Author: Soraya

  • الیزلبت جنینگز

    الیزابت جنینگز

     

    هیچگاه دیگر این چنین نخواهدشد

    هیچ از دست دادن این قبیل چیزها

    قلبم را سوراخ نخواهد کرد

    یا غمی از اینگونه

    مرا در برنخواهد گرفت

    با همه اینها ؛ من چیزهایی آموختم

    و هیچگاه آرزو نخواهم کرد

    برای آرزو کردن دلایل آنها

    که تا استخوانم فرو میروند

    احساساتی که میماند و قلب راسیاه میکند

    تمامی نابود گری عشق را خواهم داشت

    اگر بتوانم و بدانم که آنسوی آزردگیها

    شادمانی در انتظارم میباشد

    ……. الیزابت جنینگز نویسنده بریتانیایی

     

    این قطعه را تقدیم به دوستانی میکنم که:

    صدای مرا و تصویر مرا در موبایل خود ضبط کردند

    و نمیدانم چرا؟

    دوستی که ضبط صوتش را د رکیفش نهاد وازمن سئوال کرد

    تا جوابها را به اربابش برساند در ازای یک نقدینه .

    دوستی که صدا وتصویر مرا بدون آنکه خودم بدانم ضبط کرد

    برای چی ؟ نمیدانم

    دوستی که در غیبت من خانه ام فروخت و پولش را بالا کشید

    و دوست بهتری! خبرش را برایم آورد !!

    دوستی که به نامه هایم دیگر جوابی نداد !!

    دوستی که به تماشای رنجهایم نشست

    و نمیدانم و؛ چی بگم  ورد زبانش بود

    دوستی که به هنگام مرگش راز خیانتهایش را اعتراف کرد

    و سرانجام دوستی که روزی برایش  طلای جاندارش بودم

    و…امروز سکه ای ناچیزی بیش نیستم

    دوستی که درعین گرفتاری به کمکش شتافتم و هنگام

    گرفتاریهای من مرا دیگر نشناخت

    دوستی که با همه نیکی هایی که باو کردم شب ونیمه شب

    با تلفن های نابجای خود خواب را برمن حرام میکرد!

    وسرانجام دوستی که برسرم منت گذاشت که :

    میتوانست مرا نابود کند!! اما نکرد

    سپاسگذار همه هستم                 ثریا حریری / اسپانیا

    م

     

     

           

     

  • آنها آمدند

    آنها آمدند

     

    چگونه آنها آمدند

    نعره زنان ؛ پارس کنان

    برای بردن سنگ  سختی

    که

    ما بادستهای کوچکمان آنرا پاک کرده بودیم

    انها آمدند

    نعره زنان , شیون کنان

    برای پاک کردن نقش سنگ

    ان سنگی که ما بادلهای پاکمان

    آنرا ؛ تراشیده بودیم

    آنها آمدند نعره زنان ؛ غرش کنان

    همانند درندگان

    مانند اژدهایی

    که

    با نفیر تیره خود

    نام مارا پاک کنند

    بلندیهای پر غرور مارا

    ویران سازند

    و…..

    زمزمه ی مرغان پریشان

    خاموش شد .

     

    ثریا / اسپانیا

     

     

  • خاموشی

    خاموشی

     

    درون ا طاق کوچکی

    زنی جوان ؛ با حسا سیتها ی زیادی

    میخواهد

    کلمه ها را بر روی یک برگ

    نقاشی کند

    او سایه را میکشد

    رنگ را میا میزد

    و قلم را در رنگ فرو میبرد

    و…..

    ناگهان از دور دستها

    صدای زوزه ای ناشناس

    بگوش میرسد که :

    ای هرزه زن ؛ قلم را بر زمین بگذار

    و آن زن

    با نفس پا ک خود

    و …..

    با اشک شور خود

    رنگها رابهم میریزد

     وبرای زیستن

    شیوه دیگری را دنبال میکند

     

    ثریا / اسپانیا / سوم مهرماه هشتا د و شش

     

     

     

  • مرغان درقفس

    مرغان درقفس

     

    نوه ام گفت: همه ما درقفس هستیم ! از آ ن روز تا بحا ل

    دارم باین نکته سنجی دختر کوچکم میاندیشم ؛

    او فقط ده سا ل دارد .

    آیا ا و میداند که همه مرغان را د رقفس زندانی میکنند؟

    بدون هیچ حقی ، و زندگی ر ا ا ز آنها میگیرند ؛ و آ نان

    را از دیدار ابر وباران وباد و نور خورشید که سرمایه

    زندگی آنهاست ؛ محروم میدارند ؛ قفس را بر دیوار اطاق

    می اویزند واز پر وبال زدن زندانی خود لذت میبرند ؟ !

    آیا او میداند که این بشر دوپا برای خود قوانینی داردستمگرانه

    و هر گاه میلش بکشد مرغان خوش پرو بال را در قفس زندانی

    میکند ! .

    آیا او میداند که سرنوشت این زندانیان بی گنا ه با سر نوشت

    بسیاری از بی گناهان دنیا یکی است .

    آیا او میداند که رفتار بشر چقدر ظالمانه است و آیا او میداند

    روزی فراخواهد رسید که نوک خونین این مرغان از لابلای

    میله های قفس بگذرد و به چشمان نامردان فرو رود ؟! .

    برای خدا ! کلید را در قفل ها بگردانید و آنها را آ زادا کنید

    مرغان را آزادا نمایید ؛ آیا میدانید که ترازوی نامریی عدالت

    دو کفه دارد؟ .

    برای خدا بی گناهان را گرسنه مگذارید و از آنها برده نسازید

    به سر زمینها احترام بگذارید …….

    امروز حالم از دیدن صحنه ای ا ز کشتن وآزا ر دادن ( نجیب …)

    در افغانستان و چهره مردی که درکنارش ایستاده و از لذت وشادی

    دهانش تا بنا گوش باز بود ؛ بهم خورد ؛ حال تهوع داشتم و …

    امروز نمیدانم در این دم نومیدی به چه کسی روی آورم ؟

    زندگی یک شوخی زشت ؛ مبتذل ونکبتی است که پایانش نامعلوم

    میباشد.

     

    ثریا . اسپا نیا

    جمعه

     

     

     

  • خواب دوشین

     

    شب گذشته بخوابم آمد

    نحیف، افسرده و لاغر

    پرسید:

    بر سرزمین من چه رفته است؟

    باو جوابی ندادم

    تنها گریستم

    گریستم و می دانم که تا صبح گریستم

    نه از شبنم گفتم، نه از گل سرخ

    نه از لاله ها گفتم و نه از شهدا

    نه از بازماندگان سوگوار و زنان داغدار…

     

    او پرسید:

    بر کشورم چه رفته است؟

    من تنها گریستم

    نه از ناله ها گفتم

    نه از فلبهای تاریک

    نه از دلهای گمشده

    و نه از فوج فوران خون

    تنها گریستم

    گریستم تا صبح گریستم

     

    پرسید:

    بگو بر کشورم چه رفته است؟

    جوابی ندادم

    نه از شام تراژدی انقلاب گفتم

    نه از خانه های پشت دیوار

    نه از خونی که بر زمین خشک می ریزد

    تا خارهای تیز را آبیاری کند

    نه از خشم مردان گفتم و نه از انفجار خورشید

    نه از لاشخورهای درکمین

    ونه از چوبه های ردیف شده دار

    نه از جبرئیل گفتم و نه از اسب سفید بالدار

     

    او پرسید: بر سرزمین من چه رفته؟

    از پشت پرده ای اشک جواب دادم:

    همان دست انقلابی بود که تو صدای آن را شنیدی

    امروز مشت آهنینی شده بر دهان مردم

    و…. همه مرده اند.

     

     ثریا / اسپانیا

    سپتامبر دوهزار و هفت

  • نوستالژی!

    ” قطعه یازدهم “


    کلمات دیگر بی معنی و بزرگان همه تهی و پوسیده اند ، بوی لا شه های منفجر شده زیر تشعشعات گوناگون نفس را آزار میدهد، بوی کهنگی، بوی اندیشه های مانده در گوشه بخاری، بوی لجن بی فکری و بوی تهوع آور بی مغزی ، هما جا را فرا گرفته ، سیاستمداران قلابی ، وپرورده شده در ابگرم و نمک ، امواج ادیان گوناگون ، وهمه در خوابی گران ، گروهی با طنابهای رنگین گره خورده و گروهی در یک خط صاف بی انتها و در مرز شهر ها پرسه میزنند.

    بمب ها فرو میریزند و لاشه ها میگندند و موشها و جانوران دیگر آنها را میجوند. آتش همه جارا فراگرفته و دیگر در هیچ کشتزاری گندم نمیروید. آ بها کم کم راکد میشوند، زمان پیر شده، درمقابل همه سختیها دیگر سخنی نیست. دلی نیست ، گرمایی نیست ، همه چیز فاسد شده و رو به فنا میرود.


    و منکه نگهبان یک دنیای خالی وتهی هستم چگونه از آفتاب بگویم؟ تا کی باید بانتظار آفتاب خیالی بهار و گریختن از سرمائی که خود باعث بوجود آمدن آن بودیم، بنشینیم؟

    زمان به کندی می گذرد. عقربه های ساعت ایستاده اند و مردم هم ایستاده اند و نسل ها کم کم گم شده و ناپدید خواهند شد.

    ذهنم پرا از یاد آوریها ست، و قلبم پراز مهربانیها، چیزیکه باید جایش را به فاضلآب عشقهایگذشته بدهد و خاطرات را بیرون بفرستد. من هنوز در کوچه های خاطرات کودکیم می گردم و به دنبال آن خاکی هستم که در میانش با ریگهای کوچک آن بازی می کردم. در گهواره ام و صدای لالائی که از چشمه ها و دشتها گفتگو میکرد، نه از خمپاره ها و بمب های سربازان انتحاری!

    دلم در پشت آن انباری است که مادر شیرینهای عید را پنها ن می کرد تا از دستبرد من وسایرین در امان بماند. او چه خوب شیرینی درست میکرد. بوی عطر آنها همه سال در خانه بود و امروز در پشت یک انبار پر از باروت ایستاده ام و بانتظار جابجا شدن آن.

    هنوز در گوشۀ لبانم کلمات گم شده پنهانند و به دنبال جایی میگردم که آنجا (میعاد) بگذارم و دست در دست پسرکی دیوانه که در کوچه ها بخاطر من دستش را برید و زنی که خود را به آتش کشید.

    دیگر نوبت من گذشت، و شب از پنجرۀ کوچک اطاقم به درون آمد و صدای آن زن گوشم را خراشید و نفرین آن پسرک مرا ترساند.

    امروز همه چیز خریدنی است: عشق، پیمان، وطن. تاریخ گم شد. چهره ها زیر نقاب سختی پنهان و دیگر واژه ها معنی نمی دهند. و درجایی دیگر از دنیا، اگر کسی از واژه ای که بکار برده ای خوشش نیا مد، ترا می کشد. بازی تمام شد.

    مردان تاریخی همه فاتح کوی زنهای آسانی هستند که به راحتی دراز میکشند و به آسانی یک گربۀ ماده دست و پاهایشان را رو به آسمان می کنند. فاتحان ما از یاد برده اند که وطنی هم هست.

    به یاد مردان و زنانی که بخاطر اندیشه های خوبشان جان دادند . . چهارشنبه


    ” قطعۀ دهم “

    هنوز به چشمان خود باور نداشتم، و می پنداشتم که هنوز مانند یک صخره در عمق آبهای خروشان هستم. هنوز روی صورتم امواج گرم دریا در گذر بود. نگامیکه چشم باز کردم احساس چندش آوری بمن دست داد. آن نوازش نسیم و آن موج د لربا که به سر وصورتم بوسه میزد یک کوسه ماهی بزرگ بود که می خواست زندگیم را ببلعد.

    من تنها، خسته امواج آب چشمانم را پر کرده بودند و نمی دانستم که آیا اشکهایم نیز با آنها در آمیخته اند یا نه. طوفانی مهیب داشت همۀ باقیمانده هستیم را از جا میکند و من در پی آن بام بلند بودم، در پی آن موج بزرگ که روی آن بپرواز درآیم و بر سر دنیا نعره بزنم.

    دلم خراشید و خراشش در آهنگ نی که صدای غربت و بیکسی میداد، در آمیخت. تمام راه را با نا امیدی طی کردم و فکر میکردم در انتهای راه از خانه ام، تا او دیگر راهی نیست. خود را در یک شکوه دروغین پنهان کرده و میرقصیدم، و پس از سالها صبر تصویری دیدم از آنجه که در آرزویش میسوختم، یک تصویر تهی و خالی بود، مانند همه قابهای کهنه و فرسوده.

    از یا داشتهای سال هزارو سیصد وهفتاد و دو

  • آوای فاخته


    امروز سی سال از مرگ زنی می گذرد که روزی با صدای جادوئیش بر تالار های هنر موسیقی حاکم بود: یگانه صدایی که دیگر هیچگاه نظیرش پیدا نخوا هد شد.

    هنگامی که صدای آواز او را می شنیدم دلم غرق نشاط و خوشحالی می شد و دنیای اطرافم را فراموش می کردم. آیا او براستی یک پرنده ای بود که زمانی کوتاه بر درخت زندگی هنر نشست و زود پرواز کرد و رفت تا آوای هستی را در آسمان بیکران بخواند؟

    زمانی که صدای او را می شنوم گویی او از آن سوی زمان آهسته پایین آمده و روی تپه ای نشسته و از دور و نزدیک با صدای جادوئیش جانهای مرده را تسکین می دهد.

    نمی دانم چرا آواز او برایم داستانهائی حکایت می کند که سراسر آن با رویاهایم در آمیخته است. او یک وجود نامرئی بود که مدتی کوتاه در میان ما زندگی کرد. صدای او صدای عشق و صدای اسرار پنهانی بود.

    امروز هنگامی که به آواز او گوش می دهم در میان درختان در روی بوته های گل، در آسمان پهناور مشتاقانه در جستجویش هستم و آنقدر به ترانه هایش گوش فرا می دهم تا دوباره آن احساس دیرین در وجودم جریان یابد.

    ای پرندۀ زیبا و خوشبخت، از پرتو وجود تو این دنیای تلخ برای ما سرزمین جادوئی می شود و دلهای ما اقامتگاهی است که تنها برای تو و آن نغمه های ملکوتی ساخته شده است. تو فراموش ناشدنی هستی.

    ثریا / اسپانیا

    یکشنبه شانزدهم سپتامبر دوهزارو هفت

  • دون آنتونیو

    دون آنتونیو دوراگرو ؛ از ملاکین بزرگ شهر و عاشق بی قرار

    اسب واسب سواری است ؛ مردی خوش خوراک ؛ با هیکلی

    مناسب چهره ای صورتی رنگ که ازشدت سواری وآفتاب سوختگی

    به رنگ شکلات مخلوط با مربای تمشک در آمده است !

    یکروز نزدیک غروب در خیابان باو برخورد کردم ؛ او بی هوا میرفت

    منهم بی هوا میرفتم ناگهان سینه به سینه هم خوردیم ؛ من در مقابل او

    مانند بچه ای بودم که از ترس زبانش بند آمده بود؛ اما او با لبخندی

    شیرین جلو آمد ودست روی شانه ام گذاشت و پوزش خواست از اینکه

    مر ا ندیده است ومن دستم را روی دست او گذاشتم و پوزش خواستم

    او دست مرا بشدت فشار داد وکمی نوازش کرد ؛ هیجانی در دلم پدید

    آمد سرم را بلند کردم او پیشانیم را بوسید ؛ گفتم:

    من شمارا خیلی دوست دارم واحترام میگذارم , او گفت:

    منهم همین طور ؛ تمام این حرکات درعرض دو دقیقه اتفاق افتاد او

    قیافه اش جدی شد بسنگینی نفس میکشید مقل اینکه یک خوشحالی جدیدی

    از این برخورد حداوند باو عطا کرده است ؛ پرسید :

    حال فامیلی چطور است ؟!

    گفتم همه خوبند متشکرم

    سرش را برگرداند وبه آنسوی خیابان نگاهی انداخت در تیرگی غروب

    پیشانی و صورتش حالت شگفت انگیزی داشت نگاهش نافذ وچشمانش

    برق عجیبی داشتند .

    گفت : مدتها ست که

    شماراندیده ام

    گفنم : بیمارم وخسته و بی حوصله

    گفت : دیگر چی ؟

    گفتم همین و سرم را پایین انداختم ؛ دون آنتونیو گفت :

    پس روز یکشنبه شمارا خواهم دید ؛

    گفتم انشااله؛ حتما در نماز ظهر شرکت خوا هم کرد

    دون آنتونیوی کشیش مرا دوست داشت ؛ منهم اورا دوست داشتم

    اما خوب ؛ او یک کشیش بود و …. من یک زن

    از : دفتر این زمانه

  • تولد دخترم

    تولد دخترم

     

    امروز روز بیست و سوم شهریور  برابر با چهاردهم سپتامبر

    روز تولد دختر بزرگم میباشد ؛ او در اواخر تابستان و شروع

    پاییز به دنیا آمد ؛ آنروز ها چقدر احساس خوشبختی میکردم

    ــــــــــ

     

    پاییز نه غم انگیز است و نه برگ ریز

    پاییز یک لبخند زیبایی است بر پیکر  زمستان

    پاییز زیباست

    برگهای سرخ وزرد وسبز

    خورشید خندان که کم کم میرود

    تا بخا نه اش کوچ کند

    پاییز  چون یک سایه کم رنگ

    میتابد بر تابستان

    در پاییز تلخی ها فراموش میشوند

    من در فصل پاییز خوشحالترم

    برگها را از روی زمین برمیدارم

    و در قابی میگذارم

    دلم میخواهد که تکه ای از جو یبار را نیز

    قاب کنم

    اما جویبار خشک شده

    در فصل پاییز ؛ امیدها  در آفتاب

    از کرانه های دور

    در میان دستهایم رشد کردند

    بالا رفتند و در میان سینه ام ؛ جوانه زدند

    من با آن امید ها

    وعده های دروغین را فراموش کردم

     

    دخترم  ؛ تولدت مبارک ؛ امروز تو خود مادر دو فرزندی

    امیدها را نگاه دار ونگذار که خار مغیلان سینه بی کینه ات

    را زخمی کند.

    ـــــــــــ

    دیروز نوه ام برایم روی یک تکه کاغذ طلایی وسرخ ؛ یک مرغ

    طلایی کشید و بمن داد ؛ با وگفتم :

    چرا مرغ تو در قفس است ؟

    گفت ” همه ما در قفسیم ؛ قفس طلایی ، آهنی ؛ و چوبی ؛

    اینرا نمیدانستی ؟ مامایی ؟

     

    جمعه / چهاردهم سپتامبر  دوهزارو هفت

    ثریا / اسپانیا

     

     

     

     

     

  • دگمه های سرگردان

    انگشتهایم روی دگمه ها سرگردانند

    حرف اول به کلمه گل می خورد!

    گل به عشق می زند

    و عشق به کلمه نفرت می خورد

    و نفرت بسوی شعلۀ شمعی نیم سوخته

    می لغزد

    شمع به سحر می خورد

    و سحر به آسمان بر می گردد

    و آسمان می گرید

    من در میان فصلها سرگردانم

    من اولین و آخرین پروانه ای بودم

    که در میان (کرمان) زیستم

    و زنده ماندم!

    انگشتهایم روی دگمه هاسرگردانند

    و من در جاده ای صاف ایستاده

    و به انتهای بی پایان آن

    می نگرم

    به کسی می اندیشم که:

    آئینه و چراغ مرا دزدید

    دیگر سخنی نیست

    پیوندی نیست

    سخن از نامردیهاست

    و ویران شدن زندگی ها

    سخن از آوای مرغ مهاجر است

    در میان جنگل تاریک

    سخن از ویرانی باغ است

    کسی که نه صدف را می شناخت

    ونه از مروارید درون آن باخبر بود

    او میان یک اجاق پر آتش

    و یک قابلمۀ آش پیوسته درحرکت بود

    او از جفت گیری آهوان دشت بی خبر بود

    او چمنزار را نمی شناخت

    درخت را نمی شناخت

    او زمین را می نگریست

    که چگونه می تواند پاهای ناتوانش را

    بر آن بگذارد

    او از بلندیهای برج سپیدی

    که من

    با دستهای ناتوانم ساخته بودم

    چیزی ندید.

  • هجوم خیال

    خیلی دلم میخواست که طبعی شاد داشتم ومیتوانستم در قالب طنز و شیرینی آن

    فرو روم و بنویسم ؛ اما گویا سرشتم اجاره نمیدهد ؛ نمیدانم شاید باعث وبانی

    آن ویرانیها وهجوم بی اما کشت وکشتارها و سایر چیزها ئی باشد که مرا دچار

    این اندوه کرده است ؛ به هر کجا که نگاه میکنم ؛ مشتی موجودات اثیری و بی

    اندیشه و بی اعتماد و بی اعتقاد را میبینم و هرروز هم بر تعدا داین ویرانگران

    اضافه میشود ؛ آینده را نمیدانم ونمیتوانم هم در باره اش چیزی بنویسم ؛ چه بسا

    در آینده نژاد دیگری با استعدا های خارق العاده بوجود خواهند آمد تا به تحقیق

    در باره موجودات آینده دیگری ویا گذشته بپردازند و یا شاید هم مشتی ربا ط

    بی مصرف که تنها برای بردگی درست شده اند ؛ بدون اندیشه بدون تفکرو بدون

    ایمان واعتقاد دنیای تازه ای را بسازند.

    امروز اگر از من بپرسند که چه دارم تحویل بدهم ؟ خواهم گفت : هیچ!

    و بیاد هم نمیاوروم گه چه هادیده وچه ها خوانده ام ؛ چه بسا روزی بخواهم کتابهایم

    را بسوزانم ویا آنها را مدفون سازم ؛ در حالیکه میدانم در بین آنها ستارگان درخشانی

    زندگی میکنند ؛ چع بسا گلهای زیبایی که تاب نیاورده اند زندگیشان را در این دشت

    مسموم از دست بدهند و در کنجی پنهان شده اند .

    امروز دیگر خورشید برایم چندان دلپذیر نیست ؛ خورشیدی که روزی در یک دنیای

    مطبوع و سبز می درخشید و بر روی علفها و شکوفه های درختان تاب میخورد و

    امان میداد تا ما فارغ از هر غصه ای جان ودل خودرا عمیقا در عطر روشن و درخشان

    او پرواز دهیم .

    امروز دلم میخواهد از دریا دورشوم ؛ از خورشید دور شوم و بسوی کوهستانها ی

    زادگاهم بر گردم وبه کنار آن دره تنگ و نهر کوچک بنشینم ( اگر هنوز بجای مانده)؟

    و علفهای کوچک را با دندان ببرم وهوای مطبوع کوهستان را به درون ریه هایم بفرستم

    میدانم که دیگر امیدی به بازگشت نیست وامید آنکه شاید بتوان راحت در کنار آن نهر نشست

    وجود ندارد.

    مبداء زندگیمان با چه روشنی و زیبایی پیدا شد ؛ زندگیمان لبریز از افسون بود ؛ حال چنین

    بنظر میرسد که تا بحال نیمی از زندگی و اوقات خود را بیهوده تلف کرده وتنها به یک پنجره

    دلخوش کرده که از آن میتوان دریایی مرده را دید که حضورش مرا بی امان خسته کرده است

    امروز آن روشنایی مطبوع وتسکین دهنده ؛ آن گهواره گرم ونرم و امن روح ( وطن ) گمشده

    و زمان آغاز دیگری را برایم اعلام میدارد ؛ حال باید در قرون گذشته سیر کنم و خواب

    جنگلها و کوهستانها را ببینم و کور کورانه در میان دریای آرزوهای گنگ ومبهم خود شناور باشم .

    تا کی میتوان باین خود فریبی ادامه داد و گفت :

    من خود دنیا هستم !! من به همراه دیگران زندگی میکنم و از ذهن و روح آنها بهره میبرم و سپس

    بر میگردم به رویاهای خود و همان آسمان نیلگون و شبهای پر ستاره .

    امروز دیگر نمیتوانم نامهای آشنا را صدا بزنم ؛ تنها مشتی نام غریبه که هرکدام تک تک بشکل یک

    هلال میشوند و هریک درخلاء رها شده وگم میشوندو هنگامیکه فرصتی مخواهم تا نفس بکشم در

    خودم گم میشوم و بر میگردم به روزهای مدرسه ؛ روزهای بی دردی ؛ روزهای عطر آگین و

    روزهایی که همه چیز برایم سر سازگاری داشت ؛ بوی نان تازه ؛ بوی مشق شب ؛ بوی کتابچه ها

    وبوی کتابهای ورق خورده ویادداشت نوشته ؛ و انگشتانم که مرکبی بودند .

    از : دفتر این زمانه

  • آوای

    آوای

    برای : لوچیانو پاوراتی

     

    « دام مرگ ؛ باز صید تازه ای رابرد »

     

    نگاه کن باین دنیای کور؛

    که درذهن متروک ما فقط ؛ یاد مصیبتی

    را زنده میدارد

    نگاه کن باین دنیای کور ؛ وخیل سوگواران

    و شبروان که از نیمه راه

    افسون شده بسوی شب میرانند

    فانوس خیال ؛ خاموش شد

    وگمان مبر گه چشم بیداری درچنین شبی گنگ

    آواز دیگری بگوش برساند

    چند دل درون سینه طپید ؟!

    و چقدر باید بانتظار ماند

    تا صدای پای او که از دور میاید

    باز صید تازه ای راببرد؟

    او بزرگ بود؛

    در گمان آسمان هم ؛ این پندار نبود

    من ؛ اورا چون یک آیه مقدس؛

    در میان طوفان میخوانم

    اورا میبینم ؛ مانند مردان افسانه ای

    او نبض پریشان و سینه بیمار خودرا

    به سینه باد کوبید

    او در دل من و در دشت پرغبار زندگیم

    یک سوار افسانه ای  و ماندگار

    باقی میماند

    او بازهم میخواند

    و….میخواند

    وخواهد خواند

     

    شنبه .هشتم سپتامبر دوهزارو هفت/ اسپانیا

     

     

     

  • پاوراتی

    پاوراتی

     

    لوچیانو پاوراتی هم رفت ؛

    ا مروز ساعت پنج صبح به وقت محلی !!

    آخرین پدیده خوب و زیبای آواز وموسیقی  نیز امروز به سرای باقی شتافت

    او یک پدیده استثنایی در موسیقی کلاسیک بود ؛

    شرح احوال وزندگی اورا کم وبیش همه میدانند ؛ او عاشق زیبایی و هنرش

    بود.

    چه کسی جای اورا خواهد گرفت ؟!!

    نه ! هیچکس جای کسی دیگری را نمیگیرد

    یا د او همیشه گرامی باد

     

     

    ثریا / اسپانیا 

  • تار گسیخته

     

    دلم می خواست بدانم که

    تار شکسته چه صدایی دارد

    اما می دانستم که از آن درد بر می خیزد

    او دیگر افسانه نمی گوید

    نه از نخلها، نه از سرو آزاد 

    و نه از ریشه ها

    او دلش را رها کرده

    بسوی باد.

     

    او راه درازی را طی کرده بود

    و از نسلی به نسلی دیگر خزیده

    در میان قصرهایی از زرورق

    خوابی سنگین

    در خیمه های امیران

    و …اسیران

    و …

    من …

    دلم را به سازی داده بودم

    که از سیه روزی

    زخمه اش را به باد داده بود

    من کتابی ازجنس حریر

    و به رنگ زمرد

    به دست گرفتم ومویه سر دادم

    گریه ایی به خاموشی یک شمع

    در میان دیوار تبعید

    من شعر را نقاشی کردم

    و … دلم برای آن پیر سوخت

    که سکوتی گرانبار بر لبانش

    سایه افکنده بود.

     

    ثریا / اسپانیا

  • ٢ سپتامبر

     

    زدست دشمن بیگانه چه نالی زار

    که هر چه بر سرت آید ز دست دوست باشد   

           

     

    من نه می گویم و نه پنهان می کنم، تنها اشاره ای است از روزگار گذشته. 

    امروز (دوم سپتامبر) درست سی سال تمام است که از نیستان وصل به بوستان نخل افتاده ایم و آنچه را که پشت سر نهادیم: دریایی حسادت، آبشاری از کینه ها، و رودخانه ای از عقده های فرو خفته در گلوی. 

     

    آمدیم تا در هوایی تازه که در آن این اینگونه مرارتها نباشد نفس تازه کنیم.  سی سال کلنجار رفتیم تا بگوییم که ما از وصل دور افتاده ایم و نای شکسته ایم که گریه ها در گلو دارد.

     

    در آن زمان که خانه را پشت سر نهاده و بسوی غرب آمدیم گریه ها وخنده هایمان خریداری داشت.  جوانی بود و تیر در ترکش  که با آن می شد هر مرغی را شکار کنیم.  پای به هر سرای که می گذاشتیم  سر ها در آستانه برایمان خم می شد !!

     

    ورق زمانه بر گشت.  نو آورانی با کیسه های انباشته  به بازار آمدند و ما کهنه شدیم و در آن هنگام بود که فهمیدیم که اگر یک آدم ثروتمند قاشقش به ته دیگ بخورد و صدای آن به گوش همسایۀ (فقیری) برسد  همۀ صدا ها را تحت الشعاع قرار می دهد، گوئی که تنها همین (صداست که میماند).  آنچه را که درطی این زمان آموختیم باد هوا شد و به آسمان رفت.  امروز دیگر از این افق دور نمیتوان با آ نچه را که در طی این سی سال پشت سر نهاده ایم پیوندی داشته باشیم.  اما:

     

    دیده ام دریاست اما زیر دریا آتش است

    این خلیج (فارس) را موج گهر؛ ز آن آتش است

    شعر من از عشق سوزان من امشب مایه داشت

    ای وطن مهر تو در کانون دلها آتش است

     

    سوگنامه غربت / دوم سپتامبر دوهزار وهفت

    مالاگا. اسپانیا

  • تابوت سیاه

     

    با خود زمزمه می کردم: از زیبایی های دنیای گذشته چه چیزی را بیاد داری؟  از آن سرزمین اجدادی که در آن سوی زمان قراردارد؟  آوخ، که به راستی چه فاصلۀ طولانی میان ماست.

     

    چشمانم رو به سیاهی می رفتند.  در درونم چیزی از هم می گسیخت.  اشکهایم به فرمان من نبودند و به فراوانی بر روی گونه هایم سرازیر می شدند؛ یک سیلاب درد آور و غم انگیز و علت آنرا نمی دانستم.  همه چیز تمام شده  وفرو ریخته بود. 

     

    جمع کردن مشتی زبالۀ گذشته و نشاندن آنها درون ویترین تنها یک درد مظاعف بود.  کسانی را که دوست می داشتم کم کم دنیا را به بقیه سپرده و رفته بودند، و آن اخرین باز مانده را نیز اکنون با دست خود به درون یک صندوق سیاه گذاره و با مشتی خاک گل آلوده او را پوشانده بودم.  گذشته را نیز با او بخاک سپردم.  هیچ میلی نداشتم که خاطره ها را جلوی چشمانم دوباره زنده کنم. 

     

    در همۀ این سالها که مانند برق گذشت من افسوس می خوردم که چرا او اینجا نیست و حال با میل و رغبت تمام او را به درون این صندوق چوبی گذاشته و هیچ تأسفی هم نمیخوردم.

     

    سالهای دور مانند برفهای سر قله ها آب شدند و فرو ریختند و من در میان این سیلاب آهنگهای گم شده را به روانی آب یک رودخانه آرام می خواندم.  حال چه سعادتمندم!  حال می توانم در میان همۀ کتابهایم که لبریز از اندیشه و عقیده بزرگان و شعراست دنیای روح خود را و اندیشۀ خود را بیابم و آن را آبیاری کنم.  گذاشتم او در اعماق همان تابوت سیاه بماند تا بپوسد.

     

    از دفتر: این زمانه

     

    ثریا / اسپانیا

     

  • پیام گل

     

    آن گل سپیدی که روئید در مرداب

    و خشم باد او را به زیر افکند

    آهسته در گوش باد گفت:

    ما را برای تو پیامی است

    مرداب خشک می شود

    من فرو می روم

    دوباره جوانه می زنم

    در خاکی دیگر

    و خواهم رست

    تو دیگر مرا نخواهی شناخت.

     

    ……..

     

    در انتهای جاده  ابر پنهان بود

    بانتظار گریستن

    آسمان مغموم بود

    به انتظار خورشید

    زمین ساکت بود در انتظار نمی باران

    و به آسمان می نگریست

    راه اندیشه ها بسته شده بود

    و نشانی از آن نبود

    چرا اینهمه خون؟

    چرا اینهمه آتش؟

    آیا شکوه بی شکوه بی تباران که

    بر فراز دنیا می گردند

     بدین گونه چشم دنیا را گریان ساخته اند

    و ما به چه حکمی گردن نهاده ایم؟!

     

    ثریا / اسپانیا

  • صبحگاهان

     

    سپیدۀ صبح صبوری مرا دید

    برگشتن مرا دید

    رفتن مرا دید

    و قلب پاره شده ام را که به دست گرفته بودم.

    سپیدۀ  صبح  

    مرا بدرقه کرد

    او می دانست که سرنوشت کجاست 

    او می دانست که من از شب گریختم

    تا به چشمۀ زلال صبح روشن برسم

    او می دا نست که من شب و سپیده را بهم

    پیوند داده ام

    او با شکوه فراوان ناظر رفتن من بود.

     

    ناظر رفتن زنی با پیراهن سپید

    و توری بلند با پای برهنه

    و دستان صلیب شده بر روی

    دو پستان برجسته اش.

    او می دانست که شب گوشواره های مرا دزدید

    و من … بدون هیچ زیوری

    بسوی او بر می گردم.

     

    ……….

     

    دیگر میلی به آن جزیرۀ مرجان ندارم

    دیگر نمی خواهم کسی را بیابم

    که بوی ترا با خود بیاورد

    دیگر مجال آن نیست که

    درساحل قدم بزنیم

    و از سبزه و نسیم دیروز بگوییم

    و اندوهمان را

    که مانند سرب داغ

    درسینه هایمان بسته می شود

    با عطر نفس یکدیگر پاک کنیم.

    رنگین کمان ناپدید شد

    گلها خشکیدند

    و من نشستم بپای شراب سرخ انگوری

    و دل رها کردم درجویبار سنگی

    در حالیکه آرزو داشتم بر بستری از سبزه های

    تازه بخوابم

    مست مست …                              

     

    ثریا /اسپانیا

  • همزاد

     

    من این نکته نوشتم که غیر ندانست 

    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

     

    سلام همزاد عزیز!  امروز می خواهم یک روایتی کوتاه دربارۀ تو وخودم بنویسم.  ما هردو با فاصلۀ یکسال تفاوت به دنیا آمدیم.  تو در کلاس آسمانی، شاگردی خوب و کوشا بودی.  به همین دلیل هم معلم آسمانی ترا برگزید و مبصر دنیا کرد.  اما بمن دو پر کوتاه مثل پروانه داد و مرا از کلاس به زمین فرستاد. 

     

    من در کلاس، تنبل و بی حوصله و خارج از آنچه که باید یاد بگیرم تا در دنیای آینده آنرا بکار بندم.  فقط نظاره گر ابر ها و ستارگان و ماه و خورشید و ستایشگر معلم مهربانمان بودم.  در میان راه جادوگر سرنوشت با یک قیچی بزرگ همان دو بال کوجک مرا نیز برید و من باسر به میان یک دشت خالی و خشک و بی آب افتادم.  در عوض فرشتگان درگاه باریتعالی برای تو تختی آماده کردند و با چهار نگهبان بهشت ترا به زمین فرستادند.

     

    هر دو تنها به دنیا آمدیم بدون خواهر و برادر و خیلی زود پدرانمان را ازدست دادیم و در خانۀ (دیگری) رشد کردیم.  جادوگر سرنوشت ترا بیشتر دوست داشت، چرا که ترا به عرش رساند  ومرا به بوریا.  اگر من عجله نکرده بودم و زودتر از تو به زمین نیامده بودم شاید وضع عوض می شد!!!

     

    پدران ما هر دو در یک محل و کنار هم بخاک سپرده شده بودند، اما هنگامی که تو با پسر شاه پریان عروسی کردی به دستور تو رفتند تا آرامگاه پدر ترا بیارایند و میله های آهنی مفبره پدر تو گور پدر مرا ناپیدید ساخت!! هر دو به فاصلۀ یکسال به خانۀ بخت رفتیم.  (باز من عجله کردم و زودتر از تو رفتم)؟!  تو با پسر شاه پریان عروسی کردی و من با پسر مادر فولاد زرۀ دیو.

     

    همزاد عزیزم، نگهبانان بهشت که ترا از عرش به زمین آوردند همیشه مواظب تو بودند و هنوز هم هستند! اما من تنها، بدون همراه و همزاد و هیچ توشه ای در کویر براه افتادم.  تو در شهر جادویی در میان فرشتگان زمینی سرگرم خوشی و کامروایی بودی، و من در زمین خشک بی برکت به دنبال سراب و آب می گشتم.

     

    همزاد عزیزم، هر دو خیلی زود تنها شدیم  و نشستیم به خاطره نویسی ایام خوش و ناخوش گذشته.  خاطرات ترا مانند برگ زر بردند و خاطرات من در میان جعبه های مقوایی بوی نم گرفت!!؟

     

    نگهبانان بهشت هنوز مواظب تو بودند اما من میان جادوگران سیاه پوش از ترس بخود میلرزیدم.  همزاد عزیرم، شاید تو قبلا در آسمان شاگرد خوبی بودی که ترا با این شکوه وجلال به زمین فرستادند، کسی چه می داند؟ مرگ ما هم بفاصله یکسال تأخیر اتفاق خواهد افتاد: اگر من بروم سال بعد نوبت توست!!

     

    فرق این مرگ این است که مرگ تو پرسر وصدا و دنیا گیر می شود، اما مرگ من در سکوت و بی کسی و تنهایی اتفاق خواهد افتاد.  امروز تنها یکی از خانه های تو در اطراف دنیا دارای بیست اطاق است، و خانۀ من تنها یک اطاق می باشد!  تو در شهر فرشتگان در میان خیل سواران و نگهبانان بسر می بری و همۀ درها به روی تو باز است. اما من درجهنم نشسته ام و همۀ دربها به رویم بسته است.

     

    همزاد عزیرم تو هیچگاه مرا نخواهی شناخت و نخواهی دانست که کی هستم.  امروز صبح که مشغول درست کردن صبحانه ام بودم بیاد تو افتادم و فرق میان صبحانۀ خودم با تو بیادم آمد.  برای تو از بهترین نوع میوه ها و مرکبات سبدی زیبا درست می کنند و روی میز گرانبهایی با ظروف قیمتی می چینند و بهترین نانهای شهر را برای صبحانه تو آماده می کنند و از نوع بهترین قهوه و شیر واقعی و کره و خامه و مرباها برایت یک صبحانه عالی ترتیب می دهند و نگهبانان بهشت هم مواظب هستند تا پشه ای روی آسمان صاف زندگی تو پرواز نکند!

     

    همزاد عزیزم با همه اینها که گفتم، اما، من از تو خوشبخترم، برای آنکه (آزادم).

  • نقطۀ عطف

     

    همه مست بودند و گیج

    و از ماندن و پوسیدن رنج می بردند

    در نشئۀ الکل به دنبال گنج می گشتند

    هر کسی به دنبال قایقی بود

    و پاروها را می خواستند

    تا هرچه زودتر خود را به (دریا) برسانند!

    صدای خستۀ من بجایی نمی رسید

    صدای من رنگ سرخ و تند طوفان را نداشت

    صدای من تنها در چهار دیواری خانه ام شنیده می شد

     

    تا آنکه….

    برق خنجر های تیز و برنده را بچشم دیدم

    و نالۀ شبانۀ یک شبگیر را که روی مدار (انقلاب)

    نقطه می گذاشت…

    و…. دور خود می چرخید

    من بی گناه بودم

    ما همه بی گناه بودیم

    حال غمگین و دلتنگ

    در عرصۀ این اطاق حقیر

    در میان سکوت این مرداب

    کم کم بو خواهم گرفت

    مانند همان ماهیان بو گرفته

    که از آب بیرون افتادند

    تلاش کردند تا زنده بمانند

    اما ……. گندیند.

     

    چه زمانی در آرزوی رسیدن به دریا بودم؟

    هیچگاه، هیچگاه…

    من آرزو داشتم که رودخانه ام پر آب شود

    و …سر چشمه اش خشک نباشد

    آرزو داشتم ستونهای بزرگی را که داشتند شکل می گرفتند

    به آسمان برسانم

    حال در کجای این شهر بی نشان من

    آبشاری را بیابم

    و بانتظار سبزه زاری بمانم؟