Author: Soraya

  • زنان و سیاست

    آیا زنان می توانند دنیا را نجات دهند؟ بعقیدۀ من، نه! دلیل دارم: از زمانی که اولین زن پایش را به دنیای سیاست گذارد دنیا از روال همیشگی خود خارج شد و رو به قهقرا رفت. از روزیکه زنان وارد بازار سیاست واقتصاد شدند، کمتر فرزند سالمی در جامعه حضور یافت.

    زنان دچار مشکلات (زنانه) می باشند!! هورمونها مرتب در حال جابجا شدن است و آنها را به بحرانهای روحی می کشاند. گذشته از آن اکثر زنان سیاستمدار مادر و یا همسر می باشند و این

    خود در راه سیاست آنها مشکلاتی ایجاد می کند.

    نمی دانم چرا ناگهان مردان کنار نشستند ودنیا را به دست این موجودات ظریف و دلربا دادند. بقول دایی جان نا پلئون اصلی (!) زن را فقط باید برای پرستش نگاه داشت. در حقیقت این زن است که دنیا را می سازد اما نه در کسوت یک سیاسی خبره.

    خوب مردان دنیا را دادند به دست زنان وخود رفتند به دنبال (بیزنس) و رفع خستگی. و این شد دنیای ما: مردان زن نما، زنان مرد نما، بچه های ویلان وسرگردان، گرسنگی، فقر، جهالت،

    بی ایمانی، بیرحمی.

    خوب، یا قوت! سر کار خانم هیلری رودهام کلینتون: دنیا دارد به آخر می رسد؛ ببینیم آیا شما عقربه را بر می گردانید و یا بر سرعت آن می افزئید.

  • قصه گوی پیر

    قسمت دوم

     

    بلی بچه ها داشتم از غصه ها می گفتم، واز اینکه چگونه حضرت بایتعالی بلا نسبت شما عده ای  را خر می آفریند، همانند خود من.  انگاری که گل مرا با مشتی پهن گاو و خون خر و کمی هم سریش بهم چسپانده و ولم کرده اند توی دنیا و گفتند برو که رفتی.

     

    نمی دانم شما هنرپیشه وآکتر بزرگ زمان را که حالا تبدیل به یک (اسطوره) شده اند می شناسید یا نه؟  ایشان در فیلم معروفشان بنام (کازابلانکا) جمله ای فرموده اند که شاید همین ایشان را جاودانی ساخت:  «من برای هیچ کس خودم را به آب وآتش نمی زنم و برای هیچکس نمی جنگم بغیر از خودم». به به!  ایکاش من زودتر این درس بزرگ را یاد می گرفتم، چنانچه  یک بانوی هنرمند ما هم که مدتی (فراری) بودند در جایی اظهار فرمودند که: «اول خودم، دوم خودم، سوم خودم» و لابد بپاس همین طرز فکر صاحب یک جایزۀ (سپاس) هم شدند.  خوب خلایق  هرچه لایق!!

     

    حال دیگر یک خر پیر را نمی توان تبدیل به یک میمون بازگوش  نمود. انشاءالله در زندگی بعدی. روز و روزگار شما خوش تا بعد.

  • قصه گوی پیر

     

    آهای بچه ها، می خواهم قصه بگویم؛ یک قصۀ طولانی.  نه گریه کنید، نه برایم دلسوزی.

     

    قبل از هر چیز بگویم  که من از گریه کردن بیزارم.  بسکه برای بچه های گرسنه و بیخانمان گریستم امروز یک چشم خود را از دست داده ام.  حا ل شده ام کا پیتان (سر سر)، با یک چشم دارم کشتی شکستۀ خود را از امواج سهمگین دریای زندگی بسوی یک سا حل نجات می رانم.

     

    ساحل نجات کجاست؟؟  نمی دانم!  همۀ ما به یک ساحل احتیاج داریم برای همین است که هرسال با هر بدبختی که شده چندر غاز رویهم می گذاریم وبه سواحل دریا میرویم!! و چند روزی را خوش میگذرانیم تا بلکه روزهای سخت و یکنواخت زند گی را فراموش کنیم.

     

    اما قصۀ من با دیگران فرق دارد.  من در ساحل نشسته ام اما ساحل نه آن ساحلی است که شما در فکر خود تصویر کرده اید، بلکه یک ساحل شلوغ و پراز سنگلاخ و زخمهایی که بر پاها وسینۀ من و (ما) نشسته).

     

    چقدر خودرا به بیعاری بزنیم واز سیاست روز حرف بزنیم وخود را در قالب چه گوارا و یا لنین ببینیم؟  در خانۀ ما که امروز نیست  همۀ شعرا در باره استالین (کبیر) شعرمی سرودند و همه

    مایل (!) بودند که از طبقۀ زحمت کش اجتماع  مثلا!! دفاع کنند، غافل از این که بودند چه ستاره های زیر پایشان سقوط می کنند واز بین می روند.

     

    بچه ها منهم از همان ستاره ها بودم که ناگهان از کهکشان فرود آمده و در میان مشتی آدم از بهشت رانده گم شدم.  من نه می دانستم دروغ چیست و نه می دانستم که ریا کدام است.  من خیلی ساده دل و بیگناه بودم تا اینکه روزی فرشتۀ عشق بسویم آمد و تیر خود را تا آخر در قلبم فرو کرد.

     

    پس از آن من شدم یک عاشق آواره ویک دیوانۀ بی آزار.  نه بکسی کار داشتم و نه از کسی توقع. امروز دیر است  که بفهمم از کجا آمد ه ام وبه کجا می روم.  بلد نبودم که خودرا در بازار

    خود فروشان عرضه کنم  این کار به یک هنر و یک دوران (مدرسه) احتیاج داشت و من در مکتب

    جناب شاعر دوران (حمیدی شیرازی) درس عشق و وفاداری خوانده بودم.  سپس جناب (الف. بامداد) آمد واو را به دار کشید و من ماندم یک وتنهایی.  عشق گم شد، فراموش شد و رسیدیم به نهایت امداد شب  و … جمعه ها که مرده می بردند.  آه من چقدر کم هوش بودم و نمی دانستم که منظور چیست ومقصد کدام است؟؟

     

    بچه ها، من از نهایت (روز) می گویم، از عشق می گویم.  شکم ما سیر شده بود و زدیم به کوچۀ شب. شما جوانان و بچه های عزیر من فریب  این کلمات را نخورید.  به دنبال بت پرستی و بت پرستان نروید.  بخدا نمی دانند که خود چه می خواهند و چه می گویند.

     

    هم اکنون پسر نازنین من در یک بیمارستان دولتی در (ساحل نجات)  زیر تیغ عمل جراحی است و هیچکس نیست که من سر روی شانۀ او بگذارم وبگریم.  بفکر مادرانی هستم که فرزندانشان در جنگهای خود خواهی جان دادند.  بفکر جوانانی هستم که از فرط استیطال خود را برای جنگ آماده کرده اند.  (گمان نکنید که حب وطن پرستی آنها را بسوی مرگ می فرستد، نه!  گرسنگی است.)  ملت را گرسنه بگذار و بار بکش.  این قانون جنگل و دنیای ماست.

     

    بچه ها قصه ام طولانی است و این فقط مقدمه  بود.  قصۀ زنی تنها، بی پناه و بسیار پاک که میل داشتند از او یک (نانجیب) بسازند، تا بهره کشی کنند.  اینهم یک نوع جنگ است.  بچه ها تا فردا  شما را بخدا می سپارم اگر که پسرم زنده از زیر تیغ جراحان بیرون آمد.

  • دارا و ندار

    دیشب کانال دوم تلویزیون یک برنامۀ مستند داشت مربوط به بهره کشی از کودکان خردسال درکشورهای فقیر، منجمله نیکاراگوئه.

    دیدن صحنه های این برنامه دل هر انسانی را به آتش میکشید. هشتاد در صد مردم نیکاراگوئه کاتولیک می باشند که خوب، کلیسا برای نجات روح آنها دعا می کند! کودکان زیر سن از چهار ساله تا دوازده ساله یا در مزارع قهوه کار می کنند، ویا در میان خاکروبه ها مشغول جمع آوری آنچه را که می شود دوباره سرازیر کارخانه کرده واز نو ساخت، از قبیل انواع پلاستیکها وشیشه، هستند. من نمی دانم دادن امکان زندگی وغذای خوب وپوشاک باین مردم که اغلب آنها در روستاها زندگی می کنند چگونه و در چه شرایطی انجام می گیرد؟

    سالها قبل جناب دانیل اورتگا رهبر ساندانیستها با دستمال گردن قرمز و روح انقلابی خود در نیکاراگوئه ظاهر شد و مدتی هم با گروه خود گرد و خاکی بپا کرد اما تب فرونشست؛ چرا که برای دنیای غرب خطر محسوب می شد، آنهم از نوع (سرخ) آن! مدتها خانه نشین بود تا که اخیراً که در یک شکل و شمایل نو با ابهت و میان سال با سبیلی سنگین به رهبری و ریاست جمهوری این سرزمین رسید وحمایل آبی را بر گردن آویخت. ظاهراً آقای اورتگا نیز خود را بازمانه تطبیق داد و به ناچار به قبول این مسدولیت مهم شد که شاید بر خلاف میل و حرکت او بود.

    دیدن چهره های نحیف و زار کودکانی که بجای آغوش مادر و رختخواب گرم خود در میان جاده ها و مزارع و یا در میان زباله ها می گشتند نمی توانست باعث بی تفاوتی هر انسانی باشد. کودکی از فرط خستگی داشت چرت می زد ودر عین حال بانتظارغذائی بود که از طریق یکی از موسسه های (جهانی)! به آتها داده می شد: کاسه ای برنج سفید بهمراه تکه ای نان و با روزی هشت ساعت کار در ازای دو یا سه دلار در روز که می بایست مخارج غذا، پوشاک و مسکن خانواده را تأمین کند. زنی که چند بچه در بغل داشت وشکم برآمده اش نشان می داد که بانتظار دهان دیگری است، می گفت پسر داشتن باعث افتخار است وهمۀ مادران در آرزوی یک (بارون) می باشند دختر اضافی است. در عین حال استفاده از قرص های جلو گیری و کورتاژ نیز (حرام) وغیر قانونی است. وضع بیماران و بیمارستانها که غیر قابل توصیف است.

    و …

    در عوض چندی پیش یک مجلۀ رنگین مجانی که همه جا بطور وفور یافت می شود به دستم رسید که در آن عکسهای زیادی از پارتیهای شبانه زیر عنوان (کمک به خیریه)؟؟؟ برپا بوده و چهره های مسخ شده از فشار خوش گذرانیها وپرخوریها و …

    بطور قطع و یقین حتی لقمه ای هم ازاینهمه (کمکها) به دهان هیچ یک از این درماندگان و گرسنگان نخواهد رسید. در عوض اتومبیل های آخرین مدل آمریکائی، کشتی های تفریحی و هواپیماهای خصوصی برای رفت وآمد به …کجا؟؟؟ حال چشم امید این فروماندگان به سوی ناجی خود جناب اورتگا می باشد. لب فرومی بندم. بانتظار می مانم.

  • سرخم سلامت

     

    جنگ اگر برای عده ای مرگ و نابودی و ویرانی به دنبال دارد برای عده ای برکت می آورد: کارخانه های اسلحه سازی، تولید موشکهای اتمی، کشتی سازی وسایر آلات وادوات جنگی به ثروت فراوانی می رسند.  بیشتر سربازان و خانواده های آنان از برکت چپاول و غارت ها توانگر شده و به نوایی می رسند، حال اگر هزاران کودک و زن ومرد و پیر وجوان در این میان نابود شدند چه باک، سرخم می سلامت.

     

    نمی دانم تاریخ نویسانی که هنوز از مادر زاده نشده اند بعد ها در بارۀ این دوران چه قضاوتی خواهند کرد؟  آیا هوش دانشمندان امروزی و زیرکی سیاستمداران و قصه نویسان ما را خواهند ستود، و یا همه چیز را بباد مسخره خواهند گرفت،  و خواهند نوشت که چگونه ما با حمله های وحشیانه و جنگهای بی مورد و قساوت قلب بی مانندی در این دوران بسر می بردیم.

     

    امروز همۀ خانه ها غرق تجمل و بیشتر سا ختمانها به سبک معماری قدیم بنا شده. عده ای حتی برای تزئین باغهای خود مانند خانه هایشان نقشه طرح می کنند؛ شمشادهای زیبا بشکلهای مختلف و درختان سر به فلک کشیده، و چقدر درآرایش و تزیئن افراط می کنند. 

     

    کلمات تازه ای ابداء شده و شعار های جدیدی بوجود آمده و کلمات وعبارات تازه ای شکل گرفته. شعر نوی قدیم دیگر کهنه شده، و همه چیز در یک بسته بندی زیبا پیچیده شده که محتوی آن معلوم نیست.

     

    بگمان من شعور و حکمت هر ملتی و یا هر قومی  از مقداری حقایق عادی تشکیل شده و نو یسندگان و شاعران آن سرزمین شکل خاصی به آن داده اند.  گمان می کنم که آنها در قبال ملتشان دینی دارند که باید آنرا ادا کنند، نه اینکه هر روز بشکلی بت عیار در آمده و به همراه نسیم پرواز کنند.

     

    زمانه عوض شده: در گذشته یک پادشاه مقتدر، یک طبقۀ اشراف ضعیف ویک ملت سر بزیر و ایمان مطیع؛ امروز یک پادشاه ضعیف یا رئیس بی تکلف، یک طبقۀ اشراف قوی و یک ملت بی تفاوت و …. ایمانها همه بر باد رفته است.

  • دون کیشوت به جنگ می رود

    هر آدم پاک باخته ای سر انجام آخرین تلاش خود را میکند تا بلکه بتواند جبران باخت کلان خود را بکند. حال جناب دون کیشوت قرن بیست و یکم ما هم با چند هزار سرباز دیگر به جنگ (آسیاب سنگی) می رود.

    بودجۀ کلان و هزینۀ این جنگها از کجا تامین می شود؟ لابد از میراث (حسین). و سرانجام بار آن بردوش ملتها گذاشته می شود.

    نمی دانیم که سرانجام این قیصر عصر حاضر بکجا خواهد کشید و سرانجام دنیا نیز.

    پنجشنبه

  • پناهگاه

     

    من آنچه را که می نویسم چیزهائی است که کم وبیش بر من گذشته است.  گاهی خودم را در پشت دلتنگی ها وایام کودکی و زندگی گذشته و زادگاهم پنهان می کنم.  نمی دانم که مخاطب من چه کسی و یا چه کسانی هستند.  من فقط برای خودم می نویسم و اگر کسی هم آنها را خواند برایم چندان مهم نیست و بانتظار قضاوت کسی هم نمی نشینم.  من نه نویسنده و نه روزنامه نگار و نه شاعر هستم، وادعایی هم ندارم. گاهی در مقام و حکم وظیفه دلم می خواهد که چیزی در بارۀ این دنیا بنویسم چه بسا بدرد کس ویا کسانی بخورد.

     

    امروز پناهگاه کوچکی را که برای خود انتخاب کرده ام با طبع وروح آرام من متناسب است.  نمیخواهم بگویم که شادی و یا مسرتی در اینجا دارم، اما این گوشه که مرا در پناه خود گرفته بکلی از مردم و نامردمی هایشان بدورم وکم کم از نظرها رفته وفراموش می شوم، و چه بهتر که می توانم بخود برسم.

     

    اگر کسی به زندگی و گذشتۀ من نظری بیاندازد، یا برایش بی تفاوت است و یا ابداً مطرح نیست.  شاید هم دلی بسوزاند و زیر لب بگوید: « بیچاره، از همه جا به هیچ رسید؟! »

     

    من صفحۀ قضاوت را برای روزگار باز گذاشته ام و خودم را بکلی کنار کشیده ام.  زمانی گمان میکردم که در مقابل خوبی و بخشش و یاری رساندن به دیگران سرانجام مرا به کامروایی می کشد.  اما امروز بر این عقیده نیستم ومی بینم آنهائیکه در کارهایشان موذیگری و یا نادرستی هاست در نهایت همه موفق ترند. به این نکتۀ خیلی مهم رسیدم که سرنوشت خیلی قویتر از ماست ونمیتوان از دست او فرار کرد و در افتادن با آن یک حماقت تام می باشد: او قبلاً می رود و جای می گیرد.

     

    من هیچگاه میل نداشتم که در جائی ساکن و راکد بمانم.  پیکر من باید در حرکت باشد تا فکرم باز و روشن شود.  اما امروز هر حرکتی برایم دشوار است.  گاهی حتی از دیدن مناظر طبیعی نیز بیزار می شوم  و دیدن آنها باعث رنج واندوه من می شود چرا که فوراً بیاد گذشته ها می افتم.  

     

    روزگاری در آرزوی همین پناهگاه کوچک بودم، در حالیکه در یک فضای باز و بزرگ و در میان همه گونه آسایش غوطه می خوردم.  نمیدانم، گاهی افکاری بدون اختیار به ذهن آدمی وارد می شود و لحظه ای کوتاه قلب او سرشار از شادی و امید و آرزو می گردد. یک زمان انسان در حسرت فروغی کم سو وتابشی می سوزد وخبری از آن نیست، و زمانی دیگر بدون آنکه بخواهد آن آرزوی دیرین با تابشی خیره کننده باو می رسد که دیگر خیلی دیر است!

     

    در گذشته هر چه بیشتر بامردم معاشرت کردم  کمتر توانستم خودم را با آنها وفق بدهم و کمتر توانستم مورد پسند آنها قرار بگیرم.  اگر آنروزها می توانستم صاحب یک در آمد ثابت وکافی باشم محال بود تن به هیچ اسارت  وحقارتی بدهم.  من عاشق آزادی بودم بدون آنکه بخواهم از این آزادی استفاده های نامشروعی بکنم.  دلم می خواست که روحم آزاد باشد، نه آنکه مانند سنگ زیرین آسیاب دور خود بگردم تا دیگران بتوانند گندم هایشان را آرد کنند.  پس به ناچار سرنوشتم را به دست کسانی سپردم که از من(زرنگتر) و (باهوش تر) بودند.

     

    من در پنهانی ترین زوایای قلبم سخت (مؤمن) بودم، وهستم، اما نه با پند و اندرزهای دیگرمومنین.  عشق من به ایمان از درون قلبم مایه می گرفت.  امروز خودم را سرگرم نوشتن کرده ام.  شاید

    نوشته های من پراز غلط واصطلاحات قدیمی باشد، اما آنچه که مسلم است خود من در میان آنها هستم.  من در حال حاضر دسترسی به هیچ کتاب تازه ای ندارم و از این بابت بسیار رنج می برم. بنابراین فقط می نویسم، می نویسم…و یک گنجینه نوشته دارم که گاهی خودم هم در خواندن آنها میمانم وزمانی فکر میکنم در چه شرایطی من آنها را نوشتم؟  کمتر به احساسات ونازک خیالیها میپردازم مگر زمانی که سخت به آن محتاج باشم.

     

    …واین داستان همچنان ادامه دارد

  • سیم و زر

    آنکه امروز بود سیم و زرش

    یا خودش دزد بوده یا پدرش

    آنهائیکه امروز در مقام سرمایه داران بزرگ و کارخانه داران و اربابان قرار دارند، پدر اندر پدر اندر پدر .. برایشان تدارک دیده و چاپیده و میراث گذاشته اند: از خرید وفروش برده تا قاچاق مواد مخدر واسلحه.

    امروز در کاخ ها ی زرین ومخمل سرخ نشسته ویا افتاده اند. زمان عوض می شود، اما اقتصاد همچنان به راه خودش ادامه می دهد – زیر یک نام ساختگی و دهان پرکن. برده داری هنوز ادامه دارد. برده فروشی آنهم بشکل زشتی رونق گرفته. قاچاچیان همچنان بکار خود ادامه می دهند و برای سرگرمی عده ای را که شهوت مقام دارند مانند گوسفند بر کرسیها می نشانند و سر انجام آنها هم که معلوم است. اگر خیلی زرنگ باشند هنگام سوار بودن قاچ زین را محکم می چسبند والا

    به ردۀ دیگر دلقک هامی پیوندند.

    بلند گوها، ورق پاره ها وسگهای تربیت شده بموقع آنچه را که بایشان دیکته می شود طوطی وار تکرار می کنند: همیشه عده ای احمق روی زمین زندگی می کنند که می شود بر گردۀ آنها سوار شد و از وجوشان بهره گرفت.

    عده ای هم وجود دارند که من از کلمات (تکنیکی) استفاده کرده ونام آنها را بورژوای شهرستانی میگذارم. آنها در ولایت تکه ای زمین و یا خانه و دکان و حجره ای داشته اند، و حال یک پول آنها صد پول شده و میل دارند که مانند (کاخ نشینان) زنگی کنند.

    عده معدودی هم هستند که از عرق جبین وکد یمین نان می خورند و در حاشیه به تماشا ایستاده اند. خوب، یا باید اهل کار وعمل بود ویا حاشیه نشین شد. تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد.

  • صدام وپینوشه

    هردو دیکتاتور بودند وهر دو انسانها را بخون کشیدند. ولی یکی با احترام مرد و دیگری به خواری.

    اسپانیائی ها مثلی دارند که می گوید: «اگرپد رخوانده نداری، غسل تعمید هم خبری نیست.»

    ویا….بیاد این شعر دوران مد رسه افتادم:

    سه نفر دزد خری دزدیدند

    سر تقسیم بهم جنگیدند

    آن دوبودند چو گرم زد وخرد

    دزد سوم خرشان را زد وبرد

    صدام نوکر بدی بود، خیلی بد، و خوب گوش به حرف ارباب نداد و ادای امپراطورها را درمی آورد. بعلاوه تاریخ مصرفش هم تمام شده بود. اما ایکاش صحنۀ اعدام را از رسانه ها نمایش نمی دادند؛ همه دل و جرئت (دیگران) را ندارند.
  • سال نو

    سر آغاز سال نوی مسیحی و دوری از سال گذشته وهمۀ آنچه را که برما رفته پشت سر می گذاریم و فصل تازه ای را آغاز می کنیم. روز اول سال نو (مخصوص) مسیح می باشد که عده ای آنرا مقدس می شمارند. امروز کم کم این رسم و آئین بر افتاده و از اهمیت بزرگی آن کاسته شده و در عوض

    تبدیل به یک خوش گذرانی بزرگ شده که درطی آن می نوشند، می خورند و هدیه ها رد وبدل میکنند. فروشگاهها و فروشندگان هم کالا های تلمبار شده در انبار ها را به زور تبلیغات بخورد مردم می دهند و هر کس به فراخور حال خود جشنی برپا می کند.

    اما هیچکس بفکر سال کهنه نیست، سال پیر شده که راهی دیار نیستی می شود. همه بفکر سال نو وآیندۀ بهتر!! می باشند. زنگها آهنگهای دلپذیری می نوازند و سال پیر را بدرقه می کنند. هر بار این آوای زنگها در دل من ایجاد اندوه و غصه می نماید، چرا که سالی دیگر بر سن ما اضافه می شود و بسوی سرازیری می رویم.

    بلی سال کهن دامن کشان از بر ما می گذرد، چه وجودش برای ما گرامی بوده و یا تلخ، بهر روی میرود تا جای خود را به نو بدهد. زنگهای ساعت و ناقوسها درد شدیدی در دلم ایجاد می کند، دردی که کمتر کسی از آن باخبر است.

    سال نوی ما با بهار و شکفتن ها و زنده شدن طبیعت شروع می شود، اما هیچ ناقوسی به صدا در نمیآید بغیر از (دعا). کمتر کسی به نشاط و پایکوبی بر می خیزد. هیچکس اسباب سفر سال کهنه را نمی بندد. همه بانتظار یک سال (خوب وپر برکت) دست به آسمان بلند می کنند و از خداوند میخواهند که به آنها (همه چیز) بدهد!

    همه چیز زیر غبار فراموشی رفته، حتی شاخه های سنبل که سمبل بهار وعید ما بود هم اکنون در وسط چلۀ زمستان و در سرمای دی وبهمن به کمک گلخانه ها برای سال نوی دیگران به بازار میآید. سنبل نیز ( مسیحی ) شد!

    همه چیز زیرو رو شده، حتی سنتهای خوب ما، و حال باید زیر صدای زنگها خود را به شادی آرایش دهیم تا کودکان خانواده را خوشحال سازیم و خود را دلخوش که ماهم (عید وسال نو) داریم.

    خوب! پس جامی بسلامت سال 2007 بنوشید و سال نو را با خوشی و طرب آغاز کنید و دست دوستی ویگانگی بهم بدهید و دعا کنید که جنگها تمام شوند و حرص و طمع آقایان رو به زوال بگذارد تا شاید دنیا روی آرامش ببیند.

    سال نو بر همه مبارک باد.

  • دیداری تازه

    شبی در میان تب شدید و هذیانها ناگهان بفکر تو افتادم و با خودم فکر می کردم که اگر راست باشد و ارواح آزادانه در آسمان می گردند، تو در حال حاضر در کجا نشسته ای؟

    فکر کردم لابد سوار یک تکه ابر می شوی و اول سری بخانه ات می زنی و دوستان واطرافیانت را می بینی. به مراکز فرهنگی وکلوپ هایی که عضوآنها بودی می روی. به کنفرانس ها و سمینارهایی که شرکت داشتی ؛ همه را زیر پا می گذاری.

    دلت برای سرزمینمان تنگ شده، سوار بر ابر بسوی خانه ای که در آن سکونت داشتی می روی… ای وای، مشتی آدم غریبه آنجا را اشغال کرده اند؛ هر چهار طبقه را در اختیار گرفته اند و از دوستان قدیمی ات اثری نیست. بسوی خانۀ ما می روی؛ وای چه غم انگیز. آنجا را هم ویران کرده بجایش (برج) ساخته اند!!

    شاید کمی دلتنگ شوی می روی بسوی باغ بزرگی که داشتی و می بینی که باغبان به همراه عده ای دیگر آنجا را تبدیل به یک محل (بساز و بفروشی) کرده اند. دیگر اثری از آن استخر آبی پر آب و آن باغ سر سبز و انباشته از گل نیست.

    همچنان سوار بر ابر بسوی دهکده ای که در آنجا یک کلبه ییلاقی داشتی می روی و به دنبال کلبه ات می گردی. اثری از آن نیست و بجایش مهمانخانه و پیست اسکی ساخته اند و نوکیسه ها با لباسهای اسکی روی برفها سرسره بازی میکنند!

    لابد خیلی غمگین می شوی و دلت می گیرد. می بینی جائی آشنا نیست. دوستی نیست؛ همه رفته اند. بهتر است برگردی به همان لانه ات و به اطراف همان مراکزی که در آنجا به زبان بیگانه سخن میگفتی و از زبان پارسی فقط برای ادای سخنان دلپذیر وشعر و کلمات زیبای دیگری استفاده میکردی. گمان نکنم که سری باین محدوده بزنی چون زبانشان را نمی دانی!! مرا هم نمی بینی چرا که سرم را زیر پتو پنهان کرده ام!!!

    همچنان روی ابر نشسته و به خانه ات نگاه می کنی. به همسرت که حالا دیگر پیر شده، اما دوستانی را که تو برایش گذاشته ای اورا هیچگاه تنها نمی گذارند. نوه هایت همه بزرگ شده اند؛ عروسی کرده اند و چه بسا صاحب نتیجه هم شده باشی. همانجا بنشینی و به نتیجۀ زندگی خوب ودرست خودت بنگر و گذر زمان را ببین. مهم نیست که مرا ندیدی؛ آنقدر کوچک شده ام که هیچکس مرا نمی بیند.

    خیلی دلم می خواهد روزی بتو سر بزنم. راهها طولانی و بسته و من خسته ام ….

    روانت شادباد

  • پراکنده ها

     

    امروز صبح به چهره ام در آینه نگاه می کردم؛ دیدم که هنگامی که زیبائی و جوانی به  پیری و زشتی می پیوندد چه ترکیب غم انگیز ی پدید می آید.  کتابی خوانده شده وتمام شده می رود تا در این سرزمین و زیر این آسمان صاف وآبی اوراق خود را به اطراف پراکنده سازد.

     

    آیا همه آنهائیکه جلای وطن کرده اند همین دردها را روبرو بوده و تحمل کرده اند؟ آیا این عده که تعداد آنها ازمیلیونها هم تجاوز کرده و منهم یکی از آنها هستم باز هم شجاعت اینرا دارند که بگویند: نه، برنمی گردیم؟  آیا همۀ آنها مقاومت کرده اند ویا تن به حقارتها داده اند؟

     

    به آ وازی گوش می دادم که از سر زمین خودم بود.  نه دیگر نمی خواهم گوش کنم، چرا که مرا بیاد تلخیها و روزگاری دیگر می اندازد.  نه، دلم نمی خواهد به هیچ سازی گوش کنم: ساز مرا بیاد آن شبهای مهتابی درمیان یک دشت خاموش می اندازد.  بیاد دخترکی کوچک که عاشقانه به چهرۀ نوازنده می نگریست، دخترکی زیبا و افسرده.  نمی دانستم که آن نوازندۀ عزیز دردانه همۀ زنها بود، ومن حوصلۀ نگهداری هیچ دردانه ای را نداشتم وبه همین علت هیچگاه باو نگفتم که: دوستت دارم.

    پذیرفتن یک دردانه برای من هیچ لطفی نداشت.

  • یک ره آورد

    من همۀ قصه ها وافسانه هایی را که نوشته ویا می نویسم (ره آوردی) از یک داستان دور و دراز است که از کنار منقل پدر بزرگ و مادر بزرگم شروع شده وهنوز ادامه دارد.

    تغییر زمان کل داستان را دگرگون کرده و اگر مادر بزرگ بد عنق من و پدر بزرگم که همیشه سرش توی کتاب بود و یا روی رحل قرآنش بخواب می رفت امروز سر از خاک درمی آوردند واین همه تحولات گوناگون را می دیدند دوباره از شدت غصه دق می کردند.

    زندگی من همیشه بر عرش خیال بوده ودر آئینۀ رؤیا آنرا دیده ام؛ هم با آدمهای چاق وچله و تنومند و حیله گر برخورد داشته ام و هم با انسانهائی که در تارعنکبوت حقارت خود اسیر بودند.

    امروز آن عاج بلورین شکسته و من در میان سیلاب حوادث ناچار همراهم؛ بعضی اوقات این حوادث شیرین و گاهی مضحک و خنده دار هستند. من از میان قصه های جن و دیو پری و دخترک خاکستر نشین پا به دنیای واقعیت گذاشتم که بسی تلخ و ناگوار بود و هرروز هم این تلخی بیشتر می شد. نوشته های منهم گاهی یک واقعیت تلخ و دردناک را نشان می دهند که با فراز و نشیب ها سقوط ها همراهند ولحظاتی گذران که در خاطرم مانده گاهی خنده دارند.

    بازگشت به گذشته وتصویر از لحظاتی که با حال ودرون من سرو کار داشته اند مرا کمتر رها میسازند. من دنیا را بشکل دیگری در ذهنم نقاشی کرده بودم و حال می بینم یک تصویر درهم برهم و با نقشهای سیاه وسفید وقرمزجلوی چشمان نقش می بندند و منهم راه گریزی ندارم. قهرمانان دیروزی من همه مقوائی بودند وآنهائیکه نقش آفرین تاریخ در نظر من بحساب می آمدند با آن همه بزرگی و صلابت ناگهان فرو افتادند. حال بیشتر به زندگی انسانهائی نگاه می کنم که در زنجیر جهل ونادانی محبوسند و بامید روز رستاخیز نشسته اند.

  • کریسمس

     

    تولد او نزدیک است، گرچه کسی به درستی نمی داند که در چه تاریخی و درکجا بدنیا آمد.

     

    حال زنگها آوای دل انگیزی سر داده اند.  ستاره ای در آسمان درخشید، اما هیچکس بفکر او نیست. در شهری که او پا به عرصۀ وجود گذاشت در حال حاضر بجای شراب، خون جاریست.  پرچم های مقدس در اهتزازند و سرودهای مذهبی بر لبان خشکیده.  تنها صدای نحیف پیرزنی بگوش می رسد که می گوید: مریم، درود برتو ونامت مقدس باد.

     

    همۀ قهرمانان دیروزی وامروزی گویی از یخ ساخته شده بودند؛ همه ذوب شدند و با آنهمه شکوه جلال وجبروت فرو ریختند.  دنیای فعلی روی شانه های (مسیح) استوار است، با همۀ افسانه ها و روایت ها و نوشته ها و وعظ واعظان، مانند یک رودخانۀ بزرگ در فرهنگ جهان روان است.  حال واقعی باشد یا تخیلی، این فرد برتار و پود هستی زمان نشسته وکسی در اصالت او شک نمی کند و یا پایه های استواری را که او بنا نهاده ویران نمی سازد.  پس باید او را صدر نشین همۀ قهرمانان جهان بحساب آورد که برضد ظلم ونادانیها برخاست و شورش کرد.

     

    حال یک دروغ شیرین و خیال پرور بهتر از هزاران راست فتنه انگیز است.

     

    دوشنبه

  • ساز خاموش

     

    زمین وآسمان را پیمودم

    و نقش خودرا بر ستاره ای بگذاشتم

    آواره به هر سوی جهان شدم

    تا رسیدم بتو

    ناگهان (نغمه)هایت خاموشی گرفت

    و در پیشگاه رهبر فقط یک نغمه شد

    رفتی بر در بیگانگان نشستی

    آنچنان این راه را پیمودی

    تا در (معبد) او جای گرفتی

    چشم من کور شد

    به چشمم گفتم خاموش شو

    شور و نوا تمام شد

    (اشک) شد، (طوفان) شد

    ناله ام موج شد، به دریا شد

    ئغمه ساز دل خود شدم

    عمرم در ( زخمه) ها گذشت

    ناگهان زمرد و یاقوت از میان

    تارها عیان گشت

    بی ثمر بود هر کوششی که کردم

     

    روزی به اشتباه گفتم:

    (بهر تو فرشی گسترده ام)

    (زنده ام بامید دیدارت)

    و در حریم نیمه شب

    به هنگام دعا

    با یاد نغمه های بی هدف شاد بود دلم

    امروز تار بی صدا ماند

    و پود شد، دود شد

  • شب آمد

     

    شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

     

    ه. الف  سایه

     

    (پابلو نرودا) در یکی از اشعارش می گوید:

     

    خداوندا مرا یاری کن تا به هنگام سرودن چیزی را جعل نکنم.

     

    من فقط اشعار دیگران را مورد استفاده قرار می دهم، آنهم با ذکر نام سراینده.

     

    شب آمد و سایه افتاد به هرسو

    باید بروم تا قدحی پرکنم

    هوای فرحبخش شبانه مرا بی تاب کرده

    اینک ندایش می آید:

    (شب است و دل تنگم هوای خانه گرفت)

    (دوباره گریۀ بی طاقتم بهانه گرفت)

    آیا می توانم بازگردم؟

    آیا نمی توانم باز گردم؟

    که را بیابم؟

    درب را چه کسی برویم باز خواهد کرد

    در دور دست کسی می نوازد

    کسی می خواند

    آهنگی ناشناس بگوشم میرسد

    نمی دانم

    شاید روزی بسوی او باز گشتم.

     

    یکشنبه

     

    ای که در بستی بروی خود وهمگان

    چه سودی بردی تو از اینهمه (دعا)

    در این بارگاه تاریکی نشستی

    چشمان خود را به روی خلق بستی

    و نشستی به خود پرستی

    باز کن دو دیده را

    و بگرد گرد جهان

    او را در کنار بینوایان

    خواهی یافت

    در میان درماندگان

    در میان انبوه گرسنگان

    در آنجا که مردان تا قد در گل فرو رفته اند

    و زنان تا سر به زمین

    باز کن این زنجیر را

    پاره کن این ردا را

    و برو بسوی او در میان خاشاک

    در جنگلهای سرد

     

    او بتو خواهد گفت که در کجاست

    تو او را نخواهی دید

    تا چشم تو به شعلۀ خورشید نرسد

    بگذار برزمین این پارسائی دروغین را

    آرام وآسوده برو

    بسوی دلهای ستم دیده

    اورا خواهی یافت.

     

    همان روز

  • هذیان

     

     

    یک روز صبح زمستان بود که دید دیگر نمی تواند از بستر برخیزد.  تب شدید وسرفه های وحشتناک و … سکوت اطاق همۀ اشیاء را در بر گرفته بود.  با خود گفت:

     

    « چرا اینهمه سرد است؟ چرا نه باران، نه برف ونه رعد و برق وباد هیچکدام نیست.  فقط سرماست که تا مغز استخوان نفوذ می کند. »

     

    گرما فقط در سطح زمین بود وبه طبقات بالا تر نمی آمد.  به ناچار در رختخواب ماند و به زندگیش فکر می کرد.  دهانش تلخ، خشک و بد مزه بود.  آرزو داشت کسی بود تا اورا صدا کرده وکمی آب داغ باو می رساند.  اما کسی نبود.  لرزان لرزان خودش را به آشپزخانه رساند و کمی آبجوش با لیمو درست کرد ودوباره به زیر لحاف پناه برد.  دندانهایش بهم می خوردند، و بخار داغ دهانش نشان از آمدن یک تب شدید دیگر می داد.  دستهاتیش را به درون دهانش فرو برد تا از حرارت دهان آنها را گرم کند.  ناخنهایش کبود شده بودند.

     

    با خود گفت: « لابد موقع مرگم فرارسیده.  نه، نه، باید با این تب جهنمی مبارزه کنم.  این اولین نیست وآخرین هم نخواهد  بود. »  سرفه های خشک وشدیدی راه نفس اورا بند آ ورده و احساس خفگی می کرد. « نه بهتر است به چیزهای دیگری بغیراز مرگ فکر کنم.  به زندگی. »

     

    کدام زند گی؟  چند نوع زندگی داشت و این زندگی در حال حاضر حقیقی ترین آنهاست که از ریاکاریها و توطئه ها بر کنار است و ابداً مانند زندگی سایر دوستانش انباشته از راست ودروغ نیست. و یا به زندگی گذشته، به آن اتفاقات دیروزی که به طور عجیبی دست به دست هم داده و همه چیز را

    به زوال ونیستی کشانده بود.  آنچه که امروز باو نیرو می داد همین صمیمت خالی از نیرنگ بود که میان او و خانوداه اش جریان داشت.  راز بزرگی در پشت پرده زندگیش نبوده که از آن وحشت نماید. زندگیش مانند یک کتاب باز که همه آنرا خوانده بودند در گوشه ای قرار داشت و کمتر کسی رغبت خواندن آنرا می نمود مگر آنکه بخواهد دست به یک توطئه جدیدی بزند.

     

    بیادش آمد که همین چندی پیش بود که دو پرندۀ سیاه با نوک قرمز خونین در پشت پنجره اش مشغول نغمه سرایی بودند.  آن روز این نغمه ها به دلش بد آمدند.  با عصبانیت آنها را از پشت پنجره دور کرد. گوئی این پرندگان از ایام دور بالها را بهم سائیده و برای اجرای فرمانی پشت پنجره او نشسته بودند، دو شیطان سیه چشم!!  برای او یک کابوس بود.  او که همیشه بیم داشت و از کوچکترین

    نشانه ای می توانست وقوع حادثه را پیش بینی کند حال در مقابل این پرندگان زشت و وحشناک حیران مانده بود.

     

    پاهایش هنوز یخ کرده و پیکرش کم وبیش می رفت تا در زیر تیغه های داغ تب گرم شود با خود فکر کرد: « هنگامی که جوان بودم مانند یک شاخه ترد و شکنندۀ اقاقیا با عشق بزرگ شدم.  حال یک

    درخت پر بر و برگ وشاخه شده ام و تبر زن من چه کسی خواهد بود؟!  مانند یک گل زنبق شکفتم وگل دادم. چشمه سار کوچکی بودم که تبدیل به یک رودخانۀ پر آ ب شدم و امروز …این قصه ها را برا ی چه کسی می خوانم؟ »

     

     تب او را به بیهوشی کشاند.  از دور صدای دریا را می شنید.  همه جا برایش ناشناس بود مانند روحی سبکبال از جا برخاست و فریاد کشید:

     

    « ای زمان، اندکی آهسته تر برو!  ای سالها دور، از حرکت بایستید!  بگذارید که من شیرینی شیرینترین لحظات عمرم را بهتر بچشم.  چرا اینهمه التماس می کنم؟  و شما سالهای خوب از من میگرزید و ای شب، چه طولانی ودردناک هستی.  چه موقع سپیده صبحگاهی فرا می رسد؟

     

    آه … ای عشقهای  فراموش شده، بر گردید.  مرا دریابید.  بگذارید دوباره دوست بدارم.  کجا رفتید ای روزها خوش مستی؟  آیا ممکن است در همین لحظه فرشتۀ عشق بر در بکوبد و من با سعادت بمیرم؟ کجا شدند آن روزهای سرشار از شادی؟  آیا هرگز بازخواهند گشت؟ »

     

    صدائی بگوشش رسید.  این چه صدائی است که از اعماق سینه وگلویش بیرون می آید؟  گوئی حیوانی وحشناک در درون سینه اش جای دارد.  صدا مانند فریاد یک مرغ شوم بود.

     

    آهسته آهسته فرود آمد و خودش را در روی امواج لا جوردین دریا دید.  موجها باو حمله می کردند

    و او را پائین وبالا می بردند.  دوباره سردش شد.  یخ کرد و دوباره لرزید.  از دریا می ترسید.  همه جا تاریک بود و سکوت.  آهی از دل کشید و فریاد زد: « آیا کسی هست تا صدای مرا بشنود؟   دهانم خشک است… تشنه ام …آب … لطفاً کمی آب بمن برسانید… تشنه ام….»

     

    سکوت، همه جا سکوت و تاریکی مطلق.

  • دریای مدیترانه

     

    من نه دریای مدیترانه را دوست دارم و نه به سواحل سنگستانی آن چشم دوخته ام.  نه آبهای لاجوردین آن و نه گوش به نوای ساکنینش و نه حوصلۀ شنیدن امواج شبانۀ آنرا دارم.

     

    نه تمدن یونان ونه چراغ اسکندریه و نه غول و رؤیای شهرهای ایتالیا مرا می فربد.  نه جبلق الطارق برایم مهم است ونه نسیم خوشبوی مارسی وموناکو مرا بسوی خود می کشد؛ آنها ارزانی همان کشتی نشینان و قمار بازان وبرده کشان و برده فروشان باد.

     

    دریای مدیترانه بیماری زا و کشنده است.  در قدیم و در سرزمین روم اعتقاد مردم بر این بود که ماه (جون) پیلۀ کرمهای ابریشم باز می شود وماه سپتامبر وقت گشودن وصیتنامه ها می باشد!!  چون در ماه سپتامبر اکثراً از بیماریهای گوناگون می مردند وتمدن جدید هم نتوانست جلوی این بیمارها را بگیرد.

     

    من به ساحل دریای مدیترانه آمدم بخیال آنکه شبیه جنوب سرزمین خودم و شهر کویریم کرمان میباشد.  درحالیکه کرمان دل عالم بود وما اهل دل نه اهل دریا.

     

    هیچ احترامی باین دریا وسواحل آن ندارم وهیچ عشقی به مردم آن در دلم نیست، مردمی که مانند همان امواج خاکستری پیش می آیند وسپس عقب نشسته بتو حمله می کنند.  نه درهمدلیهایشان اصالتی هست ونه در غمخواریهایشان.

     

    نمی دانم شاید تکه ابرهایی که در زمستانها برروی کویر میایستد و سپس اشکهای خودرا جاری

    می سازد از همین بخار مدیترانه باشد.  هرچه باشد این نعمت او هم نمی تواند مرا باو وابسته سازد.

     

    خاطرات تلخ و درهای روحی وجسمی مرا از این دریا وکرانه هایش بیزار ساخته است.

     

    دوشنبه

  • شیر زن

     

    همین تنها نبینی شیر مردان

    فراوان دیده ام من شیر زن هم

    نشان مردی مرد نری نیست

    جوانمردی تواند پیر زن هم  

     

    مهدی اخوان ثالث

     

    برای ایرانی که (کامیاب) شد

    برای فرهنگی که (شریف) بود

    برای نجیبی که (نجیبه) شد  

    و برای سایر(دوستانی) که از بیم وکین آنها به دامن دشمن پناه بردم …

     

     

    دلم چون سایۀ مهتاب غمناک

    ربودند وبردند، آه…

    کجا؟ کی؟ خوب یادم نیست

    خوشا من، این من ناچیز

    خوشا ما، باغ ومهتاب

    من امشب ازشما می پرسم

    چرا با اینهمه انس نجیب من وآشنا

    مرا درجمع خود بیگانه پنداشتید؟

    به قعر ظلمتی بی روزنم راندید؟

    و اما این شکایت نیست، یا فریاد و یا زنهار

    همی می پرسد این فرزند خاک ازشما

    حکایت با که گوید؟

    یا امانت با که بسپارد

    ز شومی های این فرزندان امانت خوار

    حکایت با که گویم؟

    من که، کمتر از  خاشاک ، سبکتر از پر مرغا ن افسانه ای

    و بی آزار تر ازروح یک پروانه

    آه، ربودند وبردند، و چگونه.

    آیا راستی در خواب بود آنها که من می دیدم؟

    دیگر هیچ یادم نیست.

     

    فکر واندیشه از: پیر خراسان، اخوان ثالث

  • لطف تو

     

    لطف تو / رحمت تو / آن مهر بی پایان تو /

    آه من / اشک من / شعر من / سودای من

    نور تو / گرمی تو / جمال تو /جامۀ تو /

    فقر من/ درد من / شانۀ من / ناله من /

    تو درخشان همچو ماه

    سپید همچو برف

    خروشان همچو دریا

    پاک چو مریم

    شکوهمند همچو روح

    در سپیده دم

    به دست گرفته ای سبدی

    از گل سرخ

    و من در درست دارم شاخه ای از برگ خشک

    تو آفتابی

    من زمستانم

    تو پنداری

    من گفتارم

    کجا وکی بهم خواهیم رسید؟

     

    برای کاترینا؛ عروس زیبایم