Author: Soraya

  • گرچه پیرم !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ——————————–
    گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر 
    تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم 
    نه ! عادت ندارم در کنارم کسی باشد  تنها کسی را که در آغوش می کشم بالشم می باشد حتی درزمان ازدواج نیز تختخوابهایمان  جدا گانه بود من بوی خودم ر ا بیشتر دوست دارم تا بوی دیگری را .
    اما شب گذشته چنان درد در همه پیکرم پیچیده بود  که ناگهان در بین خواب و بیداری گفتم !
    محکم مرا در آغوشت بگیر  تا درد را کمتر احساس کنم !  روی سخنم باکی بود ؟ نمی دانم خودم هم نمی دانم . 
    با درد از جای برخاستم وبا درد روز را شروع کردم وبا درد روز را به پایان خواهم برد .
    روزی که پیک مرگ مرا می برد به  گور
    من شب چراغ عشق ترا نیز می برم 
    عشق تو – نور عشق تو – عشق بزرگ تست 
    خورشید جاودانی دنیای دیگرم 
    مانند هر پنجشنبه  برنامه های هفته گذشته اسدالهی و پرویز کاردان را دیدم ! نه دیگر چنگی به دل نمیزنند  گفتنی ها گفته  شده هرچه باید  می گفتید  همه را  د رقاب  شیرینی گذاشتید و بما هدیه دادید  زندگیمان بر باد رفت هستی ما و فرهنگمان و ادب ما و از همه مهمتر اخلاق را نیز از دست دادیم 
    امروز تنها شاهد مرگ کودکان گرسنه وبی سر پناه  و شهر های ویران و الوده  و هوای دگر گون شده 
    از همه مهمتر بی ابی که دنیا را تهدید می کند 
    روزی یک اعرابی برای داشتن یک چاه آب  برای خود پادشاهی میکرد سپس روی چاهای نفت نشست آبهای زیر زمینی خشک شدند در سر زمین ما  اصرار داشتیم که آبهای زیر زمین را محفوظ بداریم واز انها کمتر استفاده کنیم برای همین هم دیگر چاهی کنده نشد و چرخ چاهی یافت نشد و همه دارای آبی گوارا درخانه هایشان بودند امروز به مدد حکومت اسلامی که میل دارد امام حسین را سیر آب کند همه آبهای زیر زمین ما بفروش رفت دریاهای  ما  نیمی خشک و نیمی به غارت رفت منابع زیر زمینی ما نابود شد  خوشحالیم که زینب ارایش نکرد تا شبیه برادرش باشد !!!!
    مردک مفنگی بیسوادی با  یک دستار بر سرش بسته میگوید ” 
    جزیره کیش جایگاه فساد بود خوشحالیم که انرا به چینی ها فروختیم با پولش مسجد می سازیم وملت شادی میکنند  درمسجد میتوان خوابید ! وتجازو کرد !
    بلی شعله های رنگین کمان ایمان  قلابی   در غبار  واسمان سیاه  حسابی جا افتا ده است  وکودکان تازی پرست  زندگی  دل به علم و کتلهای رنگین سیرده اند /
    شب گذشته درحین آنکه داشتم بالشم را محکم در آغوش می فشردم  او داشت با یک دیوانه دیگر دست و پنجه نرم می کرد عجب حوصله ای دارد .
    آخ ! که دیگر  دراین  گسیخته  باغ 
    شور  افسونگری  بهاران نیست 
     آه !  دیگر  دراین گداخته دشت 
     نغمه  شاد کشتکاران نیست 
    پر خونینی  به شاخساران هست 
    برگ رنگین به شاخساری نیست /
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  27 آگوست 2020 میلادی / اسپانیا 
    “اشعا ر” حافظ /فریدون مشیری 
  • ملانیا .

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ———————————–
    بوی خوش تو  هرکه  زباد اشنا شنید
    از یار آشنا سخن   – آشنا شنید 
    پند حکیم  محض صوابست وعین خیر 
    فرخنده بخت آنکه  به سمع رضا شنید
    خیال می کردیم که یک عروسک  ناز درکنار ریاست جمهوری راه می رود  اما امروز جناب ریاست جمهوری  یکی دیگر از برگهای برنده و خوب  و زیبای آنرا بر روی میز انداخت . زنده باد ملانیا ترامپ/
     بیست وپنج دقیقه بدون آنکه از روی نوشته ای بخواند  با چه ملاحتی و ارامشی و بیانی  زیبا  د رباغ گل سرخ کاخ سفید حرف زد لباس  گارد ها را پوشیده بود ساده بود  از زندگیش گقت  چنان گفت که همان مانده بود بگریم .
    ودراین فکر بودم که اگر بجای آنکه ان کاغذ لعنتی را به دست شاه دادند تا با دستی لرزان وتنی لرزانتر وزبانی الکن انرا بخواند  وکلمه ” انقلاب ” را برزبان بیاورد !   شهر بانو روی بالکن حاضر میشد وبه ملت همیشه درصحنه میگفت  بابا شاهنشاه بیمار است وتنها شما برای ما تکلیف روشن کنید شما ملت ایران بما بگویید او برود من بمانم یا هردو برویم وشمارا به دست لاشخورها بسپاریم ویا جناب مسعود رجوی میخواهد از پله ها ی کاخ بالا بیاید . چه میشد اگر به ارامی این بانو سخت میگفت و ملت را داخل آدم حساب میکرد .( البته برنامه  رفتن شاه وبهم ریختن شاهنشاهی از زمان همان کندی نا مرحوم ریخته شده بود ) واگر او را  نمیکشتند چه بسا همان سالها ما دچار بدبختی امروز شده بودیم .
    امروز از سخن رانی ملانیا ترامپ لذت بردم /
    با چه ارامشی   بی هیچ هراسی چشم در چشم دوربینها دوخت  و حرف زد  حرفهایش را فردا یا امروز هر کس هر نوعی بخواهد تعبیر و ترجمه میکند اما دمکراتهای را سر جایشان نشاند با آن همه وقار ونجابت وشیرینی بیانش  مقایسه با ان دیو دوسر هیلری !! درست فرشته ای درکنا ردیو بود وگمان نکنم این زن حتی قادر باشد مورچه ای را بکشد .
    طبیعی است که او برای امریکا  کار میکند نه برای اسلوانیا چرا که  دیگر سر زمین او امریکای فریبنده شده است .
    در طول قرنها ی ریاد اسیران  خسته   همه جهان را پر کرده است  شاید از دریچه  دهان زبیای  این خورشید تازه طلوع کرده  ماه از میان اسمان برخیزد و ارامشی به زمین بدهد .
     آرامش او  بدون هیچ هیجانی  ساعتها ملت ار سر جایشان میخکوب کرده بود  ودر پیش چشم ما زندانیان  خاک  تنها یک غبار رنگین کمان بود  در پشت این غبار ما ارامش را میدیدم  نه ظلمت را ونه جنگ را .. نه زندانهای مملو از مردان وزنان بیگناه را .
    زندان امروز ما دری دارد  و ازهر در می توان گذشت . گاهی این درها بسوی دهلیز مرگ باز می شوند  اما به هر روی  آزاد می شویم  از این اسارت  بیهوده .
    امروز این انسان اسیر  درگیر بیماری  در گرز کمبود مواد غذایی درگیر فریادهای طبیعت که از هر سو شعله می کشد  تنها در غبار گم شده است و دیگر نمی تواند حتی چشم در چشم خورشید بدوزد چرا که خورشید نیز او را می سوزاند و کباب می کند.
    به حق این زن لیاقت تاج را  دارد .بامید برنده شدن آنها د ر فضای باز سیاسی نه درمیان فریاد روزنامه های خود فروخته و مردان  وزنان فاحشه ./……
    پایان 
     ثریا ایرانمنش  26 آگوست 2020 میلادی  /اسپانیا !
  • دوران فطرت

    یک دلنوشته  بعد از ظهر تابستان داغ 
    سه شنبه 25  آگوست 2020 ( چه ماه طولانی) !-
    ———-
    کاری که نداریم  برنامه های تلویزیونی هم غیر ازخبرهای داخلی وکرونا وتعداد مردگان وزندگان قبر شده گان را  چیز دیگری را نشان نمیدهد   برنامه های  دیگر هم تکراری  وتهوع اور  به ناچار روی این بنده خدا   دنبال چیزی میگردیم شاید به دردمان بخورد موزیکی فیلمی !!! خیر  هیچ
    روز گذشته  یک برنامه یکساعته  از یوتیوب  پخش شد  زیر نام _ ویسکی وسیگار وجناب  برنامه ساز  حالم بهم خورد یعین واقعا چیزی نمانده بود بالا بیاورم حال مثلا این رادیو وکانال جز برنامه  های سطح بالا ودانش وبینش تاریخ را برگذار میکند !!!! واقعا حتی درکثیف ترین  کافه های جنوب شهر  نمیتوانستیم چنین برنامه ای راببینم  صاحب کالا یک ارمنی است !
     ….
    گیلای ویسکی به دست بایخ  خوب تا اینجا بعضی ها چای مینوشند اشکالی نبود رفت سروقت  سیگار برگ با کلمات رکیک آنرا بر لبانش گذاشت وبه زنان گفت بعد از این میتوانید برای بعضی از کارهایتان ازاین  سیگار هم استفاده کنید . سپس برنامه ای  مربوط بود به گرانی ماست   که درایران گران شده بود ومردی بدبخت میگفت حتی دیگر نان ماست هم نمیتوانیم بخوریم روی  درب شیشه ماست یک نقشه بود مرتب تکرار میکرد که این …. فلان  ملاست که روی آن ریخته ….من خیلی از کلماترا دراینجا  نه میتوانم بیاورم ونه میل دارم بنویسم اما به راستی حالم بهم خورد  دیگر ادامه ندادم وکانال را بستم 
    فردای ان روز روی فیس بوک من  یک برگ پرسشنامه گذاشته بود با سه جدول  ! این برنامه زشت بود / بد بود یا نمیدانم چی بود  ! جوابش را ندادم میل داشتم بنویسم همین الان روی همین صفحه ات بالاخواهم آورد  اما ردشدم ورفتم  ودیگر  دنبال اورا نخواهم گرفت فکر میکردم چند آدم حسابی  برنامه ای ساخته اند   ! خیر چند مرد مزلف که اخیر یکی دیگر را هم با عشوه  وناز با خود میکشند ! اوف .
    دلم میخواست  برای فخر آور بنویسم هزار بار ترا دعا میکنم با برنامه هایی که میگذاری حد اقل ما کمی مردم را میشناسیم وکمی با تاریخ اشنا میشویم مهم نیست دیگران دباره ات چه میگویند  فعلا قلم دردست دشمن است وتو تنهایی باهمسرت وبچه ات یک همسر خوب ویک پدر خوب .
      از لبخندی که به روی بچه ات میزنی صد هزار مهر ومحبت بر صفحه  برنامه ات میریزد . اما همین تنهایت ترا سر انجام به ارزوهایت خواهد رسانید حد اقل برای بینندگانت  ارزش قائلی و با این ترتیب آنهارا الوده نمیکنی و کیسه گدایی هم به دست نگرفته ای  نه پی پل داری ونه حساب بانکی ونه آدرس حداقل هرچه میگویی خوب است  درست است منهم با تو موافقم بگذار بر تعداد دشمنانم اضافه شود .
     آخرمردک احمق جلوی دوربین ویسکی میخوری سیگار میکشی اما آن چرندیات تهوع آور چیست که برزبان میاوری  تنها مانده بود تو ارمنی هم بر سر ما بعله ! 
    واینهم  مکافات  ما ویکی نشدن ما  یکی د رترکیه نشسته همان حرفی را میزند که انکه در لوس انجلس نشسته وهما ن حرفی را میزند  که آنکه در روسیه نشسته اما هیچکدام حاضر حتی به شناخت یکدیگر نیستند  مرده شو راین مبارزه هایتان را ببرد . میل نداشتم بنویسم اما با کمال پررویی باز امروز  برنامه ای جور کرده با دستامال قرمز ی.که بر سرش میبنددوعینکی به بزرگی دو نعلبکی بر چشمانش میگذارد چه بسا او هم یکی از خودیها باشد ارامنه کم بما خیانت نکردند . . سرم  دردگرفته تمام روز از شدت نا امیدی گریستم امیدرا ازما گفتند بما کورنا هدیه دادند واین تاپاله ها هم برایمان برنامه میسازند . 
    پایان 
     تا وقتی دیگر . ثریا / اسپانیا !
  • شهربانو

    ثریا ایرانمش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ====================
    میدونی چیه ؟ دلم از این دنیا وادمهاش بهم میخوره!
    اولین حرفی که به هنگام بیداری زدم همین بود ! روزهای خیلی دور که بادوستی راه میرفتم وهنوز روی درختان  بلبل زبانی  میکردم وآواز میخواندم  وجاده ای روشن جلوی پاهایم بود 
     وگامهای سنگین من میتوانست مانند یک اسب وحشی بتازد  دوستم بمن گفت ” دلم از این دنیا ومردمش اشوب  وبشدت بهم میخورد .؟!
    پرسیدم ازهمه دنیا  یا تنها مردم خودمان ؟ فکری کرد ! گفت جاهای دیگر چندان بین مردم نبوده ام تنها روزنامه هایشانرا میخواندم که توی سر وکله هم میزدند امااینجا روزنامه ها  که خواندنی نیستند مردم هم که نه تحصیل درستی دارند ونه فهم کاملی ! 
    از زیر چشم باو نگاهی اند اختم  …اوف چه خودخواه  هیچکس را داخل آدم حساب نمیکند ……( او انسان بزرگی بود وصاحب چندین تالیفات ونوشته ها وترجمه ها )!
    گفت میدانی ؟ من چرا ازمیان همه  خواننده گان از هایده خوشم میاید ؟  
    گفتم خوب صدایش عالی وجادویی است منهم خوشم میاید 
    گفت ! نه باصدایش کاری ندارم اما  خودش بسیار زن وزینی است تا بحال هیچ  کس  کلامی ازاو درباره هیچ کس وهیچ چیز نشینیده است  برخلاف خواهرش که میل دارد دنیارا فتح کند و آرام ا رام راه میرودحتی رقصیدنش  هم یک نرمش خاصی دارد . 
    ویسکی اش را میخورد . تریاکش را میکشد ودر گوشه ای مینشیند چشمانش را بهم میگذار د وازاین دنیا گویی دور میشود .با هیچ مجله ای آنچنان مصاحبه های خصوصی نکرده است  هیچکس از رازدرون او آگاه نیست  واگر  میخواهی بدانی او یک قمرالملوک دیگری است با همان صفت درویشی افتادگی .
    تعجب کردم . من چیزهای دیگری شنیده بودم …
    امروز که به گفته آن دوست میاندیشیم مبینم واقعا راست میگفت سکوت بهترین بود /
    امروزجای هردو خالیست هردو به سرای باقی رفته اند ومن هنگامیکه چشم با زکردم تنها حرفم این بود که ازاین مردم ودنیا حالم بهم میخورد .
    شب گذشته برنامه ای از یک مفسر دیگر دیدم این ر وزها همه مفسر شده اند وخبرنگار  !  با چه شدتی داشت گفته های آن دیگری را راجع به شهر بانورا رفع ورجوع میکرد /
    مهم نیست دیگر گذشته  ملتی بخاک وخون غلطیده  اما من میدانم اگر امروز این دموکراسی نیم بند و پادشاهی  دراسپانیا  ایستاده  ( غیراز فامیلی بودن )!  این ملکه صوفیا بود که انرا حفظ کرد یک بانوی مصمم کامل تحصیل کرده درجوانیش با انکه دختر پادشاه یونان بود اما او رفت دربیمارستان کودکان وزایشگاه پرستار شد تا زمان عروسیش با شاه اسپانیا .
    امروز مردم این سر زمین شاهرا از خانه بیرون رانده اند اما ملکه را همچنان درمیان دستهایشان نگاه داشته اند زنی ساده  تابستانها  با یک شلوار بلند وگشاد ویک بلوز گشاد روی آن ودمپایی وزمستانها پوشیده  وابدا از لباسهای مارکدار خارجی استفاده نمیکند مگر باوهدیه بدهند مردم همه رابرتن او خواهند درید مصرف داخلی .
    با کلیسا واهل بیت انها رفتاری خوب دارد  وهنوز مادر این سر زمین است /
    ما مانکنی را بعنوان ملکه درکنار شاه گذاشتیم هنوز هم اورامیپرستیم ! 
    دریک کلیپ  دیدم که سر میزی شاهنشاه داشت از پیشرفتهای آن زمان میگفت ناگهان ایشان وسط حرف او پریدند وگفتنم که از کمبودها هم بگویید !!! شاهنشاه بر اشفته گفتند خانم  شما هنوز چپ مانده اید انهم با این لباسهای فاخر ؟!   زمانی بود که احمد شاملوی دیوانه وبقیه خورده توده ای ها وچپولهای تازه بالغ شده دوراورا گرفته بودند  کانون پرورش فکری کودکان وجوانان اولین محصول خودرا بنام ماهی سیاه کوچول نوشته آن مردک زباله جلال ال احمد ببازار دارد و ایشان درافتتاح گالری مردکی حضور پیدا کردند که همه نقاشیها از پیکر لخت آن جناب ( آشور بانی پال ) بود !!!!دیگر صدای روزنامه ها هم درآمد صدای چپولها هم درامد .
    بلی به هنر ایران خدمت کردند ساختند  تابلوهای گران قیمترا به داخل وسپس به خارج بردند ! تا دیگران ویران کنند  آن ارتش بزرگ ازبین رفت امروز بازماندگان   آنها بزرگ شده اند ودارند دنیارا صحافی میکنند اما بدون هیج مطالعه ویا مدرکی تنها از روی احساسات پاک وطن پرستی !
    خوب مبارک است . این جنگها مدتی سر مارا گرم نگاه میدارد تا رفقا درپشت پرده پیمانهای خودرا قراردادهای خودرا  ببنند اینها فراموش خواهندشد اما یک چیز درتاریخ خواهد ماند وآن خیانت است.
    حتی درباره مرگ پسرشان علیرضا نیز وصیتنامه دورغینی را منتشر کردند  چرا نگفتید که  ( بعضی  ها اورا  آن نازنین مرد جوان را که همسرش سه ماهه حامله بود کشتند تا بما بگویند ساکت به وظیفه خودتان که سرگرم کردن مردم هست عمل کنید .
    چرا فرزنداورا بخانه نمیاورید  چرا اورا جزیی از فرزندان ونواده پادشاه نمیدانید ؟! شاید سهمی از آن پولها باو برسد ؟!
    اینها همه نتیجه شهرت است وچه شتابان مردم بسوی این فرشته نامریی میدوند .پایان 
    ثریا ایرانمش / 25 آگوست 2020 میلادی برابر با چهارم شهریو 1399 خورشیدی وغیرره ! اسپانیا
  • هوسم بود !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    اینجا ! 
    گلل انار شیپور سرخ میزد !درگوش افتاب 
    ای درختان !
    کاش همزاد شما بودم 
    تا با شما به جنگل میرفتم !
    اینجا سقوط باران د ر ابگیر 
    گویی مصاف ایینه است با سنگ ……..”نادرپور “
    همه روزها چشمانم میان دفتر اشعار او میچرخد  جه بیصدا آمد وچه آرام درگذشت وچه   ساده زیست وچه جاودانه ماند با شخصیت ذاتی خود.
    امروز سر گردانم میان هست ونیست وبود ونبود  دیدن چهره ها وعریانی مردان دیوانه ای که درخون خودرا میزنند بی هیچ معنایی صدها هزار حسین نو جوئان درزندانها کشته شدند وما هنوز خودرا به اعرابی میفروشیم .
    امروز کلیپی از پر ویز صیاد دیدم با بغضی که در گلو داشت  واشکی که جلوی انرا گرفته بود  داشت به ایران خودش میرفت البته درخیال .حال چشمانم بر پیکرها باد کرده برهنگانی که خودرا میکوبند مانند دیوانگان  روانی  ویا درهوای مخدر ات وبوی خوش خون .اوف .
    دیگری نشسته با ویسکی وسیگا ر برگ برنامه اجرا میکند با دهان آزاد وهمه چیز را عریان میگوید نامش هرچه باشد آنقدر بدبخت شده ام که هم بما وبه هیکل وافکار  ما می….نند. 
    چه موقع این پرده زمستانی   از روی آسمان سر زمین ما برداشته خواهد شد ؟
    وایا سر زمینی باقی خواهد ماند یا اعراب آنرا نیز به تملک خود درخواهند  آورد وخلیج همیششه 
    پارس عربی نام خواهد /گرفت وایرانی دیگر باقی نمیماند بخاطر هوسهای  بلهوسان. 
    آنمرد  آن شاه گفت پس از من وحشت بر شما شورش خواهد گرفت وراست گفت . حال درکجا به دنبال آنها بگردیم ما که گناهی نداشتیم !
    آن فروغ سرخی که برایش هدیه آوردند همه ماراسوزاند  وما دیگرددر انتظار یک طلوع تازه نخواهیم نشست  تنها سرمان گرم است مانند تام وجری یا سیمسونها !
    در گفته های رنگا رنگشان الفاظ می ایند ومیروند  وسپس میمیرند /
    این یک با لبی خندان ودیگری با  دیده گریان! ماهم دراین تخدیر افکار نیمه مست ونیمه  هوشیار بر صدلیهایمان میخکوب شده ایم وتماشاچی این خیل نادان وبیخرد .
    شهر  بزرگ من چون آبگیری بیکران درخاک خفته است تشنه است وتشنه لبان به دوراو جمعند  آنها برای زمین نمیگریند برای جسدی پوسیده درافسانه ها ناله میکنند  مردم بدبختی که نمیدانند جرا زنده هستند .
    وچشمان نیمه باز من از ماورای پرده های اشک به دیوانگانی  مینگرد  .  تنها مینگرد بی هیج احساسی .
    آنچهرا که اندوخته ام درون سینه ام پنهان است و دیگر کسی نیست تا برایش افسانه هستی را بخوانم  حال  ای پلهای شکسته تاریخ . شمارا چگونه میتوان از نو بنا کرد ؟ با چه شعوری ؟باکدام همتی وکدام مرد ویا….زن ؟.
     آیا روزی خواهیم توانست پلی بسازیم تا  ازادانه از روی آن عبور کنیم بی هیچ حادثه ای ! .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 24 اگوست 2020 برابر با سوم شهریور 1399 شمسی ویا ؟      …..
  • مرغی که ناله میکند/

    انشای امروز من !
    یکشنبه 23 آگوست 2020 میلادی /
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ====================
    من از هجر خورشید چندان نخفتم 
    که بیماری آورد  بیداری من 
    چنان روزهارا به شبها کشاندم 
    که با غفلت  آمیخت هوشیاری من ………
     زمین و زمان ” نارد پور “
    بیداری بدی دارم وشب بدی را گذراندم  با کابوسها دست بگریبان بودم از فریاد خودم بیدار میشدم ودوباره بخواب میرفتم هوا داغ و تنفس غیر ممکن بود ( وهست ) تمام روز گذشته کرکره ها پایین بودند تا خورشید به درون نیاید از خورشید  بیزار م تنها یک خورشید داشتم که آنرا هم خاموش کردند / کشتند وقاتلانش مدال افتخار “لژیون دونور “! گرفتند به پاس خدمتگذاری وسخت کوشی در راستای  ویرانی یک سر زمین . قرار نیست سفر نامه ام را با این  دردها ادامه دهم 
    با سر گیجه بلند شدم  با سر گیجه صبحانه را درست کردم وبا سر گیجه نشستم  اولین  تصویر چگونگی قتل فریدون فرخزاذ وصدآی او اواز او بود که با یا دخورشیدش مینالید ومیگریست ومیخواند .
    آنرا خاموش کردم 
    آه آن مرد گیله مرد  سفرنامه خودرا مینویسد  دور امریکارا میگردد به کانادا میرود به ابشا رنیاگارا میرود  ومن دراین فکرم که حتی یک سوپر نتوانستم بروم بخاطراین بیماری  مرا درخانه زندانی کردند که آسم دارم ! تازه از بستر بیماری برخاسته ام ! ضعیفم باید درکنج خانه بین مطبخ واطاق خواب ونشیمن بگردم وبهترین تفریح من رفتن به توالت است ! درانجا راحت میتوانم فکر کنم  آفتابی نیست هوایی نیست هرچه هست پنبه  وشیشه  وموادخوشبو کننده وغیره ……….
    هنوز کر کره ها پایین هستند وافتاب مانند یک دزد در پشت شبشه ها نشسته  با هوای داغ مسموم کنند و مرغی در دوردستها ناله میکند /
     شب گذشته بین بیداری  وبیدار خوابی  به زندگیم میاندیشیدم  اوف هیچ مردی را طالب نبودم از همه ایراد میگرفتم یکی دندانهایش زرد بود  دیگری اهل بازار بود سومی موهای سرش کم بود چهارمی وپنجمی  باز رسیدم به حرف مادر ! گفت تو مانند یک گوسفندی هستی که جلوی یک اب روان ایستاده ای وهنوز دراین فکری شاید اب صاف تر شود وتو بنوشی اما دست آخر گل ولای نصیب تو خواهد شد و….شد .
    حق انتخاب با من بود کسی اجازه نداشت مرا انتخاب کند خواستگاران را با بد دهنی وتوهین بیرون میفرستادم اوف عجب سلیطه ای بودم ! 
    نه تاسفی نمیخورم همان ا دمها بزرگ شدند  وامروز  سینه میزنند گل بر سرشان میمالند وروضه خوانی دارند من اهل این چرندیات نبوده ونیستم روحم را میخواستم  که ازاد باشد  ازادی سیاسی ازادی نیست هنگامیکه روح تو در بند باشد  برای من ازادی روحم ازهر چیز مهمتر بود .
    چقدر پادشاهم را دوست میداشتم وهنگامیکه خوشبختی اورا درکنار همسر دومش ثریا میدیدم لذت میبردم عکسهای ثریارا نیز جمع آوری میکردم یکی از پسر دایی های من گویا عکاسی میکرد وبرایم مقددار زیادی عکسهای اورا میاورد ازاینکه درکنا ریکدیگر خوشبخت بودند من نیز خوشبخت بودم  وزمانیکه برای بازدید بیمارستانی که من درآنجا نازه مشغول کار شده بودم )( برا تامین مخارج مدرسه ام)  زیباترین زن عالم را جلوی رویم دیدم  .
    اما هنگامیکه سومی آمد  …اوف بقول ننه جانم اگر ان لباسهارا تن یک نیمسوز هم میکردندزیبا میشد .صورت عمل کرد / موهارا رنگ کرد بلوند شد گونه هارا بر جسته کرد شکم را عمل کرد باسنرا عمل کرد  کسی نمیدانست جایی نوشته نمیشد  اخرین  عمل او شکم او بود که بر حسب تصادف همسر من نیز درهمان بیمارستان عمل همورویید انجام داده بود  ومن درانتظار اجازه ورود به داخل بیمارستان بودم  مگر چه شده ؟ یک طبقه بیماراستانرا خالی کرده بودند تا  خانم در آنجا با گاردها ومامورین وپزشک فرانسوی عمل شکم انجام دهند  تصادفاجراحی که همسر مرا عمل کرده بود دستیار ان جراح فرانسوی شده بود وآن خبر را بما داد درهمین بین شاه رادیدم با مادرزنش دریک ماشین کروکی وارد محوطه ببمارستان شدند  بنا براین من تنها توانستم از طریق تلفن داخلی  با همسرم تماس بگیرم وبگویم راهی ندارم تا به دیدارت بیایم ……. ان بیمارستان درتجریش بود . 
    با لج  از خیابانها گذشم اتومبیلم درگوشه ای پارک شده بود انرا برداشتم  وبه خیابانها زدم کجا میروم  کجا بروم  آهان میروم منزل گیتی برای بازی بهترین اوقاتم درآنجا میگذشت ساعتها پشت میز با دود سیگار وبازی با ورقها سپس پاک باخته عازم خانه میشدم   درکسوت خانم فلانی  وهمسر فلانی خدرار.  من کاری نداشتم یا کتاب میخواندم ویا قمار میکردم  این کارهنوز هم ادامه دارد دربین خانمها ی ایرانی منهای کتاب خواندن .
    حال امروز به غروبی  میاندیشم که کم کم به شب تاری مبدل خواهدشد خورشید ما برای همیشه به زیر ابرها فرو رفت وآسمان زندگی ما برای ابد به خاموسی گرایید تنها به این امید نشسته ام تاببینم ان پیر کفتار جگونه مکافات پس میدهد….نه دردنیا عدالتی وجود ندارد بهر حال اگر به منظورش نرسید اما کار بهتری را درپیش گرفت  گفت من مردم را سرگرم نگاه میدام  هرروز برایشان یک نمایش میدهم عتکسهایم را نشان میدهم .
    بیاد کتابی افتنادم که بلا فاصله  پس از مرگ شاهنشا با زبان انگلیسی به چاپ رسید بنام امپراطوری ایران اما با عکسهای تخت جمشید وعکسهای آن زن مکار  ! یعنی چه  پس شاه کجاست  آن وسط صفحات یکی دوعکس خانوادگی به چشم میخورد  بنا براین اول امراطریس بودند که مییبایست برتخت مینشستند اما تخت زیر پایشان شکست وخورد شد خوب الا هم کارهای عام المنفعه انجام میدهند  !!!! 
    مصاحبه ها انجام میدهند راست  ودروغ را  بهم میبافند /حاطراتی مینویسند که نه جنبه ادبی دارد ونه جنبه تاریخی گویی دختر بچه ای دارد ازخودش قصه میگوید  باید مطرح باشد هنوز آن کرم شهرت اورا رها نکرده است . خودرا  فدایی وزنی وفادار به همسر وخانواده نشان میدهد طبیعی است که دیگر خبری از آنهمه عشاقان سینه چاک نیست  درعوض برایش درروسیه باله  میسازند کارتونهای برای بچه  ها میسازند او پاداش خودرا گرفت . نمیدانم ایا هنو زان خانه هیجده اطاقی را درکنار رودخانه درکلروادو دارد ؟ یکی درفرانسه یکی در اسپانیا  زمنیهای فراوان در سر تاسر عالم !!! پنج درصد قراردادهای نفتی برایش کافی بود تا درعطر سازی وشراب و معاملات زمین  وخانه سرمایه گذاری کند . حال برتخت دیگران نشسته  مهم نیست ! دشمن ابد ی اویم /
    من امرو همان شیرین شوریده بختم 
    که گم کرده ام ره خانه خویش را
    به فرهادم بگویید تا بر کشاید 
    ظلسم  فروبسته هفتخوان را 
    ————————–
    پایان قصه امروز ما  تا بعد 
    ثریا  ایرانمنش / اسپانیا /
  • چشم انتظار !

    یکروز  / یک شب !
    ——————–
    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا ” !
    چهل سال رنج وغصه کشیدیم بازهم چهل سال دیگر رویش مهم نیست بچه هایمان بزرگ شدند مردانمان  وزنانمان پیرشدند وخودمان فرسوده درراه  سفر ابدی .
    نفهمیدم عمر چگونه وبا جه سرعتی گشت تنها خستگی وفرسودگی آن زمانهای ناهنجار ودردناک روی شانه هایم سنگینی میکند .
    خوابم بصورت چرتهای کوتاه مدت است نه تمام وعمیق  شب گذشته  ناگهان بلند شدم وگفتم هان ً کیه ! دخترم را دیدم که قرصی درون یک نعلبکی کوچک گذاشته با یک لیوان آب   بلند شدم ….نه تنها بودم کسی نبود  هفته هاست که گفته ام دیگر کسی اینجا نماند خودم راه میروم وکارهایمرا انجام میدهم  شبها هم با کسی کاری ندارم مانند مستان تلو تلو خوران بسوی سوراخ  توالت میروم …یعنی چه .ا و کی بود ؟ دخترم بود دختر کوچکم بود با همان موهای کوتاه وپیکر استخوانی  قرص را میبایست میخوردم یادمم رفته بود قرص اهن   آنرا خوردم ودراین قکر بودم که ایا او درکنار همسرش  ودرخانه خودش همه افکارش اینجاست ؟ یاانکه …فرشته ای بود ؟ نمیدانم .
    چهل سال نشسیتم چشم به دهان والاگهر دوختیم و لباسهای وعکسهای  گذشته شهربانورا دیدیم  وسرمان گرم بود انها هم برای همین  سر گرمی در یک تاتر بزرگ ماموریت داشتند  رقاصان ودوره گردان هم هریک دایره به دست دورایشان میگشتند درانسوی دنیا هم عده چارقد به سر داشتند جای پای ان مردک رهبرشانرا میبوسیند دراینسو عده ای درون گل ولای فرو رفته اند وآنقدر احمقند که نمیدانند  دنیا بما میخندد  کدام تمدن ؟ کدام ازادی  کدام تفکر  ….حالمرا بهم زدید .

    چه خوب دیگر ایرانی  نیستم  ونامم دردفتر ایرانیان قلم خورد ه وپاک شده است میلی هم ندارم به گذشته ام برگردم چیز جالبی درونش نیست که من حسرت انرا بکشم .
    با یک قلب کوچکی که نوه ام بر گردنم آویخته  دنیا را سیر میکنم وخودر ا صاحب بزرگترین گنجهای عالم میدانم  کاری ندارم بمن چه مربوط است آنقدر بنشینید وجشم به دهان  مایک وژرز ودونالد وپیتر بدوزبد تا عمرتان وزندگیتا ن وسر زمینتان تمام شده از روی نقشه جهان محو شوید  بمند ارتباطی ندارد …..
    در حال حاضر ماشین کشتار جیم اله براه افتا ه وهمه جا میکشد هرکجا که باشی سایه ها درکنارت راه میروند یک تنه بتو میزنند  میافتی وتیر را به رویت خالی میکنند  ماسک بر صورت _ چه بسا زدن ماسک را باین همین خاطر اجباری کردند ! _ ) ؟
    دچار دوران سرم  درانتظا ر  کسی هستم نا بیاید ومرا برای دیدار خانه اش ببرد  حوصله هیچ حرفی را ندارم بد جوری دچار سر درگمی شده ام  وبیحالی وضعف.  تا بعد .
    شنبه 22  آگوست 2020 میلادی / اسپانیا 
  • سرزمین ما

    تکمله !

    تا این فاحشه های سیاسی ومذهبی هستند  ایران ما ایران نخواهد شد  تنها کافیست نگاهی به مداحان که خود نوعی خود فروشی است  از روزگاران کودکی در بغل ملاها درفیضیه تا روزنامه نگاران وسازمان مخوف بی بی سکینه  ورسانه های دسته جمعی بیانداید تا بدانید جه میگویم . تا دین حاکم است ملیت معنا ندارد . ترا مپ  وبابای ترامپ ولشکری از ترامپ ها نخواهند توانست این قوم را مغلوب کنند جون دررحال حاضر منافع اقتضا میکند .  تمام 

    جمعه  21 آگوست 2020 میلادی / اسپانیا 
  • دنیا وانسانها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
    همه اندیشه ام اندیشه توست 
    وجودم  از تمنای تو سر شا راست
    زمان دربستر شب
    خواب وبیدار  است ………”فریدون مشیری”
    این اشعار واین گفته ها  دیگر متعلق بما وامروز ما نیست  اینها متعلق به زمان خود میباشند اشعار ونوشته هاهم روح دارند وزمانی زنده وزمانی خواهند مرد .
    امروز زمان زمان مسابقه برد وباخت است  زمانی است که باید بدانی  کاو خودرا روی چه شماره ای بگذاری  تا برنده شوی واگر برنده شدی هستند کسانیکه با تیغ و خنجر در پس دیوارهای نامریی ایستاده  تا ترا بر زمین بکوبند /
    خوشبختانه یا بدبختانه من چندان دستمرا را رو نمیکنم  اگر بازنده  .یا برنده باشم  چهره واحوالم یکی است .
    روز گذشته نوه ودخترم برای خداحافظی باینجا آمدند نگاهی به چهره بلند واندام زیبای این بانوی نوجوان که حالا بیست وسه سه ساله شده بود وهم وشعوروسطح داناییش از خیلی  مسن ترها بالاتر بود کمی مرا مغرور ساخت فورا  آن غرور را  ازخود  دورساختم  همه دارند ازنوع بهترش را هم دارند . 
    برادرش  در کلاس ودرامتحاناتش همه نمره هایش   پلاس خورده بود یعنی تا بالاترین سطح نمره ها  حال رفته بود تا با دوستانش  باین مناسب جشن بگیرند یعنیی یک نوشیدنی بنوشند !! دخترم مشغول  پس وپیش کردن  عکسهای روی موبایلش بود وسپس گفت :
    مامان ! تو هیچگاه نوشته ها وخبرهای بین مارا نمیخوانی ؟ 
    گفتم اگر بمن مربوط نباشد نه ! 
    گفت اما این یکی باید برایت خیلی مهم باشد  آنرا ندیدی؟ 
    گفتم نه ! عکس پسرم را نشان داد که دریکی از روزنامه های روزانه سر زمینی دیگر به چا پ رسیده بود وحال آنکه جوانی دیگر عکس اورا بمناسبتی چاپ کرده وآن جوان  نوشته بود برایم افتخار امیز است که دریک صفحه با این  فلانی  هستیم !!! خوب ؟!  بمن چه مربوط است ! این افتخارات مربوط به همسر وفرزندانش میشود  من کاری نکردم تنها کنارش راه رفتم ومواظبش بودم یک پرستار مهربان هرچه را که امروز دارد از خودش دارد از وجود خودش واینکه راهش را درست پیدا کرد  من تنها جلوی بعضی از کارهایی که ممکن بود باو صدمه بزند گرفتم  اول ازهمه  آنهارا از سیاست دور کردم ونگذاشتم وارد هیچ گروه ودسته  ویا حزبی شوند سیگار کشیدن  مشروب خوردن وسایر کارهای  کثیف را باو گوشزد کردم واورا راهنمایی نمودم وظیفه ام بود شعور او ذوق او وهوش او باعث این ترقی شده نه من !
    نگتاهی بمن انداخت  مدتی مکث کرد  به چشمانم خیره شد …پرسیدم چی ؟ چرا اینگو.نه بمن مینگری من  حقیقت را گفته ام من نه ازآن  خطوط و از بالا پاین رفتن ارقام وحسابهای دروس او ونه از تکنیک ها ونه از شماره ها چیزی میدانم تنها نگاه کرده ام  این خود او بود که درمیان این خطوط  مجهول زندگیش را یافت وامروز صفحه گوگل را پر کرده است بمن ارتباطی ندارد  .
    نگاهی دیگر بمن انداخت وگفت  خوب ! یک  چیز دیگر  امروز همه همکاران من به اطاقم ریختند که چرا رییس  برای تو گل فرستاده  است ! نه این یکی برایم قابل هضم نبود بانویی جوان وامریکایی بی آنکه مرا ببیند تنها عکسهای مرا دیده دربیمارستان برایم کارت فرستاده  حالل گاهی  برایم شکلات ویا گلی میفرستمد منهم جوابش را میدهم بتو چه ارتباطی دارد ؟ .
    گفت دیگر خسته بودم به اطاقش رفتم وهمه ماجرا را گفتم منهم بیخبر بودم تنها پسرک گل فروش با یک دسته گل به اطاقم امد وگفت اینهابرای مامان شماست از طرف ریاست مدرسه   .
    بهر روی خانم ریاست مجبور شد زنگ را بکوبد وهمه  رایکجا صدا کند وبگوید که کار من بشما هیچ ارتباطی ندارد وبه این زن جوان هم ارتباطی ندارد من از آن خانم خوشم آمده میل دارم برایش گل بفرستم یا شکلات یا شیرینی  وشما تا چه حد بیرحمید …….. 
    نه دیگر اینجا را نخوانده بودم ! عکس اورا دید م زنی نسبتا میانه سال زیبا وصورتش نشانی از مهربانی وانسادوستی  داشت .وزنی مومن  مسیحی واقعی ! 
    حال  باید دستم را رو کنم ؟  نه کور خوانده اید برگهای برنده دیگری دردستم هست .
    تمام شب بیدار بودم  ودراین فکر که مهربانیهای کجا شدند وچرا چهره عوض کردند انسانها چرا ناگهان تبدیل به حیوان  شدند آن خصوصات خوب انسانی آنها کجا رفت مگر مال دنیا وطلا ودلار چقئر ارزش دارد که همه خودرا برده ان ساخته وبه اندکی مهربانی ناگهان مانند شغالان گرسنه بسویت حمله ور میشوند .
    باز باید شعری را از مادرم بخوانم که همیشه زیرلب زمزمه میکرد : 
    صد بار بدی کردی ودیدی ثمرش را 
    نیکی جه بدی داشت که یکبار نکردی ؟
    حال من مجبورم دستهایم را  پنهان کنم وچیزی را دیگر به نمایش نگذارم  هرچه هست مویوط بخودم میباشد . نه دیگران  وایکاش دیگران دخالتی در کار وزندگی ما نمیکردند به هنگام افتادگی هیچکس دستش را بسویم دراز نکرد امروز همه دستها بسویم دراز ست ومنهم همه را با مهر میفشارم وانتطا ر دشمنی ندارم . ملتمسا !
    پایان 
    ثریا ایرانمشن / 21/ 08/2020 میلادی / اسپانیا /
  • فری زند

    دلنوشته ! 
    ——-
    امروز نمیدانم چرا بیاد فرنگیس افتادم  از نواده های شاهان زندیه بود ودختر عمویش همسر یکی از شاپورها  پری سیما زند که بعدها طلاق گرفت .
    من وفرنگیس  باهم دوست بودیم وهمبازی  روبروی خانه آنها خانه فلان تیمسار قرارداشت که سه دختر ویک پسر داشت  بعدها پسرشان قاچاق میکرد ویکی از خواهران از زیبارویان شهر وپرستوی سازامان اطلاعات شد .
    اما خانواده فرنگیس  سرشان بکار خودشان بود خواهر بزرگتر برای همسایه ها وبقیه بافتنی  میبافت مادرش خیاطی میکرد وبرادرش حسابدار یک شرکت بود  فرنگیس  میگفت هروقت لباس خواستی بدوزی بیا به مامانم بده  من خرهم میرفتم لباسهایمرا میدادم آن زن مهربان ونحیب با ان آسم وسینه درددش برایم میدوخت منهم گویی برای خوشی من دوخته بدون پرداخت  پولی آنهارا بر میداشتم وبخانه میرفتم  نمیدانستم که ان زن با پول خیاطی زندگی را میچرخاند .
    فری یا فرنگیس دختری لاغر  بدون خون استخوانی با گونه های فرووفته  بسیار هم طرفدار داشت  نجیب وبا شخصیت ( عکسهایش را هنوز دارم ) هنگامیکه مدرسه تعطیل میشد تعداد پسرانی که باو گل میدادند  بیشترا ازهمه دختران مدرسه بود  او بی اعتنا رد میشد چشمانش را به زیر میدوخت  مادر با ان اسم وحشتناک وسینه درد پشت جرخ خیاطی مینشست اما چه ابهتی داشت آن زن  جه شخصیتی داشت  نمیشد بی اعتنا از کنارش گذشت  بی اختیار آن حس احترام را در انسان بر میانگیخت  همیشه ساکت  بود  خیلی کم حرف میزد چرا که نفس تنگی باو اجازه نمیداد  بلند نظری  واعتماد بنفس وشخصیت ذاتی دراین خانواده به چشم میخورد  معلوم بود که روزگاری  روزگاری داشتند حال بی روزی شده اند .
     دوران مدرسه تمام شد  فرنگیس به یک پسر بازاری  شوهر کرد ویک پسر اورد  دوست شوهرش نیز بمن چشم داشت تابلوی بزرگ تجارتخانه آنها در بازار چشم همه را خیره میکرد مرتب برای من پارچه های ابیرشمی وگران قیمت میفرستاد جوانی بود درحدود بیست سال چند بار به لبنان رفته بود وبا افتخار از دریای مدیترانه درلبنان وپایتخت آن بیروت  حرف میزد وخیال داشت جانشین پدر شود  من؟! اه ! من این بچه لوس پسر حاجی > اصلا حرفش را نزن ! خواهر فرنگیس میگفت  ” 
    خر نشو دخترهای زیادی دنبال او هستند او عاشق توست با رنگ لباس تو  ماشین عوض میکند ! جواب میدادم  /نه   من به خانه بازاری نمیروم  ابدا پسرک بسیار متین مودب وشیک پوش بود باغ بزرگی در شمیران داشتند وسیزده بد رهمه را دعوت میکردند اما او هیچگاه روی زمین نمی نشست ومن اورا مسخره میکردم که  انگار که …بوی خاک میگیرد !!! حتی نگاهش هم نمیکردم …..رفتم دنبا ل هنر مند ! 
    شبی از شبها خسته ومرده از سر کارم پیاده به خانه بر میگشتم  اتومبیلی جلوی پایم ایستاد او بود !!! با همسرش ! همسرش ؟ همان پروین چپ چشم ! چطوری اورا بطور زد وهمسرش شد حال درجلوی اتومیبل آخرین سیستم نشسته  وبادبه غعبغب ….خوب تا چشمت کور شود هنرمند اس وپاس مرد سیاسی آس وپاس آخرسر م یک بچه حاجی نوکیسه .
     حال دلم برای فرنگیس تنگ شده به عکسهایش نگاه میکنم چقدر بانو بود یک شاهزاده واقعی از خاندان  زندیه اهل شیراز . یادشان گرامی باد  نمیدانم نامه ها وکارت پستالهای آن جوان را که از بیروت برایم میفرستاد دارم یانه تنها بیاد دارم گوشه یکی از آنها یک سکه یک پهلوی چسپانده بود !!!/ ثریا / اسپانیا /
    پنجشنبه 20 اگوست 2020 ….جه ماه طولانی >
  • زمین به زمان چسپید

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا “
    ———————————
     رودخانه بزرگ زادگاه من –
    در کوچه های افتابی شهر روان بود
    آبی به روشنایی اسمان ابی 
    در لابلای سنگهای رنگین 
    وماهیان پرشتاب 
    خندان ونغمه خوان 
    همه چشمان ما بسوی بهاران بود 
    وامروز همه در خزانی نا پایدا ر 
    درانتظار رسیدن قطاریم 
    ———-
    میگویم مرده پرستیم وزنده  هارا دوست نداریم درست است  سالهایی سال  کسی از بهمن مفید خبر نداشت  برادر بیژن مفید سازنده شهر قصه  او سالهای درفیلمها نقشهایی را بازی میکرد ویا درتاتر بود وسپس درامریکا  نه امریکای ثروتمند و دارا بلکه درگوشه ای در عزلت میزیست وهیجکس نمیدانست او از کجا میخورد وچگونه زیست میکند ….
    امروز پس از خبر مرگ او همه صفحات باو اختصاص داده شد ه است از سجایای اخلاقی او از هنر او بهر روی یک قهرمان شد ..
    مرده هاهمیشه درسرزمین من قهرمانند وزنده ها مردگانی که راه میروند .
    درحال حاضر غیر از صداهای ناهنجار ماشینهای شستشو و خالی کردن زباله ا وناله مرغان  تشتنه  خبری درشهر نیست در لیست اول بیماری قرن قرار داریم ومردان وزنان عریان تنها با یک ماسک روی دوچرخه ها دور خیابانها زاه اقتا ده اند که ماسک نمیخواهیم ! این دیگر یک انارشیزم  است نه اعتراض اکثر میخانه ها ورقاص خانه وپلاژ هارا بسته اند  تعطیلاتی نداریم   غیر ازچهار  دیوا ری خانه وخوردن ورفتن بسوی توالت وسپس خوابیدن .
     زندگی شیرین است  خیلی هم شیرین است ! چه باعجله بچه هارا به سفر بردم وجه باعجله همه شهرهارا به انها نشان ددادم وجه تند همه چیر را  جمع کردم گویی میدانستم روزی باید همه درزندان باشیم  مهم نیست این زندان کجا ودرچه شهر ومکانی قرار دارد صدای پای زندان بان درکنارما بگوش میرسد .
    امروز دیگر حتی حوصله ای نیست تا بیاد خاطرات گذشته بیفتی  ” بانوی ” شهر اما همچنان با .عکسهای فتو شا پ شده وخودرا به عناوین مختلف معرض همه گذاشته ودر صفحات مجازی نشان میدهد او بیمار است بیمار  معتاد دوربین .مطرح بودن تا آخرعمر . با چند بچه گنجشگ ماده مرتب عکسهارا با ین سو آن سو میفرستد 
    دیگر نمیتواتم  اورا ببینم   چشم دیدنش را ازاول نداتشم وامروز بدتر شده است گویی قاتل پدرم را باید هر روز بینم جرئت حرف زدن هم نیست مامورین  خاموش  صفحات ترا پنهان  میسازند مانند فیس بوک !
    یک ویودئو که ان مرد ادعا میکرد ومصاحبه داشتند به فیس بوک فرستادم و….گم شد  اکثر نوشته هایم  پاک  میشوند!  بنا براین دستهای پنهانی واسرار امیزی درکارند .
    دوستی بمن میگفت برو ونوشته هایترا به چاپ برسان حتی پنجهزار عدد ! گفتم برای کی وچی نه  کسی حوصله خواندن رومان  و نه کتاب دارد و تنها یک رومان چند صفحه ای عاشقانه ویا سکسی آنهاراارضا میکند . بعلاوه همه ما عاشق منبریم درایران منبر نشینان  اراجیففی را  بخورد ان ملت افیونی میدهند درخارح منبر نشینان فکلی وژیگولو ویا پیران حریف.
    نه ! برای این قوم همین چند خط هم زیادی است تنها برای خودم مینویسم تا  وجودم را احساس کنم وخودمرا زنده بنامم چرا که همه مردکنانی بیش نیستیم که تنها مانند یک رباط راه میرویم بی اراده مینوشیم بی ارداه میخوریم وبی اراده بخواب میرویم وهمییشه هم خسته ایم ….ایکاش این صدای لعنتی تمام میشد  بیلهای الکترونیکی!!!! 
    پایان
    ثریا ایرانمشن  / 2020 / 08/20  میلادی . اسپانیا .
  • شاهد زنده ؟

    نیمه شب  چهارشنبه 19 اگوست 2020 میلادی برابر با 28 امردادا ماه 1399 خورشیدی 
    ———————————————————————————–
    دردنامه !
    من که باشم که بر ان خاطر عارض گذرم 
    لطلفها میکنی  ای خاک درت تاج سرم 
    نه ! نتوانستم لحظه ای چشم بر هم بگذارم اتهام کوچکی نیست  ونمیتوان همچنان بی نظر وبا کنایه ازکنار آن ردشد  .
    از یکسو صدای مادرم درگوشم میپیجد که :
    من از چشمان سفید این زن میترسم او این  خاک را برباد خواهد داد!!! وحتی به تماشای مراسم عروسی هم ننشست که از تلویزیون تازه ما پخش میشد از اطاق بیرون رفت وهر گاه سخت عصبی میشد قلیانش بهترین ماوا وپناهگاه او بود واگر تند تند لب بر نی قلیان میسایید معلوم بود  بسیار عصبی است اما دران ساعت کسی باو توجهی نداشت  مراسم با شکوه عروسی چشمان همه را خیره کرده بود .
    حال شب گذشته به دنبال خبری بودم تا از  ستاره ویا شاه آوازایران بگیرم ایا هنوز زنده است > پرستار اطاق آی سی یو  گفت “ایشان دیگر در بین ما نیستند ! خواهش داریم که خانوا ده ایشانرا درامپاس مگذارید ! وآنرا سیاسی نکنید ” ! من گریه کنان شمع  روشن میکردم که چشمم باو افتاد  وان پیر مرد  که گمان میبردم سالها قبل فوت شده است  تاریخ  برنامه را نگاه کردم ! نه تنها سه روز ازپخش این برنامه گذشته بود .
    اعترافات صریح ورک وراست  البته با چاشنی پر سر وصدای برنامه ریز مرا پای صحبت آنها نشاند در نتیجه تا همین الان که ساعت سه ونیم پس از نیمه شب است بیدارم واز همه بدتر قیافه منحوس اورا دیدم که بمناسبت درگذشت یک هنر پیشه نقش دوم با زهم پیام داده بود ! نه او دست نمیکشد  او عاشق دوربین است .وعاشق مطرح بودن  !
    درگذشته هم خبرنگاران وعکاسان فرانسوی / امریکایی ودیگران در قصرها ولو بودن تا ازهر حرکت ایشان عکسی بگیرند وتیراژ مجله هارا بالا ببرند  هفته پیش نیز خبرنگار اسپانیایی خاطراترشر ا دران روزها  نوشته بود  وچقدر هم مسخره وبی سرو ته ! محمد رضا شاه را رضا شاه خوانده بود وگویا نام بقیه را نیز نمیدانست .
    خوب ما تا پنج درصد قرارداهای نفتی را به حساب ایشان در خارج از زبان دولتمردان آن زمان شنیده بودیم  خوب  بچه داشت وباید برای اینده بچه هایش پس اندازی میکرد !!!!  بما مربوط نبود نفت که میراث پدری ما نبود آبی سیه بود که درزیر زمین راه میرفت وعده ای به ان احتیاج داتشند وانرا میخریدند وما هم کمی به نان ونوا میرسیدیم لباسهای چیت وتنبانهای دبیتمان به ابریشمی ساخت بوتیکها تبدیل میشد وپاک خودمان را  گم کرده بودیم چشم باو داشتیم که او چه جواهری بخود زده فردا عین آنرا بخود اویزان کنیم  جه لباسی پوشیده فردا نظیرش را به خیاط سفارش دهیم البته لباسهای ایشان منحصر بفرد ومستقیم از بوتیکها فرانسوی میرسید حتی کرم صورت ایشان ولوازم ارایش ایشان را  نیز یافتیم !!!!او خوش چرید وخوش خرامید هنوز هم خوش میخرامد  خوشا به سعادت رفتگان !
    اولین کتابی  را که آن فرد خانواده به چاپ رساند خریدم خواندم اما آنرا یک انگلک جیم والف فرض کردم سپس مصاحبه های او شروع شد  .
    پس از فوت شاهنشاه که برای ما بسیار دردناک بود ( البته بیشتر برای من ) فورا کتابی به زبان انگلیسی با عکسهای گوناگون ونایاب بانو در بین ایرانیان پخش شد یعنی چی ؟ این زن باید هم اکنون سوگوار باشد ! بعدها معلوم شد که آن کتاب به همت همان اقا جواد به چاپ رسیده ومن یک نسخه ازانرا دارم !!!!
    در خبرها امد  به هنگام فوت شاهنشاه فورا ایشان یک تور سیاه به یکی از بوتیکهای معروفف سفارش دادند که درعرض چند ساعت به دست ایشان رسید . به ثریا ملکه قبلی اجازه ورود درمراسم را نداد ودروصیتنامه شاهنشاه مقداری وجه نیز برای ثریا گذاشته شده بود که آن وصیتنامه ناپدید شد وخوب  روای را باید جست !!!
    حال امشب با دیدن آن برنامه  مانند فیلمهای ترسناک قرون وسطی  دچار بیخوابی شده ام قهوه ای درست کردم ونشستم به گفتگو باخودم  ایا راست است ؟ تاریخ چگونه قضاوت خواهد کرد وایا حق به حق دار میرسد؟ ویا دنیای ما چنان ظالم وظالم پرور است که تنها به اینگونه اشخاص توجه واحتیاج دارد نه به انسان بی دست وپایی نظیر من !!چقدر هم ازخودم ممنون بودم ! آهه! راستی آن یکی دختر او و کجاست ؟  میگویند دچار پیری زود رس شده ودشمنان میگوند پاک تریاکی شده ااست !!! اله وعلم .وعکسهای او با آن لبخند کذایی که دست بر شانه شاه گذانته یعنی من درکنارت هستم نترس ! 
    نه دیگر خوابی درمیان نیست بی حوصله گی کرختی ونا امیدی مانند خوره مرا درمیان گرفته است  تصمیم داشتم دیگر گوش به این گفته های راست ودروغ ندهم  به دنبال خبری بودم  ….هیج کجا نه خبری هست ونه خبرنگاری ونه روزنامه ای همه دریک جا جمع شده اند وبرای شنیدن یک خبر باید اول سکه ای درون دهان باز رفقا انداخت .
    گرما بیدا د میکند هوا دم کرده  ومن پیر بیخواب درانتطار خبری هستم که نمیدانم چیست وچه موقع بمن خواهد رسید بیاد آواز خواننده ای بودم که میگفت : 
    ایکاش بجای  نفت کمی باران میداشتیم 
    ایکاش بجای  طوفان کمی امان  میداشتیم .
    —–
    درخاتمه کلیپ آن ویویو را به فیس بوکم فرستادم اما…….در نیمه راه گم شد ؟! تنها  بخاطر اثبات گفته هایم . بماند .
    هر خبری را که شنیدم رهی به حیرت داشت
    از این پس من ورندی و -وضع بیخبری  
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین ” اسپانیا .
  • کوه بلند !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    ———————————-
    پیر کنعان  چمنش  گوشه بیت اللحزن است 
    هر کجا بوی گلی باد رساند  چمن است 
    حد حسن تو به ادارک نشاید  دانست 
     این سخن  نیز باندازه  ادراک منست 
    هر کسی را  قدم ما نبود  در ره عشق 
     هر که در جامه ما  -بود  کنون درکفن است ” عرفی شیرازی “
    =======
    در زیر نور  وتابش  خورشید – همان خورشیدی که به عشق دیدارش ترک  شهر ودیار کردم  چنان پیکرو روح مرا سوخته وهر صیح تابستان چنان خودرا به این کلبه خرابه میرساند تا آنجارا مانند خزینه حمام همه جارا داغ  وعرق مارا جاری کند درتاریکی مانند موش کور باید خواند وباید نوشت وباید ….دوست داشت !
    مادرم آن روزها که سخن رانی میکرد وبر منبر مینشست  میگفت :
    اگر انسان پای کوهی مینشیند ویا تکیه به جایی میدهد باید پای کوه بلندی بنشیند که اگر چیزی را باد  بر سرش ریخت تنها خار وخاشاک کوه باشد نه تاپاله گوسفند  …واوه …غیره !
    تو واین تکیه گاهی را  پیدا کرده ای هما ن تپه است که برسرت خاک او.ه …میریزند نه گل وگلاب وروزی خواهد رسید که لقمه های ترا وبچه هایترا نیز بشمارد این نوکیسه وتازه به دوران رسیده است اینها گرسنگی کشیده اند ….من نگاهی  با ومینداختم چهره اش از فرط  عصیانیت سرخ وگونه هایش گویی خون جاری بود  ولیوانی آب را برمیداشت ومیرفت درون اطاق ودرب را زدرونن کلید میکرد . هیچگاه با ما سرسفره نمینشست غذایش را درون یک سینی میگذاشت با بطری ابش وبه درونن اطاق میخزید و تنها تفریح او خواند ن کتاب های مقدس بود نماز ودعا !! همین  وروی  کسی که انگشت میگذاشت میدانستم که راست میگوید اما درآن زمان پناهی نبود دربند وزندان بودم وبیرون امدن از زندان کار دشواری !!!!!
    امروز فکر میکنم اگر  سرنوشت مرا بسوی خاک درمیان این مردم نمیفرستاد شاید وضع بهتری داشتم  اینها خود گدایند وگرسنه وهمه عمرشان مانند اجداشان دزدی کرده اند شعور ومعلومات چندانی ندارند 
    دهاتیهایی هستند که  لباسهای شهری و کفشهای پاشنه بلندی پوشیده اند بی آنکه بتوانند با انها گامی بردارند  حتی راه رفتن خودرا نیز از یاد برده اند وفراموش کرده ا ند 
    با خود فکر میکردم اگر  آن رروزها مشگل ویزا نبود ومن میتوانستم به کشورهای درستی سفر کنم شاید زندگیم این نبود که امروزهست  اگر به سر زمینهای دیگری نظیر  کشورهای اسکتاندیناوی ویا حتی فرانسه خائن میرفتم 
      شاید  بهتر بود تا خودرا باین توالت اروپا برسانم وبا این دهاتیهای تازه به دوران رسیده  سر وکله بزنم بخصوص اخبار سر زمین ما رامیخوانند ومیدانند که ما که بودیم وحال چه شدیم ..باقی بماند.
    همه خوشیهای  روز تولدم  اب شدند وبر زمین ریختند با یک گفتا رو یک رفتار نا جور واحمقانه وجالبتر انکه در فیس بوکم نمیدانستم اینهمه دوست دارم مرحبا  آفرین برمرام وشکوه شما کسانی که نه دیده ام ونه میشناسم آنها تنها ازنوشته ها ی من مرا قضاوت میکنند مردانی درست کردارند وزنانی تحصیل کرده  تمام روز گذشته گل ومهربانی وعشق بود که نثار من شد وهنوز هم ادامه دارد  درعوض بوی کند این توالت شب گذشته حالم را بهم زد ودیگر هیچگاه در ب آنرا باز نخواهم کرد ودیگر هیچگاه بسویشان نخواهم رفت  اینها همان تپه گلی هستند که رویشانرا با تاپاله ومدفوع پوشانده اند واگر ناگهان بادی بر خیزد همه انها بر سرو روی ما خواهد ریخت از رفتار مردانشان وادب گارسونها وکردار صاحیان رستورانها که اگر ترا نشناسند  برایشان هیج هستی  تنها هیج  آنها مانولو را خوب میشنایند وپه په عرق فروش را ورقاصانشانرا  ….بگذریم دیگر وارد معقولات نشویم دموکراسی کمی برای این ملت زود بود خیلی زود …….
    عده ای هنوز به آن عقیده پوسیده  لنینی خود چسپیده اند وهنوز  فاشیست باقی مانده اند  دیگر نمیتوان آن درختان گنده  بی شاخ وبرگ را که تنها هیکل بزرگ کرده اند  راست نمود تربیت کرد فرو میریزند بادشان میخوابد /ودت آخر خواهند شکست . 
     روز گذشته  از طرف مدیر کالج دخترم یک دسته گل بزرگ  برایم رسید واصرار داشت  که با انها گلها عکس بگیرم وبرایش بفرستم هنوزان بانوی گرامی امریکایی را ندیده ام او هم تنها عتکسهای مرادیده است  بنا براین پشت دسته گلها پنهان شدم نیمی از صورت خسته امرا عکس گرفته برایش فرستادم  وسپاسگذارم .
    دنیا خود بخود دارد به سوی نابودی ونیستی میرود  نشان دادن فیلمها وبرنامه های تلویزونی همه  سراسر  جنایت وادمکشی است  تعطیلی مطبوعا ت وکتابخانه ها  نشان از ففرو ریختن تمدن هاست  پایان زندگی ما با پایان جهان بهم گره خورده است . 
    عده ای نقاب بر صورت کشسیده اند نمیتوان دیگر سیرت انهارا شناخت  تنها روح ما  غذای روزانه آنهاست .
    خورشید مانند یک کوره داغ  آنچنان خودرا به انتهای اطاق میرساند که آهن هارا  ذوب میکند باید کرکره هارا  کشید ودرتاریکی نشست ونوشت دیگر چیزی نمانده بنویسم همه چشم به یک نقطه تاریک دوخته اند  انتظار معجزه از آن بنیاد بی نام ونشان دارند درب کلیساها بسته شد اما درب مساحد به روی همه باز است ودسته های سینه زنی در تمام شهر ها راه افنتاده است مردم هم بعنوان یک نمایش به آن مینگرند یک نمایش مسخره  یک سیرک نه یک نماد عزاداری و پرستش . 
    خداوند رحم کرد که من چندان تمایلی به تماشای تلویزیون وکانالهای هزار تکه ندارم  اجازه هم ندارم بشقابی درون بالکن خانه ام بگذارم نماد ساختمان زشت میشود! واین برخلاف قواینن کامونیتی است !
    علاقه  ای هم ندارم باندازه کافی شکل وشمایل وگفته های بی سر وته آنهارا روی یوتیوپ میخوانم ومیبینم  حال اگر قرار  بو دهمه روز رادیو وتلویزیون من به زبان مادری اینجا پخش میشد  چه واویلایی میشد اینجا اسپانیاست وشما دراینجا زندگی میکنید همه چیز باید به زبان ما باشد !!!! این یک دستور دیکاتوری است مهم نیست از جانب جه کسانی  بتو میرسد .
    هوا نا جوانمردانه داغ است داغ باید کولر را روشن کنم .
    پایان 
    عشق از آدم وحوا  متولد  شده است 
    تازه بر خاسته  این شعله وآتش کهنست 
    ثریا ایرانمنش /  18/08/2020 میلادی / اسپانیا !
  • تولد من !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    00000
    من خوابهای کودکیم را ! 
    با گریه های پیری تعبیر میکنم 
    چون عکس برگهای بهاری 
    در آبر های راکد اما پاکیزه 
    آه ! ای درختان  
    در زیر شاخه شما –  خوش نعمتی است 
    حوش فراغنی است 
    ” نادر نادر پور ” 
    کهن دیارا ! دیار یارا ! دل از تو کندم  ولی ندانم 
    که گر گریزم  کجا گر یزم وگر بمانم  کجا بمانم 
    نه پای رفتن  نه تاب ماندن  چگونه  گویم  درخت  خشکم 
    عجب نباشد  اگر تبر زن  طمع نبدد دراستخوانم 
    درآن جهنم گل بهشتی چگونه روید  چگو.نه بوید 
     من ای بهاران   ز ابر نیسان  جه بهره گیرم که خود خزانم 
    به حکم یزدان – شکوه پیری مرا نشاید مرا نزیبد 
    چرا که  پنهان به حرف شیطان سپرده ام دل که نوجوانم ” شادروان نادر نادر پور ” 
    ای خروس منتظر صبح 
    آتش درون  پنبه نمیمیرد 
    ———————
    امروز روز تولد من است مهم نیست چند ساله هستم مهم این است که جه احساسی دارم هنوز  شکوه پیری غیر ا زموهای سپیدم وهیکلی که از فرط نشستن روی صندلی اجباری کمی فربه شده چیز دیگری مرا به سرا شیبی دره گذشت سالها نمیبرد . 
     چیزی ندارم امروز  بنویسم غیر از مهربانی  بی حساب کودکانم ونوه هایم  که مرا مانند یک گلدان لبریز از گل خوشبودرمیان گرفتند وغرق هدایا کردند  شاید آنها هم میدانند که ……. چه بسا دیگر سالی پیش نیایدوان میهمان ناخوانده  مرا باخود به میهمانی رفتگان ببرد .بهرر وی شب گذشته شب خوشی را گذراندم بخصوص دوستان نادیده در فیس بوکم که مرا غافل گیر کردند با  پیامهای مهر امیزشان وگلهایی که بوی مهربانی را میداد  گل ونوشته های مهر  آمیزشان اشک به چشمانم آورد  ودیدم هنوز زنده ام . وزنده خواهم ماند  مبارزه من نا تمام است باید آنرا به اتمام برسانم .
    از قبیله آدم خواران به دورم  درهمین مجمع کوچک شادم .  مهرتان پایدار
    ثریا ایرانمنش / 26 امرداد 1399 برابر با 17 آوست 2020 میلادی . اسپانیا /
  • ذموکراسی×

    روزی نامه امروز  یکشنبه 15 آگوست 2020 . اسپانیا 
    ————————————————–
    داریوش خواننده ان روزهایکه شور انقلابی اورا گرفته بود  ووطن سرتاپایش سر زمین آتش وخون بود  آهنگی میخواند که :_ کقتر مرده که کشتن نداره) البته ایشان امروز  به همراهد همان منقل  ووافور سخت میهن پرست شده اند مانند همه  تا جیره برسد .
    این خود فروشیها وباز یکردن با احساسات  مردم و انگشت کردن به همه زوایای یک انسان کار دیروز وامروز نیست  ما یاد نگرفته ایم که وطن پرستی وزمین را دوست داشتن یعنی چی ! ما همه روی هوا زندگی کرده ایم بجه هایمان به ثروت پدرشان ونام ونشان او زیسته اند ویا به اهل قبور در گذشتگان اگر نامی داشتند ویا با یک ثرو.ت باد آورده از طریق دزدیها ورشوه گرفتن ها خودمانرا گم کردیم وشدیم سلطان صاحبقران  اهم از سیاستمدار / شاعر / نویسنده / فیلمساز / هنر پیشه /  همه در بازار خود فروشی مشغول گریم چهره های خود بودیم ودرانتظا وزش باد تا ببینیم از کدام سو میوزد  پاشنه هارا بالا بکشیم وفرصت هارا غنیمت شمرده از احساسات ویا ما ل ومنال دیگران سود ببریم واگر کسی همچنان سر جایش ایستاد وتماشاچی شد اورا بی عرضه  احمق / نفهم / ودست آخر  “خر” بخوانیم  وهنو زاین کار ادامه دارد .
    اگر هزاران سال دیگر مردانی نطیرهمین لاشخور ها برگرده ما سوار شوند باز هم در دوره های بعد ونسلهای بعد ما همین خواهیم بود ( سر گردان دربازار برده فروشی ) !
    مادرس اول را باید از خانه واز زیر دست مادر وپدر بیاموزیم  مادری که اسیر ودربند است وهمیشه ترسیده کجا میتواند یک قهرمان تربیت کند وپدری که همیشه دروغ میگفته وسوگند آنها حرضت  !!! عباس   بوده برای منافع ودروغگوییها وپنهان کاریهایش  چگونه میتواند سر مشق فرزندانش باشد معلم درکلاس اگر زیر فشار ترس وامنیت باشد نمیتواند نو آموزی را تربیت ویا آموزش دهد ما همیشه ترسیده ایم وهمین ترس ماراودار کرده است که خودرا به هر قیمتی که میخرند بفروشیم  حال مهم نیست خریدار چه کسی است .
    روزیکه من با اهن ولمپ  وامدن همسر گرامی برای سر پرستی ما !!! دراینجا ساکن شدم حرمتم درحد یک الهه اسمانی بود آنهم نه من بلکه همسر گرامی که راست  ودروغ را بهم مبافت ومشتی احنق را دور خود جمع کرده بود  اما من خود وبچه هارا کنار کشیدم  روزیکه ایشان به سرای باقی شتافتند دیگر کسی درخانهرا نکوبید ایا تشنه اید یا گرسنه  تنها یک ارمنی همسایه داشتیم که حال بما افتخار میداد با همسرش بخانه ما بیاید وسر شبی را با چند گیلای مقداری خوراکی بگذارند اما یکشب شوهرش ناگهان بی خدا حافظی ازحانه بیرون رفت پرسیدم چی شد ؟ 
    گفت که رفت درخانه خودمان توالت !!! چون بمن گفت دردستشویی شما یک مو دیده است !!!!!!!خانهایکه انها داشتنداز بوی تعفن پختن گوش وپاچه خوک حال آدمی بهم میخورد  گفتم بلی  مرسی که بمن گفتید اما آن دستشویی متعلق به بچه هاست وخودشان مامور تمیز کردن ان هستند ما چندان پولی نداریم که کسی را برای کمک بگیریم وتمام شد !!!  خانه را عوض کردم ودیگر هیچگاه رو بسویی گذشته نکردم  خانه اجاره  بود هنوزهم هست  مهم هم نیست  من خودم موجودیت دارم وجودم بیشتر ارزش دارد تا اینکه مردم برایم کف بزنند . آنهم این مردم ؟! دوستان کم کم پراکنده شدند دیدن درقابلمه چیزی غیر از مقداری  ته دیگ سوخته نیست کسر شان انها بو د که حالا باداشتن چندین خانه واتومبیل  از دولتی سر انقلاب وخود فروشی  به دولت جدید صاحب کیا وبیایی شده اند آن سو چادر بر سر میکنند وقران را دردست میگیرند اینسو عرق را لاجرعه سر میکشند  وسینه هایشان تا نافشان دیده میشود .
     همه اینهارا فهرست وار نوشتم تا بدانید که ما هیچگاه درهیج برهه ای ازز مان چیزی بنام دموکراسی نخواهیم داشت  چون آنرا نمیشناسیم ونمیدانیم پوشیدنی است یا مالیدنی ویا خوردنی !
    زمانیکه که داشتم به همه کمک کردم رسیدم  امازمانی که دیگر نداشتم  خودرا درون خانه پنهان کردم تا دیگر چهرهای عروسکی وترسناک  را نبینم همه با احتیاط با من سلام وعلیک دارند میترسند  ! از چی ؟  خیلی راه صعب ودشواری هست تا بمن برسید ویا درقله ای که من نشسته ام جای بگیرید شما جانوران  زیزه خوار وجیره خوار .
    ماهی یکبار از طرف بنیادی که دران عضو هستم دکتر وپرستار برای دیدار من بخانه می ایند  روز اول دو بانوی جوان بایک چمدان وارد شدند هر دو همسن وسال لباس  هردو یکسان  …با خجالت پرسیدم ببخشید کدام یک دکتر هستید ؟ یکی ا زان دو  که کمی بلند تر بو انگشتش را بالا برد من اورا بغل گرفتم وپوزش خواستم وگفتم هیچ فرقی بین شما نبود  آنهاتاامروز بهترین دوستان منند  مرتب از حال من جویا میشوند آنها به خانه محقر من نگاهی نمی اندازند  اما نوشته ها ی مرا با ترجمه میخوانند برایم احترام قائلند مرتب با بچه ها درتماس هستند وحال مرا جویا میوشندودراین زمان که دیگر بیرون رفتن ودر اجتماع بودن مشگل است انها پرستارانرا بخانه میفرستند تا خون مرا برای آزمایش ببرند همه مهربان واقعا گاهی شرمنده انها میشوم .بیماریم را فراموشش کرده ام .
    این ملت پس از آن دیکتاتوری بزرگ امروز معنی ازادی ودموکراسی راخوب درک کرده است ومیداندکه میتواند حتی  خانواده سلطنتی را نیز به پای میز محاکمه بکشد  .
    روزی در خیابان از پستخانه برمیگشتم کشیش شهر داشت از دور میامد ناگهان شخصی فریا کشید مانولو !!!! من تعجب کردم کشیش برگشت با لبخندی  جواب داد وگفت الان میایم…..وای وای ایشان دون مانوئل کشیش کلیسای بزرگ شهرند  اما آن مرد  با نام کوچک ایشانرا صدا کرد …اتقاقی نیفتاد گاردهم ندارد اتومبیل لو کس هم ندارد پیاد ه بیشتر راههارا میرود با انکه قلبش بیمار است امروز دیگرخبری از ایشان ندارم  اما برایم جالب بود چگونه آن مردم توانستند دین را به گوشه ای بنشانند وخود کشورشانرا بسازند وساختند  امروز آن دهکده ایکه روزی خروس در بالای تپه ها میخواند تبدیل به یک شهر بزرگ با ترن برقی وسریع السیر شده اتوبوسهای شیک کولر دار  با نظم وتر تیب وخیابانها وسیع وبزرگ وطولانی .بلی اینها ممکن است گوشت خودرا بخورند اما استخوانها خودرا نگاه میدارند  .متاسفم که ما ایرنیان هنوز نشسته ایم وبا پز داریوش وکوروش ویا دیگرانرا میدهیم وبرای هر کلمه حرف باید سکه ای دردهان گوینده انداخت . نه این رسم مبارزه نیست قدم اول آموزش است وپرورش مغزهای سازنده ملاها کارشانرا خوب اتجام دادند خوبانرا بیرون  کردندویا کشتند بقیه راهم معتاد کردند تا حال حرف زدن نداشته باشند بیرونیها هم  تنها بفکر خرید املاک ودو سه یا چهار خانه !!! معلوم هم نیست ازکجا وبا چه قیمتی وبا کدام زحمتی  به دست آمده است !. با دلقک بازی ویا خود فروشی به جبهه های متفاوت ؟ کدام یک ؟ .
    در یک ساختمان بزرگ در خارج شهر تهران درعکسی دیدم که روی تابلوی آن نوشته ” ورود فقرا ممنوع آیا اینزیک شوخی زشت است ویا یک واقعیت  وملایی روی منبر گفت ” ما مانند شاه نیستیم همه شماراخواهیم کشت …آفرین بر این دین انسانی ونماد صلح وصفا !. حال متب در پشت رسانه ها بنشیند وقصه حسین کرد را برایمان تعریف کنید تا ما راحت بخوابیم …آسوده میخوابیم !.
    چهل سا ل رنج وغصه کشیدیم وعاقبت 
     تقدیر ما به دست شراب دوساله بود ……پایان .
     ثریا / اسپانیا/ آگوست 2020 میلادی 
  • یتیمچه !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ——————————-
    شب گذشته  میان خواب وبیداری هر جه فکر کردم کدام خاطره خوب را از سر زمینم دارم بیاد بیاورم ودرآغوش بکشم دیدم ….نه ! همه تلخ وناگوارند تنها دهانمرا تلخ میکنند خوشیها هم کاذب بودند.
     یک کار دوسره داشتم  بین ساعت 1 تا 4.3- دقیقه بعد از ظهر یا اضافه کاری میکردم ویا دریک شرکت تبلیغاتی  مشغول کار بودم  ساعت 4/30  بعداز ظهر کاررا تعطیل میکردم ومجددا تاساعت هشت به سر کار قبلی برمیگشنتم ! روزی مادرجانم دلش بحالم سوخت تلفن کرد وگفت اگر پیشخدمتی ویا نوکر درآنجا داری بفرست تا من ناهارت رابرایت بفرستم یتیمچه درست کردم ! نمیدانستم یتیمچه یعنی چی  رییسم پرسید جریان چیست ؟ ماجرا باو گفتم  گف : نوروزی ! فورا برو خانه خانم وناهار ایشان را بیاورد سر راه چند نان هم بخر ! 
    نوروز ی رفت با موتور ونیم ساعت بعد برگشت با یک بقچه بزرگ دوعدد نان داغ سنگک ویک دیگ گنده یتیمچه با دوشیشه ماست پاستوریزه !!! خوب به ناچار با کمال شرمندگی از جناب ریاست محترم ونوروزی هم دعوت کردم که دراین ناهار فقیرانه بامن شریک شوند ..به به عجب یتیمچه ای با بادمجان نعنا خشک کشک یا ماست !!!
    مدتی گذشت  یک روز جناب ریاست فریاد زد نوروزی برو درخانه خانم وبه خانم بزرگ بگو ا زآن یتمیچه یکی دیگر هم برای ما درست کنند وبفرستند ! موقع ناهار بازنوروزی با قابلمه یتمیچه از راه رسید و باز سه یا چهار نفری ناهار خوردیم  ومن بقچه را جمع کرده تا باخود به سرکارم برده وسپس بخانه ببرم !! این داستان تا مدتی ادامه داشت .
    روزی مادرم گفت خاک بر سرت فلان بده کالا بده دوقازونیم بالا بلده ! مگر من خدمتکار رییس تو هستم که هرروز برایش یتیمچه بپزم  بجای آتکه او بتو ناهار بدهد تازه تو باید ناهار اورا هم بدهی  مگر چقئر بتو حقوق میدهد؟ 
    گفتم دویست تومان !!!! گفت و….ل…لش کن فورا  این زرنگی است نه دوستی ویا ریاست وکارمندی !!! وماهم آن سازمان  تبلیغاتی را  که داشت ورشکست میشد رها کردیم بدون حقوق ومزایا.
    در کار اصلی یک روزی جناب ریاست محترم دیدم حقوق همه کارمندانرا سیصد تومان بالا برده اما حقوق من  همان بوده که هست وکلی به صندوق بدهکارم 
    پرسیدم جناب رییس مگر من از زن ضیغه بودم که حقوق مرا زیاد نکردید   من بیشتر ازهمه اینهایی که اینجا هستند کار میکنم  کمتر از همه حقوق میگیرم سواد ومعلوماتم  از همه این اشغالهال زیادتر   است گریه ام گرفته بود!
    جناب ریایت محترم درگوشم فرمودند تودیگر به حقوق  احتیاجی نداری استعفا بده برو ماعروسی میکنیم !!!!! ایکاش این کار احمقانه را نکرده بودم واداره را روی سر همه خراب میکردم اما شعف وخوشحالیم از حد بیرون بود رفتم تا همسر جناب مدیر کل شوم !!! اهای زرشک پلو با مرغ/
    حال امروز یتیمچه پختم   بیاد آن روزهای نمیدانم نامش را چه بگذارم ….. پایان 
    همان روز شنبه  15 آگوست 2020 /
  • انشای امروز ما !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا /
    15/08/2020 میلادی!
    ——————–
     شب گذشته  میان خواب وبیداری آوازی شنیدم ار گوشی روشنم درکنارم که ناگهان بیدار شدم ودیدم دارم  گریه میکنم . 
    این صدا .این موسیقی واین گفته متعلق به زنی بود که د رکنار ارامگاه فریدون فرخ زاد ایستاده وداشت میخواند  چه صدایی ملکوتی وچه اشعاری که خود آن بانو سروده وآهنگرا نیز ساخته بود ……….
    این ملودی میتواندیکی از سرو.دهای ملی  مدارس شود یا سرود صبحگاهی کودکان اینده . پاینده باشی هر کسی که هستی .
    از اینکه ما مرده پرستیم شکی درآن نیست ارامگاه باشکوه فریدون فرخ زاد که واقعا شایسته اوست وگلهای زیبایی که تمام محوطه راپر کرده وهجوم عاشقان او از سراسر دنیا که با فاصله ایستاده بودند وصدای ملکوتی ان بانو که میخواند ” رضا شا ه روحت شاد”  بحق باید گفت رضا شاه روحت شاد امروز ارمگاه تو کجاست تا قبله آمال وزیارتگاه عاشقان ایران باشد ؟ 
     صبح هر چه گشتم آن صاحب صدا را نیافتم تنهادریک سایت مردمی آنرا یافتم ایا این همه مراسم به همت آن سایت بود یا دیگران ؟ بهر روی هنو زچیزی  نمیدانم .
    من وآن ثریا که از دنیا رفت همان ملکه چشم زمردی زیبا ی بختیاری هر دو ارزومند بودیم که برای آخرین بار شاه را ببینیم من قدرت مالی نداشتم واو اجازه آنرا ازبانوی اول دریافت نکرد ! ما هردو بد شانسیم بقو ل دکتر جشم من درایران میگفت این چه نام منحوسی که بر روی تو گذاشته اند میدانی ستاره ثریا یک ستاره تنها وبه دوراز سیاره هاوخارج از کهکشان درگوشه ای سو سو میزند ؟! برو نام دیگری را پیدا کن ….آن روزها من تنها هیجده سال داشتم اهمیتی به این گفته دکتر مهربانم ندادم مردی  بسیار ماهر ومعروف بود .
    اگر آن ثریا برای  شاه ایران ولیعهدی میاورد چه بسا سرنوشت ما کمی تغییر میکرد وفریب خیانتهای فرانسه والمان واتگلیس وروسیه را نمیخوردیم . 
    اگر من ؟ من چی ؟ من همیشه تنها بوده ام تنها به دنیا امدم تنها زیستم وتنها دیگرانرا حمایت کردم وتنهاشدم  ابد ازاین تنهایی ناراضی نیستم حد اقل اینکه توانستم به راز طبیعت واسرار کیهان اشنا شوم وفریب نخورم سر نوشتم را خودم دردستهایم گرفتم بد یا خوب نگذاشتم کسی یا چیزی درزندگیم دخالت کند مانند سیل مانند یک ابشار وحشتناک از بالا  سرازیر میشدم وآنچه را که دوست نداتشم میشستم وبیرون میریختم .
    نه ضرر نکردم هنوز هم آنقدر قدرت درمن هست که سر به حقارت ندهم  کسی نمیداند من چگونه زندگی میکنم وکسی نمیداند که من حسرت هیچ چیزی را دردل نمی پرورانم غیرا ز زیارت آرامگاه شاهم .
    بر بالای سرم عکس پرچم ایر ان دراهتزاز است واگر کسی اعتراضی بکند که تو زیز پرچم  دیگری زندگی میکنی جوابی خواهم داشت .آن پرچم مانند یک لباس عاریه برتنم نشسته  اما این پرچم نژاد منست  زیر ان زاده شدم وزیر آن خواهم مرد .
    آن روز که ناگهان از پنجره شیشه ای  وقوع حادثه را دیدم  دانستم بلوغ ما به پایان رسیده است وما خواهیم مرد  ودیگر اینده ای طلایی در جلو رویمان نخواهیم داشت  آن سایه رفت ومن نیز پا به پای او رفتم  .
    امروز  بناهگاه را  دراینجا یافته ام  یک اینده نامعلوم  آن سایه سیاه هنوز در میان اسمان میچرخد وبیم انرا دارد که هران بر سرمان فرود اید  او یک هیزم نیمسوخته  ویک جاهل تمام   از چاه جهل .
    حال دیگر نه پشت به گذشته کرده ام ونه چشم به اینده دوخته اتم .
    باید بروم وآن سایترا بیابم وآن صدای جادویی بغض گرفته را که برای سرزمینم میخواندبیابم /
    پایان 
    ثر یا / اسپانیا !
  • ساندیس!

    گفتار  روز شنبه 14 آگوست 20202 میلادی  !
    ———————————————
    درست سی وهشت سال است که ما از کمبریج انگلستان باین سرزمین  کوج کردیم !  علتش معلوم است لزومی ندارد بنویسم  روزیکه آمدیم اینجا یک دهکده کوچک بود نظیر میگون با  آب وهوایی دلپذیر  صدای خروس سحری و ردیف گوسفندان دربالای تپه ها ! نه از سو پر ها خبری بود  ونه از شاهراهاا ونه از پارک وی ها ونه از اتومبیلهای آخرین مدل! ونه از پارکینگهای زیر زمینی چند طبقه !
     ! ماربییا هنوز باین صورت بورلی هیلز در نیامده و”پورتو بانو س ” دردست شیو خ کویت واعرابی بود  خیلی ها هم ا زاینکه راننده شیخ عرب هستند افتخار میکردند مرتب ساعت های مطلا بود که رانندگان گارسنها بعنوان پاداش  خوشخدمتیهای خود میگرفتند حتی شلوار جین پیدا نمیشد  ویزا هم نمی خواستیم راحت آمدیم  چند اقلیت مذهبی  وچند ایرانی  اهل جنوب شهر دراینجا زندگی میکردند  اشراف بودند ! ما اشراف ندیده ها به دنبال شلوار جین برای بچه ها میگشتیم نه کسی جین را نمیشناخت تنها یک سوپر بزرگ بشکل انبار در میان جاده خاکی بود که هر هفته ما ذوق داشتیم به آنجا برویم وچیزهایی را که لازم داریم بخریم  در رستورانها  اگر چایی با شیر میل داشتیم  تی بگ را درون شیر میگذاشتند وبرایت میاوردند واگر چای با لیمو میخواستیم لیمورا درون یک قوری فلزی میگذاشتند با اب داغ وتی بگ را کنار استکان  و……..
    کم کم سرو کله رفقا از انگلستان ظاهر شد  به به عجب جایی ارزان ومفت هر اپارتمان  چهار اطاقه با حمام وآشپزخانه دریک محل خوب تنها یکصد پوند بود ….جه راحت بودیم از تمدنها وهر صبح شنبه ویکشنبه ساعت هفت تا هشت صبخ تلویزیون  که تنها دوکانال داشت درس انگلیسی میداد ( هنوز هم ادامه دارد  وهنوز هم این ملت انگلیسی را خوب حرف نمیزنند ) نه خبری از اینترنت بود ونه از کانالهای آنچنانی  تنها دو کانال بود  بیشتر هم برای بچه ها . چه راحت بودیم  بعضی از روزها که بچه هارا پیاده به مدرسه میبردم ازکنار یک مزرعه رد میشدم درونش با دمجان وسیب زمینی واسفناج بود  صاحبش تعارف میکرد  قابلی ندارد هر چقدر مبل دارید بردارید  …….

    سیگار بسته ای صد پزوتا بود یعنی پنجاه پنس  چه عالم خوبی داشتیم ….. کم کم سر وکله مغازه های انکلیسی باز شد آشغالهای  انگلستان  را بار میکردندوبه اینجا  میاوردند ایسلنداولین انها بود  ! کلوب انگلیس ها زمین گلف وآپارتمان سازی وخانه سازی ناگهان یک شبه  چهره شهر عوض شد !!!وکلید خرید وفروش ملک وزمین دردست انگلیسها بود  دیگر نمیتوانستی آپارتمانی  ارزان پیدا کنی ویا خانه ای که به مبلغ سی هزار پوند خریده ای  دوباره به همان قیمت بخری !
    نان بریده یخ زده  مواد یخ زده ( هنو زهم هست  اما رویه اش را عوض کرده !  بهر روی زندگی ما درارامش میگذشت .وخبری از دکتر جکیل ومستر هاید نبود  راحت بودیم  من وبچه ها تنها باید بفکر کار میافتادم ….چه کاری دراین شهر هست >؟ گارسنی دررستورانها  آنهم باشرایط مخصوص ویا خدمتکاری وتمیز کاری هتلها واپارتمانهای شخصی انگلیس ها / نوروژی ها / هلندی ها / وسایر سر زمینهای  یخ که اینجا برایشان یک بهشت بود . ییلاق وقشلاق کردند  تابستانها در کشورهای خودشان وزمستانا دراین جا  که چندان سرد نبود ! اینجا به سکوی پرتاب نیز معروف بود عده ای به اینجا میامدند تا ویزای امریکارا بگیرند وبه آنسوی قاره پرتاب شوند ! وشدند ورفتند !
    خیاطی ودوخت ودوز بهترین کاری بود که توانستم آنرا انجام دهم !وسر زنش دوستان که زن این چه کاری بود که کردی قصری را به ذغال دانی فروختیووغیره !!!!!

    یک روز با صدای تریلیهای ا بزرگ از خواب بیدار شدیم وتا امروز که این شهر به یکی از شهرهای امریکایی انگلیسی هلندی نروزِی  تبدیل شده دیگر هیچگاه خواب به چشمان ما نرفت .
    برای نوشتن یاین خاطره تنها یک چیز مرا بیاد آن روزها انداخت ! لیوان اب پرتغالم درکنار شیر وقهوه با خود به اطاق میبردم  روزی یکی از کارخانجات  آنچنانی  فورا فکر به سرش زد وشیر واب پرتغال را مخلوط کرده درقو.طیهای کوچک ومتوسط ببازار فرستاد تا مدتی همه از آن استقبال کردند اما چندان برای شکم ومذاق خوب نبود !!! آخرکدام احمقی اب پرتغال تر ش را با شیر  مخلوط میکند >! 
     شکمها هم دردگرفته وعده ای دچار سوء هاضمه شدند ! آنهارا جمع کردند 1 
    حال در سر زمینی زندگی میکنیم که خودش دچار سر گیجه شده نه سنتهای خوبش را داردونه توانسته خودش را به پای بزرگان برساند بیسوادی هنوز دراین سر زمین بیداد میکند  درست مانند سرزمین اجدادیم ایران اصل کار بر رو / کچلی زیر مو /
    مدارس انگلیسی وامریکایی دراینجا خوب کار میکردند بچه ها خوشبختانه توانستند  دوره مدارس را طی کنند وحتی یکی از انهادرهمین شهر به دانشگاه رفت وفارغ التحصیل شد وامروز برای خودش کلی مردشده وپسر را روانه دانشگاه میکند .
    رویهمر رفته ملتی تنبل وتن پرورند بین خودمان بماند !
    اما زندگی برای من خیلی سخت گذشت  خیلی داستانها دارم دردها و نا گفتنیها  باید همه چبر را فراموش کنم  وبه فردای نیامده بیاندیشم به بیماری دیگری که درراه هست به فروش سر زمینم ونابودی ان برای همیشه  به اینده  نداشته کودکانم  وآن میهمان  ناخوانده  که هر روز وشب حضورش را اعلام میدارد . پایان 
    ثریا / اسپانیا / امرداد ماه 1399 /
  • یک دلنتوشته !

    نمیدانم ساعت چند است ونمیدانم چرا ناگهان از تختخوابم بیرون پریدم تا این نامهرا برایت بنویسم ! ” امیر” 
     امیر عباس مسعودی ! برادر زاده سناتور مسعودی ! ترا رد کردم چرا قدت کمی کوتاه بود ورفتم به دنبال او که پاهایش بلند بود!  تنها پاهایش بند بود ومغزش خوب کار میکرددرعلم اقتصاد  تو میدانستیی که من تازه از یک تجربه تلخ بیرون امده ام وتو میل داشتی مرا خوشبخت کنی  با خرید صفحات موسیقی / کتابهای مورد علاقه ام وعطرهای گرانبها  وسر انجام اتگشتریت را که هنوز دارم وشرمنده ام آنرا پنهان کرده ام که   نقش جنایت خودمرا نبینم .
    امروز جلوی دست وپاهایم بودی ناگهان از تو پوزش خواستم وبرایت شمعی روشن کردم  روزی که عروسی کردم بمن بجای تبریک گفتی ترا نفرین کرده ام ومن چقدر آن روزخندیدم اما نفرین تودامن مرا گرفت وتا امرورهایم نکرد .
    با اون مرد ماجرا ها داشتم زندگیم به یک تراژدی مبدل شده بود با مرگ او تراژدی هم به پایان رسید ومن توانستم نفس راحتی بکشم  اما ا زتو بیخبر بودم  بعدها شنیدم درکنار خانه ما  آپارتمانی خریده ای تا هرروز مرا ببینی ! میبنی چقدر احمق بودم ؟؟؟؟ انسانها بدبخت  به دنیا نمی ایند خودشان با دست خودشان بدبختی را برای خود میسازند .امروز از تو طلب بخشش کردم وا زتو خواستم  مرا ببخشی ومرا کمک کنی یک همنام ترا یافته ام اما او مانند تو نیست یک بچه است بچه ای که تنها قد کشیده ومن تنها نگاهش میکنم .
    امیر . نمیدانی  چقدر تنها مانده ام  ونمیدانی  درایندوران بدبختی وبیماری چه شبهایی را به صبخ میرسانم  از تو میخواهم نفرینت را پس بگیری من پوزش میخواهم .  برایت هر هفته شمع روشن میکنم برایت دعا میکنم برای خواهرت ناهید که انهمه اورا دوست داشتی وجوانمرگ شد دردبزرگ تواو بود …..امیر  تنهایم . پر غریبه هستم بچه ها بزرگ شدند من روی پله های شصتم نشسته ام میترسم بالاتر بروم .
    او مرد ولیافت دیدن نوه هایش را نداشت امنا من این شانس رادارم که بانوه هایم همراه وهم گامم برای انها یک دوستم  نه یک مادر بزرگ گویا مادر بزرگی هنوز برازنده من نیست .
    امیر ! امروز خیلی زیادبیادت بودم بیا مهربانیهایت برایم اول بهار میوه بهارانه تحفه میفرستادی وهرشب جلوی درخانه کشیک میدادی  بارها سعی کردی مرا بنوعی روشن کنی وبمن بگویی که دارم به سوی چاه میروم اما من آنچنان شیفته آن مرد دوجنسه شده بودم که اهمیتی به حرفهای هیجکس نمیدادم  واولین ضربه را هنگامی خوردم که باردارشدم  واو گفت که هیچگاه بچه دار نخواهد شد واین بجه متعلق باو نیست  من عصبی شدم وفورا خودمرا به پزشک رساندم وبچه را از بین بردم ودرانتظار ظلاق بودم که گریه کنان دوباره خودش را به پاهایم انداخت همیشه گریه میکرد ومن چقدر از مردانی  که گریه میکنند متنفرم . 
    بچه د.وم وسوم امد دیگر دیر بود  او هر شب مست ودیوانه  با یک بطر عرق بزرگ زیر بغلش افتان وخیزان بخانه میامد تریاک نیز مزید بر علت شد  فردا شخصیت او بکلی عوض میشد مردی بود با دو چهره همان دکتر جکیل ومستر  هاید وتو این را میدانستی ومیخواستی بمن بگویی اما من هم کر بودم هم کور .هر چه بود به پایان رسید .امیر اگرر وحی دراین دنیا هست وتو روحت واقعا دور من گردش میکند مرا ببخش اما بر روح او تنها لعنت ونفرین میفرستم او درگو رستان شهر دریک دیوار درون یک جعبه پلاستیکی افنتاده دوبار مجبور شدیم گور اورا عوش کنیم واخرین بار تنها استخوانهای پوسیده اورا درون یک جعبه پلاستیک ریخیتم  درون دیوار جای دادیم نامشر ا باران شست وبرد هیچکس به دیدارش نمیرود حتی فرزندانش  اورا بکلی فراموش کرده اند تنها عکسی از او ومن بعنوان والدین روی کمدهایشان گذاشته اند جه تفاوتی  باهم داشتیم  فرها د دهخد را بیاد میاوری او هم بارها بمن نزدیک شد تا چیزی بمن بگوید اما سکوت کرد همه ساکت بودند 
    امید بخششش دارم از تو امیر عباس مسعودی  / 
    ثریا / اسپانیا . جمعه شب  13 آگوست 2020 میلادی برابر با 23 امرردادا ماه 1399 خورشیدی.
  • انگلها !

    ثریا ایرانمش : لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    هرکه دربزم سخن اید – سخندان میشود 
    چون به درمانگاه شد- بیمار درمان میشود 
    بر سر خوان  بخیل از اب هم سیراب نیست 
    وای بر آنکس که بر این سفره میهمان میشود 
    ———
    دیگر زمان آن رسیده که پرده ها برافتند وزمان ان رسیده که آن انگلهای رسانه ای  یک یک شناخته شوند همان خیانتکارانی که با پولهای کلانی بر سرسفره  مجازی نشسته اند وسفره اصلی را پر ساختند ازان شین: شارلاتان تا ان علی خوش خنده وآ ن دیگری کوتوله مضحک  وشاعر   وآن سخنگو وآن مفسر سیاسی  هرکدام دکه ای را باز کرده اند ویکی درون آن دکه نشسته برایمان قصه میگوید وما درخواب خوش مستی  جام با ده دریک دست وجهان  زیر پایمان ومادر را همان  سر زمین را به دست عیاران داده ایم تا جلوی چشمان ما باو تجاوز بکنند  وما تماشا میکنیم شاید بابت این تجاوز چیزی هم بما رسید واندوخته ها بیشتر شد .وتوانستیم  چند ملک .وخانه بیشتر  درهمین سر زمین خارجیان بخریم !
     ظاهرا ناله ای میکنیم واهی میکشم وخاطرات  حاج قنبر علی ویا شاه سللطان صفوی را هم برای بچه هایی خواب آلوده  گفته   اما درواقع باید سکه هارا بشماریم که پنجره ها راباز تر کنیم  وخود چاکر درگاه آن بیگانه گان نشان دهیم حال عرب نشد مهم نیست روس روس  نشد چین وماچین  مهم این است که ما همه شاعریم !!! همه نویسنده ایم ! همه اهل تفکر وتبخریم !…..
    تمام شب دراین فکر بودم که چه نامی میتوانم بر این خیانتکاران  بگذارم که  خوشبختانه کسی 
    پید ا شد ونام ” انگلهای رسانه ای ” را عنوان کرد بهتر از آن نمیشد همان انگلها که هرروز هم به تعداذ آنها افزوده میشود .
    درخارج میخ را کوبیده اند . حانه خریده اند ساختمان سازی میکنند  تجارت اکسپرت واینپرت میکنند خرید وفروش ارز بالا رفتن ارزهای خارجی ……برایشان ان کویر بی ا ب وعلف وآن مردم نادان که تنها بفکر زیبایی لب ومار ک لباسهایشان هستند که مهم نیست !اصلا یادشان  رفته درکدام ده کوره   زیر چه شرایطی به دنیا امده وبزرگ شده اند  مهم الان است که خیلی….ی گنده شده اند  دارند میترکند !!!
    اما این روزها یک لقمه چربتری یافته اند وان ( بیروت)  پایتخت لبنان است امروز میتوان ساعتها نشست وقصه ها گفت اردا ئشگاهها قمارخانه ها کلابها وغیره خوب دزد سوم آمد مانند سر زمین من انرا برد تا در حوض اسلام  اورا غسل دهد وبجایش حسینه باز کند مسجد بازکند هردو منافع دارند یکی با تکان دان باسن دیگری با دمرو خوابیدن .
    بیروت منفجر شد به هر علتی که هست ناگهان ” قهرمان  کوتوله ” از راه رسید …. آهای ! این یکی  مال من  است قبلا هم ما من بوده  دست درازی موقوف .
    آه ….من نمیدانم چرا همه قهرمانان  کوتوله هستند ! ناپلئون هم کوتوله  بود اما انچنان قدمایش را گشاد گشاد بر میداشت  خیال میکرد ی این گالیور است که در شهر کوتوله ها راه میرود .
    شب گذشته برنامه ای دید م بسیار سنگین ومناسب از یک بنیاد مطالعاتی وچگونه بدبختی بزرگیر ا که بر سر ما امده است برایمان تشریح کرد انهم نه از روی باد معده بلکه با نشست کاملی که اهالی فن داشت دانست که چه نقشه شومی برای سر زمین ما کشیده اند ودیگر در اینده سر زمینی بنام  ایران وجود نخواهد داشت بلکه روسیه شمالی وجنوب چینی ! به حال اقایان وبانوان فسیل فرقی نمیکند آنها حلوایشانرا میپزند وماست وخیارا نان درونش ترید میکنند وبه نمایش میگذارند ویا کباب درست میکنند ویا عکس زاد روز تولد نوچه هایشانرا میگذارند ویا برایمان از قدیمیها و….دوستی داشتیم …حرف میزنند سرمان گرم است  مهم نیست جوانان ما کشته میشوند ویا اواره سر زمینها میشوند اگر راه خود فروشی را بلد نباشند  پناهنده شده وتنها افتخارشان ریاست توالت فلان کشور اروپایی باشد ویا عمله ای درامریکا .
    درگذشته نویسندکان ما از راه ورسم ایرانیان  داستانهانوشتند  وخودشان درخارج یا بمرگ طبیعی جان دادن ویا خود کشی کردند نخاله ها . رجاله ها / خود فروشان  / وخلق وخوی ما ایرنیا ن اینها همه تیتر کتابهایی بود که من امروز دیگر نام آنهارا نه میدانم ونه میل بخواندن انها دارم .
    اینرسانه ها ویترین ها  واین دکه ها مانند سیگار اعتیار اوراست  وهر روز یکی را باز میکنی تا ببینی امروز چه تحفه ای برایت اورده است بعد میببینی از روی دست هم کپی کرده اند  کپی کردن وبه عبارت دیگر تقلید درمیان ما ایرانیان یک شغل عادی ومعمولی است بعد هم آتکه زنده اسست اورا میکشیم سپس بر مرگش میگرییم فریدون فرخ زاد تازنده بود صدها هزار ننگ وتهمت بر دامن اوزدند چرا که میرقصید آواز میخواند عده زیادی را به نان ونوا رساند امروز که اورا تکه تکه. کرده اندهمه برای خود سفره ای پهن کرده وتکه های او درمیان سفره گذاشته واشک میریزند وآواز میخوانند .
    رضا شاه بزرگ روزی رضا قلدر بود  !!! امروز پدر ایران وبنیان گذار ایران نوین نام گرفته همه براو میگریند  محمد رضا شاه را به صدهاهزار تهمت وافترا متهم کردند امروز حسرت دورانی  که  او زنده بود میکشند…اگر زنده بود شما اورا تکه تکه. میکر دید ومیخوردید فلم به دستان/ نویسندگان /شاعران /نکته پردازان -مفسرین سیاسی که مانند علف هرزه همه جا رشد کرده اید همه استادید همه دکتررا دارید همه بزرگید !!!!شما لیافت او وپدرش را نداشتید  حال بگذارید سرباز چینی   جلو چشم شما به دختران وپسران شما تجاوزکنند ویا افسر روسی به همسر شما مادر وخواهر شما تجاوز کند برایتان مهم نیست به همانگونه که امروز( ایران )سر زمین شما برایتان مهم نیست   بعد  هم سرتانرا میگذارید وجان میدهید  درقبرستانی عمومی خارحی دفن میشوید عده ای برایتان وسجایای اخلاقیتان افسانه ها میخوانند شامی میخورند ومیروند وشما برای همیشه فراموش میشویدیک لکه ننگ یک خیانتکار بررگ یک تفاله ویک انگل دارای رسانه .و رساله ×××× 
    دیگر عرضی ندارم  جز دوری از دکه های شما که برای فرار  از گرما وتنهایی  دریجه هارا باز میکنم گاهی هم عکس خودمرا میبینم که برایتان نامه فدایت شوم نوشته ام . پایان 
    ثریا ایرانمنش / 13 آگوست 2020 میلادی  / اسپانیا .