Author: Soraya

  • برهنگی

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین “اسپانیا !
    ——————————
    شهریاری گشت ویران  شهریارانرا چه شد
    سرنگون  این تخت غیرت  تاجداران ر ا چه شد 
    صحن میدان وفا خالیست از چوگان زنان 
    گوی عشق افتاد در میدان سواران را چه شد
    بر نمیخیزد  سحر ها  ناله ای از سینه ای
    بانگ یارب یارب شب زنده دارنرا چه شد؟….” صحبت لاری “
    برهنگی چه سیاه است وچه زشت ونفرت انگیز . سیاه به رنگ شبهای تار ما  وخدا نکند شخص  ناگهان برهنه شود تو عریانی اورا ببینی که درزیر یک پوشش الوان پنهان است . درونی سیه تر از  شب تاریک شب نشینان .
    من همیشه اینه دیدگاهم را بسوی روشنایی گشوده ام  وگاهی این اینه را جلوی آفتاب گرفته ام  تا جلوه آن بیشتز  شود اما از شدت تابش نور  آینه میشکند وسیاهی وعریانی هویدا میشود .
     روح  این برهنه گان برایم  هویداست بیهوده خودرا فریب میدادم که نه! این یکی  پایش لب گور است محال است خودفروش باشد خود فروشی  شاخ ودم ندارد تا هرسنی که تو بتوانی یکی از اعضای بدنت را به حرکت وا بداری میتوانی آنرا مانند یک دنبه  آبشده متعفن بفروشی ویا خودرا عریان کرده مانند دلقکان درسیرک امروزی به نمایش بگذاری .
    بعضی ها قابل ترحمند ازاین خود فروشی واز این برهنگی  باید تنها به آنها بصورت یک حیوان بیمار نگریست نه یک انسان باشعور .
    برهنه بودن  بسیار زشت وچندش آور آست  
    تو شهامت پوشیدن لباسی در برابر گفته های من نداری  پس بهتر است که همان جل پاره ای را که بردوش میکشی محکم نگاه داری وبدینگونه خودرا خفیف و زار  درانظار نکنی .
    من باغرورم زیسته ام واین توانایی را دارم که درتمام مدت سخن گقتن  از برهنگی خود جلو گیری کنم  . 
    برهنه شدن مانند یک شاخه خشک بدون ثمر تنها بی ابرویی برایت خواهد آورد  بت پرستی تو تا مرز بی حرمتی به دیگران نیز رفته است  مگر آن  مرد چقدر توانایی دارد وخودرا به کدام قبیله فروخته که بدینگونه مورد ستایش است ؟خودرا سر زنش کردم واز خود پرسیدم :
    ایا آن سفیررا فراموش کردی که سر انجام کانون تمدن او به ( بنیاد توحید)ونشستن درپای آن پیر جادوگر گره خورد  ؟!.
    تو دستت را به هیچ آویزه ای آویزان نکرده ای تنها به قلابی که از از آسمان  ونامریی است دست خودرا آویخته ای درانتظار معجزه ازاین جماعت مباش  .
    شب گذشته با هجوم لاتهای همیشه درصحنه  که مانند سگهای تربیت شده  درمواقع حساس با اشاره ارباب حمله خودرا آغاز میکنند  – ناظر هجوم این سگهای درنده با الفاظ کثیف بودم که دربهای حرمین را میشکستند حال یا بنام دین ویا بنام قدرتی نامرئی درپشت سر – وبهانه این بود که چرا آنهارا قرنطینه کرده اید ؟؟.
    در میان آن حاکمین نیز  کسانی هستند مانند مافیای دیرین وپدر خوانده ها هرکدام دسته خودرا دارند واوباشان تربیت شده را که با پول ملتی  آنهارا بجان یکدیگر میاندازند .
    دراین گوشه هم هستند کسانی که درحرمطهر آن اراذل اشک تمساح میریزند . 
    بهتر نیست که دامن خودرا جمع کنی وپایت را ازاین سیاه پرورده ها بیرون بکشی ؟1.
    روان آن مرد بزرگوار ( شجاع الدین شفا ) شاد که میگفت یک ملت را تنها روشنگری هاو آگاهی به ناریخ گذشتگان است که زنده نگاه میدارد / ما گذشته ای نداریم از گذشته با شکوه وپاکیزه ما  هزاران سال  سپری  شده است واین لجه هایی که بعنوان هموطن وهم زاد ما زندگی میکنند تنها جانورانی هستند که از زیر خاک کثیف وغیر طاهر بیرون آمده اند از نطفه های کثیف وفاسد .
    مردان ده مردان ولایت باز مردانگی بیشتری دارند وزنانشان زنانی با کمال وبا شخصیت میباشند.
    ما نباید از قشر ” لوس انجلس نشینها” توقع انسانیت داشته باشیم آنها درون محلول افیون غرق شده اند حتا آنهاییکه درکشوهای بالاتر زندگی میکنند .
    ملت واقعی ایران درون کومه هایش درصحرا ها وبیابانها ودشتهای لبریز از شقایق وکومه های گلی خشتی خود در میان کویر طاقت آورده اند مانند همان کویر پر طاقتند  سر بر سجده میگذا ند اما جایگاهشان مطهر وپاک است .
    آنها فرزندان  راستی اهورا مزدا هستند نه فرزند شیطان .
    امشب شب چهار شنبه اخر سال است تنها کاری که باید کرد این است که چند شمع روشن کنیم وبه شعله ها خیره شوییم کسی نیست همه ما تا روزی که معلوم نیست چه روزی است باید درقرنطینه ها باشیم بچه ها ازدرون خانه کار میکنند زیر دوربینهای نصب شده !وچشمان نا مریی ومن ؟ً …ا زهمه بریدم دوباره سر به زیرلاک خود میبرم ومیل ندارم انچه را که اموخته ام امروز تکرار تهوع آورا آنرا با پرداخت سکه از دهان دیگران بشنوم . ث
    بوسه خواهم بجای لعل  لب یاری کجاست 
    حاجتی  دارم  بدل  حاجت گذارانرا چه شد 
    پایان 
     ثریا ایرانمشن / اسپانیا / 17 مارس 2020 میلادی برابر با 27 اسفند 2578 شاهنشاهی .
  • سلام بر کرونا !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    آفتاب که غروب کرد شب میشود 
     درشب چراغها روشن میشوند !!!!!!
     آفتاب  در روی کره زمین غروب کرد وتنها چراغهای بیمارستانها روشن است وشمع های مزار !
    گفتند که این ویروس لعنتی ساخت دست بشر نیست خود ش با ویروسی دیگر بغل خوابی کرده واین حرامزاده را به دنیا آورده است آنهم برای آدمهای بالای شصت بیماران قلبی  دیابتیک / ریوی/ سرطانی !!!!!!  کافی است که خود حدیث مفصل بخوان  از این  مجمل .
    شب گذشته مردم روی بالکنهایشان آواز میخواندند میرقصیدند واز این بالکن به آن بالکن  دومینو بازی میکردند !!! من خیلی زود به رختخواب رفتم  وخیلی دیر بخواب !!!
    نگران قافله هستم که همچنان دارند میروند وبا چه سرعتی این راه را طی میکنند  تنها هر صبح ارقام جلوی چشمانم میرقصند !
    ” آیا این ویروس درگرما خواهد مرد ؟ ” نه !  باید درانتظار  واکسن ودارویش باشیم ( البته دارو را دارند !!! منتظرند تعداد بیشتری از این پیر وپاتالها وبیماران  علییل عطای جهانرا به لقایش ببخشند بعد دارو را برای جوانان میفرستند تا آنها تندرست باشند برای ……. فضولی موقوف !
    همه جا ساکت است بچه ها ازخانه کار میکنند و بیماران درخانه هایشان بستریند ویا اگر درهتلی بوده درهمان هتل خواهند ماند ویا خدای ناکرده خواهند  مرد . 
    درسرزمین  پرکرشمه ما دیوان سالاران دستور حکو.مت نظامی داده اند وفرموده اند که چیزی بنام قرنطینه نداریم !!! ماشین های زره پوش تانگها واتومبیلها وسربازان با تفنگهای پر درخیابانها پاسداری !!!! میکنند . 
    لباس خوابمرا پشت رو پوشیده بودم میگویند دراین وقت هر آرزوی داری بر زبان بیاورد !!!! 
    آروزها گم شده اند تنها  گفتم امیدوارم این بهار برای همه تندرستی وشادابی بیاورد برای جهان هرچند بهار خود یک فصل بیماری زاست وافراد مسن وبیمار درهمین  فصل میمیرند  وهرچیزی که زنده میشود واز زمین میروید چیز دیگری خواهد مرد  باید تا پایان فصلها به همین نوع زندگی نکبتی ادامه دهیم تا وقتی که جهان بزرگان تمیز وپاک وآنها اسوده خاطر که دیگر برای مسن ترها مخارجی را نباید متحمل شوند واین است پایان راهی که آنهم با سختی ها پیمودیم  .
    روز گذشته ایملی داشتم  برایم ناشناس بود معمولا من دستم روی دلیلت است وهمهرا بایک نگاه به درون سطل زباله میفرستم اما این یکی تازه بود ! با یک عکس تمام قد رعنا وزیبا گویی حضرت یوسف  افسانه ای ناگهان روی صفحه ظاهر شد ! 
    خوب حال شما خوب است ؟ 
    بلی  ! 
    من بیست وهشت سال دارم وعاشق شما شده ام …….. هه هه هه هه چه بازی بامره ای را دراین حبس خانگی ودروان غم انگیز شروع کرده ای پسر جان  من همه زندگیم را باید از سوراخ الک بگذارانم تا شاید چیز برای تو بماند چیزی ندارم / در ایمیل دیگر عکس خانوادگی را فرستاد سه نسلشان هنوز زنده بودند وهمه زیبا رعنا  وخودش درخارج به دنیا آمده بود .
    نوشتم ! گویا تو هم درحبس خانگی  دچار جنون ادواری شده ای پسر جان من پسر کوچکم از تو بزرگتر است ! 
    گفت : مهم نیست ! 
    من عکس ترا با موهای سپیدت دیدم ودانستم چند ساله هستی  مهم نیست ! من عاشق تو هستم !!!!
     ای فرشته رحمت  مرا حمایت کن  حوصله این بچه بازی ها را ندارم  از رشته تحصیلیش گفت واز خانواده اش آه مادر مقدس به دادم برس این بچه دیروز  !!!! 
    همه را دلیلت کردم وتمام شب دراین فکر بودم که خوب !!!! 
    تا توانستم ندانستم چه بود 
    چونکه دانستم توانستم نبود
    حال دریک تصور  ویک خیال در یک قاب خالی  باید درسکوت بنشینم وجریان بادرا بخاطر بسپارم  وعشق را که خواهر مرگ است  وجاودانگیش  را ورازش را بخاطر بسپارم !.
    من ازاین نوع عاشقان زیاد داشتم  سر انجام یا طلب پول میکردندویا میل داشتند که به جایی پناه ببرند ! اما این یکی به هیچ یک محتاج نیست .شاید رنجی  باشد  وابسته به آن سر چشمه خونبار  گنح نخواهد بود  منهم خاک نیستم که مرا درتملک خود بگیرد  بنا براین حتما یک ( رنج ) بزرگ است . 
    دفتر رابستم  وصبح امروز مشغول ضد عفونی خانه بانمک وسرکه شدم . پایان 
    ثریا ایرانمنش / 16 مارس 202 میلادی برابر با 26 اسفند 2578 شاهنشاهی !و…98 تازی !
  • حبس خانگی

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین” اسپانیا 
     یک درددل دیگر !
     امروز ننگین ترین وکثیف ترین  برنامه ای که ممکن است روی  دسکتاب بیفتد ناگهان روی موبایل من  روشن شد  ! خوب پسری بود که نقش زن را بازی  میکرد  نه ترانس بودونه ….تنها یک پسر زیبای پناهنده بود که به ترکیه رفته وحال دیگر بقول خودش آب از سرش گذشته بود و کارش از کار گذشته درصف ” گی ها”  درآمده بود  مهم نیست که او گی بود ویا هست مهم این گفته ونقشها وبی حیایی که امروز جامعه مارا فرا گرفته است  من کاری به زندگی خصوصی او ندارم هر کسی مختار است به هرگونه که میل دارد زندگیش را ادامه دهد واگر کسی بدین گونه زاده شده  ویا بقول خود پسرک خداوند اورا اینگونه آفریده مقصر نه اوست ونه دیگران  اما چیزی که دراین میان مرا  سخت دچار حیرت کرد گفته های خارج از محدوده وادب او بود مانند یک زن بدکاره  حرفه ای راحت از همه چیز نام میبرد وجواب سئوالاتی که از او میشد گاهی با فحاشی وزمانی با تشریح  حرکات آن حال مرا بهم زد .
    پسری بود زیبا بلند قد  پناهنده بود در ترکیه وکارش بدینگونه شروع شد حال با افتحار میگوید  من با سه نفر رابطه دارم یک عرب / یک ترک ویکی هم ایرانی /  وتختخوابی را که درپست سرش بود نشان میداد وهمه جریاناتی که روی تختخواب بین آن مردان صورت گرفته بود بوضوح تعریف میکرد با موهای بلند که مرتب آنهارا پشت سرش گوله میکرد با ابروان تمیزشده  .چشمانی براق که آنهار اراسته بود دستهای کشیده وبلند وهیکلی متناسب داشت . خوب با خود فکر میکردم ایا این جوان نمیتوانست مردی مثمر ثمر واقع شود وکارش را پنهانی انجام دهد مانند همه سیاستمداران امروزی که چون به خلوت میروند آن کا ردیگر میکنند؟ اعم از کشیش وملا ووزیرو سفیر وهنرمند وهنرپیشه ؟!وایا لازم بود او با این وقاحت همه کثافتی را که از اوتراوش میکرد تعریف کند ؟ …..
     ملای ده گفت ” 
    ما شمارا به مقام انسانیت میرسانیم !
     ما شما را انسان میسازیم !
    گویی ما مشتی حیوان بودیم واین ملای بیسواد دهاتی آمده بود مارا آد م کند گورستانهایمان را   لبریز از جنازه کرد جوانان ما را  باین صورت آواره ساخت وزنان ومردان را راهی حبس های خانگی  ویا امنیتی کرد  ا کثر زنان ودختران  فاحشه رسمی ویا غیر رسمی شده اند وبا پا درمیانی سپاه  مثلا پاسداران که  بکار ترافیک دختر وپسر ومواد مشغولند  هنوز هم دست بردار نیستند .
    این جوان با چند مرد دیگر با کمک سپاه به ترکیه پناهنده شده است وهمه جوانان پناهنده  باید زیر اطاعت آن ارباب باشند همان نقش پدر بزرگشان را  که درشهر نو باج گیری میکردند وزنانرا به حریف میدادند شغل پد ررا  پیشه کرده اند ودرلبا س دین وانگشتری نقره وعقیق ویک تسبیح  و راه انداختن دسته های سینه زنی وروضه خوانی ودادن  غذا به خودیها !!! بعنوان نذری وغیره که همه باخبرند .و….بکار دگری مشغولند بکار ساختن فاحشه های دوجنسی  وتک جنسی  . 
    سرم درد گرفت  هفته هاست که درخانه مانده ام ودراین حبس خانگی  میکربی کاری ندارم تا این آشغالهارا  ببینم ویا بخوانم . پر خسته ام وان  کلیپ نمیدانم چگونه ناگهان روی گوشی من سبز شد اول خیال کردم پسر جوانی است که میل دارد تغییر جنسیت بدهد وزن شود بینهایت زیبا بود وشبیه زنان وحتی باید بگویم ارتیستهای قدیم سینما وبعد …… حال تهوع گرفتم البته به معلومات سکسی منهم اضافه شد  دیگر فاعل / مفعول نامشان عوض شده ونامهای دیگر ی دارند این کلمات کهنه وقدیمی شده اند !
    بلی و  بدینگونه ما ایرانیان محترم تکیه به تاریخ اجدامان به مقام آ دمیت رسیدیم .پایان/ ثریا / اسپانیا / یکشنبه 15 مارس 2020 میلادی ……..
  • زندگی یعنی این !

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
    یک دلنوشته !
    ———————-
    هوا بس نا جوانمردانه  گند وبو دار است !
     حناب تزاریان قرن بیستم میخ را تا سال 2036 کوبیدند با تعویض قانون اساسی  یعنی ایشان تا آخر عمر گرانبها یشان همچنان در کاخ های طلایی میان آجرهای ساخته شده از طلا وتوالت طلایشان در رفت وامدند ومشغول معاملات بمب های  اسباب بازی خواهند بود تا بر طلاهایشان افزوده شود ودست آخر مانند آن افسانه  کلاسیک دست به هرچه میزنند طلا میشود وسپس درمیان طلاها ازگرسنگی جان خواهند داد   درآن سوی قاره  هم آن ارتیست درجه اول جانرا به جانان خواهد سپرد ویک بانوی مامانی درپشت میز خواهند نشست ودستورات حضرت ابراهیم واسمعیل را با هم اجرا خواهند نمود و….
    در سر زمین بلا زده ما همچنان سگهای درنده مشغول پاره کردن وتکه تکه نمودن مردم وسپس   خاک خواهند بود واگر این حکومت میل داشته باشد همچنان با زور اسلحه وبمب  وادمکشی بر تخت رهبری تکیه دهد  در طی یک قرن خواهد بود چهل ویکسال رفته دیگر تا پایان قرن چیزی تمانده دست روی دلمان  بگذاریم  وچشم بهم بزنیم همه شوت شدیم وبه هوا رفته ایم میماند خانواده بزرگ وپر برکت اقا مجتبی !!!
    حال امیر خان / حسن حان / داریوش خان / هوشنگ خان ها با یک سوتی سر مارا  گرم میکنند نمایشی میدهند میروند تا به حسابهایشان برسند  چقدر دیگر از عمر شریفتان باقی مانده؟  چقدر دارایی دارید ؟ ایا کفاف  تا آخر عمر را میدهد ؟  ویا با پول های صندوقخانه سازمان ملل که آنهم دارد نه  میکشد باید تکه نانی ویک بطر پپسی نوش جان کنند . 
    ملت همیشه درصحنه ما  هم  “بابا ولش کن کی حال داره مشغول  تار  زدن ورقصیدن وحال کردن ها هستند “عمر چند روزی بیش نیست وبیا دم را غننمیت شمار  خلاصه دنیای خر تو خری است ومتاسفانه درحا ل حاضر ما هم حضور داریم اما درقرنطینه خانگی !!!!  عید هم بی عید هفت سین وهشت سین هم مالیده هوا هم چندان بهاری ودلپذیر نیست نه هوای بیرون ونه هوای داخل ! تنها به سبزه ها نگاه میکنم که دارند قد میکشند وچند روز بعد میروند درون باغچه  سه شنبه شب هم یک شمع روی بالکن  روشن میکنم ومثل پروانه از روی آن میپرم میگویم تا چشمت کور شود !!!!  
    یعد هم مینشینم کاسه شیر برنجم را جلو میکشم با نانهای بیاتی که درون یخچال وفریز انبار کرده ام برای روز قحطی میخورم ومیگویم زنده باد آزاد……….دی ……!
    خوب گاهی هم دردها سیخکی میزنند  میگویم ولش کن باد بود !!!! 
    زندگی شستن یک لیوان  قهوه است 
    زندگی رفتن بین اطاق خواب وتوالت است 
    .گاهی هم در میان سفره اشپزخانه !
    زندگی همان  فشی است که گوشی موبایل بر میخیزد 
    پیامی از واتس آپ آمده 
     زندگی یعنی واتس آپ و یوتیوپ !
    زندگی یافتن یک برگ خشک در میان کتابهایم  
    بیاد دوران مستی وخوشی 
    ابدا میل ندارم واژه هایم را بشویم 
     ابدا میل ندارم زیر باران بدوم 
    چون سردم میشود وسرما میخورم 
    ابدا میل ندارم زیر باران عشقبازی کنم 
    مگر تختخواب را ازمن گرفته اند ؟
    زندگی لباسهای چرکی است درون ماشین 
    ومن باید روی پاکتهارا بخوانم 
    کدام را اول بریزم وکدام را بعد 
    زندگی رفتن زیر دوش است وبه به گفتن 
    که خوب ! هنوز اب داغ هست 
    اگر چه بوی کلر و ضد عفونی میدهد 
    آه … که صبح نان وپنیر هم نمیتوانم بخورم 
    کره هم برایم ضرر دارد 
    کمی نان سوخته با مربا !
     آن آردی هم  که درون پاکتها ست 
    بنام _( بنکیک ) برایم مضر است 
    مرغی هم نیست که من پشت سرش قدقد کنم 
    تنها میپرسم :
    عاقبت من با آخر زمان گره خورده اسست ؟
    —————————————–
    ثریا 
     به تقلید از مرحوم سهراب سپهری !
    اسپانیا  15 مارس 2020 میلادی  بقیه اش بماند ….
  • حکومت نظامی

    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین”اسپانیا !
    ———————————
    شب است وبیشه ها غمگین وخاموشند 
    چراغ لاله ها  از غم سیه پوشند 
    کبوترهای  زخمی از سموم گل 
    به دار شاخه ها مبهوت وخاموشند 
    پرنده ها دراین شبهای طولانی 
    میان بیشه ها  – ارام وخاموشند ……..؟
    عکس بانوی مقدس روی میزم بودپرسیدم ” سینورا –  پس کجایی ؟ اینهمه  برایت  مقام ومنزلت وطلا ونقره وصندوق خیریه  ساختند  وامروز سر نوشت ما این است؟  هر یک درکنجی  تنها واز ترس بخود بلرزیم ؟ باید پرسید سینورا !  آن خدایی که برای ما ساخته اند چرا اینهمه بد کردار وشکمو وتاجر است ؟ تنها باید باو پول داد / نذریه داد/ خیرات داد/ تا مارا  مجازات نکند  ! به کدام جرم این بلارا بر سر ما آورد ؟ حال به کجا رو بکنیم ؟ به دیورا ندبه ؟ً آنرا هم بستند تنها سر بازان حکومتی با اسلحه درشهر ها وکوچه ها دور هم میگردند  چه خبر است چه خوابی برای ما دیده اند ؟ وایا دربالای آن تپه بلند  صخره های مدیترانه   زیر ساختمانهای پنهانی وکازینونوها وهتلهای  از این خبرها هست ؟ نه گمان نکنم آنها  خدارا در گوشه ا ی پنهان کرده وهر لحظه با ژتونی قرمز یا ابی ویا سبز به خالی کردن جیب دیگران میپردازند   اقتصاد روی تپه هنوز  بر قرا است . 
    همه خانه شده لبریز از موا دغذایی ؟ً! مگر جنگی درپیش است ؟ همه ما درتنهایی خود بیاد دیگری  اشک میریزیم . 
    زن افغان راحت نشسته برای عید سمنو میپزد  زن هندی دارد گوش فیل درست میکند  وزن روسی دارد بما بافتنی یاد میدهد !!!وعید ما ؟ آنرا هم باین ترتیب از ما گرفتند تا عید دیگری را جانشین آن کنند ! 
    دنیای زیبایی است لبریز از ارامش  خیابانها همه گویی مرده اند صدا ازکسی بر نمیخیزد هیچ اتومبیلی دررفت وامد نیست همه دکانها  ودکه ها بسته اند تنها چند سیگار فروشی / داروخانه / نانوایی آنهم بمدت چند ساعت اجازه دارند باز کنند این حکم وفرمان ناگهانی به همه دنیا صادر شد !
    (خوب شاید بد نباشد ملتی بیکار درخانه هایشان چرندیات مرا هم میخوانند ) چون چیز دیگری دردسترس ندارند نه روزنامه نه مجله نه کتاب وخبرها تنها از درون  پرده شیشه ای اعلام مردگان ودفتن شدنگان وبیمارانرا میدهد  کنسرت امروز  ما نیز مبدل به یک آواز مذهبی وبرای روح رفتگان است . 
    سازها آهسته مینوازند ! عجب آنکه این کنسرت قبلا ضبط شده است !!!! حتما میدانستند که چنین روزی درپیش است تنها طبلها میکوبند …….
    بهار است  ظبیعت راه خودش را میرود ودست بشر است که کار طبیعت را خراب کرد  درختان هنوز ترا بسوی خود میخوانند  در زیر شاخه های  آنها  خوش فراغتی است  وما با باران اشک خود  غمگینانه  زهر زندگی را فرو میدهیم .
    خاظر تو  از مسیر لحظه های من جدا شد
      بی تو اما  – لحظه های نوبهار ما عزا شد
                ——— ناشناس 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / شنبه 14 مارس 2020 میلادی برابر با 24 اسفند 2578 شاهنشاهی ما !
  • فصلی دیگر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
     این آغاز فصلی دیگری است 
     وآغاز سالی دیگر ! 
    بی آنکه دیده شود 
     درباغ  همه گلها دچار غم شده اند 
     باغبان پیر  احساس ناتوانی میکند 
    این فصل دیگری است 
    در طرح وحشت انگیز زمان
    در میان پچ پچ های مردان 
     باغبان  درکنار گلهای پژمرده اش
     بر خاک مینشییند 
     وبرشیشه های پنجره  خانه اش
      آشوب  تاریخ نشسته است 
              ———-
    این فصل دیگری است وسالی دیگری 
    سنبل هایم به گل نشستند وخیلی زود گلهایشان  پژمرد آنها  هوای آلوده را بهتر  از من درک میکردند 
     اما سبزه ها آنچنان سبزند  گویی مشتی زمرد براق بر روی انها پاشیده شده است .
    خانه خالی به دو ر از هیاهوی عید  وسال نو وهمه چشم به تابوتهایی  تاریکی که  روانه گورهای دسته جمعی میشوند در زیر آهک  وخاک آلوده تر .
    باید با افتاب اشتی کرد پنجره هارا گشود تا هوای تازه به میان این اطاق مرطوب وارد شود  این فصل دیگری است که گرمایش  برایمان خوشحالی خواهد آورد وسر مایش برودت ومرگ .
    سالی که بر من گذشت بسیار پر ماجرا وغم آنگیز بود  واین روزهای آخر  سال کهنه را در تب وتاب وهول وهراس دور اطاقهای خالی میگردم  تا هرچه زودتر تمام شود .
    دیگر آن مسافر هر سال به دیدارم  نخواهد آمد ودیگر سفره ای پهن نخواهد شد همه بیمارند ویا ترسان ولرزان و هراسناک  همهرا بنوعی ازهم دورساختند  همه باید تک تک پرواز کنند  آشیانه ساختن بیفایده است 
     زیباترین وآخرین عیدی را که پشت سر گذاشتم  نوروز سال 1355 بود  ودیگر هیچگاه نوروز بهمراه گل بید مشگ وگلهای ازالیا وبنفشه واطلسی وگل نرگس به دیدارم نیامد  بجایش گلهای پلاستیکی ومقوایی وکاغذی درگلدانها نشستند .
     این فصل دیگری است  در رویاهای دیرین  باید غرق شد وخوابید  ودر میان رویاها زیبایها را که امروز از ما گرفته شده دریافت .
     یادش بخیر با آن هدیه های زیبایش وعطرهای گرانبهایش  که رنگ زمستانرا ازچهره ما میزدود وگل در سینه هایمان میکاشت .
    خاموش / تنها  ودرخود نشسته همه  مرده اند وچیزهای درحال پوسیدند  باید فکری بحال این سینه تنگم کنم که هزاران  درد درونش نشسته است .ث
     ثریا ایرانمنش / 13 مارس 2020 میلادی  حمعه  اسپانیا .
  • دور شدم دور.

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    در قرنطینه خانگی !
    ———————————-
    آن کوه بلندی که خداواند دریک شامگاه 
     بر آن شب ستاره پاشید 
    هم اکنون رو به تاریکی است  
    دیگر درسر زمین خاطره های من
    چراغی روشن نیست 
    ——————
    روزهای متمادی است که درکنار پنجره  رو به آفتاب می ایستم واز افتاب عکس میگیرم  میایستم آنچنان که افق  دربرابرم  مانند دریایی از نور  وروشنایی پهن میشود  ومن درذلال روشن آن ذوب میشوم ذوب میشوم  تنها به سالهای گمشده ام میاندیشم  دیگری دستی بردر نخواهد کوبید ودیگر چراغی دراین خلوت سرا روشن نخواهد شد ودیگر شمعها را  در شمعدان روشن نخواهم کرد.
    حتی دیگر بیاد نخواهم آورد که کودکی بوده ام  کز خوابگاهم به زور مرا بیرون پرتاب کردند  ومن بر بالهای آهنین وسنگینی رو بسوی بیکسی رفتم ودیگر هیچگاه کسی را نیافتم تا بامهر بامن سخن بگوید  همه درلیاس گرگ ومیش  گیسوان شلال خودرا به نمایش میگذاردند  ومن چقدر تنها ماندم /
    وامروز عکسی از خودم یافتم  درون ایینه صیقل داده  دیگر آن کودک دیروزی وآن زن امروزی نیستم  هیچکس نیستم  حتی بیاد نمیاورم که چگونه غذا خوردم میل دارم فراموشی بیاورم باورم هایم را به دور ریختم  هر چه را که داشتم درتنور بیخردان به سوختن دادم  حال کمی خمیر خیال را مالش میدهم  باز سرم به دیوار میخورد بر میگردم بسوی خودم .
    سبزه هایم رشد کرده اند اما کسی نخواهد آمد درب ها بسته شده اند ومامورین مارا در محاصره دارند تا بیرون نرویم دکترها بخانه آمدند وخوشحال رفتند بهم دست نزذیم  از روی لباس خوابم مرا معاینه کردند  .
    خورشید ظهر بر پهنه اطاق تابید  با ذره بین به روی مورچه هایی که روی موبیلم راه میرفتند نگاه کردم  آه آن دیگری هم افتاد بیمار شد .
    درختان شکوفه داده اند   وباغچه نفس میکشد  اما نفس من درسینه تم تنگی میکند میل دارم گریه کنم  احمقانه است تنها بچه ها شیرخوار وگرسنه گریه میکنند .
    آنکه درآیینه دیدم من نبودم  این زنی بیگانه که از کوره راهها گذشت از سر زمینها گذشت ازدردها گذشت   لب مرگ را بارها بوسید ومرگ را فراری داد .از فقر گذشت ازنداری گذشت ودر کسوت یک بیوه محترم !!!   در پشت بام خانه اش به تماشای ستارگان  نشست وگریست  نه این من نیستم دستهایم گم شده اند .  برف سپیدی بر موهایم نشسته  به اشیانه دوردستی میاندیشم که روزی بی خبر واز ان گذشتم  از آن کوهپایه ای که خداوند در یک شامگاه  بازهم ستاره درزمین آن میکاشت  تا صبح  چراغ ها روشن بودند  امروزآن دشت هم برای من یک غربت است .
    امشب  بیاد چه کسی چراغ را بیافروزم وشام را گرم نگاه دارم ؟  پایان
    ثریا / اسپانیا  12 مارس 2020 میلادی ……
  • رو دررو !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    در قر نطینه کامل !
    ——————————–
    در آن باغی که گلچین با غبان است 
    فغان بلبلان  بر آسمان است 
    بود افسانه خواب خوش  در آن ملک 
    که دزد-  اندر لباس پاسبان است 
    ز گرگان پند داری چشم رحمت 
    فنای گله از خواب شبان است 
    شبان باشد  به پاس گله مسئول 
    گرفتم گله را خواب گران است 
     به ائدک غفلتی ره میزنندت 
    که دزد اندر کمین  کاروان است 
    مجو  شور جوانان را ز پیران 
    سکوت بلبلان  فصل خزان است 
    ” صابر همدانی ” 
    امروز دستهای تهی وپاهای برهنه وپیکرهای افتاده برخاک را  در پیشگاه جلادان میبینم 
     وپا برهنگان دیوزه در اطراف جهان مشغول موعظه وخوردن مغز جوانانند  چشمانشان ایینه فریب  وهمه به خدمت ارباب دزد 
    من نیز دراین میان شرمیگن  دریک قرنطینه نخواسته  مفتون ونظاره گر این جهان درحال ویرانم .
    چیزی ندارم بنویسم غیر از درد . 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 12 مارس 2020 میلادی برابر با 22 اسفند 2578 شهنشاهی ؟!.
  • خیانتکاران

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ———————————–
    تا زمیخانه ومی  نام ونشان خواهد بود 
    سر ما  خاک ره پیر مغان خواهد بود
    حلقه پیر مغان  از ازلم درگوش است 
     ما همانیم که بودیم وهمان خواهد بود ……. ” شمس الدین خواجه حافظ شیرازی “
    روزیکه قافله خیانتکاران درکسوت “هنرمندان” راهی شیخ نشینان عربستان شدند  همان ندای درونیم بمن گت که اینهاهمان  وطن فروشانند .
    در آن صبحدم  نه چیزی گفتم ونه نوشتم گذاشتم تا دیگران قضاوت کنند وعجب آنکه همه بی صدا با من هم صدا بودند !
    آن حس درونیم بمن میگفت که اینها گروه خیانتکارانند  ودرچنین موقعیتی  که سر زمینشان در میاان آلودگیها وبیماری ونفرت وجنگ است آنها روی صحنه میرقصند تا سکه ها ی زر بپایشان بریزند  وچه  راحت وچه بی وجدان !
    آن حس بیدار من بمن میگفت که  همه ما خیانتکاریم تنها چهره ولباسهایمان فرق دارند . 
    همان طوفان که آمد وبه همراه  سیل خانه برانداز وهستی  همه مارابرد  بشما نیز رحم نخواهد کرد واین سکه هارا  باد باخود خواهد برد.
    روزی داغ  سینه وگریه مادران  وعزا دارن بر سینه آنها مهر خواهد شد.
    آنها صدای نای مسیح بر صلیب را نشینده اند  آن نای خوشنوارا  دارایی زمان شهرت را بباد خواهند داد این نفرین منست .
    شما که پیرانه سر  همه هستی خودرا به هیچ فروختید  وآن خاک را فراموش کردید وبه خاکی پناه بردید لبریز از گناه وآلودگیها خود شما نیز الوده اید .
    شما همچو همان گاوهای فربه بر چمنی که بخیال خویش ابدی است در حال چریدن هستید  وبه دوردستی فردا هیچگاه نمی اندیشید .
    شما از خونی که دردلها  به رنگ لعل درآمده است بیخبرید . ای خیانتکاران درلباس هنر. هنر را نیز آلوده ساختید ونامش را به کثافت کشاندیدید به همراه هما اربابان حاکم بر سر زمین من .
    به راستی  از شما انتظار ندارم که  افسانه هستی مارا زنده کنید شما مردگانید  که همانند رباط روی صحنه زندگی میرقصید  شما نه وطن دارید ونه وطن را میشناسید جهان وطنید  ودر کسوت نوکرهای حاضر به خدمت  با لفظ زیبای – هنر- خودرا به معرض فروش گذاشته اید برایتان مهم نیست ارباب چه کسی باشد هر کس لقمه بزرگتری دردهان شما گذاشت  پاهای اوررا خواهید لیسید  .
    چرا به افغانستان نرفتید ؟  با لفظ عربی بیشتر حال میکنید  دلارهای نفتی خیلی از شماهارا خرید وخیلی ها با طلاهای پر زرق و برق  افتخار دارند که با جوجه عربی وصلت کرده اند معلم شما ( شاپری) بود کاشکی نام آوران این انجمن 
     در کتابت خوانده بودند این سخن 
    گرچه  عرب درصدر و عدوست شکر است 
    طرز گفتار  دری  شیرین تر است /
    ———
     تنها  این شما بودید که خیانتکار بودید وسر زمینمانرا بباد دادید ودیگر خیلی دیر است دیر تا مردی از میان برخیزد وا زنو طرح و بنیادی دیگر اندازد خیلی دیر با شما خودفروشان مجال زندگی  هم نیست .
    زیاده عرضی نیست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنشن . 11 مارس 2020 برابر با 21 اسفند ماه 2578 شاهنشاهی 
  • مجذور یک صبح

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    زندگی رسم خوش آیندی است –
    زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ 
    پرشی دارد  باندازه عشق 
    زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت 
     از یاد من وتو برود ……../سهراب سپهری /
    چه دردناک است که انسان همه خوابهای دوران کودکی را  در زمان پیری  با گریه های غم انگیز  تعبیر نماید  .
    ما امروز همه  ترسان ولرزان همه چیز را ازیادبرده ایم وفراموش کرده ایم که ویروسهای بزرگتری در کنارمان راه میروند واز خون ما تغذیه میکنند وبا مرگ ما به زندگیشان وسعت میبخشند  ویروسیهای سیاسی واربابان حکومتی که نه با رای دلخواه ما بلکه با قدرتهای نامر یی بر گرده مرم سوارند .
    امروز دیگر فرصتی نیست تا بتوانی  حتی عکسهای دوران کودکیت را در جویبارهای گل الود وسیلابها ببینی .
    امروز نگاهی به قد وقواره مردان به زور آمده ونشسته در دولت این سرز مین از قبیله اوباشان _ ووکس ) مانند همان لاتهای چاله میدان  که گشاد گشاد راه میروند و کت های مدلینگ خودرا به سختی بر دوش میکشند واصرار دارند روی شکمهای باد کرده شان دکمه هارا نیز ببنندند این ویروسانرا  ما ارج میگذاریم !!! از آنها نمیترسیم زنان با ولع آنهارا دربغل میگیرند ومیبوسند تا موجویتشانرا ثابت کنند .
    وما کم کم داریم زیر شاخه ها خشک فراموشی  به دنبال فراغتی میگردیم  تا دستی خنک بر پیشانی تبدارمان بنشیند  وباران عاشقانه را بر سر ورویمان بباراند ! 
    شبها وروزهایمان  با مکیدن اشکهای خود  بر ویرانه هایمان بیاد دانه های تسبیح مادر وبیاد  روزهای رفته از یادیم !  دراین ایام تیره وتار   باید رفتن به بسوی  جنگل را فرموش نماییم ویروسها ی گوناگون از هر سو مارا احاطه کرده اند  مانند قارچ های  سمی درون جنگلها  خودشان درشادی  عشقهایشان بر طبل میکوبند ودلهای مارا غمگین میسازند  با اویزه های یاس و غمگین  یکدنیای تاریکی را دربرابر ما میگشایند  زاغهای سیاه پوش هنوز در گوشه وکنار راه را برما سد میکنند  وهنوز تصویر واژگونه دروغین  درماه را .بما نشان میدهند .
    سبزه هایم امروز سبز شدند  سبز سبز از آن عکس گرفتم  ایکاش همزاد آنها  بودم   زیر قطرات اب خنک  صیقل میخوردم  امروز در سر زمین خاطره ای من همه چیز خشک وبی اب وتنها یک بیابان برهوت است  تنها هر صبح عکسی از طلوع خورشید میگیرم  وشب  را با جدال خوابهای کودکیم میگذرانم  کودکی که درجویبارها غرق شد  درابهای راکد زمان  .
    روزی که باین  سر زمین آمدم درختان اقاقیا لبریز از گل بودند وگلهایی شبیه همان رزهای شهر بابک کرمان بوی دل آویزی را درهوا پخش کرده بودند امروز اثری از آن درختان وآن بوته های گل نیست حتی شمشمادها را نیز بباغ های بزرگ بردند شهر خالی شد وبجایش درختان هرزه قرمزوزرد چینی را کاشند که بر سرمان خار میباراند .
    شهر نیز گم شد همانند خاطره ها من حال شهری  که نه خودش را میشناسد ونه آن برهنگی بی ربطی که براو تحمیل شده است ! برای کودکانشان ( بیبی شاور) میگیرند !!! ویا دشان رفته دیر زمانی آنهارا غسل تعمید اجباری میدادند  .
    همه چیز عوض شد وما در مداری افتا دیم که همچنان دور خود میچرخیم  وبا زهر اشک خود زندگی مدرن را میپیماییم .
    —————-
    زندگی شستن یک بشقاب است ! 
    زندگی  یافتن یک سکه  درجوی آب است 
     زندگی> مجذور<  ایینه است 
     زندگی گل نه >بتوان <ابدیت است 
     زندگی> ضرب< زمین در ضربان دل ما 
     زندگی >هندسه<  ساده ویکسان نفسهاست ….سپهری /
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا /10 مارس 2020 میلادی برابر با 20 اسفند 2578 شاهنشاهی ؟!.
  • ما گوسفند نیستیم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ———————————-
    در سر زمین من  ! پس از ظلوع خون 
     خبر از آفتاب نیست 
    مهتاب  سرخی از افق مشرق
    بر چهره های سوخته می تابد /”نادر پور ؟
    حضرت والامقام امپراطور تزار روسیده  قرن بیستم درحالیکه بین دونگهبان از درب طلایی وارد میشدند ! فرمودند که : 
    ایرانیان همه مانند کوسفند میمانند!
    حق هم دارند نیم مملکت مارا برده وخورده وبقیه را نیز در پناه عبای شرعی ملاهای آدمخوار خواهند بلعید وما گله گوسفند همچنان به تماشا ایستاده ایم .
    همچنان چشمانمان به دهان پسر حرامزاده یاسر عرفات است  وهمچنان  در سایه نشسته درپی آفتاب گمشده ایم وهمچنان به مهره های که شبانه  نخ میکنند وبر گردن ما میاندازند بازی میکنیم !
    رویمان وچشمانمان تنها پشت سرمان هست جلویمان را نمیبینیم .
    اما صورتکهایی که درپشت کوهها  پنهانند مارا میبیند گله وار چگونه ازاین سو به ان سو به دنبال علف میدویم .
    او نمیداند که صبح روشن ما از هول  سحر جان داد  ما به سرود مستان گوش دادیم  ونمیدانستیم که پایان راهمان میباشد .
    ما به نوای اذان صبگاهی بجای خروس سحری  سر به سجده ریا میگذاشتیم ونمیدانسیم که زمین را اززیر پایمان خواهند کشید .
     قبا پوشان وردا پوشان با دستمالهای  جهار خانه به دور گردن عربده کشان بسوی ما آمدند  وما هنوز مست باده دوشین بودیم  وخیلی دیر ازخواب خوش مستی برخاستیم هنوز بیدار نشده ایم تنها چشمانمارا میمالیم که ایا خورشید سر زده ویا هنوز نیمه شب است !
    سپاسگدار از پاهایم هستم که با هیچکس همگام نشد وسپاسگذار ازافکارم هستم که هیچگاه گم نشد ودرپی کسی ندوید وخود را گم نکرد .
    نمیه شب گذشته با صدای  یک کلاغ خبر چین بیدار شدم ! دعوتی بود  به قتلگاه ! میدانم که میدانید کجا هستم اما دستان بمن نخواهد رسید .
    مرا به میخانه فرهنگی خویش خوانده بود  نه قربان شما  !من مست می الستم  ومیل ندارم که بادست شما به حوض کوثر بیفتم 
    شراب ارغوانی درپیاله دارم  وگلاب اندر سر سفره هفت سین  نه به قیل مینازم ونه با قال  نه به طامات آویزانم ونه به کرامات  داوری را پیش داور میبرم  ودربهشت عدل او ساکن خواهم بود /
    وتو ایکه بر سبیل وریش وچانه ات   ودر سیاهی چشمانت  میتوان دید  همنشینی ترا با خوکان . اما   خورشید من همچنان میدرخشد . 
    آسمان من همچنان درخشان است نه درمی ونه درهمی از مال هیچکس در چنته ام ندارم  تنها از بارتاب خنده های صبح خورشید که از گوشه اسمان به روی من میخندد  چشمانم لبر یز از ستاره های درخشان میشوند  …روزی دیگر آغاز شد . وروح من  به سوی باغ پیری  وروزگاران کهن سالی میرود .
    چه کسی بود که میگفت  حرف را باید زد ! شعررا باید خواند ؟! .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا /9 مارس 2020 میلادی برابر با 19 اسفند 2578 شاهنشاهی .!
  • میان ما ودیگران

    یک دلنوشته !
    ———–
    ثریا ایرانمنش / لب پرچین / اسپانیا 
    ———————————
     نه در مسجد دهندم ره  که رندی 
    نه درمیخانه  که این خمار خامست
    میان مسجد ومیخانه راهی است 
    غریبم عاشقم آن ره کدامست ؟   ………؟؟
     راهی که طی میکنم راه بی همراهی  راهی که خود انتخاب میکنم ودست دردست دیگران نمیگذارم با دیگران هم گام نمیشوم  بیچاره شاهنشاه فقید محمد رضا شاه این ملت را نشناخت وچگونه به آن ها دلبست ؟ً!
    ملتی خود فروش تر از ملت ایران ندیدم ملتی خوش گذران  وطالب منافع خود  تا دیگران ندیدم ! نه ندیدم  کم وبیش نیمی از دنیای متمدنرا گشته ام / خوانده ام / وتجربه کرده ام  اما ما چیز دیگری هستیم مخلوطی از خاک وزهر وزرو خیالات ! ملتی باری به هر دم وهر در و دم غنمیت شمار !!! 
    اگر گروهی را تشکیل میدهند ویا مجلسی را باید اول حق عضویت بپردازی وازهمه مهمتر یک گردن کلفت دیگری پارتی تو باشد  مهم نیست لات زیر  درخون گاه باشد یا فلان سناتور !
    اگر وارد محفلی میشوی همه ترا برانداز میکنند  ترا با ترازوی دید خود وزن میکنند ونگاهی به سرو وضع ولباسهایت میاندازند اگر از بوتیکهای گران قیمت خریده باشی  خوب جایت آن بالابا لاهاست ! مهم نیست شغلت چیست مهم این است که ( پولداری ) ملتی گرسنه ندید وبدید دزد وخود فروش .
    نه ! من مانند شما نیستم  در  نظر من انسانها از هر قوم وقبیله از هر نوع نژاد ورنگ پوست یکی هستند تنها باید انسان باشند نه گرگ درلباس میش .
    شاهنشاه فقید گفت : 
    من بشما قول تمدن بزرگ را دادم و آنرا به ثمر میرسانم دیگران بشما قول وحشت میدهند ! همه به دنبال وحشت رفتند همه قهرمانان پوشالی زیر درختان سدر .
    امروز برنامه ” شبانه ” اقای همایون را نگاه میکردم اولین بار بود که آنرا میددیم باید پولی به حساب میریختم برایشان چند کامنت گذاشتم در مورد تجزیه ایران !!! همه پاک شدند ! چون ازخودشان نبودم ً! درحزبشان نام نویسی نکرده بودم ودر جبهه ( ماهستیم )  خودرا نفروختم . دلم آشوب شد .
    کنسرت بزرگ ویروسهای لوس آنجلسی بهمراه بیندگانشان ً برایم جالب بودند در عربستان سعودی !!! خود فروشی هزار شکل ومعنا دارد وپشت این کنسرت مردی بنام ( شهریار آهی ) که بهایی هم هستند ! 
    بهر روی ملت ایران یا باید بهایی شوند ویا از بین بروند یا با ویروس کورنا ویا باجنگهای داخلی وخارجی مقر پاپ بزرگوار حضرت عبدالبها در شیراز است !!! مقر فرمانروایی ایشان وبیت اعظم درحیفا فرمانروایی را دارند درپشت درهای بسته  ومردان مرموز ! وجهان باید دارای یک نوع دین باشد  ایتالیارا به فنا دادند وپاپ فرانسیس به گمانم آخرین پاپ باشد ایران مسلمانرا احیتاج دارند  باید اول مسلمان باشی سپس یهودی شوی ودست آخر به مقام بها برسی  درهمین  کنج شهرکی که من پنهان شده ام یک مرکز بزرگی بر پا کرده اند وبه دنبال کسانی  هستند که یا اواره اندویا درپی گرفتن اقامت همهرا میبرند وبه کار گل وا میدارند دست کمی از همان قوم صوفی ندارند .
    باید مسلمان حقیقی بود !!!!
    بیدار نخواهیم شد ودرخواب خواهیم مرد عشق / موسیقی/  طبیعت همه به زیر خاک خواهند رقت واز نودنیای دیگری بنا خواهدشد  با یک دین چه خوب من دیگر نیستم  بچه ها هم حتما نخواهند بود نوه هاهم حتما نخواهند بود اگر کار باین جا بکشد یک خود کشی دسته جمعی داریم ما زیر فشار و زور نمیرویم  ما ازاد به دنیا امده وآزد زیسته وازدانه خواهیم مرد نه با طناب دار شما ویا مسلیمن عصر هجر . 
    .
    دنیای زور است وزر  همین نه بیشتر باقی همه افسانه وبهانه است وهرکسی توانست خودرا بفروشد سر راحت ببالین خواهد گذاشت ومجبور نیست کوله بر باشد . .
    حال دیگر لازم نیست بگویم  قول وقرار طالبان  چگونه بر باد رفت وافغانهای بیچاره دوباره لت وپار شدند دستی دیگر درکار است  یک دست نامریی  در پشت بانک جهانی و مراکز بهداشتی وحهان تغدیه  .
    من دوستان بهایی زیادی داشتم امروز همه دارای خانه وزندگی وسر وسامان وحتی بکار های خوب وارد شده اند تنهاباید درکنار زندگیشان مبلغین خوبی هم باشند . 
    دین من ایمان من ازادی وعشق است نه بیشتر ونه کمتر . اینهارا در لفافه نوشتم تا بدانید که به کجا میرویم  و.این ره نه به ترکستان بلکه از هندوستان هم خواهد گذشت و به عربستان بزرگ ختم خواهد شد. 
    ثریا / اسپانیا/ یکشنبه 8 مارس 2020 میلادی /
  • زن !و8 مارس

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین “اسپانیا 
    ——————————-
    گر روی  پاک ومجرد  چو مسیحا  به فلک 
    از فروغ تو به خورشیید رسد صد پرتو ! ” حافظ شیرازی ” 
    نرم نرمک سکوت بر میگردد وصدا خاموش خواهند شد  اما همه آن اشیان رها کرده ها دیگر هیچگاه به لانه خود بر نخواهند گشت  آن رها کرده امید وارزو ها  دیگر از ارزوهایشان به دور افنتاده اند  امروز باغ خانه ما از آواز مرغان و ترانه لالایی ها خاموش است  خانه تاریک است وآشیانه ها همه خالی ومتروک .
     ( فردا ) 8 مارس / روز جهانی زن است در سر زمین بلاخیز ما  رضا شاه بزرگ  به زنان ازادی را هدیه داد اما همه زنان این هدیه را دوباره درلابلای آن چادرهای سیاه پیچیدند وباو پس دادند  کسی هدیه اورا قبول نکرد  محمد رضا شاه آنرا بسته بندی کرد بصورت یک کادوی بسیاز نفیس به زنان هدیه داد زنان آنرا پذیرفتند حال دیگر به رشد عقلی رسیده بودندودرهای تمدن به رویشان باز شده بود  آنها بیخبر بودند که درسایر سر زمینهای متمدن زنان با چه جانفشانی وفداکاری تا حد مرگ توانستند ازادی خودرا به دست بیاورند  /زنان ایران ازادی را هدیه گرفتند برایشان چندان معنا نداشت در آن چادر سیاه احساس امنیت میکردند .
    اما با هحوم تمدن  زمان زنان ما دانستند که میتوانند  عضو مفیدی درحامعه باشند نه تنها جفت یک مرد 
     به مقام سفیری وحتی وزارت هم رسیدند  ودنیا ی ما داشت بهشت میشد که ابلیس پنهانی  از پشت درهای بسته  این بهشت را مبدل به جهنمی ساخت که امروز باید بر ویرانه اش نشست وگریست .
    زنان هیچ اختیاری ا زخود نداشتند اسیر دست مردان ودرحرم سراها مشغول پختن آش ابودردا وشله زرد نذری بودند…… وامروز دوباره به ریشه واصل خود برگشته اند وخودرا درهمان پارچه سیاه پیچیده اوسر شار از آرزوها درخیال یک النگوی طلا زیر اسمان کبود وابری  ودردست سوداگران وحشت  ومرگ  بیاد آن باغ بزرگ سوگوارند .
    دیگر دراین باغ گلی نخواهد  رویید هرچه باشد وهرچه از زمین سر برازد سمی است مانند قارچ های سمی جنگلها  .
    دیگر زنان افسونگری را نمیدانند چیست امروز کمر بند مردان را بسته اند وشلوار مردانرا پوشیده اند ودست دردست زنی یا دختری دیگر بخیال خود مردانه عمل میکنند بی آنکه  بدانند چه نیروی عظیمی دردرونشان خفته است  به باشگاههای بدن سازی میروند وپیکرشان را به دست خالکوبی میدهند  همان تمدن دزدان دریایی وزندانیهای خطرناک که به جامعه تزریق شد  آنها آنرا بنام تمدن وپیشرفت ادامه میدهند . چه راه پر خطری وچه راهی که به بیراهه میرود .
    دیگر آواز زنان شالیزار کمتر بگوش میرسد .
     واوای دختران ایلها با لباسها رنگارنگ دستمال به دست گرد اتش میرقصیدند  حال نغمه ها چون پرندگان مرده بر شاخسار نشسته بی صدا وارام  دیگر آوای بلبلانرا  که درآفاق بالا گرفته بود نخواهند شنید  ودیگر فوج کبوتران زیبارا که دسته دسته  با جورابهای ساقه کوتاه سپید وروپوشهای ارمکی با یقه وسردست طوری  بسوی مدرسه تمدن میرفتند ! نخواهند دید.
    امروز بر بام نشسته به تماشای دختران لچک بسر که به مرز زنانگی رسیده اند  مشغولند  بی آ نکه بدانند روزی همین دختران ناگهان  پرواز خواهند کرد .
    امروز دیگرفواره های رنگین درحوضچه های میدانها نخواهند رقصید  ورویای ( زن بودن )  درغبار طلا وشیشه ها  در کنار وحشت دهشتناک وکابوس سیاه زندان  این هیولای همیشه بیدار  گم شده است .
    دراینجا لازم است یادی از زنان نامدار ایرانی  بنمایم که ارزش داشتند وما بی مقدار بودیم وارزش آنهارا ندانستیم .
    بانو پروین اعتصامی شاعر نامدار 
    بانو فروغ فرخزاد شاعر نامدار 
    بانو فرخ روی پارسا وزیر آموزش وپروش 
    بانو عصمت الملوک .دولتشاهی …… سفیر ایران در فرانسه 
    شاهزاده اشرف پهلوی …..
    شاهزاده شمس پهلوی بنیان گددار انجمن شیروخورشید سرخ ایران .
    وشهبانو فرح پهلوی که تاریخ از او بعنوان آخرین ملکه سر زمین پارس یاد خواهد نمود .
    وسایر زنان نامداری  که امروز درخاطرم نمانده  با نهایت تاسف.ث
    و….. دلم از نام مسیحا لرزید 
    از پس پرده  اشک 
    من مسیحا را بالای  صلیبش دیدم 
     با سرخم شده بر سینه  که باز 
    به نگو کاری  – پاکی – خوبی 
    عشق میورزید ……….” فریدون مشیری ؟
     بهر روی این روز  را به همه زنان بزرگ ومادران جهان تهنیت میگویم .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 7 مارس 2020 میلادی برابر با 17 اسفند 2578 شاهنشاهی 
  • هفت سین !

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا 
    ——————-
    عدسها را درون ن دیس ریختم ودراین فکرم هفت سین ما هم  ضد ونقیض است سرکه وسیر بوگندورا بگذاریم کنار سنبل خوشبو وسکه که همه اهل سکه هستیم برایمان سکه همه دنیاست . خیر ! 
    امسال من انقلابی درهفت سین بوجود خواهم آورد نه سرکه / نه سیر ونه سکه  / سبزه / ینه  / گل وسنبل وشراب وکتاب حافظ  شمعهای روشن دیگر هیچ شاید چند عد سیب بوک قرمز هم دربازار پیدا کردم درکنارشان گذاشتم کم کم سبزه را تبدیل به یک درخت خواهیم کرد !!!! در اینده یک درخت بزرگ با برگهای ناجور  ویا شاید سکه ها ازآن آویزانند درکنار اطاق میگذاریم !! عید پاک هم نزدیک است تخم مرغهای رنگین هم حاضرند شکلات  باشراب  جه عالمی داره ؟  بلی هقت سین کنار کورونا ونعشهای صدارتی ووارداتی !  عید را هم از ما گرفتید اما ما  آنرا ادامه میدهیم بسبک همان زمانهای قدیم  شراب وشهدو شیرینی و شیدایی . تا کور شود هرآنکس که نتوان دید. ثریا / جمعه6 مارس 2020
  • نقاب داران

    ثریا ایرانمنش ” پر چین ” اسپانیا !
    ——————————-
    و…. بدین سان بهار ما فرا میرسد با شاخه ای خشک وزمینی بی آب ومردمی گرسنه وبیمار  وآنکه نقاب برچهره گذاشته  کیست ؟  که نمیتوان او را شناخت  نه سیرت اورا ونه صورتش را  چه کسی بر تن وجان من حاکم است ؟  وراز حضو مرا توجیح میکند ؟ .
    امروز همه ما طعمه او هستیم  وروز وشبمان تاریک  این نه ضعف من است ونه ناتوانی تو  تنها جسم ما بیجان شده است ./
    چاره کجاست ؟ در بازار بورس وخرید سهام افت کرده  همه چیز بهم ریخت کسی چاره جراحتهای دل ترا نمیکند  وبیهوده بامید یک باده  ویک باد بهاران منشین که زمستانی سخت در پیش است  ما درمیان کسانی نشسته ایم که باخون ما رشد میکنند  دشمن من درکنارم ایستاده در هوایی که نفس میکشم در غذایی که میخورم وابی که میاشامم  من نفرت دارم از ان گروهی که مارا باین سو راندند وآنها  نخوت دارند ازاینکه مارا به سیاهی بردند ودر تونلهای  وحشتناک تاریک زمان حبس نمودند.
    همه چشمه های روشن امید  به خشکی گرایید  سبزه در گلدان رو به زردی نشست وگل  بنفشه درمعقد امامان گل میدهد !  امروز نمیدانم اگر خورشید سر برارد  تصویر اورا درکدام گوشه ودرکدام برکه جهان بیابم .
    بار گران ما درچنین روزگاری بر زمین نشست  باری که در طی زمان در زیر برباری ان کمر خم کردیم /
    حال دراین فکرم اگر این بار گرانرا بگشایم ایا شاخه گلی درمیان آن خواهم یافت ؟ یا بوی گند ضد عفونی زمان  
    به آفریدگار خود ایمان دارم وهر صبح وشب با او درگفتگویم  او آنچنان روشن است که مانند قطره ای ذوب درقلبم نشسته  وچون شعله ای هر صبح بر من میتابد 
    به کسی میاندیشم  که مهر خودرا به خاطر من راه داده است  تا زمان حال مرا خوش نگاه دارد .
    از کرانه ارام چشمان او  به چشمان خودم درآیینه مینگرم هردو درهم حل شده ایم  وهرد و درسر زمین غربت  اندوهناک خویش  بر بخت خویش نه میگرییم بلکه میخندیم !.
    حس میکنم که بوی او بوی شگفتن یک گل تازه است  وموهایش وصال صبحگاهی را با شب تاریک  نشان میدهد .
    ما هیچگاه نخواهیم توانست دست خودرا به هم بدهیم وپیوندی ببندیم  زمان میان ما فاصله انداخته است وبعد زمان نیز  گویی پلی معلق بین ما ساخته  تنها هر طلوع صبح بهم سلام میگوییم وهرشب بامید صبح  فردا سر بر بالش میگذاریم .
    دیگر می ومستی درمیان نیست وآن رقصی که من درآرزوی آنم نیز گم شده  هرچه هست ملافه های سپیدی است که جسدهارا بسوی گورستانها میبرد ودر زیر خروار آهک دفن میکند گویی وبا یا طاعون قرن فرا رسیده است .
    ما را می فریبند  بما جایزه میدهند وسپس مارا بگورستانها هدایت میکنند .
    ومن هننوز دل به بازگشت سپرده ام  درحصاری تنگ وغیر قابل زندگی معمولی  کجارا بیابم که نم  باران آنرا ویران نکرده است  تو درحصار بلورینت نشسته ای در جستجوی فرصتی مناسب اما حصار من در حال ویرانی است .
    من از معاشقه با گلهای باغچه ام دست نمیکشم  با درختان  الفتی دیرینه دارم  وحس میکنم که فرصت دیدار مان فرا رسیده است  حس میکنم که گاهی  در پرتو یک گناه بتو نزدیک میشوم  ومستانه لبان ترا میبوسم  ودستهای تو آنچنان به گردن من حلقه میشوند که احساس خفگی بمن دست میدهد ودراین حال ….ناگهان ازخواب میپرم  نفسم درون سینه ام ایستاده خودم را به هوای آزاد میرسانم در ازای چند تنفس عمیق صبگاهی هم تو هم خودم وهم گناهرا به دست فراموشی میسپارم /ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . جمعه 6 مارس 2020 برابر با 16 اسفند 2578 شاهنشاهی . اسپانیا …
  • صحنه خاموش

    دلنوشته !
    ——–هیچگاه گمان نمیبردم که باین سرعت همه معیارهای زندگی درهم بشکند وهیچ دراین فکر نبودم که روزی پرده ها بالا میروند وناگفتنی هارا روی پرده نمایش میدهند آنهم با چه زشتی !
    او  آن مرد رویایی  آن خدای هنر روی صحنه در هزاران نقش میخواند واشگهارا جاری میساخت  اوبر چشم عاشقان پرده کشیده بود  وآن سوی پرده پیکر عریان زنانی بودند که از او حساب میبردند  میترسیدند .
    روز گذشته  هنگانیکه دریک برنامه  یکساعتی زنی  از سر زمینهای دوردست با هزاران ارزو قصه های پر غصه خود  را گفت دلم به دردآمد  هفتاد سال  این مرد خاک سن را خورده بود ارباب همه بود  حال درپیش چشم عالیمان یک رسوای زمانه است ودر سر پیری باید بایستد وپوزش بخواهد وآیا این پوزش کافی است ؟ اتیه واینده زنانی را ویران کردی  کافی خواهد بود  هر گز درگمان من  نبود  که کمتر از خاک فروشان وخرده روشان  باشی تو در مقابل چشمانم یک معجزه بودی  چگونه این آفتاب روشن را خاموش ساختی ؟!.
    من روح بتهون را موزارت را پوچینی را واگنر را در تو درچهره شیرین وان خنده ای شیطانی تو میدیدم با صدایت به عالم ملکوت سفر میکردم وتو  همه چیز را بهم ریختی  رویاهای من دیر زمانی بود که درهم ریخته  بودند  اما هنوز ترا داشتم  چگونه ای آفتاب روشن  مارا باین شام تیره هدایت کردی 
    واین پرده نکوهش  وسر زنش ها را در  جلوی چشمان باطن ما آویختی . 
     روزی روزگاری در سر زمین بلاخیز ما نیز نوازنده و هنرمند بود که بسیار به خودش مینازید وخودرا یکه تاز میدانست دستی بر ساز داشت او نیز همه سالهای هنر خودرا به ثمن بخش فروخت وشد یک مرد عادی ومعلول وبیچاره که تنها کارش دزدی وغارت وجاسوسی شد به همراه  سازش وبارگاه خلیفه …..
    این آوازها واین صدای پرندگان زخم دیده از راههای دور ونزدیک  ارمغانی است که تو برای ما آوردی  وپوست خودرا جلوی چشمان ما دریدی  همیشه نام خوشت بر زبان من بود وهمیشه عکسهایت جلوی چشمانم امروز همهرا جمع آوری کردم دیگر به هنر هم نمی اندیشم  چرا که بهترین بلبل باغ سر زمین من نیز میان مرگ وزندگی ویا چه بسا دور از زندگی است  او نیز برتر از خیال  وتنها رویای من بود  وایکاش راه او  – کردار او رفتار او ومنش او درتو کارگر افتاده  وترا باین جهنم نمیکشید . متاسفم استاد صحنه های اپرای دنیا .تورا نیز ازدست دادم . ثریا / اسپانیا……… 
    چهارشنبه 5 مارس 2020 میلادی .
  • آواز سنگها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    این نوشتار را به پرستاران وپزشکان با شرفی در وطنم تقدیم میکنم که بر سر ایمانشان  وشرفشان  ووجدان پاکشان جان خودرا ازدست دادند.یادشان وروانشان همیشه  گرامی باد . 
    —————
    گاوی  فربه 
     بر چمنی بیکران چون ابدیت 
    زیر سپهری  به دور دستی فردا 
     چشم چپش سرخ تر از خون دل لعل 
    چشم دیگرش خالی  زخلوت بود 
    بر سرش -آن سان  که بر دورگرده ضحاک 
    شاخی  از کاج وشاخ دیگر ی از عاج
    عکسش در موج رودخانه  نا پاک 
     زخم  چرکینی  – دمیده  از جگر خاک ؟؟؟؟
    ———-
    مرگی ناگهانی چه سیاه وچه قرمز وچه زرد وچه سپید بر جان وطن افتاد وهیجکس ترانه ای سر نداد  
    آزادی ! به دنبالت دویدم  وتو فرار کردی من هر چه میدویدم تو از من دورتر میشدی تا درمیان راه در دشتهای خاکی وجانوران ومارهای گزنده وتمساها گیر افتام . 
    آزادی ! تو همان تهمتنی بودی که همه ارزوی ترا داشتند مردان آروزی در آغوش کشیدن ترا وزنان درکنار تو غلطیدن را .
    وتو گریختی به دشتهای دور  ودیگر هیچگاه ترا نخواهیم یافت . 
    مرگی سیاه گفتم  نه دردناکتر وتاریک تر ازسیاهی است  نور ماه وخورشید دیگر قادر نیست تا آنرا بما بنمایاند .
    او درتاریکی حمله ور میشود ومیکشد همچنان جلادان امروزی  وهر روز بانگ عزا داران بلند است  وهیچگاه پایان نخواهد یافت  تا زمانیکه ما اسیریم اسیر دست نادانان وبی خردان واحمقهای زمانه .
    آذان وصدای انکر والصوات  حیوانات ماقبل تاریخ  آواز بلبل جهانرا خاموش کرد  بانگ  عزای صبگاهی  آواز آن پهلوانرا نیز از یادها برد که بر طبل میکوبید وشاهنامه را میخواند .
    ردا پوشان وقبا پوشان و خرقه نعلین پوشان  از خواندن سرود محبت بیگانه بودند آنها تنها خون را میپرستند  واشک شور دیگرانرا سر میکشند تا مست شوند  آنها همه جا کلاغهای خبر چین را رها ساخته اند .
    من آن سیه مست تاریخم که هنوز درخمخانه مستی ها  سر بردامن یک یک میگذارم گاهی با اشگ وزمانی با لبخند  – یا  ازدیار خوبان میگویم واز رفتار وکردار انسانها ی امروز من نیز در قرنطینه خود خواسته نشسته ام ودیگران به دیدارم  نمی آیند همه را ترسی بی دلیل فرا گرفته است اما من نمیترسم  من درارتعاشات بالای خویش ایستده ام هیچگاه نترسیدم امروز هم نمیترسم .
     پرتوی تابیده  از خورشید  پشت پنجره اطاقم بر شیشه های خاک گرفته میکوبد در را به روی او هم نمیگشایم تنها شبها بیاد  نقشی هستم که بر لوح سینه ام آنرا نقاشی کرده ام .
    از اومیپرسم  تو دراین گوشه مرا چگونه خواهی یافت ؟
    من در میان مردم بیگانه  ازخود نیز بیگانه شده ام . 
    اشکهایم  بر روی گونه هایم غلطید فریاد آواز بلند آن مرد ایتالیایی را میشنوم که میخواند “
    بین دره ها . میان کلیساها ومیکده ها 
    به دنبال بانویی هستم بنام آزادی  تا اورا درآغوش بفشارم /
    آزادی / آزادی / آزادی 
    وهستند کسانی که خودرا وتن خودرا وروح خودرا برای تکه استخوانی  وته مانده سفره ای  فروخته اند  وعجب راحت زندگی میکنند  وچگونه دست ارباب عزیز را میبوسند  گاهی شلاقی وترکه ای مهم نیست آن تکه استخوانی که جلویم میاندازند جبران همه را میکند .
    —-
    آنچه  از  یاران شنیدم  
    آنچه در باران گذشت 
     آنچه درباران ده  آن روز  بر  ما گذشت 
    های های مست ها  -پیجیده در بن بست ها 
    طرح یک تابوت  در رویای بیماران گذشت …… ” منوچهر نیستانی “
    پایان 
     ثریا ایرانمنش /5 مارس 2020 میلادی برابر با 16 اسفند  2578 شاهنشاهی .اسپانیا 
  • میرسد اکنون بهار !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    { فریدون مشیری }
    بر تن خورشید می پیچد بناز 
    چادر نیلوفری رنگ غروب 
    تک درختی  خشک – در پهنای دشت 
    تشنه میماند  دراین تنگ غروب 
    از کبود آسمان ها – روشنی
    میگریزد جانب افاق  دور 
    در افق – بر لاله سرخ 
    میچکد از ابرها باران نور !
    ………
    ویک روز  در فروغ  یک صبح روشن در باختر زمین  درگوشه ای از بهشت ما  ابلیس بر درخت کهن سیب  تکیه داد واز پشت شاخه های تر وخشک  بما گناه آفرینش را هدیه داد  وراهش را بسوی  دره مرگ گشود .
    اولین  قربانی او ” یک زن بود” زنی پارسا وجهان دیده وسپس قربانیان دیگری در پای او سر بریدند وهنوز این این خون ریزی بجرم گناه اولیه  ابوالبشر درآن سر زمین نفرین شده ادامه  دارد.
     بلی اندک اندک میرسد بهار ! اما بهاری لبریز از خون وداغ عزا داران  واین ابلیس بود که درقالب  یک روحانی حلول کرد .
    امروز نقاب از چهره او بر افتاده وچهره کریهه او نمایانست اما بازماندگانش  وآن تخمه هایی که دربطن زنان بدکاره کاشت  بر تن ملتی وتو وسر زمینمان حاکم است .
    خون من وتو وفرزندان آن سر زمین  ناهار وشام اوست  وضعف من وتو  قوت زانوان بی رمق او .
    چگونه میتوان بر تک تک دلهای خونین مرهم نهاد ؟  وچگونه میتوان بیدرد نشست وتماشا کرد وگرد شمعهای روشن وسبزه وسنبل چرخید ورقصید   وباده خونین را سرکشید بی هیچ مستی .
    امروز دشمن من  وتو درقالب حاکم  در قالب پزشک درقالب پرستار درقالب مادر روحانی وپدر روحانی جایگزین شده ومشغول غارت  ونوشیدن خون ماست .
    وای اگر روزی چهره ضحاک از زیر ماسک بیرون جهد !  یک آیینه کراهت با دو چشم خونین درون کاسه سر او  اسکلتی پیردر معر ض تماشای عموم .
    بخوبی میدانم که دراوج کهنسالی  سر زمینی را خواهم دیدویرانه که درآن تنها بوم ها و کلاغان لانه خواهند داشت  دیگر  هیچگاه چشمان  من  به روی صبح امید وروشنایی باز نخواهد شد  کم کم درمیان موههایی که رو به سپیدی میروند  تار سیاه  شب های وحشت را خواهم دید.
    بسیار کوشیدم که ازاندوه بگریزم اما نشد  میل داشتم از خودم فرار کنم اما نشد  حال درمیان بود نبود خواب وبیداری از خویشتن نیز بیرونم وهرشب کسی را بنام میخوانم که نمیدانم کیست وکجاست  میل ندارم مانند یک قطره اب گم شوم در منجلاب  شما  من از آبشارها فرود  آمدم وبه آبشارهاخواهم پیوست  .
    بغض شبانه را درگلو خاموش میکنم  گاهی مانند یگ گربه وحشی پنجه نشان میدهم زمانی است که ترس برمن وارد شده است  وراه نفسم را میگیرد  نه میل به زاری دارم ونه به گریه ونه امید پا داشی از کسی .
    امروز دیدم آن مرد تاریخ دان همچنان درمیان تاریخ حمزه وعمر وعثمان قفل شده است گویی دراین دنیا نیست وخبر از هیچ ندارد تنها روی صفحات رنگ وارنگ کلمه( فوری فوری )بچشم میخورد اما این (فوری )متعلق به چند ماه قبل است !!! ودیدم که ضحاک درختی میکارد با خون آنرا آبیاری میکند !!!!
    حیران بودم با یکدست چگونه بیل را در میان دستهایش گرفته اما نگو  این ” بدل” است وخودش گم شده دراعماق شهر ها ویا سر زمینها ویا درکنج مطبخ تیم پزشکی اش .پایان 
    ترسم که اشک درغم ما پرده در شود 
    وین راز سر به مهر به عالم سمر شود 
    گویند  سنگ لعل شود در مقام صبر 
    آری شود  ولیک بخون جگر شود 
    خواهم شدن به میکده گریان ودادخواه 
    کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود…….” حافظ شیرازی “
    ثریا ایرانمنش / 4 مارس 2020 میلادی برابر با 15 اسفند  2578 شاهنشاهی /اسپانیا .
  • برای تو !

    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” اسپانیا “
    ————————————
    سهراب سپهری  ” از دفتر هشت کتاب  ” اهل کاشانم ” !
    من صدای بلدرچین را میشناسم 
    رنگهای  شکم هوبر هارا /  اثر پای بز کوهی را 
    خوب میدانم  ریواس کجا میروید 
    سار کی می آیید  .کبگ کی میخواند  باز کی میمیرد !
    ماه درخواب  بیابان چیست 
    مرگ در ساقه خواهش 
    وتمشک لذت  زیر دندان هم آغوشی .
    ——— سهراب سپهری 
    من دیده ام  زندانهار ا  وهزارن  زندانی را انباشته از مرام انسانی –
    من دیده ام 
     ملتی ستم کشیده را زیر یوغ اسارت بیدادگری  
    من دیده ام 
    سر بازان را که از گرسنگی  وتشنگی در  خشم وبیزاری  جان سپرده اند 
     من دیده ام 
    ابلیسی را درجامه یک ارباب یم حاکم جبار 
     که قربانی میسازد 
     خدایش را  / ایمانش را  روانش را  
    بخاطر  آنکه روح  شاه خو ش باوری را بیازارد 
     وبرای حفظ خود  فریب بدهد مردم را 
     من دیده ام 
    قربانگاه را که آلوده گشته  بخون بیگناهی و…. 
    من دیده ام  دستهای  خونینی را که  ژرف ترین  آبهای اقیانوسها 
     قادر به پاکیزه  کردن آنها نیستند 
    و….. آیا سلطنت خداوند هم  در زوایای  این حاکمین  فرو افتاده است ؟! 
    …………….
    جوانی ( ولیعهد میشود )
    مردکی  بد نام  کارش مسموم کردن  شعور جوانان است 
    وحکم میراند 
    شورا ( اپوزسیون)  غافل است وباطل  ونا پایدار 
    دین وایمان   متزلزل 
    خزانه تهی 
    اعتقاد ملتی  در  معرض هتاکی 
    خطر شورش آشکار 
    وطن درآستانه فرو پاشی  
    به امید یک ( تاج) !
     فرو مایگان  درانتظار  میراث
     وما  به تماشای نابودی وقربانی کردن ملتی ایستاده ایم .ثریا 
    …………..
    ورق پاره هایی را که درون دفترها وکتابهایم یافته ام وروی آنها هر بار چیزی نوشته ام وامروز آنها را : پاکنویس: کردم .
    پایان 
    بعد از ظهر سه شنبه 3 مارس 2020 میلادی برابر با 14 اسفند 2678 شاهنشاهی / 
  • راز آفرینش

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین”اسپانیا !
    ———————————-
    مردی که راز آفرینش را 
    در تیشه خارا شکاف خود  نهان میدید
    مردی که داود پیامبر را  پس از مرگ 
    درمرمری بیجان  حیات جاودانی بخشید 
    میگفت : ای یاران  !
    تندیس ها درسنگها پنهانند ………  { کنایه به گفتار  تندیس ساز بزرگ  مایکل آ نجلو ” نادر نادر پور .
    ———-
    آنها  که تصویر شیطان را درماه دیدند 
    هر گز گمان نمیبردند که امروز 
    ما چگونه عکس رخ یاررا درپیاله گم کرده ایم 
    دراین شبهای وحشت وشگفت 
    من تنها عکس ترا دررویا میبینم 
    ودر رویاهایم به سفر ادامه میدهم 
    تا … به تو برسم 
     من همان صدای  شاعر عاشقم 
     که تصویر عشق را در خیال 
    میسازد 
    من هرشب درکنار بستر تو غنوده ام 
    زمانی که تیر تیغ شب مرا درخود میگیرد
    دستهایم بسوی تو  درازمیشوند 
    وپنهانی ترا زیر لب میخوانم 
    مرا درآغوشت بفشار ای عشق !
    لبان تشنه ام  به دنبال  دهان بیخبر تو 
    میگردد
     ولبان ترا جستجو میکند 
    به صدای هر گامی بخیال تو 
    از جای برمیخیزم 
    آه ای  سفر کرده به دیار دوردست
     کجا ترا خواهم یافت 
     دراین شبهای ظلمانی وتاریک 
    که از هر سو 
     فرشته مرگ سر میکشد 
    اکنون دراین خیال شگفت انگیزم 
    که انهدام جهان از کدام سو شکل میگیرد
    ومن در آبگینه زلالم هنوز 
    چشم به راه تو مانده ام 
    آه… ای عزیز دور !
    امروز از بخت بد من 
    در شب نسیان سالخوردگی 
    دل به یک بهار سپرده ام که 
    از یاد دلخراش کودکیم 
    جوانه میگیرد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 3 مارس 2020  میلادی برابر با 14 اسفند مناه 2578 شاهنشاهی / اسپانیا .