Author: Soraya

  • عالی بود !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    داشتم یک برنامه ای را روی کللاب هاووس تماشا وگوش میدادم ناگهان گویی برق قطع شد  دوباره همه چیز از دسترس خارج شد  وکمی بعد برگشت ……در اخبار خواندم برای یک ربع ساعت گوگل وهمه لوازمات فیس بوک / توییتر  اینستاگرام همه  خاموش شدند ً! به  به ! عالی بود کیف کردم !!!! میدانستم دست چه کسی دراین کار بود قبلا خبرش را  داده بود  حال همین چند لحظه هم چند صدمیلیون دلار هم که ضرر آقایان فضول محله شده کلی کیف دارد اگر یک بطر شراب عالی نوشیده بودم اینهمه سرمستی نداشتم .

    همه چیز بهم ریخت  خوشبختانه من نه واتس آپ دارم نه فیس بوک  تنها یگ اینستا دارم آنهم عکسهایی را که خودم میگیرم روی ان میگذارم گاهی م ذکر مصیبتی میکنم زیر لب نه چندان که دنیا گیر شود احتیاجی نه به لایک دارم ونه فالاور ونه این مزخرفات  کاسبی هم ندارم . اما کیف کردم  آن دست نشان داد حالا یک ربع کاسبی شما تعطیل شد بیشتر پای توی کفش من بکنید برای همیشه کاسبی بی کاسبی !!!!

    قراراست شیرین خانم گل مگولی نوبلی دریک کلاب هاووس شرکت بفرمایند وافتخار به بقیه بدهند  برای شخصی که حضورش همه جا هست نوشتم به بی بی بگو ! خانم بزرگ آن جایزه را برای این بتو دادند که بگویی قاتلین گوانتا نامو را آزاد کنید یک کلمه نه از اوین نه از قرچک ونه فشافویه ونه از مرگ بی صدای جوانان وملتی اسیر نگفتید  امرتا ن ا طاعت شد وقاتلین فورا سرزمین زیبای افغانستان را  گرفتند حال شما حنا بگذارید !!! در جای مخصوصتان  که خنک شود ما خر نیستیم امیدوارم  که آن شخص پیغام مرا با خود همراه  داشته باشد .

    ما میدانیم که  دنیا  دارد به کجا میرود وان قوم برگوزیده باید پیامبر خودرا بر تمام دنیا حاکم سازند بقیه شعر است وافسانه ! بی بی هم از طرفدران همان پیامبر اینده است .

    خوب  حضرت والای صاحب شمشیر  ایا تو خواهی توانست شمشیر را به یکدست و گاو آهن را به دست دیگر بگیری وسر زمین را دوباره اباد سازی یا تنها فریاد میکشی ؟! یا تو هم بر ان مردم فقیر وزیر دست  سروری خواهی کرد وآنها عرق ریزان  زمینهای خشک خالی از اب را باید شخم بزنند ؟! 

    وچرا شمشیر؟ وچرا اینهمه خون ریزی ؟  ….وطنی دیگر وجود ندارد ملتی دیگر نیست  تا برای حق آنها دفاع کنی  همه بدون حق خواهند مرد  وبه تو هم حقی نخواهند داد .

    حال باید درانتظار یک پیامبر دروغین باشیم  اورا که به نیرنگ  بر تخت مینشانند  وانگاه فریاد برمیدارند که : بلی  ! این است سر زمین موعود  واین است بهشتی که برایتان درنقشه ها کشیده بودیم !  درآن زمان هم باز کسی نمیتواند سهمی یکسان از سبد زندگی بردارد عده ای چپاوول میکنند عده  ای به تماشا می ایستند . آنهم در سر زمینی که روشنای درآنجا خاموش گشته  ودانایی جای خودرا به نادانی داده است .

    خوب چیزی برای من  وما عوض نخواهد شد  من هنوز با مشتی غریبه که زبانشان را نیز به درستی نمیدانم  یعینی زبان دل آنهارا ونامشان باز مانگان من است باید دریک قفس با هم برای بقای زندگی بجنگیم وبرای نانی که حلال باشد نه حرامی واز راه نادرست اشگ در چشمان بی فروغ انها ببینم . نه برای ما هیچگاه زمان فرقی قائل نخواهد شد تنها یکی از ما توانست پرواز کند ودر حال نمیدانم شب گذشته با این خاموشی ابر ها ایا برق داشتند ؟ یا دستگاهایشان کار میکردند؟ وایا ” گوگل ؟ جوابگوی آنها بود ؟! برای من فرقی ندارد انها زندگی نوین را بیشتردوست دارند من هنوز قلم ودفترچه ام زیر میز پنهان است .

    پایان / ثریا ایرانمنش / 05/10/2021 میلادی 

     

  • نفرین کویر

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    می پرسی دشمن کجاست ؟ اه همه جا هست ! هر جارا که بنگری / واز همه خطرناکتر آن دشمن است که چون خواهری ویا برادری درکنارت نشسته است .

    بدترین دشمن درمیان ماست او یک ( برادرر ویا خواهر  است که میتواند صدها نفر را بکشد . آنچنان سریع که  مانند یک قطره زهر درجام شراب .

    گویا کویر  فرزندان خودرا نفرین کرده است  سالهاست که اسمان پرستاره را از روی آن دشت وسیع برداشته و سپس  بی ابیووطوفان وگرسنگی وسر انجام آواراگی .

    چرا مارا نفرین کرد ؟ چون پشت به خدای واقعی خود  ” زرتشت “کردیم ؟  

    کویر تشنه وبی آب کویر داغ با ماسه هایی چون گوله اتش  مردمانی گرسنه  به همراه دژخیمان  که صدهارا    گردن میزنند .  وباید درمیان آن شن زار های قهوه ای رنگ موج خون  بجای اب روان جریان یابد .

    خوب اگر سرنوشت ما کویر نشینان این است که نابود شویم . بگذارید تا خودرا نابود سازیم اما متاسفانه مانند همان کویر پرطاقت هر چند تشنه کام وگرسنه باشیم اما طاقتی ورای طاقت همه ادمیان روی زمین داریم .

    روزگاری را گذراندیم بدون هیچ حادثه وهیاهویی ناگهان ساعت ایستاد وعقربها رو به عقب رفتند آنقدر رفتند تا ما گم شدیم  وآنقدر گم شدیم که امروزازان سر زمین چیزی را به خاطر نمی اوریم .

    امرور من از اسارت خود شرمسارم وشب گذشته گریستم خیلی هم گریستم اما تنها بالشی که زیر سرم بود اشکهایمرا گرفت وسپس خاموشی . به کدام طرف رو کنم وبه کدام دشمن حمله وبه کدام خدای خونخوار خودرا هدیه کنم ؟  ما در خواب بودیم که دشمن  زهر را درکام ما فرو ریخت  دیگر بیداری درپی نداشت هنوز هم درخوابیم /

    حال باید درانتظار ان باشم تا کم کم شعله زندگیم خاموش شود وخون دررگهایم منجمد گردد  درآنسوی شهر دریا بهت زده بمن مینگرد به من بیگانه  دریا هم درهم شکسته با امدن ان آتـش مذاب  دچار خفقان شده است   ما زمینیان همیشه باید درحا ل نبرد باشیم  وسپس پیروزی خودرا درموزه ها به امانت بگذاریم .

    پاییز  فرا سید گلهای باغچه کم کم پژمرده میشوند وسرمای درون وسرمای وحشت  دراطرافم چون یک نسیم میچرخد  ومن هنوز میگریم در حسرت کویر وبر مرگ او ……واسارت خودم .. پایان 

     ثریا ایرانمنش 14/10/2021 میلادی !

  • آی زندگی

     ثریا ایرانمنش ” لب پر چین ” اسپانیا 

    زندگی زندانی بیش نیست  گاهی گشاد وزمانی تنگ تنگ گاهی بندهای عمومی وزمانی انفرادی کسی هم مسئولیت این زندان را به عهده ندارد تنها کارگرانی هستند که غذاهای پس مانده را بسته بندی کرده برایمان  درون قفسه ها آماده میگذارند .

    البته تنها ما فقرا وببیچارگان که عرضه آدم کشی را نداشتیم ورنج دیگرانرا نیز نمیتوانستیم تحمل کنیم 

    ولکان یا کوه إتش فشان  پالما همچنان شعله میکشد و دریایی از آتش مذاب را به درون دریاها واقیانوسها میریزد نمیدانم  چرا دوستداران  ” باغ وحش محیط زیست ” همچنان سکوت کرده اند وچه بسا لیرزهایی را نیز به هدف بفرستند تا زلزله ای هم ایجاد شود مهم نیست اگر مردم میمیرند بی خانمان میشوند ویا دراثر بیماری های ناشی از دود سنگهای گداخته  جان میسپارند .

    سر خم سلامت  هر چه دنیا بیشتر اشوب داشته باشد به نفع اقایان است  امروز سر بر میداری شیلی  برخاسته  کوبا برخاسته وسایر کشورهای نوکر بلوک شرق ” سابق” همه امروز سرمایه دارند واین  حکومت اولیگارشی  همچنان مانند یک رودخانه  به همه جا راه پیدا میکند /

     مهم این است که دنیا برای فردای فرزندان جناب ” بیل ودسته بیل  آماده وتمیز وخالی ازهر خللی است تاکستانهای تازه  گندم زارهای تازه و دامداری های تازه با حیوانات سرم زده وسالم  خوشا به حال سعادتمندان  .مسیح ناجی ونجات دهنده زمان به همراه خانه اش در کنار کوه آتش فشان به زمین فرو رفت اسمان هم دیگر در اختیار او نیست  …..باید سکوت کرد بعضی از دردهارا باید مانند یک داروی تلخ قورت داد وبیصدا مرد .

    فعلا پیر زنان بو گرفته  به همراه مردان بو گرفته در آنسوی  کره خاکی با هم درآمیخته اند ” از خودشانند حاکم صخرها و پاسدار کشتی ها ی راه دریایی …… ” باد ی گاردها درواقع پلیسهایی هستند که باید همه را هدایت کنند نه حمایت ! البته آنها مانند ما برده ها پوزه بند بردهانشان نیست هوای زندگی آنها معطر است .!

    شهر خاموش است پوزه بند برهمه دهانها بسته شده وبالرین ها باید شلواری گشاد زیر لباس باله خود بپوشند اصلا باله چه معنی دارد سینه زنی وزنجیرزنی  با حال تر است وکشتن  افراد  برای ایمان قوی !! روز گذشته برنامه ای را تماشا میکردم از  یک مرد دانا  که خوب میدانست واطلاعات کافی درباره تاریخ زمان داشت  تاریخ جهان واینکه چگونه همه  گقته ها ونوشته ها واعمال ما ایرانیان به یغما رفت ودر کنج شهرکی درایتالیا  جمع وپنهان شد و پاسبانی در لباس عیسی مسیح انجارا حمایت میکند ودستوراتی را صادر میفرماید  الیته ایشان تنها نیستند حواریون نیز درکنارشا ن ادعای فضل ودانش دارند .

    چگونه ” زرتشت ” که درنقاشی های رافائل درحالی که کره زمین را دردست داشت درمیان سایرهمراهانش ایستاده  بود وبه انها اموزش میداد این نقاشی گم شد مانند لوحه حقوق بشر که به امریکا رفت !

    اینها همه ذکر مصیبت است امروز جهان درمیان پنجه های ذاکر برگر ها بیلها ودسته بیلها واطرافیان است بقیه باید گم شوند فنا شوند نابود شوند وتاریخ ازنو نوشته شود ! …….»روزی بود روزگاری بود مردی بود که دریک خانواده نسبتا مرفه به دنیا امده بود ودر کودکی ونوجوانی در گاراژ خانه اش بقول بعضی ها مشغول خاک توسری بود وداشت با یک اسباب بازی بچگانه که تازه کشف شده بود بازی میکرد .» !…….او امروز امپراطوری جهانرا دردست دارد وبه همراه  قوم برگوزیده که از میان انها برخاسته میل دارد جهان را منحصر به خود وخانواده کند وآن قوم برگوزیده نیز حاکم بردنیا شوند ! دیگر پرحرفی بس است باید حب سکوت را خورد  من آنچه که شرط بلاغ است باتو میگویم / خواه از سخنم پند گیر  خواه ملال.

     ! پایان 

     ثریا ایرانمنش   -03/10/2021 میلادی .

  • زاد روز ……!

     

    ثریاذایرانمنش / یک دلنوشته  .

     روز دوم اکتبر  / دوهزار وبیست ویک !  سالی لبریز از زباله ها / ریا کاری ها دروغ ها مرگها وردیف تابوت ها وانبوه بیماران دربیمارستانها  وزندانی شدن  انسانهای ازاد اندیش  درخانه ماندن های اجباری . سالی که باید درون کتاب های ” جرج اورل “آنرا یافت .

     آن روز صبح زود ساعت پنج بود که بمن خبر دادی   که میل داری وارد دنیای ما شوی دردی شدید داشتم بیدار شدم وهمسایه را بیدار کردم باهم تاکسی گرفتیم وبه زاایشگاه  رفتیم درمیان راه نزدیک زایشگاه تاکسی با اتو مبیلی تصادف کرد من پیاده شدم شدت درد زیاد بود ودوان دوان خودم را به بیمارستان رساندم  .

    هوای خنک اوایل پاییز خیابان پر درخت وبا صفا وباغ بزرگ زایشگاه که ابدا بویی از بیمارستان درانجا به مشام نمیخورد .پرستاران جلو دویدند  ومرا روانه اطاق زایمان کردند  ساعتها طول کشید درد امانم را بریده بود  دکتر آمد وگفت ـ حالا حالا ها  میهمان منی  ومرا به اطاقی دیگر بردند صبح نزدیک میشد به پدرت نیز خبر ندادم برایش مهم بود یانه ما ازهم جدا شده بودیم او درانتظار تو بود که ترا باخود ببرد پسر یا دختر فرقی ندارد من رنج بکشم مهم نیست  طهر شد برایم ناهار اوردند میله ها ی تختخواب را گرفته بودم ولبانم را گاز میزدم خون بیرون میزد پرستار گفت چرا فریاد نمیزنی چرا حرف نمیزنی دهانم را پاک کرد  زنی دراطاق پهلوی داشت حضرت عباس  وابوالفضل را به کمک می طلبید . اما من بتو می اندیشیدم میدانستم پسری میدانستم بزرگی بزرگتر از یک بچه معمولی این را بارها پزشک بمن گفته بود حال باید صبر میکردم  شرکتی که درانجا کار میکردم بیست رو زبمن مرخصی داده بود و! حال به آنها خبر میدهم بگذار تو بیایی . آنها نیز همه مشتاق آمدن تو هستند تا هیبت گنده با شکم بر آمده را دردفترشان نبیند انسانهای بزرگی بودند مهربان بودند . عصر شد دکتر آمد  ..خوب اگر تا ساعت هشت  نیامد باید سزارین شوی !! اوه نه / نه /  بتوالتماس میکردم مرا به زیر عمل نفرست مادرجانم در خانه مشغول اسفند دودکردن ودعا خواندن بود وچرت میزد در میان چرت زدن او قندان قند دمر شد ودر رویا بچه آهویی را دید  بمن گفت به زودی صاحب یک پسر خوشگل خواهی شد ! آه پس کی از ساعت پنج صبح حالا هشت شب است ! ساعت ده مرا به اطاق زایمان بردند اولین  تجربه من بود وتنها نوزده سال داشتم !

    فریاد میزدم چیزی روی دهانم میگذاشتند گویا اکسیژن بود نه نه بگذارید بایستم نه بگذارید بنشینم نه فریادم تا اسمانها میرفت خبری نبود نه محکم سر جایت بخواب رفته بودی دکتر تلنگری بر شکم من زد وگفت : آقا پسر بسه بیدار شو ! راس ساعت دوازده با کمک فورسپس ترا بیرون کشیدند  چهار کیلو وهفتصد وپنجاه گرم . بیهوش شدم !  مرا به اطاق خودم بردند از قبل روسا برایم اطاق را گلباران کرده بودند  تنها بودم ترا آوردند با چشمانی درشت وباز گونه های سرخ پوستی سفید موهایی خرمایی دکتر پرسید کجارا نگاه میکنی وقت داری تا این دنیارا ببینی حالا بخواب ! ترا دربغل گرفتم بوسیدم دران ساعت ” من خوشبخترین انسان روی زمین بودم ” وبخواب رفتم نیمه شب بیدار شدم درد داشتم پرستار آمد دارو.یی درون حلقم ریخت مرا معاینه کرد وگفت فعلا تا بیست وچهار ساعت بچه با آب وقند تغذیه میشود .

    آه پسرم ……ناگهان گویی سیلی بزرگی بر گونه هایم نشست . تنها دوسال ترا خواهم داشت ؟نه با تمام وجودم مبارزه میکنم تا ترا برای خودم نگاه دارم چرا که تو حقیقی ترین موجودی هستی که من دراین دنیا دارم من غیر از  تو هیچکس را نه میخواهم ونه میل دارم ببینم . خوب ! بعد؟ او. بزرگ میشود مدرسه میخواهد دانشگاه باید برود تو > مهم نیست بعدا فکر آنرا میکنم فعلا اورا دارم موجودی که از خود من است ازخون من است موجودی زیبا و دوست داشتنی …………… 

    سالهای پر محنتی گذشت وحالا امروز که زاد روز تولد توست باید باز از پشت یک شیشه با تو حرف بزنم وتولدت را تبریک بگویم چرا که نه تو ونه من تا امروز زیر بار هیج زوری نرفتیم ومانند دو درخت صنوبر محکم ایستادیم مبارزه کردیم خم نشدیم ودیگر هیچ .

     عزیزم نازنیم پسر مهربانم زاد روت را شاد باش میگویم از درون زندانی که برایمان ساخته اند .مهم نیست روح ما به هم نزدیک است قلب ما با هر طپش یکدیگر را صدا میزند برایت ارزوی سلامتی دارم نه دیگر ]هیچ آرزوی نمیتوان دراین دنیا داشت چرا که همه آرزوها بخاک رفتند . با بوسه /مادرت ثریا 

    اسپانیا / دوم اکتبر دوهزارو بیست ویک برابر با دهم مهر ماه ؟!………

    1

  • باز گشت

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    بسترم بیگانه بود بر خواب / چینی شب  میدرخشید  از لعاب نیلی مهتاب / 

    مانند هر شب  لپ تاب را گشودم شاید  سرم گرم شود وشاید خواب برچشمان خسته ام رحم آورد وباز به خوابی شیرین فرو روم ودر رویا  کسی راببینم که گم کرده ام ! 

    ناگهان چهره مهیب ” او” با موهای بلند با ریش نتراشیده  فریادکنان معلوم نبود در کجا وبا چه کسانی در جدال است واین بود چهره واقعی او ! ه آنکه بارها روی صفحه دیدیم با لبی خندان وشکفته در نماد پدری مهربان ! از درون ان اطاقک تازه شکل یافته ( کلاب هاووس) فریادهای گوناگونی بر میخاست ومعلوم نبود چه کسی با چه کسی درجدال است والفت ومهربانی درکجا قرار دارد ؟  نا امید شدم لپ تاب را بستم وفهمیدم دیگر هیچگاه  آن گمشده را نخواهم یافت  دیگر نامی نباید از آن سر زمین ومردمش برد سر زمین غریب ناشناس با مردانی غول پیکر شکمها باد کرده چهره ها همه گویی از درون مکتب ممد چاقو کش بیرون جهیده بودند نمایش مجلس  بیشتر به یک صحنه نمایش کمدی شباهت داشت تا یک مجلس شورا همه دست به یقه عده ای شنگول  از مواد وعده ای چرت میزدند …اوف / حالم بهم خورد  همان بهتر که هالیوود شمار ارا همچنان وحشی نشان دهد تا یک ملت متمدن واراسته بیخود نیست که ولایت عهد قدمی جلو نمیگذارد وهمسرش رو بسوی  شیطان پرستان کرده واز انها امداد می طلبد . 

    نه دیگر آن سر زمین برای همیشه نابود شد واینهمه شعر وموسیقی ونمایش واخبار وگفتار تنها برای پر کردن جیبهایشان میباشد  تنها سوراخهای نامریی قاچاق است که آنها را  به گفتار وا میدارد این تنها صادرات آنهاست به همراه  کو.دکان نو رسیده .و فرشته های دست پخت آرایشگاهها وجراحان زیبایی  تنها همین  دو نوع برای صادراتت کافی است  منقل ها روبراه قلیانها ها روبراه موا دهم مرتب از سر زمین همسایه میرسد و بقیه ….. بقه تنها یک نمایش تهوع آور است  سر زمین بی قانون تنها قانون جنگل حاکم است بخور یا خورده شود بکش ویا کشته شو .نه  برای من دیگر چندان  جاذبه ای ندارد هوسی دردل ندارم  ومیلی هم به دیدار ناکسان ندارم .

    امروز . اما همه جا همچنان درگیر همان پوزه بند ودرگیر همان بیماری است . بیاد مسعود وهمسرش افتادم سالهاست درگوری ناشناس در کنج شهرکی دور  افتاده اند وکسی از آنها یاد نمیکند آنهمه دزدی ودغل بازی  وبردن وخوردن مال دیگران این شد نتیجه اش که حتی نوه ها از یاد برده اند که روزی پدر بزرگی ومادر بزرگی داشتند همه فرنگی شده اند !  وبیاد دیگران .خوب حال باید بفکر آنهاییکه زنده اند باشیم ودست شیطان پرستان را از سر دنیا کم کنیم واین نمایش از سالها پیش نوشته شده  ومو به مو به مورد اجرا گذاشته شده است وهنوز بقیه  دارد / دستانی دنباله دارو  طولانی است که دریک ودو شماره پایان نخواهد پذیرفت .

    یک شب  زتخت عرش  فرو میکشم ترا / ابلیس ! ای خدای پنهانی / گر در گمان خلق تو ابلیس نیستی / میدانم ای خدای پلیدی که تو کیستی ! / ….از د.ودمان پاک خدایان پیشر و / یک تن هنوز  در حرم عرش  زنده بود / یک تن که چشم درپی ازار ما نداشت / میلی بسوی فتنه ومرگ و بلا نداشت / 

    پاکیزه تر ز اشک زلال ستاره بود / بخشنده تر  زابر  سپید بهاره بود / بر بندگان خویش ستم روا نمیداشت . ” روانش شاد” 

    حال ابلیس با چشمانی از حدقه درآمده  با دستورهایی که روی کاغذ نوشته شده درمیان دست چوبی ولرزان فرمان مرگ را صادر میکند . 

    هشدار ای کسی که جز ابلیس نیستی / خلق جهان هنوز ندانند  که تو کیستی / هر چند تکیه  بر سر جای خدا زدی / در گوش خلق  بانگ خوش آشنا زدی / یک شب ز تخت عرش فرو میکشم ترا / ابلیس ! ای کشنده پنهانی خدا ….(.تقدیم به رهبران )!!!!!  اشعار از ” شادروان نادر نادر پور . پایان 

    ثریا ایرانمنش . اول اکتبر 2021 میلادی .

  • بدترین ها

     یک دلنوشته ! 

    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین ” اسپانیا 

    چون به هوش آمدم یکی دیدم  مابقی همه خطوط و نقوش / ناگهان از صوامع ملکوت این حدیثم رسید بگوش / که یکی هست وهیچ نیست جز او/ وحدو لاالله اله ” هو” !!!!! جناب هاتف اصفهانی !

     اگر از من بپرسند بدترین  روزهای زندگیت کدام روزها بوده است با همه رنج ودردی که درتمام طول زندگی متحمل شدم خواهم گفت ” بدترین  روزهای زندگی من زمانی است که یک هفته درمرکزبرده پروری خانقاه زیستم  آنجا معنای بردگی را بطور کامل احساس کردم ودانستم که بهر روی از فراسوی همان جهانی کردن یکی هم اولیا محترم فراماسونری هست که این بنگاههارا برای مردم احمق ویادرمانده ساخته که درآنجا بردگی را رواج دهند وهمه با طیب خاطر تن به این قدرت  داده بودند .

    درویشی آن نبود که ما دیدیم قصرهای گوناگون خانه ها بزرگ بعنوان خانه گاه !!! وجمع کردن برده هایی که خانه هارا بسازند رنگ کنند  تمیز کنند فرش کنند مبل وصندلی و  بالش بیاورند گونی گونی برنج بیاورند کارتن کارتن سیگاربیاورند کیلو کیلو چای وشکر وقند بیاورند وآنهاییکه ازخودشان بودند پولهای خودرا در بانکهای انها بگذارند  ومدالی بر سینه بزنند دیگری نوکری بکند برایشان اشعار عارفانه بخواند   عده ای اموال خودرا دو دستی تقدیم این  درمانگاه بکنند وخود نیز در گوشه ای کنار منقل چرت بزنند چون دیگر نه کاری دارند ونه جایی . یک نفر مامور چای باشد دیگری مامور آشپرخانه باشد وسومی مامور شتسشو ظروف وپیر حال دراین سر زمین پیر ما !!!! ( جوانکی تازه از دانشکده  بیرون آمده به همراه همسرش که مار خورده افعی شده ”  آنجا را اداره  میکردند وبردگان با طیب خاطر خدمت خانم وآقارا انجام داده  لباسهایشانرا بشوینداطو کنند /

    ارباب بزرگ بچه مارهارا میگرفت تربیت میکرد وهمه افعی میشدند شیخکی را نیز آورده بودند که با سه تارش اشعار شمس مغربی را میخواند!بقیه هم میگریستند سپس نماز جماعت در پشت سر آن جوانک ! پیر اصلی درکاخ خود با پیراهن “دیور” خود نشسته بود وبا دختران نورسیده بازی میکرد وبندگان بردگان مانند حیوان چهار پا باید خوابیده از حضورش مرخص میشدند ویا به حضورش میرفتند .  او ان پیرمرد  مرا شناخت دانست که من نیستم آنکه باید باشم . اما مرا فرا خواند برای سر پرستی آن خانه که دراین کشور بنا شده بود !!! اوه  آنقدر سرپرپست از وزارت امور خارجه قدیم وجدیدوخانم های مکش مرگ ما وجود داشتند که من به کنج آشپزخانه خزیدم ….آه شنیده ام دست پخت شما بسیار خوب ست ؟ از کجا شنیده ای “! تازه حق عضویت هم میبایست  میدادیم یکصد پوند ورودی / 

    پول یک گوسفند / یک سکه طلا ویک انگشتری بسیار با ارزش عقیق !!!!!مال من یک سکه نقره بود  ویک حلقه بدلی !! نقره ! بنا براین باید به آشپزخانه میرفتم .  حق عضویت را در لندن داده بودم حال میبایس پول گوسفندرا میدادم یا برای  خرید سوپر یا خرید اثاثیه وکم بودها/ چهل عدد پارچ برای آب /چهل عدد کاسه کوچک ماست خوری برای آبگوشت /چهل عدد بشقاب / چهل عدد بشقاب گود ویک سر ویس قاشق وچنگال چهل نفره !!!!! همه را خریدم گلویم درد گرفته بود سر ماخوردگی شدید داشتم  سینه ام چرک کرده بود شیخاک عازم رفتن بودمیبایست برایش کادویی میخریدیم یک 

    گدان کریستال خریدم خانم همسر پیر آنرا فورا با یک گلدان شیشه ای عوض کرد وباقی بماند …… 

    چند مجسمه چینی قدیم  نیز تقدیم حضورشان کردم و سوار هواپیما شدم وبا تنی تب دار بخانه برگشتم اما بیکار ننشستم نامه ای برای پیر کل نوشتم که این رسم درویشی وافتادگی نیست این برده  داری مدرن است وخدا حافظ ……بعد ها شیخک نیز استعفا داد         فهمیید مسجد جای گوزن نیست !!! حال هربار که بیاد آن یک هفته می افتم چنان لرزشی برتنم می نشیند اما میدانم آن داستان ادامه دارد وبرده داری همچنان بصورت مدرن ادامه خواهد داشت تنها احمق ها اینرا باور  دارندکه درانجا ” هو” نشسته خیر قربان آن ” هو” خود تو هستی درون سینه توست  سینه بی کینه .روح پاک نه درمییان مفخوران وعیاشان وعیاران . بد روزهای بود خیلی بد حتی یاد آوری آن روزها مرا سخت دلگیر میکند . این را نوشتم تا فریب آن اشعار واین گفته واین مکانهای لعنتی را نخورید خو دتا ن را بیابید هرچه هست دردرون خودتان  هست نه درکوه سینا ونه در صحرای عربستان  درون سینه بی کینه خو دتان هست ویاری رساندن به افتادگان .

    شاد روان رهی معیریشاعرر وترانه سرا زمان ما  به هیج جیز غیراز  عشق به انسان اعتقادی نداشت  نام اوهنوز بر تارک ادبیات ایران مانند یک خورشید درخشان میدرخشد / نادر نادر پور نیز مانند او تنها به خودش اعتماد وبه طبیعت عشق داشت .

    روزی همان پیر به برادرش گفته بود تا احمق هست 

    چرا من استفاده نکنم  ودولت فخیمه نیر اورا حمایت میکردو……میکند ! 

    عده ای امدند با سرو صدا وتبلیغات مانند شمع روی آب نابود شدند ورفتند واگر نامی هم از آنها باشد غیر از لعنت چیزی نیست فریدون فرخ زاد امروز  نماد جوانان سر زمین ماست او خودش بود تنها خودش بود .

    امروز به دوستی زنگ زدم تا تولد اورا تبریک بگویم در جوابم گفت سوگند میخورم که تنها خوشحالی وافتخار من این است که تو دوست منی واین دوستی یک سال وچند سال نیست همسن خودما ست .

    واز ماست که برماست / پایان ثریا 

  • گفته بودی !!!

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا !

    بلی ! گفته بودی به سرت آیم اگر جان بدهی / خط تو نامه تو نامه تو پیک تو پیغام تو کو ؟…….

    جان را کف دست گذاشته ام اما هنوز کسی حاضر به بردن ان نیست   عکس ضمیه آخرین عکسی است که از درون هوا پیما گرفتم وگمان نکنم دیگر هیچگاه دنیا را باین زیبایی وپاکیزگی ببینم ویا سفری داشته باشم .  رودخانه مذاب  آتش فشان راهی دریاها شده ود رآخرین روزهای اکتبر به اقیانوس آتلانتیک میرسد  تکیف آب زیان چه خواهد شد ؟ تکلیف ما معلوم است وتکلیف جلگه ها وتکلیف کشتزارها همه معلوم است همه چیز خاکستری شده به رنگ مرگ . مرگ هم خاکستری است واین دنیارا برای ما ساختند تا کهنه  ها بروند وآقایان با یکدیگر درون تختخوابنهای مجللشان عکس بیاندازند وافتخار کنند که یکی هستند وکودکانی را نیز برای خو. “”د بر خواهند گزید  خواهند نمود “”حال سرنوشت آن کودکان به کجا می انجامد ؟ شاید میل داشته باشند دنیا فقط مردانه باشد وبقول یکی از آنها ” زنها بو میدهند ” !!! 

    نه ! من بر این باور نیستم ک زمان به آخر  رسیده و پس از ظهور خر دجال امامی بیایداینها همه افسانه هایی است که از پیش از حدود هشتصد سال قبل نوشته شده ودرصندوقهای غیر قابل نفوذ هوا نگهداری شده تا امروز نتیجه های آنها  نقشه ها ر ا پیاده کنند  دیگر سخن گفتن از ” واکسن” گناهی کبیره است .وتزریق آن ضروری است   درغیر اینصورت قحطی  نمایشی فرا میرسد ونه اب ونه نان خواهی داشت وحتی جایی برای تخلیه روده هایت ومثانه ات پیدا نخواهی کرد چه  بسا آنهارا  نیز احتیاج داشه باشند برای ساختن نسل آینده! تنها خودشان میدانند ونوکران سوگندخوردشان که درون آن ازمایشگا های  مهیب چه ها میگذرد  دیگران هیچ خبری ندارند هر گوشتی را جلویت  گذاشتند باید نوش جان /کنی اگر چه گوشت دوست وهم خانه تو  باشد !!! 

    ((روی میز کوچکی که برای لپ تابم دارم  همان جا غذا میخورم روی همان مینویسم وروی همان میخوانم وروزهای متوالی روی صندلی گنده قدیمی خود می نشینم وگلدوزی میکنم میلی به رفتن بیرون وتماشای جانوران ندارم .))

     حوصله گفتارهای  آنچنانی هم ندارم به دنیایی فکر میکنم که نسل  باقیمانده من  باید درآن زندگی کند وقربانی شود قربانی مشتی هوسران وجنایتکار وآدمکش  کاری هم ا زپیش نمیرود یک دست صدا ندارد این روزها هیچ دست ودسته ای صدا ندارد همه صداها خاموش میشوند  بیصدا این گفته ها واین نوشته ها برای آدمهای تن پرور نیستند که برای عیش ونوش زندگی میکنند وبرای نمایش  دادن خانه های اراسته خود به دید وبازدید میروند ! 

    دستهای پرتوان از کار افناده اند ومردان با قدرت ناتوان شده اند واین جانوران دربستر های آلوده خودشان درهوای الوده به افیون برای اینده جهان نقشه میکشند دراین جهان من هیچگاه حرکت نخواهم کرد .

    امروز شاهد رژه مردانی هستیم که روی در گمان این بودیم که حافظ ما وحفظ اراضی ما میباشند اما این جانوران گوشتخوار تنها بفکر شکم وزیر ان هستند وباید از آنها نیز دوری کرد  وآنچه را که روزی مایه افتخار یک ” سر باز” بود دیگر تنها درکتب قدیمی باید یافت دیگر شهامتی  درهیچ مردی نیست تنها زبان است که حرکت میکند .. دیگر سخنی نیست حرفی نیست باید دردهارا با تمام وجود تحمل کرد وروحیه را قوی نگاه داشت تا ـآخرین دقیقه که زنگها به صدا در میایند .  وتنها آرزویم این است که این نوشته ها باقی بمانند !. پایان 

    ثریا ایرانمنش . 30 اکیتبر 2021میلادی .

     دوست نازنییم سیمین جان تولدت را شاد باش میگویم .ثریا 

  • ستاره خاموش

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا 

    من باد نیستم / اما همیشه تشنه فریاد بوده ام  دیوار هم نیستم اما همیشه  اسیر  پنجه بیداد بوده ام !…….؟ 

    غافل که دنیا درمیان چرخش  های باد عنان خودرا نیز از دست داده است وهمه بصورت گروهی به دنبال بادی هستند که از هر سو میوزد وناگهان تبدیل به طوفان ویا سیلی ویرانگر میشود  وجماعتی قربانی برجای میگذارد . 

    سه دفعه این دستگاه را باز کردم وبستم  میلی به نوشتن نیز ندارم اکثر انها درون صندوق خانه پنهانند .  ودیر زمانی است که  از نهیب دردهای شبانه  همه قدرت خودرا ازدست داده ام  ایکاش کمی جوانتر بودم .

    به تک تک ستارگان اسمان  که ناگهان گم میشوند مینگرم آنکه درگوشه اسمان نشسته هرروز نوراو کمتر 
     میشود آیا روز  آزادی آن سر زمین اسیر را خواهم دید؟  میلی ندارم در دامان باد  راه بروم واز او به التماس بخواهم با من همراه باش هنوز دیوارهای دوران کودکی مرا فریاد میزنند وناله میکنند وحال در ناله های شبانه خود  با دردهای نهفته  خاموش به سقف تاریک مینگرم  وچقدر از شما  دورم  خیلی دور وچقدر به شما نزدیکم حتی از نفس شما به شما نزدیکتر .

    امروز پرتره ای زیبایی از او دیدم به راستی  قهرمانانه جلو میرود با آن موهای افشان که بر دور سرش مارپیج شده اند  تصویر زیبایی  نقاشی شده بود  .افسو س که دیگر غیراز همین کلمات چیزی ندارم هدیه کنم  دیگر نه آتشی است  ونه داغی  ونه سوزشی  . تنها فریادم درون اطاق تنهایی گم میشود .

    دیگر میلی به ریختن اشک هم ندارم  اشکی نمانده  ودیگر شراب  روز گذشته هم مستی بمن نمیدهد وزمان خنده ها وسر مستی ها نیز گذشته است  .

    بقول سعدی ” بگذارتا بگریم چون ابر دربهاران / کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران / بگذار تا ابر غم را از همه چهره ها پاک کنم خودرا بیارایم تا آنها شاد شوند  بگذار تا چون شبنمی  درتو غرق شوم  وخورشید را نیز به حسرت وا بدارم /

     پیروزی از آن توست . اسب را زین کن وشمشیر را بردار وعقاب را به دست دیگر  و روانه میدان مبارزه شو تصویری از گذشته های دور ما .پایان

     ثریا ایرانمنش / 29/09/2021 میلادی 
     

  • بچه خوب !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    مانند یک بچه خوب قرص آهن را خور دم مانند یک بچه خوب ویتامینم را خوردم مانند یک بچه خوب آنتی بیوتک را خوردم م مانند یک بچه خوب تمام شب درروی  تختخوابم غلط زدم وبا خدای خودم حرف زدم واز او خواستم  مهربانی را از سر بگیرد وتخم حرامی هارا ازمیان بردارد ودنیا دوباره روی اسایش را ببیند گروه آنتیفا به درک واصل شوند آزمایشگاهها مانند هما ن کوه آتشفشان  لاس پالماس روی هوا بروند وهمه واکسنها واربابان آن دود شده مانند همان  سنگها مذاب نابود شوند.. 

    حال یک قحطی کودکانه و ودروغین راه انداخته اند مردم باید با کارت بهداشتی بروند وجیره غذایی خودرا بگیرندالبته درآزمایشگاههای بزرگ آم جزیره دورافتاده آن زندان سابق جنایتکاران که امروز خودرا مردان بزرگ میشمارند همان استرالیا اول درانجا ازمایشهارا انجام میدهند درانجا اولین اردوگاه را ساختند سپس در پایتخت امپراطوری بزرگ جهان .

    مانند یک بچه خوب نشستم وبه اخبار از صافی رد شده  نگاه کردم هر پنج دقیقه اخبار نیم ساعت تبلیغ سر انجام رسیدم به انتخاب المان مبارک است انشاءالله  انتخاباتی ا زنوع همان انتخاب سر زمین کورها وکرهاوجناب عزراییل یعنی تقلب درتقلب . 

    خوب بما چه ! یعنی بمن چه مربوط است من همان نان وماست خودم را میخورم ! ودر گوشه زندان ابدیم به گلدوزی هایم ا دامه میدهم گاه گاهی  هم برای شما یک قصه مینویسم گهی پاک میشود گم میشود گاهی نصفه و نیمه کاره به دست شما وخودم میرسد .

    ویا روی تابلتم با ورقها بازی میکنم بهترین  سر گرمی ها برنده اصلی هم خودم هستم !

    نه دیگر بیاد ایام گذشته نیستم بیاد عاشقانم  نیستم بیاد روزهای خوب نیستم بیاد هیچ چیز نیستم تنها نمیدانم دیگر به کجا نگاه کنم تا آنکه روزی بما گفت ناجی ماست اورا بیابم واز او بخواهم نه بمن بلکه به کودکان وآیندگان  رحم کند از ما گذشت . باید بروم در تصویر شام آخر  در میان دستهای پر رمز وراز داوینچی اورا بیابم . 

    نه ترسی دارم نه واهمه ای  تنها امیدوارم مردم بیدار شوند وعقل به سرشان برگردد وفریب شیادان ودزدانرا نخورند که امروز جزیی از افتخارات زمانه شده هر دزدی یک پادشاه است وهمه هم به او تعظیم میکنند وکارگران مجانی برایش کار میکنند این همان سیستمی است که باید پیاده شود اولین وبزرگترین دزد باز درسر زمین اریایی زندگی میکند وچهار سال است که نه دستمزد کارگرانرا داده ونه حتی دستمزد مهندسین ونقشه کش هایی که یک ساختمان به سبک تایتانیک برای او ساختند ! او امروز ناخدای همان کشی فرو رفته درزمین است وکارگران بی مزدوبی اجرت برایش خدمت میکنند با کمال وقاحت پشت میزش مینشیند ومیگوید بمن مربوط نیست  کا رگر ی خودش ر ازیکی از طبقات همان بنا به زمین پرتاپ کرد  کسی آخ هم نگفت تکه های خورده شده اورا جمع کردند ودرون گوری ریختند .

    این است دنیا زیبای ما . هرروز  صبج که این  دستگاه را باز میکنم به یک منظره زیبای طبیعت روبرو میشوم همه جا سبزو خرم  رودخانه ها خروشان وغران سرازیر جویبارها میشوند وخانه های زیبا بر روی تپه ها به عالم فخر میفروشند  هوای پاکیزه ……گوشه ای از بهشت خوبان وما درانتظار هوایی هستیم که از آن سوی تپه ها همراه  منواکسیدها ودود آتشفان بسوی ما می اید درجه حرارات هوا بالا رفته وطغیان ماسه ها وسنگهای مذاب تا دریا رسیده بیچاره اب زیان وماهی ها !!!!!  خداوند طبیعت را بما بخشید مجانی  وبشر را از خاک  بر اورد دراو دمید تا این بهشت را ویران سازد  فلسفه آنرا نمیدانم از کتب ادیان ابراهیمی بپرسید . 

    من آن روز بودم که  اسما نبود /  نشان از وجود مسما نبود . زما شد مسما  واسما پدید./  در آنروز کانجا من وما نبود …..شمس تبریزی ….

    پایان ثریا ایرانمنش 27/09/2021 میلادی .

  • کابوس

     دل نوشته روز یکشنبه / ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ”  اسپانیا !

    تمام شب  نخوابیدم به آن پلیس پست فرومایه می اندیشیدم که چگونه دستهای کثیفش را بر گلوی  دختری جوان که ماسک بردگی را بر صورت نداشت میفشرد ومردم هورا میکشیدند ازترس؟! یا واقعا آنقدر کور واحمق شده اند که دیگر نه چیزی را میبینند ونه احساس میکنند مانند همان آدمهای رباطی که درفیلمها دیدیم .

    تمام شب دست به سوی اسمانی داشتم که که تیرگی وتارییکی آنرا ازما پنهان داشته ودر دل رو بسوی کسی داشتم که روزی نجات دهنده ما بود . امروز او کجاست ؟ روحش درکدام مکان جای دارد بطور قطع ویقین دراین جهان نیست به سیاره دیگری سقر کرده است تا ننگ ونفرت وکثافت این بشر را نبیند .

    کسانی که جرئت مردن ندارند  باید تحمل  این حقارتهارا بکنند وکسانی به دست همین جلادان کشته خواهند شد  وکسانی زندگی حقیر خودرا فروخته اند تادر خدمت  حاکمین  دنیا درآیند و بردگانی از نوع حیوانات وحشی تربیت کرده اند تا بموقع  دیگران را به سوی مرگ بفرستد .

    دیگر کسی نمیتواند از شرف وطنش حرف بزند باید ازیک حهان گم شده وبو گرفته وکثیف که دران خود فروشان دلالان  خرید وفروش  سکس ومواد  ولاشه ها راه میروند سخن بگوید .

    آنها مانند حیوانات وحشی که بسوی بیابانها حمله میبرند  گداهای پیر دیروز وامروز پای به وسعت جهان گذاشته اند دزدان وراهزنان خود فروشان بی تفاوت به جنازه ها میگرند  دیگر گوری با نشان دیده نمیشود همه دسته جمعی به خاک میروند  دیگر هیچکس نمیتواند نقش مادریا پدر خودرا روی سنگی بنویسد انرا پاک میکنند ویا سنگهارا میشکنند . این ژنده پوشان اشفته حال مشغول پوشش دادن به گورها هستند جمعیت باید کم شود  از فردا یک قحطی دروغین را نیز درجهان  به وجود میاورند همه مواد غذایی واغذیه هارا درون انبارها وسردخانه ها پنهان ساخته اند وفردا باید درصف یک تکه نان ایستاد یا یک شاخه کرفس ویا درصف مرگ زیر نام ” واکسن ” / وپوزه بند بردگی را بردهان گذاشت تا کلامی از دهان تو بیرون نیاید .

    امروز چه کسی دیگر به راز زندگی پی میبرد ویا درباره آن می اندیشد ؟  وبا چه دشوار یهایی باید خودرا از خطر ها نجات دهد . دیگر کسی بفکر ان دستهای چروکیده وپیر نیست که دست ترا میگرفت وآهسته راه میبرد  باید تنها با بیمار یها دردها ونکبت زندگی خو کنی 

    گلی دیگر بر شاخه ای نمیروید واگر بروید فورا پژمرده میشود از بوی ستمکاری .

     دیگر نیمتوانم  با مهربانی بگو.یم بنشین درکنارم پسرم  تو که اولین  حس ماندن را بمن دادی  وچه بسا فردا بر گور من گریه سر دهی  ایا بار دیگر ترا وچهره جوان ترا خواهم دید؟ .

    با د پاییزی بسیاری از خاطرات شیرین ان دوران را به ذهنم  میاورد  آن خیابان  پر درخت وبا صفا ان زایشگاه  متعلق به ان دکتر زرتشی  واطاقی لبریز از عطر گل های یاس ورز های معطر ……..

    امروز دورنمای خونینی در برابر چشمانم  پدیدار میشود واز اینده وحشت دارم  آن رویای روزگار  اینده روبه به وحشت  وخون میرود  در کنار دشمنان ازادی . 

    به گلدوزیم ادامه میدهم شاید این گلهای دست دوزی شده تبدیل به یک باغ لبریز از گل وسوسن ویاس شوند ومن نفس خودرا درمیان آنها فرو برم واوای اسمانی را بشنوم سالهاست که دیگر آوایی نیز بر نمیخیزد تنها کلاغها هستند که هرکدام لب اشیانه خود نشسته اند وقار قار میکنند  خبری از آواز وساز  نیست .

    واصوات وحشتناک از گلدسته ها که ترا به مرز نیستی  میکشاند وهر روز  بر تعداد این گلدسته ها دراطراف ما اضافه میشود. به کجا سفر میرویم ؟. پایان 

    ثریا ایرانمنش 26/09/2021 میلادی 

  • اشک طبیعت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    هجوم غارت   شب بود  و خون گرم خورشید / هنوز میجوشد / هنوز جویباری از آتش مذاب / در راههای پر پیچ وخم ادامه دارد  .

    چه کسی برای آن دشت وآن ساحل دل سوزاند  وهنوز آن روزهای رفته از یاد بیاد میاید که چگونه در آن کرانه ما دویدیم بی خبر آنچه که قرار است بر سر ما اید . 

    هنوز جویباری از آتش مذاب  از کوه ها سرازیر  دشت میشود  مردم آواره ” شش هزار نفر ”  با چند تکه لوازم ضروری سوار بر  کامیونهای  دولتی عازم هیج کچا اباد هستند ودراینسو  در جنوب   خانه  ها درگل ولای فرو رفته سیل بنیان کن هر چه  را که توانسته برده وبجایش گل ولای باقی گذاشته  ودروسط مزرعه چند صد هکتاری که همه قوت خانواده را بر اورده میساخت  ودرآنجا پیاز ومارچوبه  کاشته میشد مانند خاکی نرم همه را افتاب از بیخ. بن سوزانده .در وسط …..اعلام شد که بلی پشه ای ازنیل آمده  است  که بسیار خطرناک میباشد   ومردان با بشکه های سم پاشی مشغول پاشیدن سم به روی چند شاخه باقیمانده  هستند ودرآن سوی جهان در زیر نظر جناب عزراییل پلیس مشغول خففه کردن دختری است که چرا به واکسن ارباب گفته ” نه” بنا براین دستبندی برا ی ابد  بر دست هایت  می بندند  وهر دقییه روی تلفن خود باید نشان بدهی که کجا رفته ای وچند ساعت را درتوالت درانتظار شکم خالی خویش نشسته ای .

     صبح غصه میخورم که نتوانستم برای این جهان کاری انجام دهم !!! چه کاری  بهتر از  کار خود فروشی بود حال در اشکال مختلف  میبایست از اول درس آنرا فرا میگرفتی . هرصیح زیر دوش میرفتی وخودترا  میشستی واین خاری بود درچشم اطرافیان ” مگر میشود هر روز انسان خودرا بشوید ” ؟ 

    امروز خودشان دروان حمام به همراه عطر بنفشه خودرا مالش میدهند . دانستند وتوانستند !!!

     باید سفر را اغاز کرد دیگر چیزی به پایان راه نمانده است تنها هر صبح وشب آرتیستهای سیاسی سر خود را  پنجره بیرون میکنند وبرایت قصه حسین کرد میخوانند وآنکه تاریخ را برایت بیان میسازد صد نوع غلط در گفتارش هست که باید به او تذکر دهی ! ودولت مردی ” لایحه ” را لاحیه میخواند !!!! 

    دیگر برای چه اینده ای  نشسته ای ؟ برای کدام زندگی  برای کدام روشنایی تاریکی همه جا را فرا گرفته است تنها هنوز کمی نور  برق هست فردا همانرا نیز ازتو خواهند گرفت ودر زیر نور شمع باید به همان گلدوزیت ادامه دهی .

     روزگاری که ان رودخانه پر اب از میان خانه ما عبور میکرد برق تازه به شهر ما رسیده بود مادرم گفت  فردا همین اب را نیز از شما خواهند گرفت ودر” گلوپی ”  شیشه ای  به شما خواهند فروخت ! من نمیدانم این زن برای چندمین بار به دنیا امده بود که هرچه را میگفت راست بود وهر که را میدید تا انتهای روانش اورا عریان میکرد . یادش گرامی .

    تو! با چراغ دل خویش  آمدی بر بام من  / ستاره ها به سلام تو آمدند . سلام !! یا درود وسپس بدرود !

    باید برای جناب گوتیرس بنویسم بلی من ان “تسبیح ” را میشناسم دست از سرم بدارید . پایان 

     ثریا ایرانمنش  25/09/2021 میلادی 

     

  • زمین هم میمیرد

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا 

    شب همچو آبی از سر این  برگها گذشت / هر برگ  همچو  پنجه دستی بریده بود / هرچند نقشی از کف این دست نخواند /  کف بین  طالع  هر برگ دیده بود ! ……..زنده نام ” نادر نادر پور از کتاب سرمه خورشید .

    ———–

    هفت روز است که  آتش زبانه میکشد زمین  بالا آورده  آتشی سوزانده همراه پرتا ب سنگهای آتش زا بسوی زمینها . خانه ها . دشتها . ودریا . هفت روز است مردم سرگردان  خانه برباد داه از فراز خاکسترهای سوزان میگریزند جاده ها لبریز از خاکستری داغ است .

    در سال 1970 یک کارتون  معلوم نیست به دست چه کسانی  درست شد که وضعیت امروز را برایمان به درستی تشریح میکرد درون پوست مردم  چیپسی فرومیکردندواورا به بردگی بی چون وچرا وا میداشتند وخود بار هارا بسته بسوی کرات دیگری عازم سفربودندوخیال داشتند که زمینرا نیز نابود سازند که دست طبیعت به کمک مادر آمد وزمین نجات یافت تنها دو نفر روی زمین باقی ماندند و…..

    حال برای ما نمایش روز قیامت را گذاشته اند تا ما بترسیم . دروازه اتوال را رویش را پوشاندند تا آهسته اورا سر به نیست کنند مردم سرگرم فریاد زدن ویا تماشای دفتر بهداشت ریاست جمهورند که بلی ایشان هم ویتامین بی 12 را تزریق کردند !  اما واکسن ها ی مانده واز تاریخ گذشته آلوده  به سرب والومینیوم وارد پیکر فرزندان ما میشود  این احساس شادمانی وخود ارضایی آن مردان وزنان بیچاره  ای است که دیگر خود وروحشانرا به شیطان فروخته اند وراه برگشتی ندارند .

    روزی زنگهای کلیسا به صدا درمیامد مردم ارام وگروهی بسوی کلیساها میرفتند درمیانشان بودند کسانی که حقیقتا به  خدای واحد ایمان داشتند دستها بالا بود لقمه نانی بود شادی بود رقص بود اواز بود یکدیگررا  درآعوش کشیدن بود ناگها ن دریک روزهمه را بستند وهمه را خانه نشین کردند که بلی بلای اسمانی از راه رسید ! چرا شمارا نبرد درپارتی های شبانه ونیمه شبانه شما ودر حال نشئه نیامد شمارا ببرد تنها مردم  میبایست قربانی شوند؟ کلیسا بسته شد صدای زنگها برای ابد خاموش گردید کشیشان مومن در خلوت با چند نفر دعای صبگاهی را بر میاورندوشبانه نیز . .

    حال امروز دربرابر عظمت این آتش سوزی این بالا آوردن زمین همه تنها تماشاچی شده اند هیچ دستی بسوی کمک اسیب دیدگان دراز نشد مردم با چند تکه لوازم  مورد احتیاج  فرار میکنند خانه ها مانند قوطی کبریتهای روی هم سوار فرو میریزند استخرها لبریز از مذاب اتش زا میشوند اما دنیا سکوت کرده است . سکوت  فعلا آن قاتل را باید به سازمان ملل دعوت کرد وخندید  باید  اورا چسپیید وآن آ دمکشان را که به خاور میانه فرستاده ایم تا جنگی راه بیاندازند روزهای وصا ل ما را شیرین تر کنند دلکقایشان نیز در لیاس آخرین اخبار  ویا خبرهارا ویا بقول خودشان فیک نیوزها همه خریداری شده تنها از حجاب آن زنک خواننده شصت ساله که تازه حجاب بر سرکرده  بحث و جدال میکنند مردان وزنان جوان و ورزشکار درزندانها ناگهان سکته میشوند ناگهان مرده میشوند ناگهان به یک جسد تبدیل میشوند  دنیا ساکت است دنیایی نیست دنیا را شیطان و مریدانش اداره میکنند با هیبت های نکبت وچندش آور پیر زنان یائسه تکیه برصندلی های  قدرت داده اند ومردان مرده  درون تابوت را آرایش کرده ودار به سخن رانی میکنند دنیا  هم کراست هم کور .

    مردم زیر فشار فقر وبیماری بیکاری ودردها جان میسپارند عیبی ندارد هرچه کمتر برای ما بهتر جمعیت باید کم شود تا ما بیشتر بخوریم ….بعد؟ آه حالم را بهم میزنید هر صبح با دیدن  اخبار نزدیک است بالا بیاورم اینهمه دروغ ویا واینهمه خودفروشان بازار سر کوچه .

    شب است ومیدانم دیگر کسی راه صبح را نمیداند  خدا را نیز در پستوی زمان پنهان کرده اند نامی از او نیست وستارگان شبها همه خاموشند نورهایشان طبیعی نیست  چراغک هایی هستند کاذب برطاق کذابی نصب شده اند آسمان ما گم شد ه است سال هاست که گم شده است ودیگر کسی چراغی دردست نمیگیرد تا راه خانه را بتو نشان دهد تنها درمیان راه درتاریکی سر ترا میبرد تا تکه ها ترا نیز بعنوان غذا تناول کند  ودنیا دیگر از خنده شیرین افتاب  بهره ای نمیبرد هر چه هست آتش است وهر چه هست رنگ وریا ودروغ . وما مردمان روستا همچنان درپی آن اب روانی هستیم که روزی در خانه ما جریان داشت وما با کف دست انرا مینوشیدیم وسپس سیبی را ازدرخت مهربانی میچیدیم واز آن بوی عشق را در میان سینه رها میساخیتم .

     هرچه بود تمام شد ما مرم روستا ودین اجدادمان که زرتشت بزرگ بود صاحب آن سر زمین بودیم مارا برون کردن وقاتلینی برجایمان نشستند حال در گرد جهان نیمی به درکستان نیمی به گرجستان و نیمی به هندوستان در ارزوی قطره ای آب خنک مهربانی ایستاده ایم .پایان 

     ثریا ایرانمنش / اول مهرماه  2750 پارسی . / 23. 09/ 2021 میلادی 
     ( توضیح : از غلط های املایی من  چشم پو.شی نمایید هوا بس تاریک است ومن تشنه “)!

  • سیاره میمونها

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور / کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور !!!!

    با این ابیات از خواب برخاستم  شب گذشته لیوان آب روی کمد بالای سرم وارونه شد مهم نیست تاصبح تشنه میمانم منکه عمری تشنه بودم  این چند ساعت را نیز تحمل میکنم  به سایتی که تازگی ها یافته ام ومرد جوانی تاریخ را بصورت افسانه ای شیر ین بیان میکند گوش میدهم  رسیدم به  خواجه شاخدار !

    کامنت گذاشتم که ما زرتشی ها صاحب اصلی ان سر زمین بودیم مارا راندند ودزدان وآدمکشان بر جای ما نشستند دیگر این افسانه ها بیهوده است .

    روز گذشته فیلم ماشین زمان را میدیدم این روزها خیلی  این فیلم را نمایش میدهند  وکتابش را بصورت صوتی روی صفحات مجازی میگذارند باخود گفتم  شاید ما در سیاره میمونها زندگی میکنیم  وواقعیت هم همین است . حال من سر شار از شادی آن ابیاترا  زیر لب زمزمه میکردم بیچاره ” حافظ” هم دران زمان فریب همان افسانه هارا خورده بود ودل سوخته خودرا با این گفته ها شاد میکرد همه زندگی ما با افسانه ها گذشت تا رسیدم به مرز واقعیت حال دور سر زمین هارا دیوار میکشند ” کلونی ” درست میکنند اثار گذشته را یک به یک  آهسته زیر اسمان تاریک شب پاک میکنند ومردم را به زور وارد یک نمایش مسخره کرده اند خوف ووحشت را دردل همه پراکنده اند وما کاری نداریم  درزندانهای  خود وبه نمایش غم انگیز بازیکنان سیاسی مینگریم . 

    نان هست / دندان نیست / لباس هست // تن نیست / فریاد هست اما گلو بسته است چه غم انگیز بود تماشای آن دیوارها وان کمپ هایی که برای ما آماده ساخته اند وسوزن های کشنده ای را که به زور بر پیکر ما فرو مینمایند درعوض در عوض (( مستر شو وتلنت شو )) را ساخته اند برای ااینده اشپرهای ماهر ورقاصان وخوانندگان جوانی که بزم هارون را   گرم وروشن نمایند  هارون ها یکی نیستند  چند صد نفر وبا صدها هزار ویک شب !

    ما آهسته آهسته به پایان راه  نزدیک میشویم  راهی طولانی وپر خطر بود اما ما ازآن گذشتیم  به همراه خار  مغیلان /حال آن مردی که راز افرینش را با تیشه خود بر سقف ها نقش کرد  مردی که داودرا جان داد از مرمری بیجان  .به او حیات جاودانی داد ایا میدانست روزی دردست میمونها از میان خواهد رفت ؟ 

    او بر این باور بود که تندیس ها درسنگها پنهانند  تنها باید لایه هارا شکافت امروز لایه آسمان نیز شکافته شد ومادر طبیعت فریادش را به اسمان فرستاد. ما دلخوشیم که اتومبیل ” تسلای ” ما درون گاراژ دارد به همه لبخند میزند .

    برق به بالاترین قیمت  خود رسیده خوب دستگاهی اختراع کرده ایم که مصرف برق را کم میکند !!! ما  با  این دستگاه دلخوشیم قیمت برق فرقی نکرده تنها یک دکور به خانه خود اضافه کرده ایم  بهر روی باید راهی برای فریب مردم یافت ودرمسابقه میلیاردر شدن پای گذاشت مهم نیست شهر ها ویران میشوند مهم نیست رودخانه ها خشک میشوند مهم نیست دریاها آبهایشان مسموم وبخار میشود مهم نیست اقیانوسها غرش کنان عده ای بیگناه را درکام خود فرو میبرند مهم نیست داروهای مسموم انسانهای بیگناه را به گور میفرستد  شهر ها تبدیل به گورستان شده اند   مهم این است که ” سهام ” چه میگویند ؟!  مهم این است که شهر مقدس باید تا  کنار  اقیانوس اطلس ادامه یاید مهم این است که جناب ” کاف : میل دارد دنیا را یکی ساخته خود  سلیمان زمان شود  مهم سهام است که .خوشبختانه این روزها فرو ریخته است !!!پایان 

     ثریا ایرانمنش . 22/09/2021  میلادی !

  • ما دانستیم

     ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا 

    آتش فشانی  در جزیزه لاس پالماس یا جزایر قناری  برخاسته  وبه همه ما صبج بخیر میگوید ! در گذشته کتابچه هایی دردسترس ما گذاشته بودید که نزدیک شدن روز قیامت نشانی هایی دارد تصادفات قطارها  / سرنگونی هواپیما ها /  جنگهای داخلی وخارجی  فوران کوههای آتش فشانی هجوم قبیله آدمخواران به سر زمینهای قدیمی ودست آخر بیماری های غیر قابل علاج ومرگی که همه را درو میکند “تنها یک چیز را در آن کم گذاشتید که ما مرگ را به شما مجانی  هدیه میکنیم ! آنهم درلبا س کمک های خیریه و بیطاران  وحاصل دانش وعلم !!!! 

    نگفتید که دستهای مارا درزنجیر میکنید ایهایمانرا میبندید ودهانمانرا نیز با پوزه بند محکم میکنید که حتی راه نفس را ازما بگیرد وعزراییل را از گور بیرون کشیده بعنوان رهبری بر بزرگترین  سر زمینهای جهان می نشانید وعزراییل هر روز دستور کشتار میدهد ودور خودش چرخی میزند تا دوباره به گور برگردد نه اینهارا بما نگفتید اما ما تحقیق کردیم وخواندیم ودیدیم که همه آنهاییکه شما در آن دفترکذایی بعنوان دین برای ما نوشته اید حاصل کردار هشتصد ساله پیش شماست که ” چگونه میتوان بر دنیا جاکم شد  ” ……؟ این سوگند بین شما تا امروز که نبیره های شما جای شما نشسته اند  حکم میکند وحاکم است قحطی دروغین را بوجود میاورید انبارهارا پر میکنید اما بازار خالیست  مرگ را بشکل واضحی در میان مردم رواج میدهید از جوان پیر وکودک خردسال اول آنهار ازمایش میکنید تا ببیند برای بردگی آینده به دردشما خواهند خورد یا نه ودرغیر اینصورت آنها هم به جمع رفتگان خواهند پیوست  اردوگاههای مرگ را هم ا کنون برایمان ساخته اید تا اگر کسی سر پیجی کرد اورا درانجا بخوابانید این برنامه را را قبلا یک بار امتحان کردید (( گروهی را ساختید  جوانان تازه  رشد کرده ونادانرا به آنها سپردید  سپس آنهارا در یک شهرکی  برای ازمایش روانه کردید  . مردان را از زنان   جدا کردید پدرها را  از فرزندان وهمسرانرا از یکدیگر جدا کردید وقدرت باروری را از آنها گرفتید  دستور تخلیه زنان را دادید زنان را به بند  کشیدید  زنان تنها برای هوسرانی  آماده شدند تا  خدمتگذاز خدای ساختگی خود باشند   آنهاییکه پیر واز کار افتاده شدند به همان اردوگاههای مرگ فرستاده شدند وهنوز معلوم نیست زنده اند یا مرده وچند صد هزار گور دسته جمعی درانجا  لبریز از آن بیچارگان است ))؟!گر وهک کارش ر ا خوب انجام داد وشما دانستید که میتوانید آنچه را که لازمه پیشرفت شما در آینده هست روی بشریت وجهان زنده ما انجام دهید .

    اما ! هنوز هستند کسانی که دست شما را خوانده اند تن به مرگ خود میدهند اما تسلیم شما نمیشوند گرسنگی را بر نانی که شما مانند یک تکه استخوان جلوی آنها می اندازید ترجیج میدهند ومرگ  تا زنده ماندن درکنار شما نیز ارجحیت دارد .

     بلی بدین سان میتوان  بر دنیا حاکم شد وارباب شد ود رجزایزی خصوصی به آدمخواری وسکس پرداخت ودرابهای روان رودخانه ها شنا کرد وبر اسمانی که روزی همه سر ها بسوی آن بود واز آنجا طلب میکردند حال دراختیار شماست بخدید . ” صفحه سیاه عکسبردرای خودرا تمام کر د وگذاشت تا من بقیه دردهایمرا بنویسم “

     دیگر دردی نیست عرضی نیست غصه ای هم نیست من یکی شبی صد هزا بار میمیرم وزنده میشوم  وتنها آرزویم مرگ است تا جهان کثیف والوده  شما را نبینم  آرزویی   هم ندارم ریش وقیچی به دست شماست اما جان من دردست خودم میباشد .

    نمیدانم در جهان چند صد هزار نفر بیدار شده اند تا جلوی حماقتهای شمارا بگیرند وآایا موفق خواهند شد > یا طعمه گلوله های سربی میشوند؟ و ….دیگر .(هیج) ! پایان 

    ثریا ایرانمنش / 20/09.2021 میلادی ” ایا اوهنوز دراسمانهاست  یا زایده افکار ماست  ” ؟1

  • کتاب

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    به تو درود میفرستم که با ” قلم “برخاستی نه با شمشیر .

    اکنون ما اسیریم . همه جهان اسیر است 

    ما درست مشنی پست وفرومایه اسیریم . باید درود مرا بپذیری  

    این درود از دلی پر درد بر میخیزد  ترا نخواهد سوزاند 

    امروز همه ما آشفته حالیم  حتی اجداد ما درخاک آشفته حالند 

    شمشیر تو  از زنجیر ها درخشان تر  است 

    برخیزید ای مردگان  رونده روی زمین 

    زنجیر هارا پاره کنید قبل از آنکه وارد اردوگاه  مرگ بشریت شویم 

    به ایزد پارس سوگند میخوریم که هرگز اسیر نشویم واسیر نمانیم 

    تو برخاستی . من نیز برخاسته ام دیگران  نیز برخاسته اند 

    همه باید برخیزیم قبل از آنکه کوره های آدم سوزی را دوباره برپا سازند

    درود بر تو که قلم را برداشتی  وشمشیر تو براق تر شده است 

    در سر زمین ما گورها  همه سر بر آورده اند  کودکان ما به خاک می افتند 

     باید برخاست  . برخاست .با درودها وستایش های خود به ایزد دانایی .

    بتو درود میفرستم که قلم را برداشتی .

     ثریا ایرانمنش / 19/-9/2021 میلادی 

     

  • فرهنگی که سوخت

    دلنوشته امروز / ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    برنامه ای از تلویزیون این سر زمین پخش میشد مثلا تاریخی  تنها  مسجد کوردبا برایشان خیلی اهمیت دارد که امروز آنرا به نمازخانه  مسیحیت تبدیل کرده اند  مردی از سلسله اعرابی !  داشت با افتخار از ساختمان  وستونهای  پیچ در پیج وانعکاس صدا دران سخن میگفت  ! خوب چیزی نداریم بگوییم که این مسجد با کمک همان کارگران بدبخت اسپانیایی ورومی وایرانی ساخته شده ارشتیکتهای مهم آن زمان منجمله ایران نیز نقش دراین ساختار   داشتند تا اینجا مهم نبود که ابو ریحان بیرونی را بعنوان یک فیلسوف اسلامی عرب  وابو سینارا با به عنوان اولین طبیب جهان عرب معرفی میکرد میخواستم شیشه تلویزیون راخورد کنم  اگر تلفن را بردارم وبه آنها زنگ بزنم  میگوید ” اگر کاری دارید تکنیکی شماره یک را فشار دهید اگر فلانید دو را واگر //…. وهمچنان دست آخر یک ماشین بمن جواب میداد که پیام خودرا بگذارید بعدا با شما تماس گرفته خواهد شد کاری که  این روزها در همه شرکت ها وکمپانی ها و بانکها مد شده  بهر روی خون خونم را میخورد تلویزیون را خاموش کردم ….اوف ردیف واکسن ها دوز سوم  برو بمیر……… 

    نه ایران وسرزمین پارس و کاسیین برای همیشه به غنیمت اعراب بدوی در آمد واز میان رفت حال اگر چند باستان شناس با وجدان هم تصمیم  به بیداری مردم بگیرند صدایشان درهمان چهار دیواری اطاقشان گم میشود .

    مردی که باید ظاهرا جوان باشد در لباس لطیفه وقصه  افسانه های پارس را بیان میکند اما تازه شب گذشته  گفته شد که تخت جمشید هیچگاه به دست آن مرد یونانی ومعشوقه اش تاییس اتش نگرفت اصلا تخت جمشید نسوخت حمله اعراب  سپس مغولان وغیره آنرا ویران ساختند وعده ای هم تکه های خوب را برداشته برسر در باغشان چسپانیدند !!!حوب سالها درتاریخ بما گفتند که اسکندر خان کبیر  تخت جمشید را به اتش کشید حال باید حرف این جوان تازه وارد را باور کرد وطبق کدام ماخذ او از طریق کلمات شیمی وفیزیکی  ویرانی را بیان میدارد که خاک با آهک چگونه تبدیل میشود  وچه درمیاید وچگونه سقت میشود این تاریخ ماست !

    حال چهار تا ستون سر شکسته تنها سر شکستگی های ایرانیانرا نشان میدهد درعوض اسلام محمدی  به پیش میتازد مردک تا کلاس ششم درس خوانده وغیراز حوزه علمیه وطهارت پایین تنه چیزی ندیده  ریاست جمهور شده وعبای دکتررا بردوش میکشد ….وای تا به کجا باید برویم وچگونه بمیریم بیصدا جوانانرا  بطور عمد درون کانالهای آب خفه میکنند ویا درزندانها میکشند  پیر وپاتالها دیگر رمقی ندارند عده ای هم بی تفاوت خوب کی چی مگر چه فرقی داره ؟ عرب یا رومی یا یونان یا ترکی ! جهان وطنی بهترین است هرکجا که شب اید خوش اید سرت رابر زمین بگذار وبخواب !زندگی دور روزه  برو خوش باش !!!

    وآنهاییکه درس خوانده وودانشگاه دیده وصاحب فرهنگی شده اند هریک ماله ای برداشته اند با تشتی از گل و بر روی آنچه که مربوط به گذشته است ماله میکشند واز این حیوانات دفاع میکنند بهر روی جیره میرسد بهتر  از کرایه نشینی وخانه به دوشی است !!! باید  بلد بود درکجا و چگونه خودرا فروخت مهم نیست چهارتا سنگ وکلوخ رارویهم گذاشته اید وبه ان مینازید !!!! درهیج یک از این رسانه های غربی یک ایرانی اصیل دعوت نمیشود یا یک تاریخ دان واقعی  خودی نشان دهد  همه  همان ماله کشان آنهم با برچسب حقوق بشری که دیگر وجود ندارد! 

    همه هستی من ایه تاریکی است که دران تکرارکنان ترا فریاد میزنم ! همه هستی من یک تکه رومیزی دست دوزی شده از سر زمینم بنام ( پته دوزی ) است که انرا به نمایش گذاشته ام وکسی ابدا توجهی به ان ندارد وافتابه ای که روزی لگنی زیر ان بود وروی آن نقش تخت جمشید است یک افتابه مسی !!! اینها همه تاریخ زندگی مرا تشکیل میدهند ونشان دهنده هویت بر باد رفته من میباشند . بقیه رادراخبار روزانه بخوانید یا بشنوید یا دریوتیوپها دنبال کنید راست  ودروغ را به هم میبافند وبعنوان صبحانه / ناهار / شام بخورد شما میدهند وواقعیت زیر خروارها ریا ودروغ وخیانت گم شده است .پایان 
    ثریا / شنبه 18/09/2021 میلادی  

  • شکسته

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا

    آسمان زیر او ج بال تو بود  / چون شد  ای دل که خاکسا رشدی ؟ / سر به خورشید داشتی  و دریغ / زیر پای ستم خار شد ی! ………..از دفتر  مشق سیاه ” ه. الف سایه ” 

    زمانی که تو به دنیا آمدی ! من ده ساله بودم  ! چه کسی باور میکرد روزی در دو قاره  یکدیگررا  بی آنکه بشناسیم بهم پیوند بخوریم ومن دراوج درد فریاد بردارم  که مواظب همه چیز باش ! خط / زبان / شعر / موسیقی واز همه مهمتر زبان مادری  ……..وحفظ اراضی ؟!

    امروز دیدم  که چه شیرین با دخترت فارسی  حرف میزنی دخترک نباید بیشتر از سه  سال داشته باشد و.خوب زبان ترا میفهمید چه خوشحال شدم  حظ کردم  وتو خندیدی  نوشته بودم  آنچنا ن بازی های او ترا سرگرم میکند وشیرین است که حتی زرتشت را  نیز به خنده وا میدارد ..

    امروز در چها رراه غروب  سرد زمان ایستاده ام  وبه دنبال  چیزی هستم که روزگاری

     در کودکی آنرا گم کرده ام  . بی آنکه بدانم چیست . 

    هر صبح   از زیر بنای  یک شامگاه خسته / فرسوده با احتیاط بیرون میایم وتا ظهر سایه وار راه میروم بی آنکه کسی مرا ببیند ویا من کسی را ببینم  واین سایه هر روز دراز تر میشود .

     راه زبانم را بستند وانرا کور کردند حال دیگر هوسی ندارم  و آرزویی نیز دردلم نیست آن روزها سر زنده وبا نشاط بر میخاستم از اینکه کاری دارم ومیتوانم انجام دهم . حال  همچنان چشم به نخ های رنگا رنگ میزدوزم که بی هیچ هدفی به دنبال سوزن  میچرخند شگلی پدید میاورد بی آنکه بدانم چیست .

    نه از  با لارفتن نردبان  زمان نمیترسم واهمه ای ندارم پیری نیز شکوهی دارد که هر کسی را به ان شکوه واقف نیست تنها  به این میاندیشم  که ناگهان روزی از پشت پنجره ای که به تاریکی ها باز میشود نوری بتابد ومن چهره ترا ببینم. آنگاه میدانم  که آماده صعود به آن قله های بلند دست نیافتنی هستم .

    الان اینجا ظهر است !  ظهری که میان آفتاب نیم خیز پاییز وتابستان  بی هدف میاید ومیرود ومن دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم همه سایه هارا نقش بر اب دیدم  همه چیز دریک فریب بزرگ فرو رفت  ومن تنها درپی سایه ای هستم که در جلوی من راه میرود  ومیدانم که کم کم در یک نیم روز خورشید نیز خواهد مرد .

    چیزهای زیادی نوشئته ام که درصندوق خانه پنهانند از ایستادگی وقدرت خودم تعجب میکنم  .

    آن روزها تنها هیجده سال داشتم وتازه عروسی کرده بودم  نمیدانستم او از کجا آمده وهدف وآمال او  چیست او از مهره های درشتی بود که زیر دست مادرش  با سایر جوانان رشد کرده بود  سه ماه بعد او به زندان رفت من دیگر خبری از او نداشتم هیچکس جوابگوی من نبود …………..

    روزیکه لاشه خورد شده اورا از ” حمام  ” لعنتی جلوی پاهایم  ائداختند  ترسیدم سرش را بلند گرد وگفت ” جلوی اینجا گریه مکن ! نه گریه نکردم خیره به پیکر نحیف ولاغر او که زیر شلاق سیمی خون الود شده بود با دستهایی که از پشت بسته بودند نگاه میکردم سپس رفتم.

    دوماه بعد احضار شدم به همرا ه سایر خانواده اورا وسط حیاط به همراه  برادرش دراز کرده بودند وجلوی ما شلاق میزدند شلاقها چرمی  وسیمی بودند چرم را درآب خیس میکردند  وسپس با سیم بهم می بستند چرم در افتا ب جمع  میشد وسیمها باقی میماندند با هر ضربه خون از پیکر او فوران میکرد من ساکت ایستا ده بودم   بی هیج حرکتی گوی  تماشا چی ک تاتر هسستم ..

    سپس افسر مربوطه جلو آمد دستی به صورت من وخواهر وماد ر او کشید وگفت ” می دانی که سربازان همه هم قوی هستند و زبانی را نمیدانند تنها با یک دستور …… آنجا غش کردم / 

    از انفرادی به عمومی منتقل شد ومن میتوانستم  هفته ای دوبار به ملاقات او بروم  هر بار ا ترس  جانم به لب میرسید  چشمان دریده وهیز آن مردان که با لبخندی طنز آلو.د  میگفتند ” میدانی ….. اینها  خلالن  من بی آنکه حرکتی انجام دهم ته دلم یخ می بست  وقت خصوصی میگرفتم بین من واو دو میله جای داشت وسربازی مرتب در حال رفت وآمد بود  وبادی از خودش در میکرد معلوم شد باید پولی کفت دست او میگذاشتم تا جلوی شکم خودش را بگیرد  خانه ام را ویران کردند اثاثیه ام به یغما رفت ……..اما من همچنان مانند یک تکه سنگ ایستادم و هیج کجا کاری بمن   داده  نمیشد اول به ساق پاهایم مینگریسند وسپس سینه ام را از نظر میگذراندند خوب !!!!  شایدتوانستیم کاری برایت انجام دهیم …….. آخرین مرحله دریک انبار زیر یک نور  چراغ کوچک برای یک دفتر کار میکردم ومجبور بودم از درب عقب رفت وامد کنم .

    او آزاد شد  وآمد ……اما  من دیگر خودم نبودم  نه آن من درمن مرده بود وبدین سان قصه ما به پایان رسید  روزهای سختی را گذراندم خیلی سخت قوی شدم محکم شدم کوه شدم سنگ شدم وحال امروز به این عروسکهای رنگ وروغن  مالی شده وافاده های آنها که مینگرم حال تهوع بمن دست میدهد  .بی خیال بگذار بحال خودشان خوش باشند . حا ل تنها دلخوشی من خنده های دخترک کوچک توست وبازی موش گربه تو با او . پایان 

     ثریا ایرنمنش .17/09.2021 میلادی 

  • پیمانهای پنهانی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا 

    نه بر اشتری سوارم . نه چو خر به زیر بارم / نه خداوند رعیت / نه غلام شهریارم !

     چیزی برای گفتن نیست / چیزی برای نوشتن / نیست چیزی برای آموختن نیست وچیزی  برای از دست دادن نیست  هرچه هست نکبت است وسیاهی  درد است وتباهی . چادر ی سیه از مکر وفر یب بر روی دنیا کشیده اند  ونوکران وچاکران وسر بازان  ولشکریان واستادان و شاگرادان  از  جایی اجازه ورود میگیرند وبه جایی دیگر پرواز میکنند  اگر لازم باشد ویران میسازند واگر لازم باشد میکشند واگر خیلی لازم باشد  قومی غریب را به همراه داس وخنجر به جان مردم میاندازند زنانرا از باروری باز میدارند  آنهارا به قتلگاها میفرستند  ودر نمایشی رقت انگیر  ( کمیته ها ) دختران وزنان را ردیف کرده اشک ریزان بگویند بلی!!! ما هم مورد تجاوز فلانی قرار گرفته ایم واین فلانی وفلانی ها کسانی هستند که باید از صحنه گم شوند واین هنرپیشگان را برای رستگاری روحشان وجلوی دوربین ها مینشانند . 

    حقوق بشر تنها یک سالن بزرگ خالی است  وچند نفر تنها دسنهایشانرا تکان میدهند  صدایشان گم میشود  بشر واقعی حقوقی ندارد ! چون خودش به همه وظافف وحقوق خود واقف است بقیه همه صحنه های نمایشی هستند .روز گذشته دریک برنامه دیدم مشغول بستن وسیم کشی دور کنگره ! بزرگ ایلات متحده  میباشند چرا که باید برای فرمانداری مردم رای بدهند  از پیش آن فرد مورد نظر  انتخاب شده واین نمایش را برای سرگرمی گذاشته اند وعده ای که میروند به فرد مورد علاقه شان رای بدهند میگویند شما قبلا یکبار رای داده اید یعنی وقاحت وپرویی و دروغگویی را علنی ساخته اند  حکم ران از پیش طبق دستور  اطاق دربسته انتخاب شده است بقیه تنها برای نمایش دادن وپرکردن  برنامه های تلویزیونی هست .

    نه چیزی برای نوشتن نیست چیزی برای گفتن نیست حق حرف زدن را ازما گرفته اند بر دهانمان پوزه بند بسته اند ورهبری گروه بردگان را نیز به آن مردک لرزان ولغزان سپرده اند  وهمه میدانیم که راهها به کجا ختم میشوند .

    درحال حاضر مشغول ویران کردن همه گذشته های ایران بزرگ واولین امپراطوری جهان میباشند قومی وحشی را حاکم ساخته اند تا مردم را یا ازگرسنگی وتشنگی ویا با بیماری ها ویا واکسن ها مرگ از بین ببرند نژاد ایرانی واقوام هخامنشی ونامش باید در جهان از بین برود این یک کینه دیرینه است  ودرحال حاضر تنها مردم ایران وافغانها وکردها هستند که مورد هجوم  و ویرانی ها قرار میگرند عمله هایشان نظیر آن ترک ترکستانی ناگهان شبانه حمله میکند ومجسمه هارا پایین میکشد وهمه چیز را ویران میکند  لزومی ندارد توضیح بیشتر دراین باره بنویسم یا بگویم .

    بلوچستان / خوزستان همه دچار قحطی میشوند تا ناگهان سیل اقوام گوناگونی  به آنجا هجوم آورده  وصاحب یک ایالت شوند ودرآنیده در گوشه ای از موزه ها چند تکه را میگذارند که بلی در ازمنه قدیم قومی بودند وحشی وبدینگونه زندگی میکردند در هولیوود همیشه ایرانیانرا اقوامی بدوی ووحشی نشان میدهند وآدمخواران قبایل دیگر را  ! انسانهای  متمدنی که تمدن اولیه را بنا نهاده اند  تیغ دردست دشمن است 

    نژاد پاک اریایی باید تنها نصیب  با زماندگان جناب هیتلر شود !!! که خود او روزی افتخار میکرد که میل دارد نژادی پاک ومبرا ازهر آلودگی نظیر اقوام اریایی  در المان بوچود بیاورد !  دیگر از ایران وایرانی  کسی وچیزی باقی نمانده  همه کوچ کرده اند ودر سر زمینهایی  که انهارا  پذیرفته ذوب شده اند ایرانرا برای غذاهایش دوست دارند  وبردن دلارها وبه رخ کشیدن زندگیشان برای آن بیچارگانی که یا درزندانها محبوسند و یا در فقر و گرسنگی و تشنگی دارند جان میسپارند  .نه کمکی از هیچ جا نمی رسد .چند ی پیش یک خانم جنوب شهری اهل شهر ری وکوره های آجر پزی به دیدارم آمد وگفت ” منهم پاسپورت گرفتم حالا ما همه اروپایی شدیم !نگاهی به سر وضع ولباس پوشیدن وآن کفشهاس پاشنه بند عهد دقیانوس وان گلیمی که منجق دوزی شده بعنوان شال برشانه هایش پهن کرده بود انداختم . گفتم مبارک است که شما اروپایی شده اید اما من همچنان درذهن پنهانم  ایرانی اریایی واز نژاد زرتشت بزرگ میباشم .این دفتر چه رنگی هیچ چیزی را نه ثابت میکند ونه تعویض میکند .

    حال من تنها ترین موجود روی زمین تنها ترین انسان روی زمین شبها بادردهایم میگریم وروزهارا با گلدوزی وبافتنی میگذرانم گاهی نگاهی به آن برنامه های ساختگی میاندازم هنوز پیرمردان  فسیل زمان گذشته  سر آلف با آویا عین  آمدن رفتن ونشستن مرافعه دارند وعده ای نیز کاسه گدایی را جلویشان گذاشته اند برای هرکلامی که از دهانشان  بیرون می اید سکه ای طلب میکنند .

    جلوی مرا گرفتند که چرا به خر عیسی گفتم  یابو اما انها راه را میدانند به نرخ روز نان میخورند . ……..

    من در غیاب ماه . بر این ساحل غریب مستانه پا نهاده وهشیار مانده ام /شادم که چون فانوس دریایی  تمام شب سرخ ” با دل خونین ”  در چنگر زمانه  فشرده وزنده مانده ام .پایان 

    ثریا ایرانمنش / 16/09/2021 میلادی .

  • نان وپپسی

     از یک یادداشت ،.

    روز گذشته برای امتحان عینک به  یک عینک فروشی مراجعه کردم. سر گیجه وحشتناکی داشتم. با خودم گفتم حتما گرسنه ام. در یک کافی شاپ نشستم  . با پوزه بند . وگفتم کمی کوکوی سیب زمینی. با یک پپسی. میخواهم کوکو را که به کلفتی دو تکه هیزم وسوار بر دو توده نان بود جلویم گذاشت اولین لقمه حال تهوع گرفتم گویی یک تکه نمک سنگ در دهانم  گذاشته بودم  عیبی ندارد نان زیر انرا به همراه پپسی میخورم تا کمی آرام بگیرم. در همین حال بیاد آخرین سفرم در ایران افتادم ‌بیاد یک سفره نذری که دوستی مرا به همراه پنج عدد کیک بزرگ با خود برده بود خانم دکتر برای سلامتی نور چشمی سفره نذری انداخته بودند. از پهنای خانه چیزی نمینویسم ااما پهنای سفره ‌ودرازیش به اندازه همه خانه من بود. به هر روی خانم. صاحبخانه با مهربانی مرا استقبال کرد وگفت شما میهمان مولای من علی هستید تشکر کردم در بالای اطاق مرا نشاندند خانم‌های شیک با لباسهای توری ‌چادر نماز های ابریشمی. گرداگرد اطاق نشسته بودند وبانوی قرآن خوان به همراه  نوچه اش قرآن را به دست من داد گفت شروع کنید ۹!!!!خوشبختانه من در مکتب قرآن راخوانده بودم. بهر روی سوره ای خواندم. وخانم فرمودند ایکاش همه خارج نشینان مانند شما میتوانستند  قرآن را بخوانند. حرفی نزدم چشمم به سفره بود که نزدیک به سدها نوع مواد غذایی درون آن چیده شده بود ومن بیاد بناهایی سر کوچه بودم که به هنگام ورود به خانه دیدم ناهارشان را  نان وپپسی میخورند.  برنامه تمام شد بخوربخورها شروع شد از درون کیف ها قابلمه های بزرگ بیرون آمد برای بردن نذری سکه ها ی طلا جلوی خانم درون سینی خودنمایی می‌کرد  من چیز زیادی نخوردم کمی شامی  وکمی کیکخوردم به هنگام خدا حافظی ضمن تشکر از بانوی میزبان گفتم چه خوب است مقداری از این غذاهارا هم به آن عمله های بیرون در بدهید دیدم  نان وپپسی میخورند خانم کمی مکث  کردند  وگفتنند بله البته فورا  دیس برنج ‌طبق شیرینی وچند مواد دیگرا. با دست خودشان برای بنا ها بردند و

    موقع برگشت بخانه دوستم گفت : تو اگر اینجا بمانی سرت را از دست خواهی داد  ؟ گفت اینجا رسم است که مابقی غذاها هارا خانم‌ها ومیهمانان میبرند وان خانم قرآن خوان  خانم صاحبخانه  کمی خجالت کشید ‌اجباراً غذاهارا برای عمله هاربرد ،

    روز گذشته با خود گفتم چیزی که عوض دارد گله ندارد نان وپپسی را بخور ‌راهی شو.  با سر گیجه   خودم را به خانه رساندم  ،

    پایان 

    روزسه شنبه ۲۳شهریپر ماه تولد دخترم وروز آشنایی من با پدرش

  • کلاب هاووس …یا ؟

     ثریا ایرانمنش 
     لب پرچین 
     اسپانیا !

    شبها عادت دارم یا با صدای موسیقی یا کتاب  های صوتی ویا گفتگوها  بخواب روم ! موسیقی ها جای خودرا به اراجیف داده اند کتابهای صوتی اکثرا از صافی رد شده وبا بعضی صدا هم خوانی ندارد بخصوص زمانی که مثلا یک مرد میان سال میل دارد صدای پسر بچه ای را در بیاورد آنوقت دیگر غیر قابل تحمل میشود .

    شب گذشته سری به یکی ازآن بنگاهای تازه باز شده زیر عنوان ” کلاب هاووس ”  زدم  نه اعضای را میشناختم ونه میدانستم درچه  موردی باید گفتگو کنند صدا بسیار ضعیف بود سپس بلند شد  مردی با کلامی مهر امیز اقایان وبانوانرا  معرفی کرده وبه انها  فرصتی برای گفتگو وحل مشگلها ! ظاهرا  میداد  که هریک  به نوبه خود  عقیده خودرا بیان دارند . نمیدانم  چرا ناگهان حرف میرزا  قاسمی سردار بزرگ به میان آمد ! زنی درآن  میان مانند قمر خانم های سابق پاچه ورمالیده آنقد رفریاد کشید واز خون شهدا نام برد و فحاشی کرد مدیر مسئول هم نمیتوانست اورا ارام سازد  مرد دیگری با بیشرمی فحاشی میکرد واز خون شهدا !!! دفاع مینمود کدام شهدا؟ شهدای راه ازادی ؟ بهر روی این کانون که اول با ادب ومراعات شروع شده بود تبدیل به به یک حمام زنانه  شد یکی دنبا ل سنگ پایش میگشت دومی به دنبال طاس دولیچه ! مشتی به روی لپ تاپ بیجاره ام زدم آنرا خاموش کردم وسرمرا به زیر ملافه بردم .

    خیر ! این ملت همیشه امت وبرده میباشد این ملت هیچگاه خوی مهربانی ودوستی را در رگهایش ندارد این ملت سپاسگذاری ومهر را نمی شناسد وسر انجام این ملت هیچگاه یک پارچه نخواهد شد وبهترین مرحله آن همان جدایی ها وقبیله ها ومانند اجدادشان هر قبیله ای به دیگری حمله کرده اموال یکدیگرا چپاول کنند دختران را بدزدند وپسران را به یغما ببرند  و……. دیگر تمام شد .به سخنان آن مرد بزرگ گوش میدادم ” کورش شاه شاهان شاه هخامنشی  من وملتم هیچگاه نخواهیم گذاشت بیگانه ای و.ارد این سر زمین اهورایی شود ؟  ما همیشه بیداریم” !
    . پس این موجودات  ازکدام قبیله اند اگر سوریه را دوست میدارید به همانجا کوچ کنید اگر عاشق فلسطین هستید کنار همانها گرسنگی بکشید اگر سینه چاک کربلا ومحتویات آن میباشد به همان جا رفته رحل اقامت افکندید سر زمین بیچاره ویران شده را رها کنید/

    عربستان صحرا را به یک گلستان تبدیل کرد شما یک سر زمین ابادرا به یک بیابان تبدیل ساختید وحال با اینهمه فحاشی وبی ادبی که همه هم درون شلوارهایتان است انرا به یکدیگر حواله میدهید آنهم دریک فضای باز مجازی . اوف ….زهی تاسف .

    حالم به هم خورد   چهارم سپتامبر گذشته چهل وپنج سال است که از ایران برون امده ام  ودرغربت میچرخم  من یک زن تنها چهار فرزند برومند وبا ادب  وتحصیل کرده را درغربت تحویل جامعه دیگران دادم که سر زمینم از وجود آنها محروم است آنها حتی بچه هایشان را  نیز از اینهمه کلمات  رکیک وزشت  به دور نگه داشته اند شما چگو.نه مادران وپدرانی هستید که با این زبان زشت ومنحرف همه رابباد فحاشی میگیرید بجای آنکه  برای بلوچ های تشنه لب  / برای خوزستان برباد رفته/ برای دریای کاسپین از یاد رفته برا ی خلیجی که قرنها فارس بود حال عربی شد  دل بسوزانید دورهم جمع شده  برا ی شهدای راه کربلا  سینه میزنید خوب به همان کربلا  کوچ کنید وآن سر زمین را که ویران ساختید رها کنید  ! نه !پولهای  نفت باد آورده وطلاها ودزدی ها وبی ناموسی هایش خوب است درجاهای دیگر چوب درون آستین شما میکنند / نفرتم گرفت /

    من ایران را  سرزمینم  را درمیان ترانه ها / اشعار / موسیقی / وکتابهای قابل با خود به خارج آورده ام آن ادب آن حسن سلوک آن مهربانی وآن حیای  دخترانه وزنانه وآن بخشش ها وان کمک های بی دریغ همه را یکجا دراین کلبه کوچکم جمع آوری کرده ام من تنها ایرانی هستم که خانه به دوشم  و کرایه نشین درعوض بوستانی ساخته ام لبریز از گلهای زنده  مردان وزنانی مودب با شعور وبا تحصیلات عالی نجیب بدون هیچ پشتوانه مالی ومعنوی از آن سر زمینی که روزی خانه ای داشتم وبرباد رفت .

    امروز من بخودم افتخار میکنم  بازمانده اصالتم  که تنها به پیامها اکتفا میکند بقیه هم زبانشان صد ها متر ولبریز از کلمات بی ارزش . 

    برایتان متاسفم  خیلی هم متاسفم  ایران هیچگاه دیگر ایران نخواهد شد با وجود شما جانوران وحشی که تنها با خون بزرگ شده اید وخون نوشیده اید وبر روی جنازه های جوانان رقصیده اید و انگلهایتان درخارج در میان فواحش  بی ارزش  با اتومبیلهایی که اروز ی شستن آنهارا داشتند  حال بما فخر میفروشند که برایشان پشیزی ارزش قائل نیستم .ما صاحب اصالت خویشیم وآن اصالت خریدنی  نیست فروشی هم نیست . پایان 

    ثریا ایرانمنش 14/ 09/2021 میلادی 

     دخترم سالروز میلاد باسعادتت را تهنیت میگویم تو که باعث افتخار من ومایی . ثریا