Author: Soraya

  • خصوسیات ما !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
     همین بس است  ز آزدادگی نشانه ما 
    که زیر بار فلک هم  نرفت شانه ما 
    ما ملت منحصر بفردی هستیم دردنیا نطیر نداریم ( نمیدانم شاید درقبایل بدوی  این نشانه ها باشد ) ؟
    اما ما ادعای فرهنگ وتمدن تاریخی را داریم وهیچکس  قبول نداریم اما چنان همیشه سرسپرده واسیر دیگیر میشویم که خودمان  را  وشخصیت مان را وذات خودمانرا فراموش میکنیم ! 
     کاری به بردگی وسپردن ملت ایران که خودرا دربست دراخیتار یک قوم بیگانه گذاشت ندارم . دیگر برای این حرفها دیر است  اما درهمین  محدوده خودمان دربین همین آدمهایی که نقش ( اپوزسیون) رابازی میکنند  اولا برای هر کلامی که میگویند باید یک سکه درون دهانشان انداخت  ودوم همیشه یک مدیر دارند ومدیر یک ناظم دارند وناظم یک مبصر !وبقیه همیشه اول مبصرا میپایند وبعد خوشخدمتی ناظم را میکنند  وبکلی ریاست فراموش میشود .
    در کامنتهایی که زیر بعضی از این  نو رسیده ها میبینم  میفهم که کی ناظم است همه دسته گل وقلب وشادی نثار ناظم میکنند !
    روزی روزگاری یک انجمن شعر وادب وموسیقی اصیل پیدا شد وماه هم خودرا انگل وار آویزان کردیم ریاست اولیه به عهده  یک مرد بود که درایران بسر میبرد مرا بعنوان مادر خوانده انتخاب کرد !!! وسپس یک  مدیره سر وکله اش پیدا شد که بیشتر اشعار ی  را که بوی  مذهب وعبادت و اسلامی میدادند قبول میفرمودند با عشق بکلی بیگانه بودند وعشق را تنها درعالم هپروت وبه آن کسیکه اورا نه دیده ونه نشانی از او دریافت کرده بودند انتقال میداند  خوشبختانه رابطه شان با این حقیر ناچیز که تنها یک چیز را میشناید آنهم ( عشق ) است خوب بود واحترامی بما میگذاشت واشعارمانرا مرتب به چاپ میرسناند وبه وبه چه چه  ها فراوانی نثارمان میکرد همه اورا میستودند رییس اولی بکلی گم شد خودش رفت جداگانه یک سایت دیگری درست کرد در راه عرفان وعشق واین گونه حرفها  آن انجمی تعطیل شد بخاطر بسته شدن یکی از راهها وهمه پرت وپلا شدند . 
    من دیوان اشعار همه شعرارا دارم از قرن هفتم هجری تا قرن بیستم  وبیشتر اشعارا حفظ میکنم چرا که  اعتقاد دارم تنها رابطه  ما بادیگران همین شعر است  حتی سر لوحه نامه هایی هم که برای دوستنان مینوشتم یک بیت شعر نثارشان میکردم  بستگی داشت به موقعیت  آن شخص .
    حال امروز پس از ماهها  بدون برنامه بدون هدف  سری به یکی ازاین یوتیوبها زدم  دیدم به به  گل و وبلبل  وسنبل است که برای یک  بانویی که گویا عزیز کرده آن مرد گوینده است میباشد ! 
    باخود گفتم که ” گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله من  / آنچه البته بجایی نرسد فریاد است …
     چهل ویکسال ما ازاین شاخه به آن شاخه پریدیم وازاین دستبوسی  به آن دست بوسی به آن یکی روکردیم من تنها بودم ودل به کسی بسته بودم که یگانه بود تنها سفر میکرد تنها میرفت همه اورا سرزنش میکردند تهمت میزدند نا سزا وناروا  –  و من  رویم باو بود وامیدم باو که اگر کاوه ای  بر میخیزد همان اوست . اوهم به دامن دیگری آویزان بود ونوکر دیگری تنها نبود من اشتباه کرده بودم .
    حال دیگر نا امید شدم دندان را کندم وانداختم دور تنها درکنج دلم یک گوشه ای را باز کرده ام وشبها بااو راز ونیاز دارم  کسی که مانند ندارد .
    فریدون مشیری در یکی از اشعارش گفته بود که کاوه آینده  یک زن است !! خوب این زن حتما معصومه خانم است یا کبرا خانم ! یا مریم خانم ! 
    این زنانند که مردانرا میافرینند  وتربیت میکنند  شاهنشاه آریا مهر چرا انهمه به دین وقران چسپیده بود درعین حال فرهنگ غربی را نیز با دین شیعه مخلوط کرده بود مادرش بسیار مذهبی بود واورا آنچنان بار آورده بود  /
    من به فرزندانم گفتم هرگاه بزرگ شدید  اگر میلی داشتید به راهی بروید خودتان انتخاب کنید من تابع هیچ آیینی نیستم تنها باید انسان بود ویک انسان حقیقی هیچگاه نه دروغ میگوید ونه فریب میدهد ونه خودرا برای فروش به بازار برده فروشان  عرضه میکند گرسنگی بخورید / سرما را تحمل کنید / در آتش گرما بسوزید اما تن به هیچ خفت وخواری ندهید  تنها باشیدمهم نیست وارد هیچ کلوب وحزبی نشوید  انسان باقی بمانید وهمان شد که من آرزویش  را داشتم  امروز دختر من بی هیچ شعاری وفریادی آهسته هرماه مبلغی به  یک مجمع خیریه  میدهد برای کودکان گرسنه وپسر من هر ماه به یک موسسه خیریه برای کودکان عقب افتاده ماهیانه میفرستد ودیگری در یک کمیته خیریه خود عضو است کمیته ای که برای سرطانیها کار  میکنند  نذر ما تنها خرید آذوقه  برای گرسنگان است واین  است راه درست انسان بودن وراه  عشق. پایان 
     ثریا / اسپانیا / 17 ماه می   2020 میلادی . 
  • کابوس طولانی

    ثریا ایرانمنش” لب پرچین”اسپانیا!
    —————————-
    دل نوشته  روز شنبه  16 ماه می 2020/
    خاکستر ترا هر کجا که باد برد 
    مردی یا زنی ز خاک خواهد رویید
    کم کم درهای زندانمان باز میشوند وبرای کمی هوا خوری ودیدن بستگان وفامیل میتوانیم سرکی به بیرون بکشیم وزود به درون پناهگاهایمان برگردیم واین وضع تا پاییز ادامه  دارد  ودوباره پاییز  وزمستان در بیغوله ها زندانی هستیم به همراه یک موج جدید بیماری که بسویمان خواهد آمد  از همین امروز مژده آمدن انرا بما داده اند .
    حال اگردراین کورس ودر این  میان جان سالم بدر بردیم معلوم نیست در امتحان بعدی  زنده بمانیم یا نه . باید از چه کسی بپرسیم که  چگونه  وتا کی باید زنده بمانیم درحالیکه دنیا چندان میلی به بودن ما ندارد  طبیعت مارا نگده داشته اما آن طبیعتی که آن ” بزرگان “درست کرده اند برای اشتهای خودشان است وسلامتی وجود خود وخانوادهایشان  طبیعتی که ما درآن بزرگ شدیم وعسل واقعی نوش جان کردیم برای همیشه گم  ونابودشد .
    جهان دارد نو میشود یعنی دوباره از قرن اول شکل میگیرد به همانگونه باید بسوی روم باستان برگرددودوباره قصه ها وافسانه ها ازنو شروع  شوند .
    امروز تنها کار آنها  ساختن  برده های قوی هیکل است که باسپر اهنینی  از آنها حمایت کنند با افتادگان ودرماندگان وبیچارگان ونوزادان بی مصرف کاری ندارند تنها نوزادانی را دوست میدارند که بتوانند از خون آنها تغذیه کنند  خون پاک وبدون هیچ الودگی  ومیدانند که آنهارا به کجا سفارش بدهند .  کهنه پرستان وآنهایکه همه دل درگروه وطنی دارند باید از میان بروند  ناسیونالیسم یک امر بیمعنی وپر خطر است .
    کمی تغییر در قوانین مذهبی وکمی رهبری  یگانه برای یک دنیا ی نوین وهر گاه احتیاج داشته باشند که  قانون جدیدی را وضع نمایند ناگهان از فضای  لایتنهای یک کتاب اسمانی بر روی زمین فرو میافتد وقوانین ودستورات جدیدی در آن هست که باید مو به مو اجرا شود .
    این کتابها از پیش نوشته شده در مخفیگاههای  نامریی پنهانند .
    جای دوری نمیرویم همین قوم بنی اسراییل سنت پرست  که امروز همه دنیا درمیان کف دستهای اوست  در قرن اول میلادی با  دستیاری رومیان پیروان عیسای مسیح را گروه گروه پیش درندگان  میانداختند 
    وپس از اقتدار مسیحیان آنها هم عده ای را بعنوان مرتد  درآتش میسوزاندند ! حال امروز ما شانس داریم که آن بساط برچیده شده است وتنها در قرنطینه ها هستیم وتخلف از آن مجازات سنگینی دارد مثلا دربعضی از کشورها مجازات میلیونی وزندان هم دارد !.
    در آن زمان  همین سنت پرستان بودند که مانی را پوست کندند ومزدکان را  درآتش بیخردی سوزاندند  ومزدکیانررا نیز قتل عام کردند  میل ندارم وارد تاریخ گذشتنه بشوم اما این جهان باید ازنو شروع شود مانند قصه هایی که در کودکی میشنیدیم  اگر خوشمان میامد  به دایه میگفتیم دوباره بگو واین داستان همچنان ادامه دار خواهد بود .
    تنها میدانم درقرن بیست ویکم در میان اینهمه پیشرفتها قروض بدهی  های دولتهارا مردم بیدفاع باید بپردازند وجبران مخارج بی رویه انهارا برای هوسبازیها / قمار ها / بچه بازیها / موشک پرانیها تنها کسانی میپردازند که دستهایشان پیس انها دراز وخدمتکاری آنان را میکنند  ا! فرقی ندارد کارمندی وکار برای دیگری  وخدمتکاری یکی است تنها درجه ها بالا وپایین میروند ! حقوقها نصف شدندکار ها نیمه  روز شدند مردان جوان خانه نشین شدند وزنان ؟ نمیدانم . تنها دلم برای اینده کودکانی میسوزد که دراین زمان به دنیا امدند فصل بدی بود برای مردن من وماندن آنها ./پایان 
    چه بهاری است خدایا -که دراین دشت ملال
     لاله ها  آیننه خون سیاووشانند 
    آن فرو ریخته گلهای پریشان درباد 
    کز می جام مرارت  همه مدهوشانند
     گرچه  زین زهر سمومی که گذشت از سرما 
    سرخ گلها ی بهاری  همه  سیه پوشانند………..” کد کنی “؟
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 27 اردیبهشت 1399 خورشیدی . 
    حاشبه ” در زمانهای دور ودر دوران پهلوی عده ای  زیر نام احزاب چپ از نام مزدک ومانی استفاده کردند . این نوشتار ابد اربطی به آن احزاب  چیپی ونیمه چپی وغیره ندارد تنها  راز دلی است وبس .ثریا /
  • اگر فردایی باشد !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    ——————————–
    گل خورشید باز میشود 
     وشعاع آن بهر سو میتابد 
    نوید صبحی دیگررا میدهد
    شب تیره سفر میکند
      ومهتاب ازخواب برخواهد خاست !
    ——
     روی فیس بوکم  شخصی از همراهان نوشته بود که در کالیفرنیا بیکاری ومرگ  وبیماری بیداد میکند وامید  به اینده را ازهمه گرفته واز شخص ریاست جمهور دل پرخونی داشت 1
    چیزی نداشتم در جوابش بنویسم ویا بگویم –  تنها نوشتم  این امر همه عالمرا آلوده کرده است غیراز عده بخصوصی را که نامشان پیدا  وپنهان است وتنها باید امید داشت وامیدوار بود  که فردا روز دیگری است 
    امروز دیگر نه فیلسوفی ونه دانشمندی ونه  معلمی زاده نشده تا مرا دلداری بدهد  همه چیز دردست علم تکنو لوژی است حتی نفس کشیدنهای ما  درحال حاضر شمرده میشوند همه نیرو ها صرف کشتن  میشود در هر کجا که باشی .
    از خودم میپرسم که چه نیرویی ترا ودارباین زندگی ننگین کرده است ؟  وسپس خود درجوابم میگویم در ضمیر ناخودآگاهم امواجی جریان  دارند که بمن امر میکنند بمانم  برای فردای بهتر !
    وآن قردا کدام است ؟ دیگر نمیتوان ازادی اختیاری را با  سیاست امروز وفق داد  انسان هیچگاه آزاد نبوده است  طبیعت اورا دراختیار دارد .
    گاهی باخود میاندیشم که درزمانهای گذشته  چگونه یک ترس خفیف از بعضی از ارواحی که خوب یا بد بودند مارا دریک پاندول منظم نگاه میداشتند  درآن دوران همه چیز در سایه یک ابهام پنهان بود وما همیشه ازچیزی میترسیدیم  از بدی کردن خوداری مینمودیم که مبادا فردایمان رنج آورر شود !  بهشت را باور داشتیم وملائک را که هریک بر شانه های ما نشسته اند یکی خوب ودیگری بد وآنکه بداست همیشه درسایه قرار دارد ! وبا همین نظم به جلو میرفتیم  همه چیز در یک آرامش جریان داشت  ازوقوع جنگها دیگر خبری نبود تنها جنگهای سرد لفطی از بلندگو رادیو ها  بگوشمان میخورد  برایمان مهم نبود فردا آشتی خواهند کرد .
    همه به یک نیروی مرموز وپنهان اعتقاد داشتیم  که سر نوشت مارا از پیش نوشته وبه دست ما داد ه بود شریکی هم برایش قائل نبودیم  همه چیز مرموز ویگانه وپنهان بود .
    امروز به اقتضای تحولات بیشمار  عده زیادی آن قوه مرموز را بکلی نفی کرده اند  وازخود دورساختند وعده ای برعکس اورا چنان درتابلوی آهنی پیجیده ودرحلقوم یکدیگر فرو میکنند  تا به مرز مرگ برسند .
     فلسفه  وعلوم انسانی وبه دنبالش علم فیزیک  همه را بهم ریخت انسان نو تازه یک انسان بلند پرواز   وپیشتاز شد وادعای خدایی کرد .
    دیگر کسی به کتابها رحوع نکرد کنفسیوس / بودا / مسیح /همه در زیر خروارها خاک پنهان شدند  وخاندانهای بزرگی بوجود آمد که سرنوشت ساز وخدایان تازه ای بودند  خدایانی بیرحم ودر هر کوچه وپش کوچه ای ودرهرنبشی دکانی باز کرده ومشغول فریب ویا کشتار مردم شدند .
    حال امروز ما درمقابل این دینامیسم وحشتناک که حتی نان مارا نیز درمیان دستهای خون آلوده خود قرارداده است درمانده شده ایم  دیگر آن هندوی آرامش پرست هم اعتقادی به آن مجسمه هایش ندارد وآن مسیحی مومن درب کلیسا را بسته است ودیگر آن مرد بینوا که باسر خم شده بر صلیبی اورا شفا میداتد تبدیل به یک نوزاد است که درون  یک سبد خوابیده ویک نوزاد نمیتواند  عاجلی را  شفا بخشد !
    آن زمان کلاسیک با آدمهای کلاسیکش گذشت وامروز  ما با دنیای مغشوش وهرج ومرج وبی در وپیکری روبرو هستیم امروز دیگر فرزندی پدر خودرا نمیشناسد ونمیداند درکدام لوله وکدام زهدان به دنیا امده است بیشتر فرزندان از درون ازمایشگاهها ویا در درون رحمهای مصنوعی واجاره ای پای بر عرصه دنیا میگذارند  بزرگان همه به دنبا ل جانشینی برای خویشند مهم نیست این جانشین از کدام لوله بیرون میاید وچگونه شکل میگیرد .
    امروز همه کوته بینان  تا نوک  دماغ  خودرا بزرگ میبینند  دین  از بین رفته است هر صبح با دیدن طلوع آفتاب  تاانتهای  عرش را میشناسیم ومیدانیم که امروزمان چگونه آغاز خواهد شد باید ساعتی ویا دقیقه ای زندگی را مانند دانه های  تسبیح بشماریم ودوره آنرا طی کنیم .
    دیگ هیچکس به دنبال یک الگوی فرهنگی  ویا ادبی ویا سیاسی بخصوصی نیست همه جهان سیاستمدارند !.ث
    ———-
    جهان آن روزها میخندید 
     میان  شعله های روشن خورشید
    من آما 
    چشمهایم خفته در خواب  گرانباری
     دریغا صبح بیداری 
    دریغا صبح هشیاری 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 15/05.2020 میلادی  برابر با 26 اردیبهشت 1399 خورشیدی.
  • یادداشتی دیگر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا
    ———————————–
    بپا خیزیید ! کف دستهایتان وقت شمشیر میباید !
    کمان دارانتانرا در کتابها نیز میباید 
    شمارا عزمی اکنون راسخ وپی گیر میباید 
    از » منظومه   درفش کاویانی  ” حمید مصدق !
    ——
    نه اشتباه نکنید قصدم  شعار دادن و برخاستن برا ی جنگیدن  نیست برای من خیلی دیر است اما این کتاب را درون کتابهای بهم فشرده ام یافتم درکنار  شیره افکار توده ها  امثال شاملوها / سایه ها . رحیمی ها ..  . وغیره ! بیشتر آنهارا درون یک پاکت نایلون پنهان کرده ام! اینها لابلای کتابهایی بود ند که میل دوباره وسه باره خواندن آنهارا داشتم  . دیوانها ی اشعار شعرا / ترانه سرایان مداحان دیروز وگذشته همه رویهم تلمبارند وزیر غبارها مدفونند  درحاشیه این کتاب خودم نوشته ام :ا
    ایکاش میدانستم  درآن شبهای شعرشما در انستیتو گوته  چه میگذرشت >  ودرآن  زمان چه افکاری شمارا بسوی خراباتیان میکشید ؟  برای چند برگ ورق پاره  که از مغز علیل وافیون زده  بیرون  می آمد –  پای درچاهی فرو بردید  که هم خود به درونش غلطیدید وهم مارا بخاک ابدی سپردید.
    مردان دلیر وآن سر زمینی که میرفت  تا درزمانه خود  نگینی  باشد بر تارک  خاور میانه  از بین بردید شما را چه دردی بود؟ شاید درد بی دردی بود ؟!/ ……..
    کتاب دیگری که یافتم کارنامه  کوروش آریا منش که (نام اصلی او رضا مظلومان بود ) پشت هر د و  را نگاه کردم  بلی دوستنان برایم فرستاده بودند هر کسی خواسته بود که کتابخانه اش را تمیز کند آنهارا برای من پست کرده بود  منهم رویهم گذاشته بودم البته خوانده ام چرا که عادت دارم حاشیه نویسی کنم ویا زیر بعضی از خطوط را خط خطی کنم !!  این زندگی نامه  به کوشش  آقایی بنام ( آله دالفک ) است که از او نیز کتابهایی دارم اما ازترس محتسب همه را پنهان کرده ام  دنیارا چه دیدی ؟! ریز وپیز دنیای اسلامرا بیرون ریخته بود  خودش در امریکا یک بنگاه نشر کتاب داشت  وامروز نه  او هست ونه حسن شهباز که گاهی کتابی با ترجمه خودش برایم میفرستاد ! وتنها درخواست کرایه پست را میکرد ومجله ره اورد که همه درکابخانه  منزل دخترم  به امانت گذاشته شده است   ومقداری درون چمدانها و…. 
    خود الاغی هستم که بارش کتاب است  ؟ چرا که هنوز فریب  میخورم پای صحبت چند کلاش مینینم به انها نمره میدهم آنهارا آزادیخواه ودوستدار وطن میشناسم وسخت هم باین عقیه پوچ خود  اعتقاد دارم  .نه ! مردم شناس نیستم  این یک هنر است که باید یا ارثی بمن میرسید ویا در دورهای مدارس یاد میگرفتم  ویا رشته ای بعنوان مردم شناسی را انتخاب میکردم نه دوره  نقشه برداری هوایی ونقشه کشی وفتو گرامتری که نه به درد خودم خورد ونه به درد دیگری تنها یک نقشه ایرانرا که هنوز بر دیوار راهروی خانه آویزان کرده ام خودم کشیدم آنهم دراداره جغرافیایی کشور که کار میکردم  واولین کار من بود نقشه ایران سرزمینم گویی درهمان روزها بمن الهام شده بود که باید اب دریای کاسبین  را روی نقشه جغرافی بنوشم و در خلیج فارس برای غواصی وشنا نیز روی نقشه راه بروم !.
     گویا این جناب  کوروش اریا منش  درپاریس فوت کردند ویا اورا به فوت رساندند هنوز نخوانده ام .  
    این بود انشای امرو ما  تا بعد شمارا به خودتان  وچهاردیواری خانه هایتان میسپارم . ثریا / اسپانیا / 14 می 202 میلادی .
  • … واما امروز!

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ——————————-
    اینجا ! من از دریچه فرا تر نمیروم 
    دیوار روبرو 
    سر حد نا گشوده دیدار است 
    ————————-
    دیگر نباید جلو تر رفت و نباید پرسید چرا ؟ دیگر همه چشمان و گفته ها ناشناسند  درزیر یک دهان بند واین کمال زیبایی وابهت ونشان همیاری دولتیان است ! چقدر دلهایشان برای ما میسوزد ! وتا چه حد نگران ما هستند ؟!  حال دیگر باید با چشمانی نا بینا به جهان هستی نگریست  ودیگرباید  تصور وتصویرهارا فراموش کرد /
    روز گذشته  خبر مردن درختی را شنیدم که هنوز جوان بود وراه میرفت وتنها فرزند خانواده بود خیلی جوان بود بیماری اورا نیز از پای درآورد مرگ او برایم دردناک بود نمیدانم شاید هم گریستم چرا که اشکها همیشه روانند بیهوده ویا بی اراده و کبوتران برایم درباغچه تخم گذاشتند آنهارا بشدت به سوی پارک  پرتا ب کردم  ( از این تخم گذاری  خاطره خوبی ندارم ) !دیگر میل ندارنم شاهد مرگ پرنده مرده ای از درون یک تخم باشم باندازه همه عمرم این روزها مرده دیدم تابوت دیدم  جنازه دیدم بیمار دیدم وبیمارستان دیدم . 
    احساس گناه میکردم کبوتر برای تخم به بالکن برگشت اورا نیز پراندم  باو وزندگی آزادی او حسادت کردم  …برو پایین روی زمین تخمهایت افتاده ……
    سپس احساس درد کردم این اولین بار بود درزندگیم اینهم خشن شده بودم احساس کردم چقدر بیرحم شدم  واین ندای وجدان بود یا چیز دیگری ؟  اوه …بس کن اینهمه جنایتکاران درکامروایی بسر میبرند  یکبار هم تو دست باین کار بزن تخم کبوتری را بسوی پارک پرتاب کن . آیا اینها ازاین با لکن جایی بهتر ندیده اند که همین جا عشقبازی میکنند وهمینجا ثمره آنرا برای من میگذارند ؟ بعد برای جوجه کشی  چه کسی باید روی آن تخمها بخوابد  آنهم زیر باران شدیدوباد ؟ 
    بیاد آن نوجوان بودم شمعی برایش روشن کردم ودرهمان حال از خودم پرسیدم  که چه کسی برای من شمع روشن خواهد کرد ؟! 
    در دومین سپیده  …..چند سالگی !>  موها به رنگ شیر  وپیکر دارد کمانی میشود  وکم کم شبها بیخوابی  مرا دچار سر گردانی کرده است  .
    دراین فکر هستم  ! میسازم وبعد ویران میکنم در اندوهم ودرگمان قهرمانی میسازم بعد اورا میکشم ویا به د ست دژخیمان میدهم تنها درخیال ودر رویا  اگر نویسنده بودم حتما صد هزار کتاب درباره این عواطفم مینوشتم .
    حال بفکر  چند جا باید باشم  یکی پرتاب شده دستش ورم کرده دکتری نیست بیمارستانها آلوده اند ووان کودک خردسالم همچنان مینالد .
    آه ….دیدارهایمان چقدر کوتاه بودند آنرا نیز ازما گرفتند  ما که میل نداشتیم به کاخ بزرگ شیطانها دستبرد بزنیم راه خودمانرا میرفتیم حال  باید  در محبس گرقتار باشیم پس چرا شما ازادنه درخیابانها میروید ؟ بدون پوزه بند ؟  ما کاری به شب زنده داران سدوم وگومورا نداشتیم  ما تنها در طلوع خشم خداوندی  میسوختیم   خداونگان و اربابان ( بانک داری  ) !  آن روز که آن جغد شوم بر سر زمین ما فرود آمد  در آن ساعت مستان همچنان مست بودند وهشیاران درحال فرار  وآن جغد نشست نشست تا امرو زکه سر زمینرا به نابودی کشاند .
    امروز عکسی از محمد ظاهر شاه پادشاه  افغانستان به همراه  همسرش بدون آن گونی ! شیک واراسته دربرابر کاخ سفید از اتومبیل پیاده میشدند وریاست جمهور وقت ازانها استقبال میکند !!! امروز افغانستان درددست طالبان حتی زنان وکودکان در بیمارتسانها نیز درامان نیستند وبه تیر غیب این دیوانگان گرفتار میشوند .
    جه مرگتان است ؟  از دنیا ی ما  چه میخواهید ؟ حال این دشت پهناور وحشت را برای ما ایجاد کرده اید  کودکان ما چیزی از نیرنگ شما نمیدانند  آنها تنها میگریند که چرا دیگر قدر ت بازی درکوچه ها ودربین دوستانشان ندارند از آنها نیز پیر مردان وپیززنانی ساختید .  امروز در دشت پهناور زندگی ما تنها وحشت است وترس  ودیگران واز ما بهتران در فضای پنهان خود ازاین آتش به دورند .
    وما ؟ هر روز  فرجام  هشیاران ومستان  را میبینیم  . ث
    ——
    شهریاری گشت  ویران و شهر یارن را چه شد 
    سرنگون  این تخت  غیرت تاجدارانرا چه شد
    صحن میدان وفا  خالی است  از چوگان زنان 
    گوی عشق  افتاد   درمیدان سواران را چه شد ؟
    بر نیامد آرزویم  –  از دل این سفلگان 
    عرضه گاه  حاجت  امیدوارنراچه شد ؟ ……..” صحبت لاری ” 
    پایان 
    ثریا ایرانمشن . اسپانیا / 14 ماه می 2020 برابر با 25 اردیبهشت 1399 خورشیدی !
  • قانون اساسی!

    ثریا ایرانمش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    —————————–
    واعظان کاین جلوه در محراب ومنبر میکنند 
    چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
    روی سخنم باشما جناب امیر عباس فخر آور !
    تا امروز هر جه را که گفتید وهرچه را نوشتید ما  در غربت از قرط بیکاری ودلمردگی آنهارا یا خواندیم ویا گوش دادیم  آوایی بود که نه تنها بر دلها ننشست بلکه دلهارا نیز زهر آگین کرد وغبار آلوده .
    امروز شما دست بسوی  تاریخ ایران برده اید  واین حق را ندارید که یک تاریخ را ویران سازید وازنو بنویسید مگر انقلاب فرانسه دست  در قوانین جاریه خود برد هنوز قانون زمان ناپلئون نه تنها بر جامعه فرانسه حاکم است بلکه کشورهای دیگر نیز از روی آن قانون اساسی خودرا نوشتند ومو بمو اجرا میکنند .
    قانون اساسی یک کشوز  کشوی مملو از آجیل کهنه نیست که آنهارا دور بریزید ویک برگ کاغذ دیگر درون  کشو بیاندازید به میل خود وبا چند  لشکر مجازی خود !
    اسناد تاریخی وتاریخ یک مملکت مانند  ستارگان بر آسمان چسپیده است واقمار   آن شما نمیتوانید یک یک را از اسمان فرود اورده کاغذ رنگی بجای آن بچسپانید > مطلق پر ستی درایران  سالهاست که حضور داشته وهمیشه یک نفر باید در مقام  بالایی حضور میداشت  حال اگر امروز این بیگانگان نام جمهوری را الوده ساخته ویک طویله راه انداز ی کرده ودرونش را لبریز از گوسفند وگوساله کرده اند دلیل بر آن نیست که بتوان سنتها وقوانین یک سر زمین دیرین وبا سابقه را ناگهان بهم ریخت وچیزی دیگر نوشت وبه دست انها داد.
    در دبیرستانهای آن زمان ما – قانو ن اساسی یک درس بود  وما آنرا میخواندیم ومیدانستیم که باید  به قانون احترام گذاشت بعدها تاریخ البته قانون اساسی ما متمات زایدی رابه آن سنجاق کردند که البته ما به آنها چندان توجهی نداشتیم ونداریم  و… وسپس  ویرانگران  آنرا از بین بردند  تاریخ منحوسی را بر آن سر زمین تحمیل کردند انها میل دارند تاریخ را از دوران صفویه بنویسند وایران  قبل از آنرا  قبول ندارند وشما نیز با انها دارید همکاری میکنید – البته قانون اساسی ما همیشه درگرو ملاهاواخوند ها بوده مانند همه جای  دنیا ادیان باید حکومت الهی خودرا به نوعی بر جامعه تحمیل ویا آنرا تزریق کنند اما درنهایت یک قانون بوده واز بدو مشروطیت ما به آن احترام گذاشته ایم زایئات را برداشته ایم پوسته را نگاه داشته ومغز را دیده ایم حال ناگهان قانونی از راه برسد آئهم درکنج یک خلوت یا درمیان چند نوکر انگلو ساکسونها که هدفشان غیراز ویرانی وتاریخ ایران . پارس  بزرگ نیست  . 
    شما چرا ان گردن بندرا بر گردن آویخته اید آن نماد پارسیان است دستبند را نیز به دست میکنید برای ره گم کردن  اما گفته هایتانبا رفتارتان نمیخواند  حال تازه متوجه شدم که چرا دیگران  شمارا ” متوهم” میخوانند !.
    شما کاره ای نیسیتد که قانون اساسی بنویسید وآنرا بخواهید به ملت ایران تحمیل کنید بهتر نیست به همان مسجد برگردید وقران تدریس کنید وتفسیر بنویسید .
    روزگار ی آنچنان دل به گفته های  شما سپرده بودم که از شما یک قهرمان ساختم وامیدی برای دلهای دردمند سر زمینم اما با تحقیقاتی که کردم وکشتن جوانانرا به راهنمایی شما دانستم شما تنها عمامه ندارید  وزلفهایتان پریشان است  وبس .
    سنت یعنی میراثی گرانبها  که از نسلهای پیشین  باقی مانده است  وجه تمایز  جامعه انسانی  واجتماع 
    حیوانی درهمین نگاه داشتن میراثها است  بخوبی میدانم که درقانون اساسی ما مشگلات زیادی هست ومتممی که آن ملای احمق وبیسواد مجلسی برآن  اضافه کرده میتوان آنرا ترمیم کرد نه بکلی آنرا دورانداخت ودست پخت شمارا نوش جان کرد /
    شاید بدانید که برای انسان دونوع وراثت وجود دارد یکی وراثت بیولوژیکی یا نطفه ای  ودیگری وراثت تجربی  که بوسیله اجدادمان ودر کنار همان سنت ها شکل میگیرد این حقیقت غیر قابل انکار است که  بشر  بر خلاف سایر موجودات  در پیرامون خود  یک ارثیه یا میراثی نیز برجای میگذارد  یک سر مایه اجتماعی مرکب از عادتها  وسنتها وتجربه ها / متاسفانه دراین چند سال اخیر تجربیات تلخی جای آن سنتهای خوب وباشکوه ما را گرفته است وودیگران نیز ازاین اب گل الوده مشغول ماهی گیری هستند هرکس ماهی چاق تری را گرفت برنده است  یک مسابقه بین آن شیادان که با اوردن خاندان پهلوی ومصاحبه کردن با انها بر روی آن مردان بزرگ وروحشان که مانند شیشه اشت خش بیاندازند چیزی عایدشان نشد حال شما مشغول چراندن جوانان در چراگاه خویشید > متاسفم  این بار بازنده شدید ودرامتحان آخرین رفوزه. عمرتان پر بار ! ث
    زتند باد خوادث نمیتوان دیدن 
    دراین چمن گلی بوده  است یا یاسمنی 
    ا زاین سموم  که بر طرف بستان گذشت 
    عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی 
    مزاج دهر تبه شد  دراین بلا  حافظ
    کجاست  فکر حکیمی  ورای برهمنی !/
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا   05/13/2020 میلادی برابر با 24 اردزیبهشت 1399 خورشیدی!
  • این منم !

    سیاه مشق های روازهای قرنطینه !
    ——————————
    روی صفحه فیسبوک نوشتم :
    آدم وقتی فقیر میشه 
    خوبیهاشم حقیر میشه 
    همه باهاش لج میکنن 
    راهشون کج میکنن
    همه طلبکارت میشن 
    باعث آزارت میشن 
    —– همچنان این شعر ادامه دارد  نمیدانم چه کسی آنرا سروده است اما روزی دوستی که روانش شاد باد وعمری را به زحمت ومرارت گذراند وخودرا برای فروش ببازار برده فروشان نرساند با نان وپنیز وانگور ساخت تا بتواند بنویسد ونوشت …نوشت … این اشعاررا برایم فرستاد تا آخرین دقیقه نوشت  نامه هایش را دارم نوشته هایش را دارم او نخواست که مانند همنوعانش فحاشی کند ویا بازار گرمی  نامی را بیادگار برداشت وبیادگار گذاشت .
    او هنگامیکه از دنیا رفت حتی برای دفن  قدرت خرید ویا اجاره زمینی را نداشت  به ناچار اورا کنار نوه اش بخاک سپردند یعنی خاکستر اورا در کنار نوه اش گذاشتند او رفت اما نامش در خیلی از سینه ها باقی ماند وتا آخر عمر دست از عقیده خود برنداشت حال خوب یا بد  ایستاد .
    دوست دیگری داشتم که مدتها در گرو آن گروه مخوف بود بخاطر همسر وفرزندانش  سر انجام فرار کرد با دردهایش وزخمایش واو نیز نوشت  باهم دریک مجله مینوشتیم واز آنجا باهم دوست شدیم  او نیز رفت /
    آن اولین  نویسنده وبزرگوار  بمن ایستادگی را آموخت بمن یادداد که میتوان بدون همه کس وهمه چیز زنده ماند .امروز همه دوستان !!!!!ر فته اند ! امدند خوردند / دیدند  / خوابیدند ورفتند ! وآنهاییکه خیلی دوست بودند وخواهر وبرادر وشوهر خواهر بودند از فرصت طلایی استفاده کردند وهمه آنچه را که داتشم آنها نیز بالا کشیدند وسر انجام هم جناب مشاورت اعظم را به ر خم کشیدند که اگر حرف بزنی اورا صدا میکنیم !با پول من جهیزه دخترانشانرا تهیه کردند وبا پول من واجاره  دادن خانه های من خودشانرا بستند وصاحب چند خانه شدند حال دراین فکرم اگر زلزله آنهارا ویران کند برای من که فرقی ندارد !
    درین سرایی که نشسته ام واین غریبه ها که من آنهارا غریبه صدا میکنم از هزاان دوست وفامیل بمن نزدیکترند ومهربانتر  از دکتر  تا پرستاران از همسایه  تا دربان خانه همه  یک نفس بمن میگویند که ” ما اینجا هستیم هر آن کاری داشتی  مارا خبر کن  ومن سپاسگذارشان هستم .
    بعضی ها برای دوستی ساخته نشده اند رهگذرانی  هستند که به زندگی تو سر میکشند ایا میتوانند چیزی را بربایند وربودند ! بعضی ها برای سلام  گفتن وخداحافظی خوبند اثری در تو باقی نمیگذارند  بعضی هارا تو دوست خواهی داشت اما نباید انرا نشان دهی تنها در زوایای قلب خودت این دوستی را پنهان کن  چرا که اصولا ما آدمها  یا انسانها ضرفیت چندانی نداریم اگر ناگهان به ثروتی برسیم دیگر خدای را نیز بنده نیستیم واگر نیمه شهرتی به دست بیاوریم  دیگر همه دنیا باید جلوی ما کمر خم کنند بلند پروازی وخواسته ها ی ما بی حساب است  بی حساب  به همین جهت اینهمه جنایت دردنیا رخ میدهد تنها برای آنکه بمانی ویا نامت باقی بماند اما…… کسانی هستند که زمانه نامشان رابه نیکی یاد  میکند وپس از قرنها خاکهارا میروبد ونام اورا مانند یک ستاره درخشان بر آسمان مینویسد مانند خواننده عزیزمان که طول عمرش را ارززو دارم خواننده ای که اول جوینده بود بعد خواننده _( شجریان) همان درخت پر ثمر وجاودانی او همیشه باقی میماند اما کلاغهایی که روی درختان قاری میزنند ومیروند با یک شهرت کاذ ب ۀزومیریزند ودر زیر دست وپاها له وخاک میشوند . 
    امروز صفحات دفترم را ورق زدم  این کار من است گه همیشه دفتری را درون کیفم جای میدهم وبه هرکجا که میروم یادداشتی بر میدارم چه درسفرها وچه در حضرها  ودیدم من کجا بودم این جماعت گرسنه وبیچاره درکجا وچگونه ناگهان با چندر قاز وچند دست لباس خودرا بکلی گم کردند وکسی نپرسید ناگهان چگونه اینهمه دارا شدید خوب مهم نیست درآن سر زمین بی قانون هر که زرنگتر باشد بیشستر میبرد پایش را روی دیگری میگذارد وبالا وبالاتر میرود مهم نیست اگر سرنگون شد این سرنگونی سرنوشت همه ماست زمانیکه بالامیرویم باید بیاد بیاوریم که چرخ دوباره بر میگردد وترا به همانجایی که بودی میبرد درهمان راستا هرگاه به آن چرخ فلک ( لندن آیز) نگاه میکنم همه قانون هستی را جلوی چشمانم میبینم آهسته آهسته بالامیرویم وآهسته آهسته درخواب خرگوشی ناگهان روی زمین میغلطیم  اما زمانیکه بالا هستیم  باید بفکر پایین آمدن هم باشیم وقدرت زانو ودست وپاهارا خوب بسنجیم تا زیر دست وپا له نشویم .
    نازنین دوستی دارم که ازجمله بزرگان روزگارش بود وامروز در سکوت همچنان با تقدیرش کنار آمده بی هیچ عقده حقارتی  وهمچنان مهربانانه هر روز حال مرا میپرسد وبرایم پیام میفرستد این گونه آدمهادراین زمانه کم پیدا میشوند  چرا که اصالتی دروجودشان نیست اصالت آنها ساختگی است  اگر سرشان را بالا میگیرند وترا نمیبیند برای آن است که ازتو شرم دارند ترحیج میدهند خودرا به ندیدن بزنند  اصالت با انسان به د نیا میاید چیزی نیست که آنرا بتوانی با زرو زیور وسایر آشغالهای بازار کسب کنی ودر کنارت بگذاری  وسپس تربیت خانوادگی مهم است من این را از خودم نمیگویم دیده ام  بعضی ها سر انجام مانند همان پیرمرد داماد شاه ناگهان خودرا گم میکنند وآن بی اصالتی وخواری از جانشان بیرون میزند وخودرا به هر آب وآتشی میزنند تا مطرح شوند وکسی آنهارا فراموش نکند حتی به قیمت بی آبروکردن  ویا خیانت به دیگران .  
    کسی را دوست میدارم او هم میداند که دوستش دارم پنهانیم واشکار  در لفافه بهم متلک میگوییم بهم نمره میدهیم  اما دست آخر تنها به یک نقطه میرسیم که هردو دوست میداریم .
    پرنویسی کردم پر خسته ام چهار ماه درخانه ماندن  بدون هیچ آمد وشدی و…. نه ! هنوز به مرز دیوانگی نرسیده ام خوشبختانه . ثریا / اسپانیا 
     پایان سه شنبه 12  می 2020 میلادی .
  • قانون کورونا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا .
    ——————————-
    همه بر باد شد از دست تو ای سیل عظیم
    کشت ما – خرمن ما  – کلبه ما – خانه ما
    ———
    یکی از قوانین  بی چون وچرای امروز داشتن نیروی کار آمد وجوان است  وآنکه نیروی کارندارد وارقام بانکیش نیز به زیر صفر است باید برود  به هما ن تریبی که درگذشته  برده گیری را ساختند  آغاز جهان خواری  میلیونها انسان  وصد ها هزار  هکتار زمین  بکام دولت فخیمه انگلستان  و میلیون انسان  استثمارشده  درخدمت آنها وامروز فرانسه  والمان سه قدرت بزرگ دنیا  که نقشه هارا میکشند وبه دست جوانترشان  امریکا میدهند  تا بمورد اجرا بگذارد .
    اولین  قربانیان این قانون خانه سالمندان است که باید تخلیه شود هم بر گرده دولت فشار میاورد وهم کمبود انسان وجا ایجاد میکند .
    درچنین دوره ای دیگر احتیاجی به لشگر کسی ویا جنگ نیست  درهمه جا ” بزرگان ”  چون گرد باداز راه میرسند  درهمه جا دیکتاتورها  جامعه را تاراج میکنند  حقوق مردم را میخورند  وخودرا بزرگ میپندارند ومیستایند  ودرجاهایی هم که باید کار کنند ناگهان فشفشفه ای درهوا  به جاهایی میخورد که امروز نامش ( خطای انسانی) است .و به ثبت رسیده است .
    نام بنگلادش کم کم از اذهان پاک میشود طالبان همه جا حضورشان محترم است به ظاهر آنهارا نابود ساخته اند اما هنوز در پناه صخره ها پنهانند . .وطالبان دیگری از نوع وحشتی تر با هیکلهای غول اسا وبدون مغز تنها رباطند دستوراترا مو بمو اجرا میکنند .
    مشرق زمین  به هیچ نوع حکومتی  تن در نمیدهد غیر از همان حکومت آنارشیزم  در زمانهای گذشته یک شاه نماینده خدا داشتند امروز نماینده خدا نوع دیگریست  نقش او پررنگتر شده  بصور ت یک قهرمان و افسانه ای درآمده است  وحکومت خدایی که مقبول بزرگان است  به پاس خوردن  حقوق  انسانی  فراموش شده است  نویسندگان  – دانشمندان   ودانشجویان  همه محکوم به نابودیند  بردگی به نوع دیگری چشم باز کرده است .
    حال غیراز  اکثریت بی خبر ویا نادان که تن به هر دستوری میدهند وبرادر بزرگ هر صبح برنامه روزانه آنهارا جلوی رویشان میگذارد  در خانه بمانید  دهانتانرا ببندید وچشمانتان را نیز  چرا  که افتاب دیگری طلوع میکند . 
    مشرق زمین همچنان دل  به گروه معلمان قرون واعصار سپرده  کم کم شکل وشمایل انها عوض خواهدشد  وتنها یک نماینده خدا بر آنجا حاکم میشود ودستورات الهی را که قبلا نوشته ودرصندوقها چدنی پنهانند برایشان خواهد آورد .
    زلزله پایتخت سر زمین مارا ویران خواهد ساخت وپایتختی شکیل وبزرگ  که نامی هم از آن درحال حاضر برده نمیشود  شکل میگیرد وپیامبر یا نماینده امام عصر به انجا ظهور  خواهند فرمود
    در میان دو تن ظالم ومظلوم هر یک  یکی  ودر واقع به زیان یکدیگرکا رمیکنند .
    عده ای ه دیدبازتری دارند در سکوت وخاموشی لب فرو بسته  کاری به سود وزیان  این موجودات بی مغز ندارند وآنها درفکر این هستند که  ناموس جهان روبه نابودی است باید درحفظ ان بکوشند .
    وهم اینها هستند که  مزایایی  اجتماعی  خودرا  اگر چه علنا دزدیده  به تقدیر ازلی نسبت میدهند  ! 
    خداوند اینرا میخواهد تو ففیر بمانی ومن ثروتمند این تقدیر از پیش نوشته شده اسست  عرضه داری بکش وبه دزد وببر نامت به نیکی دردفتر ثبت خواهد شد .همچناکه چددان ما  این راهرا طی کردند  وما هم امروز راه پدررا میرویم تا به مقصد برسیم .
    هم اکنون اختلافاتی  که از جهت  جاه ومال  بین آدمها  وجود دارد  تابع همان قانون  انسانی است نه الهی  ونه حکم طبیعت  / طبیعت حافظ ماست نه دشمن ما  طبیعت ستمگر نیست  تنها خدمتگذار سود زیان ادمها میباشد  باران ببار / اابرها سیاه شوید / برفها ببارید / آسمان تیره شو   وخورشید تو نیز باید خاموش شوی ! وما ……همه انسانیم وهمسان .
    حال باید ان فاتحین  که جهانی نو برایمان میسازند  از اقلیتهای بسیار رنجیده دانست  اقلیتی که به ظاهر بشر دوستانه  وهنوز در معرض اسیب وخطرند .
     یک دانشمند یونانی را درقرون گذشته کشتند پیش از میلاد  چرا که گفته بود  ماه وخورشید  ( خدا) نیستند  وپس از میلاد نیز عده ای تحت عنوان روحانیون  بزرگ  معبد داران بجان  فیلسوفان افتتادند .
    امروز کم وببیش بر همه عیان است وهمه میدانند که خدایی که در آسمان اورا نشانده وتاجی بر سرش گذاشته دردستش یک میله داغ آهنی ودردست دیگر یک پر ابریشمی داده اند نیست . خدا همان وجدان آ آدمی است وتربیت وشعور او-  اما هنوز بایددر معابد باز باشد وهنوز باید به همان نادیده سوگند خورد  عاشقی جرم بزرگی است باید تنها به یک فرد عشق ورزید وکسی که از پیش  نشان شده است .
    در گذشته هم این روحانیون مسیحی حال وهوای همین روحانیون امروزی مارا داشتند صاحب زمینها / خانه ها وصاحب روح وزندگی  افراد بودند .
    هر کسی دم میزد اورا میسوزاندندوخاکسترش ر ا به دریا میریختند .
    روز گذشته در تلویزیون مذهبی ایران خانمی میگفت مردی را میشناسم که هفتصد واحد مسکونی ودوهزارو پانصد خانه دارد !!!ین مرد اقا زاده بود پسر یک مرد خدا! که با نام خدا همه را به اتش کشیدند . مردم را کشتند به زندانها افکندند ومالشانرا مصادره کردند ونامش را حکومت عدل خدایی گذاشتند !
    حال قانون جدیدی بر عالم حاکم است  قانون” کورنا  “اگر داری ومیتوانی زنده ه بمان درغیر اینصورت جایت درگورستانهاست که دیگر زمین جایی برای بخاک سپردن  انها ندارد /
    در دایره وجود  دیر آمده ایم 
    وز پایه مردمی به زیر امده ایم …..” خیام” 
    پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 2020 / 05. 12 میلادی برابر با 22 اردیبهشت 1309 خورشیدی 
  • گریز

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ————————————
    بیهوده بود گریز من از ایینه 
    چرا که نگاه سرد اورا 
     از خیزش چشمانم که اندکی  اشک
    بر انها نشسته بود ….
    دانستم 
    گریز من بیفایده است 
    در را به روی خود بستم  واز دو حهان رستم  ودانستم  که دراین غربت سرای  وتنهایی من ! 
    کسی به دیدارم نخواهد آمد  وهم صحبتی نخواهم داشت غیر از جنون  ودانستم  که از من کسی غیر از بدی یادی نخواهد کرد  چرا که با همه مهربان بودم ونیکی کرده بودم .
    دانستم که از این بام   ودر میان این پرندگان  که اطراف مرا گرفته اند  هیچ اینده ای  نمایان نیست  در انتهای  ایوان فراخ وبلندم غیر از گلدانهای گل  که دورنمای آن تا ساحل میرود غیراز رفت وامد شب  چیزی پیدا نیست  وتنها مرغ شب است که برایم میخواند ومرغک دیگری هر صبح جلوی ایوان اطاقم مرا بیدار میسازد گویی دارد با فریاد میگوید برخیز که خواب گرانی درپشت سر است  ودر انبوه اندیشه هایم غیر از خودم  کسی راهی ندارد .
    دانستم که دراین غربت ابدی وبی پایان غیر از گلهای نا امیدی گلی دیگر نخواهد رویید  وهمه ارزوها بر خاک افتاده اند  وشبها دیگر نوری مرا بسوی فردا ی روشن نخواهد خواند .
    فهمیدم که  این خواب نیست – کابوس نیست – یک واقعیت هراس انگیر است  ودیگر نباید درانتظار هیچ طلوعی از مشرق باشم  آنجا درخاموشی ابدی فرو رفت  با چند شمع نیمه سوز یا کور سوز نمیتوان شهررا ایینه بندی وروشن ساخت  .
    سر زمین کودکی  از من فرسنگها دور شد ورفت تا بی نهایت تا مرز فراموشی  وآن شهر بی دروازه نوجوانی من  در زیر خروارها خاک سیاه نهان شد  تنها بادهای مسموم گاهی میوزند وغباری را درچشمانم مینشانند  ومن باید درانتظار قطاری باشم که مرا بسوی ابددیت هدایت میکند .
    حال باید شبهارا بشمارم روزها گم شده اندومن در بن این شهر بی هویت  تنها یک میهمانم میهمانی ناخوانده وآن اندوهی را که پنهان داشتم در فراسوی سرزمینی دیگر رها کردم  دریک سرز میین بیگانه  او نیز چو من درغربت  برای دل خود ترانه میخواند ترانه های لبریز از امید واین صدا تنها بخود اوبرمیگردد .
    اینک از ایستگاه خالی غربت  اورا میخوانم  تا لحظه های  خدا حافظی . 
    آنکه پا مال جفا کرد  چو خاک راهم 
    خاک میبوسم وعذ رقدمش میخواهم 
    ذره خاکم ودر کوی تو ام جای خوش است 
    ترسم ایدوست  که بادی ببرد ناگاهم…….حافظ شیرازی .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش /2020/ 05/ 11 میلادی برابر با 21 اردیبهشت ماه 1399 خورشیدی.
  • برگ دوم

    دل دردهای امروزی !
    ———————
    آیا آن نور نخستین را که دیدم –
    در این غروب نمناک عمر خواهم دید؟
    در این غروب تاریک 
    آن نور مهربانی را که دردلم جای داده بودم 
    بار دیگر خواهم یافت ؟
    ——-
    امروز به دو نقش که نماد آرم سپاه پاسداران  است ودیگری نماد پرجم آن فرقه مخوف مجاهدین نگاه میکردم هردو کم وبیش بهم شباهت داشتند  به نقاشی وسط پرچم که امروز جای شیر خورشید تاریخی مارا گرفته نیز نگاه میکردم  بلی همان داس وچکش ! وآن تشدید بالای آن نماد همان فرقه  استخوان  پرستان است .
     نه ! دیگر دلی نمیسپارم  اما در این فکر م که ارباب بزرگشان پای جای تزار گذاشت وامروز یک 
    ا ابر قدرت جهانی است  وامریکا وچین را درون جیبش جای میدهد واین بچه ها !!!! هنوز آن ایده ولوژی لعنتی خودرا رها نکرده اند  وامروز پای به هرخانه که میگذاری  یک کتاب قطور  سرمایه مارکس در کتابخانه هایشان جلوه گری میکند بی آنکه صفحه ای ازآنرا باز کرده ویا اصلا بدانند که این جناب مارکس کی وکجایی بوده است  خودش یک پا سرمایه دار واز خانواده های بزرگ بود که با انگلس کلی نامه پرانی داشتند ! حال این جوجه های  نازک نارنجی با پیراهن های الوانشان برای ما  دستورالعمل میچینند برایمان افسانه میخوانند برایمان از دردهای ملت وکودکان کار حرف میزنند  تنها حرقف میزنند عمل خبری نیست این شیوه ما مردان جسور ومتهور ایران زمین است که خوب شعر میخوانیم خوب شعر میسراییم برای حضور در مجالس بزرگان کلی اشعار در چنته داریم وخوب حرف میزنیم اما درعمل ؟! همه در یک پس کوچه پنهانیم  واز دور فر یاد میزنیم که اهای ما زخمی شدیم ویا درحال موتیم .
    همیشه چشم به عقب داریم  وامیدوار به ارباب که از راه برسد ومارا نجات دهد مهم نیست این ارباب از کجا واز کدام گوشه جهان برمیخیزد . 
    روزی که ( او را ) دیدم با خود گفتم خودش است  این خودش است تنهایی سینه سپر کرده ودارد درو میکند وجلو میرود اما زمانی رسید که دیدم زیر دامن زنی دیگر پنهان است. اوف حالم بهم خورد  به راستی گریستم .
    حال دیگر نه به اینجا میاندیشم نه به آنجا ونه به هیچ جا  چه آرزوهایی دردلم بود  اینجارا ترک میکردم به سر زمین خودم میرفتم به همان دشتهای بزرگ  همه اینجارا تر ک میکنند اما من ماندگارم چاره نیست  با ید درهمین بیغوله خاک شوم وخاکسترم را به هوا بفرستم شاید ذرات آن روزی در سرزمینم بر سر کسی نشست که روزی برایش نوشتم ترا دوست میدارم . 
    ناهارم لقمه ایست یک لقمه میخورم ویک خط مینویسم هر از گاهی باید بیروم بروم کبوتران را  که باغچه مرا برای عشقبازی وتخم گذاری  انتخاب کرده اند  پرواز دهم اینها حالمرا بهم میزنند با آن صدای وحشتناکشان .
    همه جلوی خانه هایشان زده اند برای فروش  همه خارجیهایی که روزی گمان میبردند اینجا بهشت است حال فهمیدند که هرکجا روند همین است بهشتی وجود ندارد وهمه ما دریک جهنم داریم میسوزیم وآتش بان  ودژخیمان تنها فرم لباس و شکلشان فرق میکند درهمه جا یکسانند . 
    امروز در یک دشت سر سبز یک خانه شبیه لانه مرغان ویا همان عروسکهای تله تابیز دیدیم با قیمت ده هزار دلار بفروش میرسید خانه درست شبیه همان بود که در کارتون دیده بودم ! پس اندیشه ام درست بود که زندگی ما در آینده همین خواهد بود ساعاتی برای هوا خوری بیرون میاییم وسپس با صدای آژیر به سوراخهایمان میخزیم  و…خوشا به حال نادانان . 
    ما همه آتش کینه ایم که از اسمان فرو ریختیم 
     مارا به تنگای زمین فرستادند 
    تا چون درخت  با تیشه تبر زنان 
    از بیخ وبن برکنده شویم /
    پایان /ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 10/ 05/ 2020 میلادی 
    پر کرده 
  • دروغ جهانی

    دلنوشته روز یکشنبه  10 ماه می 2020 میلادی×
    ———————————————–
    تنها  موردی که میتوانستند  عده ای را ازبین ببرند و در تنها موردی که بهر روی اقتصاد ورشکسته بعضی از سر زمینها رو به رشد برود وسر انجام جای باز باشد برای نفس کشیدن آن بزرگانی که هم اکنون گرد هم در یک اطاق دربسته دور یک میز نشسته اند وبرای فردای ما تصمیم میگیرند .
    این کرونا برای رژه وارتش  سر زمین یخ وروسیه نبود رژه  سالیانه انها بر گذار شد  این کورنا برای آنهاییکه هرروز گرد میز های بزرگ نشسته  برایمان  برای فردای ما  – تعیین تکلیف میکنند نبود ! این بیماری کاری به پلیسهای گشتی بدون ماسک ودستکش نداشت تنها جریمه را باید میدادیم که چرا نفس کشیدیم انهم درهوایی که باید با اجازه میبود . 
     تنها موردی که میتوانستند مردم را درخانه ها زندانی کنند و تک تک انهارا سر شماری کرده بسوی گورستانها بفرستند اکثر پزشکان خریداری شده ویا اگر زیر باز نمیرفتند از پنجره ها به بیرون پرتاب م / میشدندویا بطور مرموزی درمیگذشتند ویا  سکته میشدند  !!! .و پرستارانی که دهانشان قفل بود !!
    برادر بزرگ هر روز  دستوری تازه میدهد بنشیند . نه بلند شوید . نه بخوابید . .سرانجام حال دنیا نفس شمارا با یک دستمال کثیف والوده بعنوان ماسک میگیرد تا بقیه نقستان در گلوتان مانده راه نفس را ببندد .
     دروغی بزررگ بود  فریاد کسی به جایی نرسید وبدبختی آنکه هر فردی برای همسایه خود یک پلیس بود ودستور میداد / با ته مانده های انبار ها ی سوپر ها تغذیه میشیدم تا غذاهای جدیدی ساخت  شرکت مقوا وروزنامه وو زباله به ببازار بیاید از همه مهمتر فروش تابلتها سر به اسمان میکشیدند  بچه های بییگناه درون خانه زندانی وتنها ارتباط انها با دوستان ومدرسه همین صفحه های بود که د.وچشم برادر بزرگ انها میپایید . 
    خواب وحشتناکی بود  ! ایا بیدار شدم  یا هنوز درخوابم ؟  فززندان عزیزم نور چشمانم دلم برایتان تنگ شده  در چه موقعی ارباب بزرگ اجازه خواهد داد تا شما را ببینم  وزیر سایه مردان غول پیکر صوررت ودهان بسته با لباسهای غواصی ترس را از جان ما بزداید .
    بهترین  نوعی که میتوانستند مردم را ازهم دورسازند فاصله ها به دومتر رسید کم کم به پنج متر میرسد وآن تنها دلخوشی ما قهوه خوردن  دریک استکان پلاستیکی دریک قهوه خانه نیز برای ابد تمام شد .
    حال ایا  میتوانیم از پنجره اطاقی که درآن مجبوسیم نفس بکشیم ویا برای هر دم وباز دم باید سکه ای درحلقوم شما بیاندازیم ! .
    دروغی بزرگ دروغی بزرگتر از همه دروغ های تاریخ  بزرگتر از انقلابات  وبزرگترا زجنگها .
    روی فیس بوکم صبح زود نوشتم : 
    خیال میکنم به ابتدای جهان با زگشته ام ودراین شروع کائنات تازه ایا کسی زنده هست ؟ و… چه کسی ؟
    آوای بلبلان خاموش شد صدای انکرالصوات ها بلند است من نمیتوانم بیرون بروم اما امام جماعت میتواند به مسجد برود ونماز را بررگذار کند  ؟! ومردم را شستشوی مغزی بدهد با ان برگه ای که دردست دارد واز پیش نوشته شده باو داده اند ؟! .
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / 21 ادریبهشت 1399 خورشیدی
  • کوه بلند

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ——————————–
    ای کوه سپید پای در بند 
    ای گنبد کبود  دماوند 
    ………..
    تنها افتخار ما همین کوه بلند یا بعبارتی بقول ملک الشعرای بهار همان دیو سپید 
    پای دربند بود که آنرا نیز منفجر ساختند پس از ویرانی مجسمه بزرگ مرد  فردوسی ودنیا ! ساکت وارام هراسی در میراث ونگاهداری  وپایداری  در نیفتاد همه ساکت بودند تنها کمی زمین لرزید  اما کسی نگفت که کوه الوند یا دماوند کوهی آتش افروز است درهیچ کجای تاریخ زنده ما نامی از آتش فشانی  وحود ندارد این اتش به دست باغیان وغارت گران افروخته شد .
    مجسمه فردوسی را درهم شکستند تا لفط دری وفارسی را بکلی نابود سازند وبجای  آن زبان ملعون شمر را برایمان بگذارند  چه کسی برایمان تعیین سرنوشت کرد ؟ 
    ای خدایی کرده در  لفظ دری 
    در پیام مشرقت پیغمبری
    ای که گفتی با جوانان عجم 
     کای خمار الودگان جام وجم 
    راستی جان من وجان شما 
    لاله ام من در گلستان شما 
    …….
    وین لاله سرنگون شد وبشکست وفرور یخت وصدایی واوایی برنخاست .
    آن کوه بلند وافتخار آمیز ما که بقولی میخ زمین بود نیز درهم شکست تا جا برای برادرن دینی باز شود  آن کوهی که خورشید اول باو سلام میگفت  ودر روشنایی وسپیدی برفی که هیچگاه اب نمیشد  ما لب بر لب حویبارها میگذاشتیم تا آب روان   آنرا بنوشیم وهوای مطبوع کوهستانی در جوار آن مادرانه    هر تابستان مارا بسوی خود میکشاند .
     لرزشی بر زمین افتاد دو کسانی گریختند از بیم جان اما کسی نپرسید جه شد ؟ کجا شد؟  همه دربیرون درفکر بد نامی یکدیگرند وکسی بفکر زمین نیست بفکر پستان مادر نیست وبفکر ناموس مادر نیست  همه دست در دامن او به بدنامی خویش مشغول  وهریک تکه ای را به یغما میبرد  وما تنها ازیک دریچه کوجک به موزه تاریخ مینگریم تاریخی که تحریف شده است تاریخی که  که دروغ نوشته شده است وخزانه ای را که به یغما برده اند وبجایش شیشه ها بدلی را گذاشتند ونامش را خزانه جواهرات دولت  گذارده اند !!!!
    مردک مفنگی وپیر. مردنی را اوردند تا روضه رضونرا بخواند همه سرشان گرم اوشد وگرم گفته های بی معنایش وناگهان کوه منفجر شد !!! 
    حال  آی افتاب  روشتن عمگین غربت ابدی ما ! 
    ویرانه ها هنوز  به نور نشسته اند  وداربستها هنوز بر پاست   
    وبعد ازان طوع غمگین تو شب نیز برما حرام باد .
    پایان روزگار ما و روزهای غمگین  وغمگین تر 
     وابادی  سر زمین گلو بالیسستها بر همه مبارک با د
    ای مونس عزیز وقدیمی من 
    درازدحام این همه تصویر 
     یا درمیان  اینهمه تزویر 
    آیا مرا تو دباره باز خواهی یافت 
    یا من ترا دوباره زنده خواهم دید؟
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 09/05/2020 میلاذی برابر با 19 اردیبهشت 1399 خورشیدی/ 
  • دریغا – دریغا !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    فروغ فرخزاد در اشعاری  از اینکه زن بوده خودرا سر زنش کرده است  وافسوس خورده است  وپس از سالهای هنوز زن بودن یک معضل اجتماعی است حتی در کشورهای پیشرفته  در هیج کجا زنهارا خوب ببازی نمیگرند تنها دریک مورد آنهم تا زمانی که جوانند وبر رویی دارند پس از آن دیگر تبدیل به یک تفاله  یک آدامس جویده میشوند وهیچکس آدامس دست دوم جویده دیگری را دردهانش نمیگذارد ! تنها در بعضی از کشورهای پیشرفته زن  در ردیف مردان مینشیند آنهم مردان خودشان کارهای بهتری!  دارند زنانرا بجای خود مینشانند واز پشت پرده  دستوراترا میدهند .
    از دورانهای خیلی دور از قوانین ” حمورایی ؟ تا یهودی  و چین  وهند  همه قوانین به زیان زن بو ده است در جوامع دیگر  دخترانرا  به معابد میسپردند تا در هنگام بلوغ قربانی شوند  وبه همسری خدا وند درایند ؟! راهبه گی یکی ازهمین نوع زندان رفتن زنان زیر نام پروردگار بوده وهست .
    درمصر اگر جه نقشی از زنان دیده میشود  وکلئو پاترای افسانه ای  بر آن سرزمین حکومت میکرده است  باز هم مردان همیشه ارباب  وکمال مطلوب جامعه بود ند …
     در بیشتر آثار  بجا ی مانده از تاریخ گذشته  حتی گاهی زنانرا بصورت مردان ریش دار  به صحنه میاوردند .
    در ایران باستان نیز چندان لطفی به زنان نداشتند وبین خواهران برادران تفاوتهای زیادی بود وحرمسراها وبرده فروشی آنچنان رواج داشت که تا مرزهای اروپای آن زمان وروم کشیده شد .
    اسلام نیز به درستی دین : مردان : است  در  قرن حاضر تمدن  آن وحشیگری  وکشتن زنانرا را ازمردان مسلمان گرفت اما هنوز زنان به حقوق و حقه خود دست نیافته اند  گر چه به ظاهر ازادی دارند اما درباطن مانند موم درمیان دستان مردان فرم میگرند .وهنوز هم کشته میشوند !.
     پس از رنسانس ( که عده ای امروز به ان اعتقاد وایمان دارند ودر زوایای فکرشان گمان میبرند که قدرت اسلامرا درهم میشکنند )!  بساط شاهان  آنچنانی بر چیده شد  واکثر حکومتها برابری  حقوقی برای زنان  قائل شدند  وعده ای توانستند حتی  سر پرستی کودکان خودرا نیز به دست بگیرند .
    انقلاب فرانسه نیز نتوانست چندان لطفی به زنان داشته باشد وقوانین ناپلئونی همچنان ادامه دار بود وکسی نتوانست این قوانین را ا میان بردارد با انهمه نویسنده وفیلسوف ودانشمند .
    دلیلی ندارد وارد بحث های  دیگران شوم واز آنها نام ببرم وفضل فروشی کنم اما بوضوح میبینم که زنان تا چه حد خوار شده اند سنگینی انهمه رنگ روی صورت زنان و پوشیدن لباسهای گوناگون تنها برای جلب توجه مردان است و کارخانه داران وسازندگان لباس واینگونه  لوازمات غیر ضروری نیزازهمین نفطه ضعف زنان اسفتاده برده هرروز زنی را بصورت عروسکی تازه وارد میدان میسازند .
    زنان شاعر / نوییسنده / دانشمند / در گوشه ای به تماشا نشسته اند ویا درنهایت با زنانی دیگر در آمیخته اند !
    این موضوع برای مردان چندان مهم نیست مردان با یکدیگر بهتر خوشند ولذت میبرند اما زنان هنوز درانتهای دلشان در آرزوی مردی نشسته اند ومرد را میپرستند دتا جاییکه عده ای نیز خدایشان پرستش آلت تناسلی مردان است  !؟.
    د رعین حال من یکی عقیده دارم که زنان گاهی اوقات از مردان قسی القلب تر وخشن تر میشوند ( نمونه اش ملکه الیزابت اول  ولوکرس بورژای معروف ) !.
    همه این افسانه ها برای آن بود تا بگویم  چون زن هستم  کسی مرا ببازی نمیگیرد چون یک نرینه اربابم نیست در جامعه پر ابهت خانواده ها جای ندارم چون پدرم خیلی زود مرد دیگر دختر کسی نبودم تا باعث افتخار همسرم باشم !واما … نشان دادم که قادر به هرکاری هستم وتوانستم خودم باشم  . یک  (زن ) کامل  برای خودم نه برای دیگران  تنها خودم وخانواده ام وقضاوت آنها بر ایم مهم است نه سایرین  . پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 08/ 05/ 2020 میلادی برابر با 19 اردیبهشت 1399 خورشیدی !
  • فضای مجازی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین  “اسپانیا .
    ——————————–
    اینجا  غروب رنگ جنون دارد
    باران صدای گریه تنهایی است 
    چشم ستارگا همه  – نا بینا ست 
    ” نادر پور ” ؟
    زمانیکه او زنده بود  هنوز فضای مجازی ما اینهمه دنیا گیر نشده بود هر هفته درانتظار یک مجله / یک برگه روزنامه ویا یک نامه از دوست بودیم  همه چیز برایمان لذت بخش بود  برایمان یک حادثه هیجان انگیز بود بزرگان گذشته برایمان از دنیای خودشان مینوشتند  خاطراتشان واقعی بود !.
    امروز دچار سر گیحه وسر در گمی شده ایم یکی میاید فریاد بر میدارد آهای بستنی های من خوشمزه تر واصیل تر است دیگر ی فردا پشت یک دوربین مینشیند  که :
    که اهای آن درغگوو پست فطرت بچه پرو دروغ میگوید دوغ را یخ بسته بجای بستنی بشما قالب میکند .
    وتو ! حیرانی کدام یک راست میگویند.
    هفته گذشته  نجف دریا بندری   که اهل شما ل هم  بود وخود را  بوشهری مینامید وهمسرش دوبلور قابلی بود – درگذشت  همه تو سر زنان گریه کنان تسلیت کویان فضای مجازی را پر کردند  ( درحالیکه درزنده بودنش نامی هم ازاو نمیبردند )وما نشستیم به تماشا تا آبها از اسیا بیفتد و بعد ما هم خودی بنمایانیم  از اینکه ایشان اهل بخیه بودند وکمی هوای چپ را استنشاق میکردند حرفی نبود هم خودشان وهم همسرشان وهم سایر همپالگیهایشان  این بما مربوط  نمیشود  آنچه مربوط است ترجمه های تمیز و
    پاکیزه او بود مترجمی که خود زبانرا یدون کلاس آموخته بود وهمه عمر خودرا صرف اعتلای فرهنگ بی اساس وبی پایه ما ساخته بود .
    از انکه اردشیر زاهدی خائنی بیش نبود حرفی درآن نیست  ناگهان حمله از هر سو با وشروع شدوتیرهای زهر آگین  در چله کمان گذاشته سوی او پرتاب میشد 
     خو د من یکی از آنها بودم هنو زهم به گفته خود اعتقاد دارم چرا که درزمان او زیسته ام  ورابطه اورا با دربار بخوبی میدانم  چرا که یکی از” دوستان  ” با دربارازدواج کرده ومرتب اخباررا بعنوان چاشنی برایمان میاورد ! وهمسر دیگری در وزارت خارحه پست مهمی داشت بنا براین در خیانت او وسایرین شکی نیست .
    حال میرسیم به ان آدمی که سیخ داغ را برای کور کردن چشمان شهلای ملکه سابق در تنور گذاشته من باو وبه حرفهایش اهمیت میدهم بمن چه ارتباطی دارد دیگران از کیسه خلیفه میخورند وراهشانرا نیز تغییر میدهند راه من همان بوده که هست  با شخصی که اورا هیچگاه دوست ند اشتم وندارم ونخواهم داشت اما انگی هم با نمیزنم .
     روزی پرده ها کنار میروند وهمه چیز به راستی اعیان میشود  برایم جالب است که کمونیستهای دوآتشه  توده ای زندان رفته در دو رژیم  – حال چنان از آن خانواده طرفداری میکنند که گویی هزاران سال است که نانخور آنها بوده وبه انها مدیونند.
    نه کمونیسیتم / نه با رزیم سر وکاری دارم ( بیست وپنج سال است که رابطه ام را با آن سر زمین قطع کرده ام )-  همهرا بیازمودم  وهیچ کس را خوش نیافتم خوب شعر میخوانیم خوب ادبیات مینویسیم خوب جوک درست میکنیم خوب درس میخوانیم خیلی باهوشیم  وآن (قد ر باهوشیم که مردانیرا که بما  خدمت کرده اند با فحاشی ومرگ ونفرت از سر زمینمان بیرون میکنیم  وبجایش لانه عقربهای جرارا را باز میکنیم وبرایشان شعر میخوانیم ومدیحه سرایی میکنیم )و اینهمه محسناترا با ریا ودروغ وبیماری درونی وعقده ها مخلوط کرده چیزی از خود ساخته ایم که مثل ومانند ندارد .
    عقده خود بزرگ بینی وبالاتر از دیگران وبرتر بودن درما  ریشه دوانیده است ودیگر نمیتوان آنرا باین اسانی از خود دورساخت ویا خودرا نجات داد حاضر الجواب ودر متلک گویی یدی طولانی داریم .
    راحت توی سر دیگری میزنیم  واورا از خود مانند یک  بیمارای واگیر دار دور میسازیم  معلمی داشتم که مادرش سی سال درانگلستان خدمتگار بود وپدرش دربان یک هتل درجه سوم این دختر تا آخرین درجه تحصیلات عالیه بالا رفت ودرجه دکتر ای خودرا گرفت هیچگاه هم ازاینکه  مادر درچنان وضعیتی بود بیهوده خودرا نارحت نمیسا خت اجتماع از او مادرش تجلیل میکردند !  همه جا اورا میدیدند نه خانواده اش را  واز همه مهمتر ایا باید بر بعضی از پادشاهان نیز خورده گرفت که چرا با دختران معمولی ازدواج کرده اند؟  این عقده حقارت درمیان ما ایرانیان بواسطه هجوم اقوم بیگانه  مانند یک غده سرطانی جای باز کرده است چشم دیدن دیگران را نداریم از خودمان بالاتر باشند اورا بسختی بر زمین میکوبیم وتا ازروی نعش او رد نشویم دست نمیکشیم .
    من کاری به آن شخص  نامبرده ندارم  اما گفته هایش صحیح است وان یکی که درزندان رژیم گذشته  بوده ودرزندان  رژیم  امروزنیز دست پرورده شده حال نوک پیکانرا بسوی همه  تیز کرده است وغیر از خودش کس دیگری را نمیبیند وبا افتخار هم میگوید که : من چپی هستم :  خوب این بود قصه پر غصه امروز ما  گاهی از خودم میپرسم برای کی وچی مینویسی ….واگر آن تعهد نبود  ! پایان 
    ثریا ایرانمنش . 07/05/2020 میلادی برابر با 18 اردیبهشت 199 خورشیدی ! اسپانیا .
  • پت پرده های رنگین

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    ————————————-
    تو همزبان دلی وهم نشین اینه ای 
    طلوع دمیدنت از میان این دو خوش است 
    تو – آفتاب  در آفاق چشمه وچمنی 
    “نادر نادر پور ” 
    در پیاپیج صبح کاذب  فریاد دردرا میشنوم  که میگوید ” 
    بمن جواب بده  بسوی دیگری مرو که بردلت زخم میگذارند وبرچهره ات پنجه میکشند همانند گذشته .
     شلاق  درد با ضر به های پیا پی مرا  از اسمانی که دران جولان میدادم   فرود میاورد  حال گرسنه ام !  او همچنان روی شکم من نشسته است .
    به سیمای رنگ پریده ام در ایینه مینگرم  خطوطی از زندگی  هنوز درچهره ام هویداست  آیینه را غبار فرا گفته است .
    خوابی شگفت بود در دوشینه  شب  همه چیز  در سرراهم  بود  خواب  که راه را برمن گشود  جوانی بسویم آمد وباز نو جوان شدم بی آنکه درصدد گناه باشم .
     خوابی که همه  رویاهای مرا به یقین مبدل ساخت .
    از خود واز اطاق بیرون دویدم   چون یک شاخه درخت شکسته  ونشستم در هوای ازاد  همانند یک برگ  درد فریاد میکشید  ومن به کسی میاندیشیم که امروز از من دور است   اگر او بود دردرا با هم تقسیم میکردیم .
    صدای مرغان خوشخوان صبگاهی  درگوش من ولوله میانداخت  ودر چسم من ماه که میرفت تا صبح را خبر کند  مانند یک نعل وارونه در اسمان میگشت .
    با خود میاندیشیدم که چگونه بخت واقبال  فرو مایگان بلند است ومن در انتهای راه  هنوز فریاد میکشم 
     تولدی دوباره ؟! .
     بین جنگل ومرداب ایستاده ام  وباید یکی را نتخاب میکردم .
    مردابی که درپشت سر گذارده بودم 
    ا ینک درجلوی پاهایم دهان گشوده بود  وجنگلی که داشت میسوخت  در ذهن خفته همه مردم جهان .
    جهان نیزمانند من  میان مر دا ب و جنگل ………
    ودرد همچنان فریاد میکشید /
    با خود دراندیشه بودم ! آه به زودی صبح خواهد دمید وآفتاب دوباره از مشرق نه از خاور ! نه نمیدانم از کدام سو بیرون میزند  پیش از این  هم یک انسان بودم  میل داشتم مانند یک  درخت بایستم اما تبر زنی در کنارم  با تبر پیکرم را زخمی میکرد  سپس به نشیب رسیدم اما نیافتم  .
    آه ای درد لعنتی نو نیز مرا نخواهی افکند با تو درحال  مبارزه هستم  اگر درگذشته ها نتواسنتم ره به بهشت بیابم امروز دربهشتم  ونور معنویت دردلم رخنه کرده است  ـ آ ن روزها نادان بودم امروز نیز شاید باز هم  نادان باشم   هیچ روشنی مرا نشناخت درتاریکی فرو رفتم  حال با یک شعله چراغ ! نه یک شمع دارم بسوی زندگی میروم  مرا رها کن .پایان /
    ثریا ایرانمنش . 06/ 05/ 2020 میلادی برابر با 17 اردیبهشت 13399 خورشیدی . اسپانیا .
  • از قلییون تا کرونا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا –
    ———————————-
    عمریست  تا بپای  خم  – از پا نشسته ایم 
    در کوی میفروشان – چو مینا نشسته ایم 
    مارا زکوی باده فروشان  گریزی نیست 
    تا باده درخم است  همین جا نشسته ایم
    علی اشتری ” فرهاد “
     دراین فکر بودم که شاعران ما در  گذشته همه  جدایی طلب بودند !!! مثلا صابر اصفهانی . عماد خراسانی . صائب تبریزی . قصاب کاشانی – بابا فغان شیرازی – حافط شیرازی ملای رومی –  طالب آملی  کلیم کاشانی صوفی مازندرانی – عبرت نایینی ووووو…..
     تنها  شاعران نو پا  وتازه جو ونو گو چیزی به دنبال نام خود نداشتند مانند شادروان فریدون مشیری / یا نادر نادر پور و یا بقیه –  شاعر مورد علاقه من نادر نادر پور وسهراب سپهری است  که دراین مقوله برای دلیل آن جایی نیست که ابراز کنم .
    برای دخترم از قلیان مادر بزرگ تعریف میکردم واز گل سرخی که درون آن میانداخت تنها دلخوشی او همین درست کردن قلیان بود وکار مهم او  آ ب زدن بر تنباکو های تازه البته در دوران پیر وشکستگی وافتادگی دیگر قلیانی هم دردسترسش نبود به ناچار گاهی سیگاری ا زمن میگرفت وآنرا میکشید بلد هم نبود تنها دودرا به آسمان میفرستاد  .
    درگذشته های خیلی خیلی دور که او جوان بود برایم تعریف میکرد که چگونه سر ناهار با افتابه لگن نقره دستهارا میشستند وسپس با کمی گلای ودستمالی تمیز دستهاراخشک میکردند وچگونه  کفشهایشانرا درمیهانیها باید عوض میکردند  وچادرشانرا نیز به همچنین غذا هم غیر از قاشق وچنگال نقره با آلیاژ  دیگری نمیخوردند ترجیح میدادند بادست بخورند تا ازفلزات مصنوعی تازه  ببازار آمده استفاده کنند  و غذایش همیشه سبزیجات  بود  نه تخم مرغ ونه کره نمیخورد تنها پنیر گردو ولبنیات  دوغ وشیر وغیره  خوب خانواده اش همه ماشاء اله چشمم به کف پایشان عمرشان از صد هم تجاوز میکرد مثلا خاله من یکصد وده سال داشت که از دنیا رفت هیچ بیماری غیر از کچلی وآبله وسل را نمیشناختند  ! 
     دلم برای آن قلیان وآن روزها تنگ شده نه حاجی میشناختیم ونه بازاری ونه توده ای ونه ناسیونالیسم  تنها تفریح ما گلدوزی بود وشبها کنار آتش گوش دادن به اشعار حافظ یا خواجوی کرمانی ویا شمس تبریزی وقصه های مادرر که برایمان میگفت : زیر نور لامپای بزرگ نه برق داشتیم ونه یخچال  تنها از کوزه های گلی آب خنک مینوشیدیم  وباغمان چه صفایی داشت درختان میوه هیچکدام به سم آلوده نبودند میوه ها با افتاب وطبیعت رشدکرده بزرگ میشدند ومن نشسته آنهارا میخوردم بهترین  ایامم آن بود که بالای درخت بروم ومیوه های تازه را بچینم وبخورم  تابسستانها وکوجکردن خانواده به ده برایم صافیی داشت  همه آن ده متعلق بخودمان بود وهمه آدمها مار دوست داشتند .
     امروز چهار دانه شاه توت  مصنوعی درون یک جعبه پلاستیک بزرگ به قیمت چهار پوند  باید خرید !!!  از توت سفیید سالهاست  که بیخریم درختانش را برای ساختمانهای لاکچری از بییخ وبن بریدیند  پسته هایمان   ساخت چین است  لبسهایمان  ساخت چین است خمیر دندان وصابون  ساخت چین است   هر چهرا که میبوییم بوی ضد عفونی میدهد عطرها بوهایشان عوض شد تا دیگر خاطره ای باقی نماند  خاطره را  دردلمان پنهان میکنیم  امروز مهمترین  سر گرمی ما موجود ساختگی بنام (کورونا )میباشد که مانند توب دست به دست میگردد از این دیار به ان دیارمیرود  کار فوتبالیستهارا نیز کساد کرده وکار سایر ورزشکاران را !!!
    معاشقه  من با درختان تنها در پشت ذهنم پنهان است وگمان نکنم دیگر هیچگاه درختی را ببینم که طبیعی باشد امروز درختان اقاقیا جایشانرا به درختان گلرنگ چینی داده اند  دیگر حتی به اسمان هم نمیشود اعتماد کرد چه بسا ماه هم دیگر طبیعی نباشد  من مانده ام ام واندیشه های بی امانم  درخلوت صبح  چه ابر آلود وجه آفتابی  خواب مرا دگرگون کرده  ومرا بیدار میسازند  دیگر نمیتوان از فروغ لاجوردین حرف زد  تنها باید به عنکوبتهایی که بر طاق رنگین اسمان راه میروند بنگرم تا شاید بتوانم افسانه ای بسازم برای شما .
    چهار ماه درخانه نشستن ودررا به روی همه بستن وگریختن از خویشتن وبغض هارا درگلو خاموش ساختن  راه نفس را میبندد .
    وتو ! ای یگانه یار  بیشتر با من سخن بگوی با لبخندی شاد نه با فریاد .
    میدانم که خاکی  مطمئن در زیر پاهای ما نیست  اما نگاه من هر روز به اسمان شهر توست  که خود  بر قله بیرحم تنهایی مکان دارم  وز نا امیدی فریاد میکشم . درب بگشا .ث 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 06/05/2020 میلادی برابر با 17 اردیبهشت 1399 خورشیدی !
  • چرا نیمی دیگر باید ببمیریم !

    ثریا ایرانمنش  لب پرچین ” اسپانیا .
    ——————————-

    شب درویش اگر درپی نان میگذرد
     روز منعم به غم سود وزیان میگذرد

    بدبختی ما این است یعنی بدبختی قشری از جامعه دنیا که همیشه باید زیر فشار وجور  حکام ستمگر  بروند  وآنها کم کم مردم را  به این ظلم وستم بدبختی عادت میدهند  وآزادی اندیشه را ازآنها میگیرند
    حال یا درلباس قانون  یا لباس  ارباب  ویا لباس قدرت  یکی از قوانین بزرگ خانوادگی   شکل میگیرد  اوامر پدر را اطاعت میکند وهمچنان این سلسله ادامه یافته تا به یک قدرت پنهانی وبزرگ برسند .
    همیشه درخانواده قوی ترین  آنسان حاکم است وان پدر خانواده میباشد اوامر او بدون چون وچرا باید اطاعت شود وپس از او پسر بزرگ  جانشین پدر شده وهمان راه را ادامه میدهد وبدینسان قبیله ها شکل میگیرند  بقیه اعضای خانواده مانند حیوانات تنها به کارهای معمولی واداره قبیله میپردازند پس از آن قبیله توسعه پیدا میکند قانون  را به جامعه برده وتحمیل میکند   ودرهمین جاریشه   یک حکومت جبار نقش  گرفته  فرمایشها شروع میشوند احکام رشد میکنند  وآنکه ضعیف ترا است باید بمیرد واین قانون در بعضی از حیوانات نیز  وجود دارد ضعیف وبیمارا بحال خود گذاشته وخانواده راهی دشتهای دیگر میشود .
    این بردگی ها وبزرگ نماییها ادامه دار میشوند جنگها شکل میگیرند  وجابجایهایی انسانها را  نیز به دنبال دارد  این بردگی ازهفتاد  وهشتاد سال قبل از میلادمسیح  نیز ادامه داشته است ونویسندگان بزرگی آنهارا به رشته تحریر دراورده اند .
    امروز این بردگی  وبرده داری  شکل دیگری بخود گرفته است فشار حاکمین امروزی  وزورگویی رهبران به تدریج  اعصاب مردم را درهم ریخته  حال امروز زندانی هستیم   وچه بسا این زندان  یکسال  یا بیشتر طول بکشد  وپس از بیرون امدن نیز دچار مشگلات دیگری خواهیم شد  دچار کمبود غذا ومشگل آب وتغییر جو و زیر رو وجابجا شدن فصلها وگرمایش شدید  زمین .واز همه مهمتر  دوری از یکدیگر .
    این بلاهای زمینی تنها شامل حال ما مردمان محروم از عضویت در قبیله  میشود  سالها پیش جناب ” بوش  پدر” در یکی از سخن رانیهایشان از ” نظم نوین جهانی ” سخن گفتند کسی آنروز غیر از” خودیها” چیزی ا زاین جمله نفهمید امروز هم از این زندانی شدن احباری چیزی نمی دانند تنها وحشت مرگ آنهارا مجبور به اطاعت کرده است هر روز یک سلسله آمار مرگ وبیماری را بجای صبحانه وناهار وشام بخورد ما میدهند وبیخبرا نندکه  نمیدانند  ” قبیله ” برزگ حاکم بر سرنوشتها میباشند .

    بیماران وانهاییکه توان کار کرد ن ندارند وفرزندان علیل وعقب مانده سیاه پوستان وقبیله دورافتاده که درجنگلها زندگی میکنند همه  محکوم به نابودی میباشند عضو  قبیله لردها وسایرین هستند که تصمیم میگیرند جمعیت دنیا باید محدود شود ویا کم تر آنها برای   برای دنیا وگرمایش زمین ! خطرناکند !.
    باید همه بشکل همان دختر بچه نازنازی که دور دنیا راه افتاد وگفت ” شما آینده مارا به خطر انداخته اید “وهمه برای او کف زدند وهورا کشیدند رشد کنیم نه بیشتر.
    باید مواظب جو وهوا باشیم تا اقایان بتوانند نفس بکشند مهم نیست که نیم جهان از بین میروند  زیر خاک رفته وبا بلدوز روی آنهارا صاف میکنند ورویشان برجهای چندین طبقه میسازند برای دفتر ویا حمع آوری اسناد !!وقراردادها ودست آخر عروج به سیاره ای دیگر .

    دیگر نه کلیسایی ونه مسجدی ونه معبدی  وجود نخواهد داشت تنها یک معبد است وآن هنوز هویدا نشده واز روی ان پرده برداری نکرده اند .
    اگر خیلی احتیاج داشتید که با خدای بزرگ خدا حافظی کنید از راه  دور واز طریق همان ابرهای نامریی که امروز بطور رایگان دردسترس شماست میتوانید دعای خودرا  وخواسته  هایتان را  برای او بفرستید حتما خواهد شنید چون خود او هم به همین دستگاهها متصل است .
    باقی ممیانند آن اعضای خانواده بزرگ ! که باهم پیوندها دارند وهم خونی وهم سازی آنها دیگر احتیاجی به )(ادم زیادی ) ندارند .
    درکتاب ( پرو تیکال نوشته پلو تارک )بدینگونه آمده است :
    ” ارسطو نقل میکند که اولیگارشی های آتن سوگندشان چنین بود : (سوگند میخورم  وتعهد میکنم  که خصم مردم باشم وهرچه بیشتر بکوشم تا آنهارا گمراه سازم ) ….که خوب نمونه اش را ما در جمهوری من درآری اسلامی میبینیم آدمکشی  ازاد دشمن یکدیگر بودن  طبیعی وگمراه کردن مردم به راحتی صورت میگیرد .
    حال امروز این اقوام جدید وعضو شورای بزرگ ( جمجمه واستخوان )  به همان روش  دارند .مارا از پیش میبرند  وبدین سان است  که نیم دیگر خواهند مرد  تنها حسن این کارا این است  که دیگر حکومت خدایی در جهان وجود نخواهد داشت .پایان
    ثریا ایرانمنش / 04/05/2020 میلادی برابر با 15 اردیبهشت 1399 خورشیدی !

  • روز مادر

    ااختصاصی برای روز مادر !
    ===============
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    روز مادر ! روز مادر روزی است که مادر متوجه میشود چه موجود بدبختی است موجودی که تنها برای دلخوشی اش یک روز را باو اختصاص داده اند .
    مادر زنی است که همسرش اورا میکشد ویا از بالکن به پایین پرتاب میسازد 
    مارد زنی است  که باید برای فرزندانش خون بگرید یا در زندانها هستند یا اسیرند یا مرده اند ویا خواهند مرد .
    مادر  تنها یک موجود فرسوده  وبی دست وپایی است  که  زیر دست وپاهای مردانش لگد مال میشود این مردان وزنانی که بوجود میاورد تا درسایه آنها آرامش بیابد  اما تکه های سنگی هستند که درانتظار هر چه زودتر رفتن او .شرش را از سر بقیه کندن است .
    مادر یعنی یک دایه بزرگوار که کمی باو حرمت گذاشته  بجای مطبخ ودرطاق زیر زمینی در اطاق بالا میخوابد .
    مادر ! نه تنها بهشت زیر پای او نیست بلکه درمیان آتش جهنم هر روز وهر ساعت میسوزد وبهترین غذایی که میخورد وگوارترین آبی که مینوشد غصه ها واشکهای اویند .
    مادر زنی بیچاره است وبه هنگام پیری اورا درون یک اشغال دانی بنام خانه سالمندان رها میکنند تا بمیرد .
     مادر تنها یک مادر درجهان وجود دارد آنهم مادر عیسی مسیح است که فرزندی را برای قربانی وشهرت بوجود آورد .  این شهرت بعدها نصیب او شد  قبلا یهودا به شهرت رسیده بود وزمانی که سکه هایش تمام شدند  مردم روز بسوی مادر  آوردند واورا بچه بغل درمعابد نشاندند .
    {مادر ! اما زنی  با اعتبار  با شخصیت با دانایی ونهایت مهربانی وفدارکار تا پای جانش برای فرزندانش می ایستد  اما کسی اورا بباز ی نمیگیرد تنها رهایش میکنند باو دستور میدهند همه عقاید اورا نادیده انگاشته وبر خلاف  گفته های او عمل میکنند  مادر دیگر پیز  شده  وعقلش را بکلی از دست داده است وتنها به دوران خودش چسپیده ودرزمان خودش قفل شده با عقاید خود }. .
    مادر زنی عقب مانده ودرنهایت دستمالی است گره خورده درکنجی افتاده  هرازگاهی اورا میتکانند  ودوباره سر جایش میگذارند  وخدا نکند دچار حواس پرتی ویا آلزایمر شود دیگر برای همیشه  زنده بگور است .
    اینهارا دیده ام  در میان افراد منختلف  وانسانهای دیگر مادرانی فداکار که همه هستی خودرا نثار فرزندانشان میکنند بدون هیچ چشم داشتی اما به هنگام فرسودگی وافتادگی همه باو دستور میدهند با اجازه باید از جایش تکان بخورد ویا نخورد .و خانه اش را از زیر پایش میکشند واورا به همان میهمانخانه ها برای مردن به امانت میگذارند .
    نه ! مادر بودن شغل خوبی نیست  ابدا خوب نیست بخصوص در فرهنگهایی نظیر فرهنگ جهان سوم 
    خوب ! مادر  ومادران جهان  که درهر فصلی وهر سر زمینی یک روز را بشما اختصاص داده اند  روتان بهروز .
    اسپانیا . یکشنبه /سوم ماه می 2020 میلادی .
    ثریا /  
  • تاریخ یا تاریکی .

    دلنوشته امروز / 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” /
    امرو صبح زود خواب آلوده   چیزکی نوشتم از تاریخ نام بردم  .  رفتم بسوی اطاقی که روزی دفتر کارم بود وامروز در اختیار  همراهان وپرستاران شبانه من است وآنرا بمیل خود آراسته اند  نگاهی به قفسه کتابهایم انداختم  گویی مقداری  زباله رویهم انباشه شده   دست بردم تا یکی را بردارم  همگی روی سرم تلمبار شدند .
    به دنبال تاریخ میگشتم تاریخ را درلابلای  صفحات کتابهای ودرکنار بیوگرافی ها ودرکنار خاطرات باید یافت  چیزی نیافتم توده ای ها وکمونیستها حرف خودشانرا میزدند وکتابهایشان رابعنوان ممنوع بودن با قیمتی گران تر میفروختند امروز نگاهی که به آنها  میکنی تنها هما ن ورق باره ها هستند تاریخ  ایران واسپانیا وروابط تجاری  ترجمه شادروان شجاع الدین شفا …اوف خیلی گنده  بود ….. سر انجام توانستم  به چند کتابی  که میروند تا پودر بشوند دست یاففتم یکی از آنها ” دراستانه رستاخیز ”  ترجمه وتخلیص ( الف اریان پور) بود انرا برداشتم کمی از تاریخ دران نوشته بود وتاریخ را خوب تشریح کرده بود از قول بزرگانی نطیر ” اشپیگلر ”  من خیلی به تاریخ علاقه داشتم وگویی پشتوانه ام به تاریخ بود وبدون تاریخ  خالی بودم  اما امروز دیدم تاریخی وجود ندارد تنها جنگها / خون ریزی ها و مقداری سرگذشتها   راست یا دورغ . ما بخوبی نمیدانیم که لوکرس بورژیا واقعا فاسد بوده یانه  ویا ایا با بردارش رابطه همخوابی داشته اینهارا نوشتند وما خواندیم وسپس فیلم آنرا دیدیم وحالمان بهم خورد 
    تاریخ در فرهنگ جناب  ” اشپیگلر”  بدین گونه شکل گرفته است : 
     فرهنگ عرب / فرهنگ مجوس !  که درآغاز  عصر مسیحیت  در سوریه  وآسیای صغیر  شروع  شد وتحت  تاثیر  ایراانیان واقع  گردید  واز این جهت در عصر محمد عبداله  ناگهان  این حس جوشید وتا قاره اروپا هم رسید .
    وعصرصلاح  الدین ایوبی  دولتی  روشن بود  /وفرهنگی دیگر فرهنگ” مایا  ” است  که در حدود دویست سال قبل از میلاد مسیح در امریکای مرکزی در یک جزیره وجود داشته است ( خلاصه نویسی میکنم ) ! 
    اشپیگلر اعتقاد   دارد که  فرهنگ عربی  سخت  مدیون ایرانیان است  وبه همین مناسبت هم آنرا مغ یا مجوس میخواند ؟!  به راستی یک کشور واحد که بخواهیم نامی بر آن بگذاریم پیدا نخواهیم کرد بهر روی ایشان  ایرانرا جز اریاهای هندی ! میشمارند  که به هند کوچیدند  وبعد کیش زرتشت را بنا نهادند  آیین دهقانی ونشانه ای از جهان بینی آریاییهای هند است ! ( خوب الهی شکر که فهمان بالا رفت )  البته ایشان به انگلیسها هم تاخته اند که بر همه جا  رخنه کرده کشتند وخوردند وبردند وهنوز این کار ادامه دارد  مولانا  میگوید : 
     هین که تاسرافیل  – وقتی راست خیز 
    رستخیزی ساز  پیش از رستخیز 
    حال گویا ماهم امروز در راستای رستاخیزیم . بماند  تا بعد 
    ثریا  /شنبه دوم ماه آپریل 20202 / اسپانیا 
  • فضای ترسناک

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ———————————
    تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی 
     دست درخانه لانه زنبور کنی 
    رستم از سیلی تقدیر به خاک افتاده است 
    تابکی  تکیه بر پنجه  پر روز کنی 
    چند درخواب رود عمر تو  ای بی پروا
    آنقدر خواب نگهدار  که درگور کنی ……….>صائب تبریزی<
    با شروع آژیر پلیسها که مردم را به درون خانه هایشان هدایت میکرد  پرده هارا کشیدم وبه اطاق خواب خود پناه بردم  راس ساعت هشت با اجازه  میتوانی روی بالکن  خانه  بیایی خودی بنمایانی ودوباره به سوراخ  برگردی همان زندگی ” تله تابیزی ” امروز هم پس ا زیک راه پیمایی  گذشته کودکانه  تنها حدود بیست دقیقه نه بیشتر باید طول میکشید اول کودکان زیر سن وحال متعلق به اشخاص مسن است  آنهم تنها بیست دقیقه وجا خالی کنی برای ورزشکاران و…… این داستان مضحک همچنان مردمرا گوسفند وار  تربیت میکند .
    تمام شب  باین فکر میکردم  که آهنگسار وموسیقدان بزرگ روس  وسازنده دریاچه قو نامش چه بوده فراموش کرده بودم زندگی دردناکی را گذرانده بود هم خودش وهم همسرش  آنهم در زمان طاعون  بنا براین دولت روسیه اجازه نمیدهد در زندگی خصوصی او کند وکاو کنند تنها مجازند به اهنگهای او گوش فرا دهند  وامروز صبح نامش بیادم آمد ” چایکوفسکی ” .
    حال نمیدانم چرا  افکار نیمه شب من به طرف این موسیقی دان رفت جای سئوال دارد !/
    کتابی را  میخوانم تنها مرا عصبی میکند تاریخ ها جا بجا گفته ها نیمه کاره این کتاب نه جنبه تاریخی دارد ونه جنبه ادبی تنها یک دفترچه خاطرات است که باید به رژیم سابق میتازید آنهم به کمک ادیتور آن .
     بیخوابی بدجوری بسرم زده بود  بلندشدم وارد اطاق که شدم تلویزیون روشن شد وسپس دوباره خاموش  شد بعد از چند ثانیه ای این بازی را ادامه داد  خوب ! که چی ؟ آنرار وشن کردم وبکلی خاموشش ساختم اخبارا میدانم چیست نمایشی از ترتیب دادن آدمها درمیدانهای شهر .
    دیگر بشر نیستیم  حقوق مان برای همیشه به زیر خاک رفت همچنان که ایرانیهای فقیر که نمیتوانند وعر ضه ندارند درسلک وردیف سربازان جان برکف درایند در زیر زمینها وتونلهایی که خود احداث  کرده اند مانند مورچه ها زندگی میکنند وتنهابرای چند ثاثیه هواخوری از سوراخی بیرون میایند ومن درفکر باغ بزرگ سلسبیل  وحضرت سرکار آقا بودم اا هنوز آن امپراطوی ادامه دارد؟ .
    از ساعت سه ونیم بیدارم  وچشمانمرا به سقف دوخته ام وباین میاندیشم که سر نوشت ما چه خواهد شد سرنوشتی که برایمان رقم زده اند وتا ظهور چقدر باقی مانده است  چگو.نه مردمرا ناکهان به زندانی  خود خواسته بردند که خودشان نیز نمیدانستند  وچگونه حاکمیت امنیتی شد  وچگونه باید زیر نظر اژیر ها بیرون بیاییم ودوباره به چهار دیواریهای خود برگردیم  سالهای بود که سایه اقتصاد وچشم وهم چشمی مردمرا  سرگرم ساخته بود حال اقتصادهم از هم پاشیده ودنیا ی سرمایه  داری مقروض است  ! به کی ؟  ودنیا ی کمونیست  وطرفدار حقوق بشر وطبقه پایین جامعه مشغول جمع کردن طلاها میباشد وساختن قصزهای گوناگون وتربینت سربازان امنیتی . .
    ظهور نزدیک است ؟ ظهور کی ؟  رویایی که برایمان ساخته اند  هر سایه ای که بلند شد نقش زمینش ساختند  وحال مردم از هرم داغ  بیماری ناشناخته  یا شناخته  ویا راستین  یک یک از ترس جان میسپارند .
    کم کم آمال وارزوها وضرورتهای ملی گرایی نیز خواهند مرد ودیگر کسی به سر زمینی نخواهد اندیشید چرا که اندیشه ها نیز نابود خواهند شد .
    دیگر هیچ سر زمینی خواننده یا نوازندهای نخواهد دشت درعوض مداحان زیادتر  میشوند وهمه با بوق وبلند گو ها ترا به نزدیکی  ظهور آگاه میسازند .
    تاریخ نیز فراموش خواهد شد  چندتن دیگر زنده اند تا تاریخ را درسینه حفظ کرده اند  ودر سر زمین من چند نفر میتوانند حافظ / سعدی/ مولوی/ فردوسی / وسایر شعرای گذشته ونو  وغیره را بیاد بیاورندکم کم فراموشی ونسیان نیز بر آنها غلبه خواهد کرد  وهمه مانند آدمهای  عصر هجر فراموش میکنند حتی موهای زائد پیکر خودرا از بین ببرند دنیا زندانی خواهد شد با زندانبانان مسلح وتکه نانی که از گوشت وپوست خودمان است برایمان پرتاب خواهند کرد .
    در روزگاران گذشته در جایی خواندم که ” گابریل  اودیسیو ” شاعر کمونیست فرانسوی  به هنگام جنگ جهانی دوم  از دورانی  که در زندان المانی ها  افتده بود وبرای تفاهم ودوستی بین خود وسایر زندانیان  وهمدلی از شعر استفاده میبردند   وهریک اشعاری را که درخاطر داشتند میخواندند نا همدلی بین انها ایجاد شود .
    امروز دراین زندان بزرگ که نامش حهان اسست چگونه وبه چه طریق میتوان  بین تن ها همدلی ایجاد کرد ؟ با کدام زبان ؟ وکدام اشعار ؟ وکدام موسیقی؟ وکدام کتاب ؟وچگونه میتوان ازاین  پشت بام به آن بالکن گلی بسوی دلداری پرتاب کرد که گلها  نیز همه به سم آلوده اند .  .پایان 
    آن قهوه های تلخ  دهن سوز 
     وآن حلقه های دود پریشان 
    بر پیشخوان کافه میعاد 
    در شهر دوردست جوانی 
    آن قلب کودکانه ساعت 
    بر سینه برهنه دیوار 
    وآن ساعت تپنده پنهان 
    در ماورای پیراهن من 
    هریک ز شوق لحظه دیدار 
    دراوج اضطراب نهانی…………..نادر  نادرپور و   قطه ای بری ایرج  گرگین :ز کتاب زمین وزمان .
    اول سیگاررا ازما گرفتند وسپس نفس کشیدنرا .
    ثریا ایرانمنش.  02.05.2020میلادی  برابر با 13 اردیبهشت 1399 خورشیدی !اسپانیا .