Author: Soraya

  • دیار بی دیار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
     آه – ای دیار دور 
    ای سر زمین کودکی من !
     اینک خورشید درتو مرده است 
    تا سایه شوم آن دیوانگان  با توست 
    من ناتوانم 
     ای خاک یادگار- ای لوح جاودان 
    ای آلوده تر از دامن بی عفتان 
     بی آب وبی آینه وبی طهارت  بسوگ نشسته ای 
    من / نقش خودرا از چهره تو پاک نمودم 
    تا چشم بر تو  داشتم ازخود بیخبر بودم 
    روزی تو کاح آرزوهایم  بودی
     امروز لانه مورها وحشرات کشنده ای
    ای ” بام لاجوردین تاریخ ” 
    فانوس  افسون تو درمن به حاموشی نشست 
    من زیر رواق غربت همچنان به درون میگریم 
    برق خیال تو برای ابد از سرم گذشت 
    دراین  بامدادان ابری وبی باران 
     روزی تو  روشنایی من بودی 
     ای زادگاه مهر  امروز زداگاه جانوران ووحوشی 
    اینجا دیگر تاریکی ابدی  بر خیالم نشست 
    وشب در مقابل من ایستاده  
    چشمانم از بلندی این شهرک بینوا 
    روزی بسوی تو مینگریست وامروز بحال کوری نشسته است 
    شب دربرابر ما ایستاده 
    در تب بلندی وپستی های زمین 
     در آسمان ابری وتاریک  بیدار میشوم 
    بی تاریخ !
    روزی ترا سر زمین بی غروب مینامیدم 
    امروز زوال وغروب ترا مینگرم 
    ای مرزو وبوم  دوران کودکی من 
    امروز تنها  جنازه ها ازخاک تو میرویند 
    دیگر خبری از شکفتن گل نسرین نیست 
     ودیگر خبری از ریختن برگهای گل سرخ نیست 
    دیگر مرغان خوش الحان آوازی سر نمیدهند 
    تنها کلاغان بر جنازه ها آواز شومشان را رها کرده اند 
     گلاب معطر تو که روزی مدهوش کننده بود
     امروز بوی تعفن نعشهای بو گرفته را میدهد 
    روزهای متمادی اسست که خون درزهد تو جریان دارد 
    کفر وایمان همه ازدست شدند 
    دیگر نمیتوان ترا نامی داد 
     ” ای مرز پرگهر ” که خاکت سرچشمه هنر بود 
     پایان 
     تقدیم به رفتگان وکشته شدگان بیگناهی که به تیر غیب این جنایتکاران وخونخواران گرفتار آمدند وتقدیم به مادران وپدران وهمسران وفرزندان داغدار سر زمین واقعی من  ایران زمین / .
    ثریا / اسپانیا 
     10 /01/ 2020 میلادی برابر با 20 دیماه 1398  خورشیدی تازی !
  • دیوانگان شهر ما

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” . اسپانیا !
    ————————————-
    قبل از هر چیز اندوه عمیق خودرا برای آنهاییکه درون هواپیمای (اوکراین ) در تهران سقوط کرد تقدیم همه خانواده های داغدار ایرانی واوکراینی مینمایم اندوه من بیشتر ازآن است که بتوان با کلمات آنرا بیان داشت تنها گریستم . 
    دو دویوانه دور گوشه دنیارا گرفته اند برای چند قطره آب سیاه مردم را تکه تکه میکنند یکی زیر نام خدا والله دروغینش  ودیگری زیرنام آزادی  که هیچکدام وجود خارجی ندارند وتنها دو کلمه برای تسکین وسکوت مردم بی دفاع میباشد .
    ومن دراین گوشه دنیا  هر صبح وشب شاهد خونهایی هستم به رنگ قبای کاردینالها  / سرخ وصورتی ونارنجی وارغوانی  آنها در معبد خویش در سکوت واعتماد  واطمینان محکم  به نوشیدن چای مشغولند وبرای دنیا نقشه میکشند .
    به بوته های خشک شده باغچه ام مینگرم گلهای شا پسند هنوز زنده انده وعاشقانه سر درون شکافها ودیوارهای نم کشده باغچه گذاشته اند ودر میان برگهای کاکتوس چشمم به گلی افتاد عجیب وغریب با رنگی غیر طبیعی نه سرخ نه صورتی نه نارنجی . دراین دیار غیر از کاکتوس ونخل وچند درخت سرو کاشتنی وزیتون چیزی نمیروید  گلی نیست گلهای نیز مانند غذاهای ما یخ زده درون کامیونها وارد میشوند بدون عطر وبدون روح .
    گاهی دربعضی  جاها نیز میتوان چنارهای بلند ودرختان اوکالیپتوس را دید چمن ها همه مصنوعی اند وساحت خاک پر برکت چین !چیزی یا جایی وجود ندارد که آویزه دست من باشد کسی هم نیست تا غمهای درونیم را با اوتقسیم کنم مانند غم بزرگ امروز که درتنهایی گریستم .
    نه ! هیچ چیز وهیچ کس نیست تا مرا بیاد روزهای گذشته بیاندازد  گذشته را فراموش کرده ام درمیان دیوارها نمناک ویخ بسته این سر زمین در بین نا مهربانیها وبی تفاوتی ها همه احساسات من تبدیل به اشک میشوند / این سر زمین من نیست / خاک من نیست هرچند خاک من نیز آلوده شده بخون بیگانگان .وخودیها  هیچ بویی نیست که مرا بیاد روزهای خوش بیاندازد تنها بوی ماهی سرخ کرده وسوخته ویا راگو !  زمان میگذرد وتاثیروجای پایش را در صورت وپیکر ما بجای میگذارد  این سر زمین که تنها مصرف کننده میباشد بتدریج روح انسانهارا می فرساید وانسانرا از پوسته جدا میسازد همه بی تفاوت ازکنار یکدیگر میگذرند  چشمان همه گویی از شیشه های رنگی ساخته شده است .
     نمیتوانم به درستی بگویم دراین گوشه دنیا  چه کار مهمی انجام داده ویا میدهم ! ( تنها بچه هارا بزرگ کرد م وآنهارا بخانه خودشان فرستادم)!
    تنها به چند حروف بیمعنی چسپیده ام  همه هستی من درمییان مشتی زباله های بی مصرف و پیش پا افتاده خلاصه شده است  ودرمیان دیوارها نم کشیده  وکهنه این سر زمین مذهبی که حتی ایمان آنها نیز مانند دیوارهایشان نم کشیده  در حال فروریزی وسست وبی پایه است خودرا تنها میبابم .
    دیگر نمیتوانم به نوع دیگر زندگی کنم دیگر راهی برایم نمانده وجایی نیست که به آنجا بگریزم سر زمیم  زیر دست غارتگران ودزدان ومتجاوزین وآدمکشان دارد جان میسپارد وسر زمینهای دیگر نیز درهمین راه روش راه میروند جنگی پنهانی ومرگی حاموش همه را تهدید میکند . 
    من نمیتوانستم برای آنکه خودمرا ازدست ندهم بنوع دیگری برای یک بشقاب برنچ یا یک دامن اطلسی خودرا ودیگرانرا فریب بدهم  ویا بفروشم .
    امروز چیز های زیادی دردرونم دارم  که نمیتوانم  آنهارا نابود سازم ایده آلها گم شده ورنج ها باقی مانده اند من همانم که بودم  به همان شکل  نیز خواهم مرد  چرا که سر نوشتم بدینگونه رقم خورده است  ودرخاتمه باز خودرا درغم  آن مردمی  که نمیشناسم اما غمشانرا احساس میکنم در اندوه بی پایان آنها شریکم . پایان 
    ثریا / اسپانیا / 9/01/2020 میلادی !
    .
  • اصالت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “اسپانیا !
    در نمازم خم ابروی تو با یاد آد 
    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد ” حافظ شیرازی”
    به پسرم گفتم :
    شاید خانواه ما  بسیار قدیمی  ومحترم باشند اما  اصل ونصب ما دربرابر شجره نامه این ” سگی” که بخانه آورده ای  اصلا وابدا ارزشی ندارد .
    خوب خداوندا  – این را بدان که مانند گذشته از تو بیم وهراسی ندارم  – چقدر از مجازات تو درعاقبتم میترسیدم  در تمام طول زندگیم  به خاطر  همین ترس راه راست  را پیمودم  وزندگیم  را محدود کردم  اما این طاعت واطاعت  چه چیزی برایم به ارمغان آورد  ؟  غیر از آنکه  مرا ازتمام آرزوهایم  دور ساخت   هرکجا خانه ای بنا کردم  ویران شد به هرکه دلباختم شیطان شد . 
    امروز دیگر از هیچ مجازاتی  از طرف تو نمیترسم  تو  مقصر اصلی هستی  من نمی فهمم  چگونه باید یک دژخیم را بپرستم   ؟ نه من دیگر نمیترسم  هرچه که باید مجازات شوم شده ام ودارم بار خوش دلی وخوش قلبی خودرا بردوش میکشم .
    در کودکی  هیچ امید وآرزو ورویایی را در سر نپرورندام  وهیچ افسوس نمیخورم برای آنچه را که از دست دادم من فرصت نداشتم تا برای آینده نقشه بریزم .
    چه فایده دارد انسان خانواده تشکیل دهد  وصاحب فرزندانی شود  ومیداند  که آنها به همان راهی  که مارفته ایم میروند وآنچه را که ما بر دوش کشیده ایم  آنها نیز بر دوش میکشند .
    امروز – روز سختی را آغاز کردم روزی که شاید  هیچگاه آنرا فراموش نکنم  این خشونت واین درماندگی در خانواده ما گویا ارثی باشد  همه باهم غریبه ایم تنها وجه اشتراک ما همان زبان مادری است . 
    امروز روح مادرم در دخترم زنده شد  چه اصراری دارند زنجیرزندگی  مرا دردست بگیرند  . اگر مرگ گمان میکند که او هر لحظه  رفتن مرا انتخاب خواهد کرد  سخت دراشتباه  است  من در همان موقع که خود انتخاب کرده ام  خواهم مرد  بی آنکه پای خودکشی درمیان باشد  این ارداده زنندگی است  که مرا  به پیش میراند  ومشگل نیست که به زندگیم خاتمه دهم .
    آن خدا وند وآن تقدیری را که شما از آن نام  میبرید تنها یک رویاست  همه ما عادت کرده ایم که رویا پرست باشیم ودررویاها غرق شویم از متن زندگی غافلیم اما دست تقدیر مرا به میان زندگی فرستاد وگفت برو تا ببینم چه خواهی کرد ومن همه چیز را میان دستهای کوچکم فشردم هر شاخه هرزه ای را خود هرس کردم وهر تیغی را که میرفت تا چشمانم را نشانه بگیرد خود شکستم . اما خودمرا نشکستم خیلی ها میل داشتد که مرا بشکنند اما هنوز ایستاده ام  مانند همان درختان نارون باغ خانوادگیم .پایان 
    یک  دلنوشته در روزی بسیار سخت وغمگین .
    ثریا / 8 / ژانویه 2020 میلادی .
  • واقف اسرار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    دلا رو رو همان خون شو که بودی 
    بدان صحرا وهامون شو که بودی 
    دراین خاکستر هستی چه گردی 
    در آتشدان  وکانون شو که بودی………” شمس تبریزی “
    تعطیلات  با همه خوشیها وغمها وآمد وشد ها تمام شدند وزندگی روی غلطک خود ایستاد بی آنکه دیگر از روزگاران گذشته یادی نماید .
    گویی که  منهم  نیز به ابتدای زمان باز گشته ام  در بین این بیگانگان وچند بیگانگی دل به دریا سپرده نغمه ها ساز میکنم .
    نمیدانم درکجای زمان باید مکث کنم و به کدام سو رو کنم زندگی بطور وحشتانکی مانند یک سیلاب خشمگین به جلو میرود باید از جلوی سیلابها عبور نکرد  روزگار دیوان  است واز دور دستها سر زمین پدری را نشانه رفته اند  هیچ فروغی بر آسمان یخ زده آن سر زمین نمینشیند دیگر درانتظارطلوع خورشید نیستم  ومیدانم که این غروب ابدی است  روزی  وروزگاری شاهد بر آمدن آفتاب بودم وامروز شاهد فرو شدن آن به پشت قله های سنگی وحشت . 
    دراین طلوع وغروب تازه گاهی ستاره ای درخشیدد وزود خاموش شد وآن شعله اسرار آمیزی که از زمین بر میخاست وبما شادی وروشنایی میداد هم اکنون در تاریکی بسر میبرد / آن شعله که زندگی بخش بود او نیز کیفر گناهان مارا میدهد منقار کرکسان بر روی گرده انسانها دردهای را جانگداز تر کرده است .
    آن شعله ای را که روزی از درگاه خدایان ربودیم وبر زمین آوریم هم اکنون رو بخاموشی میرود .
    ومن بیاد آن  دستها هستم وآن چهره وآن صدای گرم مهربان  او نیست تا بگویم خنده هایترا دوست میدارم وهنگامیکه لبانترا جمع میکنی تا خنده را پنهان سازی بیشتر دوست دارم فریادهایت برایم آوازی دلکش است .
    اینجا خانه هاهمه   یخ بسته است  وما از دریچه های کوچک  دردوردستها خورشید را مینگریم بین ما وخورشید یک سر حد  ناگشوده  است ودیدارش کم /
    در اینجاهیچ چراغی روشناییش را بسوی تو نمیراند چراغ همسایه همیشه خاموش است  ودیدارها غیر ممکن .همه با وحشت بتو مینگرند دراین  دیار همه درها به درون باز میشوند ودراینجا همیشه شب است  روزی در این گمان بودم که میتوانم  شامگاهان  ستاره شب را بنوشم  با هردو دست اما بی فایده بود میل داشتم دروزش باد های داغ سرمای درونم را بزدایم اما بیفایده بود .
    امروز تنها میتوان تماشاچی شکستن قرص ماه باشم که درابهای لرزان درهم میغلطدد و شکستن غروری که که درلابلای شاخه های درخت اقاقی میپیچید .
    ای یار  / ای یگانه یار که دردوردستها بر اوج نشسته ای از  این چون وچن چند پرسی ؟!/پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 7/01/2020میلادی
  • برو ای شیخ

    دلنوشته  !
    ————
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا 
    خبر داری  ای شیخ دانا که من 
    حدا ناشناسم  / خدا ناشناس 
    نه سر بسته گویم دراین رو سخن 
    نه از چوب تکفیر دارم هراس …..”شادروان سعیدی سیرجانی “
    آه …  این یاوه گوییها کی تمام خواهند شد ؟ چرا باید جنگی دیگر آغاز شود ؟ آنهم جنگی که تنها انگلستان وامریکا واسراییل وچه بسا روسیه حتی چین هم درآن سهیم باشند ؟!.
    آنها از مردمان ما میخواهند دیواری وستونی از گوشت تازه بسازند تا خو دشان راحت درسر زمینهایشان راه بروند آنها تنها به منافع خود میاندیشند  آنها نیروی جوانی را لازم دارند نوکرانشان ان نیرورا جمع آوری کرده وآماده دارند تا درراه مام میهن جانفشانی کنند  ! کدام مام میهین  واین مام چه چیزی را به آنها د اده است ؟ میهنی که متعلق به آنها نیست چرا نمیخواهیم بدانیم که ما مستعمره میباشیم نه یک سر زمین آزاد روزی  وروزگاری  داشتیم بسوی یک تمدن واقعی وآزادی نسبی گام بر میداشتیم  آنرا نیز از ما گرفتند /  بنا براین این مام .میهن تا امروز به ما وشما چه داده است ؟   آنها مرا میکشند تا خود زنده بمانند وزندگیهایشان محفوظ باشد ما مستعمره نشینانی  به ظاهر آزاد به دنبال کدام هدف میرویم ؟ ما پناهندگان بی تقصیر وآواره در سرزمینهای تازه رشد کرده وبی فرهنگ که میل دارند بما  فخر بفروشند ومارا حقیر میپندارند  ما هرچه را که داشتیم دادیم از قدرتهای جوانی را تا آخرین حصیر زیر پایمانرا .
    چقدر خوب میشد اگر انگلستان دراین جنگها شکست میخورد  وپوزه اش بخاک مالیده میشد وتلافی همه بلاهایی را که درطی قر ون واعصار بر سرملتها آورده پس میداد  متاسفانه ایرانیانی که نام ایرانی برخود نهاده  خودفروشانی که نوک دست به سینه آن پیر منفور مییباشند جلوی همه چیزهارا میگیرند ما باید تلافی کنیم  ما تازه داشتیم به استقلال خود نزدیک میشدیم امروز مانند یک هندوانه بو گرفته بین کشورها تقسیم شده  ودست به دست میگردیم   وهمچنان باج میدهیم تا چند صباحی دیگر زنده باشیم  جوانان ما بی تجربگی را آموخته اند وخود فروشی را فرا گرفته اند منظور جوانانی که در آن سرز مین بلاخیز بزرگ شده اند از تمام فرهنگ سر زمینشان تنها ریا کاری ودروغ ودرکنارش اعتیاد وخود فروشی  برای چند روزی بیشتر زنده ماندن  ان زندگی نیست  بردگی است چرا ما نباید از سایر مبارزین دنیا  راه  میهن دوستی را فرا بگیریم ؟ چرا نباید احساس مسئولیت نسبت به خاک خود داشته باشیم  من کار ی ندارم مشهدی قاسم سلیمانی که بود وچه کاره بود چه بسا او نیز غیرت دررگهایش بود ومیل داشت خودرا از بردگی رها کند  چرا باید برای مرگ او جشن بگیریم وشیرینی پخش کنیم وبه جناب مک دونالد با ج بدهیم ” هورا میتوانی مردان مارا بکشی پس بازهم بکش چرا مقام رهبری را نکشتی  او که فرمانده همه آدمکشان   وتروریستهای جهان است   پس میل به جنگ داری درانتظار صدور  فرمان مامان جان در کاخ  نشستی ؟!.
    =======
    زدم چون قم از عدم در وجود 
    خدایت برایم اعتباری نداشت 
    خدای تو ننگین وآلوده بود 
    پرستیدنش اعتباری نداشت 
    پایان 
    خدایی بدین سان اسیر نیاز ؟ جناب شیخ ؟
    ” لب پرچین ” ثر یا ایرانمنش . اسپانیا  /4 ژانویه 2020 میلادی !
  • مش قاسم

    ثریا ایرانمنش > لب پرچین < اسپانیا !
    ———————————–
    مش قاسم کرمانی هم به جمع شهدای راه اسلام ناب محمدی پیوست .
    حضرت رهبری  زمانیکه نشان بزرگ ذوالققار را بر سینه او میزدند برایش آرزوی شهادت کردند وسرانجام  به آروزی خود رسیدند وحال ملت شهید پررو در عزای سردار بلند پایه  اهل کرمان وهمشهری من نشسسته است منهم بعنوان یک همشهری که سردار را نشلن خاک از دست رفته خود میدانست به اهل ولایت تسلیت وتبریک میگویم !
    باید  جاده  صاف شود برای دو فرد دیگری که در آب نمک خفته اند وقبل از  آن تجزیه کامل وپاکیزگی سر زمین پهناور ایران ودیگر کسی نامی از ایران نخواهد شنید مانند یوگسلاوی سابق که امروز چند تکه شده وهمه بدبخت رویهم ریخته اند  کرد وترک وخراسانی  از حالا تمرین زبان مادری را به راه انداخته اند  !
     کرمان درکجا قرار خواهدگرفت دردشت پهناور کویر کرمان تشنه همیشه بی آب وبا پرورش مارهای زهر داری نظیر طوایف مختلفی مانند شیخی وبالا سری ! وچه مردمش  مانند خود کویر پر طاقت میباشند .
     آن اسمان پرستاره و کوهپایه هایی که دست پروردگار درآنها ستاره میکاشت  وشا مگاهان ما در روی بامهای کاه گلی مشت مشت ستاره را از آسمان میچیدیم ودرون  سینه های بدون پستان خود پنهان میساختیم  وپدرم همیشه آن ستاره تنها ونورانی را که درکنجی نششسته بود بمن نشان میداد ومیگفت ” این توهستی همه جا نور میپاشی وخو دت تنها به تماشا میایستی .
    ومن تا صبح  دم به تماشانی آن ستاره مینشستم بی خبر ازآنچه که سرنوشت برایم نقش آفرینی کرده بود 
    تا صبحدم آن چراغ تنها  درگوشه آسمان میدرخشید  وامروز او از سر زمین غربت من مایل های به دوراست .
    مش قاسم چهره اش نشانی از هم ولایتی های من داشت  من از زنبورهای عسلی که گرد او میچرخیدند بیخبر بودم  واز گلهای مسمومی که در کنارش روییده بودند  او چه بسا میل داشت  تا تمامی باغ  را مانند گرده های  سبکبال دیرین  به ابادی برساند  وخورشید  ظهر را با تلاوت خدای خویش با ذره بینهایتی که روی ملخ های همیشه درپرواز شهر  بودند  ذوم میکرد  تا بال این پرنده هارا به دست قیچی بدهد  ونقشی از شاهپرکهای دوردست درختان اقاقیا  برایمان به ارمغان بیاورد  او از تشنگی ولایت با خبر بود  ومیدانست که جویبارهایمان بجای آب در آنها حونابه جاریست . 
    من کودکی خودرا درچهره او میدیدم . حال جاده صاف است برای بانوی بانوان با چارقدک رنگینش همسان لباسهای ابریشمی  ساخت چین  او دیگر بفکر  بینوایان ئخواهد بود او به پیشواز  گل شقایق  .شفق سرخ میرود  واز پشت بام خانه مجلل خود  شب را درپشه بندهای ابریشمی!!! به صبح میاورد  او میلی به دیدار عکس ستارگانی که یکی یک از آسمان فرود آمده وروی زمین سقوط میکنند ندارد . 
    تمام شب به “او ” میاندیشیدم به کسی که همه دلمرا باو سپرده بودم  امروز کجاست به دستهای زیبایش وبه چشمانی که مانند مار ترا ذوب میکردند  میلی به دانستن وشنیدن آوازهای دور دست نداشتم  به هنگام صبحانه اخبار  گوشم را آزار داد نام اورا نمیدانستند به غلط چیزکی گفتند  ومن همچنان به گم شدن او میاندیشیدم  وبه آواز مرغان سحری  وزنجره ها درسکوت شب  وگفتگو جن وپری  وآوازهای بی معنا .ث
    بوی درخت در شب کوهستان 
    عطر عفاف تازه عروسان را 
    در حجله تصور  من میریخت 
    من با نسیم در پی آن بوی آشنا 
    همراه  بودم . “نادرپور” 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش > لب پرچین < اسپانیا / سوم ژانویه 2020 
  • صذای بی صذا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ——————————–
    آواز من بی  صدا وکوتاه است 
    صدایم را بگوش کسی نمیرسانم 
     فریادم  در سینه پنهان است 
    صدایم بیصداست 
    ظاهرا تعطیلات به پایان رسید  وآن سیرک  سال نو با تمام زیور آلات واویزه ها کم کم جمع آوری میشوند تا سال آینده اما هنوز امکانات بیشماری برای فروش زباله ها دراختیار  آقایان هست وآن روز هفتم ویا ششم ژانویه میباشد عده ای بر این باورند که مسیح در روز ششم به دنیا آمده وعده ای براین باورند که درآن روز غسل تعمید گرفت اما افسانه ها چیز دیگری میگویند زمانی قصه   بی حقیقت باشد همه چیز تکرار میشود یک تکرار بیهوده مانند  پیامبران دورغین وفرشتگان مقرب درگاه انسان خود  خدای خویش است وآفرینده خویش بقیه یک واهمه وترس بیهوده است که برسر مردم فرو ریخته است .
    چرا برای همه ما جشن کریسمس این جشن کودکانه مدتی طولانی و بعنوان ابراز احساسات درونی  همه جا آنرا پخش میکنیم تاریخ ما به پایان رسید واین جشن ها جانشینی کودکانه  برای ابراز احساسات وتقلیدی بی ارزش جای همه چیز را گرفته است .
    سالی یکبار ما آنچنان رفتار میکنیم که گویی یک داستان مهم را با همه دنیا گره زده وبه آن  ارزشی بی پایان داده وچه مخارج سنگینی برروی شانه های ما مینشیند .
    به راستی احساسات ما نسبت به زیبایی پاک چیست ؟ گرایشی احمقانه به جشنهای بی پایان  که هرچه بزرگتر ومفصل تر باشد احساسات ما را  بیشتر تسکین میدهد .
    وآیا آن فرمان مسیحیت در زندگی ما نقشی دارد ؟ همه باهم برادریم وبرابر وهیچگاه بدی را پیشه نسازم وغیره ؟؟.
    احساسات واعتقادات ما تنها باین است که جشن ما بزرگ باشد ومفصل وزباله های بسته بندی شده را از فروشگاهها بعنوان ارمغان با ارزشی گرانتر از معمو ل خریداری کرده وبه دوست بدهیم حتی داستانهای زیبایی نیز مانند داستان هدیه کریسمس اثر ( او. هنری ) نیز برایمان این جشن هارا مهمتر جلوه میدهند تا جایی باید کاسه ودیگ را گرو بگذاریم ومخارج این سیرک بزرگ را فراهم نماییم .
    وچقدر درست  تراست که تنها عشق میتواند مارا نجات  دهد وچه غمگین است که ارزش این احساس بزرگ در زیر انبوه زباله های کارحانه داران گم شده است  اعتقاد داشتن  به عشق کار بزرگی است .
    زمانی که پدر مقدس وکشیشها ابراز ناراحتی میکنند که  ایمان وشادی  به ایمان از بین رفته است  باید گفت که حق به  جانب آنهاست  گرایش ما نسبت به تمام  احساسات بشری احمقانه وبسیار وحشی است وامروز ما بی عاطفه تراز همه زمانها وقرون واعصار شده ایم  کمتر گرایشی به مذهب داریم  انسان امروز وتربیت شده فرهنگ این زمان  کمتر به تعلیمات مسیح برخوردی مشخص  پیش میگیرد  درتمام سال بی هیچ هدفی به کلیسا میرویم تا اوقاتمانرا پر کنیم وسالی یکبار بفکر افسانه زایش  او میافتیم که آنهم زاییده کشیشهای قرون وسطی است وتعلیمات  ستایش خورشید را از ایرانیان بصورت زشتی دزدیدند منتها در روزآن اشتباه کردند  وبیست وپنجم را بجای بیست وسوم زایش خورشید به ثبت رساندند/
    برای من شب زایش خورشید یا همان ( یلدا ) بزرگترین شب وزیباترین جشنهارا دربر دارد واعتقاد من به آن شب به حدی است که کریسمس را به زیر فرش پنهان کرده ام .
    امروز هیچ ملتی جنگ را نمیخواهد اما قدرتهای بزرگ آنرا بما تحمیل کرده اند وگناهش را به گردن تروریستهای تربیت شده دست خودشان میگذارند  اما چهارده ساعت کاررا درروز  بما تحمیل میکنند بی آنکه از ما بپرسند  توانایی ما چقدر است .
    چه خوب است قبل از آنکه ما کریسمس را جشن بگیریم کمی در باره فرونشاندن آرزوهایمان ویک استراحت کامل واحساسات تقلیدی  برای مصرف های گسترده کارخانه داران بزرگ بیاندیشیم .
    یکبار نیز نوشتم ویاد آوری کردم که صدای خدا از کوه سینا نمی آید / از انجیل نمی آید از قران نیز نمی آید / عشق وایمان دراندیشه های پاک مسیح وافکار بلند گوته ویا جناب تولستوی گسترده نشده است .
    دراندیشه های پاک من وتو واو شکل میگیرد تنها کمی اندیشه درست وسینه ای خالی از خلل وفرج نفرت وجنایت وحسادت .
    شمع های کریسمس را برای کودکانت روشن کن وبگذار آنها سرود بخوانند وسالهای سال خودرا خشنود بدانند  با احساسات رقیق وزمانی که تعطیللات را تمام میکنند تازه زندگی با همه خشمش جلوی تو پدیدار میگردد بگذارید عشق وشادی همیشه دروجوتان  بنشیند وآنهارا آبیاری کنید  عشق وشادی چیزهای اسرار آمیز وزشتی نیستند که آنهارا پنهان ساخته اید  آنها تنها بما کمی سعادت موقتی میدهند آنهم درمیان آتش سوزیها / جنگهای خیابانی  وبیابانی / در کنار قدرت بی حساب دیکتاتورها وآ دمکشان بی مغز وبیشعور که ما آنهارا سعا دت نام گذاشته ایم آنچهرا که نیستند وما خودرا فریب میدهیم درکنار فرمایشات قطبهای ساخته شده دست فراماسونری. پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا / 2/ ژانویه 2020 !
  • 2020دلنوشته

    ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————-
    امشب  – زمین  تمام گناهان خودرا 
    به درود گفته است 
    زهد سفید برف 
    کفر زمستان را درخود  نهفته است  ……” نادر پور” 
    امروز شروع جدیدی است برای آنهاییکه دلی خوش  وروانی آسوده دارند  واین درخت کهنسال  در کنار باران میگرید * 
    گریستنی به وسعت تمام اندوه زمین !  وبزرگی آسمان .
    این درخت کهنسال بر غفلت زمین میگرید  واینکه صبح روشنی را با طلوغ خورشید شروع کرده ودر اندوه از دست دادن خون پاک خویش است .
    گریستین که حتی زمین صاف را با یک روز برقی دروغین که دردوران نوجوانی وبیخبری بود  اکنون آنرا میجوید .
    دیگر چیزی نیست تا اورا به دوران کودکی ونوجوانی نزدیک کند  او میگرید برای آنچه را که ازدست داد برای سر زمینی  که مانند خود او از قرون وعصار بیرون آمده بود برای چشمان کودکانی گرسنه وبرای دلهای  بریده ا زشادی ولبریز از غم .
    آه ! ای صبح وطلوع روشن  ! آتش عشق درون سینه کم کم خاموش میشود  وخورشید در افق همچنان میدرخشد بیخبر از آن تاریکی که ترا دربر گرفته است .
    در شب همیشه حقیقتی پنهان است  وگریستنی پنهانی  . 
    نه ! ترا نخواهم بخشید ای ابر سیاه غم انگیرکه  بر زندگی من سایه انداختی ومن در پی یک مهربانی 
    بودم  .
    در آرزو ی کوچه های خوشبختی . امروز خوشبختی من درکنار موجوداتی است که بیخبر از درد درونم میباشند وبا امیدواری بمن مینگرند در آغوش گرم ومهربان آنها آرزوی زندگی دوباره را دارم اما !!!! اما هر صبح با نگاهی به کاسه خونی که باید از دست بدهم میدانم دیگر فرصتی برای ماندن نیست ومن دیگر برف زمستانی را نخواهم دید ودر حسرت درخت بادام  به آسمان بی ابر  مینگرم 
    .
    ای ابر بی سامان   /باران گریه  به وسعت وبزرگی اندوه دل تو همه زمین را آبیاری خواهد کرد  ودر شام نوجوانی وصبح کهنسالی  ترا به روشنایی دوران کودکی خواهد برد  . 
    بگذار همه چیز همان طور که که میخواهد بگذرد زمانرا دردست بگیر. 
    آمدم تا بخورشید برسم اما خورشید  جانم را  به آتش کشید .
    سال 2020 شروع شد ونمره  امتحان خیلی از آدمها بیست خواهد بود آنهاییکه سر زمینها  را وزندگی هارا به تباهی وسیاهی کشاندند .
    سال 2020 برای همه شادی آفرین باد. ثریا 
    اول ژاتویه 2020/ اسپانیا !
  • فردای نیامده

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    نمیشود گفت کجا خوب است وکجا بد وکجا میتوان دمی به آرامی آسود خوشا بحال آنهایکه  در مغزشان چیزی نیست ودلی ندارند وهیچ احساسی /
    امروز تنها وسیله ای که میتواند   این فاصله هارا این فاصله های وحشتناکرا  از بین ببرد پل زدن  بین من وخاطراه هاست خاطراتی که نه چندان شیرین بودند  ونه تلخی امروز را داشتند .
    در آن زمان هم  بین دو پل  میان زمین وهوا معلق بودیم عده ای گم شده وعده ای تازه به نوا رسیده میبایست هردورا تحمل کنیم ودم نزنیم . 
    در آن زمان نامه ای بود وپاکتی که درونش بوی خوش آشنایی داشت وما مجبورنبودیم با این آچارها واین دکمه ها دست وپنچه نرم کنیم  وآن بوی خوش آشنایی نیز از میان رفت .
    دیگر نمیتوان نوشت که ” در میان فروغ چشمانت گم شده ام ” همه چشمها بسوی یک ویرانه سراست که سالهاست  از ذهن ما دور شده است  حتی نامش نیز عوض شده مگر امروز میوان دانست ویا گفت  ایلام کجاست ؟ امروز به جایش یک ویران سرای دیگری بنام عراق مشغول خون ریزی است وخوردن ولیسیدن پا چه های اربابان  نشسته است .
    این روزها دیگر نمیتوان به آسمان پر ستاره نگاه کرد وستاره بخترا یافت  دیگر خبری از عشق آتشین  شقایق نیست  ودیگر نگاه دختران آن معصومیت را ندارد  خورشید هر روز داغ تر و همه چیز را ذوب میکند .
    دیگر نمیتوان لذت مکیدن یک الو یا یک پرتقال را درذهن نگاه داشت  همه درکام آفناب  سوخته اند  ودرانبارهای آغشته از سم بخواب رفته اند .
    امروز ابلیس با خدا پیوند بسته وبا هم در انتخابات شریکند .
    آبها وخیزابها از حرکت باز ایستاده اند  ومن دررسوب  ماسه های ته جوی  چنگ میزنم بلکه  آن نگین را بیابم  ویا آن گل خشکیده شاید  دوباره شکل آدمی بسازم / 
    نه ! من وخدای  بنی آدم هردو یکی هستیم  خود سازندگان پیکریم  منهم مانند او  بازیچه های خودرا بر سنگ میکوبم ومیشکنم.
    بفکر آن د.و چشم نااشنا هستم  که تصویر مرا چگونه درذهن خود نقش داده است  وگیسوان مرا به رنگی در آورده وایا میداند که من درپشت ظلمت شب پنهانی اورا مینگرم  وایا درذهن بی تفاوت او نقشی دارم ؟ .
    وتو ای چشمان ناشناس ! تصویر مرا تنها درآیینه زمان ببین  در آینه دیرروز نه فردا چرا که فردایی نیست .پایان 
    ثریا / اسپانیا / 30 دسامبر 2019  وآخرین روز از آن سال منحوس /
  • سالی که رفت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”اسپانیا!
    —————————–
    و…. من اورا زیر فانوسی دیدم که میل به سخن داشت .
    او در پایان هر شب بمن مژده آمدن میداد 
    من در آن وادی خاموش در کوچه های پر رمز وراز خاطره ها
    رازی   را درسینه ام پنهان داشتم 
    فریاد او مستانه بود 
    صدای من کوتاه وبریده بریده 
    من از هول شب دهشتناک 
     دیگر به سرود مستان گوی فرا ندادم 
     اذان صبح وشب  
    همه آوازهارا بر چید ولبان را خاموشی فرا گرفت  
    من نیز از خواندن  لب فروبستم 
    آوازم در گلویم شکست 
    قبا وردا پوشان  دهانهارا میبوییدند 
     ودلهارا میشکافتند 
    سپس در گوش ما کلامی نا روا میخواندند 
    کلاغان خبرچین دور آفاق  در پرواز بودند 
    وشب چهره اش را در پریشانی پنهان ساخت 
    و… من در میان شهر کافران  با انبوه دینداران 
    هزاران بار درآن حوض شیشه ای غسل کردم 
    بی انکه سرودم را دردلم پنهان کنم 
    دلم میخواند :
    بهشت عدل اگر میخواهی  برو  بیرون زمیخانه 
    که از پشت درت  یکسر  به پیش  داور اندازیم 
    نسیم عطر گردان  را به بوی زهد بفروشیم 
    شراب ارغوانی  ر ا به حوض کوثر اندازیم 
    وآن سیه مستانی که از عمق تاریک تاریخ ما برخاسته بودند  همه لب فرو بستند ودر شراب کوثردین مبین  غلطیدند   ومن همچنان  در آغوش زمان خویش به چیزی میاندیشیدم  که در زمانه ما گم شده بود .
    به ( عشق ) !
    ثریا / اسپانیا/ 29 دسامبر 2019 میلادی ….
  • ارک بم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا.
    صوقی از پرتومی راز نهانی دانست 
    گوهر هرکس  از این لعل توانی دانست
    بیست وشش سال از ویرانی آن بنای عظیم وسر برافراشته پر غرور ما گذشت بی صدا اما من هرشب صدای ناله خواهرم وفرزندانش وهمسرش وسایرین  صدای آن خواننده کرمانی وبقیه را از زیر آوار میشنوم .
    من صدای آنهارا میشنوم که میگویند : بناحق ما کشته شدیم وبنا حق این بنا ویران شد این غرور ما بود  بسرعت آوای آن بلند آوازخوانرا  زیر نوای بم شنیدم امیدم براین بود که ارک باز سربر آورد وقد براقرازد  اما صدای او نیز به زودی خاموش شد امروز نصیب من از آن همه غرو وسر بلندی عکسی بریده از یک روزنامه خارجی است که آنرا بیادگار  زیر شیشه میز گذاشته ام  تا فراموش نکنم کجا بودم وبه کجا آمدم .در شهر غربت خویش  شهری بیگانه   درتنهایی وبی کسی وبی نوایی راه میروم وچشم بسوی افق دور دارم   افقی که کم کم میرود تا خاموش شود .
    این عربده کشان واین حاکمین جابر حتی از ساختمانها هم وجشت دارند ویا آنکه  ماموریت دارند سر زمینهای کهن سال را به ویرانی بکشند تا اربابان بزرگ وصاحبان قدرت و گلوبالیست ها زمین را گرد  وبصورت یک توپ دربیاورند بامصالح پلاستسکی ومصنوعی ومردم را مانند گوسفند درون یک تابوت متحرک قرار دهند وکم کم انسانهارا بصورت رباط درآورده وخود حکومت دنیارا  دردست بگیرند این پادوهای گرسنه واین قمه کشان واین نوکران شستشوی مغزی شده کاری غیر از ویرانی ندارند .
    جوانان از طریق دستورات  مارهای ارسالی بی اراه بسوی مرگ میروند ونیمه جوانان درخانه هایشان درتنهایی جان میسپارند وکهن سالان را نیز بنوعی با داروهای مهربانی میکشند !
    من برای آن بنای کهن میگریم وهرشب ناله  آنهایی را میشنوم که درزیر آوار زنده بگور شدند ودولت مقتدر تنها به تماشا ایستاد . 
    آه ای ستارگان تر باران !
    امشب بیاد خاطره ها وچراغها 
    از آسمان به چهره من بریزید
    زیرا که چشم گریه من کور است …….” زنده نام / نادر نادر پور”
    پایان رنج نامه امروز 
    ثریا / اسپانیا  27 دسامبر 2019 میلادی /
  • غاشقانه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ———————————
    آن شب که صبح روشنی نداشت 
    ا زآسمان  آمیخته بخون  تیعی بر سینه ام  نشست 
    شمع بلند قامت دلدار  درخلوتسرای بی ترانه من 
    از خجلت وشرم  بر برهنگی من میگریست 
    دز آن شب سسیاه  خونریز 
    من از لهیب دستهای برهنه تو  
    بی تاب بودم 
     بازوی آهنین تو مرا درآغوش داشت 
     من دست ترا درمیان دستهایم  داشتم 
    آسمان ا زخجلت گریست  و……
    تو مرا تنها گذاشتی در میان لزج خونهای ریخته شده 
    آن شهر من بود – شهری لبریز از ستاره  
    شهری که با سنگفرشهای کهن سالش 
    از آبروی ریخته شده  آن وحوش 
     واز سوی ریختگی میخواران دوره گرد 
    لبریز از لجن بود
     آن شهر من بود 
    شهری با قصه های دلپذیر  
    با تکان  خوردن گاهواره 
    ودستهای دایه مهربانم 
     آن شهر قدیم عشق 
    ———
    تقدیم به جان باختگان سر زمینم  > کرمان>
    ثریای گمشده درمیان کاغذ ها ونوارها وجعبه های  زباله ورنگ وارنگ شب ننگین  بی ستاره/
    پایان 
    5 دیماه 1398 خورششیدی برابر با 26 دسامبر 2019 میلادی / اسپانیا
  • کریسمس

    ثریا ایرانمنش / اسبانیا
    ——————–
     کریسمس مبارک با  تابلت جدیدیم که کادو گرفتم هنوز با کلمات فارسی آن آشنا نیستم هنوز نمیدانم   بغضی  کلمات کجا هستند   حالا با آنهاییکه ویران شده اند یا کهنه نزدیک به هشت عدد  از این اساب بازی ها دارم . هورا !!!!!!!!بهرروی سال خوشی داشته باشید وروزهای بهتری در توییترم نوشتم که ” از جان خود گذشتیم / با خون خود نوشتیم / یا مرگ یا ایران  وایران همیشه زنده است  و به زودی ضحاک را به خاک میسبارد  !اگر چه مرا نخواهد  من عاشق بیعارم  / با تشکر از همه شما عزیزانم / ثریا / 
  • غریق

    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا !
    ———————————————
    از کوچه های خاطره من !
    امشب  صدای  پای تو میاید ،
    آه ای عزیز دور ! 
    آیا به شهر  غربت من  پا نهاده ای؟ …..« زنده نام :نادر نادر پور «
    باو ارادتی  سخت داشته ودارم ، تنها دو شب  درزندگیم اورا ملاقات کردم  یک بار به همراهی  دوستانی  در یک شام در رستوران چاتا نوگای تهران ! وبار دیگر باتفاق همان دوستان در خانه ام  که مورد خشم ارباب خانه قرار گرفت وخیلی زود  خانه را ومحفل را ترک کرد ، اهل دود ودم نبود  اهل علم وفرهنگ بود در تنهایی خودش زندگی میکد   وبقول دشمنانش در برج عاجش میزیست . 
    حال تنها مونس شب وروز  من دفتر اشعار اوست که کمی بوی انسانیت  از آن برمییخیزد نه بوی شهوت واوهام .
    رودخانه ها چندان مهربان نیستند ، دراین چند روزه شاهد ویرانی شهرکهای بسیاری در این سر زمین قدیمی وخاک آلوده بودم خود مردم به کمک هم برمیخیزند دولت هنوز درگیر حوادث خودنماییهاست .
    رودخانه ها بالا آ|مده اند وخانه هارا ویران کرده اند البته بالا نشیتها تنهااز پشت پنجرهای \شیشه ای ومیله های آهنی  به پایین مینگرند وجتهای خصوصی هنوز بر فراز آسمانها در رفت وآمد هستند  وبا نگاهی حقارت آمیز باین ویرانیها میگرند  درسواحل کاناری ایلند مردم خوشگذرن تعطیلات  کریسمس را زیر |افناب گرم ودلپذیر وغذاهای لذیذ میگذرانند بیخبر از زنی که خانه اش  را هستی اش وهم چیزش را از دست داده ودرگوشه دیوار اشک میریزد مردم باو کمک میکنند وزنی دیگری درمیان گلهای واب روان داشت سوی نیستی میرفت مردان قویدل وقویدست مشغول لاروبی گل ها وماسه ها وباقیمانده  بقایای ساختمانی هستند وآب گل آلود همچنان میغرد ومیرود وبا خود لاشه هارا میبرد وانسان بیاد روز محشر میافتد .
    گمان کنم درپایان سال کهنه این \اخرین نوشتار من باشد بنا بر این ازاین  فرصت استفاده کرده شب یلدای را بشما تهنیت میگویم وهمچنین سال نوی مسیحی را سالی که گذشت برایم چندان دلپذیر نیود درحالیکه عدد (۹) درخیلی از مذاهب  عددمعجزه آست است اما برای من  زحمت بود ودرد وبیماری ورنج .
    کریسمس شما وسال نو در میان آبهای گل آلود وخون جوانان سر زمینم تبریک میگویم بامید سالی بهتر وشادمانی بیشتر !!!‌ 
    ایمل من هک شد !!! مبارک است !<
    …………………….
    دیدار  ناگهانی  این  سالخورده طفل 
      بر گور وگاهوار  ، مبارک باد 
    آه ، ای شب  شگفت انگیز ،
    میلاد  این ستاره ، مبارک باد 
    بامید دیداری دیگر وسالی بهتر شمارا به خودتان میسپارم .ث
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / ۲۰ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی !
  • در میان دود

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا.
    ——————————————
    آه ، ای طلوع روشن غمگین  ! 
     آیآ با تو بامداذ بلوغی ؟
    آن بامداد دور ، که نور طلاییش 
    در موزه تصور من می تافت .
    ………………….
    کتابهای برگ برگ شده را ورق میزنم  نم هوا وکهنگی وپوسیدگی برگهای کتاب   مرا بیاد  ابدیت میاندازد 
    ؛ نامه یک زن ناشناس؛  یک زن دیوانه درون گرا  فارغ از بدبختی های دیگران وفارغ از آنچه دربیرون میگذرد  زندگی خودرا درخیال  یک رویا  نابود کرد .
    بیاد ویسکی  شیواز ریگال افتادم وکنیاک کوروازیه  کنیاک محبو ب ناپلئون بونا پارته ! از |انها کمتر نمینوشیدم !! به مشروب قلابی آلرژی داشتم !! مینوشیدم تا چهره ها وپیکره های باد کرده از خوشی دوران را نبینم  تا  آن مجسمه خشمگین   را که درخیال تصور کرده بودم ، تحمل کنم ، تا بوسه های شهوت انگیز  را که دربخار  آلوده تنش بر لبان من مینشت به روشنایی روز تبدیل نمایم !.
    امروز دیگر اثری از آنچه که میشناختم نیست ،  وآن بامداد زیبا  اما متعفن  دیگر از دست رفت  به دست جاوگران زمانه  امروز کسی را نمیشناسم وکسی مرا نیز نمیشناسد  ، همه رفته اند ومن درمیان راه  بین این قافله سرگردان تنهایم .
    نه دیگر به طلوع روشنی نمی اندیشم هر صبح از زندان انفرادیم   واز آسمان  آن عکسی میگیرم اگر کمی شکایت کنم راهروی مرگ ( بیمارستان ) در انتظارم هست !! دیگر از ان طللوع پر شکوه عشق خبری نیست  ومن مانند یک مو میایی درون موزه زمان محبوسم .
    دیگر کسی نیست تا باو بنویسم  (ای یار ، ای یگانه یار ، )  اکنون جای خالی همه را درکنارم احساس میکنم وروزهایم رابه تماشای دلقکانی میگذرانم که روی صحنه سیاست  باپولهای ناشناخته ورجه ورجه میکنند ! کاخ سفید  به یک بیمارستان روانی تبدیل شده وپادوهایش  مشغول سرگرم کردن مردم وآن  بانوی همیشه زنده ونامیرا مادر بزرگ اروپا  بی بی سکینه هنوز مشغول بریدن ودوختن عمامه میباشد !
    او سیری ناپذیر است وابدی .
    حال به برگهای ریخته  مینگرم  برگهایی که دیگر همزبان من نیستند  وپرنده ها تنها پروازشانرا به رخ من میکشند  ومن به برگ سرخی مینگرم که آنرا بجای یک شاخه ریشه دارد درون گلدان فرو کرده اند  وبه ویرانه هایی که هر روز افزون تراز روز قبل میشوند  وبه فریاد مردان وزنان خشمگین که کم کم رو به نابودی میروند وبازماندگانشان در آینده برده خواهند شد .
    بعدا ز آن طلوع خورشید  حال نوبت غروب  غربت است  دیگر صبحی باقی نمانده تا به آن بیاندیشم  وتنها به شب میگویم ؛ شب بخیر . 
    در صبح بی آفتاب  بیهوده راه میروم  آهسته وبی صدا گام بر میدارم   وشب در کنار کبودی آسمان وستارگانی که کم کم گم میشوند  وبه کام دریا فرو میروند همنشینم  وبرایشان اسرار جوانی را هویدا میکنم  اسراری را که تازه در پیرانه سر شناختم  وسپس خودرا نو جوان دیدم  وبه خواب روشنی میاندیشم که مبدل به یک کابوس وحشتناک شد .
    به ضحاک زمانه میاندیشم  که دیگر میلی به مغز  سالخوردهگان ندارد مغز جوانان برایش کافی است مارهای بلند چانه اش  با لذت ان لزجه های برزمین ریخته شده را میلیسند ومیخورند  وخود در افکار بیمار گونه اش  تشنه اوهام  واسرار  آسمان است .
    پادوهایش  زمین وزمانرا درنوردیده وهمهرا سوی او میرانند  بانوعی رندی تا در برق تیر تیر اندازان خونشان  بر زمین  بریزد  وآن مارها زخمی  به اندیشه ای پیرش اندکی نوشدارو برساند .\او به مغز من احتیاجی ندارد . 
    او حکومت میکند  بر سرنوشتها  وسر گذشتها  با خود کامگی  وبیداد گری  .
    ننگ ونفرت  ونفرین بر او باد وپاچه خوارانش . پایان
    ثریا  ایرانمشن /اسپانیا/ ۱۹  دسامبر ۲۰۱۹ میلادی . ( ۱۹.۱۹.)!
  • یاد دوست

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین « اسپانیا !
    ——————————————-
    نگاری را که میجویم بجانش
    نمی بینم میان حاضرانش
    کجا رفت ، او میان حاضران نیست 
    در این مجلس نمی بابم نشانش …….« شمس تبریزی » 
    رو زگذشته دریکی ازاین نوشتارهای مکانیکی والکترونیکی اخبار آ بکشیده تنها یک نوشتاری مرا بسوی خود کشید وآن نوشتاری از ؛  پرویز مقصدی ؛ شاعر قدیم وآرام وبیصدا ودور ازجنجنال بود که دروصف شاعر ونویسنده ومترجم وصاحب امتیاز مجله ؛ کاوه ؛ محمد عاصمی بود  همان غو ل قدیمی که دیگر مانندی ندارد  نه رندی داشت ونه چند رویی خودش بود ونان انگورش وبیگاری  برای تنها فرزندش که همان مجله کاوه بود  .
    به درستی نمیدانم چند سال است که ا ردنیا رفته آنهاییکه از دوستانند ویاران من میل ندارم سال رفته آنهارا یاد بیاورم \انها همیشه درذهن ودل من زنده اند.
    او یک انسان به تمام معنی بود قلبش نیز به بزرگی روحش وهمه پیکر بزرگ او بود  از جوانی به دنبال یک ایده  وعقیده رفت وتا روزیکه جان بجان آفرن تسلیم کرد همان بود که بود هیچ تغییری درروش وگفتار وکردار او حاصل نشد ِ  او خوب مینوشت ونوشته هایش  بیشتر یاد \اور دوران دردناک زندان  او وزندگی معلمی او بود  او از خانواده ادبیات وفرهنگ ایران زمین برخاسته بود وبازار را نمیشناخت !  سالهاست که از او وافکارش به دور مانده ام بهترین دوستی بود که داشتم محرم اسرارم بود واگر دستش میرسد به همه همنوعانش کمک میکرد برایش مهم نبود چه کسی چه عقیده  ای دارد . مرگ او برایم گران تمام شد یکهفته گریستم دوستی از آلمان یک ویودیو کلیب کوچک برایم فرستاد که اورا دریک مراسم بسیار ساده کنار نوه اش بخاک سپردند دریک گورستان دورافتاده وفقیر ! 
    من اکثرا میان اشعار وگفته ها ومقالان او گم میشدم گاهی برایش مطلبی مینوشتم با نام مستعار درمجله اش به چاپ میرساند تولدهایم را فرا موش نمیکرد وهر سال سکه ای کوچک طلا بر گوشه یک کارت میچسپانید وبقول خودش آنرا برای طلای جاندارش میفرستاد !  فاصله جغرافیایی بین ما باندازه اختلاف فرهنگها  وسنتها بود  ما هردو به ذوران بلوغ رسیده بودیم . او کمتر مینوشت تنهاسر مقاله ای برای مجله اش مینگاشت که تنها سپاس ار ذوستانتی بود که باو یاری داده بودند ! .
    او هنر پیشه بزرگی بود که با نوشین ولرتا کار کرده بود وآرزوی بازی دریک تاتر تا آخرین روزها دردلش باقی ماند همسر زیباترین هنرپیشه ایرانی بود که منجر به جدایی شد اما ذوستیشان هچنان باقی ماند .
    او انسان بزرگی بود که تا امروز مثل ومانند اورا ندیدم  وتنها یکبار توانستم ناهاری را بااو بخورم \انهم سر راهم به ایران وتوقف کوتاهم در سوییس بود واو با قطار خودشرا بمن رساند  بی آنکه بدانیم این آخرین دیدار ما خواهد بود بی آنکه من بدانیم میهمان بد نام ومزاحمی دردرون معده او جای دارد واو \آنرا پنهان داشته است حتی از نزدیکترین کسانش .
    من کاری به عقیده سیاسی او نداشته وندارم هر کسی آزاد است هر عقیده ایرا برای خود انتخاب کند من نه مامور دولت بودم ونه جاسوس او چندین بار در دو رژیم مزه زندانرا کشیده بود وبقول خودش مدتها میهمان آقایان درهتل اوین بود!  ودیگر هیچگاه به وطن باز نگشت وآرزوی  دیدار سر سبزی وشالیزار  زتدگاهش را با خود  بگور برد .
    او رفت ومجله کاوه را نیر باخود  برد هیچ مردی پیدا نشد تا راه اورا ادامه دهد .
    چند کتاب به رشته تحریر درآورده  یکی خاطرات یک معلم ودیگری سیما جانش را که هردورا برایم فرستاد .  او کسی را نداشت تا نوشته هایش را به دست چاپ براند میبایست روابطی را حفظ میکرد واو این نوع رابطه را بجان نمیخرید او رفت ومن بهترین ونزدیکترین دوست خودرا ازدست دادم . روانش شاد 
    او اشعاری را سروده بود ویکی از آنها که خیلی بر سر زبانها بود { اشک دلقک }نام داشت . 
    به پایان\امد این دفتر  حکایت همچنان باقی است .
    بقول آن پیر مرد  ، ما تنها زیر لحاف باد درمیکنیم  چه میشود کرد ما که تریبونی نداریم وپدرخوانده ای که مارا به عرش برساند روی فرش خودمان  راه میرویم بی هیچ چشم داشتی . ثریا 
    چهار شنبه ۱۸ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی / اسپانیا .
  • رو به جلو

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا !
    ————————————————-
    از طلا گشتن پشیمان گشته ایم 
    مرحمت فرموده مارا مس کنید 
    حضرت ولایتعهدی ! 
    تنها وسیله ای که میتوانم  این فاصله وحشناک  را  پل بزنم و با شما بدون  هیچ فشار یا حمله ای  سخن بگویم  پشت کردن به گذشته و ورو کردن به جلو میباشد .

    شما در پشت نقابهای گوناگون پنهانید  ارادد شما رنگین است وهر لحظه مانند یک پرنده خوش خط وخال چند پر رنگین به خود میبندید و( ققنوس  وار به جلو میایید کسی برای شما تره هم خورد نمیکند مرحمت فرموده به همان تجارت مافیایی خود ادامه داده وبگذارید ملت ایران سرنوشت ساز خودش باشد .
     با این انسانانهایی که هر لحظه بتی عیار شده وبه رنگی درمیایند از عربها پول میگیرند  وبر ضد ایرانیان سخن میرانند تا حاییکه آنهارا مسئول  ویرانی   ۱۱ سپتامبر نیز میدانند ( محسن سازگارا) که خوشبختانه با هر مجازی سازگار است وآن عرب زاده و آخوند زاده هفت هزار رنگ وهفتهزا ر نقش پشت آن رسانه  بزرگ در لندن نشسته وهمه را زیر پر وبال خود گرفته وخود امروز یک پا  پدر خوانده  شده است  وبرای آنکه  بتوانی  حرفی بزنی اول باید لیوانی از آب  زهر |الود  ویا گل آلود  ایشان بنوشی ونوچه هایشان که درلباسهای وشکلهای مختلف دور دنیا راه افتاده اند وجوانانرا بسوی قتلگاه میفرستند .
     بهترین  کار این است  حضرت والا که خودرا کنار بکشید .
    امرو زنه شما امریکایی / فرانسوی هستید ونه من سوییسی بلکه هردو ایرانی هستیم  اگر نتوانید رهبری را درست اداره کنید وهر روز یک فرش پهن میکنید بهتر است درهمان قلمرو خاطراتتان  گام بردارید.
    مادر گرامیتیان که هنوز چشم به عقب دوخته وتاج را رها نمیکند وهنوز نقش یک امپراطریس تاج گم کرده را بازی میکند ومرتب برای علیرضا حان پیام میفرستد او مادر ایران نیست او مادر شماست ومادر بزرگ نوده هایش  مادران ایران عزا دار وداغ دارند  ایشان بهتر بود ازهمان اوان جوانی مانکن ویا هنر پیشه میشدند بطور قطع ویقین کاربارشان امروز بهتر بود هرچند در نقش ملکه هم باز یک مانکن بودند ومرتب لباسهای مزونهای مختلف وجواهراترا به رخ ملت میکشیدند وخبر از آن زن اسکویی همشهریشان نداشتند که سوزن زدن به آن  پارچه های حریر چکونه دستان آن پیر زن را سوراخ سوراخ کرده بود تا ایشان سوزن دوزی  کار دسترا نیز به مدسازان  جهان بفروشند ! .
     گذشته ها گذشته امروز ملتی وسر زمینی در خطر انقراض وتجزیه میباشد وپدر تاجدار ومهربان شما فرمودند که :
    نگذارید ایران ایرانستان شود  ومیدانستند که شما عرضه آنرا ندارید که مانند او سینه را سپر بلا کنید به طیاره بازی خود بیشتر اهمیت میدادید .
     اینکه این نامه را میخوانید یا نه  مهم نیست من هم اکنون  این فاصله طولانی را طی کرده ام وبه آخر خط رسیده ام  برای خودم خاطراتی دارم  که از تجدید آنها شدیدا پرهیز میکنم رویم به  جلو ست وتماشای جوانانی که مانند علف هرزه دارند رشد میکنند  واز گذشته های دور خود بیخبرند  چرا که چیزی غیر از خود فروشی دردسترس آنها نیست آنها درمیان گردابی دارند غرق میشوند که نامش ( خاور میانه جدید / وسر زمین اسلامی)است
    آنها معنی ومفهوم  وعرق وطن پرستی را نمیدانند سجاده ریارا خیلی زود جلوی پاهایشان پهن کردند وشمارا نیز شریک ساختند یک اسباب بازی برای سرگرمی ما ! میل ندارم توهین کنم وشمارا  شبیه بازی گران روی صحنه که هر روز نقابی تاز ه بر چهره میگذارند تشبیه نمایم. ودر خاتمه با این طرفدارنتان همان بهتر که ما پادشاهی نداشته باشیم ورهبری نداشته باشیم وسرانجام نوچه های مریم خانم قجر که جوانانرا بسوی تیر رهبری میکنند نه بسوی آرامش واسایش آنها نیز نوکرند وخریداری شده با پرچم ستاره نشان بیشتر دلخوشند تا  آن شیر پیر که خورشیدر را بر پشتش حمل میکرد . عمرتان طولانی . پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  دسامبر ۱۷ / ۲۰۱۹ میلادی .!

  • من میخواستم …

    ثریا ایرانمنش .« لب پرچین « اسپانیا\
    ——————————————-
    من میخواستم جام شب  پر ستاره را ، 
    با هردودست  بر لب سوزان خود بنهم 
    در یک نفس  ، تهی کنم  وبر رمین زنم 
    واما سر زمینم ، در ابتدا  کشوری یزرگ .وزیبا ، اما فقیر بود  فقر فرهنگی بیشتر داشت تا فقر ظاهری  مردمش سر بلند بودند  همه با قدرت وشاد  دانا وبی  هیچ چشم داشتی به دست یک اجنبی یا خارجی .
    همسایگان مهربان   اما فقیر تر وبی سواد تر  این کشور بزرگ را که میرفت قدرت بگیرد مینگریستند وکم کم آنها نیز بفکر افتاند که خودرا نجات بخشند اما زهی تاسف . 
    بعضی چیزها را   که با پول نمیتوان خرید در نزد مردم ما با رزش بود اما امروز همه آنچهرا که اندوخته بودیم از دست دادیم حتی شرف وانسانیت خودرا واعتماد واغتقاد ویگانگی را .
     بامید  بهبود وبهتر شدن خودرا وسر زمینمان را به دست  اجنبی ها دادیم  وخود درگوشه ای به تماشا نشستم ویا فرار را بر قرار ترجیح داده ودر غربت پرچم بر افراختیم  پرچمی که دیگر خریداری  ندارد و نه تنها مارا زیر لوای خود نمگیرد بلکه  مارا عریانتر  وبی ثبات تر نشان میدهد .
    امروز موجوداتی درمیان ما رشد کرده اند که  نه ریشه آ|نهارا میدانیم از کجاست ونه اصل ونسب آنهارا   همه یک شکل مانند غولهای سر زمیهای ناشناخته که گالیور  آنرا زیر پای میگذاشت .
    در یک کابوس گیر کرده ایم نه بیدار میشویم ونه بخواب خوش مستی فرو میرویم .
    چشمانمان  به سوی بیگانگان است  فلان نخست وزیر عوض شد ما هورا میکشیم فلان رییس جمهور عوض شد ما هورا میکشیم  \انها بفکر ما نیستند بفکر منافع جیب خود و بعد  ملت وسر مین خودشان میباشند  ومیدانند که ما عقل باختگان وگم کرده  راه چگونه راه بی ثباتی وبی ارداگی را طی میکنیم وباری به هرجهت راه میرویم امروز را غنمیت است فردا کی دیده وما دیدیم  که قردایی را  روی جویبارخون های جوانان بیگناه راه میرویم واگر تشنه بودیم سر بر جویبار گذاشته وآنرا مینوشیم تا جوانتر شویم .
    کسانیکه را میشناختم گمان میکردم مبازرواقعیند وبرای وطن وخاکشان میجگند یکی طناز بود دیگر سر فراز بود وسومی سوار بر اندیشه های خیال کجا میتوان ثروتی اندوخت وخانه ای خرید ودر\ان سر سفره نشست وچلو کباب وحلیم وکله پاچه  خورد ؟ ویا کجا زن ودختر جوانی را  میتوان دید وبرای بغل خوابی اورا بخانه دعوت کرد وچگونه میتوان از جوانان بعنوان  اسب تروا استفاده کرد .
    این ها رشد کردنذ و  موسیقی وادبیات وتربیت واصالت بر فنا رفت وجای خودش را به دلقکی ومسخرگی داد .
    امروز منافع کجاست در بغل مریم مجدلیه  هزار پاره شده ویا درکنار گود زورخانه موسیو ومست وریاست فلان کشور مهم نیست خودمرا میفروشم واگر لازم شد تکه از خاکم را نیز هدیه میدهم  حال  بهتر از فردای نیامده میباشد .
    باید شیک پوشید ودرجامعه درخشید ! کدام جامعه ؟ وابدا به رفتار  پستی که سایر کشورها و ملتهای قدرتمند  در برابر فقر ونادانی این سر زمین ومردم آن   پیش گرفته وشانه هایشانرا بالا میاندازند  ، نمی اندیشیم .
    شیون وزاری را پیش گرفته ایم  ، دست بردارید از ریختن اشکهای  کودکانه  که به بلوغ رسیده اما هنوز بلوغ فکری  نیافته  شما آن سر زمینی را که اجدادتان وپدران ومادرانتان برایتان  باقی گذاشتند به ثمن بخش فروختید وحال بر  \انچه که از دست داده اید اشک میریزید شمایی که بعنوان  بر گوزیدگان وبزرگان  منتخب شده اید  دست از فریب دادن دیگران بکشید  شما کودکان بلوغ نایافته  دارید نان تلخ بلوغ دیگرانرا میخورید  چرا به سرنوشتتان ووسر نوشت دیگران نمی  اندیشید ؟ ..
    ……..
    واین تشنگی  گرسنگی در پی داشت 
    این  خرمن وحشیانه  که دندان طفل را 
    در نان گرم  تازه فرو میبرد 
    در من ، خمیر خان تخیل را 
    بر آتش  بلوع   می پخت ………..سروده ها از ؛ زنده نام نادر نادر پور / کتاب صبح دروغین چاپ امریکا ؛
    پایان.
     ثریاا ایرانمنش / اسپانیا /  دوشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی …
  • عقابی در کویر

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا \ یک دلنوشته  دریک روز دلتنگی  !
    ——————————————————————————-
    تو از گورمردگان آمدی ای دوست ، 
    گمان بردم عقابی درکویری !
    پیام دوستی تو برایم دلپذیر بود 
    اما انتهایش نا مردی 
    من ترا بسوی درختان تبریزی هدایت کردم 
    تا درآنجا عبادت کنی 
      وآرزوی سحرگاهان مرا  بر آورده سازی 
    آمدنت نیکو بود ورفتن تو  دردناک 
      برای بردن خونی تازه آمده بودی 
    ومن خون خودرا هر روز از دست میدهم  بی هیچ جنگی 
    بمن بگو دمیدن و وآمدنت بسوی من از برای چه بود ؟
    نگاه کن دراین مزرعه تنها کرم  خاکی میروید 
    وعقابهای همه درکویر به خاک رفته اند 
    بمن بگو  که چرا آسمان  سمی است  
     بمن بگو چرا ابرها باران سمی میبارند ؟‌
    تو از کدامین سلاسه ای ؟ 
    وداغ کدام   مهر بر جبین توست ؟ 
    طنین گامهای تو هر شب 
     لحظه های امدنت  را نوید میداد 
    صدای قلب من بود که به آسمان میرسید 
    وصدای روشنتر یکه صبح امید را بمن نوید میداد
    امروز بوی افن وتقلب تو مرا بسوی نیستی هدایت میکند 
    پایان 
    شنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی ! اسپانیا .
  • دو بعلاوه یک

    ثرا ایرانمنش « لب پرچین » .اسپانیا !
    ——————————————
    کرانی نذارد –  بیابان ما
    قراری ندارد  دل وجان ما
    جهان در  حهان نقش صورت گرفت 
    کدام است ربن نقشها  ، آن ما ؟………….؛ مولانا شمس تبریز ؛ 
    در کذشته دنیا چنین نبود  ویا ما نمیدیدیم  گاهی میشنیدیم  امروز همه چیز عریان شده دنیا خودش ا بصورت موجودی  زشت وپیر  واخورده وزخم دیده نشان میدهد  حتی  برای دریافت جوائز نیز کسی بخود مغرور نیست  این معلوم است که جایزه هایی  نام گذاری شده برای اشخاصی مخصوص که باید آنرا دریافت کنند  وبا دریافت  آن کمی احساس خود شیفتگی وشایستگی به آنها دست میدهد   اما ، ما  انسانهای دوران مصیبت بار  نمیتوانیم  خودرا  با \انها دریک تراز بگذاریم وبسجنیم  گاه گاهی گمانی مارا به رویا میبرد  بیش وکم بیماری بزرگی دنیای مارا فرا گرفته است بیماری  که دیگر درمانش خیلی دیر شده است.واین بیماری ووضعیت کنونی  بیشتر از اختلافات روحی وشخصیتی سر چشمه میگیرد  یکجا درحستجوی تکنو لوژی های پیشرفته  وتهیه وتدارک مجهزترین وسیله کشتار ودر جایی دیگر به  دنبال یافتن سر زمین وملی گرایی  اینها باهم  نیستند وهمخونی ندارند این  دو تنها شاید دنیارا بسوی یک جنگ وحشتناک بکشاند که پایان آن نیز نامعلوم است .
    قبلا کتابهارا مینویسند / سپس فیلمی  از روی آن میسازند تا آماده  شویم وخیال کنیم هنوز در داستان فیلم گام بر میداریم ویا قبلا آنرا درجایی دیده ایم . 
     آدمهای مصنوعی وعروسکی  ساخت کارخانه های تبلیغاتی وجهان اقتصاد مارا سر گرم میسازد .
    شرارت وحمله و \ادمکشی ها  جزیی از اخبار مارا تشکیل میدهد  آهسته درگوشه ای از خیابان راه میرویم  وترس از آنکه دیوی وحیوانی بما حمله ور نشود وآن چندر قاز نان مارا ازما نگیرد .
    برای ما انسانهای پا بسن گذاشته  بخصوص اگر قبلا درمسیری پر اشتباه گام برداشته ایم  دنیا وحوادث آن برایمان یک مشگل بزرگ است  ویک پدیده غیر اخلاقی وکثیف  اشتباه ما این بوده که با دیگران همصدانشده ایم  وبا آنهاگام برنداشته ایم ودیگرانرا آزار نرسانده ودست چپاول بسوی کسی دراز نکرده ایم به کسی زخم روحی یا جسمی نرسانده ایم اینها امروز همه در لیست اشتباهات ما قرار دارند .
    امروز بک کودک تاره بالغ / یک نوجوان /  وبک مومن واقعی به خدای نادیده یک شاعر ویا یک فیلسوف  جهانی متفاوت رامیبیند  جهانی لبریز از جذابیتها وما در صدد آن هستیم که از اروپا بخواهیم دست از رهبری جهان بردارد وسر زمینهارا به حال خود رها کند  چه کسانی در راس آن گروه نشسته اند ؟ وهدفشان چیست ؟ /
    کسورهای نظیر سر زمین من که تعداد بیسوادان آن از حد ومرز گذشته وتنها خواندن چند کتاب را سوادمیدانند ویا جذب سجاده وسایر خرافات  ویا به دنبال یک قهرمان وآورنده  نور الهی  هستند  کاری بس مشگل است که بدون لله ودایه ومادر مهربانی  زندگی را ادامه دهند  همیشه چشمشان به دستهای دیگر ی است حتی پوشش خودرا نیز از دیگران فرا گرفته اند چادر / عبا /  ردا/ قبا / آرخالق / وامروز لویی ووتن وراف رولن ویا ماسیمو دویتی !
    مدارس را بسته ویا نیمه کاره رها کرده اند آموزش کامل در آن سر زمین گم شده بجایش خرافات به زبان بیگانه ودرانتظار مهدی موعود که مغلوم نیست از کدام سیاره عبور کرده وبر زمین ویران ما بنشیند .
    برای ساختن انسان دیر است خیلی دیر وما انسانها در اقلیت کامل  روزهارا به شام سیه میرسانیم وبه صبح دیگری امیدوار.  پایان 
     چگونه  زنم دم که هردم بدم 
    پریشانتر است این پریشان ما 
    چه بودی که یک گوش پیدا شدی 
    شنید ی زبانهای مرغان  ما 
    از این داستان بگذر واز ما مپرس 
    که برهم شکسته است  دستان ما 
    ثریا / اسپانیا / ۱۲+۱ / دسامبر۲۰۱۹ میلادی !!