Author: Soraya

  • فسون

    فسون

     

    …. وفسونی که به گنده شد لاشه یک زندگی

    مرده چه گور مینشاند همه را…..

    و.. همه میترسند

    که تن این گنداب

    نرساند زنی  به لب ایشان آبی

    یا گل آوده به تن ریخته دیواری

    می افکندشان

    بیش وکم شاید به سر

    همه میترسند

    که تن گنده عفریت زنی

    به سپیدای  خو روپوش دروغ

    نکشد آنها را دربر

    از” نیما یوشیچ ؛ شعر ناقوس 

    در کتاب انجیل  ( لوکاس ) 39/ 7+ بدینگونه آمده که:

    عیسی مسیح با زنان رابطه بسیار لطیفی داشت ونسبت

    به آنان بالطف ومهربانی رفتار میکرد حتی بازنهای بدنام

    نیز با مهر وملاطفت روبرومیشد ودر روز به صلیب کشیدن

    او تنها زنان در کنارش بودند ؛ همه یاران وپیروانش فرارکرده

    اورا تنها گذاشتند ؛ حتی در جایی نوشته شده که روز سوم

    وروزبرخاستن او از گور بر مریم مجدلیه ظاهر شد.

    او هرگز زنان را تحقیر نمیکرد.

    در عوض پاوولوس یکی از پیروان وجانشین او صریحا در

    کتابش آورد که : زنان انسانهای طبقه دوم وزیر دست مردان

    میباشنداو مینویسد  که زنان باید در جمع ساکت باشند واجازه

    سخن گفتن ندارند ؛ گفتگوی زنان در میان جمع شرم آوراست !

    ( اگر امروز زنده بود  بطور یقین خودکشی میکرد که میدید زنان

    در صحنه سیاست چگونه میدرخشند ) .

    پاوولوس مسینویسد :

    زنان باید درخانه فرمانبردار شوهرانشان باشند وهمچنان که از خدا

    اطاعت میبرند باید از مرانشان نیز اطاعت کنند !!

    14/34

    پاوولوس  مینویسد زنان باید سر خودرا بپوشانند در غیر اینصورت

    مانند این است که سر خودرا تراشیده اند .

    ” در آن ایان سرفواحش وزنان بدنام را میتراشیدند ؛ “!!

    با چنین برداشتهایی هیچگاه نمیتوان جناب پاوولس را پشتیبان حقوق

    زنان دانست .

    در عین حال او می نویسد : هیچ غذایی در دنیا حرام نیست هرچه راکه

    جلویتان گذاشتند بخورید ودر کار خدا دخالت نکنید چرا که اوهمه چیز

    را خلق کرده است.

    امروز روز ( عشا ق ) نامگذاری شده است روزیکه دکانداران

    برای فروش اجناس خود آنرا ساخته اند  تاجاییکه گل رز

    سرخ دربازار سیاه بفروش میرسد !!

    درحالیکه امروز روز آزادی زنان است در ایام خیلی دور در

    سر زمین ما این روز را روز” زنان” نام گذاشته وبه آنها هدایایی

    میدادند واز کارخانه وهمه کارهای دیگر امروز معاف بودند

    این روز هم مانند همه روزهای زندگی ما برباد رفت ودیگران

    در هوا آنرا گرفتند ونامی دیگر برآن نهادند ودکانی دیگر بازکردند

    سالهای شادی ؛ روزهای خوشبختی ؛ مانند آبهای بهاری ,

    شتابان گذشتند.

    ثریا / اسپانیا

    14/ 2/2008

     

     

     

     

     

     

     

     

     

  • تماشاخانه

    تماشاخانه

     

    نه ! صحنه خالی بود

    سکوت بود

    دریک تماشاخانه

    آنچه که دیدم باچشم گریان

    بر باورم نبود

    نقشی بردیوار؟

    نقش گرسنه ای ؛ شکم بر پشت

    چسپیده

    که تمنای نان میکرد

    ودر سوی دیگر

    جنبش و هیاهو

    اندیشه ها واحسا س گم شده

    زیر داغ شهوت

    شراب ورقص بی پروای شکم

    سینه های لرزان؛  گردش کمر

    باسن

    لکاته های تازه رشد کرده

    در کسوت الهه های زیبایی

    بی خبر از اشک آن کودک

    وتن نمناک مادر

    در انتظار پا داشی از

    …. بزرگ بودند

    ………..

    آه ! آی عاشقانه شبانه

    که سرهای خودرا در میان

    شانه هایتان

    فروبرده اید

    و بروی خاک غریبی

    خوابیده اید

    بپاخیزید

    مردان وزنانی پر توان

    ونیرومند

    که برزمین نشسته به دوریک شمع

    وخودرا گرم میکردند

    هم اکنون ایستاده اند

    ……

    ما کولیان آواره جهان

    با یک دروغ بزرگ

    سرنوشت خود را به دست باد

    سپردیم

    و سر به آسمان

    که همچو قیر سیاه بود

    با پاهای لرزان ؛ ایستادیم

    آی ؛ عاشقان شبانه

    خاموشی سنگین وخواب

    را فراموش کنید

    وصدای خودراچون نسیمی

    بر شاخه های خشک درختان

    جوان سر دهید

    آنها را دریابید

     

    ثریا / اسپانیا

     

  • بجرم شرب

    بجرم شرب ؛ مجازات مرگ

     

    زین آتش نهفته که در سینه منست  ؛

    خورشید شعله ایکه درآسمان گرفت

    حافظ

     

    شهامت روح وبلند پردازی  لازمه مردان خداست

    امروز ما در دنیای مذهب بره زباد داریم در

    صورتیکه به شیر بیشتر محتاجیم .

    حقیقت مانند آفتاب است که تنها عقاب میتواند در

    آن خیره شود .

    کسانیکه از فرط داشتن همه زیباییها وظواهر زندگی

    نداشتن را احساس نمیکنند ؛ اما یک انسان حساس که

    میتواند خوشی های زندگی را در تمام ریشه و عمق

    وجودش حس کند باو فرصت بهر ه بردن ار خوبیها

    و زیباییهای دنیا را نمیدهند و او آنها را در دوردستها

    بلکه در شیشه شیطان میجوید درعین حال خویشتن را

    در نشیب زندگی خیلی پایین  ودر دهانه یک باتلاق

    فرو برنده نیستی احساس میکند

    بالا ؛ بر فراز آن تپه روشن آفتاب هست ؛ گرمی حیات

    هست ؛ امواج رنگارنگ آرزو وامید هست  ؛ غوغای

    نشاط انگیز زندگی هست  فروغ نوازشگر عشق ومستی

    هست ؛ اما ؛ او آن جوان وجوانان دیگری از دست یابی

    به آنها محرومند ؛ وهمه از دسترس آنها دور است , دور

    وبان بهشت گمشده راهی ندارند ؛

    در پیش پای آن جوان تازه نورسیده ؛ جر تاریکی مهیب

    و ناپیدای کرانه نیستی چیزی وجود ندارد ؛ او محکوم است

    محکوم به فرو رفتن  درکام این چاه عمیق … مردن وبردن

    همه آرزوها را بهمراه .

     

    پنچشنبه

    8/2/2008

    ثریا /اسپانیا

  • آن غریبه

    آن غریبه

     

    بوی اورا که در ( اوج ) افتخار !!!!

    بود

    ببرکشیدم

    بی آنکه زنده باشم

    از بوی ا و مسموم

    و در زیر خاکستر بجا مانده

    مدفون شدم

    بوی تلخی ؛ حکایتی بود

    از بوی برگهای متعفن آن درخت پیر

    هوای سالم خانه ام سنگین شد

    گلهای باغچه کوچکم افسردند

    میان دو چشم سنگی ا و

    و دو چشم سرشار از پشیمانی من

    برقی جهید

    آه …… ما تا چه اندازه

    بهم بیگانه ایم

    آنهمه روزهای جوانی

    آن ایام

    تنهانگاهم بسوی خراباتی بود

    که او خانه داشت

    بدون آنکه بدانم

    در آن دوچشم سنگی و بی رونق

    انبوه فاصله ها را دیدم

    این خیرگی

    این بیشرمی

    و مردن اورا

    در سایه سوخته آوارگی ها

    ……..

    تابستان دو هزارو چها ر

     

  • اندوه فراموش شده

    اندوه فراموش شده

     

    قصه ها وغصه های فراموش شده ام

    و….

    اندوه یک مادربزرگ

    در آستانه یک درگاه تاریک

    بانتظار پنجره ای که به روزن

    خورشید باز میشود

    بانتظار عطر سبزعلفهای وحشی

    وآهنگ بال کبوتران

    نرمش رقصی درمیان یک بازوان

    ستبر

    در میان یک سینه فراخ

    نمیخواهم حامل این کوله بار

    اندوه باشم

    آنهارا برزمین میگذارم

    همه اندوه وغصه های فراموش شده را

    قصه های یک مادربزرگ!!!

    بانتظار آ ن عقاب مینشینم

    وبه آسمان چشم میدوزم

    تا کبوتری بابرگی در منقار

    بسویم پرواز کندوبمن نوید بدهد

    بانتظار دستهای ناشناخته

    و….

    گم کردن اشتباها ت بی جبران

     

    ثریا / اسپانیا

    23/1/2008

     

     

  • دزد سوم

    دزد سوم

     

    سه نفر دزد خری دزدیند

    سر تقسیم بهم جنگیند

    چوبودند سرگرم زدو خورد

    دزد سوم خرشان را زد وبرد

    مرحوم سعدی !

     

    ایران منطقه وسیع و پروسعتی است

    برای همه جا دارد ( بغیرا ز ایرانیها )

    ایرانیان درخارج مشغول زدو خورد

    وترورشخصیت ونابودی یکدیگرند

    وخوب !!نقشه اربابان بخوبی اجرا میشود؛ ایران

    برای برادران آواره فلسطینی هم جا دارد

    هر چه باشد آنها هم حق آب وخاک دارند

    حال اگر دولت حسنی مبارک نتوانست آنها

    را جای بدهد راه نزدیکتر شده آنها میتوانند

    به خاک ایران زمین !! بروند ودرآنجا با

    کمال راحتی وخوشی زندگی کنند .

    ما را چه باین فضولی ها ؟!

    این قصه از آن بایت آوردم تا اگر روزی مردم

    حرف آخر را زده باشم وبگویم ما تا چه حد

    میهمان نواز هستیم وصاحبخانه کش .

    باتقدیم بهترین اردات ها

    ثریا /اسپانیا24/1/2008

     

     

     

  • سوزان پلشت

    سوزان پلشت

     

    او هم مرد؛ سوزان پلشت ؛ هنرپیشه زیبایی که

    درگذشته خیلی ها مرا به او شبیه میدانستند!!!

    همسن من بود ؛ چه حیف ؛ چقدر زیبابود وچه

    صورت مهربان ونجیبی داشت .

    امروز  که رکن اساسی زندگی از من گرفته شده

    وبا از دست دادن سلامتی ام ؛ همه آن اعتما د

    واعتتقا دی را که بخود داشتم ؛ از دست داده ام

    حال نظیر یک تماشاچی در مقابل سن نشسته ام

    که دیگران مشغول بازی یک درام پرهیاهو هستند

    گاهی از اوقات به نمایش غم انگیزی که در گذشته

    دیده بودم فکرمیکنم ؛ زمانی به صحنه های پر جذبه

    وپرکشش و زیبای آن زمان میاندیشم ؛ امروز پرده

    فروافتاد وچراغها خاموش شدند وتما شاچیان ناگهان

    ناپدیدگشتند ومن بهت زده مانند همان هنر پیشه پیر

    روی صحنه وروی یک تخته ناصاف ایستاده و به

    انتظار دستور ( راهنمایانم ) هستم .

    چه سالهای خوبی بودند ؛ سالهایی که سوزان پلشت

    روی پرده میدرخشید سالهایی که همه راحت در امن

    وامان زندگی میکردند وچنان آسوده بودند که هیچ خیال

    ناراحتی وهیچ احسا س خطری آنها را نمی آزرد .

    جنگها در دوردستها اتفاق میافتادوکسی احساس خطری

    نمیکرد .

    اما ؛ ا مروز آن احسا س امنیت وراحتی ودوراز خطر

    زندگی کردن درهیچکس نیست ؛ همه عوض شده اند و

    همه از زندگی بیمناک ؛ من نمیدانم خودم تا چه اندازه عوض

    شده ام اما میدانم باندازه دیگران ؛ نه ! .

    همین امر مرا متوحش میسازد به هر جمعی که نگاه میکنم

    گویی درمیان آنها بیگانه ام ؛ تنها وبی کس انگار که از دنیای

    دیگری آمده ام وبه زبانی نامفهموم حرف میزنم که کسی نمیفهمد

    بلی ! آدمها دیگر آن آدمهای پیشین نیستند وآن دنیایی راکه همه

    آنرا دوست میداشتیم دیگر وجود ندارد .

    تنها چیزی که د رما باقی مانده ؛ همان احساس غرور وکمی از

    زندگی گذشته ؛ حال میاندیشم که اگر چه شکست خوردم وهمه

    چیزم را ازدست دادم اما این امرهیچ احسا س ناپسندی را درمن

    به وجودنیاورد؛ شکستم اما متلاشی نشدم وهنوزخودم راروی پا

    نگاه داشته ام با آنکه میدانم دیگر ( خانه ای) وجود ندارد که در

    آن احساس امنیت وآسایش کنم .

    دنیای پریشان ودرهم برهمی است وکمی ترسناک .    ثریا.اسپانیا

     

     

     

     

  • تردید

     تردید؛ چرا ؟

     

    در آن شب که تردید کردم

    از برق نگاهت ترسیدم

    قلبم از هشیاری بیدار ذهنم

    خبر میداد

    تو کجا؟ من کجا؟

    راهمان دور بود

    از سبزه زارها

    از بوستان پرصفای زندگی

    جدا بودم

    آن شب در میان تردید ها

    و… شک

    زورق عشق ؛ مرا

    به موج بستر آیینه ها برد

    سایه ی لغزید

    ترس دوباره درمن راه یافت

    در میان آن لرزش

    نقش پای ما پیدا بود

    جویبار رخنه آب

    سایه ترس مرا از بین برد

    بتونزدیک شدم

    در دورافتاده ترین نقطه زمان

    ما میوه ممنوعه را چیدیم

    بی پروا آنرا بلعیدیم

    بی تابی ؛ شور و عطش

    درخشش آن میوه ممنوعه

    و….

    وسوسه چیدن آن

    ما را بسوی سایه برد

    سایه ها مارا پنهان کردند

    و تو ؛ نزدیکترین شاخه را بمن نشان دادی

    من آنرا در خمیدگی شکننده غرورم

    چیدم

    و…

    به پای تو گریستم

     

    از : دفتر ا ین زمانه

     

  • مویه کن سرزمین من

    مویه کن سرزمین من ؛ مویه کن

     

     

    ” زمانیکه ترس بر ملتی حکومت میکند ؛کیست که بتواند از سرزمین محبوب خود لذتی ببرد “

     

     » آلن پیتون «

     

    سرزمین رویایی آ لن پیتون  سرانجام به آزادی رسید ؟! یا نرسید نمیدانم .

    اما ما روزی یک نمایش کوچکی در محل فرهنگی سرزمینمان ترتیب

    دادیم که بازیکنان آن عبارت بودند از :

    فرشتگان آهنی سرزمین یخ ؛

    مردان رشید چین سرخ

    احزاب ک . م. ل. ه

    برنامه ریزان بازوی راست وچپ خطه آذرا بادگان

    و حامیان بزرگ خلق نادان  که همه در خواب خرگوشی بسر میبردند .

    ما به تماشا نشستیم ؛ تا پرده سوم هم تمام شد؛ لکن بازگیران هنوز در

    صحنه ببازی خود ادامه میدا دند ؛ تماچیان برصندلیها میخکوب ؛

     سپس هرکدام به طرفی خزیدند ؛ عده ای به روی صحنه رفتند

    وبا بازیگران همراه شدند ؛ آوخ … چه نمایش چندش آوری ؛

    عده ایکه بازی کردن رابلد نبودند زیر چرخهای ارابه حامل لباسها ونقابها ی

    بازیگران کشته شدند .

    نیمی به سوراخ موشی پناه برده بانتظار یک معجزه بزرگ نشستند ونیم دیگر

    همچنان مات ومبهوت باین خیمه شب بازی طولانی مینگریستند و گویی باور

    نمیکردند ویا میپنداشتند که دچار کابوس شده اند .

    پرتا پ شدگان پیر شدند ؛ سالخوردگان دنیارا با حسرت گذشته ترک گفتند ؛

    کودکان تازه متولد شده از شنیدن نام کشک ورب انار آب دها نشان سرازیر

    میشد .

    قوطی های محتوی خورشهای مطلوب وخوشمزه بادمجان ؛ فسنجان ؛ کشک

    بادمجان ؛ قورمه سبزی ” جان ” محصول کارخانه جات مشهور میم  . ران

    و میم . نان  وتافتون برشته ولواش نازک ودکه کبابی با عرق وپاچه ولوبیا

    راه افتاد .

    کهن سالان به دنبال یک لانه بودند تا باسن بزرگ خودرا درآن جای بدهند

    واز مغازه های سمعک فروشی به عینک فروشی بروند تا فراموش کنند که

    روزی سرزمینی ( محبوب ) داشتند .

    مویه کن سرزمین محبوب من ؛ مویه کن ؛

    واین هنوز پایان راه نیست  ؛

    خورشید بر زمین میتابد

    وآنهاییکه بازی را بلدند از آن بهره وقوت میگیرند

    وتنها ( ترس) برای ما میماند , ترسی ناخود آگاه که برجسم وجان فرزندان

    به دنیا نیامده ما هم اثر خواهد گذاشت .

    مویه کن سرزمین من ؛ مویه کن

     ………….

     

    فرشتگان فرود آمدند

    ورشته تسبیح گسست

    گمان مبر که این خلق نادان

    بپذیرد فریب این شیاطین را

    با نعره های خشم

     

    مگذار که زمان بکام این سیه دلان

    بماند

    مانند یک شمع بسوز

    درخشان باش

    بشیوه نو اختران باش

    اگر چه ( جهان پیر است بی بنیاد)

    تو جوان باش

    ای ستاره خاموش

    نگاه کن که رنگ جهان دگرگون است

    سرود رزمیان خاموش شد

    وآنها درازای نا ن

    جانشان را در باتلاقها میبخشند

    وبجای  آ نها که پیروزی را به دست میاورند

    کیسه های سنگین زبا له

    دریک خط مستقیم

    آواز میخوانند و…..

    مدال ها برسینه آنها نصب میشود

    وجانباختگان در گورهای ناشناخته

    پنهان میشو ند .

    غریو شادی خاموش شد

    وزمان …..

    دیگر زمانی نیست

     

    ثریا اسپانیا

    تقدیم به : عمو محمود

     

     

     

     

     

     

     

     

  • شبستان

    شبستان

    شعری از : محمود کیانوش

     

    شب گذشت از نیمه وبامن

    خواب وآسایش نشد همگام

    پلک هابر هم نیامد نرم

    دل نشد آرام

    ….

    خواب ؛ دورا ز پنجره ی بیدار

    دورتراز چشم جان آزار!!!

    چشمها خسته؛ اماهمچنان در پویه با پندار؟

    طاق شالی است سنگی وسرد

    که برو گسترده دست شب

    بر تن بیجان شهر مانده از رفتار

    ….

    با آوردن این قطعه شعر دیدم ( بهتر ا ست درست رونویسی کنم )

     

    ثریا اسپانیا

    جمعه 4/1/2008

     

  • روز دوم

    روز دوم

     

    امروز هوا دلگیر ؛ ابری و مه همه ساحل رافرا

    گرفته است ؛ آب دریا بالاو پایین میشود و امواج

    کف آود حبابهای خودر اکه زاییده یک مادر غیر

    طبیعی است با خود بسوی ساحل می آورد تا آنها

    کم کم تغیر شکل دارده و بمیرند.

    باران کمی شروع شده و من با ین بازی شیطانی

    طبیعت مینگرم .

    در درونم هیچ هیجان و شادی موج نمیزند بلکه بیشتر

    اندوهگین هستم .

    خیال میکردم که از هر وسوسه و تشویش خاطری

    به دورم ؛ حال فکر میکنم که روزی ماهم مانند همین

    ستاره های دریایی و کف آلود  در یک ساحل غریب

    و دورافتاده تبخیر شده و فراموش میشویم .

    به آسمان نگاه میکنم , آسمانی که میلیونها انسان را با عقاید

    و ایده های مختلف به زیر بال خود گرفته حال در پنهانی ترین

    افق  با دریا پیوند میخورد ؛ امواج دریا با سرعتی ناگفتنی

    به تخته سنگها  میخورند و دوباره خیز برداشته با سرعت

    بیشتری به دیواره های خزه بسته بر خورد میکنند.

    نه میخواهم چیزی بنویسم و نه چیزی بخوانم اکثر روزها معمولا

    یک دفترچه با چند خودکار با خود میبرم واز هر گوشه چیزی

    پیدا کرده و روی کاغذ میاورم ؛ اما امروز همه برگهای دفتر من

    سفید ماندند؛ تنها می اندیشم  در اینجا در کنار دریا اندیشه های

    متفاوتی که بیشتر ( قدیمی ) هستند ! در مغزم بوجود میایند.

    این یکنواختی مرا به ستوه آورده روزی خیال میکردم یک هیجان

    برایم بهترین است طبیعت بمن کمک میکرد و من ساده ترین

    داستانهارا روی کاغذ میاوردم اما آنهم کم کم فرسوده شدو حوصله

    مرا سر برد ه است .

    معنی زندگی چیست ؟ ما بیهوده گمان میبریم که همه چیز در خود

    زندگی است و امروز فهمیده ام که زندگی را میتوان در میان خلاقیتها

    پیدا کرد و من چیز تازه ای خلق نکرده ام تنها بر روی دوش مردان

    بزرگ سوار شدم و به آسما ن نگریستم و خیال میکردم میتوان ستاره ها

    را چید ؛ خیال میکردم که هدفی یافته ام کاملا مناسب ؛ حتی ازهیجانهای

    درونیم نیز غافل ماندم ؛ خیال میکردم که به مفهموم واقعی زندگی بهتری

    دست یافته ام ؛ اما دیدم دیر است ؛ خیلی دیر این کاررا شروع کردم چرا که

    زندگی سخت تراز گذشته جلوی پاهایم ایستاده و مرا به مبارزه میطلبد.

    دنیا ومردمش بکلی عوض شده اند و منکه همیشه در اعماق دلم به یک صلح

    و آرامش فکر میکردم حال بنظرم زندگی یک تراژدی پنهان و در ظاهر یک

    کمدی مسخره و بی مزه ؛ جدی بودن وحشتاک است وستایش روزشب یک سرگرمی .

     

     

     

     

  • بی دظیر

    بی دظیر

     

    قرا ر نبود بنویسم ! لکن مرگ بی نظیر ( بوتو) مرا وسوسه کرد

    یک سراینده ( پشتو ) میگوید :

    آهای مردم ؛ یک نوشته از او بگیرید

    مبادا که او هم فریبکا رباشد.

    من آدم سیاسی نیستم وبه شدت هم از این میهمانیها فرار میکنم

    اما چند نکته مرا ودار باین نوشتار کرد :

    اول آنکه من نمیدانم جناب مسعود بهنود اینهمه اطلاعات دست

    اول را ازکجا گیر آورده اند که درباره خانواده بی نظیر بخصوص

    مادر او نوشته اند : که ایشان از فامیل صابونچی واهل اصفهان!!!!

    بوده اند ؛ در حالیکه نصرت بیگم ودوخواهرش بنام نزهت وعفت

    ( حریری ) اهل کرمانشاه و کرد تبار بوده اند ( البته با بنده نسبتی

    به هیجوجه ندارند) .

    و سرانجام مایه تاسف است که این زن درعین جوانی وزیبایی وقدرت

    دنیا را ترک کرد چه بسا میتوانست واقعا آزادی ودموکراسی را برای

    سرزمینش و زنان بدبخت آن خطه بیاوردا ؛ البته نه با آش رشته نذری

    و انداختن سفره حضرت بی بی رقیه و یا چراغ روشن کردن در صحن

    امام زاده صالح !!

    نمیخواهم باین نوشته جنبه شاعری و یا سیاسی بدهم برایم مردن زنی

    آنهم با این وضع دلخراش و غم انگیر بسی دردرناک است.

    زنی که پیشرومردان فبیله اش بود زنی با تحصیلات عالی زنی از یک

    خانواده مرفه که با سر سختی تمام میکوشید سرو سامانی به کشورش

    وزنان آنجا بدهد .

    باز هم دست مردی از آستین بیرون آمد و سینه اورا هدف قرارداد.

     

    ثریا / اسپانیا یکشنبه

     

     

  • سال نو وسلامی نو

    سال نو وسلامی نو

     

    برای هر فردی در دنیا دو روز  در عمرش مهم است .

    یکی روز تولد ش  که در روزگاران گذشته برای بزرگان اهمیت بیشتری

    داشت وبرای مردمان عادی تنها یک آغاز و یک گذشت دوباره عمر !

    و دیگری آغازسال جدید .

    سال نو وولادت آن در هر سرزمینی برا ی ملت آن پر ارزش و شاید

    تا اندازه ای مقدس هم باشد  وهنور با اینهمه بالا پاین شدن زندگیها

    و سرزمین ها کسی نتوانسته است که ار کنار سال نو بی اعتنابگذرد

    در اینجا ؛ نوای ناقوس ها ی کلیسا میتواند در در واقع بشارت ونوید

    سال نورا بدهد.

    شاید عده ای برای سال گذشته دریغ وافسوس بخورند ئ عد ه ای شاد

    که سختی های کهنه را پشت سر گذ ا شته وچه بسا سال جدید برایشان

    سعادتی به همراه داشته باشد !؟ .

    لکن , من میل ندلرم که بر سالهای گذشته خط بطلان بکشم  وبکلی آنها

    را فراموش کنم ,  هر چه بوده دست تقدیرو سر نوشت در آن دخالت

    داشته است  میل ندارم که گرد نسیان بر روی آنها بنشیند.

    سالهای جوانی من بهترین ا یام بودند و من در دلبستگی هایم غوطه

    میخوردم  وآن کمبود کو.ته نظری و نا پختگی جوانی را به هیچ مینگرم

    امروز کم وبیش هر کسی افکارش بگذشته بر میگردد وزمانی میرسد

    که  از شخصیت فعلی خود بیزار و گریزان میشوند.

    من آن کودکی  را که هفتاد سال بیش نامش ( فلان) بود هنوز دوست

    دارم و همه دگرگونیهایش را نیز می پذیرم ؛ آن کودک امروز مادر

    چند کودک دیگر است .

    امروز خزانهای زیادی بر بهار زندگیم گذشته  در عوض صاحب

    تجربه هایی شدم که گردش ایام  در نهادم به ودیعه گذارد.

    تنهایی دلپذ یری دارم ؛ راضی وخشنود ؛ عاشق زمین سر سبز و

    درختان سر به آسمان کشیده میباشم وتنها آرزویم این است که همیشه

    در همین سن !! باقی بمانم ؛ نه میلی به ازدیاد ثروتم دارم ونه میلی

    به زیباتر شدن ؛ همین آسایش نسبی برایم کافی است .

    شاید کسانی باشند که میلی به تماشای طلوع و غروب خورشید و

    آسمان آبی نسیم صبحگاهی گردش در تنهایی ولو شدن وبیکاری در

    ایام تابستان ؛ سبزی وطراوت دشتها وکوهستان و در جو همه اینها

    یک حظ روحانی و یک موسیقی دلپذیر را نداشته وچندان آنرا احساس

    نکنند.

    اما من  همه آنها را در درونم کاشته ام از دلربایی و رقص یک شمع

    در جام بلورینش ؛ تا شرابی قرمز رنگ در گیلاسی تراش دار که

    در پرتو شمع  هرلحظه  به رنگی در میاید , لبریز از خوشی میشوم

    سال نو در این سوی جهان با زمستان شروع میشود در فصلی که

    همه بیماران ضعیف  و پرندگان وخزندگان درختان کم ظرفیت

    میمرند ؛ به همن دلیل من به قامت سرو و پرتو روشنایی رنگا رنگی

    در ا طراف آن پخش میشود خیره میشوم در این زمان به هیچ چیز

    به غیراز زندگی نمی اندیشم نه به گذشت عمر و نه به غمهای گذشته

    هنوز در عمق وجودم به عشق می اندیشم !! در راهی که پیش گرفته ام

    همه چیز در روی یک خط مستقیم به پیش میرود  وهیچ چیز مانع حرکت

    من نمیشود  حتی عارضه های ( سالخوردگی )؛ من درچشمه پر طراوت

    ترانه ها وموسیقی زندگی میکنم .

    بنا برا ین در طلوع سال جدید  نیز مانند گذشته در برار پر تو روشنایی

    شمع های رنگین  واوای دل انگیز موسیفی  گیلاسی دیگر به سلامتی

    همه مینوشم و به دوستانم و همه عزیران که به من مهر داشتند سال نو

    را تبریک میگویم .

     

    با آروزی سلامتی برای همه

    ثریا / اسپانیا

     

    ژانویه دوهزارو هشت

     

     

     

     

     

     

  • یلدا

    یلدا

     

    ای شب دیرین

    یلدای بلندم

    نمیخواهم که نام ترا

    پنهان بر لب آرم

    بدین امیدم که روزی

    نامت را بر آسمان بنگارم

     

    یلدای همه مبارک و همه شبهای خوش

    چنان یلدا بلند باشد.

     

    ثریا

  • سفر کرده

    سفر کرده

     

    شاد زی ؛ ای مرد سفر کرده

    از تف سموم ( شهر ری) حذرکرده

    بسپرده رهی درازناک .و خطیر !!

    از رخنه ” آمل و نور وکجور” گذر کرده

    صد نقش بدیع وزیبا دیده

    از دامن ابر سیه سر بدر کرده

    تا وارهد  اندکی ز شعرو شور

    آهنگ سواحل ( خزر ) کرده

    گاهی به کنار گهی به میان

    عشوه و عشوه گری در عالم هنر کرده

    ان موج بین  که این عفریت را

    در دامن خود جلوه گر کرده

    جز سخن تلخ وریا نگفته حرفی

    هر لحظه بگونه ای دگر عمل کرده

     

    ………..

     

    پرنده ؛ عشق پرواز را

    به طوطیان آموخت

    مرغان دگری با حیرت آوازی سردادند

    آوازی بلند

    در لابلای شاخه ها

    در هیبت جنگل

    آواز آنها

    پیچید در گوش باد

    باد ؛ هجوم برد بر برگها

    برگها از لرزش شب خزان

    فرو ریختند

    ……

     

     

     

  • شیرین یا تلخ

    شیرین یا تلخ

     

    نمی دانم شیرین میروم یا تلخ

    بغضی در گلو ؛ یا

    خنده ای خفه در سینه ؟

    در این فضای بسته وتاریک

    با پرده های همیشه فروافتاده

    کمتر با همسایگانم ؛ سخنی بود

    آنچنان بکار خود مشغول بودند

    که گویی مرا نمی دیدند

    من ! یک انسان !!

    در برا بر در ورودی

    سرد وخشک

    سلام ؛ سلام ؛

    کسی نبود که آشناباشد

    و کسی نبود که اورا بشناسم

    سر به پایین

    غمگین وخسته

    در این فضای بسته

    چشم به راه کسی

    که میدانستم هیچگاه نخواهد آمد

    نمیدانم شیرن میروم یاتلخ!

    از کنار شما بیهودگان

    که با چشمان شیشه ای

    همه فاجعه هارا آسان وساده

    میپندارید

    و همه سادگی هارا یک فاجعه

    پنجره ام رو به کوچه باز میشد

    و من بانتظار قامت بلند او

    نگاه میکردم به دوردستها

    انتظار شگرفی بود

    بجای انسا ن

    سگهای کوچه به همراه همسرانشان

    در پیاده رو ها ( گل)

    میکاشتند

    و راهی جز به گنداب  آن گذر نبود .

     

     

    22/11/07

    ثریا / اسپانیا

  • غوغای جا به جایی

    غوغای جا به جایی !

     

    انبوه کارتن ها ی مقوایی

    محتوی اعتقادات  بی پایه

    انبوه آلبوم هابا عکسهای رنگ پریده

    زرد شده خاک زمانه را بخود

    گرفته ؛ خاطرات جوا نی پدر

    و پیری مادر

    انبوه بسته های کاغذی ؛

    نامه های عاشقانه  !

    خطابه ها ؛ لغز ها

    انبوه کارت پستا لهای یادگاری

    از مردان دوست داشتنی

    کتاب های جناب سارتر

    پیر خرابات

    و….و ….و

    نامه های هنوز باز نشده

    و آینه های غبار گرفته ؛ خسته

    بانتظار آنکه غبارشان را پاک کنم

    یاران قدیمی ؛ شرمنده  خود

    خنجر را پشت سر پنهان کرده

    و من میروم

    به همان تکرار همیشگی

    چشمانم را به دهانه کمد دوختم

    احساس کردم  کمد دچار تهوع شده

    و کتاب استفراغ میکند !!!!

     

    این نوشته در میان غوغای اسباب کشی در تاریخ ماه نوامبر

    از مغزی که در یک سر گیجه زیر ورومیشد ؛ نوشتم

    ثریا

     

     

  • ستاره

    ستاره

     

    عمو محمود میگفت:

    هر انسلنی با ستاره ای به دنیا میآید

    من برای هر ستاره ای که خاموش میشد ؛

    میگریستم

    و به دنبال ستاره خود بودم

    اورا دیدم ؛ تنها ؛ درگوشه ای سوسو میزد

    نامش ….

    ستاره پروین بود ؛ ستاره تنها

    ……..

    دارم بسته بندی میکنم

    همه آدمها را

    که درون کتابهایشان ؛ زندگی میکردند

    آ دمهای تاریخی ؛

    آدمهای سنگی ؛

    آدمهای مهربان

    عاشقان دیروز

    شاعران پریروز و بردگان امروز

    مردگان نیز ؛

    بانواری پهن و کلفت ؛ بسته بندی شدند

    مانند ماهی مرده درون قوطی های حلبی

    دیگر درس و مشقم تمام شد

    شب شیشه ای کانالهایش را بست

    ماه مصنوعی پنهان شد

    و من …..

    در ابراز مراتب عشثم به این آدمها

    که روزی جواهرات گرانبهای من بودند

    خاموش نشستم

    و بایک قلم قرمز نوشتم :

    ( همیشه بسته بماند )

     

    ثریا / اسپانیا

     

  • مالاگین

    مالاگین

     

    ای مرد ؛

    تو از کدام قایق فرود آمدی ؟

    چه راهی را طی کرده ای

    راهی خوب ؟

    آیاعبور از دریا را میدانی

    ای مرد

    بندر ( مالاگا) پر از قایق است

    تو از کدام یک فرود آمدی

    تا برتارک  دخت من نشستی

    به چه می اندیشی

    تو آه های مرا نمیشناسی

    تو معنی زخم ها را نمیدانی

    تو تنها به باغ پرا ز لیمو

    میاندیشی

    به چه میاندیشی

    تو دریارا فراموش کردی

    ای مرد

    من راهی طولانی را طی کرده ام

    تا … اورا به دست تو سپردم

    میخواهم گریه کنم

    تو معنی گریه مرا نمیفهمی

    من جویای راز دنیای خویشم

    ای مرد

    میخواهم روح انسانی خودرا بیابم

    آیا تو صدای نبض درد آلود مرا میشنوی؟

    نه!

    تنها به قا یقی در بندر نگاه کن

    که خود از آن پایین آمدی

     

     

    ما لاگا    ثریا / اسپا نیا

    نوامبر 2007-11-06

  • قورباغه

    قورباغه

     

    مرا عریان کن ؛

    آنگاه در عریانی من ؛ پاکی زمین را

    خواهی دید؛

    مرا عریان کن

    در عریانی من ؛ هیچگاه بارانی را که از کمرگاهی

    شکننده , به همراه بوسه های تب آلود

    در رودخانه جاری پیکرم

    میریزد

    ریشه ام را نخواهی یافت

    در زیر گلهای بسترم

    لبهایت در تقلای پیدا کردن شکم من است

    و به دنبال ریشه میگردی

    تو در پیکر عریانم تمنا را خواهی یافت

    نه راز ریشه را

    در رگهای من خون صافی جریان دارد

    و تو نخواهی توانست فلب بنفشه های

    پنهان را سوراخ کنی

    تنها تیر تو برقلب یک

    ( قورباغه) اصابت میکند

    عریانی من , ستاره سرنوشت توست

     

    ثریا / اسپانیا