. وبمن گفت خانم ؛ این دوست شما تازه به دوران رسیده و همه ظروف را  درون ویترین چیده. من با دو قابلمه  روحی که نمیتوانم برای او آشپزی کنم کار خودم خراب می‌شود به هر روی  لوازم مورد نیاز را برداشت و برد . نزدیکای غروب دیدم با ظروف برگشته عصبی  میکفت اگر بخاطر گل  روی تو‌نبود همه چیز  را بهم میریختم ومیامدم خواهش می‌کنم مرا دیگر جایی نفرست اما هزار تومان از او‌گرفتم  !!!! 

    گفتم آقای عسگری ،،،،نگذاشت جواب بدهم. گفت نوکر خودت هستم صد سال مفتی هم  شده برایت کار می‌کنم تو با همه اینها فرق داری  اما دیگر من هیچ کجا غیر از خانه تو نخواهم رفت ،

     ‌ ته مانه املت را از روی زمین جمع کردم  نمیدانم چرا اشک در چشمانم نشست بیاد آن میز  بزرگ که با گلهای باغچه خانه ام تزیین می‌شد سی و سه  درخت رز داشتم. بیاد آقای عسگری افتادم بیاد آن دوست که همسرش در تصادف  مرد ‌خودش در المان کور شد. همه مانند یک فیلم بسرعت از جلوی چشمانم رد شدند .

    سرم هنوز گیج بود اما بخودم گفتم. مهم نیست بدتراز تو‌هم هستند ، برخیز  ،‌محکم بر خیز .  وخاطرات شیرین را  و با غذاهای عسکری و شیرازی پلوی  مخصوص او مخلوط کن و،،،و،و،و 

    دیدیم تلویزیون گفت  ماریا  کارمن همان زنی که با عرضوسکهایش مارا میخنداند  شب گذشته فوت شد ،،،،اه او‌که هنوز جوان بود 

    نه زندگی ابدا معنایی ندارد نمیتوان برایش. معنا ساخت همین قصه های پر غصه خود زندگی هستند 

    حتما آقای عسگری هم فوت شد روانش شاد وان خانه با بولد‌زر  ویران شد تا بجایش برج بسازند  مهم نیست  هنوز تختخواابم را دارم وهنوز  ملافه هایم خوشبو  هستند وهنوز حمامی در کنارم هست ،،،،، فرقی ندارد. درعوض راحتم ، راحت ، بدون میهمانان  سر زده بدون  دود تریاک وسیگار. ومشروبات  چند گانه وخاویار و بدون دیدن چهره میستر جکیل. زندگی مالیات دارد. وگاهی مالیات بسیار بالاست  ….،،. پایان  یک دلنوشته . جمعه 16/06/2023 میلادی