Author: Soraya

  • بردگی

    ثریا ایرانمنش ” لب پر چین” اسپانیا !
    ——————————-
    هر صبح چون یک آهوی رمیده  از دشت 
    از درد  سینه فریاد میکشم 
    وروز را اغاز میکنم 
    در پیله ای درهم تنیده از افکار گوناگون
    بیدار میشوم  بی آنکه بدانم چرا 

    هر شب چون یک بیمار تب الوده 
    بی اراده بسوی بسترخالیم میروم
     هیچ طعمی از اب گواری  زندگی 
    ویا طعم گس باد بهاری را نچشیده ام 
    هیج طعمی از زندگی در دهانم ننشسته است .
    ——-
    امروز روز دیگری است روزی که دیروز بود بود وفردا امروز است زندگی را باید لحظه به لحظه چشید وطعم آنرا دردهان مزه مزه کرد اگر چه تلخ وناگوار است . اما باید میان آن زیست .
    ما ملت شریف ساکن ایران  اصولا عاشق بردگی هستیم وبردگی را دوست میداریم وبه ان عادت کردهایم  ( موضوع انشای امروز ) !
    همیشه برده بودیم واگر کسی یا جایی نبود برده عشق میشدیم زن بردهمسرش میشد وسپس برده  پسر بزرگش ویا فرزندانش  غیر از این بی ادبی وبی تربیتی حساب میشد  یا قلدر بود ویا دیکتاتور .
    اصولان زن برای بردگی مرد خلق شده بود  واینرا بزرگان دین درکتابهایشان رقم زدند با خطوط زرین !!!
    مرد برده میشد برده اربابش رییسش وتا کمر خم میشد نوکری وچاکری را دوست میداشت  . شاه را ما آنقدر بزرگ کردیم که خود او دچار توهم شد  سپس اورا کشتیم وبرده وسگ درگداه حسین وعلی شدیم  فردا هم برده بودا خواهیم شد ( اگر چه امروز بردگانی تربیت شده درهمه جا دیده میشوند ومعلمینی که بما درس میدهند ) ! 
    نقطه ضعف ملتی را که بیابی سواری بران اسان است .
    متاسفانه من تنها فرزند خانواده بودم وهمیشه تنها زیسته ام بنا براین هنگامیکه وارد یک فامیل  میشدم همان نافرمانی   درمن سر باز میکرد میل نداشتم برده کسی باشم وهمین ایجاد تفرقه میکرد میل نداشتم به زود وارد اجتماعی شوم که باان بیگانه بودم ا زدور تماشا میکردم  به به عجب گلستانی !
    تعدا د دوستانم ا زانگشتهای دستم تجاوز نمیکرد اما دشمنان زیادی داشتم به زانودرآوردن من سخت بود .
    امروز دیگر متعلق به هیج کجا وهیچکس نیستم  درختی که ریشه کرده  آنهم درغرب جایی که فرزندانم کوچک  بودند ویکی از آنها مجبور بود   به خدمت سربازی آنها برود  و برای ارتش آنها بجنگد ! جایی که من باید به اعتقادات ورهبران آنها احترام بگذارم  ومیگذارم  میبینم که دراین سر زمین ازانهمه ریا کاری خبری نیست کمتر جلوی شا ه وملکه خم میشوند مانند یک انسان  عادی باو دست میدهند  وراه را باز میکنند تا عبور کند .
    کمتر  دیده ام جلوی ریاست مجلس وسایرر وزرا  کسی خم شود  خدمتکاری نیست تنها گارسن ها هستند که در خدمت جماعت رژه مییروند ” موچاچو یا موچاچا ” لقبی است که به  کار گرخانه میدهند وآن کار گز حق دارد فریاد بکشد قانون از اوحمایت میکند  باید مانند بقیه افراد خانه سر میز غذا بخورد مگر آنکه خودش میل داشته  باشد تنها باشد  اطاق مخصوص خودرا دارد بیمه پزشکی دارد وحقوق ماهانه اش را به حسابش میریزند  حق دارد شکایت کند ..تنها عکسی که بردیوار خانه ها خود نمایی میکند عکس ازدواج پدر ومادر وغسل تعمید فرزندان ویا عکس فارغ التحصیلی آنهاست است وبس کسی عکس جدش را هرچند هنم منهم بوده باشد بر دیوار خانه اش نمی  آویزد تا دیکرانرا تحقیر کند وخودرا مهم جلوه دهد .
    هنگام استراحت  رییس وکارمند دوستانه باهم سر یک میز مینشینند وقهوه مینوشند  . 
    هنوز انسانیت ودوستی ومهربانی دراین دیار دیده میشود  آنها نیز مانند ما چهل سال در گیر یک دیکتاتور بودنداما تنها دیکتاتوری بود که  چندان خونی ننوشید تنها دویست هزار نفررا بسوی مرگ فرستاداما رهبری چینی بالاترین رقم  را د ر صدر  گورستانها دارد یک ساختمان چهل طبقه نزدیک به میلوینها انسان بیگناه .و نفر بعدی رهبر جدید مذهبی ایران اسلامی است – درر وتخته بهم جفت میشوند ودروازه بزرگتر ی رامیگشایند .
    مردم چین امروز همه  بمدد تکنو لوژی نوین زیر پوشش دولت  وزیر نظر هستند حتی د رپنهانی ترین زوایانی خانه شان نیز دو چشم آنهارا میپاید برده داری نوین به صورت واضحی  نشان داده میشود عده ای از این  کارگران حتی  در ازای یک وعده غذا بین هیجده تا بیست ودوساعت کار میکنند !.
    خوب همین برای تربیت ما ایرانیان کافی است  کسانی  که سگ حسین شدند ودرگل ولای خوابیدند وواق واق کردند وقاسم شد سردارشان برایشان همین چین لازم است وبس .
    آنها حتی نمیدانند دموکراسی خوراک است یا لباس اول میپرسند متعلق به کدام مارک معروف میباشد ؟.
    پایان .
    این بود موضوع انشای امروز ما  چندان بیحوصله ام که دیگر میلی ندارم چیزی بنویسم  اما باید بنویسم 
    ثریا  ایرانمنش / 10 ژولای 2020 میلادی / اسپانیا  
  • مرغان کور

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا.
    ———————————–
    همه مرغکانی کور بودیم  که درظلمت راه میرفتیم  زیر برق ستارکان وتبش ماه خودرا سپید میدیدم با درونی سیاه ترا زشب  همه یک نوع رنگ اندوه برچهره داشتیم  وبرایمان همه چیز  یکسان بود  چه درتابستان وچه دربهار وخزان وزمستان .
    فانوسمان گم شده بود تن به حقارت دادیم   تنها یک دنباله رو ویک کپیه بردارد از سایر دول ویا سایر آدمها بودیم دنبال مد روز بودیم  .وبه آنهاییکه چون هیزم تر دردرونشان میسوختند نمی اندیشیدیم  خودرا برتراز همه عالم میپنداشتیم  .
    بیاد دارم هنگامکه کارمند بودم  اکثر همکاران لباسهایمرا قرض میکرفتند برای یکشب ویا روز بپوسند  روزی در اتوبوس خانمی که لباس مرا به تن داشت پیاده شد منهم پیاده شدم اما او بی اعتنا بمن داخل اداره شد ومن حیران که این چه معنا دارد ؟ در دو طبقه جدا اگانه کار میکردیم با خود فکر کردم زن وقیحی است لباس مرا پوشیده اما جلو جلو راه میرود گویی ابد مرا نمیبیند ! اری همه ما کور بودیم 
    تنها شب که میشد من سرم را به زیر باللم فرو میبردم واشک میریختم واین اشک ریختن تا امرروز ادامه دارد .
    حال  سم اسبان اژدهای وحشی زرد  بر زمین میکوبند  وزنان ومردان ما بیخبردر درمراسم مداحی شرکت میکنند  گویی که دنیا به کمشان برگشته است .
    آنها نمیدانند که درسپیده دم  خورشید دیگر از آن آنها نیست  وچشمان انها با ذغال کور خواهد شد  بیماری برجانشان میافتد ویکی یکی بسوی گورها میروند .
    دست گرم ایمان دیگر برایشان کاری انجام نخواهد داد  این دست گرم همراهی ومهربانی بود که میتوانست انهارا نجات دهد که متاسفانه همه دستها درون جیبشان  مچاله شده است .
    حال به سیمرغ کوه قاف بنازید وهریک خودرا یک ارش بدانید که تیر درترکش دارد تا چشم دشمنرا کور کند ونمیدانید که خود شب کورانید بدون چراغ  راهی میروید که به بیراهه ها ختم خواهد شد .
    ما دیگر سر زمینی نخواهیم داشت  وارزویی نیست وکلامی نیست وخطی هم نخواهد بود
    امروز  تنها اشکهایم درون چشمانم حلقه میرنند اما فرو نمیریزند انها نه  شورند   ونه اشک کینه اشک بی تفاوتی به روزگاری که درپیش داریم .ث
    ————————-
    ابر گریان غروبم  که به خونابه اشک 
    میکشم دردل خود  -آتش اندوهی را
    سینه تنگ من از بار عمی  سنگین است 
    پاره ابرم  که نهان ساخته ام کوهی را 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش . نهم ماه ژولای 2020 میلادی . اسپانیا !
  • حوری برهنه

    دلنوشته امروزی . نامش میان پرده است !
    ————————————-
    روز گذشته  سر گشته بودم به همه جا سر زدم  آهای مردم ایران را دارند میفروشند همه خواب بودند وخوب شخصی آمد واب پاکی روی دستهایمان ر یخت که ایران تجزیه شد وتمام شد ……….
    خوب مبارک است انشاّ اله !
    پر سرگشته بوم  وتمام شب بیدار ماندم امروز کامنتی از یک  آدمی داشتم که نه میشناسمش ونه دیده ام یک نیم رخ یک چهره که آیا خودش هست یا پدر بزرگش  …. چرا به احمد شاملو گفتم اسبش یابواست و سپس افاقع فرموده بودند کهد ما اصلا موسیقی نداریم ونداشتیم هرچه هست متعلق به عربهاست !!!!!! دستخوش بابا تو خیلی پرتی عمو.
    پدر من موسیقی دان بود ساز میزد واستادش روح الله خالقی بود ما درخانه برادر روح الله خالقی مستاجربودیم درخانه اسداله خان  خالقی ! کتاب تاریخ موسیقی را تدونی کرد ردیقهار ا بما آموخت درمدرسه ما معلم موسیقی داشتیم دو/ر /می /فا/ سل /لا/سی/ را میخواندیم زیر نظر آقای ظهرالدینی که ویلن نواز ماهری بود .
    ای داد وبیدا د دستگاه سه گاه / شور نوا /  همه عربی بودند ؟>نگاهی به قیافه مردک انداختم روی فیس بوک دیدیم که یک گروه درست کرده تمام روز وشب از لب داغ وسینه برجسته وباسن کلفت حرف میزند سکس منیک است چند خط شکسته را  سر هم میکند نامش را گذاشته شعر !!! دیدم بابا کار ش خراب است حرف زدن ویکی به دو کردن با این موجود وقت تلف کردن است  حال پیر یا جوان .
     بیاد دکتر هلاکویی افتنادم  دکتر روانپزشک مشهور نامی مقیم امریکا تمام هفته او کارش افشا کردن سکسهای نا مربوط است روزی برایش نوشتم که ” جناب تو دکتری  اول که نباید  اسرار بیمارانترا افشا کنی بعد بمن چه مربوط است که فلانی با  پدر یا خواهربا برادرش  میخوابد این چه نوع فرهنگی است که شما ارائه میدهید ؟ 
    درجوابم نوشت تو دوست نداری نگاه مکن حتما پیر زنی هستی که دیگر به درد هیچ کاری نمیخوری !!!!! چی داشتم  درجواب این مردک مزدور خود فر وخته که هم قاچاق ارز میکند  مطب وبیمارستان دارد ؟!!  کشتی تفریحی  هم  دارد ومسافر کشی میکند چه  بسا جنده خانه هم داشته باشد !   .بهترین کار این است که خودم را ازهمه کنار بکشم وتنها تماشاچی باشم احال توقع ازیک  آدم ناشناس نیمرخ سیاه که تنها لب داغ سینه پر حرارت میخواهد چه دارم  بنویسم من که معلم اخلاق جامعه نیستم خیلی هنر داشته باشم بتوانم خودمرا جمع وجور کنم .   خوب بقول آن دخترک شیرین زنگ انشاء تتتتممممام !ثریا  اسپا نیا  
    یاد بگیر فضولی درکار مردم مکن . شاملو امروز امام و شام غریبان این اشغالهاست .تا بعد  چهارشنبه 
  • ملت افیونی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    از شوق این امید نهان  زنده ام هنوز 
     امید  یا خیال ؟ کدام است این – کدام ؟
    چون شب درین امید  – رسانیده ام  به روز
     بس روز  از این خیال  – به دل  کرده ام به شام ……….
    ——-
    بدترین دشمن درمیان خود ماست  همان برادران بیشرم  که تنها کافی است یکی از آنها شهری را  فاسد کند.
    مپرسی که ددشمن کجاست  او همان خواهر وبرادر بیشرم توست همه جا همراه توست وهمه جا دو چشم تیز او ترا میپاید گفته هایترا چک ومحو میکند .
    ما میتوانیم دشمن بیرونی را به اسانی محو کنیم اما با دشمن داخلی کاری نمیتوانیم بکنیم .
    شیر شیر است اگر چه درقفس باشد باز میغرد وتا دم مرگ پاره میکند  یک پلنگ اصیل هنوز پلنگی زیباست اگر  چه اسیر باشد . اما حیواناتی که از نطفه های مختلفف پدید آمده اند وناگهان  بی آنکه ما متوجه باشیم درمیان دشتها وکوهستانها سر بیرون کرده اند آنها همان  حیوانات آزمایشگاهی هستند که با چند نطقه وجرم مخلوط به زندگی گیاهی خود ادامه میدهند .
     من هنوز میغرم / فریاد میکشم وسر زمینم را می طلبم اما  زمانی که رو ی فضای مجاز ی میروم میبینم همه خود فروشانی هستند که باپولهای باد آورده یا ماهیانه های کلان درصدد ویرانی خاک 
    پدری واجدادی من هستند آنها دردهای مرا هیچگاه احساس نمیکنند  آنها رباطند  مانند همان ممد چواد  بیشرم او فوری تغییر شکل وشمایل داد وبه صورت یک دیپملمات خود فروخته درآمد  سر زمین مرا به حراج گذاشت وزنان ومردان وجوانان ما درزندانها قیمه قیمه شدند رهبر در کنار بدل خود به شیرینی زبانی ولطف وخوشی میتواند  کوهی به مویی کشد . خوب کار انگلستان به پایان رسید / حال دولت همسایه وپدر خوانده وتزار روسیه باید مملکت مرا اداره کند به همراه  نوچه تازه سر ازتخم خود دراورده  که از کهنه دوزی وپشم ریسی مانند بعضی از ادمهای اینجا ناگهان به  هسته مرکزی دست یافت وحال میل دار شاهانه غذا بخورد !.
    از فردا من اگر از جلوی دکان اشغال فروشی چینی رد شدم باید تعظیم کنم وبه سبک وسیاق سر بازان هیتلر ی دست بلند کنم وبگویم هایل ؟جین مانجومن؟ زن بیچاره ای که  با کل خانواده مشغول  اشغالفروشی ودست دوم فروشی بود درکنارآن به تعمیر لباس میپرداخت  حال لباسهار ا دست نخورده پس میدهد خودش پیراهنی از ابریشم ناب بر  تن داردا واز لباسهای این سرزمین بیزار است .
    من پرونده یکی یکی این ایرانیان افیونی را زیر بغل دارم  یک کلاسه بزرگ خود یک تاریخ است عده ای سقط شدن از آنهاییکه اخبار را میاوردند ومیبردند  عده ای از کباب فروشی ناگهان دکتر شدند ! صاحب چند کلنیک وعده ای هنوز به کار شریف اکسپورت اینپورت مشغولند وصاحب چند خانه وآپارتمان  همان اهالی منوچهر ننشین واپارتمان نشین  اقلیتها امروز بمدد همان کار شریف ! صاحب چند خانه وآپارتمان مغازه وغیره میباشند با اتومبلهای آخرین سیستم جواب سلام را هم نمیدهند کسر شان انهاست 
     عده ای با احتیاط با تو برخورد میکنند  آنها دوطرفه کار میکنند ! بلی دشمن همین جاست من برای چه کسی دل میسوزانم تمام شب گذشته روی فیس بوک یا یوتیوپ به همه التماس میکردم نگذارید وطن بفروش برسد اما گرگ بزرگی درلباس مردم گرا وملی گرا جلوی همه را گرفت  وطوقان توییتری به راه انداخت با کلمه رمز جاوید شاه !!!! 
    ظاهرا از کمپ پناهندگی ناگهان یکشبه روی  ماهواره نشست !!!  حال به ظاهر با دیکران در تضاد است وچون نیک بنگری همه یکسانند .
    من تنها چه کاری میتوانم بکنم ؟ وطن را فراموش کنم ؟ اری بهتر است  فراموش نکن تو از دست همین موریانه ها فرارکردی وبه خارج پناه بردی آنجا هم تر ا راحت نگذاشتند ودرحمام خصوصی تو به دنبال کیسه وسفیداب میگشتند تا چرکهای کثیف بدنشانرا پاک کنند . 
    چررا راه دور ی میروی  زحمت کشیدی از یک مرد الکلی  ودیوانه ومعتاد شخصیتی ساختی مردی که هنوز به دنبال حمام عمومی واسمعیل کیسه کش میگشت  برایش حمام خصوصی ساختی خانه را به یک قصر مبدل کردی برای اینده خود وفرزندانت برنامه ها داشتی  دست به آندوخته ها نمیزدی از پارچه های وطن برای خود لباس میدوختی و همه پولهای را بدون اینکه تو بفهمی به خارج فرستاد با کمک برادر زاده هایش وسپس ترا بعنوان_ :(گاردین  به معنی  اصلی دایه بچه ها )  به “هوم افیس “معرفی کرد  از تو یک وکالت تام الاختیار گرفت تو دیگر چیزی نداشتی غیر از بچه هایت ! ومارک دیوانگی را بر پیشانی تو چسپانید همان مارکی را که بر پیشانی همسر بیچاره قبلی  خارجی اش چسپانیده بود !  سپس با عروس برادرش رویهم ریختندیک دختر بیست ودوساله با یک بچه را به امریکا فرستاد وپولهارا نیز برایش دربانکهای امریکا گذاشت  برای بستن دهان برادر زاده اش نیز یک وکالت تام الاختیار باو داد تا تووبچه هایت  از ارث محروم باشید .
    اما توبزرگی کردی  با احترام جنازه اورا برداشتی وبخاک سپردی اما دیگر نه تو ونه بچه ها هیچگاه یادی از او نکردند تنها عکس اورا بعنوان یک نرینه در روی دیوار خانه شان نصب کردند ! 
    امروز تو تنهایی / تنهای تنها  ویک صدای تنها به هیچ کجا نمیرسد بگذار وطن برود   نصیب هرکس که شد . برایت مهم نباشد .  بدرک بقول  آن  زن جنوب شهری ! دیگی که برای من نجوشد بگذار سر سگ درآن بجوشد وحال آبگوشت سگ وخورش سوسک وخفشض پلو نصیب ایرانیان اصیل خواهد شد . نوش جانتان باد و ما که رفتیم .ث
    ما مرده ایم و مرده درخون خویش
    ما کودکانه رو به پیری رفتیم 
    ما سایه کهنه وپوسیده  شبیم 
    ما صبح کاذبیم . 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / هشتم ماه ژولای 2020 میلادی / اسپانیا / 
    اشعار متن از شادوان وعزیزترین فرد جهانم . نادر نادر پور
    .
  • چهره کریه زندگی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    هنوز ضعف دارم وچشمانم سیاهی میروند ! از بیمارستان پرستار فرستادند تا خون مرا بگیرد برای آزمایش  ودسدتوردادند که درراهروی خانه نزدیک در بنشینم با ماسک !  پرستار پر گنده بود همه لوازم  او  درون کیسه پلاستیک بود دربیرون در روی لباس مقدار ی کیسه زباله که بعنوان لباس ضد عفونی باو داده بودند پوشید کلاه پلاستیک دستکش پلاستکی  من روی صندلی دم در نشسته بودم ودعا میکردم که رگم را  هرچه  زوتر پیدا کند ومرا سوراخ سوراخ نکند وهر چه  زودتر   این چهره مهیب  با اینهمه پلاستیک رنگی که بخودش اویزان  کرده از جلوی چشمانم  دور شود .
     خوشبتانه رگ زود خودرا نمایان ساخت  خیلی زود همه چیز به یایان رسید تنها هوا کم داشتم  درون ان دستمالی که بر بینی ام بسته  بودم مرا ازار میداد بی اختیار بلندشدم وخودمرا روی بالکن انداختم تا نفس بکشم ! آه ای هوای آزاد ترا نیز از ما خواهند گرفت  خیلی زود ! ای خورشید درخشان که همه زمستان درانتظارت مینشینم وتو درتابستان حضورت را اعلام  میداری آنهم با چه شدتی وچه داغ !تو نی به زودی خواهی مرد وما درتایکیها دن میشویم .
     استکان قهوه درمیان  دسئتهایم میلرزید نانرا ندانستم  چگونه به حلقومم فرو کنم  قهوه داغ  دهانم را میسوزاند اما احتیاج داشتم صبحانه نخورده بودم شام هم خیلی زود   صرف شد !  پرستار بی آنکه من چهره اش را ببینم  کیسه هارا ازخودش جدا  کرد درون  یک کیسه بزرگتری انداخت  وبا لوله های خون رفت ! گریه ام گرفت ! دلم برای زندگی تنگ شده بود  دلم برای بیرون رفتن از خانه ونشستن با بچه هایم  سر یک میز رستوران تنگ شده است  دلم برای سگهایم تنگ شده  خودم را فریب میدهم  ومارا فریب میدهند .
    او داشت با یک بسیجی سر وکله میزد  چند بار برایش نوشتم ول کن این دیوانه گانرا  از فرصتی که دراختیارت هست برو بنشین وکتاب بنویس  قصه زنی را بنویس که دیوانه وار بتو عشق میورزد  شبها وروزها با تو هم کلام  وهم زبان ودر گفتگو هاست  زنی دیوانه  یگانه درجهان  من اورا خوب میششناسم بتو معرفییش میکنم .
    اما دسترسی باو ندارم تا آن زن را باو نشان بدم ویا باو بگویم  چه کار کن  .
    بقول شاعر مان کندوی آفتاب به درون اطاق  افتاده پرده ها هم کاری نمیتوانند بکنند کرکره ها  همه پایین وپرده های کلفت بسته روز روشن زیر نور چراغ باید نشست وداغ شد. 
    دستهایم میلرزند از همه بدتر بغضی که درگلویم نشسته نمیتوانم رهایش کنم چه زندگی ننگینی   چه زندانی وحشتناکی همه زندانی شدیم همه در انفرادی بدون ملاقات  ویا ملاقات از پشت شیشه های خاک گرفته .
    هیچکس در هیچ زمانی  نمیتواند از سر نوشت خود فرار کند هر کجا که بروی سرنوشت قبلا رفته وجا گرفته است .
    چشمانم میسوزند گویی ماسه های داغی درونشان ریخته شده است میدانم چرا . شب گذشته به همراه دخترم یک فیلم خوب تماشا کردیم زندگی بی بند وبار و پر ماجرای (هوارد هیوز )  دیگر هیچ چیز اورا ارضا نمیکرد  سر انجام نیز دریک برج خودرا زندانی ساخت ودچار وسواس شده بود  تنها عشق او مادرش بود وعشق دوران کودکیش که نصیب پدرش شد. آنهمه ثروت وآنهمه پول را نمیدانست چکار کند تنها یک دختر داشت ! وباقی داستان دیگر نبود –
     باقی داستانرا جناب جرج سروژ ادامه میدهند  مردم  را زندانی میکنند  کشورهارا بهم میریزند قمار وقمارخانه دیگر ایشانرا ارضا نمیکند  باید اسباب بازی بهتری را  یافت وایشان یافته اند با حضور همکارانشان ………
    دستهایم  میلرزند نه از تر س ویا ضعف -.
    بلکه از آینده که نمیدانم به کجا خواهیم  رفت وچگونه خواهیم  مرد ؟!
    —-
    فانوس زرد صبج  / در زیر  طاق سپید 
    درهم شکست 
    واکلیل نورهارا به هوا فرستاد /
    مرغی از دوردستها ناله میکرد 
    مرغی خفته  درکنارش مرده بود . 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . 7 ماه ژولای 2020 میلادی . اسپانیا .
  • فیس تایم !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”اسپانیا !
    ===================
    هر صبح  –  چون  پرنده ای  بی بال وپر –
    از زهرنیش خوابهای پریشان 
     بر میخیزم برای روشن کردن یک شمع 
     پیله ای وحشتناک بنام ( فیس تایم)  همهرا درخود پیجیده است واگر کسی بتواند خودرا به ماهواره ای برساند وروی آن خودنمایی کند برای بینندگان بیچاره حق الزحمه وجهی میخواهد تا بنشیند خود لوطی شود وعنتزی را بیاورد برای بازی کردن ونمایش دادن .
     این بیماری همه گیر شده  دنیا ی مجازی تنها به دنبال ( فالاورند )  شاید از طریق آن نمایشات مسخره بتوانند  در دنیای مجازی نیز یک بیزنیس راه بیاندازند درعین حال وظیفه دارند که مغزهارا بنوعی شستشو دهند هریک در دکان بزازی دیگری کار میکند  همه دکانها نیز دونبشند !
    از پیله خودم بیرون آمدم وبا سرز مینم برای ابد خدا حافظی  کردم حال شدم دختر آواره دنیا ! بی هیچ امیدی  با دردهای نهفته  در انتهای قلبم .
    هر  ظهر مانند یک رباط چیزی را به درون شکم میریزم  مهم نیست چی باشد تنها بتوانم  بروم   دلم برای طعم گس یک لیوان شر اب لک زده  دیگر نمیتوانیم مانند گذشته در جایی بنشینم وشرابی ارزان قیمت سفارش دهیم وبا سر درد بخانه بر گردیم  دیگر نمیتوانیم  مانند گذشته  تنها دریک  کافی شاپ بنشینیم ویک شیرینی با یک تکه کیک فریزری با یک لیوان قهوه مصنوعی نوش جان کنیم وبا آنرژی دروغین بخانه برگردیم .
     هلیکوپتر ها دراسمانها با دوربینهای بزرگشان مشغولند  کاغذی به زیر درب خانه ها میاندازنده آهای عفلهای باغچه ات بلند است آنرا ببر تا از حریق جلو گیری شود اما درعین حال بما میگویند که برادر بزرگ همه جا ترا نگاه میکند تا دست از پا خطا نکنی .
    خطا کاران بزرگند  وشما خیلی کوچک !
    روز گذشته درانتطار دیدن فرزندانم بودم ساعتها روی باللکن خنک نشستم مرغان ماهی خوار بر فراز دودکش ها نشسته درانتظار امواج دریا بودند تا از ابهای گل ابود ماهی بگیرند نمیدانم چرا مررا بیاد  آنهاییکه روی فیس تایمها نشسته اند  انداخت آنهم مبارزه جویان  عالی وجان سپار وقوی پنجه  !!!چهل سال است دارند مبارزه میکنند تا سر زمین را بفروشند به چین ویا روسیده حال دوقسمت شد نیمی  روسی ونیم چینی  من چکاره ام؟ هیچ ؟ آن چفاد  دوره گرد بنام وزیر خارجه که تنها برای پا اندازی کنار قلعه ساخته شده با ان دندانهای گرگ نماییش سر انجام سر زمین ما را  فروخت .
    وآن مردک علیل وواخورده زیر عبا با مغز تهی وانبوه بیماری در کنار بدل خود  چرت میزند این بدل اوست که گاهی سخن  مپیراند ودیگران رابگرد خود جمع میکند در دوردستها مینشیند که کمتر کسی بتواندبه چهره واققعی ا و پی ببرد نگاه کردن باو برای زنان حرام وبرای مردان مکروه است !
    احساس میکنم او همچو کرمی پیر  درون پیله ای کثیف  تنیده بی هیچ ابریشمی از خیال  چه بسا از هوش هم رفته باشد ..
    دیگر شوقی ندارم تا از خیال آن برخیزم  . امید ؟ یا خیال ؟  هیچکدام برایم کارساز نیستند  بین شب وروز فرقی نمیگذارم  بس روزها از این چهارراههای بی فایده گذر کرده ام .
    ما همه مرده ایم  ود رخون خود خوابیده ایم  کودکانمان به پیری رسیدند موهایشان سپید شد وما تنها یک سایه درکنارشان راه میرویم  کلام ما نیز قادر نیست رنج را ارزوی شانه های آنها بردارد .
    دخترم فریاد میزند : 
    مگ دراین دنیا قانونی نیست ؟ حقوق بشری نیست ؟ تا جلوی اینهمه جنایاترا بگیرد چگونه بر پیکر دختری شلاق میزنند؟  چیزی ندارم درجوابش بگویم قانون حقوق بشر تنها زمانی کار کرد که میل داشتند  سر زمین مارابه نابودی بکشند وموفق هم شدند دیگر بشری نیست تا حقوقی داشته باشد میان حیوانات داریم زندگی میکنم وگاهی از ترس  مانند یک مییون چالاک به بالای درختی میپریم تا دست شکارچی بما نرسد بالای درخت هم باز از دست مارهای زهر آگین درامان نیستیم !
    دیگر هیچگاه من نخواهم توانست چکمه هایمرا بپوشم وبه میان برفها بدوم وقهقه خنده دیگرانرا بشنوم .یا در بالای کوه توچال عدسی وچای نعنا بخورم ! 
    امروز در میان وحوش ودر دنیای وحشی بسر میبرم در ابی کثیف  از خاطرات تلخ غوطه میخورم  واز درون سینه ام فریادی میکشم که هیچکس صدایش را نمیشنود  واز هیچ امیدی به شوق نمی ایم .
    اینجا تنها دوراه دارم سوی زندگی ومرگ   یکی تنگ ودیگری  تاریک وبد نام  . پایان 
    ثریا ایرانمنش / ششم ژولای 2020 میلادی / اسپانیا !
  • مرگ مرغابی

    دلنوشته / یکشنبه -5/07/ 2020 میلادی .
    ———————————
    جوان بود وا زاهالی امروز بود  اما روحش  . رفتارش . کردارش دیروزی بود لباس او رفتار او همه متعلق به گذشته بود.
    مانند یک شب روشن بر من سایه افکند  وپر سیاوشان  بر افشانده  درفضا  مانند قطرات  باران پراکنده بود .
    ا زدیر باز اور ا میشناختم خیلی دیر تر از آنکه بتوان تصورش را کرد او اشنا بود چهره اش رفتارش گفتارش / مانند عطر اقاقیا بر همه جا عطر میافشاند کسی را یارای بوییدن این عطر نبود  عده ای رو  برمیگرداندند پر قوی بود  وپر تیز وتند .
    امروز چراغها خاموشند  وساق عریان سیمن بران دیگر اورا به وجد نمیاورد  دیگر  هیچ حوری برهنه ای برای او خدایی نمیکند . من در دور دستها  طرح قامت اورا  درهوای اطاقم  میریختم  آخر خیلی با من اشنا بود  اشناتر ازهمه اشنایان وناشناسان .
    پشت پرده های ضخیم اطاقم اورا میدیدم پرده را بسوی میافکندم  تا پیکر اوا ببینم محو میشد  با پنجه های وحشی خود همه جارا پنجه میزدم  …او نبود تنها خیال او بود .
    گاهی از حرارتی که در پیکر م میپیجید اورا درکنارم احسا س میکردم  او درمیان بازوانم  بود  ومن در فروغ خنده های او  اشک میریختم  زندگی کمان  شادی وغمرا با هم درمیامیخت .
    امروز دیگر نه آتشی  است ونه خیالی  ونه داغی  ونه سوزشی  فریاد من دردلم  خاک میشود  دیگر حتی زمان برای گریستن هم ندارم  تنها گاه اشکی پنهانی با یک اشاره بمن میگوید ” 
    فراموشش کن  او مرده  . دیگر نیست /
    اما میدانم که مردگان روزی دوباره زنده خواهند شد  آنروز دیگر پیری رسیده  ودرختان خمیده اند  ومرغان شب بیاد عمر رفته  غمنامه میخوانند .
    امروز ابادی از این جهان رخت بربسته  ویرانه ها نیز به ماتم نشسته اند –  ومن ؟ 
    بر آن بهار زنده میگریم  اما کسی به گریه های من اهمتی نمیدهد  جز بوته تیز خود روی باغچه  وگلهای بی نشاط  وتک دانه  های  بی معنی که ازدرختان  بی حاصل بر زمین ریخته اند .
    امروز دیگر سبوی عشق من شکسته  و دیگر زمان خنده ومستی  نیز گذشته  وشادی  از دل من پر کشیده است  اندوه خودرا با قسمت دیگر دلم تقسیم میکنم .
    اندوهی که باز بسوی لانه خویش بر  گشته است .
    بگذار که چون ابر بهاران بگریم بر سوگ دل  
    بگذار تا غبار غم را درهوا  پراکنده سازم 
     بگذار چون شبنمی  از یک گل نو جوان فرو ریزم 
    بگذار خورشید را به حسرت نیز وا بدارم .
    پایان 
     ثریا ایرانمش / 05 /-7/2020 میلادی. اسپانیا .
  • چین وچینی

    دردنامه روز شنبه 04 ژولای 2020 . اسپانیا .
    ——————————————-
    شادروان نادر نادرپور 
     درردیباچه دومین یاسومین کتاب  اشعار خود نوشت :
    از همه سراغ گرفتم  وهمه نشانی دادند ! در آخر —- کوچه آخر  انتهای بن بست و…….
    اورفت وبه انتها که رسید برگشت همه شاعران توده بودند و درافیون توده ها غرق راهی فرانسه شد  شعر را کنار گذاشت مدتی در سوربون تدریس کرد بخاطر مادر دوباره به وطن برگشت اما دیگر خبری نبود همه آنچنان شیفته وواله دوران جدیدبودند که کسی نه اورا دید وونه شناخت.
    اگر امروز زنده بود واین وضعیت را میدید ومیدانست که شاعران ونویسندگان احزاب کمونیست “ایران کهنسال”   اورا به ثمن بخش یا مفتی به چین واگذار کرده اند جه بسا دوباره سکته میکرد .
    امروز فیلمی دیدم   در خلیج فارس تیرا اندازی چینی هارا به ماهیگران ایرانی تا  مغز استخوانم  فریاد کشیدم لعنت برتو ای جواد منفور ودزد ومادر به خطا ای حرامزاده  وفورا قیچی را برداشتم هر چه لباس که از بوتیکها خریده ونوشته بود ساخت چین همه را قیچی کردم وراحت شدم  به بچه ها گفتم حق ندارید وارد هیج مغازه چینی شوید واشغالهای آنهارا بخرید  با اسپانیا نیز همین کاررا کرده اند /
     ازهر ده مغازه درخیابانها نه  تای آن چینی است وگویی ارث پدرشان است . 

     این اژدهای زرد خواب  بلعیدن دنیارا میبیند وما؟ اهه  ! هنوز داریم تاریخ را ورق میزنیم از یزدگر د سوم میگوییم از روایتهای پیامبران دروغین درکتاب آسمانی حرف میزنیم وغسل نجاست  وهیز بجا میاوریم وزنان دیگر نباید نوار بهداشتی مصرف کنند حتما مادر بزرگ وزات بهداشت نوار بهتری از چین برایشان آورده است ازهمان نوع نواری که حضرت بی بی فاطمه مصرف میکرده است .
    همکلاسی داشتم که سری بمن زد وسچس به المان وفرانسه وچین میرفت  همه خانواده او اهل بخیه بودن یعنی کمو نیست چپی صنف خیاط صنف بقال صنف فاحشه خانه های شهر به اینجا  امد دیدخبری نیست   رفت ودیگر نشانی از او ندارم به چین سفر کرده بود حسابی پذیرایی شده بود برادران چینی خوب خدمت اورا کرده بودند دیداینجا  آه نیست که باناله سودا کند رفت نمیدانم درازای این خدمتگذاری چه بهایی دریافت کرد  خودرا فروخت  به حزب با داشتن تصدیق کلای نهم منشی یک دانشگاه شده بود !!!
    آه جه خوب شد ناد رپور نازنین از این جهان رفتی درغیر اینصورت الان مانند من اشکهایت روی دکمه های تابلت میریخت ونمیدانستی دست به کجا بیاویزی واز چه کسی کمک  بگیری که اهای سر زمینم بر باد رفت !
    حال با مشتی  نخ وپشم وآشغال قیچی شده روی زمین  نشسته ام تا سر فرصت آنهارا درون سطل زباله بریزم مهم نیست عریان راه میروم  هوا گرم است  تنها لباسهای زمستانیم  ساخت چین نیستند !
    کفش هایمرا به یک کفاشی  ا زطریق ان لاین سفارش دادم  بقیه را که میدانستم کار ودوخت چین است بیرون خواهم ریختت وهمه کیفهای دستی ام را  اوف بالا آوردم ……
    اگر سر شت هر کس سرنوشت  او باشد سرنوشت من دردکشیدن برای سر زمینم میباشد کمکی ندارم بچه ها خیلی کوچک بودند که آنها را به غربت کشاندم چیزی یادشان نیست تنها میدانند که ننه داشتند بیبی سیتر داشتند شف داشتند راننده داشتند خیاط مخصوص داشتند وحالا باید لباس چینی بپوشند وغدای چینی بخورند ! /
    مهم نیست نمی ارزید  همه آنچه که بنظر انها مهم بود برای من  تنها یک بازی بود من خودم نبودم درمیان آنها  مبایست خودم را میافتم  و….یافتم .یک ایرانی  که برای وطنش در غربت ودر  پنهانی اشک میریزد .
    پایان 
     ثریا / شنبه  چهارم ژولای 2020 روز ازادی امریکا !!!!!!!
      
  • کشتار تاریخ

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا 
    ———————————–
    دل عاشق  به پیغامی بسازد 
    بیاد  نامه یا نامی بسازد 
    مرا کیفیت چشم  تو کافیست 
     ریاضت کش  به بادامی بسازد…..” طالب آملی “
    ———
    تاریخ همین تصاویر است  ! تاریخ همین روزهاست ودیروزی دیگر وجود نخواهد داشت تاریخ نابود میشود وفرزندان ونواده های ما از دیروز خود بیخبر خواهند ماند  آنها نخواهند دانست قوم مغول چه کسانی بودندوحمله وشورش اعراب بدوی  یعنی چه  وسر زمین کجاست ونام سر زمین  یعنی چی آنها در بازی های کامپیوتری خود غرق و  دنیای آنها همانجا شروع وتمام خواهدشد .
    بانوی معروف واز رده رنگین پوستان  باداشتن ثروتی هنگفت  امتیاز فیلم (برباد رفته )را خرید  ومیل داردآنرا نابود  سازد ونمایش آن درهمه جا ممنوع است ! واما خانم باربارا استرایسند دختر آن جناب فلوید قهرمان پوشالی بازی گر فیلمهای پورنو را سهامدار شر کت بزرگ والت دیسنی کرد وبرایش یک  کمک هزینه تحصیلی تا آخر عمر باو جایزه داد !!! ایکاش منهم به وضع شنیعی میمردم تا این کمک هزینه تحصیلی به پسرم میرسید تا تحصیلات خودرا در کمپانی  ! ام آی تی ! ادامه میدا د تا پای  امتحان رفت  بی پولی جلوی مارا گرفت !!! فرق ملتها این است در سرزمین من درمیان آن قوم نازنین پوشالی گرسنگان کنار کوچه از بیماری وفقر وگرسنگی میمیرند ودختر فلان مولای ده  سوار بر اتومبیل آخرین سیستم خود از کنارش میگذرد بی آنکه بداند  ویا بخواهد بداند که این خرمراد از شیره جان   آن افتاده بر خاک زیر پای اوست .
    در زیر این طاق نیلی اسمان که کم کم میرود تا زرد وغبار آلوده شود ونفس هارا در سینه حبس کره است  ما هنوز در  دشتها قدیم خود پراکنده ایم  واز دریچه اطاق کوچکمان باغ سر سبز ودشتهای خرم آن زمانرا میبینیم  که امروز تبدیل به جاده شده اند جاده ای باز با  خودروهای مخصوص حمل ونقل جنازها ویا سایرمواد !
     پل زدن میان امروز ودیروز کار هر صبح وشام ماست  وبیاد آن معلم پیز هندسه بر روی صفحه سفید برای خود مثلث ومربع میکشیم  واز نقطه به نقطه ای دیگر میرویم با یک خط صاف بین دو نقطه !
    امروز اما راها کوتاهتر شده اند  بین اطاق خوابمان وتوالت واطاق نشیمن  وهمه چیرا دراطاقمان چیده ایم مانند یک انبار بزرگ وخود روی آن تمرگیده ایم  داریم علم مصرف میکنیم وتجربه ها را  خرج میکنیم  ودیگر ازان خط مستقیم بین دو نقطه خبری نیست  خطوط زاویه دارند ودر هر زاویه چشمی نا مریی پنهان است  دیکر نقطه ولادت  تو گم شده  باید به یک خط منکسر  بسازی  آنرا ترسیم کنی تا به اخر برسی .
    تاریخ را اازما گرفتند دنیارا وارونه کردند  وما باز ماندگان تاریخ در زیر الوارهای ویران شده هنوز نفس نفس میزینم بلکه آنهارا کنار زده از نو خانه ای بسازیم وفرزندانمانرا درآن خانه جای بدهیم نامش خانه پدریست .
    هنوز آن جویبار کنار دهکده زادگاه من در روحم جریان دارد  وهنوز  آن کوچه های خاکی  زیر نور کمرنگ لامپ های زرد  که نم بارانرا میچشیدند  در لابلای درختان سر بفلک کشییده  وانبوه  ماسه ها وخاکها  مرا دربر گرفته اند چه خندان وچالاک میدویدم   ونسیم باد بهاری  !… اوف پر به  بیراهه رفتم نسیم باد وحشتناک کولر  یا پنکه برقی مرابخود میاورد  برخیز ! دیراست ! برای اندیشیدن هم دیر است حهان درحال مرگ است ودارد جان میکند سیل مواد وشراب وسکس روان است  تو ؟  ….  هنوز به دنبال سرابی ؟ .
    آن روز که آن  نماد  فروهر من افتاد وشکست دانستم که همه چیز خواهد شکست حتی رابطه ها نیز تاریک خواهند بود .
    اگر مرد است دوران   بار دیگر 
     بدین  نا پختگی خامی بسازد 
    ندارم ظرف می   – دل را بگویید
     سفالی بشکند – جامی بسازد 
    پایان 
    ثریا ایرانمش /03 ژولای 2020میلادی – 
  • سخنی جدا گانه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————-
    با درود بر شما حوانندگان خوب خودم  ! نه دزدان !
    هر چه فکر کردم  بندی   از اشعاری را دراینجا بیاورم دیدم بیفایده است ودل نمیکشد چرا که دل شکسته وغم ویرانم ساخته  درعزای وطن از  دست رفته باید سیاه پوش شوم/
    بلی خواهران وبرادران  عزیز ونازنین دیگر نیمتوان این کلام را بر زبان آورد  حتی این خط هم کم کم بمدد انقلاب دوم وسوم چینی از میان خواهد رفت وهمین چند کلمه درحلقوم ما گیر کرده مارا خفه خودهد ساخت .
     این آتش بازی ها یا انفجارها طبیعی نیستند دستی یا دستانی درکارند تا بیشتر مردم سر زمین ایران ومرز وبوم مارا بکشند مردان  فرهیخته وزنان دانارا یا فراری داده یا درزندانها زیر شکنجه ویا بر سر دار کنند چرا که باید جا برای تشر یف فرمایی قاان بزرگ آق قولی خان چینی باز باشد که با کپ کپه ودم دمده خواهد آمد  ما مستعمره شدیم راحت با کمک ممد  جججججواد ضخیم وسایرین دهان رهبر را بستند 
     عصایش را به دستش دادند وگفتند درحرم بنشین وبر دهان دیگران پوزه بند بستند تا راحت کارشانرا ابکنند حال عده ای یا با مرض کورنا از دنیا میروند ویا بیماری خوکئ جدید را که چین ساخته وآماده در استین دارد .
    بلی ! به همین راحتی ما سر زمین خودرا تقدیم چینی های چشم بادامی کردیم اول از آنها ملا وآخوند ساختیم برای آدمهای درون طویله دین مبین اسلام وشیعه اثنی اعشار ی  وبعد  سربازانرا وارد خواهند کرد وسپس دیگر ایرانی  میشود برده به همانگونه که درخلیج فارش ماهیگرانررا کشتند ودرروی زمین انفجار بیماراستانرا درست کردند وتنها نخبه گان پزشکان وپر ستان کسته شدند از بیماران تنها دو نفر  سراسیمه به ان دنیا رفتند .
    داشتم زبان فرانسه را یاد میگرفتم حال باید چینی یاد بگیرم  در آتیه فیس بوک  چینی وواس آپ چینی 
    غذایمان سوپ مار / خورش سوک وعقرب و سگ پلو با زعفران رنگ شده خواهد بود !
    چهل سال کارا این ارذل واوباش  مردم راسر گرم نگاه داشتند بیحالشان کردند معتاد کردند دیگر رمقی درجان مردان باقی نماند حال ایران عشرتکه مردان عراقی شده نظیر تایلند وسپس  اژدهای زرد حمله خواهد کرد وحال شما  گوش بفرمان حضرت آیت الله بی بی سی بنشینید برای اقای  ابی کف بزنید واواز داریوش را بشنوید وبگریید . آقای تاریخ نگار شیره ای هنوز دفتر ودستکش براه است وتاریخ را ورق زده و میخواند و شهرام شارلاتان دارد افسانه میگوید تا سرش گرم شده وسرطانش را فراموش کند !
    پادوهایش مرتب  صحنه را  پر میکنند  واورا به عرعش الهی میرسانند کارش خوب بود بسیار هم خوب بود .
    از ما گذشت . امروز نگدهی به  پرچم ایران که بر بالای سرم درون قابی نشسته ائداختم وگفتم :
    تا روزی من زنده ام تو اینجا هستی روزیکه بمیرم تنهاترا باخود خواهم برد کسی ترا دراهتزاز نخواهد دید  عکسی از مریم مقدس روی میزم که دوستی بمن هدیه داده است  گذاشته ام بجای عکس مادرم !هر صبح با او بگفتگویم امروز زانو زدم وگفتم مادر  مقدس سر زمین مرا نجات بده تاروزیکه من زنده هستم ازادی آن سر زمینرا ببینم تا بردگی مردمانم راهر چند مردمان ما به بردگی عادت کرده اند چنانکه هزارو چهار صد سال همین دین احمقانه  بی بنیاد وکثیف را  ستایش میکنند ودروغهایش را باور دارند . 
    امروز شکل وشمایل مردان وزنان وگفتارشان عوض شده است دیگر من آنهارا نمیشناسم اـن ظرافت زنانه وزیبایی اصیل ایرانی تنها درمیان زنان ایلیاتی هنوز بر جای مانده ومردانی که ابر مرد بودند گم شدن دمردانمان امروزهمه عقیمند   .
    شب گذشته پسرم گفت خط فارسی این دستگاهرا عوض کن وخط بهتری بگذار باید برایش  بنویسم که باید چینی بگذارم جون تمام کیبورها همه خط هارا دارند غیر از خط فارسی  در کامپیوتر دیگر من  کییبوردی مخلوط ار خطوط هندی وافغانی در میانش باید چند کلمه را صد بار پاک کنم تا یک کلمه فارسی به دست بیاورم کیبودرهای زبان فارسی در اختیار دستگاهی است که آنها را برای قیمیت سرسام اوری میفروشند  .
    نه باید کیبورد چینی را بگذارم وخط چینی وزبان چینی را ازفروشگاه چینی نزدیک خانه فرا بگیرم وبعد هم زیرنظر یک قانون محکم نمیتوانم هر چه دلم میخواهند بنویسم از اشعار فارسی هم باید حذر کنم مگر اشعار توده ها باشد !!!!
    آه که شب گذشته چقدر گریستم .
    بانویی که حکم ریاست شرکتی را دارد که دخترم درآنجا کار میکند روز گذشته یک بسته بزرگ شکلات برایم فرستاده بود با یک یادداشت به دخترم گفته بود مبادا آنهارا درراه بخوری !!!! عکسی با شکلاتها گرفتم وبرایش فرستادم گاهی برایم دعایی هم میفرستد  باید باو بگویم دعایی هم برای سر زمینم بفرست تا قبل از اینکه مدفون شود. ………اینبود غمنامنه امروز 
    شما راحت باشید هر دولتی وهرملیتی ایرانرا دربغل بگیرد برای شما فرقی نمیکند در قایقهای بزرگ خود نشسته روی اقیانوسها  سفر میکنید زمینرا دیگر نمیخواهید درون شیشه ها گل میکارید ودرون ظروف پلاستیک ساخت چین سبزیکاری میکنید ولباسهایتان همه دوخت وساخت چین با مارک عالی فلان  مزن معروف است نگران نباشید شما درامانید تا زمانیکه پولهایتانرا باد نبرده است .پایان 
    ثریا ایرانمش / 2 ژون 2020 مییلادی ! اسپانیا !
  • این یک ترانه نیست

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    اغلب دراندیشه ام  ونمیدانم درکدام اندیشه !
    سرنوشت این نوشتارها به کجا میرسد ؟ وچه کسی یا کسانی انهارا میخوانند ؟ درحال حاضر از دسترس عموم  خارج است ودر یک منبع گرد آوری شده است /
    عضو هیچ منبعی وهیچ حزبی وهیچ گرد هم ایی نیستم مانند آن دوست از دست رفته که تنها حامی او مدیر سایت او بود کتابهایش را باخرج خودش به چاپ رسانید وهمهرا اباو پس دادند ودرقفسه خانه اش ماند وبه صورت پی دی اف مجانی دردسترس عموم قرارداد دوستانش اوا فراموش کردند در گمنانی جان سپرد .
    امرو ز نمیدانم ایم نوشته ها دردست چه کسی است وایا بنام خود از انها بهره برداری میکند وسایتش را پر مینماید نام من از ویکی پدیا و گوگل پاک شده است بجای من کس دیگری گذاشته شده وجه بهتر که ناشنانس بمانم از هیاهو وهوچی گری ها بیزارم .
    شاید بهترباشد به فردای نیامده بیاندیشم  باشد بجای زندگی کردن دررویاها 
    شب گذشته مرگ را بخواب دیدم داشت درو میکرد  وامروز دیدیم در سر زمین من بیمارستانهارا با بیماران آتش میزنند  نگاهداری این بیماران به صرفه ان غولان اقتصاد نیست  اصولا عده ای باید جا خالی کنند تا برای تازه رسیده ها جا باشد دیگر نمیتوان نانهارا با مواد باد کنند بدون آرد !! عرضه کرد  خوب کیک میخوریم ! 
    آهای دوستان شتاب کنید وانچه را که آن مردان بنام ( توده وحمایت از زحمتکشان وبیچارگان ) مینامیدند به انها بسپارید عجله دارند تا سوراخی  امن را بیابند  همه نوکر یکنفر خواهند شد ودستورات اورا اجرا میکنند مو بمو دیگر نامی از انسان وانسانیت  درمیان نخواهد بود عده ای جوان که کار گر باشند وبچه های کوچک که هوسهایشانرا بخوابانند و دیگران زیادیند  دیگر نامی از گرد همایی فامیل وبزرگ فامیل وننه بزرگ وبابا بزرگ نخواهدبود  گورهای دسته جمعی  نیز صاف میشوند  وبر فراز آنها ساختمانها وکارخانه ها بنا خواهدشد .
    همین روزها کمبود مواد غذایی را به چشم میبینم  وآفتاب داغی که تنها  مغز  استخوانرا برشته میکند از ما بهتران در پناهگاهایشان  پنهانند کار گران کوچک ما برای یک لقمه نان تنها یک لقمه نان با پوزه بند باید جاده هارا بپیمایند .
    دکتر ها با تلفن ترا معاینه میکنند ودارو میفرستند وتو با شک وتردید آن دارو را به حلق خود میاندازی .
    این هیاهوی  دیوانه وار تا کی ادامه خواهد داشت ؟  وتا کی اینهمه غرش  وفریاد بنام ” وطن” وطنی درکار نیست همه جهان وطنیم ..
    تنها زبان شما مردان  وزنان پیر وباز نشسته وفسیل ویا جوانانی که فورا پیر شدند مانند پیر  زنان  غرغرو مرتب صفحاترا پر میکنند  سرمان گرم است  خورشید وماه و اسمان  گم شده اند خورشید دشمن ما شد واسمان نیز دشمنی دیگر  با ترس  وخوف به ان مینگریم .
    فدا کاری وجان دادن درراه وطن تنها یک سرود ملی ومذهبی است یکی برا ی ایمانش نوحه میخواند ودیگی برای وطن نداشته در رویا اینهمه فریاد برای جمع آوری سکه های طلاست ودلار های درشت .
    آه ……که شما چقدر نابینایید  چیزی را نمیبیند  عوامفریبی دیگر از حد گذشته است  تنها فریب خوردگان کور ونابینا به پای منبر شما مینشیند  شما لاف وگراف میزنید  با هیاهو آنهارا وادار به سکوت میکنید  من درمیان آنها نیستم .
    تها برایت یک تخته پاره بیادگار مانده  که ترا کشان کشان بسوی یک ساحل نا امن میکشاندوتودر کشا کش امواج دست وپا میزنی تا غرق نشوی . خوب بگونه ای دیگر ترا خواهند کشت . با سرنگ حاوی سم بنام واکسن !!.پایان 
    ثریا ایرانمنش . اول جولای 2020 میلادی . اسپانیا .
  • اولیگارشی

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین “اسپانیا 
    ——————————-
    واقعا جای ایرج میرزا خالی تا یک سروده دیگر به دیوان اشعارش بیافزاید حیف که دیگر مانند او نداریم !.
    خنده دار تر ومضحک تر از این تا بحال من نشیندم که یک دهاتی بیسواد که حتی زبان انگلیسی هم نمیداند بحکم  قضاوت وقاضی بودن بر صندلی داوری بنشیند ورییس جمهور یک کشوری را متهم کند  بی هیچ مدرکی واورا بعنوان متهم  بخواند وحکم دستور جلب اورا بدهد آنهم به پلیس اینتر پل !!!! خود گوزی خود خندی / عجب مرد هنرمندی !._ (جای ستوان کلمبو خالی است )!

    دنیا مارا به تمسخر گرفته است شما میتوانید مرا بکشید چرا که آدمکشانتان دور دنیا با قمه وچاقو راه افتاده اند اما نمیتوانید حتی به رییس جمهور زیمباوو هم اسیبی برسانید چرا که اولا حق ندارید د.وم اینکه اوآنقدر قوی واستوار واطرافش را /گارد گرفته که دست بنی بشری باو نمیرسد  شما هنوز درهمان دوارن شاه عباسی زندگی میکنید وزیر چا رسوق مش ممد بستنی فروش ! 
    البته با پولهای دزدی وفروش مملکت وخریدن آدمکش میتوانید ترتییی بدهید تا مثلااورا ترور کنند  اما شما حق محاکمه یک  ریاست جمهور کشور دیگری را ندارید ! مگر ما دردوران جنگ جهانی زندگی میکنیم وشما اسیر گرفته اید ؟ !! شما هول هوش همان زینب خاتون دختر قهرمان پوشالی خودتان بگردید یک بنای دهاتی امروز قهرمان شده  ودخترش  با بردن انبوهی طلا برای آن پدرخوانده لبنان  سوژه تمام مطبوعات زرد وقرمز شده است . 
    افسار خررا بچسپید سواری پیش کشتان !
     دینای مافیا خرید وفروش مواد واسلحه وقاچاق  عتیقه جات و بنگاه فروش زن وپسر برایتان کافی است جزیزه کیش را که روزی شاهنشاه میل داشت بعنوان موناکوی خاور میانه برای توریستها بگذارد شما به چینی های بی دماغ واگذار کردید از فردا سیل چینی ها وارد ایران خواهند شد وهمچنانکه اعقاب شما  تر وتخم خودرا رها کردند به زوروتجاوز آنها نیز چنین خواهند کرد . قول میدهم اگر این ملت نیمه بند دیر بجنبد دیگر خیلی دیر است فردایی وجود نخواهد داشت .
    جنس ما ایرانیان ابدا پاک نیست !
    مخلوطی از   یونانی / مغول / ترک / چینی / ودست اخر عرب های بیابان گرد از خودشان تخم وتره به جای گذاشته اند امروز کمتر میتوان یک ایرانی  خالص را که خون او پاکیزه باشد در تمام کره جهان بیابی  برای همین هم سنت اربابان خودرا پیش گرفته  با مسلسل درو میکنید ومیکشید  سر زمین ایرانرا خون فرا گرفته است وروحی دربدن هیچکس باقی نمانده تا جلوی شما  قاتلانرا بگیرد .
    اگر محمد رضا شاه پهلوی اینرا از پیش میدانست هیچگاه اینهمه زحمت نمیکشید بقول خودش میرفت درگوش ای وویلون میزد بهتر از شاهی بر ایران بود مگر آن مردک کوتوله محئد شاه نگفت نوکری در خارج  ارزش دارد تا شاهی برایران؟! هر چه بود اعقاب او باو /گفته بودند بابا تو فعلا برودرون تاریخ بخواب ما نوکر دیگری میاوریم تربیتش میکنیم اما این بار اشتباه کردند او نوکر نشد ارباب شد وخواست یوغ بندگی را از گردن همه باز کند که به تیر غیب گرفتار شد حال دوباره همان زباله هاگرد هم جمع شده اند .  خوب  !ایران را باخودشان به خارج آورده اند بهتر است تنها حزب خرانرا کم داشتند  که انهم بمدد پادوهای خود فروخته شکل گرفت  حال یا باید درانتظار جهانی شدن دنیا بنشینم یا  جنگهایی بکنیم که بقول آن بانوی اهل سنت تا زانو خون روان شود وسپس پیامبر اصلی ما از راه برسد فعلا درون سردابه ها پنهان است تا بموقع اشکالات رفع شود یا جهانی دیگر بسازند ویا خوب اگر نتوانستند دوباره یک پیامبر جدید برایمان بیاورند وصد ها هزار امام وامازاده که هم اکنون در بنگاه متعفن قم مشغول تحصیل میباشند آنهم ازنوع چینی ان !!!!/
    دیگر هیج حس وطن پرستی وناسیونالیستی در  وجود هیچکس نیست باری به هرجهت پول برسد / می برسد / زن برسد / یا کشتی وقایق اتومبیل و لباسها مارکدار سرخاب وپودر وماتیک وسلمانی وهمو سکس.وئلهای دوگانه وسه گانه با بچه یا بدون بچه ؟؟؟ با تزریق  ژن میمونها وغیره !! باشد بقیه است به …. ام . این پول است که حکومت میکند اگر نداری ومحکوم به مردن هنستی  چس ناله کردن فس فس زندگی کردن دیگرانرا خسته میکند  کسی حوصله ندارد مردم عجله دارند  خودرا به ( محفل ) برسانند  جلوی پایشان منشین  بلند شو . میبینی که حوصله خواندن هم ندارند بازی با اسباب بازیها وتماشای  فیلمها ی پورنو وباخود وررفتن بهترین  اوقات است  بدرک هرچه میخواهد بشود !! ادب چیست  افتخار چیست ؟ وطن کجاست ؟ حوصله داری توهم این وقت صبح ؟! بگذار بخوابیم /پایان 
    ثریا ایرانمنش / 30 ژوئن 2020 میلادی برابر با 10 تیرماه 1399 خورشیدی/ اسپانیا .
  • انتهای زندگی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ——————————-
    چیز ها دیدم در روی زمین 
    کودکی دیدم  ماه را بو میکشید 
    قفسی دیدم که درآن روشنی پرپر میزد 
    میوه کال خدارا آن روز میجویدیم درخواب 
    آب بی فلسفه مینوشیدیم 
    توت را بی دانش می چیدیم
    ………. وفکر بازی میکرد 
    { سهراب سپهری }
    اگر همه عالم را بمن ببخشند واگر همه سر چشمه های  جهانرا بمن هدیه بدهند برایم بی تفاوت است .
    دیگر بفکر ابر باران زا نیستم  ودیگر به اسمان نمی اندیشم تا برای فردای بهتری  ابرهارا جدا سازد .
    حال سیلی بنیان کن همه هستی را تهدیدمیکند   وراهی پنهانی بسوی ایمان وافکارما ن یافته  شب را با اندوهی بی بهانه به صبح میرسانیم .
    همه باد کرده ایم ! ورم کرده ایم !  دیگر لهیب  دردهای خاموش مرا تهدید نخواهند کرد  وغم تلخ هستی برایم بی تفاوت است .
    مرک انسانها ! آنهم روزانه !   مرگی که  دیگر حتی فرصت فراموشی را نیز نمیدهد .
    تنها شبها شوری اشک را روی گونه هایم احساس میکنم آنهارا میمکم  بجای اب  وا زخودمیپرسم فردارا به چه امیدی شروع کنم ؟ .
    چه امیدی دیگر میتواند برای ما زندگی را ازنو بسازد  تا بتوانیم دردهای دیرین را فراموش کنیم .
    همه چنان گمشده درخویشیم  که راهی به جایی نمیبریم .” آن فرانک “ها همه درزیر زمین ها بسر میبرند وشاهد جنازه های انبوهی  که هرروز با بوق گوش خراش آمبولانسها بسوی گورستانی  میرود که دیگر جایی ندارد همه باهم دریگ گور دسته جمعی میخوابند شاید ارامش را بیابند .
    دیگر نسیم نیز هیچ اشنایی با من ندارد و ودیگر بانک مرغ سحری گوشم را نوازش نمیدهد  هر شب عمرم را میبخشم  برای هیچ  – دیگر صدایی نیست حتی در سوگ هم نمیتوان نشست  .
    چه غریبانه ازهم جداشدیم  وچه غم بزرگی چهل چراغ زندگی ها را خاموش ساخت .
    حال شبهارا دارم  در تاریکی  تمام روشناییها فرو مرده  واختران سکوت کرده اند  احساس میکنم درمیان مردگان  همان پیر بی خوابم  که دردستش کتابی فرو میافتد .
    خوابی نیست  خستگی جانمرا فرا گرفته  ومرا درخویش ودیگران  را  بیزا رساخته خیلی میل داشتم قهرمانانه وارد گود شوم اما دیگر بی فایده است  داس مرگ دارد درو میکند .
     مردی جوان در آخرین لحظات زندگیش داشت از این درد میگفت وسپس چشمانشر ا برای همیشه برهم گذاشت جوان بود زیبا بود خوب آواز میخواند .
    کجا میگویند این بیماری تنها سالخوردگانرا میبرد  او درو میکند جوان وپیر وبچه و نوزاد برایش یکسان است پر حریص است و پر گرسنه . 
    .تو کجایی ؟ ای یار دیرین  وای دیار دور  ای گهواره کودکی من  این بود آخرین لالایی تو ؟ ……
    نه دیگر میلی به رفتن هم  ندارم  در ان دیار شیطانی  تنها شعله های آتش است که به هوا میرود آنجا خانه من نیست جایگاه اروح پلید ودیوان وغولان است . پایان
    ثریا ایرانمنش / 29 ژوئن 2020 میلادی برابر با ن9م تیرماه 1399 خورشیدی ؟!..
  • رفیق شبانه

    دلنوشته !
    ——-
    از زمان پیدایش این دستگاههای نوین ورابطه من با دنیای خارج  سالها میگذرد  هیچگاه نیمه نگاهی هم به کسی نیانداختم سرم گرم گفتار خودم بود بد یا خوب آنهارا دوست داشتم ” خود م” بودند  آدمهای زیادی را دیدم  بی آنکه بشناسم ویا باآنها درگفتگو باشم یا مراوده ای داشته باشم  حتی زمانیکه درمجلات خارج هم مینوشتم اربابانرا نه دیده  ونه میشناختم غیر ازیکی از آنها که بسیار ناقص العقل وبیمار بود  رابطه اش با داخلی ها خیلی خوب بود به هر گله ای سر میزد دراصل جزو حزب توده ها بود مثلا زندانی هم بود اما برادرش در این دوران صاحب پست ومقامی شده بود وبرای او در خارج نیز دم ودستگاای به راه انداخته از طریق مثلا پناهندگی مردم را سر کیسه میکرد رویهم رفته آدم کثیفی یود من دیگرهیچگاه  نوشته هایم را برای او پست نکردم ونفرستادم . سالها گذشتند نیمی از آنهایکه میشناختم به سرای باقی شتافتند بیخبر ویا باخبر قبلی !.
     با تو برخورد کردم تک نوشته هایترا دربعضی از جاها میخواندم وناگهان خودت قد علم کردی ! آه اورا میشناسم اورا از دیروز میشناسم اورا از قبل ازتولدم میشناسم چقدر اشناست ! شبیه کیست  شباهت به کسی ندارد اما خیلی اشناست  ! او کیست ؟ به دنبالت آمدم  تا جاییکه دیگر همه اوقات مرا گرفته بودی شب وروز به دنبال تو ونوشته ها وگفته هایت بودم  او چه همه شور وشوق و حرارت ….خوب برویم ببینم سر انجام این قهرمان به کجا میکشد  برایت ا پوششها دوختند  تحقیرت کردند این کار همه ما ایرانیان اریایی است تا کسی را نقش زمین نکنیم راحت نمی نششینم  از پیر وجوان شمشیرا هارا بر علیه تو از رو بستند اما من یک تنه سینه سپر کردم ودرمقابل همه ایستادم عده ای را نیز بخاطر تو ازدست دادم  خوب بدرک …تو هستی  وراهی را  که مییروی درست است باید بتو کمک کرد هر چند به کمک من احتیاجی نداشتی وبا بزرگان گام بر میداشتی اما خوب منهم بنوبه خودم سعی  داشتم مثلا ترا محافظت کنم !!!و… یکروز ناگهان همه چیز فرو ریخت ! دیواری را  که ساخته بودم پی والوار درستی نداشت ناگهان تبدیل به مشتی گل ولای شد . 
    خودمرا کنار کشیدم وآخر ین امید را نیز از دست دادم  باز برگشتم تا پا به به پای نو جوانان خودم گام بردارم  دیگر هیچگاه  نه بتو ونه به آن سر زمین نیاندیشیدم  حتی دیگر نگاهی هم به تصویرت که مرتب بالا وپایین میرفت نینداختم  دیگر برایم جسدی بیش نبودی  واز یک جسد انسان نمیتواند امید زندگی داشته باشد جسد بو میگیرد متعفن میشود باید زود اورا بخاک سپرد ومن ترا بخاک سپردم .
    حال میبنیم سر از خاک در اورده ای با  مشتی ” لمپن” میل ندارم این کلمه منحوس را بکار ببرم اما برایم بسیار تعجب نه شاخ درآوردم  ایا اینهایند دوستان تو وتو با اینها میخواستی با اهریمن بجنگی ؟  اوف …… حال دیگر از هفتگی به روزانه رسیده بودی ومن هر روز  آن چهره پیر شده نحیف وخورد شده وشکست خورده را  میدیدم که درکنار آدمهای از نظر من عوضی نشسته وتیشه میدهد واره میگیرد .
    میدانی ؟ دراینجا دلم برایت سوخت واین بدترین نوع یک احساس است  دلسوختن برای یک قهرمان برای خود منهم دردناک بود .
    زندگیت را باختی  مفت ومسلم تاختی بی هیچ پشتوانه ای  پشتوانه های تو همه عوضی بودند ریا کار بودند دروغگو بودنددستشان درون کاسه  ومشتشان بر پیشانی تو  .
    روزی برایت نوشتم اینهارا رها کن  بنویس تاریخ را بنویس شاید بجایی برسی اما چنند پله یکی را بالا رفتی وبا سر بر زمین افنادی حال مرتب باید جواب بدهی  ودروغهایت را ثابت کنی !.
    من به اصل دولتها نیز اعتمادی ندارم چه برسد به نوتها ونوشته ها وگفتارهایشان  دررسانه ها .
    دلم سوخت واین بدترین احساس است .
     من پا به پپای جوانان خودم راه میروم از انها دزس میگیرم با انها مجادله میکنم هیچگاه به پشت سرم نگاهی نیفکندم واز گذشته ها برای آنها چیزی نگفتم سکوت همیشه بهترین  گفتار است .
    چندان خودم را درگیر سیاستهای اب دوغ خیاری امروزی نکردم دیگر برایم همه چیز به پایان رسیده بود تمدنی که داشت شکل میگرفت ناگهان با یک لگد فرو ریخت  حال دیگران چه تمدنی برای ما به ارمغان خواهند آورد ؟ آویزان کردن عکس کوروش وسیروس ودیگران بر در ودیورا وپیکر خود نشان تمدن فروریخته نیست بلکه یک نوع بیچارگی است .
    امروز حتی متدین هم صلیبهارا از گردنشان باز کردند  دنیا رو به انحطاط میرود وسر زمین من بهترین نمونه این انحطاط بود یک ازمایش بود مانند همان بمبی که بر روی هیروشیما انداختند   دیگر تمدنی شکل نخواهد گرفت همه چیزمخلوط شده  زباله ها در اب گلاب خودرا  غسل داده اند سالها طول خوهند کشید تا .کسی بتواند اصل خویش را بیابد .
    حال تو روی کدام ویرانه میخواهی اشیانه بسازی آنهم بااین مردان وزنانی که از دیدن ائنها تنها وحشت سر تا پای مرا فرا میگیرد . 
    کجا شدی ؟  چگونه شد ؟ وچرا درراه حقیقت گام برنداشتی مگر چه عیبی داشت ؟. پایان 
    ثریا / اسپانیا / 28ژوئن 2002 میلادی . 
    ” لب پرچین ” !
  • خود شناسی

    دلنوشته روز شنبه  27 ژوئن 2020 میلادی  برابر با 7 تیرماه 1399 خورشیدی 
    =============================================
    بمن روح  عیسای مریم عطا کن
     که عمری دگر باره بخشم جهانرا ؟
    نه خشمی  به او دارم ونه جدالی ونه جنگی  اما میگو.یم که : بس کن !
    میل داشتم برایش بنویسم  بس کن اما …… ؟!
    چه اصراری داری خودرا بشناسانی آنهم با این وضع رقت انگیز 
     بلاگم  قفل شده مهم نیست من همچنان مینویسم وهمچنان میتازم  برای آنکه روح خودرا نفروخته ام به هیچ چیز درجهان .
    در فیس بوک داستانی از یک زن پیشخدمت یک رستوران وبزرگواری وبخشش اورا  خواندم که گریستم دیدیم هنوز دردنیا انسانی باقی مانده دراین جنگل وحشتناک که از هر سو خطرهای گوناگون مارا تهدید میکنند وما با چه بهانه وچه زوری اصرار داریم همچنان این راه پر خطر را ادامه دهیم شاید هر کدام از  ما سهی داریم  ورسالتی داریم که باید آنرا به  سزانجام برسانیم وشاید خیلی ها ازاین رسالت خویش بیخبر باشند چرا که روح خودرا فروخته اند .وچه ازاین خود فروشی بخود میبالند وافتخار میکنند .
    بارها وبارها خسته تر برخاسته ام  اما صدایی دردرونم فریاد میکشد به درشتی که هستند کسانی بتو وابسته واحتیاج بتو دارند  وخوب ا
    اگر  چنین است چرا سالها خودرا زند بگور ساختم ؟  بیاد گفته پسرم افتادم که روزی بمن گفت تو تنها  قهرمان ( هیرویی )منی ! آه پسرم چقدرمهربانی .
    حال باو به ” ناشناس ”  میاندیشم شب وروز در این ویرانه های مجازی دارد خود کشی میکند تا خودش را بشناساند یا گناهکار است میل داد خودرا بیگناه نشان دهد ویا واقعا آنقدر ساده لوح است که همه چیز بر ایش مهم جلوه میکند .
    از جاهلیت نشانه هایی در چهره اش میبنیم وگاهی مانند طفلی سرخورده در انتظار نوازش مادر میباشد سعی دارم کمتر وارد جدالها وگفتگوها های فضای مجازی شوم همه چیزرا  درآنجا خواهی یافت با زهم گروهی ودست جمعی باخودند خودیند !!!  باید خیلی  مهم باشی ویا کسی را بشناسی تا درب را به رویت باز کنند آنها از بی نیازی من واز سر فرازی  من بیخبرند واز مبارزه بی امان من با زندگی که تا الان ادامه دارد .
    کسی چه میداند شاید من دراینجا دراین گوشه از تمامی عالم خوشبختر باشم خوشبختی هایم به زیر پاهایم ریخته تنها باید خم شوم وآنهارا بردارم .
    از اینکه در سر زمینی هستم که بهداشت ان  قابل اطمینان وبه شهر وندانش همه گونه امکانی را میدهد ومرتب از حال من جویا میشوند ومواظبت ومراقبت آنها برایم پر ارزش است ازاینکه هنوز درمیان انها انسانهایی پیدا میشوند که انسانیت آنها اشک در چشمانم مینشاند خودرا خوشبخت احساس میکنم بنا براین احتیاجی به دیگران ندارم واحتیاجی به هوار هوار وهوچی گری هم ندارم  آهسته میروم وآهسته برمیخیزیم ومواظب هستم که خاری دردل کسی ننشیند .
    من شب وروزمرا درگور نکردم از هر ثانیه ان بنحوی استفاده کردم  آنچه را مینوسم به رایگان دراخیار دیگران میگذارم ودیگران نصیب میبرند بد یا خوب ایملم را ندیده پاک میکنم وکامنتهایم همه بسته اند چر که از دیوشب بیم دارم  از بیابان گردان وحشی میترسم نه برای خود بلکه خانواده ای دارم که حکم شاخه های زندگیم میباشند .
    هفته گذشته دومین نوه من  دبیرستارا تمام کرد ومیل دارد وارد دانشگاه.شود ناگهان نفهمیدم چگونه بزرگ شدندحال مردان وزنانی جوان اطرافم را گرفته اند برایم موزیک میفرستند به عکسهایم لبحند میزنند مرا دوست دارنددلتنگم میشوند با آنکه فاصله سنی باهم داریم یا…. هم نداریم هنوز جوانم !  میل جوانی دارم هنوز سینه ام میطپد ! درونش قلبی است لبریز از عشق . تو گویی در پشت این  کهنه پیرهن قلب دختر جوانی درطپش است خودرانهان میکند وحشت دارد ازاینکه فریاد بکشد .از طعنه ها میترسد  !پایان
    ———-
    اندیشه های آتشین من 
     در خلوت  آن صبح  ابر آلود –
    خواب مرا  آویختند دربیداری 
    من د ر  فروغ لاجوری سحر گاهان 
     بر  طاق رنگینم  – عنکبوتی  ساده را دیدم 
    که آسان بر ریسمانی آویزان بود !………….” زنده نام  ابدی نادر نادرر پور ”  
    ثریا / اسپانیا /
  • زهی رحمت دمی نعمت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    ———————————-
    رحمت  لایموت  چو آن پادشاه را 
    دید آنچنان  کزو عمل  خیر غیر لایموت
    جانش غریق رحمت  خود نمود  تا بود 
    تاریخ این معامله رحمان لایموت ………
    نخست پادشهی  همچو او ولایت بخش 
    که جان خویش بپرورد ودرداو عیش بداد
    نظیر خویش  بنگذاشتند  وگذشتند …..
    خدای عز ووجل جمله را بیامرزد/…….. حافظ  ” دروصف شاه  شیخ ابو اسحق “
     ….واینک ما دوباره بر گشته ایم به همان زمانهای حملات مغول وبچقچیان تمام تاریخ ما غیز ار یک مد ت کوتهی  دوران ظلمت  وجنایت بود  وایا  خواهند توانست دراین دورانی که دنیا میرود تا  به هسته خویش نزدیک شود  سر رشته ای را بیابند وملتهارا نجات بخشند ؟
    درحال حاضر اگر کسی نقل صادقانه ای هم بنماید اول باو تذکر میدهند  بعد اورا وادار میکنند که سری به گفته های قبلی اش بزند ودست آخر اورا میرانند ودکانش را میبنند  وچه کسی باور دارد که برای این چند خط  از چند محله باید گذشت ؟.
    اینهمه بدبختی که بر سر ما آمد اگر دراینده کسی آنهارا بشنود خواهد گفت که افکار یک دیوانه است  که بادست خود خودکشی کرد .
    دوران وحشتناکی را میگذرانیم  آقایان حساب سر انگشتی کرده اند که اگر دهه شستی ها از دنیا بروند  تعادل بر قرار میشود وانها وخانوداهایشان تا ابد درهمان جا  خوش نشسته اند به همراه  برادر بزرگشان چین سرخ ! که مرتب باو باج میدهند .
    همه درگوشه وکنار زیر درختان چنار نشسته اند واز دور  مشغول مبارزه هستند ً با نوک انگشت که بر روی ماشینهای خودکار خود میکشند  مزدورانی که میل دارند به زورر وارد معرکه شوند وزیر دست للهه بزرگشان پررورش یافته اند  وما ؟     هنوز به دنبال قهرمان کهنسال خویش یعنی ازادی هستیم 
    وتو ای راهزن عمامه دار میتوانی  مزدورانت را بسوی ما روانه کنی  اما بدان که ما ازنعش آنها پلی خواهیم ساخت تا از روی آن بگذیرم ودوباره به خانه خود برگردیم  خانه متعلق به ماست  وما نوکر ستاره سرخ نیستیم  ما فرزندان شمشیرو زاده شیریم .
    آه اگر یک چرااگاه بود  همه بسوی ان میدویدند تا علفی بخورند متاسفانه چراگاه خشک شده واب روانی درجویبارها نیست تنها ائفجارها هستند که مارا میترسانند  دوهزار وپاانصد سال این ستاره درخشید خاموش شد دوباره روشن شد  ستاره های دروغینی روی آنرا گرفتند  چرا ما از اسارت خویش شرمسار نیستیم ؟ //
    دشنمنان ما قلبهارا دریدند خون مارا سر کشیدند  تا شعله زندگی را درما خاموش سازند  اما هنوز دررگهای باریک ما خون جریان دارد  خون کافی  تا بتوانیم فریاد خودرا به اسمانها برسانیم .
    امروز همه درهم شکسته / بیمار / وخسته .
    ودرجایی خواندم که  آن دولت مخوف  قاچاقچیان وآدمکشان خودرا روانه بازارهای اروپا کرده بعنوان بیزنس یا چلو کبابی یا بقالی  واز اینسو آن قوم وقبیله مخوف انبارهای بزرگ  مواد غذایی ساخت چینی وعربستان وترکیه را د ربازار ها عرضه میکنند وبه درستی نمیدانی ایا ازانها بچشی یا نه چه بسا مسموم باشند .
    هوای داغ تابستان  درکنار درختان زمزمه میکند  خیلی اهسته  دیر گاهی است که ما بهاررانرا ندیده ایم ناگهان از پاییز به تابستان رسیدیم آنهم در قلعه سنگباران ویا قرنطینه که بازهم خواهد آمد وباز هم باید فاصله هارا حفظ کرد !!! کدام فاصله را ؟ فاصله زندگی با مرگ را  دورنمای خونینی دربرابر چشمانم خود نمایی میکند  هیچ رویایی درسر ندارم هر چه هست اندوه است وبیچارگی .  وآن قهرمان ما که نامش آزادی است امروز در میان خون وبیماری دارد جان میدهد . پایان
    صبا اگر گذری  افتدت  بکشور دوست 
    بیار نفحه  ی از گیسوی  معطر دوست 
    من گدا و تمنای وصل او  ؟ هیهات 
     مگر بخواب ببینم  خیال منظر دوست 
    ثریا ایرانمنش . 26 ژوئن 2020 میلادی برابر با ششم تیرماه 1399 خورشیدی!  ا سپانیا .
  • رومانی .

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد آ
    قضای آسمانست  این و دگر گون نخواهد شد
    رقیب ازارها  فرمود و جای آشتی نگذاشت 
    مگر آه سحر خیزان  سوی گردون  نخواهد شد
    بیشتر اشعارم را از رروی حافظ بر میدارم چرا که زمان ما کمتر از دوران پر خشم وهیاهوی وبدبختی آن زمان نیست . 
    حافظی بود که بر زبان این دردهارا  جاری ساخت اما این زمان حتی درون خانه ات نیز درامان نیستی وحتی در دلت نیز آزاد نیستی که مهری یا خشمی را بپرورانی /

    نوشتم  که دنیا امروز یک تیمارستان بزرگ است از بیمارستان گذشته  بیماران تبدیل به دیوانگان زنجیری شده اند که مهار کردنشان بسیار سخت است .
    پرچم ما فرو افتاد  وملعونانی که نمیتوان نامی بر آنها نها د یا تنبل ویا ترسو  آنرا برنداشتند و خود به زیر پرچم دیگری خزیدند  تا ارامشی بیشتر ببیابند گرسنگانی که برای یک لقمه نان درهوا له له میزدند حال  بر اسب ابلق سوراند ومیتازند  ودر سایه های جهان برای خود  آسایشگاهی ساخته اند .
    زمانی خیلی دور کتابی خوانده بودم درباره سر زمین رومانی وکوهای بلند کارپات ومردم زحمتکش وزنان ودختران زیبای آنجا وانسانهایی که به پرورش اسب  مشغول بودند  همیشه این حس را داشتم که انسانهایی که با اسب زندگی میکنند همه نجیب وشرافتمند هستند چرا که انسان اولیه اصالترا از اسب آموخت ویا دگرفت چکونه  راه برود وچگونه در برابر دشمن بایستد ! وهمیشه ارزو داشتم روی به انجا سفر کنم امروز این رومانی پس از جنگ حهانی دوم یک افغانستان دیکر شده  نه بیشتر وآن کوههای بلند که روزی پناهگاه اسبها ودختران باکره بود امروز تبدیل به پناهگاه دزدان وغارتگران وادمکشان شده است .
    امروز ما زیر سایه پپیامبران کذاب ودورغین  در پیام ها ونیزنگها باید بایستیم  واین بود سر زمین موعود !
    دروغی  وفریبی بزرگ  که تنها کتابها ونوشته ها آنهارا فاش میسازند  زندگی بی امید میلونها انسان که از تشنگی و گرسنگی یا میمیرند ویا هنوز زجر میکشند  دیگر  سهم هیچکس یکی نیست این دروغ بزرگی است  آنکه میتواند بکشد بیشتر میبرد  دیگر روشنایی نیست چراغی برای راهنمایی ما نیست  بر پنجره هر خانه یک پرده سیاه آویخته است   ونسلی میرود تا از نو زندگیرا بسازد بر سر دارها اویزان میشود  همه تلاش های  او بیهوده است  زندگی هیچ پاداشی باو نمیدهد  اما مرگ با نوازش خود  به ارامی جشمان اور ا میبندد  وبارریسمانی که بر گردن او حلقه زده روحش ر ا ازتن جدا میسازد ..
    دیگر آستانه مقدسی نیست که بتوان  با پای برهنه  از آن بگذری .
     وخودرا تسکین دهی  شاید بتوان درکلبه ها ی فقرا وبیچارگان دمی نشست وتقدس را یافت  که آنها نیز کم کم جان میدهند  وهمه آنهاییکه بنوعی وبه درستی خودراد ر راه  انسانها فدا کرده اند  مردان کوخ نشین بودند  امروز مردان کاخ نشین لبریز ازنفرت وننگ و چیزی نصب دنیا نمیکنند  درهمه جای دنیا زمان به همین شکل میگذرد .
    وآن بینوایان خوش قلبی که دل به دیگری میدهند وآن دیگری که باورمندانه درانتظا رفردای بهتری است !  : آه برویم فرزندان من  که روز افتخار فرا رسیده است  / دربرابر ما  جباریست  که پرچمی خونین  بر کشیده است ما آنرا فرو میاوریم وپیروز میشویم …. وما باور کرده بودیم این دروغ بزرگ را چرا که همه  آنها زیر همان پرچم خونیند.!
    —————————————!
    خدارا محتسب مارا بفریاد  دف ونی بخش 
    که ساز شرع  از این افسانه بی قانون نخواهد شد
    پایان ثریا ایرانمنش . 25 ژوئن 2020 میلادی برابر با 5 تیرماه 1399 خورشیدی . اسپانیا 
  • آبشا رصبر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    حلقه زدم شبی من در هوس سلام دل
    بانگ رسید کیست این ؟ گفتم من غلام دل
    موج زد روی دل پر شده بود کوی دل 
    کوره آفتاب  ومه  گشته کمینه جام دل 
    نیست قلند رآن پسرکاو بتو گفت مختصر
    جمله نظر بود  و نظر  درخمشی کلام دل ……..>مولانا شمس تبریزی >
    دراین دوران ارتجاع وسکون وبدبختی که کم وبیش دنیارا را گرفته است گاهی میل داری خودترا فریب دهی این فریب تا جایی پیش میرود که آنرا به حقیقت نزدیک میبنی .
    هر   چه بوده وهست  تمام شده دیگر امیدی به یک دنیای بهتروارام نیست هر چه هست فریب است ونیرنگ و اطرافت را هو چیان  با هوار هوار گرفته اند بی هیچ آینده ای .
    شاید بهتر باشد  بجای زندگی کردن دررویاهها  کمی به حقیقت بیاندیشیم  اما همه درخوابی عمیق فرو رفته ایم  وهیچکس میلی ندارد برای آینده نقشه تازه ای بکشد  ویا برای اینده زندگی کند مگر آن گرسنگانی که سالها دربیغوله ها میان خاکها وکرمها  گرسنه بودند وامروز بر خوان نعمت ملتی نشسته ومیبرند اما نمیخورند .مانند همان مرغ بوتیمار تشنه کنار آب میمیرند اما لب به آ ب دریا نمیرنند از ترس آنکه تمام شود .
    زمانیک با شخصی روبرو میشوم ودر آیینه چهره او مینگرم  همه افکارم مغشوش میشود  ” خوب این همان است که ما به دنبالش هستیم  اما ناگهان مانند تکه یخی درمیان مشتهای ما آب میشود وقطرات اب بما نشان میدهد که تنها یک تکه یخ بود که از زمانهای دور در گوشه ای بجای مانده بود .
    دراین هنگام است که فریاد بر میدارم که پس چه زمانی دستهای مارا از زنجیر ها باز میکنید ؟ 
    چرا مرد.م بندگی را تحمل میکنند ؟  چرا قیام نمیکنند ؟  آیا هنوزدر انتظار الطاف خداوندگارید ؟   زنجیر ها هرروز کلفت ترمیشوند کلفت ترمیشوند تا جایی که حتی احساس میکنی درون تختخوابت نیز پاهات را قفل کرده اند بسختی تکان میخوری.
    اندیشه های من در پی جوانان تن پرور نمیروند  آنها همراه  انسانهای شریف راه میروند  اما آن انسانها نیز مانند من در گوشه ای درانتظارند . 
    سالهاست ما سربازی را نمی بینیم هر چه هست پلیس است که امنیت هارا  !!! حفظ میکند  سر بازخانه ها سالهاست  که دیگر درشان بسته شده وصدای چمکه وپاهای پر قدرتی بگوش نمیرسد بنا براین همه درلباس شخصی با کراوت یا با یقه بسته تفنگی زیر بغل دارند که ناگهان بسویت شلیک میکنند آنهم زمانیکه دستشان درون کاسه توست ولقمه ای دردهانشان .
    شبها مرتب خواب بیمارستانرا میبینم  .ویا دراه بیمارستانم تنها جایی که از آن وحشت دارم . چه وحشتناک است به آهستگی پژ مردن درون یک ملافه سفید / آنهم بدون اتکه ازادی  جهانرا ببینی تنها سر زمینها دراسارت  نیستند همه جهان اسیر است .
    تنها جایی که مقدس است درب خانه ام میباشد که به اسانی از میان آن میگذرم  یک کلبه پاکیزه که درمیان ان ارواح پاکی زیسته ویا زندگی میکنند .
    دراین خانه زنان ومردان بزرگی را بوجود آورده ام نجاتشان  داده ام  آنها نه کاخ میشناسند  ونه کاخ نشینانرا ومن در زیر این سقف کوتاه زانو میزنم  بیاد شما که روزهای بهتری را برایتان به ارمغان بیاورد. پایان 
    ثریا ایرانمنش .24 زوئن 2020 میلادی برابر با 4تیرماه 1300 خورشیدی . اسپانیا .
  • سخن مدعسان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا 
    ——————————–
    لطیفه ایست  نهانی که عشق ازآن خیزد 
    که نام آن نه لب لعل وخط زنگاریست ……”حافظ” 
    ———————————————
    این روزها در  لینکهای ویوتیوپها  برنامه یست که زیر نام ( اسرارستاه شناسی )  هر هفئه روزهای شنبه اتفاقات یکهفته  را پیش بینی میکند !  خوب اتفاقاتی که باید یبفتد اما من بیسواد ونادان نقش ستارگانرا دراین بازی نفهمیدم مثلا زحل بخانه عطارد میرود وزلزله میشود !!! حال این پیام اور جدید  پیش بینی کرده که جناب دانلد ترامپ در بازی ومسابقه ریاست جمهوری بازنده میشود وبجایش   معاون قبلی آن بابا مینشینداو هم وسط راه سکته میکند معاون او که یک زن است رییس جمهور میشود الیته همه آنها ازحزب مخالف یعنی جبهه دموکراتها هستند ! حتی مرگ بیچاره ترامپ راهم پیش بینی کرده است !!! عجب ستارگان دانایی هستند ؟!!!  اما هیچ خبز از تغییر نظام اهریمن در سر زمین مارا نمیدهند گاهی لولوخورخوره را برایمان میفرستند که بترسیم وبگوییم نه همینها خوبند ! واز همه بدتر ستاره من مار س است که ابدا ازجایش حرکت نمیکند  گویی مر ده ابدا دخالتی در هیچ یک از این اتفاقات  ندارد .
     خوب همان بهتر سر جایت بنشین وچس ناله کن ! بهتر  که وارد معرکه  بازار این اراذل بشوی تیشه بدهی اره بگیری همه سر وته یک کرباسند .
    رو.زی روزگاری دراین پندار بودم که  خونی بحوش آمده ومردی بر میخیزد از همان افسانه های کودکی که برایمان میگفتند ویا درکتابها ی تاریخ میخواندیم  اما کو مرد ؟ مردان امروز زنان خرجشان رامیدهند وبزرگشان میکنند  مردی وجود ندارد همه مردان بزرگ از دنیا رفته اند مشتی  مرد آزمایشگاهی درون شیشه  مانند غول بیرون جسته وتو آنهارا /گنده میبینی نه ذره ای بیش نیستند  ذره های کمتر از خاک .
    کتابهارا که باز میکنم ترجمه هارا میبنیم واشعاررا میخوانم دلم میگیرد کجایید شما  ؟ بجای شمع کافور امروز چراغ نفت که هیچ شمع مرده میسوزد.
    امروزدیدم که  از گوئشه ایوان خانه من تا ساحل  آن سوی زمان غیر از کوره های آتش خبری نیست  چیزی هویدا نیست  تنها مرغ شب است که مینالد  وبر بام زندگی من اندیشه هایم  تنهایند .
    دیدم که دراین دنیای بی باران وبی جنگل تنها آتش شعله میکشد  ودیگر گلهای سرخ اشتیاق من نخواهند شگفت بوی جنازه ها همه جارافرا گرفته است .
    روزگاری برای شنیدن سخن رانی یک استاد  هفته ها دل شوره داشتیم وراههارا میپیودیم هنگامیکه بر میگشتیم لبریز از نشاط بودیم چیزها فرا گرفته بودیم گفته ها شنیده بودیم  .امروز پیر مردی دران سوی نشسته تنها کا رش پرده دری وفحاشی است دیگری درآن سوی خط کارش ایثار گفته هایی است که تنها لیاقت خودش را دارد وسومی میجوشد که آهای سر زمینیم رافروختند  نه چیزی نیست که من بتوانم یاد بگریم باید ازخودم مایه بگذارم پند بدهم آنهم باین اوباشی که معلوم نیست چگونه زاده شدند وچگونه بزرگ   شدند درکوچه پس کوچه ها دویدند تا بجایی دست بند کنند خودرا فروختند تا نانی بخورند وهنوز هم این داستان ادامه دارد درشهر کورها نشان دادن  رودخانه ودره وگلستان بییفایده است کور تنها اندرون خودش را میبیند  بخصوص اگر کوری ماد رزاد باشد .امروز دیگر از این گلبنانگ خروسان آوازی بر نخواهد خاست  وشب  دیگر آبستن یک بلور نخواهد بود بلکه هرچه هست تاریکی است . تاریکی . 
    باغ قدیم ما خیلی دور است وچه بسا ویران شده است تنها به نشخوار میپردازیم . پایان 
    ثریا ایرانمنش . 23 ژوئن 2020 میلادی برابر با سوم تیرماه 1399 خورشیدی . اسپانیا 
  • کنار خیابان

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ———————————
    شب در پس لبان درشت وسیاه خویش 
    دندان فشرده  بود بر الماس  اختران 
    الماس هر ستاره  به یک ضربه میشکست
    وزهر کدام  بانگ شکستن  بلند بود 
    در شب هزاران زنجره – فریاد میکشیدند ……..شادروان نادر نادر پور.
    ————
    از وسط خیابان واز میان معرکه به کنار امدم ودر پیاده رو ها راه میروم /
     تنها نظاره گرم وبس دیگر دردی را احساس نمیکنم  گویی مرفین بسیار قوی بمن تزریق شده ! نه هیچ دردی را احساس نمیکنم  بی تفاوتم  به همه هستی وبه همه جهان اطرافم  – سرم را بانقاشی گرم کرده ام .
    شب گذشت بیخوابی داشتم در نیمه شب گرسنه  بودم یادم آمد شام نخورده ام کمی شیر با چند بیسکویت به کنار تختخوابم بردم ود رهنگام نوشیدن به یک مصاحبه که از پاریس با یکی از مردان عضو گارد شاهنشاهی مصاحبه میشد  گوش فرا دادم مردی جا افتا ده بسیار مودب وبسیار دانا  آه…کجا شدند این مردان ؟ میان مصاحبه مرتب آگهی پخش میشد  منصرف شدم  وبباد پسر داییم افتادم او نیز یکی از همین مردان بود  اما درهمان زمان هم با اکراه بخانه ما میامد وبا اکراه دست به غذامیبرد  یا غذا نمخیورد همسرش چادر مشکی بسر میکرد وما کمتر چهره اورا میدیدم عاشق شاهنشاه بود اما درعین حال ازاینکه همسر من مشروب میخورد او خانه وزندگی مارا نجس میپنداشت واگر گاهی مارا بخانه خودشان دعوت میکردند مطمئن  بودم که همه ظروفی را که همسر من ویا من درآنها جیزی نوشیده ویا خودره ایم جدا گانه میشست واب میکشید تنها انسان  سالم برایش همان عمه جانش یا مادر جان من بود بخاطر او میامد البته به او چندان رویی نشان نمیداد چراکه عمه جان هم دردردوران جوانیش با چند شوهر کردن  آبروی فامیل ً!!! رابرده بودبطوریکه آنها حتی فامیل خودشانرا نیز عوض کردند !بیچاره عمه جان ا زهمه جا رانده ودرمانده  بود حال امروز همین پسر دایی رابظه شا ن را با   من قطع کرد ورفت در ساواما مشغول کار شد قبلا عضو ساواک بودوعضو گارد شاهنشاهی  !!!! وبرادر دیگرش را ابدا ندیدم  یکبار مارا دعوت کردند که نشد بخانه انها برویم حتی همسرش را تلفنی میشناختم . از خانواده پدریم حرفی بمیان نمی اورم  که بهتراست بماند 
     نمیدانم ایا پسر دایی هاای  من زنده اند  یا مرده وسایر فامیل  همه دسته جمعی پیرو مردی شدند که برایشان بهشت را آورد !
    حال امرروز دراین گوشه غربت من برای چه کسانی وبرای کی دل بسوزانم ؟ وآنکه باو امید بسته بودم با چند لات گردن کلفت یک کانال را گرفت تا مصاحبه کند دوستانش همه معلوم الحال بودند حالم هم خورد همه چیزبه یکباره فرو ریخت دیواری را که ساخته بودم ویران شد وخاکش بر سراو نشست .
     بیچاره ولیعهد !.خدا کمکش کند وتا آخر عمر  درهمان چهار دایوا ری  خانه و درکنار خانواده اش بماند .
    دلسوراندن برای این ملت  کاری بیهوده است  حال میفهمم که چرا مردان دانا وبزرگ خودرا کنار کشیدند ودرسکوت به تماشای این سیرک بزرگ نشستند. وکسانیکه بی اندازه دل به ان سر زمین سپرده بودند از فرط غم وغصه جان سپردند .
    چگونه اینهمه خرافات میتواند شعور وتعقل ملتی را به یغما ببرد  تا جاییکه حتی خودی را نیز از خود برانند .
    ادیان دیکر /گمان نکنم  بدینگونه باشند درحال حاضر من دربین یک خانواده محترم اسپانیایی بسر میبرم پیوندی با انها بسته ام دخترم عروس آن خانواده است همه معتقد به کلیسا ودین خویشند اما چنان دختر مرا درآغوش گرفته اند واورا بسر صدر نشانده اند وچنان با من مهربانند که تا امروز درهیچ یک از اقوام این جهان ندیده ام وچنان یکدیگرا دوست دارند حتی آنهاییکه بخارج سفر کرده انداز راه دور حال مرا میپرسند و………دوستان نزدیک سی وجهل ساله من ؟….بهتر است حرفی نزنم /
    درکناره راه میروم سعی میکنم /کمتر بخوانم وکمتر به گفته ها وشعارهایشان اهمتی بدهم دیگر برایم مهم نیست چه کسی رهبر میشد وکشور تجزیه میشود ویا ازبین میرود ابدا برایم مهم نیست زمانیکه اینهمه  چند دستگی وریا ودروغ حاکم بر فرهنگ ملتی باشدآن ملت  محکوم به فنا ست اگر تا امروز هم باقی مانده است بخاطر آن رشته طلای سیاه است که درزیر زمین راه میرود آن که تمام شد آن ملت هم خواهد مرد ان سرز مین همیشه روی دست دیگران قدرت گرفته است یا روسیه یا آلمان ویا  امریکا یا انگللستان وحال امروز  چین  کمونیست .
    من یک ایرانی الصل هستم که از نوع من دیگر وجود ندارد همانگونه که دایناسورها از بین رفتند نسل امثال من نیز  رو بفنا میرود..
    من از جنس آنها نیستم . 
    پایان 
    دوشنبه / 22 ژوئن 2020 برابر با 2 تیرماه 1399 خورشیدی . اسپانیا .
    ثریا ایرانمنش /