Author: Soraya

  • نوشتار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا “
    ———————————
    دلم گرفته / بدجوری  هم گرفته  و آنچه که بر ما  گذشت  خواب وخیالی بود ویک رویا .  آخرین باز مانده فیلمهای هالیودی نیز بر باد رفت درسن 104 سالگی یک قرن آیا خسته نشده بود؟ .اولیویا دو هاویلند را میگویم !
    امروز نوبت بازدید دکتر وپرستار بود که بخانه بیایند ومرا معاینه کنند همه چیز خوب بود همه با ماسک ودستکش  و منهم باماسک   روی صندلی نشستم چشمانم  خسته بودند  یکی پرسید حالت خوب است ؟ کقتم جسما اری روحا نه زدم زیر گریه ! تلویزویون داشت اخبار 4 2ساعته را نشان میدا د کفت اخباررا تماشا مکن گقتم اخبار دیگر ی هست که هر ساعت وهر دقیقه آنهارا میبینم مربوط به تیرا یا سر زمین من است .گفت تما م شده فراموش کن ….نه اخبار را ببین ونه بخوان توداری دیپرشن عمیق شده ای  اوه … دیپرشن ؟ چیزی که همیشه به آن خندیده ام .. بلندشد تلویزوین را خاموش کرد فشار مرا گرفت شکم وپشت مرا  معاینه کرد وگفت میدانم نمیتوانی به کوچه بروی اقلا دور اطاق ویا تراس بگرد…….باد کرده ای چاق شدی . گفتم زیاد میخورم خیلی زیاد دست خودم نیست بخصوص میوه هارا مانند آفت میزنم ومیبرم .
    بهر روی آنهارفتند اما باز من گریستم چگونه باو حالی کنم درحال حاضر که صدها هزار بیمار بشما احتیاج دارند شما وقت خودرا صرف من میکنید  میدانم مهربانید  میدانم این سر زمین زیباست اما سر زمین من نیست خاکش بوی اجداد مرا نمیدهد هرچند الان هم آن سر زمین تنها بوی کافور ومردار میدهدوبوی واجبی که ملاها بر ریش وجاهای دیگرشان  میکشند مردم همه سنتی شده اه اند دنیا هم بی قانون جایی که یک مردک قزمیت نکبتی مانند اردوغان بخودش اجازه دید یک موزه هزاروپانصد ساله  را ا به مسجد تبدیل کند ملاهای بسسواد وبیشعور واحمق ما بهتر از این نمیتوانند کار کننند فرزندانشان نیز همانهاهی هستند که ما در کوچه ها میدیدم با دماغ کثیف وپاره های وصله شده اما پسر آقا روضه خان بودند حالا از جیورجیو ارمنی پایین تر نمیایند عقده  بد جوری انهارادچار نا هنجاری  کرده است . بدبختند  .
    خوشبختانه ما مادی نیسسیم مال پرست هم نیستیم خیلی از زمان خودما ن جلو تر میرویم واین زباله ها برایمان ارزشی ندارند ما به دنبال انسان هستیم که گیر نمی آید .
    خود گنده بینی / خود نمایی وبد جوری این ملت را چه درچهارچوبه  ودرداخل گرفته است تن به هر حقارتی میدهد تا به بالها برسند به کجا> به قله دماوند هم رسیدند اما سرازیرخواهید شد دفن میشوید  طوفان درراه است .
    بلی طوفانی بزرگ درراه هست .پایان 
     دوشنبه 27 ماه ژولای 2020 / اسپانیا /
  • کوه سپید

    ثریا ایرانمنش : لب پرچین ”  اسپانیا /
    ———————————-
    ای دیو سپید پای دربند  ای گنبد کبود دماوند !
    تها در کتابهای قدیم اگر به دست آتش نیفتند نام ترا وعکس ترا خواهیم دید و خواهیم گفت :
    روزی بود رروزگاری بود  سر زمینی بود با دشتهای خرم وسرسبز  کو.ههای بلند  آبشار های طبیعی و هوای بس دل ا نگیز   چهار فصل درآنجا بموقع میرسید  وهر فصل میوه های خودش را میاورد وما بچه های شاد در میان مزاراع وکشترازها وبیابانها وسپس خیابانها چه شادمان بودیم  ودر آززوی بزرگ شدن هرچه زودنر وتوای کوه بلند از دوردستها هر صیح بما نوید شادی و آوای ازادی را میدادی 
    امروز دیگر اثری از ان در یاچه باقی   نیست وان کوه بلند مادر سر زمین ما نیز تن به تبر تبردارن داد  ان قوم وحشی سیری ناپذیرند وآنکس که وارث آن سر زمین بود امرروز با چشمان گریان ودستهای بسته درکنج غربت به این ویرانیها مینگرد . دستی به کمک مابر نخواهد خواست حیوانات وحشی وجنگلی به همراه سایر حیوانات وحشی آدمخوار دست دردست هم  مشغول تکه تکه کردن آن سر زمین رویا پروند ..
    چیزی ندارم بنویسم قدرتی هم ندارم که برخیزم من سوختم ونسلی که از  من باقی مانده مانند شمع دارد آب میشود ومن تماشاچی  آن قطرات هستم که برروی گونه های خودم میریزد ومیسوزاند .
    تقدیر بیرحم وستمگر است  وبر ضعیفان وبی دست .پایان رحمی نخواهد کرد  دفاع مردمی که درآنجا ساکنند در مقابل ترکتازی آن جماعت  بی فایده است وآنها دیگر نمیتوانند از فرزند ناقص الخلقه وتکه تکه شده وبیمار خود محافظت کنند بیماری نوظهور ساخت ازمایشگاه همسایه محترم ما جان یکی را دارد میگیرد .
    دلم ز نرگس  ساقی  امان ئخواست  به جان 
    چرا که شیوه  آن ترک  دل سیه را دانست .
    روزی از  میان ابرهای سیاه وتوده تاریکی دستی  درون لانه ماخزید  ولرزهای پیا پی را که بر تن ما انداخت دانستیم که دیگر مردنی هستیم  دیگر به سپیده دمان نیاندیشیدیم  ودیگر به گرمی خورشید بی آعتنا شدیم وآن دستهای پلید در میان دامان ما همه ناموس مارا  بغارت برد با کمک همیاران  ومردان همان سر زمین !
    امروز هنوز در میان فضای مجازی بجای درد  باز همان اوازهای کوچه باغی وهمان لگن اش رشته وهمان لبان سرخ مکیدنی حکایت میکنند  گویی ابدا اتفاقی نیافتاده است .ث
    شکسته بال عقابم تپیده درشن گرم 
    نگاه  تشنه من  در پی سرابی نیست 
    دلم  به پرتو  غمناک ماه خرسندا ست
    که د رغبار افق  / برق افتابی نیست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  / 27 /07/2020 میلادی /
  • پاک میشویم

    یک دردنامه  /روز یکشنبه 26 ماه ژولای 2020 میلادی . اسپانیا .
    ————————————————————-
    تو ای یار !  تو ای یار دیرین و دلدارم 
    چو میخواهم  که ئامت  را نهانی بر زبان آرم 
    صدا در سینه ام چون  آه میلرزد 
    چو میخواهم  که نامت  را به لوح نامه بنگارم .
    دوروز  در یک یک سکوت وبی تفاوتی خودرا پنهائ کردم  برای دو ابر مردی که روزی خانه ای برایم ساختند ومرا بر پیکر خورشید نشاندند  امروز از آنها خبری نیست اما روحشان درسرتاسر عالم دشمنانرا میلرزاند  ودوستان را مینوازد .
     آینده! کدامین اینده درانتظار چه کسی هست ؟ درانتظا رآنهایی که ما نمیدانیم  اما درانتظار ما نیست .نوعی نا امیدی جانها را فرا گرفته است . اینده چه خواهد شد ؟ وآیا اینده ای خواهیم  داشت ؟
    روز جمعه مردم ترکیه یا شهر اسلامبول با چه سرعتی میدویدند تا  خودرا به مسجد تازه برساندند تا نماز جمعه را  بجای آورند موزه  ایا صوفیه از میان ر فت واشیای درونش به کجا رفت کسی نمیداند  اما سر تاسر دیوار لبریز از نامهای مذهبی بود  سلطان البن ارالجابر اردوغان عثمانی !!!! نوکر همیشه حاضر به خدمت موزه را به مسجد تبدیل کرد درآمدش ببیشتر است .
    گذشته های  مارا از ذهنمان پاک خواهند کرد   هر چقدر فریاد بکشیم وناله کنیم وبنویسیم همه را خواهند زدود  گذشته ای نخواهیم داشت  مگر حکومت جبار حاکم بر سر زمین من میلونها انسان  بیگناهرا نکشت تا از گذشته  کلامی بر زبان نیاورند وبه اینده نیز نیاندیشند چرا که خودشان نیز نمیدانند آینده چه خواهد بود باید دستورات از بالاها برسد .
     حال ارکستر ما  تبدیل به ارواحی شده است  که هریک در گوشه ای ازروی شیشه دستور گرفته ومینوازد . وآن باقیمانده  هنر آواز را آنچنان درلجن مالیدند که برای همیشه خاموش ماند وارکسترش نیز از هم پاشیده شد هفتاد سال خدمت به هنر با یک  حکم دود شد وبه هوا رفت !  بقیه نیز ساکت درگوشه ای برای دل خودشان آواز میخوانند ویا میرقصند .
    چهادره روز دیگر  برای ما قرنطینه صادر شد  دیگر هیچ کس نخواهند آمد وما به هیچ کجا نخوهیم رفت این ویروس سیاسی عبادی کار خودش را خوب  انجام میئدهد .
    برای مسلمین مهم نیست به مسلمین کاری ندارد بخصوص مردانرا آفت نمیزند انها به نماز می ایستند در روزهای عزا سینه ها را لخت کرده بر ان ومیکوبند  ودر زیر  عماری شراب را مینوشند  وحب را بالا میاندازنند .زنان وکودکان وجوانانند که قربانی میشوند .و……
    دیگر هیچ امیدی به اینده نیست  ودیگر هیجکس نمیتواند چمدانی را لبریز از عشق کرده به خانه دوست برود .
    دیگر نمیتوان درانتظار لب  معشوق یا معشوقه نشست پوزه ها همه بسته شده اند  دهانها همه مهر  وموم است .
     میل ندارم نا امیدی را بخودم راه بدهم  اما زندگی آنچنان مرا درفشار گذاشته که دیگر راه جلو وعقب را رفتن را  نیز ندارم درحال راه میروم حالی که نمیدانم چند دقیقه بعد به کجا پرتاب میشوم . 
    خوشا بحال نادانان !!!! روی فیس بوک عکس اش رشته / کوفته تبریزی / هنر  هنرمندان ایرانی !!!یا آواز جلال همتی ویا همین زباله ها  چیزی گیرت نمی اید  یا تولد توله مامانی ویا ……
    مرگ دلها بنظر کسی نمی اید /
    من وسایه ام همچنان  راه می پیما هستیم 
     در شهر های ناشناخته  ودیوارهایی  که مارا نمی شناسند تنها نقاب ترس را بر صورت زده ایم وهر لحظه خبر رفتن یکی را میشنویم / آه ….اوهم رفت ؟ .
    بنشین ای سالخورده  مرد  مسافر 
     به کجا میروی با کوله باری بردوش 
    مرگ در چند قدمی تو کمین کرده است 
    با عشق  خداحافطی کن  ودلتنگش مباش.
    پایان 
    ثریا / اسپانیا یک روز یکشنبه داغ !
      
    ( ایکاش این کیبورد من اینهمه حر ف رررر را دوست نداشت وچند بار آنرا تکرار نمیکرد  حالم را میگیرد ) !
  • حافظه تاریخی

    امروز شنبه  25 ژولای 2020 میلادی است برابر با چهارم امردادماه روز  پرواز شاهنشاهان پهلوی 
    ———————————————————————————————- زمانی فرا میرسد از اینکه بعضی نکته ها وگذشته در حافظه من تلنمبار شده در شگفتم بعضی ها مرا ازار میدهند  بعضی ها بی تقاوت وبعضی ها ا زنظر مثلا تاریخی بد نیستند !!
    امروز با دیدن عکس بانوی اول یا دوم امپراطوری پوسیده انگلستان خانم کنتس کامیلا پارکر! بیاد دیانا ومرگ اوو برادرش افتادم هنوز فیلم مراسم تدفین  اورا روی ویدیو دارم دارم از بدو تصادف  تاآخرین لحظه  وهمه میدانند که کشته شد!  او هم مانند من دهانش محکم نبود  ساده دل بود وساده اندیش  . در این میان بیاد برادرش چارلز افتادم درروز یادبود  او با چه حرارتی سخن میراند ومیگفت که فرزندانت را  به دلخواه خودت تربیت میکنیم وغیره  وذالک تنها دراین میان جناب التون حان برنده شد  پیانویش را درگوشه کاتدرال گذاشت  واهنگی را که برای مارلین مونرو زمانی که اورا نیز کشتند  ( نورماجین ) خوانده بود  با کمی تغییر به دیانا هدیه داد  شمعی دربا د!!!!!فروش سی دی ها سر به میلیونها زد    مردم گریستند تنها دیگران میدانستند که این آهنگ قبلا روی یک نوار بنام نورماجین ضبظ شده است .
    ایا امروز جناب چارلز اسپنسر از خواهر زاده هایش خبر درد ؟ ایا میداند یکی از آئها فرار رابر قرار ترجیح داد ورفت تا گمنام زندگی کند ؟ ایا میداند  خواهرش چند نوه دارد ؟! نه دقیقا میدانم که نه او 
    پایش را  از آن قصر بزرگ وآن زمینهای پدری وان ملک وآن دستگاه بیرون نگذاشته است اصلا کسی نمیداند زنده است یانه  وبطور کلی با ان خاندان امپراطوری ترک مراوده کرد  ریشه وشجره او از ملکه انگلستان نیز دورتر میرود ونیم تاجی را /که دیانا روز عروسی بر سرش گذاشت قدمتی چند صد ساله دارد  مربوط به خاندان اسپنسر ها !!! خوب  .
    امروز  دور دور خانم کامیلا است با ان چهره تکدیه  دارد خرده های بنگاه حمایت خیریه  نمیدانم چه کسانی را جمع میکند  وخود شده ریاست کل !  همسرش نیز ریاست کل هاسپیز را بعهده دارد یعنی مواظبت از بیماران سرطانی درآمد خوبی دارند ! مردم  لباسهایشانرا مجانی به انها میدهند آنها میفروشند وپولش را به خیریه هاسپیز میفرستند  فروشندگان بطور افتخاری کار میکنند واگر جوانی خواست برای ورود  به دانشگاه یک  مدرکی را ارائه دهد غیراز نمرات یک سفارشنامه هم ا زهمین  انجمن خیره میگیرد مثلا نوه من دختر من پسر من  سالها درآنجا مجانی دویدند کار کردند وبعد هم فراموش شدند البته کار آنها بیشتر بخاطر نفس عمل بود وبخاطر بیماران نه برای شهرت .تنها یک مدال به سینه بنده زدند که به به وچه چه !وعجب آنکه ایرانیان محترم !!!!  این انبوه لباسهارا کلی میخرند وبه ایران میفرستند بنام مارکهای خارجی به مردم  قالب میکنند البته  با تغییرات وتعمیرات !
    دیانا رفت وروزی که رفت با خود گفتم زیبایی برای همیشه از این دنیا رخت بر بست بعد ازاین هرچه  ببینیم زشتی وکراهت ونکبت است وهمینطور هم بوده وهست .
    نه قلب مهربان / دل صافی / شمایل زیبا / اینها کافی نیستند چیزهایی لازم است تا با مافیای دنیا دربیامیزی ودست وپنجه نرم کنی  واین کار هرکسی نیست .
     درغیر اینصورت زیر دست وپاهایشان له میشوی  ویا انکه درب خانه را ببندی وپنهان شوی مانند موش کور به زندگی بخور ونمیرت ادامه دهی   مشتی نوکیسه درحال حاضر روی دنیا  میلولند بی هدف . وآنهاییکه میل ندارند با این جماعت   دمخور شوند پنهان میشوند . دنیای کثیف وبی در و پیکری است عزیزم متاسفانه ما هم حضور داریم از دور !!! پایان / ثریا / اسپانیا / 
  • ورجه ورجه

    سیاحتنامه امروز من ! 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ————————————-
    چه دردها کشیدیم وجه رنجها بردیم  جوانی وعمرمان درراه هیچ تلف شد  افسوس خوردن برای گذشته هیچ ثمر ندارد  تنها میتوانیم اشتباهات گذشته را ببینیم وچگونه  ناگها ن از روی آتش پریدیم . 
    شاهنشاه ما شانس آورد که به دست آدمکشان کشته نشد  سرش را نبریدند وروی سینه اش نگذاشتند امروز بیاد گفتار همان پادشاه سابق مصر  ” ملک فارق افتاد م  که .گفت دردنیا تنها پنج شاه باقی میماند چهارتا درورقهای بازی ویکی هم در امپرطوری کهنه انگلستان ! امروز دیدیم که ملک فیصل پادشاه عراق را چگونه سر بریدند واز ان روز دیگر عراق روی اسایش ندید  . اگر این شاه کوچک دراردن باقی است برای سوق الجیشی وحفظ منافع میباشد . 
    روز یکه من ملکه فرح را بآن  تاج گنده در کاخ سفید دید م پشتم لرزید ! درجایی که داشتند  نقشه نابودی ایرانرا میکشیدند در مقابل آن همسر رییس جمهور با إن لباس ساده بدو ن هیچ زیوری وارایشی ناگهان این تاج گنده روی سر ملکه ایران بدجورتو ذوق میزد آنهم در سر زمین جمهوی تبار  اگر هم لازم میبود میشد از یک نمیتاج استفاده کرد . 
    یکی از دوستان ما درسفارت بلژیک کارش ساسور مجلات خارجی بود تا برگ برگ انها را ببرد وبه ایران بفرستند ویا اگر چیزی در باره ایران با نوعی توهین بود آنهارا ازبین ببرد خیلی از مجلات وروزنامه های خارجی وارد ایران میشدند اما اول مورد سانسور دولت قرار میگرفتند  وما آنچه را که باید بفهمیم  نمی فهمیدیم یکی از همین نوشته ها   مربوط بود به تاج وکاپ مینک  سفید علیاحضرت ! 
    پس از امدن ملکه انگلستان به دعوت شاهنشاه برای یک اقامت دوروزه دراییران  از فردا نام ملکه فرح تبدیل شد به شهبانو !  ملکه تنها یک نفر دردنیا هست  بقیه ملکه نیستنتد مگر ملکه بزرگ بئاتریش ! که امروز اوهم سرخم را بسلامت ترک گفته است  درهمین اسپانیا  به ملکه صوفیا میگفتند دونیا یعنی  بانو  خیلی کم از نام ملکه استفاده میشد .
    هر روزکه میگذرد این کلمات ملک فاروق در ذهنم بزرگتر میشود  چهار شاه درورق یکی درانگلستان .کودکان انگلیسی را درمدارس از رور اول مغزشویی میکنند ” اگر بهشتی د دنیا وجود داشته باشد همان کانتری ساید انگلیس آست” به همه یاد آوری میکنند که دست به هیچ درختی نزنند وبرگی را نچینند  در شروع انقلاب و هجوم فراریان به سوی انگلستان  در کمبریج ایرنیان درحتان” گوز بری “را لخت کردند وا زمیوه آن بجا ی غوره استفا ده میکردند ومارا وحشیان جهان سوم خطاب میکردند  ….حال اگرتو خورش بادمجان با غوره نمیخوردی میمردی ؟!  یا یکی از آنها  با ازدواج با یک مردک لندوک انگلیسی دیگر خودرا ( ما اتگلیسها ! خطاب میکرد اما فریرزا و لبریز از قورمه سبزی سرخ کرده وخورش کرفس بود )!!!
    نه ! ما ایرانیان شریف برای آدم شدن قرنها وقت لازم داریم ممکن است به مقامات بالابا ترهم برسیم اما ادم شدنرا فرا نگرفته ایم همه ازروی دست هم کپی  میکنیم ویا تولیدات دیگران را  میدزدند بنام خودشان به مصرف داخلی و خارجی میرسانند وما در خارج مشغول مبارزه معصومه قمی ورقص او درمیانه وآن مردان دیگر هستیم .
    با نگاهی کامل به آن گروه منفور رجوی کافی است تا ببینینم که  جبهه بندی ها وحزب راه انداز یها ی ما چگونه است مردی منحرف / دیوانه / مشتی زن ودختر بدبخترا ا به گروگان گرفته ومردان  اخته شده خود شیفته یا شیفته سبیبل مبارک ایشان در آن کمپ وحشت دارند جان میکنند کدام ازما دست کمک بسوی آن بیچارگان دراز کردیم ؟ حکومت که طنابهایش را آماده دارد برای اعدام منافقین مادران 
    پدران شوهران وزنان در انتظاردیدار عزیرانشان که امروز دیگر پیر شده وفرسوده شده اند ….. تنها شعار میدهیم شعار پشت شعار  وبت پرستی فرقی نمیکند این بت از غا ر حرا امده باشد یا از مرکز زیبایی فرانسه ! ما بت پرستیم وبت میخواهیم قبل از آنکه خودمانرا بشناسیم دیگران را خوب شناخته ایم !!!!
    در همین پیکار این روزها  خلقی ها جدا پرچم هوا کرده اند  لرها / کردها / بختیاریها جدا  آوازهایشانرا به حلقوم ما میکنند  عربها وقربانیان امام حسین جدا مارا شقه میکنند  ایران چی شد ؟ سر زمین پدری ما چی شد ؟ جوانی ما کجا فت ؟  خود کرده را تدبیر نیست واز ماست که برماست . پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا   25/07/2020میلادی ً!
  • یکی بود یکی نبود

    ثریا ایرانمنش : لب پرچین ” اسپانیا
    ——————————–
    در سالهای کودکی  هر صبح جمعه به پای رادیو مینشستم تا آقای صبحی برایمان قصه بگوید ومارا به دوردستها ببرد . بعدها قصه ها شکل پیدا کردند جان گرفتند وروی صحنه آمدند وما چه دنیای خوبی!! داشتیم زیر یک زرورق رنگین دنیا را میدیدیم .
    امروز خبری  نه از آقای صبحی هست ونه ازان زرورق  رنگین دنیا آنقدر عریان شده که میدانی همسایه ات با صبحانه اش چه میخورد .
    .اما ما خارج از افسانه ها وقصه ها ! یک پرنس میشناسیم !
    پرنس منتظر الشاهی را  که ایشان در انتظارند تا  بر بزرگترین امپراطو.ری جهان حکومت کنند همیشه با دکمه سر دستشان بازی میکنند چون نمیدانند دستها ی خوننیشان را درکجا بگذارند ویا درپشت سرشان گره میکنند نهایت بی اد بی است ! البته ایشا ن پرنس  تشریف دارند  .
    نوکر مخصوص هر صبح خمیر دند انرا روی مسواک ایشان آماده دردست دارد  وحوله ایکه ایشان در حمام دارند باید  به نوعی روی صندلی مخصوص بیاندازند تا ایشان که از درون وان طلایی خود بیرون میایند وروی صندلی مینشتیند تای حوله ماتحت مبارک را نیز بگیرد خودشان دستهایشان  را بکار نمیگیرند  ویا قفل است ! 
    ما مردم اسیر این جانورانیم 
    مردان مبارز  ما دربیرون …وای که چقدر زحمت میکشند ومبارزه میکنند ! آدم دلش کباب میشود  یکی پنح ساعت حرف میزند سه ستاعت ازان تعریف ازخودش وفرقه جنون وجانوارنی است که همه آنهارا بخوبی  میشناسند ! 
    دیگری گریه کنان می اید که وای وای چرا فلانی از من دعوت نکرد تا بروم بلبل زبانی کنم وهنوز در بیراهه جنگ قاد سیه گرفتار است .
     سومی حافظ یا سعتدی را باز میکند غزلی !!! را به سمع بیندگان محترم میرساند  وسپس داستان عثمان وعمررا تا  یا ی جنگ خیبر تعریف میکند .
    چهارمی  فریاد میکشد پدرسوخته ها مادر فلانها ….ادامه دارد ……
    پنجمی پنجره ای روی به خانه پدری !!!
    که در عربستان است باز کرده ونسیم دل آویز دلارهای عربی آنچنان بابوی افیون اورا تخدیر کرده که هوش از سرش پریده و تنها یک گل میخواهد که با  او بازی کند / 
    ششمی انچنان دهانش را باز میکند ویک خرناسه میکشد که تا  انتهای گلویش دیده میشود  شعری را سرهم بندی کرده  وسپس مشتی فسیل ماقبل تاریخ را دو رهم جمع کرده فلسفه بافی میکنند /
    عده ای بچه نوپا 
    تازه سر از تخم در اورده صاداراتی مشغول افسانه سرایی هستند .
    ا زاین قبیل مردان ومبارز ما زیاد داریم اینها همه رستم دستانند  هریک میتواند به تنهای کره زمینرا با خاک یکسان سازد وانهاییکه دردرون دارند میپوسند کشته میشوند  از گرسنگی درون زباله ها به دنبال نانند وچشم باین مردان !! دارند همین فردا ! همی فردا همه چیز عوض میشود  واین فردا هیچگاه نخواهد آمد چشمان همه بسوی غرب است ! بسوی امریکای بزرگ که خودش دارد زیر دست وپای دلالان  روزگار له میشود واقتصادش ورشکسته است حوصله ندارد حرف بزند .
    اما ان گرگ پیر همیشه بیدار است موزه هارا که تخلیه کرده به زیر زمینهای مخصوص برده  وان مومیایی را روی انها نشانده برای حفاظت  حال میل دارد که جمعیت نصف …نه ازنصف هم کمتر شود  وان جمعیت برای خدمتکاری وبردگی است که خمیر دندانرا روی مسواک بگذارند وحوله را به نوعی لایش را تا بکنند تا ماتحت مبارک تاجدار را بپوشاند . 
    همه گفته های او وحی الهی است همه گوش بفرمانند شا ید تنها چند نفری باشند که نفرت خودرا با این ازدها   نشان میدهند  آن گرگ پیر نقشه میکشد واز جوانی وتهی مغزی امریکا استنفاده کرده  دنیارا به کتافت میکشد  ان فرزندتان وایکینگهای خون اشام هنوز هنم خون مینوشند برای باقی ماندن ودر حمام خون میغلطند تا جوان باقی بمانند ایا کسی میداند ؟ .
    در جایی درفیس بوک نوشتم این حکومت فعلی ماهم نظیر همان حکومت وادامه دهنده همان حکومت  قاجار است . شحص نوشت ارواح عمه ات برو تاریخ بخوان …..جوابی نداشتم باو بدهم  تنها دردلم گفتم خلایق هرچه لایق  بلایی که برسرتان میاید حق شماست نه جوانان بی تجربه ای که فریب شمارا میخورند .تاریخ ؟!  کتابخانه من لبریز از کتابهای تاریخی است که به دروغ نوشته شده جنگهای قلابی و
    ویرانگری های گذشته  برای به دست آوردن زندگی امروز  ….ما زیادی هستیم  زمانی  کتابی را میخواندم بنام ادم زیادی …..تاریخ ؟! کدام تاریخ من خودم تاریخ زنده  یک سر زمینم که امروز به حراج گذاشته شده تا آن گرگ پیز نفس راحت بکشد وخیالش راحت باشد که کسی مزاحم او نیست پادشاهی سزاوار این سرزمین نیست 
    پاد شاهی تنها دریک کشو رباید باشدتاج متعلق به یک سر زمین است بقیه نیمتاجند !!!! اگر  در ست توجه کرده باشید همه تاجداران اروپایی  تنها از نیمتاج وتیارا استفاده میکنند .
      تاج تنها به آن گرگ پیر سیری ناپذیر تعلق دارد وبس  . تمام !!! .
    —–
    در زیر روشنایی لیمویی غروب
    از خواب  نیمروزی  – بیدار می شدم 
    از گوشواره نقره ای ماه می پرید 
    برق ستاره ها 
    مرغابیان وحشی  فریاد میزدند 
    پس کو آن ستاره ؟ 
     کو ؟ 
    من جز نگاه خویش – جوابی نداشتم ……..نادر نادرپور –
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / 24/07/2020 میلادی / اسپانیا .
  • ایران فروشی نیست

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————–
    تو آن دره سبز پر آفتابی 
    که مه بر سر افشانت نوبهاران 
    تو فریاد مرغان جفت جویی
    که پر میکشند به دنبال یاران 
    تو پیشانی  کوهساران صبحی 
    که تاجی   است از خنده افتابت 
    تو گاهواره شاخساران عهدی 
    که هردم  نسیمی  دهد پیج وتابت 
    ———
    آخوندی  را دیدم داشت تمرین میکرد چگونه با چوب غذا بخورد دیگر از لقمه زدن با دست باید پرهیز میکرد !
    چند روز پیش  سالگرد تولد سیمین بانوی بهبهانی بود شاعری که تنها شاعر زمانه  بود بی هیچ رقیبی.
    شب گذشته برای دلم افسانه میخواندم از هرکجا که شروع میکردم میگفتم نه ! اینجا خاطره خوبی ندارم  رسیدم تا اینجا وسپس با تمام وجودم  آرزو کردم که د زمره مردمان فراموشکار دربیایم  هر چه بو د تلخی بود آنهم از همنوعان وهموظنان خودم  .
    فرار من از حکومت نبود فرار من از مردم بود مردمی که به هیچ  روی نه ترا میشناختند ونه میلی به شناخت روح تو داشتند حرف خودشان بود وشکمپرستی هایشان وسکسهایشان وجواهراتشان .
    تو کجا نشسته بودی ؟ دروی کدام سکوی بی اعتبار ؟ زیر نام مردی که خود یک زن بود  ولع داشت تا بجایی برسد مادر میخواست مردی او تنها درون شلوارش بود وبس .
    نه ! من از وطنم فرار نکردم تا اورا رها کنم من همان (گاوی) هستم که هرکجا بیتوته کرد دیگر تکان دادنش ملزم به زحمات زیاد است .
    وطی همه اینسالها تنها به او اندیشیدم به سر زمنیم  به خاکم به توبره های خوش بوی حاوی مواد غذایی که از ده میرسید به اسبها به کره الاغها به درختان صنوبر . نه ابد ابه مردم نیاندیشیم چرا که انها هم بمن  نیاندیشیدند غیر از ازار وزجر چیزی ندیدم غیر از ریا ومکر ودروغ جیزی ندیدم غیرا زنفاق ودوروبیتفاوتی   –  چیثزی ندیدم  حال روی به کدام سو بکنم وفریاد بزنم که ” آهای سر زمین  فروشی نیست ما ژن چینی نمیخواهیم در نژادمان رخنه کند همان ژن متعفن اعراب بدوی کافی است .
    نه مهتاب / نه افتاب ؟ نه اب ونه باران این سر زمینها بمن نشاطی نداد غیر از آن بوی رطوبت خاک خودم .
    امروز برای من خیلی دیر است برای فرزندانم نیز دیر است شاید روزی نوه های من بعنوان توریست به  آنجا بروند وشهری را بیابند که مادر بررگشان واجداشان درآنجا به دنیا آمده ویا خفته است .
    شاید درزوایای خاک (بم ) دری نیمه باز شد  ونوری سپید  بر غبار کچها نشست  وهوارا معطر ساخت  وآنگاه صئدای لغزش پایی را بشنوند که از پله ها پایین میاید .
    من دیگر بر ئخواهم گشت تنها به نوری که از شکاف درها به درونم میتابد  مینگرم آهای ای دستهای اسخوانی ومردنی / سر زمین مادری من فروشی نیست  میراث پدری شما درعراق است در فلسطین است در لبنان است در سوریه است / نه درسر زمین پارسیان وپارس  ای اوراح ناشناس وپلید  همچنان روحی شیطانی بر مزا رفتگان من میرقصید  ارواحی که شمایل دروغین قدیسین را به دست گرفته اید  از ماه گریزانید واز خورشید دور مانند بوم درتاریکیها نجوا میکنید وایه وروایات میاورید از کتاب دروغین خود .
    ایران سر زمین  من فروشی نیست .
    ———————————
    امروز لعت ابدیم  را نثار دولت ففخیمه کردم که حتی دراین گوشه هم مارا رها نمیکنند این عفریته ها این گندیده .ها .این باز مانگان اقوام وحشی وایکینگها .
    تاریخ را آهسته آهسته از اذهان پاک میکنند امروز بیاد دوبرادر المانی : گریم: اقتادم  سالهاست کسی ازآنها یادی نمیکند یکی از آنها تاریخ نگار بود ودیگری  قصه گوی بچه ها امروز حتی قصه ها ی او هم گم شده است  بجایش اسفنج برای بچه ها  حرف میزند !!!
    ————
    من باد نیستم 
    اما همیشه تشنه فریاد بودم 
    دیوار نیستم 
    اما اسیر  پنجه بیداد بوده ام
    نقشی درون ایننه سرد  نیستم 
     اما هر آنجه هستم  بیدرد نیستم 
    من آن ستاره  دورم  که آمروز 
    خونابه  های چشم مرا  نوش میکنند
    آنها با ناله های آتش ودرد های من 
    خاموش میکنند  وفراموش میکنند 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / 23/ 07/2020  میلادی / اسپانیا 
  • همه میدانند

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا.
    ———————————–
    هر صبح !  چون زبانی تلخ وگل آلوده
    مزه  ابرا 
     احساس میکنم 
    میدانم وبخوبی میدانم که پرندگان همه مردنی هستند
    هر صبح طعم تلخ  لیوانی اب گرم را 
    به زیر زبان میبرم 
    وچون .کرمی تنیده در پیله خویش 
    از ابریشم خیال کلافی میبافم برای هیچ!
    ——-
    همه میدانیم وبخوبی میدانیم که رفتنی هستیم  دنیادر میان دستهای غولهای یک چشم که هران تیکه مدفوعی را برداشته شکل میدهند وبرروی کره  زمین رها میسازند دارد آخرین نفسهایش را میکشد وبخوبی میدانیم که چلچله ها همه فراری شدند ومرغان سیه پوش بر روی درختان چنار به قار قار نشستند .
    بخوبی میدانیم که همه ما مردنی هستیم  تنها پرنده مردنی نیست  همه درراهروی انتظار به صف ایستاده  ودرانتظار فرمانیم . پیش بسوی اتش .
    امروز صبح در پیامی که پرویز صیاد هر هفته بر روی یو تیوب میگذارد نقشی دیده میشد که دران هزاران معنا داشت ظاهر به چینی نوشته بود اما معنای دیگری داشت  آنرا کپی کردم برای روزهای اینده .
    مادر ایران  دمرو خفته وچین با او مشغول معامله است مادررا مفت فروختند  دستهای ما درزنجیر بود .
    آنقدر نشستیم وبه عکسهای قدیمی نگاه کردیم که فردا را فراموش کردیم آنقدر نشستیم درعزای دیروز گریستم که فردایمانرا گم کردیم دیگر فردا روزی دیگری برایمان نخواهد بود  فردا وفرداها همه گم شدند .
    هنوز  مردان مبارز !!! ما با گرفتن یک برنامه ازیک  تنوره از خلیفه عباسی سخن میگویند ! دیگری از شیخ میسراید سرمان گرم است اینها  / این دلقکهای نو پا شکل گرفته هوس سرداری وسروری دارند مهم نیست با دست کی ودرکجا !.
    گرسنگانی سیری ناپذیر  نظیر همانهایی که امروز برای ما سینه سپر کرده وجلو آمده اند .
    زمانی که باین شهرک ویا این دهکده مهاجرت کردم دلم خوش بود که دیگر مجبور نیستم بانوان  را درلباسهای گرانقیمت .نعلینهای هزار پوندی ببینم دراینجا میتوان حتی با پای برهنه روی ماسه راه رفت اما دریغ ودرد که ناگهان سر وکله وخروش مردان وزنان کوره پزخانه بلند شد وصاحب خانه شدند با فرهنگ خودشان بزرگ این شهر شدند ما کم کم درگوشه تاریکی خود خاموش ونهان شدیم عده ای فرار کردند عده ای به سر زمینهای دیگری رفتند اما من ماندم تا تماشای این اعجوبه ها کنم وعجب آنکه زنان ومردان  دیروز هم به آنها ارج میگذاشتند  شاید میترسیدند  زبانشان دراز بود وچاقوهایشان تیز وهمه کارشان واسطه گری بود !!!
    امروز دیگر کسی نیست  خودم هستم با دو گوشهایم که درونشان پنبه گذاشته ام  دیگر با صدای زنگ تلفن از جا نمیخیزم که شاید پیامی خوش باشد میدانم  دیگر در انتظارهیچ خبری نباید باشم خبر یعنی بد تنها انسانهای احمق درانتظاز  خبرهای خوش مینشینند 
    دیگرنمیتوانم  بنویسم که من یک صدف ساحلیم که در کنار دریا مغرور نشسته ام ! بمن خواهند خندید  باید بگویم یک صخره ام که نمیگذارم گرداب مرا برباید .
    کتابهایم همه برگ برگ شده  اند میتوان میانشان گوشت وسبزی گذاشت واز آئها دلمه درست کرد!!!!
    ———
    بر من بزرگواری پیامبرانرا ببخش . 
    غیر از غم هر آنچه را که بمن وام داده ا ی
     بستان  . به دیگران ببخش 
    چراغ خانه امرا خامو ش مکن 
     شمع را در گوشه ای 
    پنهان کرده ام 
     وهرر وز اینه ها را بزرگتر میکنم 
    تا تصویرم را گم نکنم 
    نام تو زوزی بر نگین دلم نشسته بود 
     امروز آنرا بیرون کردم وبجایش گلی نشاندم 
    گرچه شعرم بی بهاست 
    اما برای خودم پر بها وسنگین است .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش/ 22/ 05/ 2020 میلادی  / اسپانیا 
  • قدرت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ——————————-
    در آن شهرتاریک  از یادر فته 
    که ویران شد از فتنه روزگار 
    شبی پرستوی دست بسته ای دید 
    او که نامش  نپرسید از رهگذران 
    ——————-
    دراین فکرم که این جادوی قدرت تا چه حد میتواند ریشه در رگ وپی  انسسانها بدواند  وآنهارا از انساتیت جدا ساخته بسوی هدفی نا متعادل ببرد .
    امروز صبح که سر از خواب برداشتم تنها فریاد کوچکی دردلم بود که آنرا رها ساختم ” این چه زندگی بود برای ما ساختید ؟ (برای کسب بیشترقدرت ! ) سپس به کجا خواهید رسید که نامتان برسنگی یا لوحی نوشته شده باشد اینجا مردی خوابیده که همه عمرش تنها بفکر جمع آوری سکه بود وکشتن انسانها !
    نگاهی با تصویر خندان وخوشحال جناب بیل انداختم برای او مردن وزنده بودن انسانها فرقی ندارد برای او که امروز صاحب بزرگترین قدرت تکنولوژی هاست ما انسانها همان مورچه های ریزی هستیم که زیر دست وپا راه میرویم وبه انبار آنها رخنه میکنیم آذوقه آنهارا میخوریم  آنها کم خواهند آورد برای بچه های ازمایشگاهیشان .
    نیمه شب گذشته طوفانی وحشتناک برخاست همه چیزبهم ریخت  از خود پرسیدم باز چه غلطی دارند میکنند دراسمانها زمین را که به کثافت کشیدند حال دراسمانها چه میکنند ؟ خانه میسازند ایستکاه قطار میسازند فرودگاه میسازند سیاره  دیگری را تسخیر میکنند تا آنرا مانند  همین  سیاره زیبای زمین به گوه بکشند . قدرت تسخیر درآنها مانند یک هجم دیوانه وار که جا برای غلیان ندارد آنهارا به مرز دیوانگی کشانده است . 
    آن روزها یک نرون بود امروز صدها نرون داریم / آنروزها یگ ناپلئون بود امروز میلیونها ناپلئون داریم / آنروزها یک هیتلر وموسولینی  زاده شدند امروز  درهر خانه ای یک هیتلر   ویک یاچند 
    موسولینی .پرورش میابند .
    امروز همه زندانی هستیم زندانی دستگاه امنیتی آن مردانی که هیچگاه آنهارا وچهره واقعی انهارا نه مبینیم ونه میشناسیم تنها دستگاه مخوف امنیتی را دور ما ساخته اند تا نفس ها ی مارابه شمارندازصد بالاتر نرود درغیر اینصورت یک مصرف کننده بی فایده ایم باید بسوزیم درتنور  بیخردی آنها .
    حال امروز این بچه خورده ها این موچو لهای نیز میل دارند با هر چسپی که شده شده خودرا به انها بچسپانند ونمیدانند که برای آنها تنها اینها یک دمل چرکینند وبه زودی با تیغ جراحی انهارا بیرون انداخته وجایشانرا نیز ضد عفونی میکنند .
    قدرت این ارزوی هر انسان امروزیست   پولهارا میزدند تا با کمک آننها قدرت یابند  ادمهای بیگناه را میکشند تا قدرتنمایی کنند  قدرت / قدرت این اژدهای سیری ناپیر یکه بر دلها نشسته وخون میطلبد .
    ایمان کجاست ؟ درون صندوقخانه مادر بزرگهای فرسوده  عشق کجاست ؟ در بازار خود فروشدان ! مهر  ومهربانی ومحبت کجاست ؟ اوه …. سالهاست که مرده وپوسیده امروز بارگاه قبور بلند تر وبلندتر میشوند تا بازماندگان به آن آجرها وسنگها  افتخار نمایند  وبه ان جسدی که زیر ان خاک پوسیده وگندیده است  دیگراز اعمال نیک خبری نیست هر چه گنبد بارگاه بزرگتر باشد نیکی آن موجود مفلوک بیشتر نمایان است !!!
    موزه قدیم وتابناک ایا صوفیه  ” ترکیه “تبدیل به مسجد شد وسلطان ابو قادر اردوغان عثمانی انرا افتتاح فرمودند  دیگر موزه ها به درد نمیخورند موزه ها امروز در زیرزمینهای مخفی درون اطاقهای تاریک درون شیشه های گوناگون  یک نوزاداویا یک مغز ویا یک سر بریده ویا یک دست جای دارد موزه یعنی این  نه مشتی لگن وتشت وقابلمه وسینی وقاب عکس !!! آنهارا درخانه ها در زیر زمینهای از ما بهتران درفضا های بسته ومخفی میتوان …نه نمیتوان دید آنجا پنهانند .
    ضحاک پیر زمانه همچنان خون مینوشد ودیگران نیز در آغلهایشان خون نوزادنرا تا جوان باقی بمانند .
     خوابهایم رویاهایم همه آگاتا گریستی شده اند ! بسکه از صبح تا شب تلویزیون یا تختخواب وصندلی میفروشد ویا فیلمهای آگاتا  گریستی را میگذارد  خدا میداند چندین  سال است  که مستر ” پوارو ” دارد روی صفحه تلویزون سبیلشرا چرب  میکنند وفرانسه حرف میزند . وما؟ ….. مشغو.ل پختن لوبیا هستیم برای نهارمان ! از گوشت بیزا رشدیم از مرغ واز ماهی های  یخ زده  حالمان بهم میخورد …..پایان 
    ندانست سعدی که این موجود  تنها 
    ز روز ازل بر ستون بسته بود 
    ندانست  کز روزگا پیشین 
    همه شب پریشان ودلخسته بود 
    ثریا ایرانمنش / 21/07/2020 میلادی . اسپانیا !.
  • در آغوش تو

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————— 
    من دراغوش تو میمیرم 
    در آغوشی مهربان وگرم 
     درآغوشی که ماتم ها ازآن به دورند
    تو با من باش من زنده میمانم 
    تو با من باش 
    خبرها همه از تعداد مرگ  میرها میسرایند  اگر بیماری وویروس کاف 19 نباشد  زلزله وسیل حتما هست .
    دنیا بوی تعفن ومرگ گرفته گویی در چاهی عمیق زیر کثافات فرو رفته ای ومجالی نیست حتی سرت را بیرون بیاوری ونفسی تازه کنی نفس تو همان  چند گرم اکسیژن درو ن آن پارچه ایست که بر دهانت بسته اند.
    بوی تعفن بوی اغذیه های مانده بوی زباله ای شهر  وبیمارستانها همه جارا فرا گرفته است  بزرگان خودشان در جزایز شخصی ویا درون قایقهای پهناورشان پنهانند .
    از آنجا دستوراترا صادر میفرمایند  به پاپت هایشان  وموشهایی که روی جوال های گندم وخوراک روزانه مردم نشسته اند درعوض فروشگاهها ومغازه ها لبری از 
    پارجچ های گنداب رنگ شده بصورت لباس ویک تخته به ان اویزان که حراج ما تا هشتاد در صد هم ببالا رفت وکسی نیم نگاهی به ان نمیکند  .
    همه بفکر نانند که نیست . ارد نیست گندم نیست اب  گوارا هم نیست درعوض حرف هست سخن پراکنی هست دروغ هست وکثافت های دیگری که نام بردن از آنها بیفایده است  مردان همه بصورت غولهای بدون شاخ درآمده پیکرها همه خال کوبیده با گردنبدهای مضکی که بخودشان میاویزند گویی زیر آن گردنبند وآن زنجیر احساس بزرگی وقدرت میکنند بدون آن هیچند . هیچ .
    زنان ودختران عروسکانی پاکیزه وصاف وجراحی شده درون پارجه های رنگا رنگ دورخودشان میچرخند واز خودشان سلفی میگیرند وهر شب دراغوشی بسر میبرند  مهم نیست این آغوش کیست  مهم این است که شبی را به عشرت بگذرانند  وبه صبح  صادق وروشن برسانند .
    ظاهرا بیماری بیداد میکند وهرروز هم رسانه ها نشانه ای دریافت  میکنند که مثلا اگر مچ پای تو قرمز شد تو داری کاف 19 شده ای ! .

    به چه بیاندیشم  تنها بتو میاندیشم ای همه سرا پا مهربانی  نو با منی ود ر منی  با پرهیز از هر الودگی مرا ازخود پر میکنی  مرا از آتش سخنانت  مرا از برق چشمان خسته ات  که روشنایی درآنها کم کم گم میشود . لبریز میسازی.
    گاهی دراین اندیشه ام که این زندگی  نه نامش زندگی است ونه مردگی  بین ایندو مرز یعنی هیچ وبا هیچ بودن چگونه باید زیست ؟.
    به هرچیز دست میزنی بوی میدهد حتی لباسها بو /گرفته اند پارچه های مصنوعی  الیاف مصنوعی غذاهای مصنوعی علفزار مصنوی بدون شکوه وجلوه گلها مصنوعی  وخودت مصنوعی  راه میروی مصنوعی عاشق میشوی  مصنوعی فارغ ودراین فکری که خوشا بحال انان که رفتند واین روزهای سنکین واین جهنم را ندیدند .
    آن روزها که تازه راه اروپا برای ایرانیان نو کیسه باز شده بود .
    وما میتوانستیم به راحتی به اروپای مهربان وشیک خوشبو برویم حتی درون هوا پیما ها  عطری روحئنواز پراکنده بود میهمانداران شیک وآراسته با مهربانی واقعی ترا تر وخشک میکردند غذاها درسینی های چرخ دار سرو میشد .  جایگاه ایرنیان یا لندن بود یا ایتالیا  وخیابانهای بزرگ وفروشگاهای بنجنل فروشی که  رفقا دانسته بودند  انسانهایی نوکیسه  شیفته وار  بدان سوی راوانند /
    دست به هر پارجه یا لباسی میزدم کش میامد  چرا کش میاید ابریشم که کشی نمیشود  کتان که کشی نمیشود  چرا ابریشمهایشان انیهمه کلفت  وزمختند ؟   …… تنها بودم با دو دختر خردسالم خوب آنها جین دوست داشتند مهم نبود روزی دریک فروشگاه ایتالیایی کت وشلواری تابستانی دیدم او چه همه صفر داشت و فروشنده بمن گفت سه عدد از صفرهارا کم کن قیمت اصلی آن است  هفتاد وپنج تومان ؟
    پیش بسوی خیابان ویا ونتو وکفاشی معروف کیف چهار صد تومان ! چه ارزان ؟ دوستی را درا یتالیا ملاقات کردم که میهمان سفیر ایران بود !! شماره تلفنش را بمن داد وگفت من فردا به لندن میروم اگر به لندن آمدی سری بمن بزن تاباهم یک چای عصرانه بنوشیم !!! با خودم گفتم عجب خسیس است  نگفت یک ناهار بخوریم !!! نمیدانستم چای عصرانه لیدی ها ولردهای انگلیسی چگونه است  باو زنگ نزدم  فراموشش کدم درعوض شهر کهای لندن را یافتم برای اقامت بچه ها وفرار از دست دیو ….این روزها ان دوست لیدی شده وبا دوشس کورنال همسر ولیعهد انگلستان چای عصرانه میخورد ؟! خوب خلایق هرچه لایق .
    بهرر وی لباسی برای مادر جان خریدم پس از دوماه گردش دور  اروپا بخانه برگشتم ورفتم خودم را باو رساندم تا اوراببوسم….گففت نزدیک من نیا نجسی اول دوش بگیر از اروپا امدی نجسی !!! ای وای درعرض دوماه تواینهمه  عوض شدی ؟  لباسی را که خریده بوم بودم  با اکراه دستی به ان  کشید وگفت :
    این پارچه  نفتی است از قیر درست شده  نه ابریشم نیست  برو بیانداز دور !!!  مادرجان من امروز  تازه فهمیدم  تو چی گفتی  
    پول کمی بابت آن  لباس ندادم مارک معروفی بود اما ان روزها من چندان خبره نبودم   من خیلی جوان بودم ونادان واین دومین سفرم به خارج بود. لباس تا روز آخر درون کیسه باقی ماند امروز می فهم که او چه گفت حال با بوی گندی که از فروشگاهها بلند میشود وبا عطر ها وخوشبو کننده ها میل دارند آن بوی گند را ازبین ببرند میدانم که دیگر هیچگاه روی ابرییشم را نخواهیم دید وهیچگاه رو ی کتان ویا نخ را نخواهیم دید  مخمل که سالها به د نیای اشراف و به   درون کلیسا خزیده است وبر تن مجسمه هاست.
    این دنیای امروز ماست با صدای ماشینهای ضد عفونی  کنند ه از خواب می پریم ابی قهوه ای رنگ بنام قهوه مینوشیم ویک تکه خمیر باد کرده بنام نان فرو میدهیم  میوه ها قالبی رنگ شده وهندوانه ها با شکر  شیرین شدند ودیگر هیچ …… بر من مپیچ که چین در پارچین است .
    تا ظهر هم راه دازی است  . پایان 
    ———
    تبی نماند که درمن عطشی بر انگیزد 
    عرق نشست  برآن  تن  که همچو آتش بود 
    چه شد که شعله  سوزان  به دست باد سپرد 
    شبی که اندر نفسش   گرمی نوازش بود 
    “نادرخان ناد ر پور”
    ثریا ایرانمنش . 20/07.20 میلادی / اسپانیا . 
  • شام غریبانه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ——————————–
    حالیا مصلحت وقت درآن میبینم
     که کشم رخت به میخانه وخوش بنشینم 
    جز صراحی وکتابم نبود یا روندیم 
    تا حریفان دغار ا به جهان کم بینم 
    حافظ
    یکی دیگر از قدیمی ها  رفت  .
    بی آنکه به آرزویش برسد وصدایش را از رادیو مرم درتهران فریاد کند  سعید قائم مقامی رادیو صدای مردمرا داشت  درلوس آنجلس  بعضی از بعد از ظهرها همسرش برنامه ای را اجرا میکرد من کمتر گوش میدادم سرم به گروههای دیگری گرم بود  اما  سعید را از رادیو ایران میشناختم با کارهایش آشنا بودم 
    امروز آنقدر زباله واشغال  وگوینده سراینده وبرنامه ریز دور ما ریخته که درون گوشهایمان پنبه گذاشتیم تا نففهمیم چه میگویند .بهر روی  روزی همه بزرگان میروند وجایشان را کسی پرنمیکند مگر جای روانشان شجاع الدین  شفاررا با انهمه معلومات کسی پرکرد ؟ مگر جای نادر نادرپور شاعربزرگ  که گفته های او هرکدام یک وزنه سنکین بودند  کسی توانست بیگیرد ؟ مگر بجای مسعود صدر کسی نشست ؟ مگر دیگر رهی نامی پیدا شد ؟ 
    درعوض هر کسی یک دوربین یا کامیپوتری گذاشت جلوی خودش وشد سیاستمدار  عده ای جوانانرا فریب دادند وبه قربانگاه فرستادند بعد هم برایشان عزا گرفتند هنوز این کا رادامه دارد جیره ومواجب خوبی میرسد .
    دیگر کسی بفکر ان دیار نیست  منهم دیگر دندانمرا کندم وگذاشتم  گوشه رف وبرایم دیگر آنچنان اثری ندارد دلم برای جوانانی میسوزد که فریب این شیادانرا میخورند  خیلی باید بگذرد تا بتوانند  بفهمند دوست کیست ودشمن کجا نشسته است   وروشن شوند وبفهمند که درغرب خبری نیست مگر خودت رافروخته باشی  تازه پس از مصرف مانند یک لته دورت میاندازند  کمتر کسی میتواند خودش را حفظ کند ومحکم سر جایش ببنشیند  غرب فریبکار است واغوا گر.
    بسترت خالی . حانه ات خالی  ماه شبها د رخانه ات میدرخشد خالی وتنها  کسی نیست تا لالایی شبانهرا برایت بخواند  وتو تنها چشم درچشم ماه میدوزی  به دنبال چه کسی هستی / اشنایان همه رفتند / همه رفتند با این غریبه ها واین بچه ولگردهای کوچه هم نمیتوان تیشه داد واره گرفت . 
    کاش باز کوچک بودم ودردامن امن مادر با اسایش میخوابیدم . 
    این روزها سرم را با خیلی کارها گرم کرده ام برای روی میز نوه ام یک رومیزی میدوزم با دست وگلدوزی  دوست دارد .کمتر فکر میکنم کمتر میخوانم وکمتر چشم به آن اینه چند هزا رو میدوزم 
    باز درانتظا ر ماههای اینده مینشینم خوشبختانه جواب ازمایشگاهم خوب بود  همه چیزخوب بود تا دسامبر دیگر کاری با من ندارند مگر آنکه من کار با انها داشته باشم 
    .یک شب ای کسیکیه تنها یک ابلیسی 
    دزدانه بسوی خوابگاهم آمد ی
    ترا در ون بسترم خفته دیدم 
    با تیغ تیز ناخنهایم سینه ترا  شکافتم –
     هنوز چنگهایم  ازخون تو رنگین است  
    یکباره  ا زتخت عرش ترا فرود آوردم 
    وبر زمینت کوبیدم تو ابلیس بودی 
    درگمان من خففته بودی بنام خدای
     ترا کشتم 
    ترا کشتم 
    پایان 
     ثر یا / اسپانیا / بعد از ظهر  یکشنبه 19 /07/ 2020 میلادی . 
  • آزادی . تهمتن !

    سوگ نوشته در مرگ ناگهانی  قاضی سعید !
    —————————————
    قبل از هر چیز عروج او را به عالم بالا به همه دوستانداران و فامیل او تسلیت میگویم و بدینوسیله هم همدردی خود را به آنها اعلام میدار.م  همه امروز مشغول نوشتن سوگنامه و تاریخ نگاری درباره آن مرحوم میباشند . (برایشان کار جدیدی پیداشد )!
     امروز  داشتم فکر میکردم زمانی که من نوشتهای آن مرحوم را در مجله اطلاعات هفتگی میخواندم چند ساله بودم ؟! تازه نامزد آن ( پسر توده ای ) و روشنفکر شده بودم و مشغول مبارزه با دو خانواده یکی کلی متجدد وپیشرفته (البته به ظاهر ) و دیگری فناتیک به معنای کلی و جمع آن . 
    مرتب این مجله از دستم گرفته و پاره میشد که دختر تو شعور نداری مینشینی این آشغالها را میخوانی ؟  او بود جواد فاضل بود و چند نویسندهٌ که تاریخ نگار بودند و سلسله تاریخ را تا ابد ادامه میداند .

     روزها از پی هم گذشت  جناب سعید خان به گروه هنرمندان  پیوست و گوینده رادیو شد وسر انجام نامی شد در میان بزرگان .
    شبی دریک دوره دوستانه که ملک الشعرای توده هم حضور داشتند [( جناب  ه.  الف . سایه >  زنهای روشنفکر در یک گوشه اشعار فروغ را میخواندند و یا طاهره صفار زاده را و مردان درگوشه ای دیگر و یک موسیقی ضعیف نیز از نواری که دردرون یک ضبط بود پخش میشد .
    همه آدم گنده های آن زمان بودند !!!  نویسنده ومترجمی نامی  مانند یک عقاب با بینی دراز و چشمانی که به راستی عقاب را بیاد میاورد با گردنی چروکیده وچند طبقه داشت میخواند :
    ای ازادی  / ای تهمتن !!!!
    همه دست زدند   افرین / آفرین …..
    من دراین فکر بودم که ما به رستم میگفتیم تهمتن .  خوب حال گوش میدهیم ببینم سر انجام این شعرها کجا میرسد …..

    مردک زن داشت / بچه داشت / خانه  بزرگی  داشت / از اقوام قدیم و فامیل درازی بود که نیمی از آنها به وزارت و قضاوت مشغول بودند. در اداره فرهنگ و هنر شغل و مقامی  داشت رایزنی فرهنگی را میکرد خلاصه  چیزی از یک زندگی کم نداشت غیر ازاینکه هر زن ودختر جوانی را که میدید .میخواست درسته ببلعد  حال اگر با شعر نشد با جنگ و دندان .

    دیگری به دنبال عقاب عشق بود  خوب دراین فکر بودم باین قیافه مفلوک  و این پشت خمیده کدام دختر چهاده تا هیجده ساله میتواند عاشق تو بشود ؟! بساط ودکا و خیا رشور و ماست خیاربرپا  بود و خانم خانه مشغو.ل چیدن میز و کوبیدن گوشت با گوشتکوب .درون دیگ .
    نوبت به خانمی رسید که میبایست  شعری را بخواند باز شعری از کتاب فروغ فرخزاد انتخاب شد و ایشان به آه و ناله ساز خواندند.
     این برنامه ها هر هفته  تکرار میشد و درمیان انها کمی  هم صبحت زندان وبند چندم وشکنجه توسط  کسی  بود.  زندانها هم  بشکل  یک هتل یک ستاره بود شکنجه گر هم پیکر مردی را به تنه  درخت نمی ببست در میان میدان  شهر زیر چشم کودک و یا خانواده  آن مرد شلاق  نمیزد بلکه درپستو و یا حمام  شلاق میزدند .

    دختری را بجرم آنکه کمی از موهایش روی پیشانیش افتاده به زندان نمیبردند وباو تجاوز نمیکردند و یا ز نی را با بچه کوچکش به زندان نمی انداختند و یا زنها را نمیکشتند !
    با خود میگففتم این مردان جه میخواهند ؟ این زنان اینجا به دنبال جه کاری آمده اند؟ من خواب الوده  داشتم خمیازه  میکشیدم  هنوز خیلی بچه بودم / بلی از نظر آنها من بچه بودم که ساعت هشت باید میخوابیدم .
    امروز دیگر اثری از انهمه روشنفکران نیست تنها چند فسیل باقیمانده اند وقهرمان پوشالی بعضی از جوانهای دهاتی  وبیسواد. اگر میدانستند که این واعظان چون بخلوت  میروند چه کارهایی انجام  میدهند گمان نیمکردم امروز سر نوشت ما به اینجا میکشید.
    از نظر آنها من امل بودم چرا که حافظ را بیشتر  دوست داشتم و داستانهای اطلاعات  هففتگی برایم جالبتر بود، به همانگونه که داستانهای هفتگی مجله ترقی برای مادرم جالب بود . من هنوز بچه بودم خیلی کار داشت تا بزرگ شوم و……..خوشبختانه زندان انها بزرگتر بود و من رها شدم .
    به پایان رسید این افسانه وهنوز  باقیمانده  داستها ی ییشتر . ونوارها موجودند برای روزهای مبادا !

    ثریا  ایرانمنش / 19 ژولای 2020 میلادی / اسپانیا /
  • و….ما دلقکان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ”  اسپانیا !
    ——————————-

    من آن سنگ  مغرور  ساحل نشینم 
    که میرانم از خویشتن موجها را 
    خموشم –  ولی د رکف آماده دارم 
    کلاف پریشان  صدها صدا را …..” نادر پور “
     خوب ! فعلا از آماده ساختن (سایت )  صرفنظر کردیم با همین  صفحه گدایی لک ولک میکنیم چرا که اکثر این داده ها وارایه کنندگان  انحصاری دردست هکرهای سپاه پاسدارانند و ما در خور وشایسته مبارزه با ان مردان مبارز و اتشین نیستیم !!!!  باید یا رو داشت ویا بو و یا چیز دیگری که ما متاسفانه از همه مال دنیا کف دستمان تنها یک مو دارد و بس!
    چند روزی است که عده ای از فرط بیکاری و  نبودن ستاره وبی ستاره و اخبار هنری دنبال هنرپیشه قدیمی فسیل شده بانو آذر شیوا افتاده اند و ما هم خوشحال ازاینکه این هنر پیشه نجیب وبی سر وصدا چند کلمه ای از گذشته میگوید و ما را کمی سر گرم میسازد .

    در یک کافه خیابانی رو ی صندلی آهنی پیر زنی نشسته بود با موهای سفید و روبرویش زنی باد کرده دست به سینه و یک پسرک مشغول بادبادک بازی  بود ! خوب تا اینجا مهم نبود مصاحبه در کافه انجاام میگرفت !

    مصاحبه کننده کلی حرف زد اظهار نظر کرد از این  و آن گفت از کتابهای اهدایی گفت از کسانی که برای دیدن بانو آمده اند گفت و او همچنان مانند بز اخفش نگاه میکرد و سرش را تکان میداد. گمان کردم که بیچاره دچار سکته ای چیزی شده که حرف نمیزند! نه بابا! خانم فارسی یادشان رفته بود و گفته های  جناب مصابه کننده را درک نمیکردند ویا ما درک نمیکردیم.

    پس از مدتی مصاحبه گر با چند کلمه فرانسه چیزی را بلغور کرد و ایشان هم رو به دخترشان یا عروسان نمیدانم چه کسی بود  چند کلمه با زبان فرانسه فرمودند که باید برویم !!!!

     اقامت درکشور ها ی خارج همین است تو زبان مادری را ازیاد میبری.  بیاد فرح پهلوی و نوه هایش افتادم هرکدام حد اقل چهار زبان را فرا گرفته اند اما نوه او “نور” آنچنان با فارسی سلیس و تمیز حرف زد که اگر جلوی رویم بود بیش از هزار مرتبه دهانش را  میبوسیدم. این پیز زن حتی نگاهی هم با خدمتگذارنش نیانداخت !  من این را به حساب توهین به شعور ایرانیان میدانم . باندازه کافی دلقکان سیاس روی صحنه ها ورجه ورجه میکنند و دلقک بازی در میاورند و ما را میخندانند عده ای هم که کارشان درست بود دیدند کار برای این جماعت بی فایده و کوبیدن آب درهاون است.  به دنبال دلقکان بیشتر میدوند دکانشانرا تعطیل کردند و رفتند ! حال این بانو که روزی ستاره خوشنام و سلطان قلبها بوده نمیتوانست چند کلمه فارسی حرف بزند ترسیده بود؟ یا مزایایش کم میشد؟ ویا چیزی ا از دست میداد؟ نه ابدا این کاررا نمی پسندم  همانطو که نوشتم توهین مستقیم به شعور ایرانیانی  است که سالها جانشانرا کف دستشان گذاشتند برای  پایداری زبان مادری حال ؟ خوب بهتر است که حرفی نزنم اما به راستی بالا اوردم (  این روزها دست به بالا آوردن من خیلی خوب شده ! ) !!!! متاسفم و شرمنده .

    آذر پزوهش هم در همان پاریس زندگی میکند اما او تا قدرتی داشت همیشه دراین کانون های فرهنگی مجانی کار میکرد . خدا رحم  کرد که خانم آذر شیوا شیدایی سوفیا لورن را نداشتند و یا بریژیت باردو نبودند  بهرروی در قاموس ما ایرانیان طبقه بندی / جدا سازی / و خودی بودن یک تاریخ طولانی دارد وهر کس از جزیی از یک قبیله  نباشد  کسی نیست ! قبیله لیلی / قبیله مجنون / قبیله عزرا / قبیله بیژن / قبیله منیزه / مشتی قبیله دورهم چمع شده اند تنها وجه اشتراکشان همان زبان فارسی بود که آنهم بباد رفت.  حال لرستان  ساز خودشانرا میزنند کردستان ساز خودش را میزند بختیاری حرف خودش را میزند  خراسانی دعای خودش را میخواند  بندری رقص خودش را انجام  میدهد شمالی حرف خودش را میزند  ….نه چیزی زیر نام ( ایران ) بزرگ وجود ندارد هما ن تهران  است وقم وکاشان  که لعنت به  هرسه تاشان . پایان

    ثریا / اسپانیا / شنبه غمگین روز یکه مسافر عزیزم رفت /18 ماه ژوییه 2020 میلادی .
  • رویای شیرین

    ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ——————————-
    در آیینه  دوباره  نمایان شد 
    با ابر گیسوان درباد 
     باز  آن سرود سرخ ” اناالحق”
    ورد زبان  اوست 
    تودر نماز عشق چه خواندی 
     که سالهاست  بالای دار ر فتی 
    واین شحنه های پیر 
    از مرده ات هنوز 
    پرهیز میکنند؟!…….”کد کنی” 
    خواب خوشی بود  خوابی شیرین روی همه نقشه ایران دراز کشیده بودم  وآنرا در آغوش داشتم سپس دستمرا دراز کردم وگفتم من اینجا سکونت خواهم کر…… زنگ ساعت به صدا در آمد ! برخیز موقع خوردن قرص است !!!!!
    ساعت هفت بود من کمتر دراین ساعت بیدار میشوم معمولا بین ساعت پنج وشش بیدارم شب گذشته لابد با زماست کار خودش را کرده بود .
    به اطرافم نگاه کردم  لیوان اب خالی بود فورا خودمرا به اشپزخانه رساندم  ابی درجلوی دستم نبود حتی کتری هم آ ب نداشت کمی در ته آن مانده وبد کافی است میتوانم این یگ تکه چوب دراز را بعنوان قرص قرودهم . هنو زگیج بودم  نمیشد برگردم ؟…
    شب گذشته داشتیم فیلم ” نت ورلد ” را میدیدیم همه  هنر پیشه های آن فیلم از جهان رفته اند اما داستان همین امروز اتفاق افتاده بود ” نظم نوین جهانی “!!!!! چهل وپنج سال پیش هنوز ما چیزی از این فیلم نمی فهمیدیم (نتوورک ) برایمان تام وجری بود عصر هجر بود  زیبای خفته بود  بقیه اش دیگر بما مربوط نمیشد از اخبار از صالی در رفته  هم چیزی نمی فهمیدیم  درانتظار کارتونها  که عصر دو باره روی تلویزونها ظاهر شوند  همه مهربان خانم خانه با تام دعوا میکرد جری فرار میکرد خانه چه صفای داشت جه همه زیبا بود خدمتگار رنگین پوست گنده با جارویش به دنبال تام وجری بود که یخچاال را  ویران کرده بودند  وما چقدر  میخندیدیم  همهزندگی ما همین بود بعدها کمی فیلمهای جدی تری نیز به ان اضافه شد از پشت پرده بیخبر بودیم از زد وخوردها  از عشقبازی ها از رنجها  واز فشا ر بی امان روسا ! از همه چیز بیخبر بودیم  زندگی در یک جوی ارام میگذشت  ابها همه ابی بودند واسمان همیشه ابی با تکه های ابر سپید وباران همیشه لطافت داشت وبرف برایمان جالب بود  که .روی آن سرسره  بازی کنیم .
    آن دنیا تمام شد  دنیای پدر خوانده آمد  بما چه مربوط است !  ما درمیان اوای موسیقی شاد بودیم …….
    رویای نیمه شب من به پایان رسید حال درکنج یک ویرانه که متعلق بمن نیست باید زیر با رمتنی باشم که مرتب بمن گوشزد میکند : فراموش مکن تو دراینجا در سر  زمین من زندگی میکنی ! وبه نوه  من دستور میدهد که باید با ز بان اسپانیایی حرف بزنی  این زبان چه تاجی بر سر شما گذاشت به هر جای دنیا که میروید  مردانتان دربان ونوکر وباغبانند  وزنانتان  خدمتگار اما مردان وزنان سر زمین من در مرکزناسا هم جای  دارند ! 
    هر چه گشتم نامم را برای وبسایت به عر ض برسانم مورد قبول واقع نشد قبل از من همه نام هارا برده بودند . حال باید بنشینم ودفترا شعارم ا باز کنم واز میان سروده ها نامی بیابم که چندان تلخ هم نباشد .
     رویای شیرین من به پایان سید ورویای شیرین جوانان ما نیز به پایان خود نزدیک است  آنها نمیدانند که سر  زمین ما برای آدم گنده ها یک آزمایش بود برای کشتن وبردن وخوردن وزیر بنای ساختار یک ” نظم نوین جهانی ” !!!! وجناب سروژ ودوستان چقدر از این راه منفعت بردند واز خون جوانان ما نوشیدند تا بازهم زنده بمانند .
    حال ارزن را برایمان تبلیغ میکنند برای پختن نان  همه شدیم جانوران باغچه بزرگ دنیا ! 
     حال دنیای ما  ودنیای تام وجری به پایان رسید <ان مامی بزرگ تبدیل به یک غول بزرگ تبلیغاتی شده که نام بردن از آن جرم است  همچنانکه سیگار کشیدن درملا عام جرم است / همه خوشی های  کوچک مارا ازما گرفنند   وبر دهانمان پوزه بند بستند تا خفه شویم ! ودر خانه هایمان تا ابد زندانی …… آقایان   صاحب نت وروکها !!!پایان 
    ———
    نام ترا با رمز – رندان  سینه چاکت 
     در لحظه های  مستی  
    -هما ن مستی وراستی 
    اهسته بر لب میرانند 
     آهسته زیر لب تکرار میکنند 
    ثریا ایرانممش / 17 / 07/ 2020 میلادی اسپانیا 
  • چه غمگینم

    درد نامه  امروز!
    دیگر نباید نوشت دلنوشته چرا دیگر دلی نمانده هرجه هست خون است ودر دیگران نیز سنگ . اگر چیزی بگویم مانند یک   نوزاد  ناقص است  اگر شعری بسرایم برای خیلی ها نا مطبوع است  همه شاعر شده اند !!!همچنانکه همه سیاستمدار شده اند  دکانهای دو نبش وچهار نبش هر هفته  هر روز وهر دقیقه  .
    پنج میلیون نفر  که ما جزیی از انها بویدم رای نه دادیم به اعدام تنها دو فاحشه رسمی د ستپخت اقایان که آمده بودند مردم را به مقام انسانیت برسانند  کفتنند  خیر ! حکم  است .اعدام باید اجرا شود  شود .  زنک بی همه چیز این بیچارگاه حتی پرونده ای نداتشند جرمی مرتکت نشده بودن تنها فرا رکرده بودند تا امثال تو حاکم بر جان ومال آنها نباشید  شمابرای گرفتن یک رل در فیلم صدها تختخواب را با عطر   خود معطر میسازید آنها جوانانی  بیگناه بودند شما یکتنه در مقابل شش میلیون انسان دیگر هیج غلطی نمیتوانید بکنید جرم شما سنگین تر است شما انسان نیستند حیواناتی دست اموز هستید   در قبیله آدمخواران . 
    من امروز زیر این بار سنگین  نه آن هستم که بودم 
     همه پیکرم یک پارچه درد است  درد  در زیر بار اشکهای سوزان خود  تنها نقش خودرا دررون شیشه های خاک خورده میبینم  دریک زندان  .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / پنجشنبه  16 ژولای 2020 میلادی / 
  • بازنده


    ثریا ایرانمش ” لب پرچین ” اسپانیا


    کاش میشد نام این وبلاگ را عوض میکردم و چین آخر را بر میداشتم  همه چیز ما سر انجامم به چین میرسد . شاید جای ج وچ را عوض کردم تا اطلاع ثانوی تا روزیکه  وبسایتم آماده شود باید  بااین حروف و همین ادا و اصول این زباله بسازم  .
    روز گذشته پس از پنج ماه  برای دیدار فامیلی به خانه بچه ها رفتم برای یک باربکیو  نه بوسه / نه در آغوش گرفتن و نه نزدیک شدن به یکدیگر و نه احساسی. همه دریک بیم و خوف بسر میردیم. پشه ها هم از فرصت استفاده کرده حسابی مرا مشت و مال دادند سر انجام بخانه باز گشتیم البته میبایست حتما ماسک لعنتی را داشته باشیم. من تنها روسریم را بسبک  مردان ماجرا جوی هقت تیر کش بسته بودم !  پر خسته شدم  پس از ماهها تمرگیدن روی یک صندلی و یا دور خود چرخیدن و یا به روضه خوانیهای رو وبسایت ها و یوتیویها گوش سپردند و ادا اصول های دوگانه و چند گانه و قصه های حسین کرد را از دیگران شنیدن وبخورد تو دادن  ….اوه…. دارم دیوانه میوشم.  واین داستان حالا حالا ها ادامه دارد.  این تنها ماندنها و این اراذل و این در خانه ماندنها…  کم کم عادت خواهیم کرد به زندانهایمان ! دیگر دلم هوای هیچ شهر و دیاری را ندارد. عده ای مفتخور وبیکار مشتی مطالب را روی سر هم میگذارند و به حلقوم تو فرو میبرند.  شب گذشته یکی از آنهارا دیدم دخترکی هفده هیجده سال ؟  آورده بود از کجا نمیدانم دخترک شاید  کمتر از هیجده سال سن داشت مانند یک پرنده اسیر گاهی نگاهی به دوربین میکرد و گاهی سرش را تکان میداد اما حرفی نمیزد اظهار عقیده ای نمیکرد . تنها استاد بودند که دهانشان از جنبش باز نمی ایستاد نمیدانم چرا حال تهوع گرفتم دلم برای دخترک سوخت آیا بمیل خودش آمده بود یا او را آورده بودند برای تمایش که بلی طرفداران ما همه جوانان امروزند ! ما  آنهارا خوب تربیت میکنیم برای اینده و با خوب آنها را به قربانگاه شیطان میفرستیم .
    به به چه سر زمینی خواهیم داشت و امرروز صبح روی فیس بوکم نوشتم هیچگاه تا این حد احساس تنهایی و خفگی برای خودم و سرزمینم  نکرده بودم متاسفانه برای  هر دو ما دیر  است،  خیلی هم دیر . حال فرح بانو پیام صوتی بدهند و یا شاهزاده کسی از این حرفها بگوش هوشش نمیرود هوچیها زیادترند و خود فروشان بیشتر .

    شب گذشته نوه من از من پرسید اگر ده میلیون یورو بتو بدهند حاضری یک سیلی بگوش مامانم بکوبی ؟ گفتم ابدا درازای صدها مییلیون هم اینکاررا نخواهم کرد. چشمهای همه گرد شد. گفتم چرا بمن اینگونه نگاه میکنید ؟ اگر او مرا سخت عصبی کند تنها از او روی بر میگردانم اما هیچگاه او را نمیکوبم  یا او را بزنم …درسی بود باید باین بچه ها ی کوچک میدادم پر حواسشان باین شعبده بازیهای روزگار زنجیر شده است . جرا باید در ازای گرفتن مبلغی کاری را که میل نداری و به ضرر دیگران است انجام دهی ؟ این را من میگویم دیگران بمن خواهند خندید اما من با آن پول چکار میتوانم بکنم بروم به تماشای خرابه های دنیا ؟ زمانی من اروپا را گردیدم که هنوز تازه بود ونو بود و من میتوانستم به راحتی وارد بوتیک هرمس شوم ولباسم را سفارش بدهم حال دیگر برایم مهم نیست که چه میپوشم چون دیگرکسی نیست.  آنهاییکه میدانستند نیستند حال بر خرابه ها چه میتوانم بکنم ؟ غیر از انکه خاطره هارا ویران سازم . ماهها حقوق من درون حسابم خوابیده گاهی بجه ها خریدی میکنند درون یخچال میگذارند من با بی میلی دستی میبرم و لقمه ای میخورم ابدا میل ندارم بیرون بروم و این دنیای  بیمار را تماشا کنم .  بنا بر این  بپول هم احتیاجی ندارم. گرسنگانند که برای این چند دلار خودرا میفروشند خانواده شانرا میفروشند و دختران و پسران جوان را به قربانگاه میفرستند موهای سرشان همانند همان اربابشان شیطان در اطراف سرشان ریخته . شب گذشته بیاد آن قهرمان نوشته گوته بودم: نامش را فراموش کرده بودم. گویا ” فاوست
     ” بود که روحش را به شیطان فروخت تا بتواند هرچه میل دارد انجام دهد نهایت آرزوی او همخواب  شدن با  هلن ترویا بود صدها تاتر و اپرا ازاین نمایش ساخته شد امروز از این قهرمان داستان فراوان داریم  اما آنها آرزوی بغل خوابی با فلان هنر پیشه و یا فلان  فاحشه را دارند و برای به دست اوردن آرزوهای احمقانه شان مانند ارباب کوچک  روحشان را به شیطان فروخته اند و خود نقشی از شیطان روی چهره شان  دارند اما نمی دانند که بالاترها  خیلی بالاتر ها که ما آنهارا نمیشناسیم چه نقشه بزرگی برای ویرانی  این کره  زیبای جهان کشیده اند . و نه نمیدانند آنها روزانه با آروزهای کودکانه شان با عقده های فروخورده شان زندگی میکنند.  برایشان فردای جهان مهم نیست …. فردا را کی دید؟ من با چشم روشن ضمیمرم میبینم شما کورها هیچگاه و گر نه این سر زمینتان نبود . پایان 


    ثریا ایرانمنش . 16/07/ 2020 میلادی . اسپانیا
    ه
  • بالش من باش

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    آخ… ای دوست من ! از هرجا که رانده میشدم تو بودی وهستی اما گویا ترا هم دارند میبرند ! خطوط زیبای  (اریا ) گم شد خطوطی نا هنجار  روی کیبوردها   گویی مورچه ها راه افتاد ه اند / روزی برای کسیکه ترا اختراع کرده بود کلی دعا کردم اگر چه قلم وکاغذ هنوز هست اما همه چمدانهایم لبریز از دفترچه هایی است که خوشبختانه  حتی خودم هم نمیتوانم خط خودمرا بخوانم !

     شب گذشته  آخرین فیلم را از آخر ین امپراطوری ایران دیدم ! بلی درست است همه پادشاهان باید بروند تنها یک پادشاه باشد یک ایمان ویک کره ویک ارباب !!!! خوشحالم که من دیگر در آن زمان نیستم  منم هنوز توی کوچه پس کوچه وکو چه باغهای زاد گاهم گم وگورم از هوای انجا تنفس میکنم.
    شبها بیخوابم وساعتیکه خواب بر من چیره میشود  و میل دارم  بخوابم اتومبیلهای زباله جمع کنی / سپس  اتومبیلهای ضد عفونی کننده ودست آخر نمیدانم هنوز مشغول کارند وهنوز صدا میدهند انگار درون یک کارخانه چوب بری نشسته ام .
    بیاد  کاخ باکینگهام افتادم با ششصد اطاق خواب وحمام !!!!! ومردم  در قفس برده وار زندگی میکنند ؟!  این است دنیای ما  نمادش را داریم میبینیم .

    داشتم از ان  فیلم وآن دوران میگفتم  نقش اصلی دردست فرح پهلوی بود  مانند همیشه ونقش دومر ا رضا شاه دوم  باری میکرد یعنی مصاحبه میکرد. من یک فیلمی دارم گمان کنم دیگر نایا ب شده باشد این فیلم  مروط بود  به انقلاب سپید شاهنشاه وکارهای ابادانی ومردم آن زمان اما …. اما به قیافه که نگاه میکنی گویی این ملت هیچگاه نباید از هیچ  چیز خوشحال باشد با اخم وتخم ژست  ….ای بابا  چه مرگتان است وچخ مرگتان بود ؟.
    مثلا اگر  میخندیدی جلف بودی ! اگر میرقصیدی وخوشحال بود ی خراب بودی !! اگر قهقه میزدی دیوانه بودی وباید میرفتی تیمارستان باید  صم وبوکم محکم خودت را میگرفتی برای کی ؟ برای آن مردان شیره ای وتر یاکی وافیونی ومست وکثیف که ظاهرشان مرتب وادوکل زده   ودرونشان شیطان خوابیده بود که به هیج قیمیتی نمیشد   انرا کشت ؟!دورن لبریز از ریا ودروغگویی ! .
    خوب البته تره هایشان نیز به تخمشان وصل بود وبخودشان می رفت خیلی کار داشت  تا بتوانی تربیتشان کنی !
    زنها هم آراسته به لباسهای مدرن سنگین ورنگین بایک جعبه جواهرات که بخودشان آویخته بودند! لب از لب بر نمیداشتند تنها سقز میجویدند  وبا ورقها بازی میکردندبعد هم مانند یک گاو میخورندند …..

    امروز  دلم گرفته ازهمه وهمه کس وهمه جا …….  
     روز گذشته پر بیحال بودم گرما رمق مر ا گرفته بود قهوه ای درست کردم ومقداری برندی درونش ریختم  اوف…. آهسته اهسته نشاطی در وجودم نشست باز بیاد آن شیطان افتادم ….آنکه اورا بخاک سپرده بودم و……
    روحش مرا  رها نمیکند  هیچ جادویی دراو کار گر نیست .
    یکی از بالشهایم را بنام او کردم بودم  بعضی از شبها ناگهان میبینم  اورا محکم درآغوش فشرده ام …اوف بالش را بسویی پرتاب میکنم اما گویی او حروف اسم را  درلابلای تارو پودش گذاشته ومرا رها نمیکند.
    هوا  نا  جوانمردانه داغ است خیلی داغ است  پرده ها همه پایین صدای موتور  از بیرون وآنطرفتر دارند یک ساختمانرا بالا میبرند خدا کند  بر ما سایه نیافکند  وهوای تازه مارا که از آن سوی تپه ها میرسد بما برسد جلوی دیدگاه مرا که دریا بود گرفتند دیگر دریارا نمیتوانم ببینم درعوض ساختمانها بالا رفته ان و…همه قفسهای خالی !!!

    دفنر نقاشی ام پر شد باید عکس  نقاشی هایمرا بگیرم وروی اینستا گرام ببگذرام شاید خری پیدا شد وخوشش آمد وبرایم یک نمایشگاه ترتیب داد!!!!! دفتر دوم را هنوز شروع نکرده ام میهمان عزیزی دارم باید بیشتر اوقاترا د ر کنار او بگذرانم  آخر هفته میرود با زتنها میمانم  حتی نتوانستم اورا ببوسم  شاید موقع رفتن اورا بوسیدم کسی چه میداند فردا چه خواهد شد ؟….. هیچکس  نیست با اودر باره گذشته  های خوب حرف بزنم درباره اداهای  مادر و غذاهای خوشمزه ای که میپختم  واو هنوز بیاد داردومرباهای رنگ وارنگ با قالب های ماه وستاره مربای کدو / خیار /ا لبالو / سیب / گوجه سبز/  …مخلوط برای  اشغالها !!!!
    امروز صبح درب یک شیشه مربارا بازکردم انگار لجن سیاه میخوردم روی نوشته بود مربای توت سیاه !!!! از کی تا بحال توت سیاه مربا شده آنهم بااین وضع نفرت آور ! بوی دارروبوی کثافت کارخانه  مجبور شدم نان خالی را باقهوه بدون شیر بخورم .

    هنوز دوران خوشی را میگذارنیم روزی فرا خواهد  رسید که باید قاشق مربای همسایه را لیس بزنیم 
    آیا کسی تا بحتال فیلم  ( سیلیون گرین )  را دیده است ؟  آن دوران درانتظارمان میباشد جناب سروژ قبل از مرگ باید دنیارا نیز ویران کند سپس با دل راحت به جهنم روانه شوند وصد البته دوستان مشترکشان وهنربندان وسلیبیرتیهای تازه به دورانرسیده که ایشان تربیت کرده اند .وجیره خوار ایشانند مانند سگ درگاه . پایان
    ثریاایرانمنش / 15 ماه ژولای 2020 میلادی / اسپانیا .
  • بیخبری

    ثریاایرانمنش “لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————
    من بی خبر  به راه سفر پای گذاشتم 
    آگاهی از نیاز عزیزان نداشتم 
    در کوره راههای تهی میشتافتم 
    چون سوسمار مست به دنبال افتاب 
    ——————————–
    میخواهم دراینده بجای سرودن ونوشتن ویا یادی از بزرگان گذشته کردن تنها دستورآشپزی بگذارم شاید به مذاق شکم پرستان خوش اید درحال حاضر درمیان اینهمه بیماری ها ودردها تنها دو چیز مهم کار میکند شکم وزیران !برای زیر شکم چیزی ندارم ارائه کنم راهشرا  نیزنرفته ام ودرس آنرا نیز نخوانده ام خوشبختانه  پرستوهای دست آموز مولاهای وحشی در سر زمین من فراوانند .
     روز گذشته یک آخوند جلنیر ونکبت که کراهت از همه شکل وشمایل او پیدا  بود گفت : 
    ما در سال57 این سر زمین را قتح کرده ایم  مادر فلان خیال میکند درعهد عمر ودر عصر هجرت زندگی میکند ! این سر زمین متعلق بماست هرکس بگوید ایرانی است محارب با خدا محسوب شده واعدام میشود . تمت……
     من خوشبختانه بخاطر فامیلم بار ایران را تا آخر عمر بر دوش میکشم .
    نه بحال من فرق ندارد اینجا باشم  یا انجا ! در آنجا هم اکثر دوستان من یا ارمنی بودند یا خارجی  کمتر با ایرانیان اخت میشدم  راحت نبودم اداها ریاکاریها دروغهایشان مرا به سکته نزدیک میکرد.
    با دروغهای آنها رسوا میشدم با ریا کاریهاهشان بمرگ میرسیدم  نه ! برای من همین جا همین چهار گوشه داغ عرق ریزان مینویسم کافی است .
    روز گذشته بانویی اسپانیایی  در یک اگهی کوچک روی فیسبوکم نوشته بود که من سرطان دارم هیجکس را ندارم از من پذیرایی کند فرزندی هم ندارم مبلغ پانصد وچهل هزار یورو ذخیره دارم به کسی میدهم که مرا نگهداری کند . دوستان بشتابید ! اگر توانستید اورا سر به نیست کنید وپولهارا برداشته فرار کنید .
    باخودم فکر کردم این آگهی نباید درست باشد آنقدر دراین سر زمین سازمانهای بهزیستی برای این بیماری  هست ;مجانی از آنها نگاهداری میکنند مجانی  برایشن دارو میبرند وتو  لزومی ندارد  دست به دامن غریبه ای شوی که شاید ترا هم بکشد ! 
     هر پانزده روز  پرستاران به خانه میایند مرا معاینه میکنند خون میگریند  برای ازمایش  هر روز بمن زنگ میزنند  احوال مرا می پرسند  بدون دریافت کوچکترین  چشم داشتی ویا هزینه ای .درحالیکه هنوز در بستر نیفتاده ام . تا سر حد مرگ رفتم وبرگشتم چیزی مرا زنده نگاه داشت آن چیز حال یک در.وغ بزرگ شده ست یک ریا کار ویک جانی بالفطره که قصد جانم را میکرد .دهانش کثیف رفتاش مصنوعی وخودش بی شخصیت .
    بگذریم گذشته ها گذشه  حال باید تصمیم بگیرم اشپزی یا نوشتن با حرو.ف فارسی کم کم خط ما دارد ازبین میرود یویتوپ ها کثرا با روسی یا ترکی نوشتاری دارند که من نمیتوانم بخوانم شاید دراینده باید چینی نوشته شود چه کسی حوصله دار د  این چرندیاتر ا بخواند . عشق مرد / موسیقی نابود شد / سینه ها لبریز از بی تفاوتی یا نفرت مهم نیست  اما شکم چرا ! گاهی اشعاری روی  بعضی جاها میبینم که منتسب به فروغ میکنند در حالی که  میدانم  این  اشعار متعلق به فروغ نیست  کسی هم نیست ازا و دفاع کند وحرمت اشعار ونوشتارهای اورا نگاه دارد  آخرین معشوق هنوز زنده  است اما درقصر طلایی خود مشغول  کارهای سیاسی است !!!!
    روز گذشته در روی فیس بوک خانمی یک سینی مسی پلو گذاشته بود بنام قنبر پلو !!!! اما ازمحتویاتش چیزی ننوشته بود  ! خوب منهم از فردا یک سس درست میکنم بنام سس ماریا مگدالنا یا مریم مجدلیه !
    ویک ابگوشت بنام کله یحیی تعمید دهند یا بقول این کفار  سنت خوان  شاید گرفت !! کسی چه میداند ؟
    اول باید از ارباب بپرسم وبگویم بجای شرکت مطبوعا تی  یک کله پزی باز کن تا من پختن چند نوع کله را برایت بنویسم کله میمون / کله انسان /کله مورچه / کله خرس  خلاصه هزاران کله پاچه  وطر ز طبخ انهارا برایت میفرستم . بیکاری نشستی پای آن شرکت ومگس میپرانی !.
    چند نوع ماست وخیارا بدوغ  از شیر گاو گرفته تاشیر شتر وشیر خر وشیر میمون !!! هزار نوع   خورش از نوع خورش پای عقاب با خورش شپ کورها ومربای عقرب وژیگوی موش !!! /
    ای ریگ های سوخته وتشنه 
     این باراگربسوی شما ره یافتم 
    برایتان نوشیدنی از شاش شتر خواهم اوررد 
    بادوغی ا زخون ان  فرزند  گم شده !!!. 
    پایان
    ثریا ایرانمنش / 14/ ماه ژولای 2020 میلادی . اسپانیا ً!
     . 
  • گندابه

    ثریا ایرانمشن ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ———————————-
    به هرطرف که رفتم جز وحشتم نیافزود .
    نه بابا خیلی کار دارد تا ما حد اقل یک انسان شویم  نه بیشتر بقیه پیش کشمان !  در حمام های قدیم  جایی بود که زنان برای بعضی از کارها ی خصوصیان به آنجا میرفتند یک جای تاریک  یک چراغ  نیمه سوزونامش گندابه  بود ! البته به زبان محلی شهرستان ما ! لابد بعدها شیکتر شد ونامی بهتر  یافت .
     با نگاهی به این اپوزسیون  که بیشتر مرا بیاد زباله ددانی ها میاندازد  دیدم بهترین  نام همان ( گندابه سرا ) برایشان خوب است   برای چند کلمه حرف چرند که میزند کاسه گدایی را کنارشان گذاشته اند  یکی نبش قبر میکند دیگری  از گوش وکنار آدم جمع میکند با آنها مینشید به چرند گفتن وخودش چرت میزند  بعد دعوایشان میشود برای هم خط ونشان میکشند  ای بابا !!! شما میخواهید  مملکترا از تجزیه وفروش نجات دهید ؟! 
    روان رضا شاه بزرگ شاد وپسرش محمد  رضا شاه که این نیمه خط را برای ما باز کردند ورفتن بیهوده نبود که مارا قبایل وحشی نام گذاشته بودند وبرایمان فیلم میساختند.
    ملینا مرکوری هنگانیکه سرهنگها کشور یونانرا  گرفتند دور دنیا مجانی کنسر ت داد وفریادش را به گوش جهانیان رساند  تا سر هنگهاارا بیرون راند .
    ما هنو ز با زلف افشان چهرهای خط مال  لبان غنچه با کلی ناز ونیاز واطوار همان چرندایت گذشته را  را گوش میدهم  با آهگهای عربی  هرچند بقول آن مردک همه موسیقی ما ازعراب  گرفته شد ما ابدا جیزی نداشیتم ملتی بیابان گر د وچا درر چادرها زندگی میکردیم  در گوشه وکنار بیابانها هنوز هم این  شیوه شیرین ادامه دارد  حال فراموش کره ایم  هریک برای خود یک مقامی هستیم یک دانا یک مقام والا  ودیگری را قبول نداریم .
    خوب  بهتر  نیست بگویم بدرک که ایران بفروش میرسد ! شاید همان چینی ها  پا  کوتاه وکوچول توانستند ایرانی بهتر برای ما بسازند ابته نه برای ما ونسل های اینده ما برای خودشان .ساختند !؟.
    روز گدشته واقعا سر درد گرفته بودم یکی فحاشی میکرد به دیگرب اورا لمپمن خطاب میکرد دیگری برنامه گذاشته بود و یکی یکی افتخارات گذشت ه اورا  عیان میساخت  سومی داشت روضه رون را میخواندد.
    نه .
    از خبرهای خوب !  برای من نه برای  شما !  نوه ام قرار بود از لندن بیاید  دقیقه اخر معلوم شد بچه ها تبانی کرده اند وپسرم را نیز راهی ساخت اند بیچاره تنها پنج روز تعطیلی داشت مجبور شد با نوه جانم هر دو باهم راهی سفر شوند از دورن هواپیما با ماسکهای مخصوص برای من عکس فرستادند باورم نمیشد …. اما تنها ازیک فاصله  …عزیزم  کفشهایت بیرون بیاور دستهایتر ا باالکل تمیز کن چممدان  وساکترا نیز با الکل تمیز کن خودت بروحمام  برگرد تراهم  نمیتوانم  ببوسم  از راه  دور برایت بوسه میفرستم !!!  حال خوابیده تنها دوساعت باهم بودیم من سخت خسته وبیمار بودم حالا شاید امروز بیشتر بتواتم اورا بینم و آخر هفته برمیگردد  جای شکر دارد شاید دیگر نتوانم اورا ببینم انقدر دلم تنگ شده بود که به بچه ها گفتم مهم نیست یک بلیط میگیرم وبا صندلی چرخدار راهی فرودگاه میشوم وبه لندن میزوم سه سال است اورا ندیده ام  خوب حال دیدم نمیتوانم اورا درآغوش بکشم وببوسم ……..
     عکس دوسالگی اودرقابی جلوی کیک خود نمایی میکند این عکس را خیلی دوست دارم روی مرز خوشبختی وبدبختی ایستا ده بودم  جوان  بودم زیبا بودم واینده داشتم چه غروری این بچه بمن زندگی داد چه آرزوها برای  اوداشتم امروز ؟ او تنها کارمند یک شرکت ویا یک  کارخانه بزرگ است !!!  میل داشت حقوق سیاسی بخوتند جلوی درب دانشگاه همسر نازنیم راهش را بست وگففت من پول ندارم  برو کار کن بنایی کن من نیز اواره شهرها بودم ….او مست همیشه بی اعتبار پسرکم به  هر دری زد تا شاید بورس تحصیلی بگیرد  اما بیفایده بود ….( اینجا  نوشته استپ فادر شما مرد ثروتمندی است ومیتواند مخارج شمارا بدهد این بورسیه برای کسانی است که چیزی ندارند )  استپ  فادر مست ولایعقل بین زنان کوچه وبازار درخیابنهای لندن افتان وخیزان میرفت وفریا د میکشید . آرزوهایم با همه جوانیم به دست یک مرد دیوانه الکلی به خاک رفت  امروز بنظزم مردی سالخورده رسید چقدر این پسر رنج کشید چقدر نجیب بود وجه نجیب ماند . بهر روی فعلا اورا دارم .
     وبهتر  است دست از افکارا دیوانه وار خودم نسبت به ان سرزمین از دست رفته بکشم  که روز گذشته حال مرا بهم زدند / پایان 
    ثریا ایرانمنش / 13 ژولای 2020 میلادی / اسپانیا !
  • سخن چین!

    گفتار روز یکشنبه  / 12 ماه ژولای 2020 میلادی / اسپانیا 
    ——————————————————-
     راهی بزن  که  آهی بر ساز آن توان زد 
     شعری بخوان  که با او رطل گران توان زد 
    سخن چین  تیتر امروز برنامه واین نوشتار منظور آن سخن چین جناب سیخ سعدی نسیت که فرموده ” میان دوکس جنگ چون آتش است 
     سخن چین بدخت هیزم  کش است 
    خیر من هیزم کشی را شروع نکرده ام  منظور من از سخن چین چیده شده گفتارم بصورت  واضح تری است شاید الاغ هایی که درون  طو.یله هایشان مشغول نشخوارند کمی هم بخود ایند هرچند از این یاسینها بگوششا ن زیاد خوانده  شد  ونرفت میخ آهنی بر سنگ .
    کم کم داشتم بیمار میشدم  غذا خوردن را فراموش کرده بودم وای اگر غریبه شود هم وطن من …خوب مگر الان غریبه هموطن تو نیست نگاه به یک یک  فامیل اعضا ی رهبری ونام آنها بیانداز کدامشان فارسی  ویا ایرانی است ؟ 
    به هرطرف خودرا پرتاب کردم از همه استمداد کردم  وعجب آنکه حضرت  والا گوهراستاد حقوق وقانون اساسی !!! نیز بی انکه اشاره ای با این مطلب ویا آن  قرار داد ننگین بکند مشغول چرند گویی با بسیجی های همردیف خودش بود ویا مشغول مصاحبه در اینسو وآنسوتنها همان برگه قانونش را به دست گرفته مانند یک برگ  کلم  میل دارد انرا به حلقوم  همه فرو کند خبر را نمیتوانستم بخوبی دریافت کنم بعد هم  میل داشتم ازاین جناب بپرسم  که شمال را روسیه برد یعنی ابهای شمال افتاد دردست آنها خلیج فارس  را هم بهمراه  نیمی از استانهارا  چین برد تو با این قانونت بر کجا میخواهی حاکم شوی بر همان سر زمینی که دیگر نه اب دارد ونه ابادی  ومبدل خواهد شد به هما ن صحرای سوزان عربستان همانجایی که این جانوران از آنجا بسوی خانه ما حمله ور شدند .؟
    یکشب تمام تب کردم . گریستم  بی فایده بود دیگر چیزی برایم اهمیت نداشت با کسی گفتگو نمیکردم سخت دچار نا امیدی شده بودم روزی میدانستم خانها ی دارم وبرخواهم گشت اما امروز دیگر چیزی ندارم اگر چه همه ثروت عالم متعلق  بمن باشد .
    دیگر آوای بلبان مست را نخواهم شنید ودیگر آن رطل گران را نخواهم  نوشید ودیگر صدایی درگوشم نرانه ای نخواهد خواند وشاعری شعری نخواهدسرود  میرویم به یک زندان ابدی همان زندانی که مجاهدین برای زنان ومردان ماساختند وهمه را اخته کردند  وحال نوکر ومواجب بگیرشان دور دنیا دارد رقاصی میکند .
    دیگر هیج امیدی ندارم وهیچ چیزی مرا به زندگی بر نخواهد گرداند یک انسان بیهوده که تنها راه میروم تا روز موعود فرا برسد .
    تنها آن جناب  خوش سیمای کرد مرتب اخبار را صادر میکد ودستورات لازم را میداد  اسراییل مشغول داغان کردن همه سلاحها بود تا مباد ا روزی بر ضد چینی های عزیز بکار رود!  مردم بیچاره در میان دود واتش وبیماری وگرسنگی   جان میکنند  !  اخباررا نمیتوانستم بیابم یوتیوپ نیز کلید شده بود  اخبار از صافی رد شته در یورنیوز به درد من نمیخورد اما یک کلیپ از “نوری زاد ” که میل دارند از او یک قهرمان  اسقامت بسازند پخش میشد که داشت به بازجویش نصیحت میکرد گفته  هایش معلوم بود چه کس یا کسانی آنرا ساخته اند برای آنکه   یک قهرمان ملی بسازند مانند روحی زمزم الان آن مهمتر ا ست از اشغال سر زمین ما .
    دیگر  حوصله هیچکاری را ندارم  خط این کیبرد هم هر روز تحلیل میرود کم رنگ وکوچکتر میشود چه بسا روزی بکلی محو شدو دیگر به حروف فارسی کسی احتیا ج ندارد این منم که درزمان خودم قفل شده ام  وبه جهان نوین بی اعتنا هستم . 
    نه کسی حوصله هیچ چیریرا ندارد باید بروم اشعار ایرج میرزا را ویا موش وگربه عبید زاکانیرا بیابم وبرای خنده رفقا روی فضای مجاز ی بگذارم هیجکس حوصله غم ندارد   آشپزی / خیاطی / نقاشی وجوگ / دیگر هیچ.وعشقهای تخیلیی .!
    پایان سخنان چیدنی امروز من 
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه …….