Author: Soraya

  • این روزها!

     

    من این روزها کم شده ام؛ دستهایم بی حرکتند هرچه که به ذهن مغشوشم میرسد مینویسم

    ونمیدانم آیا کسی آنهارا میخواند؟ پاهایم خسته اند؛ بار سنگینی را تحمل میکنند .  یک لا شه

    بزرگ شده؛ بجای هر چیز فقط لاشه شده ام؛   این لاشه بی مصرف و پهن شده و بر پاهایم

    سنگینی میکند کسی نیست تا اورا صداکنم (ای یار، ای یگانه ترین یار)و باو بگویم که

    باهم دوست ویگانه هستیم ؟!  کوه غم دیگر نمیتواند بردوش من سوار شود چون جایی ندارد

    مدتهاست که دیگر کاری ندارم انجام دهم و خوب (هیچکاره) هستم واین آغاز یک ویرانی  

    است  – یک انهدام ؛ ونمیدانم پس از ویرانی تا نا کجا آباد  چقدر راه هست. 

     

    روزگاری بود که کلید هر قفلی را دردست داشتم و به راحتی هر سینه ای را می گشودم و در

    درونش جای میگرفتم و در هیچ دستی قرار نداشتم ؛ اما دستهایم همیشه پر بودند . من حرمت

    خودرا سخت نگاه میداشتم و حرمت عشق را نیز؛ امروز سجاده ای را پهن کرده ام که درونش

    خالیست و خودم به عشقی لایزال فکر میکنم؛ و دستهایم همچنان خالیست در این سر زمین

    انسان به تدریج می پوسد واز لا یه اش بیرون میآید همانند هفت پرده پیکر سالومه؛ وعریان

    میشود .  دلم نمیخواهد که محبت را گدایی کنم آنهم از درهای بسته و متروک و خاک گرفته که بوی

    کهنگی میدهند.

      

    * * *

     

    هنوز مجال کافی پیدا نکرده ام تا آنچه را که میخواهم برایت باز گو کنم؛ میترسم غم ترا زیاد

    کنم؛ گاهی انسان بخاطر بعضی از جاذبه ها ی ظاهری مجبور است حقایق را تغییر دهد و یا

    گذشته خود را پنهان نگاه دارد و یا آنرا دستکاری کند! امروز دوستیها ورابطه ها بشکل عجیبی

    از هم پاشیده شده وهیچکس حاضر نیست که ازروحش ما یه ای بگذارد؛  امروز از تو دورم و

    هم روحا وهم وبعد مسافت ( یک لغت تکراری وعامیانه )  در کنار قفسه و کنجه های پر از

    کتابم که نمیدانم با آنها چکارکنم؟ 

     

     گاهی فکر میکنم که آنهارا بسوزانم ! زمانی میگویم که آنهارا

    درون یک کارتن بزرگ بسته بندی کرده وهدیه کنم؟ وبعضی اوقات میبینم که چقدر به آنها احتیاج

    پیدا میکنم با نوشتن خاطرات روزانه ام یک تراز نامه ! برای خودم درست میکنم ودر این گوشه

    خلوت که به تنهایی آن خو گرفته ام غصه ها وگریه هاو غمهایم را فرو مینشانم؛ گاهی گلویم متورم

    میشود ومیخواهم فریاد بکشم  

     

     اینجا در بعضی اوقات خاطرات کودکی من زنده میشوند

    کالسکه های سنتی که برای توریست ها نگاهداری شده با گام های یکنواخت اسبها وبوی (پهن)

    و کوچه های تنگ وباریک قدیمی که درختان بید و گلهای کاغذی بر آنها سایه افکنده؛ درختان گل

    اقاقیا و بوته های یاس در زمان کوتاهی مرا به زادگاهم میبرد؛ در این میان ناقوس های کلیسا بمن

    یادآوری میکنند که (کجا) هستم! در جایی غریب .  در زندگی خصوصی و خانوادگیم یک نوع

    احساسات شدید به صورت درد آوری حکم فرمایی میکند ” بچه هایی که مادر را دوست دارند و

    مادر عاشقانه آنها را میپرستد “. 

     

    خانه ما در یک مجتمع کوچک هفت طبقه میباشد و ما طبقه هفتم را اشغال کرده ایم؛ بنا برا این

    هنگام بارانهای شدید فصلی و طوفان  من سعی میکنم چیزهای خوبی را به نظر آورده وبه آنها

    بیاندیشم؛ درمیان همه افکارم تو مشخص وواضع هستی بقیه صورتها بکلی از نظرم محو شدند

    آنها دیگر به صورت یک سایه محو یا یکشبه در برابرم خودنمایی میکنند. 

     

    صورت مهربان توبه وضوع بر لوح ضمیرم نقش بسته و روزهای متمادی به آن فکر کرده ام؛

    متاسفانه من سعادت این را نداشتم که درگذشته و در آغاز شروع زندگیم با مردی برجسته و با

    یک شخصیت قوی  برخورد کنم؛ تا بتوانم درسایه اندیشه های او رشد کنم .  در آن زمان با سن

    کوچک من  مردان تنها به یک چیز فکر میکردند که من از آن سخت گریزان بودم .  گاهی

    هوسی در دلم می نشست و احساس میکردم که در دریایی از بیخودی شناور و غوطه  میخورم؛

    گاهی که برخوردی با یک مرد داشتم؛ در دل گمان میبردم که این همان آرزوی من است !!  

    و پس از چندی می دیدم که او هم مطلوب من نیست. 

     

    امروز درک این نکته برای من بسیار دشوار است که چگونه توانستم با دو موجود کاملا متضاد

    برخورد کنم و زندگی مشترک داشته باشم؟ موجوداتی متفاوت و جدا تز همفکری یگانه ؟!!

    یکی با یک غرور بچگانه و احساس شدید قهرمان  و دیگری مردی که بیشتر با زنهای کوچه وبارها

    می ساخت  تا با منمتاسفانه منهم نمیتوانستم خود وروحیه ام را با آنها تطبیق داده و نقش یک زن

    عاقل را بازی کنم ؛  من روی یک اسب سر کش سوار بودم ومیخواستم با آن از بلند ترین مانع بپرم

    من در حال حاضر قادر به توصیف احساسات خود در آن زمان نیستم؛   فقط میتوانم بگویم که شور

    زندگی در من می جوشید؛ و موجودی را میخواستم که این شور واشتیاق را درک کند؛ اما هیچ یک

    از آنها نمیتوانستند آنقدر دقیق ونازک خیال باشند؛ آنها سوار بر اسب چموش بسوی اهداف خود

    میرفتند؛. کم کم از دنیای بیرون غافل شدم دیگر نه بوی گل و نه بوی باران را احسا س نمیکردم؛

    نه پاهایم از سرمای سخت و برفها یخ میکردن و نه دستهایم گرمی داشتند و دنیای خارج بکلی برایم

    بیگانه بود . 

     

    بخوبی بیاد نمی آورم که در کجا خواندم که (اگر مرد وزنی با هم باشند وزن یک جمله ابلهانه برزبان

    بیاورد؛ در دل مرد مینشیند وآن مرد آرزو میکند که آن لب ودهان را ببوسد) !!!! 

     

    در صورتیکه برای من عکس این قضیه بود  مرد برای من موجودی بود که باید فکر و اندیشه ام را

    دوست داشته باشد.

     

    رها از  دلبستگیها، رها از امید، ورها ازبیم …

      

    با سخنی کوتاه سپاس میگذارم خدایی را که هر چه میخواهد باشد؛

    به این خاطرکه مردگان هر گز دوباره زنده نخواهند شد؛

    به این خاطر که حتی خسته ترین رودخانه ؛ نیز

    سرانجام به دریا می پیوندد؛

    وخسته ترین رودخانه که  من هستم  آرام آرام میروم

    تا به دریا به پیوندم .

     

    چهار شنبه

  • ایران وآمریکا

     

    اتحاد ارزشمند ما با بسیاری از کشورها به جدایی کشیده است؛ پس از اتمام جنگ وظیفه امریکا 

    بمراتب بیشتراز باز سازی کشور عراق خواهد بود؛ امریکا باید از نو وجهه و تصور ذهنی اش

    را در سراسر گیتی مرمت کند.

     

    برای توجیح دلمشغولیش با جنگ این حکومت متوسل به استفاده از اسناد جعلتی و شواهد واطلاعات

    غیر مستند شده است.

     

    هیچگونه اطلاع موثقی صدام حسین را به واقعه یازده سپتامبر مربوط نمیکند.

     

    دد منشی ای که در یازده سپتامبر شاهد بودیم و حملات تروریستی دیگری که در جهان به وقوع میپیوند

    نتایج تلاشهای خشونت بارو بیرحمانه گروههای متعصب افراطی است که نمیخواهند تجاوزو تعدی را

    و ارزشهای غربی را بر فرهنگ های خود ببینند و(جنگ بر سر همین است).

     

    این نیرو به مرز اکتفا نمیکند بلکه وجودی مبهم با چهره های گوناگون و اسامی مختلف و آدرس های بی

    شماری است.

     

    اما حکومت کنونی ایالات متحده امریکا تمام خشم و ترس خود و رنجی را که از خاکسترهای برجهای دوقلو

    و آهن پاره های کج و معوج پنتاگون برخاست متوجه یک شخص شرورنموده است.

     

    با سقوط صدام شورو شر و شوق دوستانمان که میخواستند در مبارزه جهانی  ما بر ضد تروریسم بما یاری

    برسانند هم اکنون رنگ باخته است .

     

    ناراحتی وتعرض عمومی از این جنگ فقط بخاطر (آژیر نارنجی) نیست؛ چه مدتی در عراق خواهیم ماند

    هزینه اش چقدر میشود؟ هدف نهایی چیست؟ خطر در کشور خودمان چقدر جدی است؟

     

    ابر سیاهی فضای مجلس سنای امریکا را فرا گرفته؛ بر سر این مملکت چه آ مده از کی ما مبدل به کشوری

    گشته ایم که دوستان خودرا نادیده گرفته ویا توبیخ میکنیم؟

     

    از چه زمانی تصمیم گرفتیم که نظم بین الملی را با اتخاز روشن رادیکال و عقیدتی  وبا استفاده از توان رزمی

    دهشتناک خود بهم بریزیم؟

     

    چرا رئیس جمهور فعلی (آقای بوش) تشخیص نمیدهد که قدرت راستین آمریکا در مرعوب کردن نیست بلکه

    توانش در الهام بخشیدن است.

     

    جنگ اجتناب نا پذیر شد؛ اما من همچنان امیدوارم که ابرهای سیاه ناپدید شوند وبرای سلامت سربازنمان و

    مردم بیگناه عراق دعا میخوانم.

     

    رابرت برد (سناتور)

     
     

  • ایران و آمریکا

     

    هشتاد ونه ساله از ویرجینای غربی و مسن ترین (Robert Byrd) سناتور رابرت برد

    عضو کنگره آمریکاست. موضع ضد جنگ این سناتور دموکرات و مخاتفتش با سیاست خارجی جرج بوش و حمله به عراق در یکی از سخنرانیهایش در تاریخ 19 مارچ 2003
    و پیش از اولتیماتوم بوش به صدام قابل تأمل و باز خوانیست:

     

    « من امروز برای کشورم میگریم؛ رویدادهای ماههای اخیر را با قلبی درمند دنبال کرده ام؛ دیگر امریکا وجهۀ کشوری قدرتمند اما صلح جو را ندارد.  در سراسر دوستانمان از ما سلب اطمینان کرده اند.  حرفهایمان را باور ندارند و اهدافمان را زیر سؤال می برند.

     

    به جای استفاده ازاستدلال و منطق و تعتق با کسانی که با آنها توافق نداریم  انتظار داریم که بی چون وچرا از ما اطاعت کنند و گرنه آنها را تهدید به انتقام گیری می کنیم.

     

    بجای منزوی کردن دیگران بنظر میرسد که خودمان منزوی شده ایم؛  از نظر پیشگیری که کمتر کسی آنرا درک میکند و اکثر مردم از آن وحشت دارند به نوعی پیروی می کنیم و میگوئیم که ایالات متحده این حق را دارد که آتش خود را به هر گوشه ای از جهان نشانه گیری کرده و آن را (جنگ با تروریسم) و مضنون قلمداد می کنیم.

     

    ما مدعی این حق بدون تایید و یا تصویب سازمان بین الملی هستیم؛ در نتیجه اوضاع جهان بمراتب از پیش خطرناک تر شده است.

     

    ما با نخوت و تکبری که قدرت در پی می آورد خودرا یک ابر قدرت معرفی میکنیم؛ با اعضای شورای امنیت سازمان ملل افرادی حق ناشناس رفتار می کنیم زیرا جرأت می کنند با حرفها و عقاید خود مقام والا و متشخص ما را زیر سؤال ببرند…»

     

    ادامه دارد

  • تعصب خرکی

     

    «…… ما زبان عربی را شریفترین زبان دنیا و موهبتی الهی که خداوند به بشریت داده میدانیم؛

    ما اصلا روی این زبان تعصب داریم» ؟؟؟؟

     

    آقای هاشمی رفسنجانی  خرداد ماه 64

     

    بردگان را در جوانی پر بها تر میخرند

    خود فروشی زودتر میخواستی حالا چرا ؟؟؟

     

    **

     

    مارکس گفت : تاریخ همواره تکرار میشود: بار اول تراژدی است و دگر بار بصورت کمدی.

     

    از یادداشتهای  شصت و چهار

  • رایش سوم!

     

     

    پدرهانریش هیلمر رئیس گشتاپوی هیتلر مدیر یک مدرسه (کاتولیکی) درشهرمونیخ بود.

    عموی او کشیش عالی رتبه از فرقه (ژزوئیت) ها بود و برادرش کشیش از فرقه (بندیک) و خودش در

    کلیسا نزد یک اسقف (ژزوئیت) درس خوانده بود !!!!!!.

     

    ژوزف گوبلز آرزو داشت کشیش شود  اما رئیس تبلیغات هیتلر شد .

     

    هس یک کاتولیک دو آ تشه بود. 

    ****

     به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

    که در برون چه کردی که درون خانه آیی؟

     

    ایران گرچه به اسلام گروید اما در برابر سلطه عرب سر فرود نیاورد و مسلما ن بودن را مرادف با

    قبول استیلای کسانی نشمرد که دین را مجوزی برای سروری داشتن خود بهانه قرار داده بودند.

     

    21 فرورین 1362

     

     

  • کرمان

    در ولایت ما کرمان که در آن هزاران روستایی، کسبه، شهر نشین، سالها به سختی زندگی میکردند کمتر به دنبال شر و شور و جنگ و ستیز بودند.

    اکثر مردم طبعی لطیف و ظرافت اندیشه داشتند؛ متواضع و فکور بودند از زندگی سپاهی و جنگجویی به کنار و مستعد آنها نبودند. بیشتر به امور ذهنی و فکری و الهامی میپرداختند.

    اکثرا هنرمند بودند قالیهای دستبافت و پته دوزی های کار دست زنان ودختران شهرت به سزایی داشت. از بیشتر خانه ها صدای موسیقی و شعر بر میخاست؛ سرودهای عامیانه و فولکلور ورد زبان همه بود. زنان و مردان روستا کنار هم به کار میپرداختند. همه به زبان فارسی اصیل سخن میگفتند. تعداد با سوادان بیشتر بود؛ همه طالب علم و هنر بودند. همگی اهل ادب و حتی از دانش غرب هم بهره مند بودند.

    امروز نمیدانم آن شهر به چه شکلی درآمده. من در آنجا پا به دنیا گذاشتم و در آغوش شعرو شور و احساس زندگی را شروع کردم و با دانش و یکتا پرستی آشن شدم. شعر و ادبیات جزئی جدا نشدنی از وجود من بودند. همیشه در مکتب و مدرسه بهترین شاگرد و در انضباط بهترین نمره را داشتم.

    وامروز ؟ …………

    زیر لب میخوانم:

    الا مرغ سفید خونه من

    حلالت باد آب و دونۀ من

    به هر سر چشمه ای آبی بنوشی

    بکن یاد از دل دیوونۀ من

    مسلمونون دلم یاد وطن کرد

    نمی دونم وطن کی یاد من کرد

    نمی دونم پدر بید یا برادر

    خوشش باد اونکه یاد من کرد

    ول من ای ول من ای ول من

    بکرمون میبرند آب و گل من

    به کرمون میبرند قلیون بسا زند

    که تا دلبر کشد دود از دل من

    یادداشتهای پراکنده

  • لاهوتی – الف  

     

    بشنو آوای مرا از دورای ایران من

    ای گرامی تر زچشمان خوبتراز جان من

    اولین الهامبخش و آخرین پیمان من

    طبع من  تاریخ من ایمان من  ایران من

    من جدا افتاده از پیش تو فرزند توام

    لیک روحا پای بند تو و پیوند توام

     

     

     

    شادروان نادر نادر پور

     

    مرا همیشه طلب این بود

    کز این دیار جدا باشم

    ضمیر (من) بر زبن راندم

    که همزبان خدا باشم

    مرا قصاص کنید ای مردم

    گراز نژاد شما باشم

    اگر شما هم نفرین اید

    مرا سزد که دعا باشم

    که از دهان پراز دشنام پیام یارنمی آید.

     

     

    سعدی

     

    صا حبدلی به مدرسه آ مد زخانقاه

    بشکست صحبت اهل طریقت را

    گفتم : میان عابد و عالم چه فرق بود؟

    تا اختیار کردی از آن این فریق را

    گفت:

    آن گلیم خویش به در میبرد در موج

    وین سعی میکند که بگیرد غریق را

     

  •  پرنده

     

    اگر پرنده بودم بدون توقف پرواز میکردم به سوی پنجرۀ تو برای تماشای تو و کسانیکه رد میشدند.

     

     پس از آن و پس از اندکی توقف پر می کشیدم بسوی درخت کوچک خود که در آنجا پرنده های کوچک من انتظارم را میکشند.

     

     

     

    غروب دریا

     

    به یاد میاورم رنگ غروب را هنگامیکه خورشید میرود تا دورها در دریا پنهان شود.  تشعشع آن روی آب در روح من باقی است.

     

    دریا ترا بیاد من میاورد؛ من آه می کشم و دریا اشکهای تلخ مرا که از درد ریخته ام در خود پنهان میکند. 

  • به ثبت رسیدم*

    در گذشته صدای من از تلخیها بی خبر بود

    و امروز صدای عشق و صدای حقیقت و صدای شکستن دل را میشنوم.

    گلی در گلدان کنار من میروید و خاک بی احساس در عین حال که مادر بود

    بیرحمانه مرا میخواند.

    و… تو در کجا زندگی میکنی؟

    و چگونه از من خبر می گیری!

    خستگی های مرا

    دردهای مرا…

    و آیا شراب دوران کودکیم را می نوشی؟

    بگذار که من هم از میان یک در بگذزم

    دری که آنسویش بوی خوش زندگی است

    و مورهای گوشتخوار مرا به گودال نمی کشند.

    من امروز در میان گروهی ناشناس – طی مراسمی فرخنده! – به ثبت رسیدم.

    ثریا – اسپانیا

    * این نوشته متعلق به جولای 1998 است – دوران قبل از «بلاگ»!

  • بز لاغر!


    ما از آن محتشمانیم که ساغر گیرند

    نی از آن مفلسان که بز لاغر گیرند

    به یکی دست می خالص ایمان نوشند

    به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند

    این روزها خیلی از مردم به خصوص سیاستمداران گذشته وارد «حرفه» تصوف شده اند و ما ندیدیم کسی را در تاریخ که هم سیاست بداند و هم از تصوف و عرفان سررشته داشته باشد و با دید سیاسی در تاریخ تصوف چیزی بنویسد!

    عجب حالتی است که درویشان واقعی هیچ قدر و قیمتی ندارند و دنیاداران بر ایشان تقدم داشته باشند.

    حافظ از خصم خطا گفت نگیزیم بر او

    ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

    دنیا جای کثیفی است و بودن عده ای در این دنیا غلط است. قوم لوطند و امت محمد. بقول معروف چون زاهدی ببینند از جمله صوفیانند و چون شاهدی دیدند از لوطیان!

    ثریا – اسپانیا

  • تهران ما

    در گذشته های خیلی دور، هنگام گردش در اطراف کوه دماوند در بلندترین بلندی ها به شهر تهران نگاه میکردم برایم عظمت و شکوهی داشت به طوری که خیال میکردم همۀ دنیا را زیر پا دارم. سلسله جبال البرز با قله های پر نشیب و فراز که در بلندترین قلۀ دماوند به اوج خود می رسید شهر را در بر گرفته بود. اگر در یک خط مستقیم به دورنمای شهر نگاه میکردیم فقط گنبدهائی میدیدیم به رنگ خاک و پشت بامهای هم سطح و صاف که در تابستان از آنها برای خواب شیرینی استفاده میشد.

    خیابانها همه شبیه به هم با کوچه های باریک و تو در تو و دیوارهائی اکثرا آجری که فقط با درهای کوتاهی تزئین شده بودند. دربها اکثرا تا شب باز بودند؛ نه از «آلارم» خبری بود و نه از پاسدار شب. تنها جلوی خانۀ سرشناسان بود که حتما یکی دوتا کشیشکچی ایستاده بود.

    خانه ها اکثرا یک طبقه بود و کمتر پنجره ای به کوچه باز میشد. بعضی از خانه ها یک طبقه اضافه و یک بالکن داشتند. حیاط ها همه مشجر با یک حوض بزرگ در وسط و

    با غچه ها پر گل، و گلدانهای گل که دور پاشویه چیده شده بودند. آسمان صاف آبی و هوای پاک: نه از کولر خبری بود و نه دود.

    بازار مرکز خرید و بهترین جا برای شنیدن اخبار روز و بالا پائین بودن نرخ ارز، نه از بورس و مارکت خبری بود و نه از بهره های سنگین بانکی. به هنگام شب کمتر مغازه ای درب خود را قفل میزد؛ نه از دزد خبری بود و نه از شبگرد.

    مردم هم خندان و پر تحرک و پر جنب و جوش؛ کمی یاوه گو و گاهی دهان لق اما شرارتی در نهاد آنها وجود نداشت – تعارفات زیادی رد و بدل میشد که البته هنوز هم ادامه دارد.

    اندرونی و بیرونی فقط در محله های قدیمی بود که امروز کم و بیش این سنت دیرین در بعضی از خانواده ها برگشته و اندرون تبدیل به بیرونی شده….چه بهر که تا زنان دوباره مشغول گلدوزی، خیاطی، بافتنی و آشپزی و شیرینی پزی شوند دهانشان نیز مشغول شود.

    دلم برای صفای آنروزها و مردم خوب سرزمینم تنگ شده: آیا روزی فرا خواهد رسید که به آغوش آن مادر بازگردم؟

    ثریا – اسپانیا

  • بروخه

    ملوک دنیا و ملوک دین دو طایفه اند: آنها که ملوک دین هستند پاک و مطهر و دارای صفات عالیه و طلسم اعظم صورت شریعت را به دست طریقت بگشوده و بر سریر مملکت ابدی نشسته اند، و وای به حال ملوک دنیا که تنها از سنت پیامبر یک چیز را یاد گرفته اند و آنهم گریز به وقت حمله : «هنگامیکه مورد حمله قرار گرفته و طاقت ندارید بگریزید.»

    هنگامی که کودک خردسالی بودم در همسایگی ما زنی زندگی میکرد که از همین طایفۀ ملوک دین بود. او بطوری مرحوم مادر را تحت تأثیر پرت و پلاهای خود قرار داده بود که مادر بدون او آب از گلویش پایین نمی رفت.

    او روزی سراسیمه وارد خانۀ ما شد و گفت: بی بی، امروز رفته بودم به تکیۀ دولت به روضه. ناگهان نور سبزی از آسمان به روی چادر من تابید که همه مبهوت ماندند و روضه خوان ساکت شد. یکدفعه مردم به طرف من هجوم آوردند و چادر مرا تکه تکه کرده برای تبرک بردند.

    مادر گفت: وای خدا مرگم بده شما بی چادر ماندید. او گفت نه زنی گریه کنان چادرش را به من داد و من توانستم به خانه برگردم.

    من گفتم شاید نور آن چراغهای فلورسنت روی چادر شما افتاده والا چرا از آسمان تاریک و سیاه نور سبز به شما تابیده. چپ چپ مرا نگاه کرد و گفت: تو هنوز بچه ای.

    ماجرای من و بروخه ادامه دارد….

  • مد لباس زنان اروپائی چگونه و از چه تاریخی میان زنان ایرانی رواج پیدا کرد؟

    در چه زمانی غذا خوردن با قاشق و چنگال و کارد در میان ایرانیان مرسوم شد؟

    در چه تاریخی اولین راه و شوسه در ایران درست شد؟ (به گمانم نسلهای آینده

    روزی سؤال کنند در چه تاریخی اورانیوم ایران غنی شد و کیک زرد را بریدند.)

    در چه تاریخی مراسم گشایش رسمی به همراه سرود و تشریفات نظامی در ایران

    مرسوم شد؟

    طب جدید به وسیلۀ چه کسی و چه زمانی در سرزمین ما متداول گشت؟

    در کدام سال گذاشتن سنگ بنای یادبود به رسم فرنگیها در ایران معمول شد؟

    واکسن و مایه کوبی چگونه در میان مردم ایران رواج یافت؟

    تعزیه ها، تکیه ها و آداب و رسوم عزاداری به چه شکل برگزار می شده؟

    نحوۀ معاشرتها و سرگرمیها در قبل چگونه بوده؟

    مد شلیته و شلوار د حرمسراها از چه زمانی معمول گردید؟

  • حافظ

    زمانی كه شاه شجاع معاصر حافظ كه با او روابط خوبی داشت ((من همیشه نقل قول میكنم میگویند

    روزی بر اشعار حافظ ایراد گرفت و گفت:

    «غزلیات تو در معانی و مفاهیم گوناگون است و یکدست نیست. دمی عاشقانه درابیاتی مستی جسمی و در بیتی لحظه ای صوفیانه، یكی لطیف و عر فانی یكی گستاخانه جدی و روحانی»


    حافظ چون بشنید گفت:

    آری باهمه این عیوب در همه آفاق شهرت یافته و همه كس آنرا میخواند و تحسین میكند ، لكن اشعار دیگر حریفان هیچگاه از دروازه شهر شیراز بیرون نرفته است.

    خوب ذكر مصیبت نویسی بنده هم از چهار دیواری اینتر نت بیرون نرفته، با این همه آنها را دوست میدارم چون صادقانه و بی ریا میباشند.

    حال كه پای حافظ به جدول ما هم رسید یك نكته بیادم آمد كه بد نیست آنرا در اینجا ذكر كنم:

    زمانیكه سربداران كرمان سر به شورش برداشتند و پهلوان اسد جوانمرد پیشكسوت به راه افتاد و با حمایت ازطبقه كسبه و زارع و اصناف مردم را به قیام دعوت كرد طرفدارانش همه تیول داران و مالكین را دستگیر شكنجه و اعدام كرده و اموالشان را مصادره كردند و عمال شاه و مادرش را به زیر شكنجه بردند تا محل دفینه و خزاین را نشان دهند.

    حافظ به فوریت غزلی سرود و به شاه تقدیم كرد:

    ساقی به جام عدل بده تا گدا

    غیرت نیاورد كه جهان پر بلاكند

    حقا كزین غمان برسد مژده امان

    گر سالكی به عهد امانت وفا كند

    و من نادان بیسواد در آن زمان از حافظ رنجیدم كه چرا ما- كرمانیها- را گدا خطاب كرده…!

    بعد ها فهمیدم که او از سربداران پشتیبانی کرده و به شاه گوشزد کرده که همچنان قسام قسمت را درست انجام داده: تو هم عدالت را اجرا کن تا مردم بینوا و روستائیان تهیدست زیر فشار دست به «انقلاب» نزنند!

    عیب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقاه

    پای آزادی چه بندی گر بجایی رفت رفت

    عمر همه پایدار

  • Rocio

    بلی نامش روسیو و فامیل او دورکال بود. ماه پیش در اثر سرطان در سن پنجاه و اندی در گذشت. انسان والائی بود. دو سرزمین اسپانیا و مکزیک برایش گریستند و هنوز در بعضی از شهرها عزاداری ادامه دارد. روسیوی دیگری هم با همین بیماری بین مرگ و زندگی دست و پا میزند. هر دو خواننده و هنرپیشه. البته نباید منکر احساسات شدید این نژاد لاتین هم شد که برای هر کاری بحد انفجار احساسات بخرج می دهند و بعد هم همه چیز بزودی از خاطره ها محو می شود و از یادها می رود.

    این باعث شد که بازهم دربارۀ هنر بنویسم. هنر است که میگویند امن ترین راه برای دور شدن از گرفتاریهای زمان است، و هم امن ترین راه پیوستن به آن نیز. اما هنر در دست چه کسانی است و به چه صورتهائی درمی آید؟

    هستند کسانی که هنر را برای هنر می خواهند بدون آنکه آنرا مورد استفادۀ مادی قرار دهند و کسانی هم وجود دارند که از طریق هنر زندگی را مورد استفاده قرار داده بدون آنکه خودشان مورد تجاوز قرار بگیرند.

    دوست ساده لوحی داشتم كه شیفته و عاشق بیقرار هنر موسیقی بود دوست ساده لوحی داشتم كه شیفته و عاشق بیقرار هنر موسیقی بود و هر گاه سر راه هنرمندی قرار میگرفت از شدت خوشحالی گویی كه

    روی سر خود ایستاده. این دوست ساده لوح در عمق وجودش میخواست كه دیگران را خوشحال كند اما متاسفانه بهره چندانی از هنر نداشت و خوشحال كردن دیگران مستلزم بسیاری از هنرها بود و این دوست فیلسوف ماب با عقل كامل بقول خودش هیچگاه نتوانست جایی در میان هنر مندان و دوستداران هنر پیداكند . او ذهنی جدی ولی بصورت بیمار گونه ای به هنر اعتقاد و اعتماد داشت و همیشه میگفت كه هنرمند از حقیقت سرشاراست. یك(بیچاره پر از مرحله پرت بود!)

    او بخاطر همین شیفتگی به هنر راه رستگاری و پاكیزه گی را پیشه گرفت و پرهیز كردن او از همه لذات زندگی دیگر برایش بصورت یك وسواس در امده بود. به ذهن صاف او هیچگاه خطور نمیكرد كه میشود هنر راوسیله استفاده ازمادیات زندگی قرارداد. او این عمل را گناه بزرگی میشمرد و معتعقد بود كه یك هنرمند به زندگینامه خوداحترام میگذارد و حال و هوای مخصوص خود را دارد و بحدی در این افكار خود جلو رفت كه برای هر اثر ناچیز و بی محتوی سیل اشك را جاری میساخت.

    او از دوستی سخن میگفت كه او رایك موهبت آسمانی می پنداشت و همیشه آرزو داشت كه دوستی خود را بااو حفظ كند. گاهی چنان احساسات او تحریك میشد كه آرزو داشت آن دوست را در آغوش بكشد و بوسه هابر سر و دست و پاهای او بزند.

    او ستایشگر آثار بزرگان موسیقی بود و هنگامی سر شار از لذت میشد كه می دید چگونه یك اندیشه بزرگ میتواند به كمك دستان خود این زندگی پراز رنج و ظالم را مجبور كند كه به دلخواه او باشد. تسلی خاطر او سكوت در میان آوا هایی بود كه رنجیدگی همیشگی او و خشونتهای دنیا را با بی تفاوتی میپوشاند.

    تا آنكه ناگهان روزی تصدیق و پروانه رنجهای خودرا از دست هنرمندی دریافت كرد. چطور …..؟ چی شد؟ و این بهترین ضربه برای بیدار كردن او ازخوابی عمیق و پرهیجان بود تكانی سخت و یك بیداری ناگهانی در برابر بهترین جانهای موجود و در این دنیای پر آشوب… یك بیداری كه انسان ناگهان در قلب خود احساس میكند كه خودپرستی توهمی بیش نیست و جهان محصول اراد ه است. چه بیداری زهرآلودی. او بانتظار مرگ در عشق بود اماصبحگاهان قربانی شد و چه بسا تا ابد بر سر قربابگاه خود بسوزد. بهر روی نمیدانم هنوز زنده هست و آیا هنوز به ستایش شب و به سر زنش روز مشغول ویادر بیداری شب خمار مستی است.

    پنجشنبه

    ششم اپریل

  • ای کاش جوانان می دانستند و پیرها می توانستند…


    خبر فوت او مرا غمگین كرد او گمنام زیست و بی تشریفات

    و بی بدرقه راهی خانه اخرت شد. نابغه ای بی نظیر بود. سالها چون

    شمع سوخت و پرتو روشنایی او به هما پخش شد، هنگامیكه در

    بستر مرگ افتاد هیچ یار و همدل و خویشاوندی در كنارش نبود.

    او برای مردم حسابگر این دنیا و افكار قالبی شان خطرناك بود.

    شعله ای نورانی بود كه در آسمان پندار خود راهی جدا از همه داشت.

    سخنان و گفته ها و نوشته هایش باعث نگرانی و مزاحم اهل دنیا بود:

    عده ای او را دیوانه میخواندند.

    و این معما در دوران ما و همه ادوار وجود داشته است. مردم همیشه در دخمه

    و گورها به دنبال رویای خود میروند و مانند گاو عصاری در همان

    مسیری كه به مرور طی شده و اجدادشان طی كرده اند سر گشته دورانند.

    هیچكس نباید به افكار و اوهام آنها لطمه وارد كند: آنها به خودشان و

    كارهایشان ایمان كامل دارند.

    در گذشته ها بسیاری ازآدم ها افكارشان و اندیشه هایشان را با خود

    به گور میبردند اما بمرور زمان كسانی پیدا شدند كه كمی دلاوری و

    شهامت داشتند و این امر باعث آشفته شدن خواب آرام و رؤیاهای دیگران

    میشد و به همین علت در قرنطینه بسر میبردند تا مزاحم خواب خوش دنیا

    نشوند.

    او چند سالی میشد كه تنها میزیست: با یكمشت كاغذ كه گاه و بی گاه

    عباراتی آشفته تر از جان خود برآنها مینگاشت. او را چون یك آهن گداخته

    و سرخ شده در كوره زندگی به آب انداختند تامبادا اندكی از هرم گرمای او

    داغی بر لاشه های سنگین و متعفن آنها بگذارد. او رابه جرم نوشتن و به گناه

    شكستن بت مقدس آداب و رسوم و همراه نبودن با كاروان سنت های آنان به دور

    افكندند، او كه قلبش ائینه بی غبارو روحش نازك و شكننده بود.

    مگسان چسپیده به شهد شیرین قدرت بعنوان ترس از غرق شدن در گناه و

    شلاق عدل الهی و بد نامی ونرسیدن به بهشت عنبر سرشت كم كم از او فاصله

    گرفتند و چشم به راه بهشت موعود نشستند كه درآن شراب گوارا وآب زلال

    وشهد نقل و نبات به وفور یافت میشد.

    گفته ها ونوشته ها و رفتار او ممكن بود كه در حریم والای آنان رسوخ كند و آن

    لذ تهای بهشتی را از آنان بگیرد. نام اورا از دفتر وجود خط زدند و خاطره ها

    و همه گذشتگان او را به موج فنا سپردند و اورا تك و تنها و بیكس رها ساختند.

    درگذ شته جلادان فقط با جان آدمی سركار داشتند اما آدمخوران امروز روح را

    نیز میكشند.

    گروهی بزرگ زیر نام تاریخ نگار هنر شناس و هنر پرور و محقق و صاحب فكر

    قرنهاست كه یك پرده رنگین تاریخی از تار و پود پندار خود بهم بافته واز رنگ

    و ریای روزگار بر آن نقش ها گذاشته اند. برای دزدان گمنام بسب نامه ساخته اند.

    و آنها رابه آدمكشان و دزدان بزرگتری منصوب ساخته به روسپیان رسوا رنگ

    عفت داده و دلقكهای بی آبرو را به سر صدر نشانده اند. حیرت آور اسث كه در این

    جنجال عظیم تاریخ نگاری ازمشتی سلطنه و امیر و وزیروندیم رقاص و لوطی

    دلقك و دلال محبت و كار چاق كن و رمال و فالگیر همه را به اوج شهرت و ثروت

    رساندند و اورا كه صاحب یك انیشه پاك و بزرگ بوداز قلم انداخته و بسوی مرگ

    كشاندند.

  • رنجهای من و عظمت دیگران

    نمیدانم تصویر و چهره من در ذهن دیگران چگونه شكل میگیرد ، یك چهره

    غمزده و رنج دیده و یا یك صورت زنده كه سرشار از لذات زندگی است.

    میدانم كه در حال حاضر در دورانی زندگی میكنیم كه در طی ان بیشتر بیقراری

    نا آرامی و سر تاسر رنج و سرشار از سو ء تفاهم است ، امروز ما با مشگلاتی

    مواجه هستیم كه در نوع خود بی سابقه اند نه فرصت فكر كردن داریم و نه میل

    باینكه به اینده بیاندیشیم قرون گذشته كم كم از ما فاصله گرفته اند و نظر ما

    به گذشته خیلی فرق كرده است. ما مانند پدران خود نیستیم كه از گذشته ها خوب

    یاد كنیم و فرزندان ما در اینده از این دوران سخت انتقاد خواهند كرد.

    اعتقادات ماتبدیل به بی اعتقادی مطلق شده و آزادیخواهی و پیشرفتها به نظرمان

    خنده اور و ماده پرستی هابه نظرمان بسیار خشن می ایند.

    باتمام این احوال این قرن هم قرن وحشت است و هم پیشرفت و باهمه بدبینی ها گاهی

    لحظات رومانتیكی هم دارد.

    در گذشته ها مردان بزرگی وجود داشتند كه توانستند به همه چیز شكل بدهند ،

    موسیقی ، تاتر ، نویسندگی ، نقاشی و مجسمه سازی كه به فضای تاریك و پر ابهام

    آن زمان روشنیهای بسیار عرضه كردند.

    اما امروز هنر های مسخره ای به وجود امده اند كه فقط انسان را دچار سرگیحه و

    اندوه میكنند و…..

    من میخواهم در میان این امواج پر طلاطم و پر وحشت خودرا به یك ساحل امن

    برسانم.

    آتشی پنهان در درونم شعله میكشد

    و من آنرا شور عشق میخوانم

    نه نه ای دل در مانده

    باید برای نجات تو روحی تازه بیابم.

    و شاید به همین دلیل به پای صلیب آن مرد افتادم ، برای همین احساسات

    پیچیده ای كه در درونم بود ، معجونی كه دلم میخواست با صدای بلند

    همراه یك آواز طولا نی آنها را به بیرون بفرستم. و عجب سر درگم شدم

    امروز نگاهم به یك پرتگاه و یك ورطه دردناك عاطفه هاست هنوز دردلم

    شعله ها زنده اندكه بانتظار شكوفایی نشسته اند یك عشق یك باروری

    تازه كه ازبالاها سرچشمه میگیرند

    علاقه من به موسیقی به محظ شناختن آن ( شخص ) شدت گرفت و كم كم

    اودر روحم نفوذ كرد. او خالق ساعتهای لذت من بود و ساعتهایی پراز سعادت

    نصیب من شد كه به بیخودی ویك جذبه روحانی تبدیل شدند.

    شوق و حرارت من برای شنیدن وگوش كردن و لذتبردن هر گزخاموش نشد.

    هیچگاه از تحسین كردن خسته نشدم شاید توهماتی درمن بود كه از آن بیخبر

    بودم . امروز دریچه بسته شده شاید آنرا عوضی باز كرده بودم. نه میتوانم به آن

    نام مقدس عشق را بدهم ونه نفرتی در میان است یكنوع خود آزاری كه بیشتر

    میشود نام بی تفاوتی بر آن گذاشت.

    میدانم كه این جملات یكنوع عشوه گری های زنانه در خود دارند. چه بسا هم گاهی

    خنده دار شوند اما رویای خوشبختی ، رویای ازاد زیستن و لذت بردن از زندگی

    از من دور شده زندگیم در یك پوچی وبی ارزشی فرو رفته و از همه لذات واقعی

    بیخبرم وواژه ها برایم فقط خیالی هستند نه واقعی قلبم با مغزم یكی شده و

    زندگیم مصنوعی است حال چهره ام هرچه میخواد نشان دهد درونم خالی است.

  • سیزده بدر


    زندگی شاید همین باشد.

    زندگی شاید همین باشد كه بتوانی تنها در كناردریا قدم بزنی

    و زیر نگاه صدها چشم سبزه را كه درون یك كیسه پلاستیكئ

    پنهان كرده ای به جایی پرتاب كنی، و كسی ترا نبیند.

    زندگی شاید همین باشد كه به تنهایی دور شهر بگردی تا شاید

    دوستی یا آشنایی را بیابی و برای ناهار به یك رستوران بروید.

    زندگی شاید همین باشد كه از فرط بیكاری وخستگی سری به

    كلیسای شهر بزنی و در خیل گناهكاران و بی گناهان دعا كنی تا

    شاید خداوند گناهان ترا ببخشاید.

    زندگی شاید همان كارت سبزی باشد كه بتو اجازه میدهد در خانه

    سالمندان عمرت را بپایان برسانی.

    زندگی شاید همان كارتی باشد كه با ان میتوانی داروی مجانی

    و طبیب مجانی و یك كمك بیست و چهار ساعتهبه رایگان در اختیار

    داشته باشی.

    زندگی همان كارت سبزی است كه بتو افتخار شهروندی زیر یك شماره

    داده است.

    زندگی شاید همان مردی است كه كلاه ازسر تو بر داشته و به دیگری

    سلام میگوید

    دوم اپریل و روز سیزده فروردین

  • او را نمی شناسید…

    از من نپرسید كه چگونه خربزه با عسل میسازد از كسی بپرسید

    كه انهارا خورده و دچار دل درد شده و شاید مجبور به بالا آوردن

    آن بوده است.

    شما اورا خوب نمیشناسید. منهم نشناختم. او بازیگر ماهری است كه

    كارت های خودرا خوب بر زده و مانند شعبده بازی دیگران را تحت

    تاثیر قرار میدهد. او روحیه خوبی دارد و میداند كه چگونه با زبان

    بازی خودرا در دل مردم جا كند. البته طرفداران او بیشتر عامه و

    كسانی كه از تنوع و مبالغه لذت میبرند و عده ای هم تحت تاثیر

    نجابت ساختگی او قرار میگیرند.

    او نمونه و ساخت و زاده از یك ملت عجیب است. هنگامیكه او هیجده

    یا بیست سال داشت دنیا هم هم سن او بود. او از یك نبوغ ذاتی و یك

    روشنگری و حافظه قوی برخوردار بود و به راحتی میدانست كه چگونه

    به كنه احساسات دیگران وارد شود. او خودرا كاملا مشخص و متمایز

    از دیگران میدانست. در عین فرشته بودن یك دیو سیرت كامل بود.

    ساختمان روحی و جسمی او طوری ساخته شده كه كمتر درذات یك بشر

    معمولی نمونه ان پیدا میشود.

    ملتی خسته درد كشیده و سر خورده از هوسها و ناكامیها و زدو خوردهای

    بی ثمر خود احتیاج به یك روح تازه داشت و او موقعیت را خوب در یافت

    و نیاز مردم را احساس كرد پس با « فرهنگی با شكوه » وارد صحنه شد.

    بدون زن وبدون شراب او به یك هنرمند ممتاز در پناه عده خاصی حام برجسته

    و مطلق بر صحنه شد. قبلا جلای وطن كرده بود و سالها بود كه در گوشه ای

    ساكن و روح و جسم او نزدیك به خشك شدن بودند. اما زمانه با او همراه شد

    و كمك كرد تا ان شاخه خشكیده بارور گردد. او نه قدرت همدردی با دیگران

    را دارد و نه حوصله برای شنیدن الام دیگران او سرگرم عواطف درونی خویش

    و خودپرستی است.

    به درستی نمیدانم كه در آینده و در تاریخ ما از او به چه نامی یاد خواهد شد.

    شاید همسن و سالان او به فرزندانشان بگویند كه او مردی شرور و پیر مردی

    خود خواه بود كه بر شانه دیگران سنگینی میكرد.

    او همیشه سر بار دیگران بودو چه بسا دیگر كسی اورا بیاد نیاورد.

    موضوع نابغه بودن تا حدود زیادی به شانس آدمی بستگی دارد و بیشتر

    مربوط به مكان و زمان خاصی میباشد و حال امروز او میخواهدبه بقیه

    بفهماند كه تنها انسانهای خاصی از این موهبت بر خوردارند و فقط آدمی

    مانند اومیتواند به همه جوامع خدمت كند. متاسفانه دنیا در حال حاضر

    بخصوص نسل جوان امروز تسلیم هوس ها و شهوات شده و تمام فضائل

    عالی فلج و ناتوان و دستخوش نادانیهای خطرناك دوران ما شده اند.

    بنا بر این سقوط اخلاقی این جوان دیروز و پیر مرد امروز نباید چندان

    باعث تعجب باشد. باید برای روح او دعاكرد!

    آیا او به تنهایی و سختی سالهای اخر عمر خود فكر كرده او كه سالها

    شهسوار دوران طلایی و جوانی ما بود حال چه فاصله ای بین او وما

    و جهان امروز ایجاد شده است. در حال حاضر اوسنگواره ای است كه بر دیوار

    چسپیده كمكم امواج متلاطم زمان اورا در هم خوا هد كوفت.

  • خواهر خاطرت هست؟!


    به «مانیفست» اخرین شاهكار خانم گوگوش گوش دادم و چه قدر متاسف
    شدم كه هنر مندان وهنر نمایان به چه شكل فجیعی از احساسات
    مردم استفاده میكنند..

    خانم فائقه آتشین یا سر كار خانم گوگوش بهتر بود باین خود فروشی تن
    در نمیدادند و به همان « خاطره ها » اكتفامیكردند واین اشعار
    عجیب غریب را یا شعار های بحر طویل و بی معنا را با این بهای
    گزاف به حلقوم تبیعیدی های رنجور فرو نمیكردند.

    ایشان هم به جمع رفتگان پیوستند به دوستدارنشان تسلیت میگویم.

    ثر یا ، اسپانیا