Author: Soraya

  • بجای شمع کافوری ….

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    فریدون فرخزاد درآخرین مصاحبه خود از این ابیات حافظ کمک گرفت وگفت ” 

    نفس باد صبا مشک فشان  خواهد شد / عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد !

    و چندی بعد با همه آرزوهایش به دست قصابان خون ریز تکه تکه شد او را مثله کرده بودند او مخالف تو نبود مخالف سیستم تو نبود او اصولا مانند همه جوانان که در اروپای  غربی مشغول تحصیل بودند ” به چپ گرایش داشت مانند همسر تو ” 

    امروز ازان چپ دیگر نه نامی هست  و نه نشانی  وبعضی از اوقات ما دولت هما ن استالین را ارزو داریم که حد اقل قوانینی را بمورد اجرا میگذاشت این یکی که خود قانون است شب مینویسد صبح اجرا میکند وایران مارا نیز به گروگان گرفته است وطالبان وآدمکشان  را نیز به پاسبانی ما گماشته است حال بجای تو وتخت کیانی یک قاتل بالفطره بر مردم  حاکم است زیر زور تفنگ واسلحه وزندان وطناب دار وملت ایران را بطور واضع میکشند ایرانی را دوست ندارند  اسلام دروغین آنها برایشان ارجحیت دارد .

    اگر تو درهمان پانزدهم خرداد آن مرد دیوانه وزنجیزی را درون  گونی کرده به دریا میانداختی ویا جلوی گرگهای گرسنه شاید امروز وضع ما چنین نبود هرچند مریدانش بودندآنهاییکه عقل باخته وخود باحته وشیفته اند .

    امروز صبخ با صدای تو از خواب برخاستم ” با رجوع به اصل پانزدهم متمم قانون اساسی “….” ودیگر بقیه اش را نفهمیدم دوباره بخواب رفتم نمیدانم  تابلت من در چه زمانی روشن شده بود و  روی چه برنامه ای رفته بود با سرعت برخاستم آن صفحه گم شده بود ! ایا فرمانی  بود که تو ازان سوی دنیا بما میدادی ؟ من چندان سلامت نیستم که برخیزم وآنهاییکه سلامتند هریک سودای جانشینی ترا دارند غیر از وارث تو که خوب ملت را شناخته ومیداند این ملت صبح عاشقند وشب فارغ .

    دیگر از  صورت زیبای زنان ومردان ایرانی خبری نیست عده ای که با کمک جراحان زبردست ان بینی های فیل مانند وآن چانه های پهن خودرا عوض کرده اند  امروز خون پاک ایرانی تنها دربدن انهایی است که به دنبال تو راهی دیار غربت شدند بقیه مخلوطی از بغل خوابی های فلسطینی ها / عرب ها / لبنانی ها/ اغوریها /  / وایغور ها !!!! دیگر نمیتوان  از آنها توقع داشت که برخیزید وبرای ایران جان دهندچون آنها خون وطن را درگهایشان احسا س نمیکنند درهمان زمان شروع انقلا ب وشورش وبلوا اولین کسی که بسوی سپاه پاسداران رفت پسر یکی از ارتشیان تو بود که درعین حال درجه داری سرتیپی معاونت شهرداری وریاست  تشریفات ساواک را نیز داشت او از بچه یتمیان پرورشگاهی  بود که داخل نظام شده  واداره آن نظام نیمی به دست امریکا ونیم دیگر به دست دولت فخیمه بود واین بچه گداهارا بزرگ میکردند به انها درجه میداند آنهارا باد میکردند آنها درعین خدمت بتو برای اربانشان نیز جاسوسی میکردند بعدهم با خیال راحت ابا پولهای انباشته راهی اروپا شدندواز یاد بردند که سر زمینی دارند سر زمین برای آنها تنها  درخت واب وقوم خرسه های خودشان بود که همه را  باخود برده بودند وان یکی نیز به سپاه پیوست تا پیرزنان وپیرمردان  وهمسر وبچه های حودش را حفظ کند بد هم نشد صاحب اسلحه وجیپ شد به شکار حیوانات میرفت تریاک های عالی را  میکشید ودوستان خوبی !!! هم داشت وبه بقیه برادر و خواهران گرسنه وبیکارش نیز  لقمه ای میرساند  نمیدانم زنده است یا مرده  این یکی از آن تفنگداران وسپاهیگران تو بود ودیگری که درلندن  شاعر شده بود دیگر ابدا به ایران فکر نمیکرد همسرش با نعلین های مارک ” سلین ” اینسو ان سو میرفت وجناب تیمسار از سفارت تریاک میخرید ودوستان گرد شمع جمال او می نشستند او شعر برایشان میخواند .

    خیلی از این دزدانرا دیدم همه هم به عمه جان پناه آورده بودند آنجا درساری در شهرستانهای زیبای ساحلی بهترین خانه هارا خریداری کرده دوره های  شام وناهار وقمار ترتیب میدادند من تنها یک تماشا چی بودم چرا که برایم سخت بود پا به پای انها راه بروم حالم بهم میخورد وامروز شاید من تنها کسی باشم که خودرا به هیچ کس وهیچ چیز نفروحتم و فرزندانم را  نیز برای ان سر زمین تربیت  کرده بودم  آنها    به دنبال ریشه خود  میباشند  ! ریشه ای که ازبیخ وبن خشک شد تازه فهمیدم چرا ده ما از روی نقشه محو شد ! به جان بزرگترین  قله آن دیار به نام ” شاه کوه ” افتادند تا آهن ومس وطلاهاراخالی کنند برای اراب وخودشان نیز استخوانی را که جلویشان می اندازند لیس بزنند وزنا زاده هایشان دور اروپا مشغول عیاشی وآدمکشی باشند ایکاش نام آن شاه کوه امام کوه بود شاید کاری به آن نداشتند !

    حال ملت ایران مرده ونسلی که از آن بجای مانده درزیر فشار امامان کذاب وپیامبران دروغین دارد جان میدهد وباز آخرین لقمه نانرا نیز ازدهان آنها بیرون میکشند برای فاحشه های امامان خود و……مردم هم میدهند ! بلی هنوز مغزهایشان درهمان حول وحواشی صحرای برهوت عر بستان میگردد وایران برایشان  معنایی ندارد ریاست جمهور قاتل همه سخنان خودرا به زبان عربی بیان داشت بنا براین دیگر جایی برای نوشته ها باقی نمی ماند !!! در گذشته هم عالمان ما  علم را با زبان عربی مینوشتند واشعاررا به زبان پارسی میسرودند چرا که زبان پارسی زبان شعر است وچه همه زیباست این زبان مانند یک موسیقی لطیف  کنار آبشار در زیر مهتاب شبانه در جان ودل تو زمزمه میکند . خوب خلایق هرچه لایق  باید بروم اصل پانزدهم قانون اساسی را بیابم ومتمم آنرا بخوانم تا بدانم تو چه گفتی این حیوانات که غیراز  پایین تنه وشکم خود چیزی را نمیدانند  آنقدر کثیف وپلیدند که از گاز زدن بستنی یک زن نیز تحریک شده اند.

    جز نقش تو درنظرنیامد مارا / جز کوی تو رهگذر نیامد مارا /خواب ارچه خوش آمد همه را   درعهدت /  حقا که به چشم در نیامد مارا ………” حافظ شیرازی ” رباعیات 

    پایان / ثریا ایرانمنش .08.08.2021 میلادی !!

     

  • در محفل خوکان

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    —————————————–

    در زیر پنجه های نرم و ماسه های خشک /

    فریاد میزدند  ما تشنه ایم / تشنه آب  وما شر مندگان درغربت / دریغ ودرد آبی نداشتیم 

    در شهر های نیمه سوخته وتاریک  همه جا خالی بود 

    درانسوی شهر  محفلی روشن / از خوکهای پروار 

    دیوارهای شهر آنهارا نمی شناختند اما در سکوت ایستاده بودند  ستونها بتونی ارام 

    همه گویی یک نقاب ترس بر چهره ها داشتند .

    ………

    در محفل خوکان به سبک وسیاق دولتهای مدرن ومتمدن گویا مراسم سوگند بر پا شد وشرمندگان تاریخ سر افکنده اما بی خجالت از مردم تشنه لب در آنجا محکم بر صندلیهای خود چسپیده بودند درحفاظت کامل  ! معاون وزارت امور اروپای یک دست شده وسایر خورده ریز خوران سفره پر برکت خوکان  وصد البته  نماینده ای  هم از شهر بانکها درآنجا حضور داشت که نشان دهد  همه پولها درامانند ! وما هستیم .

    نام تو بر ننگین ترین  دیوارهای جهان نقش بسته است  وتو از خاتم وجود درون آن تشنه لب صحرای بیکرانی که ساختی بیخبری .

    میدانم چه پیش کشی ها تقدیم شد وچه پیش کشی ها پرداخت شد  اما نیمه نگاهی هم به آن خوک دانی نیانداختم بوی ان سرتا سر عالم را فرا گرفته است تنها آنهایی این بو را احسا س نمیکنند که یا خودشان درخوکدانی ها رشد کرده اند ویا  با بویایی بیگانه اند .

    امروز صبح  مانند هر صبح  با زبانی خشک و فریادهای ماشین های تمیز کننده  وبا نیش سوزان افتاب  برخاستم  میلی به شنیدن اخبار نداشتم  میدانستم که این مفتخوران روزگار ( اروپایی ) که همه تغذیه خودرا از خوکدانی تامین میکنند با چه آب وتابی ان صحنه تهوع آور را به نمایش خواهند گذاشت وسپس آمار دورغین مردگان وبیماران ردیف خواهد شد وصبح من به یک اندوه تبدیل میگردد.

    نمیدانم ازشوق  اینده ای هنوز زنده مانده ام  تاامید ؟ یا خیا ل؟  کدامین است این  چه شبها دراین امید  به صبح رساندم وچه روزها را بااندوه به شب سپردم .

    ما همه مرده ایم   ودرخون خود خفته ایم  ما کودکان دیروز خیلی زود به پیری رسیدیم  وزیر سایه های کهنه وپوسیده  دریک روز دروغین  درکنار نا پختکان که گوسفند وار گوش به اراجیف آن بیمار روانی میدادند خودرا در پستویی پنهان کردیم  وچه خوشبینانه  دراین خیال بسر بردیم که زود تمام خواهد شد تا روزیکه همه شوق وذوق ما به غم واندوه تبدیل شد  وما سوار بر امواج بیگانه  درابهای جهان غوطه ورشدیم  گاهی آهی از سینه برکشیدیم  وزمانی از بیم  خودرا پنهان ساختیم .

    دیگر نه شوقی بر جای مانده ونه ذوقی .

    خوکان درخوکدانی به چرای خود مشغولند و اروپای شیک  ومتمدن نیز مشغول جمع آوری ریزه های ته سفره خوکها میباشد .فرانسه قرنها بما خیانت کرد / انگلستان که مادر همه این خوکهاست وبقیه نیز نوچه هایی هستند هفت تیر به دست .

    حال ما در  یک دوراهی بین مرگ  وزندگی ایستاده ایم  یکی به ننگ منتهی میشود  دیگری به رنگ . نه  نام وبلکه همان ننگ …… وننگ بر شما باد که خنجز خودرا تا دسته درپشت ملت ایران فرو بردید بما دیگر احتیاجی ندارید ما کهنه شده ایم نسل نو با پولهای دزدیده شده از اموال مردم بی پناه  وبی گناه شکم های باد کرد ه وزیر شکم شمارا را سیر میکند وما با دردهای خود را درچهار دیواری پنهان خود به سوی خدایی میفرستیم که نمیدانیم درکجا نشسته یا ایستاده است .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش / 06/07/2021 میلادی .

  • اشک سرد زمستان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    شنیدی غوغای طوفان را /چومرع شب خواندی و رفتی / تو اشک سرد زمستانرا …….

    نه ! هیچکس معنای این اشعار واین آهنگ سوزناک را نفهمید اما بلا فاصله پس از رفتن تو در هوا پخش شد وتا همین امروز که مرا به گریه انداخت هنوز هم آن سوز درصدای آن زن دیده میشود وآن آوایی که از دل بر میکشد در سکوت .

    کمتر کسی فهمید که این آهنگ را برای تو خواند وگریست  وهمه آنرا بی اختیار تکرار کردند هنوز در صدای بعضی ا زان تازه رسیده ها نیز شنیده میشود ما با تمامی احساسم بین همه سروده ها فهمیدم که ” این یکی معلق به توست ”  تو از کجا میدانی که زنی تنها در یک آپارتمان کوچک در گوشه غربت نشسته وبرای نو میگرید نه برای روزهای طلایی بلکه برای تو آن روزها اگر طلایی هم بودند من درحاشیه راه میرفتم میلی نداشتم داخل آن  دریای بزرگ بی نشان  که انتهای انرا نمی دیدم ونمیدانستم به کجا ختم میشود وارد شوم هما ن بود م که بودم  زنی ازاده با اراده محکم وبی اعتنا به تمام آنچه که دراطرافم میگذشت  من خیلی زودتراز  تو غوغای طوفان را احساس کردم وخیلی زودترا ازتو رفتم ونگرانت بودم مبادا گزندی بتو برسد .

    تو زنجیری بود که همه را به هم  پیوند داده بودی با رفتن تو دنیا دچار اشوب شد هم اکنون همه ما درمیان شعله های آتش که از هرسو زبانه میکشد در یک حرارت  داغ درعذابیم  کم کم پخته میشویم بعضی ها مغزهایشان را نیز از دست  داده وشعورشان را نیز وهنوز ” چپ وامانده وبو گرفته ” طبق عادت مخالف توست اما عده ای بسوی تو باز گشتند واز تو پوزش خواستند که خیلی دیر بود دیر.

    هنوز چپ های وامانده پوسیده درگوشه وکنار دنیا در حال چرت زدن هستند وابدا بیاد نمیاورند  که در دوران طلایی  تو همه دنیای زیبایی داشتند در گیلاسهای کریستال ویسکی می نوشیدند وخاویار .میخوردند ! حال آن خاویار نصیب نهنگ دریایی شده وویسکی ها درپنهانی ترین زوایا ی زمین بین همه دست به دست میگردد در فنجان چای ! 

    امروز دیگر کسی را با کسی کاری نیست  همه درون یک کشتی شکسته دریک اقیانوس لبریز از لجن سر گردانند  وهر روز طوفانی از سویی  به این کشتی میوزد وآنرا  بیشتر درقعر ابها فرو میبرد جوانانی که میتوانستند آبروی سر زمین بر باد رفته باشند درزندانها پنهانی کشته میشوند تا تکه های  بدن آنها به فروش برسد این یک تجارت جدید است که چین ماچین  آنرا مد کرده مانند همان ویروسی که به جان دنیا انداخت . .

    های های گریه ها ی ما مانند روش امواج  دریا به یک ساحل تاریک میخورند وبرمیگردند کسی نمیداند که دردلمان چه ها میگذرد .

    کرانه زندگی وارام ما ازتو بود مستی وباده پرستی ما ازتو بود توسن عقل مارا تو به جلو میراندی  ومن چون یک سایه که خدارا دنبال میکند ترا دنبال میکردم خموش وگمنام .وآنهاییکه از قبل تو از فروشندگی یک معازه  یا کار گل  به مدیر کلی رسیدند و درمیان انچه که ناگهان به دستشان رسیده بودو بارانی که برسرشان بارید خودرا گم کردند.

    آنها  ترا مورد شماتت قرار دادند واب دهانرا بسوی تو پرتاب میکردند جه بی مایه وتا چه حد احمق بودند این جماعت .

    امروز حتی درختان نیز آهسته میگریند وسایه های گم شده اند همان سایه های مشکوکی که سر نوشت مارا به ویرانی کشاندند . .

    فرزندان را به دندان کشیدیم آوردیم تا هنری آموزند برای بهتر ساختن سر زمنینشان حال برده  مشتی زباله شده اند که ما حتی درگذشته آنهارا قابل معاشرت هم نمیدانستیم آنها ازگذشته پر شکوه ما چیزی نمیدانند آنها این جانوران را این وحوش را می بینند  و در این خیالند که ما هم یکی ا زانها بوده ایم دریغ ودرد !

    حال  درحسر ت یک بو ی خاک باران خورده درمیان این آتش  سوزان نشسته ایم  و میخوانیم که ” 

    جو مرغ شب خواندی ورفتی / دلم را لرزاندی ورفتی / شنیدی غوغای طوفانرا / زخواند ن وا ماندی ورفتی ورفتی رفتنی بدون بازگشت ومن هنوز درارزوی آنم که روزی بسوی تو پرواز کنم .

    بس دیر ماندی ای نفس صبح / کاین تشنه کام چشمه خورشید / در ارزوی لعل شدن مرد / وامروز زیر وزبرش یک سنگواره ای است خرد ! 

    روانت شاد قرین ارامش باد اسوده باش همه ما خوابیده ایم راحت ! وارام ! وسر زمینمان  درامن وامان است نه دزددان دریایی انجا زندگی میکنند ونه ادمکشان حرفه ای  همه مومن وسر زمین  هزار امام زاده  شده . است ! پایان 

    ثریا / 05/-8/201 میلادی / 
     

  • شکوه زندگی

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    امروز نه آغاز ونه  انچام جهان است / ای بس غم وشادی  که پس پرده نهان است 

    ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی / دردی است  دراین سینه  که همزاد جهان است 

      زندگی را باید بست ودرون چمدانی گذاشت وخود روی آن نشست  که ناگهانی ابری سیاه بر فراز خانه ات فرود میاید وجرقه ای وهمه هستی  وگذشته ترا به آتش میکشد آینده نخواهی داشت بوی سوختگی همه جارا فرا گرفته است ودمای داغ وسوزنده  که راه نفس را بریده است  .

    گروهها  وهم بستگی ها مثلا شکل گرفته است  اما هریک جدا گانه بر سر چیزی  نزاع میکنند  مارادرکنج زندانهای انفرادی با سوزن های تیز ومواد ناشنا س تهدید مینمایند ونمیدانی کدامین را باور کنی وکدام یک ترا زودتر به جهان باقی میکشاند آن سوزن ویا  آن بیماری دروغین !

    در جنگل های که درکام آتش میسوزند راسوها بسرعت میگریزند به کجا ؟ چکاوک ها افسون شده به  شعله های مینگرند  بوقلمون ها باد به غبغب انداخته  راه را طی میکنند  سنجاب ها با چابکی خودرا به بالاترین شاخه میرسانند  ایکاش حد اقل ما درجنگلهای وحشی میزیستیم درکنار بوزینه ها وخرسها وگرگها .وازاین تمدن بشر خیلی به دور میماندیم ارزانی خودشان باد .

    زندگی ها در بدبختی ها  وسختی ها میگذرد ودیگر خبری از آن همه شادابی وشور و شیدایی نیست  وانهاییکه عریان تن به اب دریا سپرده اند نیز معلوم نیست که چه مدتی زنده خواهند ماند  حال راباید دریافت  فردا روز دیگری است .

    چه نمایش با شکوهی  برای ما  روی صحنه آورده اند خودشان درکجا نشسته اند در سیاره  ها ؟ درافقی نامعلوم  وزمین را پاک میکنند برای فرزندانشان وایندگانشان وما موریانه های پیر وازکار افتاده  را که نفس مان هوای پاک آنهارا آلوده ساخته با سوزن های زهر الود به ان سوی دنیا میفرستند درسر زمین من آنچنان مرگ روز افزون است وچنان  لبریز از مردگان  مردان وزنان ما شادی میکنند که به هر یک گور مجانی میدهند  وآنهارا در گورهای دسته جمعی زیر خروارها آهک نمی خوابانند!  این بهترین وشیرین ترین آرزوی آنهاست !!!زمین تنها یک گورستان شده است شهرها نیز کم کم تبدیل به گورستان میشوند ویا خاکستر مردگان .

    امروز دیگر کسی نه از صلح جهانی سخن میگوید ونه از دوستی های ملل  جانورانی رشد کرده اند وخاور میانه را تبدیل به یک ویرانه ساخته اند  لبنان عروس زیبای خاور میانه به تلی از خاک وخاکستر تبدیل شد ودره بقا همچنان شاخه های خشخاش را میرویاند با بقیه بندگان  کاری  ندارند  همانقدر که سرشان روی مهر نماز  چسپیده باشد کافی است سرهایتان  راخم کنید ودمرو روی مهر بگذارید دیگر با شما کاری نداریم اسوده باشید .

    شاهنشاه اریامهر مهر گفت ” پای من که از اینجا بیرون رود خاور میانه دیگر هیچگاه روی اسایش را نخواهد دید وشد همان که او گفت ” 

    تو میایی  وای تو میایی به دشت گل  !! به دشت ویرانی  برگشتی  روح تو برگشت وآنچه را که ساخته بودی دیدی که تبدیل به ویرانه شد خوکها تکیه برجای تو زدند  وهنوز درخوک دانی ها مشغول نشخوار جان دیگرانند شکم هرکدام به بزرگی یک دروازه است شعور آنهادرهمان شلوا ر وزیر شکم آنها محبوس شده است وآنهاییکه منافع خودرا در خدمت به خوکان میبنید در سرا سر جهان روی مبلهای چرمی نشسته اند .وافاضه  کلام میفرمایند !

    بگذا رهمانطور بماند  رودها طغیان خواهند کرد کوهها آتش بر میافروزندوسیلاب آتش همه را باخود خواهد برد روح تو اما درامان است فرشتگان ترا درمیان گرفته اند .

    حال امروز مرگ دوست ما  /مصیبت افتخار ما /ودشمن برادرما /ننگ و نفرت پیشه ماست .وآن چیز های خوب بیرون از ماست روشنایی ذهن ما با چنین تجربه های تلخی آغاز شد که پایانش نا معلوم است .

    از داد و داد آنهمه گفتند و نکردند  / یارب چه قدر فاصله دست وزبان است 

    خون میچکد از دیده درین کنج صبوری / آین  صبر  که من میکنم  افسردن جان است ….پایان 

    ثریا ایرانمنش  04/08/2021 میلادی .

    ” اشعار متن از ه. الف. سایه >  است  !

  • افسانه !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    کار جنون ما به تماشا کشیده است / یعنی تو هم بیا  که تماشای ما کنی !

    دنیای ما  / طبیعت  / زمین / آسمان  دریا ها رودخانه ها کوهها و جنگلها از فرط نا امیدی وبی انصافی این انسان دو پا دچار خشم شده اند دیگر جایی باقی نمانده  که بتوانی آنرا سر زمینی زیبا بنامی ویا بدانی که کجا بوده است  دستهایی درکار ویرانی این طبیعت زیبا وزمین بکار میرود که ناشناخته اند  دستهایی نامریی .

    امروز صحنه ای دیدم درآلمان که روی اس س های نازی را سفید میکرد پلیسهای گردن کلفت مردم را  مجبور میکردند که حتما واکسن بزنند درغیر اینصورت با کتک ومشت ولگد وباتوم  وسرانجام دستگیری آنها یکی یکی را بازداشت میکردند !!.

     حوب اگر میل دارید مردم را بکشید با یک جنگ اتمی یا بمب کار همه را بسازید نه آنکه ما شاهد مرگ  عزیزان خود باشیم . پس از واکس  خون لخته میشود  حال دارویی جدید ببازار آمده که برای صاحبش نوزده میلیارد  دلار سود داشته تا پس از واکسن آنرا مصرف کنند زندگی ما دردست آزمایشگاهها است وآنهاییکه نشسته اند تا دنیای جدیدی را برا ی خود بسازند  مشغول تدارکات میباشند  سر زمین باستانی ما امتحان  خوبی بود برای آنها خرید وفروش برده های صادراتی ووارداتی .

    روزی و روزگاری در ابتدا کشور ی  بود پهناور وزیبا ولبریز از نعمات طبیعت مردمان ساده دل ومهربان ونجیب هر چند فقیر بودند اما بسیار نجیب واین فقر را افتخار خود میدانستند زمین شان را دوست میداشتند با زمین پیوندی جاودانی داشتند جدا کردن آنها از زمینشان یعنی مرگ برای آنها کمتر تن به مهاجرت میدادند  برای چند هفته ای گردش وخرید به دورترین نقاط جهان سفر میکردند بی هیچ پروانه ای تنها با یک کارت شناسایی اعتباری درجهان داشتند  وسپس دوباره به خانه خود بر میگشتند  وزمانی که تکیه بر جایگاه و پشتی خود میداند نفسی به راحتی میکشیدند که آه…. هیچ کجا خانه خود   انسان نمیشود .

    همسایگان این سر زمین فقیر بودند وبا نگاهی استهزا آمیز به آن مینگریستند نه تنها همسایگان بلکه سایر سر زمین ها وما چه آسوده تن به اب دریا می سپردیم دریا متعلق بخود ما بود  جاده ها تازه صاف شده بودند کوهها را شکافته بودند ودردل کوه  جاده ساخته بودند سد های زیبایی  وعبور پل معلقی که امروز درتاریخ جهان ثبت شده است . همه چیز ارام بود امنیت بود مهربانی بود حتی آن افتاب داغ وبی حیای تابستان نیز سایه اش را بر سر ما میانداخت تا کمی خنک شویم خورشید همیشه دراسمان صاف و ابی آن میدرخشید .

    چیزهایی بودند که با پول نمیتوانست خرید  ادبیات / شعر/ موسیقی/ تاتر سینما وحتی اپرا های بزرگ  وتشکیل یک ارکستر سنفونی بزرگ  که جهانرا به شگقفتی انداخته بود همه اینها چگونه ساخته شده بود با کمک مردان وزنان دلسوز ووطن پرست .

    اما خوب  هنوز چشم عده ای به پارک های سر سبز وخرم  آن طرقی ها بود بی آنکه  به عوامل طبیعی توجهی داشته باشند  آنها باران داشتند وآن سر زمین زیبا با کمبود باران  دست به گریبان بود شکم ها  سیر شده بود دهان دره ها ها شروع شد حوصله  سر رفت .  جوانان به سبک پسران هیپی غربی ریش وسبیل وموهای دراز سیاه خودرا آویران کردند وزنان به سبک دختران غربی نیمه عریان در دیسکوتکها مست ودیوانه دربغل مردان غش میکردند .

    عده ای هنوز به همان  سعادتهای گذتشه خود پای بند بودند هنوز بوی گلاب را بهتر از گرانترنی عطرها دوست میداشتند واین دگر گونی ها ودوگانگی ها به ان خدای تازه ازراه رسیده فرصت داد تا غرش کنان بر زمین بیاید هر چند از زمانهای خیلی گذشته  پیشرفت این سر زمین مورد تمسخر  آن گرسنگان غرب نشین بود با فرستان این خدای تازه ناگهان همه چیز دود شد وبه اسمان رفت .

     امروز از ان فلات زیبا وسر سبز غیر از بیابانی بی اب وعلف چیزی باقی نمانده  آتش به خرمنها افتاد جویبارها خشک شدند راهشان را کج کردند بسوی صحرای بی اب وعلف تا ائجارا اباد سازند زمین فرو رفت ابهای زیرزمینی همه به یغما رفت معادن  همه به تاراج رفت حال مشتی مردم گرسنه بیمار درگوشه وکنار خیابانها درون سطل های زباله دنبال ته مانده غذای سگهای تازه از راه رسیده اند وبیماران در راهروها دسته جمعی میمیرند ویا مرده می شوند باید جهانی دیگر ساخت جهانی نو برای آن نوکیسه های  تازه از راه رسیده با ابرهای هوایی و هوش های مصنوعی .

    البته صداهایی برخاست که به سرعت خاموش شدند و این بود افسانه آن سر زمین ازدست رفته .

    دلم گرفت . بیا  لحظه ای بمان با من / ترانه های غریبانه  را بخوان با من / 

    شکوفه های تبسم  نشسته بر لب تو /غم شبانه  وصد درد  بی نشان بامن. پایان 

    ثریا ایرانمنش /03/8/2021 میلادی /

    توضحیح: گاهی  دستی نامریی چیزهایی را پاک میکند منهم از  یاد برده ام که چه نوشته ام !

  • چی بنویسم ؟

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » اسپانیا

    چی بنویسم  واز کجا بنویسم ودرباره چه بنویسم ؟! دنیا آنقدر زشت وبیمار وما چنان تنها مانده ایم که گویی دسته جمعی درون یک گور خوابیده هریک دیگری را بسوی پرتاب می‌کند .چه بنویسم که  گرگ بزرگ گله همان جواد ماله کش. بجای فرستادن. کمکهای  هوایی وزمینی برای جنگل‌های زاگروس که دارند میسوزند برای ترکیه  وجنگلهای وبیشه های مصنوعی جنوب ترکیه فرستاد تا خانه ها ی  خریداری شده رفقا در  آنجا در امان بماند میداند کوههای زاگروس روزی این جماعت را تف می‌کند  

    چه خصومتی چه پدر کشتگی شما با ملت ایران داشتید که چهل وچند سال انهارا دربند اسیر ساختید. همان  سرزمین را به یغما بردید  خود وتوله هایتان بی اعتنا به مردم زجر کشیده ومادران داغدار در دور دنیا به عیش وعشرت مشغولند ومشغول معامله اسلحه ومواد مخدر که همین هفته گذشته بیخ گوش ما  یک گروه آن کشف شد وبیصدا از روی آن گذشتند. .

    خون پاک ایرانی در رگهای شما نیست اگر هم قطره ای یافت شود آلوده  به میکرب سیفلیس وسوزاک واتشک که همان ایدز می‌باشد. شما حیوانید.  نه از گرگهای درنده . شما بدترید. شما شغال وحشی هستید که از چند تخمگذاری. بوجود آمده اید ،.

    همان فرهنگ لمپنی جنوب شهری  حول وح‌واشی  همان فاحشه خانه عمومی  شما بزرگ شدید  از یک پدر نا معلوم یا چند پدر 

    چه چیزی بنویسم  در باره چه بنویسم. اهه هوا چه همه داغ است وما چقدر خوشحالیم که پنکه داریم وکولر داریم ودریا درکنار ما خوابیده است نه فکری داریم نه غمی داریم با یک پیامک ساده. بهترین غذاها از. رستورانها همیشه آماده به خدمت به خانه ما سرازیر می‌شود وما مشغول بالا کشیدن آن گرد یا قلیان هستیم ویا تریاک  اینجا ذغال‌هایش  مرغوب  است وسپس سکس  بما چه مربوط است که دنیا در چه وضعی بسر میبرد   آهان ،  الان پریدم دراستخر  آبی خود  در استخر هم می‌شود سکس داشت  وکثافت را می‌شود خورد تا  نوچه ای نظیر همین حیواناتی  که امروز سر زمین مادری ‌پدری مرا اشغال کرده اند  بوجود اید .

    تنها خال تهوع دارم   میل دارم همه خاطرات این جهل سال را بالا بیاورم  بصورت زرداب وسم دردردونمم نشسته  باید به نوعی انرا بالا بیاورم . 

    نه چیزی برای نوشتن ندارم  . پایان . ثریا . اسپانیا  دوم آگوست دوهزارو بیست ویک 

     

  • دلنوشته

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا . 

    » موضوع, تاچگذاری رهبر در کربلا » !!!!

    رهبر متقیان ومسلمین جهان ! رهبر قلابی که مانند یک میمون پشت آن میز نشسته ای  میزی تراشیده بصورت خاتم  که مثلا از شاه بزرگتری  وتاجگذاری تو مهمتر است رهبری که خود خودرا رهبر نامیدی  روی استخوانها وگوشت وپوست مردم ایران ستمیده نشستی و کشتی خودرا درآبهای سر گردان راندی  وکم کم امر برخود تو مشتبه شد که نکند مهم « آن انسان ” بر گوزیده ”  بارگاه باریتعالی باشم که امروز حتی عرش اعلارا نیز بر زمین کشیدند آن جوانان پر شور ما .

    روزیکه آن ضریح طلا را بعنوان ضریح مطهر مثلا فلان امام به عراق بردند من گفتم این ضریح را  برای خود میبرد تا دراینده زیر آن بخوابد ومشمول دعا ی زائرین نادان  شود مانند بقیه امامان  کذاب ودروغین و امروز که آن تاج بزرگ طلایی و جواهر نشان را دیدم فهمیدم آن تاج بر روی آن ضریح نصب خواهد شد تا دراینده بگویند که این خدای  ماست وبنیان گذار مذهب وایمان ماست درحالیکه همه میدانند دیگر ایمانی درکسی باقی نماند ه حتی درب کلیساها نیز بسته شده وتو با نقش برداری از اربابان کلیسای مسیحیت در نوع دیگری تاج گذاری کردی ولابد دردلت به شاهنشاه آریا مهر نیز خندیدی وگفتی ” 

    هرچه را ساختی ویران کردم حال تاجی ساخته ام با جواهرات سلطنتی سر زمین تو آنهارا باخود به گور خواهم برد .

    کور خواندی ! مردم بیدارند جوانان ما بیدارند ! هرچند گروهی آنهارا به کشتن میدهی اما انها مانند یک تنه درخت از بغلشان شاخه دیگری سبز میشود دیگر فریب آن مردان پیر وازکار افتاده که زیر دین امیر المومنین قلابی تو پنهان میشدند ومعرفت دروغین را در مغز ما جوانان فرو میکردند گذشته دیگر کسی به انها نیز اهمیتی نمیدهد یکی درکنار عکس آن پیر احمد ابادی دیگری درکنار عکس استالین وسومی درکنار عکس روزولت گویی بدون آن عکس ها انها موجودیت نداشتند و وجود ندارند .

    چه خوش بود روزگار من که درهمان کودکی از صدای انکرالصوات روضه خوانان میترسیدم وپشت انبوه رختختوابها وتشکها پنهان میشدم وگوشهایم را میکرفتم تا همانجا به خواب بروم ودرخواب پریان دریایی را بخواب ببینم که خود یکی از آنها هستم .

    در هیجده سالگی تنها به همان آبادانی که امروز یک سر زمین بی اب وعلف وخشک وعریان شده است سفر کردم  تا درپناه دولت فخیمه زبان فرا گرفته پرستاری خوب شده فرار رابر قرار ترجیح  بدهم که سرنوشت پشت گردن مرا گرفت ومرا برگرداند  سالهای به هنگام عزا داری صدای موسقی را انچنان بالا میبردم که همه شهر را فرا میگرفت وگاهی همسایه ها بمن تذکر میدادند که آنها عزادارند !!! نباید موسیقی بگذاری ! عزادار چه کسی هستید ؟ عزا دار یک مردک پا برهنه گرسنه بیابان گردی   که قرنها شمارا فریب داد وحال امروز جا ی خودرا به تو داده اند  چه ساده لوحانه  به این همه اعتبار کاغذی خود تکیه داده ای دزدی را به حد کمال رساندی مال ملتی را بردی جواهرات وطلاها رابا کمک دستیاران دزدترا ز خودت به عراق گسیل دادی ودر خیال یک امپراطور ی مذهبی قلابی  خودرا خدایگان فرض کردی ! 

    ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگاه توست /  تو عرض خودرا میبری وزحمت دیگران را زیا دتر میکنی تو حتی قدرت پرواز یک کلاغ را نیز نداری  . وای بر کسانی که تراپرسیده اند وبتو پناه آورده اند درحالیکه نمیدانند اولین قربانی آنها هستند .

    همه از ترس وارد دنیای دین میشوند ویا منافع ویا داد وستدها کسی ایمان به چیزی که ندیده ونشناخته ندارد مگر یک حیوان یک بز یا یک گوسفند حتی مرغان وپرندگان زودتر احساس میکنند تا ان مردم نادان که به دنبال تو دویدند وترا آنقدر بزرگ کردند که امروز ترکیدی حال آن تاج بزرگ که روی شانه مردان و عمله های بردگی حمل میشود روی ان ضریح میچسپبد اما من مطمئن هستم و بخوبی میدانم که تکه ها پیکر بو گرفته تو واطرافیانت نصیب سگهای گرسنه خواهد شد بخوبی این را میدانم واز صمیم قلب ارزوی  آنرا دارم که آن جوانان پیروز شوند اگر یکی را بکشی چهار نفر بلند خواهند  شد این را بدان شرم اور ترین ورو سیاه ترین دیکتاتور قرن با پشتوانه همان کشورهایی که مثلا تو پشت به آنها کرده ای ننگ بر آنها بادونفرت برتو .

    بر درختی نشسته  ساری چند / چند سار  است بر درخت بلند ؟  / زان  سپاهی که مختصر گیرند /  آسمان پر شود چو پر گیرند./ 

    جان خورشید  بسته درشیشه است /  شیشه از نازکی  دراندیشه است / چون پیامی بود که آوردند/ همه به خورشید بر میگردند.

     آری ملت ایران از تاریکی های جهل وخرافات  بیرون امده به سوی خورشید میرود  ملتی که میرزا اقاخان کرمانی را پشت سر داشته است / خیام را وفردوسی را پشتوانه دارد  تو چه داری ؟ غیر ازچند کلامی بیهوده ونامرغوب آنهم با زبانی بیگانه .. 

    پیروی از آن ملت ایران است . این را میدانم اگر چه مرده باشم آن روز نیز سر از خاک بیرون اورده فریاد برمیدارم  ” پاینده  باد ایران جاوید باد روح شهریاران ایران زمین ودرود بر نسل جوان پاسارگاردی ما !پایان 

    ثریا / اول ماه آگوست 2021 میلادی .

  • مضراب

     

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین” اسپانیا 

    در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد / حالتی رفت که محراب به فریاد آمد .

    از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار/ کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد………” حافظ شیرازی “

    عادت دارم شبها به صدایی گوش دهم تا  خواب به سراغم بیاید ومرا باخود ببرد  خوابی نیمه کاره توام با تشویش وگاهی ترسناک زمانی بی معنی  .

    شب گذشته اولین تک مضراب ترا شنیدم میان صدها مضرابها   ان تک مضراب را میشناسم  روان شناسان گفته اند که به هنگام اندوه به روزهای خوب گذشته بیاندیشید  هرچند آن روزها طلایی بودند اما برای من تلخترین روزهای زندگیم بودند شاید آخرین لحظه ای که بیاد دارم شام خوردن با تو وبچه هایم دریک رستوران شهرک جنوبی این سوی زمان گمان نمی بردم بیایی وامدی  آن شب نوه من دربغلم بخواب رفته بود وبچه ها گرد میز نشسته بودند غیر از یکی از آنها که همیشه ازمن دور است !  ازتو پرسیدم  آن روزهای خوب وشیرین که تو جوانی بیست ساله بودی ومن دختری چهارده ساله ! عاشقترین عاشقان و درکافه نادری توت فرنگی با خامه میخوردیم اگر پیش گویی از راه میرسید واینده مارا پیش گویی میکرد ومیگفت ” شما آخرین شام را دریک رستوران در جنوب شهری فرنگی خواهید خورد  ایا ما باور میکردیم ؟ هر دو آنچنان به آن خاک چسپیده بودیم وآنچنان به هم تکیه داه بودیم وآنچنان عاشق بودیم که که هیچ   پیش گویی را باور نداشتیم هر دو سری ودلی پر شور داشتیم بهر روی تحصیلات تو نا تمام باقی ماند وبه دنبال هنر رفتی واین رفتن به شهرستانها ودادن کنسرتها درکنار بانو  ناشناس سخت مرا عصبی کرده بود وبه او حسادت میکردم این او بود که ترا باخود همه جا میبرد به همراه همسرش وسپس بدون همسرش . 

    سپس ترا به سر بازی بردند ومن دیگر بفکر زندگیم واینده ام بودم میبایست کاری انجام میدادم درآن خانه لعنتی که ترا راندند برای من دیگر زندگی لطفی نداشت  شما چهار برادر  ویک خواهر بودید وپدرتان هنوز زنده بود ومادرتان هنوز خانم خانه .

    روزی از روزها برای پیدا کردنت به خانه شما که درشهرری بود رفتم  هیچکس غیر از پدرت ومادرت درخانه نبودند . پدرت با مهربانی مرا نشاند وگفت : 

    دخترم  ! پسر من هیچگاه همسر خوبی برایت نخواهد شد او همین الان با همه عشقی که بما ومادرش دارد هر پانزده روز یکبار بخانه میاید لباسهای چرکش را میگذارد وبا لباسهای شسته بسرعت برق میرود . 

    حال تصور کن با تو عروسی کرده وتوبا چند بچه شبهای دراز باید درانتظار او بمانی زنها اورا رها نمیکنند زیباست . خوش پوش است وازهمهمه مهمتر در هنر راهی یافته وشهرتی بهم زده است .

    سرم پایین بود بیا دگفته تو افتادم که به دوستانت  گفته بودی من زیباترین وپاکترین دختر شهررا دراختیار دارم ! حال کجاست ؟ 

    اولین گیلاس آبجورا تو به دست من دادی ومن آن آب بد مزه وتلخ را بخاطر تو سر کشیدم وتو سازت را برداشتی  وروبروی من نشستی ومشغول نواختن شدی نگاهترا ازمن بر نمیداشتی  به هرکجا که میهمان بودی مرا باخود میکشیدی !  وسالهای بعد شنیدم که  به دوستانت گفته بودی  ”   زمانی کمی مشروب مینوشد چشمانش زیباتر میشوند ومن الهام میگیرم ” همیشه بوسه های تو روی چشنانم بود ومن ترا به عقب میراندم ومیگفتم بوسیدن چشم شوم ندارد دوری میاورد !!! وما ازهم دور شدیم  خیلی دور من بسوی سرنوشتی رفتم که دردفتر روزگار قلم خورده بود وتورا گم کردم تنها خیالت را شبها درآغوش داشتم وبویت را ونوای سازت را .

    شب گذشته آن تک مضراب هاومکث های وسط آن مرا ازهمه این جهان  هستی ولبریز از مرگ وبیماری وبوی ضد عفونی گورهای دسته جمعی وجنگهای وشورشها بیرون برد ومن سوار بر ابرها داشتم آن روزهای خوش را که چندان طولانی نبودند نشخوار میکردم تا بخواب رفتم .

    اصرار داشتی مرا باخود به ایران برگردانی ومن نپذیرفتم میدانستم زنی را درنظر داری برای اخرین روزهای عمرت بتو گفتم من از خاک سر زمینم فرار نکردم من ازمردم  فرار کردم ودیگر حاضر نیستم به میان آن مردم برگردم وتو رفتی .این آخرین باری بود که من ترا دیدم .تو آخرین اثر خودرا برایم فرستادی اما دیگر آن دستها توانایی گذشته را نداشتند تا مضراب را به سختی بر سیم های مسی بکوبند دیگر زمزمه ای از گذشته ها نبود .

    این روزها دیگر خبری از آن عشقهای پاک ودست نخورده نیست عشقها نیمساعتی ویا یکساعتی ویا خیلی طول بکشد یک روزه است .تو رفتی وبا زنی ازدواج کردی که خوب از زیبایی سرا امد همه زشت رویان شهر بود وآن آخرین فیلمی که تهیه کردی برای یادگار آن نگاهت را هیچگاه فراموش نمیکنم من آن نگاه را خوب میشناختم .

    امروز تو  در زیر خروارها خاک خفته ای ومن هنوزدرانتظار تو هستم که شاید از در بیایی مضراب درمیان مشتهایت وساز دریک دست وسیگاری بر لب ولنگان لنگان خودترا روی یک مبل بیاندازی معشوق . همسر . فرزند  همه زندگی تو همان ساز بود وهمان نغمه های غریبانه واشکهایت که گاهی روی شانه ام میریخت .

    خوب سی دی های ترا دارم آخرین اثر ترا دارم ویاد ترا دارم حال بهانه ای هست که هرشب به نشخوارم ادامه دهم وبه قول همسر برادرت میگفت من درتمام عمرم چنین عشقی را ندیدم حق هم داشت ما هردو بچه بودیم وهردو بی گناه  وبا شرارتهای امروز ببیگانه هرچند محیط آلوده  ایران امروزترا نیز آلوده ساخت ودروغگویی یکی ازارکان اولیه زندگیت شد  اما تونبودی تو گم شده بود ی درمیان البسه های مارکدار وابریشمی وخوب …..باقی بماند  رازی است بین من وتو  آن دوست که درامریکاست  این تونبودی تو گم شده بودی حال درمیان دودافیون وآن گرد لعنتی سخت بود کسی ترا بیابد وتو رفتی به کجا؟ ! ………

    درآن نفس  که بمیرم  در آرزوی تو باشم / بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم  /اما خاک تو کجاست ؟ پایان 

    ثریا ایرانمنش . 30/07/2021 

  • چرا مرگ ؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    پریشا ن کلبه ای دارم  که ویران میکند  بادش / من از اه و گل غم میکنم  هر لحظه ابادش 

    دلی دارم که هر گز سر زغم نمی پیچد / تو پنداری کز روز ازل غم کرده  ایجادش 

     هنوز از مشهد پرویز خون تازه میجوشد / از آن تیغی که بر جان زده رشک فرهادش ……” طالب املی”

    چرا فریدون فرخ زاد را کشتند ؟ آنهم با آن طرز فجیح وآنهمه بیدادگری  وهنوز هیچکس نمیداند چه کسانی  دست  در ان خون داشتند ؟ 

    پرچم المپیک جهانی هنوز به درستی بالا نرفته بود وهنوز آن آتش  کهن در محفظه جای نگرفته بود  که 

    پرچم خرچنگ نشان به هوا رفت  یک آ دمکش حرفه ای   جایزه مدال طلا گرفت !!!!

    وچرا انور سادات را کشتند ؟ برای آنکه یک انسان بزرگ بود ؟! 

    اول گاو هارا میکشند سپس انسانهارا وآدمکشانرا نگاه میدارند  این هیاهوی بسار برای هیچ بیماری  قرن با آنهمه تولیدات بی مصرف واکسن واخیرا کپسول  تازه ببازار امده  تنها برای کشتن ماست نه برای آرامش ما وبهبودی ما  .

    اتش را به دم روباهان میبندند وبه جنگلها رها میکنند هر روز منطقه ای آتش گرفته ودرختان سرو قدیمی وبلند ودرختان  تنو مند  دیگری که روزی برای مصرف  همه نوع بیماری بکار میرفت مانند تلی خاکستر  بر زمین مینشینند .

    سیلابهای ناگهانی به راه افتاده اند  این سیلابهای را دست طبیعت رها نمیکند طبیعت با ما مهربان است جرا که ماهم اورا دوست داریم وبه او ارج مینهیم  درآن بالابالاها نقشه هایی روی کره زمین پهن شده وتیراندازان ماهری آن نقطه را که میل دارند نشانه میروند  این باران پر برکت نیست که بر زمین میبارد این خود  مرگ است .

    مبارزه با آن حیواناتی که در آرزوهای بلند پروازانه خود نشسته ومارا با اراجیفی مانند مدرن فامیلی ویا سریالهای ترکی سرگرم میدارند  امروز مهمترین  وظیفه  وحق هر روح  انسانی است  .

    من روزی زندگی  خودرا مانند امواجی در جریان  وقف ان روح انسانی نمودم .

    برای ما انسانهای پا به سن گذاشته  بخصوص  آنان  که درمسیری اشتباه گام برداشته ایم ( یعنی بر خلاف جریان آب حر کت کرده ایم ) ! جهان امروز  برایمان یک مشگل ویک پدیده غیر اخلاقی وغیر انسانی است  وجهانی تیره وتار در برابر ما جلوه گری میکند  با چهره های ترسناک ومخوف  تا بحال نه یک فیلسوف دیده ایم نه یک کودک راستین  ونه یک مومن حقیقی  این جهان با هزار چهره  متفاوت مانند یک فاحشه  درکوشه ای مارا به فریب واداشته وما چه ساده لوحانه این فریب هارا تحمل میکنیم ! 

    دیگرا مروز نمیتوان درکنار بانویی یا مردی سالخورده نشست واز گذشته او پرسید همه چیز از ذهن او پاک شده است  وما با دید دیگری دیدی ترسناک به دنیایی که درجلوی ما هست مینگریم .

    نمیدانم اروپا چه زمانی میل دارد دست از آن تفرعن وافاده های خود بکشد  ورهبری فعالانه خودرا کنار بگذارد  اروپا ناگهان بیمار شد  حال دیگر برگشت به وضعیت قبلی محال است اما او همچنان زیر ان هسته میچرخد  حتی اصیل ترین خاطرات مارا نیز بر باد میدهد .

    وآن یکی وآن دیگری که آهسته آهسته شهر ها وسپس کشور ها خواهند خرید ,وعده ای درپشت سیم های خار دار همچنان به نظاره  می ایستند تشنه اند یا گرسنه برهنه اند یا بیمار مهم نیست تنها زمانی مهم است که مانند یک اسیر باید ازمیان انها چند تایی را انتخاب کرد برای دور بازی آینده .

    حال امروز بیاد گفته های از کتاب خانه مردگان  داستایوسکی افتادم  چگونه در میان یک زندگی بی ترحم  که لحظه ای  برای یک ثانیه خلوت تو باقی نمیگذارد  باید طریق مراقبه را فرا بگیری ویا به قلب پدیده ای نو ظهور  نفوذ کنی  ایا کتاب  ” سیدارتا”  را خوانده اید گمان کنم هرمان هسه انرا نوشته باشد .

    نه دیگر بس است  جنگ دیگر بس است  دیگر قدرت نداریم بیشتر به تماشا ی جنازه ها بنشینم وآنهارا بشماریم زمین بجای درخت جنازه میکارد  باید چشمانمان را  ببندیم وکمتر به واقعیتها بنگریم خودرا فریب بدهیم   وبه خود تلقین کنیم که ” من بزرگم ! من قوی هستم ! من زیباترین هستم ! من سزاوار بهترین ها هستم !!!من رنج بسیار بردم دیگر هراسی ندارم  سالهای تلخی را تجربه کرده ام  زیر فشارهای کوبنده حیواناتی که نام انسان را برخود گذارده اند  هنوز جا ی آن تیغه هایی که از پشت برمن وبر سینه ام فرو بردند زخم است وگاهی به خارش می افتد .

    کسانی هستند که دارای عقده های  مخصوص میباشند  انها درمنتهای فلاکت  زندگی میکنند ونگرانیهیا جدی هم ندارند  نیرویی هم ندارند تا بتوانند  قلمی را دردست بگیرند واز حقارت ای روح بشرواین جهان ویران چیری بنویسند .

    من هیچگاه دوستان  خوبی نداشتم دروغ وفریب ونیرنگ یکی از عمیقترین ارزشهایی است که دروجود یک یک  ما فرزندان کوروش جای گرفته است  نمیدانم ایا  از او فرزندی دیگر بجای مانده یانه ؟ وآیا ان آتش مقدس هنوز روشن است ؟…..

    د رگهای من هنوز آن خون زمانهای گذشته جریان دارد خون مادر بزرگ زرتشی ام وبه ان مینازم وافتخار میکنم  او راه وروش گفتار وکردارو پندار نیک را بما آموخت وما به ان احترام  میگذاریم وآن درفش کاویانی را بر دیوار خانه  خود آویخته ایم تا ازیاد نبریم که که بودیم وکجا بودیم .ث

     پایان / ثریا ایرانمنش 28/07/2021 میلادی !

     .

    .

     

     

    2021 میللادی

     

  • آن روحی که همیشه با ماست !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !…………….وآن “ایران “است 

    من ! در غروب  سرد زمان ایستاده ام .  دیگر امیدی به خورشید فردا نخواهم  داشت /  خورشید  روزها از زیر پاهای من گذر میکند . 

    من به شب نزدیکتر میشوم  بیرون کشیدن من و عیان کردن من  بسیار دشوار است .

    سایه ها در پشت دیوارهای نامریی مرا  دنبال میکنند  اما دسترسی برایشان غیر ممکن است .

    سحر با بیخوابی های شبانه  که همیشه همراه من است بر میخیزم وتا صبح روشنایی بیاد دوران کودکیم هستم ودنیایی که مرا به مرز  پیری می کشاند .

    دیگر در فکر ان نیستم که روزی ناگهان پنجره ای باز شود وافق تیره روشن گردد وخورشید دوباره بر 

    پیکرم بتابد و گرمای  ان مرا به رخوتی  فنا ناپذیر  ببرد .

    رویایی صبحگاهی من چندان روشن نیست  همه جا تاریک وسیاه است  وبه مردمی میاندیشم که با دستهای خالی بامشتهای لاغر وناتوان خود  در پی یک بیهودگی میدوند  ودرانتظار طلوعی تازه میباشند .

    نه ! آینده طلایی نخواهد بود  وآن روحی که حافظ ما دراسمان آن سر زمین بلا گرفته میچرخد همچنان نگران  ازدست رفتن خاکش میباشد . اما ایا طبیعت بر سر رحم آمده است وایا آن اهورا مزدای نیکی بیاد ما افتاده  است تا مارا نجات دهد ؟

    روز گذشته دریک کلیپ فضای مجازی عکس تعداد ی از خاِئنی را دیدم که مردی یک یک انهارا معرفی میکرد البته برای من از پیش روشن بود برای همین هم به سمت آنها نرفتم تنها مدتی کوتاه امیدی دردلم پدید آمد که شاید  ” او” که تازه از راه رسیده بتواند کاری بکند و شروعی تازه باشد و…… ملتی را ازرنج و بدبختی رهایی بخشد  وحال شب گذشته دیدم خودش یکی از بدبخترین وریاکار ترین مردم این زمان است .  تاکی میخواهید مارا بفریبید ؟ مگر آن جامه وآن نانی که میخورید چقدر ارزش دارد که شما  همه ارزش های انسانی وشرف نداشته خودرا به فروش میرسانید تا چند صباحی بر صحنه تاتر مصنوعی زمانه نقشی را بازی کنید وعجب هم بی استعداد وناشی هنر پیشه خوبی هم نبودید شاید اگر روی صحنه ای نقش یک دلقک را بازی میکردید وسکه های بسوی شما پرتاب  میشد بیشتر ارزش پیدا میکردید ونام ننگینی از خود بر جای  نمیگذاشتید …..دیگر هیچ 

    اما ظهر من  ظهری است داغ  ورویای روزانه مرا  ئقش بر آب میسازد  در صفحات هر نقشی را که میبینم نقش بر اب است .

    سایه ها را گم کرده ام  همه آنهایی که درپی من ره میسپردند  حال تنها شده ام سایه خودم نیز گم شد .

    چه مردانی  داشتیم  چه صاحبدلانی داشتیم چه نویسندگان ومترجمینی داشتیم وچه شعرایی همه در خلوتها پنهان شدند  ویا به زیر خاک رفتند وامروز رقاصان روی صحنه برای خود فروشی دوباره خود چرخ میخورند /

    به صدای ارام وپر ابهت و مهربان ” او” گوش میدادم که با خاطر جمعی میگفت (( ایران ما امروز نقش بزرگی درجهان دارد ودوازده سال دیگر شما به تمدن بزرگ خواهید رسید این سر زمین متعلق بشما وفرزندان ونسلهای شماست )) گریستم سخت گریستم چه صادقانه  وچه با اطمنیان سخن میگفت او نمیدانست که نسل اینده چه جانوری خواهند شد وکشتن برایش یک سر گرمی ویک لذت است همان لذتی را که در کودکی ونوجوانی با مردان دیگر داشته  است . نه او هیچگاه به مغزش هم خطور نمیکرد  او با قلب مهربانش تنها  اشکهایش را درچشمان بی رمقش جمع کرد وجهان را ترک گفت اما مارا ترک نکرد نه مرا ونه ایران را . پایان 

    ثریا ایرانمنش /27/ 07/2021 میلادی !

  • خفته درخاک

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    از من گرفته  داغت شبهای گفتگو را / بی تو سکوت  پاییز بسته راه گلو را !

    گفتم بخود که مهتاب  شاید به شب نباشد / آویختم به هرکوی فانوس جستجورا 

    واین فانوس من راهی را برای کسی باز نکرد وروشنایی راه کسی نشد  هر کس راه خودرا رفت وآنهمه رنج وبیداری که تو کشیدی ناگهان با سیل بنیان کن از بیخ وبن ویران شد  فریاد زنان روستا که زمینم را میخواهم آب را میخواهم نانم را میخواهم روشناییم را میخواهم نیز بجایی نرسید . حال بانوی تو برخاسته با تمام قد خمیده تا بسوی تو اید  ودرعین حال در مراسم از دست دادن آن بانوی نازنینی که خانه اش آخرین پناهگاه تو  بود نیز شرکت جوید با خیل عکاسان وکاسه لیسان وتو. همچنان زیر آن سنگ در خاک بیگانه خفته ای .

    آن جایگاه تو نبود  میبایست ارامگاهی درخور تو همردیف  کوروش بنا میساختند  اما خاک خاک نو نیست وخانه دیگر خانه تو نیست  یک ویرانه که جغد ها روی ان ناله سر داده اند لاشخور ها وکفتارها نیز به دور پیکر آن سرزمین میچرخند تا چه بسا یکی از انها بر صندلی قدرت بنشیند وبقیه را به کام آدمخواران بفرستد .

    ما کوروش را درتاریخ شناخیتم اما باتو بزرگ شدیم رشد کردیم وخاکمان را شناختیم بو کردیم اا چیزهایی کم بود خیلی هم کم بود ادب / تر بیت خانوادگی وشعور باطن وشعورودانایی درمیان ما نبود هنوز به خاک واستخوانهای پوسیده پدرانمان مینازیدم !

    هنوز”” من دختر حاج فلانم / من پسر ملا فلانم / من نوه تیمسار فلانم “”وما جرئت نداشتیم ئام میرزا اقا خان کرمانی را برزبان جاری کنیم ! حکم حاکمین شرع اعدام بود / مانند امروز  مانند االان .

    کسی از خود نپرسید خود تو کی هستی ؟ دانشگاهی را بازکردی عده ا ی را به نوا رساندی همه انها دشمن وقاتل خون تو شدند .وتو کجایی شاعر متعهد  که بگویی  سیل بنیان کن آمد / خانه ام را برد / پدرم را کشت / مادرم را دیوانه کرد / حالل من مانده ام واین ویرانه ها / پر خشم وکینه دیوانه ها / 

    خوب حالا بپرس جه کسی دست دردست تو خواهد گذاشت تا خانه را  ازنو بسازی ؟ و.تو خواننده تریاکی متعهد الان کجایی ؟ چرا درکنار مردم نیستی ؟ 

    رفتی با قیام  رگبار سرخ شیون /  بستم دهان شاد مرد ترانه گو را 

    من غمگنانه اینجا خاموش بی تو مانده ام / تا که سپیده بگرفت  تار سیاه مورا 

    حال درانتظار چه کسی بنشینیم وکدام صبح روشن ازادی وکدام افق ؟ 

     درس اول ما تمرین راستگویی واعتبار  داشتن  وحرمت به دیگران  وکوتاه کردن  دست غارتگران  در  اموال ملت است که متاسفانه جزیی از فرهنگ ما شده است ما از نظرفرهنگی بسیار عقب مانده وکمبودهای زیادی داریم وخوی درندگی که هنوز در بعضی از ما زیر پوستمان خفته وبه هنگام خشم بیدار میشود  دروغگویی وریا  با خون ما عجین شده است اینهادیگر گناه تو نبود گناه تلاطم وزیرو روشدن آن سر زمین بود هر روز  عده ای برآن تاختند  وچیزی از خود بر جای گذاشتند ورفتند حرامزاده ای نوه ای ما اسلام زده شدیم  بی آنکه بدانیم معنای آن همه دروغ چیست  نتیجه های آنها امروز بر گرده ملت سوارند  بنا براین خون پاک  ایرانی را تنها باید دردرون آن کوهها ی دست نیافتنی ودهات پنهان یافت که هنوز نام تو برایشان مقدس است ودانستند که راهی که تو میروی راه کمال است راه معرفت . متاسفم . آسوده بخواب وماهم کم کم بخواب میرویم ومانند تو درخاک غربت خاکستر خواهیم شد همه نمیتوانند عاشق سر زمین دیگر ی باشند !!!ومدال آن سر زمین را بر پیکر خود بیاویزند  . به ناچار درکنج خانه  مانند مار روی گنج های  باطن خود میخوابند تا انهارا محفوظ بدارند . پایان 

    ثریا ایرانمنش / 26/-7/2021 میلادی !

    اشعارمتن ” از رضا عبدالهی 

     

     

  • چهل و یکسال

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    از تو شوری  به دل و بحر برانداخته اند / آتش عشق تودر خشک وتر انداخته اند 

    محنت عشق ترا حوصله ای  درخور نیست / پیش غمهای تو دلهاا سپر انداخته اند 

    چهل ویکسال است که تو دیگر دراین دنیا نیستی ومن چقدر از این بابت خوشحالم که توئبودی تا ویرانی سر زمینت را و خیانت خیانتکاران اطرافت را بیشتر ببینی  امروز  نام تو مقدس است ومهری است که بردلها حک شده  وهمه ترا میخواهند دیگر دیر است خیلی دیر  آنروز که ترا درقاب دلها داشتند دلهایشان لبریز از کینه بود و ترا شکستند حال بیاد آورده اند که ای وای چه کردیم برخودمان !؟حال آن ملای گدای دیروزی  چنان بر صندلی طلایی تکیه زده با پوشکی که پوشیده  با چوبدستی  احساس خدایی به آو دست داه است ومردم  بیخرد ونادان بر پاهای  کثیف وبرهنه  والوده بخون او هنو زبوسه میزنند سر بازازانی که میبایست  حافظ وحاکم برتمامی اراضی آن سر زمین باشند امروز تیر  آتش  را بسوی سینه هموطنان من گشوده اند چرا که حق خودرا میخواهند زمینشانرا میخواهند آب نوشیدنی وجویبارهای خودرا میخواهند اما به جای جواب تیری بسرعت بر سینه انها مینشیند .

     عده ای تازه از خواب شبانه ومستانه بیدار  شده اند  وترا فریاد میزنند وپدرت را میطلبند به روح او شادی میفرستند اما هنوز به آنها هم نمیتوان اعتمادی داشت چه بسا از خودشان باشند ! .

    آنهاییکه شرف داشتند کشته شدند وبه خاک رفتند وآنهاییکه نیمه شرفی داشتند درزندانها اسیر ویا مرده اند وبیشرفها همه سر زمین مارا اشغال کرده اند وآنهاییکه توانستند  شرف خودرا بفروشند وچه بسا نداشتند درسر زمین های غربت صاحب کلکسیونها شدند وآنهاییکه شرف خودرا نگاه  داشته وبتو وفادار بودند دربیغوله ها پنهانند  مانند همان مهاجرین اقلیت که در آپارتمانهای کوچک کهنه بسر میبردند وشغل اکثر آنها بافندگی یا فال قهوه ویا سیم کشی بود امروزآنها صاحب نیمئ از آنچه  که ماداشتیم  شدند وما جای  آنهارا گرفتیم بی آنکه فال بینی  را بلد  باشیم ویا بافندگی ویا سیم کشی را بدانیم . 

    در لیست  خیانتکاران نام تعدادی زیادی از آنها به چشم میخورد امروز چنان باد کرده اند وعینکهای مافیایی بر چشمانشان میگذارند وما فراررا برقرار ترجیح میدهیم مبادا  گردی از آنها برما  بنشیند .

    دران زمان هنوز جرج وبیل مشغول گدایی  ویا هر یک مشغول کاری بودند یکی مشغول دزدی وکندن دندانهای مردگان   ودیگری در گاراژ خانه اش  به خود ارضایی مشغول بود حال آنها  سر زمین هارا ویران میسازند وسپس آنهارا میخرند برا ی خود !هر دو از فرزندان  حلال زاه موسی کلیم الله میباشند !!

    خوشحالم که نیستی  خیانتکاران را یک به یک دیدم کسانی که در بارگاه تو سکه طلا میگرفتند حال درخیمه آن منفور مشغول خدمتند ویا به زیر خاک رفته اند اما خاندانشان به نوایی رسیدند .

     سر زمین تو ومن دیگر روی اسایش زمانهای گذشته را نخواهد  دید ویا اگر هم معجزه ای اتفاق بیفتد دیگر من نیستم منهم مانند تو در اسمان به سیر وسیاحت موشکهای حامل دیوانگان  میپردازم .

    تو پدر من وپدر همه ما بودی عشقی که من بتو داشتم  به پدر نادیده وفراری خود نداشتم  پدری که هیچگاه اورا ندیدم ودراخرین روزهای زندگیش ناگهان سر وکله اش پیدا شد تا ازمن ومادرم طلب بخشش کند  !!! من هنو ز کوچک بودم  اما مادرم نبخشید حتی جنازه اش را هم تحویل نگرفت واین کار بعهده همسر او افتاد تا ابروی خانواده نرود آنهم بخاطر من !!!اما تو برایم عزیز بودی ترا می پرستیدم مانند یک خدا شاید بیشتر .

    چهل ویکسال درغم ازدست داندت  گریستم بمن ارتباطی ندارد که خانواده ات اول چگونه از تو یاد میکردند وسپس ناگهان بیادشان  افتاد که تو هم  بودی  حال تو مقدس شده ای وارامگاهت نمایشگاهی برای توریستها ایا روحت همچنان روی ابهای نیل درحرکت است ویا  برفراز سر زمینی که دارد فرو میرود تا تبدیل به یک تل خاک شود چرا که ” آنها”  از ما بهتران تمدن گذشته را دوست ندارند میل دارند دنیای بهتری  را بسازند بسیک وسیاق خودشان با پسربچه ها ازدواج کنند وزنان با دختر بچه ها بخوابند !وحلقه های رنگین کمان یکی شوند !

    (نه !!!! نمی گذارد بنویسم مرتب پارازایت روی آن می اید )!!! 

    گاهی هم اگرمیلش بکشد نیمی از آنچه را که نوشته ام پاک میکند . اما میدانم روح من درکنار تو اینهارا برایت خواهد خواند وکمتر ازدردها سخن خواهد گفت تا ارامش ترا برهم نزند .

    حال باید بنویسم کوتاهترین خط میان دونقطه تنها یک خط صاف است بی هیچ  زیکزاکی درحالیکه برای ما زندگی  مرتب درحرکت زیک زاک جریان داشت و….دارد  چرا که میل نداشتیم به تو وارمان تو وخودمان خیانت کنیم .

    در نظرها خوار وبر دلها گران افتاده ایم /  ما وغم گویا که ار یک اشیان افتاده ایم 

    شد زبان در کام نطق تنهایی ما گره / سالها چون جرس از کاروان افتاده ایم 

    در میان دین ودنیا دست وپایی میزنیم / هم ازاین وامانده ایم وهم از آن افتاده ا یم ……..” ارشد هروی ” 

    روانت شاد یادت گرامی یادت دردلهای مجروح هنوز باقیست .شاها !

    ثریا ایرانمنش / 24/07/2021 میلادی !

     

  • بالاتر از سیاهی

     ثریا ایرانمنش ، « لب پرچین » اسپانیا !

    پرده ها را کشیده ام اطاق را تاریک کرده ام میل دارم در تاریکی به تاریک شد سر زمینم  بیندیشم. حوصله نوشتن ندارم حوصله تماشای بازی های بیزنس وسر گرم کنند. المپیک تو کیو را  ندارم تلویزیون نیز خاموش است ،.به گاو میش های سر زمین داغ واتشین که روزی عروس خاور میانه بود میاندیشم که یک یک از بی آبی جان می‌دهند گاو میش باید تا گردن  در آب باشد. به زنان ومردمی میاندیشم. که خم شده روی برکه های آلوده  آب مینوشند به آن  پسرک قرطی با پیراهن ابریشمی. با آن اتومبیل کذایی تزیین  شده به عکسهای آن قاتلان برای مردم تشنه. وان سر زمین  خشک آب  معدنی میاورد . وچقدر خوشحال شدم که مردم تشنه اورا بر گرداندند ویا آب معنی هدیه آن خانم قاتل را که درهند آدم کشته بود به دست رهبر عزیزش نه تنها آزاد شد بلکه یک سفر حج هم هدیه گرفت یا سیصد میلیون جمع کرده تا آب معدنی برای گاو میشان  ببرد. فاحشه همه جا فاحشه است قاتل همه جا قاتل و زنده باد  آن زن دلاوری که درکنار تابوت پدرش  که از  بیماری کورنا مرده بود بی هیچ هیجانی میگفت از شما متنفریم بیزاریم  مملکت مارا رها کنید او خیلی جوان بود شاید پدرش در انقلاب شرکت  داشته اما او امروز میداند سر زمین پدری یعنی چه  ،

    نه امروز حوصله هیچکاری را ندارم میل دارم به سر زمین سوخته ام بیندیشم که به دست نا بخردان  وخود خواهان  از بین رفت حال درخارج یکی نان مجاهدین را میخورد دیگری نان جاسوسی وخبرچینی وسومی نان. خودفروشی  را وپیر وپاتالها هم هنوز درخم کوچه مصدق السلطنه. دارند قدم میزند ، . فعلا شهرام شارلاتان است که یکه تاز شده با. آن شارلاتانهایی که به دور خود جمع کرده ،.نه حوصله غذاخوردن هم ندارم دهانم تلخ است کامم تلخ است ‌اشک‌هایم شور ،‌.

    .پایان ،اول امرداد ماه. برابر با بیست وسه ژولای  دوهزارو بیت ویک 

  • خبری نیست !

    ثریا ایرانمنش ” اسپانیا  ! 

    ” لب پرچین “

    از لب پرچین به زیر افتادم نه من همه ما  دیگر روی اسایش را نخواهیم دید همه اخباررا گوش دادم همه روزنامه ها  حتی یک جمله که درآنسوی  کره خاکی بر سر زمین ما ومردم بی سلاح  چه ما میگذرد  کلامی بر هیج زبانی جاری نشد غیراز همان اخبار ” فیک” و همان جدایی طلبان که از آب گل الوده ماهی گرفته روی یوتیوپ مشغول سگ دوانی هستند .

    شعار مردم عوض شده است  ” رضا شاه  شرمنده ایم ” کمی دیر نیست !  ایا ما همیشه باید درآخرین فرصت به خیانتها و بیخبری ها و اعمال نادرست خود پی ببریم  طرف مقابل اهریمن راحت درگوشه اطاقش لم داده تریاکش را کشیده چای اعلای  هندوستان را با استکان به رنگ همان ذغالها بالا میکشد  خیالش تخت راحت است دو نره خرس واژدها  در د.وطرفش ایستاده اند وارتش  آدمکش او  در راه است کار او تنها همین است کینه قدیمی وعقده های فروخورده را امروز ترمیم کند ولو با کشتن همه ملت ایران .

    نوکرانش مزد بگیرانش بچه مزلف های  بغل خوابش همه دور دنیا مشغول بو کشیدن چفیه او که به زودی کفن او خواهد شد مشغولند وسر مردم را با اراجییفی گرم میکنند .

    دراینسو مردم مسلمان در مسجدالقصی نماز عید قربان را برچا می دارند بدون ماسک بدون هیچ فاصله ای اما جلوی مارا درخیابانها میگرند ودسته بیلی درحلقوم ما فرو میبرند تا ببیند که ایا بیماریم  یانه  واگر دلشان خواست یک انسان سالم را نیز به بیماران اضافه میکنند تا آن بنیاد  سلامتی خوشش بیایدی ودلار بیشتر ی را برایشان ارسال کند !

    نه هیچ خبری نیست همه جیز ارام پیش میرود ومردم درتداراک المپیک توکیو هستند با مراعات فاصله وهیج تماشاچی درون هیچ سالنی حاضر نیست مگر از طریق  هما ن جعبه شیشه ای .

    نه خبری نیست مردم جوانان پیر زنان پیر مردان در سیاه چالهای وزنئدانهای ایران  ویا زیر دست وپای آن آدمخواران له میشوند چرا که تشنه اند تنها درخواست آنها اب است وبس  نان ندارند  مهم نیست ابلیس شکمش سیر است وابلیسان دیگر دور کاسه اورا مییلیسند وبه ملت بزرگ ایران میخندند  ” روی که شما  داشتید ما نداشتیم ” آهان بخور!گویی همه  حیوانات عالم دست دردست یکدیگرو  متحد شده اند  تا پایان گرفتن آن شعله برافروخته  وآن پریشانی را خاموش سازند  خوشحالند  همه تکه ای را به دندان گرفته به سوی میگریزند باید ازچه کسی بپرسیم که همه گناهکار نیستند وهمه اشتباه نکردند  ایا آن خداوند بزرگوار خودش میداند؟  او همه را یکسان خلق کرد  اما همه عوض شدند  ایا او خبر دارد ؟  ایا به شکایت های مادری دردمند که جوانانش را ازدست داده گوش فرا میدهد ؟  آیا میداند که این گرگهای فتنه گر  زمین بیچاره مارا هدف گرفته  ومشغول ویرانی وفاسد کردن ان میباشند ؟  آیا ملت ما سزاوار چنین عقوبتی بود؟ ……..

    نه دیگر صدای خدا از کوه سینا بگوش نمیرسد  انجیل نیز قدرت جادویی خودرا ازدست داده است  دیگر عشق ورسالت وعقل وزیبایی درهیج داستانی شکل نمیگیرد  همه را درون خودمان ساکن ساخته ایم ولب فرو بسته به تماشا ایستاده ایم  وتنها فکرما این است  که عده ای از ما حقیقت ابدی را دردرون سینه هایمان پنهان داریم  وآبستن ان هستیم .

    شعله  اتش ابدی المپک را روشن کنید  وبه دور آن برقصید بی خبر ازانچه که دردل ما میگذرد  خودتانرا با پستی ها شاد نگاه دارید با  حساسیت  رقیق ویا بی احساس /  عشق وآزادی  چیزی اسرار آمیز است که همه شایستگی انرا ندارند .

    ز چشم خویش  گرفتم قیاس کار جهان / که نقش مردم حق بین همیشه بر اب است .

    عقابها  به هوا پر گشاده اند  و دریغ / که این نمایش  پرواز  نقش در قاب است ……….” شاعر توده  ” سایه !

    درو بی پایان به روان پاک رضا شاه بزرگ  وجانشین او محمد رضا شاه  شاهنشاه اریا مهر ما . ملت نا سپاس را ببخش وبگذار که پیرروز شوند بار دگر . ث

    ثریا ایرانمنش / 21/07/2021 میلادی 

  • ورد سحری

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    آیین تقوی را  ما نیز دانیم / لیکن چه چاره با بخت گمراه / ما شیخ وواعظ کمتر شناسیم / یا جام باده  یا قصه کوتاه !….. “حافظ شیرازی ” 

    اینک زمان ان فرا رسیده که بین نیکی و سیاهی و روز و شب را انتخاب کنید !شما حتما نباید زرتشت را ستایش کنید  نباید سعی کند که اوباشید اما سعی کنید راه روش اورا درپیش بگیرید امروز درون هریک از شما  کودکی خوابیده که هنوز  بیدار نشده است اما زمان آن فرا رسیده که ان کودک را از خواب بیدار نمایید وبطور حمله ایران را پس بگیرید درغیر اینصورت مانند اسپانیا هشتصد سال درگیراین قوم آدمخوار خواهید ماند وراه فرار هم ئخواهید داشت اسپانیارا فرانسه نجات داد اما همسایه های شما همه عرب هستند وحسابی هم سیر شده اند ااز برکت آن سر زمین پر برکت که امروز ویرانه ایی بیش نیست .

     آنچه را که شما باید  داشته باشید پول وقدرت نیست  آینده شما  گذر گاهی سخت وناهموار است ولبریز از خطر  فریب آن پسر خوشگله را نخورید او بو میدهد خیلی هم بود میدهد بیهوده آن گردن بند زرتشت پاک اهواراییرا  برگردن  ودستهای الوده ا ش بسته  تا شمارا فریب دهد وان یکی ودیگر ی همه دربند خویشند .

    امرو زاز صمیم دل دعا کردم  که ایزد توانا بشما کمک کند اگر چه ناسپاسی کردید ودلی را شکستید دل پدری را که برای شما زحمنت کشیده بود فریب چند شاعر ونویسنده ناتوان ونادانرا خوردید فریب اشعار پوچ و بی معنی انهارا خوردید فریب دعای نیمه شب را خوردید همه خیالی بودند کاسه های تهی از هوا  حال امروز شما به خانه وخانواده وسر زمین خود احتیاج دارید آنرا مفت در اختیار ادمکشان گذاشتید حال امروز آنها درخراسان شما مشهد مقدس شما استان رضوی شما دارند تعلیم آدمکشی را میدهند وآنجا را پایتخت حکومت اسلامی  قرار خواهند داد ازخواب برخیزید خمیازه کشیدن بس است کسی به کمک شما نخواهد آمد ایا درمیان شما مردی نیست مردانی وجود ندارند که از ناموس وطن دفاع کنند ؟ 

    امروز تنها باید از سر زمین فنا شده گفت نه ازموضوعاتی دیگر .من امیدوارم که همه با هم چون یک انسان امیدوار دست دردست هم داده وایران خودرا بس بگیریم ناموس ما  عفت ما  فرزند ما پدر ما مادر ما ست چگونه راضی میشوید که جنایتکاران به آو تجاوز کنند وشمارا را فریب بدهند واز شما  برده بسازند آنهم چند موجود بد ترکیب از شکل و شمایل افتاه بدبخت دیروزی  که برای دو ریا ل همه چیز خودرا دراخیتار دیگران قرار میدادند .

    نگذارید هیج سخنگو یا معلمی  ویا هرکه هست رویای شمارا به هم بریزد در هریک از وجود شما تنها یک رویا هست وان نجات سر زمین ما ایران میباشد  شما کاملا متعلق بخود هستید نه به دیگری  چرا برای هر نیاز به اراجییف آن زباله ها گوش فرا میدهید .یا تلویزوینهای خارجی که سد راه شما برای مبارزه هستند .ویا خود فروشانی در کسوت نویسنده وطناز ورقاص !

    به نجوای درونی خود گوش فرا دهید  زمانی که ان نجوا خاموش میشود  شما باید بدانید که افکاری نادرست درسینه شما جای گرفته ویا درشعور شما  ویا  دردرون شما چیزی مختل شده است .

    به رویاهای خود گوش کنید سر زمینی زیبا  لبریز از رودخانه ی پر اب وکوهستانی  خنک وچمن زارها وعشق درمیان سبزه ها ونوشیدن می درکنار لب جویبار وشنیدن نوای موسیقی واواز پرندگان  سالهای سالست که آنهارا از شما گرفته اند ودرگوشتان تنها صدای انکر الصوات ومرگ ونیستی نشسته است . 

    باید برخیزید من ناتوانم  ودستم از انجا کوتاه اما هنوز شعور باطنم کار میکند ومیدانم دوست چه کسی ودشمن کجا نشسته است . آن پسر خوشگله مامور است که بعضی از نوشته ها مرا پاک کند ویا به نفع خود جمع آوری نماید از این پسر خوشگل ها در اطراف من زیادبودند من کودک نیستم زنی بالغ وکاردانم  شما باید راهتان  را  تا دور افتاده ترین  وسرد ترین  خلوتها  حتی تا سیاه ترین سرنوشت ها دنبال کنید تا به هدف مقدس خود که هما ن ازادی میهن عزیز است برسید . 

    من بر این باورم که آن شاه کوچلو هم کاری از پیش نخواهد برد او نیز اسیر است حال بقیه اش به خود او مربوط میباشد من سالهاست که رفتار اورا زیر نظر  گرفته ام وسالهاست که به او تاخته ام اعتقادی به او ندارم  ما میتوانیم از نو شروع کنیم اما این بار دیگر با شکلی نوین واففکاری   بزرگ وجهان بینی  درست به اطراف مینگریم . این تنها یک اظهار نظر خصوصی است . ث

    “”روزهای پریشانی فرارسیده است  ایا ممکن است  آنها با خودشان فرهنگی نو را به همراه بیاورند ؟ 

    گذرگاه عشق  برای  سفر بسیار سخت است  زیرا ازهر سو  با بی اعتقادی مواجه میشود . ” از کتاب گذرگاه عشق هرمان هسه ” “

    پایان / ثرریا ایرانمنش / 19/ 07/ 2021 میلادی !

  • چه عاقبتی !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ——————————————–

    مردی که  راز آفرینش را  /در تیشه  خارا شکاف  خود نهان  می دید 

    مردی که  داود  پیامبر را  پس از مردن 

    در مرمری  بیجان حیاتی  جاودانه بخشید 

     میگفت ” 

    ای یاران  ! تندیس ها در سنگها پنهانند   من لایه های زائد  وبی شکل را پس میزنم /  ” نادر پور ” 

    جرج اروول نویسنده توانای انگلیسی در دو کتاب خود مزرعه حیوانات و هزارو نهصد وهشتاد چهار. / امروز را پیش بینی کرده بود از خوکها که بر آدمها حکومت میکننند واز برادر بزرگی که همه دنیارا زیر ذره بین دارد سخن گفته بود  اما از کفتارهای هوایی چیزی ننوشته بود وچه بسا بفکرش نمیرسید روزی  کفتارها هم بال وپری یافته ودراسمانها سر   زمین  ها را ویران سازند کفتارهای سیاه وسفید که قبلا مانند موشهای های کور زیر زمین مشغول ویران کردن  واز بین بردن بشریت بودند . نه دراین باره چیزی ننوشته ویا اگر نوشته به دست ما نرسید .

    مطابق معمول هر  یکشبنه کانال دو یک برنامه کوتاه مدت موسیقی کلاسیک دارد اما اگر این نمایش مسخره را نشان نمیداد چه بسا ما از یا دمیبردیم که درکدام جهنم داریم زندگی میکنیم ودر انتظار یک آتش بزرگتری نشسته ایم تا همه را مانند درختان وجنگلها وپارکها به یک باره بسوزاند وجانوران جدیدی را که خود ساخته روانه دشت وصحرا نماید . 

     یک سوپرانو خوان درانسوی سن در تاریکی  ویک تنور دراین سوی سن در تاریکی   یک پیانو  یک فلوت دو ویلن ویک ویلون سل همه ارکستر را درتاریکی  تشکیل میدادند و آوازها هم معلوم است از جناب ” سپاستین باخ” بود  

    دلم گرفت تلویزیون را خاموش کردم دیگر خبری از آن دسته کر واوازاخوانان زیبا نیست همه دریک بسته بندی  قراردادی با فاصله های حساب شده ومیانشان چند تابلوی طلقی از نوع همان ماسکهایی که برصورت آتش نشانها میگذارند  همه ارکسترر ا تشکیل میداد با پوزه بند ! واین است بردگی نوین !!!

    جنگلها میسوزند درختان فرو میریزند  سیلابها سر زمین هارا و خانه هارا ویران میسازند تا زمین مسطح شود <اقایان آنهارا برای خود برداشته به کشت انگور خود مشغول شوند مهم نیست اگر با بیماری از دنیا نرفتیم با واکسن ها اجباری واگر آنهم کاری نبود با ماسکهای مخصوص  خفه خواهیم شد دنیا باید تنها برای آنها بماند کفتار ها / خوک های مزرعه / وبرادر  بزرگ که هیچکس نمیداند درکدام گوری پنهان است  خدای ساختگی هم کم کم جایش ا به رباط ها خواهد داد ومجسمه های درون کلیسا ها که هرکدام برای خود قدیسه ای بودند حال بشکل یک عروسک کوچک درگوشه ای نشسته اند وا زآن  ازاد کننده دلها وآن مرد پا برهنه که مرده  هارا زنده میساخت اثری نیست . موزه ها تبدیل به مسجد شده اند ومساجد نیز تبدیل به مجالس عیش ونوش وحریفان ومیگساران " روحی"   جسمی ! جسم را درجای دیگری هم  بکار میگیرند !

    المان امروز نیمی از آن زیر گلل ولای فرو فته وخانه ها برسر مردم ویران شده  بلژیک نیز همچنین و درانسوی جهان سر زمین خشک وبایر من هر روز به قعر جهنم فرو میرود وخوکها هنوز مشغول نشخوارگوشت آدمها هستند  دیکر شهامت  ایرانی بودن  دروجود کسی باقی نمانده است  خودشان نیز درغوغای احساسات دروغین خود گم شده اند  کسی هم راهنمای آنها نیست  المان حد اقل چند نویسنده وفیلسوف بزرگ را به جهان عرضه کرد که امروز راهنمای آنها وبا عث افتخارشان  میباشد ما همان چند نفری را هم داشتیم به زیر خاک بردیم وخود روی  خاک انها رقصیم با ساز دیگران .

    دیگر کسی در خیابانها  آوای سرودی را نخواهد شنید ودیگر کسی به ان روز بزرگ نخواهد اندیشید اندیشه ها همه کنترل شده اند ودر بعضی از جا ها مهر وموم میشوند ویا پاک شده از بین میروند تنها باید درخدمت ” برادر بزرگ ” بود وبا خوکها هم آخور شد .

    خوب ما میگذاریم هر انسانی با هرچه که دلش میخواهد  ووجدانش به او میگوید عمل کند  حال اگر باید بکشد خوب میکشد واگرباید کاسه ای خون نوزاد را سر بکشد ! خوب ! به راحتی سر میکشد  حال اگر روحش را گم کرده است این دیگر به کسی مربوط نیست  تنها یک تن بی ارزش را درخدمت بزرگان قرار میدهد . ….

    “” اکنون من  . گفته های  آن پیر توانا  را  درخاطر خود باز می یابم  / پیکر تراشی دیگررا می بینم که از آسمان  با ضربه های  تیشه  جادو  ذرات اندام  مرا برخاک میریزد  / تا ان هیولای کریهه استخوانی  را از ژرفنای  من برون کشد ……..”” …..” نادر نادر پور ” از گفتار همزاد پنهان  کتاب زمین وزمان ! رواشن شاد .

    نه دیگر چیزی برای گفتن ونوشتن ندارم  یکسال واندی زندانی ودنیارا تنها ازپشت شیشه کدر وخاک گرفته که حتی حوصله پک کردن آنرا نیز ندارم . میبینم وچه دنیای کثیفی وچه همه الودگی / قحطی/ بیماری / بیچارگی / درماندگی/ بیکاری و…بیگاری  در همین حال دلم برای جوانان تازه بالغ شده میسوزد سرنوشت آنها چه خواهد بود ؟ خدا میداند .

    ستم عشق تو هر چند کشیدیم بجان / ز آزویت ننشستیم  خدا میداند .

    پایان / ثریا ایرانمنش  / 18/ 07/ 2021 میلادی .

  • هیا هوی بسیار

     ثریا ایرانمنش ؟ لب پرچین ” اسپانیا !

    اینهمه جنگ وجدل حاصل کوته نظری است /گر نظر پاک  کنی کعبه و بت خانه یکی است 

    اینهمه  فریاد وهیاهو برای  آن بود که نیم دیگر سر زمین مارا تقدیم جناب اجل  وریاست کل دنیا  ؟ پوتین ” بنمایند نیمی از انرا چین گرفت ونیم دیگر را هم روسیه ملاها به قم  برمیگردند و کردستان میشود ایران وبقیه هم برای خود  زیر نظر یا بدون نظر یا زنده میمانند ویا به قعر زمین فرو میروند وما ” ایرانستان” را بر پا خواهیم ساخت حال هرچه میخواهید فریاد بکشید وبه دنبال معصومه قمی بدوید . 

    وآ ین بود پایا ن ماجرا  ما با پوتین  وقوای آن نمیتوانیم  دربیفتیم با اژدهای  سرخ هم همینطور درحال حاضر مشغول خالی کردن معادن طلاست وبعد دیگر نوبت کجا میرسد خدا میداند وبس .

    سخن عشق تو هر چند شنیدیم بیهوده بود وتو گفتی که ما ایرانستان خواهیم شد . 

    حال دیگر برای کی وچه بنویسیم برای چه کسی پرده بهاران را بالا بزنم ودرکدام زمستان پاهایم را درآغوشی گرم بگذارم  وپیکر یخ زده خودرا درکجا به دست گرما بسپارم ؟.

    حال ماهیان جوان ما همه درون قوطی های کنسرو ردیف شده از مقابل ما  خواهند گذشت جنگی بیهوده وبی اثر/

    گردش درچنین ابهای متعقنی دیگر افتخاری ندارد  وآفتاب فروزان  همیشه خاموش خواهد ماند  وما خاطره هارا راگر بیاد داشته باشیم مانند علف خشکیده میجویم  باید روسی یاد بگیرم هم اکنو ن روی تابلت من زبان روسی وچپنی را درس میدهند واولین کلام را ان جانی آدمکش  با آن خنده های چندش آور بگوش ما رساند وخود دربغل پدر بزرگش پنهان شد .

    حال دیگر میلی ندارم  پرنده  خیال خودرا رها سازم تا بر شاخساری بنشیند وبرایم آوازی تازه بیاورد  باید بخودم بیاندیشم وبه آنکه درجودم نشسته و هر از گاهی مرا ندا میدهد  که اهای من هنوز هستم !!! جایی نمیروم تا اخرین لحظه با تو هستم  .گاهی از حرارتی که دروجودش هست مرا به فغان  وا میدارد .

    دیگر  فرشته خیال را به دوردستها نمی فرستم تا برایم پیامی تازه بیاورد  ودیگر برای هیچ  برگی که ازدرخت می افتد نخواهم گریست .

    به زیر روشنایی ماه میروم  وخودرا عریان میسازم تا پیکرم را مالش دهد   بی آنکه لب به شکایت باز کنم  دیگرلبخند شیرین را فراموش خواهم کرد وقهقهه خواهم زد تا صدای مرا دنیا بشنود  فریاد من اکنون درگلو نشسته وتبدیل به یک بغض شده است میدانم  که دیگر فردایی نخواهد بود .

    من در همین سر زمین با همین مردم دوباره بزرگ میشوم رشد میکنم وباز  پیر میشوم . 

    وتو شاها  ! …. 

    اسوده بخواب  ماهم همه خوابیدم تا فردای قیامت . پایان 

    ثریا ایرانمنش 16/-7/2021 میلادی 

  • معصومه ای دیگر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    برواین دام بر مرغ دگر نه / که عنقارا بلند است آشیانه 

    هرکسی را بخواهی فریب بدهی من یکی فریب ترا نمیخورم واز روزاول نیز سر مخالفت با تو و.هوادارانت برداشته ام چرا که میدانم کجا دوره دیده ای وچگونه بازی را بلدی ایکاش میرفتی در برادوی وآرتیست میشدی شاید جایزه اسکاری هم نصیب تو میشد . 

    خداوند هیچکس را به زوال عقل دچار نکند . در گذشته بانویی دراین شهر زندگی میکرد که روزی برو وبیای وخانمی داشت حال با بافندگی  اموراتش را میگذراند ودخترش ماهی پانصد دلار برایش میفرستاد . روزی هراسان به نزد من آمد وگفت همسایه ها میخواهند مرا بکشند ! پرسیدم چر ا همه که با شما خوب هستند .گفت  نه ! میخواهند مرا بکشند چون من دلا دارم دلار وآنچنان این دلار را محکم ادا میکرد گویی مخزنی از طلا دارد ! پرسیدم از کجا میدانند شما دلار دارید ؟ مگر از طریق بانک پولتان تبدیل نمیشود ؟ گفت چرا  برای همین هم هست که میخواهند مرا بکشند حال دخترم با سازمان اف / بی / ای / در امریکا تماس گرفته وآنها گفته اند نگران مباش ما برای محافظت مادر شما مامور به آنجا میفرستیم !……اینجا بود که دیدم طرف بدجوری قاطی کرده وبدجوری دچار زوال عقل شده است .گفتم خوب است اقلا اف بی ای تا این ده کوره می اید تا ازپانصد دلار شما محافظت کند !.

    حال نوبت معصومه خانم است  شاید درانتظا ریک ضریح طلایی دریک از دهات رشت است تا برایش بسازند ومردم به زیارت او بروند ویا شاید  درپشت توالت کاخ سفید دوستان گلو بالیستی اش یک بنای یاد بودی برایش بر پا کنند  وشاید مردم اورا نجات دهنده وژاندارک ایران بدانند . 

    زنک ! مگر اف بی ای بیکار است که به دنبال تو بیاید  آن مردان دزد وشرورو قاچاقچی را گرفتند برای جرم دیگری تو هم خودت را فورا با یک کلیپ مسخره به انها چسپانیدی ودر آن کلیب به زنی که مثلا مادر یک کشته فرزند بود نفهماندی که حد اقل درست گریه کن ومصنوعی زیر چشمی به دوربین  گریه سر نده وآن پیرزن خندان در بغلش  حظ میکرد  مارا  چی حساب کردی  خر ؟ یا پولی ووجهی تازه رسیده تا دوباره تو مهره سوخته را جان بدهند ودوباره عده ای را به کشتن بدهی همان چهار شنبه سفیدت چند دختر بیگناه را به زندان وراهی طناب دار کرد  حال جیم الف دچار درد سر شده ودوباره ترا علم کرده است کشتن تو از کشتن یک گربه هم اسان تراست چرا ترا بدزندند  همانجا مگر نمیشود  یک کارددرون شکمت بکنند؟ حتما باید یک قایق پرسرعت بگیرند وترا به ونزولا ببرند ؟! چرا به ترکیه نبرند یا به عراق ؟  آخ  !!!ما مردم تاکی میخواهیم فریب این موجودات پلید را بخوریم این کرم مرده چگونه  یک هفته شرو شور به پا کرد <ان تلویزونهای دست نشانه نیز اورا تا عرش اعلا بالا بردند . پشت یک پنجره  خالی نشسته پرده را کنار میکشد ویک ماشین پلیس که چراغ میزند نشان میدهد ومیگوید پلیس مواظب من است !!! واف بی ای خانه مرا عوض کرده است !!!!

    من دراین ده کوره مجبورم تنها زندگی کنم  بچه ها به سر خانه وزندگیشان رفته اند پلیس دستگاهی درخانه ام گذاشته با یک تکمه  نامریی / هنگامیکه میروم روی بالکن تا باغچه را اب بدهم میدانم درانسوی خیابان درپشت پنجره ها ی سفید شده دوربین روی من ذوم است ودرطرف چپ وروبرو نیز دو دوربین روی بالکن خانه من ذوم است …نه به خاطر آنکه من آنچنان عزیزکرده ویا صاحب شخصیتی هستم خیر آنها تنها ازیک شهروند تنها ی خود محافظت میکنند ومیدانند که دستی به قلم دارم وچه بسا روزی فربانی شوم با انکه سعی دارم  مراعات خیلی چیزهارا بکنم  اما میدانم از چهار طرف من زیر نظر انها هستم وهمسایه  من نیز یک پلیس گارد است چسپیده به دیوار خانه ام ! نه دلار دارم نه طلا دارم ونه فرشهای گرانبها  وابریشمی درون اطاقم پهن است تنها آنها از یک شهروند تنهای خود مراقبت میکنند بچه ها هم هرروز تلفن میکنند وهرکجا بروند آدرس میدهند من از چیزی یا کسی واهمه ندارم سالهاست که تنها زندگی میکنم اما همین دستگاه بالای سرم بمن قوت قلب میئدهد وآن دکمه نامریی که برگردن دارم .

    دیگر مارا فریب نده حضرت معصومه خانم مایکی کف دست ترا تا آخر خوانده ایم حال اگرمرحوم پرو.یزکاردان از شما خوشش میامد وشمارا به عرش میبرد چیزدیگری است ویا اگر مردی از شما خوشش می اید وشما را زیبا میبیند درانتظار لطف شما ست آن بحثی دیگر است .

    این مهره سوخته بوی کباب وگوشت تازه را احساس کرده واین بازی جدید را به راه انداخته است   مارا ز سر بریده میترساند  خودش درمحفل عاشقان  آن آدمخواران خوب رقصیده حال آب توبه بر سر  ریخته  پا روی مین گذاشته است .

    اینرا نوشتم تا هموطنان عزیزو نادان  من فریب این نیرنگ وبازی جدیدرا نخورند وبه مبارزه خود بر علیه آن آدمخواران وازادی ایران زمین ادامه دهند بقیه اش به خود او  وتختخوابش  مربوط است .

    > پایان 

    ثریا / 15/-7/2021 میلادی !
     

  • با با بیا بابا بیا !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    در تمام تاریخ  آینده / آیا  کسی خواهد توانست این دوران وحشت و ظلمات را بنویسد  ؟

    وآیا ایند گان ما خواهند توانست سر گذشت  این دوران تاریک و وحشتناک را احساس کنند ./یا تبدیل به رباطی خواهند شد  ایا خواهند توانست نتیجه ای از این روزهای تلخ به دست آورند ؟ آیا از این روزهای ظلمت وتاریک  داستانی  درست خواهند گفت ؟  وآیا آن نورسیدگان  ونسل بی هیچ احساسی از روی آن خواهند گذشت .واین نوشته ها نیز پاک  خواهند شد همچنانکه همین الان هم بعضی جاها بفرمان  دستگاه پاک میشوند !!!!!

    وآن دستی که امروز درحال برهم زدن و ویرانی این جهان است  هرر وز درازتر میشود  وتکه هایی را میرباید درختان را میسوزاند جنگل هارا به زمینی بایر تبدیل میسازد وابهای جاری وروانرا خشک کرده برای ایندگان کپسولی خواهد ساخت ویا انهارا برای تشنگان مریخ خواهد فرستاد !

    در اوایل آن شورش وحشتناک  مردم  میخواندند ” بابا بیا . بابا بیا ایران شده اسپانیا حال باید خواند مادر توهم بیا ببین که اسپانیا شده ایران  دربعضی از ساعات روز وگرم تابستان برق برای چند ساعت قطع میشود  ودربعضی از شهرستانها آب نیست واگر هم باشد ابی الوده که پس مانده های شتشوی دستهای دیگران درلوله ها سرازیر است مطمئن هستم که درهتل های لوکس چند ستاره آبی به زلالی جویبارهای بهشت روان است وهیچگاه برقشان قطع نخواهد شد تنها آن دهاتیان بیچاره که احتیاج به ابیاری مزرعه های تشنه خود دارند امروز باید با تانکرهای  نفت کشی اب را بخرند برای نوشیدن  درختان همچنان زیر شعله های اتش  میسوزند وفرو میریزند وکسی جوابگوی نیست  اصلا کسی نیست شهر خالی .خانه خالی . کوچه خالی همه جا خالیست . 

    زمان بدبختی ها فرا رسیده است گمان نبرید که این افسانه از یک مغز تهی ودیوانه برمیخزد نه جهان دارد ویران میشود آهسته اهسته ودر برابر ما جنگها  وتفنگ ها وتیرهای زهر الود وموشک های اماده  به صف ایستاده اند .

    طاعون قرن با نام جدیدی همچنان به کشتار ها ادامه میدهد وکارخانه چات واکسن سازی همچنان اب مقطر ونمک را درون  لوله ها کرده شاید سمی را نیز به ان اضافه نموده  انسانها را  به صف کشیده اند  بیزنس پر درامدی است این دارو سازی !!!وبا قطع شدن برق واب معلوم نیست تکلیف بیماران درون بیمارستانها چه میشود برای کسی مهم نیست اقایان پوزه  بندهای الماس نشان خودرا بسته اند ودرون خانه های شیشه ای ایزوله شده  نشسته اند وبه سلامتی یکدیگر مینوشند بچه های کوچک خردسال وبی صاحب نیز درانتظار انها درگوشه ای بر خود میلرزند حساب آنها پاک است .

    دیگر کسی امروز به یک هدف مشترک نمی اندیشد  هدفی نیست همه چیز زیر سایه ابرها ی نامریی گم شده ونفس های مارا نیز میشمارند وضربان قلبمان را نیز حساب میکنند سکه هایمانرا نیز میشمارند نباید بیشتراز چند سکه ناچیز دردرون کیسه هایمان باقی بماند اربابان کار همچنان کارمندان  را بدون حقوق رها میکنند  وبر تعداد فاحشه های دوجنسی هر روز اضافه  میشود پدر روحانی  هنوز از پدر آسمانی میخواهد که نان روزانه شان را قطع نکند وبه انها اسیبی نرساند خدای  اسمانی نیز درون موشکی در فضا معلق است .

    ما بره  هاوگوسفندان در یک چراگاه با علوفه یا بی علوفه یا با علفهای خشک هرزه دیگر درآروزی هدفی نیستیم در آرزوی ازادی هم نیستیم چون تا درون تختخواب ما نفوذ کرده اند .

    تنها ما از اسا ر ت خودمان شرمساریم   وخشم وخروش خودرا فرو میدهیم ویا درپنهانی فریادی کوتاه میکشیم تا مبادا همسایه گوشش ازار ببیند پلیس پشت د ربها ایستاده  وآماده به خدمت است . 

    ما به نیایش صبحگاهی خود بر میخیزیم چیزی نداریم که بگوییم وچیزی نیست که طلب کنیم ومیدانیم که کم کم باید خود به بقربانگاه برویم وسر را به زیر تیغه بگذاریم تا ارام از پیکر ما جدا شود .

     خوشیختانه گورستانها درامانند وگرگهای گرسنه شبها قبر هارا نمیشکافند  اکثر مردگان به خاکستر تبدیل میشوند بهترین کار است .

     دشمنان ما خون مارا خون عزیزان مارا ریختند ودشنه هارا تا دسته دراعماق قلب های ما فرو بردند مردانی بیشعور وبیسواد که تا دیروز درکوچه ها نمک میفروختند  وکاغذ وزوزنامه میخریدند ا مروز بر مسند وزرات تکیه  داده اند آنهم بهداشت عمومی وجان مردم وبا همان زبان کوچه  با یکدیگر حرف میزنند .دشمنان ما شعله های فروزان زندگی  هارا خامو ش ساختند  حال دوباره به روشنایی جدیدی احتیاج دارند  “جفت گیری را اعاز کنید ما احتیاج به قربانی داریم ! ”  ودیگر خونی در رگها ی ملتها باقی نمانده  ملتهای زیر دست وخود فروخته تا نثار آن بزرگوارن کنند .

    این روزها تنها موسیقی که روی صحنه ها  هویدا میشود همان داستان مادام  کاملیا زیر عنوان دیگری با موسیقی پوجینی  چه چیزی را بما میخواهند بگویند ؟  دوران سر مایه داری آغاز شده است  آنکه دارد زنده میماند وآنکه ندارد خواهد مرد !” البته زیر نام دیگری “

    زمین دیگر رمقی ندارد دارد فرو مینشیند دیگر یک میدان بزرگ  برای جنگیدن نیست زمینی نیست وآنچه باقی مانده  بیشتر انسانهارا به کام خود خواهد کشید دیگر میدان فراخی برای فریاد کشیدن نیست  برای کسب ازادی چون ازادی ومجسمه اش سالهاست درون دریاچه ای غرق شده است و پیرزنان یائسه شده وپیز مردان  مقوایی ومردان همجنس باز  روی ان ایستاده بر جهان حاکمند جوانان را برای خوردن میخواهند برای تمرین  وبازی وسرگرمی ! نه بیشتر.ث

    پایان ثریا یرانمنش / 14/-7/2021 میلادی !

  • به عزم توبه !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم /  گفت کو زنجیر  تا تدبیر این مجنون کنم 

    قدش را سرو گفتم سر کشید  از من بخشم / دوستان از راست میرنجند  نگارم چون کنم ……

    این ابیات  به ارامی و زیبایی از دهان شما بیرون میامد اعیحضرت  بدون هیچ  فشاری بر کلمات چه آسان وچه روان  من آنرا پنهان داشته ام وهرگاه که خیلی غصه دار میشوم به آن گوش میدهم .

    دراین فکرم که من وشما هیچکدام شانس نداشتیم  وبقول معروف دستهایهمان بی نمک بودند وآنچه را که ساختیم وپرداختیم ویران کردند . عشق واقعی خودرا ازدست دادیم وهریک یک بیگانه درکنارخود نشاندیم که هرد.و خوب نقش بازی میکردند . 

    من که ره بردم به گنج بی پایان دوست  . صد گدای همچو  خودرا  بعد ازاین  قارون کنم .

    شما بیشی از مردم را واطرافیانتان را  قارون کردید منهم  کسی را که  دریک اطاق زندانی  بود به خانه ای بزرگتر  بردم داشت قارون میشد ! که خداوند متعال رحم کرد  وجلویش را گرفت وهردوی  انها مارا ازسر زمینمان بیرون انداختند !

    حال پرده هارا کشیده ام اطاق تاریک است در زیر نور چراغ مینویسم از روشنایی وآفتاب  بیزارم  نه جغد شوم نیستم اما از روشنایی سوزنده بیزارم / باد هم نیستم  اما همیشه تشنه فریادم  دیوار هم نیستم اما همیشه  اسیر پنجه بیدادم  سنگ هم نیستم اما همیشه هدف تیشه فرهادم .

    سخت است بنویسم که چه ها برسر ما وخانه ما آمد  شما خیلی زود رفتید  وچه خوب شد که رفتید واینهمه خیانتهارا ندیدید حیرانم  چیزهایی هستند که نمیتوان درباره انها نوشت ویا گفتگو کرد باید آنهارا مانند همان قرصهای مسکن قورت داد..

    در حال حاضر ان سر زمین زیبایی را که شما بما دادید وما درآن مانند پروانه گرد گلها میچرخیدیم ویرانه ای بیش نیست گرگها درزیر اسمان کبود وسیاه آن طوفانی سهمگین بر پا ساخته اند دیگر خبری از باران وبرف وگلهای بهاری نیست ودیگر درخت بیدمشک سر از زمین بیرون  نمیکشد دراین  سو درگوشه ای که بیشتر به صحرا شبیه است  ما  فرش پهن کرده ایم   حتی یک باغچه کوچک هم نداریم  دربیرون داغی ودردرون گرسنگی ودشمنان بیرحم  بما چیره شده انده .

    صدای مهربان شما مانند یک لالایی درگوشم نشست وارزو کردم  اگر روزی شانس آنرا داشتم  که ازاین جهان بروم حد اقل خاکسترم را جلوی درگاه  آرامگاه شما در سوراخی پنهان کنند  وحال ما درانتطار دشمن سوم نشسته ایم .

    نه هیچ غمی دیگر برای زندگی نداریم همه چیز هست  افتاب هست / خورشید هست / ماه هست . ستارگان میدرخشند نانها درون کیسه ها بو گرفته اند وگوشتها تکه های انسانی هستند وآب همان ادرار خودمان است که ریسایکل شده بخودما برمیگردد مانند گردش کره زمین ! درعوض واکسن زیاد داریم مرتب واکسنها وارد بازار میشوند وگویا تا ابد ما باید واکسن بزنیم حال دیگر دنیای ابرها واینترنت  چندان بازدهی ندارد واکسن بیشتر سود میدهد وکم کم ما بردگانی خواهیم شد مانند همان رباطهایی که درست کرده وامروز در بازار همه گونه نقشی را بازی میکنند و….ایران ؟! به گمانم همان ایرانستان شود . همان که شما  پیش بینی کردید . آسوده بخوابید درعوض صدای رحمت مردم بسوی شما روان است واشکهایی که برای رفتن شما میریزند وسوز ی که دردل دارند نسل جوان هم که شما را  نمی شناسد تنها نامی ازشما  میبرد آنهم به حکم دستور یک رهبری که باز درگوشه ای آتشی به پا کنند .

    دیگر دررویا  زندگی نمیکنیم ودیگر به فردا هم نمی اندیشیم تنها زمان حال است نه گذشته ای هست ونه اینده  .

    زرد رویی میکشم  زان طبع  نازک بیگناه / ساقیا جامی بده  تا چهره را  گلگون کنم /

    روانتان شاد یادتان گرامی /. 

    ثریا / 13/-4/ 2021 میلادی /