Author: Soraya

  • جهنم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    پیر زنی راا ستمی درگرفت /دست زد ودامن سنجر گرفت ………

    حال امروز این پیر زنان وپیرمردانی که لانه ای برای دوران باز نشستگی خود ساخته  ومیخواهند آخرین سالهای عمرشانرا در ارامش سپری کنند  درآتشی سوزنده  دارند کباب میشوندوسلطانی نیست تا دست ببرندند ودامنش را بگیرند .از شحنه های مست وبیخبر شکایت برند  همه جا دارد میسوزد بوی آتش همه حلقوم مرا ونفس مرا گرفته است آن بیماری سیاسی کم بود که حال آتش را بسوی ما انداخته اند  دیگر گرگی نیست روباهی نیست بلکه از اتومبیلهای اسقات ومردان مست  استفاده میکنند  همه چیز دریک  خط مستقیم  شعله  میکشد  همه درختان  همه سبزه های نو رسیده وهمه گلهای تازه وزیبا وساختمانهای سپید همه چیز دود میشود وبه هوا میرود  بناهای کهن نیز دراین میان از بین میروند تاریخ باید پاک شود .

    و” آقا ” مهدی ” میگوید چند نفر وطن پرست پیدا شوند وبروند این عاملین گلو بالیست را بگیرند درون گونی کنند وبه جهنم بفرستند گویی دارد از چند گربه نر وماده حرف میزند  آیا او میداند  که ما زیر چه قدرت منفور ونامریی داریم زندگی میکنیم وبه اندک سرفه ای که ازروی الرژی بر سینه ما بنشیند فورا مارا راهی راهروی مرگ میکنند بما احتیاجی ندارند باید …باید… آنها به هدف برسند بانکها اقتصاد  ونان ما دردست انهاست حال یا این نان از قطعه های تکه تکه خودمان است یا از پشم وشیشه  مهم نیست بانکها دردست  آنهاست هرکاری که میل دارندانجام میدهند  باید  مانند زمانیکه یهو دیان در مرکز شهر ها راه میرفتند وتاره ای بر سینه  نصب کرده بودند  تا  مجزا باشند  باید روی موبایل    ویا اگر نداردی در دفترچه ای جداکانه  آن علات منفور را باخود حمل کنی که بگویی من برده واکسن وتیمار شما اطاعت کرده ام وبگذارید با اتوبوس به مرکز شهر بروم ! 

    یکسال واندی است که ما زند انی هستیم درطول این یکسال من تنها دوبار بیرون رفته ام وامروز نیز باید به بیمارستان بروم برای تحویل آزمایشهای خود .

    هفته گذشته پرستاری  که پسرکی جوان را که مبتدی بود  به خانه فرستادند تا خون مرا بگیرد پنج جای بازوی من سوراخ شد وسر انجام از پشت دستم خونرا کشید بدون آنکه الکل با خود اورده باشد  حال دستم کبود بازوانم کبود چاره هم نیست من دستمرا به واکسن بیماری زای آنها الوده نساختم بنا براین مجبورم درخانه بمانم !ومیمانم برایم مهم نیست .

     نه به گوشت ها میتوان اعتماد کرد نه به پرندگان ونه به چرندگان معلوم نیست چگونه واز کجا  آمده اند  تنها  کمی نان خشک وکمی اب قهوه ای بنام قهوه یا چای وکمی  شیر تصفییه شده محصول خانه غذای مرا تشکیل میدهد خرید هارا برایم میاورند حتی جورابهایم را نیز دیگران باید بخرند اجازه .ورود  به فروشگها را ندارم .من تنها نیستم هستند کسانی که تن به این حقارتها نداده اند  گاهی خودمرا با زندانیان  سر زمینم مقایسه میکنم با تشنگان شهرجنوبی و خوزستان  مهم نیست قدرت را باید درپیکرم به حرکت درآورم نباید تسلیم شد . نه نباید تسلیم بردگی  شد با پوزه بند وسرنگ به زندگی مصنوعی خود ادامه داد  ودرجهنمی که برپا کرده اند  به تماشای پیکر های  سوخته از زیر خاکسترهای داغ ایستاد امروز صبح دراخبار ناگهان دریک آپارتمان چند طبقه شعله ها بر خاست مردی خودر از بالکن آویزان کرده فریاد میکشید اتش آتش  خدا میداند درکجا واین آپارتمان چند طبقه درکدام شهر است  کارها بفرمان است . 

    دیگر حرفی ندارم چیزی برای گفتن ندارم امرو صبح به حرکات آن  مردک ارمنی تبار با موهای ژولیده مانند گوریل نگاه میکردم که چگونه  ویلن را دردست گرفته معلق میزد وآنرا به صدا درمیاورد چقئر هم هوا خواه دارد بدبختها این ویران کردن موسیقی است نه چیزی تازه  این ویران کردن  تاریخ ارکسترهاست دیگر کسی نمیتواند روی صندلی با  لباس فرم یا لباس شب بنشیند وویلن یا ساکسیفون ویا ویلون چلو را به حرکت  درآورد اپرا سالهاست در صندوق خانه درکنار لباسهای قدیمی  خاک میخورد وخوانندگان اپرا یا از کار دست کشیده اند ویا گاهی  چند  دقیقه ای روی سن تنها یک اریا میخوانند وبس !!!!

    موسیقی را ویران کردند آوازاهارا خاموش ساختند تا عربده مستان شبانه را بشنویم ودرهوای سکس های شبانه زنانه ومردانه نفس بکشیم ویا در زیر صدای انکر الصوات گلدسته ها حالمانرا خوب!!!! کنیم وبه خدایی برسیم که معلوم نیست درکجا پنهان است وجایش را به شیطان سپرده است .

    باید به شیطان تعطیم کرد .پایان 

    ثریا ایرانمنش  13/09.2021 میلادی 
     

  • عشق!

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند / گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند 

     ساکنان حرم سر عفاف ملکوت / با ما راه نشین باده مستانه زدند !

    این ابیات را از حفظ واز حافظه ام کمک گرفته ونوشته ام نمیدانم درست است یا نه ؟ اما مهم نیست 

     موسیقی غمگین  وارکستراسیون روزهای شنبه ویکشنبه که از تلویزیون آنهم ساعت هفت صبح پخش میشود دیدم حالم گرفته شده  دنیا دارد میمیرد آتش سوزی  شهری درنزدیکی ما سه روز است که ادامه دارد وگرما بیداد میکند  آتش همچنان زبانه میکشد مگرچقدر بنزین خرج آن شهرک زیبا کردند که به همسایه هایش نیز سرایت میکند > چه خوابی برای ما دیده اند ؟  وچرا ؟ به چه جرمی بشریت را نابود میکنند ؟ مگر خود بشر نیستند   اطمینان دارم که نه همانند سلفشان  در افغانستان ! ( دراینجا  عکسی گرفته شد ) !……..وچیزهایی پاک شد ! اما من مینویسم من ایستاده ام کمر خم نمیکنم حتی با تازیانه های شما !

    از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر  زمانی که از عشق میگویی فورا ترا عریان کرده دریک بستر کثیف می خوابانند  این افکار قدیمی وکهنه از دیر باز درمغز ها در زوایای سلولهای کوچک  بعضی از آدمها پنهان است من مغزم را شستشو میدهم وهرشب  زباله هارا بیرون میریزم وبجایش تنها همین کلمه عشق را مینشانم عشق به بشریت عشق به طبیعت عشق به حیوانات وعشق به کودکان بیگناه ومردمی که دارند قربانی میشوند .

    در گذشته هم که  سر زمین ما  داشت رو به ترقی وتمدن بزرگ ! میرفت هنوز مغز ها چروکیده وبسته بودند  لباسها عوض شده بود ریش ها تراشیده شده بود عبا ودستار وعمامه جای خودرا به لباس ها مزن های معروف داده بود اما شعور ها همچنان بسته مانندهمان دستارها به  دور مغزشان / من عاشق هنر  باله بودم عاشق موسیقی بودم این کارها عیب بود در کلاس مادام کورنلی نام نویسی کردم تا بالرین بشوم هنوز شش سال بیشتر نداشتم که مادرجانم با کتک وفحاشی آمد .جلوی همه گفت ” اگرمیخواهی فاحشه بشوی چرا دیگر پول میدهی ” از نطر او رقص یعنی فاحشگی خواندن آواز وزدن ساز یعنی بی حیایی ویا نوعی فاحشگی به شمار میرفت به هر روی جلو همه آروزها ی مرا گرفتند تا جایی که حتی به هنگام ورزش نیز میبایشت شلوار بلند وجوراب به پا کنم وبقیه دختران با شورت کوتاه بمن بخندند  بنا براین وررش  بستکبال والیبال را نیز کنار گذاشتم ودرکنجی خزیدم . حال امروز ناگهان زنجیر ها پاره شده ونسل جدید پایش را ازخط قرمز بیرون گذاشته اگر  چه پنهانی باشد اما …. عشق را نمی شناسد  مخصوصا کسانی که در اوایل شورش به دنیا آمده اند ویا درآن  زمان کودکی خردسا ل بوده اند آنها چیزی از عشق را نمیدانند کتابهارا جمع آوری کردند افسانه ها اشعار شعرای بزرگ همه به دست آتش سپرده شدوبه جایش کلماتی نا شناس جایگزین گردید حال اگر چه درخارج تحصیلاتی کرده اند اما هنوز مغزشان در حوالی همان مبارزات ضدعشق وعاشقی میچرخد عشق به  معنای واقعی برای آنها مفهومی ندارد کلمه عشق یک لغت پیش پا افتاده تنها متعلق به گروه خاصی میباشد .  بنا براین دیگرنمیتوان چیزی برای این نسل نوشت ویا گفت معنی هیچ چیزرا درک نمیکنند وارد دنیای ناشناخته ابرها شده اند وبا ابرها صعود میکنند وناگهان فرود میایند برای آنکه درونشان خالی است خیلی هم  خالی است بچه دارند اما برای انکه  بگویند خانواده داریم بچه برای خودش سرگرم همان اسباب بازی پدرش ویا مادرش میشود واحساسی دراو بوجود نمی آید آن رعشه وآن رگی که نامش عشق است دراو نیست چرا که در والدینش نیز دیده نمی شود  / آنها چیزی از گذشته نمیدانند ” گوگل ” کارهارا برایشان  اسان ساخته است .!

    شاید من تنها نباشم که  این ناله هارا سر میدهم ویا شاید تنهاترین باشم مادران ومادربزرگهایی را می بینم  که با زمان نوه هایشان جلو میروند از لوازم ارایش او استفاده میکنند !!!! با گام های او  گام بر میدارند اما تهی خالی از هرچه که نامش ” عشق” است باید مال اندوزی کرد وبا قافله همراه شد ………….

    هوا ناجوانمردانه داغ و سوزنده است وابری خاکستری بر روی آسمان شهر کشیده شده بوی سوختگی بوی خاکستر همه جارا پر کرده است این است آینده ما زندگی درجهنم .

    میسازند  سپس ویران میکنند  زندگیشان با قرص ها وگرد های روان گردی  وسکس های پیش پا افتاده پیش میرود با دنیا بیگانه اند حتی خدارا نیز درگوشه ای درانبار پنهان ساخته اند ودوشاخ شیطان را نماد خود ساخته اند .

    اما واما این عشق درمن نخواهد مرد با عشق وشعر وموسیقی رشد کرده ام .حال  به هرنوعی که میل دارند انرا بیان نمایند . برایم مهم نیست .

    هنوز اول عشق است اضطراب  مکن ………..پایان  11/ 09/2021 میلادی / ثریا 

     

  • پنجره بسته !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    تو هر غروب نظر میکنی به خانه من / افسوس که پنجره ها بسته اند و خانه تاریک است .

    و…..من هر غروب سفر میکنم به خانه تو  همه دربها باز وپنجره ها بازند ومن از سوراخ کلید به درون خانه ات مینگرم فریاد شادی  دخترکی شیرین  را که بغل به روی تو گشاده  زیباترین تابلوی را که که میتوان نقاشی کرد تو گرفتاری  باید فورا بروی بوسه ای هوایی وزمینی برایش میفرستی اما او باز به دنبال تو میاید ومانند یک بچه گربه زیر دست وپا های تو میلولد میل دارم اورا بغل بگیرم وببوسم وبگذارم تو به دکمه هایت  برسی با انها ور بروی وفریادی را بلند کنی که تنها درکوهها می پیچد وکسی را از خواب بیدار نمیکند  چهل وچهار سال کار همه همین بوده است حر ف حرف حرف تعریف تکذیب فحاشی وسر زمینی که میتوانست امروز بهشت برین روی زمین باشد تبدیل به یک آوار کرده هنوز هم آنرا  تحویل نمیدهند چرا که صاحبخانه ندارد !از تو میپرسم برای رسیدن به کدام هدف  اینهمه اشتیاق به خرج میدهی  همه مردم اشتیاق های زیادی دارند اما هدفها نا معلوم است  نیازشان نیز نا پیدا  خوب آن ملت به همان میل کرد های خود احتیاج دارد  به همراه  ریاکاری ها وهنگامی که نمیتواند  به همراه  شاهپری یا شاهینی پرواز کند اورا مورد هدف قرا میدهد تیزی بسوی بالهای او در ترکش میگذارد  اورا زخمی میکند تا جایی که روی زمین بیفتد وسپس خودرا قهرمان میداند چرا  که شاهین پلند پروازی را به زمین کشیده است  چندی  پیش دریک برنامه  لایو   از شرم وخجالت نمیتوانستم چه بگویم  چه کلمات رکیکی به هم میگفتند 

    گمان نکنم تو اهل آن گفتار ها باشی  پس همینطور یمان دوست من .

    برای رضای خاطر  خویش وبرای رضای خاطر دوستدارانت  وبخاطر بسپار که همه اعمال تو از کجا سر چشمه میگیرد .

    انسانهایی وجود دارند که سالها آموخته اند  ومیل دارند که خودشان باشند  نیاز به انسانهایی مانند خویش دارند  آنها سرنوشت خودرا درک کرده اند  چه بسا انها به تنهایی سرنوشتی ملتی را تعیین نمایند .

    حال مشتی جاهل دیوانه وارد سر زمینی غنی شده اند  با خطابه ها واعلامیه ها  بدون هیج مسئولیتی    تنها چماق ودشنه واسلحه به دست دا رند  جسا رت خودرا درون همان اشیاء. میبینند هیچ شهامتی ندارند انها غیر از ادم کشی  چیزی در وجودشان نیست انسان وانسانیت را نمیشناسند   آنها معنای سالم بودن وشاد زیستن را نمیدانند تنها ما ملتی بودیم که شادی را میشناختیم آوازهارا میشناختیم رقص را میشناختیم  وحال درزیر یک اطاعت کور کورانه مشتی احمق باید همه چیزرا قربانی کنیم  تابلوهای دستور ی مرتب بالا وپایین میشوند  واعلام میکنند بخوابید نه بلند شوید بدوید نه بمیرید وبالاتر بالاترتراز قانون جنگل زیست میکنیم  آنها همه جارا پوشش داده اند  وما مردم تا حد مطیع هستیم !! 

    بر خلاف همه مردم من برایت مینویسم که هیج شتابی در بین نیست  نسل دوم سوخت ونسل سوم روی به خودکشی آورده است از همه سو فریادهای زاری بلند است مرگ در آن دیار بیداد میکند  سر زمین اجدادی لبریز از زخمهای طاعونی شده است بدتراز جذام  حال چه کسانی میل دارند بگذارند که تو امثال تو  اراده خودرا بکار بگیرید  ووارد سرنوشتی ویا آینده ای  شکوفا شوید  نه شما باید یا سر تعظیم فرود اورید ویا مانند انها زبان کثیفی را بکار ببرید  دیگر فضیلتی درکار نیست فضیلت را آن بانوی  برنده “نوبل” به دست داشت  که گفت زندان گونتانامورا بندید وهمه اطاعت کردند !!!! وما چه کودکانه به این اراجیف  خندیدیم  اویک رباط بود اورا ساخته بودند تا برای بستن آن زندان مخوف وازاد کردن این مردان آدمخوار همه را اماده سازد وما چه ساده دلانه باین  ابلهان نگریستیم .

    نگذار کودکت سرش  را پایین بیاندازد  بگدار با بازی های شیرین خود حتی زرتشت را نیز به خنده وادارد

    امیدوارم این را فهمیده باشی .حال من هر غرو ب  نظر میکنم به خانه تو  . پنجهره هارا بازکن تا احساس من هم هوایی بخورد .

    پایان /ثریا ایرانمنش  10/09/2021 میلادی .

  • مزار

     ثریا ایرانمنش ”  لب پرچین ” اسپانیا !

    بیا که بریم به مزار ملا ممد جان / سیل گل ولاله زار ملا ممد جان 

     برو با یار بگو یار تو آمد / همان یار دل آرام تو آمد / 

    بروبا یار بگو چشم تو روشن/ همان یار دل آزار تو آمد 

     بیا ای یار که مجنون تو  هستم / گل نرگس خریدار  تو هستم / بیا که بریم به مزار  ملا ممدجان 

     سیل گل ولاله زار ……… دیگر ملا ممدجانی وجود ندارد ومزار شریف تبدیل شد به گورستان 

    دیگر عشقی نیست وسیل وتماشایی نیست  دیگر گذشته ای باقی نخواهد ماند وآیندگان تنها یک تاریخ را میدانند ! عده ای بدوی با  بیماری  خطرناکی وارد شدند ما آنها  را نابود کردیم ؟ این همه تاریخ است وتاریخ ساخت واکسن ها وتاریخ تعداد تابوت ها  این همه تاریخ است بجای مجسمه های  پر شکوه یک تابوت به همراه مردانی ریشو !

    از هفته اینده درنیویور ک درب هر خانه را میکوبند تا ببینند واکس تزریق شده یا نه واگر کسی واکسن دریافت نکرده باشد از تمام مزایای قانونی یک انسان محروم خواهدشد یعنی حتی در طویله هم جای نخواهد داشت باین میگویند یک دموکراسی واقعی وهمت وزحمت برای بقای بشریت !!!چیزی ندارم بنویسم  مزار شریف روزی گلستانی بود لریز از لاله ونرگس امروز حتی نرگس گم شده بجایش یک گل زشت وبدترکیب آمده  ولاله تنها دریک سر زمین میروید وبرای اشخاص مهم میرود  گل سرخ وسفید وزرد آبی دیگر کمتر به چشم میخورد  گل لاله عباسی دیگر برای همیشه از دنیا رفت  مزار شریف تبدیل شد به گورستان  ودر زبانی عامیانه ما وافغانها مزار یعنی قبرستان !

    دولت مطبوعه ومهربان این سر زمین برای  آب در افغانستان بنیادهایی را برپا کرده است درحالیکه یک افغانی در  شهرهای افغانستان نیست وعجب آنتکه آنها دهان خشک کودکان  بلوج را دیدند وخوزستان خشک شده مارا دیدند  دریغ از یک آه …. حال شاید باید به آن از راه رسیده ها باج بدهند ! آنها باج میخواهند تنها پول میخواهند وخون غذایشان است مانند سلفشان 11111

    دیگر چیزی ندارم  ” عکس برداری شد ” ! بنویسم غیر ازدرد دنیای کو.دکی وزیبای ما با همه دردها ورنجهایش به پایان رسید حال وارد دنیایی ناشناخته شده ایم بی آنکه بدانیم مسافر زمان شدیم بر فراز یک ماشین نامریی فورا به اینده سفر کریم بی آنکه شناختی از مردم  این سر زمینها داشته باشیم .

    زمانی بود که میتوانستیم  فریب دم گربه را بخوریم واگر در سر زمین خودت فشاری بر تو وارد میشد بسوی آن گربه بروی که بعدها تبدیل به یک ببر گرسنه شد  امروز دیگر راه فراری غیر از مرگ نداری دیگر به هیچ سر زمینی نمیتوانی سفر کنی راهها همه به رویت بسته است ….. .وفرزندم ایا قبل از مرگ ترا خواهم دید > فرصتی برایم نمانده  فردا دوباره ازمایشها شروع میشوند …….پایان 

    ثریا ایرانمنش / 08.09.2021  میلادی  واینتنها نتاریخی است که بیاد دارم !!!!!!

  • هنوز زنده ام

     ثریا ایرانمنش “لب  پرچین ” اسپانیا !

    در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز  / چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود !

    شیر خر خورده ای  راه را بر من سد کرد حال تنها برای خودم مینویسم مانند همان قلم ودفتر  باز جای شکرش باقیست که بقیه را نبرد شانزده سال تمام نوشتم ودلم برای آنهمه احساس واندیشه میسوخت خوشبختانه هنوز در فایل باقی است ومن همچنان مینویسم تا زمان مرگم که فرا برسد ! کسی میخواند یا نمی خواند دیگر برایم مهم نیست مهم این است که بنویسم از کسی ویا چیزی هم باک ندارم ترسی به دل راه نمیدهم .

    هنگامی  که هواشناسی بما میگوید گرما دوباره بر میگردد ما باید درانتظار یک آتش سوزی دیگر باشیم کدام جنگلهارا به آتش کشیده اند به تازگی از اتومبیل های اسقاط استفاده میکنند روباهی دیگر یافت نمیشود گرگی هم نیست تا آتش را به دم او ببندند ودر جنگلها رها سازند . 

    بیماری شان همچنا ن طبق یک ساعت هر کجا که میل دارد میرود !!! ودرهرکجا که میل دارد توقف میکند و درجان  مردمی بیگناه  مینشیند و به زمان ومکان   بستگی دارد ؟!

    سه نوشته روزهای قبلی را پاک کردم .چه حیف !  زندگی بدون سر زمین مادری سخت است زندگی بدون دوست ویار وغمگسار سخت است 

    زندگی  دور از یک کاشانه واقعی ودرمیان جنگلی موهوم بسیار دردناک است خود زندگی سخت است / زندگی بدون زیستن درون یک جامعه سخت است دوراز خانه پدری واجدادی وبیرون افتادن از دایره ابدی واجدادی  دردناک است حال بچه ها روانه مدرسه شده اند مانند عروسکهای مومی  جدا گانه باید بنشینند وبازی را  هم نشسته ودوراز هم  ادامه دهند بچه ها روحیه خودرا بکلی باخته اند  آنها هنوز با  ریاکاری های وبدجنسی ها وهوسهای دردناک وشهوت الوده مردمان روزگار بیگانه اند هنوز معنای  قدرت ومنافع را نمیدانند چیست  در دل پاک وبی گناه آنها تنها یک هوس است که بازی کند بدوند حال باید مانند یک عروسک چوبی  روی زمین بنشند واوازی غم انگیز سر دهند ویا با فاصله های  حساب شده دورهم بچرخند  میل وهوس وارزومندی را ازهمه گرفتند . 

    از ما گذشت فردا مارا به زیر چادر اکسیژن میفرستند وپس فردا تابوتمان را میخ میکوبند اما اینده این بچه های بیگناه و لبریز از ارزو چه خواهد شد ؟  عده ای از انها از ابرهای گرد  الود که دور کره زمین را فرا گرفته است بیزارند باز به طرف مداد رنگی هایشان رفته اند تا خانه ای به میل وذوق خو د نقاشی کنند .

    زندگی سخت است برای آنهاییکه تازه گذرگاه را اغاز کرده اند  ما به همه امکانات  عادت کرده ایم به سقوط از بام ها وجرثقیل ها  وطعم تلخ  خلوت وتنهایی را خوب چشیده ایم   میلی نداریم با توده مردم  دربیامیزیم چرا که دیگر _ مردمی ( وجود ندارد هرچه هست عده ای مردان وزنان بیمار که تکیه داده اند به برنامه ها واخبار دورغین وخوشحال وسر زنده با افکار مسموم .

    خوب بهتر است که وفت خودرا صرف  کارهای روزانه  نماییم صرف اشپزی وشستن ظروف و خیاطی بافتنی و درهمین  حال  شلوارک   را تبدیل  به بلوز یا پاره کردن تنکه  وتبدیل ان به یک سینه بند سکسی !  اینها درسهایی است که هرروز در فضای مجازی توام با اخبار فیک ودروغین به خورد ما میدهند  یا برایمان اشپزی میکنند بهترین منبع درآمد را دارند  آنها افکارشانرا بسته اندبکلی کلید مغز را خاموش ساخته اند  وقلبشان نیز برای هیج حرکتی  نمی جنبد  اسوده خاطرند همراه گله به چراگاه میروند وبع بع کنان به دنبال تابوتها روانند .

     حال ایا اسپارتاکوسی دیگر زاده خواهد شد؟ تا بردگی وبندگی را با قربانی کردن جان خویش از میان بردارد ؟ ودرکجا میتوان آن سنگ سحر آمیز را یافت ودر سینه پنهان نمود تا از شر اجنه وشیطان پرستان درامان بود؟ ث

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  / 07/09/2021 میلادی 

  • راج

    ثریا ایرانمنش ، اسپانیا 

    یک شیر پاک خورده ای راه را بر من بست حال تنها برای دلم مینویسم .

    نمیدانم چرا این نام را برایت انتخاب کردم «راج». یک نام هندی است شاید خودم نیز از تبار هندیان باشم  چاله ای در سوییس داری وخانه ای در ایتالیا  اما من به هیچ یک از آنها نخواهم آمد با انکه تو  بهترین ها هستی. هم زیبایی وهم بسیار متین بوی توتون پیپ همراه با اد‌کلن گران قیمتی که به پیکرت میپاشی  همه را مدهوش میسازد .

    من با تنهایی خودم دوست شده ام بمن خیانت نمیکند دروغ نمیگوید. باهم راه میرویم من ‌سایه ام من وتنهاییم. داستان‌های زیادی دارم که برایت خواهم نوشت. ، به زودی اگر دوباره راه را بر من سد نکنند. ،.دوستدار تو .ثریا نیمه شب  سه شنبه  هفتم سپتامبر  دوهزارو بیست ویک میلادی.  

    اسپانیا .ا برکه های خشک شده 

  • چهارراه مرگ

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    ———————————

    یک دو جامی  دی سحر گه اتفاق افتاده بود /  وز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود 

    از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب  / رجعتی میخواستم  لیکن طلاق افتاده بود 

    آهسته آهسته دست بردم  وروی شیشه تاریک را لمس کردم  از این اسباب بازی ها چند عدد خریده بودم بزرگ وکوچک ومتوسط تا چهره ترا بهتر  ببینم وهر شب به هنگام خواب  یکی را روشن میساختم وبا لالایی های تو بخواب میرفتم  زیباترین موسیقی جهان بود که به گوشم  میخورد  میل داشتم آن دستهای زیبا را بهتر  ببینم وآن لبخند شیرین را این تنها آرزوی پنهانی من بود که هرچه زودتر خودمرا به تختخوابم برسانم وترا درآغوش بکشم . بوسه بر لبهات بزنم وترا تماشا کنم اشکهایت را پاک کنم وبرایت بنویسم که کم گوی / وگزیده گوی حال دیگر تو نیستی جسد ترا نیز برده اند .

    ببهوده آن شیشه سرد مات را لمس میکردم  بیاد آن زمان افتادم که هنوز ” جی پلاس”  بود وما صفحه ای داشتیم زیر نام« ادبیات شعر وموسیقی فارسی» ومن با چه افتخاری آنرا اداره میکردم وآنچنان غرق عشق تو بودم که هرشب در میان اوراق ودیوانهای شعرای بزرگ  به دنبال  اشعاری میگشتم که توانای آنرا داشته باشند تا راز مرا برایت باز گو کند وهم اشعار خودم آنچنان جلوه گر خلق شده بودم که از میان کوهستانهای بختیاری مردی برخاست وفریاد کشید آهای ! زن تو خود عشقی ! ودیگری از میان کوهستانهای عشایری قشقایی برایم اشعار عاشقانه میفرستاد وچه بسا خودرا درقالب تو میدید  چقدر  خوشبخت بودم عشق مرا جوان ساخته بود ومن درانتظار اشاره ای از طرف تو بودم اما گویا تو آنچنان سرگرم اندازه گیری اندام های پیکرت بودی ونمایش دادن خودت که ابدا به این تیترها واشعار نیم نگاهی هم نمی انداختی وبر این باور بودم که تو  شعررا نمیشناسی  تو غیر ازخودت کسی دیگررا نه میبینی ونه میشناسی وآن صفحه  را ازما گرفتند زنان  ودخترانی که اشعارشان را به من می سپردند تا برایشان قاضی باشم بخیال آنها من استادی شاعری وادبیات بودم در حالیکه  این فشار عشق بود مرا بدینگونه به جلو رانده بود .آن صفحه ادبیات فارسی ما خیلی زود بسته شد وبجایش ادبیات لمپن وجاهلی و جنوب شهری  و خیابان های پشت  قلعه وکوره پز خانه های آجر پزی جایگزین شد دیگر کسی  بیاد نیاورد که مردی از همان دیار برخاسته وفریاد  برداشته که ” ای معبر مژده فرما  که دوشم افتاب / در شکر خواب صبوحی هم وثاق افتاده بود ……..

    نه دیگر   کسی معنی آنهارا نیز درک نکرد وآن آفتاب صبحگاهی که از پشت پنجره ها به درون میتابد  نیز نامش را نمیدانست  صقحه ما بسته شد . تو گم شدی من گم شدم  تو رفتی دکانی دو نبش باز کردی وبا شرکا ی پی پلی مشغول فروش کلمات بی اساس و بی پایه وبی فایده خود شدید ومن رفتم قصه گویی دیگری بیابم تا برایم لالایی بخواند تا بخواب بروم واین قصه گوی زیبا موسیقی بود ازتو زیباتر میخواند .

    حال نیمه شب گذشته آهسته سر به خانه ات زدم هنوز آن درختی را که درمیان باغچه ات کاشتی بر پای ایستاده بود که من همیشه آرزو میکردم ایکاش شاخه از آن بودم وتو مرا نوازش میکردی  ……

    نقش می بستم  که گیرم گوشه ای زان چشم مست / طاقت و صبر از هم  ابروش طا ق افتاده بود .

    حال درمیان چهارراه مرگ ایستاده ام به هر سو نگاه میکنم دیواری است بلند  وروی هر دیواری دستی دارد مینویسد “مر———گ  جنازه ها درخیابانها سرگردان افتاده اند  درمیان جویبارها وبوی تعفن مرگ ونیستی همه جارا فرا گرفته است درعوض یک مشت مردان عقب افتاده حاصل پیوند سوزاک وسفلیس بازماندگان زنان عفت فروش بر مسند وزارت نشسته اندبی آنتکه بدانند معنی وزارت وصدارت چیست ! بی آنکه بدانند معنی زنده بودن درکجاست  بی آنکه آوای موسیقی را شنیده باشند بی آنکه عشق را لمس کرده باشند  مغزهایشان تهی ولبریز از ” هیچ” است ودر سوی دیگر آدمخواران عهد هجر مشغول  سر بریدن انسانها وکباب کردن آنها بر روی آتش میباشند بوی گوشت کباب جوانان  ومزه کباب آنها بسی خوشگوار است  ومردانی که با تیر به شقیقه خود  شلیک میکنند  چرا که مورد تجاوز این حیوانات وحشی قرار گرفته اند تنها باسن عریان آنها را نمایش میدهند ودوراو  میرقصند  .  وتو نیز به جمع پی پلها پیوستی !!!!

    ساقیا جامی دمادم ده  که در سیر طریق / هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود .

    د ر  چهارراه مرگ خون همچنان جاریست وتو دستهای خونین خودرا بالا برده ای تا نشان دهی که ازآنها نیستی ! که هستی .ث

    پایان / ثریا ایرانمنش  / 28/08/2021 میلادی
     

  • و…وروزی دیگر !

    ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    در میخانه ببستند خدا یا مپسند /که درخانه تزویر و ریا بگشایند !

    همه درهای ریا گشوده شده  درب میخانه ها وکلیساها وراهیان نور مقدس بسته شد درخانه ریا ودروغ ونفرت به روی مردم باز شد .

    هجوم بی امان مردم اشفته حال   بسوی کشور های اروپایی بی نقص وعیب نیست حضور آن آدمخواران با نعلین وچوبدستی ناگهان بر تصرف کشوری نیز آنچنان بر ملاست که احتیاجی به شاهد ندارد  .

    مردم اینجا نیز برای خود شیرینی درصف اهدا کنندگان ایستاده اند  وایا میدانند د رمیان آنهمه انسانهای بی گناه که بایسنو می ایند چند صد نفر نیز پیامبر اسلام نیز هست ؟ برای آینده ؟ و چه  اسان به آنها جا میدهند مکان میدهند  نان میدهند پانزده سال پوست من وبچه هایم کنده شد تا توانستیم یک برگه اقامت بگیریم بیست وپنج  سال طول کشید تا توانستیم یک دفترچه رنگی بگیریم تازه با پول وخانه واتومبیل خودمان آمده بودیم انهم نه از شرق بلکه از غرب اروپا. وامروز فرزندانم مانند بردگان قرون وسطی باید تمام تابستانرا که اربابان به تعطیلات  میروند کار کنند .

    اما این نورچشمی های سفارشی با اتومبیلها مخصوص در جاهای امن بسر میبرند هجوم مواد غذایی واهدای  آنها  برای آن مسافرین از راه رسیده تقریبا فروشگاههارا خالی کرده است انباری لبریز از کمک های ! انسان دوستانه مردم خیر ومهربان  !در  این سر زمین  برای من مقیم ابدی دستمال  توالت نیست !

    مفلسانیم  وهوای می ومطرب داریم  اما می ومطربی هم درمیان نیست برای می نوشیدن باید کارت سفارشی داشته باشی ویا مانند مردم فرانسه وسط خیایان چادر بزنی وصندلی تاشو بگذاری ورستوران خودترا باز کنی تا هوایی بخوری .هوا نیز همچنان جهنم وار داغ است از هرطرف که نگاه میکنی یا جنگلها شعله میکشئد یا اتومبیلها درکنار خیابان به صف نشسته دچار حریق ناگهانی میشوند !.

    پیرمرد روی زمین داغ وتفت زده اش ایستاده بود واشک میریخت که پنجاه سال زحمت کشیدم امروز یک زمین داغ دارم نه ابی ونه درختی ونه خانه ای !

    دستهای پشت پرده هر روز قویتر میشوند ومن هرشب وصبح به درگاه همان افریدگار نادیده دعا میکنم که این دستها هرچه زودتر قطع شوند وما دوباره احساس ازادی کنیم واگر هوای دیگر ی تنفس میکنیم حد اقل شاد باشیم که زندانی درانتظارمان نیست .

    اشتیاق انسانها باین زندگی امیدواری بود ویک اینده حال مر دم را واداشته اند که نه ازاهریمن بلکه از یکدیگر بهراسند ودور ی کنند د زندگی  در همه جهانیان تنها ترس ودلهره و وحشت شکل گرفته است وآن انسانی که به هر روی به سرنوشت خود عشق میورزد  وخودرا می شناسد  ومیداند گرایشی چندان به مال وثروت واینده ندارد تنها روح ازاد خودرا میخواهد  ازادی سیاسی آزادی نیست باید روح ازاد باشد که انرا ازما گرفته اند.

    آه که امروز چه انسانهایی که دردرون  خود احساس صلح ارامش میکنند اما مجبورند بجنگنند  آنها تهدید میشوند  آن  دستهای نا مریی در پشت پرده های سیاه را نمیتوان  تشخیص داد تنها حیوانی را بشکل انسان رنگ میکنند وبه مسند قدرت می نشانند یکی احمق ودیگری آدمکش  وخود نخ  سرنوشتهارا دردست گرفته پیش میبرند  / همه شیطان پرست  وبا نوشیدن خون  انسانها ونوزادان جوانی را طلب میکنند این دیگر بر کسی پوشیده نیست .

    دنیا پشت رو شده است مانند سر زمین عجایب هر چقدر  فریاد برداری که که ” من آلیس هستم ” کسی اهمیتی بتو نمیدهد باید ابلیس باشی .

    برای یک شیطان مسلم وآدم کش وبی شعور آنچنان  بارگاهی میسازند که در تاریخ نمونه است . .برای مردانی خد متگذار دلسوز مردم ومیهن دوست  آنهارا درگوشه های تنها میگذارند .یک دهن کجی به آنهاییکه میل دارد هویت خودرا  داشته باشند ! به این میگویند تاریخ وارونه !.

    خوب! مقدم نو رسیدگان مبارک همه هم به اینسو آمده اند تا هوایی نظیر هوای سر زمینشان داشته باشند در کنا ر ” قصر الحمرا”  وجویبارهای روان وکم کم باید بفکریک مقنه تازه بود از نوع چرمی آن ! ث

    پایان / ثریا یرانمنش / جمعه .27/08/2021 میلادی .

     

  • سلامی دوباره

     ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    امروز تنها نشسته ام وباز یاد تو روح وچانمرا فرا گرفته برایت مینویسم . میزی که روی آن مینویسم بسیار کوتاه است میز وسط اطاق نشیمن است  آفتاب سپتامبر نیز همه جارا فرا گرفته است وما همچنان درغوغای گمان  وبیداد بیماری وواکسن آن که چه کسانی را بیمار میکند ومیکشد وچه کسانی را جان وجهان می بخشد زندگی را وروز را به شب میرساینم .

    یکنوع بیماری تازه درمیان مردم شیوع پیداکرده است وآن افسردگی شدید است یا دست بخودکشی میزنند ویا خانواده را  میکشند ویا فرزندانشان را میکشند .

    تقصیری هم ندارند آینده تاریک است من زیاد بیادت هستم برای تنهایی تو وتنهایی خودم روی این بلندی ها همواره احساس نیاز ودرد دل کردن دارم برخلاف تو  نیاز دارم برای کسی دردل کنم  کسی که مطمئن است وچیزی را بد تعبیر نخواهد کرد ویا از  آنها سوء استفاده نخواهد برد روزها تنها هستم ومن  احتیاج به یک یار وفادار دارم  بچه ها بخصوص  دختران هم کار  بیرون دارند  هم  درخانه باید به همسرانشان برسند  من هرشب با بازی ویا خواند کتاب خودرا سر گر م میکنم تا بخواب بروم وروزها سرم را با گل دوزی میگذرانم از چرندیات خسته شده ام از بحث های بی اساس وبی پایه وخود نمایی ها وبه رخ کشیدن های بیهوده .

    با همه این اوضاع واحوال  امروز صبح تصمیم گرفتم باز برایت نامه ایی بنویسم  سلامی بگو.یم  وکمی از گذشته های را بیاد بیاوریم از ان روزهای خوب که مجبور نبودیم درحصار زندابانان حرکت کنیم  وکم کم بسوی زندان بزرگتری برویم اول انفرادی وسپس زندان عمومی که نامش جهان نوین است .

    امروز دیگر از آن المان وپناهگاه گریختگان چیزی بجا نمانده نوعی دیکتاتوری نیز بر آنجا حاکم است ودر سایر سر زمین ها نیز کم وبیش به همین شکل رشد کرده در این  زمان اگر به بقالی سر کوچه اینجا برویم با بقالی سر  کوچه فرانسه فرقی ندارد دیگر هوس دیار پاریس یا لندن یا رم  را از سرم بیرون کرده ام میل دارم گامی به سوی طبیعت بردارم اما طبیعت خاموش شده است جنگلهای هیزم میشوند و بار کامیونها بسوی مقصد نا معلومی میروند زمین ها خشک وخالی از یک سبزه تنها جیر جییرکها که نوع دیگرشان در رسانه ها وز وز میکنند پای ترا نیش میزنند.

    امروز تنها وسیله ای که میتوانم این فاصله وحشتناک  را پل بزنم  وبا تو بدون نقاب سخن بگویم  پشت کردن به امروز است وروی کردن به دیروز وگذشته  بدون فشار میتوانم از دیروز سخن برانم  اما از فردا نیمتوانم حرفی بزنم چون نمیدانم  چه خوابی دیگر برای ما دیده اند وچه کسانی   همانهایی که امروز با تکنو لوژی ها بازی میکنند وعکسهای مرا روی تمام صفحا ت میبینند وچقدر بمن خواهند خندید که …او هنوز هم با قلم وکاغذ زندگی میکند  روزی فرا خوهد رسید که تودیگر انگلیسی یا روسی  ویا المانی نخواهی  بود ومن نیز هویت نخواهم داشت هردو مانند دورباط جلوی هم سر خم میکیم ورد میشوم وقهوه های کف الوده آماده را با دستهای آهنی به درون گلویمان  فرو میریزیم احتیاجی به توالت هم نخواهیم داشت همه چیز درما ریسایکل میشود میتوانیم هفته ها بلکه ماهها غذاهم نخوریم .دیگر کسی نامی نخواهد داشت همه یک شماره میشویم شماره  خیاط سر کوچه ویا کفاش سر خیابان  وپس از  ان تصویر ها شکل میگیرند  وبیدار میشوند تودیگر نیاز به جنگ نداری واحتیاجی نیست به دنبال صلح چهانی بروی …..نامه ام به درازا کشید .  نا تمام 

    ثریا ایرانمنش 26.08.2021 میلادی 

  • هوای خانه

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 

    شب است و دلم هوای خانه گرفت / دوباره گریه بی طاقتم  بهانه گرفت ………….

    اگر آن سالهای شاعر این ترانه هارا سرود به خاطر عقیده و افکارش در زندان بود زندانی که از خانه امروزی ما راحتر  وامن تر بود دوستانی داشت برایش هدیه  میبردند ملاقاتی داشت دسته گل برایش میبردند واو میتوانست دردفترخود  بنویسد آن چه را  که دلش میخواست در بیرون آفتابی درخشان میتابید ونوید روزهای بهتری را میداد !!.

    امروز ما درزندانی محبوسیم به بزرگی زمین و عده ای دیوانه  زنجیز گسیخته دور  ما میچرخند هریک مشعلی دردست دارند زیر نامهای مختلف اما درواقع همه یکی هستند دیوانگانی سیری ناپذیر از آنسوی جهان تا اینسوی زمان .

    جنگ میکربی را راه اندازی کرده اندوهر روز بر تعداد این میکربها یا ویروس ها اضافه میگردد پرستوها مرتب جلوی دوربین ها عشوه می ایند  ودستهای خودرا عریان میسازند که که بلی باید  بهر روی واکسن را بر پوست بدنت تزریق کنند حال بعد از دوسال چه بر سر تو امد دیگربما مربو ط نیست خوب نوع سوم آنرا داریم یا نوعی که جلوی عوارضش  را بگیرد.

    وتماشای انبوه جنازه ها وبازی بازیکنان !!

     دنیا زندانی شده با یک برگه سبز باید از مرزها عبور کنی با یک برگه سبز بایدقایق خودرا دررودخانه ها برانی با یک برگه سبز باید از دارو خانه   دارو بگیری با یک برگه سبز با از سوپر یا نانوایی نان بخری  واین همان  متد ( سایلن گرین ) است وروزی خواهد رسید که از گوشت وپوست بدن ما نان و بیسکویت برایمان بسازند وخود درگاوداری هایشان به همراه هما ن گاوها وگوساله به چرا مشغول باشند .

    تفاوتی ندارد که ما به تعالیم حضرت عیسی مسیح برگردیم ویا هر دین ودوباره انرا آمال وآرزوی خود کنیم  ویا از انها بخواهیم برایمان دنیای جدیدی بسازند ویا به به درون بشریت راه یابند تعلیمات مسیح تعلیمات مثلا لائوتسه  تعلیمات بودا  تعلمیات مارکس و ادیان همه یکسانند راه چاره ای هم نیست  تنها یک  مرز وجود دارد این بار   صدای خدا از پشت کوههای “هرات ” بگوش میرسد نه از صحرای سینا  نه از انجیل  نه از  عصاره عشق  و زیبایی ومقدس نمایی  تنها شاید یک چیز درتو خواننده ومن نویسنده درهر یک از ما ساکن باشد وان حضور یک انسان واقعی است یک بشرابدی ولایزال  یک حقیقت  پایان ناپذیر  یک حکمت عالمانه /  نه سلطه  بهشت وجهنم  وسایه تیر به چادر مادرمان  ونیزه بر کلاه پدرمان وتجاوز به دخترانمان .وبردگی پسرانمان !

    شب است من  در شب مرده ام وفردای بیداری را  میل ندارم ببینم وچهره منحوس این دیوانگان از بند گسیخته را . پایان 

    ثریا ایرانمنس 24/08/2021 میلادی . 

  • او بود ودیگر هیچ ….

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    از ساعت  سه و نیم بیدارم  دیگر نتوانستم چشم بر هم بگذارم  تمام مدت  به دو چیز می اندیشیدم  به جنایتکارانی که هفتاد ودو کبوتر را زنده زنده درآتش سوزاندند  برای یک افسانه واهی  وبه او که در میان فرشتگان داشت به اسمان میرفت 

    در میان یک اطاق بزرگ  ومفروش وروشن  عده ای مرد  با رداهای بلند  بطور  دایره وار  دست در آستین خود گذاشته وسر هارا خم کرده بودندوگاهی دوری میرفتند  وناگهان همه دستها به اسمان بلند شد وفریادی بزرگ برخاست ” درود بر روان پاک محمد رضا شاه پهلوی ” ودوباره خم شدند من نیز با آنها هم صدا شده بودم که ناگهان ازخواب پریدیم  //// آن مردان که بودند ؟ بصورت دایه وار ؟  با خود گفتم که روح او به آسمان رفت در کنار فرشتگان مقرب درگاه باریتعالی او از ثری به ثریا پیوست مریم مجدلیه هنوز در روی زمین به دنبال حلقه گمشده خود میگردد . او به جایی رفت که حتی از فکر انسانها نیز فراتراست او از انسان های زمینی جدا شد وبه خدا پیوست ذره ای نور شد نکه ای از آفریدگارشد اگر حضور عیسی مسیح در  اسمان یک افسانه باشد او واقعیت دارد او موجودیت دارد  او فهمید که ما ملت چقدر فاسد شده ایم سالهای بود (که میگفت افتخاری نیست بر ملتی حکومت کردن که یک تومان میگیرد امی/گوید زنده باد دو تومان میگیرد میگوید مرده باد  )!اوبجایی رفت که دیگر دست هیچ موجود زنده ای به او نخواهد رسید او خود یک فرشته شد وآن مردان چه کسانی بودند ؟ از کجا امده بودند ؟ وچرا ناگهان غیب شدند ؟.

    خواب از چشمانم گریخته بود دیگز بیهوده  روی دنده هایم میغلطیدم  میدانستم که جای او دراین جهان وحشتناک  وکاغذی نیست میدانستم او از نوع وجنس دیگری است  او بیهوده برای ما زحمت کشید ومارا ازدرون چاه ویل بیرون آورده روی فرشی ابریشمی بر عرش نشاند  درآن زمان هم من هرکجا می نشستم اقایان وبانوانی دانا وفرهیخته!!! ا میدییدم که از او انتقاد میکنند وگاهی به او ناسزا میگویند  هیچگاه از انها نپرسیدم چرا شما که از قبل او وکارهای مثبت او به این جاه وجلال رسیده اید ! ؟ بعد ها فهمیدم  که چه دستهایی درکار این ویرانی بوده است .

    آن روز ها مردان  وزنان گرد هم جمع شده  از معاشقه ماه با اسمان میگفتند  من معنای گفته های آنهارا درک نمیکردم همه کوچه  وپس کوچه ها  لبریز از روشنفکری بود ! واین روشن فکری چه عاقبت تاریکی برای همه آورد  من درسکوت خودم راه میرفتم او پدر ملتی بود که من درمیانش رشد کرده بودم اگر ما بد بودیم دلیل بربد بودن او نبود شیک میپوشید وسالها از زمان خودش جلو تر گام برمیداشت واین خاری بود درچشم جهانی که تازه از زیر جنگها خلاصی یافته بود .

    حال شب گذشت  او به دیار دوست نائل گشته بود  واز هرکرانه ای دعایی بسوی او روان بود .

    حس کردم که آیینه ژرف آسمان  اورا درمیان گرفته وبه زودی عکس او در کره خاکی انعکاس خواهد یافت  وپرتو نگاه مهربان او نیز به سوی دوستدارانش میتابد .

    حس کردم که درتب وتاب یک  اسودگی خیال  یک رویای واقعی  غلط میخورم وحلقه های نور بر گرد او  بهم وصل شده اند .

    این اندیشه ها تا صبح خواب مرا بر هم زد  ودرخلوت ابر آلوده صبح  خواب مرا ربودند وبه بیداری کشاندند  .

    حال دراین فروغ صبحگاهی اورا میبینم چون ستاره ای درخشان دراسمان  میدرخشد ونورش همه جارا فرا گرفته است وچشم دشمنانش را کور ساخته وخشم انهارا برانگیخته ….نه نتوانستید سایه اورا محو سازید ویاد اورا از دلها بشوئید  او به کائنات گره خورده است وشما در میان خرافات وحماقتهای خود مانند جانوران درهم میلولید مانند مارهای سیاه زهرالودو…. او خود خدا شد .پایان 

    ثریا ایرانمنش 21/08/2021 میلادی 

  • هستی ما

     ثریاایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    تخم گل می پاشی وتیر میروید زخا ک/این زمینرا چندمین شداد باخون آب داد ؟

    صد ها هزار شداد  که سرشان  را روی زمین گذاشتند تا الله نادیده را سجده کنند وباسن هایشان رو به هوا واگر تجاوزی هم صورت میگرفت ناقابل بود درراه الله آنرا نادیده  میگرفتند و کم کم  این تجاوزات به حریم خصوصی نیز رسید  به ملک ما به زمین ما به آب ما وکوههای  ابستن لبریز از غنائم ما  – ما سرمان با کلام کتابی که نه معنای انرا میدانستیم ونه بلد بودیم بخوانیم گرم بو ودمرو روی زمین میخوایدیم تا آنها راحت تر به تجاوزات خود ادامه دهند  حال چند مردک لات بیقواره با نعلین وردای سرخ وسیاه وپارچه های رنگینی که معلوم است بسرعت بر سر حود بسته اند به شکل شمایل آدمکشان اصلی در افغانستان بینوا پیاده شدند  از کدام در ؟ از کدام کوچه ؟ از کدام خیابان ؟  تا کوهستانهارا ا بشکافند وبقیه غنایم را ببرند درسر زمین خودشان دراستخرهای بلورین وآبی وسبز وقرمز که از خون دیگران درست شده است شامپاین بنوشند با زنان هرزه  ویا مردان همخوابی یکنند مهم نیست این کار ابدا عیبی ندارد ما دیگر به موجوداتی تازه احتیاج نداریم مرد با مرد زن بازن  بروید با همان تکه استخوانی که  جلوی پایتان میاندازیم خوش باشید …خوب یک لچک بسر را هم باخود میبریم درمجلس مینشانیم تا بگوییم اجتماع پرشکوه ما خالی ازهر خللی است سیاه وسفید ندارد ما وشما نداردهمه یکی هستیم درحالیکه نه! یکی نیستیم .

    باید خیلی کودکانه واحمقانه فکر کرد که ناگهان همه چیز یکشبه تسلیم آن نعیلن وردا پوشان شد ؟ ابدا بمن ارتباطی ندارد تا سیستر پلوسی و مادر هیلری و فادر بیل وابو عمامه هستند ما کاری ازپیش نمیبریم سوار “خر” مرادند وخر همچنان عرعر کنان  میتازد وجلومیرود آن پیرمرد لکتنو ی چلاق هم نقش مخالف خودرا خوب بازی میکند اونوکر  اصلی وسر پرست همه نوکران است همسایه شرقی هم گاهی آنهارا تیغ میزند تا برایشان بمب بسازد وسپس ماهها گم میشود همسایه  دیگری برایشان  طلاهارا استخراج میکند اما برای خودشان نه برای ان لندوک چند مثقالی  تریاک ناب چند صد دلاری برایش درجایی به امانت گذاشته اند وآنکه باید تیر آخر را بزند درپشت یکی از  ستونها پنهان است زمانی که دیگر باو احتیاجی ندارند  وتاریخ مصرفش تمام شد او دراز میشود روبه قبله ! 

    حال دیگر دلم برای هیچ چیزو هیچ کس نمیسوزد به هوای تاریک وابری ودم گرفته مینگرم وعرق ریزان که  خبر از یک آتش سوزی تازه درهمین نزدیکیها میدهد  باید تنها به نفس گرفته حودم بیاندیشیم .

    شما سازندگان این داروی ویروس دیوانه وار  چگونه تا بحال نتوانستید دارویی بسازید تا تنها آسم ونفس تنگی را درمان کند حال با این آب ونمک وآلمینیوم وسایر چیزهایی که درون آن امپولهای وحشتناک  نوکشرا تیز کرده بسوی یک یک حمله مییبرید تا همهرا بکشید ودنیارا خالی کنید برا ی خودتا ن که دیگر رمقی ندارید  نوچه هایتان هستند  ناگها ن یکشبه میلیونها واکسن !!! آنهم ازهمه نوع  سازنده  وکشنده وارد شد ؟ درعرض یکماه ؟ شما حزبتان ” خر” است اما ما چهار گوش ودراز گوش نیستیم .

    هرر وز صد ها تن پس از تزریق واکسن میمیرند حال دوز سوم می آید چهارم به دنبالش می ید تا زمانیکه دنیا به حد نصاب رسید وبرای شما  جای کافی بماند برای  گوساله هایتان الاغ هایتان برده هایتان وساختمانهای  مرموزتان  دیگر کتابی وکتابخانه ای وجود نخواهد داشت از همین امروز وفرداست که پلیس های امنیتی وارد خانه ها شوند وکتابهارا به آتش بکشند فیلمهای قدیمی را به دست آتش بسپارند تنها فیلم سیاره ها هستند !!! که باقی میمانند زندگی درسیارهای دیگر !!! گذشته بکلی نابود میشود  محو میشود  یک بازی یک فریب .بچه ها همه در دستشان همین اسباب بازی منحوس وکثیف است مهر ومهربانی وادب ونزاکت را از یاد برده اند همه باید یکدیگررا  بکشند ازهمین کودکی باید یاد بگیرند سر هر چهار راه نفس کش بطلبند و……این است پایان آن راهی که آنهمه برایش دویدیم . پایان 

    ثریا ایرانمنش / 19/8/2021 میلادی !

  • 17 اگوست

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پر چین ” اسپانیا /

    جوانی چون به جنگ کودکی برخاست 

    من بازی کودکانه خودرا آغاز کردم یکباره از آن خانه های کوچک وکوتاه / 

    دل کندم وبا خشتهای خام اندیشه / کاخی در گوشه ذهنم  بنا کردم ………..درخاک غربت !

    منوی غذا جلوی رویم بود همه چیز بود  همه چیز اما من تنها به آن نگاهی افکندم وگفتم  یک ابجو !

    قرار نبود با هم باشیم میزهایمان جدا گانه بود خوب باز هم خوب است پوزه بند هم نداشتیم کمتر به این بردگی زمان تن در داده ایم . روی میز بشقابها چیده شد  غذاها درون کاسه ها دیس ها  روی میز آمدند  من تنها یک تکه  نان را برداشتم واهسته زیر میز آنرا درون دهانم گذاشتم . آهای یک ابجوی دیگر ……

    چند سیب زمینی پخته وچند برگ کاهو  هر بار که نگاهم به ظروف لبریز از غذا میافتد اژیر آمبولانس  درگوشم می نشست …نه . نمیخورم ! همین نان  بس است . آهای یک ابجوی دیگر !  ژامبون  دودی ؟ مرغ  جوجه کباب  ؟  سالاد امریکایی ؟  استیک ؟  ؟؟؟؟ نه  .نه ….یک ابجوی دیگر .

    هوا خنک بود از آن گرمای  طاقت فرسا وکشنده خبری نبود  نوه ام برایم عکس خودش را روی کوسنی چاپ کرده وشعری نوشته برایم کادو آورده بود ودیگران نیز ….اما چیزی که مرا بیشتر خوشحا ل کرد آن ” بسته نخ رنگی با آن پارچه نقاشی شده روی آن بود .

     عجله داشتم که خودم را به ان برسانم سالهای بود که دلم میخواست باز دست به گلدوزی ببرم آن روزها درمیان زنان لچک بسر ویا مو فرفری با لبان سرخ  که هر یک سقزی درون دهانشان میل بافتنی را به همراه دود سیگار به هوا میفرستادند گلدوزی کردن من مسخره به نظر میامد !  چه کسی د یگر روی بالشهایس را  گلدوزی میکند امل قدیمی و کهنه پرست .

    حال تنها یکنفر میدانست که  دراتش چه اشتیاقی میسوزم از فرانسه برایم سفارش گرفته بود وموقع تولدم آنرا برایم فرستاد میان اطاق میرقصیدم . حال پشت میز تنها به آن کیک گنده ولبریزاز  خامه وموس وشکلات مینگریستم واژیر امبولانس  درگوشم می نشست .! نه مرسی تنها یک انگشت میزنم وکسی فندکی را روشن کرد وجلویم گرفت …”خوب اقلا اینرا خاموش کن “!  بقیه به کیک حمله بردند باز تکه نانی را ازدرون سبد برداشتم  وآهسته آنرا درون دهانم گذاشتم با چند برگ کاهو .چند ورقه سیب زمینی پخته …… این شام تولدم بود  خدا میداند جه بهایی پرداخت شده بود بچه ها مرتب   سینی سینی  باخودشان میاوردند بزرگترها هم مشغول گفتگو با خودشان بودند وعکس گرفتن !!!! نان درمیان مشت هایم مچاله شده بود آن را دورانداختم ….خوب وقت رفتن است . 

    به خانه برگشتم در تختخوابم بیهوش افتادم  ….. تنها یک شادی داشتم ! فردا دوباره گلدوزی را شروع میکنم .

    همه چیز آماده بود اما یک چیز را فراموش کرده بودم !!! وآن دید خودم بود که دیگر  کمتر میتوانست رنگهارا تشخیص دهد ویا نخ را درون سوراخ گنده سوزن فرو کند ….نه ! این یکی را فراموش کرده بودم  .دو عمل جراحی  روی چشمانم وتماشای بیست وچهار ساعته آن تابلت لعنتی و آن توله اش ……وکثافکاری های  خران وحیوانات دور دنیا وحاکمین وجت ست ها …حالمرا باندازه کافی بهم زده بودند . 

    حال آن کاخ بلندی را که ساخته بودم ویران شده  جوانی از میان برخاسته  وآینده را  یکسر خالی از هر هنری وعشق دیدم  نه 1نباید تماشاچی باشم  با هر بدبختی بود نخ را  درون سوراخ بیقواره  سوزن  فرو کردم ….ایوای فراموش کردم از کجا باید بدوزم ضربدری یا راست  چند کوپلن بزرگ دوخته بودم  وبچه ها آنرا قاب کرده  بر دیوار اطاقشان اویزان کرده بودند یک گل بنفشه برای نوه ام  ….حال چگونه شروع  کنم ؟ .

    آنقدر دراین اواخر چرندیات واخبار راست ودروغ را به مغز ما فرو کرده بودند  که دیگر به هیچ چیز نمیتوانستیم بیاندیشیم  گویی مارا شتسشوی مغزی میدادند . مدتها بود که دیگر اخباررا  هم نه میخواندم ونه پی گیری میکردم . 

    باخود گفتم وگریستم که ای اواره تز از باد خزان  تو از ویران شدن خود نمی ترسیدی  !  خوب حال ویران شدی و خاک غربت برای ابد جای  توست است وبه هنگام  مرگت  خواهند نوشت  ” تولد 17/ اگوست “!!!! پایان 

    ثریا ایرانمنش / 18 .08/ 2021 میلادی .

  • ناریخ گم شده

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    …….در بر جهان بستم / .وز پیش دانستم که درتنهایی غربت / هم صحبتی غیر ار جنون  بر در نخواهد کوبید 

    ازمن . کسی جز بیکسی دیدن ئخواهد کرد ……… شادروان نادر نادر پور ا زکتاب ” زمین  وزما ن”

    ///////////
     هر گاه بیانه ای ویا اطلاعیه ای ازجانب آن بزرگوار برای ما فرستاده  میشود من تنها به پشت سر او مینگرم  دردفتر کارش غیر از عکس مادرش که از شانه  راست او چون نور میدرخشد وعکسهای خانوادگی خبری از ” تو” نیست در آنسوی اطاق یک نقاشی اب رنگ بچگانه از پدر بزرگش بر روی دیواری تنها اویزان است درحیرتم  ایکاش میدانستم علت آن چیست ایا ان یار غارهای نا جنسی که دور اورا گرفته اند ویا چیزهایی دیگر که درکودکی درگوش او فرو کرده اند .

    لبخند نومیدی ترا به هنگم مرگ هیچگاه فراموش نمیکنم  او حتی دست ترا درمیان دستهایش نگرفته یک عکس تبلیغاتی برای مجلات زرد وقرمز که مامان عضو بر جسته انهاست گرفته شد وبس .

    آنقدر درگیر جوانی ودختر بازی و خوشحالی بود که خیلی زود از آن مکانی که ترا به امانت گذاشتند فرار کرد .

    وامروز او شصت ساله شده موهای سرش همه سپید شده اند هیکل او ابد ا بتو نرفته  چه بسا ورزشی را هم ادامه ندهد برایش جهان هستی ونیسی یکسان است همچنانکه برای امروز ما نیز چنین است .

    اسوده باش خبری غیر از مرگ ونیستی واتش سوزی وکشتار وخون ریزی نیست ایزد توانا ترا دوست داشت درمیان بازوانش ترا باخود به اسمانها برد .

    باید درتاریخ  اینده نوشت ؟ درابتداکشوری  بزرگ وزیبا اما فقیر بود  بیشتر منابع آنرا دیگران میبردند  اما مردمی سر بلند ومغرور داشت  قوی وتوانا بی چشم داشت  به مال دنیا آینده دربرابرشان خودنمایی میکرد  وچه پر شکوه آن سر زمین بالا آمد ورشد کرد وناگهان مانند یک چهل چراغ نورانی درهم شکست وفروریخت چشم دنیارا کور کرده بود .

    همه چیز داشت وفور نعمت بود زنان ازادانه ومردان ازادتر وخود فروشان ئئشه درگرد سیال  خودرا دراشعارشان میفروختند . وسر زمین را نیز فروختند  امروز  آن سر زمین وهمسایه مهربانش وهم زبانش وتکه ای بزرگ از گوشه آن سر زمین د ردست قاتلین پا برهنه دامن پوشیده دستمال بسر گرسنه گویی تازه از غار اصحاف کعف بیرون  امده اند با چند  اسلحه اسقاط مردم شهر را خالی کردند وچه بسا به زودی نوبت ما خواهد شد وپرچم نکبت آن الله نادیده کشنده وقاتل بر فرازگنبدهای طلایی سر برارد از مدرسه ومکتب وموسیقی وهنر خبری نیست .

    روز گذشته شنیدم دختری از دوستان نوه ام کتابی در باره هنر واندیشه نوشته ودولت فخیمه باوکمک مالی کرده تا کتابش را چاپ کند وکتا ب او هم اکنون در فروشگاهی به معرض فروش گذاشته شده وفردا  دخترک میرود تا آنرا برای خریدارانش امضا کند .

    در سر زمین من تنها همه رسانه در باره شکم وزیر شکم وچگونه خودرا بیارایید تا زیبا شوید !!!! نه بیشتر . نه خبری از هیچ چیز دیگر  نیست همه خوراکیهای مجلسی میپزند وبه نمایش میگذارند لباهایشانرا هم از چین وارد میکنند با برند های نامی !!! که تنها برای جهان سومی ها وزنان ومردان  قاچاقچی ساخته میشود . 

    نه خبری از هنز وموسیقی وتاتر ونمایش نیست  دراینسو نیز مرتب باید از آن تزریق سم فرار کنی ویا درتنهایی وعسرت وزندان انفرادیت بمیری  درسوی دیگر آتش  سوزیهای عمدی  که آتش را به دم گرگها می بندد وروانه جنگلها مینمایند تا زمینهارا صاف کنند وسپس سیلها جاری میشود وبه دنبال ان زلزله ها وهمه اینها برگردن  مردم بیگناه است که برای لقمه نانی مانند سگ پا سوخته میدوند آن  دستهای جنایتکار درپشت ابرها پنهانند .

    نه خیلی خوب است که دراین جهان نیستی دیگر نمیشود نامش را جهان گذاشت بیغوله ای ویرانگر که هرکسی سوراخی پیدا میکند تا از شر مارهای غاشیه وعقرب های جرار وسم ها درامان باشد از غذا هم خبری نیست گندم نیست / ارد نیست / قهوه سالهاست که جایش را به شیر خشک رنگ شده داده است تنها درمزرعه ازما بهتران  قهوه ها دیده میشوند شیر نیست حیوانی نیست گوشتها دیگر رو به اتمام ومردان به جان مردگان افتاده اند . آب نیست ابی ها همه درون شیر ها ریسایکل ششده بسوی خود ما برمیگردند !!! از ان جویبارها وسرچشمه ها دیگر خبر ی نیست کوهستانها دستخوش آتش شده اند به همراه جنگلها وآن جنایتکاران در پشت پرده های نامرییی به تماشای خلق گریزان ایستاده اند  ولبخند پیروزی بر لب دارند باید انتخاب کرد بین مرگ  زندگی را .همین دیگر راه نجاتی نیست وراه فراری هم نیست غیر از مرگ..

    اندیشه های آتشین من  / در خلوت ان صبح ابر الوده / خواب مرا آویختند بر دفتر بیداری / من د رفروغ لاجوردین سحر گاهان / بر طاق رنگین / عنکبوتی ساده را دیدم / کز اسمان  در ریسمان  آویخته بود  وبا ریسمان  بسوی زمین امد …با دشواری .”ازهما ن دیوان ” ……پایان 

    ثر یا ایرانمنش / 15/-8/2021 میلادی !

  • رسالت

     دلنوشته  ” لب پرچین ” اسپانیا  .

    روزیکه به هیجده سالگی رسیدم  خودرا خوشبخت ترین دختر عالم میپنداشتم  ! اوف بزرگ شده ام  وارد دنیا گنده ها شده ام . نگاهی به لحافی که برای جهازم دوخته بودم انداختم یک روی آن ساتن قرمز بود وروی دیگرش دبیت خاکستری ! چه مزخرف ! من باید زیر همان دبیت میخوابیدم …….

    بیست ویکساله بودم که بیوه شدم با یک بچه ! همسرم بسیار اندیشمند ! دانا روشنفکر ودرفکر صعود به قله های برفی سیبریه بود از همانجایی که آمده بود ومن بفکر آن مردی بودم که عاشقانه اورا دوست میداشتم بجرم ساز زدن اورا ازمن گرفتند ! 

    دیگر بسوی او هم نمیتوانستم بروم او پله های ترقی را طی کرده بود وهمچنان  بالا بالاها مینشست من دیگر چیزی در بساط نداشتم همه هستیم را جهازم را زندگیم را آنها آن خانواده باصطلاح روشنفکر وحامی زحمتکشان از من مانند یک دزد ربوده بودند .

     امروز به این نتیجه  رسیدم  که آمدنم بهر چه بود رسالتی داشتم میبایست آنرا انجام میدادم حال این باز ماندگان  من روزی بمن افتخار خواهند کرد ویا بکلی مرا فراموش کرده واز یاد خواهند برد دیگر برایم اهمیتی ندارد.

    امروز صبح هنگامی که ملافه پارچه ای را بر روی خود میکشیدم با خود گفتم ” 

    تو در زیر ملافه حریرو ساتن به دنیا نیامدی همه عمر ملافه ها ی تو ازهمین جنس بودند پارچه نخی گاهی زمخت زمانی نازک .

    چه لذتی دارد خوابیدن روی یک ملافه وتشک ساتین وملافه لغزنده ساتین با لباس خواب ساتین وهمه چیز ساتین !!!!!؟ نمیدانم امتحانش نکرده ام .

    باید قبول کنم که زندگیم همین بوده وکم کم دارد تمام میشود خاطرات بصورت خاکستری درون یک قوطی  در جایی پنهانند زمانی کمی از آنها درهوا پراکنده میشوند  وزمانی  منجمد شده واز یاد میروند .

     پس فردا وارد ……جهارمین !!!! سالروز مبارک میشوم به همراه  نوه ام هردو دریک روز ویک ساعت به دنیا آمده ایم هر دو هم کاراکتر وروحمان یکی است هر دو جنگ را میدانیم وراه مبارزه با ننگ را نیز باو افتخار میکنم دختری زیبا وسخت به کسب و کارش چسپیده  اصراری ندارد همخوابه مردی شود که ازاو پاینتر است او کوهی به بلندی همان قله های پر برف سر زمینمان می باشد  رابطه ما ازهم نا گسستنی است .

    رسالت  من گویا تمام شد حال او باید جای مرا بگیرد او هیچ نمیداند که برمن چه ها گذشت آنهم درمیان مردم سر زمینم اونمیداند فرار من به غربت برای چی بود اوازهیج چیز اطلاعی ندارد .

    گاهی نوشته های مرا  کمک ترجمه ها !!! میخواند اما به درستی معنای آنهارا نمیداند .باید کمی ساده بنویسم ! 

    خوب امروز کارت رسالتم به دستم رسید بنظر من همه مادران جهان رسولند آنها هستند که تولید میکنند نه مردان وآن جانورانی که از زنها میترسند برای همین که تنها یک دم اضافی دارند نه بیشتر .نه هیچ چیزی بیشتر  از ما زنان ندارند ما همه رسولانیم وپایبند مهر وعشق وسازندگی نه ویرانی /ما  میتوانیم شاعرانی خوب ونویسندگانی توانا  وحتی کارگرانی سخت کوش باشیم   خیلی بهتر از ان مردانی که ازما بیزارند  قدرت ما   بیشتر است برای همین هم هست که مارادرون گونی ها میپیچند   مذهب ودین ما عشق است  مذهب انها دیوانگی هرزگی وخود فروشی وسر انجام قتل وخون ریزی کار بهتری را نمیدانند 1.پایان !!!!

    ثریا ایرانمنش 15/08/2021 میلادی ! در جه حرارت  هوا 37/

  • دنیا ی بی ترانه

     ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !

    درون سینه ام دردی است خونبار / که همچو گریه می گیرد درگلویم / غمی آشفته .  دردی گریه الود  / نمیدانم چه میخواهم بگویم .

    چرا ناگهان جهان چنین سیاه شد؟ چرا ناگهان سایه مرگ بر سر همه افتاد ؟ کدام دست وکدام اندیشه درفکر ویرانی این دنیای ما  بوده و هست ؟ جهان بیمار ما برای درمان احتیاج به طبیب داشت که عزراییل از ره رسید آنهم درقالب مردانی  پا برهنه وگرسنه با چند موتور سیکلت اسقات وچند تفنگ زنگ زده حال  همه  جارا اشغال کرده اند اشک دختر افغان جانم را به درد آورد دیگر تاریخ هم نخواهند داشت درب هر خانه را باید کاغذی نصب باشد دختران بالای هشت ساله تا چهل ساله را بعنوان غنیمت جنگی تقدیم آن جانیان وادمکشان کنند وچین هم آنهارا به رسمیت شناخت  امریکا هم به تعطیلی رفت !  اروپا هم زری زد ورفت .

    حال نوبت سر زمین مادری من است از خراسان بزرگ که درانجا مشغول پرورش آدمکش میباشند تا جنوب  ونزدیکی پاکستان وافغانستان که شبانه به کشور من هجوم خواهند آورد وصد البته رهبری بزرگ  سفره ای  از همه گوشتهای تازه جوانان وزنان ودختران را ترتیب داده برای پذیرایی آنها وعده ای دراینسو سرگرم یک دادگاه مسخره وعده ای درسوی دیگر تنها گلوی خودشانرا پاره میکنند ودیگر هیچ …….

    دنیای ما سالهاست که بی ترانه مانده بی غنا وبی نوا وبی اوازا تنها شغالان درشب ها زوزه میکشند وگرگها درگوشه وکنار مشغول پاره کردن جسم های بیجان ونحیف دختران وپسران میباشند این دستور کار همان مارمولکهای نامبرده میباشد .

    آنها در امن وامان درکاخها ی عظیم خود روی  فرش قرمزی گه ازخون همان جوانان  ساخته شده درمیان  گارد  امنیتی خود  راه میروند وچه آسوده وخندان  هیچگاه برایشان  عذاب مادری که پسر ودو دخترش را درون تابوت دیده مهم نیست .

    سایه های سیاه  واشقته از روی مغزم میگذرند  گیج ومنگ شده ام  مانند انسانی که درخواب راه میرود .نه این یک کابوس است  نه من درخوابم به زودی بیدار میشوم !!!! ودرمهد تمدن اروپا پلیس مردم را کنترل میکند  که ایا واکسن زده اید یانه ؟ اگر نزده اید ازمردم خوب وسر به زیر ما .که مانند گوسفند بع بع کنان بسوی درمانگاهها شتافتند جدا  شوید ! .

    سرشکی تلخ بر گونه هایم مینشیند  درون سینه ام زخمی دهان باز کرده است  درکنار آن مادران داغدار  بر خود میپیچم  فریادم بی صدا ست خون دررگهایم میجوشد  خشم من درخاموشی گم میشود .

    به زاستی  د ردنیای تاریکی زندگی میکنیم  کلمات بی گناه نمیتوانند همه گناهان را روی این صفحه بیاورند  همه بی حس شده ایم  خنده ها روی لبانمان  خشکیده  واین چه زمانه ای است که حتی سخن گفتن نیز بها دارد  باید دم فرو بست ودر سکوت گریست  برای اینهمه دنائت وپستی وفرو مایگی مردانی عقده ای که برای فرو نشاندن امیال درونی خود همه دنیا را قربانی میکنند وچه لدتی میبرند از ریزش خون بچه  ها وپاره شدن بکارت دختران هشت ساله .

    آهای همشهری ! یا بباهم مهربان  باشیم زیر سایه پلیس امنیتی . دیگر انسانی بارورنخواهد شد تا انسانی دیگر را بوجود آورد نتیجه همه انسان های دو کله وبدون مغز وبی هویت حیواناتی برای آزمایشگاهها وامروز سر نوشت ما نیز دردست همان ازمایشگاههاست .

    دیگ مرزی نمانده . ما بازنده هستیم  حرفهایمان  بباد هوا میروند  وتاج غرور ما بر زمین افتاد وشکست وجوهر عشق در کلام من نیز گم شد وخشک شد باید دست کشید ازهمه چیز.

     جناب ” یانگ چو” فیلسوف چینی  میفرماید  ” انسانها درجهان هستی  دلبسته چها ر چیز در جهانند و به آنها  دلبستگی  دارند ” زندگی  طولانی ! – شهرت .مقام ونام .  وثروت .( نیمی از این نوشته دراینجا پاک شد !) چین هم  که رهبری را دردست دارد وبه گوش بفرمان ارباب ویا فلاسفه خود است  به نظر من انسانهایی که اسیر این چهار  دلبستگی شده اند  چون دیوانگان زندگی میکنند  آنها هم ممکن است کشته شوند  ویا زندگی کنند  در هر صورت سرنوشت انها از پیش تعیین شده است .

    وسرنوشت ما هم این بود !

    پایان / ثریا  ایرانمنش /14/08/2021 میلادی !!!

  • ستاره باران

    ” دلنوشته  امروز ” جمعه  13 ماه اگوست 2021 میلادی / اسپانیا !

    —————————————————————–

    فریاد بشر خاموش شد دیگر فریاد رسی ندارد  جنگ اهریمن با اهورا مزدا جنگ نیکی ها با شر و پستی و بدی ها  منظور ما امروز از چه دنیایی است ؟  کدام حق بشر وبشر دوستانه ؟  بیهوده فریاد میکشید  اقایان برا ی یک لقمه بیشتر  خودتانرا نیز باخته اید  وفراموش کرده اید بشر با حیوانات چهار پا فرق زیادی دارد اگر شما به دنبال بردگان نوین وجدید هستید  اما ما فراموش نمی کنیم ونمی بخشیم وابدا شمارا اعتباری نخواهیم داد.

    دنیا ی من با همه خوبیها وزشتیها وپلیدی ها  که درآن زما ن به چشم من بد میامدند امروز  آنهارا خوب ونجیبانه میپندارم  نسل امروز ما خودرا باخته است  وفریادی هم  نیست که اهای خودت را بشناس ونگذار از تو برده بسازند /

    صدای قلم هارا خاموش ساختید درعوض درون افکار ما سیم کشی کردید  حتی افکار مارا نیز میخوانید وخوشحالم که شب گذشته با تمامی وجودم به درگه باریتعالی برای شما وخانواده هایتان نفرین ولعنت فرستادم !. بر ای تسکین الاام درونی خودم بود وبرای دردهایی که میبینم بشر دیروز چگونه احساس میکند وشما آنرا احساس نمیکنید شما جانوارانی هستید که لباس انسان پوشیده اید و گوشت انسانهای دیر را به همراه  خون نوزادان   میخورید ومینوشید  همه روح وروان خودرا به شیطان فروخته اید سکس والکل ومواد بهترین تغذیه شماست وبه وفورهم دردسترس است اگر چه مزارع گندم  را به اتش میکشید ودریاهارا خشک میکنید وکوههارا فرو میریزید تا مانند جانواران واجدادتان درزیر خروارها خاک تخم گذاری کنید شما جانورید –  جانور /

    شما با ان سایه های زشت خود با فاحشه های نر وماده دست پرورده خود فرزندان زمانه را فریب میدهید  دیگر هیچ کلام زیبایی از دهانی بیرون نمی اید هر چه هست الفاظ زشت وناهنجار است .

    تمام شب درهوای  سوزنده شمارا نفرین کردم وبفکر آن مردم بیچاره درترکیه  ایتالی یونان وسایر شهرهای که به دست شما آتش میگیرد شما روی همه جنایتکاران را سفید کردید یکی در کوهستانهای سرد سیبری  ودیگری در زیر زمینهای قاره امریکا هردوی شما  جانورید  از پیوند حیوان با یک انسان ویا دو حیوان پدید امده اید .

    من یک انسان فرد گرا هستم وبه آن روح پاک  نیز اعتقاد دارم  که بخشی از یک انسان بزرگ است هر چند شما اورا چند پاره وتکه تکه کرده اید  وهیولاهایی را بنام او به درون شهرهای وسر زمینها ودرمیان انسانها فرستادید  من هراسی ندارم  اشتیاقی هم به این زندگی وحشتناک ندارم  بیماری را شما توام با ترس به مردم تزریق میکنید وبا واکسنها کم کم انهارا بسوی ابدیت  میفرستید شما برده های تازه ودست اموز خودرا درانبارها دارید که خدمتگذار شما باشند انسانها ی با تفکر باید بمیرند  امروز دیگر خدایانی که به بشریت خدمت میکردند  وزنده بودند به ما یاری میدادند همه را شما کشته اید . خیال نکنید  دیوانه شده ام نه  حقیقت را مینویسم ایا کسی جرئت آنرا دارد که درخیابان فریاد بردارد که این انسانیت نیست  حق بشریت درست اجرا نمیشود  فورا تیری از غیب دهان اورا میبندد واو در جایش  میخکوب میشود .

    سر زمینها با یکدیگر دست به گریبانند اما رفتن یک پسرک توپ انداز برای دنیا یک حادثه است همه سرها بسوی او خم میشود که ازاین پل  به آن پل پرید . 

    دیگر خبر هیجان انگیزی نیست دیگر چیزی برای فکر کردن وجود ندارد  وجنبه خوب انسانی کم کم از میان ما رخت بر بسته  وهمه در برابر مرگ تسلیم شده ایم ودر صف انتظار کوره های شما ایستاده ایم 

    زمانی ما با  دوخط از یک اقسانه زیبای ژاپنی یا  هر سر زمین  دچار چه شعف  وشادی میشدیم امروز تنها نگاه ما به تعدا د نعش ها وفبرهای ازپیش اماده شده دوخته میشود .

    حال یکی از شما جانوران بمن بگوید ـ چگونه  زندگی تحت این شرایط وحشتناک  میتواند  ادامه پیدا کند  چگونه مردم میتوانند یکدیگر را تحمل کنند ؟ شما بین همه تفرقه انداختید وجهانرا به یک زندان بزرگ تبدیل کردید دیگر راه فراری هم نیست غیراز مرگ . ننگ بر شما باد نفرین ابدی بر شما باد  من آنقدر زنده  میمانم تا نابودی  شمارا ببینم و سعادت دوباره بشر را وروی واقعی انسانهارا نه این حیوانات چند سلولی وبیگانه را . نفرین ابدی بر شما باد . بر  این باورم که ما درجنگ جهانی سوم زندگی میکنیم جنگ  میکربی واقتصادی که  خطرناکتر از جنگهای اتمی هست .ث

     ثریا اسپانیا .

    ————13/-8/2021 میلادی 

  • شرمتان باد

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    ای صبح   ای بشارت فریاد / امشب خروس را  درآستانه آمدنت / سر بریده اند !

    شرمتان باد با این فرهنگ  / شرمتان باد با این ادب وتربیت شما که روی آنهایی را که رسوا کرده اید سپید کردید درکجای جهان یک پیر مرد هفتاد ساله که خودرا فرهیخته و صاحب کمال  ورسانه میداند درمقابل دادگاهی که میخواهد بیداد گری را رسوا کند  !در وسط  خیابان شلوار را پایین میکشد وبا آن وضع شنیع همه چیر خودرا نشان میدهد ! شما که می دانستید که مجاهدین  بیکار نخواهند نشست میدانستید که آنها نیز سهم خودرا میخواهند این باز داشتی از خود آنها بود که دست به کشتار میزد ! یکی از همانها بود که سر به راه اسلام گذاشته بود !!! شرمتان باد وننگتان باد که  آبروی میهن عزیز مرا را شما بر باد دادید روی ان شارلاتانهارا که می نشستید ومانند خاله زنکهای عهد عتیق درحمام بد گویی میکردید حال این با این  کار بسیار ناشایست وکثیف خود آنهارا تبرئه کردید  حد اقل آن “فخر اور” خودش را این چنین نمایش نمیداد وآن دیگر ی که بقول شما صندوق گذاشته  ومردم را سر کیسه میکرد حد اقل بدین شکل شنیع وچندش آور شلوارش را پایین نمیکشید …خوب معلوم بود که شما نیز از نوع خالص نیستید وهمان انگشتانه سوراخ دار میباشید اما نه تا این اندازه که آنرا به نمایش بگذارید . با چه تبانی وبده بستانی دراین مسابقه زشت شرکت کردید؟  آنهمه زحمات آن مرد را شما بباد دادید  ….افرین بر شما باد 

    ابروی مارا درجهان بردید هرچند آبرویی نداشتیم  وجهان خوب مارا شناخته است ومیداند که تنها معادن زیر زمین وخاک خوب ما ارزش دارند نه مردمش .نه دیگر هیچگاه روبه رو ی شما نخواهم کرد هیچگاه برنامه های شما راهرچند خوب با شدنخواهم دید حیف از ان مردان که درکنار شما سخن گفتند  گمان نکنم دیگر باز گردند !

    باز میگردم به کنج خلوت خود وفراموش میکنم ازکجا آمده ام .من دیگراز شما نیستم من متعلق به این سر زمین واین مردم هستم تنها وجه اشتراک من با شما همان زبانی که سعی دارم درخلوت با کمک اشعار آنرا نگاهبانی کنم  . همین وبس .  اول یک مانکن آوردیم مردم را عصبی کند وسپس  پیر مردی که یک پایش درون گور است . آفرین بر این فرهنگ باستانی وپر بار . صد افرین ! پایان 

    جنبش گهواره / نغمه لالایی / ریزش چشمه شیر / به لب غنچه تر / پر پروانه  / جیک جیک گنجشک / تابش چشم / شناخت  تپش خواهش گنگ  نگاه شوق  وشکیب  / بوسه عشق وشتاب ……….” سایه “

     

  • فر انسه !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    نه ! اشتباه نکنید  ! همان » فرانسه « است اما امروز ترکیبش عوض شده است همان  فرانسه همیشه خیانکار  که فرشتگانرا میکشد وشیاطین را دردامان خود  پرورش میدهد  همه کشتارها نیز درهمان جا انجا م گرفت بی صدا <ارام اولین ننگی که بردامنش نشست پس از فرود آمدن شیطان رجیم به سر زمین ما  کشتن آن ناخدای زیبا وتحصیل کرده و امید همه ایرانیان بود  شهر یار زیباترین وبهترین پسر خواهر بزرگ شاهنشاه اریا مهر ما !  وپس از آن قتل عام های سیاسی پی درپی درآنجا صورت گرفت وبرای بعضی از آن نوکیسه هاوجنوب شهری ها " پاریس" بهشت برین بود .ارزوی سکونت درآنجا را داشتند وهنوز عده ای درهمان بیغوله هایشان زندگی میکنند .

     امروز دیدم که برای سوار شدن درمتروها وقطارها ونشستن دریک رستوران باید همان بزگ ” بردگی ” را نشان دهی ! یعنی بگویی ما پاک  مبرا ازهمه بیمار ی های روحی وجسمی هستیم ویک برده خوب وسر براه این هم برگه ای که بما داه اند  تا ثابت شود .

     خوب یک قتل عام وسیع  تازه با وسعت دنیا گیر وغیر قابل تصور باچنین امکاناتی ناچیز واغفال گرانه وخالی از هر امیدی مرا به کجا میبرد ؟ .

    آن فرشته زیبا ومعصوم را درآنجا کشتند وجنازه اش را برای آدمخواران فرستادند درعوض شیطانی را دردامان خود پروراندند برای قتل عام ملتی ! حال دم از صلح ودوستی واشتی میزنند درحالیکه اکثریت  مخاطبین آنها  در انتظار  بوسه ای از طرف روس ها مییباشند .

     برایش نوشتم یا بردگی یا مرگ !کدام را باید انتخاب کرد  درجوابم نوشت این برنامه واین گفتگوها واین فریادها  مرا بیاد  فیم بچه رزماری  میا ندازد که آ نقش آنرا میا فارو   بازی کرد  …….. همه فرزندان شیطانند !

    حال امروز نیمی از دنیا گرسنگی   ابدی خودرا از یاد برده گروهی بسوی  درون قبرهای  از پیش اماده شده روانند 

    دیگر کوششهای انسانی بی فایده است راه به جایی نمیبرد  ودر چنین زمانی فرانسه !! تدارکاتی  برای آنچه که حتی از بردن نامش لرزه بر اندام ما میافتد  درحال نوشتن قوانین آن است .

    یک تصمیم  دیگر برای  یک قتل عام پنهانی .ومردم را جان بر لب کشانده در ارزوی جنگی تازه میسوزند

    امروز شهرهای زیبای آن سر زمین لبریزاز آدمکشان حرفه ای ولاتهای تیغه به دست ودر خیابنها دسته های عزاداری را ه افتاده اند دیگر از عطر وبوی ” خانم کوکو : خبری نیست  !لباسهای درون ویترین ها گران قیمت ساخت چین و ماچین .

    آنها اولین کسانی بودند که عطر را اخترا ع کردند تا بوی گندشانرا پنهان کنند در میهمانی ها هرکداتم یک لگن با خود داشتند که درپشت پرده ای  خودرا خالی میکردندبی انکه ابی وجود داشته باشد تا خودرا بشویند  لباسهای حریر ومخمل وزردوزی شده از بوی گند آغشته بود عطر به کمکشان امد واین بوگند به سراسرعاللم رسید .

    تاج بوربورنها برزمین افتاده بود  پسرکی از جنوب ایتالیا آنرا برداشت ومدتی بر سر گذاشت ….حال امروز این فکر در مغز علیل عده ای نشسته که خوب تاج کیانی بر زمین افتاده ما آنرا برداریم وبرسر بگذاریم !! وعده ای بالاتر میاندیشند یک امپراطوری بزرگ اسلامی با کمک همین تاج داران وباج خواران .

    وآنهاییکه مانند ما ؟ زیادیند ؟ با کمک یک تزریق کوچک کم کم به انسوی دنیا روانه خواهند شد بستگی دارد تا چه حد رو داشته باشی وبتوانی مقامت کنی .

    خوب دراین شرایط ما قدرتی نداریم  برنامه های گوناگون را تماشا میکنیم همه نشسته اند وحرف میزنند ! بیشتر به یک میهمانی دونفره ویا اخیرا چندین نفره هست که مانند سگ وگربه به جان یکدیگر می افتند وهمدیگررا زخمی میکنند .

    وطن درحال جان دادن است در تشنگی / گرسنگی / وبیماری / جوانان قتل عام میشوند وکهنسالان دستگیر ودرزندانها به ان دنیا میروند یا درتیمارتسانها ی ساختگی با قفل وزنجیر بسته میشوند .

    باید این امپراطوری شکل بگیرد تاج آن از هم اکنون آماده شده  امروز اکثر آن بردگان بدبخت دیروزی روی صندلی های طلایی ومخملی بزرگ می نشینند وچه احساس قدرتی میکنند بی آنکه  کلامی حرف را درکتابی خوانده باشند تنها از شعور باطل خود الهام میگیرند .

    وما سر زنش میشویم که چقدر کاهلیید وتا چه اندازه تنبلید برخیزید وبه خیابانها بریزید آنهم درسر زمینهای دیگری ؟! کشورهای دیگر کمترین دلیلی برای انجام این کارها ندارند  اروپای بدبخت نیمه جان در حال حاضر دردست آن مردک کوچک که تکیه بر جای قهرمان ویکتور هوگو زده است  میباشد واو هم گرسنه است خیلی هم گرسنه است  ویک برده  آماده به خدمت برایش مهم نیست چند صدهزار انسان  بیگناه ازخرد و بزرگ جان میسپارند او سر سپرده است وآمادگی برده بودن خودرا به جمع آن ادمخواران رسانده است آنها هم زیر چتر دو کشور شرق با د درگلو انداخته ….خوب بعدا جواب میدهیم .

    در جعبه اسرار خواندم که عده ای جانور  بشکل انسانی وارد کرده خاکی شده اند وحکومتها را دردست دارند یکی از آنها هما ن ابو عمامه معروف بود که درزیر زمین خانه اش سر نخ ریاست جمهوری امریکار ا دردست دارد ومانند شعبده بازان اورا میرقصاند .؟؟!!  کسی چه میداند وآن امپراطوریی که افتاب در سر زمینش غروب نمیکند ! بیچاره سر زمین من . سر زمین افغانها وسایرین که باید قربانی شوند تا آنها زنده بمانند علاقه عجیبی به مغز های انسانها دارند آنهارا میخورند وخون انسانهارا سر میکشند .

    روز گذشه باخبر شدم دو دوست را د رامریکا ازدست داده ام  یادشان گرامی  دلم گرفت تازه رفته بودند که الونکی بسازندودرآنجا بیاد اورندد که زنده اند . پایان 
     

  • انشای امروز ما !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    تیتر انشای امروز ما  مانند همیشه این است که ” ,علم بهتر است یا ثروت” ؟ خاک بر سرمان کنند آنقدر درباره علم ومزایا ان مینوشتیم واخ واوخ به ثروت میکردیم تا جلوی حانم معلم دختر خوبی بنظر بیاییم ویک نمره عالی بیست بگیریم وکلی هم بخودمان مغرور بودیم که بلی ثروت را باد میبرد اما  علم همیشه میماند .خاک برسر چقدر خر بودی ! نفهمیدی که با ثروت میشود علم را هم خرید ؟! به سیاستمداران امروز ما نگاه کن کدامشان علم ومعرفت دارند ؟ نگاهی هم به پرونده آن رفتگان ویا بازنشستگان  گذشته بیانداز غیر ازآنهاییکه اقعا عمر خودرا صرف علم کردند ودرکنجی خزیدند وکسی نامی هم ازانها نمیبرد  . ویا مانند میرزا اقاخان کرمانی سرشانرا برباد میدادند  علم را حضرت امام آموخت وبرای همه هم به یادگار گذاشت .

    علمی را باید آموخت وهر علمی علم نیست   بگذار اول تکلیف خودم راروشن کنم  من باید اوایل انقلاب به دنیا آمده باشم ! چون بقیه را زندگی نکردم تنها درخواب راه رفتم ودیدم .

    مبارزه با این دوگانگی  امروز کار ی بس سخت ومشگل است چگونه میتوان  با این دوگانگی ها  زندگی کرد بی هیج حرکتی وهیچ امیدی ؟  آنچنان مردم را اسیر زباله ها کرده اند  که دیگر کسی بفکرفردای خود هم نیست 

    بنظر من خصوصیات بشر امروز دچار یکنوع سر گشتگی  ودو اختلال شده است  جنون تکنو لوژی .جنون جمع آوری ثروت  تنها این دو هستند که به جهان هستی ما پیوسته اند ومردم را دچار سر گشتگی کرده اند  .

    جایزه ها ونشانها  دیگر آنچه که بودند نیستند ارزش خودرا بکلی از دست داده اند آنها برای دریافت کننده خود تنها یک شهرت کاذب میاورند  ویک شادی ویا پاداشی است که زیر هر عنوانی به یک شخص داده میشود .

    دنیا دچار سر گشتگی وبینوایی وبدبختی  خود شده است وعده ای از انسانهای نا متعادل ونادان  علم زمام را به دست گرفته اند ونمیدانند به کدام  سو حرکت کنند چیزی برایشان باقی نمانده است .

    دیگر چیزی یاجایی باقی نمانده که فکر کردن به ان کمی برای ما شادی بیاورد . ایتالیا کهنسال به ویرانه ای تبدیل شده است یونان مهد تمدن بشری درآتش خودخواهی ها میسوزد سر زمین  باستانی ایران زیر دست وپاهای چهارپایان وندانم کاری آنها  دارد نابود میگردد .

     وافغانستان با ان مردم  مهربان  به دست مشتی دیوانه وجلاد خون اشام دارند هلاک میشوند  امریکا همه بزرگی واهمیت خودرا از دست داه است تنها اروپا رهبری جهانرا در دست گرفته است .

      او هم به منافع خود بیشترمی اندیشد تا به مردمی  که گروهی کشته میشوند  یا ازبیماری ویا به دست جلادان وقصابان .

    وشرق هم مشغول طلا اندوزی است ! بهتر است کلامی درباره انها نگفت وننوشت !

    بهر روی امروز  یک مشت محکم زدم بر طرف راست  ؟ یادم نیست راست یا چپ که ای خاک عالم بر سرت بکنند دیدی ثروت بهتر ازعلم است حال اعلم علم را …..من  مانده ام مشتی خاطرات واراجیف که شبها خواب را از سرم میگیرد  

    تا توانستم  ندانستم چه بود / چونکه دانستم  توانستم نبود ! 

    آن زمان آنقدر ساده بی پیرایه ویک رنگ بودم دردنیا هفتاد هزار رنگ چگونه خودم را بالا کشیدم تا رنگی نشوم البته چند بشقاب ته مانده خودشانرا بسویم پرتا ب کردند  اما من لباسهایم را عوض کردم و رفتم درجلد خودم وامروز تنها  دانستم که خیر ” ثروت بهتر از علم است .و دیگر هیچ . 
     پایان / ثریا / دوشنبه  09/08/2021 میلادی