Author: Soraya

  • بانک!

     

    به ملا نصرالین گفتتد: چرا تو اینهمه گول میخوری؟  گفت: گولهایی را که قبلا زده اند دیگر نمیخورم.  اما گولهای جدید را نمیشناسم؛ چون هر بار یک شکلند!

     

    میگویند کسیکه پول نی زن را میدهد دیگر کنترلی بر نوای نی ندارد.  منظور از کنترل  روی رسانه های جمعی است که همه دروغ میگویند.

     

    این یادداشتها متعلق به سالهای قبل میباشند ومن آنها را در یک دفترچه یا دداشت که دخترم بمن هدیه داده بود نوشتم .  بالای دفتر چه یا داشت نام بانک ………. است که چند سال دخترک من درآنجا کارمیکرد.  این بانک نمونه کامل صحت عمل در سراسر نیو اینگلند بود اما…..

     

    طبق مدارکی درمجله های تایم ونیوزویک ( بیست و پنج فوریه هشتاد وپنج ) معلوم شد که این بانک درستکار با همکاری سازمان مافیا، محرمانه در یک معامله سا لانه یکصد و دویست میلیارد دلار رشوه گرفته و سازمان  اف. بی. آی هم خبرداشته! و بنا به نوشته هرالد تریبون  بیست ونه مارس هزارونهصد وهشتاد وپنج از بابت معملات غیر قانونی با بانک هائیتی نیزهفتاد و سه میلیون دلار  رشوه گرفته است.

     

    رحمت به چیز کم، و سر انجام دست به تصفیه کارمندی زدند بخاطرکمبود هزینه؟!!

     

    تمت والاتمام

     
     

  • دست خوب

     

    تاکنون از این گفته ها کسی آگاه نبود.

     

    نه کسی را خبری بود ونه گفته ای! پرنده ای شکسته بال در قفسی جان میداد و بخیال روز پرواز دلخوش بود.

     

    روزی دستی نیک سرشت این برگهای پراکنده را پس وپیش کرد وعشق وامیدی بر این دل خسته نهاد.

     

    حال نمیدانم آیا کسی در طلب سنگی هست تا بسویم پرتاب کند یانه؟

     

    نه طعنه های دشمنان دلم را خواهد خراشید، ونه تحسین دوستان مرا به هوا خواهد برد. آنچه هست گفته های دیرین است.

     

    سپاسگذارم از شما عزیزان. دو پسرم

     

     

    ثریا / چهارشنبه  دهم اپریل

  • دوست

     

    هر سال، اول بهارهنگامیکه زمین میشود بیدار

    و درآن هنگام که درختان زندگی را شروع میکنند.

    وهنگامیکه سبزه وگل سر درگریبان

    به همراه نسیم میرقصند.

    ای دوست، آیا مرا بیاد میاوری؟

     

    هرشب که قرص ماه تمام بر آسمان میدرخشد

    و برهر چهره ای گردی از نقره میپاشد.

    ای دوست، آیا مرا بیاد میاوری؟

     

    هر زمان که به سوی سبزه وباغ و گلزار روان میشوی

    و شقایق ها وگلها را بوسه میزنی.

    ای دوست، آیا مرا بیاد می اوری؟

    هنگامیکه در راه سفر به شاخه گل زردی که پروانه ای

    بر آن نشسته و تو به تماشا میایستی.

    ای دوست، آیا مرا بیاد میاوری؟

     

    بهار سال پنجاه وشش

     

    *

     

    هر سال در اول بهار هنگامیکه زمین میشود بیدار

    ترا بخاطر دارم ای دوست.

    نمیدانم که در پهنای آرامگاه ابدی تو شقایقی میروید؟

    هر شب که قرص ماه با تمام وجود بر آسمان میدرخشد

    از خودم میپرسم که آیا بر روی تو هم تابیده؟

    هرزمان که پای به گلزار میگذارم و بوی عطر گل وسبزه

    مشام جانم را نوازش میدهد

    از گلی میپرسم آیا تو ( او ) هستی؟

    و درراه سفر همیشه به آنکه کنارم نشسته مینگرم

    و ….. در دل آرزو میکنم، ایکاش تو بودی.

     

      تقدیم به دوستی که دیگر نیست  

     

    بهارهشتاد وپنج

     

  • ثریا

     

    ای ثریا که دل افروز منی

    شاهد ناله دلسوز منی

    بالله ای خلق که میخواره نیم

    نیک سنجید که بدکاره نیم

    نیست از خوان امیران خورشم

    نیست از نان خسان پرورشم

    نیست چون خلق گدایی کارم

    کز گدایی بخدا بیزارم

    منهم آخر پدری داشتم

    گنج سیمی و زری داشتم

    نیست گمنام به گیتی پدرم

    همه دانند که به نیکی گهرم

    کلک سوزان مرا تایی نیست

    چون گهرهام به دریایی نیست

    هیچ از خشم کسان باکم نیست

    ترس اندر گهر پاکم نیست

    حامی ملک ووطن کلک منست

    هر که این خواست در سلک منست

    نیست از قهر کسم پروایی

    گویم آنرا که نخوانی جایی

    در همه کار خدا یار منست

    از بد خلق نگهدار منست

     

    دکتر حمیدی شیرازی

  • اقتصاد!

     

    بیسمارک صدر اعظم آلمان  طی یک سخن رانی در مجلس آلمان درسال هزارو هشتصدو هشتاد وهفت گفت:

     

    “نبرد واقعی مرگ وزندگی درجهان فردا یک نبرد اقتصادی است، و تنها در این میدان است که پیکار تمکام عیار ( بودن و یا نبودن ) صورت خواهد گرفت.  وصیت من به همه جانشینانم این است که این واقعیت بزرگ عصرجدید را هر گز از یاد نبرند.”

     

    |||||

     

    حضرت آیت …. خمینی  فرمودند که:

     

    “این منطق یک منطق باطلی است که بگویند ما انقلاب کردیم که مثلا کشاورزیمان ترقی کند! آدم انقلاب نمیکند که مثلا کشاورزی ترقی کند. انقلاب نمیکند که اقتصاد بالا برود! اینها که دم از اقتصاد میزنند خیال میکنند که انسان هم حیوان است!؟! که کارش خورد وخوراک است. حیوان است که همه چیزش فدای اقتصاد میشود! الاغ هم زیر بنایش اقتصاد است! اسلام این چیزها سرش نمیشود.

     

    سال پنجاه وهشت

     

    |||||

     

    بشکست اگر دل من فدای چشم مستش

    سرخم سلا مت بشکسته گر سبویی

  • ما در

    امروز در اسپانیا روز مادر است ؛ هفته آینده در سر زمین مادری ما روز مادر است ؛

    ایکاش روز مادر را همانند روز ( کارگر ) در یک روز برپا میکردند ! وهمه سرزمینها

    یکروز بزرگ را برای مادر میگذاشتند .

    در آن روز مادر هم میتوانستند ( دمو نتسراسیون ) داشته واز حقوق خود دفاع کنند.

    برای مادرم وهمه مادران خوب دنیا :

    مادر مرا ببخش ؛ تو گوهری که در کف طفلی فتادهای

    من ساده لوح کودک ( گوهر ) ندیده ام

    گاهی به سنگ جهل ؛ گهررا شکسته ام

    کاهی به دست خشم ؛ به خاکش کشیده ام

    در چهره تو مهر وصفا موج میزند

    ای مایه وفا میپرستمت

    درهم شکسته چهره تو معبد خداست

    ای بارگاه قدس خدا ؛ میپرستمت .

    شعر از : مرحوم م . سهیلی

  • ایمان

     

    خانم ……. با چند کیسه خرید خسته و درمانده از راه رسید و از من پرسید:

    میدانی یورو چند شده ؟!  گفتم با چه معیاری؟

    گفت با پول خودمان.

    گفتم  من با پول خودمان کاری ندارم. من اینجا هستم وبا پول اینجا سرو کاردارم!

    گفت میدانی که دلار چقدر رفته پایین؟

    گفتم نه منکه دلار ندارم!

    گفت تو هنوز هم عوض نشدی همان که بودی هستی!

     

    گفتم: برای چه باید عوض شوم ؟ تو کارت خرید وفروش بنجل است ورفت وآمد بین این سرزمین و آن شهر. من کارم از نوع دیگری است.  بعلاوه من هیچگاه دنبال پول نرفتم، چرا که اراده خودم و روح انسانیم  بمن اجازه نمیدهد که دنبال مسایلی از این قبیل بروم  آنها در نظر من بسیارحقیرند.  من نمونه یک انسان کامل وبا فضیلت نیستم و ادعایی هم در این مورد ندارم اما روحم را نیز مانند تو دچار شکنجه نمیکنم.  اینطور چشمایت را برای من گرد نکن!  من همه آنچه را که دارم نمیخواهم از دست بدهم و در عوض مالک چیزی بشوم که ابدا به آن علاقه ندارم.

     

    من صاحب اراده خود هستم  و تنها به یک چیز ارج میگذارم  و آنهم قدرت اسرار آمیزی است که من به آن متصل هستم و مرا به زندگی دعوت کرده است من این نیرو را با هیچ قیمتی عوض نخواهم کرد.

     

    آنهاییکه دنبا ل پول وقدرت میباشند بی ایمانند! بلی! بی ایمان هستند؛ آنها به نیروی زندگی بخش درونشان ایمان واعتقاد کامل ندارند. چیزی در وجودشان نیست و باید پول ومال و قدرت را جانشین آن منبع خالی کنند.

     

    انسان زمانی که به خودش اطمینان دارد تنها چیزیکه میخواهد این است که آن نیرو را حفظ کند  ومن آزادی خصوصی روحم را بیشتر دوست دارم نا که آنرا به معرض فروش بگذارم.

     

    استفاده از پول وثروت شاید خیلی خوش آیند باشد اما هرگز برا ی من یک امرضروری نبوده و به همین دلیل هم کمتر به دنبال جمع آوری مال بوده ام.

     

    حال تو برو به دنبال خرید و فروش آنچه که میل داری و سجاده ات را پهن کن و دعا کن که هرروز برایت از آسمان پول ببارد.

     

    دوشنبه

  • انسان بزرگ!

     

    انسان های بزرگ امروز! بزرگیشان به ارقام بزرگ بانکی و اتومبیلهای بزرگ، خانه های بزرگ و زندگی بزرگ و…. تهی مانند خودشان شکل گرفته است.

     

    پرومته ها همه مصنوعی هستند و اگر کاری بزرگ انجام میدهند برای یک پاداش بزرگتر است.

     

    تا وقتیکه چیزی دارم همه بخودشان اجازه میدهند که آن چیز را از من بگیرند وهنگامیکه چیزی کم داشتم ؛ آنها دیگر مرا نمیشناسند !!!.

     

    روزی میخواستم  گریبان سرنوشت را بگیرم و به او بگویم که تو نمیتوانی به یکباره مرا به زانو دربیاوری.  امروز سرنوشت ومن رودر رو هستیم و آغاز جنگی جدید .

     

     

    یک سینه سخن بر لب خاموش نشاندیم

    یک ناله به کام دل غمگین نکشیدیم

    دادیم جوانی و گرفتیم غم و درد

    این بود متاعی  که چنین نقد خریدیم .

     

    م . صبوری

     

  • طب الفکلی
     
    به شوهرم گفتم  ” از آنجائیکه حافظه تو خوب است هرچه را که آ زمایش میکنم تو  یا درحافظه ات نگاهدار ویا بنویس؛ تا روزیکه من خواستم داستان (الطب والفکلی) بنویسم تو بتوانی بمن کمک کنی!”
     
     گفت زن حیا کن! عیب است؛  این کارها خوب  نیست. حالا چرا تو بند کردی به آدمها  و آنها  را میخواهی  به آزمایشگاهت ببری؟ خوب اقلا برو روی گیاها ن ،  روی حیوانات وچیزهای دیگری آزمایش کن . اقلا چیزی هم یاد میگیری!
     
     گفتم ” بیچاره گیاهان، آنها بهترین و نازنین ترین دوستان انسان هستند و ما آنهارا میسوزانیم و از بین میبریم. حیوانا ت هم همینطور. بیگناهان را میکشیم ومیخوریم، ووحشی ها راهم شکارمیکنیم واز بین میبریم. درحالیکه باما چندان کاری ندارندمثلا شیر را نگاه کن؛
    اگر گرسنه شد میرود شکاری میگیرد. خودش زنش وبچه هایش میخورند سیر که شدند میروند گوشه ای میخوابند وبقیه را میگذارند برای حیوانات حقیرتری مثل روباه و شغال ویا کرکسحیوانا ت خیلی کم یکدیگررا بی دلیل پاره میکننداما ما که مثلاً اشرف مخلوقات هستیم داریم یکدیگر را تکه تکه میکنیم؛ گاهی هم اگر هوس بکنیم گوشت یکدیگر را میخوریم!
     
    اول  از خود تو شروع میکنم: بیاد بیاور که درجوانی چه آتشها سوزاندی ؟ چند زن ودختر را بدبخت کردی ودل آنها را شکستی؟ یادت رفته سکرتر خودت شب عروسیش چه اشکی میریخت
    وترا میبوسید؟ یادت رفته یکی دیگر از سکرترهایت بخاطر بدنامی استعفا داد و رفت؟ یادت رفته چه بلا ها به سر خود من آوردی ؟ حالا پیر شدی و میگویی برم روی گیاهان آزمایش کنم؟  تا بحال کدام گلدان گل را دیدی که از آن طر ف اطاق بپرد باین طرف اطاق و به گل دیگری  تجاوز کند؟ یا کدام درخت را دیدی که به یک درخت دیگری حمله کند؟ یا کدام حیوان را دیده ای که برود همجنس خودش را پاره کند؟  نه ! من باید اول این جنس دوپا را خوب آزمایش کنم تا ببینم چقدر آن شکم جا دارد ؟  تو فقط یاددشت کن، دیگر کارت نباشه.”
     
    اوساکت نشست ویک قلم کاغذ به دست گرفت ومشغول یا دداشت شد .

  • ماجرای نفت

     

    ملی شدن نفت (بولیوی) زیر نظر آ قای ریس جمهور ( ایوو مورالس) باعث شد که بیاد این متن بیفتم.

     

    ادواردو گاله آنو، متفکر ونویسنده و روزنامه نگار اوروگوئه ائی در کتاب خود بنام (رگهای گشودۀ آمریکای لاتین)، اینگونه توضیح میدهد:

     

    خواهران نفتی به صورت کارتلهای شماره یک جهان به طور جاری پادشاه و رئیس جمهور می آورند و میبرند: توطئه های پشت پرده و یا کودتا های آشکار و یا انقلابهای خونین ترتیب میدهند.  برای اینکار همیشه تعداد کافی ژنرال / سیاستمدار /  روشنفکر /  جیمز باند / در انبارذخیره خود موجود دارند .

     

    آنها صرفا به اقتضای منافع خود تصمیم به جنگ ویا صلح میگیرند؛ انقلاب ویا کودتا میکنند و مشروعیت این تصمیم را نیز به همه زبانهای این جهان توصیه میکنند زیرا دستگاههای عظیم ارتباط جمعی دنیا با تمام زبانهای روی زمین عملا در اختیار آنهاست.

     

    نیروی محرک همه این کودتاها و ترور ها و انقلابها (نفت) است.  به همیت جهت تاریخ وسرنوشت کشورهایی که صا حب این ماده قدیمی هستند همیشه لعنت شده است.

     

    پنجشنبه

     

     

  • قلم در دست دشمن

    از آقای سایروس ونس وزیر وقت امورخارج آمریکا پرسیدند:

    آیا واقعا آقای ویلیام سالیوان برای ماموریت خود در ایران صلاحیت دارد؟

     

    ونس جواب داد:

     

    بلی ! این سالیوان آدم خوبی است و قبلا هم در مناطق خطرناک دیگری مانند فیلیپین و لائوس مأموریت داشته است.

     

    والتر ماندیل اضافه کرد: و البته همه را به روز سیاه نشانده است.

     

    از کتاب (برژینسکی)

     

     

    که ای نیک بخت نه این شکل منست

     

    ولیکن قلم در دست دشمن است

     

    سعدی

  • آواره

    یک حقوق دان فلسطینی ساکن اردن (هاشمی) میگفت که
    :  من مانند پدرم و مانند پدر بزرگم در (حیفا) به دنیا آمدم وحالا آدمی بیوطن هستم!

    خانم گلدا مایر در روسیه به دنیا آمده بود ودر آمریکا تحصیل کرد و بعد ها
    نخست وزیر کشور من شد.  من وقتی که در رشتۀ حقوق در دانشگاه کمبریج انگلستان تحصیل میکردم یک همکلاسی داشتم  باسم (آبا ابان) که در آفریقای جنوبی به دنیا آمده بود و سپس در کشور من وزیر امور خارجه شد!

     

    و امروز من آواره ای بیوطن هستم که در اردن بسر میبرم.

    چهارشنبه



    حماقت های فتحعلی خان قا جار

    ناپلئون بناپارت روزی نامه ای به شاه قاجار نوشت و طی یک خوش آمد گویی باو گفت:


    زمانیکه کشور شما دارای پادشاهی بنام (کوروش) بود و یک امپراطوری عظیم داشت که سرمشق تمام جهان متمدن بود و دنیا سازمان ارتش خود را مدیون او میداند
    وقتی که ما یا در غارها بسر میبردیم و یا در بالای درختان زندگی میکردیم.


    شاه فورا
    ً به صدر اعظم نوشت: ما با این دستخط و با دست مبارک ! دستور میدهیم
    که بروید و ببینید که این کوروش چه کسی است و کجا حکومت میکند ؟!!

    این سند ودستخط مبارک همایونی هنوز در موزه وزارت امور خارجه فرانسه موجود
    است.

    همان روز

     

  • استاد عبادی  

     

    در جایی خوانده بودم که: (جهان عاقل و هنرمند دیوانه است). ایکاش ماخذ راهم یادداشت کرده بودم.

     

    درتمام قرون آثاراین جنگ بین عقل وعدم عقل  و بین منطق و بی منطقی در زندگی هنرمندان دیده میشود و تنها اطاعت و پیروی از محیط است که هنر مند را از سرنوشت شومی که در کمین اوست نجات میدهد.

     

    در سالهای پیش، شبی یکی از همکاران اداری  مارا برای صرف شام به خانه اش دعوت کرد.  میهمانیهای آن سالهای تهران، بواسطۀ سرازیر شدن سیل پول ناگهانی آنهم فقط در دست عده ای، زیادتر شده بودند و در این نوع میهمانیها تقریباً همه جور آدمی پیدا میشد؛ از همه قشری از جامعه و از همه نوع و با هر ایده ای..!

     

    آن شب هم یک میهمانی نه چندان بزرگ در خانه این همکار برپا بود. خوا ننده معروفی آواز میخواند و شادروان استاد احمد عبادی هم در آنجا حضور داشتند.  خانم صاحبخانه که حالا یک بانوی باکمال شده بودند (!) ظاهراً بسیار اهل ذوق تشریف داشتند وعده ای از اهل ذوق را هم به میهمانی دعوت کرده بودند.  خانه ای بود پر تجمل و خانمها که با لباسهای پر زرق و برق و آخرین مدل نیز در سایه همسران خود سرهایشان به آسمان هفتم ساییده میشد با کرشمه وناز میخرامیدند.

     

    استاد آهسته آهسته نغمه ای مینواختند و آن خواننده نیز مشغول زمزمه بود تا بموقع آواز را شروع کند.  من هنوز سر از کار این جنس به ظاهر لطیف درنیاورده ام.  با آنکه خودم یکی از جنس آنها هستم اما گاهی می بینم چقدر تهی مغزند.  موسیقی را تا آن حد دوست دارند که بتوانند با آن برقصند و خودی نشان بدهند.  اما هنگامیکه کلامی  یا شعری شروع میشود که با آن میتوان به عالم رویا فرو رفت ایشان کسل میشوند و بی حوصله، و دلشان میخواهد که از لباسها و جواهرات و مدل کفش و کیف حرف بزنند!

     

    خانم صاحبخانه نیز یکی از همین بانوان بود که در گذشته به شغلی شریف و قدیمی (!) اشتغال داشتند و معلوم نشد تحت چه شرایطی همسرش اورا درفیلمی دیده وعا شقش شده بود و پس از امضای یک (توبه نامه) با او عروسی کرده ویک زندگی مرفهی نیزبرایش فراهم آورده بود.  من حقیر سرتا پا تقصیر که به حکم اجبار می بایست در آن میهمانی حضور یابم از دیدن حضرت استاد عبادی سخت یکه خوردم.  من شیفته و عاشق سرپنجه شیرین این استاد گرانمایه بوده وهستم. هنگامیکه  او پنجه اش را روی سیمهای سازش میگذاشت من از زمین بلند شده و به آسمان میرفتم؛ از خاک دور میشدم.  چشمانم را می بستم و خود را در میان ستارگان و روی ابرها میدیم.  تمام رنجها ودردها به نظرم حقیر میآمدند.  ساز او از آرزوهای من دم میزد.  در آن حال من همه چیز را فراموش میکردم و درعالم بالا سیرو به حال رخوتی دلپذیر فرو میرفتم.

     

    آن شب حال استاد خوب بود و قطعه ای را درماهور شروع کرده بودند که من آرزو میکردم هیچگاه تمام نشود.  ناگهان صدای دو رگه و دلخراش خانم صاحبخانه که از شدت شب زنده داریها و دیگر آلودگیها به صدای یک جوان تازه بالغ میمانست بلند شد و یک ترانه پیش پا افتاده  بازاری را شروع کرد و استاد هم از روی ادب دستگاه را تغییر داد تا با

    صدای خانم همراهی کند.  گریه ام گرفت.  در آن حالیکه از سیم های این مرد بزرگوارشور میریخت آن خانم کم حوصله به تحریک بقیه همجنسانش شروع به خواندن کرد.

     

    امروز میبینم چه تفاوت عظیمی میان روح ما وروح غربی وجود دارد؛ دیدم که هنرمند در غرب چه احترامی دارد و چگونه اورا ارج میگذارند و بالا میبرند و از او تجلیل میکنند.  درحالیکه هنرمندان ما که همه سرشار از شور وشوق واحساس و کمال معنویت هستند، باید بصورت (مطرب) درخانه های تازه به دوران رسیده ها ساز بزنند.  چه میشود کرد؟! 

     

    امروز استاد عبادی از این جهان رفته و دنیایی شور و معرفت را با خود به گور برده و ما اورا از یاد میبریم.  ما همیشه همین بوده ایم.  چیزهای با ارزش در نظر ما بی مقدار بوده اند و در عوض رنگها و زیورهای مبتذل را پذیرفته و شیفته آنها شده ایم.  زندگی و طرز دکوراسیون خانه هایمان نشان دهنده روح مبتذل ماست و در عوض در رفتار و اخلاق  نهایت غرور و تکبر را بکار میبریم.

     

    هیچ چیز در ما میانه رو نیست: یا افراط است یا تفریط؛ یا بالا و یا پایین و راه سومی هم وجود ندارد.  اشعار عامیا نه و پیش پا افتاده خریدار فراوان دارد.  مجلات و روزنامه های سبک وبی محتوی بیشترا زیک کتاب با ارزش بفروش میرسد. درعین حال همه باید تابع سلیقه هم باشیم واگر کلامی بر خلاف قانون آنها گفته شود (آدم خطرناکی) برای جامعه جلوه میکنیم.

     

    درآنشب موعود عده ای هم از اعیانها و رجال (!) شهر حضور داشتند.  طرز غذا خوردن و رفتار آنها مرا بیاد خوکانی میانداخت که از آغل رها شده ومشغول بلعیدن همه چیز هستند. جای بسی تاسف است که ما خود را صاحب یک فرهنگ بزرگ وغنی میدانیم اما خوب …..؟ مگر یونان مرکز علم و فلسفه نبود؟ مگر فلسطین جایگا ه پیامبران نبود؟ مگر مصر صاحب تمدن وهنر نبود؟  کو؟ کجا شدند؟

     

    امروز فقط یک رنگ باقی مانده آنهم رنگ سبز $ که سمبل همه چیز است.  اگر حافظ سجادۀ خود را در گرو میگذاشت و از اینکه صاحب هنر بود فریادش به آسمان میرفت در عوض امروز بسیاری همه چیز خود را در گرو گذاشته اند تا $ را که ورد زبانشان است به دست بیاورند!

     

  • من دشمن ندارم اما دوستانی دارم که دوستانه از من بیزارند!

     

    از گفته های ژان ژاک روسو

    *

     

    آنکس که قویتراست همیشه قوی وهمیشه ارباب نخواهد ماند مگر آنکه قدرت را با حق و حقیقت درآمیزد؛

    و بجای آنکه از دیگران توقع اطاعت محض در برابر خود داشته باشد توقع انجام وظیفه در برابر قانون وحق داشته باشد.

     

    حال پیدا کنید حق را در(صورت مسئله) !!.

  • سیب

     

    در دنیای امروزما دیگر فریاد و گریه نمیتواند منزوی باشد.  فریاد و وحشت پرچمی است که بر فراز دنیای ما بر افراشته شده؛ جنایتکاران امروز بر خلاف گذشته مانند بچه های خطا کاری نیستند که مثلا احساسات آنها کنترل نشده باشد بلکه آدمهای بزرگ ومحترمی هستند که برای توجیه اعمال خود از فلسفه و منطق یاری میگیرند!  این منطق میتواند بجای همه کارکند و حتی جنایتکاران را بعنوان داوربرگزیند.

     

    همه صداها گم شدند به جز صدای فریاد؛ که آنهم بگوش کر کسی نمیرسد.

     

    آقایان! وطن وملت ما را آزاد بگذارید. این آن سیب کرمو نیست که از درخت افتاده وشما میخواهید مانند روباه دزد اورا بقاپید.

     

    ما هنوز زنده ایم!

     

     

     

  • نامه ها

     

    این صرفا یک داستان تخیلی است و« قهرمانان » آن نیز تخیلی میباشند.    ثریا

     

    قلم را به میان انگشتانم میچرخاندم و نمیدانستم که نامه ام را چگونه شروع کنم.  دلم سخت گرفته بود وغم تمام درونم را پر کرده بود و دلم میخواست گریه کنم؛  آخرین نامه او جلوی چشمانم بود و دیگرهرگز خبری از او نگرفتم و امروز پس از مدتها که از آن واقعه گذشته تصمیم دارم عین آنها را در اینجا منعکس کنم .

     

    اولین نامه ای که برای او نوشتم:

     

    …..عزیزم؛ خوشحالم که به وطنت باز گشتی.  چقدر از این بابت بتو حسادت میکنم. من سالهاست که از وطنم دورم.  روزیکه تصمیم به مهاجرت گرفتم هیچگاه فکر نمیکردم که دیگر هرگز روی وطن را ببینم.  اما همیشه او مرا بسوی خود میکشد.

     

    آن دوستی های شیرین؛ آن دور هم جمع شدن ها؛ آن قهو خانه های بالاِی  تپه ها که هر هفته در راه کوهپیمایی سری به آنجا میزدیم  تا یک چای داغ بنوشیم؛ آن کافه قنادی وسط خیابان مرکز شهر که بوی قهوه و پیراشکی ها و شیرینی های مربایی آن تا انتهای خیابان میپیچید؛ آن مغازه صفحه فروشی سر راه که هرروز من بی اختیار پشت آن می ایستادم؛ آن آزادی بی حد ومرز؛ آن خنده ها؛ آن بازیهای روی برف؛ آن فیس و افاده ها که حالا جای خود را به یک خشونت بی معنی و بی حد داده است.

     

    حالا تو به وطن بر میگردی؟ به سر زمینی که یک فرهنگ غنی در پشت آن ایستاده و تو زبانش را می فهمی؛ فرهنگی حاوی همه چیزهایی که یک ملت به آن احتیاج دارد.  برایم مفصل بنویس ببینم چگونه وارد شدی و چگونه زندگی میکنی؟

     

     تو در آن روزها زیاد خوشحال نبودی.  از همه چیز ایراد میگرفتی. از روزنامه ها بد میگفتی وهمیشه فریادت به آسمان بود که (همه سرتا پا دروغگو هستند)! از شاعران ونویسندگان عیب میگرفتی و میگفتی که آنها هم همه دروغگوهستند  و بر عکس تو من چقدر همه این چیزها را دوست میداشتم.

     

    از برنامه های رادیو بد میگفتی. از خوانندگان وهنرمندان گله میکردی و فقط به یک چیز اعتقاد داشتی!  آزادی! و خیال میکردی که در این سوی دنیا ودر پشت مرزهای وطنمان بوی خوش آزادی به مشام جان همه میرسد و تو میتوانی مانند یک پرنده به پرواز درآیی!  تو برگشتی زیرا بوی تعفن غربت و تبعیض میان ما مردم سر گردان روح ترا سخت آزرد و برگشتی تا درمیان همان قوم خودت باشی!

     

    میدانی، منهم اینجا زیاد دلخوش نیستم.  بخصوص آنکه اکثرا درخانه میمانم.  در حال حاضر خودم را یک آدم بی فایده،  بی هدف میدانم.  نه آشیانه ای دارم و نه آینده ای؛ من همه چیزم را در آنجا درهمان شهری که تو زندگی میکنی جا گذاشتم وروحم را در اطراف آن بیابانهای بی آب و کویر پر نمک نهادم.  همه چیز من آنجاست.

     

    میدانی که من همیشه درخانه بسر میبرم.  فقط گاهی برای خرید مایحتاج روزانه به شهر میروم که در آنجا انواع واقسام ماهی ها و گوشتها و سبزیجات ومیوه های خوش رنگ وآ بدار را میفروشند.  فروشگاهها  پرا زشراب قرمز وسفید و بوی خوش ادویه ها مشام جان را نوازش میدهد.   اما من در رویای بوی خوش آبگوشت محلمان هستم که از هر غزایی برایم مطبوع تر است.

                                                              

    تو کار بسیار عا قلا نه ای کردی که برگشتی؛ تو تجربه های خوبی داری و رشته خوبی را نیز انتخاب کرد که بهر حال  میتوانی همه جا شغل خوبی به دست بیاوری و گلیم خودت را از آب بالا بکشی.  این اواخر شوری در تو پدید آمده بود که از صدا ی تو معلوم بود؛ میگفتی وطن بمن احتیاج دارد!!!  باید برگردم.  گهی مرا هم تشویق میکردی که به همراه تو بیایم؛ آما راستش را بخواهی من آن روزها احساس ترا نداشتم و فکر میکردم شاید همه چیز دروغ باشد؛ احساسم بمن چیز دیگری میگفت.  تو رفتی بامید انکه درمیان قوم و قبیله ات باشی وشاید همانجا هم بتوانی تشکیل خانواده ای بدهی که سالها از آن گریزان بودی.

     

    اما من فکر میکردم به کجا بروم؟ چه کسی منتظر من است؟  بنا بر این ماندم.  دیروز نامه ای از خواهرم داشتم؛ میدانی او دیوانگی مرا نکرد و مثل من همه چیز را ویران نساخت؛ او نشست و خانواده ای تشکیل داد.  حتماً اگر بفهمد که تو برگشتی سخت خوشحال خواهد شد. شاید بتوانی باو کمک کنی . به او سری بزن ومواظب خودت باش برایم مفصل نامه بنویس که بدانم چکار میکنی و هرکجا باشی پیوسته ترا دوست خواهم داشت و برایت آرزوی موفقیت دارم . سلام مرا به همه برسان .

     

    مهربان همیشگی تو

  • اف . آ . او

    نام سازمان تغذیه جهان !

     

    لایحه قانون ( چهار صد و هشت ) در سال  یکهزار و نهصدو پنجاه و چهار به تصویب کنگره سنای آمریکا رسید که نام آن بود (برنامه غذا برای صلح).

     

    آ قای « ارول بنتز » وزیر وقت کشاورزی امریکا فرمودند :

     

    این بهترین کاری بود که ما میتوانستیم بکنیم ؛ تا از شر مواد اضافی و تولیدات کشاورزی خود راحت شویم! فعلا آنها را به کشورهای دیگر نظیر: ژاپن، اسپانیا، و ایتالیا میفرستیم  و بعد ها آنها از مشتریهای خوب (دلار) ما خواهند شد و نام (غذا برای صلح) هم یک شعار پر جاذبه و سیاسی است.

     

    آ فرین بر نظر پاک خطا پوشش باد .

     

    دو غول بزرگ بازرگانی عملاً شریان اقتصادی بیش از بیست کشور صادر کننده فرآوردهای کشاورزی را در آمریکای لاتین و آفریقا و آسیا در دست دارند و یک شرکت چند ملیتی  بنام آر . جی . رینولدز تمام توتون آمریکای جنوبی و فیلیپین واندنوزی را در اختیار دارد .

     

    این امر برهمه واضح ومبرهن است !!!

     

    ماخذ: چگونه نیمی دیگر میمیرند ؛ نوشته سوزان جرج

  • انگلیسیها!

     

    برناردشاو نویسنده و طنزنویس ایرلندی میگوید:

     

    اصولاً هر کاری که انگلیسی میکند بر اساس قانون و مشروح صورت میگیرد:  با منطق میهن پرستی با هر کس که از میهنش دفاع کند به مبارزه بر میخیزد؛ با منطق میهن پرستی مال دیگران را میدزدد و با منطق از استعمار دیگران جلوگیری میکند!  شعار انگلیسی در همه احوال (انجام  وظیفه) است؛ منتها هرگز فراموش نمیکند که هر ملت دیگری که انجام وظیفه اش با منافع انگلستان اصطحکاک پیدا کند به جای خودش نشانده میشود!

     

    نویسندۀ معروف انگلیسی آلدوس هاکسلی در کتاب « اهداف و وسایل » مینویسد:

     

    همین انگلیسی جنتلمن که برای زنش شوهری سربراه و برای بچه هایش پدری مهربان است و با همسایه های خود دوستی صمیمانه ای دارد و و در کارهای اداری نیز بسیار شرافتمندانه عمل میکند، وقتی از رادیو و یا تلویزیون خانه اش میشنود که دولت انگلستان در رویارویی با یک مملکت ضعیفتر با توپ و تشر طرف را خطاب میکند و انعطاف ناپذیری او را تهدید به سرکوبی کرده، غرق لذت میشود!  در حالیکه در عین حال در ته دل خود احساس میکند که حق با ضعیف است.

     

    یکشنبه  

  • تکه هائی از تک داستان بلند…..

     

    «تو چه میدانی که رنجی که بر دل زیر دستانت نشانده ای چگونه روح آنها را از هم پاشیده؟  تو در خودت چه چیز اضافه میبینی و چه امتیازی بر دیگران داری که بر سر عده ای حاکم شده ای؟  از کجا میدانی که شایستۀ این زندگی هستی؟

     

    تو فارغ از تمام غم ها و آشوب های زندگی هر چه را که آرزو میکنی به دست می آوری؛ حال اینجا با من از رنج دیگران حرف میزنی؟  تو از زندگی آنچنان لذت و بهره میگیری که حتی نمیگذاری فاصله ای بین آنها ایجاد شود، و چنان به فردای خود خود مطمئن هستی که جلو تر عطر آنرا می بویی، بی آنکه برای پیدا کردنش شتاب و عجله ای به خرج دهی.  همۀ روزهایت سرشار از زندگی است: دوستانت، دوره هایت، میهمانیهای روزانه هایت، ضیافتهای شبانه ات…. و هیچگاه لحظه ای هم به واقعیت فکر نکرده ای.  نه!  تو خیال میکنی.  تو و زندگی ات هر دو مصنوعی هستید و حتی خنده هایت که بیشتر به گریه شباهت دارند تا به خندۀ یک زن سعادتمند که شیرۀ خوشبختی در جانش نشسته.  نه!  تو نمیدانی درد چیست.»

     

    صدایش آرامتر شد و ادامه داد:  «این روزها بدترین روزهای زندگی است.  زندگی دستخوش از هم پاشیدگی است.  همه چیز در اطراف ما بو گرفته:  بوی گندید گی، بوی کهنه گی، بوی خون و باروت، بوی مرگ.  همه در حال کوچ هستند و چه بسا زیر شلاق بیرحم آوارگی و بدبختی از بین برویم….»

     

     

    ادامه دارد

     

     
     

  • الیزابت دوم . ملکه انگلستان

    (بمناسبت سلگرد هشتاد سالگی ملکه)

    من ملکه الیزابت را شخصا دوست دارم؛ زن مهربان، مومن وبی آزاری است وبه راستی

    مادر انگلستان است.

    تاریخ دخالت نکردن پادشاهان انگلیس در کار دولت؟! بر میگردد به دوران جرج اول که در

    سال هزاروهفتصد و چهارده به سلطنت انگلستان رسید. او مردی عامی و بی سواد بود که

    کارش بیشتر شرابخواری وزن بازی و همیشه اطرافش عده ای از پیرزنان ومعشوقه های قدیمی

    او جمع بودند و شبی در حال مستی با خوردن یک خربزه کال از دنیا رفت.

    این شاه اهل آلمان بود و به انگلستان ذره ای علاقه نداشت و زبان انگلیسی را نیز نمیدانست؛

    برای او کشور انگلستان مانند (هانو) بود و یا یکی از توابع آلما ن!

    جرج اول وجرج دوم هیچکدام زبان انگلیسی را نمیدانستند و ابدا زبان وزرای خود را نیز نمی فهمیدند

    و به همین دلیل از حضور در کابینه وهیئت وزرا خودداری میکردند و هیچگاه در مذاکرات آنها

    شرکت نمیکردند.

    نخست وزیران بجای آنها کار هارا اداره مینمودند واین بی دخالتی شاه در امور دولت حدود سی وشش

    سال ادامه یافت و کم کم این حقیقت بین مردم رواج یافت که ( شاه انگلیس سلطنت میکند، نه حکومت)

    شنبه – آپریل 22