Author: Soraya

  • نمی دانم

     

    از روی غرور گفتم

    که من آشنای توام

    هر روز تصویری از تو می کشیدم

    با صد هزار شوق وهزاران هوس

    کسی نمی دانست که این تصویر نمای تست

    اگر می پرسیدند

    می گفتم: نمی دانم، نمی دانم

    اگر چه تحقیر می شدم

    اگر چه رانده می شدم

    اگر چه سخت غمگین می شدم

    اما می دانستم که آندم تو در میان

    تصویری و لبخندی بر لبانت مرا می نگری

    من می نویسم، می نویسم، می نویسم

    از دل وجان

    تا اسرار دل ترا بخوانم

    و اگر بپرسند خواهم گفت:

    نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم

     

    ►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

     

     

    به دل گفتم: تسلیم شو

    تحمل کن شکست خود را

    و غنیمت دان این احوال را

    مرنجان یاران را

    امید را رها کن و تسلیم شو

    دل گفت:

    اگر این خانه روشن است

    از همت  توست

    اگر چراغی خاموش شود

    از غفلت توست

    همه کارها را رها کردی

    و چراغ همسایه را روشن ساختی

    و خود به تاریکی نشستی و دیده بره

    دوختی

    تا که آن سوار بر مرکب فریب

    از راه برسد

    اما او نیامد

    غباری به چشم تو نشست

    و تیغی که

    دیده ترا خاموش سا خت.

  • ای یار

     

    تو در کدام سوی جهان ایستاده ای

    من هیچگاه ترا بخواب ندیدم

    گاهی سایه ات در بیداری احساس می کنم

    و زمانی دست گرم ترا که پیکر مرا لمس می کند

    روح تو در وجود من

    در رگ وپی من

    و در هستی من جای گرفته

    کاش آن شب که تنها بودیم خود را درآغوش تو

    پنهان می ساختم

    کاش که در آن شب که تنها بودیم

    با هم به ابدیت سفر می کردیم

    و امروز …

    در این شهر که نامش غربت است

    خیلی هم غریب است تنها نم یماندم

    همه چیز در اینجا رنگ غریبی دارد

    سنگفرشهای کهن را از جای کنده اند و بجایش

    قیر مذاب ریخته اند

    کالسکه های سنتی را برده اند برای (نمایش)

    و بجایش قطاری سرگردان روی ریلهای خسته

    در رفت وآمد است

    شهری آبرو ریخته

    و گدایان دیروز در لباس حریر

    عاشقان امروزند

    شهری که زمین آن از رسوب شراب مستا ن

    همیشه خیس است

    شهری که فضولات سگهای گرانمقیمت آن

    باندازۀ یک کتیبه پر ارزش است

    غروب غم انگیزی دارد

    و در حافظۀ تاریخ گم شده، وبجایش هزاران

    روسپی و چراغهای (قرمز) روشن است

    شهری سرشار از پل و (مل) و بازار

    شهری که پرندگان همیشه در لابلای درختان تازه کاشته شده

    لانه می کنند

    شهری که در زمان من گم شده.

     

    چقدر تنهایم…

  • از یادداشتهای سال نود و شش میلادی

     

    انسان گمان می برد که آزاد است و براندیشه های خود حاکم، و بر ارادۀ خود تسلط دارد.  اما به یکباره احساس می کند که ناخودآگاه بسوئی کشیده می شود که خود از پیش نمی دانسته و یا

    نمی خواسته است.

     

    یک ارادۀ مجهول ونامرئی بر خلاف تصمیمش حکم می راند و در آن زمان است که انسان با فرمانروای ناشناسی آشنا می شود و آن نیروی ناپیدا را که بردریا ها واقیانوسها و دنیا وبشریت حاکم است کشف می کند.

     

    امروز فکر می کردم که سالها به دنبال بچه ها دویدم با آرزوهائی که در سرم بود و….امروز صبح پسر کوچکم سرش را روی زانوانم گذاشت و مرا از مهربانی خویش سرشار ساخت.  من در درون او آن حس تنهایی و بیکسی را می خواندم.  باو گفتم: وقت آنست که به دنبال زندگی ات بروی وآنرا پیدا کنی.  توو خواهرت در کنار من دارید پیر می شوید.  بروید به دنبال زندگیتان.

     

    او سرش را روی شانه ام گذاشت وگفت: تو عشق مادری – بزرگترین عشقها  – را بما دادی و میدهی. ما ترا رها نخواهیم کرد.  به جهنم اگر کسی در خانۀ ما را نمی کوبد و احوال مارا نمی پرسد.  ما ترا داریم و این برایمان کافی است.  اطاق خواب تو بوی خوبی می دهد.  پرسیدم: چه بویی پسرم؟  گفت: بوی خوب امنیت.

  • رؤیای شگفت انگیز

     

    بیا با ما به میخانه که از پای خمت

    یکسر به حوض کوثر اندازیم

    یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد

    بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم

     

    حافظ

     

    مستانه گریستم

    گویی که در پس یک دیواری ویران

    ایستاده – می ترسیدم – می گریستم

    سپس بخواب رفتم

    رؤیای شگفت انگیزی بود

    تنها بودم؛ باز هم تنها بودم.

    مردم دوتا دوتا و یا دسته دسته و گروهی

    با هم می رفتند

    و من در میان آنهمه جمعیت کسی را نمی شناختم

    در رؤیایم نیز تنها بودم

    به دنبال کسی می گشتم تا باهم (کتاب مقد س) را بخوانیم. 

    آنرا از روی دیوار برداشته بودم

    کتاب در دستم بود ولی حروف آنرا نمی شناختم.

    همه در حال رفت وآمد بودند و من با کتابم

    به انتظار کسی بودم که باهم بخوانیم.

     

    رؤیای شگفت انگیزی بود

    خورشید را دیدم و ماه را نیز دیدم هر دو باهم بودند

    در پشت یک بوته زنی را دیدم با لباس سپید 

    گویی که پنهان شده بود

    کتاب را  نزد وی بردم تاشاید آنرا باهم بخوانیم.

    او لال بود!

    لالۀ سرخ جوانی بود که زبان نداشت

    شرم زده مرا می نگریست

    کتا ب را برگرداندم وزیر لب زمزمه کردم:

     

    گریه ای مستانه بار دگر

    مستی شبانه بار دگر

    ویرانه ای گسترده  بار دگر

     

    رؤیای شگفت انگیزی بود

     

    سه شنبه

  • شهریار

     

    گیرم که آب ودانه دریغم ئداشتند

    چون می کنند با غم بی همزبانیم؟

     

    محمد حسین شهریار

     

    باو گفتم :چرا دیگر زندگی رنگی ندارد

    کجا شد آن شراب وشهد و شاهد وشمع

     

    کجا شد آن شمیم دلپذیر عشق

    صبگاهان دیگر آن صفای دیرین را ندارند

    آفتاب به رنگ زرد زعفرانی است

    ماه دیگر حوصله تابش ندارد

    و ستارگان دیگر چشمک نمی زنند

    آسمان دیگر آبی نیبست

    و دریا به رنگ سبز تیره در آ مده

    بهار دیگر آن سر سبزی وخرمی را ندارد

    تابستان  باعث رئج وعذاب هست

    پائیز دیگر آن  کیفیت و زیبایی سابق را ندارد

    روی سبزه ها دیگر طرواتی نیست

    و شبنم روی گلها یخ زده

    چرا همه رنگها تغییر کرده اند؟

     

    گفت:

    همه همان بوده که هست؛ تو از جوانی گریختی

     

    بیست و چهار نوامبر

  • ¡Dios!

     

    دیروز زیر باران شدید و باد سرد آمد و دوباره سر حرف را باز کرد تا از (دیوس) بگوید.  باو گفتم: عزیز من دیوس آن نیست که آنرا در یک جایگاه پرجلال وجبروت گذاشته وهرروز برایش دعا بخوانی و یا هرچه داری نثارش کنی.  دیوس من در دل منست؛ پیدای ناپیدا، او بمن درس محبت یاد داده تا بهمه مهربانی کنم.  نمی دانم شاید او دنیای امروز را نمی شناخته است.

     

    ما به دنیا آمده ایم تا در پوستی دیگر ولباسی دیگر قانون جنگل را ادامه دهیم.  می خوریم و یا خورده می شویم.  بعضیها مانند موش کور درون زمین پنهان می شوند و به هنگام گرسنگی به روی زمین می آیند تا طعمه ای پیدا کنند و سپس دوبار ه به زیر زمین فرو می روند و تا هنگام مرگ باین زندگی

    ادامه می دهند.

     

    ما نه شیر هستیم، نه روباه و نه کبوتر ونه مار.  گوسفندانی هستیم که عده ای از ما قوی تر ما را به چرا می برند تا پروارشویم وسپس از گوشت وخون و پوست ما تغذیه می کنند و یا ما را به آزمایشگاههایی که پنهان هستند راهنمایی کرده و ما را به زیر خنجر آزمایش می برند تا برای نسل آینده!! چیزی باقی بگذارند.

     

    نگاهی به حاکمان گذشته بیانداز و حال دنیا را بببن.  ببین چگونه در کسوت پیر،  رئیس، رهبر، ارباب و غیره حکومت می کنند.  تاریخ پراز نام این جباران است اصلا تاریخ را برای همین عده نوشته اند.  عده ای از آنها دیوس ترا هم بالای سرشان آویزان کرده اند بدون آنکه بدانند (او) چه گفت!

     

    ما همه درخدمت سیمرغ، عقاب وشیر هستیم، ونخواستم نامی از کسی ببرم که سالها بر سرزمین او حکومت وبصورت یک دیکتاتور مطلق فرمانروایی کرد، چرا که می دانستم او اعتقاد و ایمان راسخ باو دارد.

     

    باو گفتم: دیوس من در قلب من است ومرا یاری می دهد تا به دیگران یاری وکمک برسانم؛ همین وبس.  گفت: امروز کمی عصبانی هستی، روز دیگری خواهم آمد!

     

    جمعه

  • برقع

     

    حضرت پاپ بندیکت شانزدهم فرمودنده اند که:

    بهتر است زنان مسلمان ( نقاب ) از چهره بردارند وخودرا با قوانین غرب وفق دهند!

     

    گر آئین تو روی بر بستن است

    در آئین ما چشم در بستن است

    عروسان ما را بس است این حصار

    که با حجله ای کس ندارند کار

    به برقع مکن روی این خلق ریش

    تو شو برقع انداز بر روی خویش

     

    اسکندر نامه (نظامی)

     

    من زنم که همه کار من نکو کاریست

    به زیر مقنعۀ من بسی کله داریست

    به هر که مقنعه  بخشم از سرم کشد

    چه جای مقنعه تاج هزار دیناری است

    درون کله عصمت که تکیه گاه منست

    مسافران صبا را گذر به دشواریست

    جمال سایۀ خود را دریغ می دارم

    ز آفتابی که شهر گرد وبازاریست

     

    منصوب به مهستی شاعرۀ قرن هفتم

     

    یکشنبه

  • جان اف کندی، جورج دبلیو بوش

    و… یاسر عرفات

     

    هرکسی آزاد است که بین سه (قهرمان)! زمان یکی را انتخاب کند.  دوران جان کندی دوران آرامش، شگفتگی فرهنگها و جنگ سرد بین دو ابر قدرت بود.  ناگهان یاسر عرفات ظهور کرد با یک چفیه یقال ویک کاپشن سربازی، و آوارگان فلسطینی را که قبلا زمبنهای خودرا با قیمتی نازل به قوم یهود

    فروخته بودند گرد هم آورد وگفت بروید زمینهارا پس بگیرید واز چادر نشینی در صحرای سینا خودرا نجات دهید.  جرج حبش نامی هم در این میان یک حزب بنا نهاد، که خوب زیر شهرت آقای یاسر عرفات به گمنامی رسید.

     

    آقای عرفات به جوانان گفت شما بروید بجنگید و من پولهای اهدایی را برایتان می شمارم.  در این میان سرزمینهای دیگری هم مانند کشور گل و بلبل که نیمه روشنفکران وتمام روشنفکران آن حتی نمی دانستند که شیراز کجاست و به چند شهر محدود می شود، ناگهان سینه سپر کرده و کاتولیکتر از پاپ ازملت سرگردان وآوارۀ فلسطین حمایت کردند، در حالی که نه زبان آنهارا می دانستند ونه عرف

    و عادت آنهارا.  فقط و فقط می خواستند که قهرمانسازی کنند.  مردم بیچاره ومحروم کشور هم مانند گوسفند دنبال این گروه بع بع کنان رفتند و با حمایت از آنها …

     

    امروز نوه ها ونتیجه های جناب یاسر در کسوت القاعده، حزب الله، وطالبان در صحنۀ دنیا حضور پبدا کردند.  آقای جرج دبلیو هم (قیصر) وار وارد صحنه رزم شدند بدون داشتن ذره ای شم سیاسی، مانند همان کاوبوهای هفت تیر کش فیلم های وسترن.  خوب دنیا باینجا کشید که می بینید.  عراق و رود دجلۀ آن شد دجلۀ خون، و چچنیا شد یک گورستان پنهانی.

     

    حال مردم دنیا به دنبال همان آرامش زمان جان اف کندی وبانوی زیبای او هستند و حسرت همان شوخیهای جناب خروشچف را می خورند.  جناب یاسر عرفات سر بگور نهادند و فلسطین هنوز در همان جای اول خود ایستاده وبا مشتی پسر بچه و زن با سنگ وکلوخ می خواهد با تانکها واسلحه های مدرن بجنگد.

     

    سیاست دروغ  وسرتاسر نیرنگ و فساد است و بهتر است که زبان درکشیم  و به تماشا بنشینیم.

     

    جهارشنبه

  • بار سنگین بود

     

    باری را که بردوش کشیدم، بار دشواری بود

    کاری بود که به آن تعهد داشتم

    این بار همواره از من وشانه های کوچک من سنگین تر بود

    هرمی سنگین برشانه های ناتوان من نهاده شده بود

    کوشیدم که کار بزرگی انجام دهم

    بی محابا تاختم، با بی نظمیها جنگیدم

    و راه را برای بد خواها ن بستم

    چه خوابهایی که در کودکی می دیدم و دلم می خواست

    هیچگاه بیدار نشوم

    اما با یک تکان شدید بیدار شدم

    اگر بدون سرنوشت به دنیا آمده بودم

    امروز چگونه می توانستم این بار سنگین را تحمل کنم

    زندگی براین یک آسمان تیره  و وحشتناک بود

    مانند زالو خون مرا مکیدند

    دهانهای بزرگ وسیری ناپذیرشان همیشه برای بلعیدن من

    آماده بود

    خیلی کم با خوشبختی طبیعی آشنا شدم

    ابدا بیاد نمی آورم که چه لحظه ای را در خوشبختی کامل گذراندم

    سر نوشت من چه بوده

    آن هرم نوک تیز ی که سالها بردنده های من فشار می آورد

    امروز احساس میکنم که تابستانها دراز تر و زمستانها کوتاهتر شده اند

    و  من با پیچ وخم کردن پاهایم  راه را هموار می کنم

    آنچنان که زندانبانی چراغ به دست از این زندان به آن زندان می رود…

  • خاک

     

    تنهائیم را در میان یکدستمال سفید گره زدم

    و آنرا زیر خاک پنهان کردم.

    حالا تنهایی و ریشه بهم نزدیکند.

    من صدای نفس کشیدن خاک و نفس آنها را می شنوم.

    مورچه ای را می بینم که بال مگسی را به دندان گرفته و با خود حمل می کند

    من آنرا تماشا می کنم ومیل باینکه چیزی هم متعلق بمن باشد

    در دلم شعله می کشد.

    نوری از لابلای درختان می لغزد و به تنهایی من نزدیک می شود

    خاک تکان می خورد و چیزی از آن بیرون می آید.

    یک شاخۀ سفید و نورس، مانند یک اسکلت لاغر،

    آنجا میان درختان یک خانۀ سپید و کوچک نمایان است.

    شاید خانه من باشد.

    خانه را می بینم؛ باغبان را می بینم که به گلها می رسد

    و در دل می اندیشم که اگر اینجا بمیرم  

    چه کسی مرا بخاک خواهد سپرد؟

     

     

    امروز آفتاب تیغه های پهنتری بر روی دریا افکنده است

    نور وروشنایی همه جا را فراگرفته

    نور روی میز؛ روی گلدانهای پر برگ

    در زمستان درختان به شکوفه نشسته اند وگلدانها گل داده اند.

    چرا نباید گمان کنم که زمستان عمر منهم روزی به گل خواهد نشست؟

    اینجا همه چیز آرام است،

    گویی مردم در خواب راه می روند. 

    از فاصلۀ دور آوایی را می شنوم

    طبالها بر طبل ها می کوبند؛ سگها پارس می کنند؛ عده ای می رقصند

    و ناقوسهای کلیسا همه با هم گروهی آ وای دلکشی را سر داده اند.

    احساس میک نم که میان زمین وآسمان ایستاده ام

    کسی وچیزی نیست که با من بر خورد کند وبه من آسیبی برساند.

    همه جا گرم و همه چیز آرام است.

    همچنان که در آسمان راه می روم باغچۀ پر گل همسایه را می بینم و کالسکه هایی

    که با گلهاتی کاغذی تزئین شده اند.

    آفتاب بالاتر آمده و دریا آبی آبی است.

    علفها و درختان در یک هوای گذرنده، یک نسیم، بخود می لرزند

    گویی می دانند که این گرمای دلپذیر ابدی نیست.

  •   به ( او )

     

    من اندیشه  کنان

    غرق این پندارم 

    که چرا

    خانۀ کوچک ما سیب نداشت…

     

    حمید مصدق

     

    باز چهره بر افراخته ای؟ یعنی چه؟

    باز که آمدی وطلب کردی از من آتچه را که دادی بمن.

    و سپس من نوشتم بر سطری از کاغذ  سفید:

    قامت بلند ترا در قصیده ای

    با نقش قلب رئوف تو تصویر می کنم.

    چه شبی بود وچه فرخنده شبی

    که بمن گفتی: زندگی رویا نیست؛

    زندگی مسائل دیگری دارد که به آن وابسته ایم

    و باید با آنها زندگی کنیم.

    تو بمن گفتی:

    من گرفتارم، سخت گرفتارم در یک تار عنکبوتی ضخیم

    و آرزو داشتم که این فاصله ها را از بین می بردم

    وبه تو می رسیدم …

    گفتم:  باز همان می شدی  که .. داری

    چه شبی بود

    و چه روزی بود که از هم جدا شدیم

    چه روزی بود که از هم جدا شدیم و چه روزی بود که من در میان شقایقها

    می غلطیدم و تو از ته دل  می خندیدی…

     

    من با تو فهمیدم که با چناران کهن

    باید پیوند یافت

    با تو بودم که فهمیدم که تلخی درون را باید با قند شعر آمیخت

    بی تو سر گردانم

    بی تو پریشانم

    اگر آمد م بسوی تو، بال بگشا

    و مرا در آغوش بگیر

    و شوری از عشق و رسوائی را به زمین بفرست

    و بگو:

    که هر گز گمان مبرید که من تهی بودم وساغرم تهی از بادۀ عشق.

     

     

    ≈ به تو که فقط برای من راستی ودرستی را به ارمغان آوردی ≈

  • حافظ در رؤیای  « گوته »

     

    گوته: گوتن مورگن.  والسلام وعلیکم یا حافظ.  من سالها بودم شیفتۀ توام  و رفتم درس گرفتم تا بتوانم ترا بخوانم ای « مرید ».  حال امروز دیدم که اشعار تو در قالب یک (فالنامه) به دستم رسید؟؟؟  یعنی تو رمال و فالگیر بودی و من می پنداشتم که تو پیامبری؟!!

     

    حافظ: ما محرمان خلوت انسیم غم مخور

    با یار آشنا سخن آشنا بگو

    قدم دریغ مدار ازجنازۀ حافظ

    گرچه غرق گناهست می رود به بهشت

     

    گوته: مگر تو هم گنهکار بودی؟؟ آیا در کار بمب سازی کار می کردی؟

     

    حافظ: خموش حافظ و این نکته چو زر سرخ

    نگاهدار که قلاب شهر صراف است

     

    گوته: من که چیزی سر در نمی آورم.  پس کو آنهمه زمزمه های شیرین و نغر که در وصف سیه چشمان کشمیری می گفتی؟  تازه فهمیدم که کشمیر هم مال هند است!

     

    حافظ: حافظ حدیث سحر وفریب خوش رسید

    تا حد مصر و و چین و اطراف ری

     

    گوته: من که نمی توانم سفر دور و درازی بکنم  وبه دنبال گفته های تو تا مرز چین وکرۀ جنوبی بروم.  تازه آنجا می دانی که چه خبر است؟

     

    حافظ: جلوۀ حسن تو آورد مرا در سر فکر

    تو حنا بستی و من معنی رنگین بستم

     

    گوته: حال کمی هم از شراب جادویی و آن سیه چشمان بگو تامن دلم شاد شود.  تازه آنچنان شیفتۀ شرق شده ام  که خیال دارم سری به سرزمین تازۀ (دوبی) بزنم  وهم یک آلونک بخرم و هم یک دفتر ودستکی درست کنم و آ خر پیری به نوایی برسم.

     

    حافظ: سرمست چو با قبای زر بگذری

    یک بوسه نذرفظ پشمینه پوش کن

     

    گوته: راستی چرا می گویند (حافظ)؟؟

     

    حافظ: منم آن شاعر ساحر که به افسو ن سخن

    از نی کلک همه قند وشکر می بارم

     

    گوته: بهر روی من یکی که عاشق ودیوانه توام.  باش تا من بمانم.

     

    حافظ: گر بود عمر که بمیخانه رویم بار دگر     به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر

  • تضمینی چند برغزلهای حافظ

     با پوزش فراوان از (حافظ پرستان)

     
    غزل گفتی ودر سفتی آهای زکی
    که برنظم تو افتد نقش ثریا را
    صبا به آفتاب بگو بگرد از گرد ما
    که سر به کوه وبیابان داده ای توما را
    شکر فروشی که گرانی می کرد به زندان رفت
    تفقدی نکند این قند و  شکرها ما را
    ز رقیب دیو سیرت به اطاق پناه بردم
    ز فریب او ترسیدم و پنهان نمودم زنار را
     

    • • • •

    بی مهر رخت شب مرا چراغ نیست
    و از عمر من جز دلی فراغ نیست

    هنگام وداع تو بسکه خندیدم زشوق

    دور از رخ تو دل من به باغ نیست

    وصل تو اجل را بمن نزدیک کرد

    از دولت وصل تو مرا سر فراغ نیست
    • • • •

    دوش از میکده میامد پیر ما
    گفتم ای وای برمن و تدبیر ما
    ما مریدان سوی خانه تو روان
    تو در خرابات پی زنجیر ما
    گفتم ای پیر بیا همدل شویم
    کاین رفتن تو نیست تقصیر ما
    روی خوبش را بمن کرد و کفت : ابله
    (عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما)

  • کلماتی که گم شدند

     بر در معبد خورشید بطاعت نروم
    من که در میکدۀ عشق نماز آوردم

     
    امروز کلمات اصلی  وواقعی گم شده اند  وبجای کلام چیزی مانند آتش بصورت تو پاشیده می شود و یا گوش های ترا آزار می دهد.  چه دستی کلمات زیبایی را مانند (دوستت میدارم) را از ما دزدید و بجایش اراجیفی که قابل فهم ودرک نیست نشاند؟

     امروز به همه جا که نگاه می کنم می بینم همه چیز هست: شهرها، بخصوص پایتخت ها، همه زیبا و میدانهای شهر گویی از یک کتاب  قصه بیرون آمده اند؛ فروشگاها سرشار از مواد غذایی؛ انواع  و اقسام لباسها، عطرها و سایر مصالح زیبا سازی؛ ساختمانها همه شیک و آراسته؛ باغچه ها همه  لبریز از گل و گیاه که از هر گوشۀ جهان گرد آمده اند؛ مردم آزاد!!  می توانند به هرکس که میل دارند رأی بدهند واو را تاج سر کرده وبر کرسی بنشانند؛ همه در حال تلاش، اما…

     چهره ها همه عبوس، عصبی، غمگین و نا امید.  همه عجله دارند، گویی می خواهند به یک معبد رویایی برسند؛ می خواهند به کوه و آشیانۀ سیمرغ افسانه ای راه یابند.  سر هر کوی وبرزنی دکه ای برای آرامش وتسکین روح باز شده و دین می فروشند، آنهم با چه قیمت گزافی.

     آیا این سرزمینها همان سرزمین خیالی کائول مندس نیست که روزی یک پریزادۀ سیه قلب و عفریته بخاطر حسادت کلمات زیبای (دوستت دارم) را از آنها دزدید و بجایش حسادت و سیه دلی نهاد؟ کلماتی نظیر (عشق من)، (دنیا ی من) و ( آسمان من) هیچگاه نتوانستند جای آن کلمات اصلی را بگیرند.  بجایش سیلابها فرو می ریزند.  طوفانها وگردباد ها همه چیز را در هوا به پرواز در میاورند … و شبها بجای آواز زیبای یک عاشق در سوز وصال معشوق جنازه ها  و خون ها جاریست. تصادفات عمدی  ویا غیر عمد که باعث نابودی انسانها می شوند.  آسمان خاکستری و باران لطیف باعث درد سر، و خورشیدی که روزی همه آرزو داشتند در گرمانی آن جانی تازه کنند  امروز باعث گرفتن جانها می شود.

     چه دستی بر جهان ما نقش نابود گذاشت و چه نفرینی کلمات زیبا را از ما گرفت؟

     یک روز خاکستری  

  • مربا

     

     

    امروز هنگامی که قاشق کوچک مربا خوری را درون شیشه مربا فرو می بردم بیاد ….. و ظروف زیبایی که برا ی مربا داشت افتادم: برای هر نوع مربا یک ظرف زیبا و با سر پوش آن که نقش همان میوه مربا را داشت.

     

    بارها دلم خواست باو بگویم: عزیزم، تو هیچگاه نخواهی نتوانست از این جانور یک مرد خانواده بسازی.  او هرگز صبحانه نمی خورد و ناهار وشام خود را نیز بیرون میل می نماید!!  هنگامی بخانه می آید که دیگر کسی نیست تا اورا دعوت کند.  او از میز تزیین شدۀ تو و ظروف زیبا و ظریفی را که تو با احساس و زیبایی انتخاب کرده و روی میز گذاشته ای چیزی نمی بیند.  او گرسنگی خورده وگرسنگی کشیده است.  او هیچگاه سر سفرۀ پدر نبوده و اگر هم سفره ای پهن شده آنقدر حقیر و بی برکت بوده که ابداً اهالی خانه را سیر نکرده است.

     

    امروز همه چیز برای او شکل طبیعی خود را از دست داده و فقط به یک چیز فکرمی کند آنهم (دلار) است . این دلار بی پدر ومادر برای او همه چیز هست: همسر، خانواده، دوست، عشق، فرزند و آینده و همۀ روز وشب او. سرگم حساب و کتاب و رویای شمردن این سکه ها می باشد و اگر کسی دستی به آنها برساند در نظر او یک خیانتکار بزرگ است.  او یاد گرفته که انگل دیگران باشد و از همه بعنوان قاب دستمال آشپزخانه استفاده کند.

     

    سر انجام پس از آنکه همه را یکجا جمع کرد، پیری و فراموشی و بیماری فرا می رسد و او آنها را مانند کاه بسوی باد می فرستد و یا در شاهراهای بزرگی که همه جا پهن شده مانند قمار، زن، الکل و مواد مخدر و احیاناً چند دست لباس مارکدار ارائه می دهد. 

     

    عزیزم، تو هر صبح میز صبحانه را با شاخه های گل و ظروف زیبا می آرایی و او در حالی که با چشمان ورم کرده و دهان بد بویش که ناشی از پر خوری و الکل شبانه است با لباس خواب سر میز حاضر می شود و قهوه را سر می کشد، تکه نانی را به داندان می گیرد و همۀ نگاهش به روزنامه و بالا پائین رفتن نرخ ارزها ست.

     

    شب را با هزار آرزو خسته و درمانده از کارهای سنگین روزانه بانتظار او می نشینی ولی خبری از اونیست؛ شاید فردا صبح زود بیاید ویا نیمه شب مانند یک دزد وارد خانه شود.

     

    می گویند سرنوشت هم ارثی است….

     

    یکشنبه

  • باور یا نا باوری

     

    در دنیا کسانی هستند که حاضرند شما جانشان را بگیرید و درعوض به حرفهایشان گوش کنید.

     

    بانوی نسبتاً (دا نشمندی) اصرار دارد بمن بفهماند که پسرش مثلاً در کانادا و در بهترین دانشکده ها (ادبیات فارسی)  می خواند.  باید باور کرد! همه چیز را همانطور که بخورد ما می دهند باید باور

    داشت.

     

    همانگونه که تفاله های علم ودانش و تکنو لوژی را در لفافه می پیچند و در روزی نامه ها و سایر رسانه ها سبک وسنگین کرده بخورد ما می دهند باید آنها را هضم کنیم، مانند ویران شدن دوقلوها – این ساختمان های عظیم و بلند و جایگاه (مارکت) دنیا که ناگهان فروریختند و معلوم نیست زیر چه برنامه های وسیعی از قبل طرح ریزی شده آنهارا ویران ساختند ونامش را گذاشتند (حملۀ تروریستی)!!!

     

    باید چشمانمان را به رو حقیقت ها ببندیم و گوشها را به صورت یک تونل دراز درست کرده وهمه چیز را فراری دهیم.

     

    در دنیای امروز مردم بازیگران نمایشی هستند که همه بصورت خود ماسکی گذاشته اند و در صحنه نمایش دنیا مشغول بازی در نقشهای مختلف می باشند، نقشهایی که به سود و مصلحت آنها تمام میشود، وهمۀ هنرشان اینست که خط فاصل بین نقش و سایه حقیقت را حفظ کنند…

     

    پنجشنبه دوم نوامبر

  • لیلیت

     

    تا توانستم ندانستم چه بود

    چونکه دانستم توانستم نبود

     

    این نامه هارا برای چه کسی می نویسم؟  اینها همه سرگذشت عشق و تقوی وجوانی من می باشند. مطالعۀ این اسرار فقط اشکهای خودم را جاری می سازد.  با اینهمه می گذارم که شما هم مروری براین سرگذشت بنمائید.

     

    جوانی بود ودروان خواب وخیال و رویاهای بزرگ و سادگی و غروری که هیچگاه پایان نیافت.  نشاط و سرزندگی از اینکه زندگی زیباست، پاک است وبی آلایش.  زمانیکه چشم بروی واقعیت گشوده می شود که دیگر دیر است.  حال ایام جوانی تمام شد و باید آنرا فراموش کرد و گذاشت که باد نیستی بر آنها بوزد و آنها را نابود سازد.

     

    از ما چه به یادگار می ماند جزآنکه زندگی ما (شاید) تجربۀ دیگران شود.  ما از این دنیا همچو شبحی سرگردان می گذریم و به هنگام رفتن حتی سایه ای هم از ما نمی ماند.

     

    سه شنبه

    ≈≈≈≈

     

    در این چمن به حیرت شبنم رسیده ایم

    باید دری به خانۀ خورشید باز کرد

     

    بیدل دهلوی

     

    نمی خواهم به عقب برگردم و نمی خواهم به جلو بروم تا سر انجام ترا ببینم.  تو هنوز هم زیبائی و آن روح پاک ودلاویز ترا ترک نگفته، و در آن چشمان زیبایت هنوز فروغ زندگی می درخشد.

     

    زندگی تا پای جان ما ایستاده و خون ما را تشنه است.  سالهای عمر پرشتاب می گذرند و روزی تو هم به خزان عمرت پای می گذاری و برگهای خشک و پژمردۀ زندگی زیر پایت خاک می شوند.  آیا لحظات زندگیت شیرین ولذت بخش اند؟

     

    آیا تو همان (لیلیت) قرون نیستی که با  حوا در زندگی آدم شریک بود؟  لیلیت هیچگاه مرتکب گناهی نشد.  او از شرق بلند شده و به غرب فرود آمد.  او متعلق به سر زمینی بود که خوش آب وهوا و انباشته از ثروت خدادادی که نامش ایران زمین بود.

     

    او از نفرین خداوند به دور بود و احتیاجی به رستگاری روحش یه یاری دیگران نداشت.  لیلیت مادر همۀ ما دختران ایران زمین بود که عمر جاودانی دارند.  آنها هیچگاه چیزی را نمی گیرند و بدهکاری ندارند و تو- دخترم – درست در همین راه گام برداشته ای.  چیزی نمی خواهی و فقط کمر به ایثار بسته ای.  تو هیچگاه بانتظار پاداش ننشسته ای.

     

    همان روز

  • Looking Back

    When I am old and lonely and lost inside my head
    When heavy hand of silence surrounds decrepit bed,

     

    Muse as mind meanders through a haze of foggy tears
    And let me see the seasons to relive my younger years.

    The spring of nature came to life,

    The saffron fire of blossoms bright,


    The bursting bud of earthly glimmer,

    Aspiring flower of season’s shimmer,


    When sap of life within the vine

    Was matched by youthful blood of mine.

    The summer sun kissed golden sand

    When we were lovers hand in hand,


    The cooling ocean chilled our feet and sealed

    Our hearts in rapturous heat.


    Affection glowed in azure sky

    But withered with a weary sigh.

    Then autumn came and you were gone

    And barren heart was swiftly born,


    Though others came and I moved on,

    A part of me remained forlorn.

    Then winter winds throughout the years

    Chilled the warmth of lover’s tears


    And now I sit mid broken dreams

    And think of how things might have been.

    Oasis from life’s daily grind,

    The memories merge within my mind


    So promise me that one more time,

    I’ll find the love that once was mine.

  • برگی از دفتر خاطرات – قسمت دوم

     

    من کم وبیش همۀ سنت ها را دوست می داشتم، حتی سنتهای نادرست وساختگی را و چون دربارۀ همه چیز گذشت داشتم این امر را یکرنگی می خواندم در حالیکه دیگران آنرا حماقت میدانستند! من همیشه دوست داشتم که حرف بزنم اما پس از آشنایی با او رفته رفته خاموشی پیش گرفتم چرا که او دوست می داشت که من خاموش بمانم و کمتر حرف بزنم!  هنوز هم نمی دانم تا چه حد باید خاموش بمانم؟

     

    بسیاری از چیزها در انسانها به فرمان جسم صورت می گیرد، و من برای خاموشی چندان دلپسند نبودم.  خاموشی یک قیافۀ آرام و سنگین و آراسته به نظم می خواهد و من چیز مرموزی در وجودم ندارم و صورتم نیز نظم وترتیب درستی ندارد.

     

    خیلی جوان بودم که فهمیدم که طبیعت چه چیزهایی در من به ودیعه گذاشته  ومن باید برمبنای حالت و قیافۀ خود حرکت وبازی کنم.  همه چیز در من پیچیده بود و من به درستی نمی دانستم که چه چیزهای زیبائی دارم وکدام زشت است.  هنوز هم نفهمیده ام!

     

    من تا همین چندی پیش جنون این را داشتم و گمان می کردم که همپایۀ مردان هستم و زن بودن عیب بزرگی است!! و شاید برای همین امر کمتر با سایر زنها آمیزش داشتم و تحمل آنها برایم مشکل بود. من مردانه می اندیشیدم. 

     

    حضور او مرا به وفا داری در قبال خودم واداشت.  من اورا به همان گونه که بود دوست می داشتم اما او می خواست که از من زن دلخواه خودرا بسازد.  مدت درازی هم کوشش کردم که اورا ناامید نکنم. من اولین زنی نبودم که او دوست می داشت و طبیعی است که آخرین هم نبودم. 

     

    او از من انتظارهای ضد ونقیضی داشت و خوشش نمی آمد که من بدرخشم.  از اینکه باوتحکم میکردم رنج میبرد (در حالی که این چیزی بود که ازکودکی درمن وجودداشت).  بعضی وقات حرکات من اورا شیفته میکرد و گاهی باعث دلخوریش می شد.  من یگانه آرزویم این بود که مورد پسند او باشم و چنین پیدا بود که هرچه کوشش میکردم توفیق کمتری می یافتم.  دلم می خواست قدرتی مافوق قدرتها در زمینۀ احساسات و توقعات بشری داشتم و همه را دراختیار او می گذاشتم.

     

    بیشتر اوقات مرا تحقیر میکرد در حالیکه من هیچ تحقیری در باره او نداشتم.  ژرفترین حقارت من بیگمان از نظر او نداشتن یک پدر سرشناس و یک خانوادۀ ثروتمند بود که او بتواند به آنها افتخار کند و اطرافیانش را خوشحال سازد، در حالی که برای من کمال انسانیت کافی بود.  منهم می توانستم اورا تحقیر کنم اما همۀ کوششم را بکار می بردم تا او را بزرگ جلوه دهم.

     

    بعد از مدتی آن همه اعتمادی را که بخود داشتم از دست دادم.  خامی ونا پختگیم بیشترشد با اینهمه روشن بینی خود را از دست ندادم و خوب می دانستم که آن چیزی را که او می خواهد هیچ موجودی در دنیا نمیتواند باو بدهد.  بارها اتفاق افتاد که تا مرز جدا شدن رفتیم ولی نشد.

     

    سخن گفت از این موضوع چندان خوش آیند نیست.  بعلاوه حرف زدن در بارۀ آنها باعث رنج وعذاب من است.  امروز همه چیز برای من شکل طبیعی خود را از دست داده و زندگی برایم بی تفاوت شده. دلم می خواست که او مرا از ورای اشکهایم می شناخت،  اشکهایی که فراموش شدند.  دلم میخواست که او زمان زندگی کردن مرا در می یافت و همه چیز را درست می کرد.  دلم می خواست که می آمد و خوابیدن پسرش را تماشا می کرد و زندگیش را تقبل می نمود تا فردا که پیرشدیم او مغرور باشد که پسرش باوشباهت دارد، و برای همین بود که من همیشه فریاد کشیدم؛ فریادی که به هیچ کجا نرسید.

     

    بر گرفته از دفتر خاطرات روزانه

  • برگی از دفتر خاطرات

     

    بیاور شاهد وشمعی فرو شوی تختۀ تقوا

    تو گویی زاهدم نی نی که خاک پای رندانم

    مولوی

     

    از تماشای فیلم آقای هالو برمی گشتم.  در راه باخودم فکر می کردم که صفا وسادگی یک انسان چگونه اورا به ورطۀ بلا می کشاند و انسان همیشه باید (هشیار) باشد.  تصمیم گرفتم دیگر آن آدم سابق نباشم.  معذالک همانطور باقی ماندم وگمان می کنم که همیشه هم به همین شکل بمانم.

     

    زمانی می گذرد که مرا به شک میاندازد ولی با اینهمه باید بگویم که اورا دوست داشته ام.  من میخواهم خودم باشم و هنوز چیزهای زیادی مانده که نیاز به گفتن آنها دارم.  گاهی فکر می کنم که پذیرفتن همه چیز بهتر از این است که من دست از دامن او بکشم.  نمی دانم شاید همین عشق باشد ومن بغیر ازخود او هیچ انتظاری ندارم.

     

    روزی که با او ازدواج کردم از او همه گونه انتظاری را داشتم، اما امروز می دانم که از او هیچکاری برای من ساخته نیست و فقط حضور او مرا از هر بدی در قبال خودم دور نگاه می دارد.

     

    من کسی نیستم که تن بقضا داده باشم.  اکثر اوقات زبان به اعتراض باز می کنم ولی بعد پشیمان میشوم، چرا که می دانم فریاد کشیدن مباهات ندارد.  بعلاوه روزی از روزها حقیقتاً مانند بقیه پیرخواهم شد و زندگی ارزش خودش رابرایم از دست خواهد داد.  کسی چه می داند شاید براستی من در این گوشه ودر کنار او خوشبختم. 

     

    حال چه خوشبخت باشم چه بدبخت، آنچه که مسلم است به تنهایی قادر به زندگی نیستم و یا شاید اینطور فکر می کنم.  گویا خوشبختی و یا بدبختی هر کسی دست خودش می باشد.  چه بسا من خوب نمی توانستم بازی کنم و یا آنکه راه بازی کردن را بلد نبودم، و یا حریفان دغل باز بودند و به همین دلیل همیشه بازنده بودم .  در اوایل ازدواجمان من مرتب حرف میزدم اما حالا کمتر این کار را میکنم برای آنکه اوراخوب شناخته ام….

     

     

    من برای آنکه همیشه وجود داشته باشم و برای آنکه موجودیت خودم راصاحب باشم و برای آنکه مانند سایر همجنسانم نباشم گذشتۀ خودرا بعنوان دلیل و برهان نگاه داشته ام.  من همیشه وجود داشتم اما روزی خودم را از دست دادم که بکلی اورا پذیرفتم.  همیشه دلم  می خواست که همراه و با پای یکنفر حرکت کنم نه روی شانه کسی باشم.  حال امروز بی آنکه یقین داشته باشم که من همان خودم هستم راهی جز توسل باو ندارم، برای بقاء خودم وفرزندانم.

     

    هرکسی گذشته اش را دوست می دارد و من می دانم که او هم دوست دارد اما نمی دانم چرا از آنچه که برمن گذشته فرار میکند در حالیکه چیز نامعقول ونامطبوعی در زندگیم نبوده.  من میل داشتم که خودم صاحب آن همه چیزهائی باشم که مایۀ افتخار من بود.  من هر چه را که داشتم باو دادم – غرورم و همۀ شرفم را – و امروز دلم می خواهد که همه را از او پس بگیرم. 

     

    چه بسا منهم می توانستم مانند دیگران باو دروغ بگویم.  من آدمی درون گرا بودم که همیشه زندگیم درمیان کتابهای مختلف می گذشت و در برابر هر حرکتی بسیار آسان، نه به حکم اخلاق بلکه به حکم غرور، در مقام سئوال بر می آمدم.  برای شها مت و شجاعت مقامی بس بلند قائل بودم وهمیشه بخودم می بالیدم از اینکه شجاعم .!

     

    هنگامیکه باهم برخورد کردیم من از تجربه ای تلخ ومیان تهی و بی معنی اما اجتناب ناپذیر بیرون آمده بودم و او نیز همانگونه بود بجز آنکه سعادت اینرا داشت که مرد زندگی من بشود.  من در مقابل او تسلیم شدم.  چرا اینهمه فروتنی بخرج دادم نمیدانم، شاید اورا موجود خوبی یافتم که ظاهراً مرا دوست می داشت.  

     

    من تا روز ازدواجمان  از اشتراک همه چیز می ترسیدم حتی از اشتراک سرنوشتمان.  مسئلۀ  دوستان وفامیل او برای من یک موضوع مبهم وپیچیده ای بود.  دوستان من برای آشنایی و مراوده ساخته شده بودند.  پاره ای از آنها مثل من خودشان بودند.  من همیشه قسمتی از وجودم را در آنها به ودیعه میگذاشتم.  با اینهمه او آنها را دوست نمی داشت.

     

    او مرا به میان دوستان وفامیل خود راند، در حالیکه من چیز زیادی از آنها نمی دانستم، فقط ظاهر آنها را می دیدم که همه آراسته وبه ظاهر مهربان!!  من از افکار آنها بیخبر بودم.  ترس و واهمۀ عجیبی مرا فراگرفته بود و نمی دانستم که در پشت آن لبخند های ظاهری چه چیز هایی نهفته است.  با اینهمه سعی می کردم که آنها را دوست داشته باشم به سنتهای آنها احترام بگذارم.  اما امروز برمن ثابت شده که باید آنهایی را دوست داشت که بتوان در چشمانشان نگاه کرد و به حرفهایشان گوش داد و آنها را تحسین کرد….

     

    ادامه دارد