Author: Soraya

  • دگمۀ قرمز

     

    امروز من صاحب یک پدیدۀ نوین انسانی شدم.

     

    یک جعبه با مقدار زیادی سیم ودکمه قرمزو زرد و سبز و یک گردنبند مزین به یک نشان قرمز برای مواقع اضطراری وخواستن کمک از دکتر ونرس و آمبولانس وغیره …

     

    به مامور نصب گفتم: زندگی چقدر زشت وبی معنی شده؛ اینهمه تشکیلات بجای (فامیلی).  سیستم جدید برده داری:  جوانان را به کار می کشند وسالمندان را با این اسباب بازیها سر گرم می کنند.

    زمین وکره خاکی داغ شده.  آب نیست.  کمبود باران وبرف و انبوه سازی بدون هیچ رویه و اسلوبی. هوا نیست.  دلخوشی نیست.  هوا را در بسته بندی می فروشند و آب را با قطره چکان به گلویت می فرستند.

     

    کجاست آن هوای پاک کوهستانی و دشتهای سر سبزو خرم؟  شاید از من دورشده؛ شاید دیگران و از ما بهتران آنهارا دارند؟  خوب، در کنار یک سیستم جدید باید زندگی را به پایان رساند و فضولی هم موقوف!

     

    پنجشنبه

  • لندن

     

    زهد وسجاده و سجده و ورد سحر

    من و پیمانه و میخانه و پیمانه گری

    تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید

    بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری

    سرو آزاد از آن شد که ثمرهیچ نداشت

    بی ثمرباش که ثمرهاست در این بی ثمری

     

    م. بهار

     

    چند روزی فلکم حکم رایگانی داد و توانستم پس از چند سال به یک تعطیلات کوچک بروم و سفری وسیری به پایتخت بزرگ سرزمین هزار چهره وهزار رنگ و بازار بزرگ دنیا بکنم.

     

    نه در هتلهای چند ستاره سکونت داشتم ونه اتومبیل آخرین مدل به زیر پایم بود؛ در یک استودیوی کوچک در کنار بسی مهربانیها و قلبهای پاک وسر شار از لطف و بدون هیچ پیرایه ای روزها را بسر آوردم و چقدر امروز دلم برایشان تنگ شده و نمی دانم چگونه و به چه ترتیبی میتوانم جبران اینهمه مهربانیها را بنمایم. ستاره بزرگ زندگیم، آن درخت جوان وشاداب که با حسن نیت تمام درسهای زیادی بمن آموخت.

     

    در طول این سفر به کسانی برخوردم که سخت مرا تحت تاثیر روش و رفتار خود قراردادند.  جوانان تحصیل کرده که با فروتنی تمام خودرا (هیچ) می نامیدند. بانوی والا مقامی که از چهرۀ پاک و مهربان او اصالت میبارید با کمک همسر وفرزندان برومندش رستورانی را اداره میکردند و من آرزو داشتم که هزاران بوسه بر آن دستهای هنرمند وپر برکت بزنم.

     

    و امروز ناگهان خودم را در میان مشتی مردم بیهوده یافتم که همه زندگیشان در (فخر) می گذرد واسیر رویاهای خود میباشند؛ دم زدن از اجداد وسلسله های آنها و همه از اینکه روزی دست فلان جدشان با دست مثلا حسن صباح تماس پیدا کرده و یا همکلاسی ابوریحان بیرونی بوده و یا با فلان پوستین نشین وفلان شیخ هم کاسه شده نه زمین را ونه آسمانرا به پشیزی می خرند و خدارا هم بنده نیستند.

     

    خوب اینها همۀ نشان فرهنگ پربار و تمدن چندین هزارساله ما میباشد. مقداری قوری واستکان با نقش و چهره مرحوم شاه قاجار و استکانهای لب طلای محصول ترکیه و تسبیح وسجادۀ ترمه. آیا تمدن ما فقط از زمان ناصرالدین شاه شروع شد؟

     

    بهر روی امید است روزی ما از این خواب گران بیدار شده و بجای تقلید و پیروی از تمدنهای جا بجا شده  خودمان را بیابیم و باز شناسیم و فراموش نکنیم که کی بودیم، کجا بودیم و حال چی هستیم.  و فراموش نکنیم که چهره ما نمایانگر درون ماست.

     

    با تشکر از همۀ عزیزانم.

     

    شنبه

  •  

    هادی خرسندی

     

    هادی که من می شناسم…هادی که دنیا می شناسد

     

    در دل این زمان و در میان دزدان و دغلبازان که همه در کسوت جویان به غارت دلها و جانهای پاک مشغولند او با یک شهامت غیر قابل تصور بر ما ظاهر شد

     

    من او را نه فرهیخته، نه شاعر، نه عبید زمان و نه نویسندۀ عالیقدر می خوانم.  این ادا و اصول را می گذارم برای آنهائیکه به این کلمات و این تعارفات دورغین عادت داشته و مرتب آنها را در هر زمانی بر زبان آورده و یا به نشخوار آن مشغولند.

     

    هادی ما با وجدان باز می خواهد ملتی را از خواب خوش مستی بیدار کند و آنها را از سستی ناشی از شراب دیروز به هشیاری بیاورد؛ او از بیماری برخواسته و به تیمار ما بیماران مشغول است.

     

    او لذت آزادی را با زهر آمیخته در دهان خود مزه مزه کرد بدون آنکه واقعا لذت آنرا بچشد.  او با ترازوی (صحیح) بدون آنکه هیچ وزن اضافی داشته باشد ما را می سنجد.  گفتنی است که در ادبیات و زبان مادری چیره دست است و به اوضاع واحوال و روحیه ما کاملا آ شناست – او یک روانشناس بالفطره می باشد.

     

    شاید من نتوانم آنطور که باید اورا در حد کمال معرفی کنم اما می دانم که او با نادرستی ها ونامردمی ها بیگانه است.  او زمانی شروع بکار کرد که هنوز ما مشغول نشخوار کردن علف دیروز بودیم و خاطره نویسی وخود بزرگ بینی و “من من من” بیداد میکرد.

     

    او مقام والایی در ادبیات ما دارد.  او با نثری شیوا و تازه و مخصوص خود قدم به جلو گذارد و در قالب طنز وگاهی شعر ناگفتنی ها را گفت. او با آگاهی تمام دانستنیها را در قالب طنز و شعر می آورد.

     

    او تا جایی که توانسته کوشش کرده که بما درس اخلاق ومیهن پرستی بدهد و مردم از خود بیگانه را با یک طنزشیرین و گاهی تلخ بخود آورد. خلق خوی او و راه وروش او انسانی است و از اوهام وخرافات به دور است.

     

    هادی خرسندی پسرایران زمین و عزیز همه ما ایرانیان راستین می باشد.

    عمر او دراز ومهرش تا ابد پایدار…

     

    بامید پذیرش : ثریا / اسپانیا

  • تعطیلات

    این صفحه تا اوایل سپتامبر تعطیل است .

    رفتیم به مرخصی وانشاءاله به زودی زود بر میگردیم ،

    اگر عمری باقی ماند واگر حادثه ای رخ نداد وغیره ….

    تا دیدار بعدی . ثریا / اسپانیا

  • آسمان تهران

    در عکسی روی صفحۀ اینترنت عمارتهای سر بفلک کشیدۀ تهران بزرگ را می دیدم و باین فکر افتادم که این بلندیها آیا وسعت گنجینه های سرقت شدۀ یک ملت را پوشانده اند؟ و چه چیزهایی را در خود پنهان کرده اند؟ آن زنانی را که باهزاران زر و زیور و منگوله خود را آراسته اند تا زیر اینهمه زیور، حقارت وبرهنگی قلبهایشان را پنهان کنند؟ در زیر این بلندیها چند صدهزار استخوان مردان وزنان نیرومند پنهان است؟

    آیا روزی فرا خواهد رسید که همۀ آوارگان و از دیار گریختگان باهم در زیر سایۀ عطر گلهای یاس و اقاقیا و در میان یک فضای باز واقعی راه پیمایی کنیم؟ آیا آرزوهای غلط ونا بجای ما روزی جای خود را به یک فکر سالم و قلب تازه ونیرومند خواهد داد؟ آیا روزی خواهد رسید که اشک حسرتی بر گوشۀ چشمی نباشد و همۀ دستها آماده شوند تا اشکها را از چشمان یکدیگر پاک کنند؟

    وه که چه عالم دلپذیری خواهد بود زمانیکه انسانها از سلامت کامل برخوردار و دیگر حرفی از ایدز وسرطان و (بیماری مرغی) و غیره نباشد! روزی که سینه ها بی کینه و دستها بجای دخالت نا بجا به کمک هم بشتابند و نفس ها پاک شوند. آیا آن روز فرا خواهد رسید؟

    تنها یک نگاه واقعی به جوامع امروز میتواند همۀ تاریکیها را عیان سازد. دنیای امروز یک دنیای وحشتناک و بدون هیچ انظباطی است. زمین بکلی زیبایهای طبیعی خود را از دست داده. آب و هوا مسموم و جنگلهای سر سبز که می توانستند نیروی کافی به انسانها بدهند بکلی نابود شده و تبدیل به ساختمانهای زشت و بیقواره شده و انبوهی آهن وبتون که روی هم سوار است.

    فاصله ها زیادتر و همبستگیها و همدردی ملتها از بین رفته و دیگر هیچ اتحاد واتفاق تازه ای وجود ندارد. دیگر هیچکس دیگری را برادر وخواهر خود نمی داند. دنیا دو قسمت شده، (طبقۀ بالا وطبقۀ پایین). آدمخواران حریص آنچنان حرص وطمعشان زیاد شده که دیگر حتی مادر وخواهر خود را نیز نمی شناسند. شکل ظاهری آدمها بکلی مسخ شده: قیافه های نامطبوعی که انسان را به ترس وامی دارد. گرسنگی بیداد میکند و کم آبی دنیا را تهدید کرده فضای سبز هر روز کمتر میشود و ……..

    نجات بشر به دست چه کسی است؟ کجا باید رفت؟ به کدام سو و از کدام پنجره باید امید کمک داشت؟ عاقبت این کره خاکی چه خواهد شد؟

    Don’t ask any moreاین هم مانند همه سئوالهایم بیجواب می ماند…..

  • نامۀ دختری به پدرش

    قسمت دوم

     

    امروز بدجوری یاد تو مرا غمگین می سازد.  پنجاه واندی سال است که از دنیا رفته ای.  نمی دانم چرا اینهمه عجله داشتی که بروی؟  نمی دانم، شاید تو دنیا را بهتر از من میشناختی و فهمیدی که چندان ارزش ندارد.  شاید وابستگی تو به خانواده ات و سپس بمادر، ترا ناامید ساخت و به دست خودت رشته جانت را بریدی.

     

    امروز یاد تو بودم.  یاد آن دوات مرکب شیشه ای که برایم خریدی و یاد آن توپ کرم رنگ پلاستیکی که برایم سوغات آوردی و روی همه علامتی گذاردی تا از من ندزدند! از من دزیدند، آنهم دخترکی خوشگل از خانواده ای معروف که تو آنهارا می شناختی. تو رفتی دوات وتوپ مرا پس گرفتی.  سالها در غربت عده ای بر آن شدند که شرف مرا ببازی بگیرند، و تونبودی که شرف مرا پس بگیری.

     

    من  نه آن دوات را دیگر می خواستم ونه آ ن توپ را، چرا که به دست دیگری افتاده بود.  من همان دختر بی شیله پیله، ساده وصاف کوهستان بودم و کم کم، پدرعزیزم، مردم دزد ودغلکار مرا احاطه کردند و همۀ چیزم را به یغما بردند و تو نبودی که آنهارا برایم پس بگیری.

     

    امروز با پول می شود همۀ چیزهای خوب را خرید: منصب، مقام، حتی شرف  وخانواده، اما گمان نکنم پدر جان که بشود اصالت وجود را هم خرید.

     

    این روزها خسته و فراموش شده و فرسوده از یک مبارزۀ بی امان و دلم می خواهد که به نزد تو بیایم، شاید آنجا تو (فانوسی) به دست گرفته و دوباره در کوچه های آشنا باهم قدم بزنیم و تو برایم قصه بگویی.

     

    پدرجان، پدر داشتن در این دنیا نعمتی است، اگرچه یک لات بی سرو پا وسر گذر باشد.  دنیای امروز بیمار شده واشتهای مردم سیری ناپذیر است.  فقط پول، طلا و قدرت حاکم بر زمان است، و دیگر کسی افسانۀ دل نمی خواند.

  • نامۀ دختری به پدرش

     

    این نامه کمی طولانی است و از حوصلۀ خیلی ها بیرون.  اما برای من یک (تاریخ) است:  در تاریخ پانزده جولای هزارو نهصد و نود وشش که طی یک نامه همه چیز را واگذار کردم.

     

    ” پدر، من امروز نامه ای را به  پست دادم که سر نوشت ساز من است: یا همه چیز را از دست می دهم و یا همه چیز خواهم داشت!!!  دیگر ازخودم و افکار متضاد خسته شدم.  حالا احساس راحتی بیشتری می کنم.  همه چیز را دادم، همانند یک سکۀ کثیف که باید از خودم جدا می کردم. کاش زنده بودی و می توانستی جواب سئوالها ی مرا بدهی. 

     

    امروز به هرطرف که نگاه میکنم خیلی چیزها هست که از دست آنها نمی توانم خلاص شوم. اینجا بهشت است!!  مجسمه های طلایی، برنز، پارچه ای، چوبی و گلی، و فرشته های معصومی که در نی لبکها می دمند؛ نمی دانم سرود ستایش را می خوانند و یا صوراسرافیل را صدا می کنند.  و هزاران قدیس که همه در راه (پدر) قربانی شده اند.  تقویم سالیانۀ من پر است از نام این مقدسان که در راه پدر جان دادند؛ عکسهای یک شهید راه پدرکه با گردن کج و چشمان از حدقه در آمده و یا چشمان بسته در لابلای صفحات آن جا گرفته است. 

     

    (سانتا لوسیا) چشمانش را کف دست گذاشته و راه  می رود، (سان سباستین) تیری از پشت گردنش بیرون آمده و مریم باکره با لباسهای زر دوزی شده و پوشیده از تور ومخمل و جواهر و هر کدام یک بچه در بغل گرفته.  بعضی از آنها گریه می کنند و اشگ بعضی ها خون است.  همۀ این باکره ها بشکل خود مردم آن سرزمین است.  در سر زمین مکزیک باکرۀ آنها زنی است سبزه رو با چشمان درشت و لبان قلوه ای و تنی ستبر و بزرگ. در ایتالیا باکره زنی است بسیار ظریف وزیبا، و در این سرزمین باکره گاهی کوچک باندازه یک عروسک وگاهی باندازۀ دختر من است.

     

    ایکاش عیسی مسیح زنده می شد و می دید که پیروانش چه نمایشگاهی بر پا کرده اند و چگونه مردم را دسته دسته به قربانگاه می فرستند. اوبا یک پیراهن کنفی بتن و یک تخته کفش و با چند بند جانش را در راه حقیقت داد و اینک فرزندانش در جام طلا خون او را می نوشند و در سینی طلا گوشت او را می خورند.

     

    بلی پدر جان، از اصل موضوع دور افتادم و پایم را در کفش بزرگان کردم.  تو پایبند اصول (حق) بودی.  درویش شدی، با آن کلاه پشمینه، آن کشکول و تبر زین و چنته هایی که بادست میدوختی و روی آنها را نقش و نگار می کشیدی و با نخ رنگین گلدوزی می کردی و به سایر دراویش هدیه می دادی.  من اما با وحشت بزرگ شدم، در میان روضه خوانیها و سینه زنها و زنان سیاه پوش و شیونهای مادرم که برای (امام حسین) غش می کرد وکارش به درمانگاه میکشید.

     

    پدر ایکاش زنده بودی و من مجبور نبودم مردان دیگری را دوست بدارم تا جای ترا برای من بگیرند.  چه شبهایی که با تو در کوهستانهای اطراف شهرمان قدم می زدیم و تو فانوس به دست می گرفتی تا راه را گم نکنیم و ما زیر نور فانوس قدم برمی داشتیم.  بعضی از شبها مهتاب بزرگ و سفید مانند یک طشت بزرگ نقره ای و ستاره ها که همه اطراف ما را گرفته بودند راه را برای ما آسانتر می ساختند.

     

    تو می رفتی بسوی دوستانت تا ساعتی از خود و خانه و مادرم دور شوی.  پدر، من بعدها عاشق مردی شدم که مانند تو (تار) میزد و بعد ها بخاطر تو راهی (خانقاه) شدم تا شاید بتوانم مانند تو درویش شوم!!  امروز هم سایۀ آن مرد را گم کردم وهم از خانقاه بیرون شدم.

     

    خیلی گفتنی ها دارم که از حوصلۀ اینجا بیرون است.  زمانی فکر می کردم که بر می گردم و از پنجرۀ خانۀ خودم به روی زمین خانۀ خودم، روی ماسه ها درختان میوه وسروهای کنار دیوار نگاه می کنم و آب دریای خودم را خواهم نوشید!!!  چه پندار عبثی!  امروز دیگر ابدا میلی به بازگشت ندارم و همه چیز را امروز بخشیدم به آنکه ظاهرا خودرا حامی من می پنداشت و دلش می خواست که از من (حمایت) کند. 

     

    من بخوبی می دانستم که او دروغگوی بزرگی است و می دانستم که کفگیرش به ته دیگ خورده و از فرنگ برگشته تا دوباره سورو ساتی بر قرارکند.  والا چه کسی زندگی آرام کنار اقیانوس و ساحل زیبای آن و آفتاب درخشان و شهر ستارگان وفرشتگان و زنان ودختران زیبا روی را میگذارد و برمیگردد به یک شهر دود زده و خودش را در آتش و خاکستر غرق می کند؟؟  همه رامی دانستم ولی دلم برایش سوخت.  عشقم تبدیل شد به ترحم، به یک دلسوزی. 

     

    امروز، پدر عزیزم، عجیب یاد تو کردم، توکه هر شب فقیری را یا به خانه می آوردی و یا در پشت مغازه ات جای میدادی؛ به آنها غذا می خوراندی و دود و دم می رساندی.  بعضیها خودشان را از بزرگان و حال مغضوب شدگان معرفی می کردند و تو بدون آنکه به روی خودت بیاوری با مهربانی پولهای مادر را خرج آنها می کردی و مادرم در آنسوی خانه ترا نفرین می کرد و گونه هایش را آنقدر فشار میداد که سرخی آ نها چند برابر میشد!

     

    اما تو گوشت باین حرفها بدهکار نبود.  بازهم شب دیگری فقیر دیگری میهمان تو بود.  گاهی هم به خانواده هایی سر می زدی و سور وسات وغذای آنهارا مهیا می ساختی، و سپس بگوشۀ اطاقت پناه می بردی وسازت را در آغوش می کشیدی.  اینها تنها سر گرمی تو بودند.  منهم خون تو در رگهایم جاری است.  منهم دلم برای همه می سوزد.  جایت خالیست که حالا ببینی دختر کوچک و عزیز دردانه ات چگونه بخشش میکند، برای آنکه غرور پایمال شده اش را دوباره به دست بیاورد.

     

    پدر جان، برای من زندگی فقط حرکت بوده، مبارزه بوده تکان خوردن جابجا شدن.  من هیچگاه شانس آنرا نداشتم که چیزی را آماده بمن بدهند و همیشه هر چه را هم که داشتم و به زحمت به دست آ ورده بودم از دست دادم.  از مجسمه های برنز و عروسکهای چینی و مبلهای گرانقیمت، از لباسهای ابریشمی وملافه های ساتن سخت بیزارم.  همین الان در همین جایی که زندگی میکنم انبوهی از این آشغالها اطرافم را فرا گرفته.  مغازه ها همه پرا از مواد زیبائی و زیبا سازی است. صدها کیلو پودر و ماتیک  و سرخاب  وعطرهای گوناگون در کنار کلیساهایی که پراز مجسمه و صلیب است جای دارند.

     

    امروز پدر بر این باورم که سخت بتو احتیاج داشتم.  بیشتر بتو محتاج بودم تا مادر.  یادم می آید که مادر اسبهایش را بیشتر از من دوست می داشت و آنها را (جوانان وپسران من) خطاب می کرد.  ویادت می آید که تو به آهستگی دست مرا می گرفتی و بکوچه می بردی و  برایم خوراکی می خریدی.  یا برایم سگ می خریدی.  و یادت میاید که روزی مادرم چگونه با بیرحمی کارد آشپزخانه را بر فرق سگ کوچک من کوبید و او غرق خون بخون در گوشه ای افتاد و مادر از ترس گفت که گوسفند اورا شاخ زده و تو فریاد کشیدی که زن، گوسفند ما که شاخ ندارد! و هراسان سگ را بغل گرفته و بیرون رفتی و من دیگر هیچگاه اورا ندیدم.  و تو در عوض برایم یک بچه آهو خریدی که او هم قربانی و لقمۀ نگهبان باغ شد.  حال امروز می فهمم که چقدر ترا دوست می داشتم و چقدر بتو وابسته بودم.  هر روز از مادر دور می شدم، آنقدر دور تا که به غربت رسیدم.

     

    پدر جان، امروز وحشت و تنهایی وغربت وترس وهرچیزی که در دنیا هست مرادچار کندی و سستی روح کرده.  تو تنها نبودی: برادرانت، پدر ومادرت وتنها خواهرت که همیشه حامی و پشتیبان تو بودند و شاید تو هم مرا خیلی دوست می داشتی که به دنبالم راهی شهر و پایتخت شدی؟!

     

    چقدر دلم برایت تنگ شده و ….. چه بیهوده به دنیا آمدم.

     

    این یاددشتها را در روز پانزدهم جولای یکهزارو نهصد و نود و شش نوشتم، هنگامیکه وکالتنامه تام الاختیار به آقای ….. داده بودم. 

  • گریز

     

    دلم می خواهد که از این شهر بگریزم

    دلم می خواهد بروم در میان همان سنگلاخها

    و تپه های دور

    آنجا که می دانم برایم پیغامی پنهان است.

    دلم می خواهد که از این شهر بگریزم

    از خیابانهای تو در تو و پر هیاهو

    از کوچه های باریک وتنگ

    از دالانهای بی هویت

    و خانه هائیکه مانند لانۀ زنبور

    و قفس قناری

    منظم، رویهم چیده شده اند.

    دلم می خواهد از این مردم بگریزم

    از چشمان شیشه و کینه توز آنها

    از گرفتگی نفسهایشان.

    گاهی احساس می کنم  که دیوارها هم

    با من دشمند و کوچه ها

    بمن دشنام میدهند

    دلم می خواهد از این شهر بگریزم.

     

    از یادداشتهای گذشته –

    جولای دوهزار

  • دوستی

     

    اساس و بنیاد انسانیت بر سه چیز نهاده شده است: راستگویی، وفای به عهد و حفظ امانت.  کسی که فاقد این صفات باشد شایستۀ نام انسان نیست، اگر چه هنرمند بزرگی باشد.

     

    این سه اصل مهم زندگی که در تمام ادیان وجود داشته: در کیش زرتشت، اسلام ومسیحیت.  حتی صحرا نشینان که یک زندگی نیمه وحشی داشته اند، سخت باین اصول پایبند بودند.

     

    روزی سعادت این را داشتم که میان هزاران انسان، شمارا  به دوستی خود برگزینم و گذاشتم که غوغای زندگی ادامه یابد.  حال احساس میکنم که همۀ ذرات وجودم، آسمان وزمین بمن می گویند: ” دیگر بس است.  دست بردار و از او بگریز و به راه خود ادامه بده. “

     

    در شما هیچ یک از این صفات بالا وجود نداشت؛ نه انسانیت ، نه وفای به عهد و نه راستگویی.  و اما من برای این سه خصلت انسانی ارزش بسیاری قائل هستم.

     

    شنبه

  • اسب زیبا

     

    می گویند روزی یک اسب بسیار زیبا به نزد (زئوس) خدای خدایان رفت و گفت:

     

    ای خالق من وهمه جانداران، مردم بمن می گویند که من زیبا ترین موجود و آفریدۀ تو هستم.  من می دانم، اما می خواهم چیزهای دیگر هم داشته باشم و بنظر خودم زیباتر خواهم شد.

     

    زئوس لبخندی زد وگفت: بگو چه چیزی را می خواهی در وجودت عوض کنی؟ من ترا به آرزویت می رسانم.

     

    اسب گفت: اگر پاهایم بلند تر وکشیده تر بودند بهتر می توانستم بدوم، واگر گردنم مانند قوبلند بود و سینه ای پهنتر داشتم و روی پشتم نیز یک زین همیشگی بود، آنگاه بخوبی می توانستم سواری بدهم وچیزی دیگر کم نداشتم.

     

    زئوس لحظه ای تأمل کرد وگفت: بسیار خوب کمی صبر کن تامن آرزوی ترا بر آورده سازم، و سپس (کلمۀ آفرینش) را برزبان راند.  ناگهان خاک جنبید و ماده ای بشکل و هیبت تازه ای در مقابل تخت زئوس پدیدار گشت، واین همان شتر زشت و بد ترکیب بود. 

     

    هنگامی که چشم اسب به آن حیوان بدهیبت افتاد وحشت کرد وبر خود لرزید.  زئوس گفت: مگر این همان چیزی نیست که تو می خواستی:  پاهای بلند، سینه پهن  و روی پشت او یک زین همیشگی  ثابت که پیوند شده است؛  آیا می خواهی ترا اینگونه بیافرینم؟  اسب شرمنده شد و از آنجا رفت.

     

    نتیجه این حکایت با خود شما!

  • برای کی؟ برای چی؟

     

    ای نامهربانان، اگر گذارتان باین کوی افتاد

    برایم سهمی از نان شیرین زمانه بیاورید

    برایم آبی گوارا بیاورید تا منهم بتوانم

    جرعه ای بنوشم

    لحافی از پر مرغ سعادت با ابریشم خام

    برویم بکشید تا منهم دمی بیاسایم

    من خسته ام، من خسته ام

     

    ای نامهربانان، اگر گذارتان باین خانۀ

    متروک افتاد

    برایم کمی مهربانی وام گرفته وبیاورید

    به همراه چراغی که بتوانم با آن

    سیاهی شب را بشکافم

    و آسمان بی ستاره را تماشا کنم

     

    دریای آرام درکنارم بصورت غولی سیاه

    دهان باز کرده و من از آن می ترسم

    از شب تاریک می ترسم

    و از آن دیوار بلند

    که آن سیاه پوش را با دستهای بزرگ

    و دهانی شهوت آ لود

    به تهیگاهم می نگرد، می ترسم

     

    ایکاش  (او) یکبار، فقط یکبار

    دهان باز می کرد و بمن می گفت

    بیا، یا برو.

    …….

  • نامۀ سرگشاده به حضرت باریتعالی

     

    خدای بزرگ ومهربان، دانا و آفرینندۀ این کرم خاکی

     

    جسارت کرده و با بهترین دعاها و زیباترین درودها به خدمت آن حضرت، اجازه می خواهم ضمن چند سئوال در این نامه نیز نکاتی را که بسیار بسیار برای من مجهول مانده روشن سازم. 

     

    البته بسیاری از نکات مجهول هنوز برای این بشر دوپا معلوم نشده و عده ای از شکافتن اسرار صرفنظر کرده و به راه بیعاری خود ادامه می دهند.  عده ای هم با اصرارتمام می خواهند خود نمایی کرده و مرتب به درگاه آن مقام  والا درود می فرستند.

     

    من هیچکدام از این کارها را دوست ندارم و دلم می خواهد که شما سئوالهایم را یکی یکی خوانده و سپس بمن جواب دهید البته از اینکه (تو) را شما خطاب می کنم منظورم کفر و شرک گویی نیست.  من اصولا آدم با ادبی هستم و در نامه نویسی همیشه مراعات کرده واحترامات طرف را بجا می آورم! بنا براین، شما تنها (تو) هستی وبس.

     

    دیروز شنیدم که پسر نازنینی که خانواده اش روزی همسایۀ ما بودند و پسرک همبازی پسر من بوده ودرحال حاضر در کانادا بسر می برند دچار بیماری لاعلاج سرطان خون شده و زندگیش روبه پایان است.  من این خانواده را بیشتر از چند بار ندیدم. آدمهای شریفی بودند؛ پدر گویا مهندس فنی و مادر یک معلم بوده و مادربزرگ با  کار در خانۀ بزرگان بچه هایش بزرگ کرده و به ثمر رسانده بود.  این خانواده داری دو دختر ویک پسر و این تنها پسر امروز دارد جلوی چشمان آنها مانند شمع آب می شود: پسری باهوش، درس خوان و مودب بود.  با آنکه آنها در کانادا وضع اسف باری دارند اما با زحمت زیاد و کار خستگی ناپذیر برای نجات فرزندشان از پای نمی نشینند.

     

    آنها از حزب شما به طرف قطب شمال فرار کردند باز آنجا گیر افتادند و پسرک دچار این بیماری مهلک شد.  حال چرا میان اینهمه آدمهای وحشتناک و حیوان نما که شما خلق کرده اید به این پسربیگناه چنین افتخاری را دادید نمی دانم!  او نان آور خانواده نیز بود چرا که پدر نتوانست از شغل مهندسی خود در کانادا استفاده کند و مثل همۀ مردمان بدبخت فراری که راهی غرب شدند آنها متحمل رنجهای زیادی شدند.

     

     من سالها بود که از آنها بی خبر مانده بودم تا که دیروز شنیدم پسرک دچار بیماری شده، و این خبر را کسی بمن داد که از جمله درود فرستدگان شماست و کلی هم افتخار می کند که (متدین) می باشد و با همین مقدار کم تدین توانسته خودرا از تمام حوادث دور نگاه دارد و در لوای همین تدین و ایمان هر کار بدی هم بکند، هیچ عیبی ندارد.

     

    حضرت باریتعالی، همین موضوع مرا بفکر انداخت که نکند شما هم مانند اربابان کلیسا و مساجد وکنیسا و غیره، در آن بالا و یا پایین (به درستی نمیدانم مقر امپراطوری شما در کجا قرار دارد) در انتظار پاداش و اجرتی هستید؟ وآیا می شودکه بما که تنها گناهمان پاک بودن است بفرمایید چه چیزی را باید پیشکش کنیم؟ آیا شما هم قربانی می خواهید؟ و در ازای یک لقمه نان که می خوریم ویک قطره آب باید هدایایی عرضه کنیم؟ و آیا می شود مقدار واندازه آنرا تعیین بفرمایید؟

     

    حضرت باریتعالی، من از دیروز تا بحال هزار بار توبه کردم  که  ” گ ” نخورم و حرف نزنم اگر خانه ام تاریک و کوچک است، اگر همسایه ام آزارم می دهد و اگر دچار تنگی کیسه ام باز به درگاه شما سر تعظیم واردات فرود می آورم وصد بار میگویم

     

    مست بودم گر گهی خوردم  

    که فراوان خورند مستان

     

    و دست به نوشتن این نامه زدم و می خواهم از مقام آن حضرت تقاضا کنم به دعای این بندۀ ناچیز توجه فرموده و ببیند که چیزی برای پیشکش ندارم از سر بره های من بگذرند و اگر ممکن است به آن پسربیچاره رحم فرموده اورا شفا بخشند.

     

    حضرت بایتعالی، مرحوم همسر من ابدا دین وایمانی نداشت تنها ایمان او (پول) بود و زن و شرا ب، و چه خوب زندگی کرد وچه راحت هم مرد.  اما منکه تنها ایمانم عشق به شما وبشریت بوده  درحال حاضر سرگردانم و هنگامی که به گذشته نگاه میکنم و حال را میبینم و به آیندۀ ناپیدایم می اندیشم از خود میپرسم این بود نتیجه؟…

     

    حضرت باریتعالی، می دانم که شما اطاقهای زیبای خودرا که من هنوز ندیده ام با گلهای شاداب ومعطر و جوان تزیین میکنید و می دانم که آبیاری این گلدانها و باغچه های  شما از اشکهای بیچارگان است.  می دانم که گرسنگان آفریقا و آوارگان آسیا باید قربانی سعادت چشم آبی ها وسفید پوستان و عزیز کرده های شما شوند، اما آیا این بس نیست؟؟!  پس کو آنهمه کرم و رحمی که بشما نسبت داده اند؟  آیا همه بی جا بوده؟ آ یا اصلا وجود دارید؟ واگر هستید میشود یک اشاره، یک علامت کوچک بمن بدهید؟ البته گاهی علائمی و اشاراتی را احساس کرده ام که باعث شده فوراً خود را جمع وجور کنم.

     

    حضرت باریتعالی، می بخشید که درنامه ام کمی تندروی بخرج دادم اما می خواهم بدین وسیله از شما تقاضا کنم اولاً آن پسر را شفا ببخشید، و هر بیماری که در هر کجای دنیا هست سلامت گردانید.  من چیزی ندارم که پیشکش کنم به غیراز قلبم و می خواهم تقاضا کنم اگر قرار است پیشکشی و یاهدیه ای نثار کنم خودم را قبول بفرمایید، اول ازخودم شروع میکنم.

     

    بیخود نیست که همۀ شاهان، شیخان، پیران و عالمان روحانی همیشه طلب می کنند بدون آنکه ببخشند.  آنها نمایندۀ عالم هستی می باشند و بما نشان می دهند که باید در ازای هرچیز کوچک یک تکۀ بزرگ بدهیم.  مالیات هم از قانون اساسی شما گرفته شده، اما مالیات ما انسانهای بیگناه چقدر سنگین است و گناهکاران چه سبک می روند.  نگاهی به زندگی مردان وزنان گذشته که از دنیا رفته اند کافی است تا انسان بفهمد که حضرت باریتعالی چگونه طرفدار قوی هستند واز ضعفا قلباً بیزار.

     

    نامه ام را اینجا خاتمه می دهم، نامه ای که هیچگاه به دست شما نخواهد رسید و می دانم که شما نمی توانید “خط” مرا بخوا نید و یا زبان مرا بفهمید.  من برای دلم نوشتم تا بلکه کمی آرام شوم و فهمیدم که شما بهترین ها را برای تزیین بارگاه سلطنتی خود می خواهید و برایتان مهم نیست که چه دلی شکسته و صدای شکستن این دلها هیچگاه بگوش شما نمی رسد.  شما اکثراً چشمان خود را روی هم می گذارید تا بقول رهروان طریقت به “عالم هپروت” بروید، بنا بر این شک دارم که از پشت پلک بسته چیزی ببینید.

     

    شما قوت وغذای ما را مانند نوکران از بالای سرمان به وسیلۀ هلیکوپترها فرو می ریزید حال هر کس ظرفش بزرگتر بود و دستهایش دراز تر بیشتر برمی دارد، واگر کسی ایستاد تا بقیه بخورند و نوبت را رعایت کرد مانند ما (ته کیسه) باو می رسد.  گوشهای شما هم سنگین است چرا که برای آرامش و استراحت خود در آنها پنبه گذاشته اید تا سرو صدای بمبها و خمپاره ها و جنگها به آن گوشها آسیبی نرساند.

     

    بنا بر این من نمی دانم چگونه می توانم از گوشۀ این اطاق کوچکم طی این نامه از شما تقاضا بکنم و یا شکایتی و یا احیاناً حکایتی.  وسر انجام در خاتمه بعرض حضرت باریتعالی می رسانم که من نه نماز می خوانم و نه دعا بلد هستم.   تنها به ندای قلبم گوش می دهم که آهنگ بشریت را می نوازد و تنها به صدای قلبم گوش می دهم که برای همه موجودات زنده روی زمین آرزوی سلامتی و بی نیازی را از درگاه شما آ رزو می کند.

     

    با تقدیم بهترین عشقها و مهربانی ها

    یک بندۀ کوچک فراموش شده

     

    اضافه: حضرت باریتعالی، من این نامه را پاکنویس کرده وبه دست باد می سپارم تا برای شما بیاورد.

     

    ثریا

  • اگر که ….

     

    یک باریکه آب شفاف برایم کافی بود

    که

    همه زمینها را به لرزه در آورم

    وهمه آنهایی را که کشته ام

    به گیاهان بلندی تبدیل کنم

    و همه درختان بید مجنون را

    آبیاری کرده ونیز

    جوی آب روان را که آواز خوانان

    از کنار کشتار من می گذشت

    تبدیل به رودخانهای بزرگ سازم

    و با سبوی کوچک، همه جنگلها را

    آبیاری کنم  اگر

    یک باریکه آب شفاف داشتم.

     

    فوریه سال دوهزار

     

    ……….

     

    اگر درست باشد و تو توانسته باشی باین ارزانی خود را بفروش برسانی، بنا براین من برمی گردم به پهنه و دشتهای سبز وخرم گذشته و فراموش می کنم که چه روزها بانتظار تو نشستم و برای رسیدن بتو زجر کشیدم، در حالیکه تو در آنسوی دریاها در جستجوی زمرد سبز،  یاقوت قرمز، مرجان گرانبها و الماس درخشان بودی و بر دلها زخمه می زدی.

     

    من قادر بودم از زمانهای خیلی دور بتو بیاندیشم و تو می توانستی به این ابرازعشقها پاسخی ندهی.  من قادر بودم باندازۀ تاریخ دنیا به ستایش تو بپردازم و دربارۀ تو بنویسم ودفترها پر کنم و سالها در سکوت به آنچه که برمن رفته فکر کنم.

     

    امروز در پشت سر خود صدای ناقوس مرگ را می شنوم که باشتاب هر چه تمامتر بمن نزیک می شود.  در جلوی من دشت ابدیت گسترده است ومن سعی می کنم که از آب رودخانۀ گذشته بنوشم.

     

    امروز فهمیدم که شهرت تو، و آرزوهای من، خاک شدند و دیگر چیزی قادر نخواهد بود که مرا بتو برساند.  اگر راست باشد…؟!

     

    همان روز

  • تکه های دیگر

     

    ما قصه نوشتیم  بسلطان که رساند

    جان ساخته کردیم به جانان که رساند

    مرغان غریبیم  واسیر قفس هجر 

    ما را ز قفس باز به بستان که رساند

    حال من مسکین به دلارام که گوید 

    درد دل موران به سلیمان که رساند

    بوی سر آن زلف در کلبه که آرد باز 

    پیراهن  یوسف سوی کنعان که رساند

    گیرم چو سکندرهمه جا میرسدم دست 

    پایم بسر چشمۀ حیوان که رساند

     

     – حسن دهلوی

     

    ….. هیچ نمی دانستم که بر خلاف میلم در گیر یک گرد باد شدی وویرانگر خواهم شد و اولین وتنها ترین قربانی در این طوفان خواهم بود. 

     

    در همین حال یقین داشتم که می توانم فریاد قربانیهای دیگری را نیز بشنوم وگمان می کنم که آنها هم مانند من در گذشته آرام زندگی می کردند، و بوضوع می توانم روح های سخت آسیب دیده را ببینم، روح هایی که ازعمق یک اصالت واقعی و نجابتشان جدا شده و در هوا پراکنده اند و حال دست به آسمان بلند کرده  به دنبال کسی می گردند که آنها را نجات دهد.

     

    امروز فهمیدم که برای به دست آوردن هر چیزی باید بسوی قربانگاه رفت و تکه ای از وجود خود را باید تقدیم کرد.

     

    خوشبختانه باد ایده ئولوژیها (فعلاً) خوابیده و معیارها هم همه درهم شکسته.  همه چیز ارزش واقعی خود را از دست داده است وبه صورت یک ریاکاری آشکار درآمده و چه بسا خوانندۀ این نوشته ها مرا متهم به داشتن یک عقیدۀ ضد اجتماع  پر برکت و سالم امروزی کرده واز من بنام یک شورشی یاد کند که به نظم نوین جامعۀ امروزی ایراد میگیرد؟!

     

    امروز تنها هستم،  تنهای تنها و آن کسیکه آرزو داشتم و دلم می خواست در کنارم نیست، یعنی هیچگاه نبوده.  من همیشه باو می اندیشیدم و هیچ زمانی نتوانستم در کنارش باشم. 

     

    به آن عقابی فکر می کردم که با بالهای بلند خستگی ناپذیرش بسوی خورشید پرواز میکرد و روح مرا باخودش می کشید.  او بسوی هدف و آ رزوی خود می رفت و من فقط به او نگاه می کردم در عین حال نمی توانستم دست رد به سینه سرنوشتی بگذارم که سر راهم قرار گرفته بود.

     

    نمی توانستم تا ابد بانتظار آن آفتاب زوال ناپذیر بنشینم.  حتی خورشید هم روزی غروب میکند، اما او هیچگاه غروب نکرد و هیچ شبی براو چیره نشد، و بعد از آن من بهترین سالهای عمرم را در کنار کسی تلف کردم که همیشه در خواب بود و من در انتظار.

     

    امروز نمی دانم که خاطراتم را صرف چه کسی بکنم و از چه کسی حرف بزنم؟ به آن کسی که زمانی به تاریکیهای زندگی من نور می داد، یا به آنکه زندگیم را به تاریکی کشاند؟

     

    زمانی که قلب من از هر گونه خود خواهی ها و ریا کاری ها به دور بود تنها به کسی فکر می کردم که دیگر وجود ندارد تا ثمرۀ خوابهایش را ببیند.  او همۀ کارهایش را در خواب انجام می داد مگر زمانی که برای شمردن سکه های بی ارزشش چشمان خودرا می گشود. 

     

    او شخصیت به ظاهر نجیبی داشت؛ آنقدر خوب ونجیب بود که حتی نمی توانست خود را نشان بدهد و همیشه در پشت سر من پنهان بود و پنهانی کارهایش را انجام می داد.  شاید به همین خاطر بود که من هیچگاه آنطور که باید به شخصیت او پی نبردم و او را درست نشناختم.  فقط تأسف می خورم که چرا بنای زندگیم را روی شانه های ناتوان او بنا کردم تا که امروز ویران شود و من روی ویرانه ها بنشینم و بی صدا فریاد بکشم.

     

    ادامه دارد

  • ماه آسمان

     

    هنگامی که پای بشر به فضا رسید مردم دنیا از شرق وغرب از شادی وشوق سر از پا نمی شناختند و همه بر خود لرزیدند.  آیا این یک حقیقت است؟ در آن هنگام من بیاد آن ستارۀ چشمک زنی بودم که در کنار ماه قرار داشت وهرشب چشمک می زد، چه زیبا ودرخشنده. بعدها فهمیدم که  آن یک قمر مصنوعی است که روسها آنرا به فضا پرتاپ کرده اند و یک شاعر روسی در وصف آن سرود:

     

    نه برای ترساندن است 

    نه برای شگفتی مردم جهان وشوروی 

    ما مردمی صلح دوست و مسالمت جو هستیم 

    وامروز بی صدا ولی با تصمیمی راسخ

    شروع به تصرف آسمان لایتناهی کردیم.

     

    پس از آن غرب هم وارد مسابقه فضایی شد و انسانها را به کرۀ ماه فرستاد و آن زمان در تاریخ ماندگار شد.  عصر پرواز در فضای بی پایان و از این لحظه دیگرجهانیان زندانی کره خاک نخواهند بود و زنجیرهایی که از میلیونها سال قبل به دست وپای آنها بسته شده گسسته خواهد شد!! و از این پس ماه یک کرۀ مرده خاکستری نخواهد بود بلکه کره ای است که به دست بشر افتاده و به زودی زنده میشود و طولی نخواهد کشید که بشر در این کره یک ( کلنی ) بزرگ خواهد ساخت.

     

    کوها، دره ها و صخره های وحشناک بتدریج زیر پای بشر قرار گرفته و از بین خواهند رفت و بجایش کازینوها، دانسینگها، کلیساها، مساجد، بازارها، بانکها، وسلسله سوپر مارکتهای زنجیره ای، آ پارتماهای شیک انبوه سازی ساختمانها، قطارها و اتومبیلهای سریع السیر و شاید بتوان از کره ماه که حالا دیگر یک کره خاکستری بیحال نیست آبی استخراج کرده و به زمین فرستاد تا بلکه زمینی ها هم نمی آب به لبان تشنه شان برسد ( اگر دوباره آنرا خصوصی  نکنند )!

     

    شاید دوباره روی زمین هم به برکت ماه تابان، جویبارها، آبشارها سرازیر شده و زمین خشک هم کمی تازه و تر شود و بما زمینی ها هم کمی نعمت برسد!  شاید اسرار آفرینش هم کشف شده و سر انجام معلوم شود که ما از کجا آمده ایم وبه کجا خواهیم رفت.

  • Upon Westminster Bridge

    Earth has not anything to show more fair:

    Dull would he be of soul who could pass by

    A sight so touching in its majesty:

    This City now doth, like a garment, wear

    The beauty of the morning; silent, bare,

    Ships, towers, domes, theatres, and temples lie

    Open unto the fields, and to the sky;

    All bright and glittering in the smokeless air.

    Never did sun more beautifully steep

    In his first splendour, valley, rock, or hill;

    Ne’er saw I, never felt, a calm so deep!

    The river glideth at his own sweet will:

    Dear God! the very houses seem asleep;

    And all that mighty heart is lying still!

    William Wordsworth

    September 3, 1802

  • نوستالژی!

     

    ” قطعۀ یازدهم “

     

    کلمات دیگر بی معنی و بزرگان همه تهی و پوسیده اند، بوی لاشه های منفجر شده زیر تشعشعات گوناگون نفس را آ زار می دهد.  بوی کهنگی، بوی اندیشه های مانده در گوشه بخاری، بوی لجن بی فکری و بوی تهوع آور بی مغزی  همه جا را فرا گرفته. 

     

    سیاستمداران قلابی  وپرورده شده در آبگرم و نمک، امواج ادیان گوناگون – وهمه در خوابی گران – گروهی با طنابهای رنگین گره خورده و گروهی در یک خط صاف بی انتها و در مرز شهرها پرسه می زنند.

     

    بمب ها فرو میریزند و لاشه ها می گندند و موشها وجانوران دیگر آنها را می جوند.  آتش همه جا را فراگرفته و دیگر در هیچ کشتزاری گندم نمی روید.  آبها کم کم راکد می شوند.  زمان پیر شده.

     

    درمقابل همه سختیها  دیگر سخنی نیست، دلی نیست، گرمایی نیست.  همه چیز فاسد شده و رو به  فنا می رود.  و منکه نگهبان یک دنیای خالی وتهی هستم چگونه از آفتاب بگویم؟  تا کی باید بانتظار آفتاب خیالی بهار و گریختن از سرمائی که خود باعث بوجود آمدن آن بودیم، بنشینیم؟

     

    زمان به کندی میگذرد.  عقربه های ساعت ایستاده اند و مردم هم ایستاده اند و نسل ها کم کم گم شده وناپدید خواهند شد.  ذهنم پرا از یاد آوریهاست، و قلبم پر از مهربانیها: چیزیکه باید جایش را به فاضلاب عشقهای گذشته بدهد و خاطرات را بیرون بفرستد. 

     

    من هنوز در کوچه های خاطرات کودکیم می گردم و به دنبال آن خاکی هستم که در میانش با ریگهای کوچک بازی می کردم.  در گهواره ام و صدای لالائی که از چشمه ها و دشتها گفتگو می کرد، نه از خمپاره ها و بمب های سربازان انتحاری!

     

    دلم در پشت آن انباری است که مادر شیرینهای عید را در آن پنها ن می کرد تا از دستبرد من وسایرین در امان بماند.  او چه خوب شیرینی درست می کرد.  بوی عطر آنها همه سال در خانه بود و امروز در پشت یک انبار پر از باروت ایستاده ام و بانتظار جابجا شدن آن.

     

    هنوز در گوشۀ لبانم کلمات گم شده پنهاند و به دنبال جایی می گردم که آنجا (میعاد) بگذارم و دست در دست پسرکی دیوانه که در کوچه ها بخاطر من دستش را برید و زنی که خود را به آتش کشید.  دیگر نوبت من گذشت و شب از پنجره کوچک اطاقم به درون آمد و صدای آن زن  گوشم را خراشید و نفرین آن پسرک مرا ترساند.

     

    امروز همه چیز خریدنی است: عشق، پیمان، وطن، و تاریخ گم شد ، چهره ها زیر نقاب سختی پنهان و دیگر واژه ها معنی نمی دهند، و درجایی دیگر از دنیا، اگر کسی از واژه ای که بکار برده ای خوشش نیامد ترا محکوم می کند، وشاید بکشد.  بازی تمام شد.  مردان تاریخی همه فاتح کوی زنهای آسانی هستند که به راحتی دراز می کشند و به آسانی یک گربۀ ماده دست وپاهایشان را رو به آسمان میکنند، و (فاتحان) ما از یاد برده اند که وطنی هم هست.

     

    به یاد مردان وزنانی که بخاطر اندیشه های خوبشان جان دادند.

     

     

    ” قطعۀ دهم “

     

    هنوز به چشمان خود باور نداشتم، و می پنداشتم که هنوز مانند یک صخره در میان آبهای خروشان هستم.  هنوز روی صورتم امواج گرم دریا در گذر بود، هنگامیکه چشم باز کردم احساس چندش آوری بمن دست داد.  آ ن نوازش نسیم وآن موج د لربا که به سر وصورتم بوسه میزد یک کوسه ماهی بزرگ بود که می خواست زندگیم را ببلعد.  من تنها، خسته امواج آب چشمانم را پر کرده بودند و نمیدانستم که آیا اشکهایم نیز با آنها در آمیخته اند یا نه.  طوفانی مهیب داشت همۀ باقیمانده هستیم را از جا میکند و من در پی آن بام بلند بودم، در پی آن موج بزرگ که روی آن بپرواز درآیم و بر سر دنیا نعره بزنم.

     

    دلم خراشید و خراشش در آهنگ نی که صدای غربت و بیکسی می داد در آمیخت.  تمام راه را با نا امیدی طی کردم و فکر می کردم در انتهای راه، از خانه ام، تا او دیگر راهی نیست. خود را در یک شکوه دروغین پنهان کرده و می رقصیدم، و پس از سالها صبر تصویری دیدم از آنچه که در آرزویش می سوختم، یک تصویرتهی و خالی بود، مانند همۀ قابهای کهنه وفرسوده.

     

    من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست

    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

     

    از یادداشتهای سال هزاروسیصد وهفتاد ودو

  • گفته ها

     

    *  یک شاعر قرن هیجدهم می گوید ” دوست تا هنگامیکه روحش بدان رضا ندهد، یار خود را ترک نمیکند ! “

     

     *  ” احساسات ملی در من رنگ سودایی دارند.”

     

    *  یک مثل میگوید ” به درختان بی بر کسی آزار نمی رساند، تنها به آن درخت سنگ می زنند که شاخه هایش به میوه های زرین آراسته باشد.”

     

    *  ” دلم میخواه گوری باشم که در آن می بایست ترا دفن کنند، تا ترا برای همیشه ( ابدیت ) در میان بازوان خود داشته باشم.”

     

    *  ” در یک شب سرد زمستانی در کنار شعله آتش گرم بخاری ( مری ) داشت با بهترین عاشق خود شام می خورد و در زمزمۀ آهنگی از ( موزارت ) غرق شده بود. آهی کشید وگفت: ایکاش من درآن زمان به دنیا آمده بودم در قرن هیجده و نوزده. عاشق او جواب داد: اما نه یک دختر کلفت بلکه یک پرنسس.  و آن شب ( مری ) فهمید که چقدر وجودش در دنیا برای همه بی ارزش است.”

     

    از دفتر ( خاطرات یک خر )

     

     

     *  ” آن زبان نامانوس، آن نگاههای سرد که با حیرت ترا مینگرند، میان آن جمع انبوه تو خودرا مطرود و بیگانه می بینی.  تو می توانی دریای نیلگون را که گسترده است تماشا کنی.  لاکن پرده های فرو افتاده و پنجره های مردم آن دیار هرگز کنار نخواهند رفت و تو حتی نخواهی توانست گوشه ای از درهای بسته را بروی خود بگشایی.

     

    تنها سفره غریبانه ای با از دیار گریخته ای بطور عاریت در کنجی سهم توست و از دور تماشاگر شادیها و پایکوبی مردم آن دیار باشی که چگونه استوار پای بر سرزمین خویش می نهند و تو با حسرت، به آن جمع می نگری ……”

     

    از کتاب ( سنفونی قرن ) نویسنده منیر سنندجی

  • چراغ معرفت

     

    مردی باسم ” لوسین سرخیو کاتلینا ” که یکی از نجبای معروف در زمان |” سیسرو ” بود، هنگامیکه بدهکاریهایش زیاد شد ( مثل من !) اورا از خان سالاری انداختند و او بطرف توده مردم رفت و فریاد بر داشت که:

     

    ” ما خداوند و مردم را گواه میگیریم که نه بر علیه کشور خود سلاح به دست گرفته ایم و نه مخالف امنیت همشهریان خود هستیم.

     

    ما مستمندان تهی دست که به علت تجاوز وزور و ستم ربا خواران (بانکهای آن زمان !) فاقد سرزمین شده ایم و محکوم به تحمل اهانت وخواری و تنگدستی گردیده ایم.  فقط یک آرزو ما را وابسته به زندگی کرده و آن اینست که امنیت ما در مقابل اعمال زور و تجاوز تضمین گردد.

     

    ما نه خواهان قدرتیم و نه ثروت و آنچه که عامل مناقشه بین اشراف است.  ما فقط طالب آزادی هستیم. “

    ………

     

    نگهبانی آزادی را با خیال راحت به که میتوان واگذاشت؟ به ” نجبا ” یا به مردم و کدامیک  از این دو دسته بیشتر برای ایجاد اغتشاش موجبی دارند؟  آنکه در صدد تحصیلات است  ویا آنکه مشتاق حفظ وضع موجود؟  و بنظر این ناچیز نجبا بیشتر به دنبال اغتشاش هستند.

     

    پنجشنبه اول تیرماه

     

    (من از همه جا وهمه چیز! یادداشت برمی دارم، شاید روزی این یادداشتها ارزشی پیدا کردند!! در آن زمان من نیستم.  این یادداشتها در حقیقت نوعی اندیشیه کردن به صدای بلند است وسبک آنها بیشتر شفاهی است تا مخصوص کتابها و نوشتۀ بالا از جمله همین  یادداشتهاست.)

  • صدای پای باد!

     

    من گوینده این اشعار را نمی شناسم؛ بریده ای در لابلای پراکنده هایم پیدا کردم و امیدوارم از اینکه بدون اجازه (صاحب اشعار) آنرا اینجا آورده ام  مرا عفو کند.

     

    اهل ا یرانم

    روزگارم قمر در عقرب است

    تکه نانی، خرده پنیری، سر سوزن دوغی

    مادری دارم بهتر از هر زن پدری

    دوستانی دارم بهتر از هر دشمنی

    و خدایی که شاید نزدیک بود

    اما گویی رفته

    خب، گرفتار است انشاءالله برمی گردد

    من مسلمانم

    قبله ام رو بسوی باد است

    هر طرف که باد بیاید

     

    من نمازم را بسویش میخوانم

    من وضو با تبش نرخ طلا و دلار می گیرم

    در نمازم جریان دارد پول

    و دو تا سجاده

    که بشکل دستمالی است که سوقات قشنگ یزد است

    من نمازم را وقتی میخوانم

    که به صرفه باشد

    من نمازم را با دیدن چند صاحب دولت می خوانم

    که بخوانند مرا در صف خود

    و بگویند بمن

    آفرین! تو بلدی کمی ملت را رنگ کنی

    ما همه رنگرزان صبح بیست ودوی بهمن هستیم.