Author: Soraya

  • یک نامه

     

    (این نامه در تاریخ یکهزار و سیصد و چهل وهشت نوشته شده)

     

    « من امروز به زمانی فکر می کنم که تصمیم داشتیم ازدواج کنیم.  آن روز از صبح زود به دلشوره و ناراحتی عجیبی دچار بودم.  کنار مادر نشسته و با بیقیدی دستهایم را در هوا رها کرده بودم.  او حرف می زد اما من گوش نمی دادم و داشتم با خودم فکر می کردم.  فقط به یک چیز می اندیشیدم؛ به مردی که داشتم سرنوشتم را به دست او می دادم، مردی با قامت بلند و سری کوچک و چشمانی فرو افتاده و تنگ که ناشی از نوشیدن الکل بود، چشمانی که هیچوقت به درستی نمیشد چیزی از آنها فهمید.

     

    با خودم فکر میکردم که باو خواهم گفت که من چگونه زنی هستم و زندگی با او برای من کمال لذت و

    خوشی است و ممکن نیست زنی از چنین موقعیتی برخوردار شده و بخود نبالد.  من در این پیوند مشترک چیزهای زیادی خواهم داشت: فرزندم ودر آینده فرزندان دیگری خواهیم داشت و من دیگر هیچوقت تنها نخواهم بود.

     

    اما با اینهمه نمی دانم چرا می ترسیدم و نمی توانستم تصمیم بگیرم و دو دل مانده بودم.  با خود میگفتم که باو خواهم گفت من زنی هستم پر جوش وخروش.  گذشته از آن  دیگر موقع انتخاب از من گذشته و انتخاب دیگری برایم وجود ندارد.  آیا عشق تو می تواند واقعی باشد؟  در من آتشی هست که شعله می کشد.  من تشنه ای هستم که در جستجوی آب می باشد.  من غریقی هستم که چشمم به ساحل نجات افتاده.  همانند یک دونده ای هستم که به مرحلۀ آخر رسیده.  آیا با اینهمه باز دارم راه درستی میروم؟ آیا خطا نمیکنم؟

     

    مادر هنوز حرف می زد.  نمی دانم شاید داشت مرا نصیحت می کرد.  اما من باو فکر می کردم.  آیا فقط عشق تنها کافی است؟ بعلاوه منکه هنوز از او چیز زیادی نمی دانم.  اما هیچگاه نتوانستم از آنچه که در دلم می گذشت کلامی بر زبان بیاورم.

     

    باز هم مانند دفعۀ قبل و مانند یک بره در یک محضر ازدواج کردم و هنگامی که با قبالۀ ازدواج بیرون آمدم احساس کردم که از دنیای خودم خارج شدم.  جدا شدم و همۀ درها به رویم بسته شد.  دیگر خودم نیستم و باید وارد یک زندگی شوم که متعلق به من نیست.  آیا بازهم اشتباه کردم؟ آیا راه را درست رفتم ؟  منکه با برداشتن هرقدم یک تصمیم جدی می گرفتم آیا در این راه به بن بست نخواهم رسید؟ منکه هدفم فقط یک سعادت است ودومی برایم وجود ندارد امروز فهمیدم که این یک سعادت نبود، یک فاجعه بود.

     

    از آن روز دیگر همه راهها برویم بسته شد.  دیگر خودم نبودم.  از خودم بیرون آمده ودر فضا رها شدم، بدون آنکه بدانم کجا هستم، کی هستم.  خودم را بصورت واقعی گم کردم. روزها می آمدند و میرفتند بدون ذره ای خوشی.  بچه ها آمدند اما لذت من کامل نشد.  با آنها سرگرم بودم.  آنها را دوست می داشتم و همۀ عشقی که ممکن بود در سراسر زندگیم وجود داشته باشد نثار آنها نمودم وتصمیم گرفتم از آن پس فقط یک (مادر) باشم  نه یک (زن).  من تمام زیبائیهای زنانه را دوست داشتم: ظرافت، بوی خوش، دلربائی، و درعین حال نجابت را در یک زن تحسین می کردم.  همۀ اینها دروجودم فقط بصورت واژه بود و(من) تما م شده بودم. »

     

    قسمت دوم (بیماری او)

     

    مبارزه زندگی من هیچگاه تمام نمی شود.  گویا این یک امر طبیعی است و من به حکم زاده شدنم محکوم باین هستم که برای همیشه تن به مبارزه بدهم و تا پایان عمر رل یک قهرمان را بازی کنم.  من هیچگاه بدبختی و یا این نقش قهرمانی را به آخر نخواهم رساند.  جنگیدن برای من یک امر طبیعی است، حال دشمن یکی باشد و یا چند نفر برایم مطرح نیست.  هنگامی که باید بجنگم تعداد دشمن چه اهمیتی دارد؟

     

    اما امروز مشکل دیگری در برابرم هست که با آن نمی توانم مبارزه کنم و آن یک نبرد سخت با ظلمت وتاریکی است که او در آن فرورفته و این تنها بخودم مربوط است و خودم باید با آن به مقابله برخیزم.  او با مسئله ای خطرناکتر از مرگ روبروست: او شانس این را ندارد که بکلی بمیرد؛ مرگ تنها شامل یک قسمت از وجود او شده.  روحش مرده وعقلش تمام شده، اما جسمش به زندگی ادامه می دهد واین حد اعلای سیاه روزی یک انسان و بمراتب از مرگ وحشتناکتر است.

     

    او امروز در ظلمت مطلق بسر می برد.  وقتی که روح وعقل مرد زندگی شکل اصلی خودش را از دست می دهد.  کلمات دیگر درخشندگی ندارند وهمه چیز به رنگ خاکستری مرده در می آید.  او حتی حرف زدنش نیز سرد و بیروح است.  من آخرین تلاشم را در آخرین فرصت برای نجات او کردم و دلم نمی خواست حال که در ظلمت وتاریکی فرو رفته بحال خود رهایش کنم تا فراموش شود. من از خدا قوی تر نیستم.  وضع او شباهت به اطاقی دارد که در آن همه چراغهایش را خاموش کرده باشند و تمام منفذهای اورا بسته باشند.  در آنصورت جز تاریکی وسیاهی چیز دیگری نیست. روشنایی درون وعقل تنها چیزی است که در وجود انسانها حقیقت دارد.

     

    در او همه چیز خاموش شده و من برای همین گریه می کنم.  من اورا دوست داشتم اما او می خواست که در این سیاهی فرو رود و رفت تا سقوط کرد.  برای من آن چراغ روشن خاموش شد و دیگر نمیتواند خورشید و سرپرست خانه من باشد.  او مرد و دیگر از این پس در نزد من جایی ندارد.  او از همه چیزجدا شد و به گرداب کثافت ومستی افتاد بنا براین در آسمان زندگی من جایی برای او نیست، و از این پس من باید که خودم باشم و به تنهایی بار زندگی را بر دوش بکشم.

     

    آرزو داشتم که به زادگاه خودم بر می گشتم چرا که در آنجا فصلها همیشه به موقع فرا می رسند.  هیچکس در هیچ جای دنیا به غیراز وطن خودش آرامش نخواهد داشت.  آوارگانی مانند من هیچوقت نه کلمه ای برای خندیدن  ونه برای گریه کردن نخواهند داشت.  احساسات ما همانند سکۀ پولی بی ارزش است، سکه ای از رواج افتاده، چون کلامشان خریدار ندارد.

     

    و…. دیگر گذشت.  از سر و سامان و گذشتۀ وحشتناک من مپرس.  من با کمک تو دست از این سر و سامان کشیدم.

     

    غروب

     

    از: نادر نادر پور

     

    توهر غروب نظر میکنی بخانۀ من

    دریغ پنجره خاموش وخانه تاریک است

    هنوز یاد مرا پشت شیشه می بینی     

    که از تو دور ولی با دل تو نزدیک است

    هنوز پرده تکان می خورد ز بازی باد

    ولی دریغ که در پشت پرده نیست کسی

    در آن اجاق کهنه آتشی نمی سوزد 

    در آن اطاق تهی پر نمی زند مگسی

    هنوز بر سررف برگ های خشکیده

    نشان آن همه گلهای رفته برباد است

    هنوز روی زمین پاره عکسهای قدیم

    گواه آن همه ایام رفته از یاد است

    درخت پیچک ایوان ما رمیده ز ما 

    گشوده سوی درختان دوردست آغوش

    ستاره ها همه در آب شیشه محبوسند

    قناری هنوز در گوشۀ قفس خاموش

    درون خانۀ ما گرمی نقسها نیست 

    درون خانۀ ما سردی جداییهاست

    درون خانۀ ما جشن دوستی ها نیست 

    درون خانۀ ما مرگ آشناییهاست

    چه شد، چگونه شد، ای بی نشان کبوتر بخت

    که خواب ما به سبکبالی سپیده گذشت؟

    جهان کر است ومن آن گنگ خواب دیده هنوز

    چها که در دل این گنگ خواب دیده گذشت

     

    بگوش می شنوم هرشب از هجوم خیال

    صدای گرم ترا در سکوت خانه هنوز

    بگوش کودک گریان ترانه می خواندی

    مرا ز خواب برانگیزد آن ترانه هنوز

     

    تو هر غروب نظر میکنی بخانۀ من

    دریغ پنجره خاموش و خانه تاریک است

    خیال کیست در آن سوی شیشه های کبود

    که از تو دور ولی با دل تو نزدیک است

     

    من از دریچۀ خیال ترا می بینم هنوز

    که خیره مینگری ماه شامگاهی را

    سپس به اشک جگر سوز خود می شویی

     زچشم کودکت اندوه بی پناهی را

  • باران

     

    شهسواران در غبار فتنه گم گشته و رفتند

    نامشان از یادها، تصویرشان از قابها

     

    ی. بهزاد کرمانشاهی

     

    به باران سلام گفتم

    به باد بیدادگر که وزیدن گرفت

    به باران سلام گفتم

    به ابرهای پاک ودست نخورده

    که با مهربانی بر بالای سرم

    میگذرند

    و من صورتم را زیر باران میشویم

    تا شوری وتلخی آنها را

    احساس نکنم

    از دیوار برگرفتم قاب کهنه را

    و به زیر افکندم آن کاغذ پاره را

    که نامش (عکس) بود

     

    مستی بود وکودکی و راستی

    جوانی بود و شور مستی

    وباز هم راستی

     

    بار دگر غبار از آئینه پاک خود را دیدم که

    بی زلف گلابتون و بی لب

    شکرین

    و پاره های برتنم

    زخم هایی بر سینه ام

    وای …

    چه شد آن تاج خروسم

    چه شد آن چتر رنگینم

    روزهای غرقه در لذت

    خروسان به گردم، گردان

    چه شد آن گردش جادوئیشان

    اینکه در آینه می بینم

    چه کسی است

    تصویر کدام آشناست

    که اینگونه به ویرانی کشیده

    بر گرفتم قاب کهنه را از دیوار

    و پاره کردم آن کاغذ را

    که نامش (عکس) بود

     

    چه بیهوده پیمودی این ره دشوار را

    رهی تاریک و بی نشان

    و تو نامی دادی به آن

    که نه لایق بود به آن نام

    در شهر سوداگران عشق

    به دنبال کدام ( عکسی )

    ای تهی از مکنت زمان.

  • گوته و حافظ

     

    گوته می گوید:

     

    « شمال وجنوب غرب متلاشی می گردند واریکه های سلطنتی خرد می شوند.  کشورها می لرزند و تو به سرزمین (شرق) بگریز.  درآنجا ودرسایۀ صلح و آرامش وهوای محیطی را که از آنجا پیامبران و رهبران بشر بر خاسته اند استنشاق کن تا در میان آواز عشق و چشمۀ آب حیات جوانیت باز گردد. »

     

    البته خوب می دانیم که گوته مانند همه انسانها از اوضاع زمان خود بشدت ناراحت بود وجنگهای بی امان از طرف امپراطور (ناپلئون) اور انیز ترسانده و دل به شرق خوش کرده بود.  او ادامه می دهد:

     

    « در آنجا می خواهم در میان صفا وعدالت در احوال نژاد بشر تحقیق کنم.  آنها تعلیمات آسمانی را به زبان ساکنان زمین از پیشگاه باریتعالی فرا گرفته اند.  علاقمندم در آنجا از لذایذ دوران جوانیم بحد وفور بهره ببرم و دایرۀ ایمانم وسیع شود و افکار پلید را ا ز سر بیرون کنم.  

     

    چقدر سخنان حکمت انگیز در آنجا اهمیت دارد.  حافظ در فراز ونشیب راه دشوار و کوهستانهای بلند دلداریم می دهد. 

     

    ای حافظ مقدس، چقدر نگداشتن یاد تو درهمه جا برای من شیرین است.  آری، زمزمه های عاشقانۀ تو به نحوی است که حتی زنان سیه چشم بهشتی را نیز عاشق می کند.

     

    حافظ، خودرا نظیر تو پنداشتن چه دیوانگی است و چه خیال خامی!  تو بمنزلۀ کشتی تندروئی هستی

    که بادبان برافراشته و غرش کنان با غرور و تهور سینۀ امواج اقیانوس را می شکافی و پیش میروی، در حالیکه من در مقابل تو تخته پاره ای بیش نیستم.  من آشکارا میبینم که هیچ رازی را در جهان نمیتوانم بگشایم.  خداوند هرکسی را در هر گوشه زیر این آسمان بزبان خود می خواند.

     

    در درون آدمی نیز جهانی است، اما دایرۀ تنگی زندگی ما را محدود کرده و ما بازیچۀ موجیم که گهی بلند و زمانی پایین می آید و سر انجام همه چیز فرو می ریزد.  درد مرا تنها کسی می داند که رنج هجران کشیده باشد و تنها مانده و ازهر گونه شادی دور افتاده باشد.

     

    ای عشق، تو تاج سعادت زندگی بدون راحتی هستی.  کسیکه نه عشق دارد و نه خطا مردنش بهتر از زنده بودنش می باشد. »

     

    کلیات گوته

  • دو شمع

     

    دو هزارو شش با دوهزارو شش شمع روشن

    بی آنکه ستاره ای در آسمان به درخشد

    زمین بخواب رفته وهیچ نیرویی

    اورا بیدار نمی کند

    صبح نمایان می شود و غروب  شتابان می رود

    هوا مسموم و پرتوی شوم و یک سرخی بی معنی

    همه جا پخش شده

    آفتاب زیادی سرخ است

    زمانی از اینکه شب شود می ترسیدیم

    از اینکه در اسارت شب بمانیم

    بخود می لرزیدیم

    امروز از روزها فراری و در پنهانی ترین

    زوایای خانه یا کوچه پنهان می شویم

    هزاران دشمن درکمین ما ایستاده اند

    تا خون مارا بریزند

    دریا ساکت و آرام ومبهوت

    موجهای او خشک و کوتاه و

    کمتر پروای بلندی دارند

    زمین یکجا جبهۀ جنگ است

    هرکسی در دستش چیزی و یا خنجری

    پنهان دارد

    همه به روی هم آتش بازمی کنیم

    وهمه دلها را به موزه ها سپرده ایم

    آیا روزی فرزندان ما

    خواهند توانست

    تاریخ دلها را در موزه ها بخوانند؟

  • جنگل

     

    دشتی سر سبز وجنگلی پر درخت

    سوخت

    چشم خون گرفتۀ خورشید براو  خیره ماند

    درختان سبزو پر غبار بودند

    مرغان کم کم از آشیانه خود گریختند

    دیروز جنگلی سر سبز سوخت

    آنهمه سبزی وخرمی نابود شد

    ابری تیره و سیاه آسمان را پوشاند

    زنان نوحه کنان از کنار جنگل

    می گریختند

    جنگل نابود شد و درختان نیمه سوخته

    هنوز زمزمه می کردند

    خاک هنوز نفس میکشید

    و در نفسش بوی سم و کافور و بوی

    نابودی به مشام میرسید

    جویبار بر خاک می گریست

    و اشک او بر چهره هزاران برگ بجا مانده

    نشسته بود

    در عوض بذرها سیمانی

    چمن های مصنوعی ونازک

    با نازک بدنان

    به آنجا راه یافتند

    جنگل سوخت ودرختان ناله می کردند

    اربه کشان  بسرعت نفس خاک را

    خاموش کردند

    و زنان نیمه برهنه آغوش بروی خورشید

    گشودند.

     

     یکشنبه

     

    ● ● ●

     

    مپرس دشمن کجاست

    همه جا هست

    به هرکجا که نگاه کنی اورا می بینی

    واو که از همه خطرناکتر است کسی است

    که با مهربانی در کنار تو

    ایستاده و می خواهد یار تو باشد.

     

    همان روز

     

    ● ● ●

     

    پائیز فرارسید

    اما گلهای کنار پنجرۀ من شکفته اند

    و درختان خیابان سر سبز وخرمند

    کوه ها از دور نمایانند اما

    بر قله هیچکدام برفی ننشسته

    برف تنها بر تارک من نشسته

    از پائیز خبری نیست

    برگی بر زمین ننشسته

    روزی باد غمناک پائیزی زمزمه می کرد

    و از زمزمه او درختان سر تکان میدادند

    اما دیر گاهی است که دیگر باد پائیزی

    نمی وزد

    در عوض طوفانها غوغا بپا می کنند

    درختان خسته وفرسوده از تابش

    بی امان آفتاب

    به دورنمای آسمان می نگرند.

     

    یکشنبه

  • میرزا رضای کرمانی

     

     

     محب آل رسولم، غلام هشت و چهارم

    فدائی همه ایران رضای شاه شکارم

    رضا به حکم قضا کشت ناصرالدین را

    ز کیفرعملش بود من گناه ندارم

    تنی چگونه زند خویش را به قلب سپاهی

    اگرچه لشکرغیبی مدد نبود بکارم

    نشان مردی و آزاد گیست کشتن دشمن

    من این معامله کردم که کام دوست برآرم

     

    عده ای اورا قاتل می دانند و بدین گونه می شناسند. برخی اورا مردی بدبخت یک لاقبا می دانند که از روی ناچاری دست به آدمکشی زد.   بازماندگان خاندان قاجاریه واشراف (!) اورا قاتل (شاه بابا) می خوانند.  حقیقت این است که او مردی حساس و بزرگ منش بود که از دست ظلم به جایی پناه برد که سرانجام نامش در تاریخ بنام (قاتل شاه)  ثبت شود.

     

    میرزا رضا کرمانی  یک مرد ساده ووطن پرست و کاسب بود.  حجره ای کوچک در یکی از خیابانهای خاکی شهر داشت که در آن پارچه، شال وترمه می فروخت.  خریداران او هم کامران میرزا نایب السطنه،  خانواده های اعیان و حرمسرای سلطان بودند که پارچه ها را می بردند وپولی هم پرداخت نمی کردند.

     

    او پسر ملا حسین عقدائی  معلم ناصرالین شاه بود وهمبازی دوران کودکی کامران میرزا.  می گویند شاه قاجار هنگام غذا خوردن آنقدر می نشست تا ملا حسین سر سفره حاضر شود وسپس غذا را شروع میکرد.  از طرف دیگر یک نسبت سببی هم با همسر حاکم کرمان (آقای مشیر)  داشت که او هیچگاه از این فرصت فامیلی استفاده نمی کرد.

     

    مدتها تلاش کرد بلکه طلبش را وصول کند، اما بغیر از توهین چیز دیگری عاید او نشد.  به ناچار دست به دامان کامران میرزا دوست وهمبازی قدیمی خود شد و او هم بجای آنکه باو یاری برساند او را دریک انبار زندانی کرد.

     

    پس از آنکه آزاد شده میرزا رضا راهی ترکیه شد و سپس به محضر سید جمال الدین اسد آبادی رفت. سید دست نشانده دولت فخیمه وحقوق بگیر وداری چندین ملیت بود و شاگردان زیادی را تربیت میکرد.  روزی درحین درس بشاگردان خود می گوید: « ظلم وبدبختی وقحطی وبیچارگی در کشور ما بیداد می کند و اینها همه از دولت سرهمین شاه ظالم است.  مردی میخواهم که ریشه اورا از زمین بردارد. »  رضای ساده دل و رنج کشیده دستش را بالا میبرد ومیگوید: « ما هستیم! »  او راهی کرمان میشود  وبا زن وفرزندانش حداحافظی کرده آنها را به دست خدا وسپس به دست فامیل میسپارد و به سوی شهر ری حرکت می کند.

     

    حرم را قرق کرده برای حضور حضرت ظل الله و میزرا رضا در شبستانی بخواب بود.  یا کسی اورا ندید ویا اگر دید حرفی نزد.  او نامه ای سفید دریک پاکت به همراه چند گلوله تقدیم سایه خدا کرد و

    همانجا ایستاد و فرار نکرد.  اورا گرفتند وبا قل و زنجیر بستند وبسوی زندان بردند.  در روز محاکمه بارها از او پرسیدند: چه کسی شمارا تحریک کرده و شما چند نفر بودید؟  اودر جواب می گفت: « ما پنج نفر بودیم: من بودم وسایه ام و … ک ..و خ .. !»  اورا به چوب می بستند و شلاق میزدند و فردا دوباره همین ماجرا تکرار می شد. 

     

    وقتی اورا به همراه چند مرد آزادیخواه به زندان قزوین بردند در حیاط زندان عده ای مشغول سینه زنی و نوحه خوانی بودند (گویا ماه محرم بود).  میرزا رضا رو به جمعیت کرده ومی گوید: « ای بدبختها شما نشسته اید وبرای کسیکه هزارو چند صد سال پیش ازدنیا رفته توی سرتان می زنید ولی برای ما که برای آزادی شما تا پای دار می رویم قطرۀ اشکی هم نمی ریزید. »

     

    بعدا ز اینکه او به دار آویخته شد بچه ها در شهر کرمان آواز می خواندند که:  « سگ سیاه رو کشتند / میزرا رضا را کشتند!! »  این است نتیجۀ حق طلبی.  بلی در قرن گذشته با یک تاریخ پر رمزو راز و تحریف شده، آشفته ودگرگون شده و برای ما یک قرن بیداری بود.  زبانهای زیادی بریده شد و تعداد بیشماری یا جان باختند و یا با شکنجه های روحی و جسمی زنده بگور شدند.  اما نباید فراموش کرد که چشمها بازتر و گوشها شنواتر شدند.

     

    قدرت توانست مردی حساس و رنج کشیده و آزادیخواه را بصورت یک (قاتل) وارد تاریخ ما کند تا جاییکه هنوز تا هنوز است بازماندگان و فامیل او شرم دارند که از او بنام یک وابسته یادکنند، و یا بازماندگان میزرا آقاخان کرمانی بکلی منکر وجود او ووابستگی او بخود شدند.  درحالیکه محمد علیشاه چراغع به دست در نیمۀ شب ناظر بریدن سر میزرا آقاخان وهمراهان او در تبریز بود، خواهران و برادرانشان مشغول تاراج املاک وهستی او بودند و بعدها نام خانوادگی خود را نیز تغییر

    دادند.  گناه میرزا رضا فقط آزایخواهی بود و جلوتراز زمانش حرکت میکرد و اندیشه هایش روشنفکرانه و به دوراز هر خرافاتی بود.

     

    در طول این یکصد سال کتابها تألیف شدند داستانهای راست و دروغ گفته شدند اما هیچکدام گویای یک واقعیت برای نسل ما نبودند بلکه همه به (میل) دیگری نوشته میشد و لبریز از بغض و کینه وخودخواهی، و این بود نتیجه؛ آنچه که کاشتیم امروز آنرا درو می کنیم.

     

    ای گامی تر زچشمان، خوبتر ز جان من

    اولین الهام بخش و آخرین پیمان من

    کشور پیر من، اما پیر عالی نشان

    طبع من، تاریخ من، ایمان من، ایران من

     

    آرزومندم که تابد اختر فرخنده ات

    در عمل آید دوباره روح دائم زنده ات

    بهتر از بگذشته باشد حال و هم آینده ات

    نور پاشاند به دنیا دانش رخشنده است

    پس تو هم عرض حقیت شنو از این بنده ات.

     

     الف . لاهوتی

  • ادیان

     

    اگر بخواهیم  بزرگی دینی را با تعداد پیروانش براورد کنیم بنا براین یک زرتشتی حق ندارد امروز از دین خود دم بزند، زیرا مریدان دین زرتشت در سراسر جهان از حدود چند صد هزارنفر تجاوز نمی کنند.  و این در حالی است که دین زرتشت خود سنگ تمام گذاشته و برروی کلیه مشکلات بشر انگشت نهاده است و یکایک را بنحوی با مفهوم (خدا) پیوند داده.  در قسمت دهم یستای بیست و شش  چنین گفته:

     

    فروهرهای مردان پاک را می ستائیم

    فروهرهای زنان پاک را می ستائیم

    فروهرهای نیک وپاک را از (کیومرث) تا (یسوشیانت) گرامی می داریم.

     

    دین زرتشت برخلاف سایر ادیان مخصوص یک قوم ویا یک طایفه نیست.  اهورا مزدا با فراعنۀ مصر دشمنی ندارد و باقوم بنی اسرائیل به کینه بر نمی خیزد.

     

    فروهرهای مردان پاکدامن ایران زمین را می ستائیم

    فروهرهای زنان پاکدامن ایران زمین را می ستائیم

    فروهرهای پاکدامن توران زمین را می ستائیم

    فروهرهای مردان وزنان پاک دامن همۀ ممالک را می ستائیم

    این زمین را می ستائیم و آن آسمان ا می ستائیم و آنچه خوب در میان آنهاست گرامی می داریم و آنچه برازندۀ ستایش و شایستۀ نیایش و در خور پرستش است می ستائیم.

    روانهای مردان و زنان پارسا را درهرجایی که تولد یافته واز وجدان پاک و نیکی وپیروزی برخوردارند ویا برخوردار خواهند شد، می ستائیم.

     

    ازآنچه که در بالا ذکر شد می توان دید که این دین آثار عدالت در سطح جهانی را برای بشریت خواسته است.  پارسا پارسا ست، چه در ایران زمین وچه در بلخ یا شوشتر.  تمایز وتکامل خاصی که دین زرتشت پیدا کرد عبارت بود از یکنوع شر وپلیدی در وجود بشر و یا خارج از روح آدمی که بعد ها به آن نام اهریمن داده شد.  در همۀ ادیان میتوان این نمود را یافت و در بین همۀ مفاهیم اخلاقی انسان می توان شرو بدی وخوبی را نشان کرد.

     

    روان آدمی یک دنیای ناشناخته و پر ابهام است.  در یکی از کتابهای روانشناسی (روانکاوی بالینی جدید) خواندم که: در جنگ جهانی یک سرباز آمریکایی برای آنکه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند به پای خود تیری شلیک کرد.  او را به بیمارستان برده و تحت مداوا قرار دادند ولی زخم او التیمام پیدا نکرد.  اورا به آمریکا برگردانده ودر بیمارستان نظامی بستری کردند.  زخم او وخیم تر شده و هیچ دارویی به آن کارگر نمیشد تا جائیکه آن سرباز روزی می خواست پزشک معالجش را بکشد از آنجا که گناه خوب نشدن بیماریش را به گردن پزشک می گذاشت.  در حالیکه گناه درخود او بود و آن احساس شدید گناه که او خودرا مجروح کرده بود نمی گذاشت درد او التیمام یابد.

     

    در همین قرن بیست ویکم اکثر کشورها از یک سیاست ناسالم استفاده کرده و باعث کشتار صدهاهزار انسان می شوند.  هیچکدام نمی دانند که گناه درکجای ذهن آنها قرار دارد.  هنوز واقعۀ دردناک جنگهای گذشته بکلی فراموش نشده که نهضت های جدیدی زیر نامهای مختلف (ادیان) سازمان یافته و باعث بوجود آمدن شرارت و دشمنی و کینه میان انسانها شده اند.  آیا زمان آن نرسیده که کمی بخود آئیم و انسانهارا بخود واگذاریم و با زور وشکنجه روح آنان را به یغما نبریم ؟  

     

    مأخذ: کتاب سروده های ویشتا از پورداود

  • خرد وجهالت

     

    ز آب خرد ماهی خرد خیزد

    نهنگ آن به که با دریا ستیزد

     

    من نه ادعای شاعری دارم ونه نویسندگی؛ کسی که برای شاعری متولد شود سرانجام نیز شاعر خواهد شد.  یک استعداد جزئی را نباید با هوش سرشار و الهام واقعی یکی دانست.  در حال حاضر دنیائیکه در آن زندگی می کنیم بد جوری رو به ویرانی نابودی می رود، و ملتهائیکه چندین قرن تاریخ دارند کم کم تبدیل به یک قوم وطایفه میشوند و همانطوریکه حکومتهای آنها تغییر پیدا میکند عادتها و باورها وکلام آنها نیز عوض می شود.

     

    این عادت بشر است پس از آنکه احتیاجات اولیه اش را بر آورده کرد می رود و دست بکاری میزند تا صاحب عنوان وشخصیت وامتیاز بیشتری شود.  عده ای شهرت خود را در آدمکشی وغارتگری پیدا می کنند، قومی دلیرانه برای حفظ اراضی سر زمینش می جنگد و عده ای دریک سر زمین متمدن

    می خواهند سیاسی شوند و آنهم یک سیاستمدار نامی!

     

    امروز کمتر کسی به دنبال فیلسوف شدن و یا ادیب و یا حتی شاعرشدن می رود واین روزها کمتر از گذشتگان یادی میشود، و در عوض آنانکه بیشترجنایت کرده اند شهرت بیشتر ی به دست آورده اند؟!

    اگر کسی قدم در این راه بگذارد او را برهنه وگرسنه می نامند که از ناچاری دست به شاعری یا نویسندگی زده.  البته این حرف زیاد هم بی پایه نیست چرا که نویسنده ای بزرگ و نامی در یکی از قصیده هایش گفته بود:« که شدت فقر مرا به شاعری وا داشت؛ اگر متمول بودم خوابیدن را هزار بار

    بر شعر گفتن ترجیح میدادم!!»

     

    خوب اینهم عقیده ایست.  اما یک ملت را شاعران و نویسندگان و اندیشمندان نگاه داشته.  قدرهنرمندان را دانستن نیز خود یک هنر است که متأسفانه این عادت کم کم دارد از بعضی اجتماعات دور میشود. اگر فلاسفه و بزرگان گذشته نبودند گمان نکنم دنیای امروز صاحب اینهمه دانستنی ها می شد.  بنظر من یک نویسندۀ قابل ویک شاعر کامل می تواند ملتی را دلیر وجوانمرد وبزرگ کند، و یا برعکس اورا به خاک ذلت بکشاند.  رودکی باسرودن بوی جوی مولیان پادشاهی را به پایتخت برگرداند؛ و شاعر نوپردازی با سرودن چکامۀ ای سیاهروترین امپراطور پادشاهی را به گور فرستاد.

     

    خوانندۀ یک اثر بدون آنکه شناخت درستی از نویسنده ویا شاعر داشته باشد از روی آثار او به قضاوت می نشیند.  یکی می ترسد و در لفافه می نویسد.  یکی جرعت وشهامت دارد همه چیز را عریان میکند، و عده ای نیز رو بسوی باد نشسته  تا ببینند از کدام جهت می وزد تا مدح وثنای خود را نثار کنند و سرانجام پس از آنکه صاحب نام ونشان و دارایی شدند آنگاه سر درگریبان فروبرده و به اعتراض می پردازند و می خواهند که تن به مبارزه و سر درراه (جانان) بسپارند و برعلیه خود قیام کنند!  کسانی هم بوده اند که افکار ملتی را مسموم کرده و سپس بکناری نشسته وحسرت گذشته را میخورند.

     

    بنظر من مقدس ترین وظیفۀ یک انسان دانا ترقی دادن فهم و شعور عمومی است و تشویق آنها به داشتن علم وفضیلت.

     

    حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر

    برسر نکوفته باشد در سرایی را

     

    افراد یک جامعۀ بی فضلیت و جاهل تنها از رسوا کردن و نفی یکدیگر لذت می برند، نه تنها در حال عادی بلکه در هرزمانی و در هر بلایی باز همانند یک جانور خونخوار یکدیگر را می جوند.  بجای آنکه دست اتحاد واتنفاق به یکدیگر بدهند – آنهم در زمان حوادث بد ودردناک – یشتر بلای جان آدمی می شوند.  نمونۀ بارز آنرا میتوان در بین همین چند میلیون آواره ای که در سراسر دنیا پخش شده اند دید.  در میانشان نه (اتحاد) بلکه (منافع) حکم میکند. همه برای کوبیدن وتحقیر کردن یکدیگر تلاش می کنند.  و همه بهترین هستند وهمه برنده!!! برنده چه چیزی؟

     

    حال به دنبال کدام آزادی ودموکراسی می رویم؟ درحالیکه در پنهانی ترین گوشه های ذهن مان هنوز متصل به امامزاده ها ودخیل بستن و مراد گرفتن از آنها هستیم.  هنوز به دنبال یک (استبداد) از هر نوع که باشد می رویم.  دموکراسی زمانی در میان ملتی جا میافتد که آن ملت بیسواد وجاهل نباشد.  در گذشته حداقل مدارسی برای فراگیری علم  وجود داشت و حال همۀ مدارس تبدیل  به مراکز خوف و وحشت شده اند، که در میان آنها میتوان بچه ها را به گروگان گرفت و یا کشت.  و طبیعی است که

    کم کم فاصلۀ بین فراگیری علم ودانش بیشتر شده و هرروز بر تعداد جاهلان اضافه می شود.

  • قصۀ رمضان

     

    ماه رمضان و ماه مبارک و پربرکت مسلمین از راه رسید، بهمراه هزاران رنگ وبو: زولبا بامیه که سمبل این ماه هست، آش رشته، آش، جوجه کباب، برۀ بریان، آبگوشت بزباش، شامی لپه، کتلت، شله زرد، حلوا، تره حلوا، خرما، ماست وسبزی خوردن،  و انواع واقسام شیرینی های خوشمزه که سفرۀ سحری و افطار مؤمنین را رنگین میکند.  طبیعی است که ایرانیان و سایرمسلمانان این شکوه وجلال را به سایر کشورهای مقیم هم برده اند؛ هرچه باشد اینها (سنت) است وباید سنتها حفظ شوند.

     

    بیاد سفرۀ افطاریه مادر افتادم.  کمی آبجوش، یک خرما و کمی ماست، کاسۀ کوچکی آش ساده، و چای ونان وپنیر.  وسحری کمتر ازاین، باضافۀ نیت ونماز و دعای سحر.  درعوض هرروز غذای نخوردۀ خودرا به همراه یک نان و کمی چای و قند و سایر مخلفات بسته بندی کرده از خانه بیرون می رفت تا به دست فقیر ویا روزه دار دیگری بدهد، و سالها باغبان خانه و خانواده اش از این سفره کوچک بهره می بردند.  او عقیده داشت رمضان یعنی تزکیۀ نفس وتزکیه روح وتمیز کردن شکم و کبد وروده ها. قبل از افطار می بایست یک سورۀ کامل قرآن را بخواند وگاهی هم مرا در این خواندن شریک میکرد.  او لب به خرما و تخم مرغ سرخ شده در کره و روغن (کرمانشاهی)! نمی زد.  او دست به هیچ شیرینی ویا سایر غذا هانمی برد.

     

    سالهای بعد که من دیگر دچار مشگلات و سایر خدمات برای دیگران بودم می دانستم که تنها در اطاقش نشسته و دعا و قرآن می خواند وبه نماز می ایستد و اشکهایش نیز جاری است.  همیشه چشمانش بسته وزیر لب دعا میخواند.  مانند بقیه شکم خود را گورستان اغذیه نمی کرد و مانند دیگران در موقع افطار حمله به سفره نمی برد – مانند آنها که لابد بر سر خدا هم منت می گداشتند که « بلی، ما یکروز تمام نخوردیم و نه آشامیدیم ونه کشیدیم؛ فقط کمی زبانمان که به دروغ عادت داشت لغزید ».  کمتر کسی را دیدیم که پایبند باین فلسفه باشد که یک وعده کم بخورد و در عوض آن را به فقیری برساند.

     

    امروز منهم بیاد سفره(حقیرانه) و پر برکت مادر افتادم که در میان آن دنیائی صفا، نیکی، شور، عشق، پاکی وخلوص نیت چیده شده بود.

     

    شنبه

  • عروسی کوکب خانم

     

    باغ بزرگ (شازده) آنروز حسابی شلوغ بود.  روز بند اندازی کوکب خانم و روز شادی وبزن و بکوب بود.  باغ شاه عباسی پر درخت و باغچه های باصفا و مملو از گل و سبزه و چمن  وحوض بزرگی که فواره های آن تا آسمان آب می پاشید.

     

    پدر کوکب خانم یک دستگاه نیمه حکومتی داشت با تمام تشریفات بریزو بپاش، و درعین حال با تمام احکام وقوانین بی چون و چرا که می بایست اجرا می شد.

     

    در حیاط بزرگ باغ و درقسمت زنانه بزن وبکوب و هلهله وولوله بود.  کوکب خانم قرار بود که هفتۀ بعد به عقد حاج غلامحسین چهل و پنج ساله دربیاید، و کوکب خانم فقط چهارده سال داشت.  حاج عبدالحسین خان در بازار کیا وبیایی داشت و اسم ورسمی؛ حال می رفت که نه تنها داماد سرخانه شود بلکه بهترین غنچه گل آن باغ را نیزبچیند.

     

    ننه بهجت بند انداز با آن هیکل بزرگ و گوشتی خود داشت با بیرحمی تمام پرزهای صورت تازه شکفته شده کوکب خانم را با نخ بند می برد.  کوکب خانم فقط گریه می کرد واطرافیانش باو قند وگلاب و نقل و ابنات می داند واو همه را بالا می آورد و آنها دوباره به زور به دهان او فرو میکردند.  دختر بچه های دیگر به تماشا ایستاده بودند وشاید خیلیها در دلشان آرزو داشتند که جای کوکب خانم باشند و عروس شوند!  در آنطرف باغ شاه داماد با شکم برآمده وته ریش سفید و سیاه و موهای ریخته شده داشت قند درون استکان چای می ریخت و یک قند حسابی هم در دلش آب می شد.

     

    پس از آنکه بند صورت وابروی کوکب خانم تمام شد ننه بهجت نگاهی به پرو پای سفید و نازک کوکب خانم انداخت و روکرد به خانم برزگ و گفت اورا به اطاق ببرید تامن بیایم.  کوکب خانم را کشان کشان و بیحال به اطاق بردند، پرده هارا کشیدند و ننه بهجت مانند میرغض واردشد.  کوکب خان را لخت کردند وننه بهجت روی پاهای او نشست و دوزن دیگر دستهای اورا گرفتتند و ننه بهجت نخ بند را به دهان گرفت ومشغول بند انداختن شد، و زیر لب زمزمه می کرد که: « کپو کپو، ناز کپوکپو؛ کوکو کوکو، ناز کوکو، کوکو »

     

    لابد برای یک دستخوش حسابی داشت خوش خدمتی بخرج میداد تا یک (کوکوی) خوش نمکی تقدیم عبدالحسین خان کند!

  • بیاد (عموجان)

     

    ساعت چهار نیمه شب است ومن ناگهان بیخواب شدم.  در میان پردۀ سینمای زندگیم چهرۀ (عمو) محمود زنده شد.  شادروان محمود تفضلی – که من به تبعیت از دوستان از دست رفته وبرادر زاده هایش – اور ا عمو محمود خطاب می کردم، امشب سری به خلوت من زد و باعث شد که این یادنامه را بنویسم.

     

    زمانی که با او آشنا شدم خیلی جوان بودم وتازه با همسرم نامزد شده وخیال عروسی داشتیم. عمو محمود ومرحوم محمود هرمز و مهندس کامبیز مخبری شهود عقد وازدواج ما بودند.

     

    پس از آن عمو محمود هر چند گاهی سری به خانه ما می زد وهمیشه هم دست او پر بود؛ پراز شعرهای تازۀ سروده شده شاعران مانند فروغ فرخزاد وفریدون مشیری که سری از هم جدا نداشتند.  همه امروز در سینه خاک خفته اند و جایگزینی هم ندارند.

     

    همسرم تازه از(هتل) آقایان پس از نه سال آزاد شده بود ومن هم تازه از زیر بار بیماری (عشق) شفا پیدا کرده بودم بنا براین با یکدیگر پس از مقداری ماجرا و گفتگوها زندگی مشترکمان را شروع کردیم!

     

    عموجان گاهی که بمنزل ما می آمد خنده ای می کرد ومی گفت: شما بچه ها آنچنان زندگیتان را مجلل کرده اید که گویی هشتاد سال ازعمر شما گذشته در حالیکه این همه مبل واثاثیه برای یک خانۀ بزرگ لازم است وشما هنوز جوانید.  او نمیدانست که پس از چند ماه این زندگی به دست زنی مجنون غارت میشود وهمسرم دوباره به (هتل) آقایان برمی گردد ومن می مانم و تنهائی و بدگوئیها و چرندیات خاله زنکها، که متاسفانه هنوزهیچ سمی برای ازبین بردن این جانوران ساخته نشده است.

     

    در این زمان عمو با کمک همسر آلمانیش (گرترود) به کمک من آمدند.  او تنها کسی بود در میان همه آشنایان که همیشه وبموقع می رسید؛ در هرکجای دنیا که بود اگر می فهمید من احتیاج به کمک او دارم یا خودش را فوراً می رساند واگر نمی توانست به دوستانش سفارش مرا می کرد.

     

    او نه تنها با من بلکه باهمه مهربان بود.  او آدمی بیقرار وعاشق سفر وگشتن دور دنیا و شیفتۀ طبیعت بود.  بیشتر کوها را درنوردیده وبه اکثر سرزمینها سفر کرده بود.  او اکثراً یا با ترن ویا با اتوبوس ویا با ماشین کوچک خود به سفر می رفت.  از سرعت بیزار بود و من نم یدانم چگونه دست حادثه اورا در پشت فرمان اتومبیلش در راه خراسان از پای در آورد؟

     

    اولین سفری که به همراه یک هیئت مطبوعاتی به دعوت اتحاد جماهیر شوری سابق به مسکو رفت، آنچنان تحت تاثیر این سفر ونحوۀ زندگی پیشرفتۀ (!) آنان قرار گرفت که کتابی در همین زمینه بنام (خاطرات مسکو) به دست چاپ سپرد.  او نویسنده ای توانا و مترجمی زبر دست بود و کمی هم از شاعری بهره ای برده بود.

     

    شبی بخانۀ ما آمد وبا خوشحالی گفت: یک سرودۀ تازه از فروغ دارم که باخط خودش برایم نوشته، وآنرا خواند.  من در آن زمان هنوز شیفتۀ شعرای قدیمی و اشعار آنها بودم وسر از شعر نو به هیچ وجه در نمی آوردم (هنگامیکه عمو اشعار نیما را با لذت میخواند من دهن دره میکردم چرا که نمی فهمیدم!!)

     

    و درآن شب او شعر تازۀ فروغ را بمن داد وگفت هروز آنرا بخوان. اینهمه در سر جایت درجا مزن؛ برو جلو زمانه عوض شده.  اما من حاضر نبودم که یک خط از اشعار قدما را بادیوانی از شاعران نوپرداز عوض کنم!!  امروز متأسفم که چرا آن شعر را که با خط فروغ داشتم به همراه نامه وسایر نوشته های عمو  گم کرده ام.  او سالها از زمان خودش جلوتر بود .

     

    روزی از او پرسیدم: عموجان شما چرا اینهمه عاشق می شوید؟ مگر قلب شما (هتل) است؟!  لبخندی زد و گفت:  نه قلب من مانند یک کندوی عسل است؛ هرعشقی شهدی در آن می ریزد ومن با مزه مزه کردن این شهد تلخی زندگیم را شیرین میکنم!!  پرسیدم: آیا کندوی شما ملکه ای هم دارد؟  لبخندی زد و جوابی نداد.

     

    او آنروزها داشت آثار پاندیت نهرو را ترجمه می کرد وبه همین دلیل هم عاشق جاذبۀ هند شده بود.   کتابهای زیادی منجمله نامه های پدری به دخترش، کشف هند ، خاطرات زندان، نگاهی به تاریخ جهان، و همچنین مصاحبه با ایندیرا گاندی دختر نهرو ونخستوزیر هند بنام حقیقت من، اشعار شاعر مجار شاندورپتوفی،  و زندگی بتهوون نوشتۀ رومن رولان را نیز ترجمه کرد.  ترجمه هایش – مانند گفتارش -روان  وشیرین بودند.  متأسفانه کمتر از اویاد می شود و تجلیلی هم از او به عمل نیامده. در عوض زنبوران وزوزکنان خود را به بالا ها کشاندند. 

     

    روابط ما یک رابطه پاک ومعصومانه بود.  شاید او مرا هنوز بچشم یک دختربچه ویا دختر خودش (شهرزاد) نگاه می کرد، ومن او برایم همیشه عموجان بود.  وعموجان هم خواهد بود و چقدر روزهای سخت ودردناک زندگیم جای او برایم خالی بود. بلی  متاسفانه روزگار بدجوری بامن برخورد کرد.

     

    او هرجای دنیا که بود سایۀ خطی، نامه ای، شعری برایم میفرستاد و می پرسید که آیا احتیاج به چیزی دارم و حالم خوب است، و تا روزیکه از دنیا رفت این پیوند ادامه داشت.

     

    روانش شاد.

  • کرکس پیر

     

    روزی کرکس سالخورده برای فرزندانش قصه می گفت:

     

    عزیزانم؛ من دیگر پیر شده ام، اما می خواهم برای شما جوانان تجربیاتم را بیادگار بگذارم.  شما می توانید خرگوش را از میان مزرعه بدزدید و بره ای کوچک را میان چنگالهای خود پنهان کرده و هنگام پرواز تعادل خود رانگاه دارید.  گاهی هم من بشما گوشت آدمیزاد داده ام.  یادتان هست چقدر لذیذ بود؟!

     

    بچه های لاشخور جواب دادند:  بلی، اما چگونه میتوانیم اورا شکار کنیم؟

     

    لاشخور پیر گفت: آدمیزاد سنگین است و ما نمیتوانیم اورا شکار کنیم مگر هنگامیکه مرده و یا کشته شده باشد آنگاه ما بر سرش میریزیم گوشت ها را از استخوان جدا کرده و قسمت های خوب را می خوریم.

     

    بچه ها  پرسیدند: چطور میشود اورا کشت؟

     

    کرکس پیرجواب داد: خودشان یکدیگر را می کشند.  ما مانند آنها نه قوۀ مکر داریم و نه شباهتی بین ما هست.  طبیعت اورا برای زنده ماندن ما ساخته و بهمین دلیل یک خوی وحشی گری در او به ودیعه گذاشته  بنا بر این به یکدیگر حمله می کنند و زد و خورد کرده پس از مقداری استفاده از آتش و سرب ودود و فریاد خاموش میشوند …

     

    آنگاه ما حمله می کنیم.

  • زنگها و ناقوس ها

     

    هر بار که صدای زنگها را می شنوم احساس می کنم چیزی در مغزم منفجر می شود.  همۀ ایام گذشته و آنچه را که انجام داده ام و آنچه را که مایۀ غم واندوه من بوده و هر آشنائیکه داشته ام و هر خطائی که کرده ام، گویی همه از مغزم بیرون میریزند.  احساس شدید دلتنگی بمن دست می دهد.  جدا شدن از خاطره ها  که کم کم محو می شوند و درمیدان هیاهوی مردم وصدای زنگها گم می شوند….این احساس برایم چندان خوش آیند نیست. 

     

    سالهای گذشته با همۀ رنجها برایم پر ارزش بودند و امروز در حالیکه آنها را پشت سر می گذارم احساس می کنم که دلم برای آنها هم تنگ شده.  من خیلی سخت از گذشته جدا می شوم و در برابر هر چیز تازه  ونو یک احساس وهم وتشویش بمن دست می دهد.  مدتها طول می کشد تا من بتوانم

    خودم را با آنچه که جدید است وفق دهم.  گویی کم کم حس امیدواری در من می میرد و نیروی شیفتنگی وجاه طلبی ( که هیچگاه به آن فکرهم نکرده بودم) بکلی از ذهن و روح من فرارمی کنند.

     

    امروز دیگر دوران بازیگری من روی صحنه زندگی تمام شده و زندگیم را بر سر هیچ به قمار گذاشتم.  اما از هر چه بوده راضیم و دلم نمی خواهد که دست تقدیر بر آنها قلم فراموشی بکشد.  هر کدام از رنجهای من یک دنیا ارزش دارند و هر کدام از خاطره هایم داستانی را تشکیل می دهد.  من نمی توانم هیچ فصلی از این داستانها را از کتاب زندگیم خارج سازم.

     

    بهترین سالهای عمرم را درعشق مردی سپری کردم که امروز یک کارتن مقوایی وبی ارزش است. با اینهمه لذت این درد برایم آمرامش بخش است و من این زن پا به سن گذاشته، ریزه اندام و کوچک را که کم کم می رود فربه شود و با دستهای کوچکش دنیای را به حرکت آورد دوست میدارم و نمیخواهم از او جدا شوم.

     

    خزانهای زیادی بر بهار عمر من گذشته و میل دارم که پیش خود اعتراف کنم که اشتباهات زیادی نیز مرتکب شدم.  با اینهمه میل ندارم باین سرعت تسلیم باد زمستانی شوم.  من هنوز عاشقم؛ عاشق دشتهای سر سبز و صدا ی آبشار که از کوه سرازیر میشود؛ عاشق آسمان پر ستاره و عاشق غروب آفتاب.

     

    من نمی توانم زیر نورشمع و در تاریکی با جام های زرین وگوشتها ی منجمد شده شادمانی خود را نشان بدهم. امروز اولین روز پاییز است و زمستان به زودی فرامی رسد.  من پاییز و زمستان را بیشتر دوست دارم و اعتقادم بر این است که انسانهای قوی در زمستان می میرند و آدمهای ضعیف و بی قدرت در بهار دنیا را ترک می کنند؛ اینهم عقیده ای است.

     

    امروز دیگر دیر است که بخواهم سرم را روی دامان کسی بگذارم که روزی آرزوی آنرا داشتم، و گرمی دستهائی را احساس کنم که امروز سرد شده اند.  تنها عطر روزهای گذشته در میان لباسهایم مانده است.  از گفته های او دیگر چیزی بخاطر نمی آورم و میل دارم که فقط آنهارا فراموش کنم.

     

    دیگر دیراست که بگریم ویا بخندم و یا چشم براه کسی باشم.  سالهای پیش یک فروغ کم نوری بر خانۀ تاریک دلم نشست که امروز خاموش شده و دیگر بخاطر کسی گل در گلدان جای نخواهم داد.

     

    فقط مزرعۀ کوچکم را دارم که در آن درختان تنومندی رشد کرده اند و گلدانهای پربرگی که در بالکن خانه ام هرروز بمن سلام می گویند.  اینها برام کافی است.  زمین من مال دیگری؛ هرچقدر که میل دارند برروی آن پایکوبی کنند و خاکستر بپاشند؛ مطمئن هستم که روز این خاکستر روی خود آنها را خواهد پوشاند.

     

    دیگر از آشفتگیها می گریزم همچو موج

    من که در دریای دل پیوسته طوفان داشتم

    از دل هر صبحدم چو آفتاب آمد برون

    راز آن مهر که من درسینه پنهان داشتم

     

    جمعه

  • پاپ

     

    گفته های حضرت پاپ وسپس تکذیب و پوزش خواهی او تنها کاری که کرد بر شدت جنگهای مذهبی افزود.  آیا این حضرت پاپ مشاور فرهنگی نداشت تابرایش بنویسد که چه ها بگوید؟  در عوض همه را به راه راست هدایت کرد و بیشتر احزاب (راست) کشورهای اروپایی پیروز شدند و شاید قارۀ اروپا هم حسابی (راست) شود.

     

    در سال هزارو هفتصد و بیست ونه یک کشیش سادۀ روستایی در آلمان بنام (یوهان مسلیمر) در حالیکه بکلی منکر همه چیز شده بود از دنیا رفت.  او در خاطرات خود که بوسیلۀ (ولتر) تنظیم وبه چاپ رسید منکر همه چیز شد و نوشته بود که: ” ناتوانی بشر او را بسوی دین ومذهب می کشاند.” ودر جای دیگری اشاره کرده بود:” حقیقت واقعی را باید در اندیشه های (نیوتون) جستجو کرد.”

     

    مذهب وسیله ای است که ثروتمندان برای استثمار بینوایان وتهیدستان وناتوان کردن آنها بکار می برند و مسیحت هم یک سیستم متافزیکی است که معتقد به باورهای پوچ و بیهوده مانند (تثلیث) می باشد.

    این تثلیث بر پایۀ فلسفۀ (افلاطون) شکل گرفته که عبارت است از: وحدت – روان –  ماده.

     

    وحدت غایت نیکی است واز عقل الهی ناشی میشود و روان شکل پایین تر است که به گفتۀ افلاطون از یک زندگی به زندگی دیگری می رود و پایین ترین شکل ماده می باشد که در تاریکی محض قرار دارد و گویا مسیحیت نیز براین پایه قرار گرفته است.

     

    عیسی مسیح خود یک کلیمی مؤمن بود که کوشش کرد تا معتقدات تند و تیز مذهب قوم بنی اسرائیل را اصلاح کند و به آنها بفهماند که ملت اسرائیل تنها قوم بر گزیدۀ خداوند نیست وخداوند تنها به این قوم تعلق ندارد بلکه متعلق به همۀ مردم روی زمین است.  او خودرا یک فرد عادی می دانست و هیچگاه

    ادعای الوهیت نکرد؛ اما پیروان او که زیر نفوذ معتقدات خورشید پرستان قرار داشتند او را پسر خدا نامیدند.

     

    مأخذ:  زندگینامۀ ولتر

  • تابستان

     

    دیدم اورا، دیدم اورا، ای دریغ

    در نگاهش آشنائیها مرده بود

    در ته چشمان درد آلود او

    شعلۀ عشق و هوس افسرده بود

    در نگاه سرد وخاموشش نبود

    برق عشقی یا شرار کینه ای

    پیش چشمم بود ومن محروم از او

    همچو عکسی بود در آیینه ای

    زادۀ رویای من بود اینکه رفت

    نازنین من چنین بد خو نبود

    اینکه خاموش از کنار من گذشت

    سایه ی اوبود اما او نبود

     

    ع. ورزی

    تابستان نود وشش

  • چند پاره یادداشت

     

     من الماس سختی هستم

    با چکش نمی شکنم

    با قلم تراشیده نمی شوم

    بزن مرا، بزن مرا که من

    نخواهم مرد.

    همچون مرغ آتش که از مرگ خود

    زندگی می سازد

    و از خاکستر می زاید

    من زنده می مانم.

    بکش مرا، بکش مرا، که من

    از (آن) نخواهم مرد.

     

    ٠٠٠٠٠٠

     

    در کدام بیشه جای داری

    ای بر دار کشیدۀ بیزبان

    به کدام گور خواهی خفت

    ای زبان بریدۀ نادان

     

    ٠٠٠٠٠

     

    انگلیسیها یک مثل قدیمی دارند که می گوید:

     

    سیاست ما هم مانند نوشیدن چای بعد از ظهر ما می باشد؛ بهترین چای جهان را در بهترین و زیباترین

    قوریها دم می کنیم و درشگفت انگیز ترین وشیک ترین فنجانها آنرا می ریزیم، و سپس با اضافه کردن کمی شیر همۀ طعم خوب چای را از بین می بریم.

     

    از گفته های مرحوم (عمو جان)

  • یک نامه به سردبیر

    (از نوشته های گذشته)

     

    سلام مرا بپذیرید.

     

    دو پر زیبای طاووس و یک تاج خروس پیدا کردم و آنهارا زیب پیکر خود کرده و خیال دارم خودم را در کنار مرغان آراسته و زیبا وطوطیان شکر شکن پارسی زبان همراه سازم.  جسارت کرده دست به قلم می برم و نامه ای برای شما در بارۀ شمارۀ اخیر مجله تان می نویسم.

     

    هنوز شمارۀ جدید به دستم نرسیده  بنا براین قسمتهای دنباله دار را نیمه تمانم گذاشته ام.  نوشته های اربابان قلم که خوشبختانه همه مشهور خاص و عام ودنیوی میباشند باعث نشاط و امیدواری است که گلستانی از گلها و بوستانی سر سبزو خرم فراهم آورده اند که می شود ماهها در آن گردش کرد و بوی خوش گذشته را به مشام جان رساند.  خوشا به سعادت شما که یک پنجرۀ باز رو به گلستان باز کرده اید تا هوائی تازه را تنفس کنید.

     

    چیزیکه باعث نوشتن این نامه شده فقط یک نظریۀ کوتاه می باشد که امید است باعث آزار روح کسی نشود.  نوشته های مجله همه روی گذشته ها و سخنان در گذشتگان دور می زند و کمتر از دردهای جامعه (جدید) ی که ما آوارگان با تقصیر یا بی تقصیر دور دنیا چادر زده ایم حرفی بمیان می آید و گویی ابدا چند میلیون آواره به حساب نمی آیند و این در حالی است که عربستان کم کم دارد سرزمین ما را می بلعد آنهم با سرمایه گذاریهای کلان زیر نام شرکتهای خارجی.  اکثر هتلها (فندق) شده اند و بسیشتر ایرانیها به اقلیتها شباهت پیدا کرده اند تا به یک صاحبخانه.  کشتی همان کشتی؛ وناخدا همان ناخدا؛ تنها حرفی که نیست از ملیت ایرانی ووطن پرستی.

     

    درعوض نامردمیها، دروغ ها، خیانتها و دوروئیها بیشتر شده و اینجا پیران سالخورده مشغول نشخوار گذشته ها هستند و بامید جوانانی نشسته اند که نیم بیشتر آنها معتاد به مواد مخدر و زیر یک خشم پنهانی ناشی از عدم آزادی خود چشم به راه یک معجزه اند.  هر چه را داشتیم فروختند و حتی باورها ویقین ها را در عوض کتاب پشت سر کتاب در باره خاصیت نماز و روزه وسایر چیزهائیکه باید فقط در درون یک انسان و خصوصی باشد. 

     

    البته نماز رکن اساسی وپرورش روح است و آنها هم آنرا در الویت قرارداداند و عده ای هم زیر لوای آن به آنچه که میخواهند میتوانند برسند.  در کتب و مجموعه های شعر بیش از پنجاه شاعر دربارۀ خواص نماز شعر سروده اما هیچکدام از آنها نگفته انه که چگونه میتوانیم یک انسان کامل باشیم.  و چگونه می توانیم از سرزمین خود حمایت کنیم و آنرا در میان دستهای خودمان بگیریم.  تلاش شما برای عده ای از ادمهای برون مرزی قابل ستایش است و شاید عدهای را هم سرگرم کند اما…..

     

    ایکاش به آن سکرتر (زیبای) خود میگفتید که (مالاگا) را چگونه بنویسد و ثریا با (اس) میباشد نه با (سی)!

     

    با تشکر از اینکه وقت خودرا باین نامه دادید.

     

    مالاگا – سال دوهزار میلادی

  • کبرا بر دار

     

    صد بار بیش تجربه کردم که این جهان

    دائم بکام مردم موقع شناس بود

    آری جهان بکام کسی بود کز نخست

    نه شرمش از خدای و نه از کس هراس بود

    زد بوسه برپشت دستی عجوز ز روی عجز

    گر آن عجوز محتشم و یا سرشناس بود

     

    م. بزرگ نیا

     

     

    پدر کبرا دست استمداد بسوی دنیا دراز کرده تا بلکه دخترش را که هم نان آور خانواده و پشیبان او ومادر وبرادر علیلش بوده از مرگ با (دار) نجات دهد.  دختریکه بخاطر نجات خودش قاتل روحش را کشت امروز رشتۀ کلفت طناب دار جلوی چشمانش می رقصد تا روزیکه او در میان زمین وهوا به رقص در آید؛ آنهم چه رقص زشت وناپسندی.

     

    فرق کبرا با کبرا های دیگر اینست که او زادۀ فقر است.  بعلاوه نتوانست به درستی به بازار برده فروشان رفته و خود را به شکل دیگری عرضه نماید ویا اینکه (کاسب) شود. حال تن تازه او که رفته رفته کهنه شده و دهان بی دندانش و روح مرده اش که به تاراج رفته و بارها مورد استفاده قرار گرفته میخواهد نقشی بیادگار بر صحنه روزگار و تاریخ بگذارد.

     

    در سی و اندی سال پیش زنی که فرزند شوهرش را با بی رحمی تمام کشته و درچاه انداخته بود به اعدام محکوم و به دار کشیده شد.  در آن زمان دنیا به صدا در آمد.  روزی نامه ها، رسانه های داخلی وخارجی، شاعران متعهد (!) و هنرمندان و خوانندگان بزم ورزم همه آوای (جنایتکاری) سر دادند!!!

     

    و امروز کبرا تنها نیست.  کبرای های دیگری بدون آنکه (مار) باشند میان زمین وآسمان می رقصند و آنچه را که برآنها گذشته با خود به گور می برند.  حال چند امضا و چند صدا چگونه می توانند جان کبرا را نجات دهند؟  مگر آنکه مانند دزدان و تن فروشان امروزی با وثیقه های کلان جانشان را نجات دهند که پدر کبرا واو از این موهبت (بشر دوستانه) بر کنار می باشند.

     

    کدام دستی بسوی آنان دراز شده و به کمک آنها خواهد آمد؟

  • دگمۀ شماره  دو

     

    چندی پیش شرکت تلفن با یک پیشنهاد تازه به خانۀ ما آمد تا یک سیستم جدیدی را نصب کند تا با آن بتوانیم هشتاد کانال تلویزیونی جدید را بگیریم و برای همیشه (کاناپه نشین) شویم.  با مقداری کابل و سیم وجعبه و پریز سر انجام  کانالها اعلام موجودیت کردند.

     

    با خودم گفتم: به به، چه از این بهتر! دیگر از جایم تکان نمی خورم همینجا می نشینم، می خورم،

    می نوشم، می خوابم و بدرک که اگر یکصد وهشتاد کیلو وزن هم پیدا کردم!  در عوض با پدیده های جدیدتری آشنا میشوم و می بینم که مردم سراسر دنیا مشغول چه کاری می باشند و شاید درسهای بهتری یاد گرفتم و دست از این چرند نویسی (قدیمی) برداشتم و خلاصه با قافلۀ تمدن همراه می شوم.

     

    تلویزیون را روشن کردم.  یک صفحۀ خاکستری با یک برنامۀ مفصل جلویم سبز شد؛ کدام دگمه را بزن کدام را می خواهی و…. روی فیلم ها مکث کردم.  ای بابا  برای این که باید پول بدهم.  خوب

    کانال بعدی و بعدی.  خیر همه جا دختران زیبا و زیبا شده با ناز وادا وکلی پشت چشم نازک کردن بما بهترین کرم ها وبهترین ( واجبی) های کارخانه ای وانواع و اقسام شامپوها و چیزهای دیگری که بهتر است از بردن نام آن خوداری کنم.  خلاصه بازار شام غریبی بود؛ همه چیز بود بجز آنچه که من

    می خواستم.  زنگ زدم به شرکت تلفن و گفتم: ما از طلا گشتن پشیمان گشته ایم؛ لطف فرموده ما را مس کنید.

     

    در این احوال کامپیوتر هم دچار التهابات درونی شده بود و هی غش می کرد لاجرم من نمی توانستم به شغل چرند نویسی ام ادامه دهم.

     

    دیروز شرکت تلفن تصمیم گرفت آنرا پس بگیرد.  بنا براین مجبور بودند که از مرکز آنرا قطع کنند.  تلفن زنگ زد وقطع شد که نا گهان دگمۀ قرمز به صدا در آمد: اخطار! اخطار! خط تلفن قطع شد و من گمان کردم که همین الان  آمبولانس و پلیس و نرس ودکتر میریزند اینجا  تا بپرسند که چه بر سر من آمده ؟!  نوار مرتب اخطار می داد. دگمۀ قرمز را فشار دادم خبری نشد.  زرد  را فشار دادم خبری نشد.  سبز را که فشار دادم نوار گفت متشکرم که دگمۀ آلارم را قطع کردید!  این برنامه حدود نیم ساعت ادامه داشت؛ نه از آمبولانس خبری شد و نه از پلیس و نه از همسایه.

     

    این یک یا دو اسباب بازی جدید برای دلخوشی ام که بدانم – کسی – هست اگرچه نباشد.  من هر صبح صبحانه ام را جلوی (تی وی) می خورم تا با برنامه های صبحانه آنها همراه باشم!  تا احساس کنم که تنها نیستم.  به تازگیها هم میزهای مخصوصی هم ببازار ارایه داده اند و دیگر نه از میز ناهار خوری خبری هست ونه از میز جلوی مبل و یا بقول خودشان (کافی تیبل).  همه در تنهایی خود غرق

    شده اند.  همه از هم می ترسند و همدلیها و همدریها رو به اتمام است. 

     

    هیچکس با هیچکس سخن نمیگوید

    که خاموشی به هزار زبان در سخن است

    در مردگان خویش نظر می بندیم

    با طرح خنده ای

    ونوبت خودرا انتظار میکشیم

    بی هیچ خنده ای.

     

    احمد شاملو 

  • نسب و نسبت ها

     

    چند سالی پس از انقلاب اسلامی ک همه از جوش و خروش افتاده بودند عده ای بر آن شدند که علاقۀ خود را از گذشته نبریده و با خاطرات خوب خود آنهارا به تاریخ گره زده  و به آذین آن بپردازند و افتخارکنند.  این یک امر بسیار طبیعی ویک نیاز شدید روحی است که ملتی میل دارد که هویت تاریخی خودرا نگاه داشته وبه آن احترم گذارد.  در این بین عده ای هم بر آن شدند که یک شجره نامه ونسب نامۀ تاریخی درست کنند و در عالم آوارگی به آن افتخار کنند.

     

    این نسب نامه نویسی و شجره نامه ها اکثرا به خانواده های قاجارمرتبط می شد (و یا می شود).  همگی از اولادان بلا فصل آن خاندانند، در حالیکه در گذشته خاندان قاجار خود را نوادۀ چنگیز مغول می دانستند و این درست نبود چرا که مغولان مغول بودند وقاجاریه (ترکمن)، چنانکه خاندان صفویه

    هم خودرا اولاد بنی هاشم وپیامبر میدانستند در حالیکه جد آن بزرگواران (فیروز خان زرین کلا) آذربایجانی بود؛ آنها نه شیخ بودند ونه سید ونه عرب و مذهبشان حنفی بود.

     

    سپس کار این نسب نامه چی ها به میراث پدری کشید و آنچه که در طول این سالها از برکت (واردات وصادرات) و خرید وفروش و سایر کالاها !!!! بود آنرا میراث پدری دانستند که با (همت عالی) توانستند آن ثروت ومیراث را بیرون آورده و در سرزمین های بیگانه کیا وبیائی بر پاکنند.

    عده ای خل وضع هم – مانند حقیر- نشستند وسر در تاریخ فرو بردند و کتاب و شعر خواندند و بامید آن بودند که چیزی از این کاوشگری به دست آ ورند! 

     

    لا جرم قافله رفت وآنها درخواب گران خیمه زدند و در نیمۀ راه (تاریخ) با پاهای خسته فرو ماندند. 

    بهر روی دم زدن از زبان گذشتگان لذتی دارد که هرکسی را بر این هنر وقوف نیست.

     

    نه از این نمد کلاهی

    نه از این کله مله شد

    همه قصیده ما بعد

    به وبه وبه شد

     

    چو غنچه گر فرو بسته است کار جهان

    تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

     

     جمعه