Author: Soraya

  • برداشت و یا رونوشت از این صفحه بدون اطلاع ممنوع میباشد .

    ……٫………………….٫……٫……. ث

  • ۱۳۸۳\۷\ ۵

    « لكن لا تاسواعلیمافاتكم ولا تفرحواعبااینكم »

    این یك تقدیر است گمان مبر كه قرار بود تا ثروتمند شوی

    وحال فقیر شدده ای .

    “ میبایست كه این اتفاق می افتاد “ .

    بلی قرار نبود كه من متمكن شوم ، فقط میبایست بازمانده

    یكی را به دیگری واگذار میكردم كه محتاج بود . همین وبس

    اگر گاهگاهی فریادی سر میدهم و یا مخالفت خودرا ابراز میكنم

    برای انتقام گیری نیست ، فقط از خودم دفاع میكنم .

    از عشقی كه در دلم بود وامروز نیست میگریم ، لازم نیست كه

    دیگر برای كسی دل بسوزانم كه بارفتار مزورانه و بدوراز حقیقت

    دل مر ا شكست و دیگر هیچگاه و با هیچ قیمتی نمیتواند زخم مرا

    ودل شكسته ام را ترمیم بخشد .

    جواب مهربانیهای من این نبود ،من انچه را كه میبایست یك انسان

    خوب انجام دهد در برابر او انجام دادم ، و امروز پشیمان از اینكه در

    برابر این بیعدالتی قرار گرفتم ، افسرده ام .

    من با بی عدالتی سر سازش ندارم امروز تنها ماندم برای انكه مردم

    و اجتماعات بی بنیاد و دروغ انها را بخودشان واگذاشتم .

    تنها ماندم اما پیروز و سر بلند در برابر وجدان خود ایستاده ام .

    بر همه هوسها ،لجن ها ،و كثافات خط بطلان كشیدم و پیروز شدم

    پیروز بر سر نوشت ،و رنجهای خویش .

    پیروز شدم بی انكه “ هنرمند “ باشم .

    او مرا گریاند ، و روزی سخت خواهد گریست و در میان حساب رسی ها

    در فهرست بد كاران نام او نوشته خواهد شد ، او تلخ تر از من خواهد

    گریست ، اینرا اطمینان دارم .

    پایان

  • دو شنبه

    برداشت از یك ( ترانه ) » نفرین نامه «

    ای همه ارامشم بردی ، پریشانت ببینم،

    “ چون شب خا كستری سر در گریبانت ببینم

    ای كه در چشم من یك دشمن دیرینه باشی

    همچو ابر سوگوار ، انگونه گریانت ببینم

    “ ای پراز شوق رهایی تا اوج ستاره “

    در میان كوچه ها افتان و خیزانت ببینم

    مرغك عا شق كجا شد شور سا ز و نوایت

    در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت ببینم

    تكیه كردی بر شانه ی هر بی سر و پای

    “ عالم بی تكیه گاهی را ، به چشمانت ببینم “

    افسانه دلتنگیت را ، با ریا بامن مگو

    “ گریه دریاچه ها را تا ابد به دامانت ببینم “

    كا شكی این اخرین ایام را میسپردی به دل

    “ تا كه سیل اشك را همیشه مهمانت ببینم “ در متن شعر « نبینم «

    ………….

  • از : لوپه دووگا . شاعر اسپانیائی

    ……………………….. “ اوای مریم “

    ای فر شته گان اسمان ، ای فرشتگان كه بر گرد شاخسارها

    پرواز میكنید ، لحظه ای خا موش شوید ، دمی ساكت باشید

    زیرا كودك من اینجا به خواب رفته ،

    ای نخل های بزرگ اورشلیم ، ای شاخه های پر بار خرما ، كه

    از سیلی بادهای وحشی بخود میلرزید و مینالید ،

    دست از زمزمه خود بردارید ، زیرا كودك من برای

    خوابیدن چشم بر هم نهاده است ،

    پسرك اسمانی من ، از فرط گریستن ، خسته شده ،

    و حا ل میخواهد اندكی غصه را فراموش كرده و بخوابد .

    خاموش شوید خواب و ارامش اورا بر هم نزنید .

    او در اغوش من خفته است ، اگر در اثر سر ما بیدار شود

    بالا پوشی ندارم كه اورا بپوشانم ،تا دوباره گرم شده بخواب

    رود .

    ای فرشتگان اسمان ، كه گرد شاخسارها در پروازید ،

    لحظه ای خاموش شوید ، چرا كه كودك من در اینجا بخواب

    رفته است .

    ………….

  • دل من

    ………

    روزی قلبم را به یك كور دادم ، لحظه ای انرا در دستش گرفت

    سپس رهایش كرد .

    انرا به مردی تقدیم كردم كه « افسونكار » بود ، انرا در كنار

    قلبهای دیگر گذاشت تا كلكسیون او پر شود .

    انرا به سایه برده و به او سپردم ، سایه به دنبال درخشش طلا بود

    انرا به خوشی سپردم ، مات ومبهوت ایستاد .

    با هوس ها اشنایش كردم ، دچار وهم وخیال شد .

    به خودش واگذاشته و رهایش كردم ، خوشحال شد و سرود ازادی

    خواند .

    بعداز ان به دست كودكی سپردم كه انرا نگاه دارد ، او كودك های

    دیگری را نیز خبر كرد .

    امروز باید او را به دست یك طبیب بسپارم ، چرا كه خون بیرون میدهد

    الوده به خون گشته ، بیچاره دل .

    ………..

  • تازیان را غم احوال گرانباران نیست

    ..پارسایان،مددی تا خوش و اسایش بروم .

    “ حافظ “

    راستی ، تو میدانی چپ و راست یعنی چی ،

    نه واله ، نه بخدا،من هنوز دست چپ و راست خودم را

    به سختی میشناسم .

    اه ….. حالا برایت میگویم :

    راسیتی ها همیشه بر این عقیده اند : كه ( یكی باید رهبر باشد) .

    سرور باشد ،و بالا سر باشد ، و بقیه بدون هیچ قید و شرطی

    اوامر ان : بالائی :را اطاعت كنند .

    چپیها میگویند :

    بایدیك گروه باشند و بر مردم حاكم شوند چرا كه انسان خطا كار

    میباشدو ممكن است در اثر ارتقاء مقام و بالا رفتن دچار نوعی عقده

    خود بزرگ بینی شود .

    بنا بر این زمانیكه یك گروه حاكم شدند، مردم هم مطیع همان گروه

    شده و فرمان خواهند برد.

    در میان را ست های افراطی ،خانوادها وفامیل ها زیاد بهم پیوسته اند

    اما چپ ها میگو یند : در بیرون از خانه هم میتوان این عاطفه و علاقه

    رابو جود اورد .

    در بیشتر حوزه های حزبی میشود فامیل شد و ….. فامیل ایجاد كرد . در

    رشته های اموزشی ، نظام تربیت ،دیسیپلین و ازاد اندیشی را تا حدودی

    در جوانان و شخصیت انها پرورش داد ، به همین دلیل میشود تا حدودی

    از انها شناخت داشت .

    در سازمان چپ ها ، ظاهرا ازادی وجود دارد ، اما همیشه همه چیز در یك

    انظباط ملیتاری و محدودیت ها جای دارد ، و هیچ یك از : اعضاء : ی حزب

    نمیتواند بدون اجازه « رهبر ی » اب بخورد .

    در این میان ،زنان هم مانند توپ فوتبال ، در میان لگد های سیاسی ، به در

    و دیوار خورده اند، در نتیجه برای خودشان حزبی مستقل تشكیل داده و یك

    پایگاه “ فمنیستی “ ساخته ودر مقا بل مردان قد علم كرده اند .

    عده زیادی ازانها هم به مرز بزرگ ترقی رسیده اند .

    حل این گوی و این میدان ، به كدام دروازه “ شوت “ میكنی ، میل ،میل توست .

    جمعه

    ٫

  • سجده گاه یوسفم ، زیرا كه در پاكی تمامم ،

    بوسه گاه مریمم ، زیرا كه دارم پاك جانی ،

    پاك همچو ن گوهرم ، تابنده همچو ن افتاب

    زین قبیل در من نگیرد، تهمت هر قلتبانی

    از : شادروان د. م . حمیدی شیرازی

  • یكشنبه

    خنده …..خنده …. خنده

    بخندید ، اگر یك ستاره واقعی در اسمان پر دود دیدید،

    اگر یك غنچه گل نشكفته در یك گلزار دیدید،

    اگر نسیم صبحگاهی را با لطافت به درون سینه فر ستادید ،

    واگر اواز بلبلان شنیدید ، بخندید ،چرا كه خنده هدیه خداوندی

    است ،كه بر لبان شما نقش میبندد .

    اشك شور را از چشمان خود بزادئید ، و تبسم شیرین را جایگزین

    ان سازید .

    خنده هامصنوعی و گریه الود را دور بریزید ، بخندید و دیگران را

    نیز بخندانید ،شاد با شید و نقاب غم را از چهره تان بر داشته بجای

    ان خنده شیرینی را بنشانید .

    من سالها گریه كردم ، گریه تنها مونسم بود ، برای همه و بجای همه

    گریستم ، روز ی دیدم كه همه بر گریه های من میخندند .

    انها خندیدند و شادكام شدند ، و من در گوشه ناكامیها دفن شدم

    دیگران به جایگاه خوشبختی تكیه دادند و من نامراد به انها نگریستم

    امروز بشما میگویم : بخندید بر فقر دیگران ، بر مرگ دیگران ، بر

    ناكامی و نامردی دیگران ، بخندید ، سعی كنید كه اسمان را همیشه

    ابی ببینید ،ستاره های ذهنتان را به اسمان بفرستید ،ابرهای سیاه را

    كنار بزنید و بگذارید اشعه رنگین كمان به زندگی شما بتابد ،

    انگاه لبخند شیرین را بر لبان جاری ساخته وشادو سر حال با مشگلات

    خود روبرو شوید ، هیچگاه مثل من گریه نكنید بگذارید دیگران بجای

    شما اشك بریزند.

    طبیعت از نو سازندگی خود را اغاز میكند ، گلها خواهند شكفت و

    مرغان دوباره اواز خود را از سر خواهند گرفت ، دنیا تكان خورده و

    دوباره جای خود می ایستد ، بخندید عزیزان من ، بخندید باز هم با

    هم بخندید.

    پایان حكایت من

    ………

  • یاداشت های روزانه

    ……………………….

    در دوران كودكی و هنگامیكه یك طفل خردسال بودم همیشه

    از تاریكی میترسیدم ، زمانیكه افتاب میرفت تا در پشت كوهها

    غروب كند وحشت همه وجود مرا فرا میگرفت ،فورا خود را پنهان

    میكردم ، شب هنگام خواب نیز از ترس اشباح نا شناخته سرم را

    زیر لحاف پنهان میساختم ،اما امروز همه چیز عوض شده ،حالا

    زمانی میترسم كه میبینم افتاب طلوع كرده ،وشب رو به پایان است

    امروز ترس من دیگر از تاریكی و ظلمت شب نیست ، امروز ترس

    من از روشنائی روز ، هیاهو و غوغای زندگی است .

    هر لحظه ارزو میكنم كه شب فرا برسد تا من بتوانم به رویایم جان

    داده و در دریای پهناور خیال خود بسوی دنیای خارج از ترس سفر

    كنم .

    ……..

    تعجب نكنید كه من در فصل زمستان زندگیم و در این سن و سال

    سرودی از عشق میسازم ، این نغمه ها كه گاه گاهی از زیر تخته سنگ

    های / یخ بسته زمان میزنند،بیرون امده و با سر سبزی و شادابی بمن لبخندمیزنند

    اگر در این فصل عمر اواز روزهای خوش را میخوانم، برای این است كه

    كمتر احساس سرما بكنم ، میدانم كه چندان زیبا نیستند و شاید هم بر

    دلها ننشینند ، “ اما من میخوانم “ .

    …………..

  • مرگ او

    ……….

    او مرد ، چندی پیش بی صدا مرد ، ان قهرمان رویاهای

    من در گذشت ،او در قلب من ارام و بدون هیچ رنجی مرد

    بیاد روزهائی افتادم كه در اوج افتخار بود ، من اورا از

    دور میدیدم ، دستم به او نمیرسید ، در خاموشی باو نگاه

    میكردم ، هنگامیكه سر نوشت او را از جای بر كند و بر زمین

    انداخت ، من اهسته خم شدم تا اورا بردارم و به كمك او بشتابم

    با انكه دلم لبریز از ترحم بود ، با او از عشق میگفتم ، به ستایش

    او میپرداختم ، او هنوز ستاره درخشان زندگی من بود .

    او را بر اركیه كاخ عشق نشاندم ،و به خدمت او مشغول شدم ،

    تاج افتخار عشق را بر سرش گذاشتم و به او امان دادم كه بخود

    ببالد .او همه اینها را می دید اما گوئی یا نمیبیند و یا نمخواهد

    ببیند ، همه را ازمود یا نتوانست بپذیرد و یاندید . گاهی چشم

    باطن ادمها كور میشود .

    سر انجام او بدون افتخار جان داد ،كسی هم نیست كه در این باره

    قضاوت كند .

    روزی رسید كه او از عرصه زندگیم خارج شدو رفت تا اخرین روزهای

    خود را در میان مشتی ارواح بگذراند . روح او نیز نابود شد .

    خاطراتش از ذهن همه محو شد ، ایا او هیچگاه معنی یاس ونومیدی را

    فهمید.ایا توانست معنی شكست را احساس كند .

    من سخن تلخی ندارم كه در باره او بگویم ، دلم میسوزد ، هم برای او

    هم برای افتخار از دست رفته اش .در سینه پر مهرم كه گنجایش همه ستمها

    را دارد برایش مراسم بزرگی ترتیب داده ام ، انجا سرود ها زیادی خوانده

    میشود و ارواح پاكی برای روح او اواز میخوانند .

    پایان

  • جمعه دهم مهرماه

    اول اكتبر

    ایا هیچگاه به خرابه های شهری ویران گذارتان افتاده ،

    شاید .

    امروز دید من كه با بیم و هراس توام است ، به اطرافم مینگرم .

    در چشمان مردم دیگر ان درخشندگی وجود ندارد ،

    با انكه كوشش بسیاری میكنند كه این درخشندگی ایجاد شود

    باز بی فایده است .

    اب های پاك و زلال هر چند هم عمق داشته باشند ، باز گاهی

    با امواج لطیفی ، انچه را كه در دل دارند بیان میكنند .

    موجی میزنند ، انچه را كه به قعر خود فرو برده اند ، در چین

    و شكن امواجشان نمایان ساخته ونمایش میدهند .

    بلی ، نشان میدهند .

    چشمان ما نیز نمایانگر درونمان هست ، شاید به همین دلیل انها

    را پنهان میكنیم .

    …….٫٫……………

    چشمان او مثل دو شیشه كدر بودند ، اكثرا انها را زیر

    عینكهای سیاه و تیره پنهان میساخت ،

    روزیكه او را دیدم احساس كردم كه شبی سیاه و تاریك

    میان من واو پرده كشیده و هیچگاه روز روشن و افتابی

    را نخواهیم دید .

    با انكه ضربان قلبم بیانگر درونم بود ، اما میدانستم كه

    هیچگاه او صدای این ضربان را نخواهد شنید .

    گاهی هم دعا میكردم كه او چیزی نشنود . و ….. نشنید ،

    حتی اشك چشمانم را نیز ندید ، او كور ، كور دل بود .

    شبی در پرتو شمع به اخر رسیده كه با یك نفس تند خاموش

    میشد ، اتش انتقام در دلم شعله زد ، نه ، بهتر است ساكت

    بمانم و بگذارم كه او ببازیش ادامه دهد .

    از این احساس بشدت لذت بردم ، عشق پایان ، و جایش شعله

    انتقام پا گرفته .،هوا را میبلعیدم ، بوی نا خوشایندی به مشامم

    میخورد ، بوی بد ریا ، بوی نفرت انگیز دروغ ، بوی تعفن تملق

    و او همچو اسیری كه ناگهان ازاد شده دلش میخواست كه این

    لحظه ها را مانند یك شراب مطبوع لاجرعه سر بكشد .

    ……….٫

    من در اندیشه دیگری بودم ، در فكر این بودم كه به او جوابهای

    سختی بدهم .

    اه … تو نیز خیانتكار از اب در امدی ، تو نیز مانند كسانی كه

    دوست میداشتم ، به انها اعتماد كرده بودم ، سینه بی كینه مرا

    ازهم دریدی . ……. سكوت كردم ، دلم برایش سوخت ، او دیگر

    ادم قابل ترحمی بیش نبود . زخم من كم كم التیمام خواهد یافت

    اما او بر ویرانه های زندگی خود چگونه ساكن خواهد بود .

    …….٫٫

  • هر هفته ، همین ساعت ، همین جا ،

    در هیاهوی كوچه ها روی یك درخت بزرگ و پر بار ، كبوتری اشفته ،

    غمزده و پر ریخته به جفت خود میگفت ،

    بد جوری دچار پریشانی و سردرگمی شده ام ،هر زمان كه میخواهم

    بخوابم دچار سرسام میشوم ، هیاهوی زیادی بگوشم میخورد ،صداهای

    مختلفی به زبانهای جور واجور مرا میخوانند ،صلح ، صلح ، كجایی ،

    ومن روی سر انها پرواز میكنم و میگویم كه “ من اینجا هستم ، بالای

    سر شما “ باز فریاد میزنند كه ، ما ترا میخواهم صلح ، صلح ، چرا ترا ما

    نمیبنیم . هر میگویم من اینجا هستم كسی حرف مرا باور نمیكند .

    میپرسم “ شما ها كی هستید وچكار میكنید “ یكی میگوید ، من المان

    هستم ، دیگری میگوید فرانسه هستم / ایتالیا هستم / انگلیس هستم

    امریكا هستم / تركیه/ روسیه/ صرب / و … ترا نمیبینیم .

    روزی به انها خیلی نزدیك شدم ، تاجائیكه مرا ازنزدیك دیدند ، هر چه

    به انها نزدیكتر میشدم انها ازمن دورتر میرفتند ، به انها گفتم “ من اینجا

    هستم “ مرا دیدند و رفتند . از انروز من سخت پریشان شدم .

  • همان روز و همان ساعت

    نگاه كنجكاو و شرم اور همسایگان ،

    از پس هر پرده ای بر حریم من پهن است ،

    از هر سو چهره ای ، نگاهی ، از پنجره من

    میگذرد ، :

    ) امشب نیست ، چراغش خاموش است ، نه ،

    ) روشن شد ،از چه كسی در خانه اش پذیرائی میكند (

    این بناها ی زشت و بیقو اره ،این قفس های رویهم چیده

    شده ، با یك جعبه نور كه هر ساعت برقی میزند ،

    این لباسهای زشت و ارزان ، حو له های رنگا رنگ ،

    شلوارهای تنگ و گشاد ،كه روی نرده ها ،

    باد میخورند ، شمعی كه روی سكویی میسوزد ،

    در هر زمان من سنگینی نگاهها را،

    روی پنجره ام احساس میكنم ،دلم به گلهای باغچه

    كوچكم خوش است ، كی هر روز رشد میكنند و

    شاداب تر میشوند ، و دل مرا تسكین میدهند ،

    از اینكه ابی به انها میرسانم ، سپاسگذارند .گنجشكها در نا ودان

    بالكن كوچكم تخم گذاشته و كم كم صدای جیك جیك انها را میشنوم

    دلم خوش اس كه تنها نیستم .

    دو كبوتر هر روز غروب جلوی پنجره ام مینشینند ، كمی نوك بهم

    میسایند و سپس بسوی اسمان پرواز میكنند ،

    من این میهمانان نخوانده را بیشتر دوست میدارم .

    پایان

  • ه ۵

    یكشنبه

    از خانه دور ماندم و در میان بیگانگان ،

    انچنان اسیر شدم ، كه دیگر خود را نمیشناسم .

    به ائینه نگاه میكنم ، كسی را میبینم ،

    كه هیچگاه ندیده بودم .

    یك انسان ویران شده ،

    و چشمانیكه به فراوانی میگریند .

    چرا در به روی همه بستم چرا با خودم تنها

    ماندم ، خوب میدانستم كه دیگر هیچگاه ،

    كسی بسوی این « انسان » ویران شده ،

    نخواهد امد .

    همه رو بسوی « طلا » كرده اند .

    دانستم كه در این شهر بی سامان ،

    هیچ سامانی نخواهم داشت ،و هیچگاه دیگر ،

    در قلب من دانه ای رشد نخواهد كرد .

    دانستم كه میان این میدان بزرگ ، تنها هستم .

    باید حصاری بكشم ، و بانتظار لحظه معود بنشینم .

    دانستم دیگر نوری بر این تا ریكی ،

    نخواهد تابید .

    باید چراغ را خاموش كنم ،و به شب تاریك خیره شوم ،

    واز شب بپرسم : كه چه درسر داری : ای شب تار .

  • همان روز در همان ساعت

    همه را برای تو گذاشتم و رها شدم،

    جنگل پر درخت و شمع های كاج را ،

    كه دیگر بوی خودرا به من هدیه نمیكنند،

    همه چیز را رها كردم،

    ان اطمینان و ان اتشی كه روشن بود ،

    همه چیز را رها كردم و گذاشتم برای تو ،

    گذشته ام را كه سایه ام روی ان بود ،

    باچشم گریان از همه چیز گذشتم ،

    گذاشتم كه تو بوی دریا را ،

    ازدور احساس كنی ،

    همه چیز ها برای تو گذاشتم

    هر چه را كه متعلق بمن بود ،

    جنگلها را ، میهنم را و امنیتم را

    همه را بتو دادم .

    توئی كه زندگی مرا به كژ راهه انداختی .

    دیگر چیزی ندارم كه بتو بدهم .

    فراموشم كن . پایان

  • شنبه بیست و یك اگوست دوهزارو چهار

    خسته، سوخته ،كوفته ،از بخت سیاه خود .

    خیره ، به درگاه در بسته ،او رفته ،

    شب نخوابیده ، با دل حدیث غم گفته ،

    مبهو ت این سر نوشت شعبده باز ،

    مرا : مات : ساخته دل سوخته ، می زده ،

    و : از دور بوسه بر رخ مهتاب زده : ،

    اشك ریخته ،بر اتش دل ، اب ریخته ،

    دوش تا سحر ، نخفته ، و دل سروده :

    دیر نپائید كه مرا كشتی ،بوسه بر هر لب

    زده ، افسانه گوی شب زده ،

    زنده بودم به غم عشق طوفان زده ،

    نه به این شب ننگین تب زده

    خانه ام ، ای رسوای شب زده ، روانم ، ای مرغ بام زده ،

    در اتش سوخته .

    اتش بیداد تو ، جانم سوخته .

    ث . الف

  • بیستم امرداد هزارو سیصد و هشتاد و سه

    ایكاش در این برهه از زمان ، كمی خودرا تغییر میدادی

    دروغگوی بزرگی هستی ، برای پیشبر اهداف خود از هیچ

    امری رویگردان نیستی ، هر چه باشد تو هم زائیده همان

    سر زمین وحشت هستی وزیر همان سایه بزرگ شده ای .

    از تو نیز خسته شدم از اینكه اینهمه سال بتو فكر كرده ام

    از خودم بیزارم ، تو استاد ریاكاران هستی وبشكل همان

    ابلیسی میباشی كه روحش را فروخت .

    مطمئن هستم كه روزی نه چندان دور زیر خاكستر اتشی كه

    به پا كردی دفن خواهی شد .

    نه ازتو بیزارم ونه مهری بتو دارم ، بی تفاوت ، خوب میدانی

    كه من چگونه برای “ تمیز “ و “ پاك “ بودن به چه اسانی همه

    “ كثافات “ را دور میریزم . تر ا هم به دست باد سپردم .

    نه دیگر مرا خواهی دید و نه من صدای ترا خواهم شنید .

    انچه را هم كه بردی بتو می بخشم ، به غیر از روانم را كه

    متعلق بمن نیست ،ای استاد فریبكاران .

    پایان یك كابوس


  • دنیای دون و بی بها

    من از عمر زمین و هزاره ها چندان اطلایی ندارم ، اما میدانم كه همیشه

    بشر به ادمكشی مشغول بوده وهست و خواهد بود .

    پیامبران هم بیهوده عمر خودرا تلف كردندتاراه صلح و صفا و مهر بانی

    را بمردم نشان دهند .

    هر فصلی ازسال نشانی از لطف طبیعت دارد بهار نو جوان ، تابستان

    پربار ، زمستان پر اب و پاییز زیبا كه زمین میرود تا استراحتی بكند

    در تمام این اوقات بشر سر گرم كشتار است .

    دیر زمانی است كه بزرگترین عشق ادمی خون ریزی است ، دیگر نوای

    دلكش موسیقی ازهیچ گوشه ای شنیده نمیشود ،سرودهای رزمی و اوای

    طبلها و صدای شلیك گلوله ها جای همه نغمه هارا گرفته است .

    امروز برای خوشبخت بودن بایدفریاد كشید و برای كشتن اماده شد .

    هنگامیكه میخواهیم به لذت واقعی و خو شبختی برسیم ، ارزوی مرگ

    میكنیم و میگوییم كه : “ بهتر است بمیریم “.

    جاه طلبی “ اربابان “ و بزرگان قدرتمند كه گروه گروه مردم را به گورستان

    میفرستند ، در همان حالیكه لاشخورها و كفتارها مشغول جویدن كالبدها

    هستند ،اقایان به احترام یكدیگر سر خم میكنندوعرض ارادت كرده برای یك

    قرارداد دیگر تعیین وقت مكنند،

    امروز دیگر هیچ ملتی چشم دیدن همسایه خود را ندارد ، كمكهای دروغین

    دوباره واردبازارها میشوند، اقایان بزرگ بقای حكومت خود را روی خون بنا

    نهاده اند، روی شانه های مشتی مردم بی پناه كه چوب حماقت خود را میخورند

    دیگر «قهرمانی » وجودندارد همه میخو اهند “ بكشند “ واین بزرگترین لذت

    مردم این زمانه است .

    اربابان صنایع وابزار كشتار هم خندان و خوش مشغول روغنكاری ماشینها ی

    خود هستند .

  • “””به تو كه هیچگاه به قول خود وفا نكردی “””

    روزیكه گفت می ایی ، من به دشتهای پر گل وسبزه رفتم ،
    سبدی از گلهای وحشی و دامنی ازسبزه های خوش بوی
    كوهستان جمع اوری كردم ، به كنار دریا رفتم وهزاران صدف
    برایت فراهم اوردم ،در میان راه پایم به سنگ گرفت و بر زمین
    افتادم ، انچه را كه جمع كرده بودم باد برد و به دریا ریخت .
    لحظه ای دریا و امواج ان رنگین شد ، سپس به حال اول بر گشت
    امروز سخت خسته ام ،نمیتوانم دوباره برای جمع اوری انچه كه از
    دست داده ام ، بروم دیگر نمیتوانم گلی برایت به ارمغان بیاورم ،
    اما هنوز دامنم بوی عطر گلها و صدف ها را میدهد .
    اگر دلت خواست و امدی ،واگر میل داشتی كه بوی سبزه ها ، گلها
    وصدف هارااحساس كنی ، میتوانی سرت را بر دا منم بگذاری .
    و گر نه برای همیشه خدا حافظ .
    ثریا / ژوئن دوهزارو چهار / امرداد هشتادوسه / اسپانیا

  • هر هفته ، همین ساعت ، همین جا ،
    در هیاهوی كوچه ها روی یك درخت بزرگ و پر بار ، كبوتری اشفته ،
    غمزده و پر ریخته به جفت خود میگفت ،
    بد جوری دچار پریشانی و سردرگمی شده ام ،هر زمان كه میخواهم
    بخوابم دچار سرسام میشوم ، هیاهوی زیادی بگوشم میخورد ،صداهای
    مختلفی به زبانهای جور واجور مرا میخوانند ،صلح ، صلح ، كجایی ،
    ومن روی سر انها پرواز میكنم و میگویم كه “ من اینجا هستم ، بالای
    سر شما “ باز فریاد میزنند كه ، ما ترا میخواهم صلح ، صلح ، چرا ترا ما
    نمیبنیم . هر میگویم من اینجا هستم كسی حرف مرا باور نمیكند .
    میپرسم “ شما ها كی هستید وچكار میكنید “ یكی میگوید ، من المان
    هستم ، دیگری میگوید فرانسه هستم / ایتالیا هستم / انگلیس هستم
    امریكا هستم / تركیه/ روسیه/ صرب / و … ترا نمیبینیم .
    روزی به انها خیلی نزدیك شدم ، تاجائیكه مرا ازنزدیك دیدند ، هر چه
    به انها نزدیكتر میشدم انها ازمن دورتر میرفتند ، به انها گفتم “ من اینجا
    هستم “ مرا دیدند و رفتند . از انروز من سخت پریشان شدم .