Author: Soraya

  • غریق شبانه

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !
    —————————————-
    آه ، ای دوست ، ای گمشده  در اعماق سنگین بهانه !
     آیا  تو تا صبح طلوع روشنایی 
     تاآن روز که من  پای بر زمین آشنامیگذارم 
     تو خواهی آمد ؟
    ای دوست ، ای یگانه دوست  تنها پیکره های ما مغشوش نشده است 
    وتو همچنان درخیال من نشسته ای 
     جانی بمن بده وخود را بیافرین .
    \آن روز که  در وشنایی صبح  روشن چهره ترا ببینم 
    لب بر لب آیینه خواهم نهاد  تا خودرا ببوسم 
    وآن دو چشم ناشناس  را نیز خواهم بوسید
      اگرچه برروی جهان بسته باشد .
    آه ، ای صبح روشن غمگین 
     پاهای من  دیگر گامی به جلو بر نمیدارند 
     آنها خسته اند 
     از کشیدن سنگینی من 
    تنها چشمانم از دریچه روشنایی روز 
    ترا در دور دستها مینگرد 
    اکنون تو بر مرکب خیال سواری  
    ودرکنار موزه های بیجان 
    وآدمهای مصنوعیی 
    بی خیال دود  پس از آتش 
    خانه را نیز فراموش کرده ای 
    حال به همان برگ خزانی میمانی که 
    در رهگذر باد روان است 
    من ترا برخواهم چید 
    ودر شیشه خیال  نگاه خواهم داشت 
    دیگر غروب را نخواهی دید 
    صبح روشن نزدیک است 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ۱۲ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی !.
  • سیب شکلاتی

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » .اسپانیا .
    ——————————————–
    نرم نر مک میرسد اینک  ؛ یلدا؛ !
     یلدا برای من مهمترین شب زندگی است  حتی از نوروز هم مهمتر است ؟!  یلدا  وافعیت دارد تنها شبی است که  واقعی است مانند یلدایی که سایه اش برروی سرزمین اهورایی افتاده است وهمه درانتظار طلوع فجرند !.
     ما حالمان خوب است وسرمان هم خوب گرم ( اما شما باور نکنید )  اسراییل بمب زمین بر زمین خودرا امتحان کرد بهر روی همسایه دیوار به دیوار ماست  است ذرات آن کم کم درهوا معلق میشود وگرتا خانم غرق در کیسه های  انبوه  وجوه رسیده  به همراه  پدرش روی هوا میپرند از خوشحالی !!! چون طبیعت را سالم وپاکیزه ساختند ؟! .
     نه زیاد طول نخواهد کشید   این سیب شکلاتی که درون پاکت زرورقی روی زانوی من افتاده آنرا  خواهم بلیعید  صبح زود است وخورشید طلوع کرده و سایه شاخه ها روی پنجره ها بازی میکنند . کتابی را برداشتم نمیدانم چه کتابی بود  دوباره بر زمین  گذاشتم  مجله را ورق زدم چهار صفحه اختصاص به گرتا خانم داشت  آنرا نخوانده بسویی پرتاب کردم.
     واز همه مهمتر مرگ ـ آی پدم ـ مرا دچار اندوه کرد  هر چه بود دوست بی آزاری برایم بود دوازده سال شب وروز اورادربغل میکشیدم ارواحی را دروننش پنهان  داشتم  خوانندگانی که دیگر درمیان ما نیستند نوازندگانی که همه رفته اند به سرای باقی وعکسهای یادگاری وموسیقدانانی که  کارهای آنها را بطور مرتب میدیدم وروحی که امروز مرده  ودیگر درکنارم نیست درون  آن قاب  پنهان بود وشبها برایم افسانه میساخت .
    از همه مهمتر  کیبور د وخط زبان فارسی او بود که از نوع بهترین کیبوردها وخط زیبای آریایی داشت حال با این لپ تاب با خط  عربی هندی پاکستانی باید کلنجار بروم . دلم سوخت  راستش  گریستم دوست خوبی بود که اورا ازدست دادم .
    سیه مستی که از خمخانه تاریخ میامد 
    قبایی ژنده برتن داشت 
    نگاه او  گواه بیکناهی بود 
    ولی از رنگ می خونی به دامن داشت 
    سیه مستی که  از خمخانه تاریخ میامد 
     به آغوش زمان برگشت  .من ! باگریه خندیدم 
    من امشب حافظ جاوید را درخواب دیدم 
    خواب ! خواب بهترین است ورویاها فراموش میشوند  همه زمان  میایستد  سکوت  همه جا را فرا میگیرد  تو درخوابی مهم نیست دیگری تا صبح بیدار باشد ونگران  ( بمب ) اتمی که ممکن است هر آن به دست دیوانه ای بر سر تو وشهرتو وخانه تو فرود آید .
    ایکاش مستی نیمه شب در کوچه آواز میخواند  تا فضای بو گرفته را نشاطی بخشد آواز خواندن ممنوع است آنهم درنیمه  شب 
    ردا پوش پریشان حالی را دیدم که از آواز خواندن باز ماند  ودهان بر بست چشمانم لبریز اشک بودند با اولین آواز او گریستم .
    حال درمیان انبوه کلاغان خبر چین  در دیار کفر ! وبی ایمانی ؟  هزاران مداح  را میبینم با شیشه های می دردست بی آنکه آوازی بخوانند تنها فریاد میکشند  وبرایمان در بهشت ! خانه رزرو میکنند . ومن به سیب شکلاتی که دردامنم افتاده مینگرم . پایان 
    غمناک نباید بود از طعن حسود  ای دل 
    شاید گه چو وا بینی  خیر تودراین باشد 
    جام می وخون  دل هریک بکسی دادند 
     در دایره قسمت اوضاع چنین باشد 
    هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز 
    نقشش به حرام ار خود صورتگر چین بتشد 
    در کار گلاب و گل ، حکم ازلی این بود 
    کاین شاهد بازاری آن یک پرده نشین باشد …..( حافظ شیرازی )
    ثریا / اسپانیا / ۱۱ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی ….!
  • آخرین پل

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا !
    ——————————————
    چه خطا سر زد از ما که در سرای بستی 
    دل دوستان شکستی بر دشمنان نشستی ؟
    هیچ ، بر دشمنان که هیچ در دشمنان حل شدن دردبزرگی است ! 
    شب گذشته میان خواب وبیداری بیاد کوچه پس کوچه های زادگاهم افتادم ، چه صفایی داشت آن شهرک کوچک  با تنهاخیابانی که تازه رنگ اسفالت بخود میدید  تنها گار|اژی که ما را بسوی پایتخت کشاند ، بیاد آن کوچه بن بست وآنخانه بزرگ  سردار مجلل که دراجاره ما بود وبهترین  وانسان ترین همسایه ما خانواده موسیقی دان بزرگ ایران ( خالقی ) ها بودند ! چه صفایی داشت درختان توت هنگامیکه دانه هایش را بر سر ورویت میانداخت  وآن درختان خرمالو. که مانند  کودکانی تازه به دنیا \امده بر سینه مادر چسپیده بودند !  وهر خانه ای برای تبرک وشادی یک درخت رز یا انگور میکاشت ! بیخبر از تاکستانهای بزرگی که انگوررا درخمره حبس کرده تا می ناب شود ! 
    امروز نه از تاک خبری است .نه از تاکستانها وبجای آنها  تنها حرف است وحریف وریا وخون انسانها  .
    چه دردآور است که خورشید تو بمیرد  ودیگر نمیتوانی در صبح نگاه او روشنایی را ببینی ودیگر کسی نیست تا باو بگویی ( ترادوست میدارم ) ! مهم نیست تو مرا دوست داری  یا نه این منم که عاشق تو هستم واز شور والتهاب این عشق تغذیه میکنم .
    چه شد آن جویبار  لبریز از آب وآن پل بزرگی که از روی آن   عبور میکردی وغمزه آب روانرا میدیدی که چه آهسته آهسته سر بر سنگهای شفاف گذاشته ومیرود  همان پلی  که هر سال بهاران را بما مژده میداد 
    امروز بجای آن آب روان وزلال خون در آن جویباران جاریست وبجای پل این کمر  شیرمردان ماست که خم شده ودیگران از روی انها عبور میکنند .
     امروز پل تاریخ ما نیز شکسته ونسبمان به همان صوفیه وبنیان گذاران پلید این راهزنان میرسد .
    کجا شد  ؟چه بر سر ما آمد ؟  راه ما امروز به کدام طویله ختم خواهد شد  وتاریخ از قلب شهر ها چه خبری خواهد نوشت وچه خبری بما خواهد داد؟ خانه تاریک است وچراغ  خانه مرده وپدر نیز به ابدیت پیوسته است  مادر نیز کمر خم کرده وکم کم درزیر فشار جان خواهد داد رودخانه ها خشک ، جویبارها خشک وآسمان نیز رویش را بر کردانده ودر انسو زمان استفراغ میکند .
    مغزها خشک ِ شیران دلیر  پیر شده دربستر نزع وجوانان مانند سریازان رو ی صفحه شطرنج به همراه فیل بسوی ملکه میروند  سر بازان قبلی پیر شده ویا از دنیا رفته اند وآن جادو گر به نفس جوان احتیاج دارد حال حوانان را تازه تازه با زبان خوش آن :حواتکی: که رختخوابش را نیز گرم میدارد بسوی قتلگاه تازه میکشد  او میل دار تکیه بر تاریخ  هزاره مابزند او خودرا صاحب  سر زمین ما میداند چرا که اجدادش نیز با کشتی ها ی بزرگ روی خون جوانان آمدند وشاه ونماینده خدا شدند ، کجاست آن خدایی که اینها نماینده اویند  ؟ آیا نمیتوان این پل را ویران ساخت تا این لشکر جرار وخونخوار از روی آن غبور نکند ؟  
    سرزمین من !
    و… آن نیلگون خلیج که نام پر ابهت ترا بر دوش میکشید 
    چون قایقی شکسته بسوی دیگری روان شد 
    وامرو تنها باد بما میگوید که گوش بسپارید تا  سرانجام  شمارا 
    به جهنمی دیگر نبرند .
    هان ای پل شکسته تاریخ زمان نیز گم شد 
    دیگر راهی بسوی تو نیز باز نیست 
    همه راهها ( به رم ) ختم شد !
    ———-
     با می به کنار جوی  می باید بود
    وزغصه  ناره  جوی میباید بود 
    این مدت عمر ما چو گل ده روزست
     خندان لب و تازه  روی می باید بود  ؛ رباعیات حافط شیرازی ؛
    پایان 
     ثریا / اسپانیا . « لب پرچین » /۱۰ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی …!
  • سرخ ها بیدارند

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا !
    ——————————————-
    روز گذشته  برنامه ایرا میدیدم کشیشی در ونزويلا سخن رانی میکرد ، مردی پرسید برای بهبود وپیشرفت این سر زمین چه ایده ای دارید ؟! کشیش خندید وگفت : 
    من برای تمیز کردن روح شما وپاک  کردن گناهان شما آمده ام نه برای کار دیگری بنشین سرجایت !!!
    این یک نمونه از کمکهای خداوندی است برای پیشرفت سر زمینها !  
    حدود ششصد سال قبل مریم را از زیر خروارها خاک بیرون کشیدند واورا درکلیساها بر صدر نشاندند تا مورد پرستش زنان قرار بگیرد مردان همچنان سسنیور یا ( مسیح ) را میپرستند اما زنان  باید در دعا ها وگفته هایشان تنهاازمریم مادر خدا بخواهند تا گناهانشان را بخشیده وپاک کند !  درواقع از همان زمان فرق میان زن ومرد را بنا نهادند .زنان یکطرف مردان طرق دیگر وزن حق ندارد اظهار وجود کند !.
    امروز  عده ای به دنبال زنی هستند بنام ( مریم ) که معلوم نیست ناگهان ازکجا وکدام قوطی عطاری بیرون آمد وشد رییس جمهور برگوزیده !!! مردمی که تنها به دنبال اویند واز تمام اامکانات مالی وجنسی و ایمنی  بهرمند میشوند ملت ایران  ؟! گمان نکنم در انتخاب این ریاست جمهوری نقشی داشته باشد (باز وارد معقولات شدم )  تنها خواستم بگوم که : سرخها هنوز زنده انده و وعوامل آنها در  ایران زمین  مشغول فعالیتهای آنچنانی وکرمهایی را برای جمع آوری سر باز واخته کردن دشمنان به خارج فرستاده اند  پدرشان امریکای شمالی  ومادرشان بی بی سکینه نیز دراین کمکها به آنها یاری میرسانند وتلویزونها را ومیکروفونها را در اختیار أنها گذاشته اند . 
    زهی خیال باطل اگر به دنبال ناسیونالیزم وطنی هستید .
    چقدر دلم برای  سینمای مولن روز وخیابان تخت جمشید وکوچه های شمیران تنگ شده ، چقدر دلم برای صدای لطیف  مهین کسمایی وژاله  دوبلورها تنگ شده  چقدر دلم برای آن روزهای بیخبری که مانند یک طاوس مست درخیابانها بوی عطر خودرا بجای میگذاشتم تنگ شده است وحال ؟!……
    شهری  که از فراز  چو بر او نظر کنی : 
    مردابی  است  که بعداز سقوط سنگ 
    امواج او دایره هایی مکرر است .
    شهری که خواب نیمه ثباتش  به ناگهان 
     از لرزه های  دمبدم آشفته میگردد 
    کویی که قطار  زلزله اش  زا یگانه  راه 
    در زیر بستر است 
    شهری که سنگفرش  کهنسال  کوچه هایش
    از ا|بروی ریخته  سائلان  روز
    .واز بوسه های گمشده عاشقان است ………..«نادر نادر پور  از کتاب صبح دروغین »
    ؛ومن ! دوباره به شهر غربت خود بازگشته ام ؛
    وباز دوباره تنها مانده ام  وباز راه را عوضی طی کرده بودم وچه عاشقانه بانی رزم آوری مینگریستم ! 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا /۹ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی ……….!
  • زهر دروغ

    یک اندیشه !
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین «. اسپانیا 
    —————————————–
    آنقدر قلبت بیازارام که بیمارت کنم 
    آتش اندازم بجانت بسکه آزارت کنم 
    هر کجا گویم که هستی واین زبان بازی زچیست 
     خلق را آگه از طبع ریاکارت کنم 
     آیااین روزها زمین  همه گامهای خودرا  برداشته وآسمانرا بدرود گفته است ؟ .
    ای درخت پیر وکهنسال ،  اشک بازان زایت از چه روست ؟  گریه ای که نه وسعت دارد ونه اندازه  ، آیا بر غفلت و نادانی خویش میگریی ؟ .
     گریستنی  که آن دروغ بزرگ  سایه های شب را بر سر تو فرود آورد وضبح روشن را ازتو گرفت 
     حال درتاریکی روح  گریه هایت روشنایی روز را تحت الشعاع قرار داده است . تو روز روشن را گم کردی وبه شب پیوستی .
    این اشک پنهانی  که از دید دیگران نیزپنهان است .  از آتش درونت خبر میدهد واین باران  نمیتواند بر |آن  درد  و\ان سیاهی ودروغ  مرهمی بگذارد .
    جوزا سحر نهاد حمایل برابرم 
    یعنی غلام شاهم وسوگند میخورم 
    مقصود از این معامله بازار تیز نیست
    نی جلوه میفروشم ونی عشوع میخرم « حافظ »
    از تر کش همان جوزا  به حکم  آن نا پیدا تیری بر دلم نشست  تیری که نیم آن بشکست ونیمه آن درسینه ام قروشد .
     حال آن نیمه خودرا گم کرده ام  ونمیدانم درکدامین بستر است .  ویا درکدامین فصل !
    من فرزند جوزا نیستم بلکه  زاییده شیرم ِ شیری غران ودرنده زمانیکه مرا زخمی کرده باشند .
    و آنکه  با نگاه  خیره اش  زندانه میکوشد  تا پرسش  مرا بیهوده نگذارد /
    پیام او  هم تاریک است وهم نا پیدا .
    وکسی نمیداند که ‌آن نیمه گمشده کجا شد . حتی آنکه واقف به اسرار است . پایان 
    ثریا / اسپانیا / « لب پرجین »  ۸ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی .
    اشعار از ؛ میم کرمانشاهی .
  • شمع دروغین

    ثریاایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !
    —————————————–
    زمانیکه، من جوان ، جوان بودم 
    شب ها ، ستارگان  
    در جام  لاجوردی  آسمان چون تکه های کوچک یخ ،  آب میشدند !« نادر نادر پور »
     حال در همان  زمان ایستاده ام و ستاره کوری را دیدم که چگونه میان دستهایم آب شد وبر زمین ریخت .
    من اورا درآیننه خیال میدیدم  وامید رهایی را درسیمای او نشانده بودم  بی خبر از حیله ورنگی که او خودرا زیر نقاب  روشن نهان ساخته بود .
    اودیگر مرا درآیننه نخواهد دید  آیننه های که عقربه های تنهاییش را  باو نشان میداد وچهره من از پشت آن نمایان بود .
     به غروب خود پناه میبرم ودر حضور سکوت بیشمار به تماشا مینشینم .
    ———
    در حال حاضر دنیا دارد تکه تکه میشود ودراین میان آن دخترک آلمانی ساخته دست  بزرگان دور دنیا به راه افتاده تا مثلا دنیارا از آتش وخاک پاکیزه سازد !!! درحالیک مسئولان وبزرگانی که دور هم جمع شده ودرباره آب وهوا وجو زمین  سخن میگویند گیلاسهای خودرا بسلامتی بالامیبرند وسوار جت های شخصی خود شده بخانه هایشان بر میگردند وما بااین  دخترک سر گرم هستیم  ! گویی تنها او آینده دارد ودنیا برای آینده همان سفیید پوستان چشم آبیها درست شده است نه برای فرزندان ما وگرسنگان قاره سیاه که جنگلهایشانرا سوزاندند حیوانشان را  کشتند واموالشان را به یغما بردند و\انهارا در گرسنگی وفقر وبیماری رها کردند درعوض در کومه هایشان برایشان عبادتگاه ساختند تا در.ون \ان خدارا بیابند واز او کمک بگییرند !!!
    ویک خبر خوب ! گوگل برایم ایمیل داده که این برگ روی این صفحه بهترین  است وبرایم یک کاپ ساخته !!! حال آدرس مرا میخواست تا کاپ را برایم ارسال کند<  آهه !! باورتان میشود که گوگل حتی دانه های تسپیه مادرم را که دورن جانمازاو  در پنهانی ترین نقطه این خانه گذاشته ام میشمارد  حال آدرس  مرا نمیداند ؟  نه عزیزم  این برگ بر جای میماند  ومن هرچه دل تنگم بخواهد روی آن مینویسم کاپ طلایی را برای خودتان نگاه  دارید !!! .نه کاپ میخواهم ونه تاج  اضافه ! 
    دلم سخت گرفته  نمیدانستم که او پسر مریم است ومترس دربار او و حال باید به جوانان وکسانیکه فریب سخنان گهر بار اورا میخوردند هشدار بدهم که  مواظب باشید که او شمارا به قتلگاه میفرستد نه بسوی آزادی . 
    آزادی دربی نیازی است . 
     خود گرفتم  کافکنم  سجاده  چون سوسن  به دوش
    همچو گل بر خرقه  ،  رنگ می مسلمانی بود   « حافظ»
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / ۶ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی وروز ( قانون اساسی اسپانیا )‌کاش ماهم  سرزمینی وقانونی داشتیم …….
  • شاه کش

    ثریا ایرانمنش : لب پرچین » . اسپانیا !
    ——————————————
    امروز چند لحظه از فیلم سلطان صاحبقران را که ؛ علی حاتمی؛ ساحته بود دیدم همان قسمت  محاکمه وفریب میرزا رضای کرمانی ! مادرم همیشه میگفت دایی میرزاچشمان قسنگی داشت او دایی مادر بزرگم بود ومیرزاآقا خان پسر عموی مادر بزرگم که قرار عروسی داشتند  اما ایشان برای پراکنده نمودن اندیشه های انسانی خود  به ترکیه رفتند ودر محضر  اسد آبادی که نوکر دست به سینه دولت فخیمه بود مانند عمو مسدود !  هردو میرزا نشستند وگوش به صحبتهای اودادند!  میررضا رضا پدرش معلم سر خانه ناصر الدین شاه بود وخودش همبازی کامران میرزا  ودر حین بازی همیشه کامران میررضا میگفت : وقتی بابا شاه بمیرد من شاه میشوم وترا ولیعهد خود میکنم ! میرزا رضا سواد درست وحسابی داشت ودرقدیم به کسانی که میتوانستند بنویسند وبخوانند میرزا خطاب میکردند !  بهر روی هنگامیکه پدر میرزا رضا فوت کرد  شاه واطرافیان دستور مصاده املاک اورا دادند  میرزا رضا نیز برای کاسبی به تهران رفت ویک دکه شال فروشی  باز کرد  باز دارو  دسته کامران میرزا سر وکله شان پیاد شد ونسیه  همه دکان اورا غارت کردند او به دربار رفت شکایت کرد اما حرفش بجایی نرسید تا با پیغام میرزا آقاخان  خودرا به ترکیه رساند ! خوب دوران پنجاه ساله  شاه شاهان وضل الله  سر \امده بود باید کاری میکردند واز طریق همان اسد ابادی ( شریعتی اول ) ! این نطفه را در  سینه مردم  نشاندند که باید شا ه برود ویا بمیرد از آنجایی که کینه  بدی ها وبدبختی ودرد ها درون سینه رضا بود  گفت من میروم وشاه را میکشم وملت را نجات میدهم  ( بیچاره ساده دل کرمانی )  نمیدانست که سر نخ کجاست  هنگامیکه شاهرا کشت  اورا برای محاکمه بردند با طعنه درجواب سئوالات  مستنطق ! میکفت :  
    ما پنج نفر بودیم  فورا قلم وکاغذ ها جاضر میشد تا نام  همکاران اورا بنویسند ! میگفت « خودم بودم وسایه ام وفلانم بود و ی….یه ام ) باز کتکها وزنجیر ها وقل وچوب بستها وزندان  تا اینکه اورا به زندان قزوین بردند در قزوین به همراه  معیر الملک  دید دریک حیاط روضه خوانی است ومردم نشسته اند بر سرو وصورتشان میزنند واشک میریزند ! فریادکشید : ای عقل باختگان برای ما گریه کنید که بخاطر شما باین روز افتاده ایم نه برای حسین عرب ! ( از کتاب خاطرات معیرالملک ) ! ….ومعیر الملک گفت : رضا برای خدا بس کن وکاررا ازاین خرابتر مکن <
    سر انجام اورا به دار مجازات آویختند وبعد دیگر تاریخ بقیه را تحریف  وتعریف کرده است !
    واما میرزا \اقا خان نیز در ترکیه ماندگار شد وبا دختر شیخ ازل برادر  عبداله بهاء پیامبر بهاییان ازدواج کرد او وبهترین دوستش  نوری  / دولت ایران بنا به توافق نامه ای بین المللی که داشتند خواستار عودت میرزا آقاخان شد ودر تبریز  محمد علیشاه با  چهار جلاد درانتظارش بود  ودر زیر یک درخت انار چراغ را بالا گرفت وجلادان سر اورا بریدند وبرای شاه بردند به تهران وهمه اندیشه های او بر باد رفت ملتی میبایست در خریبتهای ووفور خرافات بماند اگر روشن میشد دیگر  کار بی بی سکینه وبقیه خراب بود .
    اینهارا من از مادرم وبقیه اقوام ومقداری هم درکتاب زندگینامه \انها شنیده وخوانده ام  حال وظیفه من حکم میکند که  چهره پاکیزه آنهارا که به دست امثال عمو مسدو وبقیه جیره خواران دولت فخیمه تحریف میشود کمی پاک کنم درحقیقت قابهارا از گرد وغبار   نجات  دادم   من شاید آخرین نسلی از \ان قوم باشم .
    واما  درباره سر زمینم  من دلبستگیهای زیادی به آن خاک دارم  اما مردمش را دوست ندارم مردمرا باید تک تک دوست داشت نه گروهی  تبریزی از کرمانی متنفر است کرد از مشهدی بیزار است وغیره  میل ندارم شما مرا تجزیه طلب بخوانید من واقعا \ارزوی آنرا دارم که شخصی  بلند شود وحافظ منافع وحفظ اراضی ومرزهای سر زمین مادری من باشد اما مردم را نمیتوانم تحمل کنم  دروغ / ریا / دودستگی / خاله زنک بازی  در فرهنگ ما بسیار است حتی شاعرانمان ونویسندگانمان  نیز دروغگو از آب درآمدند وخودرا فروختند به قبیله آدمخواران سیبریه نشین وبادیه نشین  .
    من دریک خانوده ای بزرگ شدم که بهترین نشخوار انها کتاب بود  / شعر بود / موسیقی بود  کمتر به دنبال خرافات بودیم اما خوب دیگر همه چیز تمام شد  همه رفتند  همه رفتند . افسوس  . حال جناب  استاد  ازل  لندن نشین وروزنامه نگار وشاعر برجسته  دنیای (نت) میر زارضا را یک لا قبل میخواند !!  کسی نیست از او بپرسد اگر تو به عربها ….نمیدادی وپدرت آخوند منبر نشین نبود   امروز تو  یک لا قبا را هم  نداشتی !  آنها از صمیم دل برای خدمت به مملکت وملت خون دادند وتو درحاشیه رود تیمز نشسته ای ونانرا به نرخ روز میخوری  روزی چهره ترا نیز عریان خواهم کرد . تا آن روز !
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / « لب پرچین » / ۵ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی !!!
  • به تو !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !
    ——————————————-
    اکنون  ، در دیار  مسیحایی ،
    بر آستان غربت خویش ایستاده ام 
    شب ، بر فراز برج کلیسا ها 
    تک تک ستارگان  را مصلوب کرده است 
    اما ! فروغی از افق شرق 
    بر آسمان یخ زده  می تازد ………[ شادروان ، نادر نادر پور ] !
    گویا سرنوشت هم باید  از گذشتگان بما بعنوان میراث برسد ،  درست جای پای تو گذاشته ام  !  پس از سالها سکوت که بکلی خودم وترا فراموش کرده بودم ، امروز دیدم چنان پاهایم در ساروج زمان قفل شده که دیگر یارای پیش رفتن را ندارم .
    همان دستمال سپید همیشگی تو در درون جیبم ویا درمیان دستهایم  میلغزد ، همان بیزاری وبی اعتنایی  دردنیای  لبریز از خشونت  وآشفته  در وحودم  تکرار شده است ،   دنیایی که بظاهر  از هم پاشیده شده وما بیخبران هنوز با چسب ونخ نایلونی آنرا بهم پیوند میدهیم .
    همان آلرژی به نخهای  مصنوعیی وپارچه هایی که از الیاف  نفتی وزباله  درست میشود وپیکرم را به خارش وا میدارند ! تو شانس آنرا که پارچه ای را از نخ واقعی بخری وخیاطی |آنرا برای تو  وبه قد وقواره تو  بدوز ما از این شانس هم محرومیم خیاط امروز تنها برای ازما بهتران لباس میدوزد پارچه های مارا هر چقدر هم گرانبها باشند درگوشه ای میاندازد تا خاک بخورند .
    کسی دراینجا مرا نمیشناسد  تنها بعنوان یک ( خارجی ) بما مینگرند اگر خدمتکاری را بخانه میاوری  آنچنان بینی اش را بالا میکشد وپیشنهاد های گرانی میدهد که ترا منصرف سازد .
    تو شانس آنرا داشتی که درمیان  بسیاری از ارزشها زندگی کنی و دنیا هنوز اینهمه وحشی  نشده بود یک امنیت نسبی مارا احاطه کرده بود . اما هنوز تو نق میزدی ودلت برای آن آبشارهای  وآن کوهستانها تنگ میشد ناگهان دیوانه وار بلیطی تهیه میکردی وخودرا به آنجا میرساندی وتنی به آب میزدی .
    من این شانس را نیز ندارم !   روزنامه هارا تنها نگاهی میاندازم وتیتر آنهار ا میخوانم ومیدانم که درپشت هر خط هزاران تبلیغ از انواع واقسام لوازم غیر ضروری نهفته است .
    چیزی برای خواندن  ویا رفع خستگی روحی نیست  در کشور من  همان سر زمین صلح و\ارامش  امروز غوغا بر پاست  وکسی دیگر امیدی به فردای خود ندارد  یک سری از ارزشهای معتبر ما ازبین رفته وجایش را بنوعی خشونهای غیر طبیعی داده است  ،  دیکر کسی سر شار از ایمان  واقعی  نیست  درمیان خرابه های یک شهر بزرگ جویباری از خون روان است  ،  جاییکه روزی وروزگاری سبزه بود ومیدانهای لبریز از گل وفواره های آب که سر به آسمان میکشیدند وفرود میامدند وتو آنهارا برای من بعنوان مثل میاوردی که : فواره هرچه بلند تر شود زودتر  سرازیر میشود ویا  از هر دستی که بدهی از همان دست میخوری ! امروز من نمیدانم جوانان میان سال وتازه سال  با چه دستی خیانت یاجنابت کرده اند که خونشان بی دریغ در جویبارها روان است شاید پدر ومادر آنها مفصر باشند ؟! . 
    دیگر ارامشی درآن دیار نیست حتی یک دهکده نیز آرام نیست مگر برای از ما بهتران !!‌. خیلی ها دچار بیماری مبارزه  شده اند ونمیدانند که این مبارزه تنها به قیمت جان آنها تمام میشود  آنها زندگیشان را مانند موجی در جریان یک سیل قرار داده اند  وآن کسی که از دوردستها دست بلند کرده هیچگاه هوس آمدنرا نداشته تنها به منافع خود میاندیشد وبس . ما امروز در مسیری بسیار پر اشتباه قرار گرفته ایم  جهان نیز در مسیر یک انحطاط وبی ثباتی پیش میرود .
    امروز نمیدانم چرا بیاد  تو افتادم  شاید از اینکه روز گذشته خانم دکتر بخانه |آمد  تو نیز مانند من از بیمارستانها فراری بودی واز مطب پزشکان ! دکترها مجبور بودند بخانه بیایند !   وامروز دیدم درست جا پای تو گذاشته ام منهای هنرهای تو وزیبایی موی وپوست وپیکر تو .
    شاید زماین فرا برسد که دنیا بقول تو تکان بخورد وسپس ارام شود دران روز ها من دیگر نیستم  امیداوارم نوه ها ی ما  روزهای سلامت تری را داشته باشند  امرز اروپا بعنوان مرگبار ترین جاهای دنیا  نام گرفته است روزی نیست که اخبار خبر یک ترور ویا چند کشته را ندهد  اروپایی که روزی اصیل بود وسر چشمه آرامش  وجایی از روح های پاک وهنرمندان نامی ، اما امروز یک گنده لات درآنسوی دریای مدیترانه ایستاده وباج گیری میکند واموال دزدیده شده را جا بجا میسازد پولهای دزدها را دربانکهای خود نگاه میدارد  وکازینوهایش وخانهدهای عفافش مشغول کارند !  ودراین سو مقداری پس مانده های بیمار  مشغول لفت ولیس میباشند . 
    از تشکل دولتها چیزی نمینویسم که چرا همه غیر قانونی بدون دخالت دست مانند سوسیس درکارخانه ها درست میشوندوبسته بندی شده وارد بازار سیاست میشوند .
    آه …. امروز  چقدر جایت را خالی کردم تولد دختر کوچکم میباشد همان که تو درآخرین ساعات عمرت صدایش کردی !  ومن چقدر  آرزوی دیدار کوهستانهارا دارم ودیدن یک درخت لبریز از گیلاس ویا آلبالو!. پایان 
    گویی به ابتدای جهان باز گشته ام 
     وزآن  دوگانه  آتش آغاز کائنات 
     دراین طلوع  تازه  یکی جلوه کرده است 
    اما کدام یک ؟ …….
    ثریا ایرانمنش / « لب پرچین « ۴ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی ( برابر با ۱۳ آذرماه ۱۳۹۸ خورشیدی  زاد روزدخترم !).
  • بحران شعور

    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « . اسپانیا –
    ——————————————–
    صبا ز منز ل جانا ن گذر  دریغ مدار 
    وزو به عاشق بیدل ، خبر دریغ مدار 
    بشکر آنکه شکفتی بکام بخت ای گل
    نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار ………: خواجه شمس الدین محمد شیرازی »
    هر روز بامیدی  تابلت را روشن میکنم شاید چیزی برای خواندن بیابم  اخیرا همه آشپز شده اند از هر زباله  ای چیزی میسازند با پنیرهای درون انبارها مانده آنهارا لعاب میدهند  همه دستورات را مو بمو اطاعت میکنند !  همه  برای سکم  و خوب برای زیر آن نیز برنامه هایی مطرح میکنند !!!.
    چیزی برای مغز نیست وبرای پرکردن آن هرچه هست حرف است وباد هوا  . دیگر اثری از کتابهای خوب وخواندنی دیده نمیشود  من درانتظار  کتابی  هستم که در مورد جهان وآینده آن  بهتر وشادمانه تر چیزی نوشته باشد اما هرچه هست یاس است ونومیدی.
    بحران بدی جهان را فرا گرفته است  دیگر چیز زیبایی نیست تا به آن دلخوش کنیم یا به |آن عشق بورزیم  کتابهای بی شماری را برای همیشه نابود ساختند وتنها (یک ـ کتاب )  با محتوی وهجویات  برایمان باقی گذاشتند  اندیشه هایی که درگذشته  مقدس شمرده میشدند  وهنوز عده ای از افراد به آنها ایمان دارند  وبه آن ارزش  مینهند  وسعی دارند با \ان زندگی کنند .
    حتما این تنها کتاب دراتیه بی ارزش  وبی اعتبار وفراموش خواهد شد وتنها مانند کتاب افسانه های امیر ارسلان  تنهاا یک نام از |ن باقی میماند  بااینهمه قلبهای بیشماری  در میان کلمات آن به طپش در میایند تا بشریت وجود دارد این ارجیف نیز هست .
    اما آن گنجینه عالم بشریت برای همیشه نابود شد  حال با کلماتی جدید وافکاری نو در میان  دکمه های سیاه وسپید  واتواع واقسام وسایل تکنو لوژی نوین میتوان نیمه کاره چیزی را یافت وخواند  اما بوی خوش برگ کتاب را ندارد .
    هنو زکتابهای مقدس چین قدیم وباستانی  ودانتانهای هندو وکتابهای مختلف وحاوی افکار تخیلی  وواقعی وجود دارند اما انسان از خواندن آنها عاجز است  خوب این کتابهای ازلی وابدی میباشند وکسانی نیز درکنارشان چرت میزنند تا بموقع آنهارا برای ما توجیه کنند بسبک وسیاق افکار سیاه وپلید خود .
      زرتشت  تنها یک کتاب  بجای گذاشت نامش ( اوستا بود ) این کتاب امروز در موزه ها خاک میخورد زرتشت هیچگاه نگفت مرا بپرستید ویا ستایش کنید وسعی نکنید که هریک یک زرتشت باشید !‌ دردرون هریک از شما موجودیتهایی  قرار دارد وپنهان است  عده ای از شما هنوز درخواب خوش کودکی بسر میبرید  درون هریک از شما یک ندا  ویک فریاد است باید به آن گوش کنید  وبگذارید شکوفا شود ( امروز هندو ها بنوعی دیگری از آن  استفاده وبهره میبرند ) نامش  هرچه میخواهد باشد .
    آینده شما گذرگاهی سخت وپر خطر است  آینده شما پول وقدرت نیست وخدا در درون خودتان  هست او درهیچ کجای دیگری نیست وخانه وکاشانه ای ندارد غیر از دل خود شما .
    من همیشه به ندای درونیم گوش فرا دادم امرو ز( سخت بکسی ایمان  دارم  که باز ندای درونی من اورا فریاد میکند ) دیگران مرا منع میکنند همنچانکه درموقع بیرون آمدن از سر زمینم مرا منع کردند اگر مانده بودم فرزندانم را قربانی کرده بودم بنا بر این آن نیروی ناشناخته به کمکم آمد و حال امروز برایش نوشتم ؛ میتوانی  رهبر خوبی شوی بی آنکه دل به یاوه ها وپرستشهای دروغین بدهی  ومگذار هیچ سخگو ومعلمی ویا دوستی  رویای  ترا بهم بریزد چنانکه من نگذاشتم هیچ کس رخنه درایمانم کند  راه خودمرا رفتم اگر چه زخمی شدم اما زخمهایم فورا التیام پیدا کردند  در سر راهم مارها / عقربهای جرار/ ومارمولکهای زهر دار وکوسه های گوشتخوار ایستاده  بودند من دست دردست ایمانم ودرکنار همان روح ناپیدا راهم را یافتم  رسیدم بجایی که سرنوشت برایم تعیین کرده بود .
    حال اگر رویاهای شما با شما سخن میگویند به آن ها گوش دهید .
    حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی 
    کنون که ماه تمامی  نظر درییغ مدار 
    کنون که چشمه قند است لعل نوشت 
     سخن بگوی واز طوطی سخن دریغ مدار
    پایان 
    ثریا / « لب پرچین » اسپانیا/ ۲ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی !.
  • شروع جدید

    شروع جدیدی 

    تازه پس از پنجاه روز گشت وگذار دور ااروپا به همرا بچه ها  بر گشته بودم  خانه دیگر أن خانه نبود گویی گرد مرگ روی أن پاشیده بودند 
    خدمتکار تازه  خانه را ترک کرده بود  همه چیز در یک سکوت بود آرامشی قبل از طوفان .
    تعداد مجلات وروزنامه ها که رسیده بود ونامه ها روی میز قرار داشت دو عدد دعوتنامه از طرف (خانه دیور )برای نمایش جدید ومدهای تازه  !!!اهه مارا چه به این خود نماییها !!معلوم شد هرکسی که عضو کلوپهای رنگ ووارنگ باشد این بیزنس ها آدرس اورا میگیرند وبرایش دعوت نامه میفرستند  نوعی زندگی تازه به دوران رسیده گرد مارا احاطه کرده بود وهمسر نازنینم عضو کلوپ شاهنشهی وواریان بود  
    مجله ها را ورق میزدم زن روز /اطلاعت بانوان /کیهان بچه ها/مجله تماشا ودانشمندوروزنامهای شبانه اطلاعت وکیهان  مادرم نگاهی به تیتر آنها مینداخت وسپس از آنها برای کف گنجه ها استفاده میکرد .
    زن روز مقاله مفصلی راجع به یاسر عرفات نوشته بود ! همان مرد نوظهور که در صحرای سینا  مثلا بعنوان اعتراض برای غصب زمینهای سر زمینش اما درواقع  تربیت تروریستی به جوانان خود باخته وطبیعی است که حامی او چه کسانی بودند  ودر نسخه بعدی زندگی لیلا خالد  زنی مبارز وهمراه وهمدست یاسر خان .
    دکتر علی شریعتی  مشغول درس ووضع بود وسیل دختران وپسران بسوی مساجد روان !
    خواهر همسرم ناگهان هوس کرده بود که برای قرائت قران بخانه خانم قرائتی برود  بنا براین هنگامیکه بخانه ما میامد  رادیو تلویزون میبایست خاموش باشند   اینها آلات لهو پلعب بودند !!!!!دست به چیزی نمیزد خانه ما نچس !!!بود من نماز نمیخواندم همسرم می میخورد  آقای واعظ بالای منبر در مچد !!!گفته بود  که حتی خانه بررارتان  هم میرید اگر نماز خوان نیستند چیزی نه بخورید ونه بنوشید !!! (مسجد وبرادرتان ) از لهجه کردی استفاده میکردند 
    قدسی خانم مسعودی  سر دبیر مجله بانوان  ناگهان دچار وحی  درونی شده وحال بدون بسم الله وخواندن قل حوالله هیچ کاری را شروع نمیکرد  ؟!.
    همسر راننده ما که زنی مثلا باسواد بود بمن میگفت اگر نذری ونیازی داری یکصدو پنجا قلحوالله بخوان وبرای مجلسی بفرست؟!مجلسی ؟کدام مجلسی نکند همان بنیان گذار بحارالنوار که من یکهزار لعنت برایش نذر کرده بودم ؟!
    همه چیز عوض شده بود احساس غریبی داشتم  چمدانهارا باز نکن باید بروی واین ندای درونیم بود خوشبختانه اجازه خروج دائم از همسر عزیزونازنینم داشتم !آیا بخاطر داشت !
    بوی بدی به مشامم میرسید  .
    مادرجان  ’من وبچها بخارج میرویم شما با ما مایید؟
    نه!یک آدم عاقل و درست وحسابی وطنش را رها نمیکند بعلاوه توالتهای آنجا کثیفند وخودشات نجس هستند !!!
    ایوای مادرجان  مغز شمارا هم شستند؟ 
    اما ما میرویم  اینجا بوی بدی میاید مهم نیست چه بر سر ما خواهد آمد اما میرویم !.
    سال پنجاه وپنج بود آخرین نوروز را درایران گذراتدم وبرای همیشه از دیار دوست  رفتم  با انبوهی از خاطرات  دوهزار حلد کتابم را بجای گذاشتم درعوض مقداری نوار وچند صفحه موسیقی با خودم بیرون آوردم سکه ها طلای آقارا باو پسدادم یعنی از من پس گرفت  تنها چند دست لباس درون چمدانم گذاشتم حتی پالتوی پوستم را نیز بجای گذاشتم !
    خوب کسی چه میداتد شاید رۆزی برگشتم و…..آنروز زمانی رسید که همه چیز ویران شده بود مردم تغییر شخصیت وقیافه داده بودند تازه  نقش خودرا  عوض کرده عده ای به طبیعت ذاتی خود بر گشتند شورش شد شاه بیمار رفت ومن گریستم 
    هنوز هم میگریم
    پایان 
    ثریا/اسپانیا/۳۰نوامبر۲۰۱۹میلادی 

  • روی خاک

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !
    ———————————————
    روز شکر گذاری ویک دلنوشته !!
    اگر جنگی در گیرد ؟ واگر جنگها همچنان ادامه داشته باشند ؟!  آهای کسانیکه دم از بشر دوستی میزنید  هر اتفاقی را  از دید بسر دوستانه  مینگرید  أیا به آنچه میگویید اغتقاد دارید ؟  آیا آنکه فریا دمیزند   قریادهایش دلخراش تا آسمان میرود بگوش کر شما  صدمه میزند ؟‌ نه درگوشهای ناشنوا طنینی ندارد  چه کسی با دیگری هم آوا است همه کم کم دارند ازهم دور میشوند جنون آ|دمکشی درمیان مردم از هر زمانی بیشتر اوج گرفته همه چیز به رنگ خون است حتی شرابی که مینوشیم <
    حال امروز من در میان این سایه های زشت باید روی همه چیز را بپوشم  کمتر از آنچه بر من گذشته حرف زده ویا میزنم تنها مینویسم گویی این گوش بیشتر میشنود تا گوشهای  زنده .
    دراین اینجا شناخت  ما  ومیدان جغرافیایی ما  باندازه یک زمان  اختلاف دارد  حال تبعیت را پیشه کرده وبا آنها راه میرویم اما بیگانه وار  هیچ کس با کسی دوست نیست  آنها باهمند با ما بیگانه و…..تنها همه چیز زیر غبار وخاک فرو رفته است  وروی همه چیز را با پارچه های وملافه ها \پوشانده ام گویی کسی دراین خانه نیست .
    روز گذشته آینه اهدایی پسرم رسید ! این آیننه بیشتر بدرد یک خانه بزرگ اشرافی ویا یک کاخ  میخورد تا خانه کوچک من  ! چهار نفر مجبور شدند آنرا بالا بیاورند وهنوز جایی برای نصب آن پیدا نکرده ام دیوارها همه از مقوا وکچ وخاک پوک درست شده اند .  بی اختیا ر برای مینو یک آمرزش فرستادم  او که بیصدا درلندن زیست وبیصدا مرد همیشه روی همه چیزرا  مجبور بود بپوشاند چون جایی نداشت وده روز جنازه اش روی تنها کاناپه   که هم تختخواب او بود وهم محل نشستن او  بیجان افتاده بود وخواهرش اول ساعت وانگشتر طلای اورا برداشت واز درب خانه بیرون زد  تا چند نفر از شهرداری آمدند وجنازه اورا بردند به کجا؟ نمیدانم !  این دنیا ی امروز ماست .
    ماکه با کمک دوستان خوب سوسیالیست وکمونیست خود در منجلابها زندگی میکنیم وخودشان که برای زحمتکشان سینه چاک میدادند  در قصرهای بزرگ  به تماشای خریت های دیگران  نشسته اند  همه \انها که اشعارشان وفیلمهایشان ونوشته هایشان وترجمه هایشان در باره بشر وبشر دوستی بود !!‌ آنها هیچگاه باین دنیای جهنمی که زیرپای ماست نیاندیشیدند  تنها فاجعه فقر ونداری برایشان مهم بود  آیا درآنها روح انسانی وجود داشت ویا دارد ؟ همه فاقد روح انسانی وهمه هیولاهایی گرسنه که هوز میدوند تا بیشتر جمع کنند .
    از دوران  آوارگیم بیشتر از چهل سال گذشته  خانه به دوش ! نیمی از زندگیم در خانه های دیگران بباد رفت ویا در کنج گاراژ آنها دارد خاک میخورد ومن …؟ من مجبور هستم هرروز خاک روی این اثاثیه را بتکانم درحالیکه هیچ به دردمن نمیخورند تنها دکور هستند ! 
    سر زمینها با یکدیگر دست بگریبان هستند  وهر ساعت وهر دقیقه وهر روز انسانهای بیشماری کشته وبرخاک میافتد دیکاتورها قدرت بیشتر ی دارند  آنها همه از گرسناگانی هستند که درزمانهای قحطی وجنگها زیسته اند فرقی ندارد درکدام قاره وکدام  سر زمین   وکسانی که  زندگیشان را هرروز در جبهه ها ویا در حال آماده باش میگذرانند  بعضی ها به مرز دیوانگی میرسند ویا بمرز خودکشی  چه غم ارباب بوقلمو ن را بخشید وبا سربازانش پوره کدو حلوایی خورد  یک نمایش تهوع آور . 
    بدبختی این است که همه چشم به دست او  ورفتار واعمال او دارند ونمیدانند که در \پشت او چه کسانی ایستاده اند او جتی فدرت نانخوردن خودرا نیز بدون اجازه آن  ارواح ندارد وما تا چه حد کودکانه میاندیشیم .
    آن یکی درمیان خشت های طلاییش غلط میخورد وبرایش مهم نیست که در کنارش هرساعت وهر دقیقیه یک شلیک صورت میگیرد  مهم نیست  آنکه شلیک میکند به وظیفه اش عمل مینماید وگلوله درست باید درمغز یا درقلب طرف مقابل شلیک شود ودیگری با عصایش دوراطاق میچرخد  نمیدانم آیا اینها رباط هستند ویا انسانند  وآیا از سیاره دیگری فرود آمده اند ؟ اینها نمیتوانند بشر باشند  بشریت حد ومرزی ندارد  مرزهای بین المللی را زیر پا میگذار ومیرود تا به خدمت همنوع خود برسد اما این موجودات ؟ نمیدانم !  .
    مهم نیست باید جنبه های خوب زندگی را  نیز درنظر گرفت جنبه هایش این است که میتوانی قهوای مطبوع از مدفوع حیوانات بنوشی ! پایان 
    ثریا / اسپانیا . ۲۹ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی .
  • مرگ بیصدا

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !
    ——————————————
    زاهد ظاهر  پرست از حال ما آگاه نیست 
    درحق ما هرچه گوید  جای هیچ اکراه نیست 
    تا چه بازی  رخ نماید  بیدقی خواهیم  راند 
     عرصه شطرنج  رندان را مجال شاه نیست 
     تنها یک قلب سنگی میتوانست  آن عکسها  را ببیند وتمام وجودش نلرزد با خود میاندیشیدم  حتی حیوانات بدین گونه با همنوع  خود رفتار نمیکنند که این سلاخهای  خونخوار با پیگر جوانان ما میکنند وآن مردک دیوانه که قدرت اورا بجنون کشانده با کمر خمیده ولبخند جاودانیش ÷ میگوید ما پیروز شدیم ؟  پیروزی تو چیست فشار صندلی قدرت درون خون انسانهای بیگناه  وجوانان گرسنه وزنان دربند کشیده به همراه  مشتی حیوانات وارداتی ارتش ساخته ای مردک بی وجدان .
    تو نمیدانی فضیلت چیست ، تو نمیدانی انسان بودن یعنی چه ، تو درچهارچوب  افکار پلیدت قفل شده ویا مانند اربابان گذشته ات باید !! این نسل را نابود سازی  تو جیره خور همین مردم بودی  تو نمیتوانی  به سادگی پولها ، واتومبیلهای خودرا کنار گذاشته واز |انها لذت ببری  ترا تکه تکه خواهند کرد این مانند روز روشن است .
    پیروزی تو یک نوید موقت است  باز گشتن تو به یک زندگی عادی غیر ممکن خواهد بود اینرا میدانم . 
    لاز م نیست بتو یادآوری کنم تو یک حیوان افسار گسیخته  با تربیت ناقص وغلط وافکار عقب افتاده متعلق به قرون واعصار گذشته ای وخیال داری یک تمدن عالی ونزدیک به پیشرفت را با خود به قعر گور ببری .
    تو دارای یک اعتقاد مسخره هستی که هیچ آیین درستی ندارد ، تو درتاریکی زندگی میکنی نه نور را میبینی ونه از روشنایی  خورشید بهره ای خواهی برد خورشید تنها بر سر زمین من میتابد وآنرا روشن میکند نماد  سرخی  وانرژی آن سر زمینی است که تو آنرا دزدیده ای و به  گروگان  گرفته ای ومردمش را زندانی کرده ای تو همان خوک پیر  هستی به همراه  خوکان دیگر وسگهای درنده ه گله را تکه تکه میکند .
    اما سر انجام قهرمانمان  با نور خواهد آمد به همراه  خورشید شاید من آن روز نباشم  اما چندان دور نیست که خاندان تو از ریشه برکنده شود .
    اینکه امروز آ|یا قضاوت آنها درست ویا اشتباه میکنند  ناشی از سنت غلطی است که امثال تو وبزرگانی که ترا تربیت کردند در جامعه ما پیاده نمودند. همه چیز از سنت شروع شد وبه فاجعه انچامید وحال بخون وکشتار ختم میشود ایا راضی هستی ؟ به هنگام رکود وسجود  چگونه با خدای خود روبرو میشوی  با آنهه خون که زیر پای تو جاری است ؟!.
    روزی دوستی  کتابهای   خانه مردگان « داستایوسکی« و سیدارتها ی « هرمان هسه » را برایم فرستاد شاید هنوز درون قفسه کتابهایم باشد چیزهایی  درخانه اموات دیدم که بنظرم غیر  قابل قبول بود اما امروز بوضوح نقش آنرا میبینم .
    تو و امثال تو از خوشی / عشق / روشنای /  بیزار وسر ناسازگاری دارید  حتی عشق در قاموس شما معنای دیگری دارد قضاوت های شما نا غادلانه واز روی نفرت است تنها مدرک غیر قابل قبول عامه همان کتاب آسمانی است که شما در مواقع لزوم بر |ان حاشیه مینویسید  اما من اعتقادم براین است که تنها عشق صادقانه مارا به هدف میرساند . تا تو چه بگویی پیرمرد ! پایان 
    توضبح ( اخبار هنر کرد تنها از ویرانی سفارت ایران  در عراق ونگی زدورفت وتمام شد ) !
    ثریا / اسپایا / ۲۸ نوامبر ۲۰۱۹ میلاد ی ……..
  • صبح تاریک

    ثربا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا !
    ———————————————
    امشب زمین تمام گناهان خویش را 
    بدرود گفته است 
    زهد سپید برف 
    کفر زمستانرا ، در خود نهفته است  ………{ زنده نام ، نادر نادر پور }
    ما ارواح دروغین  بالا نشین  ،ویسندگان وتاریخ نگاران  وسایرین که دربرابر امروز واین ناریخ شانه بالا انداختیم  ما منتقدین به مذهب ها ودولتها تنها نشستیم  پشت  تریبونها وحرف زدیم !.
    امروز دنیا از یک خوک ماده  سخن میراند  ، اما آنچه که بر آن سر زمین میرود  سخنی بمیان نمیاورد  آدمکشان وادراتی   از سر تاسر جهان که گرسنه بودند امروز بمدد کشتار وخونی که به راه خواهند انداخت  غرق  نعمت خداوندی ونمایندگان  او خواهند شد .
    هولناکتر وترسناکتر ازاین این نیست که  غریبه ای بخانه تو هجوم بیاورد خانه را به زور ازتو بگیرد واهل خانه را نیز از دم تیغ بگذراند و….دنیا خاموش ،
    خوکی چهار فرزند زایید خبر روز میشود وخرسی که به خواب زمستانی میرود سر سطر اخبار است .
    ما آدمهای بی آزار  که چند خط درون حافظه خود نگاه داشته ایم موجودیتی نداریم که هیچ مورد تمسخر وآزار واذیت نیز قرار میگیریم .ما که ضد وطن پرستان خوانده میشویم !!!
    جالب است که وکیل ما وصاحب تاج وتخت ما همه عمرش را درخارج از وطنش گذرانده واگر اشخاص مهربان وفیلسوفان ونویسندگان بزرگ گذشته نبودند حتی زبان مادریش را نیز فراموش میکرد وهیچ چیز ار خیابانها شهر وسر زمینش نمیداند  تنها روی نقشه مینگرد  کسی اعتراضی ندارد اما آنکه تنها ده سال یا پانزده سال به خارج گریخته یعنی  جانش را برداشته .فرار کرده وطن فروش ونوکر بیگانه خوانده میشود ! همه جا  باید شانس داشت !.
    چه واژه دوست داشتنی بکار میبرند این آقایان ویا بانوان نشسته در پناهگاههای لوکس خود ! با درآمدهای   بسیار بالا وتجارت همه نوع کالهای مختلف .
     و ما  با بیان چند خط شعر  یا یک واٰژه دوست داشتنی  ( از نظرخودما ) !!
      مورد حمله قرار میگیریم تقبیح میشویم ،نام ما در فهرست سیاه این اقایان وبانوان که نانرا به نرخ روز میخورند وخودرا  به هر بیگانه ای میفروشند ، قرار میگیرد ! .
    زمانی به دوستی نوشتم که در آروی قطره بارانی  در وسعت  گردشی در خیابانهای خاکی  وبامید یک شب حقیقی نشسته ام ! درجوابم گفت اگر سرت روتنه ات زیادی کرده این چیزهارا بنویس ویا بگو !
    همه امروز در باره بزرگی آن شخصی که هیچ نمیداند ومیل دارد که بداند ومردم اورا بخوانند  ، سخن میگویند من راه خودم را انتخاب کرده ام نه وجهی بمن میرسد برای تبلیغ نام ایشان ونه میل دارم درصف  طرفداران ایشان قرار بگیرم  حتی دربعضی جاها اورا ومادر بزرگوارش را خائن میخوانم .
    البته میدانم چرا دراین دوره مردم اورا  میخوانند چون بی پدر شده اند  وآن غذای هوشمزه ایکه بنام نیمه آزادی در دوران آن پدر بزرگوار نوش جان کرده اند خیال میکنند درزمانه این یکی هم خواهند خورد نمیدانند که اطراف ایشانرا چه دیکتاتوری وحشتناکی گرفته وهمه تا دندان مسلحند .
    ومن در ارزوی گریه بارانم  ، ما هنوز همانگونه احساس میکنیم که تاریخ برایمان بر جای گذاشته اما تاریخ نیز نقش دیگری دارد وبرنامه دیگر ی را  میخواهد به نمایش بکذارد / پایان  جهان . چه دستی جنگلهارا میسوزاند ؟ زلزله ناگهانی در  آلبانی از کجا میرسد ؟ معادن چرا فرو میریزند ؟ تو,نلها چرا مردم را درخود دفن میکنند ؟!  امروز کسانی را که ما بعنوان شیطان مینامیدیم قدرت گرفته اند با شاخهای بزرگ ومهری بر پیشانی ومردان وحشی وزنان وحشی تر  وارداتی را تا بیخ دندان مسلح کرده اند وآن مردان وزنان میل دارند خون بریزند  ومکافات خونهای ریخته اجدادشانرا از ملتی بیگناه وباری به هرجهت بگیرند ملتی که تنها ( دم را غنمیت میداند ) ملتی که فرهنگ خودرا از یاد برد زبانش را  آلوده ساخت .
     . 
    آه ای خروس منتظر صبح 
    آتس درون پنبه نمیمیرد 
    اما ، نگاه کن !
    خورشید درسپید آفاق مرده است 
    افسون برف  ،چشم  درختان  ساده را درخواب  کرده است 
    واین  روستایان صبور ،  پیاده را 
    در روزگار پیری  با مرکب خیال 
    تا شهر نوجوانی  موهوم برده است 
    اما 
    دل زمین در آرزوی گریه باران است …….*.همان شاعر !*
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / ۲۷ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی .!
  • زن کشی

    ثریا ایرانمنش . لب پرچین اسپانیا !
    —————————————
    شما مردها چه مرگی دارید ؟ چرا با ما زنها اینهمه بد رفتاری میکنید ؟ ما شمارا زاده پرورده وبزرگ کردیه ایم حال مکافات ما کشتن است ؟ امروز خبرگذاری این سر زمین گزارش کرد که درسال گذشته هفتصد زن ودختر به دست همسران / معشوقه ها ویا مردان بیمار کشته شده اند حتی زنانی که برای قدم زدن ودویدن میروند آنهارا نیز تعقیب کرده ومیکشند  بعضی اوقات جنازه ها  هم گم میشوند آیا آنهارا میخورید ؟  ! چه مرگتونه ؟  از ما میترسید ؟ با یک دم کوچولو که دارید فکر میکند دنیارا شما میگردانید ؟‌ خیر پشت هرمرد موفق زنی ایستاده است این را بدانید  ، ومیدانید اگر روزی قدرت را به دست بگیریم دمار از روزگار شما در میاوریم !.
    بهترین کاررا من کردم  وبخودم افتخار میکنم  بلی ذلیل مرد نشدم با همه فدرتی که ایشان داشتند روزهای \آخر به گریه افتادند من توانستم قدرت خودمرا ثابت کنم زن مطبخ نشدم وزن مطیع  تو سری خور هم نشدم ،  خودم بودم قدرت بازویم هم بیشتر بود بی |انکه به کلاس بدن سازی بروم ! انرزی داشتم آ|نهم از نوع مثبت  آن .
    شما با اسلحه بطرف ما میایید ویا با زور بازویتان اما گاهی هم شکست میخورید  . 
    خوب دراین سر زمین زنهارا میکشند یکی دوسال هم حبس میروند تمام میشود درایران زن اصلا قابل  نیست تا اورا بکشند !! زن برده است خوب لابد خودشان هم بی میل نیستند که برده مرد باشند یا مثلا برده عشق ، زرشک پلو با مرغ .
    جایتان خالی آش رشته عالی شد عکسی از آن گرفتم حال نمیدانم با یک دیگ آش چه باید بکنم ؟؟؟؟کاش میشد آنرا بین گرسنگان سر زمینم تقسیم میکردم بین بی خانمانان وچه بسا آقا زاده ها !!! آنها هم گرسنه اند واز فرط گرسنگی دست به هرخطا وجنایتی میزنند زنان ودخترانرا به کشورهای عرب میفروشند در کار مواد مخدر واین\پورت واکس\پورت متبحر وماهرند  بیخود نیست جت شخصی دارند وکشتی هایشان درپورت بانوس جا خوش کرده .اتو مبیلهای |اخرین مدل سوار میشوند وکت وشلوار جورجیو میپوشند !!!! نو دیده قبا دیده چون دیده بخود خرابی کرده است !!!
    امروز سخت عصبی هستم نوشته هایم نیز نشان از این عصبانیت من میدهد . میلی ندارم وارد دنیای ادبیات شوم وبرای شما از فلسفه بگویم  همان آش رشته هم زاید است . تمام 
    ثریا / اسپانیا / همان روز سه شنبه ……
  • آش رشته !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا –
    ——————————————
     بلی تعجب نکنید  میخواهم آش رشته بپزم ! روز گذشته به دخترک گفتم سرراهت مقدار ی سبزی آش عبارت از فلان وبهمان بخر وبیاورد ! یک کیسه بزرگ سبزیجات ! به وبه چه تازه  میخواستی خام همه را بخوری ! ماهم به علف خوردن عادت داریم همیشه کنار سفره یک بشقاب ویا سبد سبزیجات قرار داشت ! گفتم ، داشت ، حالا ندارد ! .
    همه شکمهارا صابون زدند که خوب  فردا آش رشته خواهیم خورد چون یک بسته رشته از هزار سال پیش درون گنجه خوابیده بود ! آنرا باز کردم ….بعله رشته چینی ماشینی اما با چه نقش ونگاری روی آن کاسه آش رشته با کشک ونعنا داغ وسیر داغ  به……به ….! 
    سبزیجات را گذاشتم جلویم وای چه انبوهی حالا باید همه را پاک کنم  …اوه پیازچه ! نه خره این تره فرنگی است که نگذاشتند بزرگ شود پیازچه کجا بوده !!!! اسقناج تازه !؟ اما کو آن سرقرمزش ؟ اینکه باهمان زباله های کیسه ای درون فریزها  فرقی ندارد ! گشنیز کو؟‌آها چهار  شاخه گشنیز بمبلغ چهار یورو !!!! کوفت بخوری .
    جعفری  خوب باید این انبوه سبزجات  تازه رمیده وتازه رسیده را که شبیه سبزیجات  گذشته هاست پاک کنم . دوشیشه لوبیا ونخود پخته! اوف نه  خوب چاره نیست همین هست که هست آنهارا شستم چه کفی انگار درون حمام داشتند غسل جنابت میکردند !!!  خوب عدس ولپه وبرنج وغیره وسبزیجات رفتند درون دیگ  !!!! کو سبزیجات کو   همه آب شدند دیگ لبریز از یک مشت نخود ولوبیا وغیره به رنگ سبز درآن  چند ساقه داشتند شنا میکردند …….
    خوب ! رویش را حسابی تزیین میکنم سیر که دارم بوی گند میدهد عیبی ندارد نعنارا هم خودم خشک کرده ام اما بوی نعنا نمیدهد ! زنک ! نو یادت رفته کجا زندگی میکنی ؟ توی این ده کوره برو خدارا شکر کن که فروشگاههای فرانسوی / آلمانی / انگلیسی   همه گونه مواد غذایی را دارند خوب آنها که در سر زمین گل وبلبل زندگی نکرده اند تا بفهمند اسنفاج باید سرش قرمز باشد آنها ترب را بجای شلغم میفروشند ! تازه شلغم هم پیدا کنی  مزه آب میدهد همه چیز را با آب یعنی با هورمون  بشکل اصلی میسازند مانند لباس وکفش وکیف  همه هم از چین وارد میشوند ! بیچاره ما داریم شبه عذا میخوریم نه خود غذا را باید صد بار خدای  بزرگ را سپاس بگویی که این شبه غذا همراه  باتوم ونیزه وتیر سپاه نیست وبنام زهرا وفاطمه وعلی اصغر کاردرا درون شکمت فرو نمیکنند …… نگاهی به قابلمه لبریز ازآب بد رنگ انداختم وگفتم بهتر  است بروم بنویسم شاید حالم کمی بهتر شود .
    نان یخ زده ودوباره باز شده !!!! خمیر  قهوه ! قهوه شکل شیکی پیدا کرده کف شده درون یک انگشتانه باید دستگاه جدیدراهم بخری وآن کف را سر بکشی ! شکر ! شکر بد است  / تخم مرغ؟ همه ساخت کارخانجات چینی / انگلیسی است  باید بروی زمین بخری مزرعه خودترا داشته باش ! آنهم غیر ممکن است در بعضی از کشورها منجمله انگلستان آقا لردی سیب زمینی را به ثبت رسانده بنام خودش بنا براین کسی حق ندارد درخانه اش سیب زمینی بکارد ! همه به ثبت رسیده اند تنها بدبخت تو هستی که هنوز به ثبت نرسیدی ……..این روند ها باز مرا بیاد همان فیلم  وحشتناک ( سیلون گرین ) انداخت یاید منتظر روزی باشیم که از گوشت  همجنسانمان تغذیه کنیم .
    خوب همه جا شلوغ وپلوغ است ماهم متاسفانه حضورمانرا گاهگاهی  اعلام میداریم !! امروز باز  برنامه آن پیر  را مرد تماشا میکردم ! خیر دست بردار نیست باز سر خر را کج کرده بود به آن  جوانانی که بهر روی دارند در حد خودشان مبارزه میکنند ! حسادت بد چیزی است همین بی تفاهمی وهمین حسادتها همین گفته های بیهوده مارا باین روز انداخت  همه مردم دنیا اتحاد واتفاق دارند ودست یگانگی بهم میدهند درهمین اسپانیا من واقعا برایشان احترام قائلم  ایکاش میتوانستیم یاد بگیریم اما بدبختی این است که از  بیخ وبن  خراب وویرانیم بیسوادی وبیشعوری وخاله زنک بازی در خانه های ما همیشه رواج داشته است . روز وروزگارتان خوش . خبر آش رشته دست پختم را به زودی خواهم داد! 
    ثریا / اسپانیا / ۲۶نوامبر ۲۰۱۹ میلادی . ! 
  • بر چین !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا !
    ——————————————
    شدزغمت خانه سودا دلم 
    در طلبت رفت بهر جا دلم 
    در طلب زهره رخ ماه رو
    می نگرد جانب بالا دلم ……: شمس تبریز:
    برای پیدا کردن معنی کامل یک لغت فارسی مجبور شدم به کتاب  لغتنامه ( َعمید ) رجوع کنم ! درصفحه اول کتاب چشمم به برگی سپید افتاد که فرستنده کتاب برایم نوشته بود :
    نوشته بود که  ، تو لغتنامه را برای چه میخواهی ؟ تو یک کلامی  که باید ترا صدها هزار بار خواند وبردیده گذارد وبرلب وبوسید ! ؛ میم؛  آه ، مدتی به این کلمات خیره شدم  ومدتی به کتابهای دیگری که با صرف هزینه زیاد |آنهار ا برایم فرستاده بود ومن بی توجه وگیج حتی فکر نکرده بودم که حد اقل پول پست را برایش بفرستم ومیدانستم با چه تنگدستی و عسرتی زندگی میکند ! حال کجاست ؟ زیر هزار خروار خاک در کنار نوه اش برای ابد خفته . رواش شاد .
    به بقیه کتابهایم نگریستم ، چه دوستان خوبی بودند وچه دوستان بهتری را دراین غربت سرا برایم فرستادند بی هیچ چشم داشتی  چشمم به یک کتاب قطور شعر افتاد که شاعری بی نام با اشعار بسیار زیبایی با خط خود آ|نرا نوشته با نقاشی ها ومینیاتورهایی که خود آنهار ا ترسیم کرده بود با نامه ای که هزاران بار مرا ستوده وباافتخار ! این هدیه ناقابل را برایم فرستاده بود آنهم از ـ شهر فرشتگان ) کتاب سنگین که تنها خدا میداند چه هزینه سنگین تری برای پست کردن آن متحمل شده  بود ! من اورا نمیشناختم گویا یکی از ارتشیان سابق بود که  اوقات خودرا به بطالت نگذرانید واین کتاب زیبا ونا یافتنی را  تنطیم کرد و  دراختیار  همه قرار داده بود .
    امروز همه سیاسی شده ایم تنها از سیاست روز حرف میزنیم وتنها دنباله روی حرفهای مفت هستیم حرفهایی که خروارهای آن یک پنی هم ارزش ندارند .
    آن مردان خوب  وبزرگ از دنیا رفتند وجایشانرا به پسر بچه های دیروزی که امروی کمی رشد کرده اند ، دادند حال هرکدام صاحب یک عقیده ویک سلیقه میباشند واگر کاری نداشته باشند یک کامپیوتر را جلوی رویشان میگذارند ومانند خاله خانباجی های  بیسواد دیگرانرا  رسوا میکنند وبقول خودشان ؛پرده دری؛! 
    خوب روی بکجا کنم تا  موقعیت خودمرا فراموش نمایم ؟ رو به چه کسی  بکنم تا به او بگویم چگونه احساس میکنم کفتاری جلوی درخانه نشسته ودرانتظار خوردن پپکر من است  من اورا بچشم میبینم 
     روز گذشته به دنبال آثار تو رفتم !  کمی جستجو ترا یافتم ! نگاهت کردم  ! به تصویرت  ! نه ترا نیز مانند یک شئی گرانبها درون یک ویترین گذاشته ام وهر گاه دلم تنگ شود به آن مینگرم هیچ میلی ندارم بتو نزدیک شوم ویا ترا لمس کنم ویا ازبوی تو بهره ببرم درهمان ویترین جایت خوب است .
    ترا که یک شیطان مجسم هستی با همه جست وخیزهایت با همه عهدهای دورغین وگفته های بی اساس وبی پایه ات اما من خنده هایترا دوست دارم / خشم ترا / وفریادهایترا که از روی بی پناهی به آسمان میرود  همهرا دوست دارم دیگر کسی نمانده از دوران گذشته همه رفته اند منهم باید بروم  تنها بقول آن شاعر بدبخت مجار که درسن سی سالگی از دنیا رفت  میل ندارم زیر یک ملافه کهنه دریک اطاق متروک وبد بودی بیمارستان جان بسپارم  میل دارم دریک نبرد بمیرم ویا مانند یکدرخت یک صائقه مرا ازپای درآورد مردن دربیمارستان کار من نیست کار بیماران مفلوک وبی دست وپاست کار انسانهای ضعیف وبیماران مسلول میباشد من با آن تکه گوشتی که درجان من جای خوش کرده درحال مبارزه هستم آنرا به دست دژخیمان اینجا ندادم که هردوی مارا به آن دنیا بفرستد آ|نرا نگاه داشتم باهم خواهیم مرد او درمن دفن خواهد شد ومن دریک آتش سوزی مهیب خاکستر میشوم شاید دود مرا از دوردستها احساس کنی وبگویی آ|ه !!!!!اوهم رفت ؟! .
    درون همان ویترین خوشگلت بمان ومن هرگاه دلتنگ شدم ترا تماشا میکنم مانند یک عروسک زیبا که طبیعت بمن هدیه داده است  درضمیر ناخود آگاهم هرگاه ترا فریاد کنم ناگهان روی یک تکه سنگ هویدا میشوی . 
    امروز را بتو اختصاص دادم وبه آنهایکه دوستشان میداشتم وهمه رفتند  نمیدانم شاید یکی دوتا از آن سرخها وکمونیستهایبکه با اشعارشان وگفته هایشان مرا وترا باین روزکشاندندهنوز  زنده باشند روزگذشته کتاب شعر یکی از آنهارا دورن سطل آشغال توالت انداختم ! شاعری که درفرانسه جای خوش کرده بود وبرای مردم ایران دل میسوزاند دکتر هم بود !!!  چه خوب است که شاعر نیستی  تنها خاطراتت رامینویسی وبرای خودت نگاه میداری مانند من ! من دفترهای زیادی  دارم که درون آنها اسرار ناگفته زیادی ثبت شده است برای آینده  هستند کسانی درمیان فامیل من که میتوانم آن دفتر هارا به |انها بسپارم تا آ|نهارا به چاپ برسانند  وفرهنگ پر بار  وبی رقیب قوم آریایی را نشان همگان بدهند  همه جهان بدانند که ما چند روی داریم وچند صد ماسک ! این نوشته های روزانه تنها برای مصرف روزانه  است وخرید یک لوله ماتیک یا یک کرم نیوا ویا یک پودر تالک نه بیشتر ! 
    از دل تو در دل من نکته هاست 
    وه  چه رهست از دل تو تا دلم 
    در طلب گوهر گویای عشق 
    موج زند موج  ُ چو دریا دلم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  « لب پرچین » ۲۵ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی . اسپانیا !.
  • راه عوضی

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !.
    ——————————————-
     چه شد ؟ 
    راه اشتباه بود 
      راه اشتباه رسیدن به یخبندان است 
    ورسیدن به برف 
    مفهوم دندان زدن به علفهای  گورستانهاست  
    در قرن بیست ویکم !
    ——–
    رفقا فریب خوردند  ، راه را عوضی رفتند ! تنها کار {بن سلمان} همین بود که به جیم الف کمک کرد وجنگهای خیابانی را به راه انداخت !  حال آن مردان سیاه پوست که بعنوان ایرانی در خیابانهای شهر راه میروند ویا آن زنان سیاه پوش  که تا انتهای بازداشتگاهها رفته اند  مشغول چیدن گلهای تازه شکفته  میباشند .
    شهر شلوغ شده است  فروشگاهها غارت / ودیوانه ها لجام  گسیخته . ما ودیگران فریب خورده وسرگردان .
    میان کتابهای قدیمی ورنگ ورورفته کتابی یافتم  بنام مشت آهنینن زندگی  ولادینیر ژاپوتینسکی / اسحاق شمیر ومناخین بگین ! 
    برایم جالب است باید آنرا تا انتها بخوانم  وفرق بین صیهیونیزم  ویهودی را بدانم !! درحال حاضر همه چیز دردست آنهاست از رسانه ها تا غذای روزانه ونان ما  ! 
    آرزو داشتم که دراین دنیا انسان  آزاد به دنیا میامد  ومانند حیوانات بدون ایجاد محفل ومسجد ودیرو کنیسا وکلیسا زندگیش  را ادامه میداد وسپس راحت سر ببالین مینهادبرای ابد میرفت  ، اما متاسفانه زندگی خیلی ها از همین راه دین وسیاست پر میشود وبا پوزش از شما خرهم زیاد است .
    آیا کسی هارلم را میشناسد |؟ محله هارلم درآمریکا محله ای که گذر از \انجا دل شیر میخواست امروز محلات سر زمین من وما از هارلم وحشتاکتر شده است  وخوف ووحشت بیشتری در انسان ایجاد میکند .
    هر برگی را که ورق میزنی یکی نشسته واظهار نظر میکند بی آنکه حقیقتی  پشت آن باشد  تنها سوگوارن شهرند   که بما میگویند چه در شهر ها چه میگذرد .
    ای قهرمان بزرگ !!! دست خدا به همراهت   من به دنیال مردی شریف میروم  به چستجوی کسیکه میتواند تاج را کنار بگذارد وخاررا جایگزن تاج نماید .
    بایدگفت ؛ خداحافظ ای سر زمین مادری ویا پدری ویا برادری وخواهری من  دراین چاه فرو میروم در همان زندان سلمان  اما قلبم همچنان مانند یک چشمه  بحای آب روان خون جاری مینماید .
    من روحم را درهمان  چشمه سار پاک که از پشت  خانه ما میگذشت وزنان شهر لباسهایشانرا درآنجا میشستند ! جای گذاشته ام  دیگر هیچ حویباری وهیچ چشمه ای برای من آن زیبایی وصفا را ندارد حتی بزرگترین آبشارهای دنیا که ازآن وحشت دارم .
     بنا براین روح من دیگر متعلق بخودم نیست  . 
    آه همان بیوه تنها  درجستجوی مردی که تاج افتخاررا برسرم بگذارد  نه بر سرمن بر سر زنان سر زمینم من نه محتاجم ونه واژگون بخت  من هنوز در جستجوی اویم  وامیدوار ! 
    یک دلنوشته دریک  روز سر د پاییزی . خسته وخسته وبیحوصله 
    ۲۲ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی / اسپانیا 
  • تاریخ جنون

    ثریا ایرانمنش « پرچین » اسپانیا!
    ————————————–
    تاریخ ! 
    این دوران ظلمت وجنایت  را ، 
    آیا خواهد توانست سر رشته ای  ، 
    از این تاریخ وحشتناک  بدست آورد ؟
    واگر کسی نقل صادقانه ای بشنود 
    از روزگاری که بر سر ما میگذرد 
    آیا باور خواهد کرد ؟
    کیست که باور کند ؟ 
    اینهمه بدبختی  فرارسیده 
    کیست به هنگام شنیدن  
    فکر نکند که همه تصویری خیالی 
    از مغز یک دیوانه بوده است !……….« شاندرو پتوفی ، شاعر انقلابی مجار » با ترچمه شادروان محمود تفضلی ……
    نه کسی باور نخواهد کرد  از بوگاتا تا شیلی و سایر کشورهای در حال رشد یا ضعیف شده به دست دیکتاتورهای هوسباز ودلالهای  خود رو دچار اغتشاش وخیزش ناگهانی مردم شده اند  اما کسی توجهی به آنها ندارد گذری وتمام ! دخترک راست میگفت هنگامیکه یک خبرنگار رسمی درآن کشور نداریم چگونه خبرهارا پوشش دهیم ؟ خبرنگار مجازی زیاد است !!! 
    گلهای انقلاب مشروطیت نصیب شما باد  آقایان با خونهایی ریخته شده وباز هم ریخته خواهد شد  درحالیکه نصیب مردم بدبخت غیر از تیر چیزی نیست  شتاب کنید  هر چه زودتر وسايل سفر را آماده ساسد سزانجام این ملت یک خیزش ناگهانی است .
    حال همه ( اورا میخوانند ) او که رفته ودیگر نیست  درحال حاضر اسیران به دست دژخیمان  فرزند اورا میخوانند دستشان را به یک طناب نازک ودرحال پوسیدن بند کرده اند  ، بیایید سوگند بخورید که هیچگاه دیگر اسیر نخواهید شد نه اسیر دین وایمان ونه اسیر دولتهای فشار وسر سپرده استعمار بیایید جدا شوید از همه بند وبستهای سر زمین را دریابید بی خانه ماندن بدترین نوع زندگی است بیگانگان خانه مارا به یغما گرفته واحاطه  کرده وآنرا ازخود میدانند آنهارا بروبید خانه را تمیز کنید خانه متعلق بشماست  نگذارید دیوانه ای دیگر زیر نام دینی تازه  بر سر شما فرود آید این نقشه شومی است که تنها وآخرین مذهب دنیا برایمان تهیه کرده است .
    پدران ومادرانتان \آشفته حالند جنایتی که درحق شما نسل جوان انجام دادند بی اندازه وخیم ودرد اور بود حال پشیمانند شما برخیزید واگر کسی جرئت مردن را ندارد همان به که درکنج خلوت خود پنهان شود 
    بما گفته بودند آنقدر خواهیم کشت تا دیوار یکمتری را خون بگیرد وسپس ( آن دیگریکه آخرین برگزیده خداوند است خواهد رسید ودرشیرار اقامت خواهد کرد هم اکنون دربیت اعظم با کلید طلاییش درانتظار است !!! همان امام زمان که شما درانتظار  آن هستید .
    نام ایران دوباره زنده خواهد شد اما زیر ردای دیگری ودوباره بندگان باید بسوی پیامبر جدید بروند وسر عبودیت بر آستان او بگذارند او نیز مسلمان است از نوع نوین ومدرن آن ! ویا ؟ جدایی وتکه تکه شدن آن خاک زر خیز . 
    شاید بجای زندگی کردن در رویاها  بهتراست برای  آینده فرزندانتان  زندگی کنید  بفکر آنها   باشید اما شما از تمام فضاپل دانش حکیم عمر خیام تنها همان ( دم غنیمت ) را برداشته وتاج سر خود کرده اید .
    زمانی میگذرد که به اندیشه هایم راه پرواز را نشان میدهم بسوی دیگری میروند بسوی کسیکه او.را چند بار بخاک سپرده ودوباره از خاک بیرون کشیده به سجده او پرداخته ام  کار دیگری ندارم باید بیاندیشم نمیتوانم همه ساعاترا به جنگ وخون ریزی سپری کنم چیزهای دیگری درون سینه ام انباشته است .
    چیزهایی که ناگهان مانند  ستاره ای در میان آبهای یک دریاچه آبی  وآرام  میدرخشد گوشی را برمیدارم ودوباره سر جایش میگذارم  شادیهای رنگا رنگی در درونم به رقص در میاینند سپس مانند یک شمع خاموش میشوند وتنها دود آن به چشمانم میرود واشکهایمرا سرازیر میسازد.
    او درکجای زمان زندگی میکند ؟ ودرچنین احوالی بسوی مرگ رفتن …..  آیا سرنوشت چنین میخواهد ؟
    پایان 
    تو یک تخته پاره  از یک کشتی  غرق شده ای ،
    که کشاکش امواج وباد 
    ترا به ساحل دریا افکند است …….« ازهمان شاعر »
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا  ۲۱ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی ! 
  • دانش بی دانش !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین» اسپانیا!
    —————————————–
    این منم ، خسته دراین کلبه تنگ 
    جسم درمانده ام از روح جداست 
    من ! اگر سایه خویشم  ، یارب
    روح آواره من کیست ؟ کجاست ؟
    ای سر کشیده از صدف سالهای پیش 
    ای بازگشته  ، ای بخطا رفته 
    با من بگو حکایت  خود تا بگویمت …….
    شش روز از فغان وفریاد وخون وکشتار مردم سر زمین من میگذرد دریغ ودرد ازاین رسانه های عمومی که حتی اشاره ای بکنند ( دراین شهر بی ترحم ) در فلان گوشه ده کوره کلمبیا بادی وزید برفی فرو ریخت  آنرا فورا برنامه میکنند اما از کشتار بی امان مردم سر زمین من با تک تیر اندازان بیرحم فلسطینی / سوری ، لبنانی وداعشی ، سخنی به میان نمی آید . نه درحال حاضر اقتصاد اقتضاء نمیکند 
    هنرمندان سکوت کرده اند حتی هنرمندان خارج نشین  در حال جاضر باید ببینند باد از کدام سو میوزد به آن سو بروند .
    خوب دانش ما بی اثر مانده !!  هیچ اثری وانعکاسی درهیچکس بر نیانگیخته  توقعی ندارم وارد گودال کثیف ومتعفن سیاست وکیاست واقتصاد نشده ام . تنها میبینم تا چه حد باین عزیزانم بدهکارم 
     میل داشتم که خودرا به نزدیکترین وعمیقترین پندارها نزدیک سازم ! پندارها در هوای مسموم ودود افیونها گم شده اند .
    ولتر را هاکردم . گوته را بحال خود گذاشتم ودر رویاهای خود غرق شدم   باصطلاح  درجهان واقعیت  شنا کردم  رویاهای خودرا به دست فراموشی سپردم  ، آن دیدگاه عجیبی را  که نسبت به آینده داشتم ونمایانگر رویاهایم بودند در پشت سر پنهان کردم  میلی ندارشتم  پای به جهان واقعیت بگذارم  اما  وارد شدم و……همچنان میترسم ، مانند گذشته !  رویاهارا از جلوی نظرم میگذرانم  یعنی سرنوشت خویش را  محصول تمامی عمرم را .
    در جهان واقعیت  محصولم تنها بدهکاری به فرزندانم میباشد ومیبینم  تا چه حد به آنها بدهکارم .
     دراین اینجا چشمم به یک خط افتاد که داشتم آنرا میخواندم  جمله ای از(سی/جی/ یونگ )  شاگرد بزرگ اما نا شایست مرحوم فروید ! در مقدمه کتاب  « مردگان تبت » مینویسد :
    چه آسان تر  ، قطعی تر ،  وموثرتر است  که بگوییم  برمن چه میگذرد  تا بگوییم  من آنرا انجام  میدهم !
     ( اخیرا سخت دچار تب مدیتشن وخواندن کتب مربوط به آن هستم ) !!! بنا براین دچار وسوسه روح شده ام .
    بهر روی امروز همه ما بنوعی دچار یکنوع سرگردانی روحی  شده ایم هرچند بخواهیم بی تفاوت از کنار رویدادها بگذریم . 
    نمیدانم سر انجام این رستاخیز چه خواهد شد نگاهم به دست دولتهای بزرگ نیست نگاهم بسوی ملتی است که دیگر تحمل رنج وعذاب وزور را ندارد وبرخاسته اگر تیراندازان سوگند خورده و شکم سیر  بگذارند .
    پای ارتش را بمیان کشیده اند آیا ارتش طرف مردم  را خواهد گرفت  وآیا باید دستوری از بالا بالاها برسد ؟ درحال حاضر بی بی سکینه سخت مشغول مبارزه بنفع ملاهای کاشته شده در آن خاک میباشد وخود فروشانی که کمر به خدمت آن  دستگاه  مخوف بسته اند ودر| سوی دیگر  بلبل همیشه درصحنه  ونوکر عربستان در لب پنجره خانه پدریش نشسته ونانرا به نرخ روز در اب میزند ومیخورد ولب ودهانش را پاک میکند با همه میخوابد برایش مهم نیست  او هم درانتظار وزش باد است . ث
    پایان 
    هنوز م چشم ودل  دنبال فرداست 
    هنوزم  سینه لبریز از تمناست 
    هنوز این جان بر لب مانده ام 
    در پی  بی آرزویی آرزوهاست 
    اشعار متن : از شادوران فریدون مشیری دفتر برگزیده ها !
    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا ۲۱ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی !
    ===========================================
  • باز گشت .

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا .
    ——————————————-
    امشب زغمت میان خون خواهم خفت 
    وز بستر عافیت برون خواهم حفت 
    باور نکنی خیال خودرا بفرست 
    تا درنگر د که بی تو چون خواهم خفت …..« حافظ شیراری » 
     حافظ علاو بر غزلهای  زیبا وبی نظیرش  ابیاتی را نیز سروده که در  آخر کتابها قدیم به چاپ رسیده است نه درکتاب جناب شاملو !.
    در سر زمین من ویرانی است وتش وخون دیگر من نمیتوانم چند از قطره خون بگویم   دستهایم هردو زخمنی وبا پنبه نوار چسپ  بسته شده اند .
     رگهایم بسختی هویدا میشوند بنا براین هر بار موقع گرفتن خون باید صد جای را سوراخ کنند ! دو زن یکی پرستار آزموده دیگری شاگرد که دارد کار پرستاری را فرا  میگیرد ما شده ایم  آزمایشگاه آنان . بهترین  کار است قبل از تشریخ جسد ! .
    داشتم از بازگشت به دوران کودکی  مینوشتم دوران بی خیالی  دوران خوشی که میرفت به نوجوانی برسد این دوران کاملا روانکاوی شده  وبارها وبارها همه آرزوی بازگشت به آن دوران را دارند .
    دورانی  که بی ثمر طی میکنیم وبی هدف راه میرویم ادای مادرشدن وپدر شدن را درمیاوریم درحالیکه درعمق ضمیرمان نقش دیگری بسته شده است  بهترین دوران زمانی است که ما مشغول تعلیم وتربیت هستیم ( الیته درزمانهای گذشته) امروز تربیت وتعلیم آن به صندوق خانه های فراموش سرازیر شده است .
    امروزاز همان اوان کودکی بما درس جنگ وکشتاررا میدهند امروزجوانان ما بستوه آمده وبه خیابانها ریخته اند پیرمردان و\پبر زنان درکنج پنهان خود میگویند  : ما ویران ساختیم شما درست کنید وعده ای خواب بازگشت را میبینند تنها برای یکبار هم شده سری به وطن بزنیم اگر برتخت نشستیم که بسیار خوب است وگرنه دوباره راه فراری داریم ( پدرخوانده ) پشت سرمان ایستاده است  ، شما با خون  ورگ وپی خود جاده را صاف کنید تا ما برگردیم !!!.
    جوانان وکودکان با هیچانهای کودکانه خود راه میافتند بی هیچ هدفی  وآنهاییکه هدف مشخصی دارند درپستو ها تفنگ به دست ایستاده اند خوب چه عیب دارد تقسیم بندی  جغرافیایی ! مانند هند !.
    دیگر امروز کسی نمیتواند حتی اندکی هم راجع به آینده حرفی بزند یا بنویسد آینده ای درکار نیست هر چه هست درهمین حال است  من روی بالکن می ایستم وتنفس عمیق میکشم ریه هایمرا لبریز از هوای مه گرفته ودود وآدلوده  میسازم بخیال خود اکسیژن گرفته ام ! نقشی از خود فریبی  .
    نی قصه  آن شمع چگل  بتوان گفت 
    نی حال دل  سوخته دل بتوان گفت 
    غم در دل تنگ  من از|آنست  که نیست 
    یک دوست  که با او غم دل بتوان گفت 
    هر روز  دلم بزیر باری دگر است 
    در دریده من ز ذنج خاری دگر است 
    من جهد همی کنم ، قضا میگوید 
    بیرون ز کفایت تو کاری دگر است ( شمس الدین محمد خواجه حافظ شیرازی ) 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ۲۰ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی .!اسپانیا !