Author: Soraya

  • دشت جنون

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ———————————-
    گرچه مجنونم وصحرای جنون جای منست 
    لیک  دیوانه تر ازمن دل شیدای منست 
    آخر از راه  دل  ودیده سر آرد بیرون 
    نیش آن خار  که از دست تودر پای منست …..” قرخی یزدی “
    در یکی از رسانه های  لوس آنجلسی معروف  گفته شد که : 
    اردشیر زاهدی  در افتادن شاه از تخت وناج نقش بزرگی داشت .
    این چیز تازه ای نیست من از همانزمان که ایشان درنقش دون ژوان قرن بیستم در کنار ژاکلین کندی والیزابت تیلور راه میرفتند وآنهارا به تختخواب خود مفتخر میساختند میدانستم که این ” یابو ”  سر انجام بند پاره کرده وپشت وپا به مهربانی   ارباب خود میزند ودلم برای آن دختر نازک ونازنین وشیرین اندام شهناز میسوخت که چگونه دل باین تحفه بست وسر انجامی هم نیافت .
    بعدها برای پاک کردن آثار لکه های جرم کتابهای نوشته شد خاطراتی ببازار آمد بنام مرغ طوفان ! بیچاره مرغ طوفان  حد اقل با باد وزش آن وطوفان  میجنگد تا راه را برای خود باز کند اما کاری به بقیه ندارد واین جوجه گردن دراز همانند زرافه سر انجام زهر خودرا ریخت وشد نوکر بی جیره ومواجب سازمانهای جاسوسی وزمانیکه من به دنبال خاطرات او میگشتم وروزی سر انجام چهل پوند دادم ویک کتاب رنگین ! در جلد عالی از ایشان خریدم تازه فهمیدم نوشته کس دیگری است ومیل داشته بواسطه روابط خانوادگی اوررا مبرا از هر اتهامی بکند و…… 
    او همان دزدی بود که درخانه ارباب نمک خورد ونمکدان شکست .
    لازم نیست کلاه خودم را قاضی کنم من بخوبی میدانم واحساسی پاک وروحی پاکتر دارم وحوادث را از قبل احساس میکنم مانند مرغان دریایی که از قبل شروع طوفانرا میشناسند ومیدانند باید بسرعت  خودرا بجای های امنی برسانند .
    امروز او درسن نود سالگی در نهایت پیری وخرفتی  باز دست از خود فروشی وخود نما یی برنداشته و هرازگاهی اظهار وجودی میکند آنهم بنفع  قدرتهای لازم .
    متاسفم برای محمد رضا شاه بزرگ مردی ساده دل ومهربان بود وزود فریب میخورد واطمینانش به این اطرافیان تازه وارد بیشتر بود تا دوستان قدیمی پدرش وآنهاییکه واقعا استخواندار بودند وسیاست را خوب میشناختند ومیتوانستند برای او یک راهنمای خوبی باشند .
    او همه آن استخوندار های سیاست را ازکنار ش دور ساخت مشتی عمله واکره وتازه به دوران رسیده ودزد را دور خودش جمع کرد تا باو دورغ بگویند وتملق وچاپلوسی را بحد اعلا بدانند وتا کمر خم شوند واورا خدایکان بنامند ونگذارند او خودبیاندیشد .
    ودر سراشیب پله  سوم اول مردم وسپس خود او  جان دادند وپله چهارم را تقدیم دشمنان کردند امروز دیگر برای همه چیز دیر شده است  حتی برای ساختن یک سر زمین دیگر واگر چیزی از دست این دزدان وقاتلین بجای بماند بیابانی بی آب وعلف همچنان وادیه خاموشان پدرانشان ! اینها ایرانی نیستند اینها مشتی واخورده وپس مانده های حرام زاده اعراب بدوی میباشند همین نه بیشتر .و متاسفم که اردشیر خان زمانه  با شمشیر زنگزده خود همچنان  درمیان میدان دور خود میچرخد همان جوجه  ازآب گرفته   وغرق عرق شهوات سیر ناشدنی .  پایان 
    رخت بر بست ز دل شادی  وهنگام وداع 
    با غمت گفت – یا جای تو یا جای منست 
    جامه ای را که بخون رنگ نمودم امروز 
    بر جفا کاری تو شاهد فردای منست
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /29 ژانویه 2020 میلادی برابر با 9 بهمن ماه 1398 خورشیدی ؟!/
  • دلنوشته !

    ثریا / اسپانیا / سه شنبه 28 ژانویه 2020
    ————————————–
    مریم ماه تابان وبا شکوه بی پایه بر فراز سن  نمودار شد صد ها نفر با پرچم های سفید  بلند شدند از او استقبال کردند  برایش هورا کشیدند وکف زندند . او محبوب مرا نیز با خود به اطاقش وتختوابش برد
    او میتواند ومیبلعد ومیخورد ومیبرد عده ایرا با تهدید وعده ای را نیز خریده است پشت سر او مافیایی پر قدرت وتجارت ایستاده اند که ازهمه نعمات جسمی وروحی او برخوردارند .
    در یک شب ساکت وآرام  محبوب من دروازه را پشت سر گذاشت وبسوی بیداگاه او رفت این زن فتنه گر  این ملکه صبای قرن بیست ویکم اورا نیز از آن خود کرد .
    او شیطان را بخود خواند  شیطان در کسوت جوانی خوش سیما  آگاه ازهمه معلومات دنیوی  ودیپلوماسی  ومسائل کلیسا وکنیسا ودیرو ومحراب  باو حکومت را هدیه کرد.
     من مانند یک طلسم  در میان دو کوه ویک دره هولناک به تماشای رفتن محبوب بودم  او شهررا باهمه برجها وساختمانهای قدیم وجدید وخیابانهای تازه ساز وکوچه های خاطره ها پشت سر گذاشت وبسوی قبله ساخته شیطان رفت  قلب من مجروح  اندوهگین  واز کثرت غم واندوه دچار دیوانگیها شدم  وازهمان راهی که با او رفته بودم برگشتم از همان کوچه ها  از خانه محبوبم  وچقدر امروز همه چیز برایم کسل آور وغمگینند  وچقدر غم واندوه بردلم نشسته  شهرهای روشن درنظرم قله های تاریک محل رفت وامد شیاطین است  باد خنکی میوزد وخوررشید دامن را پهن کرده وگرمای مطبوعی بر پیکرم میتابد  دریا دردوردستها ساکت وارام گویی ابدا او نبود  که غرش کنان همه شهررا ویران کرد  وماهیگران گم شدند وزنان بی پناه ماهکیران شیون کنان هنوز درکنار دریا درانتظارند . 
    ـآه…خود فروشی  را باید بلد بود وقلم به مزد زدنرا نیز باید فرا گرفت  بیاختیار روی مبل افتادم وصورتم را میان دستهایم پنهان ساختم . /آه ای امیدهای برباد رفته .  آه زن شیطان صفت تو مرواریدهای زیادی را داری  چیزهایی  که همه هوی وهوسهای زنانه  را سیراب میکنند  تو دارای زیباترین لباسها هستی از لبریشم خام  ومیدانی کلماترا چگونه درپست لبخندت پنهان کرده ومردمرا به امیدهای واهی وپندارها  برسانی  دیگر چه میخواهی ؟  سلطنت بر سر زمین مرا ؟ زهی خیال باطل  – درآن دیار خانه ها مانند خیال تاریکند  وبهم راه دارند  شگفت داستانی است داستان تو وآن مردک دیوانه که ترا برگزید او میدانست چه کسی را برای بدبختی ما  بیابد .
    من از تو بیزارم که سر زمین مرا ویران ساختی ومحبوب مرا با خود بردی  تو سیاهی ومن سپیدم  تو ابری تاریک هستی ومن بارانم  تو شجاعی اما من شرافت دارم  من میتوانم همه آنچه را که تو داری داشته باشم  اما نمیتوانم با همه به رختخواب بروم  تا سپاهی بسازم از من حمایت کند .
    تو ایران مارا ذلیل ساختی   من دشمن تو هستم تا روزیکه زبانم از گفتار ودستم از نوشتن ومغزم تهی شود درباره ات خواهم نوشت ودرباره بردگان تو .
    تو مردانت را باین سر زمین گسیل دادی  تا برما حاکم شوند ومن مردما ن راروشن ساختم فریاد ها کشیدم  وهمه دانستند که ـ مردان ریشو ساخته دستنان تو هستند وهنوز دارند تلاش میکنند تا  سروری واقایی را ازآن خود کنند.
    تو گمان برده ای که قوی هستی اما من ا زتو قویترم  هنوز قلب مردان جنگ از حرکت باز نایستاده است  ازاسارت بمن هم سهمی رسید ودراین کنج زندانیم  وشرمسار ازاینکه نتوانستم گامی به جلو بردارم  اماهنوز زنده ام وباتو خواهم جنگید. مریم قجر /پیر کفتار . پایان
    ثریا/ اسپانیا .
  • چرا فقر؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    مسکینی وغریبی از حد گذشت مارا
    بر ما اگر ببخشی وقت است وقت یارا ” طببیب اصفهانی “
    هر چند ما خموشیم  وارام دراین سرای
    حدی بود  ستم را  اندازه  ای  بود جفارا …..    ” ثریا” 
    قرار است  جماعتی از سازمانهای بین الملی ! بسوی این سر زمین ” اسپانیا  سفر کنند وشهرها و استانها را بگردند وعلت فقر وبیکاری وبی پولی مردم را کشف کرده وسپس در  آزمایشگاههای خود ! فکری بحال این مردم سر گردان همیشه خوشحال بنمایند ! مردمی که تاسی سال پیش حتی پس انداز نداشتند وصندوق پس اندازی نبود حال از دولت سربانک جهانی و عبور از سر زمین اروپایی وعضو دراین دنیای لبریز از ثروت وخواسته ها هرکدام برای خود سروری شده اند اما هنوز همان بودند که هستند / بیکار / لش ولگرد وباری به هرجهت  واین زنانند که زحمت میکشند وخوراک مردانرا میدهند وسپس به دست انها کشته میشوند.
    ایا این اقایان میدانند که این ملت نیز براد رخوانده همان ملت اریایی وبزرگ  ایران است وهمیشه چشم به دست دیگری داشته ودر زیر لوای دین ومذهب  خوار وخفیف وبدبخت شده وهرچه داشته ونداشته به درون غار بزرگ کلیسا فرستاه است ؟/
    نه کلیسا ونه مسجد هیچکاه سیر نخواهند شد  وبرای تحمیق کردن مردم داستانهایی دارند که هر کودکی را بخنده وا میدارد .
    را حت میدزدند قبلا روی دریاها دزدی میکردند امروز  درخشکی فرقی نمیکند  راهزنی  اشکال محتلفی دارد وا زهمه مهمتر کم سوادی وبیشعوری آنها بر کشورهای افریقایی طعنه میزند  هجوم پناهندگان ومخلوط شدن فرهنگ ها و بی نظمی  بی اعتقادی را نیز به ارمغان آورده است  آنها سالها درون یک قوطی دربسته بودند حال هوای تازه ای به مشامشان خورده باید جبران مافات کنند ونمیدانند که سر زمین بزرگ وکشور بزرگ نیاز به مردان وزنان بزرگ دارد نه به کارخانه جات وواردات انبوه  نه محل تعارفات وملاقاتهای پنهانی   نه محل بلندترین ساختمانها آنها هنوز کتابخانه هایشان کامل نیست ودردست هیچ یک کتابی دیده نمیشود غیر از کتابخانه های نمایشی درون اطاق پذیرایی انها ! .
    سر زمین بزرگ جایی نیست که دران واردات زیاد وکارگاهای نصب   تکه های وارداتی باشد  وتجارت وکسب وتعداد زنان ومردان وبه رخ کشیدن ثروتها به مردم ناتوان – بلکه سر زمین بزرگ جایی است که قویترین نسلها درآنجا ساکنند .
    جایی که یادگار مردان وزنان دلیر وگذشتگانشان مدفون است . امروز قدرت خارجی بر قدرت داخلی این سر زمینها  بیشتر است  وحفظ حقوق فردی ارزوی هر انسانی است اما این حق وحقوق کم کم دارد از بین میرود حرف زدن ممنوع   اطاعت از وجدان که یک نکته گم شده است وجدانی دربین نیست .
    قرنها از روی این سر زمین گذشته و همچنان خاموش نشسته ویرانی همه جارا فرا گرفته وثروت دریکجا جمع شده است دریک محل  در پناه دولت مقتدر فدرال وکلیسا  زبان را باید نکاه داشت وآرزوهارا باید پنهان کرد . 
    سر زمین بزرگ جایی است که تن مادران سالم وروح پدران پاکیزه است  .
    حال آقایان خواهند آمد وپذیرایی خواهند شد وخواهند رفت اما ممکن نیست بتوانند نقاب از چهره مردان این سر زمین بردارند این نقاب همیشه بر صورت آنها جای دارد بخصوص درایام عزاداری وبه سوگ نشستن در مرگ آن مردی که تنها با یک تکه پارچه زیست وبا یک تکه پارچه بر صلیب رفت امروز تاجهای از طلای  ناب بر سر مجسمه های بیجان خود نمایی میکنند ولباسهای ابریشمی وفاخر با مروارید اصل  وگنجینه های مملو از طلا ونقره درزیر زمینها پنهانند  ومردم بیکار در گوشه بارها با جامهای شراب وتخته نرد ودومینو وورق وباز ی های کامپیوتری مشغولند وزنان برای نان جان میکنند . پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /28 ژاویه 2020 / برابر 8 بهمن ماه 1398 خورشیدی “8”
  • کجا شد؟

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین” . اسپانیا !
    ———————————
    نگاری را که میجویم  بجانش 
    نمیبینم میان حاضرانش
    کجا رفت  او در میان حاضران نیست
    دراین مجلس نمی یابم نشانش………. شمس تبریزی 
    چند روزی آمد درمیان جمع نغمه ای سر داد ورفت ! یکی گفت :
    عجب بلبل حوش الحانی !
    دیگری گفت نه ! او یک زاغ بچه است که در لباس وپر بلبلان اینجا به خود نمایی مشغول است !
    وسومی گفت : 
    او یک بچه جغد است  /
    چهارمی گفت بچه میشی است که لباس گرگ را پوشیده ! 
    وآخری گفت :
    نه بچه گرگی است که لباس  بره پوشیده است  !.
    چند صباحی آوازی خواند گاهی زیر وزمانی بم  گاهی بلند وزمانی کوتاه وسپس گم شد /
    آن ستاره های که پرودگار مهربان  مشت مشت در چمن سینه او  میکاشت همه شب  وطلوع صبح را روشن میساخت .
    تا صبحدم درانتظارش نشستم او درضمیر پنهان من تخمی کاشته بود وحال رشد کرده وبه گل نشسته بود 
    در کنار پنجره  های رنگا رنگ  رو به زمین وشیارهای کوتاه وبلند  ایستاده بودم  وافق دربرابرم میدرخشید .
    او آیینه روح من بود وشیشه عمر مرا دردست داشت .
    در این روزگار تاریک وبی رونق  که زلال صبح گم میشود  من بهمراه او سالهای گمشده را طی میکردم  ایام کودکی را  وزمان میان سالی را  با او تکرار میکردم .
    گاهی اورا چون کودکی درون  آینه میدیدم وزمانی اراسته به تمام فضائل  که از خوابگاه  تاریک خود بسوی روسنایی پررونقی  روکرده بود  وزمانی فرا میرسید که گمان میبردم  گرگی است در لباس میش  که شرح صبح روشن را میدهد.
    وسپسس پی بردم کودکی است  در پناه شمع های روشن خیال خویش  سوار بر اسب کهر  بسوی افق میتازد .
    زنبورهای  پر سر وصدا گردش حلقه زدند  ودر مسیر نگاه او  که قبلا گلهای  باغ را مکیده بودند راهی  باو نشان دادند که به ویرانه میرفت .
    اما او همه باغ را میخواست وبه دنبال باغ پر گلی میگشت او  بر شاخه ای نشسته بود گلی  تازه رسته اما بی بو!  او از آب کشتزارها چشیده بود تلخیهارا ونمک زارهارا در کام خود داشت .
    با درختان بید همیشه تفاهم داشت  ودستان لطیف آنهارا میگرفت ومیبوسید  تا گرمی مهربانی خودرا به آنها نیز بدهد .
    او همیشه تشنه بنظر میرسید  ومیل داشت تا بخورشید نزدیکتر شود درحالیکه هر روز دورتر میشد  دندان بر میوه های کال میفشرد  تا ازمیان آن ها قطره ای آب بیابد تنها تلخی زمانرا در دهانش احساس میکرد.
    در نظر من کودکی بود  بازیگوش  که تازه از شفق  زندگی بیرون جهیده  ودر پشت عکس ستارگان دورغین پنهان میشد .
    او آوازهای جن وپری را میدانست وآواز  ستاره های بی هنر را واز انها سخن میگفت .
    بگمان  میرسید که خداوند مشتی ستاره درچشمانش نشانده  تا چنین براق شوند  وهر صبحدم  همه چراغهای ایوان خانه را خاموش نماید .
     خوب ! باید سر به اسمان کنم وبه ستارگان بگویم :
    امشب به یاد خاطره ها وچراغها  
    از آسمان به چهره من  ستاره بریزید 
    زیرا که چشم  گریه من لبریز از اشک است .پایان 
    یک قصیده ! 
     ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 27 ژانویه 2020  برابر با 7 بهمن ماه 1398 خوررشیدی !و
    ———-
    .وتو ای خواننده عزیز ! میل دارم این قصیده را تا ابد درسینه ات نگاه داری  چرا که دل من درمیان این کلمات پنهان است .ث
  • منهم !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————–
    این نکته سر بسته چه خوش گفت حریفی
    ما  سر بخطا  از خط پرگار کشیدیم 
    صد رخنه  درایوان سلامت بفکندیم  
    نقشی ز ریا بر در ودیوار کشیدیم……….” رعدی آذخشی “
    مرا بر کشتی خویش سوار  کن همچنانکه  جنگل را سوار کرده ای  وباین منگر که برگهای من  مانند  برگهای جنگل  خزان دیده درحال فروریختن است .
     من نیز بنوبه خود حرفهای وگفته هایی دارم  وداشته ام وخوابهایی دیده ام  ومهم نیست که زندگیم  را مانند یک کاغذ رنگی مچاله کردم وبه دریا پرتاب کردم .
    من در جنگل بزرگ میان حیوانات درنده وچرنده  میان همه توانستم فریادم را بتو برسانم  وترانه های زیبایی برایت سرودم .
    ترانه هایی که همه غمزده اما دلفریب بودند .
     حال ای روح وحشی وگریخته از زمان من –  بجان من ارامشی بده  واین افکار ویران مرا مانند برگهای  تازه رسته  بردار  وبه دور جهان  برسان  – بردار وبا قطار زندگی بسوی جهان برو  وزندگی را از نو بین  .
    این گفته ها گاهی مانند آتشی سرخ میسوزانند  وگاهی دربرگیرنده  میان عواطف انسانیند  واز میان دولب بسته من  در گوش خفتگان  میگردد.
    اوف . تا چه حد ما بیدرد شده ایم  وندایمانرا درون سینه  پنهان ساخته ایم . 
    کدام مادر فرزند از دست داده ای نامه به قاتل فرزندش مینویسد واز او سپاسگذاری میکند برای کشتن فرزند او صدها فرزندان دیگری که بعضی ها حتی به دنیا هم نیامده ودردرون بتن مادر در آتش بیخردی وانتقام سوختند .
    نه ! تمام نشده است  وتو ای باد شب خیز و ای طوفان بیقرار  اکر چه زمستان رو باتمام است اما دربهار باید بهار آزادی را احساس کرد وتو بما کمک کن  نباید نومید شد .
    روزگار ی مانند دیگران چالاک وبیقرار بودم  واز این بام به آن بام میپریدم  اما متاسفم که امروز بار گران ایامم.
    تودرکدام گوشه این جهان آرمیده ای  ایا درارتفاعات بلند جهان  دردها دردلت جاریست ؟  آین دردها که اسمان واقیانوسهارا بفریاد کشیدند  ودرختانرا لرزاندند  وامروز آن شاخه های لرزنده  در سر راه خویش خون را بو میکشند خون عزیزانی را که از دست داه اند وقاتلان  همچنان پروار  راه میروند مینوشند وبه خدای جبار وقاتل خود تعظیم میکنند .
     آن پاره ابرها درآسمان شاهد بودند  وبرگهای خون آلوده را که برزمین میریخت تماشا میکردند برگها ودرختان نیز گریستند .
    ( عامل را بازداشت کردیم اما قدرت  نداریم که آمر را بازداشت کنیم فرمانده قاتل را که دستور  این جنایت رادا د) !.
    دردا که عروس  هنر ودانش  ودین را 
    از حرص وهوس در صف پیکار کشیدیم 
    پایان 
     تقدیم به پدران ومادران داغدار ودوستان وآشنایان جنایت بزرگ قرن هواپیمای اکراینی !
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  26 ژانویه 2020 / برابر با 6 بهمن ماه 1398 خورشیدی /
  • وای برمن !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ! شنبه  بارانی وسیل آب !
    ———————————————————
    زیر دوش  بودم با خو دم فکر کردم  وگفتم خاک برسرت : این اسم وفامیل است که تو برای خودت انتخاب کردی ویا بتو داده اند ؟ مثلا نژاد واقعی ایرانی هستی ؟! ثریا که  یک ستاره کوره تنها  کنج آسمان دارد برای خودش میرقصد !/
    نمیشد مثلا اسم مستعاری  پیدا میکردی مثل زهرا خانم از زهره میشدی زهرا واز کاظمی میشدی رهنورد  ؟ مثلا میشدی ثمیه ابراهیم ابن ابی طالب !  الان جایت درمجلس شورای اسلامی بود کلی پول داشتی ومجبور نبودی  جاروب به دست بگیری وآبهای گل آلوده را که شب پیش  مثل سیل بر سرت فرود آمد بروبی  ویا حد اقل یک مستخدم وبادی گارد داشتی ! خاک برسرت با آن راست راست  رفتنت !چی گیرت اومد هرچه را هم  داشتی یا دزدان شب بردند ویا دزدان روز خودت ماندی لباسهای تنت اگر روزی درب را بکوبند آنهاراهم میبخشی ! که چی ؟  خوب خلایق هرچه لایق .
     بلی چقدر  نام وفامیل میتوانند  به زندگی وآینده تو کمک کنند  مثلا همه فامیل همسرم یک محمد به دنبال  کونشان داشتند ویا یک عنیفه ویا یک کبرا وصغرا  تازه نام فامیلشانرا پدرشان از نام فامیل یک لبنانی به عاریت گرفته بود که حسابی  توی بازاز کسب وکارشان راه بیفتد یک حاجی آقا میگفتند صدتا حاجی از بغلش سبزمیشد ..اوه خلایق هرچه لایق  .
    دیدی زینب خانم ابو طالبی حتی اسم وفامیلش هم ایرانی نیست  عرق ایرانی هم ندارد ریاست  چند کارخانه را دارد پدرش چند بار سفیر ونماینده امور وزارتخانه مهم معمین شده خودش دربهترین  دانشگاهای استرالیا درس خوانده  مایو دوتکه هم میپوشیده ودر هلند درون کشتی بابا جان  عشق میکرده  بعد هم آمده  با چادر وچاقچور وسر بند نشسته ومیفرمایند” هر کسی میل ندارد میتواند جمع کند وبرود ….اه مگر این ارث پدری توست دزد ؟  شاهنشاه هم روزی فرمودند هرکس حزب رستاخیز را دوست ندارد برود  خودب عاقبتش را دیدی ؟؟ زینب خاتون ؟ ….
     بلی داشتم میگفتم که چقدر نام وفامیل میتوانند روی آینده یک انسان تاثیر گذار باشند من صدتا اسم رویم گذاشتند خااله ام مونس صدایم میکرد مادرم ملکه صدایم میکرد پدرم عاشق زنی ثریا نام بود سرانجام نام ثریا را بیاد دختر آن ثریا برمن گذاشت  خوب تقصیر من نبود منکه نمیدانستم روزی باید  دریک خانواده متحجر از غار کهف بیرون آمده زندگی کنم ؟!  ویر سایه یک دولت اسلامی باین روز بیفتم وای برمن  نام این دختر ثریا کن بیاد دختر من / وای برمن.
      سیل همه جارا فرا گفته  وبلندی امواج دریا شب گذشته تا 14 متر گذارش شده  کوههای آتش فشان در  ایتالیا سر باز کرده اند وبیماری ناشناخته فرار کرده از آزمایشگاهها دارد درو میکند ومن نگران کسی هستم  که هم اکنون دریک هواپیمای تنگ مسافر بری باید بخانه برگردد . بقیه اش مهم نیست تا آخر زمان چیزی نمانده ساعت  آخر زمان سه ثانیه به جلو خزید !!!! چه خوب من با زما ن میروم  کجا؟ باین زودی تشریف داشته باشین تا درخدمت باشیم ؟ ! 
     ثریا / اسپانیا / شنبه 25 ژانویه 2020 میلادی …..
    شب چودر بستم ومشت از می نابش کردم 
    ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم 
    دید ی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا 
    گرچه عمری بخطا دوست خطابش کردم 
    تقدیم به دوستان خوبم !
  • بهمن خونین

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
     ( جای این تصویر اینجا نبود اما با نوشتاری که درزیر میاید نیز چندان غریبه نیست )!
    ——————————————————————————————–
    اکنون تویی وآیینه خالی 
    آیینه ای که ریختگی های جیوه اش 
    چشمان پیر  بر شب کوری گشوده است 
    نقش لبان جفت من وبوسه را 
    اسان تر از بخار نفسها – زدوده است ………” زنده نام نادر نادر پور از دفتر صبح دروغین “
    بنابر روایات و افسانه های تاریح  ونویسندگان ومورخان ! 
    تاییس رقاصه یونانی که به همراه لشکر اسکندر  به ایران آمده بود  شبی در عین مستی وسر خوشی  دریک شب نشینی  با شکوه از اسکندر  میخواهد تا بعوض  آتش زدن یک معبد در شهر آتن ” به هنگام حمله  خشایار شاه ”  از ملت ایران انتقام بگیرد وتخت حمشید وکاخ بزرگ وزیبا  را به آتش بکشد  اسکندر نیز مشعلی فروزان به دست آن رقاصه جادو گر میدهد واورا بر سر دست بلند کرده ومیگوید از پرده های  سلطنتی شروع کن  وبدین سان ( پرس پولیس)  به آتش کشیده میشود  وتنها خرابه ای از آن بجا ی میماند واگر کمی دیر جنبیده بودیم جادوگر دیگری ازنوع شیاطین با بولدوزر به بجان بقیه آن آثار تاریخی افتاده وآنرا باخاک یکسان میساخت  یک بوزینه  فراری از جنگهای صحرای عربستان .
    آن شعله ها پهناور شدند وامروز  ما باز ماندگان  آن تاریخ کهن سال  کیفر آنرا میدهیم  منقار کر کسان  تا سینه جگر سوختان  فرو رفته  ودلهارا فرسوده ساخته است وآن بهار دورغین وصبح وخورشید  دروغین چهل واندی سال است که مارا زنده بگور ساخته است  وچه  توانایی وقامتی داریم که هنوز هم نفس میکشیم .
    خدایان از آن رو زقهر خودرا بما نشان دادند  وما با صلیب سنگینی که بر شانه های خود  داریم باید تا ابد آنرا حمل کنیم  ودرانتظار  چراغ یک پنجره باشیم .
     ماه بهمن ماه خون وآتش و ا زبین رفتن تاریخ پنج هزار ساله ما ایرانیان است  که با فریب ونیرنگ وکمک عوامل خارجی به زیر یک عبای ملای بیسواد وقشری رفتیم وهنوز هم در زیر همان عبا خیمه زده   واز بوی  ادرار مسموم آن شیخ مستیها میکنیم وشادیها .
    امروز همه گفته ها ونوشته ها  وهمه چیز ما گواه خواری وناچیزی ماست  وان آتش غرور به همراه خون پاکیزه  که دررگهایمان بود درسجده گاه مارهای زهر آلوده واژدهای مذهب نابود شد.
    من  در غروب  این  شبی که میرود تاریکی را بر فراز جهان پخش کند  در فکر آن نورایمانم  تا بجای کینه ها با مهر برمن ظاهر شود و مرا از تنگنای  خفقان آوری که برای خویش ساخته ام  رها سازد .
    این آفتاب  تصور یک خور شید نورانی است که مرا به سر زمین کودکیم  هدایت میکند  خورشید نیمه جان غرب بر من حرام است .
    ما فرزندان خورشیدیم که شیر بر ما حکومت میکند وآتش ایزدی پیکرمانرا گرم میسازد . نه آیه های  دروغین وافسانه های بی بنیاد و بی اساس .پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 24 ژانویه 2020 میلادی برابر با 4 بهمن 1398 خورشیدی !؟.
  • جنگ الهی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ———————————
    تا دل  بزندگی نسپارم – بصد فریب
    می پوشم از کرشمه هستی نگاه را 
    هر صبح وشام – چهره نهان میکنم به اشک
    تا ننگرم  تبسم خورشید وماه را ………” فریدون مشیری/ شادروان “
    ماه ژاتویه  رو به اتمام است  اما جدال من با خدایان هنوز به پایان نرسیده  از همیشه سر خورده ترم  ومیل دارم  مطالعه کنم  ویا بازهم بنویسم  صفحات  حروف چینی  شده کتابهای قدیمی  بسیار کوچک  وریز چاپ شده اند  همه نوشته هایم  رویهم درون دفترچه ها ی کوچک وبزرگ  تلمبار شده اند  بی آنکه به آنها دست بزنم ویا نگاهی به آنها بیافکنم  گویی روزهایی است که باید فراموش کنم  به زودی ماه فوریه ویا بهمن فرا خواهد رسید درا ینما ه من هم شادی داشتم وهم درد هم مژده گانی داشتم وهم ویرانی  وترسهای ناشی از بهم خوردن دنیای بیرونی ودرونیم .
    امروز پرستاری بخانه آمد  وکمی خون  از من گرفت تا برای آزمایش وشمار گلبولهایم به آزمایشگاه ببرد  برایم مهم نیست  مهم این است که هنوز قلبم  زنده است وروحم زنده تر  وتمام مصائب را ودردهارا با حوصله تحمل کرده ومیکنم  –  به حقیقت باید اعتراف کنم  که دلم سخت  میطپد  آنچنان تشنه بودم که دست بردم در یک جویبار گل الود تا  قطره ای بنوشم وناگهان دستهایم را آلوده دیدم آنهارا شستم  نمیدانم که مرا بیاد چه کسی  میانداخت ؟ شاید  بیاد ان پسران جوان وشاداب  که درجلوی درب دبیرستان با شاخه گلی  انتظارم را میکشیدند وتا خانه  در پشت سر من مرا همراهی میکرند وکلمات عاشقانه ای را که ازکتابها  حفظ کرده بودند برایم تکرار میکردند !  یک پارچه سنگ بودم  ..آهای پسرک این تو نیستی  که مرا انتخاب میکنی  این منم  که ازبین شماها یکی را انتخاب خواهم کرد  و….. چه انتخاب زشتی چه وحشتناک ودرد اور  بدترین انتخابی  را که درتمام عمرم کردم  وسالها به تماشای این نمایش منفور نشستم  زندگیم  متعلق به او بود  وبس  اورا فریاد میزدم  اگر تمام خوشبختیهای عمرم  را که به انها رسیدم وارزوی هر زن ودختری بود  با او مقایسه کنم اول  باید خودمرا سر زنش نمایم  به صراحت میگویم  که بدترین انتخاب را درزندگیم انجام دادم  بی آنکه  بتوام همیشه اورا ببینم ویا درکنارم داشته باشم  در خانه همسرم میان فرزندانم دور خودم میچرخیدم  مگر زمانی  که دریک میهمانی با او برخورد میکردم  وسعادت را احساس مینمودم  او عوض شده بود  وخودش را به بهترین قیمتی فروخته بود  وبا زنانی همراه وهم آغوش بود که همسرانشان مردانی در قدرت بودند/
    او شکوه ای اززندگی نداشت  وبقول خودش شیره زندگی را  میمکید  او حریف خانه وگرمابه همه اربابان وحکمرانان بود ودر ین اواخر درمحضر رهبری روح اورا نوازش میداد .
    بیاد مادرم بودم که سالها ی آخر عمرش را درمسجد صاحب الزمان به تماز وعبادت میگذرانید تنها شبها برای خواب بخانه برمیگشت وخواهر زاده هایش با پولهای او بهترین همسرانرا یافته وسعادتمند بودند امام زمان باو هیچ چیز نداد واین میراث بمنهم  رسید ومعشوق با پولهای من خانه ای را بنا  کرد ویک میمیون ماده را بعنوان همسر بخانه آورد تا دیگران پی نبرند  او انگشتانه ایست که سوراخ دارد !
    ویکر وز  ناگهان دراین سر زمین بهم رسیدیم من دیگر او نبودم  دیگر اورا نمیخواستم ودیگر تمایلی باو نداشتم ترس بود واینکه حکم وکیل مرا داشت تا درآن سر زمین شاید بتواند سهم مرا بمن پس بدهد ؟!
    حال دوباره اتفاقی افتاده بود  وشوق  روزگار گذشته دوباره درمن شعله میکشید  وبه اشعارم زیبایی دیگری میداد ( اشعارم را پنهان کرده ام ) !
    شاید تشنه بودم  اورا با حافظ وسعدی وسایر شعرا  اشنا ساختم وهمراه کردم  اما او نیز ( یک فروشنده ) بود  تازه فهمیدم که دراین دنیا باید بلد باشی چگونه خودرا بفروشی وبه چه قیمتی/. 
    .بمن بگو ای سرنوشت 
    ترا چه خیالی در سر است 
    بمن بگو  کدام نیرو 
    مرا بسوی این برکه میکشاند؟ 
    گویی که درقرون گذشته باهم جفت بودیم 
     آیا همسری ؟ یا برادری ؟ .یا پدری ؟ 
    ومن چه هستم ؟ 
    او روانم را به هیجان آورد 
    امروز دیگر چنین نیست 
     ای سرنوشت خون تب آلودم را 
    بپذیر 
    واجازه بده که درآغوش یک فرشته 
    در پناه مهربانی های پروردگار 
    غم های زیادی را از یاد ببرم …….” ثریا ” 
    و…. این این اشعار متعلق به سالهای پیش است  که امروز از دفتری آنرا جدا ساختم واینجا آوردم.
     ای سرنوشت  – مرد نبردت منم  بیا 
    زخمی دیگر بزن که نیفتاده ام هنوز 
    شادم از این شکنجه – خدارا – مکن دریغ
    روح مرا در آتش بیداد خود بسوز /
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 23 ژانویه 2020 میلادی برابر با 3 بهمن 1398 خورشیدی ؟!/
  • نام وننگ

    ثریا ایرانمش / اسپانیا 1
    ———————
    زمانیکه فیس بوک داشتم  آدمهای زیادی   دنبالم بودند ومنهم جوابی به آنها میدادم بر خلاف آنهاییکه  در جواب دادن بی خبر وبی خرد بودند  اشخاصی را شناختم ودانستم که بیشترین این موجودات صادراتی  وارداتی ووطن فروشند/
    خانمی پیدا شد نامه ای برایم نوشت ومرا ا زاشتباه  بیرون کشید ودانستم که آنکه من باو ایمان آورده بودم مردی مفلوک بیچاره وبدبخت واجیر فرقه مخوف مجاهدین است  از شاهزاده بکلی نا امید شده  بودم ومیدانستم که او هیچگاه به ایران بر نخواهد گشت چرا که ما مردمرا بخوبی شناخته وحسابی مارا  پرداخته بود حال این نیمه دیوانه  با قانون اساسی که جیم الف ومجاهدین به دست او داده بودندبه همراه  چند کلم قمری داشت برای خودش تبلیغ میکرد ومرا بیاد پسرکی انداخت دراین اینجا که از یک خانواده  بدبخت قلعه نشین وکوره های آجر پزی بود حال دراین سوی دنیا داشت ادای شاهزادگان تاج گم کرده را درمیاورد ومادرش ادای کنتس های نیمتاج از دست داده را .هنگامیکه  اصلیت آنها هویدا شد گم شدند .
    متاسفم خیلی متاسفم برای جوانانی که فریب این اشخاص را خوردند وبه تیر غیب گرفتار شدند آنها سرمایه های سر زمین ما بودند واین مردان وزنان  خود فروش وهرزه راه را به آنها یاد میداند : ماسک بگذارید ودرفلان خیابان جمع شوید ودرهمان خیابان نامبرده گروه آدمکشان درانتظار این جوانان بی تجربه بودند .
    در خارج باید خیلی مواظب بود صورتکها زیادند وصورت نمایند گاهی باید از آن پیر مرد سپاسگذار بود که بقول خودش با کمک( ساواخش ! )دست همهرا رو میکند .بهر رویی متاسفم غیر از تاسف کاری ندارم  ایران دارد ازدست می رود وما در کنار این جانوران نگران جان کسانی هستیم که هیچ گناهی غیراز وطن پرستی ندارند وآرزوی یک ازادی درسر ویک فرمانده عادل ودانا نه نادان خود فروش . با سپاس از آن بانوی گرامی بهر روی فیس بوک را بستم وغیر فعال کردم وحال تنها به همین صفحه دلبسته ودلخوش دارم شاید  قدمی باشد برای منکه دستم از همه جا وهمه چیز کوتاه است . ثریا / اسپانیا / 22 ژانویه 2020  میلادی  برابر با 2 بهمن 1398 خوشیدی؟!.
  • پرتگاه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا!
    ———————————
    گفتم : ز کدام کس توان پرسید ؟
    تعبیر گه گشای خوابی را 
     آیینه دهان باز حیرت شد 
    گفت : آنچه تو دیده ای به بیداری است 
     ا زمن مطلب جز این جوابی را ……… ” نادر نادر پور “
    ما لب پرتگاهی سهمگین ایستاده ایم  جلویمان دریایی ناشناس  ولبریز از حیوانات ناشناخته دهان باز کرده ودر پشت سرمان  هجوم دشمن  با سر نیزه های زهرآلود. 
    امروز دراین ایران ویران ما هنوز مانند گذشته  هزاران سال پیش آفتاب ا زمشرق بیرون میزند و میتابد ودر مغرب غروب میکند ونا پدید میشود .
    ابر وباد ومه وخوررشید  وزمستان وتابستان بهار و خزان  نیز همچنان  در کارند و آن دیو سپید پای دربند  آن قله سپید  وبلند دماوند  ( اگر هنوز زیر آنرا خالی نکرده وانبار  مهمات نساخته اند  واطرافش را نفروخته وحراج نکرده اند ) ! با همان شکوه والای خویش ایستاده است  دماوندی که کاوه  وضحاک ماردوش وسیمرغ وزال را دیده وهم اکنون شاهد  نوع دیگری از ضحاک است بدون سیمرغ وبدون کاوه  با مارهای زهر آلود  وزیر لب  زمزه ها دارد  واز ماه ومهر میسراید  رازگوی همه میباشد  البرز همان البرز است  ورودکارون اگر حشک شده هنوز کارون خاطره هاست  وملتی از دیر باز  دراین سر زمین کهن  وبا شکوه زیسته اند که رشک جهان بودند مسکن وماوا داشتند  به گواهی تاریخ ما  هر ازگاهی دچار ویرانی وزخم میشد   مانند همان درختان نارون وچنارهای کهن با صمغ خویش زخمهایش را ترمیم میکرد امروز درختان را نیز از ریشه بریده ونابود کرده اند  – چرا که آن مرز وبوم مسکن حیوانات وحشی وکنام درندگان شده است .
    قرنها لشکر کشی و خون ریزی وشکست های نظامی  وانقراض سلسه  ها با شمشیر خون آلوده سپاهیان اسکندر واعراب بدوی  وچنگیز وتیمور  باز از میان غبار تاریخ  بیرون آمده ودرخشید  ونمونه های زخمی را که بر پیکرش نشسته بود  به نمایش گذاشت .
    اما ایران امروز  با ایرانی که درتاریخ ما نقش بسته وبا گذشته فرق بسیار دارد  سر زمین های اروپای وحشی سر انجام  تمدن  آبکی خودرا به ما نیز تحمیل کردند  وبو کشیدند  احیتاجات مارا ازما گرفتند وبجایش زباله وویرانگی بما دادند با فرستادن  رهبران واربابان بی غیرت وبی همت  آنچه را که ضروری بود بردند  -دراین صد سال اخیر  ایران چهره دیگری بخودگرفت تنها زمانی کوتاه پنجره ای باز شد وسپس یک پرانتز ودوباره بسته شد  کمی هوا خوردیم  اما دوباره به سیاهچال نکبت وبدبختی ونابودی روان شدیم  وبه دریای عرب غوطه ور.
    امرو ایرانی داریم ویرانتر از زمان جنگهای گذشته  قحطی دوگانگی  بیسوادی  بیشعوی واز بین بردن ونابودی تاریخ گذشتگان  بیماری وکمبود همه چیز  را که میتوان بدون چشم مسلح دید.
    بیشتر ایرانیان اقعی سر گردانند  نباید هیچکدام را سر زنش کرد  وملامت نمود  هر کسی به فراخور  خود دستی بیرون آورد  اما آن دست بریده شد ودرعوض دستهای  غریبه ونادان به صورت مبارزین  بر صحنه ها ظاهر شدند مهرهایی که امروز سوخته ووامانده  درگوشه ای تنها دودی از انها بر میخیزد  وضحاک همچنان مشغول نوشیدن خون است ودررویای امپراطورری واهی خویش سر به سجده میگذارد .
    ایرانیان در افراط وتفریط بینظیرند  برای مقایسه ومبارزه  کمتر وقت تلف میکنند برای تفکرابدا وقت ندارند  وکتاب ؟  کتابخوانی کهنه وقدیمی شده است بعلاوه دردوان  ضحاک هیچ کتابی اجازه ندارد از چاپخانه بیرون بیاید هیچ شاعری حق ندارد شعری عاشقانه  بسراید وهیچ بلبلی حق آوازخواندن را  ندارد  وما ؟ ….. قدیمی  شده ایم /
     تنها باید بدانند  ملتی پایدار میماند که تکیه به تاریخ خود دارد  وبه گذشتگان خود   احترام میگذارد  امپراطوری امروز بریتانیا وفرزندان وایکینگها را باید دید. 
    چه شوی با کلاه بر منبر ؟ 
     چه  روی با زکام در گلزار ؟ 
     بیسوادی یکی از بزرگترین بیماری ما ایرانیان وسرز مینهای محروم است  همیشه ما بیسواد بودیم  وبی درد عمگساری های ما  همه ظاهری بودند  ونمایشی  روی ادب پای گذاشتیم  حتی زمانی رسید که پدر ملت ایران شاهنشاه  فقید  بنای حزب رستاخیز را دستوری گذارد ورو به ملت کرد وگفت هرکس با من نیست دشمن من است ومیتواند پاسپورتش را بگیرد واز ایران بیرون برود و…. ما رفتیم وامروز زینب خاتونی دیگر گویی ایران ملک پدری اوست میگوید هرکس با ما نیست ازاینجا برود !!! 
    واین از ایران ما بجای مانده است یک پرتگاه .پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 22 ژانویه 2020 میلادی برابر با 2 دیماه 1398 خورشیدی !؟.
  • ایران ما ایران شما

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    این وطن  مصر وعراق وشام نیست 
    این وطن جایی است  کاو را نام نیست ………شمس تبریزی 
    در دنیای امروز ما  دانش وخرد  دو راه متضادرا طی میکند از یک روی چنان مومنین به قدرت رسیده اند که میل دارند  ” به زیر آورند چرخ نیلو فری را ” ! واز سوی دیگر پیشرفت تکنو لوژی ودانش  موجب وحشت آنهاست .
     این تناقص را چگونه باید حل کرد ؟ .
    این تناقص  با شعور و افکار بلند همراه نیست از خرد به دور افتاده  با دانش ودانایی همراه نیست  .
    حال عده ای ناگزیرند که راهی جداگانه ویا چند گانه را درپیش بگیرند  وآنچه مسلم است این زبان فاخر ماست که کم کم دارد از بین میرود  درکمتر زبانی میتوان  اینهمه کلمات دلنشین را یافت و میدانیم که فردوسی بزرگ کتاب شاهنامه خودرا  با ” نام خداوند جان وخرد  ” آغاز کرد  ومیدانیم که فصلهای زیادی از این کتاب را به خرد ودانش اختصاص داد چیزی که امروز درمیان ما ایرانیان گم شده است .
    فضل تو چیست ؟ بنگر  بر ترسا 
    از سر هوس را برون کن وسودارا 
    تو مومنی  گرفته محمد را 
     او کافرو گرفته  مسیحا را 
    ایشان پیامبرانند ورفیقا نند 
    چون دشمنی تو /بیهوده ترسا را ؟ …….. ناصر خسرو “
    فرودسی و ناصر خسرو  را میتوان برابر خواند  آنها هردو شاعر ( خرد) بودند  پهلوانان آنها نیکوکار  چه ایرانی وچه بیگانه  همه نمونه یک انسان واقعی بودند که ا زموهبت انسانی برخوردار وخرد را پیشه ساخته بودند.
    نه هرکه دارد شمشیر > حرب باید رفت 
    نه هرکه  دارد پاد زهر  > زهر باید خورد ! 
    چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد 
    موسی  با موسیی در جنگ شد …..شمس تبریزی 
    بهر روی فتح نهایی و آزادی  ما با  دانش است  هر چند به دست بی دانشان ونا بکاران افتاده است .
    اقتصاد نوین با همه های وهوی  وادعایی که داشته  نتوانسته است  دنیارا  بسوی گشایش  وسعادت  ببرد  گزارش خبرگان  ودنیای اقتصادی تکان دهنده است  25 سال پیش  40/. درصد دچار کمبود مواد غذایی بودند  اکنون به هفتاد درصد رسیده است افزایش تعداد گرسنه ها  بیشتر از سیر هاست وگزارش سالیانه  بنیاد ” آکسسفام” این موضوع را تایید میکند  بیست درصد مردم همه ثروت دنیا را دراختیار دارند  ودنیارا اداره میکنند  خوشبختی وبدبختی خودرا تنها در اقتصاد میبینند  وهیچ راهی دیگر را برای خشنودی خود نیاففته اند .
    البته به گرسنگان باید حق داد  که نخستین غم زندگیشان  غم نان باشد  اما حساب رفع حاجت از حرص وطمع جداست وامروز همه سردمداران جهان دچار نوعی حرص سیری ناپذیرند  وتنها بما راه قناعت را نشان میدهند ! .
    گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم 
    گر به آب  چشمه خورشید دامن تر کنم 
    ویا 
    ما آبروی فقرو قناعت  نمی بریم 
    با پادشه  بگوی  که روزی مقدر است ( که دراینجا باید گفت به خلیفه بگوی ) !
    مرا تا  تو بگذاری ای نفس طامع 
     بسی پادشاهی  کنم درگدایی 
    ” اشعار  از حافظ شیرازی ” 
    بهر روی امروز ایران ما وسر زمین ما دردست مشتی گرسنه دیروز افتاده که سیری ناپذیرند من تعداد بیشماری از آنهارا که مامنوریت خاصی داشتند درخارج واین  سر زمین دیدم حال درکسوت حانقاه دار یا دکتر ومهندس وخانه دار !ویا سپهبد ودرجه دار ویا ریاست کل تشریفات ساواک !! همه گرسنه بودند نه گرسنه روح بلکه همه بیمار شکم بودند وزیر آن ! ومن چه ساده دلانه  برای آنها اشعار وکلمات بزرگ را میفرستادم ! 
    بهر روی روزی فرا رسید که برگشتم به کنج خلوتم وبه ایرانی میاندیشم که روزی صاحب بزرگترین وفاخر ترین فرهنگ عالم بشریت بود وامروز نامش در لیست تروریستهای حهان قرار دارد به مدد حکم مسلمانی .
    گر مسلمانی این است که حافظ دارد 
    وای اگراز پس امروز  بود فردایی 
    وفردای نامعلوم . 
    چه بسا این گفته ها ونوشته ها دیگر  تاریخ مصرفشان تمام شده باشد اما  یک واقعیت است که راه گریزی از آن نیست .
    پایان 212
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 21 ژانویه 2020 برابر با 1ول بهمن 1398 خور شیدی!؟.
  • نیمه شبان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    از ساعت یک بیدارم نگرانم نگران او که درسفر است واین نگرانی بیمورد نیست خبری ندارم  سری به درون سایتها بردم  چیزهای خوبی را دریافت کردم ودانستم  بازجوی سابق ساواک دیروز امروز بلند گو دارد و برنامه های مهمی را در اختیار تماشاچیان محترم میگذارد ! بانویی جرم شناس  صاحب تالیفات وکتابهایی درهمین راستا وهمسر همان سیاوش شمیشر به دست که باید از شمشیراو  ترسید ! حتما هم باید ترسید ! 
    نتیجه گرفتم که ساواک وساواما یکی هستند نامشان عوض شده است وآدمها جای خودرا به دیگری داده  وخود راه دیگری را طی میکنند . 
    در این دنیا باید درون حلقه جا ی بگیری تنها پرواز کردن کاری بس احمقانه وبسیار دشوار است شاید سنگ ویا تیز جانخراش صیادی ترا شکار کرد چه اصراری داری تنهایی بدوی ؟!
    مطالبی را در مورد ( فرهنگ ایران زمین ) تهیه کرده بودم تا بنویسم وبرای ارباب بفرستم اما درحال حاضر  ساعت چهار صبح دیگر مغزم دچار طغیان شده است  ودیگر نمیتوانم سطرهارا بخوانم  درخیال من دیگر سطری باقی نمی ماند  هرچند همه جمله ها بیدارند ودچار طغیان  ومن در میان جانم دچار اضطرابم . 
    شورش باد وطوقان وبرف ووبارانهای سیل آسا وطغیان طوفان درهمه جا همه چیز هارا بهم ریخته در استرالیا میتوان قیامت را دید واینجا ؟ زبون تر ازهمه با سی سانتیمتر برف روی زمین گویی آسمان به زمین چسپیده  اینجا ؟ من تنهایم در دل نیمه شب  وهیچ جنبده ای نمی جنبد  ودر حریم من راهی نیست  زندان سایه های تاریک است  واقلیم محافظان تاریکی  ومن زاده شده درآن  خرا ب ابادم که روحم را بسویی خود میکشد  وبختی که واژگون ووارونه است  ودراینجا ؟ 
     چه همه زبون وخار افتاده ام میان آمهای مصنوعی  کز دیر زمان مخاطبان مخصوص خودرا داشته ودارند  من تنها درخودم گفتگو ها دارم  یعنی تنها دولب من میجنبد  از بیم آن حرامیان وویرانگران اندیشه ها .
    دراینجا کسی مرا نمیبیند  گاهی  زنی  سری درون باغچه کوچک خود دارد وبا گلها سخن میگوید  اینجا غیر از آن سحری را  که خفته درخونش چیز دیگری را نخواهی دید  کتابها در گرداگردم سرگردانند وهریک علامتی را درون خود جای داده اند  اینجا دیگر امید را در افق نخواهی دید  ودیگر کسی به نشاط وشادمانی بر نخواهد خاست  خروس سحری میخواند  دراینجا   زن دربرابر زاهد مرغی نیست بلکه انسانی بزرگ است زن درآینه ضمیر شیطان جای ندارد  بلکه موجودی است فعال  وحجابی نیز بر سر وسینه خود ندارد .
    زن دراین سر زمین فعال است  / 
    اوراق کتابها را جمع کردم وگوش یه ندای سحر میدهم  باخاموشی وسکوت ودرانتظار خبری از آنسوی قاره  هستم .
    تنها یک مادر است که درانتظار مینشیند وشب را به سحر پیوند میدهد .پایان
    یک دلنوشته /نیمه شب  سه شنبه اول بهمن ماه 1398 خورشیدی و21 ژانویه 2020 میلادی !!
  • مردان کوجک

    ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    تا ز میخانه ومی  نام ونشان خواهد بود 
    سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود 
    حلقه پیر مغام از ازلم در گوش است 
    ما همانیم که بودیم وهمان خواهد بود …….شمس الدین  ” میم” حافظ شیرازی “
    روز گذشته  در اطاق تنهاییم به صدای جادویی وآهنگهای دلپذیر ” ویگن” گوش میدادم  با نوای او  سفرم را به گذشته آغاز کردم  دیگر روی به آینده  نداشتم  ودیگر هم نمی اندیشم آینده ای برای جهان وجود نخواهد داشت  به درختان وشاخه های بلند و که تابستانها فراغتی بود  آسودن  درزیر آسمان آبی  ونم نم باران  عاشفانه ومکیدن  قطرهای  باران  از روی گونه هایم  که گاهی با اشکهایم مخلوط بودند .
    قطره های بارانی که به لطافت گلبرگهای تازه بهاری بود  وبه زلالی آب روشن  جویبارها و امروز  باید  به رودخانه ی گل آلودوآرزوهای مرده وعبور لاشه ها  نگریست که غرش کنان از کنار تو میگذرند  و تنها باید به گذشته ها سفر کرد  به اب روشن  جویبارها وزمزمه آبشار .
    دیگر کمتر میتوان به تولد  ورسیدن  غنچه ها اندیشید  دراین ایام تیره  تنهامیتوان  در جویبار اندیشه ها  با آوای دیرین  به صبح تولد سفر کرد .
    به سوی جنگل سر سبز کودکی  ونوجوانی  امروز من وکاج های زمستانی همسالیم  وهم پیمان هردو احساس پیری وکهنسالی میکنیم  دیگر آویزه های بوته مرواررید  در باغچه  خانه را نمیتوان دید  به آسمان تیره وکبود مینگرم  وبه پرواز دسته جمعی پرندگان که از طوفان مهیبی خبر میدهند  وبه مردی که میاندشیدم که میپنداشتم مرد بزرگی است وبزرگش نمودم وامروز ذره ای است دردل خاک   / به کلاغهای سیاه پوشی که تصویر باز گونه  قوهای سپید دریاچه ها خیال بودند .
    ” ویگن ” آوازش را ادامه میداد  ( من تنهاترین مردم  . تنها ترین مردم دنیا )  ! 
     آخ . ای خداوند روزگار تنهایی امروز من همنشیین وحشتم  وآرزوی مهربانی کسی را دارم که دیگر دراین دنیا نیست ..
    با پرده نازک  پنجره جلوی خورشید را گرفتم  این پرده نازک  با تاروپود زمخت خود  زمستان سرد زندگیم را  باز گو میکند  ومن از تار و پودش  ذزات تنهایی را که به درون اطاق میریزد احساس میکنم .
    دیگر میلی ندارم  تابش خورشید را از پشت شیشه ها وتار وپود این پرده ببینم همچنانکه دیگر  میل ندارم خبری از آن گم شده داشته باشم .
     چشمانم را میبندم و…..
    نه ! دیگر  کسی یا چیزی  نیست تا من دستهای کوچکم  را بسویش دراز کنم  .
    روزها خاموش مینشینم  این خاموشی  گویا تر از هزاران گفتگوهای بی معنی است  اما اندیشه هایم طغیان میکنند همه سپیدند ودر پرواز نباید جلوی آنهارا بگیرم  هرچند دیگر  ( اندیشه های من بکار نمی آیند)
     چرا که درآنها راستی وپاکی موج میزند نه ریا ودروغ برای یک تکه فر ش یا یکه تکه آهن زیر پاهایم 
    ودر رویاها میبینم که سر زمین  کیکاوس وخسرو وآرش  ویرانه ( تاریخ ) شده است  ومن روی ویرانه ها باید نوحه بخوانم  چراکه   دیگر خدایان  نیر فرسوده  ویا مرده اند .
    روزهایی که انگشتهای چابکت بر شیشه ها میکوبیدند  من نازکترین خیالهایم را بسوی تو میفرستادم  روح تو در تمام پیکر من میپیچید  و تا انتهای  ریشه دل من ادامه داشت  دیگر به سحر نمی اندیشیدم به صبح روشنی  فکر میکردم که تو دروازها را باز میکردی ونمیدانستم که تو همان ( شب دروغین ) وتاریک هستی .
    حال میاندیشیم که من در آبادانی زاده شدم ودر ویرانی جهان خواهم مرد ومیل ندارم بدانم در کدام سوی جهان ایستاده ای .ث
    بر سر تر بت ما چون گذری همت خواه 
     که زیارتگه رندان جهان خواهد بود 
    بروای زاهد خود بین که از چشم من وتو 
    راز این پرده نها ن است نهان خواهد بود
    پایان 
     ثریا  ایرانمنش  ” اسپانیا ” 20 ژانویه 2020 برابر با 30 دیماه 1398 خورشیدی !!
  • خاموشی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    دوستان  با زمیان من ودل غوغا شد 
    عشق رفت وجنگ من ودل بر پا شد 
    ———–
    چنان به عشق میاندیشم  که گویی زنی بینوا وتهی دست در آرزوی تاجی برلیان وجواهرت گرانبهاست در واقع عشق برای من همان  خدا پرستی وایمان است وبس آن ا دیان برای لگام زدن به دهان وهستی انسانهای بی خرد ونادان است ترس از جهنم ورفتن به بهشت واهی ودروغین همه همین جاست هم بهشت هم جهنم وهمه درون خود ماست .
    تنها ابلهانند که دل به یک رویا میسپارند ودراین میان واسطه ها پیدا میشوند واین واسطه ها قدرتشان به خدا میرسد اگر چه جنایتکار باشند نمونه اش را زیاد داریم .
    برای من همه پیامبران یکی هستند وآن گناهی که بر گردن ما زنان در کتب  دینی نوشته وبجا گذاشته اند یک فریب بزرگ است وبر صلیب رفتن عیسی  مسیح هیچ ارتباطی به گناه اولیه ما ندارد تنها یک ناشیگری سیاسی است واین سیستم ها میتوانند  یک ملت را به خاک سیاه بنشانند تاجی رااز میان بردارند وملتی دچار خود شکنی روحی وامنیت ومالی بکنند به همان روشی که امروز در بعضی از سر زمینها  مانند سر زمین من  میخانه هابسته ودکان ریا ونیرنگ ودروغ با ز شده است موسیقی که نوازش دهند روح است وبشر با آن زنده میباشد ممنوع وبجایش سنج وطبل ودهل وآوازهای چندش آور وغم زده نشسته است دراین روزگار پیکار عظیمی بین روشنگران وخردمندان ودیوانگان مذهبی در جریان است  که شاید از همه جنگهای بزرگ عظیم تر باشد یک نبرد بی امان بین خرد اندیشان  با حیوانات قرون وسطی  که مغز شویی شده اند .
    امروز  دنیا ی ما شگفت انگیز ودرعین حال وحشتناک شده است  وآدمهای دیروز یا رفته اند ویا درخاموشی نشسته اند  امروز عصر شگفتی ها وزد وخوردهای ناشس از نادانی وبی خردی است تکنو لوژی های پیشرفته هم کاری را از پیش نمیبرند آنها از قبل برنامه هایشان ریخته شده است .
    امروز همه چشمهابه  پشت سر مینگرند واز جلو رفتن واهمه دارند  بین همه آدمها یکنوع تناقص  وناهمواری دیده میشود  وفراموش کرده اند درکجا زاده وپرورش یافته اند دامن مهربان مادر دیگر گم شده  اعتقاد بی چون وچرا با یاوه های مردان تهی مغز ونادان ویا دانای معتقد به یک عنصر واهی .
    امروز همه سرا پا گوش به چرندیات  موجودی میدهند که عقل باخته ومانند عروسکی دردست قدرتهای دیگر  بالا وپایین میشود  اعتقادی بی چون وچرا  به چند کلمه وچند حروف ناشناس وچه بسا منافع نیز دراین بین عرض اندام نماید .
    آخرین باری که به سر زمینم سفر کردم  همه دوستان سابق دشمنان امروزی من بودند زندگیشان از همیشه بهتر وپر بار تر ودروغ وریا کاری هایشان بی نظیر همه تکیه به یکی از مردان خدا داشتند یکی نوکر دزد بزگ ” ولایتی” بود دیگری به فلان رهبر مذهبی وخود بیت رهبری . 
    خوب درگذشته ماهم چنین افرادی را داشتیم رفاقت با ریاست بزرگ ساواک ودوستان ساواکی فرقی نکرده است تنها نامشان عوض شده است ساواک شد واماک ویا ماماک ویا نایاک ودر نهایت همان اداره امنیتی که حتی بهترین  دوستانراوفامیل را  نیز جذب خودکرد ومن ترسان  ولرزان عطای آن میراث شوم را به لقایش بخشیدم وتنها جانم رابه همراه چند کتاب نجات دادم مهم نیست که امروز سیرم یا گرسنه اما میدانم که به هیچ عنوانی قابل خرید نیستم هر چند خریدارانی داشتم .
    وتنها عشق است که مرا بنده میسازد و:خدا خود عشق است :
    ——
    هر نفس آواز عشق میرسد از چپ وراست 
    ما بفلک میرویم عزم تماشا کراست 
    ما بفلک بوده ایم  یار ملک بوده ایم 
    باز همانجا رویم  جمله که آن شهر ماست 
    خود زفلک برتریم  وزملک افزون تریم 
    زین دو چرا بگذرریم  منزل ما کبریاست ….” شمس تبریزی” 
     پایان
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 18 ژانویه 20202 میلادی برابر با 28 دیماه 13398 خورشیدی !؟.  
  • پند حکیم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا!
    ———————————–
    حکیم گفت  کسی را که بخت والا نیست 
    به هیچ روی  سر اورا زمانه جویا نیست 
    برو مجاور دریا نشین  مگر روزی 
    به دستت آید دری کجاش  همتا نیست 
    شدم به دریا  غوطه زدم ندیدم  در
     گناه بخت من است این . گناه دریا نیست……” جامی “
    آفتاب زندگی  رو به غروب  تا چه حد غمگین است  وحال به تماشا ی برگهای  ریخته درختان نشسته ام وزمستانی سرد  درختان عریان وزمین گریان .
    امروز تنها تویی ویک آینده تاریک وگریان  ومن دیگر نخواهم توانست چهره خودرا درآیینه  تو ببینم چرا که همه جیوه جلوه هایت ریخته است / چشمان روشن من همچنان بر شب کوری جهان مینگرد گویی همه جهان کور شده وکر واز زمانه به دور  ودیگر نقش تبار من وبوسه های من در هوای پشت شیشه های  بخار گرفته ویا یخ زده را  نخواهی دید.
    غروب نزدیک است وشب تاریک فرا میرسد  ومن هنوز به مارها ی روییده بر شانه ضحاک پیر میاندیشم 
    مغز پیر او سیری ناپذیر است  بی فکر وبیمار است  ونشسته دراوهام واسرار خویش .
    او جهانرا بی آنکه دیده باشد سخت میکاود  وافکارش را بی آنکه به آنها سامان دهد به همه تزریق میکند  ومن بفکر دره ها وکوههای شکافته هستم که هرروز تبدیل به خاک میشوند  بفکر اسمانی که دیگر آبی نیست وخورشیدی که میرود تا کم کم خاموش شود .
    من دراندیشه های خود غرق شدم وبیرون آمدنم غیر ممکن است واین تنها گریزمن از زندگی وتاریکی هاست .
    به مغزهایی میاندیشم که ظالم تر ازضحاک وزهر آلوده ترازمارهای سمی میباششند واین مغزها دنیارا پرورش میدهند دیگر کجا میتوان درکون ومکان گوهری یافت والاتراز یک شعور پاکیزه ؟!.
    اینجا درکنار دریا در کنار پاکیزگی های بد بو وآلاینده های ضد عفونی به دنبال گوهری بودم درخشان وتابان به  دنبال خورشید وگرمای  بیدریغ او وچنان سوختم که دیگر حتی خاکستری از من باقی نماند تا درهوا به صوررت ذراتی بر پیکری  بنشیند.
    از بالای بلندی به شهری مینگرم  که  بر فراز آن چو بنگری مردابی راکد  ودریایی ساکت بدون هیج موجی تنها گاهی سنگی درون امواج دریارا تکان میدهد ویا طوفانی که غلبه کرده همه چیز را باخود میبرد  فصلها نیز وحشی شده اند  / شهری که دیگر نمیتوان بر سنگ فرشهایش قدم گذاشت تا ازخون  آلوده نشده باشد  وقاتلان شبانه  وروزانه درهوای مسموم آن نفس میکشند  ویا ازرسوب مستی  میخوارگان شبانه  بوی تعفنی برمیخیزد  / شهری که با فضله ای کبوترانش یکی شده وبازیجه دست چراغ های رنگین است .
    شهری بی اصالت بر فراز تپه ای که هرآن فرو میریزد .
    پاهای من درآن زمین تا زانو درخاک بود حرکت مرا ارز یابی میکرد شهری بود اگرچه بیمار شده اما هنوز مادر من بود ومن درآغوش گرم او جای داشتم بوی کودکیم را میداد بوی بغل  پدر وعمه ودایه مهربانم را .
    حال درکوچه پس کوچه های غربت وتنهایی  دراین شهر غمگین که حتی صبح وآفتابش نیز غم انگیزاست  شهر گناه الوده  شهر بی تاریخ  شهر مغازه های فروش دست دوم  شهر بدون فصل  شهر بی فامت بی ستون وبدون درختان ریشه داردبهمراه  واژ های سبکبال نوکیسه ها واطوارهای آنها باید دریک سینی پلاستیک غذایت را صرف کنی ودریک لیوان  کاغذی آب داغرا بنوشی چرا که راهروی مرگ درانتظارت میباشد .
    پایان 
    یک دلنوشته روز جمعه 17 ژانویه 2020 میلادی برابر با 27 دیماه 1398 خورشیدی ؟!/
  • کیفرما

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    داد از اسمان بی هنجار 
     داد از دشمنان  که شب را دوباره بخانه آوردند 
     وروزمارا بجرم نفس کشیدن  وزیستن به سیاهی شب آلودند 
    وامرور ما دربیدادگاهها به تلخی محکوم به هیچ هستیم 
    روزنه ای را روشن نمیبینم وچراغی نیست تا رهنمود ما باشد  تنها  عده ایرا بسوی اعدام میفرستند  میدان تیز نام شفق سرخ را بخود گرفت نام خون بیگناهان را ودر آنجا فرشته عدالت به رسم همیشگی چشمانشرا بست  با دستمال خاطره ها .
    امروز ما با چه ترسی درکنار پنجره ای ایوان راه میرویم وبا چه خوفی نفس میکشیم که مبادا جن از خواب  بیدار شود  خورشید رو به تاریکی میرود ویک یک ستارگانرا فریاد میزند تا پنهان شوند .وما؟ تکیه بر شهامت یک دیوار گلی کرده ایم دیواری که نه پشتوانه آجری ونه سیمانی  دارد تنها ازچند خشت طلایی وشکنند ه درست شده است .
    دیگر درانتظار هیچ شعله ای نیستیم و درد کیفر را درتیره پشتمان احساس میکنیم  هنوز درانتظار کرکسانی هستیم تا جگر مارا نیز برای زنده ماندن با خود ببرند .
    دیگر آن آتش غرور  از پناهگاهی بر نمیخیزد وشیطان سر شار از شادی میرقصد  ومن ! دراین غروب عمر  نخواهم توانست نام ( آزادی) را بر لوح ضمیرم نقش کرده وبا خود ببرم .
    کجا شد آن روح رافت  ومهربانی ؟  وکجا شد آن کتیبه های جاودانی ؟ پاسخی برای این پرسشها نیست  چرا که من همان درخت قدیم وکهنسالی هستم که ریشه درخاک دارم وعلفهای تازه وسر سبز راز زمستانرا نمیدانند .
    آنها تنها امروز راز کینه های دیرین  را درسینه های کوچکشان پنهان کرده اند .
    من شاهد وگواه خواری انسانهایی بودم که جان داشتند وروحی پاکیزه فرسوده شدند ناکام ماندند ورفتند  به همراه همان آتشی که مایه فخر ومباهات ما بود آن آتش همیشه روشن اهورا مزدا دردلهای مهربانی وخالی از کینه .
    بر کتیبه جاودانی  شاهنشاهی از اهورا مزدا خواسته بود که سر زمینش را از دروغ / خشکسالی وجنگ دورنماید  واهورا مزدا پشت به این التماس ودعا کرد وهرسه را رواج داد هم دروغ را که روح را ویران میسازد هم خشکسالی را که انسانهارا میکشد وهم جنگ را که ویرانیهاونابودی را  ببار میاورد .
    درعوض برایمان گفتاری پلید وزبانی نا هنجار وانسانهایی که زاییده حیوانند به ارمغا ن آورد .
    ابها ازحرکت باز ماندند ومن نگاه نگرانم را به ته جوی ولایه از گل دوخته ام ودرانتظار فوران آبشارهستم که سرازیر شود وهرچه را که آلو.ده است شسته ونابود سازد . هنوز درانتظارم . پایان
    رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
    دستم اندر ساعد ساقی سیمن ساق بود
    در شب قدر ار صبحی کرده ام  عیبم مکن 
    سرخوش  آمد یارو جامی بر کنار طاق بود…..” شمس الدین میم. حافظ شیرازی “
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / پنجشنبه 15 ژانویه 2020 میلادی برابر با 25 دیماه 1398 خورشیدی!؟./
  • کویر در کویر

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین “اسپانیا!
    ——————————-
    تو از کرانه خورشید میرسی /ایدوست 
    پیام دوستی ات در نگاه  روشن توست 
    بیا  بسوی درختان  نماز بگذاریم 
    که آرزوی سحرگهان / دمیدن توست ………” زنده نام . نادر نادرر پور “
    روز گذشته به برنامه ا ی از شاعر  زمان دیرین _ وفا یغمایی گوش میدادم  بهترین کلامی که تا امروز شنیده بودم  واو آنرا چند بار تکرار کرد که :
    ما همیشه به خود  ظرف نگاه میکنم نه به آنچه دردرونش نشسته است یعنی  اینکه ما همیشه تنها به جغرافیای ایران مینگریم نه به آدمهایی که درآن زندگی میکنند  !
    ومن چقدر دراین دوران آوارگی از دور شاهد این مردم بیگانه که ظاهرا هموطن من بودند نگریستم وتا چه حد از یاد آوری رنجهایی که از آنها برده وحورده بودم میاندیشیدم  که خود یک رنج مضاعف است .
    همیشه نمیشد با شعرای نازک  خیال ونویسندگان نشسته در کاخ صدفی همنشین شد   آنها در اقلیت بودند ودر میانشان گاهی آدمهای حریصی نیز یافت میشد که بقول فروغ فرخزاد چه بسا برای یک بشقاب پلوی بیشتر چنین فریاد میکشیدند وبسرعت برق رنگ عوض میکردند .
    من همیشه به تنگ شراب و تراش کریستالی آن مینگریستم وتلولو درخشانی که از تابش نور آفتاب بر آن مینشست نه به محتوی سمی که دردرونش جای داشت .
    در خارج نیز کسی را نیافتم تا باو دلخوش کنم وبگویم این یکی با همه فرق دارد  تنها زمان کوتهی شخصی بعنوان نویسنده وخالق یک کتاب جهنمی ظاهرشد  که من مدتها باو  گویی به یک ستاره درخشان مینگریستم جای اورا د راوج ثبت کردم وناگهان ……. دیدم یک بادکنک توخالی است که حکومت اورا باد کرده وبه هوا فرستاده برای آنکه مدتی چشم ما به اسمان خیره باشد واز زمین دورشویم وکثافتهای آنهارا نبینیم وسپس  دیدم این دانه های سمی وخودرو بسیارند . وبا یدبسوی شب تاریک سفر کرد وبه لطف همان تاریکی به اندیشه هایم امان دادم تا روان شوند وسپس از تنگنای گلو تا اوج سینه ام فریادی بیصدا کشیدم کسی این صدا  را نشنید  تنها سلولهای پیکرم به لرزه درآمدند .
    گاوهای فربه وچاق در چراگاه آن سر زمین میچرند وهنوز این چریدن ادامه دارد ودراین سو کرمهای کوچکی که بخیال خود شبچراغند میل دارند مارا به روشناییها هدایت کنند درحالیکه خو دشان درتاریکی ها غرق شده اند.
    ضحاک همچنان مشغول نوشیدن خون جوانانی است که تازه پای به آن علفزار گذاشته اند نه از دیروز چیزی میدانند ونه فردایی دارند وگاوهای شاخدار وفربه با نقاب بسوی آنها خدنگی زهر آلود پرتاب میکنند .
    بر سر  ضحاک دستاری از ابریشم خام وبر تنش وبر کمرش مخمللی زرین وبر انگشتش انگشتری که درونش زهرجای دارد .
    او بجای شاهان ما نشسته است غریبه ای از سر زمین بادیه نشینان  تکیه بر جای بزرگان  داده به جای کوروش وداریوش واسفندیار ونقش رستم را از همه اذهان پاک نموده است وامروز جوانان ما نمیدانند که  کوه بیستون را عشق تراشید با دستهای فرهاد وکسی از قصه شیرین وفرهاد وخسرو پرویز چیزی نمیداند  اولین کار او این بود که همه کتابهای تاریخی واشعار مهم  به زبان پارسی را جمع کرده  تا تنهایک کتاب  حاوی دروغ های بی معنی را جایگزین همه نمایند  ودیگر کسی عاشق نشد .وشاعری شعر نگفت  چرا که کلمات زیبا گم شده بودند .
    حال ای صبح تاریک تاریخ ! از کدام سو دمیده ای وبه کدام سو روشنایها را  خواهی فرستاد . 
    ظرف ما خالی از مظروف است باید دنیای دیگری ساخت واز نو آدمی دیگر  واین درد همیشه درسینه همه مردمان آن دیا ربوده است وهمیشه از خودی ئالیده اند تا ازبیگانه . ومن امروز باید ثنا گوی بییگاناگان باشم که مرا درخود جای داده اند  وپشت به آدمهایی بکنم که تنها تصویر ونقاب آدمی را بر صورت نقش کرده اندوچه درد آور است که تو رنج خودی را در پیش بیگانگان اقرارکرده  ونگاهت تنهابر موزه ای باشد که پیکرهای سوخته را به نمایش گذارده است . پایان
    ثریا ایرانمنش ” اسپانیا / چهارشنبه 15 ژانویه 2020 میللادی برابر با 25 دیماه 1398 خورشیدی؟!
  • ایرانی بودن

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    چو با تخت  منبر برابر شود
    همه نام ها بوبکر وعمر شود 
    تبه گردد این رنجهای دراز 
    شود ناسزا شاه گردن فراز 
    نه تخت ونه دیهیم  بینی نه شهر 
    ز اختر همه تازیان راست بهر 
    بپوشند از ایشان گروهی سیاه
    ز دیبا نهند  ازبر  سر  کلاه 
    نه تخت ونه تاج ونه زرینه کفش 
    نه گوهر نه افسر  نه بر سر درفش 
    ز پیمان بگردند  واز راستی 
    گرامی شود کژی وراستی 
    ز ایران  واز ترک واز تازیان 
    نژادی پدید  آید اندر میان
    نه دهقان ونه ترک ونه تازی بود 
    سحنها به کردار بازی بود 
    همه گنجها زیر دامن نهند 
    بمیرنند وکوشش به دشمن دهند
    نه جشن و ونه رامش نه کوشش کام
    همه  چاره و تنبل و ساز دام 
    زیان کسان از پی سود خویش
    بجویند و دین اندر آرند به پیش
    ابیاتی که در بالا ذکر شد تنها  ظرفی کوچک از دریای بزرگ  پر گهر شاهنامه فردوسی است که نه برای ستاندن وجوه وصله بلکه برای  آن رسالتی که برخود واجب میدانست سی سال تمام نشست تا این دریای بزرگ را بوجود آورد از ملک ومال وثروت خود دست کشید وچشم داشتی به صله سلطان جبار وظالم محمود نداشت .
    ایکاش بجای زر گرفتن وآنرا درموزه نهادن اشعاری را از این دریای پر گهر به چاپ میرساندند وبه دست نو آموزان میدادند تا امروز دچار سر گردانی روحی وگم کردن راه خود نشوند .
    تنها درکتب دبستانی چند استان از قهرمانی های  رستم وسهراب  بود وبس .
     اسکندر پس از حمله به ایران ودیدن تمدن پر شکوه  آن یونانرا دربرابر این عظمت یک دهکده دید  وهمه فرهنگ را با خود به یونان برد وجانشینانش همان سلسله سلوکیان با زنان ایرانی  پیوند بستند تا خونی تاره به رگهای آن یونان متمدن وقدیمی تزریق کنند  سد سازی / ساختن کانال وجاده سازی ورعیت پروری اینها شمه ای از حکومت شاهان هخامنشی ایران بود که به دست اسکندر نابود گردید .
    امروز تراژدی بزرگی بر سر زمین ما فرود آمده وباید به هرگونه که هست خود را وفرهنگ مانرا نجات دهیم تنها افتخار کردن به گذشته ها هنر نیست  ویا نشستن در پشت میکروفوونها ودوربینها وفریاد کشیدن واخباررا  دوگانه وسه گانه تفسیرکردن و جمع آوری  واندوختن مال وکسب درآمد برای چند چرند گویی .
    امروز درهر استانی هر شهری وهر دهکده ای یک ملای بیسواد حاکم است تا مردمرا از جاده شعور وفرهنگ خود جدا سازد ومغز اورا با هزاران کلمات وافکار واهی وخرافات پر نماید  فرودسی  شاهنانه را باخون دل نوشت به همانگونه که من امروز دراین گوشه  تاریک ومتروک نشسته ام وبه سهم خود برای بالا بردن فرهنگمان به نوعی کوشش میکنم سعی دارم از بزرگان فرهنگ ایران زمین اشعار وقصائدی را بیاورم خوشبختانه کتابخانه من بجای رمان های لندنی وفرانسوی وآلمانی وادبیات احساساتی دوران مدرسه ونادانیها لبریز از کتب دانشمندانی است  که امروز دیگر  درمیان ما نیستند ومن میتوانم از بیان وگفته ها ونوشته های آنان استفاده برده آنرا برای شما عزیزانم وهمه دانش آموختگان به وام بگذارم .
    امروز دیگر اثری از آن مردان بزرگ که دود چراغ خوردند تا ایران ایران وسر زمین دلیران شود / نیست وحتی یادی ویادبودی هم از آنها بر جای نمانده  به عمد دست به ویرانی فرهنگ ایرانی زده اند ئا آن سر زمین  تازی وعرب زبان نمایند  مصریان میگویند برای آن زبانمان عربی شد وخود مسلمان شدیم که ( فردوسی ) نداشتیم .
    همه بودنیها ببینم همی 
    وزو خامشی گزینم همی 
    بر ایرانیان زار گریان شدم 
    ز ساسانیان نیز بریان شدم
    امروز سالار .وسردار ودلاور ما یک قاتل بالفطره ویک دزد وجانی است که حتی همسر وهم بالین او نیز ایرانی نبود حال باید به همه نو آموزان وجوانان گفت ونوشت که زبان ما فارسی است نه عربی وشما مانند مردان وگذشتگان  قدیم کتابهایتانرا به زبان فارسی بنویسید نه عربی . 
    درپایان اشاره باین نکته نیز لازم است که دربین همه این آدمها بوده اند کسانیکه دلشان وروحشان برای ایران میلرزید وقلبشان تنها به ایران تعلق داشت نه به چادرسیاه  کعبه .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 14 ژانویه 2020 میلادی !
    ماخذ ” کتاب فردوسی /وشعر او  به کوشش شادروان مجنبی مینوی / از انتشارات دهخدا / تهران .
  • رواق

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    رواق منظر چشم من آشیانه توست 
    قدم نما وفرود آی که خانه خانه توست ……”حافظ شیرازی “
    تا آنجاییکه که شعور کم من  حکم میکند / ا دیان برای  تکامل روح  وآرامش خلق شده است در پنج قاره دنیا هریک برای خود  دینی را برگزیده اند دراین میان گاهی انسان دچار شگفتی هایی میشود از اینکه میبیند این ادیان  مردم را بسوی حماقت ونا دانی میکشندوبجای آتکه روح اورا تسکین داده وشاداب سازند بیشتر باعث تخدیر ونادانی وسبک مغزی وباعث تحمیق  انسانها میشوند  وزمانی این ادیان خطرناک میشوند که با نجاست سیاست  نیز آلوده شوند وآنگاه بر مردم مسلط شده اورا به ورطه نابودی میکشاند /
    در این میان مردم  کم کم دچار وهم وشک ویقین شده وکم کم خودرا از آنچه بنام دین بر آنها نازل آمده جدا میسازند وچه تلخ است که حاکمین روح وادیان حاکم بر سرنوشت  ملتی شوند  وجامعه را بسوی بدبختی وسراشیب سقوط بکشانند  مردم تخدیرشده وروانی ودچار شک نا گهان سربه  شورش بر میدارند بی آنکه خود بدانند تنها فریاد میکشند روحشان از جانشان جدا شده وبسوی نیستی رفته است  اعتقادهای کورکورانه وچشم وهمچشمی وایمانهای بدون پشتوانه  ومکتب های گوناگون  انسانهارا ازهمه چیز جدا میسازند .
    دراین میان خدا ویا همان عشق گم میشود  ومیکرب مخربی روی  دلها وشعور  رشد میکند وتعصبات بعضی از مذاهب از انسانها حیواناتی درنده وخونخوار میسازدکه بزرگترین ووحشتناکترین جنایتهارا که حتی حیوانات نمیتوانند به آن عمل کنند این جنایتکاران مرتکب میشوند ( با نگاهی به زندانهای مخوف  با زندانبانان دیوانه ومذهبی میتوان بخوبی این موضوع را درک کرد ) .
    حیوانات / پرندگان وحزندگان همه داری یک آشیانه ولانه وهستند وبا  قدرت تمام از آن حمایت وپاسداری میکنند غیر از بشرتنها وسر گردان ومردان وزنانی که جانشانرا درراه بهبود سر زمینشان داده اند یا درکنج زندانها میپوسند ویا بر سردارند  .
    امروز دکان  ادیان کم وبیش کساد است بنا براین درمیان سیاستها خودرا جا زده اند وهرکدام دسته ای وگروهی ورهبری دارند  که بر ضد دولت انتخابی بر میخیزند ( مانند مردان تازه سر از تخم درآوده این سرزمین ) با همان ریش وهما ن فرم موها که از جانب مذهبیون تغذیه شده اند ناگهان بر ضد دولت انتخابی بر میخیزند وعجب آتکه هرکدام درپستوهای خود دسته وگروهی را نیز پنهان دارند که ناگهان مانند ملخ بر سر ملت فر ود میایند میان هنرمندان وبرگزیدگان واهل تفکر !.
    وصاحبان ادیان بدون اندیشه وبی ایمانی به تفکرات خویش با درخواستهای نادرست صاحبت بهترین آرامگاهها ویا مالک بزرگترین کاخ های میشوند آنهم روی دوش مردم بیشعور واحمقی که گفته های نادرست آنهارا باور کرده اند . نمونه آنهارا ما درانقلاب خودمان مشاهده کردیم .پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 13 ژانویه 2020 میلادی !!/ 
  • خدا / عشق است

    ثریا ایرانمنش” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————-
    زو جز بی نشانی  کس نیافت 
    چاره ای جز جانفشانی کس نیافت
    ذره ذره در دو گیتی فهم توست 
    هرچه را گویی خدا ” آن وهم توست ……” عطار نیشابوی “
     آقایان معمم ومکلا ! از شما بیزارم وبیزار / شما هر چه را که من داشتم از من ربودید با نام خدایی جبار وقهار  وآدمکش وخونخوار که تنها به خون بندگان بیگاهش زنده است ! من خدای شمارا نمیپرستم چون زاده شماست وشما خود شیطانید . 
    من یک( ایرانی ) هستم  از تبار والای خاک پاک حافظ وسعدی وعطار وخواجو شما آنهارا نمیشناسد شما غیر از خون چیزی در پیاله تان ندارید ودر شعورتان غیراز یک شمشیر دودم .
    تبار والای من جان خودرا درراه   حفظ وطنشان / خط وفرهنگ آن دادند سرشان را وجانشانرا چرا که قبل از شما نیز  آدمخوارانی بر این سر زمین حاکم بودند که خوراکشان انسانهای فهمیم بود .
    امروز دوباره موزه تاریخ ورق خورد وآن پرده های زیبا ونقوش دار از میان رفت وبجایش همه جارا سیاهی گرفت .
    مونس شبها وروزهای من گم شد  درمیان اینهمه تزویرو رویا ودروغگویی . 
    من میل دارم تا دوباره درآیینه خودرا تماشا کنم همان زن ایرانی همسان سودابه وتهمینه وگرد آفرین نه هم پیاله کبرا وصغرا ورقیه .
    حال همه شب ها یکسره تاریکند وبر آسمان آبی وپرستاره ما غیر ابرهای سیاه چیزی نقش نبسته وهر روز از دیوارها کنار شهر خونی بیرون میزند  همه آن خورشید دروغین را دیدند اما دیگر دست کمک بسوی آنها دراز نبود همه خودرا به حجله های آذین بندی فروختند . آقایان من از شما بیزارم / بیزار .
    امروز خوابهای کودکیم را به همراه  گریه  دنبال میکنم  چون دیگر برگ هیچ گلی در جویبار زندگی ما دیده نمیشود وهیچ آب روانی نیست که بخون بیگاهنان آغشته نباشد و… دیگر باران آن لطافت را ندارد تا باقطره های نمناکش روان مارا زنده کند همه ما زنده بگور شدیم ودر دستهای شما گروگانیم وزندانی .
    در سر زمینی که هرروز  قارچ های سمی رشد میکنند دیگر خبری از درختان کهنسال نیست علفهای هرزه رشد کرده وبر پر وپای درختان چسپیده اند تا ریشه آنهارا خشک کنند  واز شادی ولادت خود طبل میزنند وزاغهای سیاه پوش برایشان کف میزنند وشب را در بستر تنفر آفرین  آن موچودات منفور به صبح میرسانند /
    آه برهنگی شما تا چه حد نفرت  آور است .
    دیگر  نمیتوان  فریاد کشید وبر دیواری سپید نوشت  ” ای آنکه  در صبح نگاهت  میتواند دید “
    همچشمی  خورشید وباران را ”  چرا که دیوارها نیز سیاه ویا آلوده به خونند .
    دیگر لبی نمیحندد  غیر از غمها وزخمهای بد فرجام  دیگر کسی چیزی را نمیبیند  دیگر هیچگاه کسی عکس رخ یاررا در جام گلگون شراب نخواهد دید جام شکست / شراب ریخت / بجایش خون فوران زد 
    وتنها منم اینجا که فریاد میکشم  / آقایان  وخود فروشان بازار برده فروشی از شما بیزارم وبیزار .
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / یکشنبه 12 ژانویه 2020 میلادی !اسپانیا .