Author: Soraya

  • یکی بود یکی نبود

    یکی بود یکی نبود

    « بر اساس شعر پریای احمد شاملو »

    یکی بود ؛ یکی نبود زیر یک گنبد کبود

    تنگ غروب ؛ روی یک درخت پیر ؛

    یک گدا نشسته بود

    میمونه معلق بازی میکرد

    نجاره خنده میکرد

    بقاله چینه میزدو رفقا

    گریه میکردن ؛ های وهای گریه میکردن

    مث آبشار طلا گریه میکردن !

    روبروشون یک شهر طلایی

    پشتشون همه سیاهی

    رفقا!

    گشنه تونه ؟

    رفقا تشنه تونه

    رفقا آب میخواین ؛ نفت میخواین بنزین ارزون میخواین؟

    رفقا برق میخواین ؛ نون میخواین ؛ کار میخواین ,

    نی قلیون میخواین ؟

    رفقا سردتونه ؟ رفقا گرمتونه ؟ چه مرگتونه رفقا؟

    زارو زار گریه میکردن رفقا !

    اینبار ؛ مث ابرای بهار گریه میکردن رفقا

    میمونه اومد ونشست

    پشت غول و شکست

    گفت :

    ببینیدم رفقا؛ هرکسی یه غصه داره

    غمشو زمین میذاره

    هاله نورم ببینن

    تنگ بلورم ببینین

    بمب اتم میون پام

    ….. ببینین

    زاروزار گریه میکردن رفقا

    مثل ابرای بهار گریه میکردن رفقا

    دلی زدم به دریا

    رفتم به ساحل

    زدم به جاهل

    خودم شدم یه کاهل

    چه مرگتونه رفقا ؟

    زارو زار گریه میکردن رفقا

    رفقای بی پدر بی پدر

    شلخته وبی ثمر

    آبتون نبود ؟ نونتون نبود ؟

    ودکای روسی تون نبود؟

    یهو پرید ببالا

    یهو پریدین به پایین

    کدوم زنجیرو واکردین ؟

    کدوم اسیرو ازاد کردین ؟

    در قفس وواکردین

    شغالا رو ول کردین

    حالا گریه کنیین رفقا

    زارو زار گریه میکردن رفقا

    مث ابرای بهار گریه میکردن رفقا

    ( دنیای ما همینه

    بخوای نخوایی اینه )

    شیره میره گرگ میاد

    گرگه میره شغال میاد

    شغال میره میمون میاد

    دلتون تنگ شده رفقا ؟!

    آزادی رو قاب کردین

    گذاشتین توی دیوار قلعه

    قلع ای رو آوردین

    گذاشتین روبه قبله

    چه مرگتونه رفقا ؟

    های های گریه میکردن رفقا مث ابرای بهار گریه میکردند رفقا

    از توی شهر ؛ تو برج ناله دختر اسیر میومد

    ( از افق ناله شبگیر میومد )

    بالا رفتیم ماست بود

    قصه ما واقعا راست بود !

  • آ نجلیکا

    آ نجلیکا – ماریا

     

    نامه ای به دست آنجلیکا رسید که از او دعوت شده بود تا در مراسم معرفی کتاب

    دون روبرتو  که به تازگی منتشر شده وبنام ( تکامل مادر وپسر ) برای فروش در

    مدرسه خواهران روحانی گذ اشته شده بود برود.

    آن روز عصر گرم تابستان آنجلیکا خودش را به مدرسه رسا ند جمعیت زیاد ی درآنجا

    جمع شده بود ند ؛ آنجلیکا نمیدانست که دون روبرتو نویسنده هم هست تنها اورا بعنوان

    یک پدر روحانی میشناخت که بسیار فاضل و مردی نیک سرشت وپاکد ل بود.

    هنگامیکه برای نماز  به کلیسا میرفت میدید که درتمام مدت چشمان دون روبرتو باو

    دوخته شده او هم درجایی مینشست که درست مقابل محراب وجلوی چشمان او قرار

    داشت .

    گاهی از اوقات در هنگام خواندن اوراد بخود میگفت :

    آ یا برای خاطر او اینجا هستم ویا واقعا برای ایمانم ؟ وفورا صورتش از شدت شرم

    سرخ میشد زانو میزد واز پدر آسمانی تقاضای بخشش میکرد .

    روزهای اعتراف برای او وحشتناک بودند ؛ چرا آنچه را که در دل  داشت نمیتوانست به آن

    کشیش پیر بد اخلاق  اعتراف گیرنده بگوید ؛ سرسر ی چیزهای بهم میبافت و میرفت

    بعضی از اوقات با خود ش میگفت : اگر دون روبرتو از این شهر برود ویا بمیرد من هیچگاه

    پای باین مکان نخواهم گذاشت ؛ دوباره پشیمان میشد زانو میزد وصلیبی روی سینه اش

    میکشید واز پدر مقدس میخواست که اورا ببخشد!!

    آنروز در نماز خانه  خواهران روحانی جمعیت موج میزد میز بزر گی در محراب قرار

    داشت وعده ای از جمله دون روبرتو اطراف آن نشسته بودند ؛ خانمی در پشت میکروفون

    گفت  کتابها در محوطه مدرسه برای فروش گذاشته شده اند وپس ا ز اجرای مراسم هرکس

    که میل داشت میتواند کتابش را برای امضاء به نزد دون ربرتو ؛ پدر مقدس بیاورد .

    آنجلیکا هنگام ورود کتابها را ندیده بود ؛ هواگرم داخل اطاق و جمعیت اورا دچار سرگیجه

    وحال تهوع کرده بود میبایست کاری میکرد اما نمیتوانست از جایش بلند شود چرا که مرد

    جوانی با اجازه دون روبرتو پشت میکروفن قرا گرفت وآغاز به سخن کرد:

     او از بیماری جسم وروح ورنج ودردهای انسانها گفت ؛ سپس ادامه داد که ؛ دردو بیماری

    انسانها چندان مهم نیست !! چیزهاییکه مردان بیمار را میازا رد مردان سالم از آن بیخبرند

    مردم همیشه شکوه و ناله میکنند اگر زندگی چنین کوتاه نبود بازهم همه شکوه داشتند !!

    پرودگار همه انسانها را به یک روش آفریده  مرگ ؛ اما مرگ او به هزاران طریق دیگر اتفاق

    میافتد در زمان مرگ طبیعت از مقصد وآخرین ساعات عمر ما سئوالی نمیکند  وهرکس

    به آنچه سرنوشت برایش قلم زده تن در میدهد ؛ کمتر کسی به نجات روح خودش فکر

    میکند ؛ کسانی هستند که در این زمان بما کمک میکنند وما هم باید به آنها کمک کنیم

    تا بیشتر برای نزدیک شدن به حقیقت  وساختن فضیلت  انسانی وپیروزی  بر حماقتها

    وتعصبها غالب آ مده ؛ کتبی را انتشار دهیم که با شرایط  زمان سازگار و هم آهنگ باشد

    به تربیت جوانان خود بپردازیم  ورشته های پیوندی خویش را با سایر مردم جهان بهم

    آمیخته در رفع خرافات  وبی ایمانی بکوشیم از پیروان خود انسانهایی بسازیم که همه

    به یک هدف مشترک پیوند خورده اند .

    مادر مقدس   ومادر تمام موجودات  در زندگی ما وجود داشته وبما کمک میکند و

    با ایمان باو میتوانیم با زشتی ها مبارزه کنیم …..  سخن رانی ادامه دشت وآنجلیکا نزدیک

    به بیهوشی بود .

    هر طور بود خودش را به بیرون انداخت نفسی تازه کرد گرمای بیرون نیز کمتر از درون

    نبود چشمش به ردیف کتابها خورد ؛ یکی را خرید ودوباره داخل شد ؛ آه .. صف طویلی

    تا انتهای درب ورودی ادامه داشت .آنجلیکا در صف ایستاد تا آنکه سرانجا م به میز رسید

    دون روبرتو تنها بود عرق از موها وسر وگردن او جاری  و یقه سفید او زیزقطرات عرق  

    خیس شده بود .

    ناگهانم چشمش به آنجلیکا خورد ؛ مدتی مکث کرد آنجلیکا نیز ایستاد همه وجودش

    در چشمان دون روبرتو غرق شد ؛ آه  پدر مقدس کمکم کن ؛ نزدیک است بیفتم !

    دستی اورا گرفت کتابش را روی میز گذاشت .

    دون روبرتو مدتی با قلم خود به راست چپ رفت وسپس  نوشت :

    آ نجلیکا ؛ مادر مقدس ترا دوست میدارد وهمیشه از تو حمایت خواهد کرد

    با تمام قلبم .  دال. ر . میم رودریگز.

    آنجلیکا آهسته از پله ها پایین آمد وخودش را به کوچه رساند .

    چشمش به جلد کتاب خورد .

     چهره خودش را درشمایل ولبا س مادر مقدس دید ومدالی را که روز غسل

    تمعید ش به گردن پسر مریم مقد س انداخته بود .

    پس آن مجسمه زیبا که بربالای محراب نصب شده واطرافش را گلهای رنگا رنگ گرفته

    درمیان شمع های معطر وچراغ های سقفی کریستال ؛ منم ؟ آنجلیکا ؟ خود منم ؟ آه …

    پس او هم مرا دوست میدارد ؟ . او مرا ستایش میکند ؟ من ! درچهره مادر مقدس ؟!

    بیاد گفته مادرش افتاد که روزی از او پرسید چرا من آ نهمه  پدر روحانی را دوست

    دارم ؟ ومادر درچوابش گفته بود :

    دخترم ! تو عاشق خدایی ! وخدا را درچهره او میبینی وعشق را که خدایی

    است.

    ………………

     

    به هرسوی که اندیشه ام پرواز کند

    باز بسوی او برمیگردد

    بسوی رنگین کمانی که اوبرایم ساخت

    نه به پنجره های بسته

    نه به آشیانه شغالان ولاشخورها

    درپنهانی ترین زوایای  درونم

    اورا میجویم ؛ اورا

    ……….

    ثریا /اسپانیا

    از : دفتر این زمانه

     

     

     

     

     

     

     

     

  • پیراهن ا بریشمی

    پیراهن ا بریشمی

     

    چه هستم من؟

    پیراهنی بر پیکری

    که ندانسته به بیراهه رفت

    چه پرسشی؟

    کسیکه دچار تردیدبود

    آنکه صدایش در نسیم خاک سرزمینش

    گم شد

    در میان خوابی آرام وطولانی

    وخیالات خام

    خواب طلاییش یک ؛ هول بیداری بود

    اوبیهوشی را دوست داشت

    همیشه پنهان بود

    خنده هایش ؛ گریه ها یش

    درمیان هیاهوی آهنگهای کوچه بازاری

    دریک شهر مرده فراموش شد

    آنروزها نیز ؛ هیچ فانوسی نبود

    هیچ چراغی روشن نبود

    شهر ساکت وآرام

    هیاهو درجایی دیگر

    او درخواب آرامش

    به راحتی نفس میکشید

    نه پرنده بود؛ نه آوازه خوان

    نه میتوانست پاهایش رااز

    پاشنه ( آهنین ) دروازه بیرون بگذارد

    دروازه بان بر در آهنی حاکم بود

    چشم به یک روزنه مرموز دوخت

    در رگهای خاموش او

    زیر پوستش چیزی لغزید

    زهری که کم کم به مذاقش؛

    شیرین آمد؛ اسیر شد

    همه حواس اواز دست رفت

    این سم شیرین , اورا مدهوش میساخت

    همه تاریکها را روشنایی پنداشت

    همه فلزات قلب را طلایی

    گلهای خشک کاغذی ؛

    برایش ارغوان تازه بودند

    وآن مرد ؛ آن قصه گو

    برایش از بید مجنون , دریاهای دور

    ومرغ افسانه ی سخن میراند

    اوپای به قصر افسانه ها گذاشت

    بی آنکه زنده باشد

    و…….

    من آن پیراهنم

     

    ………………..

    از درون آن تیره دلان .جانوران خون آشام

    سروش آشنایی مجو

    آن شادکامان؛ دل آویز شب نورد

    درکام هوسهای فروزانشان

    فرو مرده اند

    پوسیده اند

    دور شو ؛ دورشو ؛ ازاین سیه دلان

    آنها نورخورشید را نمبینند

    روزها مرده اند

    وشبها به همراه شبکوران در سایه ها

    راه میروند

    وتو چه دانی ازاین دامگه ناشکیبان

    که در کنار پرتگاه ناشناسی

    بانتظار ویرانیت نشسته اند

    دورشو ؛ ای خسته زمان

    به سایه ات پیوند بخور

    که ترا ازلغزندگی نجات میدهد

    از کنار آ ن سایه های ناشناس که زخمی

    بر پیکر ونواله ای برای نشخوار دارند

    دورشو

    ار این چشمه های خشکیده وبی آب

    که مارهای زهر آلوده درآن چنمبر زده اند

    به یکی نام فرنگ

    وبه یکی نام ترنج  ؛ داده اند ؛دورشو

    راز دارخویش باش

    در کنار سایه ات .

     

     

    ثریا /اسپانیا / پنجم مارس دوهزاروهشت

     

     

     

     

  • قامت

    قامت ؛ تا قیامت

     

    شب را گذاشتم تا باسکوت خویش

    مرا دلداری دهد

    شبهای من بیگانه اند

    شبهای ویرانی

    میگذارم زنجره ها برایم آواز بخوانند

    مینشینم بانتظار طلوع خورشید

    که با چشمان آرامش از پس پرده ها

    بر پیکرم میتابد

    شبهای ما ؛ شبهای تنهایی است

    شب های بیگانگی

    نه من باتوام ؛ نه تو بامنی

    هردوبیگانه

    غروب های ماتم زده

    غروب های غربت بی پایان

    و… ابدی

    روزهای کشتار ؛ خون ویرانی طوفان

    بردگی

    حراج پرنده های معصوم

    وامانده درقفس بیکسی

    ……

     

    در آیینه ترا تصویر کردم

    نه

    خودم را ، پرسیدم :

    آیاقامت تو بلند است ؟

    تو ! کوتاهترین انسان روی زمین

     برای چه کسی آواز میخوانی ؟

     صدای تو درهوا گم شده

    رهروی نیست

    در فصل های چهارگانه ترا ؛

    تنها رها کرده اند

    میان ظهور مشتی خانه های گچی

    تنها آفتاب را دریاب

    که او هم به زودی خواه مرد

    او باتوهمراه است

    تو فرزند خورشیدی

    اوترا درسایه ات حمایت میکند

    او در قامت دلهای شکسته می نشیند

    خط رابطه هارا نزدیک میکند

    هر صبح به آفتاب سلام کن

    نه به تاریکی مرموز شب زنده داران

    ………..

    ثریا / اسپانیا

     

  • بم

    بم ؛ بم بزرگ

     

    تقدیم به معلم بزرگ آواز ایران ؛

     

    …….

    پیروزی از آن توخواهد بود

    ( بم ) برایمان ماندگار

    وهدف تو مقدس وپایدار

    اگر روزی زنجیر های دست وپای

    ما را بازکردند

    بسوی ( بم) تو پرواز خواهیم کرد

    ای قهرمان کهنسال

    ( بم) نیز از آن تو وماست

    وروزی دوباره

    در برابر پرتو خورشید

    قد علم خواهد کرد

    وخواهد درخشید

    تو… قهرمان زیبای ما

    با غرور برآن خواهی نگیریست

    بسان امواج خروشان دریا

    تو دوباره آوازت را سرخواهی داد

    میدانم ؛ بخوبی میدانم

    مطمئن هستم که ( مرغ سحر)

    در بالای ارک بم بانتظار

    آواز توست

    اگر چه از پیکرهای خود

    پلی بسازیم ؛

    ما بسوی بم خواهیم آمد

    ……

    ثریا اسپا نیا 22/2/2008

    با آرزوی بهبودی وسلامت برای آن عزیز جاودانی

     

     

     

  • گذ شتم

    گذ شتم

    16/6/2008

     

    از کنارشما ,

    که فریادتان چندان آغشته به مهربانی نبود

    گذ شتم

    از میان کهنه فروشان این بازار

    به بهشت خویش بازگشتم

    بانفرتی که تنها خود احسا س کرده بودم

    فاجعه را میدیدم

    من رنچ را چشیده اما ؛ ازبهشت میگفتم

    نه از جهنم

    آن آهوی زخمی بودم که ؛

    زخم عمیق صیادش ؛ او.را به گریستن واداشته بود

    از بهشت میگفتم ؛ آن بهشتی که دردرونم بود

    واز دریچه آن بوی گلها را احساس میکردم

    نه بوی لجنزار را

    عشق را برقامت بلندی نشاندم

    اورامغلوب ” سرمایه” نساختم

    آفتاب را که از کوههای بلند وسرسبز

    بسویم میامد

    ستایش کردم

    این کامرانی ها بشما ارزانی

    من به حماسه ها میاندیشم

    که امروز دراین بازار کهنه فروشان

    در میان هیاهوی هیچ گم شده

    وبه ابتذال کشیده شده

    از زیبایی  ؛ به اسارت این کهنه بازار

    درآمده

    صدای من ؛ فریاد است

    فریادی از یک سینه مجروح

    پای کبورتران را بازکردم

    آنها را پرواز دادم

    زنجیر اسارت را پاره کردم

    از تلخی ها گذشتم رسیدم به رستن جوانه ها

    نه ! نه! نمیخواهم  درکنارتان بنشینم

    اینجا هستم

    در لانه ام  ؛ لانه ای پر سکوت

    ……..

     ثریا /اسپانیا

  • چه گوارا

    چه گوارا؛ یا مسیح آ ینده

     

    روزگار شگفت آ وری است که نمیتوان معنای درستی برای آن یافت .

    تحقیقات آموزشی ؛ تربیتی ؛ هنری دراین روزگار جای خودرا به

    نظریه سازی درمورد سیاست داده است درکنارآن مهمترین و سرگرم

    کننده ترین بازیها که شاهباز آن فوتبال میباشد .

    انسانها کشته میشوند؛ سیلابها جاری میشوند ؛ طوفانهای ویرانگر

    وزلزله ها دنیا را به تکان واداشته اند ؛ به راحتی میتوان از کنار

    آنها گذشت ودر نهایت سری از روی تاسف تکان داد.

    انقلابها دیگر آن شکوه گذشته راندارند بیشتر به شورش های (بی دلیل)

    تبدیل شده اند ودراین روزگار هیچ مرزی برای برداشت گذشته وآینده

    وجود ندارد .

    طنز تلخی است ؛ طنزی که درتاریخ باز خواهد شد ؛ چه نامی برآن

    خواهند گذا شت ؟ .

    فلسفه وجود انسانی بکلی از صحنه غایب شد (کلمات موزون) را

    بجای شعر نشاندند وشاعران همه افسانه گوی دیروزی بودند که

    به فردای خود نمی اندیشیند ؛ گویی فردایی در پیش نیست ؛ قصه

    وغصه (دلها) بود.

    سالها ست که چه گوارا انقلابی معروف کوبایی بت وسمبل رویایی

    اکثر جوانان شده است گاه گاهی باو اشاره ای میشود وهر کسی در

    قلمرو پژوهش های خود اورا میستاید .

    روزیکه  عکس اورا دیدم بخودگفتم : مسیح وپیامبر دنیای فردا !

    داستانهای درباره اش خواهند نوشت واورا درکسوت یک قدیس تمام

    عیار بر بالای گنبد وبارگاهها خواهند نشاند وهنوز هم براین عقیده

    خود ایستاده ام.

    هیچکس (چه را به درستی نمیشناسد) وچندان از نزدیک با اوآشنا

    نبوده به استثنای دوست وهمرزم او که درحال حاضر بین مرگ وزندگی

    خوابیده وهیچ خاطره ونوشتاری هم درباره اش ازخود بجای نگذاشته

    به جر آنکه دستورداد استخوانهای اورا به وطنش وزادگاهش برگردانند

    ودرخاک کشورش مدفون سازند .

    انسانها هم بیشتر به دنبال افراد ناشناخته میروند تا نیاز روحی خودرا

    تسکین بخشند حال یا شکم گرسنه است  یاسیر وآیا جامه ای برتن دارد

    ویا مسکن وماوایی مهم نیست روح اوپریشان است وبه دنبال معجزه

    به هر سوراخی سرمیکشد ؛ دنبال یک ایده آل میگردند تا روح گم شده

    خودرا بیابند همچنانکه عده ای ایمان به خدارا تنها شرط معنویت دانسته

    وهمه ارزش های انسانی را نفی میکنند ؛ با نگاهی به برداشتهای مومنین

    امروز  از بهشت وجهنم میتوان دریافت که :

    بهشتی که همین آدمها آرزویش را دارند ومیخواهند به آنجا بروند تا آنجا

    را نیز مبدل به یک جهنم دیگر بسازند ؛ مجددا یک دیوان سالار رهبر

    میشود وقدرت را دردست میگیرد وبه آزار دیگران میپردازد همچنانکه

    امروز هم همین دیوان سالار ها آزادی را ازمردم گرفته اند دربرابر اندکی

    رفاه ومقداری مادیات آنها را شاد وخوشحال ساخته واز فردیت ومعنویت

    آنها رامحروم مینمایند.

    آدمهای یکدستی  که زیر فرمان آقایان تغذیه ؛ مد؛ روزگار میگذرانند .

    مسیح دوهزار ساله میخواست  انسان را به کمال معنویت برساند امروز خود

    او مسخ شده ؛ مفلوک چهره ای واخورده وبدبخت بر یک چوب بلند و

    نظاره گرشکم  های باد کرده ای است که درکاخ های طلایی  مشغول

    عیش وبه ظاهر مشغول پاک کردن ارواح خبیثه از روح آدمیان میباشند !!

    بت های زیادی آمدند و نشستند وفرو ریختند امروز اثری یانامی از آنها نیست

    حتی بت های سنگی که گمان میرفت هیچ دستی قادر به شکستن آنها نباشد.

    مردگی وبیهودگی ؛ ( بلی! چشم دارند ونمی بینندوگوش دارند ونمیشنوند )

    در عرف پامبران بت پرستی وخدا پرستی وستایش خدایان متعدد مورد قبول

    نیست بلکه باید چیزهاییرا ستایش کرد ویا پرستید که  بادست واندیشه آنها

     ساخته شده و پرستیدن وخم شدن در مقابل آنچه که خود ساخته ایم .

    این انسان امروز  بجای آنکه خلاقه باشد مقلد ودنباله رووهمه انرژی خودرا

    صرف اشیاء بی مصرفی مینماید که هیچ ارزش معنوی ندارند.

     

    دنباله دارد

    ثریا/ اسپانیا

    ………..

     

    بیار ساقی  آن آتش تابناک

    که زردشت میجویدش زیر خاک

    بمن ده که درکیش رندان مست

    چه دنیا پرست وچه آتش پرست

     

    حافظ شیرازی

    نجاآنجا

     

     

     

  • کتیبه ای ویرا ن شد

    کتیبه ای ویرا ن شد

     

    باز ؛ ارچه گاهگاهی ؛ برسرنهدکلاهی

    مرغان قاف دانند؛ آیین پادشاهی

     

    ویرانه ای بجای ماند ؛ از دست دیوانه ای

    وآن دیوان که برپهنه خاک پربهای مانشسته اند

    هجوم مهاجران، مهاجران ابدی

    سقوط فرشتگان ؛ مردن پرندگان

    بجای آن گنبدهایی لبریزاز مناجات

    دیوانگانی از سلسه ی خون شب زنده داران (قلعه ها)

    زنانی که ازبستر زنا ؛ بسترخودفروشی

    برخاستند وهمگی به یکباره

    عاشق شدند ؛ دلباخته خدا

    چهره های مسخ شده

    مردانی پوسیده درغبار سالها بانتظار باد

    که ازکدام سو میوزد

    حال دراین پهنه غمناک دراین پوسید گیها

    تنها یک شمع برایم ماند

    ویک برگ ؛ به رنگ سبز

    به رنگ خون آن شقایق به رنگ پاکی دامن آن زنی

    که هرگز اورا نمیشناختم

    واین بود معمای بزرگ یک تمدن

    …….

    درگذ رگاه من؛ خط آتش ؛ رگه های خون

    من بیخبر از فاجعه شب گذشته

    راه میافتم

    سلامی ساختگی سرخی چشمان همسایه

    سکوت بی امان سینه ام

    سرودی از نو میخوانم

    آواز برای زخمه آن گیتاریست کولی

    همه رفتند

    همه رفتند

    دیگر کسی نماند تا باوبنویسم :

     

      توکه زلال چشمانت باشکوه تراز هرشعله بود “

    ” توکه عاشقانه ترین لحظه هایت رامیان یک شب طولانی “

    ویک صبح تاریک تقسیم کردی “

    همه رفتند ؛ همه رفتند دیگر کسی نمانده

    چشم پرانتظار من ؛ درسایبان این سروها

    تماشاچی پرواز پرندگانی است که هیچگاه

    بر شانه ام ننشستند .

     

    ثریا/ اسپانیا

     

  • اردک

    اردک

    خا موش وبی نغمه وبیصدا

    با چه حوصله ای به فاصله بالهای

    این پرنده مینگرم

    او به آهستگی بر زلال آبهای راکد

    راه میرود و بالهایش رامیشوید

    چشمانش بارانی است

    در هوس پرواز به آسمان ؛ میگرید

    کوچ او از فصلها گذشته است

    به نشاط عابران ؛ ورهگذران مینگرد

    پرنده بی شوق وبی آواز

    خود میان برکه ای در فکر چیدن

    گلبرگهای نا پیدا است

    او دیگر مرزی را نمیشناسد

    تنها شوق پرواز دردورنش

    غوغایی افکنده است .

    ………….

    و….. بچه اردک نارسیده من دیروز در زهدان مادرش تکه تکه شد

    همه خوشحالی ما ازمیان رفت وباز ما ماندیم و…….

    هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

    نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

    از طعن حسود غمناک نمیباید بود

    شاید که چوا بینی ( خیر ) تو دراین باشد

    ثریا /اسپانیا

  • تعطیلی

    دوهفته مرخصی داریم !
    بنا براین  تا دوهفته ازخدمت مرخصیم وچشم شمارا کمی استراحت میدهیم 
     
    با آرزوهای صمیمانه
    ثریا .اسپانیا

  • ویکی خانم و

    ویکی خانم و..من

     

    ماجرای من وویکی خانم خیلی طولانی است چه بسا یک

    کتاب چندصد صفحه ی بشود اما از آنجاییکه بعضی از

    قسمتهای آن جالب است به ذکر آنها میپردازم .

     

    ویکی خانم هنگامی باین شهر رسید که تقریبا نیم بیشتر

    مردم از ایران درحال فرار بودند ! همه از قدرتی خدا یا

    مهندس بودند یا دکتر ویا وکیل از این پایین تر رده ای

    نبود ! ما هم از همه جابی خبر وساده دل حرفهای آنها را

    باورمیکردیم ؛

    ویکی خانم از این موضوع حسابی استفاده کردو خلاصه

    هرروزی به نحوی او مزاحم ما میشد ویا سرزده بخانه ما

    میامد تلفن های رووزانه او قطع نمیشد هر روز صبح اول

    وقت :

    زر…..زر…..زر….! گوشی را برمیداشتم ، بلی خودش بود

    سلام خانم ، حال شما چطوره ؟

    ویکی خانم با اه و ناله میگفت :

    ای وای نگو دیشب یه خورده مردم آه دل درد دارد مرا میکشد

    بعد تن صدایش عوض میشد ومیگفت “

    چی بگم خواهر؛ دیشب برادرم از پاریس زنگ زدو گفت :

    ماهمه نگران توهستیم اونجا چکار میکنی ؟ اونجا که جای آدم

    حسابی نیست !! (جناب اخوی درپاریس دریک رستوران گارسن

    وکمک آشپز بودند) وادامه داد :

    باو گفتم یک خونه شیک توپاریس برام بخر ، پولشوخودم میدم!؟

    تا من بیام اونجا به زنت هم بگو چند کلاه شیک واخرین مد برام

    بخره تو که میدونی من همیشه تو پاریس کلاه سرم بود ؟ .

    خوب ؛ توچطوری بگو ببینم دیشب شام چی خوردی ؟ راستی پسرت

    به دیدنت میاد ؟ طفلک معصوم این بچه های تو چه همه باید زحمت

    بکشند تا یک لقمه نون بخورن ، خدارو شکر ! بچه های من همه

    جیب هایشان داغ وگرم است ( فرزندان گرامی ایشان از کمک های

    صلیب سرخ ودولتهای اسکاندیناویا ، جیبهایشان گرم میشد گاهی هم

    خرید فروش بعضی از ( چیزها) که بما مربوط نمیشد) .

    ……….

    زر…… زر….. زر….. بلی خودش بود

    سرم درد میکرد وحوصله شنیدن چرندیات اورا نداشتم !

    سلام خانم ویکی خانم حالتان چطوراست ؟

    واه واه پناه برخدا از کی تا بحال ماخانم ویکی خانم شدیم ؟ مگه ویکی

    چه عیبی داشت ! راستی ، بچه ها کجان ؟

    میای اینجا یه قهوه بخوریم ؟

    نه ! سردرد شدید دارم

    خوب عیبی نداره من بدبخت باید برم ششصد تا کارت تبریک بخرم

    وبه دوردنیا بفرستم . یک عالمه کادو هم خریدم که باید اونا روپست کنم

    خوب جونم هرکی بامش بیش برفش بیش !

      پرسیدم خوب عید چکار میکنید ؟

    گفت واه واه مرده شور هرچی عیده ببرند عید چیه اما اگه بدونی که سبزه ام

    چه مخملی و پر شده از اون عدس گنده گنده ها خریدم میخوام یه هفت سین

    گنده هم بچینم !!!

    گفتم پس چرا اول میگویید مرده شور عید را ببرند  ؛ بعد میخواهید

    هفت سین گنده گنده بچینین .

    گفت مادر ، بخاطر این پسر بزرگه که همیشه میگه مامان جون عید

    خوبه یادته تو ایرون ما چقدر ( دلار) !!! عیدی میگرفتیم ؟ بخاطر

    اونه که من سبزه سبز کردم .گفتم مبارک باشه من نمیدونستم که در

    ایران آنزمان عیدی ها را بادلار هم میدادند .

    پیش خودم فکر کردم بیچاره ویکی خانم حالا چطوری اینهمه کادورا

    به پستخانه میرساند لابد یک ( فورگونت ) اجاره میکند ؛ آخه اینهمه

    کادو ؟.

    …………

    زر …….زر……اوه ! نه !

    الو ؛ بعله خودمم حالتون چطوره ؟

    ببینم از کی تا حالا بدون اینکه بمن بگی میری سفر؟

    گفتم مگه من بایدبشما همه چیزم را راپورت بدم ؟

    گفت  ؛ بله ؛ خوب یعنی اینکه دوستی همینه ما باید از حال هم خبر

    داشته باشم !!!!

    یکروز دیگر کلافه شدم گفتم ، خانم عزیز من باندازه کافی دراین شهر

    مشگل وگرفتاری دارم شما دیگر مشگلی اضافه برایم نشوید کمکی که

    نمیکنید همیشه موقعی که من گرفتاری داشتم شما یا بیمار بودید .یا

    میهمان داشتید ؛ یا بافلان خانم وآقای دکتر ویا فلان آقا وخانم مهندس

    بودید ، من احتیاجی ندارم که زیر لوای دیگری سینه بزنم من خودم هستم

    گوشی را گذاشتم ، مدتی خبری نشد خوشحال که دیگر تمام شد.

     

    ویکی خانم دختر یکی از مهاجرین عراقی بود که در جنوب تهران بکار گل

    مشغول وسپس گل ها را درکوره به آجر تبدیل میکرد ، با دختر یکی از

    بزرگان وخانه داران ( قلعه) عروسی کرده وحسابی شده بود همه کاره محل

    ویکی خانم فهمیده بودکه من این را میدانم بنا براین روزی بخانه ما آمد و

    قهوه ای نوشید وسپس گفت : تومیدونستی که اول میخواستند دختر دایی مادر

    منو برای شاه بگیرند ، پدرم مخالفت کرد وگفت نه ، ( خنده توی دلم پیچید

    وداشتم میترکیدم ) . ادامه داد:

    خدارو شکر ، اگه زند گیمون از دستمون رفت اقلا میدونیم پدر ومادرمون کی

    بودن واصل ونسبمون معلومه ، تو میدونی اصلیت خانواده مادری من به

    (مالک اشتر ) میرسد !! گفتم نه ، نمیدانستم  شما اول بمن گفتید که از خاندان

    هزار فامیل میباشید، به همراه پدرتان در روز جشن مشروطیت به مجلس شورا

    میرفتید .

     بعد که هزار فامیل تبدیل به دوهزار بی پدر ومادر بی

    فامیل شد شما هم تغییر رشته دادید؟ بعد هم من ایشان را نمیشناسم ؛

    نویسنده بودند؟ یا تاجر ؟ یا یک فیزیکدان  ومحقق ویا چیزی را کشف کردند؟

    گفت :

    تو چطور مسلمانی هستی که مالک اشتر را نمیشناسی او در مسجد کوفه اذان

    میگفت …..

    گفتم تاجاییکه معلومات اسلامی من اجازه میدهد وآلزایمرم هنوز عود نکرده

    گویا بلال حبشی بوده که اذان میگفته ویا شاید هم جد شما؟

    من تنها یک مالک میشناسم آنهم برادر دوستم میباشد که درکانادا درس میخواند

    ……………

    ویکی خانم از راه رسید وگفت :

    مژده بده سفارت به همه ما پاسپورت داده من میخوام برم ایرون .

    برای همیشه از ایشان خداحافظی کردم وایشان را بخدا سپبردم تا برود بر اشترش

    سوار شود ومنهم پیاده طی طریق کرده وگوشهایم درامان بماند.

     

    شنیدم پسرشان ویلا خریدند؛ دردوبی دفتر زدند!!! مغازه فرش فروشی باز

    کردندوایشان هم مرتب بین کشورها در رفت وامد میباشند و با بزرگترها

    نشست وبرخاست دارند و…….

    ما ماندیم همان ریگ کف جوی آب .

     

    چه میشود کرد ! نه بامی داریم که روی سقف آن برف بنشیند ونه بوریایی که

    بشود روی آن سفره یکهزار نفری پهن کرد وروزی یکصد نفررا سر همان

    سفره غذا داد. !

    اینها همه از دولت سر ا یمان است .

     رشته تسبیح اگر گسست معذوردار

    دستم اندر پای ساقی سیمن ساق بود

     

    ………..

    لب بستن و نان خویش خوردن

    بهترین کار این روزگار است ..

     

    ………

    ثریا /اسپانیا

    از دفتر این زمانه

     

     

     

     

     

  • کوما

    کوما

     

    کجا هستم ؟ این سرو صداها ، ازکجا میاید ؟ آه … چه بوی بدی

    کسی پرسید :

    ازکجا آمده ؟

    دیگری جواب دان نمیدانم ، آمبولانس اورا آورد ؛ چیزی هم به همراه ندارد

    وای !! چرا  ! دارم ، کیفم ، کیسه های خرید ! آنها کجا وچطور شدند ؟

    شاید طبق قانون جنگل اگر افتادی اول ترا لخت میکنند بعد ترا به طبیب

    میسپارند .

    گوشهایم میشنیدند ، چشمانم بسته وهمه پیکرم بیحرکت روی یک برانکار

    افتاده بودم ؛ دهانم خشک ؛ گلویم بهم چسپیده ؛ میخواستم فریاد بکشم

    دستهایم ، آه دستهایم کو ؟ چرا بیحرکتند ، پاهایم ،  وای ، نکند سکته

    کردم ، نه ! نه! بیاد بیاور اول کجا بودی .

    توی خیابان با کیسه های خرید وکیفم که روی شانه ام بود ، ناگهان

    صدای زنگ یک کلیسا بلند شد ، اینجا؟ کلیسا ؟ پس مقام روحانیت

    همه جا ها راگرفته ، برگشتم ببینم این صدای زنگ از کجاست ، ناگهان

    گویی همان زنگ سنگین برنجی بر پشتم فرود آمد ودیگر چیزی

    نفهمیدم ! حال از بوی بد ضد عفونی وسرو صدا  ورفت وآمد دیگران

    میفهمم که درون یک کلنیکم ؛ دونفر بالای سرم ایستادند یکی گفت:

    یک خارجی است ! نه نه من خارجی نیستم ! چرا هستم در این سرزمین

    همه خارجی هستند ، دیگری گفت از کجا آمده !!

    آه چرا نمیتوانم حرف بزنم ، دستی بگونه ام خورد : سینورا ، سنیورا

    آیا بیداری !

    بلی بیدارم ، اما نمیتوانم چشمانم را باز کنم ، نمیتوانم حرکت کنم کمکم

    کنید !

    و.. آنها دورشدند ، کلمه خارجی در گوشم بد جوری حرکت میکرد ،

    اگر از خودشان بودم الان همه شهر دراینجا جمع شده و دورم را گرفته

    بودند ، آهای … من زنده ام ، بیدارم ،  صدایم تنها درگوشهای خودم

    میپیچید . بفکر کیفم افتادم ؛ کلید خانه ؛ تلفن ؛ عینک ، لیست خریدم و…

    خوشبختانه آدرس خانه ام درکیفم نبود ( که میبایست میبود) چه بسا

    الان دزدی درخانه ام نشسته ومشغول جمع آوری چیزهای خوب من است

    مرده شور هرچه زنگ است ببرند ؛ همه جارا قبضه کرده اند بنام دین

    و……..

    یا کلیسا ، یا کنیسا ؛ یا مسجد، یا محفل ؛ یا تکیه ؛ یا سنترویا…..

    آه ، بچه ها !!! اگر به خانه برگردند من نیستم ، کجا مرا پیدا خواهند کرد

    لابد به پلیس خبر میدهند وقبل از همه به سردخانه های بیمارستانها سر

    میزندد.

    من اینجا هستم ؛ زنده ام ؛ آیا کسی صدای مرا میشنود ؟

    من صدای آنها را میشنوم !! یک خارجی است ، توی کوچه افتذاه بود

    مست که نبود ؟!  نه بابا ، گویا یک اتومبیل باو زده ودر رفته !!!

    آه چقدر پشتم درد گرفته زبانم در دهانم چرخید وناگهان فریاد بلندی

    کشیدم ؛ همه سرها بسوی من برگشت .

     

    چهارشنبه

  • مرگ جم

    مرگ جم

     

    بزرگترین ؛ سالمترین ، بهترین ومهمترین و آخرین

    بازمانده فرزند ایران نیز دنیا راترک کرد.

    به چه کسی باید تسلی ودلداری دارد؟

    به : ایران زمین ، که بهترین فرزندانش را قربانی

    کرد . دیگر کسی نمانده همه رفتند ؛ همه .

    لازم نیست چیزی درباره خصوصیات ا خلاقی

    این انسان بمعنای واقعی بزرگ بنویسم ؛

    او بزرگ تر ازاین است که بتوان درباره اش

    قلم فرسایی کرد.

    این حادثه بزرگ را به ایرانیان ( راستین )

    تسلیت میگویم که :

    چنین مرگی نه درخور او بود

     

     

    ثریا /اسپانیا

    24/5/2008

     

     

     

  • فریاد

    فریاد، فریاد

     

    و…. اینک ، ای دخترکان غماز

    گرنه لالید ونه گنگ

    بگشایید زبان

    وبگویید که ازکدام. بهتان

    چون شد این چشمه ( خون آلوده )

    ه . الف. سایه

    ……………………

    کجا میتوان هم آوازی پیدا کرد؟

    زمانیکه پاسداران عفت وناموس ؛ بر شبکه های نورانی ما

    سایه میافکنند ؟

    چگونه در یک شام پلید ، میتوان صبحی سپید را

    از سایه های تاریک یک پیکر پلید ، تماشاکرد

    تو کجا نشسته ای ؟

    که چنان مجذوب خویشی ، وفارغ از سایه های شب

     

    در چه روز میتوان خندید؟

    درچه زمانی  میتوان گریست ؟

    و…. در میان کدام راه  میتوان نشست ، یا دوید

    ودر زیر کدام سنگ  میتوان برای ابد آرمید؟

    ما درکدام عصر ، زمان را میپیماییم ؟

     

    افق غربت فراموش شد

    جاده ها همه هموارند

    تیرگیها ، همه روشنایی شد!

    و من در این خیالم

    که چگونه جاده شب را ، با نورماه طی کنم

    در زمانیکه بازوان کثیف تو ، پیراهن عفت زنی را

    در پستوی محبس پاره میکند !؟

    چگونه میتوان رنگین کمانی از نور ساخت

    چگونه میتوان خورشید را فرا خواند ؟

    تا آن بازوان نا پاک را ، از پیکر لطیف آن زن

    دورکند ، بشکند ، وترا درجاده شب ویران کند

    ای بخون  تشنه .

     

    قروردین . از دفتر این زمانه

     

     

     

  • شعر وشاعر

    شعر وشاعر

     

    شاعر نیم وندانم شعر چیست

    من ؛ مرثیه گوی دل دیوانه خویشم

     

    نمی توانم درنقش دیگری باشم ، نقشی از شاعران گذشته ویا نویسندگان

    نمی توانم اشعار دیگران را پس وپیش کنم وکلمات را جابجا کرده (واژه)

    بسازم.

    آنچه راکه برروی این صفحه میاورم نه شعراست ونه نثر؛ تنها یک

    فریاد است ، فریادی درمیان غوغای این دنیای پرهراس ودهشتناک که

    گاهی از فرط نومیدی آنرا به دست کلمات میسپارم تا به گونه ی که میلش

    میکشد آنهارا بسازد وردیف کند!گاهی یک خط مستقیم؟!! گاهی چند سطر

    بی وزن وبی قافیه ، هرچه باشند نوازشگر روح بیقرار من هستند.

    نغمه هاییکه ازدرونم به بیرون تراوش میکنند بامید آنکه شاید روزی به

    گوش خوکان ، جغدان شوم وخفاشان شب ، برسند.

    امیدی نا پیداوندائی است که از دل خسته ام بلند میشود ،هنگامیکه از یک

    بوسه میگویم آنرا باتمام وجودم احساس میکنم وزمانیکه از یک گل سرخ

    سخن میرانم عطر وبوی دلکش آن درمشام جانم پراکنده است وسرانجام بنده

    آن موهبت بزرگم که نامش (عشق)  میباشد همان عشقی که یگانه وبی همتا

    وگاهی خدایم را درآن میبینم ، همان کلامی که این کبوترخسته را از سکوت

    دهشتناک وسهمگین خود بیرون میکشد وبسوی شهر روشنایی میبرد ومرا

    از شبکوران دور میسازد .

    قندیل بزرگ این (واژه) درشبستان سینه ام همیشه آویزان است .

    نه، نمیخواهم دیگری باشم وهیچگاه هم نخواسته ام ؛ من خودم هستم ,

     

    ثریا / اسپانیا

    18/5/2008

    …………..

  • بی برگی

    بی برگی

     

    در خم یک خیابان ؛

    زندگی ماحیا ت دارد

    وتنها یک بار میشود این خیابان

    را ؛ طی کرد

    در سرهر چها ر راه جوانیهای ما ؛

    ایستاده اند

    ودر کوچه پس کوچه ها

    همیشه سایه ای ناپیدا

    پشت سر ماست

    آمدیم ؛ ماندیم ؛ رفتیم

    جوانی چگونه چابک

    از مرز صبحگاهی گذشت

    و …به غروب نزدیک شد

    بر فراز تاریکی نشست

    اینک من وآیینه پریشان

    اینک من و مرغا ن سرگردان

    اینک من و واژه های عریان

    که به زیبا ترین آنها میاندیشم

    که به دورازهر فریبی است

    به واژه

    ع .ش . ق

     

    تقدیم به : میم . میم

     

    ثری / اسپانیا

     

  • این خانه

    این خانه

     

    این خانه که   مسکن وآرامگاه

    شیطان شد ؛

    روزی مهد بزرگانی چون:

    سام وآذر بود

    آین خانه ای که جایگاه جاهلین شد

    روزی زیرپای اسب کهر اردشیر

    ورستم وگودرز بود

    این خانه ایکه محیط رنج والم شد

    روزی سجده گاه ومعبد شاهان کیانی بود

    این زمین ؛ این خاک

    از مهر فردوسی

    حافظ وسخن سعدی ومولای روم

    هنوز برجا ودرپندارما

    جاودان وپایدار است .

    ………

     

    تقدیم به هنرمند بزرگ وبا ارزش که با

    صدا وتوان جادویش توانست ارزش کلام را

    بما وبه شیره جان ما برساند

     

    بهبودی اورا از درگاه پروردگار متعال خواستارم

     

    اسپانیا 2008-02-

    11

    واز ایران آواز ایران “آ آ

  • شبهای میگون

    شبهای میگون

     

    هوای صا ف و دلکش؛

    شب میگون بود

    باغ بود؛ درخت بود؛

    جویباری از آب روان

    دوجعبه خالی درآنجا

    که ؛ جایگاه تار بودو نی

    ساز به دست او

    در پنجه سه گاه مینواخت

    بانگ خروش تار

    صدای آواز ( دلکش)

    وزمزمه نی

    …..

    آه ؛ صدای سیم بم ؛ بگوشم

    سنگین بود

    چون او ازسیم نازک ؛ چنان عنکبوتی

    بسوی پرنده ای که لانه بسته بود

    میفرستاد !

    سه گاه ؛ به نوا نشست

    نواناله ای شد که ازسینه من برخاست

    گریستم……

    او ناله میکرد ؛ به همراه مضرا ب

    من ناله میکردم ؛ به همرا ه مرغ شب

    …….

    کاش ؛ شبهایت تار

    پرده ی تار بر چشمانت

    وخدای تار ؛ یکی برتو

    ویکی برجانت بنشیند

    صدای تار ؛ بگوش من  کی شوری

    برانگیزد ؟! که بیزارم از تو وان تار

    عنکبوتی ات

    کنون که از تار دیوان ؛ شدم آزاد

    میبرم پناه به نوای نی

    که مرا میدهد جواب

    …….

    از دفتر : روزانه

    ثریا ؛ اسپانیا

  • پسرم  / سه شنبه 6/5/28 

    پسر عزیزم ، امروز با افتخار تمام ایمیل ترا دیدم که کتاب تو سرانجام به چاپ رسید و درفروشگاهها و کتابفروشیها برای فروش به عرضه گذاشته شد.  من که ا ز تکنیک و برنامه ریزی وغیره در کامپیوتر چیزی نمیفهمم، مانند زنان کور و بیسواد گذشته در کنار تو از افتخارات تو بهره میبرم.  بتو تبریک میگویم و بتو افتخار میکنمدرعین حال غمگینم چرا در کنج این شهرک توریستی تو توانستی خودت را بالابکشی! آیا اگر مانند بقیه در آمریکا و یا کانادا بودی ترا روی دست نمیبردند؟!

    مهم این است که تو در میان عده ای مردم خوش گذران واهل عیش و نوش و دراگ و سکس و سفید کردن پولهای دزدی، توانستی شرافتمندانه تحصیلات خود را باتمام برسانی و از سن چهارده سالگی، هنگامیکه (مرحوم) پدرت پا از دنیا کشید و دیناری پول در حساب ما نبود، تو کار کردی به منهم کمک کردی و سرانجام همسری گرفتی که همراه وهم پای توبود وبا دو پسر شیرین توانستی امروز بجایی برسی که دیگران باهمه افاده ها یشان نرسیدند.

    پسرم بتو افتخار میکنم هرچه دارم از تو وخواهران وبرادرت دارم و از همۀ شما سپاسگذارم که مرا سربلند ساختید. کتابهای تو در مادرید  وفروشگاه (افنک) بفروش میرسد و قیمت آن هم سی و دو یورو میباشد اماتو قرار است یکی بمن کادو بدهی.

    و اما پسرم میخواهم دربارۀ خودم برایت بنویسم.  من کم کم فراموش کرده ام که درکجا بدنیا آمدم، چگونه بزرگ شدم، چگونه بخانۀ بخت رفتم، چه اتومبیلی سوار شدم و چه لباسی پوشیدم و در کنار لانۀ ماران خانه کردم و چگونه زخمی شدم.  امروز ولی زخمهایم با کمک شما التیام یافته.   دیگر حسرت شنیدن موسیقی ایرانی را ندارم.  دیگر میلی به خواندن اشعار قدما و امروزیها ندارم.  دیگر میلی ندارم که نامی از گذشته ببرم.  روزیکه اولین نوۀ من بدنیا آمد آن روز منهم به دنیا آمدم وآنچه که پشت سرم بود به فراموشی سپردم.  من و اولین نوه ام در یک روز به دنیا آمدیم بنا براین بعد از رفتن من روز مولود من نیز هنوز برقرار است!!

    روزی از اینکه میتوانستم (کلام فارسی) را زیر لب زمزمره کنم و با آن آواز بخوانم غرق لذت میشدم.  روزیکه نوای سازی را میشنیدم همۀ پیکرم به لرزه درمیامد و اشکهایم به فراوانی از گونه هایم میریختند. امروز ازهمۀ آنها بیزارم –  بیزار –  وتنها دل بشما خوش کرده ام ودیگر برایم مهم نیست که فرزند کجایم، فرزند جهان هستم.  دیگر میل به برگشت در من مرده.  سی و اندی سال در کشورهای بیگانه و شناخت واقعی روحیۀ مردم سرزمینم مرا با ین روز انداخت.

    فهمیدم  کشورما متشکل از چندین قبیله است که تنها وجه اشتراکشان زبان فارسی است. من چه ساده دلانه دل به آنها سپرده بودم درهر کجای دنیا که میشنیدم یک ایرانی هست فوراً خودم را میرساندم، بخصوص ایرانیان (با فرهنگی) که حرفهایشان، رفتارشان و با نوشته هایشان از زمین تا آسمان فرق داشت.  امروز خوشبختانه یا بد بختانه دیگر با هیچ یک از آنها سرو کاری ندارم، باستثنای چند دوست قدیمی که مخلص آنها هم هستم و بردن نامشان در اینجا ضروری نیست.  (بلی پسرم جای بسی تاسف است که تو نمیتوانی این نوشته ها را بخوانی –  چه بهتر؟!!!)

    نوشته های زیادی دارم که همه انبوه شده در دفاتر که کم کم آنها را بر روی صفحۀ این کامپیوتر میاورم، شاید روزی کتاب منهم به چاپ رسید؟!! کسی چه میداند. آرزو حتی بر سالمندان هم عیب نیست.

    درگذشتۀ نه چندان دور ما انسانهای شرافتمندی داشتیم، انسانهای تحصیل کرده و فرهیخته و دلبسته سرزمینمان.  آنها رفتند و یا چنان پیر شدند که دیگر خودشان را نیز نمیشناسند. چه بسا من و یکی دونفر دیگر باقیماندۀ آن نسل باشیم که کم کم مانند دایناسورهای عهد قدیم رو به انقراض و نابودی میرویم.  دنیای امروز دنیای تاریک، کثیف، ناامن و دنیای سکس و شکم است  ودیگر کاری به بالاتر از سینه ندارند. 

    امروز تنهای تنهایم، تنها بیمار میشوم، تنها بهبود میبایم و تنها صبحانه میخورم، تنها میخوابم و تنها برای دل خودم آواز میخوانم.  اما از این تنهایی غرق لذتم.

    بقول شاعری قدیمی بنام ابن یمن که میگفت:

    دلا خو کن به تنهایی، که از تن ها بلا خیزد

    سعادت آن کسی دارد، که از تن ها بپرهیزد

    امروز برای من روز بزرگی است و چه بسا روزهای بزرگتری نیز در انتطارم باشد، چندان نباید ناامید بود.

     

    مادر تو

    ثریا / اسپانیا

  • هجر

    هجر

    ولفانگ فون گوته ، قطه ای دار بنام ( هجر ) یاهمان هجرت

    سر آغاز این نوشته ها ، چنین است :

    بیست سال از عمر گذشت وا زموفقیت هایی که نصیبم شد

    لذت بردم ، چه عصر درخشانی بود ! مانند عصر برمکیان

    ظاهرا در دروان برمکیان ، واقعا زندگی بر وفق مرادبوده ویا ” گوته “

    در میان اشعار حا فظ آنچنان غرق شده که همه جا را بهشت میپنداشته است.

    میدانیم که ( برمکیان ) ایرانیانی بودند که از بلخ به بغداد مهاجرت کردند

    ودر آنجا به تعلیم علم وادب وحکمت پرداختند.حکمای بزرگ وسخن شناسان

    را به زیر حمایت خود گرفتند وتوانستند بغدادرا به صورت یک مرکز علم

    هنر و موسیقی دربیاورند.

    متاسفانه در زمان خلیفه پنجم ( هارون الرشید ) که مردی عیاش وجاه طلب

    وخوش گذران بود وچندان میلی به علم حکمت وهنر نداشت دستور قتل

    این خاندان بزرگ را صادر کرد وآنها را به فجیعتر ین نوعی از میان برداشت

    وننگی بزرگتر بر سایر ننگها یش افزود .

    ” گوته “ در آن زمان آرزو داشت که از میان سلسه های سلطنتی گوناگون

    غرب فرارکرده وبه سرزمین پاک مشرق زمین بگریزد تا در سایه

    صلح و آرامش ! وهوای پاک آن محیطی که پیامبرانش ورهبران

    بشریت از میان آن برخاسته اند ساکن شده ودرمیان آوازهای عاشقانه

    وچشمه ی آب حیاتی که حافظ از آن نام برده جوانی خودرا باز یابد.

    او دراین گمان بود که درمیان آن مردم پاکیزه سرشت بتواند در احوا ل

    ( بشریت ) مطالعه کند ودر جاییکه مردمش تعلیمات آسمانی را به زبان

    خودشان از ( خداوند ) یاد گرفته ودیگر زحمت فکری بخود نداده اند ، بقیه

    عمرش را بخوشی بگذراند و درحکمت شرق گم شود ، با چوپانان در

    واحه های صحرا بگردد ونفس تازه کند ! ویا باکاروانها سفر کرده و

    مشک قهوه بفروشد ! درهر کوره راهی بگردد ودر کوچه پس کوچه

    به دنبال ( میکده ای ) باشد که حافظ درآن مست وخراب افتا ده بود!

    ویا بر پشت اشتری سوار شده وبا نوای دلکشی آواز بخواند وترانه بسراید

    او آرزو داشت به همراه ( حافظ ) به گرمابه برود ؟! از او سرودن

    یاد بگیرد ، نمیدانم آیا ( گوته ) میدانست که حافظ از سرزمین ایران

    بلند شده جاییکه خبری از ( واحه ) وشیر شتر نیست ؛ او منظومه های

    زیادی در باره حافظ سروده ، آیا میدانست که شیراز درکجاست وآ ب

    رکنا آباد وپای درخت بید و جویبار چه معنا میدهد ؟ ! .

    علاقه مندم در آنجا از لذایذ دوران جوانیم بحد وفور بهره مند شوم ودایره

    ایمانم وسیع شود!!وافکار آشفته را از سر بدر کنم ، چقدر سخنان حکمت آمیز

    در آنجا اهمیت دارد! زیرا دها ن به دهان گشته واز پیشینیان به ارث رسیده است

    آری !زمزمه های عاشقانه شاعر طوریست که حتی زنان سیه چشم بهشتی را

    هم به معشوق گرفتن بر می انگیزد .

    خدارا ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه / که من بالعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

    ای حافظ مقدس ، مردم ترا لسان الغیب نامیده اند با این حال سخن دانان

    وزبان شناسان به ارزش واقعی تو پی نبرده اند تو در نزد آنها بعنوان

    عارفی شناخته شده ای که منظومه های سروده است ، آنها در باره تو

    با جنون می اندیشند وبه را ستی ترا نشناخته اند .

    در کتاب تاریخ ادبیات فارسی ، نوشته شده :

    در زمان حکومت امیر تیمور گورکانی روزی امیر با بعضی از فضلا

    منجمله حافظ به مکالمه میپردازد ، سپس روی به حافظ کرده ومیگوید :

    تو درشعر ساکنان حرم سترو عفاف ملکوت / بامن راه نشین باده ی

    مستانه زندند “ به خدای بزرگ توهین کرده ای ؛ حافظ جواب میدهد :

    ای امیر ! در یک سحر گاه بهاری که هوا مطبوع ومطلوب بود ،

    از هوای شیراز بوی گل به مشامم میرسید ، من درقلب خود احساس وجد

    وسرور میکردم صدای بلبلان را می شنیدم وچنان دچار هیجان وشوق

    شدم که تصور کردم در همه چیز کائنات شریک هستم وفرشتگان در وجود

    من بسر میبرند ، من نیزبه وجود آنها پیوسته ام واز فرط شوق این شعر را

    سرودم ، مقصود من از این شعر اینست که فرشتگان ویا کسا نیکه در یک

    مکان مقدس ومرموز خدایی که بیگانه را درآن راهی نیست ، تنها عفت

    درآنجا حکم فرماست ، سکونت دارند آنها بامن سخن گفتند بعضی از اسرار

    خلقت را برایم فاش ساختند .

    ای امیر ! مقصود من از می ، معرفت واز می نوشیدن ، کسب معرفت است

    ومیخانه جای تحصیل این معرفت ومکانی است که ناپاکان را درآن راهی

    نیست .

    و ” گوته ” میسراید :

    ای حافظ مقدس ! چقدر زنده نگاهداشتن تو ، یاد تو درگرمابه و میخانه برای

    من شیرین است ، حتی آنجاییکه محبوبه روبنده خود را بالا میزند وطره

    زلف عنبرینش را می افشاند وعطر دلاآویز آنرا در هوا پخش میکند .

    باز هم میخواهم در باره تو بیاندیشم .

    حافظا ، در فرازو نشیب راه دشوار زندگی سروده های تو دلداریم میدهند.

    سخن سربسته گفتی باحریفان / خدایا زین معما پرده بردار

    …………

    ثریا ایرانمنش ( حریری ) بیادشیراز