Author: Soraya

  • کدام صبح آبان

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا 

    خبر موفقیت آمیز ” شما ”  بمن رسید  خوشبختانه  چندان عادت  به آن مزخرفات ند اشته وندارم  آنهارا درون زباله دانی ریختم  دوباره می نشینم پای دیوار سفید  وخیمه بزرگی که برای ما آماده ساخته اید به تماشای نمایش های نفرت آنگیز شما به تماشای زنان با زنان مردان با مردان و بچه هایی که بین انها مییلوند وبرای آنیده شما تربیت میشوند !

    شما جلو تولید نسلهای مارا گرفتید  فرزندان مارا کشتید وهنو زمشغول قصابی هستد  شنا درختان سالم وتنومند مارا به آتش کشیدید  ابهای رودخانهرا مسموم ساختید  مردم را به بهانه های مختلف میکشید  چرا که از بالا به شما دستوراتی رسیده درفکر دنیای دیگری هستید  دنیا بهتری  که خوشبختان ادیان شما دران جای ندارند وخوشبختانه منهم دیگر نیستم تا ان دنیا رویایی شمارا ببینم 

    حال اگر من به اسب یکی از عمله های شما گفتم یابو فورا همه درهارا به روی من خواهید بست اما همیشه دری است که من ازآنجا فریاد بکشم .

    شما برای آنکه بمن بگوییدکه همه جا چشم کور ونابینای برادر بزرگ دریک شیشه  مارا میبنید  با یک ترجمه احمقانه مرا  آگاه ساختید . !

    خوشبختانه چندان ازاین امر شاد نشدم  شعورم راهنوز نگاهداشته ام  شعور من ازان زنان ومردانی که شما به دور خود جمع کرده اید بالاتر است وفورا فهمیدم که این فنته ازکجا درز کرده است .

    حال باید به درون خود برگردیم  وفراموش کنیم روزی انسان بودیم  حال تبدیل  به مشتی زباله شده ایم  که بابیلهای رنگ وارنگ شما جا بجا میشویم  چه خوشحال باشیم چه اندوه گین در عزای ازدست رفتگانمان  زندگی من روبه پایان است ما مردم بی خردی هستیم  الماسهای  درخشانرا که چشمان  مارا میزنند دور می اندازیم ویک تکه شیشه را صیقل داده آنرا بر تارک سر میگذاریم ریگی را ازته جویبار پیدا کرده وآنرا بعنوان یک مروارید درخشان بر گردن میاوزیزیم . سزای مارا همین است  ما مردم کند ذهن وخورده  بین وگرسنه  مانده بی چشم ورو حال درصف قربانیان ایستناد ه ایم . تا یکی یی به سوراخ مرگ روان شویم /

    کدام آبان ؟ مردک خرفت  ؟  

     پایان /ثریا ایرنمنش 19 نوامبر 2020 میلادی 

  • صبح سحر

     ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ”  اسپانیا !

    سحرم دولت  بیدار ببالین امد / گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد !

    قدحی درکش وسر خوش به تماشا بخرام  / تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد !!

    برخاستم ودیدم بلی نفت دیگر تمام شده وامریکا  دارد نیروهایش  را ازخلیج فارس بیرون میکشد دیگر کاری با ما ندارند عربها حسابشان با ما جداست ! حال یک ایران ویرانه با مشتی مردم بیمار برجای می ماند روانت شاد پادشاه ما همین را میخواستند که به سرانجام رسید حال ملت گرسنه وبیمار روانی چشم به امریکا دوخته اند  خیر قربان باید بعد ازاین نوکر چینیها ویا روسها شوید اشپز روسی دیگر خبری نیست  هرچه بود تمام شد وته کاسه را نیز لیسیدند حال مانند افغانستان دست به کشت تریاک بزنید وپیکر جوانانرا بفروشید تا زالو زاده ها ها درخارج قرکمر بدهند .

    مانند هرشب از چهار صبح بیدارم و…خوب کمی درد میکشم مهم نیست دردمرا ازار نمیدهد چیزهای دیگری هست که باعث آزارم میشوند . 

    باخود فکر کردم اگر مثلا مادری نظیر فخری خانم ویا عشرت خانم داشتم سرنوشتم چگونه بود ؟  حال تنهایی خودمرا درنظر میاورم روزیکه تنها سه سا ل یا چهار سال بیشتر  نداشتم ودایه ام مرا بخانه آورد وبه دست مادر سپرد  هیچکس را نمیشناختم بی بی با ان چارقد سپید آهار زده اش وسنجاق مروارید که زیر گلویش زده بود با تفرعن بمن نگاه میکرد ! همین است ؟ اینکه از یک گنجشک هم کوچکتر است  بیبی  ملاک بود بامردها سر وکار داشت پدرم ر ازخانه برون انداخته بود  سپس دستور صادر فرمود  خوب درگوشه اطاق من رختخوابی برایش پهن کنید اما اول خوب اورا بشویید ! من پشت یک ناودان گلی پنهان شده بودم وانگشتم را میمکیدم عادت بدی بود انگشتم همچنان کوچک ماند  ! … مرا درون اطاق پشت اشپزخانه بردند  مرا مثلا شستند وبه سوی لحافی  برایم دراطاق بزرگ پهن کردند  بردند  نگاهی به اطاق انداختم چقدر با آن اطاق کوچک وجمع جور دایه فرق داشت ! نگاهی به پرده های بلند که تاسقف میرسید انداختم با گلالگهایشان بازی کردم پرده ها همه کار دست بودند از جنس ( پته)  از جنس رولحافی بی بی  انگشتم همچنان دردهانم بود رویش فلفل ریختند  دلم برای دایه وبچه هایش وا اطاق کوچکش آن لامپیا گرد سوزش  که سه پایه روی آن گذاشته بود وغذای پسرش را روی آن گرم نگاه داشته بود پسرش تازه از پروشگاه مرحص شده بود چهار تا بچه یتیم داشت اما مرا بیشترا ازهمه دوست داشت یک خواهر شیری هم داشتم اما او ازمن  چاقتر بود وپوستش سفید تر حال دراینخانه بزرگ بین آن آدمها که هیچکس را نمیشناختم حتی مادرم را کمتر روی بمن نشان میداد  “دختر اه پس از هفت تا پسر این ترکمون برایم مانده !!!! ” عمه جانم سر رسید  بی آنکه  اورا بشناسم دوستش داشتم برایم یک عروسک آورده بود خودش آنرا با پارچه دوخته بود لباسهای قشنگی برتنش کرده بود اسم اورا دایه گذاشتم عمه جانم خیاط بود !! ومرا باخودش به خانه اش برد میدانست دران خانه بزرگ  کسی بمن اهمتی نخواهد داد .

    حال امروز صبح نمیدانم چرا بیاد مادر لیلی وشیرین افتادم فخری خانم وعشرت خانم هرد وبهترین  مادران دنیا بودند ومن  ازیک مادر مهربان محروم مانده بودم .

    خوب دیگر دلسوزی برای خودم بس است  یک اواره وسرگردان دنیای بی سر وسامان درکنار مرده گان وگورستان  زنده ها . دیگر نمیدانم اهل کجایم ونامم چیست .

    میدانم دیگر سر زمینی نخواهم داشت وباید بخوانم  بدرود “ا ی سر زمین محبوب من “هر چند هیچ خوشی از تو ندیدم  اما خاکت برایم بهترین  مکانهای جهان بود  هیچ کجا بوی ترا احساس نکردم نه در سوییس نه درلندن وکمبریج  نه درپاریس نه درایتالیا ونه دراین گوشه غربت سرا . دیگر برای همه چیز دیر است دیر….تنها گاهی تجربه هایمرا برای دیگران مینویسم که بدانند  بقول بتهوون هرکس خوب ونجیبانه رفتار کرد حتی بر بدبختیها هم پیروز میشود نجیبانه امروز از دید دیگران همان دزدیها وپولدارشدن واتومبیلهای  بزرگ است وخانه های ویلایی حال ما باآ ن ارامنه ایران جایمانرا عوض کرده ایم ! دیگر حدیثی نیست دراین باره ..

    هربار که دیوان  مولانا شمس تبریزی را  باز میکنم حواله مرا به مصر میدهد و میگویدکه درمصر شکر ارزان شد من نه طوطی هستم ونه درهفتصد سال قبل زندگی میکنم که به مصر بروم وشکر بخورم اما حکمتی دران گفتار هست عزیزی را درمصر بجای گذاشته ایم و من بیادش هستم .

    شاید خاکسترم به مصر رفت  ودر سفلی رود نیل فرعون ایستاده خاکستر مرا گرفت واز آن نگینی ساخت  شاید دران زمان بر تارک او درخشیدم !!پایان

    ثریا ایرانمنش . 18 نوامبر 20220 میلادی .!

  • کهنه دیار

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    کهن دیارا  دیا ر یارا دل از تو کندم ./  نه از تو از موجوداتی که درتو زندگی میکنند  ایکاش بجای آنها حیواات وحشی بودند میشد با آنها کنار امد با خرس دوستی برقرار ساخت وباببرآ شتی کرد وبا شیر نشست وبا بلبلان آواز خواند وبا میمونها نارگیل خورد . 

    اما ابدا با این  موجوات هیچگونه تفاهمی دربین نیست همه آرتیست روی صحنه همه یک شب تمایش وهمه هنر پیشه اند .

    کهنه دیار ً!  عشق را میشد درمیان سبزه زارها ودرمیان گلهای شقایق یافت نه درکنار یک دریای مرده جایگاه مردگان وماهیان مرده  شب یکسره تاریک است  ودیگر  پنجره ای برای روشنایی وجود ندارد هیچ چیز برای باقی ماندن نیست  حتی خورشید هم کم کم پیر میشود  وشوق دیدار  تو همچنا ن دردلم  میماند برای ابد .

    با نهایت تاسف بازماندگان شاهان ما هم به گروه جهان وطن ها پیوستند دیگر تو برایشان یک خاک مرده ای ارامگاه هایشان  در کشور های دیگر بنا شده ودرانتطار آنهاست .

    شب گذشته میاندیشیدم اگر مردم وصیت کنم که مرا بسوزانند وخاکسترم را به مصر ببرند ودرگوشه از مسجد رفاهی پنهان کنند  تا نزدیک او باشم او که وطنش را دوست داشت وبرایش جان داد او که تنها ماند درکنار یک مامور که ماموریت داشت کارش را انجام داد وهم اکنون درمیان سر زمینها باشوق قدم میزند واز مزایای قانونی  بر خوردار  است . 

    حال گاهی با قطره های باران که کمی هم گل الودند  درجویبار گذشته گام بر میدارم  رفتن  بسوی جنگل کو دکی  آنجا که درختان انار سر خم کرده ومیتوانستم آنهارا یکی یکی ببوسم  به اویزه های پرده عروسکم را اویزان کنم  وبا خوشه های انگو رگوشواره بسازم  وزاغ های سیاه پوش ا که شوم بودند از بالای باغ پر بدهم بسویشان سنگ پرتا ب کنم .

    حال دیگر حتی به ان روزها هم کمتر میاندیشم انها خوراک روزهای دردناک منند که چیزی برای نشخوار ندارم .

    حال دیگر  چراغی دربیرون هم نمیسوزد تا مرا بسوی خود بخواند همه جا درتاریکی فرو رفته بنا براین قبل آنکه دیو شب از راه برسد خودرا درون تختخوابم پنهان میسازم . 

    امید ! این پروانه ای که زندگی می بخشید از اکثر دلها پرواز کرد . 

    پرده  نازک زمستان  آهسته آهسته بر روی بالکن خانه مینشیند  ئا تار وپودش اطاق مرا نیز میلرزاند وخود نیز میلرزم .

    دیگر طلوع تازه ای نیست هرچه هست مرگ است ونیستی  ومن هنوز در میان رنگها  سر گردانم در میان سبز وسفید وسرخ  شاید برای کسی مهم نباشد برای من تنها هویت من است .

    با دلی بیدار  اما سر گردان  چون کوران عصا به دست  به دنبال خوابهای هراس انگیز خویشم  خوابهایی که ابدا معنا ندارند  بین هراس وشجاعت بین مرگ وزندگی بین بودن یا نبودن خواستن یا نخواستن  .

    کاش میشد مست باده میبودم وبیخبر از تمامی جهان وآنچه درآن میگذرد مانند آن موجود بی مصرفی که آمد وبرد وخورد ورفت بی تفاوت نسبت به تمام وقایع جهان شبها ازدرون  یک شیشیه مانند یک دیوتنوره میکشد وصبح در لیاس یک فرشته ظاهر میشد من خاموش وخشمگین وگاهی بی تفاوت خیلی میل  دارم ان جنازه هارا بخاک بسپارم ودیگر باخودم حمل نکنم ما گویا ارواح آنها دراطراف من میچرخند /

    حال با ته مانده آنچه که نامش ایمان است دارم زندگیم را میگردانم . تا یعد . یایان 

    ثریا ایرانمنش / 16 نومبر 2020 میلادی !

  • یک روز یکشنبه

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ———————————–

    یک روز یکشنیه آفتابی و هوا بهاری است ! خیابانها خالی  ومردم درخانه ها زندانی رفتم روی بالکن نگاهی به گلهایم انداختم هنوز زنده اندوهنوز رشد میکنند بدون خاک تازه بدون کود  امیدوارشدم  حد اقل آنها بمن امیدی میدهند .

    درپشت  خورشید درآنسوی زمین تاریکی بر همه جا سایه انداخته بوی درهم برهمی به مشام میرسد ..ما به خیال آنکه سیمرع درکوه قاف نشسته وسرانجام بال میگشاید دلخوش کرده ایم یکی یکی میمیریم  اما آن مرغ همچنان درغار خود پنهان است / بهر روی خورشید هنوز زنده است اورا نکشته اند.

    کلیسا ها بسته  مغازه ها بسته اند  ومامورین در اتومبیلهای  بیصدای خود مامورند که اگر از این محل به آن محل میروی ترا بازدارند ! بچه ها کارت ملی من درون کیفشان است وبرای دیدارمادرتنهای   خود میتوانند رفت وامد کوتاهی داشته باشند .

    به هنگام شب  چراغهای کهنه وکم نور که اطاق یک بیمارستانرا مجسم میکند روشن میشوند اما هنوز خیابانها ساکتند  آز آنهمه شورو شر وآنهم چراغ وآنهمه شیدایی دیگر خبری نیست که نیست گویی همه مرده اند درگورستانی آهسته گام بر میداریم وگوسفند وار به دستور هیئت حاکمه باید عمل کنیم .

    مستان هراسناک بسوی خانه هایشان پریدند وهوشیاران  سفر کردند .

    چقدرر ان حیاط مدرسه ما باصفا بود وتا چه همه بچه ها بیگناه بودند  رقص وپایکوبی  آنها تنها درعروسیها بود جلوه وزیبایی دخترانه آنها همه مدرسه را روشن می ساخت  تنها اخمهای خانم شمس السادات  وآن خط کش  بلندش گاهی مارا هراسناک میکرد  تاتر مدرسه برای آخر سال  دختران نقش مردانرا بازی میکردند وودختران کوچکتر نقش زنان خانه را باچارقد های سفید وصورت سرخاب مالیده .

    امروز شهر گناه الوده تبدیل به   یک دیر سیاهکاران شده است از گلدسته ها صدای اذان گوش خراش است  درحالیکه درآن زمان روحرا نوازش میداد  انروزها هنوزهیچکس گناهرا نمیشناخت  امروز با قدرت رسانه ها ازمرز گناه هم  رد شده وبه مرزجهنم رسیده  ایم. حال دراین دشت پهناور ووحشتی خوف  اوروسکوتی ترسناک  حتی صدای رادیوهم نیست صدای  موزیک نیست همه مرده ایم .

    دراوج شکفتن زندگی بودیم که شکستییم حال بر خود میلرزیم  این خواب تعبیری دیگر دارد وشوم است حال همه تبدیل به کلوخهایی  خواهیم شد درزیر باران که  تبدیل به گل ولای میشوند ودیگر بیداری  وجود ندارد .

    پایان  ثریا .15 /11/2020 میلادی ! 

  • پایان زمان

     ثریا ایرانمنش ” لب پر چین ” اسپانیا !

    ———————————–

    من نیز کوشیدم  گه از اندوه بگریزم 

    وزخویشتن بیرون روم  –  یا درخود آویزم / اما به زودی گم شدم  / چون قطره ای  ناچیز /

    در آبشار گریه باران  / در آبشاری  چون بلور بیکران – جاری ……….” زنده نام نادر نادر پور از کتاب زمین وزمان ” –

    وهمه ما گم شدیم در  زیر ابشار  وسیل ناگهانی که بر ما هجوم آورد  امروز فراموش کردیم جوراب چه شکلی بود ! وکدام کفش با کدام لباس  جور بود !  تنها بغض های فرو خورده درگلو مانند ختجزی جانگاه  گلوهارا میفشارد وسخن گفتن ممنوع ! 

    دیگر هیچ خاک  مطمئنی در زیر پاهای ما نیست   ما چشم بر اسمان داریم که  چه موقع شب فرا میرسد میرسد وروزکی تمام میشود .

    چشمان من هر صبح درتاریکی بار میشوند ودر انتظار صبح وطلوع خورشیدم  که  از پشت شیشه های کدر وناشسته خسته وبی رمق درانتظا رقوتی  با پاهای لرزان واهسته که مبادا همسایه بیدار شود میروم تا شام وصبحانه امرا که یکی شده است   درون شکمم بریزم  برای آنکه بتوانم راه بروم .

    آیا دیگر هر گز ان ساختمانهای بلند وقدیمی را خواهم دید ؟ کاتدرال  روم  کتدرال  پالما  وکلیسای معروف نتردام دوپاری ویا ……. گمان  نکنم وگمان نبرم که دیگر بار آنها ازنو ساخته  شوند کم کم فرو میریزند یا بدست جلادان دنیای نوین ویا خودشان .

    نه دیگر زمانی نیست که تو اسایش را احساس کنی  روی آتشی روی خاکستر های داغ روی انبوه ملافه های سلفید وداروهای ضد عفونی کننده انبوه مرده ها درون کوچه ها دیگر زمان ان نیست که تو بتوانی چشمانت را  به اسمان به دوزی تا ببینی ماه ازکدام سو حضورش اعلام میدارد وچشمانترا ببندی ودردل ارزو کنی !

    باران کهنسالی باریدن گرفته است اما درزمان بدی  گویا درپایان زمان  سیاهی از موهایم پریده وجای خود را دبه رنگ برفی داده است  اما هنو ز درون مغزم رویاهای کودکانه شادی  افرینند مهم نیست لحافشان چه رنگی دارد آنها هنوز به دنبال  بارانند وبه دنبال برفهای سپید کوهستان که کم کم گم شدند .

    همه چیز گم شد ناپدید گردیدوشبیه ان  مقوایی آنرا بما نشان میدهند زمان ما گم شد.

    بقول رودکی سمرفندی  مرا بسود فرو ریخت هرچه دندان بود ودیگر جای آن لعلها درخشان را نمیتوان  با مواد پلاستیکی پر کرد.

     طبیعت ماهران هر چه را بتو داده  آنکه ازهمه بهتر  است زودتر با خود میبرد وسپس لاشه ای از تو بجای میگذارد که تو به سختی باید آنرا اینسو وانسوبکشی .

    دیگر کوچه باغهای  خاطرات نیز مسدود شده اند راهی به دنیای گذشته نداری میلی هم نداری  در سایه خورشید غربت  زیر بال پرواز کبوتران که هرروز کمتر میوند وگنجشکها که طعمه مارهای تازه وارد شده اند تنها اندیشه کهنسالی باتو همراه است .

    خوشا بحال نادانان وآنهاییکه خودرا فریب میدهند ودادند ورفتند حال دراین سکوت صبگاهی  زمزمه میکنم مسافر عزیزم تو هم بیاد من باش ! وخود درنتظار قطار بعدی ایستاده ام  در رهگذر باد  سالهاست که دیگر زند ه نیستم سالهاست  که مرده ام وامروز  شاهد تنهایی بشریت هستم ……

    حال ما  بی آن مه زیبا مپرس 

    آنچه رفت ا عشق او برما مپرس

    صد هزاران مرغ دل پرکنده بین 

    تو زکوه قاف  واز عنقا مپرس 

    ای خیال اندیش  دوری  سخت دور 

     سر او  از طبع  کار افزا مپرس 

    امروز صبح درحالیکه به عکس مریم نگاه میکردم با خود گفتم بزرگترین خدمتا ین جمهوری جدید بما این بود که دانستیم که همه چیز دروغ است / دروغ …..پایان 

    ثریا ایرانمنش  /14 نوامبر 2020میلادی  !

    ا

  • گذری به گذشته

     دلنوشته / ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” اسپانیا 

    ———————————————

    با دیدن عکسهای بیژن ومرگ او  مدتی سرگردان بودم  دلم برایش سوخت تنها بود وپر بیگناه  به گذشته  ها رفتم  به  زمانیکه هنوز هیجده سال بیشتر نداشتم وکم کم    میل داشتم افسار زندگیرا پاره کنم وخود از قید آن بندی که بر گردنم بسته بودم رها سازم با هم بیگانه بودیم  نمیشد مارا یک جفت نگاه کرد . 

    بیژن داشت به ایتالیا میرفت میخواست معماری بخواند  درآنجا پدرش پایه های محکمی برایش  ساخته بود شرکت بزرگ فیلمبرداری  ودستگاههای دوبله وخرید وفروش فیلم  وضع خوبی داشت  مرا به ایتا لیا دعوت کرد اولین سفرم بود با بچه ای که درشکم داشتم  .

    روزهار ارا از پیش نظر گذراندم فرشته نگهبان من بود رستورانهای تاره باز شده  کاباره های تازه  ونو که تا آن زمان ندیده بودم گردشهای شبانه کار روزانه وخوابهای طولانی ….تا انکه آن حادثه اتفاق افتاد …

    دیگر زندگی را از دریچه دیگری میدیدم زندگیم در پسرم خلاصه شد ودیگر شبهای جاتا نوگا وسایر قهوه خانه ها ورستورانها برایم لطفی نداشت باید بفکر اینده او بودم  خوشیهای زودگذ ر مردم بی اعتبار  مردان دروغگو زنان مکار کارگران زحمت کش وکارمندان حسود ورفته بخانه یک بچه ننه بازاری لوس که تمام مدت  کارش گریه بود  پرنده روی درخت میرید او اشکهایش را جمع میکرد بیژن وخاتواده فراموش شدند گاه گاهی از وضع ناهنجار زدگی  خود  نواری پر میکردم وبرایشان میفرستادم اما دیگر کاری از کسی ساخته نبود دریک زندان اسیرگویی اسارت با من زاده شده ویا بشر با اسارت به دنیا آمده است .

    هیچ جیز دیگر برایم مهم نبود بچه ها با پرستارانشان بودند من باقرص های ارامش بخش بخواب میرفتم واگر مجبور بودم به یک میهمانی اجباری بروم درعذا ب بودم  خودت برو همان سکرتر گند روسی ات را در بغلت بگیر وبرو مرا رها کن بگذار بخوابم .

    دیگر گذشته ای هم برایم باقی نمانده بود تنها گاهی در فیلمها افتاب درخشان ایتالیارا که میدیم بیا کلارا میافتادم  زن مهربان ایتالیایی همسر شریک پاپا یا پدر خوانده که  چها رسینما درتهران وشهرستانها داشت شرکت فیلمبرداری داشت اما بیژن حوصله نداشت به دنبال رفقای حزبیش بود ودرس ومدرسه وبیماری سرطان که جانش را میخورد رزی یا زهرا خانم مادرش تنها بفکر نماز وروزه وعبادت حرم بود وپختن  ترشی ومربا !

    نه ! هییچ هوس آن روزها  را  ندارم میل به بازگشت ندارم امروز صبح دحترم اشگ درچشمانش نشست وگفت ”  ما همه به امید  تو زنده ایم توباید برای ما زنده باشی …..ومن باید مبارزه کنم  این زندگی واقعی است نه آن شبهای دراز بی ستاره . 

    نه هیچ میل ندارم به پشت سر نگاه کنم گذشته رفته وگم شده دیگر نه کسی را میشناسم ونه میلی دارم چیزی را نشخوار کنم .

    روانت شا د بیژن  بیگناه ./جمعه 13 نوامبر ( بقول اینها بلک فرایدی )020 2میلادی و23 آبانماماه روز قربانی کردن جوانان به دست قصابان ولی فقیر……ثریا .

  • درودی چند باره !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !          ” عکس تزیینی است “

    ای مهربان من !  اگر از روی چشم !/ راهی بسوی اسمان ببینی  / وزلابلای پرده مژگان !

    آفاق  اندوه مرا تا بیکران خواهی دید …………..” نادر پور ” 

    ————

    دیگر حتی اندوه هم  همه انرژی خودرا ازدست داده است وکاری از پیش نمیبرد  خطرناکتر ازاندوه در راه هست .

    به ناچار باید تا پای مرگ درکنار آنها بایستیم  وفکارخودار برای همیشه در ضمیر خویش پنهان نگاه داریم  اگر آنهارا به روی صفحه ای بریزیم  فورا باآ ب صافی تمیز خواهند شد .

    نانم ترا از سر صدر خواند شست حتی روی سنگی نیز نوشته نخواهد شد !  حال چگونه ما  بتوانیم صلیب شهامترا بر دوش خویش حمل نماییم تا روزی که بر بالای آن میخکوب میشویم .

    من  وآذر همسن وسالیم  هر دو با هم بزرگ شدیم  اما او ستاره اش درخشید وامروز صاحب همه چیز هست  ستاره من درهمان حوض بزرگ با اب سبز خانه خانم فخر الدوله شکست وخورد شد ودرمیان  سنگ ریزه ها  فرو رفت . آذر این روزها سخن رانی دارد من این روزها درخلوت وتنهاییم با خودم درجدالم  بهر روی رابطه ها همیشه کار میکنند  و  ضابطه هارا میسازند   پدر من چوب درازی بود بی فایده خودش خوب میدانست ه فایده ای دردنیا نخواهد داشت وخیلی زود  زودتر از  آنچه فکر ش را بکنیم از دنیا رفت اما پدر  او دانست وتوانست اگرچه چند ماهی را نیز درزندان بسر برد ومادر برکرسی مجلس نشست با چه سواد ی؟ نمیدانم ؟.

    ما یک رابطه خونی و خاکی داریم خاله مادر من همسر پدر بزرگ او بوده است ! سگی  ببامی جسته گردش بما نشسته ! دختر حاله دیگر مادرم همسر آقاخان محلاتی بود درزمانیکه این غول بزرگ حاکم کرمان بود وآن دختر کوچک بیست ساله  در جوانی از دنیا رفت بی آنکه ازخود یادگاری بجای بگذارد درعوض بحایش ستارگان سینمای هولیود نشستند ! 

    تاریخ  هم دروغ است باید خیلی چیز هارا ضبظ کرد  اما آنها هم اگر لازم باشند قابل پاک کردنند باید گذشته هارا فراموش کنیم واز یاد ببریم از کجا امدیم وچرا آمدیم وهدف چه بود ؟

    هیچکس نمیداند از کجا امده ایم وچرا ؟ وبه کجا میرویم ! حال این روزها زندگی واینده ما درمیان دستهای ناشناسی است که با اسباب بازیهای سرگرم کنند ه مغزها را کوچک وکوچکتر کردند  حالآ صاحب اندیشه وشعور وافکار ما  میباشند .  

    نه چیز یادی برای گفتن ونوشتن ندارم  تنها ی انرژی موقتی ازاین نوشتارها میگیرم وسپس دوباره درلاک خود فرو میروم .پایان 

    ثریا ایرانمشن 12 نومبر 2020 میلادی  سالی شوم

              

  • شب بی ستاره

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    ای بام لاجوردین تاریخ !  فانوس باد توست که درخوابهای من  رواق غر بت را هنوزروشن نگاه میدارد؟ 

    خبر دارشدم که “جون هانت”نیز به کما رفته است  ودیگر کسی را نمیشناسد  “جون ” یک زن معمولی انگلیسی نیست به او لقب قهرمان هم  نمیتوان داد او بالاتر ووالاتر از یک قهرمان است  پسرم اورا ماما بزرگ میخواند واو پسرم را عاشقانه دوست میداشت باهم وبه اتفاق  این خانه وبیمارستان کمک به سرطانیان را بنیاد نهادند  پسرم آنروزها بیشتراز چهارده سال نداشت اما 15 سال ازعمرخود را  مجانی برای آن بنیاد کار کرد تا توانستند بیمارستانی مخصوص برای نگهداری  بیمارانی که دیگر امیدی به زندگی آنها نبود  نگهداری کنند بی هیچ هزینه ای .

    “جون” یک زن بی نظیر ست نمیگویم بود الان 91 ساله است ودر اغما بسر میبرد روز گذشته تاسف شدیدی از خبر مرگ دیگری مرا به غبار دیرین وگذشته های مرده برد  ودیگر به صبح ابری نیاندیشیدم  ودیگر به هیچ  چیز فکر نکردم  جماد شدم چوب شدم  وشب تکسی داشتم که “جون “حالش بداست ماهم زندانی  هستیم اجازه خروج از خانه را نداریم حتی تا محل دیگری هم اجازه نیست آهسته آهسته مارا مانند پرندگان به زیر تور بردند واطراافمانرا چهار میخ کردند و دیگر حتی به فردا هم نمی اندیشیم  به دیروزهم فکر نمیکنیم 

    حال  ایه بخوانیم ناله سر بدهیم اتش زرتشت برای همیشه خاموش شد عمر مسیح هم به پایان رسید محمد میتازد او هم به زودی به چاه ویل سرازیر خواهد شد ودوباره ابراهیم وسلیمان سر برمیدارند روز ازنو وروزی ازنو اما این بار دیگر شقه نخواهند شد یکی است وجزاوهیچ نیست.

    نه دیگر چشمانمرا باز نخواهم کرد تا ازبلندی ها  به پایین بنگرم  ودیگر اسمان صبح 

    با تاریکی شب برایم یکسان است . پایان 

    ثریا ایرانمنش 11/11/2020 میلادی  سال شوم 

  • مرگ بیژن

    مدتها بود که تو وزندگی  تو وخانواده را  فراموش کرده بودم  آنقدر افکار وخبرهای گوناگون وبیماری‌ها  اطراف مارا فرا گرفته بودند که حتی مجال نداشتیم به رویا ها فرو برویم به گذشته بیاندیشیم. گذشته هارا آهسته بی آنکه خودمان بفهمیم از ذهن ما پاک می‌کردند وبجایش چیزهای بی ثمرو پیش پا افتاده میگذاشتند  .روز گذشته بیاد سفری بودم که بهایتالیا رفتم اولین سفر خارجی من بود والحق  والانصاف  دوستان پاپا حسابی مرا سرگرم کردند.  قبل از آنکه من به آن سفر بروم تو رفته بودی  در آن زمان یک دانشجوی دانشکده بودی سرت با دختران ‌پسران همدوره هایت گرم بود  اهمیتی به شرکت پاپا و پدوستانش ندادی راهت را جدا  کردی پا. پایک مرد خوش لباس خوشقیافه وثروتمند ود‌ن ژ‌ان صفت. مامان اما مومن  نماز خوان وهر پنجشنبه علی آقا راننده اورا  به قم ویا. حضرت عبدالظیم میبرد  تا زیارت  کند  از پدرت حداشده بود ا‌ورابحال خود گذاشت اما مانند یک ببر ترا وخواهرانت را درمیان دست‌هایش بزرگ کرد .

     

    خانه منیریه  با عمه ها وفامیل برای تو جای امنی بود اما آن خانه بزرگ خیابان فرشته برایت بی معنا بود .

    تو دیگر  به خانه بر نگشتی وکم کم فراموش شدی  ‌دیگر به سر زمینت هم نتوانستی بر گردی.  حال خوب شد که زود رفتی.  واین دنیای کثیفی را که ما محکوم به تحمل آن هستیم بیشتر ندیدی  

      شنیدم  چندین کتاب نوشتی که هیچکدام اجازه ترجمه نیافته آن مهم نیست نوشته ها متهم اجازه چاپ پترجمه ندارند مهم این است که من و تو دانستیم وتوانستیم .

     

    بهر روی امروز تو نیستی که ببینی چگونه مارا مانند پرندگان شکار کرده زیر یک طور جمع آوری می‌کنند  آن روز  که برای خداحافظی آمدی تا  بسوی سرنوشت وبه دنبال آن بروی زندگی زیبا بود تو هم زیبا بودی ومرا خوشگل‌ترین دختران جهان !!!خواندی   دیگر خبری از هیچکدام نیست. ‌من احساس می‌کنم تنهاترین موجود روی زمینم . روانت شاد 

    پایان ثریا ایرانمنش ، اسپانیا  

  • شهری پرکرشمه

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

     ای ستاره  . ما سلاممان  بهانه است  / عشقمان  دروغ جاودانه است / درزمین زبان حق بریده اند  / حق زبان تازیانه است /  .انکه با تو  صادقانه درددل کند / های های گریه های شبانه است /  “فریدون مشیری شادروان “

     باز صبح شد  نه نیمه شب شد پنجره ها باز شدند وگنجشگان روی پنجره به آواز خواندن نشستن  آوازهای غمگین  ویا دلنشین ویا نومید کننده  .

    خاموش تر در میان ملافه هایم غلطیدم  گریستم ازاین سوز  نا امیدی  اندیشه هایم بالا تر میروند  واز درون سینه ام صبح روشنی برمیخیزد اما یک دروغ است ویک بهانه .

    ورزشکاری دیگر با بدنی ساخته شده همانند هرکول  افسانه ای درمعرض مرگ است چرا  دکانش را تعطیل نکرده است مشتی اراذل اوباش در حرم گرد امده ورزشگاه اورا ویران ساختند خودش را به زندان بردند وحال طناب دار درانتظار اوست  برای آنکه اعضا ی بدنش برای فروش از نوع جنس اعلا ست 1فاحشه خانه ها اما باز هستند وکارشان پر رونق وزالو زاده ها دردور دنیا با پولهای  قاچاق اتو مبیلهای بزرگ میخرند وشیشه های شامپاین را روی  ان خالی میکنند وخودشانرا تکان میدهند وشیشه ها را درون استخر ابی خانه شان می آندازند نوکرانی هستند تا خدمت آنهارا انجام دهند !درهیچ زمانی اینهمه  بد بختی  مارا فرا نگرفته  بود   دیگر برای ما مهم نیست چه کسامی میبرند وچه کسانی میبازند  از سطر نخست کتاب دانستیم که واقعا کاخ سفید حسینه خواهد شد وویرانه های جاودانه تاریخ  نابود خواهند شد  وافسوس که معجزه خداوندی  هیچ ویرانه ای را اباد نمیسازد .

     از ساعت چهار بیدارم درد امانم را بریده  قهوه ای تلخ درست کردم ونوشیدم ودرانتظار روشن شدن هوا هستم  اینجا که منم  نیز حریم حرمت من نیست دراینجا نیز درامان نیستم زندان  مبلغان خورشید است  ومن در گوشه تاریکی ها  برخود می پیچم .

    اینجا هم دیگر لبی  به لبخند باز نخواهد شد  غیر از شکاف زخمهای بد فرجام  ودراین جا که من نشسته ام کسی مرا نمی بیند ووجودمرا کسی احساس نمیکند .

    چه بیچاره تراز  همه عمر  شدم دراین بیغوله . ومیخوانم که : 

    مسکینی وغریبی از حد گذشت مارا  / بر ما اگر ببخشی وقت است یارا 

    اما گوشی به نوای بیصدای من اشنا نیست .

    کبوتران ومرغان جلوی پنجره هایشان خواندند ورفتند  هریک نوایی داشت وساز خودش را میزد وآنسوی  زمین کره ای دیگر است کره ای ناشناس وناشناخته  سر زمین آدمخواران  مردک آنقدر احمق است که نشسته در باره انتخابات امریکا میگوید ” آنها چون شورای نگهبان وولی فقیه نداشتند انتخاباتشان ویران ودرهم وبرهم وتقلب شد !!!!!  دیگر هیچ  .نه چیزی ندارم بگویم ! یا بنویسم . 
     ایننه هرروز عکس مرده هارا بما نشان میدهد  از :

    پشت دیوارهای نامریی وبیداری من دراین نیمه شب بیهوده است باید بخوابم شاید دوباره ایننه صاف وروشن زندگیرا بخواب ببینیم .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش 10/11/2020  سال منحوس وترسناک 

     

     

  • شکست ناپذیر

     دلنوشته 

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 

    در میان درگاه اطاق بین حمام  واطاق ایستاده بودی تنها نور چراغ  راهرو از پشت به تو می تابید  دست خودرا به دیوار گرفته ودست دیگرت   درمیا ن زمین واسمان رها بود  موهایت مانند مارهای مدوسا دور سرت را احاطه کرده بودند ومن از همان  موها ترا شناختم  ترجیح دادم که چراغ را روشن نکنم  تو ساکت ایستاده بودی ومن بتو مینگریستم ناگهان سنگینی پیکرت را روی تختخوابم  احساس کردم موهایت دردهانم فرو رفت مانند یک بچه بی پناه مرتب میگفتی ” یعنی ما شکست خوردیم ومن درحالیکه آن موهای مزاحم را ازدور دهانم دور میکردم  گفتم : نه ماشکست نخوردیم  شکست متعلق به شکسته خوردگان است که درمیانه راه همه چیز را رها میکنند مانند همان بنایی که خسته میشود وزنبیل کچ را وسط راه میاندازد بی آنکه بداند این کچ تا چه حد برای همه خطرناک است ؟  نه ما شکست نخواهیم خورد  مانند بچه ها سرت را درمیان ملافه ها پنهان میکردی  تا اشک ترا نبینم  خندیدم  بیاد آن جوک معروف افتادم ” مرد که گریه نمیکند ”  بسیار صدمه دیده بودی ومیبینی  وآخرین انرا روز گذشته روی فیس بوک اززبان  یک همشهری خودت خواندم در قالب طنز اما طنزی  تلخ بود  ما همه عادت داریم  ره دیگری را بزنیم هیچ یک دل همراهی نداریم همه ما راهزنیم از پیر وجوان ازمرد وزن  گویا تو ومن این درس را فرا نگرفته ایم  ویا خوشمان نمی اید راه دیگر ی را بزنیم /

    حال این پیامبر دورغین   از سر زمین موعود برخاسته  دروغیست  پست وفریبی بزرگ  همه میدانند اما  چادر ارباب هر  روز بزرگتر میشو.د وهموطنان من نیز به زیر آن  میخزند  تا از تشنگی وگرسنگی نمیرند  هیچکس سهمی ا زخودش را به دیگری نمیدهد بلکه سهم دیگری را  نیز میدزد روز گذشته دریک کلیپ دیدم زن جوانی  غذای فقیری را که جلویش گذاشته بودند برداشت وبرد آن زن هنوز جوان بود میتوانست کار کند اما آن مرد نا بینا هنوز نمیدانست غذا جلویش هست  ما هنوز روش  دانا یی را درست  فرا نگرفته ایم تا توانا شویم  هر چه را که بر پنجره های اخبار کذب بنشیند مانند ایه های کتاب مقدس تکرار میکنیم  .

    هیج غمی برای دیگران نداریم وبرای زندگی  دیگران  ارزش قائل نیستیم چشم به دست ارباب داریم زمانی که ارباب سیر شود بهر روی ته مانده سفره اش هست که آنرا پیش پای ما میاندازد  و….شلاقها به صدا درخواهند آمد . واین صدا صد البته درد اور تر  است .

    درسکوت بمن گوش میدادی  ومن گویی برای کودکی لالایی میخواندم  چراغ را روشن کردم …..نه اثری ازتو نبود تنها خیال تو بود که پای براطاق  تنهایی من گذاشته بود . پایان 

    ثریا. اسپانیا نهم نوامبر 23020 میلادی /

     

  • سرود عزا

    ثریا ایرانمنش “لب پرجین” اسپانیا !

    ————————– 

     برخیز ای سر زمین محبوب من  که دشمن ترا میخواند !

    اکنون فرصتی کوتاه است برای جنگیدن 

     ما باید همیشه اسیر باشیم واسیریم 

    درهرکجا که باشیم  پدرانمان اسیر بودند 

    وما آشفته حالان امروز  دربستر این زمانه 

    بی هیچ هدفی راه میرویم !

    بسوی ازادی پرواز کردیم  واینک دراین دیار مسیحایی نیز دراسارتیم  دیگر آسمانرا نیز از ما گرفته اند  ودیگر شب را کمتر خواهیم دید وناقوسها دیگر برایمان به صدا درنخواهند آمد  یک یک ستارگانرا زمینرا به صلیب کشیدند  دیگر فروغی روشن وامیدی در هیچ کجا دیده  نمیشود 

    دنیای کثیفی است نازنین همه سر بر  آسمان یخ زده  وبی طلوع مردانی نهاده اند که غیرا از مال اندوزی وکشتار چیزی را نمیدانند .

    آفتاب ما نیز گم شد ودیگر  از افتابی تازه خبری نیست  دیگر شاهد برامدن  خورشید ئخواهیم  بود دربهارا بستند آهسته اهسته .

    نمیدانم درکجا ایستاده ایم   اما میدانم دیگر رهایی امکان ندارد مگر با مرگ رهایی پیدا کینم واین درصف انتظا رایستادن تا نوبت بتو برسد بسیار غم انگیز وسخت است .

    اینک همه رو به سجده گاه دشمن نها ده دوسر بر استانه شیطان گذارده اورا میبویند اورا میبوسند.واورا میپرستند .

    دیگر از نور انس ومهر وایین خبری نیست  تنها برق کینه هاست  که بر پهنه زمین میچرخد  .

    این روزها کم کم بجایی خواهیم رسید که حتی تا درب خانه هم نخواهیم توانست  برویم درحال حاضر دراین دیار حتی ازاین شهر به ان شهر وازاین  دهکده به ان دهکده نیز ممنوع است  مگر اجازه داشته باشی اول سفرها های  خارحی سپس داخلی وحال محله ها را وکم کم به خانه ها نیز رخنه خواهند  کرد تا بدانند درون دهانمان چند حبه انگور گم شده را پنهان ساخته ایم .

    آری ! ما بسوی ازادی پرواز کردیم درحالیکه نمیدانستیم بسوی یک هجرت ابدی ویک زندان ابدی فرود خواهیم آمد .

    حال دراین غروب تاریک  چه کسی جلوه کرده است ؟ شبه عزراییل درهیبت یک مرد ناجی ! نه برای ما بلکه براید دزدان وادمکشان فربه قرن تازه /

    دیگرنخواهیم توانست بخوانیم  آی زادگاه مهر وایین پرستش ! چون همه را  خواهند گرفت وهمه ایام دیرین را ازذهن ما پاک خواهند نمود وما مانند یک درخت خشک بدون برگ درون خویش خواهیم پوسید وخوراک کرمها خواهیم شد .

    دیگر کسی اوایی سر نخواهد داد تا جلوه گاه  ” زرتشت ” را بخواند  ودیگر کسی گامی بر قله ای نخواهد نها د  زمین گم میشود واتش بیخردی همه جا رافرا خواهد گرفت وهمه ما محو خواهیم شد تنها صورتکی از ما میماند برای قرون اینده مانند قوم «نئونارلها” که صد ها  هزا  سال پیش  روی زمین میزیستند .

    ما به دست  خود آدم کشته خواهیم شد حوای های بی اعتبار .مادر بازار ارتجاعی داریم دست و

    پا میزنیم  وبرای فرار همه راهها بسته است . پایان 

    ثریا ایرانمنش  09/11/2020 میلادی سالهای نحس وپر خطر .

     

     

     

     

  • درد نا نوشته

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ———————————

    این همان  جنایتی بود که درحق شاه کردند سه کشور متحد !  فورا   تبریکات صمیمانه خودرا تقدیم عزرایل کردند مدتها بود که بانوی مقتدر المان دلخوشی ا زترامپ نداشت وبارها گفته بود باید بنوعی اورا از سر راهمان دورکینم پر مزاحم است اقتصاد مارا ویران کرده  اقتصاد آنها بر پایه ویرانی سرزمین ما وسایر سر زمینهاست .

    این یک اشاره خصوصی یا قلبی نیست این یک هشدار است به جامعه ای که دارد خواب فرداهای دوررا میبنید وهرکدام با یک اسباب بازی درون دستشان وسپس د.رون  مغزشان به زندگی رباطی خود ادامه میدهند اگر بگذاریم شکست بخوریم مرده ایم نابود شده ایم  روا مدار خدایا که درحریم ما بجای مسیح بودا بنشیند !

    حقه باری از این بزر گتر نمیشد آنهم  دریک سر زمینی که خودرا حافط منافع دنیا مینامد ودموکراسی درآنجا مثلا!!! رواج دارد  حتما خانم هلیری کلینتون تمام شب نوشیده ورقصیده ونانسی پلوسی با بانو امپراطریس سابق !!!درحال زد وبندهای مالی هستند ! ایشان هم چپ میباشند اما این چپ با چپ فقرای  قدیم فرق دارد با صنف خیاط وخباز  وحمایت از  کار گر فرق دارد این چپ اربا ب دنیا وبقیه برده وار باید درخدمت آنها باشند ترامپ ناسیونالیست است مانند شاه متاسفم اما تمام هفته را دست به دعا بودم که این عزراییل را بخانه اش برگرداند ! واو به مبارزه اش ادامه دهد اگر چه اورا بکشند اما پیروزمندانه کشته شده است  اینها تا پای جان او ایستا ده اند . او سد راهشان بود  با گلو بالیستها مخالفت میکرد 

    حال پس مانده های دولت فخیمه بنام  دموکرات  دنیارا درمیان دستهای خود گرفته اند با کمک  دیگران !!!!

    یک مغز خوابیده را میتوان بیدار کرد اما یک ملتی خواب الوده را نمیتوان با یک اقیانوس هم بیدار کرد  ملت ایران اولین قربانی این سیستم بودند وامتحان خودرا خوب پس دادند سپس میکربی بام ویروس را  بجان مردم  انداختند با ریا وفریب ودروغ میکربی که تنها  خون را  درعروق لخته میکند وکسانی که بیماری قلبی وریوی دارند بیشتر درمعرض آن بیماری هستند دارویش هم آسپیرین است وبس !!! حال مدارس را تعطیل کرده اند  پوزه بند بردهانما ن بسته ان فردا محله به  محله وپس فردا خانه به خانه مردمرا چک میکنند به آنها  توصیه هایی دارند یا بمان فرمان ببر ویا بمیر. مدارس ودانشگاها بر اثر اقتصاد  وبی پولی بسته میشوند 

    بیمارستانها هم که ………اجازه کالبد شکافی مردگان را  نداشتند !!!! ما خیلی خریم  غذایمان فعلا تخم مرغهای ساخت کارخانه چین  ترکیب شده از نشاسته وزردچوبه وموادی دیگر و به همراه  اردهای نا معلوم  مرتب بما تعلیم غذا پختن  میدهند  زمنیهارا به اتش کشیدند جنگلهارا خاکستر کردند درختانرا از بیخ وبن نابود کردند طبیعت را بیمار ساختند  خودشان درون  کشتیهای تفریحی شان مشغول بچه باری  وسایر کارها میباشند مواد هم میرسد !!!

    سرباران  بی کله امنیتی همه جا حاضرند  دیگر جشنی بنام جشن میلاد  مسیح نخواهد بود ودیگر شب یلدایی وجود نخواهد داشت و نوروزی نیز نخواهد بود همه اذهانرا پاک میکنند  از گذشته ها .این اولین قدم بود که یک یپروز ی قلابی را بر صحنه دنیا به نمایش دربیاورند  باید قبول کنی درغیر اینصورت ….نمیدانم نه نمیدانم یا میدانم نباید حرف بزنم ! 

    روزی نامه ها ورسانه ها  که تکلیفشا ن روشن است فورا خودرا کنار کشیدند دستور داشتند از بالاها ! آن مرد تنهاست وتنها با یک سپر زنگ زده  میخواهد به جنگ گرازها برود . پایان 

    ثریا / 08/11/2020 میلادی /سالی پر بلا و بی شگون ونحس 

  • از سدوم تا گومورا

    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین ” اسپانیا 

    ——————————-

    ما ساکنین آن  شهر  گنه آلوده در میان دستهای برهنه وبازوان کلفت وقمه های  تیز  ترک تاج وتخت سلطان را کردیم وبه ویرانه ها گریختیم  من دیگر درانتظار هیچ تاجی وتختی ننشستم ودانستم که همه چیز دود شده وبه هوا رفته وآن اختر همیشه روشن آنرا به دندان  گرقته ودوردنیا میچرخاند تا خودرا بنمایاند 

    دل بستیم به شهر های گنه الوده  که فانوسهای روشن درپس کوچه هایش همیشه روشن است وکسی را یارای خاموش کردن انها نیست از کنار همه چیز گذشتیم . وچشم به اسمان داشتیم اتشی را که بادست خود افروخته بودیم  وشعله هایش تا آخر دنیا دامن مارا گرفت وهمچنان مانند مار میخزد  میخزد وخودرا به همه جا میرساند به خون تشنه است وگرسنه پیکرهای بر زمین افتاده .

    ما دیگر نه بفکر تالارهای بزرگ بودیم ونه بفکر دیگ حلیم وکله های جانورانی که دردیگی میجوشید خشکه نانی وچکه ابی مارا کفایت میکرد .

    حال در ورای پرده تاریک هستی سایه شوم آن جانورانرا میبینم که مارا تعقیب میکنند دنیارا تهدید میکنند آنها چون سایه بردیوارها می چسیند وناگهان هماننددهیولایی بر روی طعمه میجهند .

    خرید و فروش ادمها کاری ندارد  میتوان همهرا خرید هرکسی قیمتی دارد و چگونه باید گفت ای تیره بختان وای سیه دلان شما به بشریت خیانت میکنید به بشریت میتازید  ودنیارا نابود خواهید کرد برای چند تکه پارچه که به دور خود می پیچید و بک چها رچرخه  که حقارت خودرا درپشت انها پنهان کنید .

    دنیا ی شما شهر شما  در شعله های آتش  سودم سوخت  ونابود شد  آن گمراهان  زشت کردار از درون کاخ  به کاخی دیگر پرتاب شدند اما آنکه رویش را برگرداند سنگ شد .

    مستانی می زده ترسیدند وفرا رکردند از بیم عقوبت وشلاق حال نورهای گوگرد ورنگین اطراف شهررا فرا گرفته است کم کم  شعله های آن  به دامن یکی یکی خواهد رسید واین دنیا برای همیشه نابود خواهد شد  چه بهتر که ما نخواهیم بود تا دنیا بهتر وفردای روشن آن گنه کاران را ببینیم .

    شب گذشته را تا صبح بیدار بودم وحقیقتا دلم برای آن مرد سوخت مردی که دهانش هنوز مانند بچه ها باز وبسته میشود  خنجر را تا دسته درپشت او فرو بردند همشهریانش هم وطنانش با خود فروشی   به شیطانی بنام ……خودرا برده ابدی ساختند بی انکه بدانند این کرم کوچک سر انجام تبدیل به یک افعی بزرگ شده وآنها را خواهد بلعید ونماز را از طویله شان به کاخ خواهند کشید .

    تمام مدت چشم به تلویزیون این شهر داشتم ببینم خبری  یا اشاره ای هست ؟ نه تمام مدت در گرو همان بیماری مضک وویروس دروغ نشسته اند وهمه افکارشان درهمان حوالی دور میزند  صورتها پوشیده  تنها لبان میجنبند  به انها ربطی ندارد اروپا فعلا مخارج آنهارا تامین میکند آنها خوابیدن وسقز جویدن وابجو خوردنرا به همه چیز ترجبح میدهند برایشان سر زمینهای دیگر مهم نیست مگر منافع باشد !

    نیمه شب ا زتختخوابم بلنذ شدم شیشه عطرم را باز کردم  وملافه وخودم را غرق عطر کردم تا شاید بخوابم وخواب درختان بلوط را ببینم  اما…..بیدار ماندم از این سوراخ به ان سوراخ وکسی نبود از من بپرسدبتوجه؟! هان بتو چه ؟…… بانوی شهر همچنان با لبخندی دور دنیا میچرخد وبا نماز گذاران همراه هر چه باشد  اولاد آنهاست وبنی .  من درفکر کودکان برهنه / درفکر زنانی که شلااق میخورند در فکر دانشجویانی که به تیر غیب گرفتار میشوند در فکر تبر به دستان شبم که چه موقع درب خانه را خواهند کوبید .پایان 

    ثریا ایرانمنش  06/11/2020 میلادی 
     

  • درود آقای ترامپ

     ثریاایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا .

    شاید درتمام عمرم این اولین بار باشد که من روی انتخابات امریکا حساسیت نشان میدهم وشاید اولین بار باشد که من عاشق رییس جمهور امریکا شده ام ومیل دارم مادام العمر او رییس جمهو رامریکا باشد . او برای سر زمین  خودش کار میکند نه درخدمت دیگران  او نوکری را نپذیرفت   خود ارباب است وهمین امر بقول  ما چولو بازی ها به مذاق خیلی ها بخصوص و آن دموکراتیهای پیر وفسیل واز کارافتاده وبیمار روانی خوش نیامده است حال درون زباله هایشان گشته اند تکه  چوب خشکی را ارایش کرده بی هیج احساس وحرکتی اورا به جلو میرانند به درخانه  ها پول میفرستند که به جو رای بدهید جو ازخودمانست .

    من درخانه خودم دربین بچه ها نیز   کش واکش داریم یکی درون  کتابخانه ا ش کتابهای هیلری با  با بیل را ردیف کرده واخیرا هم  قانون بانوی میشل رامیخواند  ! وزندگی  آن پیر مارگارت ال برایت  را دیگری حسابی  زیر نفوذ همسر /چپی خود چپ راه میرود وهیچ حرفی نباید زد تنها یکی با من مواقق است او هم ازمن دوراست !من تنها باخود وبا دیوار ها میجنگم .

    زندکیم را به گرو گذاشتم تا  دونالد ترامپ ببرد  حال درانتظارم  اگر هم برنده شود خواهند گفت باتقلب برده واگر زورشان برسد او را ازمیان برمیدارند چرا که تجارت دل وقولوه وجگر جوانان و بازار یابی سکس با کودکان  که اول پنهانی بود حال  با پرروی تمانم آنرابه نمایش میگذارند   بیشتر صرف میکند وساختن آدمهای جدید ورباط وبر چیدن این دنیا ….چه حیف همه گذشته های مارا آهسته اهسته پاک کردند روز ی فرا خواهد رسید که درب یکی یکی  خانه هارا بکوبند  وکتابها وفیلمها وسی دی های موسیقی را نیز از بین ببرند وما فراموش کنیم که انسان بوده ایم  وآهسته اهسته جان بسپاریم . 

    حال باید موزه تاریخ را به جایی بسپاریم که پنهان ازدید دیگران باشد  باید از چشم پیر جهان درامان باشد  من درازدحام این هیاهو  خودی مینمایانم در ازدحام اینهمه تصویر و تصور میل دارم دوباره بخودم بیاندیشم  بیشتر بخودم  و…….آنکه باو میاندیشیدم او اکنون همراه من است تنها نیستم او مونس قدیمی من است در میان اینهمه تزویز ریا آیاروزی ترا حواهم شناخت ؟ شاید عکس جوانیم را برایت بفرستم  درقاب کهنه اندیشه هایم بگذار تا دوباره درایینه یکدیگررا بنگریم ما هم به سهم خویش  دراین دنیا افسانه ها ساخته ایم  ویا شاید به افسانه ها افزوده ایم  ما بازماندگان  هنر باستان . پایان 

    ثریا ایرانمشن  05/11/2020 میلادی 

  • ادمها وانساانها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    ———————————- آخرین ساعات نتیجه  انتخابات امریکا وامیداوارم که ترامپ برنده شود  !

    ما در دنیا تعداد زیادی  آدم داریم تعداد معدودی انسان ود ر میان آدمها کمتر میتوان انسانی را یافت باید جستجو کرد ما فرق انسانها وآدمهارا نمیدانیم وقدرت تشخصی آنهارا هم نداریم برای همین هم هست که عده ای نادان واحمق همیشه بر دوش ما سوارند  من درانتها وجود آن مرد ترامپ جنبه  ها ی انسانی را احساس کرده ام  وبه همین علت هم بسوی او متمایل شدم هیچگاه از او نفرت نداشتم ودرمقابل حمله دیگران نیز سکوت کردم.

    عده ای جنبه های انسانی  قلابی خودرا برای تبلیغ به نمایش میگذارند واما انسانهای واقعی درپنهانی ترین زوایا حرمت انسانهارا دارند  وبا حیوانات نیز مانند خودشان عمل میکنند .

    متاسفم بگویم شاید درظول عمرم تنها به دوانسان واقعی   واقعی نه ساختگی برخوردم  ونام وکارهایشانرا ارج گذاشتم وهنوز هم با احترام از آنها یاد میکنم .

    انسان بودن بسیار سخت است آدمی باید انسان به دنیا بیاید وانسانی زندگی کند ودرمیان انسانها تربیت شود تا یک انسان خوب ساخته ووارد اجتماع شود  ما نجابت را ازاسب اموختیم ووفا داری را از سگ وخریت را از شتروتحمل را از الاغ  کسیکه با اسب وسگ بزرگ شده باشد نمیتواند انسان بدی باشد شاید کمی شرور باشد وبرای دقاع از خودش دست به حیله ای بزند  آنهم دربرابر حیوانات وحشی که  درمیان ما کم نیستند اما در زندگی خودش انسانی مییاندیشد .

    ما آدمها همه هنرپیشگانی هستیم روی صحنه  بازی میکنیم ااشک میریزیم / میخندیم / فریاد میکشیم موجودیتی نداریم تو خالی مانند مانکن ها پشت ویترین اما یک انسا ن با قدرت تما م درمقابل سختی ها . رنجها مصیبتها  ونا نجیبی ها ا می ایستد ما به خو دمان نیز دروغ میگوییم از خودما شمایلی میسازیم ودر ذهنمان آنرا پرورش میدهیم  وگمان میبریم همانیم  .نه  تو آن نیستی  که مینمایی تو هما ن هنر پیشه دست چهارم روی صحنه هستی که حتی  بازی کردن را نیز نمیدانی !

    ما آدمها ! چرا اینهمه به تجمل احتیاج  داریم ؟ برای آنکه خودرا درپشت آن پنهان کینم آن چهره دوگانه را  همان مستر جکیل وهاید را . 

    من احساسی بسیار قوی دارم وبو میکشم بوی انسانیترا تشخیص میدهم  اگر انسانی با من روبرو شود محکم اورا نگاه میدارم اما اگر آدمی باشد برایم بی تفاوت است هست ونیستش یکی است گفته هایش درگوشم وزوز مگس است .

    ما باید فرق انساانها وادمهارا تشخیص بدهیم  انسانها هیچگاه بد دیگری را نخواهند خواست اینها که دراطراف ما گردش میکنند  آدم میکشند دزدی میکنند تجاوز میکنند همان حیوانات هستند که درلباس آدم وبشکل آدم ظاهر شده اند وشب درخواب دوباره به خوی حیوانی خود بر میگردند  ما نمیتوانیم  به همه بگوییم انسان !  مثلا در جلو خلق یک دیس غذا برای دیگری برده است  .انسان واقعی آن است که شب گرسنه میخوابد وغدایش را با کسیکه   ندارد تقسیم میکند  ومیداند که فردا دوبرابر خواهد داشت چرا که ایمان او محکم است .

    عده ای انرژی آنها از سکه وفلز چان میگیرد  میشود آنها زمانی که همه چیز خودرا ازدست بدهند خودشان نیز خواهند  مرد چون انرژی انها ازدست ر فته است .من ارابن  اتفاقات  زیاد دیده ام کسانی را دیدم که سکه ای را درجیب میگذارند ومرتب آنرا مالش میدهند ودست روی ان میمالند انرزی ائنها همان سکه بی ارزش است  از مشت آن انها قطره ای آب نمیچکد تا دیگری لب تشنه خودرا  ترکند و نه فرق آدمها با انسانها از زمین است تا اسمان .

    حا ل من درانتظار برنده شدن ـآن طفل سالخورده هستم  که باو بگویم گهواره ات مبارک باد  تا میلاد بعدی .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش . 04/11/2020 میلادی 
     

  • سرهای بی تن

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا-

    ———————————-

    طنین گام های تو  هر شب  

    به گوش میرسد  ا زآستان امدن تو ………” نادر پور”

    هر چه فکر کردم دیدم نوشتم آن خاطرات ابدا جنبه تاریخی  ندارد وبیشتر با باستان شناسی شبیه است بعد هم دیگر گذشته بقول آن دکتر خوشگل وخوش صحبت روان درمانی جه اصراری هست من جنازه های گذشته را به دوشن بکشم ودراین جا به خاک بسپارم  بمن چه مربوط است ایران که دیگر متعلق  بمن نیست  هیچگاه هم نبو ده است من  دربین مردم سر زمینم نیز غریب زیستم وغریبه ای بیش نبودم !تنها یک کشوری نظیر سایر کشور ها ومردمانش برایم غریبه هایی بیش نیستند  امروز تنها با چند آدم مجازی طرفم تنها از عکسهایشان آنهارا میشناسم دنبال هیچ عقیده  ومذهبی ومسلکی هم نیستم  بنا بر این آن دفتر برای همیشه درون چمدان  جای گرفت .

    هرصبح با باز کردن چشمانت از خوابها وکابوسهای گذشته تازه خبرهای دست اول وشیرینی را میشنوی به کلیسا حمله بردند به کنیسا حمله بردند  چرا به مساجد حمله نمیبرند ؟نمیدانم  این اسلام جه تاجی بر سر این  دنیا گذاشته و اینهمه دنیارا شیفته خود ساخته است !چه رازی درمیان ان ئهفته است ؟ نفت ؟ طلا ؟ویا راهرا برای ورود اماام زمان ساختگی باز میکنند  ؟

    حال بدوم به دنبال اشعار فردوسی  ؟ گر تو تجلیلی چنین  خواستی / از چه  قدر پارسی را کاستی ؟

    بهتر است ساکت بمانم این تنها صفحه ایست که برایم باز مانده بقیه را بستند ! فیس بوک هم که وولش ! یک شهر پر فریب وپر کرشمه است عده ای بر چمنی لم داده ونشخوار میکنند  زیر اسمانی به دور دستی فردا  شعر و شرح عشق های مجازی .

    حال ای صبح تاریک آیا فردایی خواهیم داشت ؟  با خوشیهای دروغین ؟  آن بامدان زیبا  که نور طلایی خورشید از لابلای پنجره به درونن اطاق میتابید د وهزاران تصور  را درتو شکل میداد؟ 

    حال با چهره ای بیگانه وغول اسا طرفیم ودلمان درهوای یک شکلات داغ درون یک لیوان که بخاری ازآن بر میخیزد پر میکشد !

    وچه ناشیانه به این زندگی مصنوعی خود ادامه میدهیم . همه درخط مرگ ایستاده ایم ووجدانها ازدرون ها پرکشیده دیگر انسانی درمیان ما نیست درمیان همان قلعه حیوانات کمی بزرگتر راه میرویم ونشخوار میکنیم روزانه  شاید ساعتی وشایددقیقه ای . …….. 

    پایان / ثریا ایرانمنش  سوم نوامبر 2020 

  • دنباله سفرنامه .

     در آبشوران  برای رفتن به کشتی از قایق  راهی وجود نداشت ومردان بومی عریان مسافرانرا بر شانه گرفته  به یک قایق کوچک وبعد به کشتی میرساندند  اما زمانی میشد که دریا متلاطم بود واین وضع خیلی سخت وناراحت کننده میشد .

    بهر روی ما سر انچام به کشتی بزرگ ” گراند دوک میشل ” رسیدیم وسوار شدیم وراهی ایران گردیده   به همراه  مقدار زیادی بار وبسته بندی وکالا  که برای شرکتها میبردند .

    رود آستارا –  خط مرزی بین ایران وروسیه  میباشد قسمت شمالی آن متعلق به روسیه وجنوبیش متعلق به ایران بود .!

    —————

    در راه تنهایک بندر بنام بندر انزلی ( همان بندر پهلوی ) وجود داشت   سفر خوبی نبود  بخصوص برای من :که بچه ای هم درشکم داشتم مرتب حالم بهم میخورد !

    شب را درمشهد سر ( بابلسر ) گذراندیم وفردای آن روز نماینده شرکت کشتیرانی روس  که راهنمای من !!! بود!!!  اطلاعاتی را دراختیار من گذاشت .

    ———-

    حاشیه : (خیلی میل دارم بدانم از صمیم قلب بدانم که این خانم با چه جرئتی با سه بچه راهی کشور ما میشود وتازه درکشورما اربابی هم میکند وموقعی که پسرش مرا معرفی بخانه او برد  ایشان خوب که مرا ورانداز کردند  با قد خمیده وچانه افتاده وخرروارها چربی  فرمودند  ” 

    از نظر فیزیکی زیباست اما من رنگ پوست اورا دوست ندارم ومیل ندارم نوه های من رنگین پوست شوند ! درحالیکه من سیاه پوست نبودم اهل جنوب بودم وجنوبی ا همه  رنگشان کمی تره تراز شمالی 

    هاست  ود رجایی خواندم روزی که رضا شاه به خراسان رفته بود و ضمن بازدید از پرورشگاه که ایشان مدیره آنجا بودند خیلی تعریف میکنند اما تیمور تاش میگوید ” قربان ایشان جاسوسند ! وایشان هم سیلی محکمی به گوش تیمورتاش مینوازند  که جزو افتخاراتشان محسوب میشد .)

    برای من نوشتن این  سر گذشت از نظر تاریخی مهم است که ما چگونه میزیستیم وسپس دیگر خدارا بنده نبودیم همه بنده وسر سپرده جناب ” گئورکی” شدبم !

    —————–

    …. دریک کشور ناشناس در وهله اول انسان دچار کنجکاوی میشود  وچشم میخواهد که همه چیز را ببیند !!!آدمها – آیینها –  وآنقدراین تفاوتها زیاد است که انسان  بیشتر حریص تر میشود ! مثلا لباس پوشیدن مردم مشهد سر  با مردم انسوی رودخانه استارا  کاملا فرق دارد  بیشتر ساکنان این شهر ماهیگیران وکشاورزانند  ورودخانه بابل که در اجاره ارامنه است !!! بقیه دارد

  • رذالت ما

    ثریا ایرانمناسش ” لب پرچین ” 
     امروز روز اموات است ودر این روز دوخبر فوت را نیز داشتیم  بهر روی روانشان شاد . اما دراین روزهای وحشتناک ودر زیر سایه این دولتهای دانا !ونادان ! در یک جنگ اقتصادی که تنها مردم قربانی میشوند  خود  ما نیز یکدیگر را قربانی میکنیم ردالت ما حد ومرزی ندارد  بستگی به آن دارد که روز گذشته ویا ساعات گذشته ویا هفته گذشته چگونه واز چه ازطریق تغذیه شده ایم وچگونه باید حرف بزنیم کاغذی که به دست ما داده ومارا پشت یک دوربین نشانده اند وشاخه گلی نیز برسینه  ما زده اند  باید اوامر را اطاعت کنیم اگر چه به ظاهر به اصل  کاری مربوط نیست اما درواقع چرا ! هست !حالی یکی دونفر هم بطور استقلال برای خود کاری میکنند  حرفی میزنند وباد میبرد ودرجایی نیز ثبت نمیشود غیر از دفتر خودشان !
    شب گذشته  مطابق معمول که برای خوابیدن در انتظاریک قصه گو بودم آن پیرمردامد قبل از هر چیز ولادت با سعادت شهریار جوانرا تبریک گفت   وسپس گفت طرفدارن ایشان همه  باکلاس مرفه وبا همه فرق دارند  نه آن آت آشغالهای …..نزدیک بود گوشیر ا به بیرون پرتاب بکنم از یک طرف  برای مردم گریه میکنی اشک تمساح میریزی واز طرف دیگر میل داری یک دیکاتور ویک امپراطوری داشته باشی ازیکطرف میگویی من جمهور یخواهم از طرف دیگر  برای مردم تعیین تکلیف میکنی از کجا میخوری ؟ حالم بهم خورد  صقحه را بستم ورفتم به آهنگی قدیم که شادروان  حسین ملاح آنرا با هزار بدبختی …اینکه میگویم با هزار بدیختی حریف بانوی آواز خانم مرضیه نمیشد تا یک تکهرا درست بخواند وشعر ان گویا از شاعر سخن سالار بود  موزیک بی نهایت زیبا بود اما شعر همچنانکه گفته شده بود مارا بکام طوفان کشاند تا آب یکسره  از سر همه ما بگذرد  ….وگذشت هردو دراین کار دخیل بودند وهردو…. بعله  ! این آهنگ گویا  پنجاه سال پیش  ساخته شده بود ودست آخر  استاد ملاح چوب دستی را برزمین انداخت . به خانم آوازه خوان گفت : 
    خانم شما بروید لباس بشورید نه آواز بخوانید !اما آن خانم با ستاره به دنیا آمده بود . بهر روی قصه گویی نداشتم  تا بخواب روم خود برای خود آواز  خواندم ! حال کویدو 19 تا نزدیکترین  ما آمده  باید درانتظار امتحانات باشیم همکلاس نوه ام   بیمار بوده آیا او هم دچار شده ؟  بقول رندی خدا مارا به راه راست هدایت کند ! پایان 
    یکشنبه اول نوامبر 2020 میلادی /
  • مرگ ترادنبال می‌کند

     شنبه  

    ثریا ایرانمنش 

    هر کجا میروی  مرگ به دنبالت راه میاید  قبلا هم بود اما انرا  نمیدیدی حتی گاهی احساسش هم  نمیکردی اما امروز در کنارت راه می‌رود وبتو لبخند میزند

    چاره  نداری. باید این میهمان  ناگهانی را بپذیری  دیگر حوصله هیچکاری را نداری  اشپزخاته بهم ریخته مهم نیست  میخواهی مربا درست کنی حوصله نداری دیگر میل نداری دستمال  سفره  هایت  آهار زده واطو کشیده کنار بشقاب‌ها بگذاری غذایی سلف سرویس است  زندانی هستی مر گ هم میهمان توست بتو مینکرد  دلت برای دوستانت تنگ شده ناهار هر یکشنبه  دیگر تمام شد هریک به سوراخ خود خزیدند  هر روز خبری تازه  وهرروز بر تعداد رفتگان  اضافه. زمین دیگر جای رویش سبزه  هارا ندارد  دیگر گلی از هم از زمین نمیروید. همه گلهار قبلا کاغذی حالا  پلاستیک هستند  اربابان در کنج خلوت خود نشسته اند  وترمومتررا دردست دارند  مسابقه کی تمام می‌شود ؟. کشتن برده ها  تربیت برده داران  از او میپرسم به کدام گروه گرویدی که چنین  بالا رفتی. درجوابم می‌گوید چه فرقی دارد همه یکی هستند ظاهرا جدایند اما در خلوت دست‌ها بهم گره خورده. میکویم تو هم مهره آنها هستی.  چه فرقی می‌کند  خانه ام گرم  است  وخلوتم  راحت ،

    من به کنارم مینکرم مرگ دارد چای مرا مینوشد ،

    پایان