Author: Soraya

  • قهر

     

    من خاموش، شهر خاموش

    شکوه ای گر زمن سر زد

    اما آن قصه نخواه شد فراموش

     

    همه جا یاد اوست

    همه جا زمزمۀ اوست

    چه بیهوده از او گریختم

     

    باز باو رسیدم

    در دلم نقش اوست

    در دلم نقش کسی نیست

    او با من است

    او همه جا هست

    بیهوده از او گریختم

    به هر کجا رفتم، اورا نشسته دیدم

    وپیوسته

    او بود که بمن از وزش باد گفت

    او بود که زمزمۀ آبشار را بیان کرد

    او بود که (طوفان) را

    در (دوقطره اشک)

    پنهان ساخت

    او بر لب من سرود و زمزمه ها آموخت

     

    من اورا نمی یابم

    او با دگری هم نیست

    او در دام غرورش پنهان

    ومن درپشیمانی

    و چه بیهوده از او گریختم.

     

    شب دوشنبه

     

     

    پرسش بیهوده ای بر روی لبهایم نشست

    گفتم ای نا آشنا، با من نگاهت، آشناست

    پس تو کیستی ؟

    گفت: من بیگانه ای نا آشنا با خویشتن.

    ؟؟

     

    همان شب!

  • بهشت

     

    آنجا بهشت بود

    بهشتی خرم

    آن باغهای دلکش و آن چشمه سارها

    آن نغمه نسیم نوازشگر

    وآن صبح خرم وشاداب

    آن گوشه های وحشی باغ

    که تا افق گسترده بود

    و جلوه بر خورشید می فروخت

    آنجا بهشت بود

    هراسی در دلها نبود

    آنجا مرغ دیده بال می گشود

    آنجا هیچ بوسه ای بر لبها نمی مرد

    آنجا هیچ لبخندی بر لبها نمی شکست

    آنجا هیچ نگاهی از سر حسرت

    بر چهره ها دوخته نمی شد

    و به غیر از شور عشق

    هیچ غمی در دیده ها، دیده نمی شد

    آنجا بهشت بود

     

    آنجا بیهوده گریستم

    وبیهوده لب به شکوه ها گشودم

    بیهوده شادیها را با غمها

    در آمیختم

    آنجا بهشت بود

     

    شبها رنگ دیگری داشتند

    وروزها خوشتر می گذشت

     

    اینک من بیاد آنچه که از دست رفته

    چون یک داغدیده

    بر سنگ گور آ روزها می گریم

     

    من بهشت را آنجا دیدم

    حال در میان برزخی

    به کیفر آنچه که از دست دادم
    آن شادیها، آن شوریدگیها

    محکومم.

    کو آن بهشتی که من دیدم

     

    در دلم هزاران نقش فریب مانده

    نه در بهشتم و نه در جهنم

    میان بودن ونبودن، میان یک برزخ.

     

    از یادداشتهای قدیمی

     

  • ایران

     

    او درون سینه ام فریاد میکشد،

    کای ره گم گرده از برم گریختی؟

    و آن میوه های طلایی اندیشه های پاک را

    در رهگذر مردم بیگانه ریختی؟

     

    آری، گریختم، اما نه از تو

    مرا ببخش، همیشه با منی

     

    سر فرازتر ازآفتاب عالم تابم

    که هرگز سرم به پای بیگانه خم نشد

    شبهای سرد وتاریک مرا، توروشنی بخشی

    همه جا تو بامنی

     

    یک روز سر بپای تو خواهم سائید

    روزیکه در نگاه تو خشم وغضب نیست

    بیگانگان خود فروش در ته گور خود رفته

    و جز رقص صبح و زمزمۀ آفتاب نیست

     

    بشنو امروز پیام مرا، از این راه دور

    روزی بخشم از توگریختم

    رفتم که برنگردم

    از فسون ناکسان و ره زنان!

    اما، بوی تو مرا بسوی خود کشید

    روح من در حصار بلند توست

    تو بهشتی، یا جهنمی

    هر چه هستی

    ایران منی

     

    تو ماندگار و جاودان

    ” بیهوده دل به مرگ تو خوش کرده اند ”

    اینجا همه بیگانه مانده اند

    با لرزه های ما و گریه های ما

    با اشکهای ما

    ما هم بیگانه ایم

    با رنگهایشان

    ونیرنگشان

     

    هر چند از تو دورم

    اما پیوندی باتو دارم، ناگسستنی

    هر چند پیکر تو بخون خفته باشد

    دانم که بامداد تو از را میرسد

     

    بگذار رخت سوی دیاری دیگر کشند

    آنانکه در حریم تو بیگانه اند

    و:

    مرد آن کسی است که در غم تو مانده است.

  • شهر فرنگی ها

     

    شهر، شهر فرنگیهاست، بیا و خوب تماشا کن!!

     

    از هر سوی آوا و آوازی بلند است، بخصوص که تب فوتبال هم همه جا را فرا گرفته است، آوازهایی که بگوش تو نامأنوس وآ شنا نیست.  از هر ملیتی و هر سرزمینی عده ای باینجا هجوم آورده اند، یا برای تفریح، یا برای پیدا کردن کار و یا برای آ نکه (وجوهات) ناقابل را بکار بیاندازند.

     

    شهر، شهر فرنگیهاست و بیشتر آنهایی را دوست دارند که (تاریک) نباشند.  هجوم کافه رستورانها و کافی شاپ ها که مانند علف خود رو همه جا سبز شده اند تر دچار سر گیجه می سازد.  توریست های رنگ و وارنگ با بدنهای لخت و برشته از تابش آفتاب ترا بیاد خرچنگهایی می اندازند که تازه از آبجوش بیرون کشیده  شده اند.

     

    همه (بارها و کافی شاپ ها) ی خود را دارند، و تو گیج  ووامانده که در کدام یک بنشینی تا بتوانی یک نوشابه خنک وگوارا بنوشی؟ خوب در یک کافه محلی می نشینی، دخترکی در نهایت بی ادبی با یک لباس وحشتناک جلو می آید و از تو می پرسد: “چی میخواهی؟؟”   یا باید بلند شوی و بروی و یا باید برخلاف او با ادب پاسخ دهی که “یک نوشابه میخواهم”.  اگر نشان دهی که پولداری شاید از تو بیشتر پذیرایی کنند، آنهم بخاطر انعام، و اگر معمولی باشی ویا ترا نشناسند وای بحالت.  یک قوری با آب سرد، یک تی بگ به همراه شیر که روی آن خالی کرده اند جلویت میگذارند.

     

    اگر هوس غذای ملی را کرده باشی با کلی به به کنان وچه چه زنان می روی بسوی سراب!!  آنجا آنچنان چپ چپ ترا نگاه میکنند گویی از کره ای دیگر ناگهان وسط رستوران آ نها سبز شدی؛ یک همشهری آنهم  ناشناس که نه اهل کبابی ونه شراب و نه دود ونه دم و نه در دوره های شبانه و روزانه آنها شرکت داشته ای؟ ونه میتوانی هرروزو شب میهمان به آنجا بفرستی.  یک غذای یخ زده وتازه از فریزدرآمده وبه کمک ما کروویو گرم شده جلویت می گذارند.  هوای سبزی خوردن اگر کردی ، بشقابی از سبزیحات گوناگون به جلویت هل می دهند، سبزیهای تازه از یخچال و آب  در آ مده.

     

    با غصه  لقمه را فرو می دهی و پول را می پردازی. چنان رفتاری با تو شده که گویی بینوایی به گدایی لقمه نانی و یا کمی غذا به محل ایشان پا گذاشته است.  همیشه آخرین کسی هستی که از تو پذیرائی می شود و آ نهائیکه پس از تو آمده اند، یا از (دوستانند) و یا ازفرنگیهای برشته شده لب آب!!

     

    به نانوایی سر گذر می روی و از دخترک فروشنده می خواهی که نان تازه روز را بتو بدهد.  با یکدنیا افاده وپشت چشم نازک کردن بتو اطمینان می دهد که نان روز است و سرش را درون یک پاکت برزگ می کند ونان مانده روزهای گذشته را درون یک کیسه پلاستیک گذاشته و قیمت را می گوید در حالیکه نگاهش به مشتری بعدی است.

     

    شهر، شهر فرنگیهاست.  همه از هم فراریند.  همه راهشان را کج می کنند، بغیر از آنهاییکه باهم بساز وبفروش دارند! تو نه مغازه سر نبش داری، نه کهنه فروشی داری که روزهای تعطیل بساط کهنه فروشی ات را در خیابان پهن کنی، نه (بیزنس) بزرگ داری و نه در چهار سوی شهر خودت را بکسی نشان می دهی.  چاره چیست؟ باید کسی را داشت و یا کسی را شناخت که از دستش خیلی (کارها) ساخته باشد.

     

    زیر لب زمزمه میکنم که:

     

    ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم

    از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم

     

    و این بد حادثه بد جوری تن ما را زخمی ساخت.

     

    و…

     

    تو از کدوم سرزمین، تو از کدوم هوایی

    که از قبیله ی من، یک آسمون جدایی

     

    دلم سخت گرفته.

  • رقص

     

    به رقصهای جدید و یا بقولی قدما دانس رفتن ها را تماشا می کردم، دیدم که همه افسانه های برابری زن ومرد را ویران میسازد.  هر حرکت از جانب مرد همراه نشانه تحکم و فرماندهی است، گرفتن و رها ساختن  بفرمان  موزیک.

     

    در رقصهای قدیمی همواره اولیه گام را باز هم مرد برمی داشت و بعنوان راهنما حرکت می کرد، با این همه احوال باز نشانه ای از هماهنگی  بین دو نفر وجود داشت ومجال گفتگوها، همدلیها، و آشناییها را می داد – زمزمه های عاشقانه و گوشنواز و اینکه زن خود را در آغوش زوج خود در امان می دید.

     

    در رقص های جدید همه چیز یکباره فرو می ریزد.  زن ومرد مانند دو ناشناس و بحکم وظیفه به سازی می رقصند، بیگانه وار و دورازهم هریک به راه خود می رود و هر از گاهی برای یکدیگر (شکلکی) در میاورد.

     

    رقص های جدید نشانی است از پیوستنها و گسستنهای زود گذر.  زن ومرد در جامعۀ جدید خودرا بیگانه می بینند و… مردان با مردان وزنان با زنان …گفتگوهایشان در چه زمینه ای است؟؟ ونجوا های عاشقانۀ آنها در کدام سو می گردد؟ نمیدانم.

     

    در زمانهای گذشته رقص قلندران و صوفیان (واقعی) که تا سر حد جذبه وخلسه پیش می رفت دنیای دیگری بود.  امروز هر کسی به دور خود میچرخد و …

    رنج بزرگی است از هم گستیختگیها.

     

    یکشنبه

  • رستاخیز

     

    اگر تو جوان باشی، دنیا نیز جوان است.

    اگر تو زندگی را شادمانه بگذرانی

    جهان نیز از نو جوان خواه گشت

    اگر زمانه درحال حاضر بکام

    سیه دلان است

    دگر بار فرشتگان فرود خواهند

    آمد؛

    گمان مبر که دیوان از آنهمه فریاد

    فرار نکنند

    آن ستاره خاموش دگر بار سر از

    زمین برخواهد داشت

    و دیگر کسی آرزو بگور نخواهد شد

    دوباره خوشه ها بار خواهند داد

    وآن دستهای که به خون تو آلوده اند

    به گور خواهند رفت

    گمان مبر که مردگان

    سر از گور برنمی دارند

    همیشه رستاخیزی وجود دارد.

     

     شنبه

  • آ وای زنان

     

    ” پلیس زن اجتماع زنان را در تهران سرکوب کرد.

     

    در تهران پلیس با صدها نفر از زنانی که قصد داشتند با براه انداختن تظاهراتی خواستار حقوق قانونی بیشتر برای زنان شوند مقابله کرده است.

     

    پلیس ایران با بکارگیری زنان پلیس شرکت کننده ها را کتک زده  آنان را متفرق ساخت.”

     

      بی بی سی 12 ژوئن 2006

     

    پیردواستوال مورخ ونویسنده قرن پانزدهم و شانزدهم فرانسه میگوید: ” همه قدرتهای روی زمین همانقدر از محدود ساختن آزادی  گفتار در (همه) جا عاجزند که از بخاک سپردن خورشید و یا پنها ن کردن آ ن دریک سوراخ “.

     

    اگر امروز دلهای مهربانی به صدا در آمده و میخواهند که سرود آزادی را بخوانند، چرا باید با ناله های خود دنیا را به کمک بطلبند؟ چرا نباید با ترس و کمبود ها و تجاوز به حریم خود مبارزه کنند؟ چرا باید همیشه در یک خلاء گرد خود بچرخند؟  چرا باید همیشه در ظلمت وتیرگی دست وپا بزنند و حریم محترمی نداشته باشند تا به آ ن بنازند؟

     

    آنها، زنان،  با یک نیروی ناشناخته در جدالند و روح پاک آ نها سر انجام پیروز خواهد شد.  آ نها متعلق به دیروز، امروز وفردا هستند.  آ نها مادران آینده شما خواهند بود، و شما مادران و زنانی که یک قدرت کاذب به دست آ ورده و بر ضد همجنسان خود وبه نفع تجاوز کاران میجنگید، بشما چه نامی باید داد؟!

     

    سه شنبه

  • تابستان گرم

     

    این شهرکوچک زیر آسمان و در کنار دریای لاجوردی  بسرعت رو به تکامل میرود.  تابستان از راه میرسد، چلچله ها گروهی پرواز کرده بسوی سرزمینهای خنکتری می روند.  هیاهوی تابستان، نا آرامی ها و گرمای بی امان بسرعت خودش را باینجا میرساند.  دیگراز سکوت خبری نیست.  آرامشی نیست و همه چیز یک شکل نامطبوعی بخود گرفته و ازهر گوشه ای صدایی بلند است.

     

    اما من آرام در بسترم که سالهاست به تنهایی خو گرفته دراز کشیده و به یک نقطه خالی که نه از گذشته در آن خبری هست و نه از آینده فکر می کنم، تنها دختر یک خانواده شریف و پاک به دوراز تمام نیرنگها و ریا کاریها و دوروئی ها با سینه ای لبریز از عشق و طپش برای مهر ورزیدن…

     

    به شور بختی خود می اندیشم.  دلم نمی خواهد برای خودم گریه کنم و یا دل بسوزانم؛ از هر دوی این کار بیزارم.  تنها فکری که میتوانم در حال حاضربکنم این است که زندگی دو قسمت شده: یکطرف مردی در کاسه طلا می انگوری می نوشد و در جایی دیگر مردی گرسنه به پهنای صورت می گرید چرا که نمی تواند لقمه نانی برای خانواده اش تهیه کند.  چیز تازه ای نیست، چیز تازه ای هم به دنیا نخواهد آمد.  آدمها همانطوریکه در قرون گذشته بودند در آینده نیز همان خواهند بود، فقط ممکن است که مکان و زمان وعقاید جابجا شوند.

     

    به تکه تکه های نوشته هایم می اندیشم که به کجا خواهند رفت ودر کدام زباله دانی و یا درکدام گوشه خواهند سوخت و چه کسی پیدا میشود تا آنها را بخواند و بیاندیشد که زمانه چه بیهوده و زندگی چقدرتهی و خالی از معناست.

     

    روزهای متمادی در کرانه همین دریا، که بجای آنکه بمن آرامش دهد غصه های فراوانی داد، نشستم و نوشتم و درجائیکه کشتی های بزرگ تفریحی لنگر می انداختند و من در آرزوی دیدن درون آنها  می سوختم و یا در کنار خانه های ویلایی بزرگی با حسرت به گلهای درون آن و درختان سر بفلک کشیده اش نگاه می کردم و لحظه ای در جلوی درب آنها می ایستادم تا نسیم خنک ناشی از پرتاب قطرات آب به درختان و وزش باد روحم را نوازش دهد.  امروز دیگر هیچکدام از اینها  مرا خوشحال نمیسازد.  دیگر میلی به دیدن درون آن کشتیها ندارم و دیگر در حسرت خانه های بزرگ آه نمی کشم!! چشمانم را برای همیشه به روی لذتهای دنیا بسته ام.

     

    دیگر آوازی مرا بسوی خود نمی خواند و نوای سازی مرا از خود بیخود نمی سازد بلکه بیشتر باعث آ زار روحم می شود.

     

    به ظاهر آزادم و حتی می توانم در سایه این آزادی مانند یک پرنده پرواز کنم، اما دیگر هوس پرواز هم از دلم رخت بر بسته. نامم در همه جا به گونه های مختلف برده می شود.  کسی هم میل ندارد و نمی خواهد حتی در باره ام قضاوتی بکند و کم کم فراموش خواهم شد.

     

    دیگر نمی توانم حرف بزنم.  زبانم را بسته ام، چرا که کسی دیگر زبانم را نمی فهمد، بنا براین سعی می کنم که گفته هایم را به کمک قلم روی کاغذ پخش کنم.  دیگر جایی نیست که بروم و سرزمینی نیست که مرا بسوی خود بخواند و دیگر دلم نمی خواهد که زمینی بخرم و درآن خانه ای بنا کنم!

     

    گاهی، فقط گاهی، به خاطرات گذشته ام می اندیشم و گاهی به فریادی که از درونم برمی آید دلم می خواهد پاسخی بدهم:  برگردید ای سالهای از دست رفته، ای جوانی فنا شده و ای مستی شبهای بیتابی و ای آشنای دیرین. اما امروز دیگر حتی آ ن روزها را هم نمی خواهم که برگردند…

     

    من در یک خانواده پاک وشریف و درست به دنیا آمدم.  مادرم زن با ایمان ومقدسی بود و صفای باطن پاک او مرا وا می داشت که از هر پلیدی دوری کنم.  اما گویا سر نوشت من هم به او گره خورده بود.  او همه عمرش را بپای دیگران ریخت، همه هستی اش را در راه آسایش دیگران خرج کرده واز دست داد.  سر نوشت او بمن هم رسید.  از پدرم چیزی نمی گویم چرا که او را خیلی کم می دیدم.  وه که چقدر عاشق او بودم و چه شبهایی که بیادش گریه کردم و در آ تش تب سوختم.  در آ ن زمان تنها واقعیت زندگی من وجود مادرم بود؛ با او بود که من احساس میکردم هستی ام وجود دارد.

     

    نمی دانم چرا هنگامیکه بشر رو به پیری میرود تمام دوران بچگیش را بیاد می آورد و حتی گوشه های ریز و فراموش شده را با وضوح وروشنی می بیند و در برابرش مانند روز روشن می درخشد؟ وهمین یا دآوری هاست که قلب مرا می خراشد و زخم می کند.

     

    در دوران کودکی همه چیز زیباست.  انسان در آن زمان کمتر فرق میان انسانها و افراد را احساس میکند و بنظرمی رسد که دنیا را در میان بازوانش دارد.  من در میان دیوارهای بلند و درختان سر بفلک کشیده و نهر پرآب و داربست های انگور همانند یک پروانه هر گوشه ای می پریدم و همه اهالی خانه منتظر اوامرم بودند و نگران از اینکه مبادا خار گل سرخ دستم را بخراشد و یا پاهای کوچکم با سنگ ریزه های اطراف باغ زخمی شوند.  چه کسی می دانست روزی خار ستم زخمهای عمیقتری بر دل من میگذارد و پاهای کوچکم باید از خرگاهای متعفن گذر کنند.

     

    همسایگان ما همه ثروتمند بودند وهمه در آن زمان کالسکه های شخصی داشتند با اسبان زیبا و اصیلی که درطویله ها مشغول چرت زدن بودند.  عده ای هم از اتومبیلهای تازه به بازار رسیده استفاده میکردند.  همه آنها رادیو داشتند و پدرم هم برای ما یک رادیو خرید و هم یک گرامافون کوکی به رنگ قرمز.  یادم هست تار پدرم که در گوشۀ اطاق راست ایستاده بود ومزاحم مادرم می شد!  امروز دیگر کسی پدرم را نمی شناسد و کسی مادرم را بیاد نمی آورد و کسی نمیداند که خانه ما در کدام خیابان و یا کوچه قرار داشته است.

     

    آن روزها که اطاقها مفروش با فرشهای دستباف شهرمان، پرده ها وروکرسی و بقچه های حمام مادر و سجاده اش که کار دست زنان دهات بودند و اطراف اطاق که باتشک ها وپشتی های برنگ سبزو زرشکی و پتوها ی پشمی از بهترین نوع تزئین شده بود و مادرم روی آ نها را با ملافه سفید میپوشاند تا از گزند خاک وخاکستر در امان بمانند.

     

    مادرم زن بسیار زیبایی بود وشاید همین زیبائی بیحد او باعث بدبختیهایش شد. او مانند یک گل سرخ بود با موهای بلند برنگ طلا و مس.  پوست صورتش به رنگ گلبرگهای شکوفه هلو بود و لبانش همیشه قرمز و گونه های سرخ وطبیعی اش که از سلامتی جسمش خبر میدادند.

     

    (نمی دانم چرا به این نکات احمقانه پرداختم و چرا مرغ فکرم را تا این حد به پرواز در آ وردم، اما سرانجام روزی باید این عقده سر باز می کرد و امروز با تمام جرئتم بر آن نیشتر زدم.)

     

    پدرم استعداد چندانی نه برای فراگیری درس مدرسه ونه برای یاد گرفتن علم داشت.  اوبیشتر ترجیح می داد که خوش بگذراند: با زنها باشد، می بنوشد و در بین دوستانش بنشیند وسازی بزند و به آواز مردان دیگر گوش کند، و یا به کوه و بیابان برود و سر از خانقاها در بیاورد.  او هفته ها (گم) می شد و مادرم در تنهایی خودش فرو می رفت و دست آخر هم از یکدیگر جدا شدند.  طبیعی است که من به دنبال مادرم رفتم ولی دلم نمی خواهد ازآن روزهای وحشناک حرفی به میان آورم.

     

    مرا بمدرسۀ خصوصی گذاشتند.  چندان میلی به درس خواندن نداشتم.  همیشه فکرم در محور یک موضوع وحشناک دور میزد.  دلم نمی خواست که بخانه برگردم  و اکثر بعد ازظهرها که از مدرسه بیرون می آمدم با دوستان به خانۀ آنها می رفتم و در کنار گرمای واقعی خانواده آنها احساس آرامش می کردم.  گاهی خوابم می برد و مادران دوستانم دلشان برایم میسوخت وبخانه تلفن میکردند تا کسی را بفرستند ومرا بخانه ببرند.

     

    آموزگاران و معلمین نیز برایم چندان دلنشین نبودند.  تنها یکی از آنها بود که همیشه زیبائی چشمان مرا می ستود و مرا دوست می داشت.  همیشه آ تشی در دلم می سوخت وغم پنهانی مرا رنج می داد.  مادروپدرم را هر دو از دست داده بودم، یکی را واقعاً ودیگری را روحاً.

     

    دوران تحصیل خود را با بی میلی باتمام رساندم و دیگر موجود خوشبختی نبودم  و بخوبی می دانستم که از این پس دیگر سرنوشت خوبی نخواهم داشت و اگر پیش آمدی با سر نوشت آمد حتماً آن پیش آمد از بد حادثه و شوم خواهد بود!  وضع ظاهری واستخوان بندی هیکلم بسیار ظریف و دلفریب بود، انگار که از یک خانواده اشرافی اروپائی بلند شده وبسوی خاور پرتاب شده بودم.  حرکات و رفتارم باعث تحسین و شگفتی دیگران بود.  گاهی باعث حسادت دیگران بودم و همین حسادت باعث میشد که اکثراً مرا تحقیر کنند و از نام پدرم و شغل او بپرسند آنهم درحالیکه نیشخندی برگوشۀ لب داشتند.

     

    حال امروز به نیرویی فکر میکنم که حاکی بر سرنوشتهاست.  نام این نیرو وقوۀ مرموز را نمی دانم.  هر کسی باو اسمی داده من هیچ نامی بر آن نگذاشتم، فقط می دانم که قدرت او ما فوق همۀ قدرتهاست.  من از تسلیم شدن بیزار وفراری بودم – مانند یک ماهی بیقرار بر خلاف جهت آب شنا و حرکت می کردم و بخیال خود داشتم با این نیروی شگفت مبارزه میکردم ….. و خسته و وامانده ایستادم.

     

    هنگامی که داری بسوی ویرانی میروی همه به تماشا می ایستند؛ گوئی که به تماشای یک حیوان در بند شده در یک سیرک آمده اند.  گاهی لبخندی وگاهی اشک مصنوعی، و درمیان این اشکها ولبخندها مشغول غارت زندگی توهستند و بانتظار افتادنت؛ تا که بتوانند از این قربانی لقمه ای بربایند.

     

    نیمه پایان!

     

    این  نوشته را تقدیم دکتر هوشنگ شریف (بندر انزلی)  می کنم که از من خواستند بنویسم.  بامید پذیرش.

     

    ثریا

  • سنگ ها

     

    دشمنان ترا تهدید می کنند

    و هر روز بر تعداشان افزوده میگردد

    اما برای  من اهمیتی ندارد

    همه چیز را می بینم و آ رامشم برهم نمیخورد

    آنها فقط پوست ماری را میدرند

    که من مدتهاست افکنده ام

    و وقتی آخرین پوست من آماده کندن شد

    باز هم آنرا خواهم افکند.

    تازه نفس و جوان و مملو

    از حیات در قلمرو خدایان

    به گردش خواهم پرداخت.

     

    ” گوته “

     

     

    پس از سالها که دوباره به | وطن | برگشتم، روزی دلم خواست به دره ای و به کنار کوهی بروم که روزی با ( او) به آنجا می رفتم.  دست در دست یکدیگر از دامنۀ کوه بالا می رفتیم، همراهان ما جلو بودند و او با چوبدستی و کفشهای کوهنوردی و من در لباس ورزش، سرزنده و پر نشاط از پستی و بلندیها می گذشتیم.

     

    آنروزها من هنوز جوان بودم و( او) یک حقیقت واقعی بود که من دوست می داشتم و خیال می کردم تا پایان عمر او را خواهم داشت.  گاهی او از جلو و از روی رودخانه ها با سرعت و چالاکی می پرید و من در پی او روان بودم در حالیکه دستهایم را دراز کرده تا او آنها را بگیرد و من سقوط نکنم.

     

    او جوان وپرتوان، سینه ای بزرگ و قدی بلند با چشمانی روشن وشفاف داشت و هراز چندی هم هوس می کرد که خودرا به دست آب های سرد رودخانه وامواج خروشان آن بسپارد.  هم چنان بالا می رفتیم: روی تپه ها، بالای صخره ها و کوه و بوی درختان سرسبز، صدای امواج خروشان آ ب رودخانه که به تخته سنگها میخورد و با دهان کف آلود سرازیر می شدند.  او در این زمان آهسته و آرام و موقر در کنار من گام بر می داشت وسخن می گفت: چه آ رام و چه پرشکوه و من چه سعادتمند بودم.  موهایم را به دست باد می دادم و آوازم را رها می کردم.  او چقدر صدای مرا دوست می داشت و چه اندازه مرا به خواندن تشویق می کرد.

     

    آن روز پس از سالها که به آن مکان پای گذاشتم، دیدم چه غم انگیز است.  رودخانه خشک، کوها به رنگ سرد خاکستری، و یک سکوت وحشناک همه جا را فرا گرفته بود، و آن کسی که روزی او را دوست می داشتم در کنارم نبود: او در زیر مشتی خاک در غربت آرمیده بود.  اشکهایم سرازیر شدند.  آنروزها، آنروزهای خوب چه جلوه و شکوهی داشتند.  آفتاب و مهتاب معنای دیگری داشت.  آن روزهائی که بی خیال و فارغ از تمام رنجهای دنیا روی تخت سنگها می نشستیم و حرف می زدیم.  و حالا سراسر رودخانه را علفهای هرزه پرکرده بودند. ایکاش کسی بود تا باهم می گریستیم، برای آن که امروز در میان ما نیست و در زیرتخته سنگی خوابیده وعلفهای هرزه آنجا هم رخنه کرده اند.

     

    در این سکوت سهمگین، در میان توده ای از جانوران ناشناخته، حتی مرغان هوا هم دیگر نمیخوانند.  همه چیز مرده و از بین رفته و تمام شده بود.

     

    من هم پیر شده ام.

     

    از: یادداشتهای قدیمی

  • دختری که گناهش این بود که دخترشاه بود

    به بهانۀ پنجمین سالگرد درگذشت لیلا پهلوی

    گور تو را نیافتم و بی نشانی همه « پاسی » را زیر پا گذاشتم. سرانجام خسته برگشتم و در تاریکی اطاق برایت دعا خواندم. نمیدانم آیا صدایم را شنیدی؟

    صدای بال پرندگان آوای خروش باد و امواج دریا و زمزمه لطیف باران خاموش شد. خورشید به آرامی از روی گلهای زهرآلوده گذشت. پرندگان با آوای خوش نغمه ها سر دادند. و کلاغهای سیاه پوش غار غار کنان از راه رسیدند تا خون یخ بسته ترا بنوشند.

    و روح پاک تو چون پر پاک یک پرنده طلا ئی به آسمان رفت .

    روزی تو در درون خانه پر گل «شاهنشاهی » در میان یک بوستان سر سبز زیر آسمان شفاف تو میدرخشیدی ؛ آن روزها رفتند.

    به سختی میتوان ان چهره معصوم و زیبای ترا که همانند میوه معطری شیرین و تازه بود و به دلها نشاط می بخشید از خاطر برد. چشمان زیبایت در روز های پر درد غربت و بازوان نرم و جوانت همه حکایت از دردی پنهان داشتند. ترا خواب ابدی در ربود ـ تو به خواب خوش رویا ها فرو رفتی بیاد محبوب، به یاد دلدار به یاد دیار و یار.

    تو به آسمان رفتی تا در آغوش ابر ها دنیای تازه ای را کشف کنی . و شاید در کنار پدر بیارامی…..؟

    آسوده بخواب که کلاغها بیدارنند.

    12 ژوئن 2001

  • نادر نادر پور

    امروز هفتاد وششمین روز تولد نادر نادر پور ما می باشد. بلی او به همۀ ما تعلق دارد. به همین مناسبت تنها یک قطعه از سرودها او را که پس از شورش وآوارگی سرود در اینجا میاورم:

    ” مرد می گفت که: خورشید از آن زاویه خواهد تابید

    (نقطه ای را با سر انگشت نشان داد)

    ما بدان سو نظر افکندیم.

    نقطه ای سرخ، در فضای مه آلود شب می سوخت.

    مرد می گفت: خورشید از این پس نه همان بادیه پیمای کهنسال است،

    بلکه جوانی است سهی قد و میان باریک،

    گندمی موی وطلایی چشم

    که حریری به صفای نمک ونور به تن دارد

    نیمتاجی زده بر گیسو، چون شانه پوپک ها

    چکمه ای کرده بپا، سرخ تراز پنجه اردکها،

    اسب می راند و از راه نمی ماند،

    تا شما را به تما شای جهان خواند.

    همه خورشید جوان را به گمان دیدیم، شوق دیدار چنان بود که گرییدیم

    گر چه دیدیم که شب یکسره تاریک است،

    مرد می گفت که: معجزه نزدیک است!!

    ناگهان، برق در آن نقطه موعود، حریق افروخت

    گوشه ای از شب تاریک در آن آتش خونین سوخت.

    ……..

    پیری از آن شعله برون آمد،

    از کلاهی که شباهت به عرقچین لئیمان کلیمی داشت

    مویی افشانده بر اطراف سرش چون کاه

    در قبایی که تعلق به غلامان قدیمی داشت

    پیکر فربه او کوتاه

    دیده سرخ بر افروخته اش گریان

    پای لنگش چو همان بادیه پیمای کهن، عریان

    پنجه سوخنه اش غرقه بخون آمد

    همه خورشید دروغین را در نیمه شبان دیدم

    شدت گریه چنان بود که خندیدیم.”

    یاد او همیشه گرامی باد

    چهارشنبه

  • روسیو خورادو: یاد نامه

    ماریا دل روسیو موهدانو خوراد در هیجدهم سپتامبر هزار و نهصد و چهل و چهار در چیپیونای ( کادیس ) به دنیا آمد. آنها دو خواهر بودند ویک برادر. پدرش فرناندو کفاشی داشت و مادرش روزاریو درخانه به بچه داری مشغول بود و همۀ ساعات او صرف سه فرزندش میشد.

    روسیو بزرگترین آنها بود بعد گلوریا وسپس آمادور برادرش. روسیو از کودکی عاشق هنر و هنرپیشگی بود. صدایی دلپذیر و گوش نواز داشت. او اولین بار درسن هشت سالگی روی صحنۀ تأتر مدرسه آواز خواند و سپس وارد دسته کر کلیسای کوچک شهر چپیونا شد.

    چهارده سال بیشتر نداشت که پدرش از دنیا رفت و خانواده را بی سرپرست گذاشت. در آن زمان روسیو سخت غمگین شد و این غم تا آخر عمر از او جدا نشد. او خیلی زود مجبور شد که برای کمک به خانواده بکار مشغول شود. همه جا کارکرد حتی در مزرعه.

    قدی بلند وهیکلی زیبا وبخصوص دستهای او بسیار ظریف و کشیده بودند. او می خواست که وارد کار هنر پیشگی شود، اما مادر بزرگ او سخت با این کارمخالف بود و روسیو اعتصاب غذا کرد وتا یک هفته فقط بیسکویت می خورد. سرانجا م تصمیم گرفت که به مادرید برود ودر آکادمی موزیک نام نویسی کرد. او چند فیلم موزیکال هم بازی کرد اما قدرت صدای او بیشتر از آن بود که او فقط یک هنر پیشه بماند بنابراین بسوی موزیک روی آورد: صدایی رسا بلند وبا زیر و بمهای بسیار زیبا ومسلط بخود.

    او دوبار ازدواج کرد واز ازدواج اول خود یک دختر بنام روسیتو دارد و یک برادر وخواهر را نیز از کلمبیا بفرزندی قبول کرد. همسر دوم او خوزه اورتگا کانو گاو باز مشهوری است که سخت دلبسته روسیو بود. او دو نوه هم دارد یک پسر ویک دختر.

    اسپانیا سنگ تمام را برای هنرمند خود گذاشت. هم اکنون آرامگاه او در چپیونا و کلیسا ی کوچکی که روسیو در آن جای گرفت زیارتگاه صاحبدلان و عاشقان اوست.

    هنگام آواز خواندن همیشه دستهای او باز بودند، گویی می خواست دنیا را درآغوش خود بگیرد. برادر زاده اش که بخرج خود روسیو آکامی موزیک را تمام کرده، شاید روزی بتواند که خاطره اورا زنده نگاه دارد.

    روانش شاد باد.

    خلاصه شده از مجلۀ “پرونتو”

  • هنر!

     

    مجله هفتگی با عکس ( روسیو) در دستش گریۀ کنان از راه رسید.  گفتم موضوع دیگر کهنه شده و تو تازه بیادت افتاده که گریه کنی؟

     

    گفت نه دلم برا ی خودمان میسوزد.  برای هنر مندان خوبی که داشتیم، همه بیصدا، فقیر و تنها در گوشه ای فراموش شده واز دنیا رفتند.

     

    گفتم: در سرزمین ما هنر همیشه ( حرام ) بوده.  فرهنگ ما با این سوی دریا ها فرق دارد. بعلاوه همیشه قدرتهایی پشت سر ( بعضی ) از هنرمندان هست که ما از آن بی خبریم.  کلیسا هم کا ری به آنها ندارد.  تا وقتی که ( متدین ) باشند وبچه ها را غسل تعمید بدهند و به کلیسا برسند از آنها حمایت میشود.

     

    بغضش ترکید وگفت، نه تو نمی فهمی! من از بچگی عاشق رقص وباله بودم.  صدایم هم نسبتاً خوب بود.  روزی به معیت دوستی رفتم به کلاس باله مادام ( یلنا )  و اسم نوشتم.  از خوشحالی روی پایم بند نبودم.  رفتم خانه که  پول برای تهیه لباس و کفش باله بگیرم.  در عوض ما درم آن چنان کتکی بمن زد که تا ابد فراموش نمی کنم.  بعد هم گفت: اگر میخواهی ج … بشوی چرا دیگر پول می دهی!!

     

    رفتم به کلاس پیانو وآنجا اسم نوشتم تا بلکه کمی ازغصه هایم کم شود.  فردای آنروز با کتک از کلاس بیرون آمدم و دوباره شنیدم که مامان می گفت اگر می خواهی….حال نباید برای آنچه که میتوانستم داشته باشم واز من گرفتند گریه کنم؟

     

    به عکس روسیو که درنهایت خوشبختی وزیبایی بود نگاهی انداختم وگفتم: نمیدانم والله…

  • سایۀ حسرت

     

    در آن سرزمین دور، در میان تاریکی،

    کوچه میعاد ما با بوسه های گرم تو،

    چه طعم گوارایی داشت.

    بوسه های طولانی که بمن جان می دادند.

    من پر از خاطره ام.

    من پر از اندوهم.

    دیده ام از حسرت آن کوچه،

    با فضای نمناکش،

    با سایۀ روشن  ماه،

    بوی باران خوردۀ دیوار،

    ویاد آن شبها؟

    و آن روزها ی خوب که رفتند.

    من پر از اندوهم،

    کوچۀ میعاد ما گم شد.

     

    بی تجربه به راه سفر پا گذاشتم

    بدون آنکه بفکر کسانی باشم که در پشت سر نهادم.

    غمگین، به دشتهای خالی آمدم

    به دنبال  آفتاب،

    ودیدم که آفتاب کوراست، وآسمان پرستاره

    در گور است.

    سیلاب اشک را جاری ساختم،

    در حسرت آنان که بجا گذاشتم.

     

    در شهرها ناشناخته، راه می رفتم

    نه دیوارها مرا می شناختند

    ونه مردم

    همه از هم می گریختند

    آ شنایی بچشم نمیخورد

    همه نقاب بر چهره گذاشته بودند،

    واز کنارهم بی تفاوت 

    می رفتند.

    من نقابی نداشتم که برچهره ام بگذارم

    بجزسکوت.

     

    سه شنبه

  • خواب

     

    چه بگویم؟ که زمانه گاه بگاه مرا می لرزاند،

    نمیدانم از چه بگویم، از که بگویم؟

    آنچه که گفتم، بیاد داری؟

    آنچه که از دل برخاست، آ یا بردلت نشست؟

    چه گفتم؟ نمیدانم،

    این افسانه پردازیها،

    آیا ترجمان عشق من بودند؟

    نه ستاره میخواهم  نه ماه،

    نه عشق، نه آه، نه توشه، نه برگ،

    دوباره بااشک، می نویسم بر یک دیوار سنگی،

    مگر بر دل سنگت بنشیند،

    این بار.

    خواب، چه شیرین است،

    و شیرین ترازآن، سنگ بودن، تحمل نکردن،

    حس نکردن، اندیشه نداشتن،

    آنهم  در زمانی که ویرانی و فرومایگی

    فرمان میرانند.

    مرا بیدار نکنید، بگذارید بخوابم.

    نه، بیدارم نکنید.

     

    ثریا / دوشنبه

  • چرا که نه

     

    مرگ حق است و همه باید این راه را طی کنیم، انسان که باید با یک نیروی ناشناخته نبرد کند و سرانجام هم مغلوب ومقهور او خواهد شد.

     

    روسیوی دیگری (خورادو) امروز صبح پس از چهار سال مبازره و جنگ با بیماری سرطان طحال جان به جان افرین تسلیم کرد.  او خواننده موفق ومردمی در اسپانیا بود، خوب میخواند، خوب زندگی کرد وخوب صحنه آرائی نمود، خوب دلها را بدست آورد و سر انجام به دست مرگ مغلوب شد، اگرچه هنوز برای مردنش زود بود.

     

    دیروز صبح  “محمود به آذین” ما هم مرد. او مرد صحنه نبود، اما مرد اندیشه ها ودلهای پاک بود.  نمی دانم چرا بیاد گفته سرکار خانم اوریانا فالاچی افتادم که سالها پیش در یکی از کتابهایشان افاقه فرموده بودند که “انسان باید بلد باشد که دراین دنیا چگونه خود را بفروشد!”

     

    ایشان این نکته مهم  را در سر پیری یاد گرفتتند و حالا تفنگ را از روبسته ومیخواهند مسلمان کشی و مکزیکی کشی کنند.  ایشان فراموش کرده اند که در دین کاتولیک نفرت گناه بزرگی است.  مگر آنکه ایشان فقط از دین خود صلیب انداختن را یاد گرفته باشند؟ صد البته نباید منکر آن شد که آ پارتمان بزرگ در قلب نیویورک (در منهتن) و رفت وآمد با بزرگان باعث شده که ایشان گذشته خود را بکلی فراموش کرده اند.  حال می خواهند آخرین سالها عمر  خودرا مانند یک سکه بی ارزش فدای صلح جهانی بکنند.  آنهم با اینهمه نفرت؟  واقعاً که باید بشما بخاطر اهداف انسانی و بی نظیر خود یک جایزه نوبل صلح هم بدهند تا آنرا کنار سایر جوایزخود بگذارید وافتخار کنید.

     

    من از قوانین این دنیا سر در نمی آورم و نمی دانم که چگو نه  انسان میتواند در جوانی خود فروشی کرده و درسن پیری وکهنسالی نیز بنوعی دیگر  خود را بمعرض فروش بگذارد؟

     

    نه خانم عزیز، لطفا تفنگتان را غلاف کنید و به همان ویسکی شبانه خودتان اکتفا کرده واز بلند یها به چمنهای سبزودرختان وگلهای مصنوعی بنگرید که روزی همه آنها را بباد تمسخر گرفته بودید.

    شاد باشید

     

    http://www.entekhab.ir/display/?ID=21298&page=1

  • به آذین

     

    شادروان محمود اعتماد زاده از دنیا رفت و امروز صبح  روسیو خورادو خواننده مردمی اسپانیا مرد.

     

    ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟

     

    اول ژوئن دوهزارو شش

  • فتح الفتوح

     

    در زمان ساسانیان، هنگامیکه اعراب به ایران تاختند وشاه ساسانی فرار را برقرار ترجیح داد، پایتخت با همه ثروت آن به دست اعراب از نوادگان بنی امیه افتاد و به همین دلیل نام آنرا فتح الفتوح نامیدند.

     

    ایرانیان در آن زمان کوشش بسیار کردند که از ریشه کنده نشوند و کمتر به آیین اعراب تن در دادند.  در زمان هارون وپسرش مأمون آداب و رسوم ایرانیان دوباره معمول شد.  طرز لبا س پوشیدن، غذا خوردن، نواختن موسیقی و جشن عید نوروز که رسم ایرانیان بود از نو دوباره زنده شد.  با همه اینها عده ای سخت تمایل داشتند که “عرب زاده”  باشند و حتی شماری از آنها زبان فارسی را ترک گفته  و بزبان تازی سخن میگفتند و نوشته ها وآ ثار خودر ا با افتخار !!! تمام به زبان جدید عرضه میداشتند.

     

    در آ ن زمان اعراب حتی نمیدانستند که با اینهمه ثروت باد آورده و غنیمت مفت چکار کنند و چگونه آنها را اداره نمایند.

     

    مردی بنام  “مرزبان” اداره ای را بنا نهاد بنام (دیوان مالی  که با رسم ورسوم ایرانیان و بزبان فارسی اداره میشد.  سپس مردی بنام (صالح)  که از اسیران سیستان بود آن اداره را از ایرانیها گرفته وبه اعراب منتقل کرد.

     

    در تما م این مراحل اعراب سعی داشتند که دست ایرانیان را از مراکز مهم کوتاه نمایند و نگذارند که آنها به جایی برسند.  با آنها بد رفتار ی میکردند، آنها را به بردگی میکشاندند و به زنهایشان تجاوز میکردند و ….. داستان ادامه دارد.  وهنوز هم در سر زمین ایران زمین زنان ودختران مورد استفاده اعراب واعراب زاده ها قرار گرفته و همه نوع استفاده ای از آنها میشود.  فتح الفتوح از نوع دوم وتازه.

     

    همان روز

     

    هنگامی که اربابا ن، بردگان خود را به زنجیر ظلم می کشند و آنها را به قفس می اندازند،

    آ نها کم کم به قفس و زنجیر خود خو می گیرند و خیلی کم به آ زادی می اندیشند.

     کوها، دریا ها ناله میکنند، جنگلها فریاد می کشند،

    آ سمان خاموش وتاریک، گا هی برقی در آ ن می درخشد.

    این روشنی ماه نیست،

    شعله ای است که از آتشی بر می خیزد.

    فریادی است در یک سکوت مرگبار

    بر زبانها جاریست،

    “ما را چرا به اسارت گرفتید”؟

    ستاره ها میگریند، برای آنکه فرو می ریزند.

    آنها از دامن مادر میروند

    و می گریند ومیگویند: ما این نبودیم  که هستیم.

     

    ثریا / چهار شنبه سی ویکم ماه می

  • تکه سوم

     

    باید به همان تز قدیمی مراجعه کنیم که میگوید برای نگاه کردن به یک پارچه سرخ رنگ براق، اول باید آهسته چشم به آن بدوزیم و سپس ناگهان به تندی ومکرر به آن نگاه کنیم.

     

    در دین مسیح وجامه آنها زیاد مطالعه کردم. چیز زیادی دستگیرم نشد به جز مقداری اراجیف و داستانهای ساختگی. و این درحالی است که عده ای از فلاسفه آنها اعتقاد براین دارند که از مسلمانان و بت پرستان عقب مانده ترند!!  دین مسیح دارد از درون متلاشی می شود. شاید روزی برسد که فقط یک دین در دنیا حاکم باشد. امتیازهایی که می گفتند در دین مسیح هست در همه ادیان دیده می شود – دوستی، مهر، خیر اندیشی، اطمینان، توبه، شهادت – همه یکجور درس می دهند فقط زبانشان فرق می کند. بنظر من بهترین روش دینداری وقوف به حقیقت است و در واقع دشوارترین آنها.

     

    زمانی آرزو داشتم که سفری به رم ومعبد واتیکان بکنم واز نزدیک با آن بارگاه بزرگ مسیحیت روبروشوم.  اما بعداً فهمیدم که نیرو و قدرت این دین چقدر باید قوی باشد تا بتواند با وجود اینهمه فساد و تبه کاری در دست عده ای نابکار، هنوز شکوه ومنزلت خودرا داشته باشد.  خوب طبیعی است، عده ای به آنچه که اعتقاد ندارند وانمود می کنند که مومن به آن هستند، وبرخی دیگر که تعداد بیشتری میباشند اعتقاد دارند در حالیکه از ماهیت آنچه را که باو معتقدند سخت عاجزند.

     

    کتابهای امروز چیززیادی ندارند و همه تکرار گذشته هاست. کتابهای قدیم پر محتوی تر واصیل تر بودند.  من خیلی دلم می خواست که پاکی خودم را بدست بیاورم.  شاید عده زیادی نیز همین آرزو را دارند.  می خواستم با بهترین وجهی با عواطف خوبی با خدای خود روبرو شوم.  نمی خواستم که ریاکار باشم. من از سایر ادیان چیز زیادی نمی دانم.   اجداد مادری من زرتشتی بودند وشخص پدرم فقط یک صوفی! بنا براین با آنچه که بعنوان دین ومذهب بر سر زمین ما حاکم بود چندان دلبستگی نداشتم  و به همین دلیل هم به دنبالش نرفتم.  مطالعه هم چیز زیادی بمن نداد – مقداری خشونت، نفرت، بیزاری، توهین و ریا کاری.

     

    من همیشه گمان میبردم که در دین مسیح از این بد کاریها نیست در حالیکه ظاهراً حرص وطمع اینها بیشتر است. آنها همه چیز را میخواهند – ترا، خانواده ات را، و مال واموالت را احساس ومعنویت ومغز ترا، وهیچ پشتیبانی هم از تو نخواهند کرد.

     

    دین در واقع باید در رفع گناهان ما بکوشد درحالیکه مقدار زیادی بار گناه بردوش ما میگذارد.

     

    دنباله دارد

  • If

     

    دوست نادیده،

     

    اگر توانستی با آنچه که قسمت کننده بتو داده راضی باشی و حسرت نخوری و برای بردن سهم بیشتر به هر حقارتی تن در ندهی؛

     

    اگر توانستی دوستانت را از صمیم قلب دوست بداری ودشمنانت را تحمل کنی؛

     

    اگر توانستی چشم به مال دیگری نداشته و خط مستقیم راهدف قرار داده واز توانایی خودت بهره برده و از اندیشه اندیشمندان گذشته پند و راه درست را انتخاب کنی؛

     

    اگر توانستی پا به درون خانه ایکه ترا خوانده اند بگذاری بدون آنکه بر روی اثاثیه و محتویات آن خانه قیمت بگذاری؛

     

    اگر توانستی با اولین برخورد به شخصی، بدون آنکه به چشم حقارت با بنگری، به اندیشه اش احترام بگذاری و اورا قبول کنی؛

     

    اگر توانستی با پشتکار وزحمت خودت پله پله بالا بروی بدون آنکه عجله داشته باشی تا فوراً به “اوج” برسی؛

     

    اگر قبول کردی که زندگی یک گرد گردان است و آدمی را با خود بالا وپایین میبرد؛

     

    اگر توانستی هنگامیکه در سرازیری و پایین زندگی قرار میگیری، خودت را محکم واستوار نگاه داشته و بانتظار گردش بعدی چرخ روزگار باشی؛

     

    اگرتوانستی هنگامیکه در اوج هستی اندیشه افتادن را از یاد نبری؛

     

    اگر توانستی تنها لقمه خودت را بخوری وسهم دیگران را برای آنها بگذاری؛

     

    اگر توانستی از کنار یک افتاده حال با اندوه بگذری بدون آنکه شانه بالا بیاندازی و بگویی که (خلایق هرچه لایق)؛

     

    اگر توانستی که هر وسوسه ای را بحث وتفکر ندانسته و بدنبال هرره گم کرده ای نروی؛

     

    اگر توانستی معبود و معشوق و خدا را در میان سینه خود بیابی؛

     

    اگر توانستی  سراپا گوش باشی و هوش واسرار عیان نکنی؛

     

    اگر توانستی در امانت خیانت نکنی و سپرده امانت را چون جان گرامی نگاه داری؛

     

    اگر توانستی یک دانه را صد دانه کرده، تنها با همت والای خود؛

     

    اگر توانستی روح خودرا نجات داده و در جفظ آزادگی او بکوشی؛

     

    اگر توانستی با دیده بصیرت به دیگران بنگری  بدون آنکه پرسشی از مکنت و هستی آنها بکنی….

     

     

    آنگاه تو یک انسان خواهی بود، دوست من