Author: Soraya

  • بدبختی ما

     این آهنگ زیبا را شب گذشته برای اولین بار با صدای هایده  شنیدم :

     بدبختی ما  ، گناه بیگانه نبود  

    پیوند من وشما  صمیمانه نبود .

    بودیم به ظاهر همه مشتاق وطن 

    در باطن ما ، نقشی از آن خانه نبود  

     نمیدانم این سرود از کیست  اما واقعیتی غیر قابل انکار است . 

    ثریا  / دوشنبه   دهم ماه می  

  • زندانی زندان

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    دل  ودینم شد و دلبر به ملامت برخاست / گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

    که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست /که نه در صحبت  آخر به ندامت برخاست ؟

    همه زندگی ما از ازل با ندامت شروع میشود وبا ندامت پایان میابد / ملت نوظهوری هستیم  نه خودرا میشناسیم و نه دیگری را  و  نه میل به شناسایی  همه درد وطن دارند وهوای وطن اما اگر از آنها بپرسید  نرماشیر درکجا قرار دارد میگویند درهند به گمانم !  همه  دور دنیا مشغول  فروختن خود به انواع مختلفند فرقی نمیکند زن باشد یا مرد جوان باشد یا پیر ما ملتی هستیم  یگانه   بدبختی از همه پیکر ما میبارد بیسوادی بیشعوری وعدم شناخت یکدیگر وعدم اعتماد خوب  آن روزها که  هنوز روی خرابه های برای خود لانه میساختیم  دولتها تازه سر از تخم درآورده مشغول چپاول دنیا بودند  هنوز مارا ندیده ونمیشناختند  ما دوراز دسترس انها بودیم . ناگهان یک جنتلمن با یک عینک تک چشمی وجلیقه  وزنجیری که ساعت اورا  به جیب جلیقه اش وصل میکرد درحالیکه دستش درجیب شلوارش بود  بسوی ما امد با حقارت بما مینگریست ودرهمان حال  زمینهارا ارزیابی میکرد همه خم شدیم ! جلو ی او خم شدیم  وسپس رفت بقیه روبهان را نیز فرا خواند  هرکسی سهم خودرا میخواست وما برده وار در برابر انها کمر خم  کردیم  .

    میان روبهان جنگی در گرفت  دزدان سر تقسیم بهم جنگیدند وهریک تکه ای را برای خود برداشت  حزبی درست کردند   بیشتر اعضای حزب توده همان مردان وزنان نادار وفقیر بودندبه امید واهی بسوی روشنایی . وآن ” زن” که از پشت کوههای قفقاز بسوی سر زمین ما آمد  توانست یکهزار جوان ساده لوح را داخل همان حزب ویا بسوی زندانها وتیر بارانها بفرستد .

     همه گرسنه همه بیسواد وتازه آموزشگاهی باز شده بود آنهم بمدد همان جنتلمن  وهمراهان . مارا چاپیدند وما به تماشا نشستیم ویا کمر به  خدمت انها بستم  تا جایی که دانستند میتوان مارا خم کرد وخم کردند روزی پنج بار بسوی یک دیوار باید خم میشدیم وبا زبان بیگانه چیزهایی را میگفتیم که نمی دانستیم چیست کلاسها باز شدند اولین درس واولین جزوه همان کتا ب بیگانه بود وبدین سان ما ازخود بیرون شدیم ودیگر هیچگاه بخود نیامدیم .

    نمیدانم چه ساعتی از شب است اما سر من عادت ندارد روی پشم شیشه یا سایر زباله ها  بگذارد  وپیکرم عادت به این زباله های درهم فشرده وشیک  بعنوان تشک ندارد  تشک من پنبه ای بود وبالشم پر قو ولحافم پنبه ای وکتان اصل ! 

    امروز درشهر دزدان  وراهزنان ( فرقی نمیکند  فرهنگی عمومی شده است ) میان مرگ وزندگی دست وپا میزنم اینهمه مقاومت برای چیست برای دستبند وخلخالی که فردا به دستها و پاهای تو میبندند تا حسابی راه رفتن ترا نیز تماشا کنند و ردرون توالت تعدا د آنچه که ازتو میرود بشمارند ولقمه های را که فرو میدهی  بدانند از چه نوع خاکی برخاسته ؟ این است آینده تو ! جرئت اعتراض هم نداری  پلیس شریف ونازنین ترا مینوازد  بعد ازپوزه بند حال نوبت دست بند و پای بند شده است . باید واکسن بزنی مجبوری ! درغیر اینصورت از همه موهبات  زندگی محروم خواهی شد ومانند یک تکه گوشت بیفایده درکنجی خواهی مرد ویا ترا میکشند .

    دولت بیدار ان نیست  که تو ثروتمند باشی ! نه !  باید از خودشان باشی  خون را بجای قهوه بنوشی وخون دیگری را بجای دارو تزریق کنی تا جاودان بمانی  برای بهشتی که دراینده برایت میسازند ! بایداز فردا درمقابل ابلیس سرخم کنی واورا بپرستی ومجسمه اورا بر بالای رف بگذاری وروزی چهار مرتبه درمقابلش خم شوی پای بند ودستبند توعکسبرداری میکنند مانند همان اسبا ب بازی که الان درکنارت نشسته وتو دردرون ان به  دنبال کما ل وجمال وراستی میگردی !

    در میخانه ببستند خدایا مپسند /که درخانه تزویر وریا بگشایند /

    ترکیه نیز  به این گروه پیوست اول پانزده روز درب میخانه ها بسته وسپس ادامه دار ومی حرام و خون عاشقان حلال خواهد بود . اینهمه مقاومت تو برای چیست ؟ برای آنکه کیسه بوکسی باشم تا  همه عقده هایشانرا روی من خالی کنند ! همین ! ونه بیشتر !

    به درستی نمیدانم شام چی خورده بودم حال گرسنه ام  -قهوه ای درست کردم با نان خالی از ارد خاک خالص !!! بدون هیچ  –  نامش هر چه میخواهد باشد  برایم دیگر مهم نیست .

    روزی که اجازه  دادند درب زندانها باز شود هجوم جمعیت همه شهر راپر کرد از خود بیخود مست ومستانه  بدون پوزه بند رقص وآوازومی و رفتن به میخانه ……… شب دراز است دوباره شمارا به زندان میفرستند ! این یک امتحان بود تنها بجای آنکه مخالفت خودرا باین ترکیب مهیب جهان نشان دهید تن به اب زدید  وفرصت را غنیمت دانستید  وآنهاییکه با دوربین های  نامریی خود شمارا زیر نظر دارند با شعف ولبخند دانستند که چه باید بکنند . فروش واکسن ها ادامه دارد وتزریق ان به مردان وزنان  که اکثرا پس از چند ساعت یاچند روی آن چیپ لعنتی درخونشان اخلال ایجاد میکند یا به سرای باقی میشتابند ویا دیوانه وار فریاد میکشند باز هم خواهند رفت  وهیچگاه هیچکس از خود ویا از آنها نپرسید چرا چند نوع واکسن وجود دارد > زیر نام های مختلف ؟؟؟؟ دنیا باید خالی باشد وهمان عده معدودی که میل دارند صاحب دنیا باشند جای دارند با فرزندان حلال یا حرامشان اکثرا همجنس بازند نمونه هایش را میتوان در میان بزرگان قوم !!! دید با فریب ومکر دو همجنس باز را به کاخ ابیض میفرستند زیر عنوان  زن وشوهر  به همراه  دو فرزند کرایه ای !!!! مردم هم هورا  کشان  از شعف و خوشحالی به این مسیح تازه و نجات دهند ه خوش امد میگویند ! آیا آن مرد بزرگ و پر هیبت نیز یکی از همین هاست در شمایل دیگری ؟ دنیا روی اقتصاد میچرخد باقی همه شعر است . 

    به کجا میتوان گریخت ؟ به کجا میتوان پناه برد ؟  ایا در میان وحوش جنگل  راحت تر نخواهیم  بود  ؟

    نه دیگر عشق هم کاری از پیش نمیبرد  ! شعر هم بیفایده است  نمیدانم اگر کور باشیم بهتر نیست ولال ؟!وفردای ما چگونه خواهد بود  ؟ هم اکنون  قحطی و کمبود مواد غذایی  روی منحوس خودرا نشان میدهد هرچه را که میخری  مستقیم به درون سطل زباله خالی  میشود این تفاله های آنهاست که بسته بندی شده  برای ما در فروشگهاهای چند ملیتی وزنجیره ای  به نمایش گذاشته اند  وته بشقابهای آنهاست که به صورت یخ زده درون فریزرها بما تحمیل میشود  وچقدر خوشبختیم ما مردمان این دنیا ودرانتظار بهشت موعود !اوف.

    پایان / ثریا ایران منش 10/05/2021 میلادی ……

  • بیچاره شاه

     

    ” تنها دوستان وفادارش همین سگها بودند “………………………………………..

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    هر دوست که دم زد  ز وفا دشمن شد  / هر پاک روی  که بود تر دامن شد / 

    گویند شب ابستن  .این است  عجب / کو. مرد ندیده  از چه آبستن  شد /؟

    حال پس از چهل سال که یادشان  امد شاه که بود وچه کرد وچه بهشتی برایشان ساخت  تازه ادعا دارند  ” او .که بیمار بود چرا نماند قهرمانه درمیان ملت خو د بمیرد ؟!!!  ملت داریم تا ملت  وقهرمان شناس دارم تا زر را از مطلا تشخیص دهد این ملت همان جواد ضخیم است که طلب جناره اورا میکرد تا بخورد این ملت آنچنان دچار شور وهیجان شده بود که حتی از خانواده های نسبتا مرفه نیز به  دامن مجاهدین ومسعود  آویخته بودند بعلاوه همه که ایرانی نبودند از فلسطین و یمن و عراق و سوریه  قاتل وادمکش آورده بودند ملاها نیز در زیر ردا وعبای خود تفنگ حمل میکردند  برنامه ها از پیش ریخته بود  هایزر اماده که یالا  ! طیاره حاضر است  بختیاررا برای ورود آن شیطان  وکنسل کردن ساواک و بهمر یختن ارتش آورده بودند خوب میدانستند  به چه کاری مشغولند – شاه هم خوب میدانست که تکه بزرگش گوش اوست بعلاوه آن جادوگر درکنارش بیشتر از همه خطرناکتر بود  حال پس  از چهل واندی سال طلبکارید که چرا نماند و در ایران تکه  تکه نشد وزیر پاها و چکمه های آن نامردان خونش  به چاه فاضل اب نریخت ….نه ملت ما ملتی نیست که بتوان به آن اطمینان کرد نه به دوستی اش   ونه مهربانی اش ونه حتی و به دشمنی اش. 

    او رفت . رهایش کنید درکنج مسجدی تنها افتاده  بانویش وبا زماندگان درکنار گلو بالیستهای جهانی همانی را که شاه پیشبینی کرده بود دارند خوش میرقصند . رهایش کنید از نوه ها  وپسر   او بپرسید چند بار به مزار پدرش سر کشید  تنها دوستداران  وآنهاییکه باو وفادارند مسجدرا میروبند خاک مزار اورا  پاک میکنند وگلهای پلاسیده را تعویض مینمایند  ودراینسوی جهان جناب  اجل ریاست جمهور فرانسه پس از قرنها  برای زیارت قبر ناپلئون بوناپارته رفته و بر سرمزارش دعا خوانده است !!!! حتی این دوستداران   که فریاد میکشند  شاه برگرد همت به خرج ندادند یک بارگاه   درخور خدمت های بیکران او برایش بسازند نشستند وچرند بهم بافتند وسکه جمع کردند  سکه ها حا ل شده استیکر !!!!!واز مقبره او بعنوان یک جایگاه توریستی  بهره برداری کردند بانورا نیز به جلوانداختند تا  مظلوم وار خودی نشان دهد بیوه قرن بیوه ابدی !!!!

     همه احمق نیستند وهمه /کم وبیش میدانند که چه دستهایی درکار ویرانی آن سر زمین وان پادشاه محبوب بود .ای کاش  آنقدر ثروت داشتم تا برایش  بارگاهی از طلا میساختم وهمه چراغهای را الماس امروز حتی قادر نیستم برای زیارت مقبره او بروم تنها عکس ـآنرابه یادگار نگاه داشته ام .

    ای که در دلق طمع طلبی نقد حضور / چشم خیری از بی بصران میداری

    گوهر جام جم  از کان جهانی دگر است / تو تمنا  ز گل کوزه گران میداری 

    مگذران روز سلامت  به ملامت حافظ  / چه توقع  ز جهان  گذران میداری 

    پایان . ثریا / 09/05/2021 میلادی .  برکه های خشک شده / 

  • دل نوشته !

    ثریا ایران منش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    عاقبت العمر ! خداوند  بزرگ رحم آورد  و طوفان بزرگ کمی فروکش کرد و درهای زندانها بازشد وحال میتوانیم کبوتر  وار در هوای پرواز کنیم ودیگرمجبور نیستم برای رفع کسالت پای صحبت وچرندیات  فضای مچازی بنشییم اخبار را که ازالف تا  طای تمت مبخوانیم راست یا دروغ آن   دیگر بما مربوط نیست  وامروز دیدیم بیشتر از همه گروهی که تاتری را درست کرده اند بانام ” شوک”  سخت خوشحالند البته ما ازدیدن آن محرومیم چون اینگونه حوادث بیشتر درپایتخت اتفاق میافتد دراین اینجا   چند نمایش دهاتی  و   بازی و چند آواز محلی وچند رقص کولی وگیتاری ودلبری و ….میخانه ! 

    امروز دیگر میخانه ها هم  لبریز از مشتری اند ودر خبرها دیدم که جاده ها بند آمده اند وترافیک سنگینی   بیشتر جاده ها را فرا گفته است . 

    آسمان ابی  مهربانانه وهلال ما ه که هرچه کردم از آن عکس بگیرم گویا مشگلی در دوربین این موبایل فکسنی پیدا   شده بسکه زمین خورده وماه هم میرفت درپشت تکه ها ی ابرپنهان میشد !  ودرنهایت تکنو لوزی  دنیا مدرن قدرت خودرا بما نشان داد وسر سختی و ایستادگی مردم را نیز دید .

    الیته اینها دیگر بما مربوط نمیشود تنها باید ازجان خودمان  حفاظت کنیم وبا سر سختی بگوییم که ” نه”  من اینم همین که هستم  من متولد امردادم خورشید را دریک دست دارم وآتش را دردست دیگر شیر هم نگهبان من است ! بنا براین واهمه ای از هیچکس و هیچ چیز ندارم  وپاهایم را با قدرت تمام بر زمین میکوبم وحرفم را صریح وراست میگویم اگر کسی دلگیر شد …خوب بدرک  برایم مهم نیست  شاید من زیادی  مردم را  گنده /میکنم بعد میبینم ایوای اینهم  علفی هرزه بود ومن اورا درختی ریشه دار میپنداشتم  .

    حال باید بفکر میلیونها اسیر بود که درچنگال اهریمنان گرفتارند  با گرسنگی ها وبیمار یها و خودداری ها وبستن دهان آنها که نتوانند صدای خودر ا بگوش دنیا برسانند ! کدام دنیا ؟ هنوز باید با پوزه بند بیرون رفت حال ان پوزه بندهایی را که از دستمال توالت درست میکردند ومجانی میدادند تبدیل به ساتین واطلس شده وگرانتر میفروشند  این دنیا کاری به کار آنهاییکه دربند اسیرند ندارد  دنیا انسانهای قوی را میخواهد تا اهداف خودرا جلو ببرد واگر کسی گفت نه  خوب آن گارد مهربان اورا به سر عقل میاورد .

    چه نمایش باشکوهی از  بیرون آمدن مردم از خانه ها  حال  راسو تند میدود ! چکاوک  آوازی مستانه میخواند  وبوقلمونها پرهای خودرا رنگین تر کرده باز میکنند و خرامان  خرامان در نمایش شرکت مینمایند  حال بوزینه ادای میمون را در میاورد  و دوندنگان  وبازی کنان سر شار از شادی میدوند  هریک درمسیر خود  راه خود را بی رقیب میداند .

    منهم مطابق  روزهای گذشته روی همین صندلی مهیب نشسته ام  وبا همین دکمه ها دنیارا به چاللش کشیده ام .

    خداوندگار بزرگ  به ان استاد ازلی عمری طولانی بدهد که فریاد کشید ” زن چرا مجانی اینهارا به هوا میفرستی” ؟ حال او نگهبان من واین خظوظ و درهم وبرهم است وآنهارا تصحیح میکند وبرای چاپ کنار میگذارد  من درانتظار چاپ ویا نام خود بر روی جلد آنها نیستم  خودرا نویسنده نمیدانم  تنها احساساتم را بیان میکنم .

    روزی خانم دکتری که برای دیدارم امده بود  پرسید مگر روزنامه نگاری خوانده ای ؟ گفتم نه ! گفت پس چگونه مینویسی ؟ گفتم اجازه دارم  اجازه کتبی  برای اینکه بنویسم تا جاییکه  به پر قبای بزرگان  گردی نننشیند نگاهی به لیست خوانندگان انداخت  سپس گفت .ا….و….ف  گفتم بلی تنها کسانی میتوانند این هارا بخوانند که بدانند  منظورم زبان من است با ترجمه به انگلیسی ا اسپانیایی چیز مزخرفی از اب درمیاید نمیشود برای آنها  بگویم چکاوک چیست ؟  یا بوزینه کدام است ؟ ما دردنیای بیرونی خود  بوزینه های  زیادی داریم میمونها زیادی  هم داریم که ادای یکدیگر را در میاورند  اما تنها میان آنها یک گوریل بزرگ است که هنوز نشسته وزمانی که دهانش را باز میکند یک موش بزرگ داخل آن جای میگیرد وتا انتها گلوی اورا میتوان دید وزبان پهن وگنده اش را وخرخر اخرش را وخودش را ازهم دنیا دانا تر میداند دروغگوی بزرگی است دلقکی است که بازی را خوب میداند حال …دیگر بقیه اش بمن مربوط نیست فعلا دور دور اوست .

    اگر سر ی به دفتر استاد من بزنید تنها یک کله پر موی سپید وسیاه میان خرواری از کتاب می بینید که روی زمین نشسته گویی دارد با یک یک آنها عشقبازی میکند او عالم ترین وداناترین  انسانی است که تا امروز من شناخته ام شاگردان بزرگی را تربیت کرده است که هرکدام در راه خود نیز بزرگان دیگری  را تحویل جامعه داده اند وبارها بمن گوشزد کرد که حدو مغز وشعورم را تاحد این چرندیات  مجازی پایین نیاورم چون گم میشوم راست میگفت  مدتها بود گم شده بودم  باطری تمام میشود وباید صفحه را ببندم تا  دیدار بعدی . شمارا به اهورا مزدای نیکی میسپارم  چون روز گذشته دیدم خانه خدا روی ابها روان است وسیل دارد آنرا میبرد ومردم اطراف آنهم رسول اورا به کمک میطللبند . با خود گفتم احمق ها او نتوانست از خانه خودش محافظت کند حال رسولش جه کاری میتواند برای شما که دارید درگل ولای غرق میشوید انجام دهد ؟ اما خوب این گفته ها  مکافات دارد  !!!!! وناگهان نمیدانم  این سیلاب از کجا وارد خانه خدا شد ؟ البته  ما شنیده ایم کار- کار همان ” گلوبالیسهاست  که میل دارند همه ادیانرا از روی زمین بردارند وخوب  در بهم زدن طبیعت هم نقشها دارند که ثابت شده است . 

    حال زمین زیبا وتنها درانتظار ان آتش سرخ است که از مادر جدا شده وبا سرعت بسوی  ما درحرکت است !! کجا مینشینید  انرا دیگر خودشان میدانند !!!این چینی های چپ چشم اگر کاری نکنند بهتر است هرجه میسازند قلابی از کار درمیاید حتی ویروس هایشان !!!!!

    صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را / نیکی چه بدی داشت که یکبار نکردی /  ثریا / 08/ 05/ 20201 میلادی . 

    تصویر این صفحه  نعناهای باغچه خودم میباشد !!!!!
     

  • پرده رنگین

     ثریا ایران منش ” لب پرچین ” اسپانیا —

    بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم /  به پای سرو ازادی سرو دستی بیافشانیم ! 

    به عهد گل زبان سوسن ازاد بگشاییم  / که مادر درد این خون خوردن  خاموش میدانیم !! ” ه. الف. سایه “

    این اشعار در سالهای 1360 سروده شد و همه از آمدن این بهار دل انگیز آزادی خوشحال بودند و پای بر زمین میکوبیدند من در ان زمان لند ن بودم و برای آنکه بدانم بر سر خانواده چه امده سری به ایران زدم همه چیز عوض شده بود در فرودگاه  آنکه پاسپورت مرا بازرسی میکرد همان کارمند سابق  فروشگاه فردوسی بود که با خوشحالی پرسید چند وقت خارج بودید> چقدر میمانید ؟  دروسط راهرو شخصی فریاد  میزد  !  این یکی اعدامی است  تعداد چادر به سر ها زیاد تر شده بود ومن دست دودختر کوچکم را با پیراهن های کوتاه  بالای زانو و جوراب کوتاه گرفته خود تنها یک روسری بر سر داشتم ازمیان خیل این جمعیت ناشناس واین درهم ریختگی واین بی نظمی گذشتم دربیرون انتظارم را میکشیدند اواز خواننده مرحوم  گلچین همه جا  شنید ه میشد بهار دل انگیر را میخواند واز بوی گل مریم سخن میگفت یکنوع  شادی در میان چشمانی ترسناک دیده میشد . به خانه خودمان سر زدم  روی آن ویلای زیبارا با سه طبقه ساخته با زنگها ای نکبتی  معلوم بود که آن زیر زمین  یک خانه شده وان سالن زیبای من واطاق خوابهایم یک طبقه ودوطبقه نیز روی آن نو ساز  بود بیقوارگی بی سلیقگی  از آن میبارید دلم گرفت . دوستان اکثرا رفته بودند خانه هایشان خالی بود حوض های لبریز از برگهای زرد شده درختان کوچه به ان زیبایی تبدیل به یک کوچه مرده شده بود  اقای شالچیان درجنوب اسپانیا سرمایه گذاری کرده بود !!!  خانه بزر گ اورا تبدیل به انبار مواد غذایی کرده بودند  شهر کش امده بود همه چیز عوض شده بود .

    در مغا زه ای  مشغول خرید بودم زنی به درون آمد وفحاشی را بمن شروع کرد که این چه طرز لباس پوشیدن برتن تو وبچه هایت هست زنکه فاحشه فورا خودمرا به اتومبیل رساندم وفرار را بر قرار ترجیح  دادم شهر بوی مرده میداد از هر سو  جنازه ها روی شانه ها حمل میشد وباصدای لاالله الا  راه  ها را می بست ومن مجبور بودم که از کوچه پس کوچه ها  بروم بچه ها هوس شیرین دانمارکی را کرده بودن هوس آن کیک های سبز را  اما اثری از آن مغازه وشیرینی هانبود بجایش آجیل فروشی باز شده بود شهر بوی بدی میداد ترجیح میدادم درخانه فامیل پنهان بمانم و گاهی بعنوان میهمان به خانه دیگری بروم  بخانه مادر رفتتم آنرا فروخته بود وحال با پسر داییم زندگی میکرد به خانه آنها  رفتم رفتارشان عجیب بود ! به مادر  گفتم هنوز میتوانم برایت پاسپورتی تهیه کرده وترا باخود به لندن ببرم بچه ها سخت بتو دلبسته اند ! درجوابم گفت ” انسان عاقل  سر زمین خودش را رها نمیکند وبه سر زمین غربت برود برو بچه هارا برگردان چادر سرشان بکن  امام آمده وهمه جیز پاک وتمیز شده است !!!  تو هنوز جوانی و خام !!!نگاهی از سر ترحم به او انداختم  وگفتم ” مادر ! تو هم ؟  .این آخرین ملاقات ودیدار ما بود  زد وخوردها شروع شده بود بین احزاب  قرار بود فرودگاه ها را ببندند سفر را نیمه کاره گذاشته  فورا خودم را به فرودگاه رساندم .

     در فرودگاه ماموری داشت قوطی کرم مرا با انگشت وارسی میکرد ! دخترم  پرسید : شما به دنبال اسلحه درون قوطی میگردید؟  مامور نگاهی به او ومن  انداخت وگفت دختر خانم  چیزهایی دیگری درون قوطی پنهان میکنند شما هنوز ساده اید ومارا به درون هوا پیما راهنمایی کرد واین آخرین باری بود  که من سر زمینم را دیدم ودرهمان  حال شعری سرودم که امروز نمیدانم درون کدام دفتر است وتا مرگ همسر وانحصار وراثت دیگر هیچگاه به آن سر زمین دگر گون شده وغریب  بر نگشتم .

    امروز از همه آنهایی را که میشناختم یا مرده اند ویا پیر وافتاده وکور وکر شده شده اند ویا درخانه سالمندان به زندگی گیاهی خود ادامه میدهند اکثر دوستان راهی سوِِّییس و فرانسه وامریکا والمان شده بودند  از آنها نیز بیخبر مانده بودم ! . حال آن جوان خوشحال که اگر  رهبر بمیرد حتما شورای انقللاب شکل میگیرد وهمه چیز درست میشود وافتابی تاره وبهاری نو پدیدار میگردد واو نمیداند که ملتی قبل از سیاست به اموزگار احتیاج دارد به سواد ودانش واگاهی وتربیت صحیح  درمیهن   بلبشوها ودروغها ریا کاری ها که امروز مانند یک زنچیز کلفت دست .پای همه را بسته است چگونه میخواهید  بنای تازه بسازید ؟  جوانید وهنوز پر انرژی وخیال خام رهبری را درسر دارید نمیدانید که گرگهای گرسنه درکمیند …………..آنکه امروز دوست  توست فردا جلاد تو خواهد بود ! ث

    گفتم : اگر پدر نتوانست  یا نخواست . من !  هموار خواهم کرد گیتی را 

    فرزند من  به عجب جوانی  تو این مگوی 

    من خواستم  ولی نتوانستم  / تا خود چه خواهی وچه توانی  ” پندی از رودکی “

    پایان / ثریا ایرانمنش 07/05/2021 میلادی .

  • درود بر ازادی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ————————————

    بده آن باده جانی که چنانیم همه / که سر از پای و می از جام ندانیم همه /

    همه در بند هوایند وهوا بنده ماست / که برون رفته از این دور  زمانیم همه 

    همه سر سبز از تر سوسن  واز شاخ گلیم / روح مطلق شده وتابش جانیم همه 

    خوشحالیم که سد شکست ودرب زندانها باز شد وهمه میتوانیم آهسته آهسته بی آنکه نور خورشید چشمان مارا کور کند وارد جامعه گم شده خود بشویم و دمی به اب  و لبی به جام زده از آفتابی که در پشت ابرها نهان است گرما بگیریم !

    اما در زندان من  همچنان زنجیز به پاهایم بسته است و باید درهمان حال باقی بمانم وبه تماشای خلق بنشینم .

    حال در پشت ابرها و پنهان شدن ماه  در این ساحل غریب  میلی ندارم مستانه پای بکوبم  و درمستی همچنان هشیار مانده ام  و خوشحالم که همانند یک مناره بلند  دل خونین خود را  بر فانوس دریایی نهاده  و آروزها را در میان مشتهایم فشرده و همچنان بیدارم .

    امروز صبح با خود میگفتم ! برای بیست سال زندگی هشتاد ویا صد سال باید رنج کشید تنها یک رباط  دراین دنیا وجود دارد که نمیداند رنج چیست  ما تنها یکی را میشناسم شاید بیشتر باشند .

    بیست سال زندگی در بی خبری گذشته وزمانیکه سر ازخواب خوش مستی برداشتیم  که آفتاب عمر میرفت تا غروب کند  و همچنان در یک بیابان گشاد روی ریگهای داغ راه سپردیم  تنها صدای پاهای  سنگین شبهای تاریک را احساس میکردیم که بما نزدیک و نزدیکتر میشود .

    موسیقی  جای خود  را بفریاد ها ی ناهنجار دارد و حال که سر گشته به عقب بر میگردم هیچکس نمانده .تنها آن ویلن زن اهل هلند که هننوز دراشتیاق آن میسوزد که باز مردم دور ا و را بگیرند  حق دارد او جادوگر این زمان است با آن ویلونی که قرنها از عمر آن میگذرد  برایش نوشتم ”  نگران مباش  ما بر میگردیم  چرا که همه ترا دوست داریم  ” برایم آهنگی فرستاد ” سلام بر عشق ” که انرا باویلن خود نواخته به همراه اهل خانه چرا که اوهم زندانی بود وارکستر کوچکی از همسر وفرزندان وعروس وبقیه تشکیل داده درباغجه خانه اش ان آهنگ را نواخت   ومن چقدر شادی کردم انرا درون آرشیو پنهان کردم  عشق نه زبان میشناسد نه مکان  عشق من به موسیقی بیشتر از عشق یک مادر به فرزند است موسیقی برای من حرمت خدایی را دارد آنرا ستایش میکنم ودر مقابل هر موسیقیدانی  سر تعظیم  فرود میاورم نه همه مطربان که خداوند به دسنتهای آنها بجای ضرب انگبین داده است .

    وشما ای خردمندان اگر هنوز  کسی از شما باقی مانده است  دراین فرصت اندک  وکوتاه میان زادن ورفتن  کاری کنید که بشریت خوی وحشی خودرا ازدست ندهد وتبدیل به یک حیوان گوشت خوار نشود

    کاری کنید که خورشید همچنان بدرخشد  ودستهای مهربانی بر سرچشمان الوده به اشک کشیده شده آنهارا پاک نمایید .  من اشکی وآهی بسیار کهن در سینه دارم  و اماج تیر و نگاه بی خردانم . پایان 

    ثریا ایرانمنش / 06/ 05/ 2021  میلادی / برکه های خشک شده !

  • سیلاب خانگی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ساعت نمیدانم چند است  و میلی هم ندارم بدانم  تنها این را میدانم هنگامیکه پای به عرضه وجود گذاشتم حضرت باریتعالی قبضی به دست من دادند و  فرمودند که تو در تمام زندگیت  باید بی موقع بخوابی یعنی هنگامیکه باید بخوابی بیداری وزمانی که باید بیدار  باشی و مواظب دزد  خواب گران ترا دربرمیگیرد . به همین دلیل شبها کم میخوابم وصبج زود به رسم ژاپونی ها مقدار زیادی آب سرد بر صورتم میپاشم ویا ساعتها زیر دوش میایستم تا  بیخوابی از سرم برود .

    روز گذشته  مانند قبل از اب دستشویی استفاده کردم وچندین بار اب سرد بر صورتم پاشیدم وخوش وخندان باید به سراغ ماشین لباسشویی جدیدم میرفتم تا با دکمه ها  چشمک وچراغ ویا دبگیرم که چگونه باید لباسهارا درون آن بریزم ! شیر دستشویی باز  ودستمالی که دردستهایم بود سوراخ آنرا گرفته آب سرازیر – حمام لبریز از اب و وارد اطاق خوابم شد واطاق نیز لبریز از اب  من  بی خبر از این حادثه خود را به اطاق رساندم وقت دکتر داشتم  ومیبایست لباسهایم را ازدرون کمد بردارم که  مانند گوز بر زمین افتادم درون آب ……تنها کاری که  کردم خودم را  به شیر اب رساندنم آنرا  بستم دستمال کذایی را برداشتم خال هرچه حوله درخانه داشتم روی اطاق انداختم فرشها را  بیرون کشیدم اما بی فایده بود سیلاب بود  درهمین حال هم حضرت موبایل بنده مشغول آپدیت خودشان بودند وخاموش  از تلفن خانه به هرکجا زنگ میزدم کسی جواب نمیداد  سر انجام پسرکم زنگ زد بی اختیار عنان گریه را رها کردم وگفتم ماجرا ازاین قرار است ودیگر هیچ نشستم  او آمد با ده حوله وزمین شور سر انجاام ابهارا جمع کرد خوشبختانه  فرش جلوی  وان از نوع ضخیمی بود که همه ابهارا بخود کشیده بود حال کشیدن  و.بردن آن  مکافات داشت مانند یک لاشه مرده !  پرده ها تا نیمه  خیس خوشبختانه بر پلاکها آسیب نرسیده  بود برق را خاموش کردم تا همه وسایل برقی را که درون اب بودند  بیرون بکشم  روزی داشتم پر ماجرا واز همه بدتر خانه جدید پسرکم  با آمدن کوچکترین  قطره باران سقف چکه میکند همان خانه فضایی  او  فورا رفت تا به بیمه اطلاع بدهد ومن وامانده میان این همه کثافات نشسته بودم  نه بغضی نداشتم لیوانی /کنیاک برای خودم ریختم وانرا لاجرعه سرکشیدم قبلا والیوم هم خورده بودم حال مانند یک لاشه روی کاناپه افتاده بودم  یعنی آنقدر  پیر وخرفت شده ام  یا حواسم پرت بود به انتخابات مادرید که ایا باز پودموس میبرد  یا حزب پوپولار  هر کدام ببرند  به حال ما فرقی ندارد پودموس امد توانست برای خود یک ویلای  عالی بخرد گارد چلوی درب خانه اش بگذارد اتومبیل آخرین سیستم هم برای خود تهیه کند با پولهای باد آورده سالهای خوش است امد تا برای  فقرا خانه بسازد وبرای مردم ناتوان کاری انجام دهد اول خودش دوم خودش سوم خودش درست مانند مردم سر زمین اریایی ما !!!! وبدتر ازهمه  مردمان ونزوئلای چپ گرا مردمش درآنجا لانه کرده وحالا به دنبا ل حزب کمونیست خود بودند !!!! حزب ووکس هم تکلیفش معلوم است حزبی شیک ومکش مرگ ما با پول مجاهدین فکر     کردم بد نیست منهم ایمیلی  به مجاهدین بنویسم وبگویم مرا هم دریابید تا بتوانم صاحب یک .ویلا یک اتومبیل ویک خدمتکار شوم تا شیر اب حمام را برایم بازو بسته کند . 

    برای همین روز گذشته نوشتاری نداشتم تا تقدیم ارباب /کنم واین ادعا نامه وعذر منست امروزهم نمیتوانم تمام شب بیدار  بودم روی کاپه خواب راحتی نداشتم اطاقم هنوز نم دارد وفرشها هنوز خشک نشده اند . بهر روی من با این سیلابها بیگانه نیستم سیلابهای زیادی را از سر گذرانده ام   هریک مرا به تپه ای قلوه سنگی و کلوخی میزد ومن دوباره با پاک کردن زخمهایم سر پا می ایستادم بیخوابی هم برایم یک داستان تازه نیست  اما خوب روز ی فرا  میرسد که هر انسانی احتیاج به یک ارامش دارد  شاید ارمش من درهمان مرگ باشد د زندگی که روی ارامش را ندیدم گاهی  به حال کسانی غبطه میخورم که شعوری وعقلی در مغزشان نیست تنها یک راه را میدانند  >بخور والا ترا میخورند <  داستان همچنان ادامه دارد وپایانی برایش نیست . ث 

    پایان ثریا . اسپانیا 05/05. 2021 میلادی 

  • سر زمین من !

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    آن دل که گم شده است  هم از جان خویش جو /آرام جان خویش ز جانان خویش جوی 

    از تخت  تن برون شو  و بر تخت جان نشین /  از آسمان گذر کن   و کیوان خویش  جوی 

    حد اقل تکلیف من  با خودم وبا سایر هموطنانم روشن شد .و میدانم که دیگر هیچگاه ازآنها نخواهم بود و نیستم در گذشته در میان انها نیز  خود را جدا میدیدم و همنشینی نداشتم  تنها بودم تنها بزرگ شدم و تنها زیستم  گویی تنها درمیان دریاها ها سیر میکردم .

    روز گذشته میهمان  داشتم به همراه کمی اش  !  صحبت از  همه چیز شد ومن  مانند همیشه از  کلمات  سر زمینم حرف زدم که یکی از آنها گفت  . سر زمین شما اینجاست شما دیگر به ان کشور تعلقی ندارید  تنها آنجا متولد شده اید  هرکجا که بروید این  سفارت خانه های ما هستند که از شما پشتیبانی میکنند و پزشکان ما هستند که شما را معالجه میکنند شما دیگر به ان سر زمین تعلق ندارید مگر آنکه همه چیز را رها کنید و همه چیز را بگذارید وبه کشورتان پناهنده شوید ! ……. چیزی در درونم شکست  راست میگفت  من دیگر نه به انها و نه به انجا تعلقی ندارم  من تنها میتوانم بگویم ” در جاییکه متولد شده ام ” نه بیشتر  خاطراتم را در درونم محفوظ بدارم / گرد کتابهایم ر ا بزدایم وبا انها دوباره اخت شوم  هرچند خواندن چند باره آنها دیگر برایم لطفی ندارند کتاب جدیدی هم چا پ نشده اگر هم شده چیزکی در حد  یک نظر سنجی وخود خواهی بوده است و استلال های بی معنی .دورغین . 

    دیگر نمیتوانم به دنیای  شاعری شیراز بر گردم و دیگر روی شهر شیراز را نخواهم دید و دیگر داغی خاک کو.یر را زیر پاهایم احساس نخواهم کرد اگر بخواهم به سر زمین خودم بروم بعنوان یک توریست چند روزه نه بیشتر .

    این قوانین اینجاست هنگامیکه خود را به انها  سپردی دیگر از آنها میشوی حال باید بنشینم وکتاب بنویسم  مانند ویرجینا وولف !!! یا دیگران از خاطرات احمقانه و مردانمان احمقا نی  که خوشی زیر دلشان زد و کشور را به نابودی کشاندند حال نازه بیادشان افتاده که راستی مارا چی شده بود؟ چرا ناگهان بر ضد خودمان شورش کردیم  و درب خانه را به روی گدایان باز کردیم حال گدایان  ارباب شده اند و ما برده ؟!روز گذشته  به یکی از اعضای فامیل گفتم اگر مردم خاکسترم را به مصر ببرید ودر رودخانه نیل بریزید  میل دارم درجوار آن بزرگ مرد باشم هرچه  باشد او نیز در کنار رود نیل خفته است تنها شاید توانستم مونسی برایش باشم آنقدر او را دوست داشتم ومی پرستیم .

     من دیگر خودم نیستم  می دیگر  آنکه بودم نیستم  من کیستم  روحی از تن خارج شده در اسمانها میچرخد به دنبال کسی میگردد که گم کرده  به دنبال چیزی میگردد که ازاو دزدیده اند . نه من خودم نیستم .

    به همین دلیل هم مانند سایرین به دنبال صلح میان سر زمینها نیستم  صلح طلب نیستم چون دیگر اعتقادی ندارم که صلح جهانی  از راههای منطقی با موعظه کردنها  تشکیلات تبلیغاتی به جایی برسد ..

    درست مانند این است که بگوییم مثلا  فیلسوفها توسط  شیمی دانها  بهتر  عمل میکنند ؟ هیچ ارتباطی به هم ندارند 

    ما قبل از هر چیز باید دانش  را فرا بگیریم با حرفهای و سخن رانیهای از  گذشته و بزرگ نمایی وجمع کردن چندر قار  هیچگاه سر زمینی  اباد نخواهد شد . 

    امروز برای مردم مشگل است که یکدیگر را درک کنند و زمانی  که اصرار دارند  چنان الفاظ بزرگی را بکار میبرند  که درک آنها برای خودشان ئیز مشگل اسست  ایا شما درد میکشید / نه همه سخن ران شده اند  و همه انها از تن و جان بیمارند و همییشه احساس خطر میکنند  حتی برای سرگرمی هایشان نیز وسیله درستی را انتخاب نمی کنند  کازینو ها بهترین  جا برای انهاست واغوش زنان هرجای بهترین  پناهگاه .

     باید بدانید که نیمی از  دردها  رنجها ریشه  درخودتان دارد با نوشیدن شراب یا شنا درابهای  سرد کمی احوالتانرا بهتر میسازد  اما شما را درمان نمیکند روحتان بیماراست .

     بهر روی من روز  گذشته دانستم که دیگر نباید در مقابل مردم این سر زمین از زادگاهم سخن بگویم تنها بگویم ” جایی که متولد شده ام ”  همان طویله یا اصطبل یا خانه اشرافی  فرقی ندارد  برای کسی مهم نیست .  من پناهنده سیاسی یا اجتماعی هم نیستم بلکه  تابعیت عوض کرده ام . وت نها یک پاسپورت  و کارت شناسایی دارم که تا بی نهایت ادامه دارد ! . ث

    پایان 

     ثریا ایرانمنش / 13/05 2021 میلادی !

  • فرزند نا خلف

     روزی از روزها حاجب درگاه بارگاه  وارد قصر بانوی  قبله عالم شد وگفت ،.بانوی گرامی ، قبله عالم شمارا احضار فرموده اند  که فورا  خودرا به کاخ برسانید ، . بانو با تعجب گفت : قبله عالم؟ آنهم الان ؟در این موقع وساعت روز ؟

    حاجب زمین ادب بوسید وگفت :قبله عالم  رییس تشریفات و وزیر دست راست و خادم محضر را تیز اظهار فرموده آند!!!! بانو با تعجب گفت !: یعنی میل دارند مرا به عقد ابدی خود در آورند ؟ 

    حاجب گفت. گمان نکنم !!! و سرش را . ا به زیر انداخت. بانو لگدی به او  زد وگفت بگو ببینم موضوع  چیست ؟!

    من هشت فرزند تقدیم قبله عالم کرده ام  هم دختر هم  پسر  !!حاجب . با ترس ولرز کفت : بانوی من فدایت گردم یکی از آنها بکلی سیاه آست  وحضرت قبله عالم تا امروز اورا ندیده بودند حال که فهمیدند. شاهزاده خودشان است به خشم آمدند وفریاد کشیدن که …..حتما این زن با بلال حبشی بغل خوابی کرده است ! فورا اورا احضار کرده تا اگر خیانتی سر زده گردن اورا بزنیم ویااورا از قصر براتیم ،،،، 

    بانو یکه خورد کمی فکر کر د وبا خودش کفت ؛

    غیر از آن چند جوان باغبان وان  حاجب درگاه که خبر از خرمسرا  میاورد و،،،،، دیگر به. یادش نبود با چه کسانی  همبستر شده قبله عالم هم فراموش کرده بودند که اورا  به رختخواب ببرند   وکامی بگیرند  اما خوب   تعداد زوجات زیاد وفراموشی است  ، وان زن را طلاق گفتند واز درگاه  خود راندند  پسرک را نیز به اشپزخانه  فرستادند تا درکنار پدرش کار کند ، 

     پایان قصه 

    ثریا ، اسپانیا  دوم ماه می الحرام  وروز مادر در سر زمین گاوبازان 

     

  • اول ماه می !

     ثریا ایرانمنش ” ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ————————————-

    ای کاخ  . از چه چیزی چنین بخود مینازی ؟ 

    از درخشندگی اربابان   بخود مغروری ؟ 

    او خودرا با الماسها پوشانیده است 

    تا برهنگی قلبش را پنهان ن نماید 

    منگوله ها و روبائنها را از او باز کن 

    که نوکرانش به او آو یخته اند 

    آنوقت چنان حقارتی  عیان خواهد شد که دیگر  شکل یک مخلوق  خدارا هم نخواهد داشت .

    ” شاندرو پتوفی ” شاعر مجار .

    امروز روز اول ماه می است روز ازادی  کارگران از درون دخمه ها روزی در خیابانها به راه میافتادند که برخیزید ای مردم بپا خیزید وبر  فلان  و بهمان هجوم برید ….

    امروز قصاب دیروزی وسبزی فروش میدان بازار  کاندید ریاست جمهوری است ..باید گریست یا خندید؟

    امروز دیگر  همه چیز معنا ی خودرا ازدست داده است  گروهی بما حکم رانی میکنند و دست ما کوتاه است با حقارهایشان و دروغهایشان  و کشتارهایشان  از مرگ ما سود میبرند از مردن انسانها سود میبرند  با انداختن ان وحشت بزرگ دردلها  (شرکت آمازون ) هشتصد میلیارد دلار!!! بلی درست شنیدید هشتصد میلیادر دلار   در عرض همین مدت سود برده است و سایر فروشگاهها ورشکسته  کارگران بیکار و عده ای دکانهاراتخته کرده اند  حال همه بسوی فروش آن لاین روی اورده اند بنا براین دیگر لزومی ندارد این روزرا  روز ” کارگر” بنامیم که از کوههای یخ سر چشمه  گرفت .

    حال  این لاشخورها هستند که بر فراز سر ما پرواز میکنند و در انتظار آخرین نفس ما میباشند  تا آنرا به نمایش بگذارند  امروز  عکسی هوایی  را در اخبار نشان میداد که بلی !!!! دوهزاو هشتصد نفردر فلان سر زمین  از این دروغ بزرگ جان باخته اند  روی زمین درست تابلوهای ابی نقاشی شده  و  نقشه هوایی را بما نشان میداد  آنهم از فاصله ای بسیار دور  در هندوستان مردم  درود خانه گنگ  دست به مراسم مذهبی زده اند  اند کاری را که هر سال انجام میدهند !! ان رود خانه مرکز صد ها هزار بیماری است عده ای بیمار شدند و دربیمارستانها ! بجای معالجه فوت شدند حال آتش افروزی در تمام  شهر ! که بلی سیصد هزار نفر دریک روز مردند !!!!  عده ای  را هم با واکسن ها میکشند یا فلج میسازند  هنوز ما درزندانهایمان  نشسته ایم  و هنوز با پوزه بند سگها باید در کوچه و بازار راه برویم و داروی نامریی انرابسوی ریه ها ویا چشمان خود بفرستیم  ویا با یک تکه پارچه ….نه قبول نیست  آنچه را که ما حلال اعلام  کرده ایم مصرف کنید !!!!! معلوم نیست چه  دارویی درون ان دستمالهای کثیف تزریق کرده اند که ریه ها را دچار بیماری میسازد و دربیمارستانها فرشتگان مرگ در انتظارند ! 

    در آشیانه کوچک من  تنها اشکهای من  روانند وسئوال این است که  چه موقع این جان به جان افرین پیوند میخورد ؟ . در آشیانه کوچک من تنها اشکهای من است  که همه جارا ضد عفونی میکند  دیکر به وسعت گنجینه های دزدیده شده نمی اندیشم به آن  خونی که ازجان  من میرود  فکر میکنم که این بازی تا کی ادامه خواهد داشت ؟ .

    بهر روی   ” لیبر دی “را به همه کارگران و کارمندان وزیر دستان تهنیت میگویم  ارباب بزرگ در خواب است .ث

    پایان / ثریا ایرانمنش  اول ما  می 2021 میلادی ! 

  • بازی سکس

     ثریا ایران منش ” لب پرچین ؟ اسپانیا 

    ” تقدیم ” به پسر بزرگم / میم /

    گویند چو زاد مادر مرا / پستان به دهان گرفتن آموخت  / دستم بگرفت وپا به پا برد / تا شیوه راه  رفتن  آموخت …………

    حال این شاعر بزرگوا ر سر از خاک بردارد و ببیند که  که دیگر مادر ترا نخواهد زایید بلکه در آزمایشگاه رشد میکنی  پستانی هم در دهانت نخواهند گذاشت با شیوه دیگری بتو مکیدن( شیر) ! را فرا میدهند  مادر و پدری هم دیگر وجود نخواهند داشت تا ترا پرورش دهند  یا دو مادر داری یا دو پدر یا چند تنی از آنها که دسته جمعی ترا حمایت میکنند و. سالها پیش این فیلمهارا بما نشان دادند وما خندیدیم  چقدر هم خندیدیم .

    روز گذشته  کشیشی که در خیابان به بچه ها راه و روش  ازدواج درست یک مرد با یک  زن را یاد میداد  توسط پلیس  بازداشت شد ! آنهم درقلب بزرگترین  کشور امپراطوری دنیا  ” لندن”  . مرکز ادب وفرهنگ  سر زمینی که  اولین  درس  همجنس بازی را و تی شرت را به دنیا عرضه کرد  سر زمینی که ریاست کلیسا ومذهب آن   به دست یک مادر ویک زن است  ویک مادر بزرگ است..

    دیگر  باید فاتحه خانه و خانواده را خواند بیخود نیست که هر روز یکی از اجناس خانه من یا میشکند یا ویران میشود ویا غیر قابل مصرف میگرد و جانشینی هم برایشان نخواهد بود  چرا که دیگر خانه ای وجود نخواهد داشت  زندگی حیوانی دسته جمعی  با کمک مردان وزنان واخورده اجتماع وگروه شیطان پرستان ” گلو بالیست ” ! 

    زمانی که  علی بابا وچهل دزد  پاستور وارد ایران سر زمین ما شدند  اربابان  آنجارا  برای ازمایش انتخاب کرده بودند واین حیوانات را آنجا رها کردند تا  راه وروش  بچه بازی درست وهمجنس باز ی را در قانون  بی چون وچرای کتاب آسمانی  بمردم یاد دهند خانواده هارا به عناوین مختلف ویران ساختند کشتند / زندانی کردند /  پسران ودختران جوان معتاد بی هیچ پروایی درهم امیختند  تعداد فاحشه خانه های رسمی زیر نظر اقایان روحانیون هر روز بیشتر میشد  و آنها بی سر وصدا  نیز توانستند آنچه  راکه درون وزیر خاک ودرپشت کوههای بلند  بود  ببرند اعم از مس / فولاد / آهن  / طلا .ابهای زیرزمینی حتی خاک را  نیز توبره کرده وبردند؟ جزیره های متروک   اطراف خلیح  شهرهای بزرگی شدند  برای توریستها وبزرگان  و” خلیح همیشه فارس “به یغما رفت  دریاچه زیای کاسپین نیز بر باد شد وبه آنسو خزید  وهنوز این زد خورد ادامه داد  و حال علی بابا میرود اما چهل دزد باقی میمانند تا با روشی دیگر بقیه را غارت کنند و سر زمینی سوخته .ویرانه را  باقی بگذارند ویک دهن کجی بزرگی به پدران  ما که با چه مشقت وخون   دلی آن سر زمین را ساختند  بنمایند بخصوص به دو پادشاه آخرین وآخرین سسله پادشاهی در پارس سر زمین شاهان  حال ما دلخوش کرده ایم ک دران سر زمین شاهان نمیمیرند چرا  خاکشانرا  نیز خواهند برد /وسر انجام  دیگر من نخواهم توانست چیزی غیرا ازتعریف وتمجید از سکس بنویسم  درحال حاضر این چهارمین کامییوتری است که با آن کار میکنم  باضافه “ای پد “هر چه را که خودش میل دارد مینویسد ویا جلوی مرا میگیرد . من از راست مینویسم او به چپ میرود از چپ بنویسم به راست میرود حروف را نه یک بار بلکه چند بار تکرار میکند و کیبورد  فارسی دیگر در بازارهای جهان نیست  تا من روی آن  نصب کنم  بیشتر این کیبورد ها با زبانهای افغانی یا هندی یا عربی است  که باید  درمیان آنها غوطه بخورم  تا بتوانم چند خط بنویسم وسر انجام  صفحات همه پاک شده اند! همه آنهاییکه به مذاق اقایان وبانوان خوش نیامده است . 

    آه پسرم ! پسر عزیزم چه سوداهایی در دل داشتیم هم تو وهم من و چه  آرزوهایی تنها من وتو میدانیم که مزه ازاد زیستن وپاک زیستن چگونه است حال تو از من دوری ومن در کنج این ویرانه سرا باید با چند زبان با چند خارجی حرف بزنم  با نوه هایم  و برای تفسیر کلماتم باید یک دیکشنری باز کنم چه آرزوهایی داشتیم که همه برخاک شدند دنیای من وتو نیز سالهاست که ویران شده وما روی خرابه های آن به زندگی گیاهی خود ادامه می دهیم بعد ازمن تو چه خواهی کرد ؟ من هم اکنون بی تو گریانم . پایان 

    ثریا ایرانمنش  /30 آپریل 2021 میلادی . برکه های خشک شده / مالاگا / اسپانیا .

  • هنوز هم…….

     ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ”  اسپانیا 

    ———————————-

    با صدای من   پرندگان  از شاخه ها میپرند وبی غیرتان ا رخواب !

    طوفان در راهست . پیشگویی من درست بود

    دوران غمگین وروزگار سیاهی هاست  و روزگار ننگین صفتان !

    همه مارا رها کرده اند وما نیز همه را 

    زنچیر بردگی را  پاره کردیم و ویوغ را شکستیم 

    حال در زیر بار  بیماران روانی  مرگ را تجربه میکنیم 

    هرروز گرد بیماری بر چهره ها بیشتر میشود وافسرده گی ها  نیز بیشتر 

    سرنوشت میل دارد ترا درخاک پایمال کند 

    این کار تقدیر نیست کار  حیواناتی است که امروز بر صندلی قدرت نشسته اند

    پست ترین وکثیف ترین فرزندان سر زمین من به او پشت کردند  اورا بیمار ساختند 

    امروز او درحال مرگ است 

    من نیز درحال مرگ ونابودی روح واندیشه 

    میل دارم فریاد بکشم  میل دارم فریاد بکشم  ای سر زمین محبوب من !

    قبل از انکه زنجیز اسارت را محکمتر کنند  خودت گردنت را بزن 

    ایکاش منهم میتوانستم وقدرت آن را داشتم  تا گردن خودرا بزنم 

    ستمکاران وشیطان پرستان  نعش بیماران را میشمارند وسپس می خود را  مینوشند 

    پیروزی انها در پر کردن گورستانهاست 

    ایکاش میشد شراب مرگ را نوشید  قبل ازانکه ترا بکشند 

    فرزندان نازنین من ! متجاوزین پیروزند وما راهی گورستانها 

    هنوز رنگ بیماری بر چهره ام  نشسته  

    سرنوشت  باز مرا درزیر پاهایش لگد مال میکند 

    این بار چه میخواهی ؟

    از خودم میپرسم دشمن کجاست ؟ 

    آه…. همه جا  . همه جا حتی در پشت درب خانه من ایستاده 

    با سرنگی دردست  .

    خسته ام ای زندگی خسته ام  فریادم را بشنو  ومرا دریاب 

    اگر سر نوشت ما این است که مارا نابود سازند 

     بگذار  نابود کنند من از مرگ نمیترسم  

    تنها ازیک مرگ ننگین به دست این  تاجران مرگ وحشت دارم 

    اگر نمیتوانیم زنده بمانیم بهتر است بمیریم  اما نه باننگ 

    بلکه با پیروزی  ومرگ خود خواسته .

    نننگ ونفرت بر شما کاخ  نشینان وشیطان پرستان 

    که نان روزانه شما از مرگ کوخ نشینان است . 

    نفرت برشما باد .  ثریا / 29 آپریل 2021 میلادی 

  • کلوب خانگی !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    زان غول  بگریز وبگیر سقرایی /  کان بر کف عشق از الست امد

    در حلقه  این شکستگان  گردیدید / کان دولت  وبخت درشکست آمد 

    اطاق ” پالتاک”  گذشته  امروز  لباسی نو پوشید به نام ” کلاب هاووس ”  باز هما ن حرفها همان تعارفات همان فحاشی و تحقیر دیگران سر انجام کار به فحاشی وزد وخورد میرسد  وآن دو.لت بیدار یا خوابیده  جلاد چقدر ازاین موضوعات بهره برده  ولذت  میبرد . این اطاق یک رییس دارد ودستور میدهند چند دقیقه حرف بزنید و کسانی که  همه عقده هارا دردرونشان  خفه کرده بودند روی این دایره زنگی میریزند با حرف میخواهند یک دولت  وحشتناک آدمخور را از میان بردارند درست است گاهی سخن میتواند جای شمشیر عمل کند اما نه درحال حاضر ونه با این قوم  پخته شده در دیگ هفت رنگ اینها از شاه درس گرفتند ودانستند پس از ویرانی جایی برای گریز ندارند اول پولهایشانرا درکشور های مختلف صرف خریدن جزیره ها وکشتی های خصوصی کردند جایشان امن است دریا ازاد اقیانوسها ازاد . سپس بجای انکه مخارج تحصیلی یک وامانده  ای نظیر آن  چواد ضخیم را  بدهند تا بجای درس خواندن  درس ادمکشی  را فرا بگیرد و ودشمن  باشد  اورا به خارج میفرستد از او بت میسازند تا خبرها را ومردمارا  گلچین کرده به دست اقایان برسانند وآنها هم به موقع خدمت همه میرسند دیرو زود دارد اما سوخت وسوز ندارد  بعلاوه زمان شاه اینهمه تکنو لوژی پیشرفته نبود که آنها یک تشکیلات بزرگ  سایبری را با کمک چین وروسیه  درست کنند وحتی باد شکم هارا نیز بشنوند چه برسد به گفته ها ونوشته ها . چهل ودوسال نشستید وحرف زدید اشعار سعدی را خواندید وگفته های حافظ را تفسیر  کردید علی را به جنگ خیبر بردید زنهایشانرا شمارش کردید  چه غلطی کردید؟اینها نه روشن گری بود ونه راهنمایی حدا اقل الان تنها یک نفر اهل شیراز  برای خود تک وتنها راه باز کرده و دنیایی را به دورخودش جمع کرده حال ایا پشتوانه او کیست وچیست بما مربوط نمیشود اما کارش را درست انجام میدهد  وبا آدمهای درستی برخورد میکند ویا مصاحبه . حال چند شب است که این اطاقک  عده ای را دورهم جمع کرده تنها معلومات نم کشیده خودرا به رخ هم میکشند  ویکدیکرا بوسه باران میکنند ودرعین حال از لولو هم میترسند . 

    مجاهدین تکلیفشان روشن است مبارزه مسلحانه کشتار دسته جمعی  اما به نفع خودشان نه به نفع ملتی رنج کشیده وستم دیده وامروز  گرسنه وبیکار که حاضر است تن به هرکاری برای یک لقمه نان بدهد  .

    خارجیان مارا بهترا زخودمان میشناسند همیشه این   تز وتکیه  کلام را دارند که عرب را سیر نگاه دار وایرانی را گرسنه  وخوب میدانند که ما نه تنها اتحاد واتفاقی نداریم بلکه برای یک حلقه بی ارزش نقره مادرخودا نیز بر سر بازار برده فروشان  بفروش میرسانیم /

    نویسندگان وشعران ماهم  پیر شده روی صندلیها گنده خود لم داده هنوز  یکی درفکر اشعار پر نغز  ومبار احمد لات شاملو میباشد دیگری  زینب را تشریح میکند سومی خدار از بالا به پایین کشیده محاکمه مینماید  همه از دم تریاکی وبیحال وبیمار . 

    ما ازاد بودیم در ازادی زیستیم  امروز نمیتوانیم اسیر باقی بمانیم  ودر سر زمین اسرا بخوابیم  تنها به ایران سوگند میخوریم !!! به ایرانم قسم  !!!  و درپستی و فرومایگی  هنوز در فکر دیس لوبیا پلو نشسته ایم  اگر کسی از شرف وطنش  میگذرد  وعشق وطن را نیز به گرو میگذارد  اگر کسی جرئت مردن را ندارد  وبه زندگی حقیر خود پای بند است  حتی شرف واعتبار وطنش را نیز به معرض فروش میگذارد   شما چه شمشیر خودرا از ر و بسته ویا درزیر پیراهن خود پنهان ساخته اید  باید بدانید که اولین کار شما شستن نام ننگ ایران از مسیر جهانی است که بنام سر زمین تروریستها معروف است  واین نام مقدس را الوده ساخته اند   درحالیکه کسی بفکر گورهای دسته جمعی نیست  حتی درودی هم به روح آن رفتگان نمیفرستد وداغ دل مادر ی را مرهم نمیگذارد  تنها بفکر خود نمایی میباشند . 

    به الهه مقدس ایران سوگند  که قلم من همیشه روان است تا روزیکه زنده ام  نام پرافتخار ایران بر همه جا خواهد درخشید  بر تمام لوحه های ابدیت . 

    حال شما در ” کلاب هاووس ” بنشید و یکدیگر را لت وپار کنید  این نوشته های من بجایی میرود که مردان  وزنان مبارز جانشان را درکف  دست گذاشته اند نه برای یک بشقاب پلو یا یک کاسه اش رشته .

    هله خوش  دار که در شهر دوسه طرارند / که به تدبیر و کله از سر مه بردارند 

    دوسه  رندند  که هشیار دل و سر مستند /  که زمین را به یکی عربده در چر خ آرند  

    صورتی اند ولی دشمن صورتهایند  / درجهانند  ولی از دو جهان بیزارند . پایان 

    ثریا ایرانمنش  / 28/ 04/ 2021 میلادی . اسپانیا 

    اشعار از” شمس تبریزی “

  • دنیای بهتر !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ما نعره  شب زنیم . خاموش / تا در نرود  درون هر گوش /

    چون  گشت   شکار شیر جانی  / بیزار شد از شکار خرگوش/

     گمان نکنم دیگر بتوان در این دنیا زیست و نامش را زندگانی گذاشت  اسیر مشتی شیطان پرستیم که یک یک خودرا روز گذشته معرفی کردند برای  ساختن دنیای بهتر  مشتی خنثی  مشتی همو سکسوئل مشتی فاحشه مشتی  زنان پیر از کار افتا ده ویاءسه ورهبرشان آن کاکا سیاه که روزی بجای روزولت نشسته بود . هریک را گویی بر سر چوبی کرده ورنگ امیزی نموده و کس دیگری بجای آنها سخن میگفت  ! بیل پیر واز کار افتاده  باهمسر  قاتلش ودیگران که همه ….احساس کردم ناگهان  دیوار شهر نو شکست وفاحشه های قدیمی خودرا  بیرون انداختند وهریک  چوبی دردست وخیال انتقام دارند ومن ناگهان به درون  چاهی سقوط کردم  …..

     کسی نیست از انها بپرسد شما همه با پوشکهای پلاستیکی  خودرا بسته اید تا خرابی ببار نیاورید چگونه میخواهید دنیای بهتری برای آیندگان بسازید با کشتن مردم قاره هند ؟ از بین بردن  میراث های بیاد ماندنی وکشورهای قدیمی نظیر پارس  البته اصل شیطان را  هر روز میبنیم که بر مسند قد رت نشسته دستور تیر باران جوانانرا میدهد  بکشید ! به رگبار ببندید  خودش که عمرش رو به اتمام است بگذار بقیه را نیز  نابود سازند . اشغالها  ی بو گرففته گلو بالیسست ! چگونه میخواهید دنیا بهتری را برای ما وفرزندان بیگناه ما بسازید ؟ گروهی  همو سکسوئل وبیمار جنسی   و ویرانی خانواده ها وبردن وخوردن کشتن وچاپیدن هرکه زورش بیشتر  مالش بیشتر  حضرت امام زمان قرن  جناب : بیل گیت : هم با دسته اش همراه آن حرامزاده کانادایی وان حرامزاده بیمار روانی  انگلیسی وان  بچه  کوچک که زیر دامن  مادر رقاصه اش پنهان است  زیر عنوان همسر  پاریسی در قصر الیزه همه باهم دست دردست هم دارند .

    همه بو گرفته  همه کثیف وروانی ما مردم چگونه باید با دست خالی با این جانوران شیطان پرست  مبارزه کنیم ؟ انها هرصبح یک استکان خون نوزاد تازه ریخته شده را سر میکشند  تا زندگانی جاودان داشته باشند  اعضای پیکر یک یک انها  عوض شده  مانند یک تکه چوب خشک   روی مشتی  استخوان وصورتی بی رنگ  .چشمانی که لبریزاز شرارت وخون ریزی است .

    هوا پیمای   اکراینی با  صدها مسافر بیگناه  سر نگون شد  هنوز آن جانور حرامزاده  مردمرا بازی میدهد درنقش یک مرد اول  عده ای به خیال خود باو اعتماد کرده اند ونمیدانندکه او نیز از گروه همین شیطان پرستان است  کم کردن مردم دنیا حال به هر وسیله که هست با بیماری نشد با واکسن های گوناگون  واگر نشد  سرنگونی هوا پیما ها …….ویا

    زندانی و در زندانها  با زهر کشته شدن به هر  روی اگر ازما نیستی  پس بر مایی وباید نفله شوی

    تمام شب درد  داشتم  وتمام شب گریستم برای دنیایی که داریم از دست میدهیم  امشب در اروپا  ما ه کامل است  باید دست به دعا برداشت واز ما ه کمک گرفت تا شر این شیاطین را از سر کره زمین کم کند ! ماه مهربان است . 

    تمام شب دراندیشه بودم  وتازه باور کرده بودم  درجهانم هست یاری تازه میل داشتم  خستگی سالهای  رنج را از تن به در کنم بیمار ی آمد  با او به مبارزه برخاستم  اما با شیطان پرستان قدرت مبارزه را ندارم تنها چشم امیدم به ان یکی است که دارد هرروز خودش را نمایان میسازد اگر اورا نکشند وبگذارند زنده بماند . هیلری قاتل / بیل قاتل / آن بیل دیگر قاتل /  ابو حسین  قاتل / بی بی پلاسیده قاتل  . خوب شهر بانو خانواده نیز به آنها پیوسئه اند جایشان امن تراست  وآن ریاست جمهوری مردی مقوایی  گویی روی یک تخته اورا نقاشی  اند  کرده اند  با چند فاحشه  تازه کا رکدام یک درس سیاست خوانده اند .

    روزیکه ریگان وآن مردک بادام فروش بر سرکار  آمدند من از همان روز فاتحه دنیارا خواندم وفهمیدم دچار قحطالرجال  شده ایم دیگر کسی نمانده  وباید این جانوارن دنیارا هدایت کنند جنگها راه بیاندازند کشتارهارا در سراسر  دنیا رهنمون باشند تا کارخانه ها همچنان به کارشان ادامه دهند حال  دیگر داستان از اسلحه گذشته به بمب شیمیایی تبدیل شده هریک یکی ازاین کارخانه  هارا اداره میکنند مواد غذایی مسموم آب آشامیدنی مسموم  بیما رستانها مشغول کشتن بیماران  غیر قابل علاج حتی درون آمبولانسها  نیز  انسانهارا میکشند وجسد را به بیمارستان تحویل میدهند اینها همه ثابت شده است  بخصوص درکشورها ی عقب  مانده وفقیر  اگر پرستاری با وجدان یا پزشکی مهربان در میان آنها بود آنهارا نیز از میان برمیدارند  .

    قاره  هند دیگر  هیچگاه روی  زندگی را نخواهد دید همه اقتصاد او بر باد رفت  تازه داشت خودش را  میساخت وتازه از زیر بار استعمار آن شیرجهانخوار بیرون امده بود . پاکستان  نوکر دست به سینه وغلام حلقه بگوش  آنهاست  ترکیه نیز همچنین با ساختن سر یالهای ابکی  واشک آور همچمنان مردمرا درخانه   میخکوب کرده است ! ایران مشغول آدمکشی است عربستان پمپ بنزین ارباب است  وروسیه فاتح بلا مانع . دیگر نباید حرفی  زد تنها  باید سکوت کرد تا روز آخرکه جسدت را ازخانه بیرون میبرند وبه دست اتش  میسپارند ..

    دراین هوای بهاری دلم میوه میخواست میوه های زمستانی از فریزر درامده بازار را  پر کرده است وتوت فرنگی های رنگ شده وهندوانه ها یک رنگ ویکدست  ساخت دست بشر !  تنها توانستم یک  خربزه که چه عرض کنم   یک کمبوزه  همان نوع کال مشهدی بیابم به قیمت ده یورو !!!!!

    صبحانه ما   معلوم است شیر وقهوه اما قهوه همان شیر خشک های  رنگ شده ساخت چین وشیر  به همراه   روغن پالم  وکمی ارد وکمی مخلوط دیگر درون شیشه ها میروند !

    بزرگان مزرعه خودشانرا دارند  گاوداری خودشانرا وکره وخامه مخصوص خودشانرا  آنهایی را که ما روزگاری در کودکی میخوردیم وهنوز مزه آن زیر زبانمان هست واین زباله هارا هم بعنوان غذایی در  فروشگاهای  زنجیزه ای درمیان مقدار زیادی   مقوا نایلون  وکاغذ بما عرضه میدارند وما دلمان خوش است که یخچال مان پر است !!!! تخم مرغهای کارخانه ای که زرده اش در ماهی تابه  بعنوان نیمرو  هیچگاه نمی پزد .

      درحال حاضر اکثرمردم  درخانه هایشان به سبزی کاری مشغول شده اند اگر  آنرا نیز ممنوع نکنند . این دنیا بهتری است که میل دارند برای ما بسازند  . 

    زیاده عرضی نیست  یعنی هست اما دیگر این دستگاه  مرا بیچاره کرده  پایان / ثریا / 27 آپریل 2021 میلادی !!! 

  • روزهای پریشانی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    هر روز  دلم به زیر باری دگر است  /  در دیده من ز هجر خاری دگر است  

    من جهد همی کنم  قضا میگوید / بیرون ز کفایت تو کاری دگر ست

    روزهای شوم ودرد و پریشانی اطراف مارا گرفته اند   فکر عبثی است که اگر با خود فکر کنیم  با خودشان روزهای بهتری  را خواهند آورد  . 

    گذرگاه عشق  برای هر سفر راهی بسیار دشوار است  چرا که از هر سو  به تیری  ویا یک بی اعتقادی وبی اعتمادی روبرو خواهی شد  .

     درانتظار  هیچ  قهرمانی  و اورنده رویایی و یا بوجود اوردن توده ی نخواهم  نشست همه جارا تاریکی فرا گرفته غیر از اتش بلند سوزانی که مردمان را در اطراف جهان میسوزانند جای برای دفن کردن آنها نیست اما .آقایان وبزرگان اطراف میزهای بزرگشان بدن هیچ نقابی نشسته اند وبه سلامتی  یکدیگر  وفردای بهتر  !!! گیلاسهارا بهم میکوبند ومینوشند .

    خبری نیست  غیر از درد ودر فضای مجازی همه پنجره هایشان را باز کرده اند واخیرا هم یک نطفه جدید ونوزاد جدیدی بوجود آمده بنام کلاب هاووس با آن توی سر وکله هم میزنند  ( همان پالتاک قدیمی ست ). هنوز مردان ما دور یک میز گرد نشسته و  بجای چاره اندیشی برای سر زمین بر با درفته از فتنه عایشه سخن میگویند  .  مردان دیگری غرق  درخاطرات گذشته  و درنهایت تاسف واندوه با ز به گذشته سفر میکنند گذشته از انها جدا ناشدنی است .

    مبارزه با این بیماری های قرن  باید امروز مهمترین وظیفه ما باشد  اما متاسفانه با سکوت به تماشا نشسته ایم  امروز مهمترین وظیفه  وحق وروح هر  انسانی است  که به مبارزه بر ضد نا بینایی دنیا برخیزد اما گویی همه را خوابی گران دربر گرفته است .

    برای ما انسان های  مسن  بخصوص آنهاییکه در مسیری اشتباه  راه رفته هنوز هم میروند  جهان ومحتویات آن یک کاسه اندوه است وبس  جهره مخوف وزشت آنرا می بینیم  با آن عادت کرده ایم وبکلی زیبایی هارا از یاد برده ایم . شاید اگر این اروپای کهنه و بو گرفته  نقش رهبری خودرا کنار بگذارد  وکنار بکشد !!!

      شاید دنیای بیمار ما  بصورت عادی برگردد  دوباره به  یک سر چشمه آرام  برسیم  شاید سر زمین ما که روزی الماس شرق بود  دوباره بسوی درخشش برگردد واین جا نوران گنده ودیومانند را هی چاه  ویل شوند  . اما اروپا ؟ ………

     دارد نانش را از بغل بو گرفته ومتعفن همین غولهای بی شاخ ودم میخورد .

    ما کم کم به پشت سیم های خار دارد خواهیم رفت  دریک اردوگاه اسیران   وتنها کلماتی از کتابهایی که خوانده ایم درمغزمان جولان میدهند   امروزچگونه در میان یک دنیای بی ترحم  یک خلوت سرا بیابیم وگرد هم جمع شویم  وفضایی از عطر  وبوی خوش یک نوشیدنی را برپا کنیم  ودوباره قلبها به طپش بنشینند   وزندگی ظلماتی وسیاه  به عقب برگردد ؟ .

    این زندانی  که برای ما ساختند  درس  بزرگی را بمن یکی حد اقل  داد  دیگر نگرانی های روز مره  مرا  ا افسر ده وغمگین نمیسازد  تجربه های زیادی به دست اوردم  نشانی از یک زندگی حقیقی وتوانستم بفهمم مبارزه یعنی چی  اما هنوز قدرتی درکف من نیست که  برخیزم با چه کسانی / با خود فروشان روز مره که جیره شان هر روز میرسد ؟  تنها ساعاتی  فرا میرسد که میتواتم  به  بی زمانی  بودن جهان  پناه ببرم  برای نجات روح خودم  بعضی از کتابهایم را که سالها  دور از دست  رس من بوده اند دوباره بخوانم  وسپس بنویسم .

    شعار دیگر بس است روز رستاخیز فرا رسیده است یا مرگ یا زندگی  حال ما هروز  صفحاترا که باز میکنیم یک توطئه جدیدی ومحرمانه  !! کشف میشود  هریک دیگری را محکوم میکند وگناه خودرا ازیاد میبرد  نه این اقدامات به فهم وشعور سیاسی  کمکی نخواهد کرد تکرار مکررات است  باید راهی به قلب جهان  پیدا کرد  وراهی به قلب زندگی  وراز بزرگ درماندگان  وبیچارگانرا دریافت وانهاار معالجه  کرد نمیشود  عده ای ارباب باشند وبرای ما تعیین تکلیف کنند وعده ای برده وار  از آنها اطاعت نمایند  چون پادوی درگاه انها میباشند اعتبار انسانی  شما کجا  رفته است ” جناب بیل گیت یا  سروز یا آن مردک احمقی دیگر  که تنها ثروتی بیکران اندوخته است  حق ندارد خودرا مالک  زندگی  دنیاویا دیگران دانسته مردم را گروهی بسوی مرگ بفرستد چرا که دنیا تمیز و.پاکیزه باشد برای  فرزندان تک سلولی او  .

    ماهم  زندانی  افکار این  هیتلرهای نو رسیده هستیم وارام وسر به زیر مانند گوسفند راهی مزرعه میشویم میچریم دوباره به آغل خود بر میگردیم  نامش را گذاشته ایم  زندگی !

    اگر جلوی خود را رها کنم تا فردا  دردهای زیادی دارم که بنویسم اما صفحه تمام شد منهم خسته ام . 

    نی قصه آن شمع  چگل  بتوان گفت / نه حال   دل سوخته دل  بتوان گفت  

    غم دردل تنگ من از آنست  که نیست  / یک دوست که با او  غم دل بتوان گفت 

    پایان / ثریا ایرانمنش  / 26/04/2021 میلادی !

    ” توضیح! اگر اشتباه املایی دراین  سطور دیده میشود  گناه ازمن نیست گناه ا زاین  کیبرد لعنتی است که خودش مینویسد  مرا خسته کرده “””””” با پوزش  / ثر یا 

  • پیام جان شیفته

     

    ثریا ایرانمش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    دعای صبحگاهی  من آزادی سر زمینم ایران است  و من این کتاب انجیل جدید را به همه هموطنانم تقدیم میدارم  ذهن ازاد خود را به شما میسپارم  ودر انتظار  شمع فروزان آزادی هستم هم از دست ملایان وهم از دست گلو بالیستهای متعفن جهان وهم از دست اژدهای سرخ که دهان گشادش ا باز کرده تا بقیه   را تیز بببلعد .

    من واکسن نمیگیرم !  درانتظار زنجیر پای بند شما نشسته ام تا بردو مچ پاهای من  آنرا ببندید  مرا بعنوان یک یاغی به جهانیان معرفی نمایید من گوسفند شما نیستم .

    من شاعرم  اما مشاعر خود را ازدست نداده ام واز ته دل فریاد میکشم ” برخیزید این وطن پرستان جهان متحد شوید بر ضد این سر مایه داری جدید و بو گرفته  تشکیل شده از مشتی سیفلیسی و سوزاکی و حرام زادگان که اولین کار آنها ویرانی  کانون خانوادگی است وبچه بازی وهمجنس بازی وشقاوت  ونفوذ پا انداز ها وانفجار فاحشه خانه ها .

    فرانسه با آن نروک   کوچک بیمار جنسی  درحال مرگ است اما  ملتی برخاسته .  المان وهلند وسایر کشور ها  منجمله سر زمین اسیر من ایا بهتر نیست بجای زندگی کردن در رویاها  برای اینده زندگی کنیم یک آینده ای که دارد رو به تباهی وسیاهی میرود  وما باید چراغ راه آنها باشیم  چرا همیشه فکر کرده ایم خداوند مهربان است  خداوند خوابیده ودنیارا رها کرده  واینده ما دردست مشتی فاحشه های پیر و از کار افتاده که نقش دلاله هارا بازی میکنند درکسوت دکتر وپزشک یا راهنمای جنسی  و دست آخر  خالی کردن سفره ها از نان  روزانه !

     مابی انکه احساس کنیم دستها وپاهایما ن درزنجیرهای نامریی اسارت است  برخیزیم وقیام کنیم  درانتظار  لطف هیچ خداوندی هم نباید باشیم خدایان برای خودشان ضیافت بر پا کرده اند .

    ما باید اول با گلو بالیستها وارد جنگ شویم که چین مردنی را قدرتمند ساخت  به زنان و  مردانمان بگوییم ” برندها ” را به دور بریزید  لباسی از جنس کرباس بپوشید وبه پا خیزید تا ازادی خودرا به دست بیاورید آنها  بطور  مورچه وار دارند از ما برده میسازند عده ای این بردگی را دوست دارند ودر زیر  قدرت مالی خود را خوشبخت میدانند اما نمیداند که عاقبت بدی را  خواهند داشت .

     دستها ی ما در زنجیز است وپایهایما ن بسته است  درحال حاضر مشغول بمباران کردن شعور ها ومغز های فرزندان ما میباشند حیثت وابروی زندگی  خانوادگی را ببازی گرفته اند کانون گرم خانواده  بعنوان   یک بیماری قدیمی شکل گرفته ودرحال نا بودی آن هستند .

    بپا  خیزید . بپا خیزید وبر ضد این بردگی جدید وارد کارزار شوید .

    برای من  فرقی ندارد که نوشته هایم باقی میمانند یا از بین میروند بمن گفته اند ” تا حد متعادل میتوانی  بنویسی !!این حد متعادل درکجاست ؟ درنوشتن بیماری روانی همسرانم  یا دردهایی که به تنهایی کشیدم با بار سنگینی را که تا امروز بر دوش داشتم  بیشتر نه در مورد اجتماع تنها میتوانم بگویم به به”  رومن رولان درکتاب ژان کریستف  شاهکار بخرج داد ” واما من همان جان شیفته ام .

    شما با هم آهنگی ویک پارچگی میتوانید  فضای سنگینی را که امروز بر ما حاکم است باز کنید  وآنرا بگشایید  تا بسوی یک جامعه واقعی بشریت  برویم  ودر زیر هوسهای جناب بیل گیت وهمراهان مجبور به بردگی نشویم  باید فراموش نکنیم که آن اتش پاک ایزدی در سر زمین من هنوز روشن است و الودگی هارا میسوزاند وهمه را ضد عفونی میکند همه افکار پلید را .

    من شعله ای ازآن اتش را درسینه دارم  که با  هرقطره خونم درهم امیخته  است دراخرین  مرحله  بیماریم از تزریق خون خودداری کردم وآنقدر درضعف وبیحالی دست وپا زدم تا سلولهایم ودوباره زنده شدند وخون خودم را به رگهایم رساندند دیگر خیال ندارم با خود دیگری زنده بمانم . 

    خیلی میل داشتم یک روز آرزوم برای شما بگویم  مردن من برای  اسایش دیگری  آرزوی من است  در انتظار هیچ تقدیر وسر نوشتی  ننشسته ام  سر نوشت من درمیان کف دستهایم نوشته شده است  با انها راه میروم خط به خط را میخوانم .

    ندای امروز من به شما ای میهن پرستان جهان این است که یک پارچه شوید وبر ضد این دنیای متعفنی که برای ما ساخته ودرحال رنگ امیزی ان هستند به پا خیزید  ما همه  جا دست دردست یکدیگر خواهیم نهاد .

    اگر ما پیروز نشویم  آزدهای سرخ ارباب ما خواهد بود وگلو بالیسم  بو گرفته ومتعفن  /  درمیان ما قهرمانان  کهنسال ازادی بسیارند  ودر برابر ما چون یک خورشید میدرخشند  بپا خیزید  ای میهن پرستان  / ملی گرایان / وطن دوستان / جهان وطنی یعنی مرگ  / یعنی بردگی  در دوران وحشتناکی زندگی میکنیم  در بدترین دوران  تاریخ بشریت . ایا این را میدانید  ویا ساده از روی آن میگذرید ؟… بایداز این آتش عبور کنیم  باکمک یکدیگر . ////// 

    عمرتان پایدار وطولانی ومهرتان ابدی . با تقدیم بهترین  وشایسته ترین احترامات وتقاضا وتمنا . ثر یا ایرانمنش / اسپانیا / به تاریخ 25/04 / 2021 میلادی .——————————————————————————————–

  • نا باوری ها

     ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

     ای یاران  مرا وقتی دلی بود  / که باوی  گفتمی گر مشگلی بود 

    به گردابی  چو می افتادم از غم / به تدبیرش امید ساحلی بود 

    ” در اصل  بیت اول ” مسلمانان ”  بود که من آن را تغییر دادم !”

     از خود گفتن واسرار هویدا کردن  هنری نیست اگر گاهی چیزی مینویسم برای  تجربه دیگران است  من همه عمرم را تکیه به درختانی داشتم که که هیچگاه نه با افتاب  یگانه بودند ونه بازمین  و ریشه در خاکی هم نداشتند سر بهوا به  اسمان می ساییدند اما زیر ایشان خالی بود  با آفتاب بیگانه بودند  من در آستانه صبح چشمانم را  به سوی افتابی که از پشت کوهها سرک میکشید میدوختم تا او به وسط اسمان بیاید خورشید مادر من بود  ومن خیره به اشعه های زرین ان  همه اطرافم را فراموش میکردم تا فریادی بلند میشد . که هی مدرسه ات دیر میشود . 

    به هنگام غروب  با زدرمیان چمن زارها به دنبال ان بودم  که روزی چشمانم در چشمانی به روشنایی خورشید  بر خورد کرد .  

     با خود اندیشیدم که اسمان با ماه درخشان  با هم  کنار هم راه میروند   اما مجبور بودم که چشمانم را بر زمین بدوزم  /  دو چشم سیاه  در پوستی به تیرگی شب  کیف مدرسه را ازدست من گرفت وگفت   باید به خانه برویم  ….. ناله ای   ای در درونم نشست واین ناله تمام شب با من بود  ومن دراین گمان بودم  که فردا روز روشن دوباره آن  دو چشم را که خورشید درآنجا لانه کرده است خواهم دید. آنهار ا دیدم  این دو چشم سی سال تمام مرا تعقیب کرد . 

    گمانم بر این بود که دردل تاریکی های زندگی  اوه همچون  روزنه ای بر  زندگیم تابیده است  رهنمونم شد  واز زندان   بیرونم کشید  با نردبانی مرا بسوی اسمان برد  سوی قله های بلندی که نمی شناختم .

    شب هاپشت پنجره تاریکی  با اشک شیشه هارا می شستم ونام او  روی  شیشه ها ودیوار مینوشتم  وخود در پس پرده فراموشی به خواب میرفتم  نیمه شب ناگهان  همه خاطرات چون یک افق روشن بر دیوار  روبرویم میتابید وخواب را از چشمانم میربود /.

    کسی در گوشه ای  هر با مداد وهر شام  با زبان نفرین مرا از همه خاطره  دور میساخت  باید هر چه زودتر به خانه مردی میرفتم تا بیشتر مزاحم نشوم  باید زیر یک > سایه >  خودرا به دست تقدیر میسپردم د رغیر اینصورت  !!! اوف با حرف مردم چه خواهی کرد  واین مردم بودند که مرا  تکه تکه کردند وهر کدام از تکه های مرا به نیش کشیدند وگوشت  پیکرم را زیر دندانهایشان مزه مزه میکردند .من از هیچ  تهمتی هراس نداشتم  اما درونم را  میخراشید  این پیر زنان وپیرمردان  خاکستری مو وآن زن با چهره کریه وموهای فر زده با شیشه ای از پارافین  آنهارا براق کرده بود واهمه داشت  من بزرگ  میشدم . زیبا میشدم خطرناک میشدم باید میرفتم اگر چه به نجار سر  کوچه  نیز شوهر  میکردم . آنها به قتل جسم و روح من کمر بسته بودند  آنها نیز  ازهمان نسل اعرابی  بودند . من از نسل دیگری  آنها دراوج جاهلیت  ومن دراوج شکوفایی روح وجسم .

    امروز ان آتش سر زمین اهوارایی  سرززمین   مرا د ربر گرفته واز هر سو شعله ای بر میخیزد  بیهوده آن مرد بفکر نجات  سر زمین و کمک اهورا نشسته است اهورا قرنهاست که در برج سیمرغ پنهان است .جشمید به خواب ابدی فرو رفته است ودیگر نجات دهنده ای نیست .

    ز من ضایع شد  اندر کوی  جانان  / چه دامن گیر یارب منزلی بود !

    مرا تا عشق  تعلیم سخن کرد / حدیثم نکته هر محفلی بود !

    بحال این  پریشان رحمت ارید / که وقتی  کاردان کاملی بود ………..” خواجه حافظ شیرازی “

    پایان / ثریا ایرانمنش  24/04/2021 میلادی  !

  • پاک باخته

     ثریا ایرانمنش  ” پر چین  ” اسپانیا !

    ————————————–

    خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش / نماند  به هیچیش الا هوس قماری دیگر !

    واین هوس قمار خاموش شدنی نیست  هوس قمار بازی نیست هوس عشق است و درد سر آن .

    امرو روز تولد ” اوست ”  درتاریخ ایران روز گذشته  تولدش بود اما بچه ها امروز را بیاد او شمع روشن میکنند وگل برایش به ارمغان میبرند . من شب گذشته شمعی روشن کردم وخوابیدم !  هرچه بود  نیمی از زندگی پر ماجرای من بود هرچه بود  گاهی مانند کودکی  در آغوش او پنهان میشدم و/ هرچه بود هوسهای نا پخته مرا بر آورده میسا خت بهر روی مرد بود  ودلی شید اداشت کیفی لبریزاز اسکناس وقدی بلند واراسته  وچهره ای مطبوع شاید بیش از اندازه زرنگ بود ویا شاید ……. ترسو بود  خیلی هم ترسو بود  در پشت سر من پنهان میشد من زندانی بودم ( مانند امروز ) کمتر  با او به جایی که میرفت  همراه میشدم وکمتر خودم را نشان میدادم درمیان همان خاله زنکها   شله زرد وحلوا میپختم وبا صفحات موسیقی سرگرم بودم وهوس آزادی را داشتم . هر چه نشستم تا ببینم آسمانم  آبی میشود وهوای زندگی آفتابی میشود دیدم نه ابرهای  سنگین هر روز قطور تر بر اسمان زندگی  پهن شده و تاریکی همه جارا فرا گرفت  خورشید را میخواستم عاشق خورشید بودم عاشق روشنایی همه چیز درخانه من رنگ روشن داشت  او به رنگ خاکستری بیشتر عشق میورزید  هرچه بود روزی اورا دوست میداشتم به حد مرگ واین عشق روی بند تنفر پاره شد و بر زمین ریخت همه مرواریدها  به دریا ریخته شدند  او دیگر سر ا زپا نمی شناخت  آشفته حال از این دامن به آن آغوش میرفت برایش هیچ مهم نبود بیماری را با خود به خانه پاکیزه من میاورد .  دیگر صبرم به پایان رسید وامدم تا بخورشید برسم خورشید هم مرا سوزاند .

    امروز  جای تاولها مانده اثری از زخمها نیست  وامروز باور  کردم که جادوی سیاه تا چه اندازه کار گر است وجادوگری درکنارم با پای چوبی راه میرفت واورا تعلیم میداد  او بین دو درب ایستاده بود یک پنجره لبریز ازروشنایی ویک درب بزرگ کهنه بیقواره نمیدانست کدام را انتخاب کند  به ناچار سومین را را انتخاب میکرد همان  شیطان درون شیشه را وآنگاه : مستر جکیل ” از درون شیشه  بیرون می امد  ودیگر….. هیچ 

    امروز بی تفاوتم   نه عشقی دارم  ونه نفرتی  بی تفاوت برایم مانند یک  تکه سنگ در گوشه گورستان  شهر افتاده است . من به ظاهر همه چیز را باختم  اما خودم را یافتم  یعنی آنکه با پرداخت زیادی خودرا ازنو خریدم وساختم و پرداختم ونشستم به روی زیلوی ماشینی ومبلمان کهنه  درخانه ای کهنه تر . اما شاد وسر حال با همه آنچه که مرا آزار داده ومیدهد  آن نفس نیک وآن انرزی متبت را از خود دور نساخته ام تا جایی که پرشک من نیز دست به دهان مانده مرا مینگرد بیماری را مغلوب کردم  وهنوز در حال مبارزه با ان هستم  قدرتی درخود احساس میکنم بی نظیر  او همه حواس وقدرت مرا اازمن گرفته بود از من موجودی علیل وبیمار  ساخته بود که میبایست به یک اسایشگاه روانی بروم همان کاری را که با آن یکی کرد  . 

    من ایستادم مرا فشرد آنقدر فشار داد که گما ن میبرد اللان روی پاهای  او می افتم  همه جا از من بدگویی میکرد تا جایی که مرا در هیبت یک زن هرجایی  به اطرافیان معرفی کرد که ازترحم   مر ا به  عقد خود درآورده وحال پرستار کودکان اویم  او از قدرت درونی من بیخبر بود  روبروی هم ایستادیم عشق تمام شده بود حال مبارزه بود  او به مال خود  تکیه داده بود ومن به مشتهای گره کرده دستهای کوچکم  وآن سیلی وآن مشت کار خودرا کرد دیگر هر چه بود تمام شد . 

    آخر عمرش دیگر کسی نبود اورا نگاه دارد حتی همان زن پای چوبی نیز از او فراری بود به ناچار نزد من آمد وتقاضای بخشش کرد ….اما بخششی درکارنبود میدانستم او هزار چهره دارد واین چهره را برای فریب من نگاه داشته  . بعنوان یک بیمار محتاج اورا تا آخر عمر نگاه داشتم وبا فروش سکه های خودش  اورا به گورستان فرستادم درحالیکه خود وبچه ها گرسنه بودیم درب خانه را به ر وی همه بستم وماهها با سیب زمینی ونان زیستیم  چرخ را ازدرون گنجه بیرون کشیدم ونشستم بکار  گاهی هم درخیاطخانه    چرخکاری میکردم همه درانتظار سفر من وفروش ارثیه بودند …آنها را به رقیبش بخشیدم خیلی اسان گذاشتم هرکه هرچه میل دارد بخورد بقیه را نیز  بخشیدم وخود دستهایم را شستم  پاکیزه و طاهر به کنج اطاق کوچک خود برگشتم . امروز در اطرافم مردان وزنانی را دارم که به آنها افتخار میکنم ونوه هایی که هرکدام یک مرد وزن بزرگ عاشقانه یکدیگر را درآغوش میکشیم عاشقانه  یکدیکر را میبوسیم وعاشقانه برای هم پیام میفرستیم . پسرم بکلی اورا فراموش کر ده است به حکم طبیعت دختران هم همیشه عاشق پدر خویشند   زنانی بمن حسادت میکردند .. بگیر مال تو  . مال تو …من احتیاجی به این مجسمه بو گرفته ندارم . مال تو  امروز همه چیز عوض شده و من نیز کمی سر عقل آمده ام ام واز عقل کمک میگیرم دیگر  احساسات را  وارد زندگیم نمی کنم   کمی دیر شده اما هنو زجای برای زندگی باقیست .برای عشق وبرای عاشق بودن ……نه؟ . پایان 

    23/ 04/ 2021 میلادی /  ثریا ایرانمنش .

  • فرهنگ مقعدی

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ———————————-

    برسان باده  که غم  روی نمود  ای ساقی / این شبیخون  بلا باز چه بود ای ساقی

    حالیا نقش دل ماست  در ایینه جام  / تا چه رنگ آورد  این چرخ کبود ای ساقی 

    در زیر این اسمان کبود و ابر الود  همه جا طوفانی سهمگین  میخروشد  باران و برف و تکرگ در بهاری که دیگر نیست و زمستان سیاهی را بیاد میاورد که  روی دنیا میپاشد .

    صبح است و صدای رادیویی که همیشه به ان گوش میدادم  واقعا فرهنگ ما تا چه حد سقوط کرده است  درلابلای  گفته های گوینده  بانویی افغانی درس سکس مقعدی را میدهد و یک زن ایرانی درس سکس های گوناگون  وبا چه وقاحتی  همه  الفاظ. را به راحتی  برز بان میاورد .

    در بیرون سرماست  سرمایی بیدادگری سرمای بیماری و  سرمایی که  هر روز تعداد نعش ها را بما نشان میدهند . در درون  گرسنگی بیداد میکند  وحال سلاح سومی در میان است  سلاحی  آماده و آ ن بی فرهنگی  و بی پروایی و ولنگاری مردم  ایران است  ومردمی که دچار دردسر ایمانند !!! وحال سلاحی بزرگتر از بمب اتم درحال ویرانی آن خاک ومردم  آن سر زمین است . 

    همه شعار میدهند وهمه حرف میزنند وهمه آواز میخوانند .

    نه دیگر نمیتوان درا نتظار آن سرود زیبایی نشست که  فریاد برداریم  ” ای فرزندان وطن پیش بسوی ازادی میهن ”  نه ما چنین  روزی را نخواهیم  دید و چنین سرودی را نیز نخواهیم خواند  همه افکار ما فعلا درون شلوارهایمان میچرخد  از زن و مرد و بزرگترین  خالق ر وانکاو جهان جناب “ه “برایمان بهترین روش  رختخواب را پیشنهاد میدهند ..

    هر صبح صفحات اخبار را باز میکنم به امیدی که دران بوی ازادی به مشام جان برسد اما اسارت بیشتر است اسارتی که هر انسان با دست خودش آنرا مانند یک سیم خار دار به دور خودش پیچیده است . 

    تمام تاریخ این دوران قتل و جنایت  و ظلمت وتاریکی است  و ایا روزی کسی خواهد توانست  سر رشته ای را  از ان  تاریخ کهن سال  به دست گرفته  وانسانهارا  ازچاه ظلمات برون بکشد ؟  گمان نکنم ویا حد اقل بمن  وفا نخوا هد کرد . 

    عده ای پیر زن بو گرفته  شده  یاِءسه و مردانی که پایشان لب گور است دنیا را میان خود تقسیم کرده اند و ما باید طبق قوانین متعفن انها راه برویم و مانند گوساله سر به زیر انداخته وارد کشتارگاه شویم .

    امروز چه کسی برایمان  یک افسانه صادقانه را   میگوید  و به راستی  برای ایندگان بگذارد که امروز چه بر سر ما امده است ؟ ما داستهای جنگهای جهانی را  خواندیم از روی کشته شدگان بی تفاوت رد شدیم داستان طاعون سیاه را خواندیم در کنارش افسانه های  ” برادران  گریم ” را نیز میخواندیم تا کمی نفس بکشیم حال امروز تنها ذکر مقعد است و پایین تنه ویا ذکر خدای گم شده در صحرای کربلا  امروز ما به بدبختی  کامل رسیده ایم  نه ! خیال نکنید اینها خیالات یا تصورات است همه حقیقی اند .

    روز گذشته روز ازمایش  من بود و اشنایی با دکتر جدیدم  هر چند ماه یک دکتر جدید می اید ومیل دارد این حیوان سر کش را  بشناسد  .پس از هفته ها دختر بیچاره را با دست بسته برگردن دیدم هنوز از خشم آن برون نیامده بودم  که گروه دکترها  و پرستاران از در وارد شدند احساس میکردم یک حیوان ازمایشگاهی  هستم یکی گوشی را بر پشت و سینه ام میگذاشت دیگری فشارم  را میگرفت سومی  اندازه اکسیژن خون را  خوب  »همه چیز خوب است  باید به روحیه  و افکار مثبت تو تبریک گفت ” با نگاهی به عکسهای قدیم  ؟ این تو هستی ؟ آه  چقدر زیبا بوده ای  واقعا زیباترین  زن عالم ….اوه متشکرم من خودم هیچگاه  خبر از این زیبایی بیرونی نداشتم بیشتر بفکر زیبایی درونم بودم و اشکهایی که بی دریغ بخاطر هیج ریختم و جوانی را بباد دادم .

    شب بد ی را  گذراندم خیلی بد وهنوز هم خوب نیستم . رادیو  برنامه اش تمام شد یکساعت است ! هنگامیکه ملافه هارا درون بغل میفشردم با خود میگفتم ” هیچ بویی از خاطره ها نیست که من دلخوش آن باشم وشب ارامی را بگذارنم  هرچه هست تلخی است رنج و عذاب حال می بینم چه پوستی داشتم در میان آن ملت  تازه درآن زمان صاحب فرهنگ !!!! شده بودند ومن چگونه خود را نجات دادم !  این نجات  است  سفره ای پهن !

     اما تو نمیتوانی به انها دست بزنی ویا چیزی را بنوشی و یا بخوری  هوا آفتابی  / بهاری و بالکن باصفا اما تونمیتوانی ازاینهمه نعمت برخوردا رشوی  این جبر طبیعت است میل ! میل اوست .

    جنبش گاهواره  / نغمه لالایی /  ریزش چشمه شراب  ببر غنچه تر / پرپر . پروانه / جیک  جیگ یک گنجشگ / تابش  چشم شناخت /  طپش خواهش گنگ / نگاه شوق و شکیب  بوسه عشق و شبا ب !!!!پایان 

    ثریا ایرانمنش  22/04/2021 میلادی !   

    ” اشعار متن ” از سایه درسایه ! 

  • این است بهشت

    ثریا ایرانمنش ” لب  پرچین ” اسپانیا  !

    پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت / نا خلف باشم اگر من به جویی نفروشم !

    ردیف  ساختمانهای بلند ضد ضربه در پشت کوههای ویران شده خبر از آمدن صد ها هزار سربازانی را میدهد که کشور را به اشغال خود درخواهند آورد ملایانرا راهی قم میکنند  تا ملای چینی بسازند مانند ظروف چینی  به بازارها صادر نمایند  پرچمشان بر افراشته شد وصد رکعت نماز چینی  را بجای آوردند برای شکر گذاری که به راحتی سر زمینی را صاحب شدند . 

    دیگر نوایی به گوش مطرب و ساقی نمیرسد  و ما دیگر در نظر دیگران نقش دیگری را داریم .  حال تکیه کردن من به درختی  نازک که روزی مادر اولیه سیبی را از آن چید و خو رد و گناه ابدی را بر دامان ما گذاشت ما سرگرم پاک کردن گناه بودیم که آن چشم چپ ها آمدند و صاحب همه سر زمین ما شدند .

    هموطن من اسوده بخواب  کورو ش نیز اسوده خوابیده وتاج کیانی بی صاحب در میان راهروها غلط میخورد  وآن تاجی را که بر سر (کلو پاترای) قرن بیستم  گذاشتند   در واقع هدیه ای بود که با و پیشکشی کردند برای فروش  سر زمینی که ابدا به ان احتیاجی نداشت  وآنرا نمی شناخت درخیاط خانه ها زیر دست وپای های زنان دوزنده  نخ  هارا بر زبانش میکشید وسپس با کمک راهبه ها راهی  فرنگ شد و……. دیگر هیچ  انتخاب او اسان بود دو نفر از ویرانگران وضد پادشاهی اورا لقمه کردند وبه دهان شاه گذاشتند دستورات  را  قبلا دردست داشت  نمایش مد میداد ونمایش جواهرات مردم سر گرم بودند! همه محو این نمایش پر شکوه شده بودند  ومن خیره   به حلالی که د ر گوشه ای از اسمان  داشت کم کم بزرگتر میشد  نه این هلال ابروی زنی زیبا نبود هلالی ویرانگر بود  که درخرمن چمن زا ر  سر زمین من افتاد  وچیزی غیر از درو کردن نمیدانست . 

    فریاد من بجایی نرسید   چشمانم خیره به چشمان مردی بود که بیگناه داشت  بقول خودش به پیشرفتهایش مینگریست اما چهره اش غمگین بود  او از معجزه ه  خانه صورتگران بیخبر بود   جانی دا وخود بی جان   وجان افرین شد  او رفت وتصویرش نیز از اذهان پاک شد اما کلوپاترا همچنان درحمام شیر وعسل غسل جنایت میکرد وهیچکس نمیدانست او کسی نیست که ما می بینیم  او تصویر دیگری است .

    عمر ما گذشت دراندیشه ها وبی خردیها  حال من مانده ام درمیان این دفتر کوچک ومشتی کاغذ  پاره  تا نقش سالخوردیم را بر انها تصویر کنم  واز آن سالیان  درازی که درآتش جهنم میسوختم بنویسم  دیگر پیرانه سر بیاد ایام جوانی نیستم   ودیگر بفکر آن نیستم که اینده به کام من باشد .

    به پرده های .کهنه قدیمی نگاه کردم ….آه خانه از پای بست ویران است  .خانه ام رفت ومن بفکر پرده هستم .

     بعضی از شبها به تصویر” ا و “روی صفحه مجازی مینگرم نگاهش مات چشمانش گویی از یک تکه سنگ  بیرنگ است  او هنوز دربلندای خود فریبی نشسته است . روز ی گمان میبردم که این همان کیخسرو  زمانه است اما دیدم درلانه متروکش در سایه   فراموشی ایام گم میشود  نگاهش به ساعت دیواری وتقویم ساختگی خودش است .

    رویا خوب است  انسان دررویا زندگی کند شاید روزی یکی از این رویاها به حقیقت پیوست . 

    امروز ما در گوشه فراغ زندانمان  نشسته ایم  وبه ابلیسی میاندیشیم که زیر درخت گناه نشسته بود واز پشت آن درخت  راه تقوا ی نداشته را بما میاموخت  .اما او افکار دیگری را درسر داشت . اورا نیز ساخته بودند وبجای کلو پاترا فرستادند .

    حال خواه بک زن جوان پر هوس با خوشه گندم بیاید   ویا مردی زیر درخت گناه الود سیب  هردو یک راه را طی کردند  ابلیس در کرشمه آن زن جاودانه شد وحال  آن بیوه درصفای پاکی  چراغ تمنای دیگران است !( عضو  گروه باشکوه ویرانگران جهان ) و  پیرانه سر درتمنای جوانی  در تیره راه  رجعت دوباره به میان قربانیانش .  ث

    زمانه قرعه نو میزند  به نام شما  / خوشا شما  که جهان میرود به کام شما 

    درین هوا چه نفسها پر آتش است  وخوش / که بوی عود  دل ماست  درمشام شما 

    تنور سینه سوزان  ما یاد اورید / کز آتش دل ما  پخته گشت خام شما …………” ه. الف. سایه ” 

    پایان / ثریا ایرانمنش  21/04 /2021 میلادی !