Author: Soraya

  • در شهر خبری نیست

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین 
     اسپانیا 

    لب دریا برویم .  نوری در اب بیاندازیم/ وبگیریم طراوت را از آب !!

    متاسفانه امکان  آن نیست در حرارت 37 ویا چهل  درجه دیگر نمیتوان لب دریا رفت مگر پوستی از گردکدن داشته باشی ومانند یک خرچنگ آب پز از درون دیگ اب گرم بیرون بیایی . 

    در شهر ما خبری نیست غیر ازهمین گرما  ودرجاهای دیگر هنوز فحاشی ها … به یکدیگر ادا.مه دارد جناب خی …. باشی از  اون شارلاتان  در عذاب است وشرم اور هنوز با تمام پررویی روی صحنه  حاضر میشود وتفاله ای دیگرانرا نشخوار میکند مردم هنوز در آن سوی زمان در آتش میسوزند  وهر بار خود را  لعنت میکنند ویا از فرزندانشان لعنتی میشنوند که چرا آئهارا به این روز انداختند دیگر برگشت هم بی فایده است دیگر نمیتوان بر خرابه های آلوده معبدی ساخت وبه عبادت نشست .

    روز گذشته یک کلیپ دیدیم از شاهنشاه اریا مهر خودمان که داشتند حافظ را میخواندند  معلوم بود دریک محفل  این برنامه اجرا میشد وجه زیبا آرام بی هیچ حساسیتی وفشاری روی کلمات غزل را به پایان بردند  آنرا نگاه داشته ام جواهر گرانبهایی است .

    وهفته گذشته بانو جهان سادات همسر ان مرد بزرگوار انور سادات نیز به بهشت رفت زنی که درتمام مدت همراه وهم یار خانواده اریا مهر ما بود وهمسرش جانش را برای این کار ازدست داد وپس از او مصر دیگر مصر نشد بلکه همان شام ماند واین بانوی بزرگوار چه صادقانه ونجیبانه زندگی  پر بارش را ادامه داد در دانشگاه درس میداد کتاب مینوشت ودر مجالس سخن رانی میکرد بی هیچ ادعایی . روانش شادهمه  میروند قطار ما به ایستگاه نزدیک میشود  شب گذشته به حال این رفتگان حسادت کردم  ایکاش مرا هم باخود میبردند چه فایده دارد ماندن ونتوانستن  چه فایده دارد از اعصاب وشعور ومغز خود بیهوده کار کشیدن برای چی ؟ وبرای کی؟  گویا دنیا  برای آدمخواران جا باز میکند ویکی یکی انهاییکه روزی باید بر شانه هایشان دو بال  ودراسمان نگاهشان داشت با خود میبرد  جه بسا من هنوز گناهان زمینی ام پاک نشده تا بسوی اسمان صعود کنم وهنوز باید درگوشه ای بنشینم ودرهم فشرده شدن قیافه ها وادا واطوارهای این تازه به دوران رسیده ونوکیسه هارا ببینم  وبگویم ما نیز این راه را طی کردیم  راهی است ناهموار  ما سهره های زیباتری را دیدیم که آوازشان تا عرش میرفت حال باید پنبه درگوشمان بگذاریم تا صدای انکرالصوات وقار قار کلاغان سیه پوش را نشویم .

    باید پرسید مرگ درکجا  نشسته است ؟  اب هوای خوش اندیشیدن یا در هوای متعفن فریادهای آن دیوانگان از بند گسیخته .

    روز گذشته نوه بزرگ تعطیلاتش را شروع کرده وحال به خانه برگشته بود ونمیدانست تمام تابستانرا چگونه بگذراند  باید به پدرش میگففتم اورا برای اسب سواری بفرست پاهای بلند او برای اینکار ساخته شده اند اما پسرک انچنان خسته بود که کلمات به سختی از دهانش بیرون میامد گرما ی اطاق منهم آنهارا بیشتر کلافه  کرده بود پرسید چرا کولر را روشن نمیکنم  جواب دادم سه سال است که فیلترهایش تمیز نشده وتنها هوای بد بو وکثیف را  به سینه من میفرستد …. سکوت حواسش جای دیگری بود .  این یک دیدا ر خانوادگی است ! چند دقیقه ملاقات زورکی  . تمام شب ا ز فشار گرما روی تختخوابم غلطیدم نزدیک صبح بود که خوابم گرفت اما چه خواب  آشفت ای ؟؟ بلند شدم وا زخودم پرسیدم ایا سفره ای را نذر کرده ام؟ نه !  تنها گرسته ام بود شام نخورده بودم !!! برای  مزاج من بسیار ی از غذاها ضرر دارد !  درگرمای طاقت فرسا هم نمیتوان جلوی اجاق داغ ایستاد باید بسرعت چیزی را سرهم کرد درحلقوم فرو برد !.

    ریگی از آرزوها از روی زمین برداریم / وزن بودن را احساس کنیم /  بد نگوییم به مهتاب / اگر تب داریم / من دیده ام گاهی در شب / ماه می اید پایین ! ” سهراب سپهری ” 

    نه دیگر کار ما از این حرف ها گشذته واینهمه ظرافت درشعر تنها مارا به خواب فرو میبرد امروز تنها سکه ها هستند که از اسمان برای بعضی ها پایین میایند وماه درزیر کبودی وسیاهی ان دستار پیچان وردا وعبا پوشان  خونخوار گم شده است  وباید نماز را درتوالت رو به قبله ادرار شبانه خواند ! وروزه را درپشت کوهها ومعادن  طلا گرفت ودر تاریکی ها با محارم هم آغوشی کرد  این است ان زندگی معنوی که برای ما به ارمغان آوردند .ث

    پایان/ ثریا ایرانمنش 12/ 07/ 2021  میلادی !
     

  • مرثیه ی دیگر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    آنچنان زیبا زیستی و زیبا رفتی که همه آرزو دارند مانند تو دنیارا ترک کنند حتی زیباتراز آن قوی وزیباتر از ان پرنده روی شاخسارها .تو نه یک سرزمین  بلکه دنیارا به دنبا ل خود کشیدی وهنوز  هرگاه  اوراقی گشوده میشود  عده ای تازه به دنبالت نوحه میکنند واشک میریزیند ویا از خاطراتی که با توداشتند با افتخار سخن میگویند . 

    میراث تو برلیان چند قیراطی نبود که درحراجی ها خاک بخورد / میراٍث تو آن کودکانی هستند که امروز بدون تو بی سر پرست وچه بسا گرسنه خواهند ماند  / میراث توآن دختران وپسران  منگولی هستدکه  دست طبیعت درحق آنها نا مهربانی روا داشته  است تو آنهارا دریک جا جمع کردی وبرایشان خانه ساختی وبا آنها  مانند یک  انسان  رفتار کردی  همه شیفته تو بودند شیفته آن لبخند مهربان وآن موهای دخترانه ات  حال معلوم نیست که چه برسر آن طفلان خواهد امد .

    آخرین عکسی را که از تو دیدم گویا پنهانی گرفته بودند  دستت را   روی جعبه ای یا میزی گذاشته بودی  وچه بسا دست روی  آخرین خوابگاهات  با موهایی که دیگر دیده نمیشدند وآن پوزه بند وان لوله هایی که از تو اویزان بود وداشتند بتو زندگی میدادند اما گویا تو نخواستی  آنهارا پس زدی وبه درون همان جعبه خزیدی .

    هنگامیکه ” دون جیوانی ” نماینده پاپ سخن رانی خودرا درباره تو اغاز کرد اشک در حلقه چشمانش میچرخید و آخرین بار زانو زد بر زمین وتابوت ترا بوسید هنامیگه برخاست با دستمال فورا اشکهایش را سترد کسی آنها را ندید اما من دیدم حتی آن مردان  خدا وبی خد اوصاحبان ردا نیز برایت اشک ریختند .

    بموقع رفتی  دیگر دنیا جای ماندن نیست  ودیگر آن می در شیشه ها ی حصیری از لذت ها خالیست  دیگر زمان خنده ها  به پایان رسیده است  همه گریانند  مدتهاست که شادی وخوشحالی ر ویش را از ما برگردانده است  از همان زمانی که تو صحنه را خالی گذاشتی  در سوگ تو من نیز اشک ریختم  نا آن غبارهای غمی که دردرونم انبوه  شده بودند بشویم گذاشتم اشکهایم چون باران بر روی یک زمین خشک وخالی سرازیر شود  بیاد سر زمین بلا گرفته وانمرغان شوم که مانند کفتار بر روی شاخه های بلند درختان نشسته اند وبا قار قار وفریادهای منحوسشان دل هارا چرکین کرده اند   /گریستم  .خوشحالم که تو نیستی تا ببینی ادمها شبانه به گورستانها حمله میبرند تا گوشت تازه مرده هارا از درون قبر بیرون کشیده وبخورند همه حیوان شده اند گرگهایی در لباس آدمی . خوشالم دیگر نیستی تا دنیا خشک وردخانه های خسته را ببینی که دهان تشنه خودرا همچنان باز نگاه داشته اند  فواره های شهر تو هنوز به اسمان میرسند واب رابه هوا میفرستند درحاالیکه در سر زمین من  لاشه ها بو گرفته از بی ابی خوراک سگها وروبهان گرسنه میشوند عده ای هم از این فرصت استفاده کرده اب را قطره قطره به انها میفروشند !!!

    من نیز بر بهار مرده خویش میگریم  اما کسی به گریه من  دل نمیدهد  غیر از زمین خشک بدون فرش !بدرود  بانوی نازنین بی آنکه مرا ببینی  من برایت گریستم برای انهمه انسانیت که دروجود همه گم شده بود وتو همه را یکجا داشتی  حال تنها شب را از لابلای درزها وشکاف کرکره ها فریاد میکنم تا هرچه زودتر به خوابگاهم برگردم بی آنکه مجبور باشم چشم در چشم دیگری بدوزم .ث

    پایان 11/07/2021 میلادی 
     

  • را فا ئلا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا 

    من دیده ام  که ماهی  سرخ لبان تو  / در چین  آبهای روان  در گردش است 

    برپشت ماهیان  لبت /  برق خنده ها / چون آفتاب  صبح  خزان پر نوازش است 

    گذاشتم همه بنویسند / همه بگویند  و بازار  از توان وتنش بیفتد  تا ارام بنشینم وبرایت بنویسم  روانت شاد  بقول هموطنانت امروز فرشته ها واسمان دیوای آنهارا دربغل دارد /

    اولین بار در سال های نوجوانیت هنگامی که تازه شاید ببست سال بیشتر نداشتی با گروهی در سر زمین ما یک برنامه اجرا ردی چندان خوشحال نبودی با آن پیراهن بلند  با استین ها پف دارد ودامن گشاد جلوی همه توان و قوای ترا میگرفت به سختی آهنگی با گروه هم خوان  اجرا کردی و رفتی و دیگر هیچگاه بر نگشتی هفته ها من بانتظار ان شوی بزرگ ایتالیایی بودم اما  خبری نشد  .زمانیکه ترا در شوها ی شبانه در اسپانیا دیدم باورم نمیشد  توهمانی ؟  حق داشتی بر نگردی  آنها ترا با  مثلا خانم فلان خواننده که با یک کله گنده  وموهای اضافی دستهایش را قفل میکرد  ومی ایستاد  تا لبخوانی کند فرق داشتی میکروفون دردست تو یک بازیچه بود مانند یک کبوتر سبک بال به اسمان میپریدی مردانی  ترا روی شانه هایشان حمل میکردند چه همه انرژی داشتی  . هیچگاه خنده از لبانت دور نشد حتی آخرین عکسی را که باکلاه گیس نایلونی سپیدت  بوسه خداحا فظی برای طرفدارانت فرستادی باز خندیدی تو به ان بیماری خندیدی به  دنیا خندیدی وخندان نیز از دنیا رفتی  صف طولانی که برای آخرین دیدار تو درخیابان ایستاده بود بیشتر از صفی بود که برای یک فرمانروای مقتدر  بایستند  همه با گل واشک ترا بدرقه کردند درمقابل تو زانوزدند تو در خوابگاه ابدیت خوابیده بودی اما میدانم که روحت گرداگرد سالن میچرخید همه جا عکسهای خندانت را اویزان کرده بودند  راستش منهم گریستم  چه انرژی داشتی چگونه آنرا کسب کرده بودی ؟ 

    حال ان تحفه ما نیز که روز ی همسرش اورا به نزد تو آورد تا روش صحنه را بیاموزد وتو اولین دستورت کوتاه کردن آن موهای بلند اژدها مانند بود که همه را شوکه کرد او از  تو خیلی چیزها فرا گفت اما هیچکاه نتوانست قدمی جلو تراز تو بگذارد با ان ترانه های انتخاب شده شعرای متعهد توده او نمیتوانست برقصد تنها تکانی به شانه هایش میداد توانایی آنرا نداشت که پاهایش را با زاویه یکصد وشصت سانیتمتر باز کند پاهایش کوتاه بودند .تو زیباترین پیکر عالم را داشتی گویا خدایان هنر ایتالیا سر از خواب چند هزار ساله خود  برداشته ترا ساختند وپرداختند ودوباره بخواب رفتند تا ما آنهارا فراموش نکنیم . 

    بیماری قرن بتو این فرصت را داد که تودر خلوت خودت بنشینی واز دیگران دور باشی  پنهان شدی  ودر پنهانی به دور از چشم کاسبکاران دوره گرد به معالجه ادامه دهی بیست سال با ان بیماری مبارزه کردی ! آفرین بر تو فرشته زیبا .

    خنده هیچگاه از لبانت دور نشد حال آن تحفه ما موهایش را بشکل تو ارایش میکند وخیال میکند پس از مرگ او همه دنیا شیون برایش میکشند  در حالیکه منفور ترین خواننده زمان ماست .

    من سر زمین ترا سه بار دیدم وهر بار احساس میکردم درآنجا به دنیا آمده ام روحم درآنجا درگردش بود هنوز هم ارزو دارم روزی به آنجا برگردم واگر قوای جسمی ام  اجازه داد شاخه گلی را برایت بیاورم هرچند دیر باشد گل بخکشد اما د ل من تازه است با دل تو .

    تو هما ن حوری برهنه باغ خیال  مردمان روزگارت  بودی  که گاهی با یاد تو ترانه ای میسرودند  وپیکر لرزان تو که  زلال تو از درختان بید لرزان  بود واز ماهی های اقیانوسها لغزان تر  از درختان بید کرم خورده نیز بلند تر  طرح قامت ترا طراحان در نقاشی ها ومجسمه ها ریخته اند  تو برای همه اشنا بودی با آن لبخند شیرینت که هیچگاه لبانت را رویهم نمی گذاشتند وهمان باعث میشد همه غصه هارا به دور بریزند وبا تو بخندند  دیگر مانندی نخواهی  داشت  همیشه تنها یک قهرمان دردنیا زاده میشود وقهرمانانه زندگی کرده وقهرمانانه میمیرد .

    با تقدیم بهترین  درودها به روان پاک تو  .ث

    ثریا ایرانمنش / 09/07/2021 میلادی 

     

  • خود شکنن تا….

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    در معر که عشق  ز جرئت خبری نیست /  غیر از سپر انداختن  اینجا سپری نیست 

    سر گشتگی ما  همه از عقل فضول است / صحرا همه را  هست اگر  راهبری نیست 

    خودرا  بشکن  تا نشکنی  قلب  جهان را /  این فتح میسر به شکست دگری نیست ” صائب تبریزی ” 

    درست به چشمانش نگاه میکردم  تصویر او را زیاد تر از حد معمول ساختم  علت این بود که چرا همه میگفتند این شخص  بو” میدهد وبد جوری هم بو میدهد  ا ز او دوری میکردند  مگر میتوان بورا از روی تصویر ویا گفتار احساس کرد ؟ همه خودرا کنار میکشیدند  واز او بعنوان آن مردک  دیوانه ویا آن عنصر پلید ویا آن مزدور کثیف یاد میکردند ! مگر مدرکی دردست داشتند ؟  حال دچار نوعی سر درگمی بودم بروم ببینم درشهر او چه خبر است ! ظاهرا مرد  خانواداه دار  پدری مهربان وهمسری وفا دار !!! وغیره وخود صاحب اعتبار !!.

    خوب به چشمان او که همه صفحه را پر کرده بود نگاه کردم . نه چیزی درآن چشمان دیده نمیشد  هیچ احساسی مانند دوشیشه کدر  که گاهی رنگ عوض میکردند . / مرا بیاد چه نو جانوری میانداخت ؟  آهان مار ! مار سبز جعفری  ماری کشنده وزهر الود ماری  که آهسته آهسته در کنار دیوار میخزد وناگهان حمله میکند  فرم سرش نیز مانند مار بود  خود مار بود که بشکل انسان درامده وحال در کسوت یک قهرمان نشسته وداشت جامه چاک میکرد وفریاد میکشید وگاهی لبخندی شیرین نیز بر لب میراند  بیخود نبود همه ا ز او دور ی میکردند وهمه میگفتند شارلان / کلاش / دروغگو/ دزد/ وراست بود همه انها درست بود .

    دزدی بود که اثار عتیقه را دزدیده  وبفروش رسانده بود  موهای بلند وافشانش اورا بیشتر به یک زن لوند تشبیه میکرد تا  یک مرد .ویا یک نوجوان  کولی ! 

     من هیچگاه پاهای اورا درست  ندیدم هنو زهم نمیدانم پاهای او بلند است یا از آن نوع کوتوله های مادر زادی است که میل دارد نشسته ادای هرکول را دربیاورد >؟1.

     نه هیچگاه  درتمام عکسهای  شهرت طلب او میزی جلوی اورا جلوی پاهای اورا گرفته بود او 

    پا کوتاه بود  چیزی از نوع همان کوتوله های که امروزتنها با کمک اسلحه با مردم بی دفاع وگرسنه وتشنه روبرو میشوند او یکی از آنها بود .

    خودرا نویسنده جا میزد / زمانی روزنامه نگار  میشد  ساعتی بعد سفیر میشد  بهر روی برای آنکه خودرا جا بیاندازد به هردری میزد وهر نوع جنایت را مرتکب میشد او نه میهن میشناخت نه وطن او تنها خودرا میشناخت وعقده های فروخفته  را مانند همه همکاران شر یفش ازنوع قلعه نشینان شهر .

    چشمها بمن دوخته شده بودند مانند دومار سمی  لرزه ای بر پیکرم نشست این خود ماربود که حال بصورت انسان مشغول اغوای حوای زمانه بود .

    شبها دیگر نمیتوانم بخوابم  همه حواس من بسوی ان سر زمین سوخته وبلا گرفته است واین هم نسل جوان وتازه  که به این صورت خودرا بفروش میرسانند فحشا بیدا د میکند فقر ودوشقه شدن پیکر ان سر زمین طلایی به دست همین اژدهای تازه از تخم در امده ومار های سمی .

    حال “آن مرد ” محترم چشم به کدام ” سیاوشان ”  عزیز دوخته  که از آنها میخواهد  در ازادی سر زمین شان بکوشند ؟ کسانی که برای یک لحظه خوشی خود  ملتی را به خاک وخون کشیدند وخود از دنیا رفتند اما بازماندگانشان دررفاه کامل بسر میبرند بیخبر از گرسنگانی که برای پدران  نامرد و نا جوانمرد آنها جان دادند . به انها چه مربوط است  انها دراستخر خودشان شنا میکنند  و نان و خامه خودشان را میخورند به همراه  ابهای جاری از کوهستانهای اویان ! واین بچه مار ها را  هم تربیت کرده مانند ان اربا ب خانقاه دار تا افعی شده وبه جان دیگران بیفتند . 

    ما خنده را  به مردم  بی غم گذاشتیم / گل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم 

    قانع به تلخ وشور شدیم  از جهان خاک / چون کعبه دل به چشمه ” زمزم” گذاشتیم . پایان 

    ثریا یرانمنش / 08/07/2021 میلادی 

  • خورشید همچنان میدرخشد

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    شب است و بیشه ها غمگین وخاموشند /  چراغ لاله ها  از غم سیه پوشند 

    واما برای عده ای اینهمه درد و رنج و عذاب  یکنوع تفریح یک گذر از راهی  بی انتها یک صحنه نمایش است  ظاهرا بعنوان یک مبارز در صحه این نمایش مضک ظاهر شده اند اما درباطن هدف چیز دیگری است و دراین راه ازهیچ کوششی دریغ نخواهند  کرد اگر قرار است شب را با  مریم بگذرانند  انجام اینکار  آسان است  واگر قرار است با همسر ایشان بگذرانند باز هم مهم نیست با هردو میشود کنار امد و به هدف رسید .

    وشما که متکبرانه اعلام میدارید  درحال جوشید چرا حتی یک لحظه به فکر ان کودک بیمارکه پدرش  داشت با کولر اتومبیل تب اورا  وخود اورا آرام میکرد  نیم نگاهی نیانداختید  وحرفی نزدید از اینهمه تاریکی ها ووحشت  حرفی به میان  نیاوردید. چیزی دردست ندارید شما ازخودشان هستید ! حال گمان میبرید که این وطن از آن شماست /نه وطن شما همان جایی است که الان در آنجا نشسته اید زیر کولر خنک ونقش بازی میکنید   شما چه نقشی دراینده  خواهید داشت حتما خودرا آماده کرده اید که نوکری  وپادوی رهبر اینده را بر عهده بگیرید  حال درسکوت نشسته اید تنها چند ورق پاره را بهم چسپانیده بعنوان یک مبارز وارد صحنه شده اید با بزرگان عکس میگیرید آنهارا به دیگران نمایش میدهید  ….ما ان بودیم حال این هستیم  ! مهم نیست پیر زنی در فضای خاموش بیمارستان زیر دستگاه از دنیا برود  شما برنامه تان راازپیش ریخته اند وباید نوکر ی همان ها رانجام دهید .

    شما چه افتخاری دارید که نصیب آن وطن کنید ؟ برای پاهای  کار گری  که با سوختگی تمام بر بام ها فریاد برداشته وحق خودرا طلب میکند  شما ناخن هایتانرا د رسلمانی  مانیکور میکنید وآنرا به تماشا میگذارید !

    زیر دو پرجم نیمه بر افراشته که یکی از آنها بیشر بشما افتخار میدهد چرا که شما را  به نوکری خویش پذیرفته  وبه شما اجازه میدهد با گارسن ها .پادو ها عکسی بیادگار بگیرید وته بشقابهای آنهارا لیس بزنید از این پرجم به آن پرجم سلام گرمتانرا می رسانید وحق خودرا میگیرید . 

    بنا م پر افتخار   مردم ایران  خون خودرا اهدا کنید و بشتابید برای مردن  .

    بنام مقدس وطن  این اسب را رها کنید وبر همان  حماری که قبلا سوار میشدید سوار شوید ودرکنار مردم بایستید شاید روزی  توانستند شمارا ببخشند هرچند  تیر شما درترکش است .

     مردم از زندگی جیوانی خویش خسته شده اند وحق وحقوق خودرا میخواهند د باید حق آنهارا داد  محرومیت از حق یک داغ وحشتناک است  و کسی که این داغ را بر دل مردم بگذارد از خشم پرودگار درامان نخواهد ماند  /

    چرا برای خود اینهمه امتیاز  قائل شده اید ؟  چرا حق تنها متعلق به شماست ؟  آن پدر کار گر شما با دستهای پینه بسته این وطن را برای شما گذارد وشما خودرا به دیگران فروختید به دشمنان قسم خورده آن سر زمین اهورایی .

    حال متکبرانه اعلام میدارید که  از بطن مادر به روی یک لگن خون افتاده اید !  روز ی فرا خواهد رسید که مردم بر شما نیز یورش آورند ومن از بالای تپه های بلند شمارا مینگرم ولبحندی برای اولین بار بر گوشه لبانم خواهد نشست .  زمان را  روشن میبینم . پایان / 

    ثریا ایرانمنش / 07/07/2021 میلادی 

  • یادداشتی کوچک

    ثریا  ایرانمنش .

    امروز در یک برنامه داکمنتری هند را تماشا میکردم  واز اینکه سر انجام هند توانست با کوشش مردانی بزرگ سر انجام بهیک دموکراسی نیم بند برسد وامروز اقتصاد او جهان را در بر گرفته است  لذت بردم ،.

    بیاد نا مه تو افتادم که از هند برایم فرستادی تازه سفیر شده بودی یا معاون سفیر به درستی. یاد ندارم. در نامه ات نوشته بودی که : شتیده ام خودرااز بند رها کرده ای  حال بیا سرنوشت  خودرا به دست من بسپار وبه هندوستان بیا. تا درکنار یکدیگر زندگی را آغاز کنیم !

    خنده ام گرفت برایت نوشتم. تو از زنگوله وزنجیر زیاد خوشحال نیستی. زنگوله خودرا به امان خدا در سوییس رها کرده ای اما من امروز چیزی دردرونم هست که به آن سخت دلبسته ام نه هندوستان بلکه با همه دنیااوراعوض نمیکنم. ، 

    خودترا به تهران رساندی  خوب عیب ندارد   بیا برویم . گفتم نه عزیزم چون تو  تعادل روانی نداری تو شاعری نویسنده ای وهمیشه چشم به دنبال یک الهام داری   زندگی کردن با تو یعنی درون یک جهنم. دوست خوبی هستی  عموی مهربانی هستی اما هیچگاه نمیتوانی  یک همسر خوب باشی .

     رفتی. برگشتی وبا  پیر دختری که هنوز آن پرده عفتش را نگاه داشته بود وشبانه انرا تقدیم توکرد تا بانوی تو باشد عروسی کردی اما واما چه جهنمی شما  دونفر داشتید  ویک زنگوله هم فورا  پاهای ترا زنجیر و قفل کرد ،

     نه پشیمان نیستم تنها امروز دهانم. تلخ است. از بابت  نیش یک  افعی زهر را بالا. آوردم اما هنوز اثر آن در معده ودهانم باقیست  امروز تو نیستی تاهند نوین را ببینی  وبجای تو چند بچه اخوند سفارت را اشغال کرده اند وهمکیشان من از ترس خودرا در شهرها ی مختلف پنهان ساخته اند.  دیگر امیدی نیست تا من دستی به  آن دیوار بلند بزنم وبه آن آتش مقدس تعظیم کنم. وجرعه ای از شربت آنها بنوشم شاید تتمه این زهر  از جانم بیرون رود. .

    دنیای امروز با آن روزها بکلی فرق کرده است عوض شده  آن زمان تو مرد بزرگی بودی ومن زنی کوچک  خیلی کوچک  باور  کن هنوز بزرگ نشده ام همچنان. کودکی ساده دل باقی مانده ام  ودر زیر نیش افعی ها ومارها وعقربها  دارم همچنان جان  میدهم . ایکاش بودی. تنها آخرین نامه ات  را که روی پلاژ میخواندم  باد برد شاید روح تو در آنجا پنهان است شاید هنوز در فکر نجات منی ،،،،دیگر دیر است. جناب سفیر خیلی دیر. ،

     پایان 

    ثریا ، اسپانیا  سه شنبه  ششم ژولای دوهزارو بیست ویک میلادی ، اسپانیا 

  • ادبیات دزدی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    نشانی هاست درچشمش نشانش کن / نشانش کن / زمن بشنو  که وقت آمد  کشانش کن کشانش کن 

    بر آمد آفتاب جان افزون  ز مشرق و مغرب /  بیا ای حاسد  ار مردی نشانشن کن نشانش کن 

    دزدیدن ادبیات ما و رونویسی از نوشته ها و بنام خود به چاپ رساندن و چندین هزار شاهد را آوردن کار ماست ما هیچ قانونی برای هیچ کاری نداریم آدم میکشیم / دزدی میکنیم / تهمت میزنیم / خانه هارا ویران میسازیم مال د دیگران  را به یغما میبریم فحاشی میکنیم سپس راحت راهمان را میکشیم ومیرویم وبا تبلغات وسیع خود بزرگ میشویم آنقدر که شهرت ما عالم گیر میشود  وهمه ا زیاد میبرند که اولین الفا وبتا ا زچه کسی بوده وچه کسی الفاظ نهاد دردهانم ! ودستم بگرفت وپا به پا برد  اما شیوه دزدی را خود آموختیم  .

    بگذریم برویم سر اصل مطلب هنوز عده ای دراین گوشه وکنار دنیا وجود دارند که میتوانند گواهی کنند که اشعار شمس تبریزی متعلق به همان پیر ویران وخراب عشق / شمس بوده وملای زرنگ همه را از او دزدید وبه نام خودش کرد ودرعوض دحتر چهارده ساله اش  ” کیما خاتون نامی را ”  دربغل ان پیر خراباتی  انداخت وسپس هم پسرانش اورا کشتند .

     مولانا جلاالدین بلخی  یک ملا وآخوند بود ومسئله  میگفت واشعاری ضعیف نیز میسرود که دردیوان کبیر شمس موجود است  در ان روزها کسی را کاری به این احوال نبود  بعدها  مردانی پیدا شدند افسانه هاساختند تا جاییکه زمانی  بهاءالادین با پسرانش بسوی شام میرفت درخانه عطار  شبی را  گذراند وعطار گفت ” باشد که این پسر تو روزی خورشید عالمی شود لابد ذبلی سخن پراکنی را درچشمان واز دهان او خوب دیده وشنیده بود  ودرواقع اینهم معلوم نیست راست باشد .

    تاریخ آن است که ضبط شود وخوب بعضی از ضبط شده ها را اگر به صلاحشان نباشد پاک میکنند ! 

    تمام بیست وپنج هزار ابیات  در آن کتاب قطور نمیتواند تنها متعلق به مردی باشد که ناگهان پیری را درراه دیدو عاشق شد و درس ومدرسه منبر را کنار گذاشت وباهم به حجله رفتند نوشیدند رقصیدند وسپس این اشعار ناگهان درمغز آن ملای اهل بلخ جوشید واز عشق آن پیر مرد ویران شده همیشه مست که تمام زبانش شعر بود حتی گفته هایش را نیز با شعر به دیگران میفهماند وناگهان هم گم شد !!!! بعدها  کسانی  جسد اورا درچاهی بافتند ! خوب پسران مولانا ازاین عشق !!!! ناراضی بودند شمس را کشتند وبه درون چاه انداختند !  وهمه اشعار شمس تبریزی بنام مولاناا جلاالدین بلخی به ثبت عالم رسید ! هیچکس د رباره ان عشق نا متناسب چیزی ننوشت وچیزی نکفت مگر که ” !” بوده باشند و تحقیقی نکرد مردی همیشه عاشق ویران وسیاح وکارش تنها این بود که اشعاری را بسراید نه دینی داشت ونه ایمانی ایمان او تنها به عشق بود که مانند امروز گم شده است .و کارش  رفتن به گرد جهان وگردش دوران . 

     امرو بر من خرده خواهئد گرفت وچه بسا صد ها هزار ناسزا نیز نثار من کنند اما روزی فرا خواهد رسید که خورشید از زیر ابرها بیرون خواهد زد  ایا هیچکس تا بحال پرسیده چرا همه اشعار به شمس تبریز ختم وتضمین میشود؟

     از شمس الدین  تبریز  این  میرسدم چو ماه نو / چشم سوی  چراغ کن  سوی چراغدان مکن !

    گر خواهی که بگریزی ز  بحر شمس تبریزی / مپران  تیره  دعوی  را کمانش کن / کمانش کن 

    وآن پیر  را کمان کردند وبسوی چا هی پرتاب نمودند  من کلیه کتابهای مولانا را دارم  وکلیه اشعار اورا بارها درآنها غوطه خوردم این کلمات این افکار بزرگ از یک ملای ده بر نمیخیزد کسی که غیراز کلام الله وچند کتاب مربوط به ادیانرا بیشتر نخوانده بود  .نه باور نمیکنم به همانگونه که بخواهم منکر خورشید عالم تا ب شوم .

    بهر روی بحث وحدیث ما همچنان ادامه دارد ومن درانتظار پاسخ دیگران هستم کسانی که خودرا صاحب معرفت میدانند وذره ای از انرا بو نکرده اند ونمی دانند  چیست آیا معرفت خوردنی  است یا بوییدنی وایا ملای های حاک بر سر زمین ما  قدرت خواندن یک بیت ازاین این اشعارا را دارند یا نه وایا تابحال ملایی دیده اید که اشعاری غیر از باب حسین تشنه لب وذوالفقار علی بسراید ؟ ……. عشق او تنها  پایین تنه باشد وخلا رفتن ؟ عشق برای اینگونه  انسانها حرام است  شعر وموسیقی وشادی حرام است همیشه باید گریست وگریان بود  نالان بود ونالید وفغان کرد ودست بسوی اسمان برد ! دعای امن الیجیب را برای  درمان بیماری ها خواند !!!واین نحسی را نیز به ادبیات ما وارد کردند و فرهنگ پر بار  ما را آلوده ساختند  . دیگر ایا کسی مانده غیرا زچند جوان که از” گوگل ” بپرسند شمس تبریز که بود وملای بلخ که بود ؟ ….

    چندانکه  گفتم غم با طبیبان / درمان نکردند  مسکین غریبان 

     آن گل  که هردم  دردست باد  است / گو شرم بادش  از عندلیبان ……” حاففظ شیرازی” 

    درحال حاضر آن ملای بلخی در قونیه   وترک شده است وترکها اورا به یغما بردند برای آنها مهم نیست که آن بیست وپنج هزار ابیات متعلق به چه کسی است نمایشی بنام سماع درست کرده اند وهرسال بر سر مقبره ان مولای رومی یا بلخی نمایشی برپاست وکلی سود آور برای اهل قونیه  ماهم  در میان کتابهای کهنه برگ برگ شده به دنبال خود شمس میگردیم تا سر انجام اورا بیابیم  چرا او هم  تنها بود !وبه چاه ظلمات رفت .ث

    پایان / ثریا ایرانمنش / 06/07/2021 میلادی !

  • دوست ! همای رحمت

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ———————————

    شهر یاری  گشت ویران / شهریانرا چه شد  /  سرنگون این تخت غیرت  تاجداران را چه شد ؟

    صحن میدان وفا خالی  است از چوگان زمان / گوی عشق افتاد  در میدان  سواران را چه شد ؟ 

    دوست نازنیم ! “هما”  روز گذشته ناگهان بیاد گفته قدیمی توافتادم  آن روز یکه از راهی  دور به خانه من امدی ومن حتی نانی نداتشم تا سفره ای را برایت پهن کنم تنها توانستم  یک استکان چای برای تو وعروس زیبات بیاورم وشرمنده درگوشه ای نشستم از ناهار خبری نبود نانی نبود سفره ای نبود …

    به هنگام رفتن دستی بر صورت من کشیدی وگفتی : 

    پر نگران مباش بچه هایت بزرگ میشوند وهریک پایه تخت ترا میگیرند وترا به عرش میرسانند !!آری بزرگ شدند ….اما  ! پایه های تخت من هنوز در گل ولای مانده  آنها خودشان به عرش رسیدند  وایزد توانارا شکر میکنم که میتوانم به آنها افتخار کنم اگر چه آلوده فقرم شرم باد از همتم  گرچه  برتنم لته ای از پارچه های ارزان قیمت باشد .میلی ندارم روی تختی که آنها ساخته اند بنشینم  برای همین گفته  تو به دنبالت گشتم وترا درهنگ کونگ یافتم گویا صاحب یگ کارخانه شده ای  درعین حال معلم زبان …. یادت گرامی بهترین دوستی که درعالم داشتم تو بودی وهمسر گرامیت که روانش شاد .

    من همچنان چون یک ماهی تشنه درابهای گل الود سر زمین دیگران میچرخم  زندگی برایم تنها یک سردابه سیاه است  ودلی لبریز از خون  ونفسی که میرود تا هنگام باز گشت باید درانتطار بمانم  چون راه یافتن گنج قارون را نمیدانستم ومیلی هم به یافتن آن نداشتم . 

    خوشحالم که تو امروز در  آن در ه سر سیز پر افتابی  که بر تخت نشسته ای ایکاش بتو دسترسی  داشتم  تو فریاد مرغابیان را خوب میشناختی  وپر کشیدن انهارا  نیز میدانستی .توهمان ابر   باران زا  بودی که بر سر  خانواده ات سایه انداختی وهمه را به سامان رساندی هیچگاه خنده از لبانت دور نمیشد عکس ترا درفیس بوک دیدم با همسر مرحومت هنوز  خال زیبای گوشه لبانت  صد ها هزار هواه خواه داشته ودارد  موهایت سپید شده بودند مانند من .

    آسمان ما ازهم جدا شد ه  هر یک در زیر یک منظومه   رفتیم وپنهان شدیم تو روی ا آمدی وبزرگ شدی اما من میان رفتن به زیر اب وخفه شدن دست وپا زدم وهنوز این دست وپازدن ادامه دارد چرا که بیماری مرا رها نکرد وبه دنبالم  امد تا الان همچنان من واودرجدالیم .

    خودم را ازهمه کنار کشیدم حال دل به این بام تاریک سپرده ام به امید یک روشنایی ویک سوسوی ستاره  از روز گذشته تا الان یاد تو درخلوت تنهایی من نشسته  یاد آن خنده ها وآن شیرین گفتارها  اما در سینه من ابی یخ زده است که دیگر نمیتواتم آنرا باز کنم  ابی  از یک ناله تلخ وفریادی که حرمت نداشت واعتباری نداشت  حال چشمه دل رو به خشکی میرود چرا که کم کم یکی از پایه ها تختی که توانرا ساخته بودی دارد لق میشود وچه بسا به زودی مجبور به  ایجاد یک میخ دیگر به ان باشیم .

     پژمرد از خشکسالی  کشت زار  معرفت / الله الله  زین  ابر بهاران را چه شد ؟

    بر نیامد   ارزویم  از دراین سفلگان / عرصه گاه  حاجت امیدوارانرا چه شد ………” صحبت لاری” 

    میدانم بی فایده است هرچه را که مینویسم  ایکاش میتوانستم روی صحنه زندگی یک دلقک باشم مردم به خنده و شادمانی بیشتر اعتبار میبخشند تا به گفتارهای  جدی  دیگر حوصله برای کسی باقی نمانده است در حال حاضر همه اسیریم اسیر بی حیایی واسیر زیاده خواهی  واز یاد برده ایم که در کجا بودیم حال دریک پستی و فرومایگی خود را غرق کرده ایم ونامش را زندگی نهاده ایم  وچیزی بنام شرف نداریم آنرا سالهاست گم کرده ایم  حال تنها عکس از گورهای دسته جمعی میگیریم ودرباره  آنهاییکه قربانی شده اند داستان وافسانه مینویسیم  وخود در سایه وتاریکی ها به تماشا ایستاده ایم  .

    بهر روی دوست مهربان وعزیزم اگر  دست تو  به این نوشته رسید در اینستا  گرامت خودرا کاندیا کرده ام مرا پیداکن که پر گم شده ام . ث 

    ثریا ایرانمنش / 05/-7/2021 میلادی !

  • ما دهاتی ها

     

    دلنوشته روز شنبه / ثریا ایرانمنش ؟ ” لب پرچین ” !

    کار ما  شاید این باشد  / که بین  گل نیلوفر  و قرن بی آواز  حقیقت بدویم !…….” سپهری ؟ 

    مادرم روزگاری میگفت  ” خانه بنا کردن دراین شهر واین پایتخت بیهوده است این شهر روزی به گوه فرو میرود !!! فریا دما بر می خاست دکه باز شهر وده خودرا برتر از همه عالم میدانی ؟ اینجا پایتخت  امپراطوری است . 

    لبخندی تمسخر آلود روی  لبانش می نشست موهای بور را که در پشت سرش مانند یک گلوله توب گرده زده بود  کنار میزد ومیگفت ! خوب من مرده تو زنده  .

    او عشقی عجیب به ولایت خود داشت آن شهر میان کویر وان دهی که د ربالاترین قله ها قرار داشت وابشارهای فراوان روی ستگ کوه ها مینشت وانهارا براق میساخت وچه هوایی  داشت آن ده وچه صفایی   داشت ان ده حال بکلی از روی صفحه نقشه جغرافیا محو شده یا ملاهای عصر هجر انرا برده اندویا شیخی ها که خیلی به ان نطر داشتند .

    امروز در یک نقشه دیدم که یکساختمان در پایتخت  نیمش فرو رفته و اطلاعیه ای نیز دراین مورد به ثبت رسیده بود که به زودی تهران تبدیل به یک چاهک میشود ابهای زیر زمین را فروختند زیر زمین خالی شد ساختمانهای بی رویه بساز وبفروش بر ای تازه به دوران رسیده ها حال هرکدان مانند قوطی کبریت  رویهم تلنبار خواهند شد . آن ساختمانهایی که دردوران شاهنشاهی ساخته بودند هنوز روی ستونهایش ایستاده مهندسین تحصیل کرده ان زمان میدانستند درکجا اسمان خراش بسازند ودرکجا خانه های ویلایی ….الهی شکر که خانه بزرگ ما با بولدزر خراب شد وحال یک برج بزرگ کج گمان روی  ساختمان ” گارنی ” ویران شود وچند تنی از اهالی آنجا را به زیر خاک بفرستند چه بسا خودشان رفته اند درجاهای بهتری شایده هم همچنان  با اب دهان خانه را تمیز میکنند !به همراه  یک کهنه  آشپزخانه .

    ایکاش مادر زنده بود وپیش بینی میکرد که سر انجام ما چه خواهد شد ؟ ما روی زمین خودما ن نیستیم روی زمین دیگری راه میرویم زمین زیر پاهایمان میلغزد ما شادی ها وجشن های خودرا نداریم ما تولد های فرهنگی خودرا نداریم مامانند تماشا گرانی هستیم که درپشت شیشه به تماشای تاترهای مسخره انها می ایستیم بی هیج هیجانی وحرکتی . 

    تابستان ازره رسیده باهوای چهل درجه پرده هارا نمیتوانیم بالا ببریم تا جان ما نفس بکشد  تنها میگذاریم تنهایی درگوشه وکنار آواز بخواند تنها یک نفس اسست که درخانه میچرخد . 

    هیچ صبحی درهوای تازه نیز نمیتوانیم  هیجانی را احساس کنیم انگار که دست درقابلمه دیگری برده واز پس مانده های دیگری میخوریم احترامی نداریم واگر هم باشد مصنوعی ودروغین است . 

    ده ما صفای دیگری داشت ومردمانش   ازنوع دیگری بودند  صدای بع بع گوسسفندا ن وفریاد خروسان وبال زدن مرغان وهیاهوی پرندگان درلابلای درختان  روح مرا تازه میساخت  گاهی  از فشار اب رودخانه قطرهای مانند باران درهوا پراکنده میشد درختان باهم دشمن نبودند   وهیچ تبر زنی تبر بر ریشه آن درختان نمیزد  صدای وزوز مگس ها وهجوم زنبوران  بسمت باغچه پر گل  مانند نغمه های موسیقی بگوش میرسید . دیگر هر چه بود تمام شد حال شکر جوشیده وغلیظ توام با چند قطره اسانس خوشبو نامش عسل است ومشتی ژله له شده با رنگهای گوناگون درون شیشه ها فشرده شده نامش مرباست  ومن دیگر حتی نمیدانم بابونه چه بویی دارد . 

    تنها درختان خشک بی ریشه وبی برگ را میبنیم که بهم فخر میفروشند با کفشهای پلاستیکی  وپیراهن  پلاستیکی وروح من زخم برداشته از اینهمه بیداد گری وبی انصافی وبی تفاوتی  مرگ برایمان یک چیز بسیار ساده وخم شدن از عمودی به افقی است نه بیشتر .

    شهر من گم شده است  / حال با بی میلی خانه ای درشب ساخته ام  ومن دراین خانه به گمنامی یک علف هرزه نزدیکترم تا به یک انسان زنده . 

    من دراین خانه نمناک بد بو  صدای نفس های تند سینه امرا میشنوم  ودرکنارش صدای ظلمت شب را  وصدای سرفه هایی که میل دارد هنوز زنده بماند . ث

    ثریا ایرانمنش  03/07/2021 میلادی ! اسپانیا 

  • یک کتاب / یک نامه

     

    ثریا ایرانمنش / نامه ای به یکدوست !

    دوست عزیزم . کتاب ترا یافتم وآنرا خواندم البته درلابلای زندگی پر ماجرای مریم باکره مقدس  امروزی با آن چارقد های رنگ ووارنگش  اول گمان بردم که به آنها ملحق شده ای شاید هم روزی در کنارشا ن  بوده ای اما  روح عصیان گر تو به زیر بار قراردادهای وحشتناک آنها نمیرفت  چون میل داشتی خودت استاد باشی بنا براین زیربار آنها نرفتی وخودرا نجات دادی کار خوبی کردی حال اگر عضو طرف دارانشان هستی مانند عده ای بخصوص که ماهیانه  وجهی دریافت میدارند وبی آنکه عضو باشند حامیآن آنها  هستند  این دیگر بخود تو مربوط است من میل دارم درباره کتاب تو حرف بزنم  راستش  انتظار زیادتری داشتم اما بنظرم بیشتر یک رومان ! نه یک رپرتاژ امد خیلی بچگانه کودکانه بود  من انتظار دیگری داشتم وآن جایزه “قلم ” از  همان ایران قلم بودکه بتودادند از همان گروه  منفوز  

    من سالهاست مینویسم برای تمام مجلات چه  خارجی چه داخلی گاهی هم مرتکب غلطی میشوم وچند شعر بند تنبانی مرتکب میشوم  که بیشتر  مورد قبول عامه قرار میگیرد دراین بین طرفدارنی نیزیافتم طلای جاندار یکی شدم والماس درخشان دیگری وشاعر ی بی همتا ی!!! سومی درحالیکه همه تعارف بود ومن هیچگاه فریب این گفته هارا نمیخورم مانند یک داس درو میکنم وبه جلو میروم واهمه هم ندارم بارها صحات سیاه مرا برایم پست کردند دوباره نوشتم زیر بار هیچ زوری نرفته ونمیروم وقلمرا به مزد روز نمیزنم خودرا دراختیار کسی نگذاشته ام برای تمام مجلات مجانی مینوشتم وحتی آبونمان مانمرا نیز میپرداختم آنها چندان معرفت نداشتند  که برای من یک مجله مجانی بفرستند حال آن نوشته هارا جمع اوری کرده ام درگوشه ای خاک میخورند بعضی ها کمی ساده وکودکانه گاهی دخترانه هستند بعضی ها مانند قلوه سنگهای محکم بصورت خواننده میخورد واورا ازجای میکند . 

    سعی کن بیشتر بنویسی  اول از خاطرات خودت  شروع کن باخودت رو راست باش دروغ را برای من وبقیه بگذار وسپس کم کم وارد  داستان شو جمع کردن مشتی نوشته های راست ودروغ وانهارا درون یک کتاب آوردن هنری نیست از خودت باید مایه بگذاری از قلب خودت از روح خودت .میدانم که از این نوشته ها نارحت نخواهی شد من بعنوان بهترین دوست وهمیار وهمراه تو برایت این نامه را نوشتم وهمیشه هم حاضر به کمک توهستم  .همین . موفق وپیروز باشی .  درخاتمه هیچگاه آن نامه ای را که از طر ف خواهرت در فیس بوک برای من نوشتی از یاد نمیبرم از همان روز دانستم که  دوستی را یافته ام .ثریا 

     اول ژولای 2021 / اسپانیا / برکه های خشک شده درکنار کلاغها !

  • آبها را گل الود کنیم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ————————————–

    چه گوار است  این آب /  چه زلال است این رود/  مردم  بالا دست  چه صفایی  دارند /چشمه  ها یشان جوشان /  گاوهایشان شیر افشان /  من ندیدم دهشان را ! ……..” سهراب سپهری “

    منهم ندیدم  ده آن  هارا  ونه گاوهایشان را و نه چشمه های جوشان شانرا همه مخفی برای خودشان میباشند . 

    ما شیرهای جوشان ساخت کارخانجات محترم ونامی را مینوشیم وابهای گل الود درون شیشه های پلاستیکی را ونانها خمیر  صدبار  پخته شده ودرفر داغ میشود  وگوشت الاغی که قالب شده است با رنگ وطعمی دلنشین ! ماهم ده  بالا را ندیدم !دروغ چرا؟ .

    دنیای زور است وزر  آنکه زورش بیشتر است میبرد میدزددو میخورد  ومیمیرد با نام ونشان  وآنکه زوری ندارد  زر را میبرد از لاشه های وامانده درون چاهک ها   و.حوض های بو گرفته حتی درمیان حیوانات نیز این قانون وجود دارد هنگامیکه جوجه ای درلانه درانتظار غذای مادر دهانش را باز کرده کلاغی از راه میرسد وآنچه را که درته لانه مانده به یغما میبرد  وجوجه های بی بال وپر  همچنان با دهان باز جیغ میکشند .

    من گاهی پرده هارا کنا رمیزنم وزمانی کسانی پرده هارا میکشند چون به ذائقه انها خوش نمی اید  باید تنها درتوصیف انها نوشت که چگونه میبرند وچگونه میخورند  من به پیکر سپید وعریان درخت بید مینگرم که چگونه پوسته آنرا ازهم دریده اند  کدام پنجه های وحشی دست به این کار زده است .  پیکر سپید بید تازه بخود میلرزد  شفاف  ونرم ودر انتظا رپوسته جدیدی است . با زخم های خود وتراوش صمغ که روی زخمها را میگیرد .

    من تنها ماهی های سرخ شده وبریان شده وسوخته را بابوی تعفن انها  را احساس میکنم وبوی سیر داغ وفریاد سگی که از راه رفتن من خوشش نمی اید . در میان کاکتوس های خود رسته  وخود بوجود امده وتولید نسل کرده بیاد  آنهایی میافتم که ریشه واصل ونسب خودرا تنها درتولید مثل میدانند و مهم نیست کاکتوس باشند یا درختی از نوع خارهای برنده . طبیعت همه مارا بیک شکل افریده است با همان احساس بین بد وخوب  میانه وجود ندارد .

    گاه از حرارتی  که از سوی آن کوی دور افتاده  در مغزم هزاران میخ کاشته بر پیکرم مینشیند وسپس آنرا خالی میکنم  من بازوان اورا دیده ام  اما او مراندیده است  گاه ازفروغ خنده او خود در شک میافتم وگاه  زنگین کمان شادی وخوشحالیم تبدیل به یک  پرده سیاه میشود .

    در پشت سر من دری نیمه باز دهان باز   کرده است که تنها هوای کمی را بمن میرساند  ونوری سیپد از اسمان صاف بدون ابر  همچون غباری از گچ درهوا پراکنده است  خوابگاه من بسیار ساده است  وهیچ صدای لغزش پایی غیراز صدای پاهای خودم درون ان  شنیده نمیشود  مگر که بیمار باشم  دیگر بفکر بر گشت ویا آرزوی رفتن بسوی دردرلم  نمینشیند  دیگر طاقت رفتن را ندارم  اما قلبم هنوز درون سینه ام فریاد میکشد  نور ی تازه از شکاف پنجره به درون میتابد ونوید یک روز داغ وافتابی را میدهدد او همچنان مشغول حرف زدن است خسته نمیشود  این روح ناشناس وهراس آور .  روحی که نه بشکل شمایل قدسین است بلکه دوشاخ شیطانی و بر بالای پیشانیش نمودار است خود شیطان است  که در زیر روشنایی ماه می ایستد  تا نورانی شود  صورتی ندارد   اما موهایش ئا زیر گوشهایش کشیده شده است همچنان چانه اش می جنبد وگوسفندان بع بع کنا ن برایش هورا میکشند . 

    خداوند دردرون دل او تیغی گذارد برای بریدن دلها وکور کردن چشم ها او درتاریکی بسر میبرد نه مهتاب را میشناسد ونه درخت بیدرا او درکنار خارمغیلان رشد کرده است تنها خاررا میشناسد وخاررا نواله میکند ومیجود وبه دیگران نیز میخوراند .

    بی گمان پای چپر هایشان جای پای خدا نیست ….نه عزیزم پای چپرهای این موجودات تنها جای پای اجنه منفور است حتی شیطان نیز برای سجده کردن به جایگاه والایی رسید .

    کلام انها دنیارا روشن نمیکند بلکه تاریکی را افزون میسازد  سالهاست که ما دیگر شگفتن غنچه گلی را درباغچه خانه مان ندیدم  سالهاست  بوی جنازه ها درهوا پراکئده است درهر خانه ای یک یا چند جنازه ردیف است  وتو…. میدانی : “که چه دهی باید باشد ”  کوچه باغهایش از سرود وموسیقی خالی شده است  مردمان لب رودخانه خشک مینشیند درانتظارستاره  سرخ به همراه داسی که به زودی به دست انها خواهند داد  بیا ابهارا گل الوده سازیم تا نتوانند بیاشامند اب پاک روخانه مارا .ث 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش /اول ژولای 2021 میلادی /

  • آواز گرگ ها

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    در زیر آن آسمان ابر آلود  / طوفانی سهمگین نهفته است / 

    آفتاب داغ و هوای خاک آلود  همه بر سر مردم فرود میریزد 

    ما را چه باک که در ساحل امن خود درون کشتی های بزرگ خود نشسته ایم و در انتظار کشتی بعدی هستیم  که آدمیان ! را با خود میاورد .

    ما را چه  باک که اشپزخانه های مدرن  و اخرین سیستم ما غذاها را تا زیر دهان ما میکشاند  چقدر برای ما مطبوع است  و چقدر آن ارباب بزرگ ما مهربان است  . بما چه مربو ط است که ارباب آن یکی  نا مهربان است باید دانست ورفت پی ارباب   بزرگ و مهربان  هر چند شلاقی هم بر جسم ما فرود اورد .

    نه ! ما هیچ غمی برای زندگی نداریم  ما سیر هستیم  بگذار گرسنگان وارد صحنه شوند  وجاده را باخون خود ابیاری کنند  بعد ما وارد کار زار خواهیم شد .

    درحال حاضر دربیرون سرما با دلکقان وصحنه پردازن گرم است سخن رانان  اندیشمند وبازی کنان سیرک  حال ازته  خم رنگ  هر کهنه لته ای  وفرسوده ای را  بیرون میکشند وجلوی دوربینها مینشانند تا سهم خود را گم نکنند  وخودمابهره ور از شادی زندگی شویم .

    بیرون گرماست ویا سرما بما مربوط نمی شود  گرسنگی یا تشنگی  که بی امان بر آن مردم میگذرد  آنهم بما مربوط نیست  درانتظار دشمن سومی نشسته ایم  آدمی که هنوز برایمان ناشناس است . چه  بسا سبک سرانه واواز خوان  برایمان ترانه ای تازه بخواند  ودیگر ی چنگی را در دست بگیرد وبنوازد  وسپس به کارهای بزرگتری بپردازد همچنان که چنگ نوازان گذشته امروز کارهای بزرگی را دردست دارند .

    کبوتران  حرم مطهر در آنسوی شهر برایمان خبرهای خوشی خواهند آورد  اگر قرار است انبار اسلحه خالی شود خوب به پروازها ی شبانه خود ادامه میدهند .اگر قرار است که روضه رضوان همچنان بر قرار باشد روضه خوانی خوش صدا وخوش سیما برایمان خواهند فرستاد .

    اکنون  ما دریک بیابان بی انتها راه میرویم در عهد عتیق هم نیستیم که موسی راهبر ما باشد شاید فرزندانش وپیروانش راهبری ا  به عهده بگیرند  وراه را که مثلا خدا با تیر ترکش اتشین خود نشان داد  انها نیز بما نشان دهند . کسی چه میداند شاید رهبری  جهان از سوی کنعان باشد  وناگهان شخصی  پیدا شود به همانگونه که آن دیوانه در چهل واندی سال بر ما ظاهر شد /.

    خوب ای شاعران / ای نویسندگان  دکمه هارا فشاردهید وسرودی تازه سر دهید  شاید از میان شما ملعونان  میمونی برخاست و پای به میدان گذاشت واتشی برافروخت تا گرگها را فراری دهد .

    امروز بر همه ما تقریبا ثابت شد که همه پیامبران دروغ بودند  وآنهاییکه به نیرنگ کلماترا بر سر ما میکوبند حال باید جوابگوی باشند  کجاست سر زمین موعود ؟  کجاست ان کتبی که باید فرا بگیریم چگونه انسان باشیم نه گرگ /

    گمان نکنم هیچ یک از اهالی سر زمین من  مانند من زیسته باشند درون یک منگنه درون یک استوانه  وگاهی این استوانه چنان داغ یا سرد میشود که همه استخوانهایم را به زیر شکنجه میکشد چرا ایستاده ام ؟ در انتظار کدام روز ازادی هستم وکدام آزادی  ما هیچگاه ازاد نبودیم وازاد نزیسیتم همیشه چکش قانون بر سر ما فرود آمد ما بردگان که نتوانستیم زمین هایمان را نگاه داریم وخانه هایمان را  امن تر کنیم وهمه چیز رادرکف دست گذاشتیم وتقدیم باد کردیم حال میخواهیم  از هوای الوده درزیر خروارها دود دوباره تکه هارا جمع کنیم  آنهاییکه امروز به صحنه آمده اند   همان بردگان بیمزد ند اربابان درون سوراخهایشان پنهانند وآنها را راهنمایی میکنند  آنها جاده صاف کن هستند  هیچکس تا امروز با انها همصدا نشده است تنها درسخن را نیهای پر شور واخیرا ” اطاق پالتاک ” که نامش به کلاب هاووس مبدل شده است تا مانند یک سنجا ق سینه براق بر سینه خیلی ها بد رخشد / هیاهو بر پا کرده اند مانند کلاغها ومرغان وحشی ماهیخوار .ث

    ای که درخلوت من بوی تو پیجیده هنوز / یا دشیرین تو تا  مرگ هم آغوشم باد 

    ابر تاریکم  واز گریه  اندوه پرم / حسرت دیدن خورشید فراموشم باد ………….” ناد رنادر پور ” 

    پایان / ثریا ایرانمنش …..30/06/2021 میلادی /

    هوا بس نا جوانمردانه داغ است !

  • مرگ قناری

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    شب است و بیشه ها غمگین و خاموشند /چراغ لاله ها از غم سیه پوشند 

    کبوترهای زخمی از سموم گل / به دار شاخه ها  مبهوت  وبیهوشند 

    بیاد آن شب خونین  وبی پایان  شقایق ها عزادار وسیاه پوشند ……….”رضا عبدالهی “

    صدایی خسته و کوتاه داشت غم درون چشمانش میرقصید  آوازش بیشتر به  زمزمه جویبارهای همان زادگاهش بود  چشمانی ارام صوتی  ارامتر وغم همه لبان بی خنده اورا پوشانیده بود . 

    چندان با او آشنایی نداشتم  بر حسب تصادف چون اهل ولایت بود  به آوازش گوش دادم چه غمگین میخواند چشمانش مرا بیاد پدرم میانداخت وآن صورت صا ف وبی دست اندازش موهای کم پشتش وآواز حزین او .

    به دنبال اورفتم تا ببینم از کجا برخاسته وچگونه توانسته خودرا به اینجا برساند  دانستم از کودکی زبانش میگرفته وتنها راه بیان احساسش هما ن موسیقی بود . اشعارش ساده وبی تکلف از کلمات بیهوده  .اشعاری که از دلی پر درد بر میخاسست . او مرده بود  درجوانی  واوج شهرت  ظاهرا با سکته مغزی اما درواقع با هجوم کتک افرادا خانواده  همسرش که از قومی دیگر بودند واو از قومی دیگر !!!! او اهل بخیه نبود 

    زمانیکه اشعار رضا عبدالهی را میخواندم دراین فکر بودم  حتما عزیزی را ازدست داه است واین عزیز کسی نبود غیر از برادر جوانش که به دست اقوام همسرش به ان دنیا رفت گیتار وساز خودرا تنها گذاشت تنها آوازش  را روی پهنه دشت کویر رها کرد .

    شب برآمد افتابم  را گرفت / گریه طغیان کرد وتوانم را گرفت 

    سیل خونینی که جاری شد زچشم / بی تو تا پای رکابم را گرفت 

    همیشه با و میاندیشیدم که این اشعار در انتهای این دفتر کهنه بیاد چه کسی است وحال دانستم آن قناری غمگین چهار برادر داشته وچند خواهر  چه بیصدا دنیارا ترک گفت   ناگهان صدای صاف  وبی غش او  فضای ابر هارا شگفت  در فضا گشت  واز پشت پنجه سنگین آهنینی  برق تلنگری جان اورا گرفت .

    نامش بر شیشه ها ی کوچه  غبار گرفته زمان نقش بست  وچشمان ارام  وپاک او  چون چشم مردگان  از گر دش ایستاد  ودری بسته شد در صحرای کویر . او اهل کویر بود همراه ما کویر پیمایان گام برداشته بود اما او بخوبی راه وروش باد های مسموم کویررا نمیشناخت او خیلی جوان بود به پاهای بلند خود اطمینان داشت اما نمیدانست که کویر پاک ما نیز الوده بخون کشته   قرن ها خون پهلوانان را در زیر ماسه ها وشن ها پنهان ساخته بود ومارهای سمی وزهرآلودی  نیز در زیر آن ماسه های داغ نهان بودند  . نه او نمیدانست او صافی کویر را با سینه صاف خود یکسان میدانست  حال  گویا کویر دوباره هوسی دیگر بر سر داشت  وخونی دیگر طلب کرد .

    نور از شکاف پنجره به درون اطاق  میتابد نوری که ساعتی بعد دوباره تبدیل به شمشهای برنده وگزنده داغ خورشید خواهد شد  ومن به کسی میاندیشم  که دردور دستها  از پشت خمیدگی کوهها  بی هرا س خودرا به دست امواج ناشناس سپرد وچه ناجوانمردانه  بخون غلطید .

    سالهاست که جوانمردی ومردانگی از روزی زمین محوگشته است جایش ا به بوی گند شهوت آلود درهم امیختگان داده است  .تو به دنبال دل گمشده ات بودی همه  دلها گمگشته اند . 

    خاطر تو از مسیر لحظه ای من جدا شد / بی تو اما  طرح ارزوهایم عزا شد 

    رفتی آخر . اشیان قمریان از یورش با د / از فراز شاخه های خشک پاییزی جدا شد 

    آخرین برگی که بر دار   سیاه شاخه پژمرد / با طلوع شب /  سوار مرکب باد صبا شد 

    روانت شاد یادت گرامی  هر روز به آن آوازت که برای دل گم شده ات   میخوانی گوش میدهم هم ولایتی نازنین  اسوده بخواب ما زندگان مردگانی بیش نیستیم که تنها راه میرویم . پایان 

    ثریاایرانمنش / 29/-6/2021 میلادی !

  • زنان موفق!

     ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین” اسپانیا !

    دل من – آینه ای بود  . پر از نقش تو بود / دیگر آن ایینه کز نقش نو بود ! شکست …….

    برنامه ای را میدیدم از یک تلویزیون  و رسانه مهم و بزرگ ! در امریکا که صاحب انرا کم وبیش میشناسم  پدرش درایران عکاسخانه داشت وسپس فیلمبردار شد ……

    او امروز مرد موفقی است وصاحب یک رسانه ! تا اینجا هیچ عیبی ندارد اما او داشت از زنانی موفق  که مانند ما زندگی نمیکنند تعریف وتمجید میکرد  واز خانم انوشه و سایرین که صاحب بزرگترین ها !!!! هستند   که بلی آنها  در امریکا واروپا موفق ترین ها هستند اما نگفت آنها هنگامیکه لک لک ها آنهارا درون آن پارچه اطلسی  به دامن مادرشان مینشاند یک چک  بدون تاریخ با مبلغی نامعلوم در دستشان بود ومحکم آنرا نگاه داشته بودند وپدر مهربانشان برایشان جایگاهی را بازکرده بود وآنهارا به امان خدا  رها نکرده خود بسوی فاحشه های رسمی نرفته بود !

    روز گذشته  سخت دلگیر بودم واز اینکه تا این حد خودرا خوار کرده احساس ضعف میکردم کلی خودرا سر زنش میکردم اما خوب انسان نیز مانند  شب و روز رنگ عوض میکند .

    بیاد نامه ای افتادم که هم اکنون  درون یک دفترچه قرار دارد ودوستان وفامیل هایی محتاج بودند   هر بار هشت هزار پوند یا ده هزار دلار ازما قرض میگرفتند  تا دردوبی وابو ذبی سر مایه گذاری کرده مارا نیز شریک نمایند  وسپس  گم میشدند یا بعدا اگر زمینهایشان !!! فروش  رفت  پو ل را بابهره به ما برمیگردانند  من بیخبر از همه این ماجرا ها بودم ایننها بین دوستان ! وهمکاران وفامیل  محترم وهمسرم   رد وبدل میشد ویا دختری با پول من دردانشگاه دکتر دارو ساز  شد با پول من جهازی بزرگ تهیه کرد وسپس مادرش نامه ای  لبریز از آتچه که لیاقت خود ش را داشت برایم نوشت .  آنهاییکه موفق شدند مردان موقفی در پشت سرشان بودند ومیدانستند درکجا  تشک خودرا پهن کنند وبا چه کسانی رفت  وآمد کنند  نه دریک زندان  آهنی به همراه یک زندانبان تهی مغز وبی مایه که چندر قاز پول را باخود آورده وحال روی آن خودرا ” گنده ” میدید وبا ارذل اوباشی رفت وآمد  داشت که اورا تا مرز مرگ ونیستی کشاندند  امضاهایی از او گرفتند وسپس پیکر بیمار اورا تحویل  ما دادند  بی آنکه ما  خبری از آنچه دربیرون میگذشت داشته باشیم  ما نیز به امید موفقیت فرزندانمان اینهمه راه را طی کرده بودیم  …..

    حال فرزندان ما  برده دیگران شده اند تنها یکی از آنها ارباب خود میباشد  چون باهوش بود ومیدانست نباید راه پدررا طی کند وخودمان درته چاه درانتظار طنابی هستیم تا خودرا بالا بکشیم  البته ما هیچگاه نخواهیم توانست با آن لک لک ها پرواز کنیم آنها ازنوع دیگری هستند پدرانشان برایشان  درهمه جا  تشکچه ای انداخته اند  نا آنها راحت باشند اما درحد خودمان توانستیم خودرا نگاهداریم وتسلیم کسانی که قصد خرید مارا و تخریب ما را داشتند  نشویم 

    خود فروشی راههای مختلفی دارد  همه آن راههارا نمیدانند . در گذشته درایران عزیزما خانه هایی بودند که بانوان محترمی آنهارا اداره میکردند این بانوان همگی درکارهای خیریه ودسته جمعی شرکت داشتند ونامشان پر افتخار بود اما……درعین حال دختران جوان بی تجربه را نیز برای فلان سپهبد یا فلان وزیر میبردند نا کارشان زودتر انجام بگیرد ! کسی هم نمیدانست درپشت پرده  چه ها میگذرد ! ویا همسرانشان درعین داشتن درجات بالای  سپهبدی خانه دار !!! هم بودند  وزنی را بعنوان صیغه  مدیره آن خانه بزرگ  بکار وا میداشتند !همسرانشان همه صاحب نام   وبانوان مخیر !!! نیز مشغول کار وسرمایه داری یا سرمایه گذاری روی زنان  ودختران وپسران جوان بودند وبدین سان آنها  ثروتمند شدند درحالیکه نخست وزیر  آن زمان دریک آپارتمان اجاره ای زندگی میکرد با یک همسر آلمانی  وبسیار ساده  ( روانش شاد ) وما همچنان درهمان را ه خاکی خود گام بر میداشتیم .

    از اینکه اینهم احساس ضعف میکنم ازخودم بیزارم اما امروز دنیا مرا نمیخواهد  گردنبد من میلیونها دلار قیمت ندارد وکیف دستی ام تنها بیست یورو ارزش دارد !!!! بنا براین باید درهمین کنج عسرت بنشینم وچیزی را که نامش ” شر ف” است محکم درمیان لباسهای کهنه واز مد افتاده خود پنهان کنیم تا به دست دیوسان نیفتد وان دیوسان هر روز تعدادشان بیشتر میشود به مدد بانوان پلاسیده دیروز وامروز  همه ثروتمندان دریک جا جمع شده اند تا دنیارا بین خو د تقسیم کنند با آدم های بی عرضه ای که محکم به خودشان جسپیده اند کاری ندارند این هما ن ( گلوباالیزم ) جهنمی جهانی است  که دنیا دو قسمت میشود  ارباب وبرده .واین است فرق ما باشما  دوستان عزیز ما داشتیم وخوردیم وسیر شدیم حال  نوبت شماست تا روی صحنه سیرک زندگی بازی را ادامه دهید .

    چون گل ماه  که پر پر کندش  پنجه موج / غنچه باد تو پر پر شد وبرخاک افتاد 

     پایان 

    ثریا ایرانمنش  28/06/2021 میلادی ! !

  • امروز / یکشنبه !

    دلنوشته/ ثریا / ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    اول بنا نبود که بسوزند عاشقان / آتش به جان شمع فتد که این بنا نهاد!

    امروز با تمام وجودم  صدای ترک برداشتن قلبم را شنیدم  / با تمام وجودم  احساس کردم چیزی درون سینه ام شکاف برداشت  اشکهایم برای ترمیم زخمهایم فرو ریختند  / دراخبار چشمم به بچه های کوچک وزنان وودختران بی پناه درچادرهای کنار دریا در ترکیه  بی هیج آذوقه ای وگرسنگی ملتی که خودرا به فنا داد  وبشکم ها ی باد کرده آن شیاطین عبا به دوش نعلین وردا وخرقه پوش .مینگریستم . 

    فهمیدم دنیا دیگر جایی برای ما ندارد برای دلهای سوخته وبرای ترحم وبرای کمک وبرای زنده ماندن درحد اقل ندارد . بدوید فرزندان من بدوید تا میتوانید پولهایتانرا جمع کنید وخود پنهان شوید وتو دختر بیچاره  که گویی سقف اسمان مرا با تودریک خاک انداخت به دنبال حقوق چند ماه عقب افتاه ات به دنبال یک ارباب ؟ بدو !

    به چسپهایی که بر روی شیشه شکسته میز  چسپانده بودم نگاه کردم کسی نیست تا به کمکم بر خیزد  کسی نیست تا یک شیشه بر بیاورد یکی به دنبال موش درون بالکن خودش میدود دیگری نگران تنفس سگش میباشد وقت اضافه ندارند صرف میزی کنند که شیشه ان روی پای من شکست .

    مردم اینجا بسیار تنبل وبی اعتبارند مسئولیتی را نمی شناسند یک روز درامدی آنرا صرف یک بطر شراب با پنیر کرده میخورند ودرکنار ساحل میافتند  مغازه ها بسته شغلها تعطیل کارخانجات خارجی برایشان کار میکنند یعنی زباله های  دور ریختنی وریسایکل شده  خودرا بعنوان  لوازم خانه  درون انبار ها برایشان جا سازی کرده اند  وخارجیان کشورشانرا میچرخانند  وپولی هم بابت این زحمت پر داخت  نمیکنند  مانند همان سر زمین گل وبلبل  . خارجی هستی حقی نداری حرف بزنی تو حقی بر اینجا واین  آب وخاک نداری حتی زمین زیر پایت نیز متعلق بماست  واین ماهستیم که بتو میگوییم چند بار درهفته میتوانی گلهای باغچه ات را آ بیاری کنی  وچند بار برق را روشن کنی وچه ساعتی ماشین لباسشویی را بکار بگیری تو حق حرف زدن نداری . اصلا تو حقی نداری .  روزی که ترا  از اسمان به میان چند تکه پارچه  خونین انداختند کاغذی دردست تو نبود که درآن سفارش ترا به زمینیان کرده باشند دستتهایت باز گویی هر چه را که داشتی بین زمین واسمان بر باد دادی بنا براین با کدام حق میخواهی دراینجا  بنشینی ؟ 

    حقوق تو درسر زمینت  بلوکه شد بما مربوط نیست ترا گرسنه رها کردند بما مربوط نیست بچه هارا بزرگ کردی بما مربوط نیست تنها به هنگام جنگها میتوانیم جوانان ترا فرا بخوانیم برای گوشت قربانی جلوی موشکها ویا پایین انداختن آنها  از چتر نجات در یک دهکده آدمخواران  این تنها حقی است که بتو میدهیم .

    همچنان به چسپهای کج ومعوجی که روی  شیشه میز چسپانده ام خیره مانده روی انرا پوشاندم  روز گذشته نتوانستم کسی را بیابم که برایم حتی یک تکه تخته بسارند برای روی میز باید آنرا کنار خیابان بگذارم یا تلفن کنم انرا ببرند تعمیز کنند وبه قیمت سر سام اوری بفروشند برای بردن ان نیز باید نیز کرایه ای پرداخت کنم . 

    احساس شدید فقر ودرماندگی همه روحم را فشار داد تا اییکه همه قطره قطره از چشمانم فرو ریخت  روزی چند اطاق مبله داشتم وشبی صدها  میهمانرا درخانه پذیرایی میکردم با فرشهای گرانبها ومبلمان شیک که کمتر درخانه ای یافت میشد  انرا سفارشی میساختند میز بازی میز ناهار خوری میز جلوی صندلیهای راهرد میز اشپزخانه وچه بی ارزش به نظرم می آمدند  اوف  نوای ساز شوپن همه خانه را انباشته بود ومادر دراطاق داشت کتاب میخواند بچه ها درحیاط بزرگ با عروسکهایشا ن میهمان  بازی میکردنداتومبیلم زیر الاچیق داشت خاک میخورد …………

    حال به کجا رسیدی ؟  برای امتحان به سه خانه تلفن کردم وماجرا را گففتم  هریک بهانه ای آورد !!!!! 

    اوف خانه ات نفس گیر وکوچک است باشد تا بعد فعلا برو روی بالکن وافتاب بگیر.

    شکستم صدای شکستن قلبمرا شنیدم  هنگامی که  بلند شدم دیدم کمرم خم شده   فریاد کشیدم راست  بایست صاف ومستقیم مانند یک الف  بدون هیچ کمکی راه برو عمود برزمین تا به هنگام افقی شدن ….اما نشد . اشکنهایم جلوی چشمانمرا گرفته بودند.

    بخاطر شما آنهمه جلال وشکوه را رها کردم تا شما مانند زنان ودختران امروزی ایران با لبان بادکرده به خود فروشی نیافتید ودرب بزرگترین دانشگاههارا برویتان باز کردم وخودم خالی شدم ……خالی هریک صاحب یک زندگی شدید  خانواده دار شدید وفراموش کردید زنی را که شمارا  د رزیر باران بر شانه هایش حمل کرد تا مرکب  شما باشد وشما بر زمین نخورید غرورتان شکسته نشود هرچه را که داشتم دادم بی انکه بفکر پس  گرفتن آن باشم .

    حال اورا به حال خود رها کرده اید بی هیچ احساسی ! 

    روز گذشته در سوپر با دخترکم به هنگام  خرید یک تکه گوشت یک کیلویی درون یک بسته در سبد او دیدم ماهی مرغ  نگاهی به هیکل نحیف او انداختم که استخوانهایش داشت از هم جدا میشد ومی دانستم  آنهارا برای آن مردی میبرد که هرروز قطر شکم او بیشتر میشود وصندوق ابجو واب معدنی  با ان دستهای نحیف ولاغر   مرد او تازه ازخواب بیدار شده بود وتازه داشت صبحانه میخورد ساعت یازده صبح بود …….

    من با مقداری سبزی میوه بخانه برگشتم ومیدانستم هم اکنون آن تکه گوشت وحشتناک  روی اتش سرخ میشود تا با سبزیجات وسالاد به شکم او فرو روند  ودخترک با کمی ماست وخیار خودش را سیر میکند چون گرم است ومیلی به آن تکه لاشه هم ندارد . 

    ودیدم دنیا درهمه جا یک شکل است مهم نیست درکجا باشی بدترین  شکل  زندگی آن است که تو مجبور باشی تکرار انرا ببینی . همین .دیگر هیج .

    شب است  وهیچکس چراغی دردست نمیگیرد /از چه کسی پرسم راه صبح را ؟  ستاره گان  همه خاموشند / راه باغ را چگونه خواهم یافت ؟ ثریا

     یکشنبه 27/06/2021 میلادی / اسانیا / ثریا ایرانمنش .

     

  • ای عشق !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    —————————————-

    میستایم ترا ای عشق .  میخوانمت بسوی خود . ای عشق / می پرستمت  ای ستاره پرشرر .

     ای پرده دلفریب  رنگا رنگ / / میستایمت  ای غرور پرشکوه.

    می بوسمت ای صبح گلگون  بیداری   و…. ای فردای بی امید  

    با تو  امید دردلم گره میخورد . ای عشق 

    دیر گاهیست که بی تو زیسته ام وبه حرم رفته در مقابل بت ها خم شدم / 

    دیر گاهی است که خسته از تو  دراشکهای خویش گم شدم 

     سلام برتو ای عشق ! 

    هرگام که بر میدارم بسوی تو میایم وبتو نزدیکتر میشوم 

     راهی بدون بازگشت .

      درسینه سرد و وسخت من  انبوهی ازرشته های  نامریی بوچود امد . 

    به امید درمان. وبه امید  فردای بی فردا 

    حال دردامن پاک  تو نشسته تم ای عشق  با فردای ادامه دار 

    میخواهم این باشد 

    پایان شکنجه هایم  . ای فردای طولانی 

    میخواهم از این شب تاریک برون ایم  وبسوی تو پرواز کنم  فردای من بسوی تو جاریست  . ای عشق 

    رنج است / درد است ونا امیدی  /آتش است وسوزش گرمای خورشید .

    با تو ای عشق به کنار چشمه های جوشان  وسپیده خنکی خواهم رفت 

    چرا که میل دارم از این شب تاریک بیرون ایم 

    با تو ره می سپرم با توهمراهم وبا تو همگام 

    واین آخرین راه من است . راهی بدون بازگشت .

    نابینایان  . عوام فریبان  که کورهارا بر سپر خود نشانده اند 

     وان کورهای مادر زاد 

     آن آلوده دامنان وعوام فریبان را  چون جان دراغوش میکشند 

    من راه فرار را یافتم وبسوی تو آمد م ای عشق  ای نجات بخش ارواح پاک 

    من درمیان آنان ئخواهم ماند  بگذار خود همه چیز را درهم بشکنند 

     بسوی تو آمدم . ای عشق آغوش باز کن ومرا در اغوش خود پنهان کن که پر تنهایم . ثریا 

    پایان 

     ثریا ایرانمنش / 26062021 میلادی 1برگکه های خشک شده .

  • مرگ یک فرشته

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

     اکنون همان زلال که ” آب است ” یا زمانی  / در جویبار محکم سیمانی 

    از سر زمین غربت ما  – سالخوردگان 

    چون برق می گریزد و جون باد می رود 

    زیرا که او – از لابلای توده سنگ وگیاه نیست / میلش به هیچ خاطره در طول راه نیست ..”نادر نادرپور از کتاب  زمین  وزما ن.

    جون هم رفت ” ” جون هانت ”  آخرین آنسان وارسته روی زمین  زنی که توانست یک تنه سالها دستیار وپرستار ومادر مهربان همه بیماران قرن یعنی  ” سرطان ” باشد  او >سیستر ترزای  > فرمان بردار  وهدیه بگیر نبود برای تلاش های غیر متعارف خود برای بردن دختران به صومعه  او یک زن بود که میل داشت پناهگاهی برای بیماران سرطانی در این روزهای عمرشان بنا کند ودراین راه چه کوششها کرد تا به خانه ولایتعهدی نیز سفرکرد  وسر انجام توانست یک بیمارستان در یکی از شهرکها بنا سازد  وبیماران از همه جا رانده را درخود جای  بدهد وبا پرستارانی مهربان وجوان وفرشته هایی که همانند خود او بودند .

    جون از میان مارفت او بهترین  انسانی بود که من شناخته بودم با همسایگی ما شروع شد  وسپس یک الفت ویک همکاری   پنهانی داشتیم اگر کمکی به بنیاد او میکردیم کمکهای دیگری را لبریزاز مهربانی واغوش باز او دریافت میداشتیم همیشه آغوش او باز بود تا تو خودرا درمیان آن سینه کوچک استخوانی بیاندازی واشکهایترا بر روی پیراهن ارزان قیمتی  که ازباز ماندگان بیماران بود وبرتن او خود نمایی میمکرد بریزی . .

    امروز ما در دنیای بدی زندگی میکنیم دنیایی که حتی مادران را  میکشند وگوشت اورا میخورند  دنیایی از  تجاوزات جنسی وبیماری های روانی ومردان وزنانی که هیچگاه نمیتوانی روی مهربانی ویا دوستی آنها حسابی باز کنی  اما ” جون ” مانند همان گل زیبای افتاب گردانش میخندیدوترا میپذیرفت  او خود گل افتاب گردان بود .

    شب بدی را گذراندم ویا گذراندیم همه  اشکهایمانرا پنهان میکردیم اما دیگر زمانی رسیده بود که او میبایست میرفت نه کسی را میشناخت ونه زبانی برای  بیان احساسش داشت تنها دروصیتنامه اش نوشته بود ” برای من مراسمی نگیرید وبجای گل پول انرا به بنیاد خیریه بدهید ” کودکا  نامی شناخته شده درهمه این سر زمین ووابسته به بنیاد “هاسپیز” مرکز سرطانیهیا جهان .

    دیگر کسی نیست راه اورا ادامه دهند مغازه های خیریه وفروش لباسهای  دست دوم  بخاطر کورنا بسته شدند پرستاران بی هیج حق وحقوقی داوطلبانه به خانه بیماران میروند با روی باز وخنده  چه تفاوتی است بین انسانها  !…..او دراینجا یک خارجی بود زبان نمیدانست وعجب آنکه پسرک چهارده ساله من مترجم او بود واولین برنامه کامپیوتری اورا به راه انداخت خودش هنوز دانش آموز بود پانزده سال خدمت به ان جمعیت را بی هیچ چشم داشتی انجام دادوشب گذشته با بغض از او یاد میکرد میدانستم که چشما ن او لبریز از اشک است  عکس فارغ التحصیلی دانشگاه پسرک روی طاقچه جون خود نمایی میکرد تنها هدیه ای که همیشه  باخود همه جا میبرد .

    حال آن بانگ ها خاموش شدند وان بانگ بلند ابدی نیز به خاموشی گرایید  در کوچه های گل الود وخاکی د ر میان هیجانهای سکس ومواد  ومن درانتظا رگفتگو با اویم از لابلای برگ  درختان در یک جمله بلند ونفس گیر  با همان لکنت زبان  وهمان پاهایی که به سختی بر روی زمین جا به جا میشدند .

    خدا حافظ جان هانت یادت همیشه دردل ما زنده است درکنار مردگان این قرن و رباطهایی بشکل ادم .پایان 

    ثریا ایرانمنش 25/06/2021 میلادی  ” تقدیم به جون هانت بنیان گذار  مرکز سرطانی ” کودکا” اسپانیا 

  • نامه ها ……

     ثریا ایرانمنش “لب پرچین” / اسپانیا !
    ————————-
    درون سینه ام دردی است خون بار  / که همچو گریه میگیرد گلویم /  غمی اشفته  دردی گریه الود /  نمیدانم چه میخواهم بگویم .” سایه ” 
    نامه های روی دستم  مانده  هرصبح که صفحه را باز میکنم  فورا آنرا میبندم نمیدانم از کجا شروع کنم وچگونه شروع کنم ومقصر را چگونه ارزیابی کنم وبگویم  کدام یک مقصرید آنکه ترا زاد ویا آنکه آمد بی آنکه خود بخواهد ؟ …..
     نوشته بود : 
    ماه چهارم بار داریم بود اما زندگیم دیگر آن رونق اولیه را نداشت  میدانستم سر باری شده ام برای ” ا.و” اوکه ابدا میلی به زن نداشت  همه روزه سعی داشتیم از یکدیگر فاصله بگیریم   دوران بارداری را طی میکردم وبخوبی میدانستم که دختر است اورا بخواب دیده بودم درخواب نام اورا را بر زبان آورده بودم  اما هم دراین گمان بود که خوب پسری است  شاید برایش جانشینی باشد  اهمیتی بمن ودردهای من نمیداد  درظاهر جلوی دیگران مرا چنان میخواند که گویی خارج از منظومه آنها دارم پشت  دیوار  زندگی آنها میچرخم .
    در خانواده شان دختر زیادتر بود تا پسر بین پنج دختر یک پسر بود ! که همیشه عزیز درذانه  اهالی خانه بود من این کاررا دوست نداشتم  …زندگی هرروز سخت تر میشد واو ترسناکتر مثلا دراتومبیل را باز میکرد ووسط خیابان اب دهنش را میانداخت من ازخجالت سر به زیر میبردم  یا دررستورانی پس از شام ناگهان بسرش میزد وفحشی نثار سر گارسن میکدرد وبزن بزن شروع میشد من ازخجالت میرفتم زیر میز پنهان میشدم .
    دوست پسر او اکثرا درخانه ما بود وطاهرا نقش عموی را باز میکزد مردی بسیار زیبا بلند قد وثروتمند از یک خانواده محترم .
    روزی بمن گفت ” فلانی خوب ترا به تور انداخت  کسی حاضرنیست اورا تحمل کند حتی من وکم کم ازهم دور شدندوفاصله گرفتند /او رفت دختری از اشراف را به زنی گرفت بیچاره دختر  تازه دکترای حقوق خودرا گرفته بود واز یک خانواده بسیار مشهور بود د.وست پسر دیگرش مردی خارجی بود که هرشب با هم بیرون  میرفتند وتا صبح که او ویران وخسته وبیمار برمیگشت  من بیدار میماندم هنوز خبری از انچه که بر سرم امده بود نداشتم تنها یکبار تصمیم گرفتم که بروم از شر بچه راحت شوم وخودم را برای همیشه از دست او خلاص کنم اما دیر بود خیلی دیر به مرگ هردوی ما منتهی میشد .
    سالها گذشته درنامه های  قبلیم  برایت همه  چیزرا همه جزییات را نوشته ام اما میل دارم تو به نوعی به آن زن بگو.یی که ” آن مجسمه ای که تو ازپدرت ساخته ای  توخالی وپوک است ” اما من جرعت ندارم بمن هم ارتباطی ندارد اما این را نمیدانستم مردی با ….. نه ظاهرا بیشتر مردانرا را دوست داشت درمستی زنان را بغل میکرد تا نشان دهد که یک دون ژوءن است . حال آن دختر روی به روی مادر  نشسته واورا محکوم میکند به چه جرمی ؟ ….
    دوست عزیزم جوابی ندارم برایت بنویسم باید خودت مستقیم با او حرف بزنی شهامت وجسارت را پیدا کرده وآنرا  دروجودت تقویت کنی  . ضعف نشان دادن عاقبتش همین است بلندشو وبرو به خانه اش وهمه مدارک را جلویش بگذار …
     – خیال میکنی برای من اسان است ویا برای او مهم اوزیارتگاهی را ساخته وهرروزبه عبادت  آنجا میرود خانه اصلی خانه خدارا گم کرده وخود خدارا نیز گم کرده است بگذار درهمان خیال بماند  چرا این خیال را ازاو بگیرم تنها فاصله هارا کم کرده ام  دیگر کمتر با یکدیگر راه میرویم قبلا هم  او تنها میرفت من تنها  شاید دراین گمان بود که آن مرد بیمار روانی بخاطر من به این بیماری گرفتار شده است درحالیکه همه عکسهای زشت وچندش  اورا دارم  ….
    برایش نوشتم دفتر را ببند وقفلی برآن بزن وانرا  درپنهانی ترین جاهای خانه ات بگذار همان کاری را که من کردم گویا هر دو ی ما همزاد بودیم وهمراه .
    انتخابمان غلط بود راه را عوضی انتخاب کردیم  دیگر هم امروز برای همه چیز دیر است وتو تنها با این خیا لها خودرا عذاب میدهی  فراموشش کن هنوز از جوانی های گذشته درتو اندکی باقی مانده برو به نزد او که دوستش داری وفراموش کن . فراموشی بهترین کار است مستی وبیخبری وسپس فراموشی .
    فغانی گرم وخون الود  و پر درد / 
     فرو می پیچدم  در سینه تنک / چو فریاد یکی دیوانه گنگ / که می کوبد سر شوریده برسنگ 
    روزگارت شاد .
    من هم بخوبی میدانم زندگی با مردی  دو جنسه چقدر دردناک است  بخوبی میدانم خوب هم میدانم .ث
    پایان / ثریا ایرانمنش / 24/06/2021 میلادی !

  • همچنان در خوابیم

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    شب شد و اشک خزان .  مردمک پنجره هارا شست 

     وز پس پرده  پنهان فراموشی / مشعل  تو درخانه  تاریک / چراغ بر افروخت ………: نادر نادر پور ” 

    چشم دنیا به این انتخابات  مسخره دوخته شده بود بود انتخاباتی که نه میشد نامش را انتخاب گذاشت ونه شرکت مردم بود ونبود مردم  اعتباری به این انتصاب نمی داد دستورها از بالاها صادر میشوند  ومشتی جیره خوار نیز پشت این دستورات راه میروند / امرروز د رب کلیساهارا باز کنید / نه همه را ببندید / امروز دسته سینه زنی به راه بیاندازید مهم نیست برای کی وچرا  / نه ! امروز فلان محل را به آتش بکشید . مردم را سر گرم گنید تا نتوانند بیاندیشند  .

    افق سر زمین ما تاریک است شب سیاهی بر آنجا پرده انداخته وگمان نبرم  تا زمان ویرانی این خاک این سر زمین پر برکت  شب دامن خودرا از روی آن دشت پر گهر بردارد . چندین دسته وچند صد هزار ایده ودر ظا هرباهم باطن دشمن یکدیگرند .

    یکی پشت یک تریبون بزرگ نشسته فرمان میدهد ودیگران اطاعت میکنند کسی نیست بپرسد که این فرمان سر چشمه اش از کجاست همه فرمانبرند ؟ دیگری از سوراخی همه نقشه های اورا به اب میفرستد سومی  غبغبی جلو داده اظهار فضل وکمال نموده آنهم دربهترین  پناهگاه دنیا  با برکات عالی وآرام بی دغدغه وتنها این یک سرگرمی است که ما هم دستی بر اتش داشته باشیم شاید فردای بهتر تر تر تر را داشته باشیم . !!!

    دنیا توجه کمتر به دردهای اجتماعی نشان میدهد واشنگتن تمام هم وقدرتش مبارزه با ان اژدهای سرخ است که سر برداشته آنهم ئه یک سر بلکه صد ها سر وهر سر اودریک سوراخ مشغول چرا میباشد / 

    سر زمین ما در یک ضعف شدید فکری فرو رفته واین همان چیزی بود که بزرگان میخواستند  کمتر میاندیشند بیشتر عمل میکنند ! عمل شان نیز همیشه نا مربوط و کشنده است 

     هر روز گرد هم ایی های پدید میاید دراین بین آنهاییکه زرنگترند  از قدرت پدر ی خود استفاده کرده صد جانبه مشغول درو ثروت هستند _( مانند پسر دردانه وعلیل مغز جوک بایدن ) که امروز نقش یک   نقاش هنر مند را بازی میکند  آنهم با همان لوله ای که گرد را به بینی میفرستد با همان لوله رنگ را روی بوم نقاشی پخش میکند وبه قیمت سر سام آوری میفروشد وخریداران  نا مریی هم دارد درهمین بین قراردادهایی را نیز بین شرکتهای موهوم میبندد واز این راه  ثروت جمع آوری کرده  پس چراا مثلا مجتبی این کاررا نکند ( که میکند ) اما نه نقاشی بلکه نماز جماعت  وخوردن مغزهای نداشته مشتی مردم درمانده وبی پناه را.

    امروز دیگر آنهاییکه به مبارزه ( مثلا) برخاسته اند نمیدانی چریکند ! خلقی اند / مجاهدند / شاهی اند مسلمانند / چینی اند / یا امریکایی .انگلیسی ! .

     بشر دارای دو  حس  میباشد غیر از حواس پنجگانه  دو حس دیگر دارد عقل / شعور  باید هردورا قوی نگاهدارد اما بعضی ها اگر عقل را تغذیه کنند دیگر شعوری برایشان باقی نمی ماند چرا که همه انرژی خود  را صرف بزرگ وگشاد کردن عقل نموده برای چریدن واگر شعور را تغذیه کنند دیگر عقلی برایشان نمی ماند همه جیز زیر یک خط کشی مرتب  ودست نخورده ومبادی آداب رشد میکند /. 

     بدبختی ما این است که بعضی ها هیچکدام را نداریم واگر هم  داشته  باشیم ناقص است .

     چین خود روزی نیز زیر سلطه قدرت های بزرگ بود امروز خود یک ابر قدرت شده است ودنیارا دچار ترس و واهمه ساخته است ما هنوز گردنبند اهورایی را برگردن بسته وانرا لمس میکنیم به امید آنکه بما عقلی بدهد یا شعوری ویا قدرتی درباطن بفکر ویرانی دیگران هستیم وقدرت شخصی خود واربابی بر دیگران / و بنا بر این با رفتن آنهمه مردان  وزنان خوب واندیشمند  گذشته ما امید به بهتر شدن آن سر زمین نیست  همان بهتر که ایل وقبایلی دورهم جمع شوند و به زیر چادرهای سیاه بروند ولباسهای اطلسی  وسر بند ومنگوله هارا بخود آویزان کنند ومردانشان نیز تفنگی به دست گرفئه دور خود بچرخند وخان باشند ! نه یک سر زمینی که از قبیله ها تشکیل شده هیچگاه نمیتواند یک کشور قدرتمندرا تشکیل دهد همان بهتر که تجزیه شود ودیگر آن همه جوان  های بدبخت را به گورهای دسته جمعی نفرستند که خللایق هرچه لایق . 

    این یک گمان بود که چون  روزنه ای  دردل تاریکی/ رهنمونم  شد  تا ازخانه برون ایم !پایان 

    ثریا ایرانمنش / 23/06/2021 میلادی / ؟

  • شیشه و .سنگ

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    من ان سنگ  مغرور ساحل نشینم / که میرانم از خویشتن موج هارا / خموشم – ولی درکف آماده دارم / کلاف پریشان صدها صدارا .

    روزهارا نیز فراموش کرده ام  واز یاد برده ام چه روزیست امروز!   چرا که همه روزها برایم یکسانند  یکسان صبح میشود یکسان افتاب میتابد و یکسان غروب میشود و یکسان من به تختخوابم میروم ویکسان آب مینوشم !

    تنها چیری را که از یاد نبرده ام این است که ” فقر ” گناه است وکثیف ”  وهمه را فراری میدهد برای همین هم هست که مردم جلنبر . تاره جوش  بسرعت خودرا می ارایند تا نشان فقر را از چهره بزدایند در حالیکه چهره خود نمایان گر اصالت توست .

    دیگر به اسمان نمی نگرم  تا ستاره ها را بیابم  سالهاست که ستاره ها جایشانرا به آتش سپرده اند وذرات اتش خودرا به نقش ستاره درمیاورند وجرقه بر چهره تو میپاشند .

     تنها این روزها به درون  خود دل سپرده ام  وآنرا عزیز میدارم چرا که هیچگاه آفتاب وسوسه درمن طلوع نکر د تا ازغروب آن  غمگین باشم  وجبهه ام عوض شده  تبدیل به یک غول شوم  همان رودخانه ای که درمن جریان داشت هنوز به راه خود ادامه میدهد هیچگاه از فقری که برمن چیره شد گله نکردم  ودرخاموشی به رفتار اهانت آمیز دیگران نگریستم  که چه بیچاره اند  آنها درچاه شب گم شده اند وخورشیدرا گم کرده اند باید صدایشانرا ازته چاه بشنوی  اما من آرام پیش رفتم .

    حال تنها فریادی بر میدارم بی صدا ” که ای افریدگار  دیگر  به اینهمه  سرد  مهری  خا کسترم را بر زمین مریز   بگذار که خاکسترم نیز همیشه پاک  وروشن باشد  وهمان صفای دل  و/گرمای اتشین را  به روی زمین بپاشد شاید از زمین خشک ولم یزرع گلی رویید بی همتا وخوشبو ومردم توانستند تنفس کنند وهوای الوده را از یاد ببرند .

    نام ترا از روی سینه ام پاک کردم ویاد بود هایت را را درون کیفی گذاردم تا برایت بفرستم .

    روزی ستاره اقبال من بودی وامروز دشمنی که به راحتی کارد را درسینه ام فرو میکنی وبه خونسردی آنرا پاک کرده به راهت ادامه میدهی .

    من کمتر نامی را از لوح سینه ام محو کرده ام همه را نگاه داشته ام هریک اثری شهدی داشته اند زنبورانی  بودند که بر کندو ی دلم نشستند وشهدی تلخ یا شیرین برجای گذاردند اما تو سم درون سینه ام ریختی من مسموم شدم  دیگر هیچگاه در هیچ درماندگی  زبان بسوی تو ئخواهم گشود حتی اشکی هم نریختم  هیچگاه بتو امیدی نبسته بودم تو دیواری خشک که تنها مانند یک قاطر گام برمیداشتی وخودرا اسب میپنداشتی  من درپیش چشمان تو حقیر بودم  کوچک همانند یک موریانه اما نگذاشتم تا پای روی من بگذاری .

    نام تو خاتمی گرانبها نبود  فلزی  سخت بود که برگردنم آویخته بودم حال آنرا باز کردم وبه دورانداختم وهمه راههارا نیز بستم وسد کردم .

    چشم سیاه خویش را بسوی من مدوز / قلب من د ر دریای خون خود می طپد  .ان ساق خوشتراشی را که عیان ساخته ای  بر فرق سر دشمنان بکوب .

    روزی مانند خوشه پروین درروی باغچه کوچک من شکفتی .امروز مانند یک درخت کرم خورده از درون تهی و خالی ترا از ریشه کندم وبیرون انداختم  نقش تو دیگر بر هیچ دیواری نیست .ث

     پایان 

    ثریا ایرانمنش . 21/06/2021 میلادی / دوشنبه ! اول تابستان !