Author: Soraya

  • گفتاری دیگر

     ثریا ایرانمنش ،‌لب پر چین  .‌اسپانیا 

    در گلشن امید ما بجز مشتی خار وخس نماند  /  محنت زده سر به گریبان   به ماتم گلها نشسته ایم 

    نیمه شب گذشته  دوباره  به گفته  های او‌گوش  فرا دادم  قدرت بیان ، معلومات و  اعتماد به نفسی که او در خود دارد مرا شگفت زده کرد بی اختیار  میل داشتم خم شوم وبگویم  جانا خوش نشستی به تخت   واقعا لیاقتش رادارد .سال‌های  متمادی آست که کشمش من  با دوست  ودشمن  ادامه دارد  ودر  مرافعه هستم من او را پذیرفته ام دیگران اورا  طر د ساختند تنها گذاشتند وبق‌ل خودش حتی یک رسانه کوچک به او ندادند تا او خودرا معرفی کنند  امروز شهره خاص و عام  است وسومین کتاب او نیز به زیر چاپ رفت چقدر برایش خوشحالم .

    نمیدانم عمر من کفاف  خواهد  داد تا  آرزوهایم را ببینم تنها  د  ل به او بسته ام وایمان به  او دارم  در این بلبشوی وحشتناک که هر گوشه کسی به نفع کفتار پیر ویا  آن نازنین شازده مزرعه  دارد خودش را پاره می‌کند ،‌ عجیب است شما رفته اید  شاه از جهان رخت بربسته  حال چهار پنج زن  مکش مرگ ماکه با کارخانجات   مد و زیبایی همکاری دارند ونوکران دست به سینه گلو بالیسم جهانی هستند  از راه دور فرمان می‌دهند  شعار را عوض کنید از این خیابان بروید به آن کوچه بروید ،وما در فلان روز بر خواهیم خاست ، بلی از رویتش خوشخوا بتان !!!!! و نوکران  خریداری شده غلامان  درگاه یونجه خوری  فورا  میتینگ وراه پیمایی راه میاندازند  ونه ، عزیزان ، دیگر شاهی وجود نخواهد داشت  بقول  ملک فاروق مرحوم تنها پنج شاه در جهان باقی میماند چهار عدد در کارتهای بازی ویکی در امپراطوری کبیرانهم جمهوری تاجدار  نه بیشتر ،  ، اگر کسی خیال تظاهر داشته باشد که از یکماه قبل  خبر نمیدهد  ودشمن را آگاه نمیساز پس کاسه ای زیر نیمه کاسه  خوابیده شما نوکران ‌جیره خور  همان ملاها وسپاه  آدمکش هستید لعنتی ها . انگار که ماری انتوانت سر از خاک بر دارد وبرای ملت فرانسه نسخه بپیچد  ، روزی  ملتی داشتیم سر زمینی داشتیم و  امروز  وجود نداریم مشتی جسد  دور خود راه میرویم  وبا کمک موادخودرا میسازیم میرقصیم روی جنازه های آنهایی که دل در گرو خاک میهن دارند .

    لعنت بر تو فرح طباطبایی دیبا ، لعنت ابدی بر تو  ،

    دیگر هیچ ،‌پایان 

    گاهی برای رونق اهل  بزم  خاک  چون  شمع /   گاهی  به عشق  دولت  بیدار چو‌پروانه سو ختیم .

    پایان  18/09// 2023 میلادی 

  • شاه اسلام پناه

     تابش چشمانت  را به ریگ ها وستاره ها بسپار ،ترا‌ش رمز انها در شیار تماشا نیست .

    نه در این خاک رس  نشانه ترس

    ونه بر لاجورد بالا نقشی شگفت  ،،،،، در صدای پرنده فرو شو،،،،،،،، در میان اضطراب آنها بال و پر ی  دیده نمی‌شود

    سیاهی خارها میان  چشم‌هایت  ….. ، ودیدارهر  سایه بر تو نمی افکند .

    میان خوشا وخورشیذ  سایه تردید از هم درید ،،،،،،، و،،، در میان خنده ولبخنذ  دره ای ژرف پدید أمد .

    ما ها ست که همه چشم به آن شاهزاده اسلام پناه دوخته اند تا  بر اسب سپید بال دار ناگهان از آسمان فرودداید وجهان هستی را گلستان سازد ،

    او چیزی از خودش ندارد  واز خودش نیز مایه ای نمیکذارد عده ای  فرصت طلب اورا باد می‌کنند سپس دوباره خالی می‌شود ،

    امید به دیگری داشتم  تا بر خیزد  گویا او نیز مانند من فهمید جلوی آن ملت چه زر بریزی چه کاه  تنها نشخوار می‌کنند اما چشمانشان مرتب به اطراف میچرخد ،

    آیکاش بر نخیزد  آیکاش روی هما ن صندلی  بنشیند وبنویسد سر گذشت ملتی را که مانند نهنگها خود کشی کردند .

    نه ‌ومن اعتقادی به آن کلمات  ثبت  ‌و میخ شده رباطها و با اذهان آنها ندارم ومیدانم  که چه سر نوشت شومی در انتظار سر زمین من است   سرزمینی که به هنگام ترک آن آرزو کردم هیچگاه روی مردم انرا نبینم ،،،،،،دعایم مستجاب شد 

    جال خودرا آبی کننند سبز کننند قرمز کنند  وبه دور سه حرف بچرخند ونامش را بگذارند نماد آزادی  آلبته  زنان شهامت بخز ج  دادند   اما خوب آنها هم   اعتقاد و اعتماد و منافع خودرا بیشتر  در نظرداشتند  امید است که پیروز شوند ، ما بخیل نیستیم . 

    در میان  ملافه های رنگ و وارنگ کتابها  و انواع و اقسام  اسباب بازی ها  در انتظارم !!!!!  یا مرگ یا زندگی ، بین این دورا دوست ندارم افتادگی وخم شدن برای من از مرگ بدتر آیت ،‌

    و،،،،،دیگر هیچ آیا روزی فرا خواهد رسید تا ترا دوباره ببینم ؟! .    پایان 

    ثریا  ، پانزدهم سپتامبر 2023  میلادی . اسپانیا

    اگر اشتباهاتی  در این نوشتار هست  انهارا نا دیده بگیرید ،،،،، بیمارم ، شاید آخرین قصه باشد ویا شاید شروع یک داستان …….

  • أخرین پیام .بتو که هیچگاه مراندیدی

    ثریا ایرانمنش  ، لب پرچین،  ،‌اسپانیا .‌در بستری از بیهودهگی

    سر انجام در أخرین لحظه پیام من بتو رسید آمدی اما  .‌اماسخنان تو تنها در پیرایش و ویرایش انقلابی بود که در پیش روی دارید .‌

    از نظر من انقلاب نیست یک جا بجایی  ویک معامله پایایی پای است پبیشتر وارد معقولات سیاست نمی‌شوم  چون حوصله‌این زباله هارا ندارم آمیدم بتو بود ضعیف عمل کردی از هر شاخه به شاخه دیگر پریدی با همه خس وخاشاکها نشستی  امیدوار بودی که بتوانی این جماعت گرسنه را بر سر یک سفره بیاوری ،……نشد 

    هرکسی بر اسب خود سوار بور حال این اسب یابو و یا قاطر ویا یک الاغ چشموش بود وبس‌ی سود ‌زیانش میگشت 

    و تنها ماندی با همه آن افکار بلند و  واسترلیزه خود . 

    چه خیال کردی کنار کوه اولمپ در کنار تزار یا مارک انتونی ویا بقول خودت در کنار  جفرسونه ایستاده ای  ؟ نه عزیزم درکنار عباس کله پز و مصطفی جگرکی و حسین کله پاچه  خور با تشنه آش  وهم زدن حلیم حاج آقا و فواحش  تازه مسلمان شده حلیم پز ونذری پزون   در زیر چادر خش وخش وبغل خوابی های متعفن ‌بد بو      

    تو پاکیزه بودی  ، همسایه ات بودم . گاهی یکدیگر را میدیدیم دو خواهر داشتی به دنبالم بودی  من از ان چشمان زرین میترسیدم ،

    یکی از خواهرانت به خواستکاریم آمد هردو بچه بودیم  مادرم گفت این هنو ز « تکلیف»  نشده برادر شما  هم هنوز بچه است مادرم قول مرا به حاجی برنج فروش بازاری داده بود .

    از هم جدا شدیم فراموش شدیم  تا در فیس بوک  دو انسان بالغ یکدیگر را دیدند  ….اه خدایا اورا کجا دیدم ، چرا آنهمه دل به او بسته ام او از کجا آمده ،

    امروز روزهای آخر را میگذرانم  فریاد کشیدم مرا به بیمارستان و شهر مردگان نبرید مرا لباس بپوشانید و روی تختخواب خودم بخوابانید و …

    برایت پیام فرستاد جلوی پنجره خانه ات برایم شمعی روشن کن  من در میان شعله های شمع ترا میبینم واز تو خواستم گه قلم را بر زمین مگذار  قلم حرمت دارد هرچند تبدیل به دکمه شده است ،فراموش کن آن روزهای آفتابی  خیابان وسیع را  فراموش کن خانه پدری را  اما ،،،،،مرا فراموش مکن تنها کسی که مانند یک بنده ترا

    دنبال گرد وسپس جان داد ،

    بدرود دوست من  

    ثریا .شنبه  ۹/سپتامبر 2023 برابر با شهریور ۲۷۵۷ خورشیدی

  • اهای مسلمانان گریه کنید ؟!

    ثریا  ، لب پرچین و  اسپانیا یک یادداشت ک‌وتاه !

    ماریا خمینز  خواننده مردمی  چیزی در حد سوسن وروحپر و و غیره  دورو ز پیش عمرش  را به تمامی مسلمانان جهان داد ،

    اما تشییع جنازه ای  ک ه از او شد تنها از یک راهبه یا قدیس  میتوانست باشد  جنازه او هم اکنون در کاتدرال  بزرگ سیول است ‌جمعیت موج میزند گیتاریستی  سر جنازه او مینوازد  میزند مردم دست میزنند ویرایش اشک میریزند ،

    سالها روی صفحه کابارهها کازینوها وجشنها  آواز خواند  ‌صدایش  هرصبح از رادیو پخش می‌شد ،

    کسی به او‌نگفت گناهکار آست مانند  خواننده ایتالیایی کاررا  بلکه مجلل تر از او اورا به طرف  خانه اخرت میبرند   . کسی اورا بجرم  خوانندکی وعریان بودن اعدام نکرد،‌

    این است فرق  ملتی که با انسانیت ودموکراسی  خو گرفته مردم بر قانون حاکمند  مردم  تابع یک رهبر نیستند مردم  با میل خودشان زندگی می‌کنند ،

     واقعا جای گریه دارد  ،

    ماریا کالاس  بزرگ‌ترین  سوپرانو خوان جهان در غربت در بی صدایی جان داد  تنها چند خط نوشتند چون غریبه ای سر گردان بود .

    به هر روی من به عقاید این ملت احترام میگذارمً وانها را  واقعا ازصمیم قلب تحسین می‌کنم، 

    مرگ مر ا بتو چه کسی خبر خواهد داد ؟ در این غربت  .

    صدای خواننده همراه گیتار در کاتدرال پیچیده  وخودش در یک تابوت از چوب ابنوس زیر خروارها گل وشال وابربشم بخواب ابدی رفته  حتما روحش در آنجا شادوخندان است ،

    همین 

    فر ق آست  بین سنگها ، فرق  است بین  رویا ، فرق است بین انسان ، فرق است بین !!!!!گلها ؟ 

    پایان 

    جمعه هشتم سپتامبر میلادی 2023 🙏🌷💕💐 

  • دلم گرفته ، ای ساقی

     

    ثریا ایرانمنش . لب پرچین ، اسپانیا . / هفتم سپتامبر 2023 میلادی  درجه حرارت 27  ساعت نه صبح !

    ————————————-

    خوب ! 

    نمیدانم ،‌نمیخواهم بدانم  که ساز کهنه عشقم شکسته ،  اما زمانه انرا می‌شکند  ، بد جوری  هم می شکند  دراین هفته دو تن از بهترین وبا سابقه ترین گویندگان ،وخوانندگان این سر زمین را از دست دادیم   هنوز یکی را بخاک نسپرده   شب گذشته دومی  هم رفت  هردو  سن چندان بالایی نداشتند هفتاد را کمی رد کرده  بودند !؟

    هردو دلی لبریز از عشق داشتند ، هردو تنها مانده بودند درکنج خانه با حقوق باز نشستگی  هر دو شیفته  دیده شدن بودند بخصوص آن برنامه ریز وگوینده هرصبح کانال پنج گویی مانند خورشید طلوع می‌کرد همه اطرافش روشن می‌شد همیشه میخندید زیبا بود خوش سخن ‌حاضر جواب .   واقعا گل أفتاب گردان بود ،‌افسوس جوان‌تری را بجای او گذاشتند ، چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو ،

    ما قبل از پیری از میکده بیرون شدیم  آنقدر جوان بودم که در کنار دخترانم با شلوار حین ویک تی شرت کسی  تشخیص نمیداند کدام مادریم !!! 

    گذشت ،گذشته ها گذشته ، امروز در  میان  اشغال دانی یوتیوپ عکسی  از داریوش رفیعی دیدم ،،،،اه ناگهان چهره پدرم در نظرم  جلوه گر شد هردو هم شکل  هردو همشهری هردو زیبا وشیک پوش هر دو عاشق پیشه  ‌هردو در سن سی ویک ودو سالگی به آسمان پر کشیدند ،

    خوب من خیلی کم اورا میدیدم ،  درخانه نا پدری حضرت والای شاهزاده قاجار   در میان حرمسرای او گم شده بودم  .

    امروز چندان حال خوشی ندارم درون قهوه ام مقداری کنیاک ریختم وسر کشیدم تا دستهایم توان  نوشتن داشته باشند ، نمیدانم  تا چه موقع زنده میمانم  ،  اما درهمین  اوقات  کم هم باید از زندگیم لذتی ببرم ، هنوز دلم در سینه از عشق میلرزد  وهنوز امیدوارم که روزی پزشک بمن بگوید که معجزه شد !؟؟؟! 

    اما این روزها  از معجزه خبری نیست معجزهها  در کنج مسجد  پشت منبر  اتفاق میافتند   یا در حرم مطهر  معجره ها  مانند موشک ناگهان حمله ور می‌شوند  چه خوب که من در پستویم پنهانم .

    ناگهان همه چیز در مقابلم ویران شد  آسمان جای خودرا به خورشید داغ داد وباران های  ساختگی ویران می‌کنند اتومبیل‌ها با سر نشینان روی هوا در پروازند  سفر بیمورد است  

    تنها در میان اشعار سهراب سپهری غوطه میخورم که لحن خاک را خوب  میفهمید  و زبان آتش را ومزه وطعم علف  ورویش سبزه را از  زمین میان دو‌کرم خاکی ،

    حال دیگر در میان  انسان‌ها چیزی از انسانیت باقی نمانده  جانورانی هستند که بجان هم  می افتند شیره یکدیگر را میمکند  خسته ودرمانده به کنجی می افتند ونامشرا میگذارند ،،،، چی !!؟ مبارزه با زندگی .

    من با آن قدرت جادویی  که در سینه دارم  پاهای لرزانم را میکشم  تنها هستم  تنهای تنها همه زندگی خودشان را دارند  با ترتیب دادن یک سازمان  بین‌المللی  ما فامیل ساختیم   امریکا ، روسی، اسپانیا انگلیس ،  بد نیست  سر یک میز مینشیند   اما همه  تنها با یک زبان  سخن میرانند انهم زبانی که در حال حاضر زیر پرچم آن نان بیات را میخوریم ،؟!

     هیچکدام هم به دنبال هوی  وهوس نیستند  همه مشغول بیگاری  وپرداخت مالیات آب وبرق وبیمه وغیره میباشیم ، مهم نیست چی میخوریم  مهم نیست چی مینوشیم  مهم این است که پر شویم ، اما سبکبال بی هیچ احساس گناهی  زمان را طی می‌کنیم   سه سال است که در این دهکده منتظر باران نشسته ایم دریغ از یک قطره آب ،

    نه رودخانه هست ونه آبشار ونه سد که ناگهان بر سرمان فرود اید .

    هفته ای یک بار انهم خیلی کم باید باغچه کوچکمان را آبیاری کنیم . گلهای شمعدانی پژمرده ،  وبقیه مهم نیست  ،نه هیچ چیز دیگر مهم نیست  ، .

    در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد / حالتی رفت  که محراب  به فریادآمد 

    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار 

    کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمده 

    و…..این ارم وسر لوحه این چرندیات من  است ، اه راستی تا الان هفتصدهزار و پنجاه ویکنفر انهارا خوانده اند ، ؟!      خوشحالم حد اکثر  خطی از جنایت ‌جرم وبیشرمی در میان آن خطوط نیست ،

    بامید آزادی سر زمینم ایران  اگرچه نباشم و پاینده  باد ایران زمین  وپرچم سه رنگ شیر وخورشید .

    و،،،،،خوب حضرت ولایتعهدی هم در میان  حرمسرای زنانه خود گاهی  پیامی میفرستند تا دلمان کرم شود  ودوباره به تخمه شکستن مشغول میشویم ،

    از پر نویسی پوزش میخواهم  هوا سخت دلگیر ودل من گرفته  و،،،،،،،دیگر هیچ ‌نباید بر هیچ پیچید .

    پایان ، ثریا ، ساکن اسپانیا

  • بازارچه سیاست

    ثریا ایرانمنش لب پرچین ، یک غروب تلخ .

    خیلی گشتم تا صفحه را بیابم ‌برایت بنویسم سیاست کار تو نبود ونیست  کسانی که وارد این بازار خود فروشی می‌شوند اصالتی ندارند مخلوطی از جفت گیری قاطر  ویابو احیاناً  مخلوط جفت گیری یک اسب چند رگه یا شتر یا الاغ  هستند  ، تو اصیل بودی واین اصالت تو نمیگذاشت مانند آنها شوی فریاد میکشیدی ،بتو گفتم قلم را کنار نگذار بنویس  بنویس حد اقل  امروز ترا در ردیف چند حرام زاده  به صف نمیگذاشند ،

    چه چیزی را میخواستی به دست بیاوری  درغربت ریشه کرده  بودی 

    حال امشب برایت گریستم چقدر تنهارماتده ای غیر از چند بچه خورده پا واحتمالا  چند  مرد یهودی  ویا چند سیاستمدار از صحنه خارج شده  در کنارت می ایستاد تا بر زمین نیفتی ،.هنوز دیر نیست قلم را زمین نگذار  بنویس  بنویس بگذار روزی من به آن افتخار کنم ..

    بنویس  ، تا کجای کتاب دوم  یا سوم رفته ای  باید قفسه ها از نوشته ها واشعار تو پر شوند .‌ 

    وشنبه چهارم  سپتامبر 2023 میلادی 

  • روزی دیگر

     ثریا ایرانمنش ، لب پر چین  ؛ اسپانیا   به تاریخ 3/9/2023 میلادی

    —————————————————————————

     چه خوب از  از آن ماه لعنتی  خارج شدیم حال در انتظار بارآنیم هوا گرفته ودلگیر  اما بارانی  در کار نیست  در عوض در شمال سیلها  خانه هارا روی آب  میغلطانند این نوع باران جدید وقرن بیست ویکم است دیگر نم نم بارانی در کار   نیست تا دلی راتازه کند ،

    غباری غم انگیز  شب وروز ها راه بهم متصل کرده است  درست گویی  با رانی از غبار بر سرت فرو میریزد

     هنوز در انتظار رویاها  که پاره نشده  زنده نشسته ایم من هنوز بر صندلی ام  میخکوبم  پایانش  را نمیدانم ،

    همه ریشه های عشق و روشنایی ها پوسید ‌فرو ریخت  وصدای بی صدای در انتهای جاده خاموش ماند 

    مرزها دیگر نا پیدایند  هر مرزی را میتوانی   باز کنی  دیگر در پی گمشده خویش نکرد چونکسی گم نمی‌شود  همه کشته می‌شوند یا با مرگها ‌بیماری های ناگهانی به درون تابوت می ‌روند ،

    هفته گذشته بانویی  زبیا رو جهان را به درود گفت در  بیهوشی از د نیا رفت  اورا درون یک صندوق سر بسته درود خاک غربت گذاشتند اگر نمرده باشد چی ؟ اگر ناگهان زنده شود از ترس قالب  تهی می‌کند .

    او دیگر نمیتواند هوا  را از خود عبور دهد . 

    منهم در پستوی   تنهایی خویش  به جدال با درد های مریی‌وتا مریی مشغولم  انگار که وجودم میل ندآرد جهان را ترک کند  چسپیده  در حالی که زندگیم  همه  فریادی بی جواب بودوناله هایم بی پاسخ ،

    در افکار خود غوطه میخورم وشبها که خواب از چشمانم میگریزد  به تماشای  ستاره شنا سان رمالان ‌فالگیران میرو‌م که صفحات مجازی را پر کرده اند خیلی با مزه هستند .

    نه ! نمی پرسم من کجا بودم ، کجا نشسته ام  ودر انتظا ر  کی تنها گوش  میدهم  دلهاییرا شاد میسازنند  آنقدر که  گیر بیداریم تبدیل به یک خاموشی می‌شود .

    نمیدانم و هیچکس نمیداند اما شاید من سایه یک خطا بودم  یکسایه گمشده .

    هوس شعر ندارم هوس خواندن ندارم هوس تماشا هم ندارم  دلم سنگین وساکت است .

    تحملم زیاد ‌قدرتم  بیشتر از تحمل  ،،،،،،، پایان ….. یکشنبه دلگیر وتاریک 

  • راز پرچین

    ثریا ایرانمنش ، ( لب پرچین )   اسپانیا   به تاریخ 30/ آگوست ،‌ 2023 میلادی ،

    چه قدر به بیراهه  ها رفتی ، پرنده  جان  او که  نامشرا  را نمیدانی   و رهگذران  بی هویت ‌و راهی از  او جدا  ،‌مسافری  میان زمین و‌اسمان  وسنگینی دلهای لبریز از جویبار .

    در این باغ نا تمام تو ای  پرورده دستهای پاک ، ای کودک شاخسارهای پر شکوفه   ای تنها ترین  موجود  بی آنکه بدانی بر زمین  چه آتشی است  از آسمان فرو افتادی ،

    در میان لالایی شادمانه آن دایه مهربان که ترا  ساخت   اما به چشمه وحشت رسیدی  بازوانت  سالهابرای  در أغوش گرفتن باز ماند  اما دیوار را در بغل گرفتی ،

    به غریب ها خندیدی   ‌به لبخند  ناشناسان دلخوش  کردی .

    وامروز ، دیگر چیزی برای از دست دادن نداری غیر از نیمه جانی  را که به زور با خود میکشی ،

    در پی کدام  جویبار بودی ؟  از آن هنگام که پای از کویر بیرون گذاشتی تا به جویبار گواری آبی خنک برسی  دیگر پاهایت لبریز از تاول بودند پیکرت   خاموش ،

    هیچگاه بهارا با تمام وجودت احساس نکردی و امروز  ویرانی  آن سر زمینی را میبینی که  به آن عشق داشتی  بچشم اشک میاوری مردان خدا  کم کم گم می‌شوند وزنان خدا جایشانرا خواهند گرفت  وفرقی ندار د حکومت یکی است مردانه وزنانه  مالنند همان حمام های قدیمی  مردانه و زنانه می‌شود ،

    وتو همیشه پنهان  ابرا با عسل آمیختی ونوشید ی بخیال شور کودکی ،

    ریشه‌هایت ترا فریاد زدند ارابه  ها روی آنها غلطیدند ‌و همه خشکیدند در فضایی تاریک بدون نو ر در کنار بوی باروت ومسلسلها   بر آب شبانه شبیخًون  زدی  .

    چگونه خودرا پروراندی  مرگ را بارها بچشم دیدی  با لباس های الوان از جلوی چشمانت  میکذشت وهر دم بتو نزدیکتر می‌شد ،

    وچه‌ از این بهتر که تو رویت را بر میگرداندی   وخوشه های شور را از داخل میراندی .

    وشب گذشته ، شب تیره ‌تا ریک چند بار مرگ را بچشم دیدی  در بستر تا ریکت  وتو خود نور افشان ی نه این  پایان سفر نیست هنوز دری به روزنه تاریک تاریخ باز است روزنه ای که می‌توان به راحتی از آن عبور کرد،

    گریستم  برای آن ( من) تنهاترین ( من)  کودک تو‌بود  او‌چشم انداز  انداز حیرت تو شد او‌در پهنه انتظار هنوز  روی سکوی امید نشسته است 

    وتو تو تنها ترین ( من) بودی وتو نزدیکترین (من) بودی  وتو رساترین  ( من) بودی  ای من سحرگاهی بر خیز وطلوع صبح را ببین  وافتابی دیگر  بر پهنه دشت خشک وبی آب  تابیده است وتو در میان تاریکی ها باید  به روز بیاندیشی ،

    ،،،،،،، روزی که دیگر تمام خواهد شد ،  مانند همه روزها که از پی هم میایند ‌میروند ، پایان 

  • من، تنهایم ، تنهای تنها ،

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا 
    از عمر بسی رفت  که ما هیچ ندیدیم   / افسوس که این ره  به بیهوده بریدیم 
    از شصت کماندار  قضا  با همه تدبیر  /چون تیر  خطا  سر کش و مستانه رمیدیم 
    امروز دیگر نمیتوانم هیچ‌ چیزی را تاب بیاورم ،  همه آن چیزی را که در پشت سر داشتم ورویش را پوشانده   از زیبایی‌هایش کاستم خودرا کوچک کردم در حد یک  فندق  با شعور وعقلم به مقابله بر خاستم تا سود وزیان را محاسبه نکند و دل مرا فریفت ومن به دنبال او  رفتم ،.از محاسبات   دنیوی جدا شدم هرکجا  دل مرا کشید  به دنبالش رفتم  او‌پرچمدار من بود .‌
     وچه ضربه ها خوردم تا  دل خودش نیز زخم برداشت ومرا رها ساخت  حال میبایست با عقل ومنطق خود کنار بیایم ،
    اهای ،،،مردم عاقل  کجایید .  همه به دنبال سود وزیان هستند همه به دنبال  اشرافیت قلابی می‌گردند همه میل دارند اصالت را بخرند وبر سینه هایشان  نصب کنند  با کمک لباسهای گران قیمت واتو مبیلهای رنگ ووارنگ وسایر اسباب بازی ها ،
     وقبل از  کسب ‌کار اول در باره آش میاندیشند ، من آن پشته  هارا نیز رها ساختم ،
    اه ، به دنبال زیبایی ها بروم  گلهای جهان همه زیبا هستند اما با خاک  مردگان پرورش میابند  رهایشان کن ،
     همه افکار  روز گذشته را به دست  آتش بسپار ،
    تنها تنها  درد مندانه برای خود    خوراک میسازم  تند ونیز و تلخ غیر قابل خوردن  خوب  آنچه را که در درونم دارم بمن فرصت چشیدن  مزه غذا را نمیدهد . او‌حتی چاقوی تیز جراحی را نیز  نپذیرفت ،
    اندیشه های دیروزم تیز پا  فرار کردند  همهرا رها ساختم  گلدانهای را درون باغچه خالی کردم  وانچه که برایم ماند همان عصا ی دستم بود  ،
    برای شتافتن ودویدن    پاها و دستهایم  همه عصا شده اند  صفت وخشک  من نیز مانند تکه سنگی  بی تفاوت ،
      چشمانم ،‌را بستم، همه سر جایش  وخوب کار می‌کنند فریب هارا ریا کاری ها را  میبینم زیر چشمی خودرا به ندیدن ویا نشنیدن میزنم ،
     هنوز خیلی  مانده تا آنها به تجربیات من برسند  خار عشق همیشه در دلم  مرا میخراشید انرا نیز بیرون انداختم از  ریشه  بیرونش کشانده  غباری درون چشم‌هایم نشست واشکهایم جاری  شدند .حال  چقدر تنها مانده ام   حتی رویا ها را  تیز به درون چاهکی  ریختم  آن فوران شوق در من فر‌و کش کرد مرد  ‌تبدیل به قطره های اشک شدند ،
    آرزوی شتاب  ورفتن  و رسیدن در من ناگهان مرد   دیگر حاضر نیستم با تنها پره شوقم  بال گشوده به دنبال آرزویی بروم  دانستم که در این جهان پهناور تنها ی تنهایم مونس تنهایی من درون قاب های رنگا رنگ‌،گرد اطاق نشسته اند  اه ،،،چند سال است ترا ندیده ام  چند ماه آست  از تو‌د‌ورم  چند هفته آست که از تو خبری ندارم ،
    من هستم وهمان خون سرخی که هر  صبح ‌شام مرا به سوی خود دعوت می‌کند  خوب تماشا کن خوب چشمانترا ببند من قطره قطره روی زمین پخش میشوم  آنگاه مجبوری چشمانت را باز کنی تا مرا ببینی  ،
    سروش شبانه بسراغم میاید  ، اهورا مزدا  ،‌خداوندگار  پاکی و  نجابت ‌راستی  ،‌أیا صدایم را میشنوی ؟   از درون قرون ‌اعصار ؟! با تو هم مانند بقیه خدایان بخواب رفته ای ،؟
    در جستجوی اهل دلی  هر چه گشتیم / آخر  به همانجایی که بودیم رسیدیم ،،،،،، «
    پایان 29/08/2023 میلادی  برکه نای خشک شده »
  • ماسوختگانیم

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا .

    پیش ما سوختگان  ،مسجد  ومیخانه یکیست / حرم ودیر یکی و صبحه وپیمانه یکی است 

    اینهمه جنگ وجدل  حاصل کوته نظری است / گر نظر پاک کنی کعبه وبتخانه یکی است ،،،،، عماد خراسانی 

    لابد امروز  کتابهای این شاعر کافر و  ذندیق گوی جهنمی نیز به دست  آتش سپرده شده  تنها  رهبر معظم در پنهانی با نوای سه تار  ویا ن‌وازش سیم های تار انرا زمزمه می‌کنند هرچه باشد عماد همشهری وهم منقلی بوده وروزگاری  سری وسروری داشته است .

    از این رو انرا نوشتم که بگویم  این جمهوری جهنمی باصطلح  اسلامی یک فاحشه به تمام معنی است از بغل خوابی چین به حرم امریکا میخزد  پس از   لیسیدن  تمام اجزای  آن لعنتی بسوی روسیه میخزد   ودستمالی می‌کند  خودش را مانند همان کربه عابد وزاهد عبید  ذاکانی  نظام نشان می‌دهد ودر پنهانی ان کاردیگر می‌کند  بقیه مردم  هم ریگ بیابانند  وان همیشه در انتظارتاج  وتخت نیز  پستچی  محله است ، بس 

    روزهای سختی در پیش است  در کنار گرمای طاقت فرسا بادهای ناشی از  گردش موشکها و جنگ‌های خیابانی بیابانی کمبود    آذوقه گم شدن مواد غذایی غارتگری ها تجاوز ها تصادف‌ها همه وهمه نماد فرارسیدن جهان هستی آست اگر بشود نامش را هستی گذاشت ،‌

    ما در نیستی نابوده  هستیم وخواهیم بود همیشه یک تماشاچی پشت درهای بسته ویا شیشه های خاک گرفته  احتیاجی به ورود ونشستن روی صندلی های سرخ نداشتیم ویا راه رفتن روی فرشی که از خون دیگری ساخته شده آست  خوردن وبلعیدن بچه های نوزاد مانند حیوانات نوشیدن خون جنین تازه متولدشده  عمری یکصد ساله بما می‌دهد اگر در این بین واسطه گری و جاسوسی هم بعنوان فیلمبردار ویا  شاعر و نویسنده نیز  اضافه کنیم ، نانمان تا آخر قرن در روغن نباتی میجوشد .

    روزهای سختی را گذراندم  در تنهایی  دردهای شدیدی را تحمل کردم   در طول شب  وتنها به خودم اندیشیدم   ،محکم باش نترس   درد را بیرون بفرست یک قرص دو قرص پنج قرص خوابی مصنوعی ،

    اه رویاهای من به کجا سفر می‌کنند  پس کو آنکه اورا  دوست میداشتم  اورا با دستخودم کشتم   ودفنش کردم وبرگورش قطعه شعری نیز گذاشتم ،دیگر به هیچ چیز وهیچ کس نمی اندیشم .تنها با دردها گفتگو دارم خوب که چی ؟ فشار دهید مرا نمیتوانید دو نیم کنید مکر آنکه خودم بخواهم 

    بیاد مادر افتادم  ،ببین سه تا قل حولاله بخوان و فوت  کن همه چیز از بین می‌رود  با کدام زبان فارسی ؟ عربی؟ یا اسپانیایی؟ یا انگلیسی ؟ بیمزه می‌شود 

    اه مادر  حاصل آنهمه نماز وروزه و دادن صدقه ‌خرید نماز وروزه بعد از مرگ تو کجا رفت ؟  با تو‌چه کردند  در نبود من ؟ 

    بهتر است فردا در این باره فکر کنم باید اول در باره فاحشه ای که بخانه ما حمله کرده پدر را کشته وبا مادرمان  هم آغوشی می‌کند فکر کنیم  یعنی با زن بابا  دست در دست هم هستند  حالاین غول  بی شاخ دم را چگونه می‌توان تکه تکه کرد ؟ تا زن پدرمان زنده است آن غول هم هست تا مادام پلاسی ریاست شهر نوی  آنسوی آب‌ها زنده است  و رفیق‌ زن بابا این غول بی شاخ ودم  عوضی   هر روز قربانی می‌گیرد ،

    منهم در این سوی جهان قربانی دست کسانی شدم که ،،،،،،،،،، بماند ، پایان 

    ثریا ، 28/08/2023    میلادی 

  • بخند تا بخندیم .

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا 

    گاهی از اوقات فراموش  می‌کنم  که اطلاعات کافی را بنویسم ، .

    عکس آن پسرک اهل بختیار آنچنان به. این تابلت  چسپیده که که محال است بتوانم حتی با اسید. انرا ذوب کنم. پسرکی جوان ونادان. بخیال آنکه منهم از جمله آن زنانی هستم که  توییز…. بوی لازم دارم مرتب عکس و نامه های عاشقانه میفرستاد وسر انجام هشتصد. یورو پول  از من خواست تا برای خودش ‌پالتو بخرد انهم در آن کوههای صحب العبور در کنازر رودخانه های خشک شده ودر کنار چادر های سیاه وگله گوسفندان ، خوب گاه گاهی سری به اصفهان میزد لابد. ،،،، چه میدانم ، چون از آن کوهها سرازیر شده بود من اورا نمیدیدم تنها کوهستانهارارمیدیدم. آن آبشارهای بلند را میدیدم  ونمیدانستم که آن سر زمین به ویرانی  کشیده شده آست بهر روی انروز هرچه. کوشش کردم تا. عکس ارسالی ایشان را با ساعت طلای قابلمه ای او پاک‌کنم نشد که نشد ،

    حالم چندان خوب نیست  ضعف شدید دارم .

    و…..

    بجای گریه ، به کار  زمانه میخندم  ، ز سوز آتش دل  چون زبانه میخندم

    چشمان سنگینم. ر ا گشودم. درد داشتم  دیدم که مهتاب سری به اطاق من زده آست   روی فرش. سپید   احساس کردم گلی لاله هستم  در میان دشتی  از برف‌ها ی زمستانی  لاله ای که در میان خون خود خفته آست خنده ای درد آلوده  وسپس برخاستم  اه ترک جهان وجانانه  ترک دیار وبار کرده  در انتظار هیچ معجزه ای نبودن  وتمام شب خواب در چشمانت غلطید  وبفکر سرمای زمستانی بودم که در پیش روی دارم .

    قصه امروز من قصه. همه می‌تواند باشد  واین دوار عمر است  خوب جان من اگر امروز نشد فردا واکر فردا نشد سر انجام روزی فرا خواهد رسید ،.

    دلم در حسرت سبزه های ک‌وهستانی  میسوخت. دلم برای یک دشت. لبریز از  گل وگیاه ویک جویبار خنک. میسوخت ، تنها میسوخت  وخواهد سوخت چرا که جهان هستی ما در میان شعله ها دارد میسوزد  ما اسیریم در دست میمونهایی که انهارا نمیشناسیم آنها روی ما. آزمایش می‌کنند. برایمان غذا درون قفس هایمان  میریزند.  دارو بما تزریق می‌کنند ،

    ما اسیریم هرکجا برویم اسیریم آن دشت‌های سر سبز و خرم  ولبریز از گل و ریحان  در میان دستهای آنان است وما از پشت شیشه ها انهارا مینگریم واه  حسرت میکشیم. همه ما درون قفس ها جای داریم البته. نه همه عده ای که توانسته اند در سر بازار خود فروشان خود را گران بفروشند صاحب آن دشت‌ها  وان خانه های بزرگ نیز هستند  .

    ابراهیم گلستان به درک واصل شد با ساختن چند  فیلم بی سر وته. وچند ترجمه صاحب دو قصر بزرگ یکی در. لندن دیگری در حومه پاریس. ،،،،،وعمو ی بیچاره  من با آن همه آثار ‌ترجمه وکتاب. هنوز دور جهان سر گردان بود و دلش  خوش  که توانسته یک سوراخ در المان  بخرد ، 

    واین است فرق بین گلها ، فرق بین انسان. فرق بین حیوان ،

    سایه وش زیر پای نسترنی  وخفته وغرق آرزو بودم 

    اندر آن وعده گاه  عشق وامید ، با خیالش غرق گفتگو بودم 

     رفت خورشید  ‌همچو ‌ماه  آمد . ،‌انکه در انتظار اوبودم ،؟؟؟!!! 

    پایان 

    ثریا أدینه 25/08/2023  میلادی 

  • پورسینا؟

    مادر ،‌گناه زندگیم  را بمن ببخش /. زیرا اگر  گناه  من این  بود از تو بود 

    هر گز نخواستم  که ترا سر زنش کنم. / اماترا به راستی از. زادنم چه سود ؟ « شادروان. نادر نادر پور  »

     

     زاد روز پور سینا.  طبیب ایرانی ماست که هر دردسری را شفا میبخشید وبه کرم مهربانی همیشه تحت تعقیب و رهبران بود  .او بزرگ بود وبزرگی افرید تا جایی که استاد خلیل خلیلی شاعر. افغان. سروده بزرگی در وصف او سرود ، حال اسلامیان اورا نیز از ما دزدیدند  »

    پورسینا شد ابن سینای اسلامی ، اما ما میدانیم  او به بزرگی خود هنوز زنده وبزرگ و‌جاودانه است ،

    اوبیماری هارا از روی نبض اشخاص تشخیص میداد وهمه را  از حواس واحساس وضزبان قلب و خواسته های دل میدانست. او‌میدانست  که نفرت کشنده است. وهم میکشد وهم کشته می‌شود وعشق زندگانی است هم میبخشد وهم بخشیده می‌شود ،

    امروز ما به آن زندگانی که هنوز. زنده . وزندگی می‌کنند  هرگز أفرین نخواهیم گفت  بلکه آنها. را لعنت می‌کنیم ،

    ما شما را به گور. ونفرین خویش میسپاریم وسپس بوسه برخاک بزرگان خویش می‌زنیم 

    امروز دوران بزرگ سازی است هر گروهی. ویا دسته ای  چند نفر از کسانش را  وخودیهایش را گنده میسازد  مشهور می‌کند  وسپس آنها. را زنده به،گور میسازد .

    شهرت همان بوسه هایی است که ما بر زنده بگوران می‌ زنیم   مداحان بزرگ برایمان افسانه میخواند  شهرت به دست میاورند  وبر تربت بیگانگان بوسه میزنند  آنها خودشان تبدیل به یک گور شده اند  به ظاهر مشهور ومعبود وشهرت سازان  همان دوستان کور آنها می‌باشد .

    از درک بزرگی غافلند  وبسیار دور 

    من امروز تخمه ای هستم که از خاکی دور در این دشت ناشناس  رشد کرده ام  وخداوند چون باد بر من وزید  با من پیوند خورد ودردلم ارمید ،

    حال مرا تماشا می‌کند که چگونه به زندگی آویخته وچنگ میزنم  برای او شگفت اور است  شاید در انتظار آن است که من خشکیده شوم و او مرا  مانند سایر بندگانش درون گلدان   روی میز خود بگذارد 

    من در. رویا  زندگی را  بزرگ می‌کنم به آن میچسبم. علت آن هرچه هست. میلی به رفتن ندارم  گویا باید کسی همراهم باشد  انهم او که همزاد  من است ، سروش عشق همیشه شبها بسراغ من می اید   تا برایم ترانه بخواند  تا در دل شب تا ریک  مرا از تنهایی برهاند  بیرون  براند 

    و،،،من با سروش ‌سرود او بخواب می‌روم تنها رد پایی در.د لم بر جای مانده که در تا ریکی انرا احساس می‌کنم، وزیر لب زمزمه دارم که :

    مادر ، آن امید ز  کف. رفته  توام /گز هرچه بگذری  نتوانی به اورسید 

    زان  پیشتر که مرگ تنم  در رسد  ز ره / مرگ دلم  زمردن  صد آرزو رسید 

    پایان

    ثریا .24/08/2023  میلادی 

  • و،،،، أخرین پیام به او‌.

     

    خدا حافظی از تو‌، خداحافظی  از ایران وایرانیان. وخدا حافظی  با سر زمینم ..

    در باره تو ،‌مانند لباس تنگی بودی که به اصرار میخواستم درز ها را باز کنم  وانرا بپوشم شبیه تو شوم ، اما نشد تو زیادی تنگ‌ وکوچک‌ بودی و پاره و‌تکه تکه شدی 

    تنها یک نصیحت برایت دارم. انرا که در کنارت. نشانده وبامید پدرش نشسته ای هنوز نیمه تاریک خودرا نشانت نداده است همان زن الکن ،

     بقیه زندگیت بمن مربوط نیست. نه زندگی روزانه ات نه سیاست احمقانه ای که در پیش گرفته ای درست مانند یک پسر بچه کوچک شیطان که پالتوی پدر بزرگش را بپوشد ‌عینک سیاه اورا بر چشمانش بگذارد وبا عصای او بخواهد راه اورا طی کند  برود تنها باعث خنده وتمسخر  مردم شده و آنها  رارمیخنداند طرز لباس پوشیدن تو‌مرا به  گریه وا میداشت .،  بقیه دیگر زندگی خودت هست بمن مربوط نیست از تو خدا حافظی  می‌کنم امیدوارم کاهی متوجه اشتباهات خودت باشی  در مورد سر زمینم نیز برای همیشه انرا . فراموش کردم ‌خاطرات را نیز به درون دریای آبی ریختم ومردمانش را. بخودشان سپردم ،‌ما هریک  ساکن یک سیاره هستیم که ناگهان عوضی در  سیاره دیگری سقوط می‌کنیم ،‌من متعلق به سیاره زمین نبودم ‌نیستم  بنا برای برای صعود ‌رفتن به سیاره خودم. دقیقه شماری می‌کنم ، هیچ چیز من شبیه مردم آن سر زمین نبود مگر بوی خاک اجدادم که امروز بوی تعفن گرفته است ‌ویران شده واتش ابدی تیز خاموش گردیده است ،‌با مهر 

    ثریا ، اسپانیا .بیست دووم. آگوست. 2023  میلادی 

  • به چه کار ایدم زندگی ؟

     در اندرون من خسته دل ندانم  کیست  / که من خموشم. واو در فغان ودر غوغاست ؟!

    نه ! نمیدانم کیست وچیست ونمیدانم چرا باید زیست ؟ انهم در این برهه از زمان  کثیف. وننگین ،

    به. دنبال خدایی بودیم که ما را با حقیقت وجودش آشنا کند  حقیقتی که برای یک یک ما بی کشش بود  خدایی که ما با دروغ خود اورا نیز فریب میدادیم همه دروغهای ما نیز . زایده خیال ما بود .

    خدایی که چون یک آهوی زیبا. وتیز پا  در. شاهراه  ها میدوید  وما با تیر ‌کمان. ایمان خویش در پی. شکار او بودیم بعضی از ابن تیر وکمان ها قلابی ویا شکسته بودند ،

     خدایی که خود شکار چی ما بود وناکهان بی هیچ. حکمتی یکی را. جدا کرده وبا خود میبرد 

      آنقدر اورا بزرگ کردیم تا به به اربابی بزرگ و سخت گیر  تبدیل شده‌ که بر کردن ما زنجیر ‌قفل آنداخت  ما برای رضای او مرتب خانه ساختیم خانه های خالی  وبعضی را نیز. به دست حریق سپردیم ،

    سپس ناگهان او‌در خم  یکی از کوچه های  حریق زده گم شد 

     هر روز بر تعداد .تسلیحات. افزوده می‌شود و وهر روز  شعله هایی  از درون جنگل‌ها شهرها و بوته های بیکران وبی زبان به آسمان سر میکشد .

    دیگر لز‌ومی ندارد که آتش را به دم گر،گها با روباهان ببندند وانها ا در جنگلها رها کنند ، از طریق یک فشار روی  جرمی بنام لیزر  همه جارا که نقطه کذازی کرده اند به آتش میکشند. وما تنها  دود اتش را از دور دست‌ها میبینم اه باز آن دهکده زیبا وتازه  خاکستر شد اه باز آن شهرک ساحلی زیبا. آتش گرفت وسوخت. باز وهمچنان ادامه. دآرد. و نان نیست  آب نیست  و رمقی هم در جان‌ها  باقی نمانده است .

    نه گلزاری ، نه جویباری نه کوهساری  تنها خدارا در آتشکده میسوزانیم ، هر روز راهی شهرها و سر  زمین‌هایی میشویم که در آنجا رودخانه ها جاریست اما. رودخانه ها خشک وبی اب ویا کمی اب گل آلود.

    حال دیگر معلوم نیست که رو بسوی کدام  قبله نماییم  وطلب بخشش کنیم و راهی را که باید سر انجام طی کنیم هر چه زودتر. مارا را روانه سازد .

    دیگر نه بزرگی وجود دارد ونه بزرگ زاده ای  همه چیز روی سکه های تازه میچرخد  همه بزرگی ها  و خود بزرگ بینی و خود شیفته ها  صاحب ان  هستند به بزرگی معروفند اگر چه یک حقیر چاه کن بوده. باشند ،

    امروز همه. سر از سر از یک سوراخ در آورده وحرف  میزنندحرف  میزنند   چرند میبافند   وهر کدام  خودش را بزرگ‌تر میپندارد . واز بزرگی هایش می‌گوید  مشهور می‌شود  وما کم کم زنده بگور میشویم .

    آنها بر گورهای زنده بوسه میزنند   وان شهرت بوسه هایی  است که مردمان کور زاد. بر آنها بوسه زده اند .

    آنها مشهورند  شهر سازند  دوستان کور ند واز بزرگیها به دور ،

    بنا براین دیگر آرزویی در دل نمی ماند تا تو به ان بیاویزی  وزندگیت را ادامه دهی ، روزها را میشماری تا تمام شوند ،کی ؟ چه موقع ؟ در چه ساعتی ؟ در کجا ؟ بوی گل عطر عشق. مبدل به بوی تعفن ریا کاری ها شد .

    پایان . دوشنبه 21/08/2023    میلادی و،،،،، درجه حرارت در سایه. ودر اطاق ۲۹ درجه است

  • بچه ها سپاسگذارم

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین. اسپانیا

    گفت آن روز جامه ای گلریز / بر تن دشت بود و بر تن کوه
    زیر دامان ارغوانی خویش / عالمی داشت روی روشن کوه
    عطر گلهای ناشناخته را / ریخت دست صبا به دامن کوه
    « پژمان »
    تولد خوبی داشتم. ، بچه ها سپاسگذارم. مرا بسیار شاد کردید .گل وکیک وجواهر واز همه مهم‌تر. گوشی جدیدی که آن نازنین پسر از لندن برایم فرستاد
    .طلوع صبح بود یا شاید نیمه شب بود برخاستم. تا عکسی. بیادگار بگیرم خطی از عبور هوا پیما روی آسمان هویدا شد واین همان هوا پیما بود که پرنسس زیبای مرا میاورد تا چهل وهشت ساعت در کنار هم یک روز. زاد روز خود را جشن بگیریم ،که من غم سنگینی بر دلم نشسته بود چرا که راه رفتن برایم مشکل بود ،خوب مهم نیست. غذا را ازبیر‌ون سفارش میدهیم میدانید که من پیتزا را خیلی دوست دارم !!!!
    میل نداشتم روی صندلی چرخ داز بنشینم وکسانی مرا برانند من باید روی پاهای خودم راه بروم. روی دو ساق. محکم وپر انرژی که اینهمه سال دشت ها کوهها بیابان‌ها وخیابانها را در نوردید. همان دست‌های زورمندی که. میتوانست پنجاه کیلو را برداری . نه نباید ناتوان شوم. ترا شکست میدهم ای زباله که در درون من نشسته ای قدرت من از توبیشتر است ،
    دیدی. که مرگ را نیز شکست دادم. من هرگاه میل داشتم خودم خواهم مرد اعتقادی به تقدیر ‌و سر نوشت وغیره ندارم همه اعتماد و اعتماد من بخودم بسته است ،
    واقعا بچه ها. از شما سپاسگذارم. دیدن بلندای جوانانی که ساخته آم حال هرکدام راهی دانشگاهی می‌شوندد وان کًوچکترین که سخت مرا در آغوش فشرده برایم کیک آورده آست ،کیک را عروس در خانه از مواد. طبیعی ساخته بود مدالی که نماد سلامتی وگوشوارهای فیروزه که نماد سر زمینم می‌باشد. مانند یک ملکه روی صندلی نشستم وانهمه زحمت را دختران کشیدند تا روز مرا شاد سازند. وکسی نمیداند. ! شاید در دلشان در این گمان بودند که این آخرین تولد من است ،خیر و عزیزانم شما چند بار شاهد نزدیکی مرگ من بودید دیدید که برگشتم ، من نخواهم مرد. مگر خودم بخواهم شاید تا یکصد سالگی تا آن موجود منفور را از خودم دور سازم ،
    نوه ام گفت بیا موهایت ر ا رنگ کنینم ، هنوز برای سفید شدن زود است جواب دادم که آن موجود . نامریی که در وجودم خوابیده اجازه نمیدهد هیچ نوع موادی حتی رنگ‌های غذا در من نفوذ کند. آرام است گاهی قلقلکی می‌دهد دردی و فشاری که بگوید من اینجا هستم. تا روزیکه آنقدر بزرگ شد تا حلقوم من برسد آن روز دیگر تسلیم خواهم شد چون جنگالهایش تیز آست وگلویم را خواهد فشرد ان روز دیگر هیچ نیرویی در جهان قادر نخواهد بود. اورا از من جدا کند .
    روز گذشته برای یک روز از همه مشکلات و غصه ها وداروها. وتنهایی هابیرون امدم پسرم از خارج تلفن کرد او نیز شریک ناهار ما شد !!!! .
    بهر روی این یک امر خصوصی است. وتنها برای سپاس از فرزندانم نوشتم واز یک یک آنها. سپاسگذارم از پرستار ی شبانه. روزی آنها. از خریدها از همه کارهایم واز همه مهم‌تر پرنسس زیبایم که هر دو یک روز به دنیا آمدیم برای او باید زنده باشم. وزندگی کنم وتو ای اهریمن. مریی ‌نامریی !!! آخرین . زاد روزم نبود شاید زاد روز بعدی را در کنار عشقم گرفتم کسی چه میداند آرزو برای جوانان عیب نیست ؟؟؟!
    از ناله وزاری وضعف بیزارم. وامروز بلندشد م دسته کل زیبا وگرانبهاییرا که پسرم سفارش داده بود. انهارا مرتب کردم چند شاخه انرا برای شاهنشاه کنار گذاشتم او نیز در تولدم شریک بود. بقیه را درون گلدانهای دیگر تزیین کردم اما گلهای را که اینجا پرورش می‌دهند تنها برای گورستانها خوب است تنها چند کل ژرورا که گل مورد علاقه من است در میان آنها بود کلی هم پول برایش داده بودند. مثلا گل أفتاب گردان !!؟ یا میخک که بیزارم اما خوب در این سر زمین گل سرخی به عمل نخواهد آمد مگر در گلخانه های خصوصی ؟؟؟!!! بهر. رویی این است داستان زندگی .
    که از ابلهی روایت شد پر از خشم وهیاهو. که حاکی گ از هیچ معنا نیست ( گویا گفته شکسپیر ) است ،
    پایان 18/08/2023 میلادی
    ثریا ……راستی چند سالم شد ؟؟؟! از یک زن ، هیچگاه دو‌چیز را نپرسید یکی سن او را ودیگری چه عطری مصرف می‌کند. چون هیچگاه بشما راستش را نخواهد گفت ؟؟! . منهم بشما راستش را نخواهم گفت ؟ث
  • فردا روز دیگری است

    ثریا  ایرانمنش. لب پرچین ، اسپانیا 

     میگفت  او‌،‌که زندگی  ما چه می‌شود ؟ /  گفتم  که زندگی بمراد دل. من است ! 

    بستیم  صد امید به آینده  ای دریغ / باور نداشتیم  که آینده. ، دشمن است ،

    سال گذشته بود که که میخواندم این سرود / شادم. که در کنار  تو تنها نشسته ام 

    امسال  پس از چه شد  که جنین خوار  و بی زبان /  با آرزوی مرگ. تنها  نشسته ام ؟

    نمیدانم که چه نوشتم واین ابیات از کجا سرازیر شدند ؟  میدانم فردا زاد روز با سعادت. من است !!!! زاد روزی که همه دقایق و ساعات  آن با شادی !!!! سرور !!!! وجشن وشادکامی !!!!!  گذشت  حال دارم خستگی. آن روزهای پر سرور !؟!؟!  را از تن بیرون میفرستم ،

    متاسفانه یا خوشبختانه تولد من واولین نوه ام که یک پرنسس زیبا روی است  در یک روز اتفاق أفتاب  با فرق اینکه او تحصیلات دانشگاهی خود را تمام کرد. مشغول کار شد. ودر آمد حسابی. دآرد فاتحه بی الحمد  هم برای هیچ مرد وزنی نمیخواند خودش است  ویک اتو مبیل کوچک ویک سگ   حال برای چهل  وهشت ساعت. به اینجا می ابد تا در کنار یکدیگر. ساعتی. بلی تنها ساعتی  با هم باشیم وسپس دوباره او بسوی مقصد خود پرواز می‌کند. ومن میمانم و خانه خالی   

    به درستی نمیدانم  که چند ساله هستم .  آنقدر در سن سی وچهل دور خودم چرخیدم که بکلی  یادم رفت زمانه چگونه از روی من گذشت وچند بار تا پای مرگ رفتم وباز گشتم   

     چه کسی  در آن هنگام کنارم بود ! زمانی که بیهوش بودم وهمه در انتظار پرواز. روح من بودند   دستم در دست  او بود. ؟  میگفت من اینجا هستم ،. اه  میدانستم . تنها نخواهم بود. از جای بر میخواستم    بلی ،‌میخواهم بخانه بروم حالم خوب است ،  دکترها پرستاران با تعجب مرا مینگریستند.  اهه چی شد ؟ هیچ دولت عشق آمد ومن پاینده شدم. حالم خوب است . کاغذ مرخصی آمضا ء کنید من میل دارم در تختخواب خودم. بخوابم. روح  او انجاست در انتظارم هست او هرشب بخانه من میاید مرا نوازش می‌کند دست گرم ومهربان اورا روی پاهایم وگونه هایم  احساس می‌کنم.  در گوشم زمزمه عشق میخواند .  بلی ، او ، عشق او مرا نجات می‌دهد شما اورا نمیشناسید اورا نمبینید حتی وجودش را نیز  احساس نمیکنید.  جای او در سینه من درون قلب من است .   ،

    سه بار مرا از مرگ نجات دادی.  . فردا دوباره زندگی را از نو‌شروع می‌کنم.  تازه متولد میشوم ،  دست‌هایت را بمن بده وبگذار گرمای آنهار ا احساس کنم  چهره ات نا پیدا است تنها دست‌ها گرم ومهربانترا احساس می‌کنم ،   من آینده را تیز شکست میدهم.  ، 

    یک آقای دکتر. میل دارد امروز بخانه من بیاید تااحو‌الات مرا  چک‌کند و مرسی و درب را باز نخواهم کرد  ،  با دکترهای مرد میانه ای  ندارم تا امروز غیر از جراحان. دکترهای من بانوانی  بودند که چهره ام راه بوسه باران میساختند. وچقدر. سپاسگذارشان هستم ، 

    خوب قصه ما به همین جا خاتمه می یابد ،

    برای ناهار فردا. اهان ،،،،،، پیتزا سفارش دادیم ؟؟؟!!! 

     پایان ،

    ثریا 

    16/08/2023  در تاریخ  ۲۵۷۵ شاهنشاهی  ایران را ترک‌گفتم وتاریخ هم بسته شد 

    میلادی‌ برابر با  برابر با ؟!؟!  برابر با ؟!  هیچ تاریخی موجود نیست گویا بیست و ششم امرداد ماه  متولد شدم 

  • و،،،،تولدی دیگر !

    ثریا ایرانمنش. ، لب پرچین ،‌اسپانیا 

    روز گذشته اتفاق عجیبی برای من افتاد. هرچند  این روزها هیچ چیز عجیب نیست  وتو‌حتی در مخفی ترین زوایای پنهانی  خانه   خود تحت نظارت وکنترلی و اما. مطابق معمول این.  صفحه را باز کردم تا از فراز ونشیب  زباله دانی  شاید خبری  دریافت کنم ، ناگهان دیدم یک صفحه بزرگ باز شد و خانم سلین دیون که این روزها  بیمار ‌ بستری وناتوان است ومن برایش اندوهگینم ، روی صفحه حاضر شد بدون ارکستر برایم خواند تولدت مبارک  هپی برت  دی تو یو ‌ ،!!! انهم با یک لباس پوشیده آستین بلند  به رنگ آبی. با یقه بسته. گویی جلوی ملکه ایستاده وبا احترام . تولد اورا تهنیت  می‌گوید !!!!!  خوب اول روز گذشته تولد من نبود بعد فکر کردم  شاید پسرم ویا دوستی آن را برایم فرستاده خیر ! همه اظهار بی اطلاعی کردند وان  تصویر هم گم شد هرچه گشتم دیگر انرا نیافتم .

    از هوش مصنوعی باید  سپاسگذار باشم که بهترین خواننده قرن را که من عاشقانه دوستش دارم  بعنوان هدیه برایم فرستاذ‌ ،  

    بقیه بماند ، و….

    در نهایت دیگر هیچ چیز در این جهان برایم نه ارزشی دارد ونه مهم است تنها یک آرزو دارم  انهم این است به همراه مردی که دوست  میدارم در  یک  کافه دنج و خلوت  بنشینیم ودو کنیاک سفارش دهیم سیگاری دو د کنیم و  ‌بیزاری خود را به این دنیای کثیفی که  برای ما ساختند  ابراز کرده و  لعنت بفرستیم برای آنهاییکه دست در ویرانی این جهان زیبای ما دارند . ، 

    روز گذشته کمی نم به برگ‌های باغچه ام دادم  وبه آنها گفتم  رشد کنید بالا بیایید مگذاریدذ شمارابکشند و بجای عطر وسر سبزی وطراوات شما بمارعلف پلاستیکی گل پلاستیکی بدهند و  رشد کنید گلها را  بیرون بفرستید بک‌وری چشم دشمنانم  ، پایان .

    🌻💐🙏وسپاس از بانوی آواز جهان وارز‌ی سلامتی برای سلین عزیزم ، 

    ثریا ،

    15/08/2013 ❤️   میلادی 

      

  • خانم ام کجاست ؟

    ثریا ایرانمنش.  لب پرچین . اسپانیا. 

    ( یک دلنوشته )

    در رستوران. ایرانی. هنگامیکه چارقدش را تا بالای ابروهایش .  بسته بود. به گارسن دستور  خورش وپلو داده اما پرسید آیا کوشتهایتان حلالند ! من سفارش یک شیشه ابجو دادم با مقداری  سیب زمینی سرخ شده اگر هم ندارید یک  پاکت چیپس.  .رو به او‌کردم وگفتم هنوز خیلی جوانی ، باید به دانشگاه  بروی.  این چه قیافه ای است که برای خودت درست کرده ای ،

    کفت شما هم  بما ملحق شوید تا ایران را بسازیم !!! گفتم کجای ایران را بسازید ،‌ایران ساخته شده. تمیز همه جیز در دسترس پدر تو بهترین دکتر شهر مادرت با پالتو پوست وکیف کروکودیل که در عمرش ندیده بود حالا . بعنوان خانم دکتر شهر  روی خیابانهای همشهریانت  گام بر میدارد ،‌

    دایی تو که همسر من آست با  یازده کلاس امروز مدیر کل یک بنیاد بزرگ است  ،

     ومن با همه علم ‌دانش ناقصم خدمتکار اویم  اما. در امانم و

    گفت برای همین است که میخواهیم  همه جیز را بهم بریزیم ،. او مجاهد بود ومن نمیدانستم. اصلا در حوالی این گفته ها و اصطلاحات و  احزاب. نبودم سرم بود زندگی خودم ‌اشک‌های شبانه ام ،‌که چرا مادر. را تنها گذاشتم وبخاطر این. طفلان بیگناه راهی غربت شدم. سالها بود که از همه چیز بی خبر بودم  نه مجله ای ونه روزنامه ای تنها با کتاب های  قدیمی خودم ویک روزنامه  اخبار  هفتگی  که مجانی به در خانه ها پرتاب می‌شد  

    ،سیل فراری ها شروع شد .وچه خبر است ، ؟!

    بیادم امد . زمانی در هر میهمانی . همسرم رو به مادر او‌میکرد   ومیگفت مهری جان برایم یکی رقص کردی  برقص 

    !!  سپس. برایش یک لباس میخرید  چهار صد تومان .  هرچه باشد عروس خواهرش بود. محرم !!! بود 

    امروز ان دختر. در یکی شهرهای ایلات دوردست  بعنوان دکتر بچه ها در یک بیمارستان کار  می‌کند   آنها سالها بود که میخواستند کردستان راجدا  سازند. پدرش  تلاش بی امان کرد  ومیکند فرزند بیسواد او صاحب بزرگ‌ترین شرکت‌های. وارداتی و صدراتی شد ،  خانم دکتر  همچنان ملکه شهر است ومن ؟!!! 

    من هیچ در این کنج غربت بی آب وبدو ن برق در گرمای. چهل وهفت درجه به نوه ام میاندیشم که در غربتی دیگر تنها در تب میسوزد  ومن در کنار اشک‌هایم. دانه ای انگور را به دهانم میگذارم  تا شاید شهد زندگی را  چشیده باشم ،‌

    ایرانم ویران شد اما  ایران هایی  به  بالای تپه ها رسیدند که  از گدایی دور شهر جمع آوری شده و حالا به تخت نشستند روی اثاثیه من روی اموال من  ونجیبه خانم ها  امروز صاحب  چند آپارتمان وزمین شدند روی املاک من روی وکالتنامه من وروی سهام شرکت من ، 

    من در یک آپارتمان اجاره ای باید با دستور خانم سرایدار اگر میل داشتم از استخر استفاده کنم استخری  که همه بچه های  ان بلوک    ومردان وزنان درونش میشاشند و این این قصه  من. قصه بی غصه. من   پایان 

     شنبه 12/08/2023 میلادی  تاریخ دیگری ندارم ،

     

  • کام زندگی

     من دختر آزاده میهنم   ایران زمین ،‌که نامم بود شهربانو 

    میدانم این ارم. برای چه روزگاری  ساخته شده. اما. عکس بهتری  نیافتم ، دلم لبریز از غم آست  آنهمه دردناک‌تر این است که  در میان کودکان دیروز و‌زنان  مثلا دانای امروز   باید  بنشینم وبه اراجیف  ازحفظ شده  ومغز شویی همسرانشان  ویا کتابهای چاپ شده امثال. خاطرات. میشل اوباما یا هیلری  کلینتون در کتابخانه ایشان  نشسته گوش بدهم  اگر حرف بزنم کارمان به فریاد وجنجال  وسپس کدورت می‌کشد . آنها خیال می‌کنند من به آنها محتاجم  در حالیکه با تمام قوا  خودم از جای بر میخیزم وکارهایم را  انجام میدهم کمی تنبلی در من ایجاد شدهذ انهم بواسطه هوای داغ وشرجی واتش سوزی های عمدی است برای لذت بردن از شیرینی اندیشه ها وتحولات و   ‌خیالات  باید پوست تلخ وترش  وزبر انهارا به دور آنداخت  ،

    روز گذشته دوباره با او‌مشاجره داشتم ، دختر تو دو یا سه  ساله بودی که از آن زندگی مرفه به ویرانه سرای غربت آمدی. حال  در زیر آن گویش های  مارکسیستی احزاب گوناگون و تبلیغات شوم همسرت و. رسانه های دشمن  به شاه من فحاشی می‌کنی؟ 

    چقدر خوانده ای از تاریخ آن سر زمین  چه میدانی  ؟ درون کتابخانه ات غیر از مشتی  داستان‌های امریکایی ویا مارکسیستی چیز دیگری یافت نمی‌شود  همسر تو از فروشگاه امریکایی خرید نمیکند  تنها یک قفسه متعلق بمن  است  که ردیفی مجلات سال‌های گذشته  در امریکا چاپ می‌شد وتاریخ سر زمینم بود بعنوان  امانت آنجا گذاشته ام .

    در خانه خواهر بزرگت غیر از زندگی نامه میشل  وخانم اوباما واقای بیل  کلینتون  وهیلیری کتاب  دیگر ی دیده نمی‌شود شما حتی  یک  نماد از ایرانی بودن خود  درخانه هایتان نگاه نداشتید همه آنچه را که بشما دادم برایم پس آوردید. بنا براین حق اظهار هیچ گفته ای هم ندارید شما فارسی  تنها  حرف میزتید  از تاریخ سر زمینم از. شاعران ونویسندگان بزرگ  ان بیخبرید  شماتمیدانید که رودکی چه کسی بود وعبید ذاکانی   کیست حافظ را تنها در گوشه میز من دیده اید  حال من باید با کندن هر پوسته ای از پیکرم بشما بفهمانم که شاه ما درایران چه کرد   وچرا رفت ؟ تنها یک  چیز را خوب تلفظ میکنید . « شاه پولهای  ملت را برداشت  وفرار کرد » گفته همین اخوندهای کثیف و افکار پلید  همسرت خیلی به دانایش مینازد اما او تنها کتابهایی را مربوط به حزبشان  خوانده من با ذرات پوستم وپیکرم همه چیز ها رااحساس کردم احساس من بمن دروغ نمیگوید . و

    حال امروز با کندن هر پوسته ای پوستی دیگر درجایش. شکل می‌گیرد واگر فلان کوینده. یا فلان  انسان را دوست دارم  شما از  او بیزارید  اورا نفی  میکشید.  زندگی شما بمن مربوط  نیست یکی از شما ها در جوهر این سر زمین در میان  اقوام ماهیگیران  ساحل تازه به دوران رسیده غرق شده ،ودیگری درمیان مردی از ماسا چوست ،. سومی هم در  پاچه  یک روسی گم شد تنها یک نفر  برایم مانده که اولین آنهاست آن پسری  که راهش گفتارش با من یکیست  چون از کودکی بجای ماشین و طیاره کتاب به او هدیه میدادم او عادت دارد بخواند او تاریخ جهان را بهتر از هر  تاریخ شناسی میداند   زیر دست پرو فسورهای مشهور ایرانشناس  بزرگ ‌تربیت شد وتنها اینجاست که من سرشکم جاری  می‌شود ،

    پسرم کمک کن در میان این خارجیاتی  که بزرگ کرده ام تنها مانده آم نوه  ام تنها قورمه سبزی وبری پلو را میشناسد وچلو‌کباب را ، بمن مربوط نیست آنها دیگر متعلق بمن نیستند مادر بزرگی هستم که وظیفه ام را بخوبی انجام میدهم  ومادری که وظیفه ام را بیشتراز حد انجام داده ام ،

    حال باید پوستی دیگر را از پیکرم جدا سازم  شاید در زیرش پوستی تازه بروید و مانند گلدانی  که خشک شد. شاخه هایش را بریدم گل خشک انرا در کلدانی گذاشتم دوباره انرارآبیاری کردم  شاید. زنده شود. ودوباره سبز  وبه روی من لبخند بزند  شما نه به دنبال شعور و‌معلومات  هستید ونه به دنبال فرا گیری. تنها با مردانی هستید که شما را حمایت  می‌کنند  وبجای رساندند خوراک به مغز شما  ان تتمه شعورتان را نیز تقدیم میکنید  گفته هایتان بزرگ‌تر می‌شود ،تنها یک پنداشت خام از آنچه که رفته در مغز کوچکتان میچرخد   پرسشی ندارید خودرا صاحب عقیده  میدانید  واز رنجی که من میبرم بیخبرید 

    انقلاب حماسه دارد نه تاریخ وانچه بر  سر کشور من رفت انقلاب مردمی نبود. رذالت دشمنان ایران وایرانی بو د و‌شما  انرا به حساب مردم گذاشته اید  هیچگاه در هیچ زمانی تاریخ برای انقلابی  نگذاشتند  تنها چیزی را سروده اند  انقلابی سر زمین  من یک شورش  نانوشته وناگهانی  بود  در اندیشه کسی غیر از دشمنانم نمگنجید  تنها بفکر برد و باخت خویش بودند. وامروز شما  قضاوتگر شده اید بچه های دوساله وسه ساله دیروز ،

    نه دیگر حرفی برای کفتن ندارم. غیر از اشک. که صفحه را خواهد شست ،پایان 

    ثریا 

    دوشنبه. هفتم آگوست   2023 میلادی  وبه تاریخ 2752 ایرانی 

  • خانه گناه

     دور از نظر نهفته در آن کوههای  دور 

    در شامگه.  تیره ی خاموش  خانه ایست 

    پوشیده  در تباهی  خاکستر زمانه . 

    یادی ز  سر نوشت  وسر گذشت  زمانه  ایست 

    بعضی از روزها گویی آن روز. تو‌نیست وتمام اجنه وشیاطین. جهان  دور ترا گرفته اند تا. دست به هر کاری که می‌زنی ویران شود ،

     گفتار ونوشتار در مورد آنچه که امروز در خانه بر من گذشت بی مورد است تنها نگاهی به گلدان  سوخته وبی آبی انداختم که هدیه روز مادر بود و گرمای سوزان انرا تیز سوزاند  دلم گرفت. گلی که به آن زیبایی بر شاخه آن روییده  بود خشک شد 

      شیشه قهوه ناگهان  از درون گنجه بر زمین افتاد. قهوه ها خالی شدند. اما تنها درب پلاستیکی شیشه شکست  آمدم  انر در جایش بگذارم شیشه دوم  پرید. !.

    گنجه کوچک اشپزخانه. من گنجایشی ندارد همه چیز کم کم فرو میریزد وهمه چیز. ناگهان از بین می‌رود وتو در این فکری که پس نوبت من کی فرا می‌رسد ؟

    نه چندان میلی ندارم به رفتگان بپیوندم هنوز شعله عشقی دردام زبانه میکشد. نوه هایم به تعطیلات  رفته اند برایم  عکسهایشان را فرستادند . ما تعطیلی نداریم یعنی من ندارم ،

    چون همیشه در حال تعطیلی واستراحت  هستم 

    وبه این میاندیشم که خوب خاک من کجاست این جانوران در آنجا چه می‌کنند  کی  تمام  می‌شوند اما تره ‌تخمشان گرد  جهان یک یک مارا تهدید می‌کنند وبا الفاظی که لیاقت خود وخانوادشان را دارد مرا به کشتن  وانهم  به زودی میترسانند اه تو پسر ک احمق  که هنوز  ریشت درست در نیامده مانند کوسه ها گوشی را روی سرت گذاشته ای من هفتاد تن مانند ترا. به درون چاه  میاندازم به درون فاضلی آبی که از آن بیرون آمده ای ،

    چشمانم را باز کردم قانون اساسی مشروطه ومشروحه . وقانون جدید. با هم. جنگ داشتند. صد ها بار گفتم اهای ایهاالناس  این مادر و  ‌پسر. همان اهرم و سدی هستند که جلوی  مبارزات شما را می‌گیرد .  آن شاهی  را که در طبق گذاشته وروی سرحلوا حلوا   می‌کنید  برای تکه  استخوانی که مادرش جلوی شما میگذارد  به ریش همه  میخندد   چقدر نا دانی . چقدر وچند بار باید فریب  بخورید. پدر ‌پسری آمدند ساختند وجانوران وحشیانه  را دشمنان فرستادند  برای ویرانی  چرا شاهنشاه مانند  آن مردم افغان یا هندو لباس نمی پوشید. وچرا  سر زمین ما پاکستان نیست. تا آنها ارباب باشند حال از هر سوی دارند مارا تکه تکه می‌کنند ‌شما هنوز به آن علیا مخدره و آن  پسرک  چسپیده اید که مرحوم اعلم میگفت کند ذهن است وشاهنشاه رنج میبرند چقدر از اینده ایران نگران بودند  امیدشان به علیرضا بود ‌ کلاغها  زود خبر دار شدند و‌اورا  از بین بردند ،

    این ارباب ومالک بوتیکها ولباسها ‌مد است دخترانش نیز در همینه زمینه رشد کرده اند عریان وبی پروا.و شما   میخواهید  یک سر زمی کهنسال ر ا روی شانه های کوچک وضعیف این قوم که حتی کلام  را به درستی نمیتوانند ادا کنند. ، بگذارید ایران  یک   ؟؟؟ یک رضاشاه دومی  را لازم دارد نه یک بچه ننه ،هرچه مامان جونم بگه!   چون مخارج  ما دست مامان   جون است از من گذشت برای آن خاک میگریم وبرای آن کهسارها  ودشتهای  وسیع آن درختانی که خودمان کاشتیم آن جویبارها  آن. دشت وسیع وان صحرای کویر همیشه در نظرم هست حال باید در این ویرانه سرا با چند  زن. ومرد  بیشعور بیسواد . روبروشده وتحقیر شوم،

    سلمانی من میگفت  چند سال است آزمصر  آمده ای ؟ پرسیدم مصر ؟ من مصری نیستم نژاد آنها آفریقایی است من نژاد آریایی وایرانی هستم. پوزه آش در هم رفت وگفت اوه همان خمینی ؟؟؟!!! او همین رامیدانسته نه  بیشتر بعد بزای آنکه  مرا از اندوهم جدا کند گفت شبیه کلئو پاترا هستی ،

    گفتم مکر تو کلئو پاترا را دیده ای ،؟ گفت آری فیلمش را با  الیزابت تایلور  ،،،،،او بس کن احمق بس کن   

    سالهاست که دیگر پایم به آن سلمانی نرسید وسالهاست که سعی دارم کمتر با این مردم بر خوردی داشته باشم، خودم هستم خودم چند نفرم . کافی است ،‌

    پایان 

    ثریا 

    یک روز. یکشنبه داغ  06/08/2023  میلادی