Author: Soraya

  • حال ما بین

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا –
    ——————————–
    تا کی اندیشه  این عالم  پر شور کنی 
    دست  تا  چند دراین خانه زنبور کنی 
    خلوت خاص تو برون  ز فلک خواهد بود 
    خانه گل چه ضرور است که معمور کنی 
    ” صائب تبریزی”
    بکلی  دلم  از این دیار واین بام واین در این ایوان گرفت  بکلی دلم از یار ودیار وشهر ویران گرفت  .
    نه میتوان جنبید ونه حرف زد ونه گفت حتی شنودها راهم برایت باقی نمیگذارند غیراز یک نمایش مسخره —–
    چه خواب خوشی داشتیم که نا گهان به این بیداری وحشتناک رسید ! جقدر آ نروزها ادمها برایمان مهم جلوه میکردند وجقدر عده ایرا دوست میداشتیم  ارباب بزرگ جهان برایمان یک رویا بود ……
    آن رویاها به پایا ن رسید  آن وزنه معادله میان خاور میانه وجهان رفت وعمارتها فرو ریختند  تا مدتی همه درخواب بودیم  وچه بسا هنو زهم عده ای درخواب باشند . 
    ناگهان دیو سیاه شب از خواب بیدار شد وتنوره کشان دنیارا درمیان مشتهای خود گرفت وحال ما درمیان دستهای این غول بالا وپایین میرویم تکان میخوریم دچار سر گیجه میشویم بخودمان  نهیب میزنیم که هی ! بیدار شو کابوس است ….اما نه ما بیداریم وآن رویاهای طلایی به پایان رسیدند  حال اربا ب بزرگ وسایر دول را میبنیم درمیان دستهای مشتی دیوانه  …بلی دیوانه چرا که کمبود انسان داریم کم بود انسانهای فهمیده وسیاستمداران ورزیده داریم  رویاهایما ن فروریخت همه چیز بهم ریخت حال امروز چهره تازه معاونت ریاست اینده جمهوری امریکا مرا بیاد چه کسی میاندازد ؟  دارای کمال است ونامش کماله  وبطور یقین ریاست جمهور ی اینده   خواهد مرد ودنیا درمیان دستها بانوکماله مچاله میشود   یک دورگه یک ناشناس همان طور که ازدرون قابلمه جادوگری بزرگان ناگهان ابو عمار مبارک حسین بیرون آمد  این یکی هم ازدرون همان دیگ   پخته  وبیرون میاید  است !
    این اینده ماست  دران سو ان غول یک چشم  مشغول تدارک ریاست بر جهان هستی است  وسوی دیگر اژدهای سرخ دهان گشوده است  وما ؟ در خاور میانه ؟ مشغول آنش بازی هستیم .
    شب گذشته بیاد ” او ” ان بچه  افتادم که لباس پدرش را پوشیده بود وخیال میکرد مرد بزرگی است کفشهای پدرش را نیز پوشیده بود وداشت میدوید  عده ای نشسته بودند / عده ای راه میرفتند وعده ای باو بیتفاوت از راه رفته بر میگشتند اما او همچنان میدوید  باو تنه میزدند اورا باین سو ان سو میانداختند اما او هنوز میدوید تا اینکه ناگهان باسر بر زمین افتاد وهمه به تماشای ا و نشستند تا ببیننند ایا میتواند ازجای برخیزد یانه ؟  بستگی دارد چه عصایی بسوی او پرتا ب شود عصای موسی  ویا عصای محمد !
    روز گذشته  با دخترم میگفتیم درمیان دیوانگان محصوریم نه راه فرار داریم  ونه تاب نشستن  هردو با یک فاصله طولاتی از یکدیگر او با ماسک ودستکش ومن عریان خسته گرما زده  وعرق ریزان …..
    بلی درست شش ماه هست که بیرون ازخانه را ندیده ام تنها از فراز بالکن خانه وا زپشت شاخه های ناهموار درهم پیچیده گلهای درخاک خشک  فرورفته زرد وخشکیده به خیابان نگاه میکنم اکثر مغازه ها بسته  وهرشب ساعت سه پس از نیمه شب باید با صدای خالی کردن سطلهای بزرگ زباله وریسایکل شئن آنهار ا در محل  بشنوم خواب ازچشمانم میپرد ودهان خشک میان تختخوابم مینشینم نه چیزی برای خواندن هست ونه برای دیدن  انقدر صبر میکنم تا صداها تمام شوند شاید کمی خوابم برد  آنهم شاید .وصبح تنها آب سرد و خنکی که برپیکرم میپاشم  کمی بمن  انرژی میدهد تا بتوانم راه بروم  راه بروم ؟ کجا همه خانه هفتاد متر است .
    جهانی زیر ورو  مانند دیگی که دمر شده وته آن سوخته  حال میبینی ازهمه آن بوی عطری که ازان دیگ بلند میشد تنها مقداری پس مانده غذاها سوخته بود بخاری که بلند میشد بخار افیونی بود که از درون مغزهای ما بلند میشد  برندی کوروازیه  ویسکی اعلای  اسکاتلد مارتینی وجین ودرای مارتینی  همهرا > او ” لاجرعه سر میکشید تا نه چیزی ببیند ونه چیز ی بداند ونه چیزی بفهمد خواب بهترین   اوقات زندگی او بود  روز گذشته به زنانی فکر میکردم که یک یک ظاهرا دوستان من بودند اما درباطن در اغوش او میغلطیدند میاندیشیدم کدامشان درست وحسابی بودند همه به ظاهر شوهر وبچه داشتند  تنها یکی خیلی مشهور بود  خوب تریاک میکشید ….(آه اکر این اراجییف دست از سر من بر میداشتند ) اه اگر دچار فراموشی میشدم ……
    حال باید ازهمین ساعات ودقایق وهمین هفتاد متر نیز لذت ببرم فردا یکمتر شاید نیم متر وشاید پنجاه سانتیمتر نصیبم شد .
    چند درخواب  رود عمر تو ای بی پروا 
    آنقدر خواب نگهدار که درگور کنی 
    شب بیخواب تو بس نیست که از بیخبری 
    روز نورانی  خود را شب دیجور کنی 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  /12 آگوست 020 میلادی / 
  • مهمترین خبرها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “- اسپانیا 
    ———————————-
    خبری نیست  غیر از سلامتی  شما ! خبرها چندان مهم نیستند تنها یکی از آنها  خیلی خی…..لی مهم بود  ! پنج میلیون کورنایی در غرب امریکا مهم نیست  استاندار  تقصیر شهردا رمیگذارد شهرادارتقصیر دولت میگذارد دولت تقصیر ریاست جمهوری  میگذارد اینها مهم نیستند بستن تعداد زیادی از مدارس ودانشگاهها نیز مهم نیستند و نشستن مردم درون خانه هایشان  وکسادی بازارها وبستن شرکتها وکارخانه جات اینها هیچکدام مهم نیستند  . نه ! خبرهای روزانه وهمیشگی هستند  مهمترین خبر آن بود که جناب جیگولو  که ریاست” تالنت  “شوی را بعهده دارد واز نامش خودداری میکنیم ( دچار دردسر نشویم ) ! روی دوچرخه الکترونیکی  زمین خودره اند وپشت مبارکشان شکسته الان دربیمارستان زیر عمل جراحی میباشند !!!! خیلی مهم بود  نه ؟؟  مئسله لبنان کم کم کهنه میشود  مردمی که بر ضد دولت قهار برخاسته اند دوباره منکوب میشوند ملتهایی که میل داشتند دست دردست یکدیگر گذاشته وخودرا از زیر یوغ جنایتکاران خلاص کنند دوباره به سوراخهای خود پناه میبرند . نفسها درسینه ها حبس است وسکوت ……. مهمترین خبر همان بود که من در بالا نوشتم  حال دختران وپسران ونوجوانان این نمایش در حال حاضر بی قرارند .
    تمام شب بیدار بودم  وتمام  شب بین دو اطاق درحال رفت وامد  کسی نبود تشنه ام بود درد داشتم اماا کسی نبود .
    سالهاست باین بیکسی وتنهایی خو کرده ام  اما شب گذشته دیگر فشار بالا رفت ونه ! گریه نکردم  تنها نشستم چرندیات روی موبایلم را خواندم  یکی غذاهایش را به نمایش گذاتشه یکی خودش را یکی عکس سفرهایش را  چند آهنگ نیمه کاره هم آنجا داشت دورخود میچرخید  امروز چقئر خوشحال شدم که درامریکا نبوده ونیستم  همین سر زمین کهنسال قدیمی برایم کافی است خودم هم قدیمی شده ام .
    کجا شد واکسن این بیماری که انهمه فریادتان به اسمانها رفت ؟!  پنج میلیون انسان شوخی نیست وگمان نکنم همه را همه اما ررا درست گفته باشند ایران که از هر صد نفر یکنفر را حساب میکند حساب او مانند همان حسابهای دکان بقالی  با انگشت است  اگر صد نفر بمیرند مینویسد یکنفر ! واگر هزار نفر بمیرند مینویسد بیست نفر  بنا براین آمار آنها به درد همان رهبرشان میخورد .
    حال نمیدانیم ایا دبستانها ودبیرستانها ودانشگاهها باز میشوند ؟  خیلی ها مخارج زیادی را صرف کودکان وفرزندان وجوانان خود کرده اند  . نه ! ابدا برای کسی مهم نیست !
    برای منهم دیگر چیزی مهم نیست  برای هیجکس هیچ چیز مهم نیست درتاریکی بسر میبریم نفسهایمان حبس وخودمان لال و در گوشه ای افتاده ایم حتی قدرت آنرا نداریم که به یکدیگر یاری برسانیم  خوشا بحال بزرگان ونادانان ومستان و بیعاران وعیاران وعیاشان . 
    هوا تاریک بادی  ابری و شاید هم بارانی واما خفه کننده است باید برخاست وزندگی را ازنو شروع کرد هرروز روز جدیدی است وهرروز باید برخاست . تا بعد 
     پایان 
     ثریا ایرانمنش / 11 آگوست 2020 میلادی . اسپانیا 
  • یلاگر !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————
    در بیابان  فراخی که ازآن میگذرم  –
    پای سنگین کسی  دردل شب 
     بامن وسایه من  همسفر نیست 
    نادر نادرپور ” زنده یاد”
    …………
    هنگامی که ” میم”  گفت که من واو هیچکدام نمیبایست زن میگرفتیم  من سه زنرا بدبخت کردم واودوزن را دهانم از تعجب باز ماند .
    نگاهی بمن انداخت وگفت : مگر نمیدانستی ؟  حتما میدانستی ! نه ؟ …..سکوت کردم .
    نه ! حتی به فکرم هم خظور نمیکرد تنها به دوستی  شما حسادت میکردم  میدیدم او ترا بیشتر ازما دوست دارد وآن زن چلاق را  همین اما دیگر دیر بود  من بچه دار بودم ! 
    آه….بخاطر همین مرتب مرا مورد بازخواست قرار میداد که ایا مطمئن هستی این بچه من است ؟ ومن مشت بر گردن او میکوبیدم واورا ازخانه بیرو.ن میراندم؟!  آه//……..چقدر آن روزها ساده بودم !
    چشمانش را به زیر انداخت / پیر شده  بود از آنهمه زیبایی و رعنایی در او چیزی باقی نمانده بود تریاک اورا بصورت یک لوله دراز بیقواره وخمیده  ساخته بود  بیاد همسرانش افتادم یک ازیک زیباتر رعنا تر واز خانواده های بزرگ وفامیلهای پر اعتبار  غیر از اولی که با (دوست ) دو دوست را گرفته بودند از المان …….
    ادامه داد  که درایران نتوانستم بمانم  به نزد سومین همسرم  به امریکا رفتم او در دانشگاه کار  گرفته بود اما کاری درخور من نبود پولی هم دیگر نداشتم  همه کارخانه  واموالمرا دولت  ضبط کرده بود مجبور شدم راننده  تاکسی شوم ………راننده تاکسی ؟ در نظرم مجسم میکردم آن سکرتر  زیبای انگلیسی آن شرکت عظیم ان کارخانه فولاد سازی این مرد زیبا وبلند بالا که ارزوی هر زنی بود …… حال ؟! 
    او تنها شاهد عقد ما بود و پس از عقد زیر گوش همسرم گفت : 
    لقمه دهان تو نبود اول من اورا درمیهمانی دیدم  …….
    من چیزی ازاین زمزمه سر درنیاوردم اما دوستی آنها ادامه داشت او هرشب راس ساعت شش درخانه مرا میکوبید وبه خانه میامد تا مرد از راه برسد دیگر باز ی با بچه هارا رها میکرد وبا دوست به خلوت مینست  × 
    تا اینکه با همسرش به امریکا  رفتند .ودیگر خبری از انهانداشتم هنوز دستمالهای توری  را که برایم از سویس اورده .بودند درون کشوهایم دارم  همسرش زن با کلاسی بود تحصیل کرده واز یک خانواده بزرگ ونامی شهر وبس مهربان .
    حال امروز هردو فرسوده  من با چادر و روسری وحجاب اسلامی واو با ریش  پیراهن یقه باز استین بلند با یک فولکس .واگن عهد دقیانوس  داشت مرا بسوی خانه دوست مشترکما ن میبرد ان دوست مشترک هم میدانست بهتر ازمن گاهی نگاههای  ترحم آمیز مرد را ویا همسر ارمنی اش ا به روی خود احساس میکردم واز خود میپرسیدم آنها چه چیزی را میدانند که من نمیدانم × 
    حال او در راه برایم همه چیز را گفت ان سکرتر هم میدانست آن دختر شاد وطناز انگلیسی برایش مهم نبود همسررش نمیدانست اما از رفتار وتریاک او بیزار بود اورا بحال خود گذاشت .رفت  و…من ماندم . 
    ( این چکیده نامه است که  آن دوست برایم نوشته ومن بدون کم وزیاد انرا  اینجا میاورم .)
    مدتهاست این نامه ها جلوی رویم نشسته اند ومدتهاست که به او میاندیشم  بیچاره زن  امروز کجاست ؟
    —————————-
    من این حروف چنان نوشتم که غیر نداند 
    تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی
    ……………………….
    پلاگر مرتب برایم پیام میدهد که این صفحه تو کهنه شده وباید آنرا عوض کنی منهم از نوع جدید آن بیزارم بنا براین اگر میل نداری جناب بلاگر خداحافظی میکنیم هنوز دفترچه های سپیدم خالی هستند .
    اقلا تا روز تولدم بمن مجال بده تا خود نمایی کنم بعد !!!!!تنها یک هفته باقی مانده  تنها یکهفته !!!
    پایان 
     ثریا ایرانمنش  10 اگوست 2020 میلادی !
  • انتقام دوزن

    یک دل نوشته !
    روز یکشنبه نهم ماه آگوست 2020 میلادی / اسپانیا 
    ——————————————–
    باید مینوشتم . باو قو ل داده بودم که بنویسم . هنوز چشمان لبریز از اشک او جلوی چشمانم  وپیکرلرزانش که مانند درخت  بید لرزان درهم فشرده میشد سعی داشت خودش را  جمع کند . اما بیفایده بود  رها شدبود با یک گیلاس برندی پاک از خودش بیخود وبکلی دگر گون شده بود . کارش همین بود مرتب گریه میکرد . حال با زبانی که لکنت داشت میگفت : 
    بنویس حد اقل انتقام من وآن زنی که امروز مرده ودیگر نیست تا ازخودش دفاع کند  گرفته باشیم منهم شاهدم سکسکه امانش نداد ……
    مردک دو جنسی بود یعنی هم بازنها بود بیشتر با مردها دران زمان این حرفها جزایش مرگ بود  بخاطر همین امرهم ان زن بیچاره  خارجی را گرفت وزمانی باردار شد اورا به دست جراح داد تا رحمش را دربیاورند وهیچگاه بچه دار نشود …..
    اورا به دست  آورد  مرتب باو امر ونهی میکرد اورا به دست خاله زنکها  سپرد تا به راه راست هدایتش کنند باونماز خواندن یاد بدهند  تائورا به مسجد ببرند وبه قم ببرند و…..وخود با ان یکی آنمرد خوش هیکل وزیبا دریک محل بودند   یک رفیق المانی هم داشت که اما این یکی را بیشتر دوست داشت لحظه ای از هم جدا نمیشدند  هردوهم به ظاهر زن وبچه داشتند  تنها یکنفر آن راز را میدانست آن عفرینه پا کوتاه وپا چوبی !
     دهان اورا هم با باج های کلانی   میبستند .
    مست میکرد دست به گردن با مردان میشد ویا زنانرا دربغل میفگرفت برایش مهم نبود که آن زن همسر دارد یا نه بنا براین مرتب هم کتک میخورد وخونین ومالین بخانه می رفت .
    حال  …امروز که به اشکهای آن زن بیچاره فکر میکنم میبینم چثقدر درمقابل /گفته هایش بی تفاوت بودم  او میگریست وناله میکرد من میگفتم مهم نیست  خیال کن یک ماشین جک 
    پات است دسته را فشار بده پول ها را بگیر وبرو  خوش باش اما آن بیچاره با قلبش  با روحش با دلش خود را به دست این مرد سپرده بود  پر روستایی بود  وروز ی پیش من امد وگفت میدانی ! تازگیها چاق شدم رژیم گرفتم اما شوهرم گفته اگر از این لاغر تر بشوی ترا طلاق میدهم من فقط  عاشق باسن تو شدم همین ….. تازه فهمیدم اشکال  ما کجاست .
    اما دیگر دیر بود .
    حال با ز سکسکه میکرد واشک میریخت .باو گفتم : 
    الان این گریه ها بی فاید است  دیگر  هرچه بوده تمام شده رفته همه مرده اند میگفت اما من زنده ام  زندگیم رفت ازدست دادم .
    درجوابش گفتم بعد از انقلاب بیشتر ادمها زندگی وخیلی ها جانشانرا از دست دادند  این موضوع آنقدر ها هم مهم نیست که تو آنرا گنده کردی ….نگاهی از خشم بمن انداخت وگفت :
    آن زن بدبختی که نه ماه در دیوانه خانه بدون لباس تنها یا یک پیراهن بود حتی پیراهنش دکمه نداشت میترسیدند آنرا بخورد  نه ماه تصورش را بکن دریک اطاق تنها  جواب اورا چه کسی خواهد داد . 
    برای همه دیر شده اما این قانون طبیعت چقدر ضالمانه است وچقدر قربانی  میگیرد . بیادان عفریته افتادم با سینه های برجسته  مرتب خودش را در میان بازوان ان مرد میانداخت وتقاضای لباس ویا پالتو پوست ویا لوازم ارایش میکرد  خانه برایش خرید خانه را مبلمان کرد اه….. وبسیاری کارهای دیگرکه بماند !!!!
    نه نمیتوان سکوت کرد حق با این زن است  اما من نه قاضیم ونه وکیل ونه خداوند مردی آمد وزد وبرد هرکاری که دلش خواست کرد هرچه دلش خواست بردهر چه دلش خواست خورد وهرکجا که دلش خواست رفت از فاحشه خانه های شهر تا میان زنانی که برای او خودشانرا لوس میکردند بیخبر از آنچه که او در سینه اش داشت .دورغگوی قهاری بود خوب نقش بازی میکد ….نقش یک مردی حسود و خیلی مردانه اصلا باو نمی آمد  زمانی که  بلند میشد وسط میهمانیها میرقصید  حال من بهم میخورد نگاهی به همسرش مبانداختم او هم از اطلق بیرون میرفت  اوف …جه فاجعه ای حالا تازه فهمیدم …تازه فهمیدم بیچاره این دو زن !
    آه …. حالا درد این زن را میفهمم …اما دیگر دیر است بعلاو ه کاری از دست من بر نمی اید اسرار اودردلم پنهان است گریه هایش را  به جان میخرم اما کاری ازدستم ساخته نیست  بقول  معروف من قدرت ندارم اورا به دیسنی لند ببرم ! . ث
    از یادداشتهای روزانه دیرین !
    پایان / ثریا ایرانمنش / اسپانیا .
  • عجوزه ها ا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————–
    امید پرنده ایست که در سینه تو 
    جای میگیرد 
    باید هرروز باین پرنده  بیشتر نگریست و……. غیره !
    اما اینها همه شعرند امید ی نیست  امید یک اندیشه واهی است که ما به ان دلبسته ایم ! امید تنها یک واژه است وبس .
    هر روز صبح صفحه را که باز میکنی عده ای روانکا  وروانشناس وناصح برایت از فردای خوب وشیرین واینده واینکه چگونه امیدرا دردل بپروانیم نا تبدیل  به یک غول شود وسپس مارا ببعلد  ! باید انهارا به گوشه ای پرتاب کرد خیلی از روی باد شکم حرف میزننند ویا  ابدا دراین دنیا نیستند ودر تخیلات افیونی خود راه میروند کشیدن یک سیگار حشیش  یا یک استکان ویسکی آنهارا به عالم هپروت راهنمایی مکیند .
    نزدیک به سی واندی سال از مرگ دیانا پرنسس زیبای انگلیسی میگذرد وهمه بخوبی میدانند که قاتل او کیست اما نباید صحبت از (عجوزه ها) گرد  این جادوگران پیر  این  متعفنین متعیین  درپیراهن های ابریشمی  زیر  الماسها بازهم بوئ میدهند بوی کهنگی بوی مرگ بوی قبرستانهای هشتصد ساله ونمناک وارواح پلید .
     چه ارام وبیصدا از کنار  سالگرد او میگذرند تا دوباره خاطره ها زنده نشوند و عجوزه ها درکنار هم راه میرروند ونماد خوشبختی را به مردم نادان نشان میدهند مردم بخواب میروند حافظه شان اندازه ی دارد سپس خاموش میشوئد ودیگر بیاد نمیاورند که چگونه مانند فیلمهای جمیز باندی دختری زیبا  لبریز از امید را به دست مرگ دادند وهمه چیز به دست فراموشی سپرده شد .
    امروز  تنها شعری  را که بر زبانم جاری بود یک بند  از اشعا ر فرخی یزدی بود  ( زندگی کردن من  مردن تدرجی  بود / آنچه جان کند  تنم عمر خطابش کردم ) . همه جان کندنهارا عمر رفته به حساب آوردم  دیگر امیدی دردلم نمانده  وامروز صبح دراین فکر بود که باید هرچه زودتر اسباب سفررا اماد ه کنم مرگ هر انسانی به دست خود اوست اگر میل داشته باشد خواهد مرد بقیه همه شعرند وافسانه .
    دیگر چیزی نمانده که با ان دلخوش باشی یک زندانی ابدی درکنج خانه  دیگر میلی نداری حسرتی نداری امیدی نداری  حتی به درختان که منیگرم درنظرم انسانهای مرده ای هستند که بیهوده ریشه کرده تلاش میکنند تا زنده بمانند.
    یک سو بیماری / یکسو انفجار / یکسو بیداد وبی تفاوتی / یکسو قتلهای بی صدا وبا صدا کجای این زندگی شیرین است تا ما تکه ای آنرا در جیب خود پنهان کنیم .
    امروز  زندگی در میان دستهای استخوانی وپوسیده مشتی عجوزه ویا اسکلتهای بیجان میباشد به همراه محافظین گردن کلفتشان ویا قانونهای نانوشته شان  چرا نام فلانی را بردی ! چرا گفتی سیاه یا سفید ؟ چرا نوشتی قرمز ؟  دنیای ادمخواران  وگوشتخواران ونوزادخواران ونوشیدن خون انهاست انسانی دیگر درمیان نمانده انسانها خیلی زود فنا شدند آنچه باقی مانده تنها حیواناتند بصورت انسان راه میروند اروح وشیاطیند .شبها درمعابد پنهانی خود جمع میشوند برای زندگان نقشه میکشند چگونه فردا غذای سیری را ببلعند .
    زمانی که به عقب بر میگردم پشتم از ترس میلرزد چگونه توانستم تحمل کنم وچه دستی کمک کرد تا فرارکنم ……امروزدر میان خانه ای کهنه اثاثیه کهنه و مردمی کهنه وبو گرفته درمیان فریادهای مستانه عربده ها و عصیانها باید راه بروم بی هدف  وبی امید  بی آنکه  آینده ای درانتظارم باشد نه من همه  با نگاهی به چهره های پژمرده وخسته فرزندانم میفهمم که انها هم چندان از زندگی راضی  نیستند نوعی بی تفاوتی وبی بند وباری بی احساسی همه را فرا رفته است مهم نیست با زیر شلواری درکوچه راه بروی یا بالباس ابیه هردو یکی است .
     با رفن  زیبایی از دنیا زشتی ها جای انرا گرفت ومن چقدر امروز دلم برای آن خانه کوچکم  قبل از ازدواجم تنگ شده چقدر خوشبخت بودم دوسئتانی داشتم  واینده ای وجوانی درپیش  نمیدانم ایا آن خانه هئوزهست ؟  طبقه اول  یک اپارتمان با سه اطاق یک راهرو یک حمام ویک ابگرمکن ویک آشپزخانه بزرگ که هیچگاه درآن غذا پخته نمیشد مگر میهمانی داشتیم  حوضی بشکل یک نعل زیبا یک باغچه کوچک وااطاقهای که هرصبح به آفتاب سلام میگففتند  و و…. همه چیز درآنجا بود صفا بود مهربانی بود اندیشه بود آینده بود امید بود همهرا چشم بسته به دست کسی سپردم که …….بود . تمام .
    پایان 
    ثریا ایرانمشن  09. 08.2020 میلادی / اسپانیا .
  • تو کیستی ؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————-
    یک دلنوشته / روز شنبه !
    من کیستم ؟ هیچکس ! .وجود ندارم ! در هیج کجا نامم نیست نه درسرزمین خودم ونه درهیچ کجای دنیا ( من ) دیگر وجود ندارد منی که درمن هست پنهان است برای خودم وشبهایم وگاهی از رورهایم .!
      اماآ ن منی که دیگران میبنید  نامش چیز دیگری است  آن من نیستم .
    نه من! هیجکس خودش نیست  امروز  شخصیت آدمهارا  آن دیگران مد تعیین میکنند  باید یکی از آنها باشی ویکی از برند های  آنها وکیف وکفش  یکی از آنها حتما درون گنجه ات باشد  مهم نیست از کجا آورده ای  مهم این است که درکنار آنها   جلوه کنی وعکسی بگیری  مردم ترا بشناسند !  آنگاه همه بتوحرمت میگذارنذ اگر چه ” گ “را از”ب “تشخیص ندهی مهم نیست مهم آن لباسی  است که برتن تو نشسته  مارک وبرند فلانی ! است پس توا زخودشان هستی از گروه مافیا / دزدان  وداد وستدیان قاچاقچیان  خود فروشان وفاحشه خانه داران این شغل از همه مهمتر وپر درامد تراست پا اندازی کردن برای دیگران وسفره پهن کردن  خودش هنر است وترا بر سر صدر مینشانند .مهم نیست چقدر میدانی وچقدر خوانده ای مهم آن است که دم تو به کجا وصل اسست وچقدر داری …آنگاه دندانسازت  تا کمر جلویت خم میشود وبهترین موا د موجودرا دردهانت جا سازی میکند نه پلاستیک ! دکتر چشم تا کمر خم میشود ونمیگوید برو به شهر دیگری در هتل بمان تا دکتر دیگری را بفرستم ترا معاینه کند . دکتر قلب تا کمر خم میشود  ودرب را به رویت باز میکند ونمیپرسد  ترا چه کی به اینجا فرستا ده است وهمچنین این راه راست ومستقیم به بهشت ادامه دازد ! 
    برو بابا ! حقوق بگیر کارمندی ! ونه اینها این ادمها برای مردن خوب هستند از دستهایشان نباید کار بگیرند از مغزشان باید کاربگیرند اینها این کارمندان این کار گران تنها باید بمیرند ! بلی حکم مرگ انها صادر  شده است باید بمیرند !  مگر آنکه بلد باشند بدزدند  ودوباره بر گردند ا زنو لباسهای دوخت دست آن  از ما بهتران  را بپوشند این لباس است که برای تو تعیین شخصیت میکند  ومعرف تست نه باقی هنرها . باید بلد باشی خودت را خوئب بفروشی ا ین مهم است  دنیا همیشه همین بوده وهست وخواهد بود!.
    چندی پیش کیفی دردست خانمی تازه به دوران رسیده از نوع حاشیه نشینها ی جنوب شهر یک شهرستان  که حال به بالاها رفته دیدم ! آه چقدر ساده وشیک است ! بلی مثل تو سا ده است اما میدانی  قیمت آن چقدر است ؟!هزار یور و ؟؟! …../. چه عقب افتا ه ای ! خیر خانم !  قیمت  این کیف سیصد وهشتاد ونه هزار دلار است !!!!
    چرخی خوردم دوباره پرسیدم چند ؟  389 هزار دلار  ! برای یک کیف ؟ بلی //.ا زنوع مخصوص است چرم ان از یکنوع کروکودیل پرورشی  سفید رنگ است  وتنها در سال دو یا سه عدد از ان ببازار میاید  روسری هایش هم نزدیگ به چهار صد هزار دلار است !!!!!!
    سپس ادامه دااد  بین خودمان بماند من انرا دست دوم خریده ام از یک مغازه دست دوم فروشی درلندن که  مارکهای معروف دست دوم را میفروشد !!میخواهی آدرس انرا بتو میدهم  !!!  چند ! هزار پوند ؟ .
    بعد هم نگاهی تحقیر امیز به سرو وضع من انداخت وگفت ” 
    جان به جانت بکنند همان که بودی هستی ! 
    بلی ! همیشه خودم بوده ام وهمیشه همان خواهم بود کسی نمیتواند مرا مجبور کند که چی بپپوشم وچی بخورم من صاحب اختیار خودم هستم تاز مانی که قدرت دارم اگر روزی دیدم ارباب برایم پیدا شده آنروز زنجیر هارا پاره میکنم  ومیروم من برده وبنده کسی نخواهم بود شاید برای تو مهم نباشد  اما برای من گم کردن خودم مهم است .
    ———————————
    یاد م آمد اولین بار سازنده این کیف برای مرحوم پرنسسی که برای همه شناخته شده است آنرا ساخت ودرفیلمی به نمایش گذاشت  از آن پس تنها برای او میساخت بقیه حق نداشتند   یعنی بیشتر از دو یا سه عدد درست نمیکرد  حال ان مرحوم مرده صد ها هزار پرنسس بر جایش نشسته اند بی انکه مالک جایی یا چیزی باشند  تنها میدانند کجا بروند وبا چه کسی راه بروند تا اجتماع نوین  جهانی آنهارا بپذیرید بعنوان یک عضو نه یک انسان . باقی بماند . پایان 
     ثریا ایرانمنش  / 08/08/ ئ2020 میلادی / اسپانیا !
  • آسوده بخواب مادر!

     آسوده بخواب مادر که فرزندت همیشه بیدار است!

    آن نفرین بزرگ تو  بخاطر دختر بودنم همچنان دامن مرا گفته همان آتش سرخی که برایم ارزو کردی. 
    آسوده بخواب مادر که بجرم زن بودنم دچار عذاب روحی تو بودم. گوش به نصایح تو ندادم و در سن ده سالگی به عقد پیر مردی درنیامدم.

    آسوده بخواب مادر که دخترت همه شب بیدار است… 
    بخاطر دختر بودنم همسر جوانت ترا رها کرد. بخاطر دختر بودنم رنجها کشیدم و اگر آن دایهٔ مهربانم نبود من نیز مانند بقیه امروز درون گوری ناشناس خفته بودم.
    آسوده بخواب مادر که دخترت بیدار است. همه شب بیدار است و با افتخار میگوید من برنده شدم  اگر چه خورد شدم اما زنده ماندم و زنده خواهم ماند ومردان بسیاری را ساختم وخواهم ساخت. 
    به درستی نمیدانم درکجا خفته ای. برایم هم مهم نیست. سالهاست که دیگر ترا نمیشناسم. از همان اولین خیانت تو بخودم دیگر با تو رابطه ای نداشتم. 

    ترا تحمل کردم همچنانکه تو مرا تحمل کردی. چاره ای نبود، مانند یک بند ناف بهم گره خورده بودیم و از هم  جدا هر کدام در دنیای خود سیر میکردیم، تو به زیباییت و خانواده ات مینازیدی و من بخودم.
    راستی مادر آخرین باری که ما بوسه از یکیگر گرفتیم چه زمانی بود؟

    تو در زمان خوبی زیستی و زمان خوبی هم از دنیا رفتی. اما زمان من دگرگون است ویران و خود آواره سر زمیننهای بیگانه.

    نیمه شب است و من هر نیمه شب بیدارم، یعنی تمام شب بیدارم در عوض روزهارا میخوابم. کاری نیست انجام دهم، کسی نیست تا باو بگفتگو بنشینم  ،جایی نیست تا بروم. دریک زندان خانگی با چند اسباب بازی که گاهی آنهارا نیز از دست من میگیرند.
    با چند کتاب اوراق شده و قدیم به دوردستها سفر میکنم وبه درون داستانهایی میروم که درنوجوانی میخواندم و خودم را در نقش قهرمان داستان میدیدم.

    گاهی ژاندارک دختر اورلئان میشدم. گاهی کوزت میشدم. گاهی نفرتی تی میشدم و زمانی ملکهٔ هزار و یک شب و در دل مصر در کنار رود نیل درکنار مارک انتونی خودم کلئوپاترا بودم. همه رویا بودند و من با رویاها زنده بودم. اگر به زندگی واقعی بر میگشتم تنها کاری که میکردم خودکشی بود.

    سالها بعد کتابی خواندم، زنی مانند ترا درون آن کتاب یافتم و نقش خود مرا نیز یافتم اما من حاضر نبودم آن نقش را بازی کنم. نقش بهتری را بازی کردم، نقش یک مادر خوب و فداکار! بی آنکه منتی بر سر دخترانم بگذارم و یا مردان را برنجانم درکنارشان راه رفتم سایه وار و هنوز هم راه میروم. تکیه گاه آنها شدم،  یک دیوار سیمانی و محکم ساخته از اهن و فولاد که انها بتوانند به آن تکیه دهند. من به یک دیوار گلی  تکیه داد بودم که با یک نم باران ویران شد.

    آسوده بخواب مادر! دخترت هرشب بیدار است. در کنار همان آتش سرخ .چقدر درهنگام درد بیاد تست!

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا
    07/08/2020 
  • روز مرگی

    ثریا ارانمنش ” لب پرچین”  اسپانیا 

    نخیر! دیگر هیچ احتیاری از خود نداریم, افکارمان را نیز باید استفراغ کنیم ! تمام شب دراین رؤیا بودم  مرتب زمزمه ای در مغزم میچرخید! مردم بیرحم تر شده اند! مردم بی تفاوت تر شده اند ! مردم دیگر مردم نیستند از ادمی بیرون شده اند مردم به نقص عضو تو میخندد / مردم بر ناتوانی تو میخندد / مردم از افتادن تو لذت میبرند / کدام مردم؟! مردمی مرد و تمام شد. هرجه هست جنازهٔ های رویهم انباشته و بگرفته. هرچه هست انفجارها در زیر  پایت. هر چه هست بیماری ها و دست آخر در زندان و حبس خانگی و با کونه آرنج با یکدیگر تماس گرفتن. بوسه ها تمام شدند، آغوشنها نابود شدند.  هر چه بود تمام شد و ما رسیدیم به پایان دنیا، دنیای که چه خوب وچه بد برایمان خاطراتی داشت حال خاطرات نیر کم کم محو میشوند و می‌میرند. تنها چیزی که در رؤیاها وذهن تو جای میگیرد آدمهای آویران بر طناب دار . همین نه بیشتر  بیگناه یا گناهکار فرقی ندارد، نمایش باید ادامه داشته باشد.

    امروز صفحه ای دیدم ازهمان جناب امیدوار بنام انگلهای تصویری! عجب تشبیه خوبی کرده بود دیگر حالم داشت بهم میخورد کار و زندگی همه شده: نشستن پشت کامپوتر و دوربینها و چرند گویی. همه سیاستمدارند. همه گفتارشان گویاست.  همه صاحب نظرند و همه بزرگانند!!!

    و ما مرغان کور جنگل همچنان گوش به صداهای ناهنجار آنها میدهیم.

    بیاد همسرانم افتادم، هر دو بچه ننه گریان و آویزان به دامن ننه هایشان. چگونه زندگی مرا و جوانی مرا از من گرفتند .

    بیاد دوستانی بودم در لباس دوستی که سخت میل داشتند مرا عریان کنند و بر عریانی من بخندند. حال آنها روی کار آمده بودند و دوران ما تمام شده بود.

    اولین ضربهٔ زندگی را از مادر خوردم که مرا به بیمارستان کشاند و سالها ازخودم بیخبر بودم . او آهسته و بی کلامی راه میرفت گویی من وجود ندارم!

    من سوختم، امروز آنچه بر هیکل من نشسته تنها یک پوستهٔ سوخته لبریز از تاولهای روزگار است. امروز نمیتوانم در برابر اینهمه خشونت دنیا حرفی بزنم چرا که هر روز دنیا وحشتناکتر میشود و هر روز ما بیشتر خود را در پستوی اطاقمان پنهان میکنیم و از یکدیگر  بیخبریم .مگر من چقدر فرصت دارم ؟

    حال دیگر نه زیبایی خورشید ما را اغوا میکند و نه ستارگان روی پهنهٔ آسمان.  خورشید تنها داغیش را بما تزریق میکند و ما در پشت درهای بسته پرده های کشیده زیر باد کولر خود را زنده نگاه میداریم  واز لابلای  پرده ها به زندگی می‌نگریم.  هیچ دستی دیگر برای مهربانی بسوی لانهٔ ما نخواهد آمد مگر برای کشتن.

    دیگرنمیتوانم بنویسم و یا بگویم. این دست دست گرم تو بود که پشت مرا نوازش کرد؟ نه  هرچه بود  شلاقهای های سیمی بودند و هنوز جایشان میسوزد .

    همهٔ انسانها مرده اند. ما برای مردگان اشک میریزیم. مردگان رویصحنه ها برایمان آواز میخوانند و مردگانند که دردل های مرده ما خاطرات را زنده میکنند .پایان

    امروز شکل و شمایل وبلاگ من تغییر کرده و برایم غریبه است. از عکسهایم نیز خبری نیست.  گویا شبها دستی درون لانهٔ من میخزد و همه چیز را زیر و روی می‌کند.  یک دست ناشناس وبیگانه و ….دزد. 

    ثریا ایرانمنش / 06/08/2-2- میلادی / اسپانیا 
  • امردادا ماه !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ———————————
    شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟
    شور وشیدایی  انبوه هزارانت کو ؟
    میخزد در هر برگ تو خوناب خزان 
    نکهت  صبحدم  وبوی بارانت کو ؟
    در گودکی شا روان یمنی شریف اشعاری را در کتابهای درسی گذاشته بود بدین سان :
    فریدون مهربان است  – عزیز کودکا ن است 
     به نرمی میزند حرف – چقدر خوش زبان است 
    ماه وحشتناکی ی است هرچند ماه نامیرا وهمیشه زنده نام گرفته اما همه مردان بزرگ ما دراین ماه از دنیا رفتند ومشروطیت نیز دراین ماه شکل گفت که امروز به مشروعیت تبدیل شد .
    این روزها معلوم نیست چه روزی روی قصابی کردن وسلاخی کردن مرد بزرگ اواز وهنر مند بزرگ و بی رقیب ما فریدون  فرخزاد  خوش  زبان ما است  برای آن نمیدانیم چه روز ی که چند روز از مرگ دلخراش او گذشته بود وگندیدن پیکرش زیر داغی اجاق برقی اشپزخانه تقریبا اورا پخته بود .
    چقدر باید دل سخت وحیوان ووحشی باشیم وجقدر بایدکینه دردلهایمان پینه بسته باشد تا باین وضع فجیع انسانی را  تکه تکه کنیم !؟ حماقت ؟ استبداد؟ حتی گوسفندی را نیز یک گرگ بدینسان پاره نمیکرد که انسانی کمر به قتل دیگری  بست یا حیواناتی کمر به قتل فریدون بستند .
    فریدون اما زنده ماند خمینی اما گور به گور ونفرین میلونها ادم ولعنت هایشان درپشت سرش ادامه دارد تا ابد .
    ماه بدی است بیشتر بد که تولد من نیز دراین ماه است من ونوه ام هردو دریک روز به دنیا امده ایم !!! سرنوشت هردو ی ما به مبارزه با زنده ماندن گره خورده است .
    زنده برای چی ؟ برای دوست داشتن  انسانها وعشق به پاکی عشق به نجابت  اینها امروز دیگر خریداری ندارند بازار بزرگ چین همه چیز  ها رازیر لوله های مخوف خوردکننده اش بلیعد وخورد کرد .
    دیگر  کسی اوای بلبلان را نمیشنود هرچه  هست فریاد اتومبیل های شوینده وکشنده است  وفردا این رباط  ها هستند که درب هارا میشکنند  وارد  خانه ها میشوند  ومیکشند ومیروند رباط هایی که از راه دور کنترل میشوند  .ودیگر عتشق آوازی ندارد /
    فریدون زاده شد او نمرد اگر چه درزمان زنده بودنش اورا به هزاران طعنه بد نام کردند اما امروز کار بجایی رسیده که خودی هایشان نیز بر مرگ او نوحه سرایی میکنند .
    او هما ن مسیح زمان بود که صلیب خودرا بردوش کشید وتا شهر بن رفت تا درانجا بمیرد .
     همه ما صلیب خودرا بر شانه  هایمان داریم .
    می خیزد  در  رگ هر برگ  تو خوناب  خزان 
    نکهت  صحبدم  وبو ی بهارانت کو 
    کوی وبازار تو  میدان  سپاه دشمن 
    شیهه اسب و  های هوی  سوارنت کو ؟
    امروز حتی از مرگ او از جسد او نیز میترسند همانند  همان کس که  فریاد انا الحق را زد واسرار هویدا میکرد وبر سر دار شد امروز از بردن نام او نیز میترسند .
     روان همه رفتگان دراین ماه شوم شاد وخرم باد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  پنجم آگوست 2020 میلادی / اسپانیا 
    اشعار : شفیعی کد کنی 
  • بانو فرح پهلوی " دیبا"

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ———————————–
    روز گذشته بر نامه ای را دیدم که درتمام مدت اشک ریختم وآنجا بود که بانو فرح به شهامت ودلیری وپایداری شما  صد آفرین گفتم باآنکه با بعضی از کارهایتان موافق نبو ده ونیستم اما ازاین که  با اینهمه شهامت وفدا کاری شاهنشاه محبوب مارا تا آخرین دقیقه همراهی کرده واورا تنها نگذاشتید با همه خطرهایی که شمارا تهدید میکرد از شما سپاسگذاریم از طرف خودم وملتی که قدر شناس اعلحضرت هماویون شاهنشاه ایران است .
    تمام شب دراین فکر بودم درآن جزیزه ترسناک چه کسانی  همراهد شما بودند پسر خاله خیانتکارتا ن یا اردشیر خیانتکار ویا بقیه که کم کم راهشانرا عوض کر دند  باید از شادروان انور سادات وپرزیدنت نیکسون نهایت سپاس را داشته باشیم که دران بحران وحشتناک شاه مارا تنها نگذاشتند . 
    لذا بدینوسیله با سپاس تمام از شما پوزش خواسته مرا برای بعضی از گفته هایم نیز نادیده انگاشته عشقی که به شاه  ووطنم داشتم مانع از آن  بود که به بقیه چیزها بیاندیشم .
    شب گذشته دریک کلیپ مردی که تا بحال اورا ندیده ویکبار تنها صدای اورا از رادیو  شنیده ام ومقیم  امریکا  ( حال راست یا دروغ ) عکس شش نفر خاین را گذاشته بود در کنار صفحه اش وانهارا تهدید به مرگ میکرد  این شش نفر مورد نفرت من نیز هستند روزی  به یکی دو تای ائها کمی امیدوار بودم اما دیدم همه برای همان یک لوله تریاک وآن ذره گرد سفید است که خودرا مانند میمون بالا پایین میاندازند ! هادی خرسندی که از ازل واول از زمانیکه دریتیم خانه بود با شاه مخالف وقربانی مصدق است / حسینی نامی که خوشبختانه اورانه دید ونه میدانم کیست بنام ری استارت / بهرام مشیری که خود بخوبی میدانیم نوکر دست به سینه اربابان و درگاه رهبری است / امیر عباس فخر آور که من روزی اورا  یک مبارز واقعی میپنداشتم وبا شادران مسعود صدر مرتب درتماس بودم که ازاو حمایت کنند تا او به بوضیفه  میهنی خود عمل /کند  کاشف بعمل آمد که عضو ارشد اطلاعات وامنیت ایران است / ان مردک منفول  منفور امید نادان ناشریف تکلیفش برای همه روشن است  وآن کرد که تجزیه طلب درلباس خبرنگار مستقل مشغول کار است ! بهر روی این شش نفرا آن مرد ناشناس که چهره اش را نمیدیدم داشت تهدید میکئد .
    ا.ما داستان شما دران جزیره وحشتناک درمیان آن قاتلین بیرحم وان قاچاقچیان  در کنار قطب زاده   حرام زاده داشت سر شاهنشاه وشما با گروگانها با ان پیر خرفت احمق جیمی کارتر دهاتی چانه میزد وخدا ی مهربان   چه لطف بزرگی کرد که طیاره شما زود برخاست وشمارا به مصر وبه دست ان انسان بزرگوار وشریف انور سادات فرستاد .مرحبا حرحبا انور سادات مرحبا !

    اینهارا نوشتم تا بگویم حکو.مت کردن بر این ملت چند چهره وچند پاره کار درستی نیست واینها معنای وطن وطن پرستی را نمیدانند جیست  وطن انهادرون جیبشان ودرحساب بانکیشان ودرمیان لنگ و
    پاچه فواحش روز است وبس این فاحشه ها میتوانند مرد باشند ومیتوانند زن باشند .
    من شخصا هیچ رایی به رفن والاحضرت رضا پهلوی بعنوان رهبر ایران نمیدهم جان او برای ما بیشتر ارزش دارد تا کار او  دو گل سر سبد رابردند تا ندایی باشد وامید ندارم که جان ایشان  درخطر   نباشد . رها کنید سلسه را رها کنید مگر پس از انقلاب  بزرگ فرانسه  بوربورنها توانستند  کاری بکنند آخرین انها امروز از ترس  میل  به فرار دارد  ً.
     من باتمامی وجودم  از شما بخاطر حمایت وهمراهی با شاهنشاه بزرگمان قدر دانی کرده وامید آنرا دارم که دیگر میلی به ر فتن به آن سر زمین را نداشته باشید  من همهرا بیازمودم خیلی چیزها دیدم امروز در گوشه سینه ام زخمی عمیق نشسته که نمیتوانم مرهمی برای آن بیابم واین زخم اکثرا شبها دهان باز میکند وروح مرا دچار درد وافسردگی میکند  من درمیان این ملت بزرگ شدم همه  شب وروزم به مبارزه گذشت مانند پشه دور گوشم وزووز میکردند همه دروغگو همه ریا کار وهمه خبر چین وهمه خود فروش .ملتی دور وچند رو حتی ایمانشان نیز دروغین است .
    در طی سالهایی که کار میکردم شاید بدون اغراق چهار یا پنج نفر انسان شریف را در کنارم دیدم که روسای من بودند یادشان وروحشان گرامی  بقیه مرتب مانند یک سگ دله به دنبالم له له میزدند  خیلی درد کشیدم خیلی زیادتر ازحد تنها یک نور امید دردلم بود وهمان نور به کمکم امد وتا امروزمرا زنده نگاه  داشت .
    آن نور دیگر نیست برای ابد خاموش شد اما یا دش گرامیست وافتخارش برایمان باقی است .
    برای پر نویسی پوزش میخواهم  جانتان سلامت اما ازمن هموطن بشنوید دور حکومت ورفتن به ایرانرا خط بکشید بگذارید هر که را دلشان خواست  یاری کنند  ملتی که شاه بزرگ وخدمتگذار خودرا بکشد ودر خون اووضوبگیرد ودرپشت یک احمق بیسواد به نماز بایستد لیاقت بیشتری ندارد اینها هنوز فرق ملیت با ادیانرا نمیدانند چیست  همهرا درون یک کاسه ریخته وسر کشیده اند بزرگترینشان همان دوست شما ان لاشه متعفن احمد شاملو  بود که با پول شما به مداوا پرداخت وامروز گفته ها واشعار ش را باید بخوانید  یا ان شاعر شهیر سایه  وآن دیگر ی که امروز درخاک خفته است  همه مجیز رهبر روز را میگویند  فردا دیگری را میابند !!!مامور دوجانبه ! بماند بقیه دردلم میماند و…….. 
    با سپاس وعمر طولانی برای خانواده  وعزیزانتان ….. یک دوست / ثریا / ایرانمنش / اسپانیا 
    درتاریخ 05/08/ 2020 میلادی برابر با 14 امرداد ماه 1399  خورشیدی و2579شاهنشاهی  وروز مشروطیت . !
  • ما انگلیسیها!!!!

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ×
    ———————————-
    به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد 
    بسا شکست که بر افسر شاهی آورد !
    با موها وزوزی وباد کرده اش که هران خیال میکردی چندتا پرنده از میان انها بر خواهند خاست مرتب  این  تکیه کلامش بود ما انگلیسها ما انگلیسها !!! اهل یکی از دهات کردستان بود ومادر بزرگ پدریش کنیز وسیاه پوست واین رنگ  واین موههارا به نوه ها نیز داده بود  که گاهی  بچه هایش گریه کنان بخانه میامدند که درمدرسه بما میگویند{نیگر }  یعنی سیاه ! اما مرتب تکرار میکرد  ما انگلیسیها مالیات میدهبم ما انگلیسها سر ساعت ووقت معین  داریم باید قبلا ازما وقت بگیرید ! چکاره بود ؟ اهان پدرش نوکراصلی انگلیسهیا وچهار شغل بزرگ درایران داشت ( البته ظاهرا پنهانی یک فاحشه خانه بزرگ اشرافی را ینز اداره میکرد )  برادارنش نیز به همین نحو پیرو پدر بودند یکی از برادرانش هم پس از انقلاب فورا خودرا داخل سپاه انداخت با لباسهای کهنه سربازی پدرش وتفنگ شکاری خودش وجلوی خانه خودشان پاس میداد!/
    این موجود که امروز درباره اش میل دارم بنویسم سالها درانگلستان دریک مدرسه زبان یاد گرفته .وهمانجا به سایر شاگردان خارجی درس میداد همین ! نه بیشتر شوهری کرده بود برای 
    گرفتن اقامت  دایم همسرش نیز دریک داروخانه شاگرد بود !اما دزدیهای پدرر وبرادران بحساب واریز شد به حسا ب او او هم شروع به خرید مستغلات کرد !بخاطر پدرش پلیس محلی اورا استخدام کرده بود وهفته ای پانزده پوند باو میدادند برای آنکه بقیه را  مواظب باشد  یکی دیگر هم اهل شمال بود او هم بخاطر پدرش وسوابق درخشان  او همکا رهمین خانم بود درنقش مترجم / درنقش راهنما کسانی که زبان بلد نبودند ویا پیدا  کردن مدرسه برای خارجیانی که ناگهان پس از انقلاب راهی سرزمین 
    پدری واجدادی خویش انگلستان شدند !!! 
    حالم رااین زن بهم میزد اما چاره نداشتیم هم همسابه بودیم هنم فامیل !!! خوشبختانه نه فامیل من  فامیل من همه دهاتی از سر زمینشان پایشانرا بیرون نمیگذاشتند  آنچنان دلبستگی به خاک واقوام خود داشتند که خبراز بیرون نداشتند  .
    بهر روی این خانم وبستگانشان که مادرشان سواد خواندن ونوشتن  هم نداشت با قدرت پدر وپولهای باد آورده برای خود شهر را خریده بودند نوکرانی داشتند چاپلوسانی که مجیز انهارا میگفتند  ……
    حساب من با همه جدا بود  نه در دوره هایشان میرفتم ونه کاری به کارشان داشتم از همه مهمتر چند اشنا نیز که روزگاری  درخدمت حزب توده بودند نیز به نوکری آین خانواده پیوستند  نوکر ما نوکری داشت نوکر او چاکری داشت ! بیشتر آنهایی که درخدمت _ ما (انگللیسها ) بودند یا اهل شمال بو دند ویا اهل کردستان ! خوب خریده میشدند راحت / مانند ا بخوردن  خائه داشتند پول داشتند  حسا ب بانگی داشتند از همه مهمتر پاسپورت انگلیسی داشتند این خی……..لی مهم بود ! حال تو دماغت را گرفتی بالا وبروکتاب اشعار فلان  شاعررا باز کن بخوان وگریه کن خاک بر سرت آدم بشو نیستی هنوز هم نشد ی با این سن وسال ؟ باز همان گلی که بودی هستی ونشدی ما انگلیسیها ! خوب خاک بر سر  توهم میرفتی به آنهامیکفتی ما هم چاکریم  میرویم ایرانیانرا  لو میدهیم از حسا ب وکتاب آنها سر در میاوریم  از مبلغ بانکی انها وبشما هر هفته خبر میدهیم پانزذه  پوند بد نبود هفته ای !!!! بعد هم میرفتی خودت پاسپورتت را میگرفتی  تا بعنوان گاردین بچه ها !!! نام ترا دردفترشان ثبت نکنند ! اوف همیشه همان احمقی که بودی هستی / خوب حالا یک اسپانیولی شدم  چکار میتوانم بکنم ؟ کنج خانه بنشینم وبرای شما از دوردستها فلسفه ها بگویم وبنویسم که حال روز ما ایرانیان اگر این است  برای آن است که راحت خودرا میفروشیم مهم نیست خریدار  کیست وکجایی است  درغیر اینصورت چهل سال اسیر نبودیم  وچهل سال خاک خوبمان به یغما نمیرفت  ما خود فروشیم فروشندگان خوبی هستیم اما خرید ار نیم !!! ما انگلیسها الان درجنوب فرانسه برای خودش یک قصر خریده حتما پاسپورت کمون اروپارا هم دارد  
    وهمسرش نمیدانم زنده است یا نه وایا هنوز به سیلینگ !!!! میروند؟!تمام 
    گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن 
    شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود 
    .تم…..ام .
    ثریا ایرانمنش / 04/08/2020 میلادی /اسپانیا
  • راز بقای ما

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ” 
    ریگی از روی زمین برداریم  –
    ووزن بودنرا احساس کنیم ! …….” سهراب سپهری ” 
    درآن روزگاران  خوب وروزگارانی که هنوز اجازه داشتیم زندگی کنیم /
    و پوزه بند بر دهانمان نبسته مانند سگ مارا دور جهان نمیگرداندند !  در روز نامه  آگهی را میخواندیم که ” مثلا در فلان تالار روز فلان سخن رانی فلان استاد درباره  فلانچیز است ! ودر زیر آن اضافه میکرد که ”  ورود برا ی همه  ازاد است ” !
    اما  مثلا اگر ئنه من میل  داشت فلان استادرا ببیند  از ورود او به سالن جلو گیری میکر دند ! آیا دعوت شده اید ؟ بلیط دارید ؟ معلم هستید ؟ ویا از اعضا ء  معلوم است که ننه ما تنها بخاطر آن شخص میل  داشت به آن تالار برود وبه روضه او گوش دهد واحیانا بخا طرمصائبی که بر سرش آمده چند قطره اشک هم بریزد  اما عضو هیچ گروه ودسته ای نبود  پس چگونه زیر آگهی مینویسید ورود برای  همه آزاد است ؟…. تنها محل های روضه خوانی  برای همه ازاد بود !!!!
    امروز هم در فضای مجازی هر کسی منبری دارد  با قدرت جناب یوتیوپ فعال  وماهواره ها البته کمک آن جعبه جادویی که نامش کامپیوتر است  اما ورود برای همه ازاد نیست حتی یک خط را نمی توانی بدون  فشار آن دکمه لعنتی عضو شدن وبه به گفتن یعنی لایک دادن  نه بشنوی ونه ببینی  حال هرکس میخواهد باشد درهر موردی  هم که میخواهد سخن بپراکند !  خبر یکی است وتو آنرا صبح زود در اخبار یا شنیده ویا خوانده ای  اما رفقا واخیرا بانوان نیز آن اخبارا را به آرایشگاه میبرند کمی بزکش میکنند وسپس با اهن وتلمپ پشت میزهای گنده شان مینشینند ویا می ایستند ویا دراطاقکی برایت آنرا تفسیر میکنند ازان قصه حسین کرد را میسازند ویا تاریخ را ورق میزنند همه نوشته ها وگفته هارا دوباره برایت تکرار میکنند !.
    خوب بنا براین من بیچاره  بدبخت فلک زده که نه کیبل دارم ونه عضو هیچ یک از این  گروه ودسته هستم تنها عکسهایشانرا میبنیم ویا گاهی آن خبر نگار ” آزاد” !!!! برایمان خبرهای خوبی میاورد وما غرق شعف  وذوق میشویم !  
    یا کاسه گدایی را به دست گرفته وطلب سکه مینمایند بعضی ها ازجاهای  خوب خوب تغذیه میشوند تا همان افسانه حسن کرده را برایمان  شیرین تر وجذابتر بگویندوما درخواب خوشی فرو میرویم بیدار که میشویم میبینم باطریمان یعنی باطری دستگاهمان تما م شده !!!!!
    چهل ویک سال این زندگی ما بوده است اول با رادیو شروع شد وبا این آخرین تکنو لوژی به پایان رسید و.آن قاتل هچنان تکیه بر صندلی طلایی داده وان فسیلها همچنان مشغول نوشیدن خون جوانانند تا زنده بمانند .
    دلم برای والاحضرت ولایتعهدی مادام العمر میسوزد من اگر جای او بودم همه چیز را رها میکردم میرفتم به دنبال کسب وکار بهتری حکومت کردن بر این ملت هیچ افتخاری ندارد  هیج !بیاد شاد روان نادر نادر پور افتادم  که روزی سیمین بهبهانی مرحوم رفته بود تا اورا دعوت کند که به ایران  برگرددودرمیا ن ملت خود  به زندگیش ادامه دهد وجوابی را که مرحوم نادر پور به بانو سیمین داد برایم بسیارجالب وکلامی ابدی شد او ( ملا ) را دوست نداشت اگر چه فصیح المبلغ  خداوند  بوده باشد او میدانست که زیر پرده چه ها میگذرد اما این ملت هنوز هم دست به دعایند واز همه جالبتر 
    گروهی از ارامنه را دیدم که برای شهید کربلا عزا داری میکردند !!!!!خوب از این قوم نباید بیش از این انتظار داشت  اگر قوم سالمی بودند  دولت عثمانی  دسته دسته از آنهارا به دریا نمیریخت  وخودشان آواره دنیا نمیشدند حال هم که کشوری یافته اند باز سرشان توی کاسه گدایی این وآن است  ملتی بیچشم ورو ومکار ودورو من   درمیان آنها زندگی کرده ام وخوب آنهارا میشناسم وخیانتهای آنهار ا وبردن جوانان مارا سوی احزاب سرخ وسیاه ……بلی ملت شریفی هستند !
    هوا نا جوانمردانه داغ است چهل درجه وصبح الان سی وشش درجه ومن بانوشیدن قهوه ودرهای بسته دارم خفه میشوم اما باید….بنویسم .
    روز گذشته خبری داشتیم منوط بر اینکه از تاریخ شروع نوشتنم که حدود چهارده سال میگذرد میل دارند نوشته هایم را نبدیل به کتابی کرده وبفروش برسانند ! البته دزدان وکپی گران خوب تا بحالل استفاده کرده اند اما خوب مچشان باز خواهد شد . کلی خوشحال شدم  هر روز صبح مانند یک شاگرد مدرسه خوب ووظیفه شناس  پشت این دستگاههای کوچک و بزرگ وگرد ودراز نشستم ونوشتم مدتها مجانی برای دیگران نوشتم من نوشتم انها فروختند !  حال با گفتگو کردن بایک فرد علم وعالم قرار شد همه را جمع وجور کرده تبدیل به کتاب کنند  لابد نام کتاب  میشود”رفیق ثریا “!!!!!.
    میرسد دست به سقف ملکوت 
    دیده ام که سهره بهتر میخواند 
    گاه زخمی را که به 
    پا داشته  ام 
     زیروبم های زمین را بمن آموخته است 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . 03/08/2020 میلادی / اسپانیا 
  • گفته بودی …

    ” ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    گفته بودی به سرت آیم اگر جان بدهی 
     خط تو – نامه تو – پیک تو پیغام تو کو؟
    روزی بود وروزگاری  یعنی یکی بود یکی نبود  غیر از خد ا خیلی ها بودند که داشتند خدارا میافریدند وخدا د رتنهایی خود درگوشه ای چمبک زده وبا خود میانیشید که ” چرا تنها حیوانات را خلق نکردم ؟ وچرا تکامل را بنیاد گذاشتم تا بعضی حیوانات به شکل انسان دربیایند  من این گناه  کرده را بر خود نمیبخشم ورفت درگونه ای خوابید  ودنیارا داد به دست دنیا پرستان .
    دنیا در میان آتش وخون میجوشید  وخورشید صبحگاهی  دیگر از ترس در پشت قله های سنگی پنهان شده بود  که مباد ا این دنیا پرستان ناموس وباکره گی اورا هم بفروشند .
    قله البرز پیر شده وداشت میگریست  دیگر نه درخشندگی داشت ونه خنده های همیشگی را و دیگر  بی آنکه  کهنسالی  خود نشان دهد در پشت ابری سیاه پنهان شد  وچشمان خودرا به شب دوخت . 
    خداوند   چشمانش را بسکه به خورشید دوخته بود  سوخته بودند  واز ان سوختگی وقطره های مذاب   شعله ها بر روی کره زمین نشست  دیگر اشک شب وبارانی نبود هرچه بود سیل مذاب بود .
    ما ؟  ما یعنی جمع کوچک ما  در سر زمین دیگری روی زمین دیگری داشتیم بجای عاشقان دیرین اواز میخواندیم .
    آ ه…..ای خردمندان !  تنها فرصتی اندک میان ما وشما مانده  میان مرگ وزندگی  ایا تقدیر ما چنین بود ؟  فریاد وحشت از لحظه به دنیا آمدن تا آخرین فریاد که به دست جلادان سرمان از تن جدا  میشود ؟  چون آنها به خون ما احتیاج دارند ؟ 
     دیگر هیچگاه نخندیدیم  ودیگر روی بهاران را ندیدیم ودیگر جشن بهاران برایمان به پایان رسید حتی ندانستیم که چگونه پیز شدیم  وخردسالان ما هنوز به دنیا نیامده پیر شدند .
    عقربکهای ساعت زمان تند تند پشت سر هم میدویدند  وما میان مرگ وزندگی دست و
    پا میزدیم  خدا هم  د رخواب  داشت خر وپف میکرد پر خسته بود .
    دیگر خرددمندی نبود تا فریاد مارا بشنود وتاریخ نیز گم شده بود  دیگر همه جهان یکی بود  تنها یکی بود به هرکجا میرفتی همه چیز یک شکل بود  شهرها  دیگر با هم فرقی نداشتند  کوهها مانند هم بعضی ها از بیم وترس سر درگریبان هم برده بودند چرا که دنیا پرستان با گلنک آتش زایی بسوی انها میرففتند درختان  همه  بر روی خاک افتاده بودند تبر زنان زمانه  همهرا از بیخ وبن زده بودند  گلهای های صحرایی زیر خاک پنهان شده بودند ودیگر در هیج باغچه ای گلی به عمل نیامد همه گلها مصنوعی وپلاستیکی بودند 
    پیر زنان هرروز با یک  اب پاش پلاستیکی به گلهای پلاستیک خود اب میدادند …….
    و… دران هنگام بود که من از خواب  خوش مستی بیدار شدم  ودیدم که دیگر  از بام خانه من  اینده ای هویدا نیست  ودر گوشه ایوان من که چند صندلی  خاک میخورد  غیر از کوره اتشین خورشید  چیزی دیده نمیشد حتی در یا هم پشت  ستونهای سیمانی گم شده بود .
     ومرغ شب روی درخت همسایه  در خلوت  وزیر ماه  داشت خنیاگری میکرد  و….بام اندیشه  وعشق من خاموش شده بود .
    مسکینی وغریبی از حد گذشت مارا 
     بر  ما اگر ببخمشی وقت است وقت یارا 
    چون رحمت تو افزون شود زعذر خواهی 
    هر چند بیگناهم / عذر آورم گناه را 
    نام شاعر یادم نیست !! 
    پایان 
     ثریا ایراتمنش . 02/08/2020 میلادی  . اسپانیا 
  • سفر درشب !

    خصوصی نویسی روز شنبه!
    ———————— 
    خلیی جالب است / خیلی دردناک است وخیلی خنده دار  شبها بیدارم مگر باخوردن قرص  امروز در این فکر بودم که حتما یک گناه بزرگ مرتکب شده ام  که باین روز افتادم اما به اطرافم  که منیگرم گناهکارانی را میبنیم که درناز ونعمت سلامتی  کامل بسر مبرند .
    در بیخوابیها به گذشته ها سفر میکنم 
    سر هرراهی  که میایستم  میگویم نه! این خیلی بد بود  بریم خط دوم  انجا ! نه ! این بد تر بود  سفر را ادامه میدهم تا میرسم بتو ! آهان ! این شیرین ترین دوران بود ! مسخره است !  نه؟  …. با این پیغام ویک  عکس  همین  همه ماجرای من تو همین بود ! مدتی رهایت کردم پر ذهنم را مشغول خود ساخته ورهایم نمیکردی  امروز هم سایه ترا دراطافم میبینم  هر صقحه ای را که میگشایم تو  رد میشوی همانند یک سایه . هم خوشحال میشوم هم میترسم .
    اوه ! نه ! اینجا چکار میکند ؟  اما درته دلم غوغایی برپاست  که بار دیگر گرفتمش .
    میخواهم بنویسم که در همه زندگی گذشته وحال من تنها یک نقش باز بود  بقیه همه سیاهی بود ورنج وآن نقش زیبا تو بودی  بنا براین باید دوباره بتو بیاندیشم  .
    چگونه شروع شد ؟  داشتم  از دست کسی فرار میکردم  تو رسیدی برایم پیامی فرستادی اما نه بنام خودت بنام خواهر کوچکت  …… دلم گرفت . کو ؟ کجاست ؟  باید اورا ببیابم  باید همانند خدا اورا دنبال کنم .اوباید به انچه که میخواهد برسد  جنگ من با همه شروع شد  برایم  هیچ چیز وهیچکس در این دنیا مهم نوبد  تنها دیدگانم را به راه تو دوخته بودم  ازاین دیوار وبه ان دیوار ..مهم نیست میل ندارم که اورا دربست دراختیار  بگیرم این یک کبوتر وحشی است رام شدنی نیست دست آموزنیست پرواز را دوست دارد   او مرتب درحا ل پرواز است  وبر سر هر دیواری مینشیند آوازی میخواند ودوباره به پرواز ادامه میدهد  میل دارد تبدیل به یک عقاب شود ….شاید هم شد کسی چه میداند ؟ .
    از پرواز هایت. ودویدن هایت  –  خسته میشدم ترا رها میکردم  ….آه الان کجست  چه غذایی دوست دارد ؟  کجا میرود  ؟ چه عطری میزند  چه بویی میدهد ؟  این شد زندگی من  همه گذشته هارا به دور ریختم وزندگی را ازتو شروع کردم دیگر هیچگاه سزی به  گذشته نزدم .از آ ب گذشته  ننوشیدم  ان آب گوارا وخنگی که روح مرا جلا میداد پرواز تو روی اسمانها بود .. 
    شب گذشته باز بیخواب بودم  میل ند اشتم به قرص خواب پناه ببرم …خو ب !….برویم برای خود یک اقسانه بیابم وبگویم … ا زنوه فاتح هرات ؟ً که همه فامیل به او  مینازیدند ؟ بی آنکه از تاریخ ننگین  وفروش آن  اگه باشند !! یک خود فروش ونو کر انگلستان . اوف نه این طایفه سواداشان درحد همان  نوشتن نامشان زیر قباله هاست  وخواند ن رومانهای جلد کاغذی  وشنیدن اوااز کوچه باغی خوانندگان پایین شهر . منهم آنها  را دوست داشتم اما نه برای همیشه .
    حال از اینکه نواده فاتح هرات  با انها وصلت کرده بسیار مفت خر بودند !!
    نه این قصه را رها کن برویم پاریس  اوه…..نه ! نه !  تنها زمانی آن شهررا دوست داشتم که با کو.دکان چهار ساله وپنج ساله ام رفتم ….هر جا که آن دیو در کنارم بود باید داستانرا سانسور میکردم متاسفانه همع جا حضور داشت یا مریی یا نامریی . 
    خوب است که سری   به دوران نامزدی بزنم …اوف نه  یک بازی بود برای قرار ازخانه  ساختن دو حلقه که نام ما درزیر ان حک شده بود وتاریخ نامزدی وشب نامزدی !!! اوف ….نه  برگریدم وبه سفر خود ا دامه دهیم  به کجا بروم ؟  اینجا ؟ نه آنجا / نه دوستان با کلاسم ؟! اوف ….نه ……مدرسه ؟  دفتر کارم !؟ اوه بد نبود زذ وخوردی بود اما دوستانه حل میشد ……..
     با زرسیدم بتو  بهترین داستان وشیرین ترین آنها  ….خوب از کجا شروع کنیم ؟  وچرا به پایان رسید ؟ نمیدانم .من خسته بودم بسکه دنبال تو از این بام به ان بام رفتم  دیگر خسته شدم وبا دیدن رفقایت  بیشتر خودمرا کنار کشیدم اینها کی هستند که او به دنبال خودش روان کرده است ؟ نه بهتر است باین داستان هم پایان دهم .
    دیگرافسانه شیرینی بجای نمانده تا شبها برای دلم بگویم وبا لبخندی شاد بخواب دلپذیری فرو روم .
    در زیر این بار گران 
    دیگر ان نیستم  که بودم 
    خالیست  از ان اتش  دیرین در وجودم 
    پیجیده  در چشم فضا –   دود کبودم 
     خفته است  در خاکستر  پیری / سر ودم 
    ا فسوس افسوس !
     دیگرنه ان هستم که بودم /
    نادر پور  از کتاب سرمه خورشید /
    پایان  
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا / اول آگوست 2020 میلادی !
  • میهن پرست یا تو ده پرست !

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرجین / اسپانیا 
    ———————————
    زین آتش نهته که در سینه منست 
    خورشید شعله ایست که دراسمان گرفت 
    ————————————
    در مذهب ما خامی ونپختگی وحماقت نشان کفر است نه سایر اراجیف !  چند نفری مرا به چالش کشیده خیال مناظره ویا کوبیدن مرا دارند  من بی اعتنا وبدون پاسخگویی از کنار آنها میگذرم وتنها یک سئوال دارم  واگر جوابی درخور آن داشتند ومرا قانع کرد من همه گناهانرا خواهم پذرفت .
    موضوع وقتی داغ شد که نوشتم معرف  علیا مخدره آخرین ملکه ایران شخصی  از گروه چپی ها بود   ودست بیکی کردن  اینها با آن اردشیرجوان داستانها دارد که بماند بمامر بوط نیست تاریخدانان خود آنهارا خواهند شکافت .
    این خانواده همه متعلق به گروه چپ یعنی حزب توده بودند اما نام خودرا ایرانی ووطن پرست گذارده بودند ! دسته جمعی سفری به مسکو کرده  وحا ل برگشته توشه شهر مسکوی استالین زده  را برایمان به ارمغان آورده بودند وزنان ودخترانی که درنانواییها کار میکردند ویا در خیابانها بکار عمله گی مشغول بودند با پوست سفید وچشمان ابی وموهای بور آنها  این مردان وطن پرست !!! را سخت آزرده کرده بود که چرا مثلا ما باید درناز ونعمت باشیم آنها در حال زحمت !!! همه تحصیل کرده دانشگاه  دیده وغیره سفرنامه ها به چاپ رسید که من یکی از آـنهارا دارم با عکس وشخصیات همه اقایان سفر کرده  که متاسفانه اش ولاش شده است .
    این وطن پرستان آز ان روسیه یخ بسته ومردم بد عنق وسر زمین ومردم فلک زده که حتی جرئت اظهار نظر نداشتند در غیر اینصورت جایشان د رزندانهای سیبریه  بود  – آنچنان با آب وتاب تعریف کرده بودند  که  دل آدمی پر میزد بسوی آن گلستان برود  اما بادیدن عکسها من ابدا میل نداشتم بسوی آن جهنم یخ زده بروم  این عالیجنابان  نامشان وطن پرست بود هنوز گلهای صحرایی ولاله های سر به زیر دشتهای سر زمین خودشانرا ندیده بودند اما چنان از یوگسلاوی  وشهرکهای  کمونیستی آن  با اب وتاب تعریف میکردند که انسان بهشت را د رنظر  میاورد . … موسیقی ایران به آنها دل اشوبه میداد اما راپسودی پنج ویا شماره 2  لیست انهارا به عالم دیگری سوق میدا د من عاشق  ترانه های ایرانی بودم وآنهارا با صدای بلند میخواندم  عاشق رهی معیری بودم عاشق ساز خرم وتجویدی بودم  عاشق پینوی مشیر همایون بودم …نه من بد حوری امل وعقب افتاده اما پررو بودم !!!” وچه خوب شد که من بیشتر این سر زمیننهارا دیدم “
    این چگونه وطن پرستی بود که شما همه سر زمینها جهانرا بر کشور خود ترجیح میدادید قبول دارم نواقص زیادی در آن سر زمین ما  بود از همه  مهمتر بیسوادی وبی شعوری اشخاص وگوش دادن به اراجیف ملاهای بیسواد شهر درروی منبر وروضه خوانس هفتگی ونذورات اینها همه ناشی از بیخردی بود !ونجس وپاکی وکردادن واینکه دختر نباید تا ازاو سئوالی  نپرسیده اند لب از لب باز کند !!! به همین دلیل من در نظر انها دختری پررو ودریده بودم ! چرا که حر ف میزدم اعتراض میکردم اظهار نظرم را صریع بیان میداشتم مانند ستارگان سینما لباس میپوشیدم  ایوای دنیارا بهم ریختم جنگ جهانی سوم شروع شد وآتش وسیل در سان فرانسیکو رخ داد همه بخاطر ان بود که بلوزها و لباسهای  من بدون آستین بودند ! من هنو زهم ازآ ستین بیزارم تمام بلوزها ولباسهایمرا از بیخ وبن آسین آنهارا بریده ام  اما با یقه پوشیده مشگلی ندارم (.بازاز مرحله پرت شدم ) ! این چه نوع وطن پرستی بود  که آن مردان شاهد مرگ وفرو افتاددن ستارگانی  در پیش پای خود بودند بی  هیج احساس و  بی اعتنا میگذشتند وچشمانشان بسوی غرب وروسیه بود ؟  بمن بگویید این وطن پرستی بود ؟  اگر آنهمه بارانی که در انگستان میبارید یک قطره آن درایران میبارید ایران بهشت روی زمین بود   اما فرزندان ما زیر دست مردان  دیوانه ای نظیر احمد شاملو  درس بگیرند والفاظ را پس وپیش کنند  شاملو تنها حسنی که داشت نان قیافه وصدای گرم خودرا میخورد مردی بسیار عیاش کثیف ومشروب خور قهاری بود  تا جایی که من صبح یک روز که درلندن بخانه دوستی رقتم جناب شاعرا  درون  وان خفته دیدم  از فرط مستی تمام شب دروان حمام خوابیده بود !!!!وبی ادب پر مدعا حتی .جواب سلام کسی را نمیداد سیگار او امان نمیداد که حرف بزند اینها  استادان زمان ما بودند  استادان اصلی را بگوشه ای رانده واین  زباله ها در میان جوانان بخصوص  خدایگان بودند وملکه جوان هم درمیان آنها میخرامید !
    بیچاره شاه با مادر زنش تخته نرد بازی میکرد ! بلی اینها  مردان  وطن پرست ما بودند وما خایین بالفطره که عاشق میهنمان بودیم امل وعقب افتاده واز دنیای آنها فرستگها به دور بودیم …….باقی بماند حال ملکه پیر هشتاد ساله دخترک کاکل بسر ا مانند  جغد دربغل کرفته وهمه جا عکس اورا تکرار میکند .واز ماست که بر ماست  . نه از دیگران .
    پایان 
     ثریا ایرانمنش  . 31 ژولای 2020 میلادی / اسپانیا /
  • اواره ام ….هی….. آواره ام !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    /———————————-
    غمم هست چرا  نیست صاحبدلی . واهل دلی که بر آنها خرده بگیرد  ومصنفی یا دانشوری  برمن بتازد  خیلی خوش دارم که تاختن دلهارا ببینم وتنها باید باز بر گردم به سوی ایینه وا زخودم بپرسم  
    من عقیده  دارم هیچکس  ” جاودانه” نخواهد ماند مگر آنکه راه حقیقترا درپیش بگیرد البته این روزها این راه گمشده لبریز از سنگ وکلوخ وخاک شده به همین دلیل میل دارم دوباره برگردم ورور درروی آیینه بایستم وتنها خودمرا ببینم  لبریز از حقیقت .
    امروز در میان نسلی زندگی میکنم لبریز از تضادها  هیچ ادعایی ندارم  اما دروغ وریا را نمی پسندم س بازی با احساسات وعواطف  دیگرانرانوغی جنایت میدانم و نمی پسندم خشمگین میشوم میتازم برایم مهم نیست آن شخص که باشد وچه باشد .  من نویستذه  دوران خودم نیستم  من متعلق باین نسلم  نسلی که دارد میتازد وجلو میرود وفریب نمیخورد  اما هنوز زنان ومردان گذشته دویب  میز نشسته  ومشغول  فریب دادن دیگرانند من تنها عصبی میشوم ناگهان چیزی را مینویسم  نه  نمیترسم پای نوشته ام وگفته ام ایستاده  ومیایستم .
    من از روز اول واز روز اشنایی شهنشاه با ( آن زن )  دچار یکنوع رنج شدم وهر روز در این فکر بودم که چه زمانی  شاهنشاه ما بیدار خواهندشد  اونقش خودرا خوب بازی کرد بسیار هم خوب بازی کرد امروز در تمام جهان بیشترین  عکسها و گفتارها درباره اوست  وهر  روز خبری تازه منتشر میکند او خوب میداند که کجا ایستاده است .آخرین  نقشی را که در سالهای آخر بازی کرد وبا شاه رقصید از طرز نگاه  داشتن دست او در میان دستهای شاه فهمیدم که این باز یرا او به راه انداخته تا نقش دیگری را پنهان دارد  دران روزها همه خبرها درمورد دختری ( بنام طلا بود) که شاه را شیفته خود کرده بود ومومنین  مقدس اورا از پنجره به خیابان پرتا ب کردند وکسی چیزی نفهمید .
    این زن . یک مرد بود درلباس زنانه  اماد ه ویرانگری  خوب با  ان عفریت ساخته بود باهم میرویم وباهم خواهیم خورد اما دزد سوم امد وخرشانرا زد وبرد .
    امروز نقش مادری رنج کشیده را بازی میکند  وهر ساعت درانتظار دوربینها است عاشق دوربین است وعاشق شهرت .
    امروز هنگامکیه عکس اورا ومصاحبه اورا درکنار آن لجاره معصومه قمی دیدیم دیگر برایم مسلم شد که همه دستها دررون یک کاسه است ومردم بیخوددرانتظار ظهورند .
    هیچگاه خرف مادرم از یادم نمیرئد روزعررسی  این زن ا زجلوی تلویزیون برخاست وگفت :
    من از چشمان سپید این زن میترسم  او این خاک را برباد خواهد داد  واز درب اطاق بیرون برفت . آن روززها ما باورمان نمیشد چگونه یک دختر بیچاره که مادرش با خیاطی اورا بزرگ کرده وبرای تحصیل به خارج فرستاده میتواند سر زمینی را به ویرانی بکشد  اما عکسهای  گوناگونی کم کم  در همه جا دیده میشود مردانی درلباسهای شاهی در نقش پدر بزرگ ایشان ویا دایی مهربان ایشان ویا اقوام ایشانند  مقابله با آن بانوی بختیاری ان ملکه قلبها زنی که ابدا کاری به سیاست نداشت  تنها نقشی که باو واگذار شده بود همانرا اجرا میکرد .
    ایشان دست دردست مافیای قدرت جهانی مانکن خاور میانه شدند وشد آنچه که باید بشود آن مردک متالیخولیایی احمد شاملو بهترین  دوستش بود با پولها ی او مغز ویرانش را عمل کرد همه این پسر ان تازه سر از تخم در اورده روشن فکر دوستانش بودند  کانون پرورش کودکان   دردست توده ای ها بود وافکار کودکانرا تمیز میکرد  نه اینها را کسی نمیداند ویا نمیخواهد بداند  او دست دردست مافیای همین رژیم دارد برایش دیگر مهم نیست روزی در ارزوی ا ن میسوخت که ملکه سر زمین شده وبر تخت بجای شاه بنشیند در انتطا ر مرگ او بود میدانست بیمار است شاه بیماریش را از او پنهان کرده بود  داورهایی که باو میدادندباید مطمئن میشد که از ناحیه ان زن باو نرسیده  است . وشبی که شاه داشت جان میداد او مانند یک مانکن ارایش کرده بر بالینش با لبخندی مزورانه نشست  صددرصد مطمئن بود که فردا تاج وتخت را  دراختیار خواهد گرفت تنها یک چیز را فراموش کرده بود که بزرگانی که باو وعده داده بودند هدفشان چیز دیگری بود ویرانی مملکت وبرای درس دادن باو ونشاندنش سرجایش دو طفل بیگناه اورا کشتند اما هنوز باز هم دوربینها را فریاد میزد .
    میدانید  خانم فرح با این  کار آخرت حال مرا بهم زدی  دیگر  مردم را بیشتر فریب نده بگذار معصومه قمی رییس جمهور شود او جوان است وخوب میداند چکار باید بکند همسرش نیز از گروه از ما بهتران است  ما دیگر فریب ترا نخواهیم خورد بیهوده بچه هارا برایمان جلو نفرست .ونوررا بجای تاریکی منشان که تو تو تاریکی هستی /
    روز گذشته کلیپی دیدم که دختر علیرضا سرود ای ایرانرا با ویلون میزد وتک وتنها درکنار مقبره پدربزر گش نشسته بود مگر او نوه تو نیست ؟ !  نوه های تو تنها همان سه تا دختر مامانی هستند ؟ از دختر بزرگت خبر داری کجاست ؟ تنها در مراسم های مخصوص درگوشه ای د رسکوت مینشیند  دسئتهایت بخون آغشته است بانو . 
    دیوارها  های کور کهن  فریاد میزنند 
    – مارا چرا  به خاک اسارت  نشاندید
    ما خشت ها به خامی خود شاد بودیم 
    پایان 
     ثریا ایراتمنش / 30 ژولای 2020 میلادی/
     اسپانیا .
  • چاه متعفن

    ئوشتار نیمه شبان !
    —————
    خواب از سرم پریده است  سرو صدای ها بیرون خالی کردن سطلهای زباله وریسایکل کردن انها درمحل ! وصدای موسیقی درون اتومبیلها وا زهمه بدتر ضعف وگرسنگی مرا بیدار نگاه داشته است نمیدانم از چه ساعتی بیدار بودم  رفتم به تماشا و وگردش  گوگل و خوب شناسنامه اشخاص مهم !!!!  
    آنچه معلوم است اشخاص مهم خیلی مهم  قفل محکمی بر در  آن شناسنامه  زده اند و تنها چند سطری در باره کارهای روزانه شان نوشته شده است اما بعضی اشخاص خیلی خیلی مهم  بخصوص هموطنان من هستند که میل دارند راست ودروغ را بهم ببافند ودر ویکی  پدیا بگذارند البته بعضی ها هم  مورد لطف نیستند وویکی پدیا هر چه دل تنگش میدخواهد در باره انها مینویسد .
    نمیدانم چرا بیاد آن مرد گوینده وبرنامه ریز  قدیمی افتادم که دیگرا مروز میان ما نیست سالها درهمین شهرک کنار ما میزیست زن شلخته ودیوانه ای داشت با یک پسر  مرد محترمی بود ا زپیشکسوتان بود عکاس خوبی بود  به هرکاری دست میزد تا بتواند زندگیش را بگذاراند درکنار او هنرمندان قدیم هم بودند که همه گرسنه وبیکار مشتی ایرانی که ابدا با هیچ جوال دوزی بهم دوخته نمیشدند دراینجا گرد آمده بودن بدبختی ماهم حضور داشتیم  شبی دست جمعی دریک لابی هتل تابستانی نشسته بودیم همه بودند  همه !!! موزیک لایو بود یک تور تازه انگلیسی با مشتی زن پیر وپاتال  از راه رسیده بود وزنان خوشحال  مردان خوشحال تر در وسط پیست میرقصیدند . ناگهان آن مرد محترم در کنار گوش من گفت : 
    فکر کن ازهر کدام از اینها  ده دلار بگیری با انها بخوابی چه پولی میشود !!!! من همان نبود که سکته کنم ! لیوانم را روی میز گذاشتم نه هنوز چیزی ننوشیده بودم به پیر زنان با انبوه چربی آنها نگاه میکردم .باین مرد جوان  !!!! شاید حق داشت  باید مخارج پسرش وهمسرش را میداد زن او  واقعا شلخته بود وبیعار وبیکار . حال امشب  مراسم یاد بود اورا درامریکا دیدم چقئر دلم سوخت  چه رنجی کشید  تا توانست با آنهمه تحصیلات وانبوه  داشته ها خودش را به آنجا بکشاند  تنها چند سال زنده ماند سرطان اورا برد .
    رقتم سر چاه دیگری را باز کردم ! اوف /// بو ی گند او تا همین الان بینی مرا میازارد وحالم را بهم میزند اول خیال کردم آبی روان است جویی است روان که دارد میرود  اما امشب دیدم ای وای چه تعفنی از او بر میخیزد وهمسرش ؟!  اگر ادم حسابی بود  همسر او نمیشد .
    آه خداوندا !  من با چه کسانی نشست وبرخاست داشتم کجا بودم وبه کجا رسیدم  چندان تشنه نبودم که درانتظا رقطره ای آب له له بزنم  اما بد جوری احساس دردوتنهایی داشتم  به دنبال کسی میگشتم  تا با هم مراوده داشته باشیم افکارمانرا باهم تقسیم کنیم  ….خیر دنیا تمام شده وهر چه هست دررون همان چاهکهای  متعفن است تنها درهای چاه فرق میکند .
    همه رفته اند  همه مرده اند وان چند نفری هم که زنده  اند خودرا پنهان ساخته درخلوت مینویسند دردهایشانرا دیده هایشانرا وگفته هایشانرا واسرا ردلهای  سوخته شان را .
    دیدیم که چگونه میتوان رنگ عوض کرد چهره عوض کرد ونام وفامیل عوض کرد وشد ادم دیگری ومن همچنان پا فشاری دارم همان  که بودم باشم نه میل ندارم خودمرا  عوض کنم …عوض کنم ؟ برای کی ؟ بر ی چی ؟برای کجا؟ برای این دنیا ی بیمار وپوسیده که بو ی گندش همه جارا فرا گرفته یک بیمارستان درکنارش یک گورستان !  در ب همه چاههارا گذاشتم نا بوی گند آنها بیشتر مشام مرا نیازارد باز من ماندم همین قلم ! یا دکمه ها وهمان کتب قدیمی وخاطراتی که باید مرتب نشخوار کنم وبالا بیاورم ویا نشخوار کنم دوباره قورت دهم  اوف بیماری زاست باید هوای تازه ای بخورم !!!! اما کجا قرنطینه هستیم !
    تعطیلی دخترم از جمعه شروع میشود باو گفتم ایا بیابان رفتن ودرکنار درختی نشستن وچادر زدن ممنوع است ؟ در غیر اینصورت کاروان کاررا سوار میشویم  اما کجا باید  پارک کنیم ؟ همه جا بسته است .
    زندان بدی است  خیلی بد همه دچار افسردگی  شده ایم آیا همان زمانهای زشت بهتر نبود ؟! ثریا/ اسپانیا /نیمه شب  پنج شنبه /
  • مارک آنتونی وکلئوپاترا !

    دلنوشته !
    ———عکسی از والاحضرت شاهدخت شهناز پهلوی درکنار همسر دیو سیرتش در زایشگاه هنگامیکه تنها دخترشان مهنازرا به دنیا اورده بود روی ایینستا گرامم بود ! خنده ها همه مصنوعی دهان اردشیرخان باندازه تغار ماست بندی اکبر مشدی باز بود اما دروغین! او سر ش گرم بود کارهای مهمتری را  داشت .
    پسر  خاله اش عکاس بود الیزابت تایلور را به همراه پسر خاله  به ایران فرستاد  آنقدر فرش جواهر وابریشم ولباس با او هدیه کردند که دیگر جا نداشت باندازه همه عمرش همه در آمد فیلمهایش او در این چند روز ه درایرانم جهاز جمع کرد بامید آنکه مارک انتونی سر سزاررا ببرد وخودش بر جای او بنشیند واو همان زن مشرقی ویا کلئوپاترای واقعی شود . اما نشد .
    شاهنشاه اورا به دربار  فرا خواند نه برای عشقبازی او  از جمله زنانی نبود که بتواند شاهنشاه را بخود جلب کند پستانهای بزرگ قد کوتاه باسن پهن  ! نه تنها یک صوت زیبا  اما آتچه را که شاهنشاه باید بفهد فهمید ودیگر داستان مارک آنتونی وکلئوپاترابه پایان رسید .او با طیاره  شخصی وهمه اجناس گرانبهای والماسها ومرواریدهای یمنی وسایر هدایا عازم  سر زمینش شد  سفری پر بار بود ! 
    اما مارک آنتونی پر بیرحم بود  درخود ایران دختران بسیاری را بدبخت کرد بعضی هارا کشت ودر جوی اب آنداخت وشخص دیگر  را ربجرم قتل گرفتند  وسپس ازادش کردند یکه تاز بود هرکاری دلش میخواست انجام میداد در وزارت خارجه که ریاست آنرا داشت همه از دست او به ستوه آمده بودند به هیچکس رحم نمیکرد.
    دوستی داشتم که نوه امام جمعه بود بسیار زیبا پوستی سفید موهای بور چشمانی روشن وبسیارجذاب همسرش عضوارشد وزارتخانه بود او آن زن با دو دخترش مرتب دراروپا بودند   ////  از ترس جناب مارک انتونی  آخرین عکسی که آز آن زن زیبا دارم درروز تاجگذاری درصف اول کنار امام جمعه ایستاده است یک کنتس واقعی بود سر انجا م هم بعنوان یک تعطیلی وسپس استعفا از وزارتخانه عازم قرانسه شدند دو دختر زیبای او فاطی ولعیا !!!!! کجا هستند ؟ 
    بلی این جناب پیر نا میرا  جنایتهای بسیاری کرد امروز هم دستش در خون ایران وایرانی تا آرنج فرو رفته است چه بسا نیمی از کوه دماوندرا صاحب شود برای جه موقع ؟  دفن شود مثلا ضحاک شود > 
    آه لعنت بر شما لعنت بر همه شما ملکه سرخ پوش وتو  وسایرین . 
    پایان 
    چهارشنبه 29  ژئلای 2020 میلادی .اسپانیا /
  • دام تزویر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————-
    کشتی شکستگانیم – ای باد شر طه برخیز
    باشد که باز بینینم  دیدار آشنا را
    حافظ شاه غزل .
    روز گذشته سری به کتابخانه درهم برهم خودم زدم همه چیز رویهم انباشته بود  کتاب اشعار فروغی بستامی را برداشتم  ….آه برگشتم به همان سالهای دور  صدای نازنین فخری نیکزاد با چشمان خمار وآن لبان برجسته وآن نجابت ” 
    کی رفته ای زدل که تمنا کنم ترا 
    کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا 
    با صد هزار جلوه برون امدی که من 
    با صد هزا دیده تماشا کنم ترا 
    آه چه دوران خئوشی بود موسیقی همه اطرااف مارا فرا گرفته بود هرکدام  برای خود یک نت بودیم یک اهنگ یک ترانه جواب عاشقانه را با اشعار زیبای درون کتابهای اشعار بزرگان میدادیم  وچه غروی داشتیم .
    تا اینکه خان مغول احمد شاملو  ناگهان پریارا سرود صبح جمعه وکوجه را سرود آنهم با جا بجا کردن الفاظ وکلمات ویا کپی کردن از روی اشعار  شاعران خارجی امثال “نرودا ” برروی همه چیز  سایه انداخت ما شدیم امل وجوانان کوته فکر ما رفتند به دنبال روشنگریها وروشنفکر ی!  فرها د با ان صدای انکر الصواتش جمعه را خواندوما کم کم دور شدیم دور تا اینکه این اشعار وزین وسنگین تنها دریک  مقطع جای گرفت ” گلها”  واین گلها امروز پر پر  شده ه  هر برگ ان زیر دست وپاهای  دیگران  افتاده است 
     سر زمینی بر باد میرود سلطان ابن غاصب اردوغان  همه خیابانهای شهراترکیه را بنام شعرای نامی ما کرد بدون هیچ اجازه ای وهمه شاعران مارا صاحب شد درعوض قوم بدتر از مغولان  شوریدندشاعران وگورهای انهارا ویران ساختند بجایش امام زاده هارس ساختند تا زمینها را به یغما ببرند  مشتی موش مرده زیر عبا وعمامه پنهان شدند  مشتی غاصب ودزد و چپاول گر زیر عبای دین سر زمین مارا به سوی بدبختی کشاندند وغارت کردند درعوض برایمان سر هر چهارراه  بجای توالت عمومی یک امام زاده من دراوردی  ساختند  وملت را به زور به آنجا  کشاندندلاتهای محله همه دین دار ومتدین بودند به همراه چاقوهای ضامن دارشان وکلفت های  دهاتی قدیم همه پرستو شدند پرواز کنان بسوی دشتهای دور .
    دسته های عزا داری به راه افنتاد  حسین دوباره  شد شاه زمانه ! ولاتهای کوچه وبازار وتهی مغزان شدند سگ درگه او /
    مردک مفنگی شد امام دیگری شد رهبر وسومی شد مداح دیگر راه گریزی نبود همه خیابانهارا به دست خود مرد م بستند همه چهارراههارا ممنوع الورود کردند کاخها سر بفلک کشیده شد قران را دام تزویر ساختند وبرپیشانی شیطان پرستان مهر کردند عده ای بیصدا درکنج خانه هایشان جان دادند وجنازهایشان پس از چند روز پیدا شد  دزدانی که فراری بودند قاتلان به دنبالشان رفتند اموالشان را  کرفتند وخودشانرا کشتند وجنازه را با شریفات عالی به خائه بر گرداندند.

    امروز حقارت وبدبختی از سر وروی این ملت میبارد آن مردان ناقص العقلی که درمجلس اعیان نشسته بودنند به اروزیشان رسیدند ( ایران باید چیز ی پایین تر از  پاکستان وبنگلادش باشد ) حال ببینید …

    وما دیدیم این مردان نفرت انگیز وچندش آورا بسوی سر زمین .ما گسیل دادند  شعور باطن هر یک از مردان وزنان تنها باندازه   یک فندق بود نه بیشتر  چیزی در دردرونش جای نمیگرفت .
    امروز دیگر برای من وامثال من خیلی دیر است / دیر  ونسل سوخته واتش گرفته ما جر قه ای نیز به میان نسل اینده انداخت که آن را هم میسوزاند  دیگر  کسی نیست تا بگوید 
    خوش آنکه حلقه های سر زلف باز کنی
    دیوانگان سلسله اترا رها کنی
    کار جنون ما به تماشا کشیده است
     یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
     نه دیگر خبر ی از سر زلف وسلسله دراز نیست . 
    غزل گفتی  ودر سفتی  بیا وخوش بخوان حافظ
     که بر نظم تو  افشاند  فلک عقد ثریا را 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / 29 / 07/2020 میلادی  / اسپانیا 
  • سایه روی دیوار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————-
    آه…..دیوار !
    چه شد  آن سایه من ؟ 
    که شبی ماه به رخسار تو رقصاندش !
    —————
    خانم دکتر گفت : 
    نه اخبار  را ببین ونه بخوان  بلند شد وتلویزون  رات که روی اخبار 24 ساعته بود خاموش کرد نگاهی به قفسه فیلمهایم انداخت وگفت بنشین فیلم تماشا کن / موزیک گوش کن !  اخبار بی اخبار ! خبر بی خبر  وسر زمینت را نیز فراموش کن ! هرچه بود تمام شد تو اینجا هستی درکنار ما وما ترا دوست داریم . اشکهایم جاری شدند /…آه ببخشید خانم دکتر نازنین وزیبا دست خودم نیست اما این خاک خاک من نیست این خانه نیز از ان من نیست .
    کفت : تملک چیز بدی است هرکجا که راحتی وخوشی به زندگیت ادامه بده   این خانه توست این زندگی توست واین سر زمین توست که برای قانون ان سوگند خوردی >
    ـآه …!!! بلی . متشکرم کنه مرا بیاد قانون انداختید ؟ قانون !در ذهنم قانون  وحروف ان بالا و
    اپیین میشد قانون  راست میگفت .
    سپس هنگامیکه رفت از بیرون به دخترم زنگ زد وگفت مگذارید نه اخباررا ببیند  ونه چیزی د رحکم خبر هارا بخواند .
    راست میگفت این سر زمین من است من برای حفظ قانون آنها سوگند خوردم پسرم درهمین سر زمین به دانشگاه رفت واین خانم دکتر همکلاسی او بود  امروز نوه ام به دانشگاه میرود نوه دیگرم  فاراغ التحصیل دانشگاه شد اما کاری گیرش نیامد  کارها خوابیده اند شرکتها  فروشگاهها تنها چند ساعت بازند  این بیماری هم کم روی من اثر نگذاشت  حقوق ها نصف شدند  همه چیز خوابید ماهم از جمله دزدان وقاچاقچیان نیستیم وودرحدمت  مخبرین  هم نیستیم  ما تنها میدانیم باید کار کنیم برای زنده ماندن  نه بیشتر / بیشتر را نمیخواهیم  لباسهای من درون کمد درحال خاک خوردنند خودم با یپراهن خوابم راه میروم  هوا داغ است .  تلویزیون خاموش  اخبار را بستم تنها به دنبال کسی میگشتم که دوروز پیش یک برنامه در باره تشکیل ساواک وروسای آن درست کرده بود اما هنگام اجرای برنامه مرتب عرق خودرا پاک میکرد سپس گفت در محیط کارم گویا یکی از همکاران کورنا داشته بمن هم سرایت کرده کمی تب دارم  فردا باید بروم تست کو.رنا را بدهم اگر سالم برگشتم که باز درخدمت شما هستم درغیز اینصورت برای همیشه خدا نگهدار…… جوانی بلند قامت قوی البنیه ورزشکار وتحصیل کرده بود پدرش ریاست تشریفات گارد شاهنشاهی را داشت وخودش فدایی شاه بود . نگرانش شدم برایش روی فیس بوکم پیامی گذاشتم .نامشر ا فراموش کردم چون برنامه اش را   با نام دیگری اجرا میکرد ……
    خوب خانم دکتر  اخبار را  نمیخوانم اما از این گونه اخبار نمیتوانم بی تفاوت بگذرم .
    تمام  شب ار فشار گرما نتوانستم بخوبم هوا بدجوری گرم وشرجی بوداحتمالا باز جایی آتش گرفته وباز اتش را به دم گرگها بسته انهاراروانه چراگاهها کرده اند به زمینها احتیاج دارند . نه دیگر خبر هارا نمیخوانم  دیگر برایم چیزی مهم نیست .اگر چه کوه دماوند آب شود سیل شود وجاری شود .طبیعی است این ادمخواران برای  بردن وچاپیدن وخوردن اموا ل این  سر زمین آمده اندحال هم اعجوج ماجوج هارا وارد کرده اند تا بقیه ایرانیانرا بکشند وسپس خوشدانرا نیز خواهند کشت وزمینهارا بالا میکشند میشویم کامبوج فاحشه خانه بزرگ دنیا قمار خانه وتریاک خانه وشیره کش خانه مگر همینرا نمیخواستند ….
    حال من به دنبال خودم هستم  به دنبال سایه ام  تا آنرا بیابم شاید بتوانیم باهم بیشتر درددل کنیم .!
    اشک گرم  من  فرود آمد وبرگونه چکید 
    اشک گرمی که دراو شادی وغم بود 
    ” آب ”  و” آیینه “و” دیوار  ” ترا میجستند 
    دل من نیز به سودا ی تو سر گردان بود 
    همه را دیدی ونام من از خاطررفت 
    همه را دیدی وتصویر من ازدل راندی 
    مونسی بودم  وچون سوختم از اتش مهر 
    مشت خاکستر م  از خشم  بر اب افشاندی 
    ” نادر نادر پور ” 
    دستبرد کوچکی زدم بجای ” پاریا ” که قومی نجس در هندوستان میباشند نوشتم ” مونس :
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / 28 /07/2020میلادی / اسپانیا