Author: Soraya

  • گاندی یا گندی

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    بود آیا که درمیکده ها بگشایند ؟ 

    گره ازکار فروبسته ما بگشایند 

    درمیخانه ببستند خدایا مپسند 

     که درخانه تزویر وریا بگشایند 

    وگشودند آنهم چه گشودنی !در مردابی عمیق فرو رفتیم تازه خودرا شناختیم ودانستیم که چه موجودات رذلی هستیم  راهی میان جنگل ومردا ب یک جنگل لبریزاز وحوش ودرندگان ویک مرداب بو گرفته  درزمین فرو رفته چهل ودوسال مارا سرگرم کرد  وما پنداشتیم ابگیری است که میتوان آز آن ماهیهای تازه گرفت وعکس خودرا دران آبهای پاکیزه آن تماشا کرد ( البته من نه ! ) آن  چشم سوم واحساس درونی من میگفت این یک دروغ بزرگ است  ویک فریب  !  ما با جان وخرد خویش بسوی آن مرداب خزیدم  مردم امیدوار ! و مرداب پست سرمان بود  وجنگل جلوی چشمان ما  جنگلی لبریزا زخشم وهیاهوی  گرسنگان ودرندگان  اما مرداب  خفته  درارامش کامل بی آنکه انرا بهم بزنند تا بوی گنداب آن بلند شود درپوشی از حریر ومروارید روی آن گذاشتند تا مردم چشمانشان به همان حریر ومروارید عادت کند  مردابی که جای مردن ماهی های  بزرگ وکوچک بود  وطومار سرنوشت ماراا زهم درید .

    حال حیران ایستاده ایم  جنگ نه ! بیایید بیرون کشته شوید ! مانند گاندی  –  گاندی را نیز انگلیسیها مانند آن یکی ساختند  وتحویل مردم هند دادند تا یکصد سال آنهارا  به عقب ببرد  درکنارش چپی های تحصیل کرده راه میرفتند  کپی برابر اصل  حال بچه تو میخواهی تکیه برتخت داریوش بزنی ؟ تو هما ن مردابی  سر راهمان را سد کردی  با گرفتن حقوق ومواجب  ومزایا درمیان جنگل جوانانی که آزخود تو بیخردتربودند  وامروز پیرمردانی ازهوش رفته شده اند شلاق زمان بد حوری بر پشت ما نشست  ومارا خورد کرد .

    گاهی بالجبار اخبار درونی را میخوانم وبیمارتر میشوم .شب گذشته تب داشتم اطاق سرد بود گذاشتن بخاری الان زود  است باید فکرمصرف برق راهم کرد ! مانند پیاز خودرا پوشاندم اما هوای سرد مرا بی نفس کرد به کنج تختخوابم پناه بردم وتب کردم میان تب وهذیان شاهد یک برنامه بودم که  آنرا گم کردم از میتراییسم تا امروز ! برنامه مفصلی بود . .

    حال دیگر درفکر درمیخانه ئیستم درفکر یخچال خالی زنی هستم که روی دیوار  مقوایی نوشته بود پس مانده های غذایتانرا که میل ندارید بمن بدهید من گرسنه ام وجوانانی که خود کشی میشوند ! زیر سن قانونی  بعناوین مختلف . تتمه غذایمرا بیرون ریختم مانند یک تکه گوه بود  طبیعی است درجایی که مدفوع گاورا جمع کرده مخلوط با علوفه او به ان میدهند گوشت ان باید مانند گوه ازاب دربیاید حالم بهم خورد کاسه لبریزازگوشت  پخته درون یخچال ایکاش میتوانستم مانند دختر شاه پریان هرچه درون یخچال بودبه ان خانواده ها میرساندم .

    امروز درجنگلی راه میرویم که بدون درخت بدون اب بدون جویبار است  زمین متعلق بما نیست درختکاری درآن موقوف است  تنها خون گلوی مردی را روی زمین میتوان بعنوان یک گل سرخ تماشا کرد .کهن دیارا !!!! دیکر جوک شده ای  دیگر تنها یک سر مقاله هستی نه بیشتر .   برخود میلرزم  سئوالهایم بی جوابند   /// ….پیکرم داغ است تب دارم .همین /

    پایان 

    ثریا ایرانمنش 19 اکتبر 2020 میلادی .اسپانیا /
     

  • زلزله !

    دلنوشته روز یکشنبه!

    ثریا ایرانمشش .اسپانیا 

    یک پروگرام هست  روی یوتیوب  بنام استرولوژی   وپیش بینی سیارگان !!!! حال ناگهان پیش بینی کرد که درابانمان  یک زلزله شدید درایران  رخ میدهد !؟ حواستان هست چی میگم؟؟؟؟؟

    از روز ازل واول ما میدانستیم که  رسانه ارزشمند!!!! اینترناشنال نوکر جمهوری اسلامی است وپاچه خواران آن دولت وحشتناک که روی آدمکشان عهد  وایکینگها را نیز سفید کرده است انرا هدایت میکند .

     توابان  گروه مجاهدین  نیز به جرگه ادمکشان پیوسته اند  به همانگونه که ما به جمع اشیان پاشیدگان پیوسته ایم .

    دیگر آنکه من نمیدانم کی آـن بانو ی بزرگوار ازدوربین ها خسته میشود و  میگوید عکس بس است !!! مادران زجه میکشند برای فرزندان ازدست داده شان مردم  گرسنه اند جوانان درخاک وخون زیر تیر رگبار آدمکشان به عناوین مختلف کشته میشوند ایشان هنوز مانند یک نوعروس عکس میگیرند آنهارا فتو شاپ میکنند که بلی مااینیم !  وان بودیم وحالاهنو ز انیم و اینیم .

    حالم بهم میخورد ازاین ملت ازاین فرهنگ از این فرهنگ نداشته که به ان مینازند  . آه به کجا میتوان پناه برد ؟ 

    بیمار ی سل را کشت داده بزرگش کرده اند امروز بعنوان یک ویروس جدید بخورد ما داده اند  وهمه رازندانی ساخته اند تا کارهایشانرا رو  براه کنند  این   ویروس همان سل ریه است که درقدیم هم بود !

    حال آهسته اهسته  حصبه وتیفوس را نیز کشت میدهند وکشنده میسازند به بازار میففرستند حال چین نشد  کره این کاررا میکند کره نشد ونزولا این کاررا میکند  ما مردم تا چه حد احمق شده ایم  خوب این غذاهایی که بما میدهند باید مارا احمق بار بیاورند شرکتهای چند ملیتی وبزرگ کمپانی های غول پیکر باید از ما تغذیه کنند والا ا زکجا بیاورند روی کشتی های تفریحیشان با پسرهای نوجوان شامپین بنوشند  وسپس آنها به درون اقیانوس رها سازند> هان ؟  کسی هست جواب مرا بدهد ؟ نه فردا همین صفحه را نیز خواهندبست که چر ابه مورچه گفتم مگس!

    اخ ! دلم گرفته  یک جوک جدید دراینجا درست کرده اند بنام دستورات مهم دولت به ( بلین )  بلین همان تاریخچه زا ده شدن حضرت مسیح است که  ماکت آنرا میسازند وآنهاییکه هنو ز پایبند  عهد خویشند وبه درخت کریسمس آویزان نشده اند ماکت آنرا درون خانه هایشان میچینند  گاهی درمیدانهای شهر هم بزرگ آنر میسازند وچه تماشای است هنراست  خوب از امسال  درون طویله ایکه حضرت مسیح به دنیا آمده بایید یکدرب آهنی بگذارند وتنها کودک مادر وپدر یعنی سنت خوزه  آنجا باشند  سه پادشاه وستاره شناس که از راههای دور میایند باید  چهارده روز زودترر بیاین تا دو هفته دقرنطینه باشند با شش متر فاصله ا ازهم راه بروند شترهایشانرا باید درصحرا رها کنند  وآنهاییکه برای زیارت هجوم میاورند باید دونفر دونفر با فاصله شش متری از هم   راه بروند کلی خندیدیم……… وعلیرضا طاهری نوشته بود سفید برفی وهفت کوتوله هم باید کم کم جدا شوند چون درآن کلبه بیشترا زشش نفر نباید باشد !!!!!امسال نه کریسمس داریم وفروردین  هم عید نداریم من هفت ماه است که ازخانه بیرون نرفته ام  شوخی نیست ……دکتر قدغن کرده است ! چون اسم دارم وکم خونی ! بهر روی این بود داستان  امروز ما از سیاست خسته شدم واز افسانه گویی نیز خسته ام  بهر روی همه اداب ورسوم وملیت را ازما خواهند گرفت  تا دنیای بهتری را بسازند  با یک دین یک ملیت ویک ارباب ویک …..بماند تا بعد .تمام 

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 19 اکتبر 2020میلادی .

     

  • دنیای دلقکها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    دنیای غریبی است – نازنین .

    ===============

    ای بلند اقبال  فردوسی سرشت 

    عالم از طبع تو خرم چون بهشت 

    ای خدایی  کرده در لفظ دری 

    در پیام  مشرقت   پیغمبری

    ای که گفتی با جوانان عجم

    کای خمار آلودگان جام جم 

    امروز همه خمار الود  ودراعتیاد غرق  وبی تفاوت  وآنکه قدرتی دارد بالا دار است .

     این روزها تو  در دامن خود فرزند دیگری را جای داده ای فرزندی که خود زادی وخود پروردی وخود بردی .

    دریغ ودرد امروز جای ونام تو  ویران …..

    وما درمیان مشتی دلقک سرگردان وحیران  وطن از دست رفته نام وننگ بر چهره ما نشسته  بریده ازهمه عالم درمیان دلقکان بیشمار  در فکر رهایی هستیم 

    با هر طلوعی امید روشنایی دیگری را درسر  دارم وبا هر غروبی ناتوان دربسترم  درانتظار انوار طلایی روزگار خوش ازادی .

    دیگر ما ازاد نیستیم حتی درجهان پهناور نیز ازاد نیستیم همه مانند پرندگان بیمار درون قفسهای  داریم یک یک جان میبازیم وبا دلقکانیکه هرصح وشب از پنچره رو شن  سربرون کر ده برایما ن از دره جنی سخن میرانند سرمان را گرم میکنیم دیگر بفکر چهره ها وپیکرهای خود نیستیم ایننه را مدتهاست رویش را اپوشانده ایم تا کمتر خودرا درمیان ان ببینیم   دیگر  خودرا نمی شناسیم  غریبه هایی از درون بما مینگرند .

     آن بامدادان دور که درفضای روشن اطاق افتابی به اینه مینگریستیم وچهره خودرا شا داب میدیدم دیگر دورانش گذشت  حال شب برچهره ایننه نشسته است .

    آن بامدادان دور  آن صبحگاهان  وآن ترانه محلی “سحر که ازکوه بلند جام طلا سر میزنه !” دیگر خاموش شد  جام طلایی نیست جامی زنگ زده   گاهی پیدا  وزمانی پنهان زیر غبار ها وانبوه ساختمانهای بلند قفسهایی که برای مرغان مهاجر میسازند .

    امروز کار وبار دلقکها سکه است دلقکهایی که میدانند ومیتوانند  سالهاست که دیگر چهره خندان ” بنی هیل “را نمی بینیم چرا که گناه است ” سکسیت ” است اما بچه بازی وپسربازی روی قایقها ویا درملا عام گناهی ندارد سر بریدن کاری است معمولی جرمی ندارد عقیده ازاد است وحرمت قوم نیز  .

     خسسته ام . خسته  

    ای پس از شهنامه  پرداز کهن 

    کس نکاشته همچو تو تخم سخن 

    پایان 

    ثریا / اسپانیا / 17 اکتبر 2020 میلادی .

      اشعار متن ” نادر نادر پور” برای  محمد اقبال .

     

     

  • دنیای بیمار — نسل بیمار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

     حافظا تکیه بر ایام چو سهو است وخطا 

    من چراعشرت امروز به فردا بکنم 

    دریک شب مستی  خانه ای ویرانه ساختیم  وسیل وزلزله نیز به کمک ما آمد ودرمستی وخوشی وخوشحالی سر از پای نشاخته بسوی چاه ویل روان شدیم  چاهی که گمان میبردیم به یک پایاب  واب  روان و روشن ختم میشود سرود الهی را خواندیم ودربن چاه دربغل شیطان آرمیدیم  شیطانی که صاحب جان ومال وافکار ماشد 

     —- من خودرا نیز  با این اش مخلوط میکنم چرا که خوشبختانه دوسال قبل از این  بخاطر بسیاری از مسائل از ایران کوچ کرده بودم مادر را تنها بجای گذاشتم وبا وگفتم مرا بفهم واو فهمیده بود ازسالهای قبل فهمیده بود از همان اول فهمیده بود  اما چشمان من کور بودند —- 

    بویی که پس ا زاین سیل خانمان بر انداز به مشامم خورد چندان  دلپذیر نبود  ودانستم که مستقیم به دامن سرخ ها  افتاده ایم سرخها همشسه زنده اند وبیدار .

    مانند بوی غذای گندیده والوده  از هوا بوی بدی را احساس میکردم  بوی سوختگی بوی مرگ وبوی گم شدن در جنگل اوهام – بوی رطوبت ونای  وغبار الوده ایام گذشته  – مهربانی به سر آمد وشهر یاران گم شد  نسلی قربانی شد ونسلی بیمار جایش را گرفت  نسلی که خود نیز خودرا نمیشناسد مانند رباط راه میرود غذامیخورد تملق میگوید میخندد میگیرید ادب را فراموش کرد حرمت را از یاد برد واخلاق  را برای همیشه به زیر خاک مدفون ساخت .

    خوابی شگفت انگیز بود که بیداری نداشت وتا امروز همچنان ادامه دارد  حیوانی خودرا صاحب جان ومال وافکار مردم میداند مردم گوسفند وار شقه میشوند وسرها پایین بسوی کشتارگاهها روانند  دیگر هیچگاه خورشید خودرا نمایان نساخت ود رزیر ابرهای سیاه گم شد   وباران دیگر هیچگاه دراسمان ابی شهر ما رنگین کمانی نساخت  تنها بوی تربت بود بوی خاک مرده وبوی ادارار شبانه .

    بوی دلاویز عطر بهاران گم شد  بوی نرگس بوی خاک مرطوب از باران شبانه وبوی خوش بغل مادر بزرگ نیز گم شد / 

    بوی غریب بویی نا اشنا  و در پشت چهره ای شیطانی خفته دیگر دوران سبکبالی ودوران عشق ودوران دوستیهای راستین پایان یافت .

    امرو من درهمه سر زمینها غریبم حتی درمیان مردمان سر زمین خودم دیگر آنهارا نمیشناسم بی حرمتی وبی ادبی برای من بزرگترین درد است وآنرا بوضوع میبینم  .

    ما نا بینایان همه  با عصای کور دیگری راه میرویم  چشمان ما به دهانهایی بازدوخته  میشود که هیچ کلامی دران نهفته نیست غیراز تکرا رمکررات /تمام

    پایان 

    ثریا ایرانممش . 16 010.2020 میلادی  / اسپاانیا 

  • که گمان میبرد .

     نه کسی گمان نمیبرد که او بمیرد  او نا میرا بود  سالهای قبل در کنسرت او درلندن بودیم باو نزذیک شدم وگفتم چقدر دلم میخواست آن گلویی را که خداوند برآن بوسه زده  منهم ببوسم ! خندید وگفت خواهش میکنم ! پوستر زیبایی بما داد ویک کتاب کوچک هرچه  میگردم کتابرا پیدا نمیکنم  جه بسا بعنوان یک تکه عتیقه در جایی آنرا محفوظ داشته ام . 

    اطاقی که دفتر کار من بود  این روزها تبدیل شده به اطاق پرستار شبانه من کتابخانه ام درگوشه ای خاک میخورد وچون فارسی نمیدانند  اشعار با رومانها وفلاسفه یک جا گذاشته اند وریهم تلمپار است  منهم حوصله ندارم که آنهارا ازنو مرتب کنم  آن اطاق دیگر متعلق بمن نیست تنها کتابهایم درآنجا جای دارند !

    چه کسی گمان میبرد او خواهد مرد ؟ من سه بار اورا دیدم وآخرین  بار در یک بازار خرید در( پورتو بانوس )داشت به انتهای راهرویی میرفت دنبالش  کردم وصدایش کردم آه چه روز خوشی بود خندان بود خوشحال بود خم شدم دستش را بوسیدم مرتب میگفت خواهش میکنم نه ! استاد دست ترا بوسیدم برای من افتخاری است بچه ها بامن بودندیکی  یکی را معرفی کردم با خنده گفت عید شما مبارک ! کدام عید ! ما اصلا نمیدانیم دراین سر زمین چه زمانی عید فرا می رسد وجه زمانی زمستان  او رفت . من میلرزیدم داخل یک عینک فروشی شدم عینکی را برداشتم وروی چشمانم گذاشتم  تا بچه ها اشکهایم را نبیند عینک را خریدم هنوز آنرا بعنوان یادگار آن زمان نگاه داشته ام  او انسان بود ومن یک انسان را میپرستیدم روانش  درونش همه انسانی بود من چهره اورا نمیدیدیم  ومن روح اورا میدیدم خنده زیبا ومهربانش را . .

    امروز آهسته وارد اطاق شدم شاید کتابرابیابم اما …اوف همه کتابها رویهم تلمبار من بیحوصله تمام دیروز  گریستم وامروز هم اگر تلگنری بمن بخورد خواهم گریست . ما یک انسان واقعی را ازدست دادیم 

    روزی که میخواست باغ هنر بم را بنیاد بگذارد  به ان نوازنده بداهه نواز شیرین نواز محفل نشین خلیفه  که همه اموالم درمیان دستهایش مچاله شد تلفن کردم وگفتم ” 

    خواهرم با همسرش وچهار فرزندش به زیر آوار رفته اند بیاد آنها تو مبلغ دویست دلا ر برای جناب شجریان برای باغ هنر بفرست  …خندید هیچگاه هم نفرستاد ! میدانست که چقدر اورا دوست دارم . روزی بمن زنگ زد وگفت میدانی  شب گذشت پروفسور *سین* را به شام به خانه ام دعوت کردم شجریان هم آمد ….گفتم دروغ مگو شچریان درخارج است  اگر هم درایران  بود بخانه تو ومحفل تو نمی آمد …گفت نه پسرش آمد …گفتم پسرش هم نمی امد اینهمه دروغ  مگو تو با ان پروفسور ارتو پت وخلیفه ارتباط داری آن خانواده  خودشانرا کنار کشیده اند ……… امروز غمگینم خیلی هم غمگینم بخصوص که ا این روزها دیگر رنگ آفتاب را نخواهم دید آفتاب درتابستان بخانه من میاید  درزمستان رویش را به سمت دیگری میکند  باید مانند پیاز خودم را درون چند شال ولباس بپیچم ………وعصر به سلمانی بروم !!!! زندگی شیرین است خیلی هم شیرین مانند زهر هلاهل . پایان 

    ثریا / اسپانیا 

     جمعه 15 اکتبر 2020میلادی /مهر ماه 99 .

    د 

  • خمار شبانه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا 

    بده آن باده جانی  که چنانیم همه  / که سر از پای  و می از جام ندانیم همه 

    همه در بند هوایند .هوا بنده ماست  / که برون رفته از این دور  زمانیم همه 

    در تمام شب و  نیمه شب  نه به اسمان مینگرم  ونه به زمین ونه به دیوار  تنها چشمانم را میبندم شاید / شاید یک لحظه همه چیز به پایان برسد  دیگر نه هوا – نه زمین – نه درختان بلند وسروسهی ونه همه کشتزار ها برایم معنایی  ندارند . تنها به ارقام میاندیشم دیروز چند نفر رفتند وامروز چند نفر میروند وفردا چه خواهدشد  ؟واین بازی  کی ودرچه روز یا ماه ویا سالی به پایان میرسد  وآنروز همه دست درست هم ناگهان بیرون بریزم وهوارا با همه الودگیهایش به درون ریه هایمان بفرستیم وفریاد بزنیم زنده باد آزادی !

    آزادی × یک کلمه دریند بشر هیچگاه ازاد نبوده است  از زمانیکه با بند جفت خود به دنیا امده به ان بند متصل بوده تا آخرین روز تنها شاید بتوان کمی از ازادی روح گفت .

    با اولین تلنگر ا زخواب میپرم میدانم راهم کجاست  وآنگاه قلب  نازک من  ا زهول صبحگاهی  با ضربه های دم به دم  و درسینه ام  بی تابی میکند  ! روزی دیگر شروع شد روزی بی هدف روزی که باز باید نشست وگوش فرا داد .

    در گرگ ومیش صبجگاهی صدایی از پشت در برخاست   گویی کسی درپشت درایستاد ودوباره رفت  گمان کردم کسی دستگیره را چرخاند  اما نه کسی نبود تنها این دل ترسناک من بود که درون سینه ام بالا وپایین میشد .گلویم سخت درد میکرد .

    دوباره اخبار ارقام را ارایه داد ودوباره درب اکثر مدارس ودانشگاهها بسته شد واز خانه با کمک همان گوشی های تازه ببازار آمده قیمتی میتوان با معلم ویا استاد سخن راند !

    ما دریک صبح تاریک چشم ا رزو را  گشودیم وگمان بردیم که کم کم  صبح میشووداما پرده سیاه وتاریکتری  بر اسمان ما پهن شد وهرروز تاریکتر شد تا جایی که دیگر هیچکس دیگری را نمیدید وشاید هم دیگر نبیند !.

    وامروز پرده دیگری روی اسمان پهن شده با کمک آن بزرگان که میل دارند دنیارا خلوت کنند بدون جنگ وبدون بکاربردن اسلحه بدون پیروزی وبا کمک پزشکان آزموده که روزی فرشته نجات بودندوامروز باید ازآنها نیز ترسید .

    دلم برای کجای دنیا تنگ شده ؟ هیچ جا ! دیگر حتی ابهای روان درجویبارها نیز سمی والوده اه اند  امروز همه مشغول ساخت شرابند وبه یکدیگر  آموزش میدهند  من کلی شراب دارم بی آنکه میلی به نوشیدن انها داشته باشم تنها تاریخ آنها برایم مهم است . یکی برای عروسی دخترم مخصوص آن روز ا ازخم به شیشه رفت ونام اوراروی شیشه نوشتند وبه درب خانه فرستادند ازیک تاکستان بزرگ  معروف او نیمی از آنهارا بخشید تنها دو عدد برای من باقی ماند! حال پشیمان است .

    نه میلی به نوشیدن شراب هم ندارم حالم از سردرد وخماری بعدی آن بهم میخورد شرابی که من مینوشیدم معنای دیگری داشت وخمار بود خماری نداشت .

    شام بودیم واز خورشید زمان صبح شدیم   /  گرگ بودیم  وکنون  شهره شبانیم  همه 

    دل ما چون دل مرغ است ز اندیشه برون    / که سبک  دل شد ه . زان رطل گرانیم همه 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  . اسپانیا 15 /10/2020 میلادی /……. اشعا رمتن   : از مولانا جلاالادین شمس تبریزی 

     

  • روزگار دروغین

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    هرکه شد محرم دل  – درحرم یار بماند 

    وانکه  این کار ندانست – درانکار بماند 

     همه میگویند که  تاریخ راستین یک ملت  را باید درادبیات  آن کاوش کرد وخواند ونیز میگویند اگر شاعری  اشعار خودرا در مجهولات  سرود  باز همان مجهولات فروغی است که برتاریکی  می تابد ونهفته هارا بیرون کشیده وهویدا میسازد .

    در میان شعرای ما از این مجهولات زیاد است وتنها چشم تیز بین وعقل بیدار میتواند آنهارا بیابد  متاسفانه اکثریت ملت ما  یا دچار بیماری ادیان شده اند وبرایشان ایات  غریبانه ومجهولات  همه چیز است ویا حوصله کاوش ندارند واسان خوانیرا ترجیح میدهند ودراین بین نباید نقش رسانه هارا نیز فراموش کرد در گذشته مجلات وکتابها را من میخواندم مانند فتنه علی دشتی یا جادو  همه را اسیر خود ساخته بود ویا ایینه محمد حجازی  وزمانی که اشعار نو ببازار امد عده ای دراین رساتا متبحر ودانا  توانستندچیزی بمردم بیاموزند عده ای هم نثری را نوشتند ودل دردهای کهنه خودرا با ما تقسیم کردند   وتاریخ ادبیات ما گم شد .دهخدا گم شد عمید گم شد  امرو زهم به قدرتی تکنو لوژی جدید کتابهای دیگران  درگوشه انبارها خاک میخورند ( برنامه لایو ها )  با مشتی چرند گویی سر مردم را گرم کرده وان ذخیره ناچیزی راهم که درکنج شعور خود پنهان داشته اند ازدست میدهند .

    من نوشته هایم را تقدیم هوشیارانی میکنم  که دراستانه حوادث دنیا خطرها را ازدور دیده وشناخته اند وخودرا تسلیم هوی وهوسها نکرده وبا چشم بصیرت به دنیا مینگرند  آنها هنوز عقابی هستند درپرواز

    آنها به دشمنان سر زمین من نپیوسته اند  .

    داغ کدام عقاب  گریه هایم را درگلو بسته  وپای مرا از جلو رفتم باز میدارد  آن خاطره دوشین ؟  یا مرگ سیاوش  آن نای خوش نوا آن گلویی که خداوند  برآن بوسه زده وفرشته ها اطرافش را فرا گرفته بودند /

    طنین آوای او وطنین گامهایش هنوز  درپشت سرم روان است  ودرصدایش رویش برگهارا میان حنجره طلایی او  میدیدم .

    ای همیشه جاودان – تو از کدام تبار بودی تو از نسل شب نبودی تو از نسل خورشید بودی  درخشیدی مارا گرم کردی وخود پشت ابرها نهان شدی حال ما درسرمای اینده زمان چگونه میتوانیم خودرا بیابیم ؟ .

    تو نشاط زمینرا در شب تولد باران دید ی! تو صبح بهاران را درمیان باغ ارم دیدی  واوای دلسوختگانرا شنیدی  – طنین آوای تو هنو ز درگوشم هست دیگر شبها به آوای تو گوش فرا نمیدهم میترسم – میترسم گم شوی .حال اقوام اجنه وبازیگران روی صحنه آدمکشان حرفه ایی بجان اموالت افناده اند .

    طنین گام تو هرشب بگوش میرسد  ا زامدن تو خبر میدهد  

    خوشا گذر تو بر زمان من .

    ما امروز در  زمانی دروغین زندگی میکنیم هنوز باور ندارم  شاید کابوسی است که دست از سر ما برنمیدارد وصبح که روشن شود حتما این کابوس برطرف خواهد شد هنوز باور ندارم هیچ چیز را باور ندارم ویرانی یک سر زمین را بیماری ملتی را ومرگ سیاوش زمان را ….نه باور ندارم هنوز درخوابی وحشتناکم بامید صبح بیداری . 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش- 14 سپتامبر 200 میلادی / اسپانیا /

    انی سر

     زمین م 

  • جهنم دیکتاتوری

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”اسپانیا 

    ———————————-

    همه ما  چون درزمانهای گذشته  زیر یوغ دیکتاتوری ها  بودیم امروز هر کدام برای خود به تنهایی یک دیکتاتوریم   ! پدر / برادر / ماد ر خواهر بزرگ گاهی خواهر کوچک وفرزندن ونوه همچنان رشته وسلسله پیش میرود /

    درهمین برنامه های چرند یوتیوب

     اگر تو عقیده ات مانند آن برنامه ریز نباشد  تو شوتی آهای چوبدست ها ادمینها بروید واین یکی را بیرون کنید چون نگفته زنده بادشاه ویا ده با رننوشته زنده باد شاه درحالیکه  از آخور خلیفه میخور د  شمشیرش  را  تیز کرده بسوی آن رفته از دست و نشانه میرود .

     همه ازیک آخور میخورند دروغ میگویند که مستقلند  ضرری که احمد شاملو به شعور ومغز جوانان مازد جبران ناپذیر است اما چون ضد ایرانی وایران پرستان بود کسی درباره او حرفی نمیزند ضرری که آن فیلمسازان فراری که امروز در قصرهایشان در خارج نشسته اند بما وفرهنگ ما زدند غیر قابل جبران آست وان شاعری که همان اشعار گذشته را از الک گذرانید وبنام تاسیان دوباره درحلقوم دیگران ریخت او به موقع مواجب خودرا میگیرد برایش همه جای دنیا یکی است وطن او درجیبش جای  دارد رویهم رفته همه دست به دست هم دادند وناگهان( فرهادی) باصدای نخراشیده ونتراشیده درحالیکه سیگارش را روی گیتارش جا سازی کرده بود  رپ میخواند ! وآن دیگری –  بدبختی این است که چها رنفر هم با هم نیستند فورا انشعاب  میشود .

    فریدون  فرخ زادرا تکه تکه کردند  حال بر تکه ای او اشک میریزند زمانی که او میخواند وشادی میافرید همه رویشانرا بر میگرداندند 

    ما مرد ه پرستیم ودیکتاتور همه دیکتاتوریم هر  که ازما نیست پس بر ماست باید تکفیر.یا نابود شود .

    روزگاری که نمیدانستیم از کجا میاید وچگونه میخوریم همه نوع ازادی داشتیم در میان فامیل فاصله هابود  ثریا موهایش را فر زد بنا براین بخانه اش نروید ! ( خودم را مثل میاورم که به دیگران توهین نشود ) !

    اصلا ثریا را باید بایکوت کرد چون کتاب زیاد میخواند !ودر محفل عاشقان میرقصد بنا براین خراب است واین خرابی همچنان چون مهر علیاحضرت ملکه سر زمین وایکینگها بر پیشانی ما نشست .

    اما فاحشه های رسمی ونرخ دار بازارشان گرم بود وهمه اطراف آنها میچرخیدند  ثریا تنها بود !

    با نفس حدیث روح کم گوی  / وزنافه مرده  شیر کم جوش

    این فتنه بهر دمی فزونست  . امشب بترست عشق از دوش

    ما داستانها داریم وافسانه ها روزی همه آنها دریک کتاب جمع خواهند شد  آن روز دیگر من نیستم وشما بخوانید که بما چه ها گذشت  از ماست که برماست .

    عمرتان طولانی مهرتان پایدار  کمی بخود آیید وانصاف را پیشه سازبد تنها کمی تفکر لازم است . 

    ثریا / اسپانیا / 13 اکتبر 2020 میلادی

  • تنهایی قو

     دلنوشته یک روز دوشنبه 

    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین ” اسپانیا 

    صدای ناقوس کلیسا از دوردستها بلند است  مومنین را به نماز میخواند  .

    میدانم که هیچ  ناقوسی برای من به صدا درئخواهد آمد 

     اینده  دریک حجاب تاریک  درون یک پرده سیاه و پر اسرار نشسته است .

    دخترم برای دیدار پدر ش به گورستان رفته این دومین بار است که در اینهمه میرود وبرایش گل میبرد وخاک وخاشاک را از روی سننگ او پاک میکند نام وفامیل او نیز پاک شده است .

    باید از نو شت خیال دارد با رنگ طلایی آنرا پرکند ؟! 

    شانس چیز  خوبی است او با شانس به دنیا آمد وبا شانس زندگی کد وراحت هم مرد بی آتکه کسی از او بازخواست گناهان بیشمارش را بکند . 

    من ماندم ! همانند یک کیسه بوکس  و هرروز مشتی بر پیکرم کوبیده میشود  تنها به دنیا آمدم تنها زیستم وتنها زندگی میکنم وتنها  هم خواهم مرد .  زمین دیگر چیزی برای من ندارد درد دوری از وطن نیر فرو نشست  من مینویسم بی آنکه دژخیمان بدانند ویا بخوانند  اوایی که از سینه من برمیخیزد قطره اشکی است که بصورت کلمه روی این صفحه مینشیند .

    دیگر حتی اندیشه ای  در سر نمی پرورانم  مغزم را بکلی پاک کرده ام از دیروزها وفرداها  –  شاید بجای زندگی کردن درمنجلاب گذشته بهتر باشد که به حال بیاندیشم   ؟ مگر نه آنکه میگویندخدا مهربان است ؟! حال درانتظا ر مهربانی  او نشسته ام .

    من هرشب جنگ را بخواب میبینم  جنگی که نمیدانم درکجا اتفاق میافتد تنها کشته هارا  میبینم .

    راههای دشواری را طی کرده ام دیگر قدرت راه رفتن ندارم حوصله هم ندارم  با اینهمه اگر سرنوشت من این است  باید تسلیم باشم .

    به کدام عشق بیاندیشم وکدام عاطفه وکدام دوست ؟   خیلی میل دارم یک روز از آرزوهایم بنویسم  چه زیبا و چه زشت آرزو – آرزوست 

    سرنوشت یا نقدیر لال  .و کور است است و نمیتواند بگوید که چه اینده ای خواهم داشت ..

    دیگر کمتر به یک هدف مشترک میاندیشم هدفی نیست  کسی نیست که مشترک باشد در زندان تنهایی خویش با دیوارها سخت گفتن وبچه هارااز ازدوردست دیدن ویا اصلا ندیدن !!!

    همه گله وار بسوی چرا گاههای خود روانند ومن تماشاچی  از خود میپر سم چه موقع سیرخواهند شد 

    بقیه “

    الان ساعت چهار صبج است  نمیدانم چرا بیدار شدم ؟ قهوه درست کردم با چند تکه بیسکویت  بفکر ان مرد که درگورستان است راحت ارمیده چند تکه استخو.ان درون  یک جعبه پلاستیکی میان دیوار  با همسایه هایش اگر پیر زن باشند سر دردامنشان میگذارد وگریه میکند اگر جوان باشند میگوید برویم گیلاسی بزنیم واگر میانه سال باشند تخته نرد بازی میکند  راحت است نه غسلی نه کفنی !حال هر روز دخترش میرود نا اشکهایش را پاک کند .

    من بیدارم همیشه بیدار  وبه این میاندیشم که سرانجام به کجا خواهم رفت ؟ ……..

    هنوز جدال بر سر آن  مرد بزرگ ادامه دارد یکی میگوید توده ایست دیگری میگوید امامی است سومی  میگوید مارکسیست بوده  ….. هر چه بوده خوب  زیسته وزندگیرا خوب  دریافته وکارهای مثبتی نیز انجام داده است .

    ما چه کردیم ؟  تنها حرف زدیم گنده گویی کردیم  و توالتها را پر وانباشته ا زکثافت کردیم  نامش را گذاشتیم زندگی – بین آشپزخانه واطاق خواب وتوالت .ودیگر  هیچ 

    پایان 

    ثریا / اسپانیا / 12 اکتبر 1010 میلادی .

     

  • زمان بی تاریخ

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .

    هرزمانی ملتی به یک قهرمان احتیاج دارد  اما یک ملت یکپارچه  وراستین نه چند پارچه و همه دچار آشفتگیهای روحی .رستم زمانه ما دیر زمانی است که درلابلای اوراق پوشیده کتب جهالت گم شده است  رستمی ساختیم ویا ساخته شد  میل داشتیم به او یک  چهره  اسطوره ای بدهیم که نشد ونگذاشتند با هزاران تمهید ریا ودروغ وتهمت  واین از خصوصیات   ماایرانیان است  اگر بر گ بر گ کتاب حافظ را ورق بزنید وبا دقت کامل آنرا بخوانید خواهید دیدکه فریاد اوازدست چه کسانی به اسمان رفته ویا فردوسی درآخرین روزهای  عمرش با فقر وتنگدستی زیر غضب محمود افغان از دنیا رفت /

    میرویم به سراغ حکمت عرفانی  انهم باز بادروغها  همراه است وبیشتر تضاد منافع در کار است .

    حال ” اور” ساختیم .

    اوهمه شاعران قرن ششم  را خوب میشناخت گویی با انها زیسته بودبهرروی موجودی بود بی نظیر.

    جسد اوا صبح زود از بیمارستان میدزدند ومیخواستند  پنهان دفن کنند که خانواده اش به کمک او رسیدند وبا کمی احترامات شایسته در کنار بایسته ها وهجوم  عوامل  حکومتی اورا ازدست وحوش نجات دادند وبه خانه ابدیش سپردند  به همان   ارمگاه ابدیش که آرزویش بود / .حال بیا وپیدا کن سبزی فروش را یکی درامریکا افاضه میکند دیگری درایران چرا که نتوانستند ماننداو بدرخشند ” او نگذاشت ” !!! خیر جذب فیلمهای فارسی  آواز خوانان  بجای  ارتیستها ومجالس عیش وعشرت  منقل ومواد  جذب کاباره ها شدند وویسکی ودکا درون کاسه .

    حال ما باید به تعریف  این تنها ماندگارمان بپردازیم  وعباراتی را بکار بریم که شایسته اوست .متاسفانه  تنها نمیتوان دست به این کار سترگ زد دشمنان بسیارند ودوستان دستهایشان کوتاه . او آرام خوابیده واز جهنم این زمانه رهایی یافت .

    از دومین نیمه قرن نوزدهم  تا امروز  که  به سالهای اولیه قرن بیست ویکم رسیده ایم  تجارب گوناگونی  را آموخته ایم  متاسفانه دراین قرن  سر زمین ما به زیر  خاک قرن چهارم  برگشت خورد  وملتی درمیان خاک دست وپا میزنند تا سر  از آن چاه بیرون اورده نفسی تازه کنند اما جوابش گلوله است وخاموشی ابدی .دیگر از آن بام مه آلوده  سر زمین من  هیچ آینده ای هویدا نیست سر زمین عجوج ماجوج ها خواهد شد  ومن از گوشه این ایوان  کوچک به ساحل دریای بیگانه مینگرم  چیزی هویدا نیست نه قایقی ونه یک کشتی شکسته که مارا به خانه برگرداند وشاید بتوانیم دوباره خشت وگلی را اماده ساخته جانوران رابیرون رانده وا زنو خانه ای بسازیم  وبا ز در انتظا رمرغ شب بنشینیم تا برایما ن آوازی بخواند  ومن در لابلای اوراق کتابم به عشق های مجازیم بیاندیشم  وبخندم .

    خیر ………. هر چه هست منافع  است وبس . 

     در ین زندان ابدی  بدون دیوار جوانیم را درزیر نور چراغ پنهان کردم وپرده هاراکشیدم تا روشنایی روزچهره مرا به جهانیان نشان ندهد  باغ کودکی قدیم ما ویران شد واز ما نیز خیلی دور است . دور درانتظار قطار لکنتویی هستیم که لق لق کنان جنازه هارا میکشد وبا خودش بسوی ابدیت میبرد 

    در پس شیشه باران زده  خاطره های من :

    حلقه آتش سوزانی است  که – 

    شبی کودک همسایه 

    درجلو خانه وسرای من 

    زیر آن کهنه چنار افروخت 

    رقص در همهمه شعله  تولد یافت 

    عقربی از واهمه مردن بی هنگام 

     آن قدر  بی خبر  ا زخویش = میان عطش  آتش  رفت و باز آمد

    ولغزید وفرو افتاد وسر انجانم دم انباشته  از زهر خودرا 

    بر وجودش فرود آورد 

    وزجهان چشم طمع بردوخت  

    لاشه اش نیز دران دایره سرخ  درخشان سوخت ………”نادر نادرپور” از دفتر زمین وزمان 

     .پایان 

    ثریا ایرانمش . 12/10/2020 برابر با 21 مهرماه 1399 خورشیدی !اسپانیا

  • باورهای گمشده

    ” لب پرچین ” اسپانیا

    ثریا ایرانمنش 

    ترا من زهر شیرین بخوانم ای عشق

    که نامی خوشتر از اینت ند انم 

     وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری 

    بغیر از زهر شیرینت نخوانم 

    سیاست  و سیاست پیشه گی  همه مقضیات زندگی مارا زیر پرده خود گرفت /

    نمیدانم از چه ساعتی بیدارم وچرا نخوابیدم شاید بیشتر از یکساعت و نتوانستم بخوابم  حال درپی این چون وچراها هستم  ودرپی هر سئوال بی جواب  دیگر حتی بفکر آن نیستم که درچه زمانی زیسته ام ودرچه زمانی زندگی میکنم   دیگر بفکر بهره گیری از لذات زندگی نیستم  ودیگر هیج آرزویی دردلم نیست  ماندن – افتخار افریدن- ورفتن همه یک لحظه است نه بیشتر هنز مندان نیز دراین ضرورت سیاسی وتاریخی محبوسند وآرمانهایشان شاید  در درونشان خفته وسر انجام خفه شود .

    هر چه بود تمام شد  وهمه چیز به پایان  رسید  خورشید دوباره دراسمان درخشید ومهتاب نیز خودرانمایان ساخت شب به روز رسید  اماشب ما پایان نیافت وهمچنان درتاریکی ها راه میرویم .

    در دنیای مجازی – عشقهای مجازی  – دوستان مجاز ی ودلسوزی های مجازی  سپس میبینی که چقدر تنها مانده ای .

    گاهی ممکن است  حادثه ایرا بزرگ کنم وبخیال خود هیجانی در دلم تولید میشود اما ناگهان گویی کاسه ای از اب یخ بر سرم فرو میریزد که بیدار شو . نوبت تو گذشت دنیای تو تمام شد ئیگر کسی باقی نمانده تا حرف دل ترا بشنود ویا ترا بشناسد .امروز همه با کلمات بازی میکنند  کلماترا مانند مهره های تخته نرد روی تخته میریزند اسطوره جاودانی !  جاودانگی  وسپس فراموش میکنند که چه گفته اند  بر میگردند به همان سوراخ فراخ ودهان گشاد .

    آنچه مسلم است او  کلماترا خوب میشناخت شعررا  نیز خوب میشناخت  موسیقی را نیز خوب میشناخت همین کافی بود تا او بتواند ویرانه ای را ابادسازد . اهل می وباده ومحفل هم نبود  درهیج نمایشی شرکت نیمکرد مگر آتکه پرده دار خود او باشد .

    حال کاسه لجن به دستتا ن راه افتاده اند یکی را مانند او ساختند  اشعار اورا خواند با ارکستر بزرگ نیز خواند اما اونشد یک کاریکاتور بود وبس وتمام شد حبابی روی اب  آمد ورفت .

    او برای ما زیادی بود همچانکه شاه هم برای ما زیادی بود ملتی که نشسته وتوصیه میکند که نماز مسلم ابن  عقیل را بخوانید وچهل جمعه غسل کنید نا صاحبخانه شوید  هیچگاه نمینواند بدانند که ” عشق را بی خویش بردی درحرم  / عقل را بیگانه کردی عاقبت ” نه محال است معنای این کلماترا بداند نسلی بوچود  آمده با تکنو لوژی وترجمه های بی معنای زبان فارسی که بعنوان کلید  اربتاط بین دو دنیای متضاد میل دارد همه قفلهارا باز کند ! 

    امروز بازتاب اشعار قدما  رنگش کم رنگتر شده  تنها درمواقع ضرورتها نامی  از انها برده میشود .

    امروز اگر از کسی بپرسی مثلا ” تهمتن”  چه کسی بوده است خیلی که زور برند خواهد گفت رستم! 

     درحالیکه سیما ی گنک تهمتن  یا قطب الدین  تهمتن ( پادشاه جزیره  هرمز)  بوده که بارها آنرا درچهره رستم نقش بسته اند .

    نه !بیهوده فریاد میزنم صدای خودم را تنها خودم میشنوم در یک دالان بلند وتاریک وبیهوده  میل دارم اشتباهات دیگران را تصحیح کنم من معلم نیستم آنکه سخن ور راستین است تا ابد میماند وانکه به زور جلوه ریش وپشم  وچند شعر ابکی  مدح ثنا آمده به زودی میمیرد  محال است جاودانه شود . فریب دادن مردم کاری بس غیر مردمی وگناه است گناهی نابشخودنی .

    گاهی من ترجمه اشعار خارجی را میخوانم نمیتوانم نام آنهارا شعر بگذارم متنی زیبا  نه بیشتر نمیدانم شاید ما هنوزدرگیر قافیه وافعال فعلن فاعلن گیرکرده ایم  اشعار فروغ را که  میخواندم بنظرم یک انشای زیبا بود که از دل اجتماع برخاسته است  نه وزنی درمیان بود ونه قافیه ای  نثری بود شیوا وزیبا .

    حال دیگر امروز همه چیز به پایان رسید  شعرای ما یا رفته اند ویا پیر وکم حافظه شده اند موسیقی دانان ما نیز آنهاییکه سرشان به تنشان می ارزید  درانزوا دنیارا وداع گفتند عده ای محفل نشین ومنقلل نشین چند صباحی رقصی درمیانه  داشتند  ودستی بر آتش زدند ورفتند  نامی هم ازانها نیست. اما این یکی بسیار  میدانست  آنقدر دانست  تا درکنار فردوسی جای گرفت .

    دیگر نه چیزی را باور میکنم ونه دل میبندم همان نشخوارها کافی است که سر دل مرا بگیرد وگاهی آنهارا بالا بیاورم .

    شاه ترکان سخن مدعیان میشنود / شرمی از مظلمه خون سیاووش باد 

    شاه ترکان چو  پسندید به چاهم اند اخت  / دستگیر ار نشود  لطف تهمتن  چه کنم ؟

    پایان 

    تاروزهای دیگر / ثریا / اسپانیا  11 /10/ 2020 میلادی  و20 مهرماه 1399 خورشیدی

     

  • خانه جدید

     ثریا ایرانمنش “لب پرچین” اسپانیا

    بیداد !

    یاری اندر کس نمی بینم  یاران را چه شد 

    دوستی کی آخر  امد دوستداران راچه شد 

    آب حیوان تیره گون گشت خضر فرخی پی کجاست 

    خون چکید از شاخ گل با دبهاران را چه شد 

    کس نمیگوید  که یاری  داشت حق دوستی 

    حق شناسان را چه افتاد یاران راچه شد..

    شهر یاران بود  وخاک مهربانان  این دیا ر

    مهر بانی کی  سرآ مد  شهر یاران را چه شد 

    بیاد اولین آلبوم تو بعد آن شورش وحشتناک  که چه غوغا افکند  البوم کم کم نایاب شد وگم شد ! 

    امیددارم که امشب درخانه  تازه ات آسوده بخوابی  دشمنانت هنوز نگران وبیدارند ودر اطراف تو میگردند مبادا دوباره برخیزی و بمیان ما برگردی .

    یک قشون / یک ارتش  مجهز به تمام مواد آتش زا ترا احاطه کردند که مبادا  کسی بتو نزدیک شود و درسوگ توبگرید  .

    آسوده بخواب  تو نه کوروشی ومن نه شاه شاهان  ایکاش آن ماجرا هیچگاه اتفاق  نیفتاده بود تا شاید امروز سر نوشت ما بدینگونه که رقم خورده نبود  .

     دخترت با سروه باران ترا روانه جاده ساخت وپسر نازنیت همه رنجها روی شانه اش  تنها اشک میریخت ونمیتوانست بگوید که ما حتی اجازه نداریم بر سر تربت پدر نماز بگذاریم  .آن روزها خورده گیران بیسواد شهر یارانرا شهریاران میخواندند وبتو ایراد داشتند که تو از شهر یار نامبرده ای  توبرای این ملت کم شعور وبیسواد که برابن مسلم ابن عقیل یک دزد روزی چهارده بار نماز میگذارد  این ابیات گرانبهارا بیان داشتی . .ارکستر چه شوری بپا میکرد گویی اغتشاش وفریاد  ونجوا د رمیان سازها بما میفهماند که  دیگر روی شهر یارانرا نخواهیم دید.

    هرچه بود تمام شد گمان نکم اجازه دهندهفته وچله وختم برای تو بگیرند مساجدرا بستند تا ختمی صورت نگیرد بعنوان بیماری قرن که انهم یک فریب بزرگ بود !  روانت شاد  ما همیشه بیاد تو هستیم وآوای تو بهترین سرود ولالای ماست شب گذشته با یبداد تو خوابیدم  امشب حتما زیر باران خواهم خوابید /

    صد هزاران گل شگفت وبانگ مرغی برنخاست 

    عندلیبان را چه پیش امد هزاران را چه شد . 

    پایان 

    نوشته امروز شنبه 10/10 2020 میلادی  اسپانیا .

    ثریا / اسپانیا  

  • پرواز عقاب

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا

    ———————————-

    ای دل سر  مست کجا میروی 

    بزم تو کو ؟ باده کجا میخوری

    چونکه ترا در دو جهان جای نیست 

    هر نفسی رخت کجا میبری

    نقد ترا بردم من پیس عقل 

    گفتم قیمت کنش از گوهری 

    گفت چه دانم ببریش پیش عشق 

    عشق بود نقش ترا مشتری …….شمس تبریزی 

    از بن کوچه پر هیاهوی  وخیابان لبریز از مردم عاشق  دانستم که بسوی آسمانها پر کشیدی. تیره پشتم داغ شد  با  گامهای عمودی راه میرفتم تو نیز از عمودی به افقی  افتادی ومن این معجزه شوم را شب پیش ار درگاه باریتعالی خواستم بودم ” شفای عاجل ” نا بیشتر زجر نکشد .

    تازه تولدت را جشن گرفته بودیم  عمر نخست تو نبود   تو دراندیشه ها پنهان شده وجای داشتی کلماترا یکی دردهان ما گذاشتی  حال اگر بر پرده داران شب این امر نهان است واشکا رنیست گناه از بیهوشی آنهاست .

    تصویر عمر دوم تو چندان  دوام نیاورد  وحال برای ما تنها یک تصور بزرگ ویک تصویر ابدی درسینه ما شدی .

    چه بهتر .

    جای تو دراین دنیای کوچک کاغذی با رنگهای  گوناگون نبود  تو همان نقش شاعری را داشتی که امروز زیر پایش بخاک خواهی رفت .

    متاسفم عده ای  رفتن ترا بهانه ودستک قرارداده واز فرصت اسفتاده کرده برای دیگری جان میفشانند .

    حال ما سوختگان که مسجد ومیخانه برایمان یکی است  سالهای سوخته   را نیز باآن مخلوط میکنیم وچه دودی  بر میخزد  مانند همان دودی که شب گذشته از شمع روشن برخاست همه خانه را اشباح کرده بود وتو مانند یک ستاره ناگهان درخشیدی ورفتی .

    همه شانس آنرا ندارند که مانند ستارگان  سقوط کنند گاهی مانند تکه سنگی بی مصرف درون دریاچه ویا باتلاقی  می افتند ..

    خوب خیام میگوید که ” جامی است که عقل آفرین میزندش / صد بو.سه زمهر بر جبین میزندش 

    این کوزه گر دهر چنین جام لطیف / میسازد وباز بر زمین میزندش .

    اما ترا بر زمین نزد ترا در میان اسمانها وکهکشانها نگاه داشت وما از 

    پایین ترا میدیدم ./

    بدرودد ای خداوندگار  عشق وکلام شعر . بدرودد . روانت با فرشته های اسمان ومهر انها  قرین باد.پایان

    ثریا ایرانمنش . جمعه  نهم سپتامبر 2020 میلادی  / اسپانیا 

  • سرانجام رفت

     چیزی ندارم بنویسم  درانتظار خبر بودم  او با سروهای سبز جوانش خدا خافظی کرد ورفت او مارا تنها گذاشت شمع نیمه سوخته را روشن کردم ودرکنارش  میگریم .

     از روز پیش بخود وعده داه بودم که میماند  دیوانیگیست !  

    حال دیگر او نیست  تا ببیند  با هرجوانه خنجری نیز بر آسمان میرود وفریادی  بلند است .

    افسوس  

    او خاموش شد چه پر شکوه  شعله های زندگیش خاموش گشتند  او که خوبترین  وبهتر ین شعله عشق وایثار ومهربانی ومحبت بوذ  چون آتش مقدس زرتشت درسینه ما جای داشت .

    خدا نگهدار ای خوبترین انسان  که محبت را نیز باخود بردی  اکنون کوهی از غم بردلم نشسته  

    میگویند که افتاب دوباره طلوع خواهد کرد  اما من شب به اسمان مینگرم شاید ترا ببینم 

    مانمیتوانیم بدون تودر معبد خیال خود  چیزی را بسازیم  

    هنوز در آنسوی سر زمین ما آفتاب مید رخشد ازپشت ابرهای خاکی وسیماب صبگاهی 

     بدرود ای  بلندترین صخره های عالم  بی تو کم کم کوهها فرو میریزند.

     دیگر امیدی به فردا نداریم به دیروز هم نداشتیم  خاک هم دیگر معجزه نمی کند .

    بدون تو مجنون چگونه  از باد ودرخت سراغ لیلارا بگیرد  مجنون دلشکسته ومحزون  درعصر سیاه .

    بدرود  ای همیشه زنده دردلهای پاک . بدرود .امشب ترا دراسمان خواهم یافت که سوسو میزنی 1 پایان  

    ثریا / اسپانیا  ” لب پرچین ”  پنجشبه هشتم اکتبر 2020 باید این روز را همیشه بخاطر سپرد.

  • طعم کورونا !

     دلنوشته یک روز  دلتنگی 

    ===============

    روزهای سختی است  پر درد  وبی شکوه  روزهایی که نمیدانی باید فریاد بزنی ویا بگریی همه خاطرات دیروز ما گم شده اند امروز هم در پی  نمایشان تهوع اور تکراری مینشینیم سیاست / دزدی / آدمکشی بهترین  سر گرمیها  وهنرهاست !   وداشتن خانه های چند میلیونی  ولو به قیمت خون بی گناهان همه  چیز را تحت الشعاع قرار داده   است . چنان است  وچنان نشان میدهند  که اگر داری با ما بیا واگر نداری یک تیر خلاص حرامت میکنیم .

    گاهی دلم برای سکوت  کلیساها تنگ میشود برا ی روشن کردن شمعی دیگر از دیگران دور بودن عادت شده  مهربانی ها نیز کم کم گم میشوند .

    روز ی شاهینی  در اسمان پیدا شد من به دنبالش رفتم  آنچنان که باو رسیدم واز او جلوتر رفتم اما همیشه نکران بودم که در کنارم پرواز میکند  دل باو خوش کرده بودم  روزی ناگهان فرو افتاد تیری بر بال او زدند واو زخمی روی یک شاخه درخت افتاد  رفتم تا زخم او را ببندم  وبه او نگریستم  نگاهش …. نگاهی مرده بود نگاهی  که هیچ دران دیده نمیشد نگاهی  صامت / بی رمق  از اودورشدم  خیلی دور وبه پروازم ادامه دادم  به پشت سر مینگریستم شاید برخیزد وشاید پر پروازاو  التیام یافته  وباز بتواند پرواز کند  اما او دیگر هیچگاه برنخاست  و…….من دور شدم دور خیلی دور .

    امروز دیگر حتی مرهم زخمهابم را نیز عوض نمیکنم دیگر بفکر مرهمی  برای زخمهایم  نیستم  جایشان گاهی میسوزد  تحمل میکنم .  به درستی نمیدانم  هوا گرم است یاسرد تنها از پشت شیشه به بیرون مینگرم  آفتابی میا ید ومیرود وگلهای باغچه ام همه خشک شده اند  دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست تنها به میل بافتنی مینگرم که میان دستهایم در گردش است .  ما  (دچار کویدو19 روحی شدیم ) جسمی را میتوان درمان کرد ویا …. اما روحی را نه ! واین بدترین نوع بیماری این قرن است  چقدر دیگر مانده تا جمعیت به حدمتعادل  ودلخواه آقایان برسد ؟؟؟؟……. پایان 

    پنجشنبه هشتم سپنامبر 2020 میلادی . اسپانیا 

  • سیاوش دراغما

     

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا ” لب پرچین” 

    اولین بار با حافظ شروع کرد هنوز خیلی جوان بود  مانند یک دانشجوی تازه کار  

    دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم 

    و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم 

    دل را به دریا سپرد و آن بچه اخوندی که صدایش را دزگلو غرغره میکرد و تنها آوازه خوان شهر ما بود  گم شد. این بلبل تازه آمد.  سپس نام خود را آورد درختان پر برگ و شاخه دیگر سیاوش نبود او خود رودکی بود / سعدی بود / حافظ بود / عراقی بود / عارف قزوینی بود / فروغی بسطامی بود.  گویی همه آنها از قرنها برخاسته و امروز را برای ما روشن میکنن.د از زیر خروارها خاک  موسیقی را بیرون کشید انرا تکان داد پاکیزه ساخت و تحویل ما داد. آن کودک که صدارا درگلو غرغره میکرد رفت تام جونز شد ودرکاباره ها میخواند.

    از دل تنگ گنه کار برا رم اهی 

    کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم 

    و افکند ما دیگر همه چیز را فراموش کردیم تنها صدای او بود چه درشبهای تاریک زمستان و چه در هوای بهار و یا تابستان ویا در شبخیزان  روزه داران این صدای او بود که همه را بیخواب میکرد و یا بخواب میسپرد.

    خورده ام تیر فلک باده تا سرمست 

    عقده دربند کمر کش جوزا فکنم 

    خرداد یا همان جوزا برایمان بهاری دلکش بود .

    مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست 

     میکنم جهد که خودرا مگر آنجا فکنم 

    .افکند  / به دلدار رسید  و دلدار تا همین لحظه درکنارش ماند  .

    او بی نیاز از همه تعاریف روزمره است او یگانه است و یکتا دیگر مانندی نخواهد داشت 

    مدتی فریب بعضی از شعرای متعهد!!! با ریش را خورد و راهش را کج کرد اما دوباره  به اغوش ملت برگشت 

    تفنگت را زمین بگذار که من میرسم از …..

     وچه مقبول ملت افتاد و دولت دشمن او شد او به میان ما خس و خاشاکها خزید و برایمان خواند.  زلزله امد خواند سیل آمد خواند  .خیلی ها درباره اش گفتند اما او همچو رستمی استوار ایستاد باز هم خواند .

    در ان نفس که بمیرم در ارزوی تو باشم 

    بدان امید دهم جان که خاک  کوی تو باشم 

    حال امروز ماییم کم دران نفس که میمیریم در آرزوی آنیم که خاک کوی تو باشیم . 

    نمیدانم روحت درکجاست.  میگویند هنوز دراغما هستی و این اغما دیگر بیداری ندارد

    بال من بگشا و از بندم رها کنی 

    پایم از این رشته های بسته واکن 

    تا فضای بیکرانها پرکشم  پرکشم 

    و ایکاش میتوانستم  حداقل دستم را با دستهای مهربان تو اشنا سازم. تنها یکبار بوسه بر دستهای تو زدم  بی انکه بدانم تو تحمل رنج یک بیماری را میکشی. خندان و شادان عید نوروز را بما تبریک گفتی چه روز خوشی بود آن روز که دست ترا بوسه زدم .

    امروز در ضمیر خاطر من تنها رنج است و در سر زمین ما جنگ  جنگی که تولد آن دریک بامداد اتفاق اقتاد. حال امروز من چهره خودرا چون عکس برگهای بهاری درابهای راکد و متعفن جویبارها  که گاهی با خون همراه  است می بینم .

    و تو ای درخت تناور  دیگر هیچگاه شاخه های ترا  که فراغتی بر حال ما تیره بختان بود پهن نخواهی کرد  .

    باران اشک غمگینانه بر چهره ام فرو میریزد  شمع هم امروز گریست و اشکهایش روی رومیزی  برجای ماند و بمن گفت که دیگر هرچه بود تمام شد / تنها ترا به خدایم میسپارم .پایان 

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . هفتم سپتامبر 2020 میلادی /

     

  • سوگ هنرمند

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “اسپانیا !
    ———————————–
    خبر کوتاه بود خیلی کوتاه بعد هم فورا بسته شد وبیمارستان خبری دیگر داد و خبر اول را تکذیب کرد ! حتما باید ان کار را میکردند دستوری بود طبق اوامر بزرگان  چه بسا اگر مانند همان تارزن و مطرب بارگاه عده ای فیلم بردار و خبر نگار را خبر میکرد و مشتی اسکناسهای باد اورده محصول رنج دیگران را بین آنها تقسیم میکرد مرگش پر سرو صدا تر میشد وبرایش امام زده میساختند  او تنها کسی بود که دولت از او میترسید و میترسد . درکنارش فورا  اعلام شد که نصرت اله وحدت هنر پیشه نود و پنج ساله نیز به سرای دیگرشتافت . همه بسوی او برگشتند وحدت نیز ممنوع الکاربود رفیق شاه بود با او تخته نرد بازی میکرد شاه غمگین را میخنداند او نیز سالها درکنج خانه اش نشست و گذشته هارا نشخوا رکرد و بهر روی من شمع را روشن  کردم و میدانم  بخوبی هم میدانم که او دیگر  دراین دنیا نیست .
    میلی ندارم به برنامه های خبری دیگری راه پیدا کنم میدانم خانواده اش به اهستگی بدون سر وصدا شاید هم شبانه او را به خاک میسپارند تا ازهجوم مردم  وکورنای آدمخوار در امان باشند .
     درانسوی جهان  آن مرد زن نما دهان دومتری خودرا باز کرده وبر علیه ریاست جمهور سخن میراند البته نوکرش سی -ان -ان -هم همه را خبر میکند و دشمنان را دور خود جمع خواهد کرد هر چه باشد همسر خاج حسین اقا است و حال ریش او باشد و یا سبیلش فرقی ندارد بگذار ما فریبخوردگان قرن همچنان در رویای خودما ن باشیم  دور دور آنهاست .
    دیگر دوره ما تمام شد  روز گذشته دخترم گفت که فلان پرستار را دیده وحال ترا پرسیده گفتم خوب است ! میگقت خوب است؟ من فکر کردم مرده چون حالش خیلی خراب بود !  او نمیداند که این زندگی با مردگی فرقی برای من ندارد تنها باید بنشینم و دردهای دیگران و مرگ ها را تماشا کنم .
    نمیدانم کدام شاعر قرن هقتم گفته بود که زده ماندن بیش از حد ما تنها فایده اش این است که مرگ دیگر انرا میبینیم فایده دیگری ندارد . 
    بهر روی امروز وفردا خبر ها بسرعت پخش خواهند شد اما خیلی آرام .
    من کشیشی را دوست داشتم وبه او اعتقاد داشتم که سالهاست مرده واتیکان هم او را سنت ویا مقدس خواند وعکس او در میدان واتیکان روی یک پرده بزرگ آویزان است البته این کشیش را هیچگاه من ندیدم تنها عکسهای اورا دیدم آن دوست مرحوم من سرطان سینه داشت روزی بمن گفت من به این سینور التماس کرد ام اگر سرطانم بدون شیمی درمانی خوب شود  برایش  مثلا خیرات میکنم وغیره ….. من آن روز چندان حرف اورا جدی نگرفتم در روزهای سخت ببماریم ناگهان چهره اوروی صفحه موبایلم آمد که داشت برای عده ای سخن رانی میکرد !خیلی ساده بود نه طلایی داشت نه ردایی  داشت ونه عبایی باخنده همه مقدساترا برای همه توجیح میکرد وبیشتر از روح  وراز  ان وانرژی حرف میزد من بی اختیار نام اورا بر زبان راندم وا زاو خواستم  بمن کمک کند ……او بمن کمک کرد  شب گذشته دوباره چهره او با همان لبخند مهربانش روی موبالم امد تمام شب به گفته های او گوش میدادم هیچ خبری نه ازگناه بود نه ازجهنم بو د ونه بهشت وغیره او یک فیلسوف واقعی وخدا شناس بود با قلبها  وروح های پاک سر وکار داشت .
    حال هرگاه دچا رمشگل بشوم اورا صدا میکنم او فرشته نگهبان من است نیمه شب گذشته که خبر را شنیدم برای آن مرد یگانه گریستم اما او آمد واشکهای مرا پاک کرد وارام خوابیدم  الان شمعی سپید روشن کرده ام ودر زیر نور آن مینویسم شمعی پاک ونورانی که شعله اش نا بی نهایت میرود من به روح اعتقاد دارم به ان انرژی که در درون ما کار میکند یا پاک است یا آلوده .به ارواح الوده کاری ندارم زندگی این کشیش  درنهایت سا دگی گذشته بود  سه بار از مرگ نجات یافته بود شاید روح پاک اوست که بما نیز کمک میکند من نه به لباسشان  کاری دارم ونه به ایمانشان من به روح شان اعتقاد دارم او چند کتاب نیز ددراین باره نوشته اما کتابهایش کمی گران است و تنها  در یک فروشگاه فروخته میشود .
    دیگر در انتطار هیچ خبری نیستم خبر یعنی بد  آدمهای احمق در انتظار خبرها ی خوب مینشینند  .امروز هر چه هست آلودگی بیماری فقر گرسنگی وکمبود مواد غذایی و کمبود زمین البته زمینخواران و زمین داران قسمت مهم را برده اند وبرای بقیه چیزی باقی نگذاشته اند بقیه مانند من روی هوا زندگی میکنند  بی آنکه زیر پایشان زمین باشد .
    دنیا درحال حاضر در دست کوسه ها وبی ریشه ها وبی ریش ها است .پایان 
    ثریا ایرانمنش . 07/10/2020 میلادی / اسپانیا .

  • بسوزان .

     شبی از شبها 

    ———-

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا 

     داشتم به اهنگی از  بانو سیمین غانم گوش میدادم ….بسوزان !!!! شعر زیبایی است واهنگی که شادروان نجویدی روی آن گذاشته به راستی یک سنفونی ساخته است 

    در یک میهمانی تولد یک شاعر  جناب سراینده این شعررا شادروان ” عبداله الفت ”  دیدم با انچه که تصور میکردم فرق داشت  پر رویی کردم داخل مردانه شدم خیلی بخودم اطمینان داشتم . رفتم جلو وگفتم ” سلام میگویم جناب شاعر من عاشق این ترانه شما هستم هر چند ترانه های دیگری هم دارید اما این یکی با چند خط مرا به ,عالم دیگری کشاند .

    نگاهی به سرتا پای من انداخت یک پیراهن بلند سپید از حریر برتن داشتم با بالاتنه  گیپور کلی هم احساس پرنسسی بمن دست داده بود !!!!  بلند شد دستمرا گرفت وبوسید .

    خجالت کشیدم  گفت تا بحال کسی این حرف را بمن نزده تا من جوابی برایش یافته باشم اما…. سرش را به زیر انداخت وگفت  من ازتمام جانم مایه گذاتشم تا این ترانه را سرودم والحق که خواننده هم خوب آنرا خواند   سپاسگذاری کردم وبا سر گیجه از آن اطاق مردانه بیرون امدم سرم گیج میرفت او هنوز جوان بود اینهمه نا امیدی …….دوماه بعد او سکته کرد وبه جهان باقی شتافت  ایا مرگ خود  را پیش  بینی کرده بود؟ آیا ….هیچ بیماری نداشت قلبش نیز ببمار نبود تنها ازعشق تهی شده بود  .

    بسوزان …شعرهایم را بسوان 

    برگ برگ خاطراتم را بسوران 

    تا نماند دیگر از من یادگاری 

    در خزانی یا بهاری 

    اما یادگار او درسینه من ماند وهر بار که انرا  میشنوم بی اختیار اشکهایم جاری میشوند  او  ا زان تیپ شاعرانی نبود که خود فروخته باشد ویا مداح باشد کارمند دون پایه یک اداره دولتی بود …..ازان نوع شاعران داشتیم که نامشان پشت نام بزرگان وسخن سالاران گم میشد . مانند: شیرازی: که اکثر شعرهای ویگن و پوران وسیمین غانم ودلکش ومرضیه را او سروده بود اما دیگران شهرتش را برده بودند / 

    بیاد مرغ غاز وتخم مرغ افتادم غاز بیچاره بزرگترین  تخمرا در پنهانی ترین  جاهای مزرعه میگذارد بادرد ورنج  اما مرغ برای گذاشتن یک تخم کوچک شهر را باقدقد خود خبردار میکند واز ین سوبه ان سو میرود تا سرانجام درجایی تخم خودرا بیرون بفرستد وچه باارزش است این  تخم پر سر وصدا !…….

    مانند گفته های امروی خیلی ها  تنها هیاهوی  بسیار برای پرکردن جیبب است وبس . پایان

  • ساحل ناپیدا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا

    ——————————-

    خبر ها خوب نبودند  / خبر ها خوب نیستند  دوباره استاد آواز ایران به کما فرورفت وگمان نکنم این بار دیگر از کما بیرون اید وشاعر احساساتی همولایتی من احمد رضا احمدی دچار سکته مغزی شد .

    احمد رضا صدایی خوش داشت وبیانی زیبا گوینده تلویزیون ایران بود مخصوصا در ماههای رمضان  مناجات خواجه عبداله انصاری را دکلمه میکرد  موی برتن ما راست می ایستاد پاهای کوتاهی  داشت اما قلبش بزرگ بود وروحش بزرگتر- واین  کوتاهی پاهارا من دراکثر   مردا ن و زنان قدیم دیده ام وعلت آن قنداق کردن بچه ها باآنهمه پارچه که جلوی رشد پا ودستهای بچه هارا  میگرفت واکثرا پاها کوتاه بالاتنه ها بلند وآنهاییکه پاهای بلندی داشتند عقل و شعور در سر شان دیده نمیشد !

    بهر روی احمد رضا احمدی ما هم سنی از او گذشته وغربت دیگر رمقی برایش نگذاشته  حال پاچه خواران مانند سگهای گرسنه درانتظار اخبار هستند تادباره سرهایشانرا ازپنجره بیرون کنند وخودی به نمایانند وسخن پراکنی کنند که اخیرا یک عالیجناب سرخ پوش هم به انها اضافه شده وزیر پای والاگهر را تمیز میکند !

    باز هم شبها لالایی من هما ن آواز نی زن جناب شجریان است با اشعار فروغی بسطامی ویا آواز الهه است با اشعار لعبت والا که این روزها هیچکس نمیداند  که بود وکجا هست واقعا زنی والا بود با کمال زیبا بلند قامت شاعره ایی بسیار محجوب بی سر وصدا بی  آنکه برای خودش تبلیغی کند شعر را برای دل خودش میسرود .

    همه رفتند ویا دراه رفتنند وما چقدر تنها مانده ایم دراین دشت بی ارام  ولبریز از خار مغیلان درمیان شارلاتانها وادمکشان و چقدر دلگیریم از هوای این زندان  که معلوم نیست ابدی است یا روز ی درهارا باز میکنند وبال پرواز مارا نیز میگشایند .

    حال از ته کیسه مارگیریشان خواننده وسراینده پیدا میکنند و برای جفت کردن  کارشان روی صفحات مجازی میگذارند .

    روزهای سختی را می گذرانیم  با چه تحملی  دو بافتی در دست دارم یکی تاریک برای روزها ویکی سپید برای شبها !!!! چیزی نیست بخوانم جدولی نیست تا حل کنم موسیقی نیست تا گوش کنم فیلمی  تازه نیست تا ببینم  در سکوت خانه وکسی نیست نا با او گفتگو کنم  تنها من هستم و گوشهایم  و کتابهای کهنه ام و گنجه لبریز از لباس و کفش و کیف که بی مصرف افتاده اند . بهر روی سلامتی  ان  جان جانان را از درگاه یزدان پاک خواهانم وآن یکی فعلا از خطر جست . 

    چون قایق شکسته – به گردابیم 

    ساحل ما را به خود نمیخواند 

    امواج میخروشند 

    گردابهای سهمگین دهان باز میکنند

     فریا د ما به جایی نمیرسد

    ما همه در ساحل وحشت ایستاده ایم 

    در انتظار یک فردای  نا پیدا ………پایان

    ثریا ایرانمنش / 06/10/2020 میلادی / اسپانیا 

     

  • روز معلم

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”  اسپانیا-

    در س معلم ار بود زمزمه محبتی 

     جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را 

    امروز در این دیار روز ” معلم ” است و  باید به تمام معلمین وصاحبان علم واندیشه در مورد کودکان تبریک گفت . امروز از دیروز سختر است ومعلمین کمی خشن تر وعصبی تر اما چاره نیست  زندگی است و باید آنرا ادامه داد تا روز موعود .

    سر انجام دانستم چه کسی آن پیام را ازروی فیس بوک به جایی دیگر فرستا ده وخواسته بمن بفمماند که من دراین راه هم تجربه دارم وهم این راه راطی کرده ام وشغل وحرفه ام این است .

     باید ازاو سپگذار بود  که حد اقل شمشیرش را بکار نبرد .

    اوج شکفتن بود 

    گنجینه ای  بودم  لبریز از گلهای عطر آگین 

    گلخانه ای گستره در آفاق 

    رنگین کمان  بر آستانم  سر فرد آورد 

     خورشید  با لبخند خود ” شاعر” خطابم کرد ! 

    .و………..

    امروز بر خود میلرزم

    درمیان آینهمه آدم که سرخود را  پنجره هایشان بیرون کرده ومثلا گفتاری را میگذارند که نه به درد دنیا میخورد ونه به درد آخرت – تنها یکی را من با احترام تمام گوش میدهم  آنهم مردی از تبار دیروز مردی که هنوز صدایش وطنین ان به انسان  آرامش میدهد نه تهدیدی درکار است نه دندانهایش را تیز کرده ونشان میدهد ونه پنجه هایش را به روی تو میکشد او سخن میگوید وهمه چیز را خط به خط  با صدایی آرام  میخواند بی آنکه تراعذاب بدهد ویا در گوشه ای کسی برایش چند فحش ابدار گذاشته باشد . 

    نام او” البرت بوته ساز” است  بوته هما ن شیشه سازی شیشه گری در قدیم است نه بوته جاز وخار بیابان  آنقدر متین و ارام سخن میگوید گویی روی یک دریاچه  دریک قایق نشسته ای زیر یک نسیم خنک وبه یک زمزمه  موسیقی زیبا گوش میدهی .

    متاسفانه برنامه هایش کم است وهر هفته نمیتواند  آنهارا به سمع شنوندگان  ویاران وهمر اهانش برساند !

     روز گذشته روز ملاقات این زندانی بود  بیشتر از شش نفر  اجازه نیست درجایی جمع شوند (این عدد شش ) مرا بیاد خیلی از چیز ها میاندازد  شش متر فاصله وشش نفر ..بهر روی اگر همه میامدند  تعداد زیاد  میشد سه نفر ودونفر آمدند خودشان ازخودشان پذیرایی کردند من مشغول بافتنی بودم ودخترم خوابهایش را برایم تعریف میکرد واینکه چند ماهی میشود که به دیدار پدرش نرفته اند باید بروند ویاد ا و بکنند هرچه باشد نان امروز راما از قبل ایشان میخوریم !!!

    شمعی روشن کردم وبا انکه چندان اعتقادی ندارم یک فاتحه برایش خواندم که دیگر دست از سر ما بردارد به همانگونه که مار در میان هیچ رها کرد حال هم رها یمان سازد .

    در فکر خرید یک مبل تازه هستم اما باید خودم بروم وچند ساعتی روی آن بنشینم تا ببینم وضع نشستن روی آن مبل چگونه است نه مانند دخترم که پس از هشت ماه هنوز گویی روی سنگ خارا نشسته ای ….اما کو حوصله ! برای کی ؟ برای  چی ؟ چرا ؟  .خوب حال درباره  سید فخرالدین عراقی بنویسم یا جامی ویا خواجه عبداله انصاری ؟؟؟؟ چون دیگر نمیشود درباره هیچکس نوشت وگفت چرا یک موی اضافی گوشه ابروی شماست  ترا تهدید کرده به دادگاه میکشانند  بهر روی همه باید به نوعی معامله وبیزنس کنند اینهم نوع جدید آن است البته دستوری با کمک ارباب بزرگ !!!!

    روز گذشته  حتی واتساپم را نیز پاک کردم دخترم گفت این تنها ارتباط ما با توست  دوباره انرا آورد اما برای من دیگر فرقی ندارد فیس بوک برای من یک سر گرمی بود اما زیر نظر پلیس مخفی !!! ایسنتا گرام تنها البوم بود که من   از آسمان  بالای سرم  عکسی میگرفتم وروی آن میگذاشتم یا ازگلهای باغچه ام ناگهان لبریزاز آدمهای گوناگون وتبلیغات شد آنرا  بستم  تویتیررا  نیز بستم دیگر میلی ندارم  روی دیوار سفید خانه شعری بنویسم !!! نه به دنبال فالاور بودم  ونه خود نمایی . همه را به خود هشت پا تقدیم کردم حال زیر باسن اوست  گاهی نشانی بمن میدهد اما بیفایده است دیگر هیچگاه  به دنبال این زباله ها وزباله دانیهای نخواهم رفت ودیگر  میلی ندارم زباله هارا ببینم  . 

    هر چند گاهی روی صفحه  این تابلت یک عکس زیبا  گذاشته میشود این روزها سنترال پارک ومانهانرا نشان میدهد مدتی به ان خیره میشوم خودمرا در بالاترین نقطه ساختمان مانهاتان تصور میکنم ….نه ! من دشت را بیشتر دوست دارم صحرارا ورودخانه ها را طبیعی نه مصنوعی این همان کوه است که انرا تراشیده اند ودوباره رویهم تلمبار کرده اند وبا چند سوراخ موش برای زندگی اشرافی  !!! بشر به فطرت خود بر میگردد  این  قانون طبیعت است همچنانکه  ازخاک برامدی ودوباره به خاک میروی  باز هم به غار پناه میبری این بار از ترس همنوع خود . پایان / 

    ثریا ایرانمنش 05/10/2020 میلادی . اسپانیا