Author: Soraya

  • شاتل

    شاتل

     

    شاتل ؛ کار خودر اانجام داد وبه سلامتی وراحتی بر زمین نشست !!!

    حال بیایید که دنیای بهتری بسازیم ؟  در سالهای گذشته یک دانشمند بزرگ

    فضایی بنام ( مستر  ام روزن ) میخواست دنیای بهتری بسازد , دکتر بسیطی ماهم

    هر هفته در رایوی ما میگفت بیایید دنیای بهتری بسازیم فرق این دودنیای بهتر این بود که مستر روزن میخواست همه چیز را ویران کند واز نو بسازد ( دینامیت ) برای او مظهر پاکی

    و تمیزی بود ,او ادعا داشت و میگفت ما روزی همه شهر های قدیمی را با خاک یکسان

    میکنیم واز نو میسازیم , همه چیز را ویران میکنیم تا دوباره زندگی ر ا بوجود بیاوریم ؛

    شرط ( بودن )  ( مردن ) است آدمهای کهنسال میمیرند تا جایشان را به جوانان بدهند!!

    اشیاء کهنه از بین میروند تا جای خود را به چیزهای تازه ای بدهند ؛ ما اگر درختان را

    نبریده و کوهها را از جای نکنده بودیم امروز اینهمه آسمان خراش نداشتیم ؛ امروز حتی

    مانهتان  هم کهنه و قدیمی شده باید همه چیز را ویران کرد ؛ خراب کرد ؛ واز نو ساخت

    لندن ؛ پاریس ؛ نیویورک ؛ اگر نرون روم را آتش نزده بود امروز رم باین صورت وجود نداشت

    باید همه چیز را ضد عفونی کد ؛ باید پاک کرد .

    نمیدانم این آقای رزون هنوز زنده هست یانه اما مطمئن هستم گه شاگردان او بنا به وظیفه فانونی

    خود راه اورا ادامه خواهند دادو میروند تا دنیای بهتری را بسازند !! اول از گداگورو های روی

    زمین شروع میکنند !!! حال آینده را مجسم کنید من وقابلمه وپیاز معلق بین آشپزخانه فضایی

    مشغول پیاز داغ سرخ کردن هستم ؛ بلی از مادر طبیعی خود که زمین میباشد جداشده  همانطور

    که از رحم مادر جدا شدیم و معلق در میان خلا ء مشغول یک زندگی نوین هستیم که برایمان تدارک دیده اند .

     

    میان اینهمه خون و شب سیاه

    ابر تاریک پر باران

    چگونه بگذرم تا برسم به آن درخت بید

    و چگونه خواهم توانست

    با دوستانم

    روزها را بهم پیوند دهیم

    و چگونه بی تفاوت ؛ از اینهمه ویرانیها

    بگذرم ؟!

     

    ثریا / اسپانیا        سه شنبه

     

     

  • نیچه

    نیچه ؛ چنین گفت زرتشت

     

    در من هوسی است که مرا به عشق میخواند ؛

    و خود زبان عشق است

    شب ا ست , صدای چشمه های جوشان بلند تر بگوش میرسد

    جان من نیز چشمه جوشان است

    شب است ؛ ناله های عشاق به آسما ن میرسد

    جان من نیز نوای عاشق است

    در وجود ؛ من چیزی تسکین نیافته و تسکین ناپذیر است

    و میخواهد فریاد بکشد

    و پیوسته ( در فغان ودر غوغاست )

    در من هوسی هست که مرا به عشق میخواند

    زبان من , زبان عشق است

    من روشناییم , آه اگرتاریکی بودم

    چون روشناییم , پس تنها مانده ام

    فقیرم ؛ چون دست من از بخشیدن فارغ نمانده

    کسانیکه عاشقند ؛ زمانی که احساس کردند که رودخانه عشق

    در دلشان رو بخشکی میرود ؛ به ندای مرگ پاسخ میدهند و خود را باو میسپارند .

     

    چنین گفت زرتشت

     

     

     

  • سلامی دوباره

    سلامی دوباره

     

    گفته ها ونوشته های من ؛ افکار منند ؛ با صدای بلند ؛

    درعین حال نباید چیزی بنویسم که به تریش قبای کسی بربخورد

    اگر کمی در باره نامرد میها و بی فکری واساس سرنوشت ملتها بگویم ؛ دخالت در سیاست

    تلقی میشود !!.

    اگر از حمله و تجاوز مشتی حیوانات آدم نما بگویم ؛ متهم به نژاد پرستی میشوم ,

    اگر بگویم در فلان گوشه دنیا مشتی زن ومرد وبچه وپیرو جوان در اردوگاهها اسیرند

    متهم به دخالت در امنیت وحمایت از گروهی میشوم.

    اگر گله از ستمها بکنم متهم به تجاوز به حریم دیگران میشوم ؛

    پس بهتر است به همان افکارم شکل بدهم وبا صدای بلند آنها را اعلام دارم که خود

    عالمی دارد .

    …..

    من اگر دراین سرزمین بیگانه بمیرم

    در این سرزمینی که از آن من نیست

    غمی نخواهم داشت ؛ چرا که باد ؛ ورعد غلطان ؛

    مرا به سوی دیارم خواهد برد .

    اگر من در این سرزمین بمیرم

    بادی که به پهنه چمن زارها یورش میبرد

    باد ؛ آری باد ؛ مرا به دیارم میرساند

    باد و رعد ؛ همه جا یکسان است

    پس چه غم ؛ اگر اینجا بمیرم

     

    دوشنبه / بیستم  آگوست

    ثریا . اسپانیا

  • هفتاد سالگی

     

    (تقدیم به همه هفتاد ساله ها)!

     

    بهار را وداع کردم

    و در نیمۀ خزان نشستم

    هفتاد گل سرخ  در سپیدۀ صبح شگفت

    قلب من بشدت در سینه ام تپید

    هفتاد گل سپید  در دامنم ریخت

    و بمن گفت که:

     

    زمستان آمد

    بهار را فراموش کن

     

    من بر بساط زمستان غریو شادی

    سر دادم

    و هفتاد گل سرخ و سپید را بوسیدم.

    آه… چه فاصله ای

    میان یک لحظه میلاد و… میعاد!

     

    هفتاد گل سرخ وسپید بمن طراوت بخشیدند

    آنها از بهار سخن گفتند، نه از غبار!!

    هفتاد بار درآئینه خود را عریان تماشا کردم

    وهفتاد بار بخود آفرین گفتم!!

    و… هفتاد جام شراب سرخ انگوری را

    سر کشیدم

    و به بهاری دیگر سلام گفتم

    و هفتاد بار خواندم:

     

    می گفت که تو در چنگ منی

    من ساختمت، چونت نزنم

    من چنگ توام  بر هر رگ من

    تو زخمه زنی من تن تنمم

     

    و هفتاد بار به آفریدگارم سجده کردم.

     

    ثریا  / اسپانیا  / هفدهم  آگوست دو هزار وهفت

  • دزد شهر

    دزد شهر

     

    بزرگ مردا ؛ همچو تو رستمی باید

    که هفت خان  زمان را طلسم بگشاید

    مگر دوباره جهان را به نور  مهر وخرد

    همچنان که تو میخواستی بیاراید             

     

    دزدان را دیدی ؟ رهزنان را دیدی ؟

    در سحرگاهان ؛ ترا بسوی بیراهه وحشت

    کشا ندند !؟

    فرزندان دریا بودند

    و درمیان مشتی خاشاک پرورده شده

    خودرا به بزرگی رساندند ؛ که ؛

    سزاوار آن نبودند

    با یکدست تیغ برنده

    با دست دیگر مضراب آهنی

    و راه را برخود هموار ساختند

    از خون شقایق ها نوشیدند

    و درکنار شعله های آتش

    چراغ های افروخته را خاموش ساختند

    دزدانی از ناکجا آباد ؛ آمدند

    چون بوته های وحشی به همراه

    گل سرخ ؛ با خار هابرنده

    در چهارراه  ” عصر”

    ایستادند ودلی دلی کردند

    بوی ناپاکشان

    شهر ر را می آزرد

    اندیشه ها را میکشت

    و…. باز ما ماندیم , با یادهای پریشان

    ما ماندیم , با فانوسی نیمه روشن

    و تاج نور را ؛ در خوابهای طلای خود

    بر سر نهادیم

    چه تجربه تلخی بود ؛ با نامردان نشستن

    و یادهای هرزه را گرامی داشتن

    خنیاگر وحشی ؛ در بزم شب زدگان , در آرزوی صبح میسوخت

    او هیچگاه طلوع صبح را ندید

    او هیچگاه نفهمید روز از کجا میدمد

    او لاشه ای بیش نبود

     

    یک روز تلخ و سخت / ثریا اسپانیا

     

     

     

     

  • آیه های آسمانی

    آیه های آسمانی

     

    آنگاه زمین داغ شد ؛ خورشید آتش گرفت ؛

    . برکت وفراوانی از آسمان ؛ بصورت

    سیلاب سرازیر شد

    سبزه ها رشد کردند و تبدیل به مارهای گزنده شدند

    تا دور پاهای ما بپیچند

    شب همه پنجرها تاریک بود

    واشباح ناشناس با خنجری در دست؛

    در پشت پنجره ها در رفت وآمد بودند

    و از آن پس ؛

    زمین مردگان را به فراوانی بلعید

    سالها بود که دیگر کسی به ( عشق) نمی اندیشید

    همه فاتح شده بودند

    دیگر کسی به چیزی فکر نمیکرد

    بیهودگی همه را فرا گرفته بود

    و بوی خون و باروت در خیا بانها

    نوید یک بشارت جدید را میداد

    روزگار شیرینی بود برای پیامبران گرسنه

    و بره های گمشده عیسی دوباره گرد هم آمدند

    تا نان زمانه را ببعلند ؛

    و .. هنوز بر فرق سر فواحش

    هاله مقدس نورانی میدرخشید

    مرداب الکل وافیون ؛ تبدیل به رودخانه شد

    گرد ( مسموم ) و سیال به انبوه تحرک ( بیشعوران)

    و موشهای گزنده ؛ کرکسهای مرده خوار؛ بر نگارخانه ها

    پیروز میشد

    مردم !!!

    مردمی وجود نداشت

    دیگر دلی نمانده بود ؛ تا دلمرده ای پیدا شود

    جسد ها دیگر نه راه غربت ونه راه سرزمین رامیشناختند

    هیچ نوری ندرخشید ؛ بغیر از یک جرقه ؛

    پدران با دختران نابالغشان همخوابه میشدند

    و پسران خواهرانشان را به ( زنی) میگرفتند

    همه غرق خوشی بودند

    دنیا داشت تمام میشد ؛

    و تو کجا بودی تا ببینی که دیگر حتی ؛ یک پرنده

    به راحتی نمیتواند بر شاخساری بنشیند , و آواز سر دهد

    از زندانها دیگر صدایی برنمیخیزد ؛ آنها فقط آواز میخوانند

    و تو هنوز بانتظار صدای ( پای آب ) درقعر زمین خفته ای ؟!      از دفتر : این زمان   ثریا

     

    1

     

     

     

    .

  • خانه من

    خانه من !

     

    میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم ؛

    که آشکارا  در پرده کنا یت رفت

    مجال ما همه این تنگمایه بود

    و دریغ ؛

    که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت ؛   

     

    خانه من ؟ خانه تو !

    جاییکه آرام است ومن ؛

    بدنبال حقیقتی رفتم که ,

    فریبنده تراز هزاران رویا بود

    خانه آرام

    خانه ساکت ؛ با چراغی کم سو

    میزی پر سخاوت

    همه خوشیهای مرا تامین میکند

    خانه آرام ؛ حانه ساکت

    درب همیشه باز ؛ وبسته

    و هنگام

     باز شدن ؛

    باران بوسه ها و اشتیاق دیدارها ی

    دوراز انتظار

    خانه ای که در آن ؛ پستی ها ؛ نامردیها

    دروغ و ریا ؛ راهی ندارد

    موج زمان درحرکت است

    سنگینی این موج را من احساس میکنم

    چیزی در وجودم عوض شده

    ا مروز در گذر گاه باد زمستانی

    ایستاده ام

    به گلهای سرخ ویاس بنفش و گل زنبق می اندیشم

    که روزی گذرگاه من بود

    من عشق را ستودم , با عشق نماز خواندم

    و بر روس سنگی سخت وسنگین نشستم

    تا باد نامرادیها  مرا باخود

    نبرد .

     

    ثریا

     

     

     

  • رهرو خسته

    رهرو خسته

     

    جهان در ره سیل ومادر نشیب

    بر آمد ز آ ب خروشان نهیب

    که خواهد رسید ؟ ای شب آشفتگان

    به فریاد این بی خبر خفته گان ؟

    ” ه.الف.سایه “

     

    رهزنان چه آسان می دزد ند

    در سحر گاهان ؛

    در شبانگاه

    و من هنوز در میان یک بیراهه تاریک ؛

    و سراسر وحشت میدوم !

    همه تنها شدیم

    سفره ها کم کم خالی میشوند

    دشت و صحرا با نتظارنمی آب

    در زیر آفتاب سوزان دهان گشوده است

    در میان این انبوه مردم

    و در میان قحطی وتشتگی

    و در میان کوچه های تنگ و آلوده

    که هر سر آن کسی با تیغی بانتظار ایستاده

    چگونه میتوانم ار پنجره اطاق  ,

    به شکوفه های خشک شده ؛ نگاه کنم

    و پیام عشق را به مرغان در قفس اسیر

    برسانم ؟

    در پشت یک پنجره تاریک

    در میان کتابهای کهنه

    با هزار اندیشه تابناک

    به همراه شماتت های همسایه

    به کجا میتوان رفت

    از من مپرس ای مرد ؛

     با چه رنگی میخواهم دیوار خانه ا م را

    که در حال ویرانی است ؛

    بیارایم ؛

    این یک زندگی است

    زندگی که با گردی , سفید, آبی ؛ قرمز

    رنگین میشود

    این یک زندگی است که نابود میشود

    دلم میخواهد بر آسمان یک خورشید نقاشی کنم

    میخواهم هلال ماه را نقاشی کنم  ؛ زرد, سرخ وسپید .            ثریا / اسپانیا

     

     

     

     

  • روز نو روزی از نو

    روز نو ؛ روزی از نو !

     

    تعطیلی تمام شد ؛ باز آمدم ؛ تا دوباره برای  خوانندگان ( احتمالی) ! ودائمی

    خود ؛ قصه ها بنویسم ,  بامید پذیرش

    ثریا / اسپا نیا 

  • پیوند من و باد

     

    با آن کلامی که مرا خواندی

    و من با آن بیگانه بودم

    امروز در نقش همان (کلامی)

    مرا امیدهای دروغینی دادی

    و من طفلی بودم بیگناه

    در رویای آنروزم

    دزدمونا وار

    به دنبال اتللوی قهرمان بودم

    و یا گوئی شیطان جلوی من

    در نقش خود فریبی ایستاد

    رویا های جوانی مردند

    اما من خود را به (هیچ)

    نفروختم

    و گذاشتم که باد

    از افق های دور و تابناک

    همه چیز را محو و نابود سازد

    از میان آنهمه زشتی ها و پلیدی ها

    گوهر تابناک و درخشان دلم را

    پاک کرده و عریان سازد

    ….

    دستی مرموز

    از چشمۀ هستیها

    و از دل صخره های کوهستان

    بیرون آمد

    جوان و چالاک

    و پر نشاط

    جوشان و خروشان و فروزان

    و پر صدا

    چشمۀ ذوق و الهام شد

    با آب گوارای

    هیجان، امید و عشق

    بسوی درافتادگان و طردشدگان

    صحرای جهان را می پیماید

    و سیر آب می کند

    و تو

    آب یخ زده در میان مشتی لجن

    دیگر بانتظار نوید کدام خورشید نشسته ای!

  • طپش

     

    فلبی در زمین دارم

    و دلی در آسمان

    هر دو می طپند

    هنگامی که پیکرم سرد شد

    دل آسمانی هنوز در گردش است

    او سزاوار پرتو عشقی راستین است

    او در چشمه سار خود

    به کاووش می پردازد

    او خود را تطهیر می کند

    و سپس … در عشق نماز می گذازد

    او از فاصله ها دور است

    و به همه چیز و همه کس نزدیک

    و در انتظار عشق خفته

     

    او از مردابهای و پریشانیها

    گذشته است

    و به هنگام طلوع صبح

    آرام می خرامد در میان سینه ام

    ……

    او می خواند:

    عشق من!

    در پهنای آغوش تو

    از هر چه که هست رها می شوم

    و در میان این رهایی

    با خدا یکی خواهم شد

    در میان بازوان تو  و پیکر من

    هیچکس بغیر ازخدا نیست

    او می گذارد که من و تو (یکی) شویم

    او ما را متبرک می کند

    و بالاتر از هر ارتفاعی

    به یگدیگر سلام می گوئیم

    آغوش تو پناهگاه من است 

    ….

    و این دل آسمانی من است.

     

    ثریا / اسپانیا

  • بچۀ درخونگاه

     

    بچه درخونگاه خواب بادبادک می دید

    روزی دو گام از دالان خانه اش

    به جلوتر آمد

    و به هوای میوۀ توت 

    شاخه های بلند درخت میدان را تکان داد

    دو گام دیگر جلو آمد

    رگه های خون را در جویبارها دید

    گیاهان رشد کرده و خشک شده بودند

    در مقابل

    طوفان تازیانه و مرگ می وزید

    و او پیراهن خود را

    به خون جوی آلود

    تا بتواند

    دو گام دیگر جلوتر برود

    بچه درخونگاه …

    خواب ارک را می دید

    خواب صندلیهای طلایی را

    با روکش قرمز

    او دیگر میلی به توت نداشت

    او در هوای گلدان نقره ای بزرگ

    و گلهای آن بود

    که کنار پنجرۀ بزرگ

    زیر پرده های اطلسی و توری

    قرار داشت

    او نه فریاد خاک را می شنید

    و نه وزش نسیم را حس می کزد

    او می خواست گام بلندتری بردارد

    بچه درخونگاه …رفت …رفت …

    تا رسید به ارک ……..

  • خدا، شاه، میهن

    بر سر در مدرسه ها لوحی دیده می شد که در آن این گفتار حک شده بود:

    توانا بود هرکه دانا بود

    ز دانش دل پیر برنا بود

    و

    خدا، شاه، میهن

    کمی بیاندیشیم: خانۀ ما پدری داشت. اگر مادر نداشیتم پدرمان مهربان بود. در یک روز صبح زمستانی ماه نوامبر شاه در کانال تلویزیونی ظاهر شد. چهرۀ خسته اش حاکی از درد و رنج ماه های اخیر بود. او با صورتی غم زده و نا امید پیامی را خواند، پیامی که برای نابودی و خودکشی او نوشته شده بود.

    چه کسی این پیام را نوشته و به دست او داده بود؟ کسی که که می خواست بقول خودش شر یک دیکتاتور را از سر ملت نجیب ایران کم کند!!

    امروز دشمنان او هر چه می خواهند بگویند، اما واقعیت غیر از این اینها بود. مردی محتاط و کمی ضعیف بود. او همۀ زندگیش را برای ایجاد یک سر زمین بهتر به قمار گذاشت. او برای ایران خود خیلی آرزوها داشت و سرزمین خود را سر بلند می خواست. او یک (دیکتاتور قهار) نبود. شاید بعضی از اوقات این ژشت را می گرفت بی آنکه در درونش این حس را داشته باشد.

    او در پیام خود به ملتش چنین اظهار داشت:

    ملت عزیز ایران (نه امت مسلمان !!) در فضای باز سیاسی که از دو سال پیش به تدریج ایجاد شده شما بر علیه ظلم و بیداد بپا خواستید. انقلاب ملت ایران نمی تواند مورد تأئید من بعنوان شاه ایران و بعنوان یک ایرانی نباشد !

    او با تائید این انقلاب آبگوشتی در واقع حکم عزل خود را امضا کرد و حکم بر چیده شدن سلطنت را. حال باید پرسید چرا شاه اینگونه تسلیم و نا امید و با یک ضعف ناشناخته این پیام را به ملت خود فرستاد؟

    او سرگردان بود؛ او تنها بود؛ او هیچکس را در اطراف خود نداشت – هیچکس را! بعلاوه او می دانست که در این باصطلاح انقلاب چند دستگی و دسیسه و سوء استفاده چیها زیاد است. او می دانست که این یک شورش از پیش تنظیم شده و با کمک مالی وپشتوانه (دیگران) سرانجام او را به خاک سیاه می نشانند.

    تنها یک دیکتاتور واقعی می توانست این شورش را بخواباند و او آنگونه دیکتاتور نبود. در ذات او نبود که به روی همه آتش مسلسل روشن کند. او خوب می دانست که چه فسادی در دربارش ریشه دوانده و می دانست که دیگران همه کارها را بنام نامی (اعلیحضرت) انجام می دهند و جنایات خود را باو نسبت می دهند.

    در جریان کودتای بیست و هشت مرداد و یا هر چه که نامش را بگذارید او در جایی گفته بود: برای من افتخاری نیست حکومت کردن بر ملتی که پنج ریال می گیرد میگوید (مرده باد) و یک تومان میگیرد و میگوید (زنده باد) !!!!!

    او می دانست که سرانجام ائتلاف میان سرخ و سیاه بر دوش ملتش سوارخواهد شد، و می دانست که سر انجام ارتجاع جان ملت عزیزش را خواهد گرفت. وصیت او به ملتش این بود که: نگذارید که ایران (ایرانستان) شود.

    و شد آنچه که (باید) میشد. بهر روی شبهای شعر (انستیتو گوته) کار خودرا انجام داد و ناگهان مشتی آدمک که هنوز در غار (اصحاف کهف) زندگی می کردند با سکه های از رواج افتادۀ خود به روی صحنه آمدند و بجای آنکه به درد دردمندان و به گفتۀ خودشان گرسنگان سرزمین مادریشان باشند، ناگهان سراز بیراه های (حله) در آوردند و برای مشتی آوارۀ بدبخت و ضعیف فلسطینی سینه چاک دادند. کتاب پشت کتاب، شبنامه، روز نامه، نیمه شب نامه و …..

    پدر مرد، و آنها نتوانستند داغ او را احساس کنند. آنها نفهمیدند که چگونه یتیم شدند و ناپدری هاتنها چشم به اموال و هستی و ناموس آنها دوخته اند. هرچه را که پدر ساخته بود ویران کردند برای روح سرگردان و پرگناه خودشان در (مصلا) به قیام و قعود مشغول شدند. او بادرد و رنج از دنیا رفت و ارتشی را که با خون دل سازمان داده بود از هم پاشید ودر عوض بچه های هشت و نه ساله گوشت دم توپ شدند.

    امروز من این درد را که سالها در سینه ام مانده بود به نوشتار می آورم و دلم می خواهد فریاد بکشم وبگویم:

    حال کجا هستید شمایی که او را (سیاه روترین امپراطور) می خواندید ؟!! امروز درکدام سوراخ پنهان شده اید؟ شبهای شعر شما کجا رفت؟ پیام حضرت جلالت معاب و نوشته های علامه ها کجا پنهان شدند؟ حال که خوشبختانه از سر صدقۀ مشتی گدا زاده همگی (به دریا) رسیده اید و کارتان شده خاطره نویسی، و مشتی راست و دروغ و اراجیف سر هم کردن و خود فروشی….

    خلایق هرچه لایق.

    این غمنامه را به همین جا خاتمه می دهم و یاد آوری میکنم که در هر سر زمین متمدنی که حزبی تشکیل می شود اول برای ملت و کشورش گام برمی دارد نه برای دولتی دیگر!!!

    ثریا – اسپانیا

  • ربنا

     

    امروز در میان گردش ها و کاوشها به یک سایت بسیار زیبا برخورد کردم سایتی بنام کلک خیال انگیز.  نمی دانم متعلق یه چه کسی است.  آنچه که مرا وادار باین نوشتار کرد حالتی بود که امروز پس از سالها بمن دست داد.

     

    درصفحۀ این سایت چشمم به کلمۀ ربنا افتاد که گویا در ایام گذشته آقای شجریان آن را خوانده بودند و یا (تلاوت) کرده بودند.  من از (ربنای) قدیم خاطرۀ خوشی داشتم.  به هنگام افطار ماه رمضان مادرم آن چنان رادیو را در بغل می گرفت که مبادا کلمه ای از این دعای آسمانی را نشنیده بگذارد!

     

    به همین خاطر من آن را روی چند نوار ضبط کردم که یکی را باو دادم و یکی را با خودم بخ ارج آوردم که مونس روزهای تنهایی من بود.  امروز باشنیدن این صدای جادویی و آسمانی من به سالهای گم شده برگشتم.  امروز دوباره حال من دگرگون شد و سیل اشک از دیده هایم جاری گشت.  چرا گریستم؟  منکه تا اوج ارتفاعات رفته و در برباری خود فنا شده بودم؛ این گریستن و دگرگونی چه معنا دارد؟

     

    خیلی خیلی دلی پاک داشتیم که در آن خدا را پنهان ساخته و خلوتی پاک تر که پای هیچ بیگانه ای در آن خلوت راه نمی یافت.  حریم زندگیمان محفوظ بود و کسی از ارتفاع خشم وجنون به دنبال ستارۀ خونین تا اوج اینهمه نفرت نمی رسید.  موج عاشقان قلابی خنجر به دست با پاهای برهنه و صورتهای پوشیده به همراه بادبانهای قایقهای سیاه و به دنبال فروغ شهادت و دریای شهیدان نبود. 

     

    ما درآن سکوت جاودانی خدای خود را داشتیم برایش آواز می خواندیم نه صدای زنجیری بود و نه صدای خستۀ صیادان مزرعۀ خون.  امروز خدای ما در میان همه این هیاهو گم شد.  بجایش نیزه ها و خنجرهای خونین قد برافراشتند.  بجایش بهاری سوخته با گلهای متعفن و بد بو که در مکتب خانه های ظلم و بیدادگری بعمل می آیند رشد کرده، و دیگر جایی نیست، خلوتی نیست، پاکی ای نیست.  و جادوی سحر ماه رمضان گم شد، و مهتاب روی مرداب می گردد و ما را خواب گرانی در گرفته است……….

     

    بلی من گریستم: آن کلمات آسمانی و پاک همۀ رگهای مرا به لرزه درآورد.

     

    جمعه

    پانزدهم تیرماه هزار و سیصد هشتاد و شش

  • به: مهستی

     

    تولد او طلوعی بود که

    به غروبی غم انگیز نشست

    موریانۀ زمان در دلش رخنه کرده بود

    و او در میان دشت پر شکوه جوانیش

    به آهوان دشت گمشده، مبهوت

    می نگریست

     

    آن زمان که او در اوج ایستاده بود

    در خواب هم نمی دید

    که

    سنگهای فتنه فرو بریزند

    واز قبیلۀ انسانی

    چیزی به غیر از یک سایه نماند

     

    او به جنگل پناه یرد

    و نشست بپای نعره های شیری که

    از پیری بیمار شده بود

    آهوان دشت گم شدند

    ستونها به لرزه در آمدند

    و شعله های نفرت سرکشیدند

    و باد سیاهی وزیدن گرفت

    و… میخ فتنه را کوبید

    چراغ قبیله خاموش شد

    دیگر کسی به کوچۀ مردمی گذری نکرد

    هرچه بود وحشت بود، وحشت … وحشت

    …….

  • شاعر گریست!

     

    شاعر بر کنگو گریست

    شاعر بر صف اسیران ویتنام گریست!

    شاعر آرزو داشت که دستش را

    بر پشت خون آلود پاتریس بمالد!!

    شاعر از زنجیری سخن می گفت که نمی دانست چیست

     

    شاعر هر روز با اتومبیل گران قیمتش

    به صف کافه نشینان پر دود و آغشته

    به غبار (نمی دانیم)  می پیوست

    تا سرودی بسراید در وصف آنچه را که

    خود نمی دانست چیست!

     

    شاعر یکشبه مؤمن شد

    و دلش خواست در مسیر سر سپردگان نماز بخواند

    شاعر در جیب جبرئیل به جستجوی فرشتگان بود

    او در هوس بازار کوفه می سوخت

    او در شبهای لیلة القدر تاریخ

    تا اذان مطلع الفجر

    برای ایثار نشسته بود

    و بوسه بر لب شمشیر می زد

     

    شاعر لرزان بود و می ترسید

    و نمی دانست که:

    «کدام وامدار ترند»

    و نمی دانست که دین او به چه کسی است

    او خانه اش را فراموش کرده بود

    پیوسته زیر لب می سرود

    تبارک الله الحسن الفی القالقین

     

    شاعر از شهر اسیران نام می برد

    و در انتظار معجزه نشست!!

    معجزه آمد و او را باخود برد….

    و او بر هودج خود سوار شد تا به مرز آبی کدر رسید

    و سپس برای امیر بخارا و شیخ صنعان گریست

    و آرزوی بازار و چهار سوق خود را می کرد

    شاعر هنوز هم می گرید و نمی داند چرا؟!….

  • آدلینا

     

    ای افسوس در این دام مرگ

    باز صید تازه ای را می برند

    این صدای پای اوست

     

    هوشنگ ابتهاج (سایه)

     

     

    باخودم گفتم:

     

    آدلینا! تو با مرگ خودت یک هدیۀ بزرگ به درگاه پر قدرت کلیسای کاتولیک اهدا کردی.  مراسم باشکوهی بود، حتی باشکوه تر از مراسم ختم تو.  همسرت دیشب (تاجگذاری) کرد و به جرگۀ مردان خدا پیوست و کشیش شد!

     

    همۀ بانوان و مردان لباسهای شیک و رنگین خود را پوشیده بودند، به غیر از من که بخاطر پیکر باد کرده ام مجبور شدم سیاه بپوشم!  ما در ردیف جلو نشسته بودیم و نگاه بیست و چهار کشیش و خادمین به روی ما دوخته شده بود؛ گویا می دانستند که ما از (آنها) نیستیم.

     

    همسر تو از تو قدردانی کرد و اظهار داشت بخاطر از دست دادن تو می رود در گوشه ای از این دنیا به خدمت خلق خدا مشغول شود تا غم سنگین مرگ ترا فراموش کند.  پسرت که چقدر ترا دوست می داشت و شکل ترا نیز گرفته، دخترت، مادرت و برادرانت همه اشک در چشم داشتند. 

     

    دوستان تو، شاگردان تو، معلمین مدرسه ای که در آن درس می دادی، همه در این مراسم حضور داشتند و همه دستمال به دست اشک های خود را پاک می کردند.  همسر تو لباس کشیشی را پوشید و چقدر جای تو خالی بود تا او را دراین لباس پر شکوه! ببینی.

     

    پس از مراسم برای عرض تبریک در صف قرار گرفتیم و جناب سر اسقف جلوی من ایستاده بود.  عرض ادب کردم.  پرسید آیا عزا دار هستی که سیاه پوشیدی و یا بخاطر شیکی؟!  گفتم صرفاً به احترام به کلیسا و همین.  مرا بوسید وگفت:  چقدر از دیدنت خوشحالم!

     

    آدلینا، آیا تو از آن بالاها مرا باو معرفی کردی؟  او اولین بار بود که مرا می دید و من فهمیدم که پوشیدن لباس سیاه من در این مراسم (بد) بوده است.  پس ار آن برای صرف نوشیدنی به محل دیگری رفتیم، اما من غمگین بودم و بفکر دو فرزندت که تنها چگونه خواهند زیست؟

     

    ثریا – اسپانیا

  • زبان فارسی

     

    در اواخر سال هزار و نهصد و هشتاد که در کمبریج ساکن بودیم روزی به صرافت این افتادم که یک مدرسه و کلاس زبان فارسی برای کودکان ایرانی که کم کم تعداد آنها زیاد می شد دایر کنم، و پیشنهاد خود را به چند آشنای خوب که در آن زمان داشتم در میان گذاشتم و خوشبختانه مورد استقبال قرار گرفت. 

     

    یک دو معلم سابق هم قبول کردند که بطور رایگان به بچه ها درس فارسی بدهند.  کتاب کم داشتیم و یا اصلاً نداشتیم، بنا بر این از دوستی و رابطۀ خود با جناب پروفسور پیتر ایوری، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه کمبریج، استفاده کرده و درخواست چند کتاب نمودیم، که ایشان با میل و شوق فراوان ما را به کتابخانۀ خود برده و ما چند کتاب به امانت گرفتیم.  متأسفانه مانند همۀ کارهای دیگر، مدرسۀ ما دوام چندانی نیاورد و با بنا شدن یک دیوار بلند (!) بیشتر از یک ترم زنده نماند.

     

    تلفنی به آقای پیتر ایوری اطلاع دادم که: مدرسه بی مدرسه و کلاس بی کلاس،و کتابهای اهدایی حضرت عالی پیش من است.  ایشان گفتند آنها را نگاه دار، و امروز من درمیان کتابهایم این چند کتاب را یافتم: سفر نامۀ ابن بطوطه، ترجمۀ آقای محمد علی موحد، خلیج فارس، تالیف احمد اقتداری، و قصه های ایرانی برای بچه ها،تالیف مرحوم انجوی شیرازی، که مأخذ من در این نوشتار شده است.

     

    زبان فارسی (دری) در روزگاران گذشته از عزت و احترام و شهرت و اعتبار فراوان برخوردار بوده و وضع بسیار درخشان و آبرومندی داشته، و در اقصی نقاط دنیای آن روز معروف و رایج بوده است.  یک نمونه از این نفوذ و رواج را به روایت ابن بطوطه، جهانگرد سرشناس قرن هشتم هجری می خوانیم:

     

    امیر بزرگ قراط که امیرالامرای چین است ما را درخانۀ خود میهمان کرد و دعوتی ترتیب داد که آنرا (طوی) می نامند و بزرگان شهر درآن حضور داشتند ….. سه روز در ضیافت او بسر بردیم و سپس م ارا به همراه پسر خو د به خلیج فرستاد و ماسوار کشتی شدیم…. مطربان و موسیقدانان نیز با ما بودند و آنان شعری را به فارسی می خواندند که چند بار بفرمان امیر زداه این شعر تکرار شد چنانکه من از دهانشان فرا گرفتم.  آهنگ عجیبی داشت و چنین بود:

     

    تا دل به محنت داده ام  در بحر فکر افتاده ام  

    چون درنماز ایستاده ام گویی به محراب اندری

     

    حال درچنین دوره وزمانه ای اگر فرزندان ما با تربیت ملی ما و آداب و فرهنگ خویش آشنا نباشند و با همان سنت ها و رسوم انسان ساز و آدمی پرور ایرانی اصیل بار نیایند رنگ اجنبی بخود می گیرند و به آسانی آن پاکدلان معصوم را از ما خواهند گرفت و فرهنگ خود را به آنها تحمیل خواهند نمود و آنها را به رنگ خود در خواهند آورد...و رنج آن برای ما خواهد ماند.

     

  • سفر بدون همسفر!

     

    سفر من چگونه آغاز شد؟ و چگونه پایان خواهد یافت؟  نمی دانستم که این سفر همیشگی است.  هنوز در انتظار باران و بوی نسیم (گلستان) بودم.  حال دچار حیرت شدم؛ هنگامی که دانستم دیگر راهی برای برگشت نیست.  کشتی بی بادبانم در دریایی وسیع و زیر امواج خروشان باد مسمومی که از آنسوی میامد غرق شد.

     

    حال در کجای این زمان ایستاده ام؟  در کدام از مرحله دارم شبها  وروزها رامی شمارم؟  و سپس به کجا خواهم رفت؟  این سفر چگونه آغاز شد؟  چرا کسی با من همراه نبود؟  حال به کدام ساحل میخواهم برسم؟  نجات من به دست چه کسی است؟

     

    ……

     

    دیگر نه به چراغ فانوسی دریا می نگرم، و نه میل دارم که پای برماسه ها بکوبم.  اما هنوز مانند همان دخترک (کولی) در ساحل بانتظار (معشوق) ایستاده ام و به دریا مینگرم.  شاید بار دگر (معشوق) من به همراه امواج دریا سوار بر یک کشتی بادبان بر افراشته بسوی من بیاید! 

     

    دیگر به آن ایوانی که (حافظ)  در آنجا نشسته بود نمینگرم.  دیگر به آن مخده ای که (خیام) بر آن تکیه داده بود نگاه نمی کنم.  نگاه من به یک دیوار گچی، خالی و تهی از هرگونه خاطره ای است .  دیگر میلی به دیدن بازار (مسگرها) ندارم، و ابداً دلم نمیخواهد در دامنۀ آن کوه بلند سجاده ام را پهن کنم.  حتی میل به گریستن درمن مرده است.

     

    در زمان بدی زندگی می کنیم.  در حاشیۀ تنهائی ها، بیگانگی ها، ماتم و اشک و غروب پرغبار و شبهای پر فساد.  در زمان (کوتوله ها) و در زمان (شیطان بزرگ)، در میان بیماریها و سفر مرغان و کبوتران به دیار نیستی؛ به همت بزرگوارن، (پنج یا هشت)؟!

  • شاه من

     

    راه تو از بالای یک تپه

    و زیر یک آسمان همیشه (مه گرفته)!

    پیدا بود

    نقش تو، سرافرازی ما

    و نقش همیشه بیدار تو

    در سکوی خورشید نمایان بود.

    چندان دلاوری نداشتی؛ دلاورانی هم نداشتی!

    اما به را ستی ایمان داشتی

    و با این هجوم سر سام آور مردمی

    که از بی ایمانی ناگهان ایمان آوردند

    و هر یک دروغی بودند به پهنای همان دشت

    پر آفتاب که تو در آن (بیدار) ماندی

    به هراس افتادی؟!

    همۀ مرگها یکسان نیستند

    مرگی درنهایت خواری

    مرگی در عین بیداری

    و مرگی که از سلامت روح و ایمان واقعی

    در چرخش  یک گردش خورشید

    اتفاق می افتد

    …..

    تو تنها بودی و از ازدحام این جمعیت

    ناگهان لبریز از ایمان شده !!!!

    بخود لرزیدی

    صدای نبض تو هنوز بیدار بود

    تو دریک فصل سرد

    به میان دیواری

    گرم از جنس ماسه پناه بردی

    به ییلاق بیگانه

    با تب همراه همیشگی ات

    و تو قطره قطره آب شدی

    تو حتی به کین هم برنخواستی

    تو به تماشای ابرها نشستی

    که تا انتهای دریاپ

    پیوند ناگسستنی با آب دارند

    تو رفتی و ما در میان بیگانگان

    بیگانه ترشدیم

    دیگر حتی آوای مرغ شب را هم نمی شنیدیم….

    ما تنها شدیم، تنهای تنها.