Author: Soraya

  • خاموشی مطلق

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا-
    ——————————-
    صبح است وشهرها وبیشه ها غمگین وخاموشند
    چراغ خا نه ها خاموش و لاله ها ازغم سیه پوشند
    پرندگان زخمی وبیمار  از سموم این شب وحشت
    در کنج خانه ها مخفی و مبهوت وخاموشند 
    و….. ما در سکوت وحیرت درمیان اخبار راست ودروغ  دراین شبها وروزهای طولانی  آرام وخاموشیم بی هیچ گفته ای /
    دیگر روز وشب برایمان فرقی ندارد همه حیواناتی هستیم درون قفس خویش وبه دور خود بی امان میچرخیم وچشم به پنجره صبح داریم .
    چه شروع نحسی بود وچه سال شومی برایمان درتقویم زمان برگ آن ورق خورد .
    همه جدا از یکدیگر  همه تنها وهمه در یک وحشت ابدی تنها مینوشیم وبه تختخواب میرویم وببیخوابی میکشیم واز فردای خود بیخبریم /
    بد جوری تکان خوردم . دزدان وشب گردان این روزها  نه ازبیماری خواهند ترسید ونه از پلیسهای شب گرد بعناوین مختف به درخانه ها میایند حتی دوربینها هم دیگر برایشان مهم نیست .
    احساس کردم کسی با دست درب اطاق را میکوبد از خواب پریدم ودیگر چشمم بخواب نرفت و وناگهان روی صحه گوشی صحنه ای پدیدار شد که تا اعماق وجودمرا لرزاند فروشگاهها  وپارکینگها تبدیل به قفسه های سردخانه وگور وتابوت برای مردگانی میشوند که از بیمارستانها باین صورت مرخص میگردند …….
    چقدر وحشتناک بود وهست  طاهرا لندن را نشان میداد اما اخبار خیلی کم از این اپیدمی وحشتناک درآنسوی سر زمینها میگوید .
    هر بار نحست وزیر روی صحنه میاد و  تعطیلاترا تمدید میکند !!!!ودر جایی خواندم شاید این بیماری و حوادث  بعدی از ان تا سال دوهزار وبیست ویک ادامه داشته باشد !

    ان چه کاری بود که با مردم دنیا کردید؟ برایمان نسخه میپیجید که در فلان نوشته وگفته یا قوم وقبیلهای گذشته کشتن سالخوردگان امری مقدس بود !در سر زمین ما در خیلی از سالها  سالخوردگان حرمتی داشتند وبهترین هارا برایشان میخواستند حال میکر وب ویا ویروس شما انتخابی است ؟؟؟؟ تنها به سالخوردگان وبالای شصت حمله میکند ؟؟ وبرای دادن روحیه هر روز نمایشی جدیدجلوی چشمانمان میگذارید ؟ بچه هایمان که زیر سن ده سال هستند ترسیده اند  آنها ازمکر وفریب جنایتکاران زمانه بیخبرند هرروز  گریه میکنند پدرها ومادرهایشان باید بنوعی آنهارا سرگرم کنند وخود بیکار درخانه نشسته اند  پارکها تعطیل مدارس تعطیل رستورانها تعطیل وشبه مرگ همه جارا را گرفته است ما درافسانه ها داستهای بسیاری را خوانده بودیم  داستان سدوم وگومورا  در شبه جزیره عربستان  آنها مرتکب گناهان بیشماری شدند  وپروردگارشان به خشم آمد وبرایشان بلایی نازل کرد  واقوام لوط درآ ن میان میزیستند  پیامبرشان کوشید تا انهارا به راه راست هدایت کند اما بیفایده بود  وفرشتگان از جانب پر.ود.دگار آمد ندوگفتند یا پیامبر لازم است تو وخانواده ات شهررا ترک کنید چرا که ما خشم بر این قوم گرفته ایم ومیل به نابودی  آنها داریم  وبدین سان سودم وگومورا از روی زمین محو شدند ! وقوم لوط را لواتشان بر باد داد؟!
    اما امروز این خشم تنها منحصر به یک قوم ویک قبیله نیست  مشمول همه جهان شد ه است وچه بسا آنها آن فرشتگان  وازما بهتران درسفینه های خود به تماشای محو شدن زمینیان نشسته اند؟. 
     سفینه های آنان میتواند یک کشتی بزرگ مجهز روی اقیانوسها باشد میتواند یک سفینه  فضایی باشد .
    گناه ما چه بود ؟ باید ازآن خداوند جبار وکشنده وخشمگین پرسید گناه بیگناهان چه بود ؟ پایان
    یکشنبه 29 مارس 2020 میلادی برابر با دهم فروردین 2579 شاهنشهی !اسپانیا .
  • آش!

    خاطره امروز
    =======
    هوا بسیار سرد شده است آش درون فریزر داشتم بیرون آوردم برای ناهار ! درانتظار کیکی هستم که دخترم برایم درست میکند ومیفرستد ویا ….میاورد درب خانه میگذارد وفرار میکند! قرنطینه ایم دیگر .
    مرتب این آواز مرحوم نوری دور سرم وبر زبانم میچرخد که : 
    ما برای آنکه ایران کشور خوبان شود چه رنجها برده ایم وغیره !!!!  هر چه فکر کردم دیدم درآن دوران من آنچنان محکم  وثابت روی زمنیها واسفالت داغ سر زمینم راه میرفتم که گمان نمیکردم باین روزها بیفتیم !
    خون دلها خورده ایم ؟ کدام خون دل را شما خوردید ؟ دیگران رنج بردند شما خورردید ! خود من یکی از همان رنجبر ها بودم آما نه کینه ای به شاه داشتم ونه به دولتهای برسر کار ونه به ارباب رعیتها این سرنوشت من بود که تنها به دنیا بیایم ونمیدانستم که سر زمین ایرانی یک( کشور مردانه است) … مانند مردان راه میرفتم وزمین زیر پاهایم  میلرزید تا اینکه بخانه بخت رفتم درآنجا فهمیدم که ای داد وبیداد ….من میبایست یا دختر کسی بودم / یا خواهر کسی / یانهایت همسر سابق کسی / مرا کسی داخل آدم حساب نمیکرد معلومات هه هه هه شاشیدم به معلوماتت پول چه داری؟ خاتوده ات کی هست ؟ پدرت چکاره بوده  برادرهم نداشتم ! زیر دست یک دایه مهربان ویک مادر نامهربان بزرگ شده بودم پدرم را هم خیلی زود ازدست دادم چهار ساله بودم طلاق جاری شد بین مادر وپدر وچهارده ساله بودم پدرم برای همیشه از دنیا رفت   افتخار میکدم که تحصیلاتم را باکار وبازوی خود به اتمام رسانیده ام وحال اگر بخواخم وارد دنشگاه بشوم باید کار بهتری بیابم .نه سرنوشت راه دیگری جلوی پاهایم گذاشت . که قبلا درباره اش نوشتم .
    چه خطرها کرده اید ؟ کدام جنگهارا رفته اید؟ چه شبی سر گرسنه ببالین   گذاشته اید ؟ چه موقع تنها پنج ریال برای یک شیشه شیر برای بچه تان درکف مشتتان بود ودیگر هیچ ! خوب زندگی خوب میخواهی فلان وزیر راه ! فلان وکیل  فلان تاجر ویا آن بازاری شکم گنده ترا عقد میکند عشق را بگذار سر کوزه وابش را بخورعشق نان واب وکرایه خانه نمیشود ……اماشد  ماکردیم وشد .
    امروز میتوانم با افتخار بگویم که آنکس که جنگید وبرد من بودم با جانورانی که اطرافم بودند ازهر طرف نیش آنها بر پیکرم فرو میرفت وچه قدرتی داشتم …….امروز عاشقانم یعنی فرزندانم مانند عاشقان دورم میچرخند پروانه وار ونوه هایم آنها میدانند من چگونه  از خطرها جستم  خطرهارا من کردم راههای پر سنگ وسخت وصخره هار ا من طی کردم کمی زخمی شدم اما جراحت آنها پایان یافت  امروز  این منم که به فرزندانم قدرت وحتی انرزی میدهم آنها مرا خوب شناخته اند .
    هیچگاه هم برای خودم دلسوی نکردم این بود سهم من از زندگی آنرا قبول کردم اما به زیر بارش نرفتم 
    لزومی ندارد بنشینم واشک تمساح بریزم ودیگران را مسئول بدانم که خود کرده را تدبیر نیست . پایان
    همان روز همان ساعت همان جا . ثریا .
  • ناکاردانها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    —————————–
    گفتگویی بر نمایش مضک پرویز کاردان !
    —————————————-
    قلندران حقیقت  -به نیم جو نخرند 
    قبای اطلس آنکس که از هنر عاریست  !
    شب گذشته  ناگهان  کلیپی از جناب اجل ونمایش نامه نویس وکارگردان بزرگ وهمیشه درصحنه واخیرا نویسند نامدار  ( نارفیق) وغیره وذالک  روی صفحات مجازی  چشمان همهرا به نور خویش روشن ساخت .
    من متاسقم که باید دست درزباله دانی تاریخ ببرم وچیزهای را بنویسم که میل ندارم اما جناب کاردان که خوب کاررا میدانید چه لزومی داشت شما این کلیپ را  بسازید وچه لزومی داشت مشتی گل وخاک بر چهر ه مطبوع ونازنین هنزمند بزرگ ما  که تنها کسی بود خودرا نفروخت مانند شما ودیگران وحرمت هنر وحرمت عشق وحرمت خودش را داشت  بپاشید وبا این لحن بیتفاوت بگویید که :
    {ازدواج ما یک ازدواج کاری بود !!! وپسری هم داریم که خوب همین جاهاست }!؟ کجاست ؟ ایا اورا به پسری قبول ندارید یا او مانند عزیزکردهای شما وکیل وتاجر نشد تا انرژی شمارا بیشتر نماید .
    اهل شیراز بر عکس معبود من حافظ مردمی مکار وریا کا ودروغگو هستند من دراین غربت ابدیم بارها به چهره هایی برخوردم وبا شوق بسویشان ر فتم تا مرهم ومهر مهربانی را درچهره آنها بیابم اما با نا امیدی مجبور شدم و قلم مغلطه را برچهره شان کشیدم .
    نام فرزانه تاییدی تا ابد درتاریخ هنر بعنوان یک هنرمند بزرگ ثبت شده وخواهد ماند اما نام شما بعنوان یک کارگذا رتجارتی ویک دلقک صحنه خواهد بود .
    چقدر برای شما خر ج داشت تا نشستید واین گفتگورا کردید وهمسر امروز خودرا تا عرش بالا بردید وفرزانه را .ویاد اورا گویی یک مگس را ازخود میرانید با دست به سویی رانده و پنهان کردید ؟ .
    خوشبختانه من درآن زمان معتاد چهرهای هنری توده ای ومصدقی خودمان نشده بودم تا سر ساعت خودرا بخانه برسانم وشمارا وبرنامه های مضحک شمارا ببینم تنها صمد اقا بود ودایی جان ناپلئون که مرارا سرجایم مینشاند . .
    تجارت خوب است نشستن روی مبلمان استیل با مجسمه های برنزی ومرمر ونقاشیهای گرانبها خوب است وگرفتن برنامه های گوناگون  از یک  …… خیلی بهتر است فرزانه فرزانه ماند  – او به سوی شهر فرشتگان نیامد ودست گدایی ودریوزگی بسوی کسی دراز نکرد وتا ابد  به تنها عشق زندگیش وفادار ماند وبا او زیست وبااو زندگی کرد واز کمکهای دولتی برای زنده ماندن  استففاده کرد اوهم میتوانست چون دیگران آب توبه بر سرش بریزد وچادرنمازی را برکمر ببندد ونقش کلقت خانه یامادر بزرگ را بازی کند وجایزه سیمرغ که هیچ صد مرغ را در آغوش بکشد اما برای خودش حرمتی قائل بود که امثال شما ها نه آنرا میشناسید ونه میدانید چیست  .
    دیگر برنامه های هفتگی شمارا به درون زباله دانی انداختم ودیگر نامی ازشما نخواهم برد . عمرتان دراز درپای دوستانی که یک پا اینسوی اب وپای دیگرشان بسوی مطبخ سپاهیان واعراب است. 
    من این سخن نوشتم که کس ندانست  اما شما کرامت آنرا ندارید که بگونه ای بخوانید  تا حتی خودتان بفهمید  جلوی دوربین کتاب حافظ وسعدی را ورق بزنید  وعاشقانه چشمانتان را  به روی خطوط آن بدوزید بی آنکه چیزی از متن وگفته آن فرشته رحمت که جامرا دردست وطره مویی درجانش داشت بفهمید .
    روزوروزگارن خوش .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 28 مارس 2020- میلادی برابر با نهم فرودینماه 2579 شاهنشهی .
  • من وعالیجناب پاپ!

    یک عصر جمعه غم انگیز بسیار غم انگیز !
    ————————————
    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین ” اسپانیا .
    در یک اقلیم بی تاریخ و یک اقلیم بیمار  عالیجناب برای یک میدان خالی سخن رانی ودعا میخواند  ومن برای یک دنیای خالی مینویسم .
    خورشید  هم از شرم پنها ن شده  او هم ترسیده  وبجایش اسمان میگرید !  وبر قله های  بلند میخندد .
    دراین عصر  غم انگیز  بی آنکه نقشی از روشنایی دراسمان باشد  به چهره فرسوده عالیجناب مینگرم که تک وتنها درصحنی ایستاده ومحافظ او تقریبا دو متر از او دور تر وصحن میدان کلیسای بزرگ واتیکان خالی است واز کبوتران نیز خبری نیست .
    دیگر نمیتوان فریاد برداشت که ایخردمندان  فرصتی اندک باقی مانده  میان زادن ورفتن  میان اولین فریاد وحشت وآخرین سکوت .
    میدان سنت پدرو خالی  وباران همه جارا شسته تمیز وپاک  پاپ دعایش را تمام کرد وبسوی اقامتگاه ویا پناهگاهش میرود  برایما ن دعا کرد برا ی دنیای بیمار ما !!  او خبر ندارد که ما درجشن بهارانمان نیز به عزا نشستیم  ودیگر لبخند شیرینی بر لبها ننشت  او خبر ندارد که ما چون عقربکهای ساعت هر لحظه از جا میپریم تا خبر تازه ای  را بشنویم .
    نه ! دیگر نمیتوان فریاد کشید که ای خردمندان  ما اکنون همه دریک دنیای بی تاریخ ایستاده ایم  ودیگر گردش ایام بکام ما نیست  چه میدانم شاید  بعد از  این روزهای تیره  چشمانمان باز به ایینه بیفتد  وماه دوباه درآسمان ظاهر شود وخورشید دوباره بدرخشد  .
    پاپ گریست / منهم گریستم   او هم د رسر زمین ناشناسان  آنقدر مانده تایکی از آنها شده  از او چهره دیگزی پدید آمده است .
    شبی برهنه شبی تاریک  سیاه تراز زمستان  وابرها همچنان در آسمان چرخش دارند  بیشتر مرا میترسانند .چهار کاردینال دورازهم درگوشه ای برایمان دعا خواندند ! شمع ها خاموشند آتشی درآتشدان میسوزد ودود کندر برای خودشان به هوا میرود  کسی نیست  میل دارم بپرسم : عالیجناب این مراسم برای دیوارهای مرمر وسنکها صیقل داده واتیکان است ؟
    اما شاید واقعا دعایش گیرا باشد ودنیا پس از اینهمه تکان ولرزان بجای خود برگردد عالیجناب پاپ حق ندارد درهیچ معامله ای رشوه بگیرد غذایش بسیار ساده وخودش تنها دراطاقش به دعا خواندن مشغول است .
    من اورا دوست دارم وهر یکشنبه به پای وعظ او مینشینم امروز جمعه استثنایی است ودعای مخصوص برای روح رفتگان میخواند آنهاییکه در راه ویروس منحوص کرونا از جهان رفتند . ث
    ثریا / اسپانیا 
     عصر جمعه هشتم ماه مارس 2020 میلادی 
  • فاجعه

    ثریا ” لب پرجین ؟ اسپانیا 
    ————————-
    خبرهای  بدی ا زسر زمین مادری ما میرسد گویا ملت ایران سپر بلای قانون گذاران دیوانه ومومنین حرم میباشند .
    فاجعه بزرگی درراه هست طبیعی است که همه خبر  دارند چه بر سر پزشکان خارج از  مرز رسید  تنها دیوانگان زنجیزی  درمغزهای کرم گذاشته خود دنیایی  را ساخته اند .
    مردک   پیرخنگ دیوانه / خامنه ای ودیوانه تری از او که همه پیکرش کرم گذاشته وبوی گندش عالمی را دچار تهوع گرده تمساح وآن سید خندان وآن لب خنچه مامانی ظریف جنایتکا ر- آن رییسی بی عفت وبی خانمان وسایر ملاهای عصر هجر ملتی را به گروگان گرفته اند .
    آهای مردم ایران اگر این برگه به دست شما میرسد بدانید وآگاه باشید که این ملاهای دیوانه میل دارند همانکاری را بکنند که هیتلر با یهودیان کرد  نسل ایرانیانرا ازمیان بردارند آن دیوانه  زنجیری  روی صندلی  درپنهانی ترین جاهای نا معلوم نشسته وشمارا به جن وپری حواله میدهد .
     وجلاد دیگری بجای درمان بفکر جن گیری افتا ده است .
    من میل ندارم وارد سیاست کثیف آنها بشوم اما دلی دارم سوزناک درکویر وفلات  سر زمینم چه موقع میخواهید از خواب بیدار شوید ؟  خانه خدارا بستند  وپرندگان وچرندگان اطراف  خانه او فضله میریزند واو قادرنیست حتی پرندگانررا  براند ؟ این بازی شوم را برای تحمیق کردن شما به راه انداخته اند  ضریح مطهر  را سیلاب برد وآن امامزاده نتوانست خودش را نجات  دهد  امروز دیگر درانتظار معجزه نباشید  جناب تزار بزرگ وآن چشم بادامیها تنها در پی  ویران کردن وبردن منابع شما هستند بیدار شوید بلند شوید اگر شما بلند شوید دنیا نیز برخواهد خاست .
    بنظر من این دیوانگان را  باید با لباسهای مخصوص  بسته بندی کرده وبه کنج تیمارستانها فرستادچگونه مغزهای شمارا شستشو دادند ؟ به چه طریق دهان شمارا بستند ؟ با تریاق ؟> قلیان ؟ افیون ومیدانید که اربابان دولت شما با کشورهای امریکای جنوبی در دادو ستد مواد مخدر / اسلحه ومشروبات الکلی وزنان  میباشند وشما همچنان بنشیند ونماز جعفر طیارا بخوانید ویا جوشن کبیرو صغیر را وضریح را بلیسید  تا جنازه هایتان درمیان خیابانها وجویبارها سر گردان شوند جوانانرا کشتند مغزهارا تیر باران کردند.  
    چه خواب وحشناکی  چگونه برخود میلرزم ؟ . 
    دراین چند روزه خیلی سعی کردم ارام باشم کاری ازمن ساخته نیست غیراز روشن گری ها دادن خبر کار من نیست وآن پیشوایان مقوایی وکاغذی که برایتان نسخه میپیجند  همان ولدزانهای خودشان میباشند که با خود فروشی ها  راز خودرا پنهان ساخته از راه دور مغز شمارا  هدف گرفته وخود شمارا  به سوی میدان تیر میفرستند . پایان 
    جمعه . 8 فروردین 2579 شاهنشهی !ویا بعبارت شما  فروردین 1399/پاینده ایران .
  • روزهای تلخ

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————–
    “حضرت حافظ”
    کی شعر تر انگیزد  خاطر که حزین باشد 
    یک نکته دراین معنی گفتیم  وهمین باشد 
    از لعل تو گر  یابم  انگشتری زینهار 
    صد ملک سلیمانم  در زیر نگین باشد 
    غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
    شاید که چو وابینی  خیر تو دراین باشد 
    هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز 
    نقشش بحرام ار خود صورتگر  چین باشد 
    جام می وخون دل هر یک بکسی دادند 
     دردایره قسمت اوضاع  چنینی باشد 
    درکار گلاب  وگل حکم ازلی این بود 
    کان شاهد بازاری واین پرده نشین باشد   !
    بهر روی نمیدانیم که گل شاهد بازاریست یا گلاب وکدام یک پرده نشینند !
    وما پرده نشینان درمیان مردمانی زندانی  که کم کم حالت روانی پیدا میکنند ومیل دارند این زندانی شدن قانونی را برهم بزنند ویا  دیوارهارا  بر سر همسایگان فرود آرند .
    اینجا چو من هیچ غریبی نسیت ومهر ویقینی هم نیست  در وهم شب ناگهان خودرا به خوابگاهم میرسانم درمیان عروسکان پشمی وپنبه ای وموزیک خودرا پنهان میسازم .
    تنها صدای طپش های یک دل سرگردان را میشنوم .
     ما مرده پرستان از زندگان بیزاریم ودر زمان زندگیشان ازآنها فراری وبه هنگام مرگشان که میدانیم دیگر دراین دنیا نیستند ناگهان همه دوست  واشنا ودست به پرستش او میزنیم .”مانند فرزانه تاییدی “
    که به راستی بانویی فرزانه بود .
    شبها تنها صدای  رفت وامدن اتومبیلهای پلیس گشت بگوش میرسد وراس ساعت هشت گویی دیوانگان زنجیری روی بالکنها وپشت بامها به دست زدن مشغول میشوند وآژیر پلیسها نیز به کمک آنها برمیخیزد ظاهرا برای پزشکان وتیمارداران این همهمه را به راه میاندازند وناگهان موسیقشان همه عرش وفرش را به لرزه درمیاورد  باید رفت ودرگوشه ای پنهان شد وگوشی هارا درگوش نها دتا صداها خاموش شوند .
    صدای پای رهگذری در هیج کجا شنیده نمیشود  تنها صبح اخباررا که میخوانی ویا به ندرت میبینی  ای داد وبیدا داینهم رفت !  اینهم مرد ؟  وتمام شد تنها لیست رفتگان ومبتلایانرا به رخ ما میکشند ومنتی بر سرمان  دارند که شمارا درپستوی خانه پنهان  کرده ایم با هجوم آذوقه های مانده درفروشگاهها .
    دیگر به سر زمین خود نمی اندیشم آفناب سالهاست درآنجا غروب کرده وشب تاریک دامن خود را پهن نموده است اژدهای خونخوارومارها وخزندگان  بادهان های بزرگشان  حال درحال بلعیدن یکدیگرند .
    سالهاست که ماه درانجا پنهان شده است  شاید دراسمان کویر خودی بنماید وستاره ها گم شده اند درتنفس الوده ملاهای درمانده وکوته فکر وبینوا .که بینوایی از صورتشان میبارد حتی درچهره فرزندانشان با آنهمه لباسهای برازنده هنوز بینوا هستند /
    حال من دراین دیار مسیحایی تنها به صدا ی ناقوس گوش میدهم  چند نفر رفته اند ! دیگر غربتم نیز استانی ندارد  تنها شبها در بالکن به تک تک ستارگان مینگرم میدانم که این غروب طلوعی به دنبال دارد اما تا آن زمان که ( اربابان ) ما بدهی خودرا جمع آوری نکنند ما درزندان خواهیم ماند .
    دیگر چشم به روشنایی ها ندارم هرچه هست تاریکی است همه بیکار شده ایم ودورازهم تنها دلهایمانرا بهم نزدیک کرده ایم  .نه به پایان جهان نزدیک شده ایم ونه به ابتدای ان باز گشته ایم درمیان هوا معلق مانده ایم  تا آتش غرور آن شیاطین فرو بنشیند وکم شدن آدمها بحد نصاب برسد  حال باید درسجده گاه آنها نماز بگذاریم  ودرغروب عمر همراه کینه هایی که درددل انبار کرده ایم  خودرا درتنکای زمین  جای بدهیم . یا اینسو ویا آنسو.پایان 
    ثریا / اسپانیا 
     27 مارس 2020 میلادی برابر با 8 فروردین 2579 شاهنشهی !.
    اسپانیا
  • سلام .ستاره !

    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    سلام – ستاره 
    خانه نشستن مبارک باد !
    حال باید از کوچه پس کوچه های خاطره ها گذشت واندکی مکث کرد و ایستاد وتکه ای برداشت وبر دیوار چسپانید .
     در کوچه های خاطره من  همه چیز زشت ونا مطبوع بود اما برای شناخت یک ملت کافی است .
    حال دیگر پرندگان  سحر این برگهارا بسوی بالا نخواهند برد وبه دست باد نخواهند داد  درمن میل نوشتن وگذشتن از همه عالم  بیداد میکند .
    در زمانیکه پسر   حرامزاده یاسر عرفات استاد دانشگاه ایران زمین باشد ونها دبنیادی اجدا د ش را میل دارد با زور سر نیزه به حلق ملتی بفرستد واولین حمله او به ( نوروز وجشن بهاران ) ایرانیان است دیگر کجا میتوان از عشق گفت وصفای آن و حال افغانها وتاجیکها بهارنرا جشن میگیرند وآهنگهای مارا به زبان خودشان میخوانند . 
    این دیوارهای گوشتی  که ناگهان سرازیر مملکت ما شدند  ملتی را به اسارت گرفته اند  وهر روز با کمک سگهای درنده وفرو کردن میله آهنی درمغز  آنها- وادارشان میکنند که سر به پای رهبر بگذارند دست کمی از کره شمالی ندارند .
    حال من درکجا ایستاده ام  وتو ای خواننده ای خطوط مرا چگونه خواهی یافت  منی که درمیان مردم ببیگانه میل دارم فریادبکشم که ( من همان آلیسم ) وهویت خودرا گم نکرده ام  ……صدایم درون اطاقهای خالی میپیچد وبخودم برمیگردد  حال من به همراه تصویرم هردو زندانی هستیم .
    به زودی مردان وزنان مهربان وپرستاران به درب خانه خواهند آمد تا خون مارا تجزیه کنند ودرخور ما مهره ای بسازند که باخون ما ترکیب یابد ودوباره انرا بما پس خواهند داد تا درسایه آن مهره ویا خرمهره بتوانیم تنها نان خشک را ببلعیم .
    در جایی خواندم که آن پزشکی که میکرب کرونارا کشف کرد وسپس جانش را نیز به باد داد در یکی از رساله هایش نوشته بود علاج  این بیماری تنها چای  بلی هما ن چایی که هربعد ازظهر انگلیسهای متمدن با ظرافت ومهارت کامل آنرا مینوشند وبرایشان یک سنت ملی شده است . 
    بهترین چای هارا  میتوان درهمان انگلستان یافت نه درهند ونه درچین .
    پس از چند روز باران مفصل افتابی دلپذیر از پنجره ها خودش را به میان  اطاق پهن کرده ومن بیاد دختری هستم ( که نامش لیلای ایرانی ) بود ودرچنین روزی معلوم نشد چگونه از دنیا  رفت وقاتلان او چه کسانی بودند وآن ملای مکلا که چندی پیش از او ذکر کرده بودم بسرعت خودش را بر بالای جنازه او درفرودگاه میرساند تا عکسی بیادگار بگیرد آنهم ا زجنازه یک دختر معصوم وبیگناه  وسپس تنها اورا روانه فرانسه میکنند تا درکنار مادر بزرگش بخاک رود  هیچکس نفهمید چرا این برادر وخواهر که از همه مهربانتر وخوش قلب تر بودن ناگهان پر کشیدند  شاید فرشتگان نگهبان آنها بهتر ازما میدانستند که وجودانها  درآسمانها بیشتر لازم است تا دررروی این زمین بیمار ومردمی بیمارتر وتهی مغز.
    باز باید همه درهارا به سوی درونمان باز کنیم  واندوه را فراموش کنیم  چرا که از پس هر شب تیره یک صبح روشن است مانند امروز . روزتان شاد .
    ثریا / اسپانیا / 7 فرووردین 579 شاهنشهی. برابربا 26 مارس 2020 میلادی . ساعت 07/45 دقیقه صبح !
  • حذام قرن !

    ثیا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————-
    تقریبا همه بیکار شدیم  ! ساختمانسازی متوقف شد  وکار مندان وکار گران در اداره بیکاری باید در صف اینترنت بایستنداینترنت سنگین شده وکند کار میکند درتمام جهان  وخبر دار شدیم که بسیاری ازما بهتران درسنین بالا نیز دچار این _ (جذام) شده اند یا جان سالم بدر میبرند ویا  خیابانها لبریز از گلهای سفید داودی  شده وزنگها به صدا درخواهن آمد  .- البته واضح ومبرهن است که برای مرگ ما زنگها وناقوسها صدایی درنمیکنند !.
     هفته ای یکبار یکی از بچه ها کیسه های خرید را پشت درب خانه میگذارد ومن کیسه های زباله را  وآنها میبرند البته محتویات غذا ها کمتر از بسته بندیها آن است ! حعبه بزرگ پلاستیکی وسط آن دو عدد پاچه مرغ تاریخ مصرف تمام شده ! ونانهای خمیری که به زور بیکربنات وخمیر ترش انهارا باد کرده اند .
    گویا شهرداری به کمک برخاسته برای آنهاییکه مانند من اجاره نشین هستند !!! لابد غذا برایم میفرستد  بیشتر اعضا ءدولت ما دچار این بیماری شده اند عده ای دربیمارستانها وعده ای درخانه ها تحت درمانند  ومن بچه هاراز پشت شیشه ها ویا اسکایبها مبینم از دیوار شیشه ای آنها را  میبوسم نمیدانم عشاق چه کار خواهند کرد ؟! عاشقان نیز از هم جدایند !!! ویا شاید دو راز نظر چشمان تیزبین دوربینها وپلیسها ساعتی درکنار هم بیاسایند >.
    خوب تا اطلاع ثانوی  ما کار مندان!!! ویا بردگان باید کمی صرفه جویی کنیم تا برا ی سایر مخارج ته کیسه مان خالی نباشد .
    مهم نیست طوفانی شدید در راه است یا مارا باخود خواهد برد ویا ما میخکوب بر زمین خواهیم چسپید  باید کمی جرئت واستقامت داشته باشیم واز نیروی درونیمان کمک بخواهیم . 
    به همه ثابت شد که قدیسین همه تنها دیواری طلایی بودند ومعجزه های که ملاهای اعصار وقرون برایشان نوشته وبه دست انها داده بودند امروز دیگر کار بردی ندارد شاید برای قرنهای اینده درصندوقها پنهان شوند برای نسلهای تهی مغزیکه باز هم باین دنیا پای خواهند نهاد ..
    امروز صبح تلویزیون در برنامه کمونتری خود یک لاک پشت عجیب وغریب را به نمایش گذاشت نمیدانم چرا مرا بیاد ( مش قاسم کتلت ) انداخت واقعا هیچ شباهتی بهم نداشتند اما انگار خودش بود !
    بهر روی تا روزهای دیگر اگر کارم را پس گرفتم باز هم میروم در دنیای بهتری گردش میکنم درغیر اینصورت به همان دلنوشته نویسی ادامه میدم  من باید بنویسم وباید بخوانم این یک اعتیاد بزرگ است . ث ! یعنی ثریا / 
    پایان 
     چهار شنبه 25 مارس 2020 برابر با ششم فروردین 2579 شاهنشهی !
  • نشخوار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————-
    چه بهاری است ……..خدایا ؟
    امواج خزر  از سوگ  سیه پوشانند
    بیشه دلگیر  وگیاهان  همه  خاموشانند 
    بنگر ان جامه  کبودان افق  – صبحدمان 
    روح باغند – گر بدینگونه  سیه پوشانند
    چه بهاری است ؟ خدایا  که دراین دشت ملال 
     لاله  ها  آیینه خون  سیاووشانند 
    آن فرو ریخته گلهای   پریشان درباد 
     کز می جام  شهامت همه  مدهوشانند 
    نامشان زمزه  نیمه شب مستان باد 
    تا نگویند که از یاد فراموشانند 
    گرچه زین زهر سموم که گذشت از سر باغ 
    سرخ گلهای بهاری  همه  بیهوشانند
    باز درمقدم خونین تو  ای روح بهار ان 
    بیشه دربیشه  درختان همه  آغوشانند ……..” شفیعی کد کنی “
    نه چیزی برای گفتن هست ونه برای نوشتن هر چه بود درآن ابیات گفته شد تنها نشخوار دیروز وبالا اوردن غذای گذشته .
    فرزانه تایید ی هنرپیشه زبر دست تاتر وسینما مقیم لندن در گذشت ! 
     با نفس تنگیها وبیماری ! در یک انزوای خود ساخته….. وروزی گفته ای  توشت : 
    هنر پیشه زمان رژیم قبلی درگذشت !!! به همین سادگی اما آن ننه قمری که پس از سالها خود فروشی رفت چادر بر کمر زد ونام مادر بزرگ سینمارا گرفت وجایزه سیمرغ را نیز در تختخوابش گذاشت !!
    با جلال وشکوه گنده لاتها تشعیع شد و اگرخود فروشی هم میکنی باید بلد باشی کجا وبا چه کسانی !!!
    نه چیزی برای نوشتن نیست تنها بیاددارم دوستانی که امروز دراین دنیا نیستند وباز ماندنگانشان نیز هست ونیستشان یکی است ! هنگامیکه به لندن میرفتم مرا برای گردش به گورستان معروف ” های گیت ” میبردند تا بر بالای سر مردانی که آرزو داشستند تا درزیر پای ” مارکس ” بزرگ دفن شوند فاتحه بخوانیم ومن دردوردستها میا یستادم وباین زمین پهناور نگاه میکردم ….خوب چپ مارکسیت ! پول این زمین را چه کسی پرداخت کرده است ؟!  وچگونه توانسته لاشه بیمصرف ترا برای گفتن چند خط دری وری درست زیر پای این مراد شما به خاک بسپارد ؟؟ جوابی نداشتم بی آنکه حرفی بزنم عکسی میگرفتم برای تکمیل ( پررونده) که این گرسنگان دیروز چگونه ناگهان دربهترین مکانهای لندن جا خوش کردند ونامشن این بود که ( از بینوایان وستمدیدگان حمایت میکنند * خوب از جیب مبارکشان وشکم گرسنه شان که بینواتر بود حمایت کردند.
    نه چیزی برای گفتن ندارم وچیزی برای نوشتن تنها به آسمان ابری وبارانی درکنج زندانی که با نام سلامتی مارا نگاه داشته اند از پست شیشه های گل الوده ونمناک به خیابان خالی مینگرم وسعی دارم که جلوی اشکهایم را بگیرم میگذارم آسمان بجای من بگرید .ث
    پایان 
     ثریا ایرانمنش ./ 25/03/ 2020 میلادی برابر با ششم فروردین 2579 شاهنشهی.!
  • تاخیر خبرها!

    دلنوشته !
    ——–ثریا ایرانمنش . اسپانیا /
    به خبر ها گوش میدهم به تفسیر خبرها به دلسوزیها  وخوب میدانم که این ملت هیچگاه یک ملت واحد نخواهد شد  وبخوبی میدانم که روزی پس از این همهمه  ویروس  س زمین ما تکه تکه خواهد شد زیر این بیماری سیلابها راه افتاده اند و سیلابها بخوبی میدانند که مرزهارا چگونه  رده بندی کنند .
    بیاد یک ملای مکلا وتحصیل کرده افتادم که سنگ  مبارزه با این ملاهای سوار بر گرده ملت ایران را بر سینه میزد ! به شهبانو زنگ میزد درهمان حال از سازمان سی آی  الف ماهی چهار هزار دلار ناقابل به حسابشان ریخته میشد ودرهمین بین با عربستان سعودی مراوده داشتند ودرمیان همه اینها به خانقاه هم میرفتند از آنجا به مسجد وکانون توحید سر میزدند  ودریک شب  (احیا ء )که بقول خودشان  برای تصفیه روح پای منبری رفته بود ند پس از صرف شام یعنی دوبشقاب بزرگ چلو کباب  وحلوای نذری  یک قابلمه هم برای خانواده گرفته وسپس زنی را که بایشان  چسپیده بود سوا رکردند  ودر پستوی همان دیوار!!!!! .
    من درانتظار تاکسی بودم که قرار بود برسد واین منظره را دیدم  و فردای آن روز به ایشان تذکر دادم  که قربانت گردم یک بام ودو هوا !! با کمال وقاحت بمن گفتند یک موضوع خصوصی است وبشما هیچ ربطی ندارد!!!!  خوب هرچه باشد اصیت ایشان نیز ازهمان قوم روضه خوانان منبری میباشد !از آن روز دیگر به هیچ یک از این مردان سیاس ومبارز نه التفاتی داشتم ونه احترامی ونه باورشان داشتم وتما م شد حال مگر از میان جوانان تحصیل کرده یک شورشی برخیزد وآهسته آهسته  خودرا نجات بخشند ازاین فسیلهای خیابانی وبیابانی  حاصلی بر نخواهند داشت آینها خیالشان راحت است خانه های خودرا دارند درکنار دریا وجزیره  ها خانه هایی برای دوران باز نشستگی خودشان نیز خریده اند از دولتها به طرق مختلف پول میگیرند واز گروهکها وسایر مبارزین واقعی که باینها اعتماد واطمینان دارند وهر ازگاهی هم برای انکه خودی بنمایانند وارد گود شده دریکی از رسانه ها اظهار فضل مینمایند اما پشم وپیلی آنها ریخته  عده ای هم درگیر شیره مالی وشیره کشی هستند باید فاتحه آنهارا از بیخ وبن خواند .
    بنا براین مسئولیت جوانان بسیار سنگین است وباید بنوعی خودرا ازدست این کفتارهای گرسنه نجات بخشند که باخون جوانان وگوشت آنها تغذیه میشوند .  سر زمین درحال مرگ است مردان دیروز  دیگر مرده اند وآنهاییکه هنوز زنده اند درواقع مردگانی هستند در لباس یک فرد ویا زامبی .
    شاید تعدا دانگشت شماری بتوان بین انها یافت هنرمندان بزرگی که گاهی ما فراموششان میکنیم ویا نویسندگان وشاعران وفیلمسازانی   که هنوز قادر به اندیشه میباشند . ث
     پایان 
    آن روز دیده بودم  این فتنه هاا که برخاست 
    تا کی کند  سیاهی   چندین دراز دستی ؟
    سه شنبه 5 فروردین 2579 شاهنشهی 
  • خیالها وخاطره ها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————-
    سکوت آنچنان است  – که آهسته نمیتوان دعا کرد.
    این طبیعی نیست این سکوت واین خانه نشتنها  !نه ابدا طبیعی نیست حتی  دوران طاعون ووبا اینگونه با مردم رفتار نشد .
    سکوتی مرگبار همه جارا فرا گرفته است گاهی اتومبیل پلیس رد میشود وزمانی اتومبیلهای آبپاش  همین نه بیشتر همه گویی مرده ایم .
    این شهر – شهری که من همه جوانی خودرا دربهار بی پایا ن آن بباد دادم   شهری زنده سرشار از زیبایی ونورو شوق وشور –  این روزها  همچو مرده ای  یکسره برباد رفته است .
    فضا ! امنیتی !  خواب از سرم پریده از یک پس از نیمه شب دراین سوک ترسناک درون تختخوابم میغلطتم .
    بانک پیام داده روی موبایلم که  حقوق شما به صنوق ریخته شده است جای نگرانی نیست !
    این پول درحال حاضر به چه درمن میخورد ؟ اطافم از مواد غذایی ودستمالهای توالت وحوله های آشپزخانه وبطریهای آب  آشامیدنی اشباح شده است میلی نه به نوشیدن دارم ونه به خورن ! 
    د رخبرها خواندم دریکی از ایلات متحده امریکا فاضل ابها گرفته بخاطر ریختن دستمالهای مرطوب وپاره های تی شرتی که با آن خودرا تمیز میکنند ! مگرآب برای شستن ندارند ؟ کنار اقیانوسها زندگی میکنند ! مجسم کنید از سوراخ سینک آشپزخانه ناگهان فاضل آب به بالا بیاید وهمه جا را فرا بگیرد .
    این همان دنیایی بزرگی بود که همه در حسرت آن آه میکشیدندومیعادگاه بسیاری از جوانان وزنان ومردان بود قبله آمال آنها  وحال درمانده بین بیماریها وگیرکردن فاضل آبها ..
    دراین شهر دراین سر زمیین بیمارستانهای  صحرایی مرتب درحال گسترش است  وایا فلورانس نایتنگلی دوباره زاده خواهد شد ؟ همه افسانه هایی دیرین  .
    هرچه گشتم شاید یک افسانه ای ازدیر باز بیاد بیاورم وبرای خودم بگویم تا خوابم ببرد  دیدم چیز زیبایی دربین آنها نیست هرچه بوده تلخی زمان بوده است ورنج وزندگی درمیان دروغها وریا کاریها وشهوات  حال به ملامت خویش میپردازم  از بیم ملامتگران  وبر ویرانه های وطنی میگریم  که دیگر از دیدگاه من پنهان شده است  وهرچه بوده سرنگون شده از کاخ های نیلکون سلطنت  تا اینه های مجلل کاخ  ومشعل داران راه آزادی .
    وما ؟ 
    د ربامداد مرگ تاریخ ایستاده ایم .
    دیگر اینجا برای من غربت نیست هیچ کجا غربت نیست  از هر سو که نگاه کنی همه چیز یک شکل است  ومن حیران که چه خواهد شد .بر ما واین  سر زمینها  که امروز مانند یک مرداب راکد  درحال سقوط هستند  شهرهایی که خواب نیمه شبانشان ناگهان  از لرزه های یک _( ویروس ) ناشناخته  آشفته شد؟! .
    بوی بدی میاید  بوی  نا هم آهنگی ها وبوی تنهایی شدید در زیر نگاه برادران وخواهران ! 
    مشعلداران بی تاریخ وبی هویت  مارا نیز بی هویت خواهند کرد  ودر ما همه خیالها وخاطره ها نابود خواند شد .
    کتابهایمان به دست آتش سپرده میشوند وخودمان  کم کم آب میشویم ودیگر کسی صدای پاهایش را روی سنگ فرشهای خیابانها نخواهد شنید –  ودیگر   کسی بوسه عاشقانه از لبی نخواهد گرفت  درعوض فضله های کبوتران وسگهای تربیت شده  گرانبها خواهند شد  وما در شهر  چراغهای زرد وسفید وقرمز بسر خواهیم برد وزنگ خوابمان بموقع زده خواهد شد .
    هر کس درکوجه تنهایی خویش گام برخواهد داشت  وبه غرویهای غم انگیز  نگاه میکند  هویتی ندارد خاطره ای نیست خیالی هم بوجود نخواهد آمد  . بوی بدی میاید .بوی سرب داغ شده  روی سینی های چرکین  آسمان.و… نخواهیم فهمید   که فواره آقبالل کجاست /
    ————–
    ونپرسیم چرا قلب حقیقت  آبی است 
    ونپرسیم پدرهای پدرهای ما !
    جه شبهای داشته اند 
     پشت سر نیست فضایی زنده 
    پشت سر مرغ نمیخواند 
     پشت سر بادنمی اید 
    پشت سر پنجره  سبز صنوبر بسته است 
    پشت سر روی همه کرکره ها خاک نشسته است 
    پشت سر خستگی تاریخ است ………زنده نام » سهراب سپهری : از دفتر هشت کتاب !
    پایان 
     ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 24 مارس 2020 میلادی برابر با 5 فروردین 2579 شاهنشهی .
    25/5 دقیقه صبح س شنبه !
  • بازار -2

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا!
    =====================
    بازار دوم نام نوشتاری امروز ماست چرا که نوشته وطنازی ما مورد قبول همه واقع شد وهمه خندیدند  وبرایمان نامه فرستادند از مسائل جدی بپرهیز کار هر …. ببخشید نیست خرمن کوفتن  یک عالمه مرد میخواهد تا درهونگ  خرمنرا بکوبند ولهش کنند  .خوب ما مرد نیستیم اما ازمردی هم چیزی کم نداریم ً!….. 
     بهر روی  داشتیم از بازاروننه ما ن میگفتیم این روزهای زندان اجباری همه به دنبال یک چیز خنده دارند  فضای مجازی باندازه کافی خوراک به همه میرساند راست ودروغ را سرهم میبافند ویک کلاف گنده درست میکنند وتحویل خلایق میدهند خیلی ها باور میکنند وخیلی ها هم میخندند ! مثلا ما دیروز یکساعتی ونیم نشسیتم به موزیک آن مرد گیسو بلند وگیسو طلایی اهل ماستریخ هلند گوش دا دیم  ودیدیم  واقعا پیغمبر اصلی این است همه را به رقص وشادمانی در آورده بود  جمعیت زیادی در میدان بزرگ شهر جمع بودند البته از سرزمین د.وم ماه هم چند نفری با پرچمشان رفته بودند وتنها سه مرد تنور خوان که هیچ کدام اهل اسپانیا نبودند برایمان گرانادارا خواندند وما چقدر گریه کردیم بیاد خوانندگان قبلی !.
    با خود گفتیم این روضه خوانی بهتر ازآن روضه خوانی است که مادر ما درحیاط راه میانداخت چادر میزد ودسته سینه زنی بخانه ما میامدند تا شام آخررا نوش جان کنند ومن از ترس زیر همه رختخوابها پنهان شده بودم .آن روزها ما هنوز این روضه خوانهای فرنگی را ندیده بودیم تنها هرماه یک ملا میامد ووی صندلی اطاق برای خودش  شعر وری میگفت ویک توما ن میگقت ویک چای ومقداری آجیل هم توی دستمالش میریخت ومیرفت …..حالا این روزها ادعای حاکمیت  دارند  !ومیل دارند یک حکومت اسلامی بسازند !!! زررشک پلو بدون مرغ !
    شبهای احیاء وشبهای وحشتناک  محرم من بیمار میشدم گوشهایم را میگرفتم ودرون یک اطاق پنهان میشدم مرا به زور به مسجد سپه سالار میبردند تا  ترسم بریزد اما من زمانیکه مادرم وهوویش سرشان زیر چادرشان بود وداشتند  گریه میکر دند فرارمیکردم .
    همیشه توی اطاقم پنهان میشدم ویک گنجه بزرگ داشتم که گود ی داشت  ومن میتوانستم بروم زیر لباسها پنهان شوم .اما ناپدری ما هیچوقت به روضه نمیرفت آخر او دینش کمی با دین جعفری وشیوید ی فرق داشت او از یک دینی بود که آن پنج تا چیه اسمشان> فروع دین یاشروع دین؟ یکیش را قبول نداشتد  گمان میکنم اسم آنکه قبول نداشتند > معاد> بود بلی یعنی ما که به ریق رحمت  رفتیم دیگه برگشتی نیست نکیر ومنکر واین حرفها هم دروغ است  برای خودشان امامی جدا گانه داشتند خلاصه خر  توخری بود ما هم آن دوبرها میپلکیدیم کسی مارا داخل آدم حساب نمیکرد !
    اگر خواستگا ری هم برایمان پیدا میشد هوی ماد رم فورا خودش را به خواستگاران  میرساند وبه انها میگففت : خیال نکنین دختر آقا ست !!!! خواستگارها هم میرفتند ! =چه بهتر .
    هووی ما درم اسم با مسمایی داشت “وجاهت ” بینی اش مانند عقاب بود وچشمانش درشت مانند جغد ولبانش نازک وقیاطن وتلخ وترسناک همیشه موهایش را  در سلمانی جلوی بازار ودم گاراژ فر میزد بعد به انها پارافین میزد  وبعد یکطرف موهایش را که کمتر بود با شانه به عقب میبرد  ( انگار دورتی لامور بود ) ! اما مادرم موهایش را میبافت ومانند تاج روی سرش میگذاشت ویک لچک کوچک ابریشمی هم روی سرش میانداخت وزیر لبت میگفت :  
    خوب از ما گذشته حالا این پسرها باید کمکی پدرشان باشند ما چیزی نفهمیدیم اما بعدها یکشب که هوو را دیدم که آهسته از اطاق یکی از پسرهای  اقا بیرون میاید فهمیدیم که بهر حال باید اقاجان کمک داشته باشد !!! 
    از آن روز ما عزیز شدیم وهمه جا مارا میبرد حتی برایمان روپوش مدرسه هم میدوخت وبمن مگفت تو دختر خودم هستی ! ما هم تودلمان میگفتیم خرخودتی !!!
    بهر حال بازاریها همه چرتکه داشتند وبا چرتکه حساب میکردند آقاجا ن هم یکی داشت وقتی هم یک ماشین حساب آمد باز آنها با چرتکه حساب میکردند با اسباب  بازیهای امروزی کاری نداشتند اما اتومبیلهایشا ن همه بنز بود وکادیلاک ووقتی که ما بزرگتر شدیم ویک پسر حاجی به زور مارا گرفت مرتب  از کادیلاک حاج اقایش حرف میزدواز ملای قم که حاج اقا هر هفته میرفت برای صیغه کردن یک دختر جوان و  چهارتا زن هم داشت  انگار انوقتها مد بود هم پنج شش تا زن بگیرند زنهای بیچاره خودشان خرج خودشانرا میدادند تنها ماشین جوجه کشی بودند مثلا اقاجان ما دوازده   تا بچه داشت !!! که ا اززنهای خودش بزرگتر بودند ؟!  البه بعضیهایشان . 
    هووی مادرم برای کسب درآمد هرچه  بطری خالی ابغوره وپاکت و روزنامه بود درگوشه ای جمع میکرد تا سر هفته کاسه کوزه ای از راه  میرسید وانهارا  میخرید  مادرم صورتش را چنگ میزد که ای زن تو آبروی همه را تو این محل میبری  ! میگفت  بتو چه ! مادر ما اربابی  داشت مثلا میگت من صاحب هیچده دانگ آب هستم من هنوزم نفهمیم یعنی چی ! ویک ده اربابی داشت ومن بچگیهایم  را خوب بیاد دارم اما خوب پدرم جوان الواتی بود  وبیشتر مخارج ننه مارا هپلی هپو میکرد .  بعد هم از هم جدا شدند حال درخانه بزرگ ونیمه خالی این جناب که ازمال دنیا تنها اسم ورسم اجدادش را داشت بازهم  میبایست تحمل مخارج آنهارا بکند  همیشه هم درون اشپزخانه داشت اشپزی میکرد بخیالش دارد کار مثبتی انجام میدهد وهوویش سقز درون دهانش چادرش راسرش میکرد ودورخیابانها برای گردش میرفت ! 
    این مادر بود ما داشتیم ؟ خوب من مثل او نشدم …… یعنی ببخشید باج …/کمر/ به کسی ندادم  بقیه دارد 
    ثریا ایرانمشن . ” لب پرچین ” 23/03/ 2020 میلادی برابر با 4 فروردین 2579 شاهنشهی !
  • تصویرآ ینده

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”  اسپانیا !
    ——————————–
    تصویری که برای ما کشیده اند قابل تصور هم نیست چه ساده لوحانه به همه چیز تن دردادیم بطور آزمایشی اول برنامه های تلویزیونی  خانه های دسته جمعی سپس دسته جمعی دربیابانها و وکارتن معروف تله تابیز مجاهدین وجمهوری اسلامی وافریقا و سایر آزمایشگاهایی را که از آن بیخبریم  یک دنیا یک مذهب ویک گروه  چه دنیای وحشتناکی خواهد شد هنگامیکه کارتهای اعتباری ما  تبدیل به یک چیپس زیر پوستمان  باشد وهرساله هم باید برویم وآنرا تعویض کنیم تن به هرواکسنی که بما تزریق میکنند بدهیم وهر قطه داروییکه به حلقمان  فرو میکنند یگ گله گوسفند بایک شبان یا چوپان وسگهای گله فراوان .
    شعر ناگهان از میان گم شد شاعران دردمند  دراطاقهای خلوت خویش به مواد مخدر پناه بردند  قلم ها جای خودرا به ئکمه هایی دادند که هرکدامشان نشان ترا  دارد آوازها گم شدند تالارهای اپرا ونمایش خصوصی شدند برای عده مخصوصی  خوانندگان خانه نشین شدند ویا پرده هایشن را بالا زدند وعریانشان کردند  کتابی زیر چاپ نرفت  نوشته ای به دست تو نرسید پاکتها وتمبر ها ونامه های پستی ناگهان گم شدندگلهای اقاقیا وشمشادها  همه به بهشت  آتیه رفتند تا درآنجا  بیارایند وبیاسایند مردم حقیر وگرسنه وآنهاییکه پایشان کمی میلنکد وشل میزنند معلولانند باید کم کم جایشانرا به نوجوانان از راه رسیده بدون مغز بدهند .
    جاده ها امنیتی خواهند شد  ما امتحان خودرا خوب پس دادیم ونشستم برای حسن وحسین سوگواری کردیم  ویا دمان ر فت که انسانیم ! چه کسی این طرح را بنا کرد  یک ملای بیسواد وبیشعور از کجا نظامی گنجوی را میشناخت که درهما ن بدو ورد آنرا توقیف کرد خیام را وسایر کتابهایی که ما را به گذشته پیوند میدادند ویا به تاریخمان حال تنها تاریخ گذشته بصورت یک افسانه برایمان تعریف میشود آنهم بطور  ناقص /
    تصور زندگی درچنین دنیای مرا به مرگ نزدیکتر میسازد  تصور اینکه نتوانم ازادانه تنفس کنم ویا راه بروم ویا درخیابانها زیر سایه پلیس امنیتی خرید کنم  مرا خواهد کشت . 
     ما درخانه هایمان پنهان شدیم اما این پناه گرفتن تا  زمانی است که اربابان دستور دهند خوب  قرنطینه تمام شد زیر سابه گرگها بیرون بیایید آنچه را که ما بعنوان غذای نوین بشما میدهیم بخورید ادرارتانرا تصفیه کرده بنام ابهای شیرین معدنی درشیشه ها شیک بشما عرضه خواهیم نمود وگوشت پیکر مردگانرا بسته بندی کرده ویا واکیوم شده درفروشگاههای زنجیزه ای برایتان درقفسه ها چیده ایم زمانی حق استفاد ه از آنهارا دارید که آن چیپ لعنتی زیر پوستاشما باشد با یک اشاره دربها با زمیشوند با یک اشاره صندوقهای فروشگاهها خرید شما را جمع بندی میکنند اگر انرا نداشته باشید نه اب نه نان ونه خانه ونه کارونه پزشک ونه دارو  !!!! 
    بایت همین خانه نشستنها عده های کارخودرا ازدست داده اند دولتها صندوقهای ارزیشان تهی است باید درانتظار ظهور امام عصر بنشینند .
    همه مساجد همه کلیساها وهمه مکانهای مذهبی تعطلیند اما یک نقطه هنوز بازاست وگرد هم ایی ها درآن  ادامه دارد وآن مرکز پنهان است از چشم من وشما ما بردگان کاریم وچنانکه نتوانیم خدمتی را انجام دهیم ویا زیاده تر ا زحد خودما ن حرف بزنیم دچار سکته خواهیم  شد ویا ناگهان باد مارا با خود خواهد برد به دوردستها .
    هرچند بنی آدم بنی عادت است ودرجهنم هم  به آتش سوزان عادت میکند ..
     من آنچه شرط بلاغ است بانو میگویم پایان .
    یکشنبه 22/03/ 200 میلادی برابر با 3 فروردین 2579 شاهنشهی . ثریا ایرانمنش / اسپانیا .
  • انشائ امروزما !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ====================
    امروز میخواهم بسبک شاگردان مدرسه  یک انشاء بنویسم که چند روزی است روی یوتیوپ این زنگ انشاء مرا خندانده است اما متاسفانه رو دست داشته وکسانی دیگر نیز از او کپی کرده اند وزنگهای بیشماریرا به صدا درراورده اند اما آن قدیمی از همه بهتر است .
    موضوع انشا ءامروز ما ( بازار است )!
     بازار ! البته بر همه واضح ومبرهن است که همه چیز ما از بازار میاید همه چیز ما حتی انقلاب ما هم که درکشور ما صورت گرفت وباین جا کشید  از بازار آمد  بازار وروحانیت هردو بهم گرده خورده اند وباهم دستشان درون یک تغار ماست است   .
    خانم اجاره ؟
    همه چیزای رو که نوشتم بخونم ؟….
    – بله اما مواظب این ترکه هم باش 
    بله خانم چشمم روی اوست مرتب آنرا تکان میدهید ومن میترسم  وشلوارم ….ببخشید گلاب برویتان کمی نم دار شد .
     ما فرزندان ایران  میدانیم که بازار باید باشد  درغیر اینصورت ما ازکجا میتوانیم پارچه های اعلای فرنگی را بخریم وبرای خودمان لباس بدوزیم  / البته ما نه دختر همسایه که پدرش سرهنگ است لباسهایش همه قشنگتر ازمن است .
    مادرم میگفت هیچوقت باین بازاریها اعتما مکن آدمای  … پدرشان سوخته ومارشان مرتب قهوه درست میکنند .
    ( اخر مادر ما قهوه خیلی دوست داشت  یک روز یک قوری قهوه را تا ته سر کشید نزدیک بود سکته کند اگر خاله ام باو نمیرسید وباو دوغ نمیداد  حال منهم اینجا نبودم )!!!
    باری داشتم میگفتم که ماد رما هیچوقت از بازاریها خوشش نمی آمد اما هر بار برای خرید چند کیلو برنج یا برای خرید مقداری پنیرراهی بازار میشد  وبیچاره مش غلام حسین بقال  محل ما میگفت این بی بی انگار در بازار کسی را دارد  ما هم برنج اعلا داریم وهم پنیر تازه لیقوان وپنیز تبریز وپنیربلغار …..
    اما مادرم میگفت دربازار ارزانتر است وحساب کرایه اتوبو س را نمیکرد گاهی هم با هووی خودش که پدرش اهل بازار بود ومرتب از پدرش حرف میزد ومیگفت باو میگویند :     متکمل /// ببخشید خانم معلم ملک التجارت … نه ملک التجار میخواند با هم ببازار میرفتند وتا ظهر  همانجا خرید میکردند  یعنی همان چند گرم پنیر ویک من برنج را مادرم گاهی باهوویش خیلی بگو مگو داشت البته هوی او زن پدر من نبود ما درم زن شوهر او بود زن ….صبر کنید بشمارم  یک ….دو…….سه . چهار … پنج … ششمین زن او بود ! ونا پدری ما خیلی مرد محترمی بود وگویا درمجلس وکیل هم شده بود قاضی خوبی هم بود اما خوب   پدرما که نبود بما چه !
     مادرم همیشه به هوویش فحش میداد   وبه بازاریها هم فحش میداد اما مرتب یا بازار بود یا شاه عبدالعظیم ! 
    ( بالاخره نفهمیدم مادرما مسلمان بود یا گبر ؟ ) با اینهمه باز برای من که هنوز دبیرستان میرفتم خواستگارا بازاری پیدا کرده بود وهمانطور که مرا ویشگون میگرفت میگفت یا باید زن خود آقای فلانی بشی یا زن پسرش که دانشگاه میره ….
    وما گریه کنان میگفتیم مادر جان صبرکن آخه  درجواب درحالیکه یک کشیده محکم به بنا گوش ما میزد میگفت صبر بی صبر میخواهی خودتو را به دست اون مطربه که میگن یهوده بدی ؟؟؟؟
    وما گریه کنان  درحالیکه  وشگونها ی او دربدترنی نقطه بدن ما بود ودردوسوزش میکرد دوان دوان به اطاقمان پناه میبردیم وگریه میکردیم .
    مادرم میگفت هروقت صبح زود ازخانه بیرون رفتی ودیدی آخوندی جلویت سبز شد وفرا بخانه برگرد دیدن آخوند کراهت دارد اما مادرمان هرسال ده روز روضه خوانی وسینه زنی  درخانه راه میانداخت !!!
    ویانذر میکرد پیاده  به شاه عبادالعظیم  میررفت ویا خراسان میرفت ویا به کربلا عاشق حسین بود( نه ! من گمان میکنم این مادرما  شوهر اول اول که هنوز خودش نه ساله بوده وبه زورپدرش شوهر کرده اسمش حسین بوده  واین بیاد اون حسین توی سرش میزد وگریه میکرد بیجاره دوازده ساله بیوه شد )!
    بهر روی  مادر ما خودش جمع اضداد بود وپدرمان مردی بود مهربان لوطی مسلک وساز خوب میزد 
    اما پدر خوبی نبود ! 
     امروز  ما درحالیکه پرده های پر از خاک خودرا بالا میزدیم تا پنجره را به زور باز کنیم هوایی داخل  اطاق بیاید از آسمان خودمان عکس گرفتیم واز عکسهای دیگران استفاده نمیکنیم مجازات دارد اما دیگران ازمال ما استفاده میکنند مجازات هم نمیشوند  !.
    امسال اصلا ما خانه تکان نداشتیم وهفت سین خودرا روی تکه های کاغذ نوشتیم وبه یک شاخه گل مصنوعی آویزان کردیم عکس یک قاب سبزی پلو وعکس یک ماهی ویک کوکورا هم خودما کشیدیم وانرا اویزان کردیم اما عکس خورش فسنجانرا بلد نبودیم بکشیم ببخشید خانم معلم …..
    ما سالهاست ا زاون سنتهای خودمان که خانه تکانی است دورشده ایم فرش ما فرش ماشینی است ودیگر احتیاج به  شستن ندارد هروقت کثیف شد انرا دور میاندازیم ویک تازه میخریم ! پرده هارا هم چون تنهایی درقرنطینه بودیم نشد پایین بیاوریم وبشوییم /خوب دیگه زندگیه ! تا ببینیم این ویروس کثیف بی ادب چرب وچیلی وکثافت کی گورش را گم میکند وما دوباره زندگی را که چه بگویم مردگی را از سر میگیریم /
    نتیجه :
    ما ازاین انشاء نتجیه میگیریم که ….نه نتیجه ای نگرفتیم خانم معلم  همون که بوده دراون دوران هم بستنی که میخوردیم خامه اش مارا مسموم میکرد ونان خامه را فقط تماشا میکردیم البته عیب از خود ما بود  نتیجه میگیریم که هیمشه باید به حرف بزرگتر ها گوش داد تا ترکه ویا خط کش را برتنت خورد نکنند وترا ویشگون نگیرند آنهم جاهای بدبدبد . ببخشید خانم معلم .ت…….م……ام / ثریا 
    یکشنبه دودی وتاریک وبارانی و دلگیر  22 مارس فرنگی و سوم ماه خودمان !
  • رنگ طاعون

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————-
     شب از نیمه گذشته 
    از ساعت یک بیدارم باران شدیدی میبارد پس از یک طوفان شدید که نیمی از آنچه را که دربالکن داشتم شکست حال به دنبالش باران  همه جارا به قدوم خود مزین کرده است ! خبر  ندارم که چه بر سر مبل های بیرون آمده است مهم هم نیست .
    روز گذشته دریک برنامه غافل گیر کننده  راس ساعت پنج بعد ازظهر  به دنبال یک ایمل که برایم رسید  آنرا باز کردم همه بچه ها ونوه ها  ناگهان به دورم ریختند !  هرکدام درخانه های خودشان اما جمع بودیم خبری از پذیرایی و شیرینی وشکلات وشربت نبود همه اشک درچشمانمان به یکدیگر مینگریستیم بچه ها چیزی سر درنمیا وردند بزرگتر ها میگریستند خسته بودند از سکوت  واز زندانی بودن  عده ای از آنها درخانه کار میکنند اما بچه های کوچک مدرسه برایشان این زندان خیلی سخت بود وترا دیدم پس از یکسال واندی موهای جلوی سرت سپید شده بودند وچشمانت به گودی نشسته بود در دفتر کارت بودی  .پرسیدم چرا تو درخانه نماندی؟ در جوابم گفتی درخانه احساس خفقان میکنم حال هر روز پیاده این راه طولانیرا طی میکنم وبه دفترم میایم ودرب را قفل میکنم وجلوی میزم با کامپیوترم با جهان بیرون ارتباط پیدا میکنم . چقدر غمگین بودی . وار کوچکترین نوه ام پرسیدم  که پاپا کجاست ؟ گت چه می دانم روی بیزنسش دراظاقش نشسته ! او هم امد  واین برنامه ریزی به همت او  شکل یافته بود .
    به درستی نمیدانم طاعونی که امروز بر جهان ما وکره زمین سایه افکنده چه رنگی دارد  ایا سیز است یا سیاه یا قهوه ای اما شکلی که ازآن نشان داده اند مانند موجودات تخلیی فضایی با لوله های مکنده میباشد  هزاران نفررا درروز به گورستانها میفرستد . خیابانها خالی وتنها پلیسها دراتومبیلهایشان با بلندگو ها اخطار میدهند که درخانه هایتان بمانید اگر هم جان میدهید درخانه خودتان باشید نا زمانیکه بوی گند شما اطرافیانرا خبر کند وجنازه شمارا با اکراه به دوردسترین نقطه ببریم وبسوزانیم  آتش پاک کننده است .
    امروز-ودراین زمان  درست بیست وچهار ساعت است که از تعادل زمین یعنی برابر شدن شب وروز میگذرد وطبیعت بکار خودش ادامه میدهد برای او مهم نیست که ما دراین زندانهای خفه چه بسرمان میاید ویا خواهد آمد .
    بیاد آن روزهای کودکی تو افتادم  بین من وتو چندان تفاوتی نیست تو فرزند من وهمزاد منی  با من راه آمدی بامن نشستی با من حرف زدی چیزهای زیادی بمن آموختی خود داری بزرگ منشی تو قابل تحسین است من تنها نوزده سال داشتم که ترا به این جهان تحویل دادم  اما هیچگاه کنارم نبودی تنها دوسه سالی که خیلی کوچک بودی آنهم بین دستهای مادر وپرستارت که اورا” او جیجی ” میخواندی دست به دست میشدی ومن شبها خسته ومرده که از سرکار روزانه ام  برمیگشتم خانه تاریک آشپز خانه تاریک ومیز ناهاری خوری خالی بمن دهن کجی میکرد  یک لیوان شیر ویک یا چند بیسکویت شام من میشد وبه رختخواب میرفتم کارم از هشت صبح شروع میشد تا یک ونیم بعد ازظهر واز چهار تا هشت شب ! ناهارمعمولا یک ساندویج میخوردم ویا اگر پولی درون کیفم زیادی بود دریک رستوران نزدیک دفتر کارم ناهاری  نوش جان میکردم ./
    با هم خوش بودیم درانتظا ر روزهای تعطلیلی بودم که ترا با کالسکه به گردش ببرم وزمانیکه توانستی راه بروی دست ترا بگیرم وباهم پیاده خیابانهای شهر را زیر پا بگذاریم ودریک کافه تریا چای با شیرینی خامه دار بخوریم !.
    چهار ساله بودی که به دنبال یک فریب دست ترا گرفتم وبه جهنم رفتم بخانه شیطان ودر میان آتش ودود مکر وریا سوختم هنوز تاولهای  ان آتش بجای مانده درون سینه ام  دچار خون ریزی میشوند وخیلی زود هنگامیکه فهمیدم چه فریب بزرگی خوردم ترا وسایر بچه هارا برداشتم وهمهگی خودرا به غرب رساندیم  حداقل اینکه توانستم ترا نجات بدهم تو خودرا درون یک شبانه روزی پنهان کردی  واگر گاهی بخانه میامدی درب اطاقت رابه روی همه قفل میکردی هیچگاه سر میز ناهار ویاشام با ما نمینشستی  زمانی دلیل انرا یافتم  دیگر نه از  او نامی بود ونه نشانی !
    او زنانرا مانند یک گل میگرفت ورویشان گرد طلایی میپاشید برای نمایش اما مردانرا بیشتر دوست داشت !.
    همکاسه وهمنشین  همه خو.اننده ها  وفواحشی که رادیو وتلویزیون  برایشان یک ویترین بود  جای داشتم  چاره نبود  فرارم وواگذذاشتن آن زندگی که بارنج درست کرده بودم باو امکان دادکه هر جه میتواند از زندگیش لذت ببرد من دراطاقی درلندن تنها نشسته بودم شمارا به شهرکهای دوردستنی فرستاده  بودم که دست او بشما نرسد وسپس راهی شهر کمبریج شدم .
    و….روزیکه آمد وگفت برخیز میخواهم خانه را بفروشم سی هزار پوند زیر پای تو زیادی است برودرلندن یک اطاق اجاره  کن مانند همه  باو گفتم لندن را خانه اترا همه چیزرا  مانند گذشته میگذارم وبا بچه هایم بجایی میروم که دیگر هیچگاه دست تو بما نرسد وباین سو آمدم با چند چمدان لباسهای کهنه وتو ماندی دردانشگاه کمکهای دولتی بتو این امکان را نداد که از بودجه دولت استفاده کرده ودانشگاهرا تمام کنی ( ناپدریت ثروتمند است واین کمک هزینه برای کسانی است که بودجه  ودرامده خانوادهشان اندک است )یک اطاق  انشجویی گرفتی ترا به د ست استادت پروفسور ایورری سپردم وخود راهی سر زمینی شدم که حتی زبان انهارا نیز نمیدانستم مهم نیست که چگونه مانند کولی های آواره درون یک آپارتمان کثیف توریستی  بچه هارا جای دادم  اما قدرتی  را که وجودم بود بکار گرفتم ………
    روز گذشته درمیان شما  که مانند گلهای یک بوستان روی صحه لپ تاپ بالا وپایین میشدید یکی میگریست دیگری میخندید سومی از مبل بالا میرفت تنها گریستم وبه موههای سپید تو نگاه کردم وباخود گفتم ایوای …….چه زود گذشت حتی نتوانستم درکنارش زندگی کنم .
    حالا با زمایلها ازتو دورم  تمام شب بتو فکر کردم به سکوت تو انگار مردی میانه سال و………
    خوب خواهرانت را داری  برادر ت  را داری او هم پیرشده ازسن خودش پیر ترشده پدر سه فرزند پسر که فردا باید انهارا تحویل جنگ بدهد من بنوعی توانستم شمارااز اجباری نجات بخشم اما ایا او خواهد توانست دراین جهانی که یکی شده است خود وفرززندانش ر ا نجا ت دهد؟ 
    نه همه ما درون یک کوره داریم میسوزم همه ما زندانیان ابدی درحال جان کندنیم بیهوده خودرا فریب میدهیم خودرا سرگرم میسازیم اسباب بازی ها زیادی اطرافمانرا فرا گرفته است  اما دیگر کسی رغبت ندارد با آنها بازی کند طاعون همه جارا فرا گرفته است وتعجب آنکه  آن پرنس نشین بالای صخره ها هنوز مراسم جشن سالیانه پر افتخار راهزنی  خودرا بر پا میدارد وکازینوها مشغول کارند طاعون جرئت نزدیک شدن به  ژتونهای زردو قرمز وسیاه وسفید ندارد و ویروس به ویروس حمله نمیکند به جانهای پاک نیز حمله ورنخواهدشد.
    ساعت پنج صبح است ومن از ساعت  یک بیدارم قهوه امرا نیز نوشیدم ومانند هرروز دوراطاق میگردم  عادت دارم سی و اندی سال زندانی مردی بودم طعم زندانرا خوب میدانم . 
    اما ایکاش می دانستم که این طاعون چه رنگی دارد ! .ث
    پایان 
    ثریا ایرنمنش / اسپانیا /  21/3/ 2020- میلادی برابر با 2 فروردین 2579 شاهنشهی .
  • رسیدن گل .و….

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————— فرا رسیدن سال نوی خورشیدی را به همه تهنیت میگویم
    ساقی بیا که شد قدح لاله پر زمی
     طامات تا بچند و خرافات تا بکی 
     بگذار کبر وناز  که دیده است روزگار 
    چندین قبای قیصر و وطرف کلاه کی 
    هشیار شو  که مرغ سحر  مست گشت  هان 
    بیدار شو  که خواب  عدم در پی است هی
    حافظ شیرازی
    با درودی تازه در شروع سال نو ؛ گمان میبرم که تاریخ سر زمین ما پیوسته درکشا کش رروزگار دستخوش تند بادها وسیلابها وزلزله ها ودست آخر حکومتهای جابری بوده است امروز که به پیکر این سر زمین خسته مینگرم گویی مرگ را درچشمانش میبینم   بااین زالوهای خوئخواری که بر جان وپیکر او افتاده است /
    این عصری که ما تجربه میکنیم کمتراز عصر دوران ( خواجه ) شیرین زبان ما حافظ نیست  همان عصر  فئودالیسم دوران ایلخانان ( سلاجقه ) یا سلجوقیان  ودیگری  گروه دولتی که باهم درحال مبارزه بودند گاه پنهانی وگاه آشکار .
    عده ای محل اقامات ثابتی نداشتند یعنی اشراف تازه شکل گرفته مانند سپاهیان امروزی ما  که اکثرا صحرا نشین بودند امروز (کانادا) میروند !  اکثرا ترک ومغول  ویا کرد بودند  که درمراتع  خود بسرمیبردند . .
    دسته دوم  عده ای نوکیسه که شهر نشین بودند  ومکان ثابتی داشتند  این گروه کارهای اداره مملکترا به دست گرفته  وسیاستهای خودرا به ایلخانیان دیکته میکردند ( مانند امروز ) !
    بعضی از این فئودالهای صحرا نشین میل  به جدایی داشتند ( مانند تجزه طلبان  امروزی )  وطالب خود مختاری  ( باید تاریخ زمان حافظ را مظالعه کرد که دراینجا امکانش نیست ) 1
    یکی از این قدرتمندان صاحب املاک ( مانند لاری جانی ) !  دریک نطق غرایی  به صحرا نشینان یا همان ( کانادا نشینان)  چنین میگوید :
    من جانب رعیت بدبخت را نمیگیرم !  اگر مصلحت  است تا همه را غارت کنیم  دراین کار  از من مقتدرتر کسی نیست  به اتفاق درغارت شرکت خواهیم نمود  اما اگر بعد از غارت من توقع کمی آش یا آبگوشت  داشتید والتماس نمایید  باید دراین اندیشه باشید  که باز به طرف رعایا بروید …….
    امروز جناب نمکی دریک نظق غرایی فرمودند که : ما به 250 میلیون یورو احتیاج داریم ! دلا رهم نه تومان هم نه یورو ! خوب ملت شریف ایران هرچه دارید از فرزند پسر تا دختر یا اثاثیه خانه ویاحتی همسرانتانرا در بازار روز به معرض فروش بگذارید  تا نقدینه حاصل شود وبه نمک دان جناب نمکی ریخته شود . 
    خوب  امروز حافظی نداریم تا زیر سایه ابیات جنایاترا روشن کند  عده ایهم افلاطون وار در پشت میزهای  بزرگ نشسته اند وچهره تکان میدهند  وبه آتشی که دارد شعله میکشد دامن میزنند .
    میخواره وسر گشته  ورندیم  ونظر باز 
    وان کس که چو ما نیست  دراین شهر کدام است !
     ویا 
    صوفیان حمله حریفند ونظر باز ولی 
    زین میان حافظ دلسوخته  بد نام افتاد 
    مثل من بیچاره !!!!
    حال دراین فکرم کسی که خودرا مسئول عفت جوانان نمیداند  برای کدام جامعه کتاب بنویسد؟ دراین سر زمین درحال حاضر همه نظر بازند که هیچ  همه چیز بازند .هرکجا کم بیارند فحاش میشوند وپدر ومادر دیگری را ازگور دراورده با او هم بستر میشوند
    حال دراین فکرم  ـ آن مرد که من امروز از او بنام مستعار ( آریو ) نام میبرم ایا میتواند به مراد دل برسد ؟  حضرت ولایتعهدی که درانتظار فرش قرمز د رخلوت به سکوت نشسته اند خوب دم شان گرم که یاک جاوید ایران گفتند حال دیگر کسی نمانده  منهم دراین گوشه یک شاخه یافته ام مانند همان سوسن درون باغچه ام ودل باو بسته درانتظار کوششهای او هستم  برایش نوشتم اول باید این مردمرا ازخواب خوش مستی بیدار کنی  کمی شعور انهارا بالاببری عقل معاش دارند میدانند چگونه آنرا درراه غارت بکار برند اما شعور ندارند عقل وشعور باهم یکجا دریک مغز جای نمیگیرند  آنها هنوز میل دارند روی زمین پهن شوند وبا مشت بر سر پیاز بکوبند با شلوار بیژامه راه راه مانند فیلمهای آبگوشتی قدیم ننه ا صدا کنند تا گوشت کوب را بیاورد وکله پاچه  جزیی جدا ناپذیر از وجود این مردمان اسست وسپس ناگهان شور حسینی آنهارا بگیرد وحیدر حیدر کنان پرده عفت حرم هارا بدرند  کارشان پرده دری است.
    در نظر بازی ما بیخبران حیرانند 
     من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند 
    پایان 
     جمعه اول فروردین 2579  شاهنشهی  برابر با 20 مارس 2020 میلادی . اسپانیا .
    ثریا ایرانمنش 
    توضیحات :  شنیده ام  نوشته های مرا کپی کرده بنام خود به چاپ میرسانند من حق کپی رایت دارم و” لب پرچین ” با اشعار حافظ به ثبت رسیده است -استفاده از آنها با ذکر ماخذ مجاز است اما کپی اشکال دارد ! با سپاس .ثریا .
  • صحن سرای دیده بشستم…….

    ثریا ایرانمنش “لب پرجین” اسپانیا .
    ——————————-
    مزرع سبز فلک دیدم وداس مه نو 
    یادم از کشته خویش آمد وهنگام درو
    گفتم ای بخت بخسبید ی وخورشید دمید 
    گفت بااین همه از سابقه نومید مشو 
    آتش زهد وریا خرمن  دین خواهد سوخت 
    “حافظ ” این  خرقه پشمینه  بینداز و برو 
    در اسرار التوحید  یکی از معتبرترین آثار عرفانی  میخوانیم :
    ” با آن دانه  که آدم خورد  معرفت بود ” معرفت به معنای شناسایی است وهمین معرفت است که تضادهارا روشن میسازد .
    انسان دوران کودکی را رها میکند بلوغ را نیز  پشت سر میگذارد از بهشت تضادها به سن بلوغ  وزمین لبریز از جمع اضداد میرسد /
    دراین میان کسانی در ” غربت ” ابدیی میمانند  مانند شاعران  وبقول بزرگواری شعر همیشه غریب و درسر زمین ما ونویسندگان وصاحبان معرفت  دریک خاکدان غربت ابدی باقی میانند .
     خوب ما هم کم کم باین غربت خو گرفته ایم وماهی از آب بیرون افتاده ایم که  درکنار نم اقیانوسها جان میدهیم  بامید برگشت به قعر ابها  خاکی نمیشویم  بهشتی هم نمیشویم داخل جهنمی هستیم که به دست دیگران آتش آن هرروز تند تر میشود آتش بیخردی وتضادها .
    آن کسی که زادگاهش را ترک میگوید درهمه جا غریب است  همه شهرها وهمه جای دنیا برایش تنها یک نام دارند ( غربت ) وسهمناک تر از ان این است که میدانی هیچگاه دیگر روی سر زمین وزادگاهت را نخواهی دید .
     بسیاری نیز دروطن غریب مانده اند واین غربت ابدی گویی با مازاده میشود  مسعود سعد سلمان نیز در یکی از قلعه های  سر زمین خودش زندانی بود وسرود که :
    نالم ز دل چو نای  من اندر حصار نای 
    پستی گرفت  همت من  زین بلند جای 
     متاسفامه منهم دربلندی زندگی میکنم اما آنقدر این بلندی بنظرم زشت وبیهوده جلوه میکند که ابدا میلی ندارم از فراز آن به پایین بنگرم /
    نمیدانم  فردای ما چگونه خواهد بود  وفردای  دیگران نیزاما همت بلند نیز باید داشت  و گذشته از این بی مایه گی و دست از همه چیز شستن وخودرا رها کردن  یک عمل پست است روزهای گذشته از پیام حضرت ولایتعهدی حالم  گرفته شد ” من درسکوت مینشینم ” یعنی چی  یعنی همه ارتباطات خودرا با دنیای خارج قطع میکنم تا مجبور نباشم جواب تهنیتها وتبریک ها را  بدهم  – ـآن غمی که دردل شما نشسته است دردل همه ماایرانیان واقعی نیز جای گرفته اما این سکوت وبیتفاوتی نسبت به ایین گذشتگان ما نامش قهرمانی نیست بلکه نامش همراهی با دشمن است .
     بنظر من این نکوهش بجا ویا بیجا  در برابر ستایش فرهنگ غنی ما وآخرین رشته که همان ( نوروز وعید سال نو ) باشد  به ضرورت های تاریخی پیوند میخوررد نه به دلهای غمگین ما وشما .
    امروز هفت سین خودرا  بر برگهای  کاغذ نقاشی کردم وبر گرد گلدانی آویختم   سیب را داشتم بقیه را روی یک برگه نوشتم هفت سین وهفت فرشته وهفت رنگ ونماد فروهر  آنهارا درکنار سبزه ای گذاشتم از سبزی پلو وماهی خبری  نیست .  از کوکوی سبزی وخورش فسنجان  ” مجلسی” هم خبری نیست وجمع شدن همیشگی تبدیل به یک تنهایی شد !  گل درون گلدانها نیست اما میشود با گلهای کاغذی نیز گلدان زیبایی را ساخت ودرکنارش بهاررا بیاد آورد در باغچه خانه من تنها گل کاکتو س وشاخه های  نعنا ویک بوته سوسن روییده  تنها آن سوسن با گلهای زیبایش بمن یاد آوری میکند که نوروز وبهاران فرا رسیده است  برخیز جامه نو کن . نه از شیرینی خبری هست ونه از آجیل ونه ازنقل ونبات اما نام آنها روی برگه ای سفید روی گلدان نوشته شده است . به همراه  عکسهای درون قاب .
    نورتان پیروز  روزهایتان شاد وجملگی سلامت   باد نه با  ملامت . پایان 
    ثریا / اسپانیا / 19/03/ 2020 / میلادی برابر با آخرین روز 2578 تاریخ شاهنشاهی .
  • غید بی غید

    بیدل نوشته !
    ——–
    ” لب پرچین ” ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ———————————-
    حضرت ولایتعهدی دریک کلیپ سرتاسری  پیام دادند که من امسال عید نخواهم داشت  دلایل خودرا نیز ذکر کردند وفرمودند که من درسکوت خواهم نشست ! 
    خوب ماهم هرکدام در گوشه ای درسکوت هستیم فرزندانمان جدا ازما هریک درخانه خود یا درکشوردیگری  ماهم درسکوتی که بیشتر بمرگ شبیه است   با ترس از یکدیگر خواهیم نشست. ح
     سازمان مجاهدین خلق  این نمایش را برای امتحا ن بمرجله اجرا درآورد  ( البته پاداش خودرا نیز گرفت ) زنان را ازمردان وفرزندان را از پدر ومادرها  جدا کرد ودیدید که  هیچ اتفاقی نیفتاد  همه دررهبر خلاصه وذوب شدند !! امتحان خوبی بود برای ( اقایان ) که میل دارند یک جهان امنیتی با فرزندان آزمایشگاهی بدون عقل وشعور تنها بعنوان کارگر بسازند ! بلی هیچ اتفاقی نیافتاد مادران وپدران جدا از فرزندان وجدا ازهم پیر شدند ودرانتظار مرگ نشستند وگاهی هم تیر غیبی آنهارا بر زمین انداخت وکشت بنام حمله مثلا تروریستی !  نه دیگر نمیشود مارا خر یا گوساله ویا گوسفند  خطاب کرد هرچند آن تزار  قرن بیستم ویکم مردم ایران را به گوسفند تشیه کرده است درحالیکه خودش  شبیه یک بچه خوک تروتازه آماده درتنور است اما ما هنوز زنده ایم وزنده خواهیم ماند ایران برمیگردد  .  
    از شما هم جناب ولایتعهد هیچ انتظاری نداریم چرا که یک موی پدر در بدن شما نیست همه عمرتان درخارج بزرگ شده ودرکنار دوستانی که میل ندارم نامشان را ذکر کنم تا گنده نشوند  بسر برده اید درکنار زنی معصوم ودخترانی معصومتر وبیگناه تر وزیر دست چنان مادری  دیگر گمان نکنم هوس رفتن به چاله میدان ویا خراسان ویا حتی شیراز را داشته باشید اگر هم بروید بظور قطع ویقین دچار دیپرشن شدید شده وباید زود برگردید  بزرگان هم میدانند که کسی نیست اما…… من مطمئن هستم که مردی هست تا ازمیان برخیزد وایرانرا نجات دهد آن مرد شما نیستید پدر شما آموزش ارتشی را دید آموزش هوایی رادید آموزش جنگنده هارا دید بهترین وقوی ترین  ارتش دنیارا دراختیار داشت مردانی بزرگ ودنیا دیده دراطرافش بودند  او پسر رضا شاه کبیر بود  آموزش   پادشاهی رادید وقلبی سر شار از مهر میهن داشت  قلبی به پاکی فرشتگان  ودرسکوتی که شما امروز میخواهید پیشه سازید نشست به تماشای جنایت جنایتکاران .نه شما او ئخواهید بود .پوزش میطلبم از طرفدارن شما اما عین حقیقت است چهل ویکسال تنها کارشما پیام دادن بود همین وبس ورفتن به سایه بزرگان سازنده  جهانی دیگر  نه ایران جای شما نیست بیهوده خودرا زحمت ندهید چنانکه جای من هم نیست  آن ملت رنجها دید جنگ دید گرسنگی کشید تجاوز به مال وجانش را تحمل کرد اما ازجایش تکان نخورد تنها دزدان شبانه هستی خودرا برداشتند ودوردنیا  با دو یا سه گذرنامه اشک تمساح میریزند ویا درلباس میهن پرستی مشغول تجارت زمین وهوا وآبهای دریا  وگشت وگذارتوریستی میباشند  . بهر روی نوروزتان خجسته واین خجستگی را برای ملت ایران نیز آرزو دارم سر انجام روزی همه چیز تمام خواهد شد طوفان میرود ابها از آسیابها میگذرند دنیا تکان میخوردودوباره جای خودش میایستد تنها باید صبر داشت که گفته اند :
    صبر وظفر هر دو از دوستان قدیمند 
    بر اثر صبر  – نوبت ظفر اید 
    بهر روی نورزومن تنها درقرنطینه  است و روی میزم یک شمع است ویک عدد سیب باهمین سیب مارا فریب دادند سیب فریبنده است وفریبکار ! وسبزه ای که نشان رویش طبیعت میباشد وساعت تحویل  ؟؟ما درخواب هستیم ! پایان 
    ثریا / اسپانیا / چهار شنبه 18/3/2020 میلادی  برابر با 2578 شاهنشاهی .
  • مستر کسین….

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا /
    ———————————-
    بهاری که خزان شد !/
    صبح بخیر مستر کیسین / شما مرا نمیشناسید اما من از زمان نوجوانی با چهر فربه وگردن کوتاه وچهره بدون غبغب شما با هیکلی درشت اشنا بودم  بشکل یک مکعب  بودید با عینکی ببزرگی دو نعلبکی وشیشه های کلفت همیشه شمارا درکسوت یک مشاور ارشد سیاسی درهمه جا میدیدم امروز نمیدانم چند سال دارید ودرچه حالی هستید اما سربازان شما جهان مارا به دستور شما مو بمو اداره میکنند . چند رییس جمهور درزمان شما آمد ورفت وچند پادشاه وچه سر زمینهایی به خاک وخون کشیده شدند جه جوانانی مانند برگ درختان بر زمین ریختند اما شما همچنان فربه وبا لب خندان به همه چیز مینگریستید امروز لابد روی صندلی مخملین خود افتاد ه اید وجهانیرا که ساخته اید با ذوق به نقشه ان مینگرید تا امروز نشیندم درجایی هم نخواندم که حضرتعالی به بیمارستانی منتقل شده ویا خدای ناکرده سایه یک بیماری بر روی پیکر مبارک افتاده باشد درسکوت گاهی نامی از شما برده میشود آنهم بخاطر بنیادی که بنا نهاده اید بنیادهای زیادی از  دل این بنیاد بیرون آمد و میکربهایی که میبایست در مواقع لازم از آنها استفاده کرد فرزندان ودست پرورده های شما خوب  بزرگ شدندوخوب اوامر شمارا اطاعت میکنند  شما فرزند هما ن نوح افسانه ای هستید وهمه آن حیواناتی را که دوست میدارید درکشتی خود جای داده  ودیگرانرا به دست طوفان سپرده اید گاهی  سگهای رسانه ای شما میگویند دنیا دارد منفجر میشود ورو به نابودیست ممکن است احمق ها اینرا باور کنند اما ما میدانیم که این جهان هستی میلیونها سال دارد به دور خود میگرددوبازهم خواهد گشت وشما را نیز به دست نابودی خواهد سپرد.
    امروز بهاران ما مبدل به یک پاییز غم انگیز شد مردمانی درعزای رفتگانشان بسوگ نشسته اند شمارا چه غم ! ارباب همه رسانه وروزی نامه ها ومجلات آنچنانی وحتی کتابخانه ها وچاپخانه ها هستید وروزی مامورین نقاب دار شما به هرخانه ای وارد میشوند وهر چهرا که باید وشاید به دست نابودی میسپارند  چرا که شما ودردانه هایتا ن جهانرا بگونه ای تقسیم کرده اید که از گذشته چیزی در خاطره ها نماند  ونسلهایی که بعداز ما به این کره خاکی پای خواهند گذاشت  زیر دست شما تربیت شده وشعور انها بنوعی رشد میکند که شما میل دارید  وکسی نباید دل د رگرو  وطن ویا به زادگاهش داشته باشد همه باید بتهای شمارابپرستند امروز مردم را به مرگ رساندید نا به تب راضی شوند واین واکسن لعنتی را همه تزریق کنند درحالیکه معلوم نیست درون آن چیست ایا هما ن چیپس معروف است که مارا به شما متصل میسازد؟ومانند سگهای تربیت شده درخدمت شما باشیم البته عمر من کفاف نخواهد دادشاید نوه ها ونتیجه های من  درمدرسه شما تربیت شوند واز یادببرند که چگونه زاده شدند ایا دربطن مادری مهربان ویا درلوله یک ازمایشگاه./
    من سالهاست که اخباررا نه میبینم ونه میخوانم روزنامه ای هم دردسترم نیست اکثر روزنامه فروشیها .کتاب فروشی ها تعطیل شده اند  هنمه مانند من به همین صفحه ر.وی آوررده اند تا اول سگهای پاسدار شما آنهارا بخوانند واگر ضرری به جامعه پر ابهت وپاکیزه شما نزد آنرا درمعرض عموم بگذارند درغیر اینصورت فورا پاک ومحو میشود !سر زمین اجدای مرا بکلی ویران ساختید  چرا که چشم  جهانیرا خیرهوکرده بودملتی پاک / نجیب/ مهربان  وفرزندان اهورا مزدا که میدانستند  شستشو یعنی چه وپاکی وطهارت چیست  . مارا به  دست دریوزگان وحیوانات  سپردید وخود سر راحت ببالین نهادید 
    شب گذشته طوفان شدیدی همه چیزرا  بهم ریخت من هم از طوفان میترسم صدای امواج دریا تا پشت پنجره هایم میامد روی موبایلم  دیدم کسی نوشته  ( آی لاو یو ) با چند بوسه  آه از طرف آن فرشته ای بود که امروز بخاطر تصمیمات مرگ اور شما من از او دورم  باو گفتم طوفان همه چیز را بهم ریخته  لیوانی شیر نوشیدم وسپس روی صفحه دیگر کسی را دیدم که دوست میدارم از طوفان تشکر کردم  که مرا  بیخواب کرد تا چهره   اورا باز ببینم فریاد میکشید ومارا از هرچه ملا وآخوند وکشیش بود بری میساخت او نمیداند که من از دوران بچگی از این موجودات بیزا ربوده وهستم وهیچگاه پایم به هیچ زیارتگاهی نرسیده مگر به زور.
    بلی جناب کیسین ! خیلی ها شمارا فراموش کرده اند اما من سالهاست که درانتظار وقوع آن حادثه بزرگ نشسته ام وآن مرگ شماست اما گویی مرگ هم از شما وحشت دارد وشمارا به دست زندگی ننگین خود وا گذارده است  وشما همچنان مشغول تعلیم فرزندان موسی هستید که خود نواده او میباشید .
    همه مواد غذایی / همه وسایل مورداحتیاج دردست فرزندان شماست بنا براین برای دنیا طرحی نو کشیده وبرایتان مرگ صدها هزار ویا میلیونها انسان مهم نیست  دهانهای گشا د وزیادی باید نابود شوند تا شما به راحتی در آسمانها پرواز کنید وکره زمین را برای خود وخدمتگاران تهی مغزتان آماده سازید / زیا ده عرضی نیست جر بقای انسانهای واقعی  ومردان بزرگ وروانهای پاک.پایان 
    خاموش تر ازهمیشه گریستم 
    گریستم  ازاین که در غم تنهایی
    اندیشه های من  بباد میروند
    ودرهوای سینه ای لبریزاز مهر 
    باز گریستم .
    وامروز صفحه ای دیگر را ورق زدم 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 18مارس 2020 میلادی برابر با 2578 شاهنشاهی.!
  • تاریخ فردا

    ثریا ایرانمنش”لب پرچین “اسپانیا 
    —————————
    تاریخ فردا درباره امروز ما چه قضاوتی خواهد کرد در باره مردمی  که درقرن بیست ویکم میلادی زیر سلطه مردانی  بیشعور وبی عقل و درآمده از غار کعف وبازماندگان مردان  چادر نشین صحرا گرد وسوسمارخور – همه گذشته خودا ازیاد بردند مسخ شدند  کور شدند ولال تنها گریستند وزاری کردند وهمه قوای عقلی وبدنی وانرژی های سازندگی خودرا ازدست دادند  البته بودند ملتهایی این چنین که باتفاق یکدیگر دست دردست هم داده و خودرا رها ساخته ازنو بنای دیگر ی را نهادند اما ملت ما ! نه!ملتی که به تماشا میشنید تا ملای بیسواد دهایی بزرگترین کتابهارا به دست آتش بسپارد وآنها صلوات بفرستند  ملتی مینشیند یا یک عقرب جرار درکنار درخت برایش جادوی آیه هارا تجویز کند ملتی همه جوانانش را به دست جلادان میسپارد تا خود درسایه خنک درختان بیارامد . .
    ملتی که سقف هارا شکافته وبا دنیای امروز چندان بیگانه نیست اما آن وسیله را تنها برای هوسهای خود بکار میبرد .
    من جهان شما را  سخت شکافتم  اما هیچ فکر تازه ای درآن  نیافتم  هیچ فکری به پهنای دشتهای بیکران کویر وکوههای سر بفلک کشیده زاگروس  من دل هر ذره را شکافتم اما درونش از آفتاب خبری نبود  تنها ذرات آیه های اسمانی در بسته بندیهای فریب وریا ومکر ودروغ  از کهکشانهای دوردست  دروغین بدامن همه بارید .
    واژه ها همه مردند – کلام یخ بست وآواز بلبلان در گلو خاموش ماند عروسان نو جوان حلوی درب  حجله ذبح شدند  تا دردرون آنها در شعور اندیشه ای آنها  جوهری شکل نگیرد  از پیکرهای صدف گون ولبان شوخ طنازان بهره بردند برای فروش بردگی ها  وآخرین گوهری را که داشتند به دست بیماری عالمگیر دادند
    نه این چنین ملتی یگانه است بی هم تا است دو نفر هیچگاه نمیتوانند یکی شوند همه یک 
    پارچه ( من ) هستند.
    چهل ویک سال گذشت وهر دریجه ایرا که گشودیم از دیروز گفتند  گویی فردایی درپیش نیست یکی در بیراهه ای خیبر وجنگ احمد با حسن درگیر بود دیگری در میان دوراهه های طوس وشاهان وآدمکشان دیروزوامروزی وسومی مشغول فروش مغزها و همه فراموش کردند که  ( مردمیم ) .
    همه بسوی یک خاموشی خود ساخته خزیدیم  مغز من شعور من ظالم تراز مارهای زهرآگین مرا ودار به سرکشی کرد  وآن آدمخوار از قبیله آدمخواران قرون  عکس ماررا کشید  وطعمه هایش را بلعید  وهمه روزوشب ما در بین هشیاری ومستی  بر سرنوشت خویش گریستیم .
    وفریاد مان خاموش بود که آه از اینهمه ستمگری وبیداد  اما ضحاک همچنان مغزهارا میخواست ومینوشیدوبا خون جوانان ما زنده مانده بود .
    ایا هنوز درخوابید ؟ پسرانتان زن شدند ودخترانتان درنقس مردان جوان بازی میکنند طعمه میشوند حال دراین شب تاریخی شبی که آتش افروز بود وآتش کشنده میکربها بود ما درپناه حکومت نظامی که چه عرض کنم درپناه حکومت مرگ در خانه به پای شمع ها میگرییم ونوروزمان عزا شد .
    آهای مردم خفته وبیعار شب یکسره تاریک است چراغی سوسو نمیزند وشمعی راهنمای ما نیست برخیزید خود شما برخیزید وضحاک را بکشید وماران ودیوان شب را به تنور آتش بیاندازید  معجزه نزدیک است  درانتظار هیچ برقی از آسمان نباشید همه ستاره ها دروغینند . ایا خود شما نیز یک دروغید ؟ ومن بیهوده نام ( ملت وهموطن وهم راه ) را برشما نهاده ا م ؟ .ث
    پایان 
    ثریا / اسپانیا /شب آخرین چهارشنبه سال کهنه میرویم بسوی دشت اقبال ! 27 اسفند ////