Author: Soraya

  • افكار پراكنده

    بمنابت زلزله ها سیل و طوفان گرسنگان اوارگان و مردم رنجدیده

    سراسر جهان .

    میگویند ) من نمیدانم چه كسی گفته ( روزیكه خداوند انسان را

    خلق كرد باو یك جام لبریز از تمام موهبتهای زمین داد و كل عنایات

    خود را شامل حال او كرد و فرمود هرچه در این جام هست نثار تو

    مخلوق میكنم و همه نعمت ها را بتو ارزانی میدارم و هر چه در جهان

    هست بتو میبخشم توانایی و نیرو زیبایی و عقل و خرد و سر انجام همه

    خوشیها رابه ادم دادو هنگامیكه جام پر نعمت ها را خالی كرد ،

    قطره ای در جام باقی ماندكه نام این قطره ) نعمت اسایش ( بود و خداوند

    ان قطره را نگاه داشت و گفت :

    اگر این یك قطره را هم به انسان ببخشم دیگر هیچگاه مرا ستایش نخواهد

    كردو در بند خوشیها اسیر خواهد شد و مرا فراموش میكنداو در طبیعت

    به ارامش خواهد رسیدو مرا كه خالق او هستم از سپاسگذاری محروم خواهد

    ساخت و خود و طبیعت را دچارتباهی میسازد .

    پس بهتر است كه من اورا از همه نعمتها سر شار و بهره مند سازم اما بیقراری

    و نا ارامی و عدم اسایش را نیز همدم او سازم و هنگامیكه در نهایت بیقراری

    بود بمن نزدیك شود .

    حال ای خالق ما ای باریتعالی مردم بر عكس بیقراری ها را فراموش كرده و

    انچنان به جان طبیعت افتاده كه دیگر نمیتوان فرقی بین خشم تو و دست بشر

    را تشخیص داد .

    شاید تو را خواب در ربوده بیدار شو و بخود ای و این نعمت های زیادی را

    از این مخلوق یا حیوانات ادم نما پس بگیر و كمی به رنج دیدگا برسان شاید

    انزمان انها نیز بخود ایند وكمی بتو نیزفكر كنند . امین بامید انروز

    پایان

    …٫………٫٫

  • دوشنبه

    امروز در میان اوراق پراكنده ام دفتر كوچك زیبایی را یافتم

    كه در ان داستانی نیمه كاره نوشته و سپس انرا رها كردم ،

    داستان مقدمه هم دارد هه هه فعلا به همان مقدمه اكتفا میكنم

    ..٫…..

    در افق های دوردست

    در انجاییكه جوانیم و همه اوهام ان در میان یك زیبایی كامل بنام

    عشق گم شدند یك ستاره درخشید :

    « بیاد اوو بیاد كسیكه هیچگاه در طپش های قلب او جایی

    نداشتم » چراكه قلب من راه محاسبه را نمیدانست .

    ثریا

    اوریل دوهزار و یك

    مقدمه داستان :

    این داستانزمانی نوشته شدهكه همه ارزش ها ی انسانی

    نابود شده و از نین رفته اند زمانی نوشته شده كه دیگر

    عشق به صورت مسخره و خنده داری در امده و انسانهای

    صاحب احساس را دیوانه مینامند .

    این داستان زمانی نوشته شده كه دیگر كسی به اوای قلبها

    گوش نمیدهدبهتری اهنگها صدای طلا وبهترین رایحه بوی

    دلار است و به همین علت شاید كسی از این داستان لذت

    چندانی نبرد . فون خیرولا . مالاگا

    ……٫

    تو اهنگ ساختی و نواختی ومن كلام را زیور دادم

    اما هیچگاه این دو با هم نساختند . پایان

  • دوشنبه

    شهری كه در ان هستم یك شهرك ساحلی است و خورشید

    همیشه ودر همه اوقات سال در اینجا بستریست و دختران

    رقصنده با لباسهای رنگین و چشمان شهلا وسینه های

    بر جسته و مردان پرغرور و جنگنده كه دام قرون گذشته

    هنوز خون در رگها و غیرت در سینه دارند ، مرا ،این

    میهمان نا خوانده رادر خود جای داده است .

    در این شهر مستان همیشه مستند و گناه هم نیست ،در

    بستر مراد خفته با هزاران بوسه از هر طرف ترا طلب میكنند

    شهر ما ساحلی است و از هر سو بانك اوازی بلند است.

    و حرام نیست روزها ساكت و ارام هستند و شبها ساكن میخانه

    گلهای شمعدانی بر فراز دیوارها میشكفند نماز خانه ها بازند

    و مردم دسته دسته و ارام به دیدار خدا میروندبدون هراس و بدون

    ریا .

    شهر ما ساحلی است انبوه بوسه ها همیشه در هوا پراكنده است

    و در سراسر شهر از انبوه جنازه ها خبری نیست ،نعش كش ها شیك

    و ارام هستنددیوار گورستان از گل پو شیده نه از گل و نه از خون

    لوحه شهیدان راه حق بر دیواری نیست ،لوحه ها در دلها و سینه ها

    نقش بسته در كوچه وخیابان عابری ترا زیر نگاه تیز خود نمیبرد

    كوچه ها همه بهم راه دارند و دلها نیز .

    من گم كرده راه و رانده از درگاه مام وطن بسوی این شهر بال كشیدم

    بوی غربت به همراه بوی كاكای سگ را توام با بوی استفراغ مستان

    شبانه كه با می ارزانی خود را ساخته اند همانند یك عطر دلپذیر به

    درون تنها ریه ام میفرستم وبوی ازادی بوی تعفن انها را میزداید .

    پایان

  • ،یك نامه برای تو پسرك كوچكم

    چند روز پیش كه اینجا بودی و با هم فیلمی را كه ا ز

    تلویزیون پخش میشد تماشا میكردیم فیلم در باره زلزله

    سان فرانسیسكو بود داستانی به همراه مقدار زیادی فیلم

    مستند تو گفتی :

    جالب است بشر اینهمه زحمت میكشد ، میسازد پل درست

    میكند ساختمانهای بزرگ را روی هم سوار كرده و به اسمان

    میرساند با اینهمه اهن سیمان و بتون ورنگ و چوب ناگهان

    زمین با یك « قر » و یك تكان همه را ویران ساخته و بهم میریزد

    بلی عزیزم هنگامیكه كوچكتر بودی گاهی سرت را روی سینه ام

    میگذاشتی و از من میپر سیدی كه اینده برای من چه نقشه ای

    دارد باهم اواز قدیمی كی سرا سرا را میخواندیم بعد منهم سری

    تكان میدادم و فیلسوفانه در جواب میگفتم كه اینده ات را تو

    خودت میسازی .

    دلم نمیخواست روح پاك و عاری از الودگیهای ترا ازرده سازم

    امروز تو خود پدر دو پسری و شاید روزی انها هم از تو همین

    سیوال رابكنند تو هم همان جواب را به انهابگو.

    اما جواب واقعی چیز دیگری است كه منهم از گفتن ان عاجزم

    دنیا سیستم خاص خود را دارد كه در ان مشتی سیاستمدار

    حرفه ای ادمكشان تربیت شده و صاحبان سهام و تولیدكنندگان

    وسایل اتش زامواد غذایی و غیره رشته اموررا در دست گرفته

    و جاكم بر سر نوشت ها می باشند.

    كسی نه به فرهنگ ما نه به اندیشه ما ونه به گفته های ما و نه

    به رشد فكری ما نیاز دارد و هیچگاه هم چندان اهمیتی نخواهد

    داد

    میبینی كه من مینویسم و همه را درون گنجه پنهان میكنم

    چرا كه افكار و گفته من برای هیچكس اهمیت ندارد .

    برای كسی مهم نیست كه تو چگونه فكر میكنی البته گاهی

    فقط گاهی هم كمی میترسند چون هر چه باشد دنیا كمی هم به

    بیان اندیشه نیاز دارد .

    اشتباه بزرگ من این بود كه اول از كتابهای بزرگ شروع كردم

    اولین بار لیون تولستوی را شناختم سپس بسوی دیگر اندیشمندان

    رفتم ژان كریستوف رومن رولان جانم را به گرو گرفت و روحم را در

    میان ان زندگی جا گذاشتم با او بزرگ شدم اندیشه او اندیشه من بود

    صمیمانه عاشق او و عصیانش شدم . از ولتر خواستم كه راه را نشانم

    دهد از گوته درسهای بزرگی گرفتم و سر انجام ژان ژاك روسو بمن گفت

    كه همه قصه ها دروغند و بیگانه كافكا مرا از وابستگیها دور كرد .

    و اشتباه بزرگترم این بود كه عین همین اندیشه ها را بشما هم منتقل

    كردم .

    امروز ما از متن زنگی و خوشیهای ان رانده شدیم و به

    حاشیه نشینی بسنده كردیم در كناره راه میرویم و هر ان

    میترسیم كه مبادا پایمان لغزیده و به قعر سر نگون شویم

    صاحب هیچ مكنتی نیستیم و فقط به خودذفریبی و خود

    شیفتگی مشغول بوده افتخار داریم كه تنها صاحب شرفیم

    صاحب غروریم و اینكه پاهایمان تا كشاله ران در زمین فرو

    رفته و دارای ریشه اصالت هستیم ها ها ها واز مزخرفات .

    اما باید بگوی من صاحب ثروت زیادی هستم همه چیز دارم

    عشقم را شما هارا و ازادیم راكه از همه مهمتر است .

    نه هنوز نتوانستم جواب درست را بدهم و بتو بگویم كه اینده

    باری تو چگونه خواهد بود خودم هم از این جواب عاجزم .

    دیشب هنگامیكه در یك برنامه تلویزیونی مادری یك استخوان

    به دست گرفته و گریه كنان نمیدانست كه متعلق به همسرش ویا

    پسرش میباشدو درجای دیگری خانواده ها را از هم جدا كرده و

    مردان را جلوی چشم زنان و بچه ها یشان تیر باران كردند در سویی

    دیگر یك گودال از اسكلت كه معلوم نبود به چه جرمی باین روز

    افتاده اند بلی پسرم همه اینها روزی برادروار دریك سرزمین خوب

    زندگی میكردند كه ناگهان بلا رسیدو گفت مسلمانان یك طرف و

    مسیحی ها طرف دیگر و البته یهودیان خوب و مهربان و با گذشت

    به تماشا ایستادند تا برادران مسیحی برادران مسلمان را تیر باران

    كنند هر چه باشد انها قوم بر گزیده و در جنگ بینالمل دوم یكملیون

    كشته واسیر داشته اند و داستانها دارند كه تا ابد ادامه خواهد داشت

    هرسال فیلمها تهیه میشود قصه ها روایت میشوند خاطرات نوشته

    میشود دروازه اشویتس بصورت یك موزه وحشتناك هر سال مورد بازدید

    مردم از سراسر جهان قرار میگیردگلباران میشود اما در بوسنیا از این

    خبرها نیست من نمیتوانم تضاد این دنیای دیوانه را برای تو تشریح كنم

    اما گاهی فكر میكنم مرگ چه چیز خوبی است بخصوص هنگامی كه میبینم

    بمب های اتش زاچگونه روی شهرها وروی سر مردم بیگناه فرو میریزند

    در كاخهای امپراطوران و قصر های صاحبان صنایع اب از اب تكان نمیخورد

    ودر همین بین روسا و اربابان مشغول پذیرایی از یكدیگرندو نان بهم قرض

    میدهند نه من نمیتوانم ساكت بمانم هرچند دیگر این روزها باید همه چیز برایم

    عادی شده باشددیدن مرده ها وسط خیابان بوی خون بوی بد دود باروت ها

    كشتن بچه ها در مدارس ویرانی مغازه هاو مغازه داران و دكه ها كه تنها ممر

    درامدشان میباشد و ناگهان با منفجر شدن یك بمب همه چیز زیر ورو میشود

    بلی همه اینها كم كم عادی و به صورت عادت در میاید بنی ادم بنی عادت

    است و زود به همه چیز عادت میكنند .

    زمانی جنگها میدان داشتند حال جنگها به وسط خیابانها كشیده شده زمانی

    مدالها فقط به سینه قهرمانان جنگی نصب و اویزان میشدامروز هر قحبه پیری

    صاحب مدال و عنوان است امروز هركس كه توانست سریع بدودو تند بكشدو

    زود بدزدقهرمان است .این روزهادیگر پدر ومادران دلبستگی چندانی به

    فر زندان ندارند هر كس بفكر خودش میباشدزندگی برای هر كسی خواستنی

    است من نمیدانم كه نسلهای اینده در باره دنیای كنونیچه قضاوتی خواهند

    داشت زنگی امروز برای عده ای یك نوع محكومیت با اعمال شاقه میباشد

    دوران برده داری بشكل تمیز و بهتری برگشته بردها لباسهای مارك خورده

    میپوشند وخدمتكاران و نوكران نیز از فروشگاههای ارزان همان ارد جو را

    كه به صورت زیبایی بسته بندی شده به همراه شیره خرما خریده و مصرف

    میكنند ،عده ای هم بصورت سگهای نگهبان باچشمان نیمه بسته و دست

    در جیب همیشه اماده به خدمت ایستاده اندسگهای تربیت شده نوع دیگری

    از جنس كاغذ و شیشه در موقع لازم با یك اشاره شروع به پارس كردن میكنند

    انیشه ها مرده مردم بی تفاوت هر روز جلوی یك خدای چهار گوش مینشینند

    و به اوامر او گوش میدهند چی بخورید چی نخورید چكار بكنید ورزش كنید

    روی پلاسیك بخوابید با دستمال خودرا تمیز كنید تكان نخوریدبمیرید زنده

    شوید این خدای رنگی مرتب فرمان میدهد و هروز هم پجه هایش زیادتر میشود

    مانند اختاپوس روی گردن همه سوار است و انیشه ها در ذرات تششعات این

    خداوند سوخته و ازبین میروند من گاهی ترا از دیدن این خدا محروم میكردم

    و تو با عصبانیت به اطاقت میرفتی وباخدای بهتری كه ترا به همه دنیا ارتباط

    میداد مشغول میشدی .

    اما من كاملا تسلیم نشدم نشتم و نوشتم نتوانستم مانند یك روباط بیحركت

    بمانم تسلیم اندیشه هایم شدم و میدانم روزی از انها افكار دیگری تولید میشود

    اگر كشوری سر زمینی داشتیم شاید میتوانستم كمی از اینده حرف بزنم اما امروز

    دیگر خیلی دیر است درختان خانه بزرگ ما سوخته وهمه چیز دگرگون شده

    هنوز نتوانستم جواب ترا بدهم افكارم در هم ریخته معیارهای زنگی شكسته

    دل من ترك برداشته میروم تا به تنها جای امنی كه دارم و ان اطاق خواب كوچك

    من است سرم را زیر پتو پنهان كنم و بخوانم تا شاید شبی خوابم برد .

    پایان

    برداشت از روی یك نامه و یادداشت قدیمی

  • جمعه

    ایرانیان كه فر كیان ارزو كنند

    باید نخست كاوه خودجستجو كنند

    مردی بزرگ باید و عزمی بزرگتر

    تا حل مشگلات به نیروی او كنند

    روزی ژنرال دوگل با یك نویسنده بنام «دیوید شون بورون »

    با لحنی خشم الود گفت :

    لطفا باین اقایان روزولت و چر چیل بگوییداگر خیال كنند

    میتوانند به حساب فرانسه هر طور كه میخواهند برسند در

    اشتباهند ، من نماینده منافع امریكا نیستم بلكه نماینده فرانسه

    میباشم و اگر بنا باشد دوستان امریكایی و شوروی ما اروپا را

    میان خود تقسیم كنند ما فرانسوی ها ترجیح میدهیم بمیریم اما

    سیاهی لشكر یك ارباب بیگانه نشویم . خواه این ارباب المان

    باشد خواه روسیه خواه امریكا.

    همان جمعه

    امتیاز بزرگ امریكا در این نیست كه روشن بین تر از دیگران

    است بلكه در اینجاست كه میتواند خطاهای بسیار كند و باز

    به راه خودش ادامه دهد .

  • چهار شنبه

    بیاد طوفان كاترینا .

    ان بركه كوچك كه در دامن دشت است ،

    روزی دریای بزرگ و بیكرانی بود .

    ان ابر نازك و كوچك كه بر فرازكو هها سرگردان است ،

    روز یادگار یك طو فان بود .

    ان برگ لطیف كه بر زمین افتاده ،یادگا نو گل سرخ وجوانی بود.

    ان مرغی كه در گوشه قفس نشسته و سر به گریبان برده

    روزی شاهین بلند پروازی بود .

    ان شاخه بلندی كه روی اب روان است روزی درختی تنومند بود

    و تو ای مادر سوگوار و گریان ، مپرس چرا چرا چرا .

  • چهار شنبه

    ما دنیا را ویران میكنیم تا ازنو بسازیم ، بلی پروژه ما

    بزرگ و سنگین است هر چه كهنه و قدیمی است باید

    از بین برود تمدن های قدیمی برای ما كسالت اور است

    ما از بالا دنیا را هدایت میكنیم ما حكو مت های فاسد

    و ادمكشان را برای نابود كردن میفرستیم ما به انها كمك

    میكنیم تا هر چه قدمت دارد از بین برود .

    تمدن ایلام تمدن مصر تمدن یونان همه یكجا قربانی ما و پروژه

    ما شدند تمدنهای دیگر را نیز ویران خواهیم ساخت .

    مانند پرسپولیس كه مانند ارك بم فرو خواهد ریخت .بزودی

    یك سیلاب عظیم به طرف ان روان خواهیم ساخت اب واتش

    را میفرستیم برای ویرانی واز بین بردن هر چه كه كهنه و قدیمی

    است دنیا باید نو و تازه شود یك دنیای فضایی كه فقط روباط

    كار میكند و كامپیوتر فكر كرده و فرمان میدهد .

    یك دنیای جدید و سكسی كه در ان میتوان با اجازه نفس كشید

    و اكسیژن خرید و غیره . فكر اندیشه ها ها ها انها هم از بین خواهند

    رفت ما هستیم كه بجای همه تصمیم میگیریم و كم كم خورشید هم

    خواهد مرد .

  • پنجشنبه

    پسر عزیزم:

    خوشحالم كه گاهی سری به خلوت من میزنی و نو شته های

    روی دیوار را میخوانی ، مدتی است كه كم مینویسم ، حو صله

    ندارم ، تنها هستم ، و تازه فهمیدم كه تا چه اندازه تنها شدم ،

    در پشت پنجره اطاقم گاهی خود را پنهان میكنم تا كسی مرا و

    تنهایی مرا نبیند .

    هنگامیكه دلم گرفته و گر یه میكنم ،باز هم تنها هستم و كم كم

    احساس میكنم دیگر هیچ چیز برایم دلپذیر نیست .

    در اطاق كوچكم كه مانند اطاق یك راهبه تزیین شده راه میروم

    و از خودم میپرسم كه چرا اینهمه تنها شده ام .

    بدون« دوست » اگر میل گردش داشته باشم باز هم تنها هستم

    چرا همه مرا ترك كردند و چرا اینهمه خوار شدم زمانیكه بشدت

    خوشحالم باز هم تنها هستم اطرافم را مشتی درد فرا گرفته و مردم

    بی درد . من فرزند زمینم و مادر ما كه انهمه بخشنده و دست ودلباز

    و شادو سر سبز بود دارد از بین میرود وما فرزندان ناخلف كمترین

    كوششی برای زنده ماندن او نمیكنیم .

    كار ما فقط مصرف است و بس ،

    دیدن چهره های بیمار و گرسنه دل مرا به درد میاورد و بگ گریه ام

    میكشاند زمین تشنه و نمی اب باو نمیرسد چه دستی در كار اینهمه

    ویرانگری است نمیدانم اینده مرا میترساند هر چند میل ندارم كه به

    پشت سر بنگرم اما یك نیروی ناشناخته یك دست قوی مرا با گذشته

    پیوند میدهدهنوز بوی خوش ان زمان در مشام جانم زنده است

    میدانم كه دیگر از انهمه سكوت و صفا و پاكی و نجابت چیزی بجا

    نمانده و میدانم كه ریشه ام دچار خشكی و پو سیدگی است و من تا چه

    حد سعی كردم كه خود ریشه شوم و نشد با این شاخه ها و بذری كه

    از گلخانه های غرب به كشتزار من رونق داده چگونه میتوانم طعم شیرین

    و شیره پاك و اصیل خرمای بم را برای انها تشریح كنم بلی پسرم برای

    خیلی چیز های ناگفته تنها مانده ام

    تنها سر میز صبحانه تنها سر ناهار تنها شام و تنها مو قع خواب

    تنها برای بیمار شدن و تنهابرای تسكین یافتن و سر انجام تنها با خود

    گفتگو كردن و تنها خواندن و تنها برای انكه زبان مادر را فراموش

    نكنم امیدوارم كه ترا دچار غم زدگی نكرده باشم

    برایت سلامتی و طول عمر را ارزو دارم

    پنجشنبه

    پسر عزیزم:

    خوشحالم كه گاهی سری به خلوت من میزنی و نو شته های

    روی دیوار را میخوانی ، مدتی است كه كم مینویسم ، حو صله

    ندارم ، تنها هستم ، و تازه فهمیدم كه تا چه اندازه تنها شدم ،

    در پشت پنجره اطاقم گاهی خود را پنهان میكنم تا كسی مرا و

    تنهایی مرا نبیند .

    هنگامیكه دلم گرفته و گر یه میكنم ،باز هم تنها هستم و كم كم

    احساس میكنم دیگر هیچ چیز برایم دلپذیر نیست .

    در اطاق كوچكم كه مانند اطاق یك راهبه تزیین شده راه میروم

    و از خودم میپرسم كه چرا اینهمه تنها شده ام .

    بدون« دوست » اگر میل گردش داشته باشم باز هم تنها هستم

    چرا همه مرا ترك كردند و چرا اینهمه خوار شدم زمانیكه بشدت

    خوشحالم باز هم تنها هستم اطرافم را مشتی درد فرا گرفته و مردم

    بی درد . من فرزند زمینم و مادر ما كه انهمه بخشنده و دست ودلباز

    و شادو سر سبز بود دارد از بین میرود وما فرزندان ناخلف كمترین

    كوششی برای زنده ماندن او نمیكنیم .

  • نمیدانم كه گوینده این اشعار كیست

    سالها قبل شاید حدود سی سه سال پیش در خانه هنرمندان

    مرحوم بانو دلكش و ا قای عقیلی باهم انرا خواندند یاد هر دو

    هنرمند گرامی باد .

    از لبم بیرون نمی اید ترانه مرغ شادی رفته از این اشیانه

    ان نوای گرم و ان اوای دلكش در دل مشتاق ما افكنده اتش

    ما نده بر جا از گلستان جوانی برگ زردی در كف باد خزانی

    ما نده ام تنها و سرگردان وخسته تارهای سینه ام از هم گسسته

    شاخه خشكیده عمرم شكسته بر سرم خا كستر پیری نشسته

    با لب شیرین خود شوری بپا كن جان سردم را به گرمی اشنا كن

    نشنوی فریاد این ساز شكسته اشنا دیگر دل ما را رها كن

    من كنون اوارهام در این بیابان در میان غرش سنگین طوفان

    گر چه بیداد زمان پایان ندارد مر غ طوفان بیمی از طوفان ندارد

    جمعه پنجم اگوست دو هزارو پنج ثریا

  • جولای دوهزار و پنج / مرداد هشتاد و چهار

    آقای عزیز

    كتاب شما را با دقت تمام خواندم. همه درست. هیچ جای شك نیست و از قدیم هم گفته اند: جائیكه عقل می آید دین فرار می كند. امید است كه این آب صافی را كه در دست دارید آنچنان با گل و لای جهل و نادانی مخلوط كنید كه اثری از گل باقی نماند.

    و لیکن مجبورم چند نكته را بعرض برسانم:

    بشر از بدو خلقت خود همیشه به دنبال یك دستگیره بوده تا خود را بان آویخته و از تلو تلو خوردنش جلوگیری كند. همه شانس آن را نداشتند كه به دنبال علم و دانش و فرهیختگی بروند.

    عده ای محكومند كه روزگار خود را زیر یوغ همان شكم بر آمده ها بگذرانند و دم بر نیاورند، و چه بسا در درونشان گفتنی های بسیار باشد كه نمی توانندبیان كنند. در جایی خواندم كه اخیراً معلم و دانشمند مصری « سید محمود القمنی » را تهدید به مرگ كرده اند و او به خاطر حفظ جان خود و خانواده اش دست از نوشتن بر داشته است، و گردن باین حقارت داده كه اندیشه باید نابود شود. طبیعی است كه اندیشه ها باید گم شوند تا آقایان بتوانند اسب مراد را به مقصد برسانند.

    انسان اگر بتواند خود را از نزدیك بشناسد می تواند زندگیش را به نحو مطلوبی بگذراند، مشروط بر اینكه بخود دروغ نگوید و به درستی درون خویش را كشف كند. راه روح بس دشوار و ناهموار است و گام نهادن در آن بیشتر از انچه كه بنظر آید نامطمئن است. اشكال انسانها آنست كه دنبال روی یكدیگرند و همه از یكدیگر تقلید می كنند. بعضی ها در پیروی از این تقلید راهی درست پیدا كرده دنبال هدف رفتند. عده ای عمرشان كفاف نداد و در میان راه افتادند. و كسانی هم به بیراهه رفته و عدۀ بیشماری را به دنبال خود كشانده و باعث نابودی آنها شدند.

    دین در واقع ما را و روح ما را به گناه بیشتر نزدیك می كند تا آنكه بار سنگین گناه را

    كم كند. دین از روح ما تغذیه می كند، مال ما را به یغما می برد و هیچ بازدهی هم ندارد. فقط دلمان خوش است كه باصطلاح مؤمن هستیم و در ملاء عام بما بصورت یك متدین به اصول نگاه می كنند. چرا عده ای گمان می برند كه شعورشان از ما بیشتر است وچرا گمان نمی بریم كه كسی هم بوده كه بما شعور ارزانی داشته. اندیشۀ درست باید با اقدام توام باشد؛ اندیشۀ بدون اقدام یك خیانت است و عقیم می ماند.

    روز و روزگارتان شادباد.

  • شنبه یك روز داغ داغ

    میم عزیز

    امروز در این هوای داغ و كشنده ناگهان بیاد تو

    افتادم شمعی روشن كردم به همراه لیوا نی شراب

    سرخ تا با نو شیدن ان دمی بیاسایم

    برایت نامه ای روی این صفحه مینویسم و انرا بجای

    انكه به دست پست بر سانم به دست باد میدهم

    شاید از طریق امواج نا مرئئ بدست تو رسید شاید هم

    در همین لحظه پشت سرم ایستاده ای و میگویی بنویس

    متاسفم كه نمیتوا نم جرعه ای از شراب بر خاك بریزم

    اینجا دیگر خبری از ان خاك نیست فقط سنگ است و ا جر

    مانند دلها ی امروز

    خیلی خبر ها برا یت دارم دوران بسیار سختی را میگذرا نیم

    اتش جنگ سیل طوفا ن اتش سوزی و از همه مهمتر سر و كار

    دنیا با یك شبح نا مریی افتاده كه او نمی شناسد واگر هم بداند

    در حال حاضر كاری از دست او بر نمیا ید دنیای وحشناكی

    است چه خوب شد تو رفتی و نماندی تا اینهمه نكبت را ببینی

    گاهی دلم میخوا ست كه زنده بودی و برایم قصه میگفتی ومن

    برا یت درد دل میكردم تو بهترین مو نس من بودی و همه دردها یم

    به جان میخریدی حتی افسانه عا شقیم را

    امروز خالی خالی شدم هر چند به گفته مولانا در عین كفر جوهر

    ایمانرا ربودم اما چكنم كه رخنه ها در ایمانم بو جود امد

    ایكاش میدانستم الان در كجای اسمان هستی ایا كسی را دیده ای

    وایا او میدا ند كه چه بر سر ما در زمین امد

    خسته ام اگر نامه رسید جوا بش را بنویس تنبلی نكن ها ها ها ها

    یا دت همیشه با من است روانت شاد باد

  • یكشنبه سی ام ژانویه دوهزاروپنج

    ……………

    من این صفحات پراكنده و همه پرا كنده های خودرا تقدیم به مردی

    میكنم كه مانند ندارد .

    مردیكه در طی سالهای غربت غم الود من ، سنگ صبورم بود ،

    و دستهای مهربانش بجای انكه با دخالتهای بیمورد برای بر هم زدن

    زندگیها باشد و انها را فرو بریزد به مهربانی گشوده میشد ، مردیكه

    مردانه و استوار ، بهترین تگیه گاه من بود ، فریادهای دردالود مرا با

    ارامش تحمل میكرد . اشك چشمانم را میسترد و بجایش خنده بر لبانم

    میگذاشت .

    شهامت و دلیری من از او سر چشمه میگرفت چرا كه میدانستم دو چشم

    وفادار او نگران منست ، مردیكه روحش به بزرگی و پهنای همان دشت

    سر سبز و خرم شمال و اراده و قدرت او همانند همان كوه سپید پای در بند

    است . ایكاش .. ایكاش دیگران هم از این بزرگ مرد درس محبت و درستی

    میاموختند .

    تقدم به معلم و دوست و همراه افتادگان : دكتر محمد عاصمی سر دبیر و مدیر

    فصلنامه « كاوه المان « كه مانند كاوه دل و جان بركف جلو راند .

    عمر و عزت او پایدارباد .

    ث . الف . ح . اسپانیا

  • اخرین ترانه .

    ……..

    من میخواهم و با ید بمیرم .

    دلیل ان بخود من مربوط میشود ، اما اخرین حرفم را مینویسم :

    امروز ودر حال حاضر همه به ظاهر دوست ودر باطن دشمن

    یكدیگریم و پنهانی به هم زخم میزنیم ، همه ناله سر میدهیم اما

    كسانیكه زرنگتر هستند خود را به راحتی میفروشند .

    برای چند صباحی در یك زنگی مرفه حاضرند تمامی وجودشان

    را ، خانواده شان را ،انیشه هایشان را فدا كنند .

    انها با واسطه یا بی واسطه به خدمت ارباب و فرمانده در میایند

    برایشان خاك میهن مهم نیست ، برایشان امروز مهم است .

    مبارزه برای كی و چی .

    برای یك تمدن چندین هزار ساله ما كه در حال مرگ است .

    وولللش . امروز را دریاب .

    این بنای زیبا و پر عظمت كه روزی ازادانه در ان قدم میگذاردیم

    و به قیمت رنجهای زیادی بر پا شده بود ،این خاك بر بها دارد فرو

    میریزد .و به زیر چادر عبائی و عمامه ونعلین و نكبت و بیسوادی

    و بی هرمتی فرو میرود . عبا همه را خرید و باه خود برد .

    بیحسی ما ، بی تفاووتی ما همه چیز را نابود خواهد كرد .

    اندیشه ها نابود و سر چشمه زندگی خشك خواهد شد و همه ما

    در یك « بامداد خمار » در اطراف دنیا با اوارگی و خستگی خواهیم

    پوسید .

    وطن ما دارد میمیرد ایا هنوز رمقی در مردان وزنان ما باقیست كه

    به پاخیزند .

    مردن در بیگانگی و بیهودگی چه تلخ ودردناك است.

    و …… چه پایان بدی و چه نكبتی است فرسودگی بی ثمر .

    پایان من و قصه هایم

  • سه شنبه یازدهم \ ژانویه \ دو هزارو پنج

    ………….

    رادیو فردا اطلاع داد كه اقای احمد نفیسی در سن هشتاد و چهار

    سالگی در خانه اش در تهران فوت كرد .

    من به پاس مهربانیهای احمد خان و همسر گرامیش نزهت خانم نفیسی

    این ضایعه اسفبار را به سركار خانم اذر نفیسی از صمیم قلب تسلیت

    میگویم و جای خالی چنین انسان والائی را به وضوح در قلب خود

    احساس میكنم ، به خودم نیز تسلیت میگویم .

    داستان انسانیتهای این زوج همشهری “ كرمانی “ فقط در افسانه ها

    یافت میشود . و امیدوارم در زمانی دیگر این “ قصه « را بنویسم .

    یاد و روان او گرامی باد .

  • همانروز

    ………

    سرزمین مادری من و « یا بقول ادبا \ پدری » من سالهاست كه به زیر

    پای مشتی احمق لجاره لگد مال شده و چهره واقعی ان در هم شكسته

    خسته ازلطمه های سختی كه بر پیكر او مانده ، سر زمینی كه دیگر

    مردم ان كمتر شور مبارزه دارند، بی اعتنا به همه كس و همه چیز .

    سر زمینی كه مهربانی ها در ان مرده و خشونت جای انرا گرفته تنها

    ارزویش كمی ارامش است ،دیگر كسی نمینویسدو اگر هوس نوشتن

    داشت باید “ طبق اوامر “ باشد \ شعری سروده نمیشود واگر زیر نام

    شعر چیزی ساخته شد فقط یك مدح است .

    اهنگی ساخته نمیشود و به همان اهنگ های گذشته با كمی دستكاری

    اكتفا میشود ، عده ای فقط بخاطر خود میخوانند، خاطره ها كم وبیش

    مرده اند ،دیگر كسی طالب فكر و اندیشه درست نیست ،

    ) اندیشه در كنج اطاق ها خاك میخورد ( .

    همینقدر بتوان لقمه نانی به دست اورد و زنده ماند ، كافی است .

    از زندگی فقط همین مانده كه زنده باشیم ، حال به هر قیمتی كه شده

    برای فرو رفتن در كنه هر چیزی باید اول به ارزش ان فكر كرد،

    اجتماع ما پروا و دروغها را به راحتی میپذیرد ، نباید قلب اجتماع را

    جریحه دار كردو برای انكه همیشه راضی باشدو كسی را نرنجاند همه

    عمر بایدبه همین خرسند باشد كه با مردم فرومایه كه قادر به جذب

    چیزهای بزرگتری نیستند ، هما ن غذای ذهن انهارا بخوردشان بدهد

    واگر اندكی پا از دایره قوانین احمقانه و پوچ انها بیرون بگذارد ،

    باید همیشه پشت دروازه زندگی كند .

    بنظر من یك انسان هنگامی بزرگ است كه بتواند این دروغها را

    پشت سر بگذاردو پروای انرا نداشته باشد كه كسی ازاو میرنجد .

    به ….درك .

    …….

  • ژانویه دوهزارو پنج

    دوشنبه سوم

    زندگی ناتوان پیش میرود \ سال نو فرا رسید با

    ابشاری ازذرات طلایی و رودخانه ای از شامپاین

    و در انسوی دنیا در كنار اقیانوس بهشت رویایی

    به زیر اب رفت ودریایی خون واشك بجای گذاشت

    تبلیغات پرسروصدابرای فروش كالاهای انبار شده

    كمكم فاجعه زلزله ها \ جنگها را زیر پرده فراموشی

    میبرد .

    كاجهای تزئین شده از خجالت سر به زیر برده اند و

    گوهای رنگی نوارهای الوان و برفهای مصنوعی كه

    بشكل یك « سینبل » تجارتی هرسال قد علم میكنند

    كاملا فرسوده اند، زندگی در یك مبالغه دروغین \

    یك هرج ومرج پیش میرود و هیچكس یارای انرا ندارد

    كه قد علم كرده و انتقاد كند \ عقیده واقعی خود را بیان

    سازد ،همه از همه چیز وازیكدیگر بیزارننداما جرئت ابراز

    ندارند\ كو یك انتقاد كوبنده \ در لفافه سخن میگویند \

    در لفافه مینویسند چراكه استقلال رای و عقیده ندارند .

    برای مستقل بودن باید تن به تنهایی داد .

    از جماعت دور شد \ باید از رفت و امد در محافل و مجالس

    خودداری كرد \ و به همراه گله نرفت \ ایا كسی هست كه

    بخود جرئت دهد وپرده ریا رااز روی صورت این بزرگان

    دروغین و ریاكار برداردوبه یك جنگ واقعی تن در دهد

    گمان نكنم كسی به این دیوانگی تن دردهد، هیچكس

    حاضر نیست تا ابد محكوم به یك زندگی دوزخی و دوراز

    گله های اجتمائی ادامه دهد بخاطر انكه عقیده اش را

    ابراز كرده ،همه میترسیم \ از یك نیروی نا شناخته میترسم .

    میگویند هنگامی كه ملتی كهن سال پیر میشوداراده وایمان

    خود را به دست یك لذت و دیوانگی میدهد شاید این سر زمین

    هم پیر شده در این شهر كوچك كه امروزبه صورت یك كاروانسرای

    بزرگ در امده هر كس دلش خواست با هر كوله باری میتواند در ان

    بیتوته كند ،و اگر میلش كشید “ طبق مقررات قانونی “

    شنل افتخار هم شهری را نیز بر دوش بكشد .

    درمیان فریادها و بوق اتومبیلهای جورواجور كه هر روز

    بر تعداشان افزوده میشود مشتی ادمهای رنگ ووارنگ

    بازبانهای مختلف و عقاید متفاوت درهم میلولند .

    طبق یك قانون نا نوشته شده ، همه چیزها اجتماعی

    است و هركدام از هرتبار وملیتی برای خود یك اجتماع

    تشكیل داده ووابسته به ان “ كلوب “ است .

    “ بغیر از ما “ \اجتماع سرفه میكند همه با او به سرفه

    میافتند .

    اواز خواندن \ نفس كشیدن \ فكر كردن \همه همراه جمع

    است و ممكن نیست بتوان در یك كافه نشست و یك قهوه

    به تنهائی نوشید . اجتماعات زیر عناوین مختلفی كار میكنند

    كمك به بیمار و بیماریها \ كمك به فقرا \ كمك به كودكان \

    كمك \ كمك \ كمك سیل كمك است كه هر روز مانند پتك بر

    مغز ادمها فرود می اید. این سازمانها همه زیر یك دمكراسی

    تجارتی به وجود امده اند ، كسی به عقاید بقیه كاری ندارد

    احترامی هم نمیگذارد ،در باره وجدان \ رفتار و كردار دیگران

    “ ظاهرا “ جاسوسی نمیكنند “ بغیر از ما “ .

    در زمینه های مختلف ادیان امر و نهی نمیكنند “ بغیر ازما “

    اربابان سیاست هم در كار این گرد هم ائی ها دخالت چندانی

    ندارند .گاهی نشانی \ مدالی \جایزه ای برایشان میفرستند

    و در امدها رابین هوا دارانشان تقسیم میكنند .

    گاهی از اوقات در میان محافلی كه كلید قدرت را در دست

    دارند ، عده ای را میخرند و به میان مردم عادی میفرستند

    واگر عده ای دیوانه و سربه هواباشند ، یا باد در استین انها

    میكنند ویا برای رام كردنشان متوسل به یك جایزه بزرگ شده

    انها را خانه نشین میسازنند . دستگاههای تبلیغاتی انها بطور

    شبانه روزی بكار مشغول و مغز ها را شستو میدهند .

    مانند همه جای دنیا زبان چاپلوسی كار میكند و اگر موقیعتی

    پیدا شود همه باید یك صدا به ستایش بپردازند، در ظاهر همه

    خوئی مهربان و گرم دارندتا هنگامی كه پای منافع در میان نباش

    در ان زمان خوی وخصلت واقعی خودرا نشان میدهند .

    این شهر جنوبی زمانی یك اصالت بومی داشت و افتاب درخشان

    ان برای دادن هر گونه بركتی هیچ خستی به خرج نمیداد و انسان

    میتوانست تن و جانش را برای شكفتن بیشترتسلیم این پرتو درخشان

    كند \ امروز تبدیل به یك شهر بی هویت و بی اصالت شده كه در ان

    هر جنایتی اتفاق میافتد . افسوس و هزار افسوس .

    ………٫٫………٫٫ ……

  • دوشنبه \ دسامبر دوهزارو چهار

    …………….

    من زنده ام و زندگی میكنم

    ……..

    كسانی زنده اند كه با زندگی جدال میكنند، انها هدفی بزرگ

    و نیروی فراوانی دارند انقدر نیرو در روح انها ذخیره است تا

    بتوانند از قله بلند كوههای سر نوشت بالا روند .

    انهائیكه اندیشمندانه با كوششی غیر قابل تصور و با عشقی

    بزرگ گام برمیدارند ، انهائكه دل مهرباندارند، بنا بر این انها

    زنده اند. بدترین نوع زندگی انست كه زنده باشیم وزندگی نكنیم

    عده ای پراكنده و بیهوده در روی زمین با تیره بختی زندگی میكنند

    و ابدا بفكر اننیستندكه چه راه تیره و تاریكی در پیش دارند . گروهی

    غمگین و یا شاد مست وبی هدف سرگرم دلبستگیهای پوچ خود هستند

    و هیچگاه بفكرشان خطور نمیكند كه مانند ابری ناگهان ناپدیدمیشوند

    و كسی دیگر انهارابیادنمیاوردوزودسایه انهادر دلها گم میشود .

    چگونه میشوددر روز روشن به شب تاریك اندیشید .

    چگونه میشود كه دوست نداشت و چگونه میشود بدون امید و هدف

    زنده ماند . ما به چه سادگی به ماه و ستاره ها و طبیعت مینگریم و همه

    عمرمان در پی جسم مان فنا شده بدون انكه به روح خود بیاندیشیم .

    برای سود بردن زیادو قدرت گرفتن با یك دیگر مسابقه گذاشته ایم

    و ….. فراموش كرده ایم كه انسا نیم .

    من نه از جمله انها هستم ونه كاری به انها دارم من نمیخواهم در دخمه های

    الوده گم شوم و یا خودرا پنهان سازم من از سوداهای نفرت بار انها فرار

    میكنم نمیخواهم مورچه وار زندگی كنم ترجیح میدهم كه « یك درخت »

    باشم تا انسانی چنین در میان نا سپاسان . پایان

  • شنبه

    …….

    روزی ارزو میكردم كه همسر یك شاعر بر جسته شوم ،

    زمانی دلم میخواست كه همسر یك خواننده بزرگ شوم ،

    سپس تصمیم گرفتم كه با یك مو زیسین زنا شوئی كنم ،

    اما امروز اگر جوان و هیجده ساله بودم ، حتما با یك بانكدار

    عروسی میكردم . نه …. چطور است .

    …………………….٫٫

    این ملت كه مارا در پناه خود گرفت ، ملت عجیبی است .

    اگر مثلا یكنفر در یك حادثه تروریستی بمیرد ، همه كشور

    عزادار میشود ،روبان سیاه به پرچم ها بسته میشود .

    اما همین ملت میتواند به راحتی یك شهر را به اتش بكشد .

    …………………

    انقدر در دنیا خون ریزی میشود كه گاهی از اوقات احساس

    میكنم كه اب خوردن هم بوی خون میدهدو مزه ان مزه خون است .

    ……………………

    زمانیكه در كنار بچه ها هستم سعی میكنم كه كمتر خودرا داخل

    صحبتهای انان بكنم ، سا لها ست كه عادت كرده ام تا دوراز انها

    زندگی كنم ، انها را با هوش تر از این میدانم كه بخواهم در كار انها

    دخالت كنم ،گاهی از تجربه هایم برایشان میگویم كه كلماتم در هوا

    معلق میمانند.

    گفتن از گذشته و دلبستگی به ان روزها برای ادمی مثل من سخت

    دلخراش است ، من حق ندارم و نمیتوانم مانند دیگران گذشته ای

    داشته باشم ، هر چه بوده متعلق به دیگری بوده و من فقط روی انها

    زندگی كرده ام ، نه خانه ای داشتم و نه تكه زمینی كه خاطرها یم روی

    ان حفظ شود، بنا بر این شادی ، غم ، ارزو ، و همه روزهای عمر

    گذشته ام بر باد است .

    امروز ناگهان خالی شدم ، سینه ام یخ بست گوئی یك تكه یخ درون سینه ام

    شكست و اب شد .

    میگو یند انسان به همانگونه كه پوست عوض میكند روح نیز تغییر میكند

    روح كهنه و پو سیده من عوض شد اما نمیدانم كه ایا بجایش روحی تازه و

    نو جوان رشد میكند و یا یك روح مرده . اینده نشان خواهد داد .

    ………..

  • نوامبر

    دیشب همسایه پیر ما در طبقه ششم فوت كرد ، امروز صبح اگهی

    مرگ اورا روی ائئنه اسانسور دیدم كه همسایگان برایش در

    كلیسا “ میسا “ گذاشته اند .

    بیچاره پیر مرد تنهای تنها بود ، گاهی اورا در اسانسور میدیدم

    بسیار مودب و ساكت ، قد بلند و مرتب لباس پوشیده ، سلامی

    و خدا حافظی و گاهی گله ی از جور روزگار ، خودش میگفت كه

    من هنر مند بودم هنر موسیقی در تار و پود من بود اما هیچگاه

    در كارم موفق نبودم .دلم میخواست كه به تمامی خودم بودم

    بیچاره پیر مرد ، چه بسا نطفه چیز های زیبا و نیرومندی

    در او بود اما نابود شد ایمانی ژرف و دل انگیز به مقام هنر

    و ارزش اخلاقی داشت اما از بیان ان عاجز بود .

    دلش از غروری بزرگ منشانه اكنده بود ، اما گویا بلد نبود

    كه ارادتی چاكر منشانه به اربابان قدرت نشان دهد دلش

    میخواست كه ازاد باشد میل نداشت كه اطاعت محض باشد

    گاه گاهی صدای پیا نوی اورا می شنیدم بخصوص بعداز

    ناهار بیشتر روی كار های بزرگان كار میكرد ، گویا دلباخته

    كارهای قهرمانی بود ، وبهر روی او قیافه یك نابغه را بخود

    میگر فت كه قدرش را نشناخته اند .

    او مرد و ظاهرا كسی هم نیامد كه به خانه او سر بزند و در حال

    حاضر خانه مهر و موم است .

    واین نتیجه خود پرستی و ازاده خواهی است .

    ………..

  • یادداشتهای روزانه

    ژرژ ساند میگوید :

    نابغه های بدبختی در دنیا وجود دارند كه از قوه بیان محروم میباشند .

    هیچگاه نباید دشمنان خود را از یاد ببریم، اگر مارا پایمال نكردند هیچ

    قصوری متوجه انها نیست ،

    واگر ما انهارا پایمال نكردیم باز هم مقصر نیستیم ، بهر روی كسانی

    هستند كه نباید برایشان دعا كرد …….

    من همیشه فكر میكردم كه در روحیه یك هنرمند هیچگاه چیزهای بد \

    اندیشه های بد \رخنه نداردوانها بغیر از زیبائیها به چیز دیگری

    نمی اندیشند .

    هنرمند باید فروتن باشد نه ریا كارو كسیكه در راه هنر گام

    بر میدارد باید صادقانه رفتار كند ، مغرور بودن دروغ گفتن

    با این راه سر سازش ندارد .

    یك هنر مند باید با خود رو راست باشد و گرنه به نبوغ خدادای

    خود و به افریدگار خیانت كرده وسخت تنبیه میشود .

    ……………………….

    امروز یك وسواس بی انكه خودمبدانم و به ان پی ببرم در درونم

    در حال حركت است ، در میان بیزاری ها ،خستگی ها و در

    مرداب ارام و بی حركت زندگیم ، این وسواس ناشناخته

    بمن نیرو میبخشد ، اینكه سر انجام چه خواد شد ، نمیدانم

    یك احساس گنگ و مطبوع مرا به حر كت وا داشته است

    هستی من این نیست كه به تكرار ها بپردازم سعی دارم كه

    از نا توانیهایم جلوگیری كنم میان این زندگی و اندیشه های

    عمیق من هیچگونه رابطه ای وجود ندارد .

    من دنبال یك رود خانه پر خروش هستم كه در من جاری است .

    ایا میشود روزی منهم همانند كسانی باشم كه از انها یاد گرفتم

    و دوستشان دارم .

    پنجشنبه