Author: Soraya

  • داستان مرد اتریشی

    داستان مرد اتریشی

     

    داستان آن مرد اتریشی که دخترش رابرای بهر برداری جنسی

    در زمیر زمین خانه اش پنهان کرده بود ،

     ، دردنیای امروز ودیروز ما تازگی ندارد

     

    من مردی را میشناختم در چهل و اندی سال پیش که به دختر چها رده

    ساله برا درش تجاوز نمود وسپس مجبور شد پول فراوانی خرج کند

    ویک شا گر سلمانی را بخرد برای آنکه مدتی کوتاه دخترک را عقد

    کرده وطلاق بدهد وعفت وسلامت خاندان بزرگ اشرافی راحفظ

    کند وسپس دخترک را بخانه شوهر فرستاد وهمه مخارج عروسی اورا

    تقبل کرد و تصا دفا این مرد هم دراتریش درس خوانده بود !!!!!.

    ودر سنین بالا دوباره با عروس برادرش همخانه وهمخوابه شد.

    ازاین داستانهاوافسانه ها زیاد است باید آنها را یافت.

    بقول شاعر :

    چراغی که بر خانه روا ست ، در مسجد حرام است !

    …………….

    برتولد برشت نوشته است :

    به راستی در دورانی تاریک زندگی میکنیم ( اگر امروز بود

    چه میگفت ) ؟ .

    کلمات بیگناه کمی نابخردانه مینمایند

    پیشانی صاف نشان بی حسی است

    آنکه میخندد هنوز خبرهولناک را نشنیده است

    چه زمانه ای است که سخن گفتن از درختان جنایتی بزرگ است

    اینگونه سخن گفتن ، دم فروبستن  دربرابر وحشیان ، ترس است

    وخوب میدانیم که کینه بر ضد دنائت وپستی چهره مارا زشت میکند

    وخشم بر ضد بیدادگری صدایمان راخشن میسازد ( عجب ، عجب)!

    افسوس که میخواستیم زمین را برای مهربانی آماده سازیم،

    ( آنرا ویران ساختیم ) وخود نتوانستیم مهربان با شیم

    اما ! شما !! وقتی زمانه فرزانه شد ! ( که هیچگاه نخواهدشد)

    وقتی که انسان یاورشد ( که هیچگاه نخواهد شد) .*

    با گذشت از ما یاد کنید !

    ( آی بچشم ) !

    اینهم برای طرفداران پرو پا قرص جناب برشت

    ·                                                                                                                   کلمات داخل پرانتز از نگارنده!! میباشد .

    ·                                                                                                                    

     

     

     

  • بهاران

    بهاران

     

    گل آمد ، بهار آمد ؛ برخیز

    تا خورشیدرا بین خود قسمت کنیم

    برخیز  تاشراب را بین خود قسمت کنیم

    لحظه ها بوی عشق گرفتند

    بیا تا دلهایمان را یکی سازیم

    سفره سبز خودرا در میان گلها

    پهن کنیم

    در میان آن

    سبدی ازعشق ، ظرفی ازمهربانی بگذاریم

    وسبزه ای از علفهای خوشبو

    برای گام های مست خود

    بیاراییم

    در خاک پونه دمیده ، بغلطیم

    در آفتاب مطبوع خودرا برهنه کنیم

    که …

    میل رفتن دارم بسوی فواره جذبه عشق و…..

    ناله های شیرین

    ……….

     

    ثریا /اسپانیا

  • کابوس1

    کابوس

     

    جهان درره سیل و ما درنشیب

    بر آمد ز آب خروشان نهیب

    که خواهد رسید ، ای شب آشفتگان

    به فریاد این بی خبرخفتگان

    مگر نوح کشتی بر آب افکند

    کمندی به غرقاب خواب افکند

     

    ” هوشنگ ابتهاج “

     

    میگفت :

    دیشب باز دوباره دچار کابوس شدم ، دوباره در لانه (ماران)

    نشسته بودم وهرکدام نیشی به بدنم فرو میکردند.

    امروز صبح هنگامیکه بیدار شدم ، هنوز جای نیش آنها را در

    روی پوست بدنم احساس میکردم .

    در کتاب دایی جان ناپلیون از قول شاهزاده اسداله میزرا چنین

    آمده است :

    هنگامیکه داری غرق میشوی  وامیدی به نجات نداری اگر نهنگی

    ترا نجات داد آن نهنگ برایت به صورت یک فرشته نجات درخواهد

    آمد.

    ومن….. گریه امانش را برید .

    ادامه داد ، هنگامیکه من در میان انبوه مشگلات زن بودنم وبیوه بودنم

    داشتم غرق میشدم ، ماری خوش خط وخال باریک وبلند ، جلوی پایم

    ایستاد ، یک قالیچه ابریشمی بر پشتش ویک دسته گل مریم در دهانش با

    چشمان بسته ومن نمیدانستم که زهر او درکجا پنهان است و چگونه روزی

    مرا وروح مرا مسموم میسازد .

    او مرا به لانه ماران برد مارانی ریزو درشت  که هرکدام زبانی به درازای

    چند متر ودندانهای زهر آلودشان با نیشخند ی نمایان بود.

    هنوز پس از چند سال جای نیش آنها مرا آزار میدهد واین درحالی است که

    من پاد زهر را داشتم ؛ وبا روح خالی از هرگونه آلودگیها یم میتوانستم پمادی

    روی زخم هایم بگذارم.

    هنوز هم گاهگاهی جای نیشی  مرا بیاد آن سرزمین ( ما ران ) میاندازد وروحم

    را آزار میدهد .با آنکه میدانم بیشتر آنها سرشان با سنگ زمانه له شده باز هنوز

    پس مانده های آنها در اطراف دنیامشغول نشخوا رکردن وبلعیدن دیگران میباشند

    گفتم :

    آیا بهتر نیست  که نگذاری روح تو بیشتر ازاین آزار ببیند وهمه چیز را فراموش

    کنی ؟

    گفت :

    میدانی ایمان یعنی چه ؟

    گفتم بلی ، ایمان یعنی وجدان وحس عطوفت ومهربانی در قلب یک انسان

    والاوراستین .

    گفت :

    اما آنها ایمان نداشتند  تنها یک دین موروثی را دنبال میکردند ، دزدی میکردند

    دروغ میگفتند ؛ تهمت میزدند ،  قمار ومشروب وکشیدن همه گونه مواد مخدر

    جزیی از اشرافیتشان بود ، باد به غب غب میانداختتند ؛ در میان آنها هیچ مرد

    تحصیل کرده ای نبود ، تنها به دنباله بو گندوی خود  میبالیدند ودر کنار همه

    اینها با صدای بلند میگفتند ” آلله اکبر ” .بد ون آنکه به آنچه که انجام داده

    بودند فکر کنند.

    گفتم :

    بهترین علاج تو فراموشی است  گاهی آلزایمر  بد چیزی نیست وانسان میتواند

    همه گذشته هایش را اهم از بد یاخوب فراموش کند !!! .

    گفت : نه ! نه ! من چگونه میتوانم فراموش کنم منکه بهترین سالهای عمرم را

    در میان جمع این ماران گذراندم ؟!

    ادامه داد  : ببین من عاشق اشعار حافظ ومولانا بودم ، آنها میگوز…..

    من هروز دوش میگرفتم ، آنها مرا بباد تمسخر میگرفتند ، من با بهترین وخوشبوترین

    کرمها وعطرها پیکرم را ماساژ میدادم ودر میان بوهای ناشی از دود تریا ک وآروغ

    همه چیز از بین میرفت .

    من لب به ترشی وپیاز وغیره نمیزدم ، آنها کاسه کاسه ترشی پیار وسیر میخوردند

    ویک آروغ دنباله دار هم در  دنبال آن برایم حواله میدادند.

    من میز ناهار خوری را به بهترین شکل میاراستم ، آنها روی زمین ولو میشدند وبا

    دست لقمه میگرفتند وبه دهان گنده شان میفرستادند .

    من بهتر ین وشکیل ترین غذاها ها راآماده میساختم ، آنها به دنبال گوشت ونخود شب

    مانده بودند !

    من در موسیقی غرق میشدم ، آنها در دود افیون وعرق شب مانده وماست وخیار ….

    من سرم درون کتابهایم بود وآنها مشغول تیز کردن خنجر ( نامردمی) خود .

    بمن بگو … حال بگو …چگونه میتوانم فراموش کنم ؟

     فرار پشت فرار ، از این سرزمین به آن سر زمین وباز به دنبالم میامدند وآش همان

    آش وکاسه همان کاسه .

    امروز بعضی از آنها هنوز مانده اند زندگی برایشان بر وفق مراد است ، عرق خوری

    پنهانی ، قمار پنهانی ، دزدی علنی ، زنای بامحا رم ، همان گوشت ونخود با چنگلهای

    دستشان وپشت بند آن آروغ وسپس گو ……… وچیزهای دیگری که خودت بهتر میدانی

    پیش خود فکر کردم گاهی آلزایمر بهترین علاج این گونه دردهاست .

    ……….

    ثریا / اسپانیا

     

    وهمه چیز را فراموش

    کنی ؟

     

     

     

     

  • شب1

    شب ، و..تب

     

    من ، باسمند سرکش جادویی شراب ،

    تابیکران عالم پندار رفته ام.

    فریدون مشیری

    ……..

    بر عرابه ای سوار بودم ، تا مرز فراموشی

    پیش رفتم

    آن سمند سرکش و جادویی

    تنها تلخی یک راه بود

    تشنه ام … آه تشنه ام

    آب .. آب

    بر لب نهری ، دختری داشت پاهایش را

    میشست

    پیراهنش را تا بالای رانش بالا برده بود

    زلال آب نهر ، بر سا ق ورانهای او

    همچو بلورحبابی درخشان میلغزید

    آ ه … تشنه ام … آب

    گل سرخی روی گردنم نشست و…

    از شدت حرارت پژمرد

    دخترم داشت برروی رومیزی مخملی

    گلی را نقاشی میکرد

    …….

    روشنایی تبدیل به تاریکی شد

    صدای آخرین زنگ از ناقوسی بگوشم رسید

    عرابه درحرکت بود

    من میسوختم .

    فریاد کشیدم :

    بردارید این تیغه های آتشین را از روی پیکرم

    سیب تنهاییم از شاخه با فشار باد فرو آفتاد

    و… من هنور درفکر آن نهرآب زلال بودم

    آب …. تشنه ام

    سفر اقلیمی مرگ

    فرار میان برزخ ودوزخ

    و من با چراغ تنهاییم

    با کامی خشک شده از شدت حرارت

    به آن سوی وسعت نور

    رفتم ….

    آه دریا ها ، نهرهای پر آب ، چرا همه

    راکدید ؟

    چرا همه بی کلامید ، چرا ساکتید؟

    آه …. ( پلاسیدو دومینگو )

    چقدر پیر شده ای

    مرا صداکن ، تنها یکبار مرا صداکن

    آتش گرفته ام

    دارم در فصل بدی میمیرم

    فصلی که ناتوانان ، ضعیفان میمرند

    فصلی که تنها بیماران بی قدرت میمیرند

    فصلی که پوسیدگیها ، جای خودرا به رستن ها میدهند

    آه باران میبارد

    دختران در شهر سیویل زیر باران میرقصند

    من تشنه ام  تشنه … آب …تمنای جرعه ای آب دارم

    ……

    ماندن ، عاشق شدن ، سرودن … فریاد کشیدم

    من تشنه م ، همه چیز بیهوده است

    آه .. کجاست آن خشم دیرینم ؟

    تشنه ام ، چرا این تیغه های آتشین را از روی

    پیکرم برنمی دارید ؟

    این بار روسپی ایام ؛ دراعتبار دروغین خود

    پیکرم را سوزاند .

    آه …صدایم کنید ، تشنه ام ، تشنه

    تنها در انزوای سفر دلخوشم

    شاید به نمی آب دست یافتم

    …….

    رها از خستگی ها

    رها از کابوسها

    در احاطه کامل یک دیوار آتشین

    به دور از آفتاب گرم جنوب

    دارم میمیرم

    و… میدانم که مرغان صبگاهی

    هرگز از شب بیداری خوش خود

    بسوی من باز نخواهند آ مد

    من میمیرم

    در میان مشتی دیوار سیمانی

    در میان یک شهر کهنه وبوگرفته

    بر یک عرابه سوارم

    تنها یک تک زنگ ، از ناقوسی دوردست

    بگوشم رسید ، آ خرین زنگ !!!!

    …………..

    آپریل دوهزارو هشت . در بستر بیماری .    ثریا

     خود

    صبگاهی

    نه

    ن خود

     آب دارم

     

     

  • بیا

    بیا ؛ بیا

     

    بیا ؛ بیا پاره کن این پرده تاریک را

    بیا ؛ بیا ؛ دوباره پیام آورچلچراغ

    شب باش

    بیا ؛ بیا؛ روان کن رودخانه عشق را

    بر این زمین سوزا ن

    ودشت عطش زده

    بیا ؛ بیا؛

    شکوه دریای خروشان باش

    نه پرده ای برمرداب خشم

    بیا ؛ بیا ؛

    نگاه کن به کبوتران خسته ام

    که بالهایشان دیگر

    قدرت پرواز ندارند

    بازوانشان خسته

    وسینه هایشان یک آسمان آبی

    صاف

    آنها درنور زاده شدند

    آنها آواز وحشت را نمی شناسند

    کبوتران من نمیدانند

    چه چیزی در عمق زمان ؛ فریاد میکشد

    آنها با لزجه ی ( شریف)

    در امتداد قفس من

    پرواز میکنند

    آنها تنها فهمیدند که :

    بر بلندای قاموس نامردی

    دروغ چه معنی دارد

     

    ثریا /اسپانیا

     

  • قصه سیاوش

    قصه سیاوش

     

    آنچه را که گفتیم ؛

    واژ هایی ؛ بی قافیه

    عاشقانه های ؛ بی وزن

    لکن ؛ لبریز از درد

    آنچه را که گفتیم

    تنها خانه ای ساختیم  ؛ بی سقف

    بر روی تیرکهای سست

    و… ناتوان

     بی قواره

    آنرا رنگ زدیم

    و….

    گمان بردیم که :

    ( کاخی از نظم ونثر )

    بر افراشته ایم

    …..

    نه چو شیرین در عشق فرهاد مردیم

    نه چو فرها د سنگی را ازجای

    با تیشه برکند یم

    به خوا ب وبیداری ؛ لب به شکوه ها

    گشودیم

    به امید کشتن دیو سپید

    درانتظار رستم دستان نشستیم

    خدا را از آسما ن به زمین آوردیم

    اورا هزار تکه کردیم

    و هزار آفرین بر زبانها خشکید

    که میخواستیم نثار ( گرد آفرین ) نماییم

    قصه سهراب تکرار شد

    فریدون وکاوه فراموش شدند

    ضحاک با مارهایش جاودان ماند

    نام تهمینه بر روی سینهای نورسته

    ناکام ماند

    و رودابه ؟! ..به خانه فحشا خزید

    چه میدانسیتم که (بیژن ) چرا در چاه ماند

    و ( منیژه ) چرا بی عفتی کرد ؟

    چهره سیاووش !!!

    کدانم سیاووش؟؟

    تیره وغمگین

    در کام آتش جهالان سوخت .                   ثریا /اسپانیا

     

     

     

  • عبادت من

    عبادت من

     

    چگونه به خدا بیاویزم ؟

    تا به نماز دیگر بایستم

    به آن لحظه معمود

    که باید سلام گفت

    و چه هنگام , موقع بدرود است ؟

     

    قلب زمینی ام

    در دل آسمانها

    وروح آسمانیم

    در روی زمین

    به سکون مینشیند

     

    همه چیز در من گسترده است

    هیچ انعکاسی ؛ از هیچ آیه ای

    در دلم پرتوی نمی افکند

    من دردرهایم را چو پیچک یک

    جنگل سبزو خرم

    به همراه آیه ی عشق

    بر صفحه دلم

    نشانده ام

     

    ای بپا خواستگان روی فرش زمین

    که همانند شماره های بی نام

    چون بره های بیزبان

    درپگاهان

    بانتظار انعکاس پرتو خدا وند گار

    خم شده اید

    از چشمه جوشان جان خویش

    پرتوی بگیرید

     

    شما که درپستوی شکسته یک

    زورق بی بادبان نشسته اید.

    ……

     

    ثریا / اسپانیا

     

     

     

  • دیروز و

    دیروز و……

    امروز

     

    ای کوهستانها ودشتهای محبوب ، خدا حافظ ، ای دره های سبز

    وخرم ، به درود ، (ژا ن ) کوچک دیگر روی شما گردش نخواهد

    کرد وبرا ی ابد باشما وداع میگوید .

    ای چمنهاییکه آبیاری میکردم  ، ای درختا نی که نهالشان را به

    دست خود نشاندم ،  همیشه سبزو خرم باشید ، با شما وداع میکنم

    ای چشمه سارهای خنک ، ای نوا ی دلفریب آبشار دردره ها که

    بیشتر اوقات به سرود های من پاسخ میگفتی ، ( ژان ) دیگر بسوی

    شما باز نخواهد گشت .

    ای گوسفندا ن من ، از این به بعد در صحراها پراکنده شوید ، زیرا

    دیگر بی شبان خواهید بود و من ناگزیرم گله دیگری را در میدان

    خون آلود خطر رهبری کنم .

    سروده ی از : شیلر برا ی ( ژان دوارک )

    امروز …..

    چه  زمانی این پارچه های خوشبو ونقره فام را که باحاشیه طلایی

    پیکر مرا میپوشاند میتواند درود مرا پاسخ گوید ؟

    درود برشما ؛ ای لباسها ی ابریشمی خاکستری ؛ زرد وقرمز وآبی

    به شما تعظیم میکنم ؛ چرا که دیروز عریا ن بودم وعریان راه را

    طی میکردم ، ای فرشهای رنگین وگرانبها ؛ پاهای مرا محکم نگاهدارید

    ای الماسهای درخشان ؛ پیکر مرا زینت دهید ، ای تالارهای وسیع

    که خوان نعمت بر آن گسترده شده ، میزبان من باشید ، ای جامهای

    زرین لبریز از کف شیرین وعطرآ گین شراب ، آوای میزبانان مرا

    بشنوید ، ای گیاهان وگلهای زیبا ، ای پرند گان خوش آواز ؛ بگذارید

    آنقدر بنوشم  تا سرمست شوم چرا که سعادتمندم ،  درباره من اندیشه

    مکنید ، من باید جلوه گر معشوق باشم وگله های دیگری را به بوستان

    خون آلود رزم میفرستم تا از من و (ما) پاسداری کنند .

    تصور نکنید که تمایلات دنیایی مرا با ین تحرک واداشت !!!

    این الهامات خدای ( بیزنس) بود که مرا بسوی سرنوشت فرستاد

    امروز دیگر جزیی از گله بزرگ شده ام وشبانان پرقدرتی از من حمایت

    میکنند ودر عوض در مقابل تمام زنان دنیا با افتخار تمام گام برمیدارم

    آنهم در زمانیکه مردان جنگی در بیابانها مانند برگ درختان پاییزی بر

    زمین می افتند .

    من آخرین سرنوشت فرانسه بزرگ هستم ، چرا که خداوند مرا زیبا و

    فریبنده آفرید .

    سروده ای از چمیلر !!!!

    ثریا . اسپانیا

     

    بمناسبت روز سیزده بدر !!!

     

  • دنیای تنهایی من

    دنیای تنهایی من

     

    دراین دنیای تنهایی ها

    در این ژرفای تاریک

    قدم آهسته بردار ؛

    نهان ا زچشم هر نامرد

    هر آنچه باد ( سامی) کرد

    فریادها جاودانی شد

    گر آسمان نیلگون است

    اما ( جهان ) در پرده پنهان

    است

    سرود وزمزمه شاخساران

    ناگهان پایان گرفت

    نوای مرغ عشق

    خاموش شد به غیرازمن ؛

    که دراین کوی نامردان

    فروبسته در را بروی

    ناکسان

    ناله ای نیست که بر خیزد

    دراین کوچه تنهایی ( من)

    تنها تو گذر داری

    تنها توهمدم وغمگساری

    دور مشو ازمن

    ای رویای من

    شاید روزی به حقیقت

    پیوستی ؟!.

    ……………….

    گاهی باخود میاندیشم آیا هنوز دلی درسینه ای مانده

    تا بتواندقلب ( همه ماباشد)؟ یعنی تنها چیزیکه در جسم ما

    باقی مانده؛ تنها چیزیکه نشان هستی ما ست.

    آمدند ؛ جوانی ؛ مردی ومردانگی ؛ نشاط وخنده زنان

    جوان را از آنها گرفتند سلامت روح  همه درهم شکست

    نهال زندگیها ا زبیخ و بن کنده شد,آداب ورسوم وسنن

    بهم ریخت ,بنیان سعا دتها زیروگردید وهزران سال

    به عقب برگشتیم بارهای سنگینی بردوش جوانان ومردان

    مسن ما نهادند آنچنانکه درزیر این بارها کمر شکستند

    آیا هنوز دلی در سینه ای مانده که بگوید :

    برخیزید وهمه چیز ا ازنوترمیم کنید ؛ بما بگوید:

    سعادتی بالاتراز این نیست که انسان دروطن خودش خانه ای

    داشته باشد .

    عده ای افسار گسیخته خانه هارا گرفتند بردند سوختند و

    ما ماندیم و ویرانه ها .

    دوستان دیروزمان تبدیل به دشمنان قسم خورده شدند

    ومداحان دیروز به خیمه گاه رفتند وافسانه گویی شدند

    و ( صله ) خودر اهم گرفتند.

    امروز ما به چه نامی افتخار کنیم ؛ چه بلندای بلندی

    ساخته ایم که نماد آن افتخار باشد ؟ .

    دسته دسته ؛ جدا جدا ؛ رخنه دریگا نگی ها وبازیچه

    دست بیگانه .

    …………..

    در میان سیل وطوفان

    زارو نالان

    آسمان بر من میگرید

    وتواز کدام سوی , ای مهربان من

    بکوی من خواهی آمد ؟

    درب را میگشایم

    با دوچشم خسته از بیداری شب

    تا بدانم درا ین ظلمت

    از کدام سوی ؛ ای مهربانم من

    ره باین خانه میابی ؟

    از کدام جنگل تاریک

    از کدام ظلمت

    واز کدام تیرزود رس

    راه خود را خواهی یافت ؟

    ای مهربان من

    بسوی این رفته ازیاد

    چگونه خواهی آمد ؟ .

     

    تقدیم به مردان وزنان جان باخته وجان برکف

     

    ثریا /اسپانیا

     

     

     

  • الهه

    الهه؛ خدای خدایان

     

    بیار با دۀ رنگین که یک حکایت فاش

    بگویم و رخنه کنم در مسلمانی

    ………

     

    رویای عجیبی بود؛ نیمه خواب ونیمه بیدار؛ او جلوی چشمانم روی تخت زرینی نشسته  بود.  اطرافش را صدها شمع روشن و گلهای ساخته شده از طلای نا ب او را احاطه کرده بودند.  دردستش عصای زرینی مزین به سنگهای درخشان  و در جلوی تخت او یک برکه کوچک دیده میشد که به رنگ آبی بود.  او گاه گاهی نوک عصایش را در نقطه ای از این برکه فرومیبرد و سپس ساکت به تماشا می نشست.  پروانه های رنگارنگ و بسیار زیبایی در اطرافش گردش میکردند و زمانی از او دور شده و دوباره برمیگشتند که ظاهرا فرشته های درگاه و بارگاه اوبودند.

     

    هیکلی بلند که تا سقف بی انتها میرسید وپاهایش باندازۀ یک دیس بزرگ و ناخنهای رنگ شده او

    درست یک قاشق را تداعی میکرد ومن تنها توانستم در کنار یکی از ناخن های او بایستم.  بوی کافور بوی عود وعنبر و شمع همه جا را پرکرده بود.

     

    خسته بودم و بانتظار ایستاده تا مرا بسوی خود بخواند.  سرانجام صدای او بلند شد. آوایی که تا آنروزهیچگاه بگوشم نرسیده بود پرسید: چه میخواهی؟  زبانم بند آمد (حتی درخواب هم زبانم

    بسته میشود!)   ساکت بودم.  او گفت:

     

    آن مرد بلند قامت با ریش سفیدی که تا زانویش میرسید با ردای سپید و صورت مهربان را فراموش کنید.  او تنها ساخته رویای شماست؛ این منم که خالق همه شما جانوران دراین سیاره کوچک میباشم!!

     

    شما می بایست از بدو خلقت می فهمیدید که خالق شما( یک زن؛ یک ماده) میباشد.   من مردان را برای سرگرمی خود آفریدم و سپس زنان را که به خدمت آنان درآیند.  به مردان همه نوع امکانی دادم.  زور بازو، فهم و شعور، چهره زیبا، اندام متناسب و هرچه زیبایی در خاک این سیاره بود به آنان دادم و شما را برای سرگرمی آن موجودات دوست داشتنی خلق کردم.  بلی خا لق شما یک زن است نه یک مرد!  بشما زنها دردهای زیادی دادم تا در زیر فشار آن دردها نتوانید تکان بخورید.   

     

    درحالیکه نگاهم به ناخن های بلند او دوخته شده بود پرسیدم، آنگاه به هنگام درد اگر شما را فریاد کنیم چگونه به ما جواب خواهید داد؟ 

     

    سرش را پایین آورد.  بجای چشما ن او دو زمرد بزرگ سبز،  بجای لبانش دوعدد یاقوت بشکل

    نیم دایره و بجای بینی او یک الماس بلند جای داشت.  انبوهی از موهای طلایی اطراف صورتش را پوشانده و نشانی از دو گوش در پهنای صورتش دیده نمیشد.  او ابداً گوش شنوا نداشت هیکل بلند او زیر خرواری از حریرو تور و مخمل زربافت دیده میشد.  عصای زرینش را گاه گاهی بر روی آب آن برکه آبی گردش میداد و دو یاقوت دایره مانند از هم باز میشدند و نشان میدادند که خوشحال است. 

     

    درد همه وجودم را فرا گرفته بود. بلی!  او یک زن، همجنس من، وخالق ما جانوران بود.  از صدایی که نمیدانستم چیست و از کجا میاید،  بیدارشدم واز پنجره به بیرون نگاه کردم.  گردی ماه تمام آسمان را فراگرفته بود و صدای طبل و شیپور از دوردستها بگوش می رسید.  کم کم تخت زرین بانوی مقدس را دیدم که درمیان انبوهی از گل وشمع لباسهای حریر ومخمل سرخ بر شانه مردان زیبا وبلند قد نشسته بود و طبالها بر طبلهایشان می کوبیدند و شیپور چیان در شیپورهای خود می دمیدند و من مبهوت آن رویای شبانه بودم که آیا به راستی خالق ما یک زن است؟! 

     

    ثریا – اسپانیا

     

     

  • نوروز

    نوروز ! پیروز

    یکهزاروسیصد وهشتاد هفت ؛

    ستاره تابناک ؛ خاموش شدند

    روز نوبرخاسته ؛ زمین بیدارشده

    خورشید درخشان ؛ از افق

    سرزده

    چهره ارغوانی خودرا

    بر دنیایی میپاشد

    که …….

    بوی خون ومرگ همه جارا

    فراگرفته

    وماشرمسار؛ از اسارت

    شب یاران که جباران برآنها خشم

    گرفته اند ؛ وما با.

    این صبگاه درخشان

    هنوز پای دیوار بیخبری

    بانتظار ایستاده ا یم

    ……

    یکهزارو سیصد وهشتا دو هفت شمع

    برسر هر برج بلندی روشن است

    با مردان خسته

    وزنانی که درون گاری های چوبی

    در انتظار یک قفس خالی

    و…. درخیال یک جاده روشن

    و…. زمزمه ها را درسینه خاموش

    کرده اند

    چگونه میتوان پای براین زمین نهاد

    ودر کدامین جویبار میتوان تن را

    به آب سپرد

    و بربلور گردن یک معشوق

    زیر یک طاق نصرت روشن

    شب تاریک خودرا به روشناییها سپرد ؟

    ما با دستهای ناتوان خود

    مجسمه های مومی را میسازیم

    آنها را در موزه ها به امانت میسپاریم

    تا در یک روز درخشان , به آنها

    تعظیم کنیم.

    نوروزتان پیروز وهر روزتان نوروز باد / ثریا

  • چارشنبه سوری

    چارشنبه سوری !

    برای گرمی درونت ؛ قصه ها خواهم گفت

    اگر….. آتشی نیست

    شمع میتواند جایگزین آن باشد

    ………

    میتوان از روی شمع هم پرید

    آنگاه جام خاطره هارا سرکشید

    این یک فرجام بیحاصل است

    یک رنگین کمان برآسمان ؛ دیگران

    که نمیتوان گفت : آتش

    دها نت را میسوازانند

    درآفتابی نه چندان داغ ؛ رطوبت زده

    بانتظار شب

    وروشن کردن چند شمع

    پریدن از روی آن وخندیدن

    ا گر چه خانه کوچک است

    لکن آسمانم بزرگ

    و…..

    دلتنگیهایم کوچکند.

    چهارشنبه سوری بر همه خوش باد .

    ثریا /اسپانیا 19/3/2008

  • برف های بهاری

    برف های بهاری

    روی گرداندم از شعرو شاعری

    باغبانی کردم گل کاشتم

    رنج بردم درمیان باعچه ام بسیار

    نرگس ومینا وسنبل کاشتم

    …….. ح .شین

    فراز آمد سال نووبه پایان رفت

    کهنه دیرین؛ ابر بارید

    آفتاب تابید نسیم آمد وباخود ؛

    بوی بهاررا آورد

    سال نوآمد ؛ نه درباغ خانه ما

    نه در گسترده آوای بلبل

    نه چنگی سرودی سردا د

    نه شاخه برهنه ؛ به گلبرگی شکفت

    بویی از این خیمه خرگاه برنخاست

    نگاهی درآیینه ؛ به چهره برفی

    برفی که برموهاو ابروها ؛ نشسته

    دیگر کجا میتوان ؛

    میان این قطب شمالی

    آتشی سوزان افروخت

    ویا به انعطا ف قلبی یاکلامی

    خوش بود

    ……..

    امروز در وجدان قاضیان بیرحم

    نشسته ام که؛

    تنها تصویری از من

    در ذهنشان مانده

    دیگر میلی به نوازش نیست

    ومیلی هم به بخشش ندارم

    تنها کاش ؛ دستهای او , نوازشگر

    نوازشهای من بودند

    که …. نیستند

    باید بار سفر را بست

    ثریا / اسپانیا 14/3/2008

  • سه امر مهم

    سه امر مهم !

    در اولین روز براه اندختن این برگ

    که نامش راهرچه میخوا هید بگذارید؛

    نوشتم :

    در سه مورد دخالت نخواهم کرد ؛

    اول . سیاست

    دوم . دین ومذهب

    سوم . فوتبال !!

    راه خودم را میروم وبس .

    باتقدیم احترامات فائقه

    ثریا حریری /اسپانیا 12/3/2008

  • ای زن

    ای زن

    در این زمین تهی

    در این آفتاب سوزان

    دیده ات به کدام حلقه در ؛

    دوخته شده ؟

    همه درها بسته اند

    پنجره ها تاریکند

    به روی روشنایی آفتاب

    باز نمیشوند

    نوری از آنها میترواد

    زمین خالی را طی میکند

    وبسوی افق خودشان میرود

    هنگامیکه ابرها کنار میروند

    و پرده افق نیلگون باز میشود

    تو …. ای زن

    در چشمه بیگا نگیها ,

    خود خواهی های گله

    گمشده ای

    روزی فرامیرسد که

    درخت سروازخاک توبروید

    چهره اش رادرجویبار ؛ بشوید

    تصویر تو درقابی زیبا

    بر روی دیوار اطاقت نشسته

    اما… همه ترا فراموش کرده اند

    ای زن

    من ترا , همه شب در پشت شیشه عریا ن تنهایی

    دنبال کردم

    در تمام آینه ها ترا دیدم

    سایه های شومی در پشت دیوار , دیده میشدند

    من سایه هارا دیدم

    ای زن

    آیا کسی بتوگفت ؛ بیا ؛ بیا

    و…. درسایه مهربانی من ؛ جای بگیر؟

    آیا پنجره ای روشن

    برویت باز شد وترا فراخواند؟

    وکلیده ها درقفل تاریکشان ؛ چرخید؟

    آیا کسی گفت آی زن !

    بگذار درب روشنای را برویت بگشایم

    وتو ؛ در تاریکیها گم شدی

    ای زن ثریا /اسپانیا

  • من وباغچه

    من وباغچه !

     

    گاهگاهی ؛ زیر سقف این سفالین

    بامهای مه گرفته

    قصه های درهم غم را ؛ ز نم نم های باران ها شنیدن

    بی تکان گهواره ی رنگین کمانرا

    در کنار بام دیدن ………. ساووش کسرایی

    ………..

    هوا آفتابی ونسبتا گرم بود ؛ توانستم سری به باغچه کوچکم

    بزنم بوته های نعنا با غرورتمام !! سر تاسر باغچه را گرفته

    ومجال خودنمایی به دیگر گلها وبرگها ندا ده بودند.

    هرگاه خانه ی را عوض میکنم از گلهای باغچه خانه قبلی

    شاخه ای را به خانه جدید میاورم ودر باغچه یا گلدانی میکارم!

    نمیدانم ! شاید با این کار میخواهم بگویم که ریشه ام درخودم

    هست ؟ .

    خوشبختانه همه ریشه کرده وبزرگ میشوند ؛ حال امروز دیدم

    بوته های نعنا خود را روی گلهای کاشته شده من ا نداخته

    وعلفهای هرزه با بخشش بارانهای فصلی رشد کرده وجایی را

    برای خودنمایی گلهای من نگذاشته اند .

    با بیرحمی تمام  همه بوته را از ریشه بیرون کشیدم ودرون کیسه

    زباله جای دادم ؛ چه عالمی داشت بریدن ریشه های بی مصرف

    وگویی دارم با یک انسان سخن میگویم ؛ گفتم :

    شما حق ندارید در باغچه کوچک من ریشه بدوانید وگلهای نازمرا

    از بین ببرید ویا بخشکانید وباز با کمک قیچی وچاقوآنهارااز جای

    کندم مگر چند شاخه نورس را که اگر روزی آنها هم بخواهند تجاوزی

    به حریم گلهای باغچه ام بنمایند شرآنها را نیز میکنم !!!

    هیچ نمیدانستم که گیا هان هم میتوانند متجاوز باشند وبدینگونه ریشه نمایند

    وجایی برای دیگران نگذارند ؛ هنگامیکه باغچه کاملا خلوت شد ؛

    گل نازم قد کشید وسایر گلها وبرگها گویی خودرا تکان دادند بدین شکل

    از من سپاس گذاری کرده از اینکه ( بیگانه ای) را از آنها دورکرده ام

    نگاهی به گلدان گل کاکتوسم انداختم ؛ دیدم گلدانش را شکسته وتولید

    بچه های دیگری کرده ؛ اما غمگین است ؛ باو گفتم میدانم چرا غمگینی

    آفتاب گرم جنوب کمتر برتو وبراین باغچه میتابد ؛ به هنگام طلوع صبح

    خودی نشان میدهد وسپس ره به خانه های دیگری میسپارد ؛ تنها به آفتاب

    نگاه کن شاید همین تماشا کردن خورشید در آنسوی خانه نیز تراگرم کند.

    همانگونه که من با گرمای درونم زندگی را گرم نگاه داشته ام .

     

    ثریا / اسپانیا  اسفند ماه 1386

     

     

  • هنوزستان

     هنوزستان

     

    « مسعود فرزاد»

     

    بارها بشکست دل ؛ اما دلی دارم هنوز

    وای بردل ؛ آرزوی باطلی دارم هنوز

    زورق تاب وتوان شد غرق در بحر زمان

    وزسر غفلت ؛ امید ساحلی دارم هنوز

    گفت غم : ماضی وحال تو برایم بس نبود

    گفتم اورا ؛ غم مخور مستقبلی دارم هنوز

    بسکه جانم خسته شد آخر زبانم بسته شد

    لیک جوشا ن سینه ای پر غلغلی دارم هنوز

    چشم نتوان داشت فهم سخن  زین ناقصان

    چشم فهم خامشی از کاملی دارم هنوز

    تا مگر بیگا نگیها آشنائیها شود

    عمر رفت و کوشش بی حاصلی دارم هنوز

    مجمع امیدواران گرپریشان شد چه باک

    شمع یا س و کنج عزلت محفلی دارم هنوز

    چون جفای دوست بردن خوشتراز آوارگی است

    بر سر کوی جفا یش منزلی دارم هنوز

    گرچه از بیمایگی  شرمنده ام درنزد یار

    شعر شیرین ؛ تحفه ناقابلی دارم هنوز

     

    زنده یاد مسعود فرزاد

     حوصله نوشتن نداشتم باین شعر اکتفا میکنم .

    ثریا /اسپانیا

  • چند مین بهار

    چند مین بهار

     

    در نمازم خم ابروی تو بایاد آمد

    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

    ازمن اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار

    کان تحمل که تو دیدی همه بربادآمد

    …….

    ماه اسفند فرارسید وفراموشی من بپایان نرسید

    نمیدانم در این فصل بهار چرا اینهمه غمگینم

    وآن ( افسانه)  دیرین از یادم بیرون نمیرود؟

    سردی هوا وباد وباران وسرمای زمستان رو

    به پایان است واشعه خورشید با نیزه های طلاییش

    بر روی آسمان پخش شده ومن ….

    بانتظار ماه اردیهبشت میمانم ؛ ترا میبینم که سرشا ر

    از شور زندگی در حال حرکت با ین سو آنسوی شهر

    میباشی.

    دردی درقلب خود احساس میکنم وآرزو دارم ایکاش

    میتوانستم در آخرین لحظه زندگی تو دستهایم را بر

    روی گونه ها یت میگذاشتم وبتو میگفتم “

    مرد طلایی من !

    امروز خانه  من بربالای یک تپه کوچک قرار دارد

    هیچ درختی برآن سایه نیا فکنده است ؛ تنها پرندگان

    آواز خوان از جلوی پنجره ام میگذرند وبمن شب بخیر

    میگویند؛ دیگر صدای مهربان ترا از گلوی گوشی تلفن

    نمیشنوم که بمن شب بخیر بگویی.

    حال بتو میاندیشم که دربهشت آرمیده ای در مسافتی دور

    دست.

    دیگر میلی ندارم که به بنفشه های بهاری بنگرم من

    زیباترین گل طبیعت را دربهاری روشن ازدست داده ام

    وحال تنها دلخوشیم این است که برایت بنویسم :

    ….

    روزی دست پاکی که گلهای کوچک

    خانه ام را ؛ نوازش میکرد

    برسرم دست کشید

    چهره او با مهربانی تمام

    در آیینه دلم منعکس شد

    و…. من چو گل سرخی

    در میان دستهای او شکفتم

    او ؛ حساسیت فلب لرزان مرا

    دریافت

    دستهای مهربانش را

    به آزادی بسویم دراز کرد

    ومیدانست که …..

    رشته ای محکم مارا بهم متصل

    میکند

    امروز تنهای تنهایم

    وخوداین تنهایی را برگزیدم

    چون میدانم که :

    هرگز تنها نیستم وتنها نخواهم ماند

    آنچه راکه او در سینه من به ودیعه

    گذاشته

    مرا بخود مشغول میسازد

    من با اویم

    و…..

    هرگز تنها نخواهم ماند

     

    ثریا /اسپانیا

     

     

     

     

    دردر

  • نه

    نه ! هرگز

     

    هرگز چو او !

    در انتظار لقمه ای

    به دست نامردی ؛ بوسه نخواهم زد

    هرگز ؛ چو ا و

    با چشم بسته

    با هر بی پاوسری

    نخواهم نشست

    هرگز ؛ با نتظار

    یک کوله بار وفرارسیدن

    یک بهار !!

    نخواهم بود

    بهار من؛ خزان من

    زمستان من

    در اولین سپیده دم خلقت

    در میان دشتی از لاله وگل سرخ

    بوستانی ازعطر ریحان

    زاده شد

    اینک بر بلندای دیواریک با م

    می نشینم وفریاد برمیدارم

    که پر شود

    همه دنیا از صدای من

    وخواهم گفت

    ای مسکین حقیر

    پرهیز من از تو

    وترک کردنت

    وفراراز ویرانی تودر آن سپیده دم

    تابستانی

    یک معجزه بود

    چه آسوده از آن

    ( دخمه شریف)

    رهایی یافتم

    ثریا /اسپانیا

    از: دفتر این زمانه

  • ناشناس

    ناشناس

    ” برای آن ” ناشناس ” که آهسته میخزد به برگهای

    کاهی پراکنده من ؛ واشعار ” حمیدی شیرازی ” را

    دوست میدارد.

    فرسوده از شرارعشقیم وانتقام

    از عشق وانتقام دماری گرفته ایم

    آنجا نشاط کرده که یاری گرفته ایم

    اینجا فغان کشیده که ماری گرفته ایم

    دامان یار زیر سردشمن است وجان

    مارا بگو؛ که دامن یاری گرفته ایم

    از هفتاد * تمامی گذشت وما

    هفتاد ساله چهره نزاری گرفته ایم

    گویند کز بتان زچه روکرده ای نهان ؟

    چیزی شنیده ایم وکناری گرفته ایم

    ………

    · دراصل شعر پنجاه بوده است !

    ……..

    یکی مرغی دیدم به دامی اسیر

    که مرغی بدانسان فریبا نبود

    بگفتم که این دام صحرانشین

    سزاوار این مرغ زیبانبود

    گناهش چه بود این بلند آشیان

    بجز آنکه سیمرغ و عنقا نبود ؟

    چه ماند به چنگ پلیدان خاک

    همایی که هیچش همتا نبود

    دریغا !که این پستی و تیرگی

    سزای چنین مرغ والانبود

    بمن خنده زد مرد صحرانشین

    که ای مرد! جای دریغانبود

    جز این چیست درخور آنکس که او

    نشست اندر آنجا که جایش نبود

    نه هرجا که دانه است وآسایش است

    همه آب ونانی که گوارا نبود

    گر ازسر بدر کرده بود او هوی

    چنین خسته وبند برپانبود

    چه پرسی گناهش چوبینی به چشم

    گناهش همان بس که دانا نبود

    دکتر حمیدی شیرازی (شادروان)