Author: Soraya

  • گفته های بزرگان

    حقیقتی ابدی همیشه درحال پیشرفت است واین حقیقت برطبق قواعد وقوانین مرموزی از ملتی به ملت دیگر منتقل میشود وبه ترتیب گاهی

    درمیان یک ملت  وزمانی درمیان ملتی دیگر ظهور میکند.

    ……..

    از : پیر لروو

    ………

    به جذبه فرورفتن درمیان یک آدم عادی دیوانگی تعبیر میشود اما درباره آدمهای بزرگ وفیلسوفان وسایر اشخاص روحانی!! یک نیروی ( خدایی) نام میگیرد !

    ……… ؟

    هرگاه چیزی عالی بود وقتی درمقابل عادی قرار بگیرد پوچ ومبتذل میشود  . ؟

  • دریچه

    چند نامه داشتم از بارسلونا .

    پسرم در آنجا درهمه کنفرانسهای روزانه اش درخشید ، بخصوص اسپانیایی هارا سخت خوشحال کرد.

    مراهم خوشحال کرد .آنچنان که همه غمها را فراموش کردم .

    این مرد کوچک من با آن قلب طلاییش خوب دراین دنیای دون درخشید وخوب توانست خودرا ازتمام آلودگیها به دور نگدارد .

    پسرم باز هم متشکرم وسپاسگذارتو وپروردگارم هستم .همیشه موفق باشی برایم غرور آفرین

    است وباید هم باشد .

    ثریا حریری/ اسپانیا

    14-11-2008

  • سایه ابر

    آن ابر روشنی که روزی بر فراز سر ما بود ،

    باران شد؛ اندیشه های ما را آب باخود برد

    فریاد من همچون نیزه ای بر سینه کوهستانها

    فرو رفت .

    کسی چه میداند ؟ نه کسی نمیداند

    که این روزگار عبوس وتاریک بایک سایه ابر سیاه

    ( خانه مارا باخود برد )

    ما ترسیدیم ؛ همه ترسیدیم

    هیچکس با هیچ دستی نتوانست شمع شب تار مارا روشن کند

    قلم ها با هم آغوشی  برگ های کاغذ پاره ها

    سخن از سینه های چروکیده وخشک گفتند

    کسی از  شقایق سوخته در آفتاب داغ کویر سخنی نگفت

    همه دلها در یک محبت قلابی

    همانند ماهیهای بوگرفته درمرداب

    آواز کوچه باغی سردادند

    وکسی به هم آغوشی زمین یا پیوند یک درخت  فکر نکرد

    ………

    من آنتهای سینه ام را ، آنجا که رویش غضروفی

    دو پستانم میباشد  به دست باد دادم

    من به پیوند گنگی اندیشیدم که درمیان چنبر مشتی مار خفته بود

    در میان شهوت زمین وزمان

    آب راکد مرداب در عمق تاریکی پیش میرورد

    همه جا ساکت است

    همه مرده اند

    همه جادو شده اند

    همه مجسمه اند ، مجسمه گچی

    که مرا درآیینه تصور خویش مینگرند

    و……

    من ! با سعادتهای کوچک و معصومانه خود

    به پیوند دلی میاندیشم که درحفره تنگ چاه زمان پنهان است .

    ثریا / اسپانیا11-11-2008

  • هجرت ابدی

    هجرت ابدی

     

    درکجای این شب سیاه ایستاده ام؟

    آیا همه اندیشه هایم را ؛ موریانه ها

    خواند جوید ؟

    در انزوای این تاریکی

    در گردبادی  که از فراز دریا ؛ بلند میشود

    درکجای این نقطه ایستاده ام؟

    اندیشه هایم میل به رویید ن دارند

    وسینه ام درتلخی خاک

    در رطوبت زمین نمناک

    در گودالهای کنار این مرداب

    وفاصله ای بین مرگ وزندگی

    آهسته آهسته جوانه میزند

    شمع بی فانوس من

    در کورسوی این کوچه های تاریک

    وبد بو

    در چهره شکسته پیر مرد ( همسایه)

    تنها ، درگردباد یخ زده

    میل به روشنی دارد

    …………

    این هجرت ابدی شد

    بمن بگو معمای این زندگی را

    منکه دلباخته بستر خدایان

    بودم

    منکه درقبیله مردان کوهستان

    بر چهره هز اران مترسک ؛ حاک پاشیدم

    حال با کدام فانوس میتوانم  این شب تاریک را

    به صبح روشنی بکشانم ؟

    …………

     

    ثریا /اسپانیا

    4/11/8

     

    برای سایت ( جار)

  • مبارک

     مبارک ؛ مبارک !

     

    تبارک اله احسن الخالقین ! زنده وپاینده باد

    ( حسین آقا ) بر منبر نشست  وبعد از این دیگر لازم نیست

    که روضه امام حسین بخوانیم  ، اگر مادرم زنده بود  ،

    از خوشحالی دوباره میمرد ! حال امروز به همراه  یک

    فاتحه  پیغامم را نیز باو میرسانم  ومیگویم که :

    حسین بر منبر نشست  واز این پس  دنیا روز خوشی را میبیند

    همه چیز ( عوض ) میشود  پول بنز ورولزرویس وبنزین

    به درخانه ها میرود  ومردم همه  رولز رویس سوار خواهند

    شد !!.

    بجای آب در شیشه ها وبطری ها  نفت وبنزین جای میگیرد

     وسپس روضه خوانیها شروع میشود ،

    مردم همه ( دارا ) میشوند  ودیگر هیچکس زیر آوار :

    »  ام .یازده « نمیمیرد ؛ دگیر کسی آدمها را نمیکشد

    حتی قا تل ها وآدمکشها  دیگر اعدام نمیشوند  تنها با چند ضربه

    شلاق ویک ( دیه ) مجازات میگردند .

    من برایم مثل روز روشن است  که دنیا بهشت میشود

    همان بهشتی را که به ما از سوراخ ماه وعده دادند !

    راست میگویم  دنیا بهشت بهشت خواهد شد

    مردم میتوانند  به راحتی حشیش وافیون خود را کنار جوی آب

     مخلوط کرده به همراه یک بطر شامپانی سر بکشند

    ومردان میتوانند موهایشان را دم اسبی کنند وزنهایشانرا

    بر شانه هایشان بنشانند  وبا کمر بندهای طلایی در وسط

    خیابانها برقصند .

    طبالان برایشان بر طبلها میکوبند .

    جنگها تمام میشوند  وهمه آنهاییکه به جنگ رفته اند در همانجا

    مدفون میشوند وروی گور آنها گل ( خر زهره ) رشد میکند

    راست میگویم  منهم خواب دیدم

    که دنیا بهشت خواهد شد .

    وهمه چیز ( عوض ) خواهد شد ؟!

    چرا که :

    او . با. ما . ا ست !

    ………..  ثریای خوش خیال

     

     

  • خانه ابری

    خانه ابری

     

    صبح درخشان نیست ؛ نگین صبح بردست دیوان است

    رنگ خاک سرخ است  ؛ به رنگ نقش فرش لاکی

    دیگر گل شمعدانی درگلدان  نمیرود

    و گل در باغ نمیخندد

    عشق درلابلای کتابهای مدرسه گم شده

    در لابلای نان وپنیروخیار و

    ….مشک دوغ !!! دلها رنجور ؛ لبها داغ بسته

    وامید از همه دلها رفته

    نه پای گریزی هست  ؛ نه جای نشستن

    آنچه مینوشی ؛ خون است ، خون

    لولیان سرمست خاموشند ؛ شیر درپستان مادران خشک

    شده  وستاره هاگم شدند

    و…….. چگونه ما  درزیر غریو  باران شدیدی گذشته

    درمیان مشتی خاکستر مسموم ،

    به دنبال اندیشه های گمشده خود میگردیم ؟

    هنوز آن آواز قدیمی را میخوانیم

    در شهرهای آهنین ودیوارهای سیمانی سخت

    بلند و بی گل وسبزه

    همان آواز را تکرار میکنیم ؟!.

    …………

    ثریا/ اسپانیا

     

     

  • بهاری تازه

    بهاری تازه

     

    چه سرمست ؛ چه شیرین ؛ چه خوشحال

    چو مرغی شاد ؛ برسر شاخسا ر

    میسرایم ؛ میسرایم آنچه

    که دانم می سرایم سرود خویش را

    تابیابم ؛ حضورت را

    درکنارخود

    تا به پایت سرگذارم

    گرچه خوب میدانم

    ( کجا این سر ؛ کجا آ ن پا )  ؟

    میسرایم از سرشادی

    تاروم ازخود برون

    ز بس درمنی تو ؛ درمن

    ترا که سروروشنی

    بیا ؛ بیاجانم

    جان جانانم

    که تابد بر همه دنیای من

    آن نورپاکی تو

    تا پاک شوم من ؛ ز هر

    رهزن

    ز هر ناپاک

    به هر کویی؛ نشا ن توست

    دلم زهردردی

    در پندار توست

    در زمستانم

    بهار آمد !

    ترنم خیزو خوش آوا

    برای عشقبازی با ؛

    مرغان هوا

    تورا خواهم ای یار! تراخواهم

    اینک رسید ؛ هنگام آ رامش من

    نوای شادیم ؛ از خامشی دوردست

    به سوی دلم ؛ دل آرامم

    می آید.

     

    ثریا /اسپانیا

    17 /1/2008

     

     

     

  • او که بود

    او که بود

     

    او که بود ؟ آ ن زن که دیرزمانی است

    دیگر نمیتواند ناله سر دهد

    زخم های التیام نیافه ا ش ؛ از ا نتهای شب

    به روزی تازه میرسد

    آ ه ……

    ای زن ، اینهمه سکوت ؟!

    نه ناله ای درآن شب گداخته وسنگین

    ونه آهی سرد

    ای بی یارو یاور

    اینهمه بی نشانی ازچیست ؟

    ای بی دیار و بی سرزمین

    ای فرزند یگا نه جهان ،

    بیا د بیاور آن آفتاب گرم کویر را

    که تنها تکه ای برنقشه افتاده

    چگونه پنجه هایت فروکشید، خنده هایت از کنج لب،

    به گریه نشست

    الماس اشک تو   به پای ناکسان ریخته شد

    وبه زمین خشک فرورفت

     

    ای زن

    چون خرمنی از یک خاکستر گرم زمانه

    ناله هایت رافرو خوردی

    ای خسته زمان

    آنکه نعره کشید وترا ترساند

    چه کسی بود؟

    آن غول بی چشم وکور

    پشت در بسته وپشت پنجره تاریک

    نیمه بیدار

    بامید آنکه ترا یکباره ببلعد

    و…. تو ای زن

    در هاله سکوت نشستی

    واز یادبردی که ……

    نفس کشیدن یعنی چه .

    ……….

     

    به انتظار همسفری نشسته ام

    که یادگاری از من در دست دارد

    این کلمات ؛ یادگاری است از دوردستها

    برای یاران بی نشان

    برافکندن حجاب از رخ تیره شب

    وخنده صبحگاهی ؛

      در انتظار همسفری نشسته ام که روزی دل به مهر او سپردم

    من بیگانه نیستم ؛ درزورق طلای خود , بسوی

    خورشید میرانم  ومیدانم که باو خواهم رسید

    ………….

    ای آینده شتاب کن

     سرود نیمه شب را شنیده ای

    نغمه صبح روشن را؟

    از آن تک ستاره  تنها  که در آسمان بیگانه

    رها شد

    اشکی شد  از چشم شب فرو ا فتاد بامید تابش  خورشید که

    دوباره بر پیکر او بپیچد.

    ………….

    امروز او بصورت یک کبوتر سپید

     

     در آسمان پرواز میکند

    ایکا ش منهم آیینه میشدم

    تا انعکاس چهره زیبای اوباشم

    ایکاش کمانی میشدم  تا بتوانم  اورا بسوی خود بکشانم

    من درچنگ هزاران عشق گرفتارم

    از همه گریزان

    اماتنها ؛ به یکی سخت دلبسته ا م

    او ؛ همان کبوتری  که همیشه در آسمان خانه ام

    در پرواز است ..

    ………..

    ثریا /اسپانیا

  • اقامت او

    اقامت او

    خروج من

     

    دیگر از کدام سو

    میتوانیم به هم برسیم ؟

    راه سفر دراز است

    دیگر از کدام پنجره میتوان

    به اطاقی پرید ؟

    در گوش تو؛

    چه کسی میخواند

    آوای پنهان

    وترنم عشق مرا ؟

    آوخ ..

    که سفر چه دردناک است

    چه حجم بزرگی دارد؟

    روزیکه مرغان عشق از کنارمان

    عبور میکردند

    توبی خبربا نتنظار خروج از باغ بودی

    فصل بهار بود

    بهاری دل انگیز

    چه دستی خواب خوش مارا خروشان کرد؟

    و….

    بهار مارابه سوی خزان برد؟

    ما بانشستن به روی

    یک سکوی

    گلی

    زیر پایمان خالی شد

    کتاب عشق ما ورق خورد

    و… به برگ آخر نزدیک شدیم

    تو گفتی :

    در آسمان  ؛ ما خانه عشقی ساخته یم

    و کسی آنرا ویران نخواهد کرد!!!

    هنوز سطر اول کتاب را

    نخوانده بودیم

    که
    باد کتاب را بست

    من بیاد گاربر پوست خود نوشتم :

    میان من وتو

    یک احساس هوشیاری وجود دارد

    من وتو ؛ آدم .هوای زما نیم

    و دنیا روی شانه های ما

    بنا  خواهد شد

    ما ؛ از کنار حادثه ها گذشتیم

    و روی برکه آرامی سفر کردیم

    هنوز امیدوارم که

    از مجاورت یک پنجره

    در روی پوسته غربت

    با دستهای کوچکم

    این حماسه را بزرگ کنم

    سفر ترا از من دور

    و مرا از تو ربود

    ( نفرین برسفر باد )

     

    تقیم به او

    از : دفتر این زمانه

     

     

     

     

     

     

     

     

     

  • باغ انتظار

    باغ انتظار

     

    آیا کسی در گوشه ی باغی ؛

    انتظار مرا میکشد؟

    آیا از پس دیوار ؛ بوسه ای عاشقانه ؛

    بسویم پرتاب میشود ؟

    آیا دستی ؛ شوری اشکهایم را پاک خواهدکرد

    من به باغ احساس پای میگذارم

    بوسه از نسیم میخواهم

    که برچهره ام بنشیند

    من به دنبال یک نوازش

    یک پیرایش هماهنگی

    ورسیدن به آنچه که:

    نام اورا عشق گذارده ایم

    نه ازباغ نشانی است

    نه ازباغبان

    عشق ها درتاریکی سود سکه ها

    گم شدند

    دیرگاهی است که پنجره ام

    تاریک است

    بانک ناقوسها ؛ دلم را میلرزاند

    به سوی پنجره ای میروم

    میبینم اورا که برصلیب کشیده اند

    برای تماشای خلق

    برروی شانه مردانی نشسته

    که ……

    آنها نیز برانبوه سکه ها نشسته اند

    نمیدانم ! ناقوس عزا است یا نوای شور وشادی

    وکسی نیست تابپرسم

    چه بوده است گناه او؟!

     

     /اسپانیا

  • بهاری تازه

    بهاری تازه

     

    چه سرمست ؛ چه شیرین ؛ چه خوشحال

    چو مرغی شاد ؛ برسر شاخسا ر

    میسرایم ؛ میسرایم آنچه

    که دانم می سرایم سرود خویش را

    تابیابم ؛ حضورت را

    درکنارخود

    تا به پایت سرگذارم

    گرچه خوب میدانم

    ( کجا این سر ؛ کجا آ ن پا )  ؟

    میسرایم از سرشادی

    تاروم ازخود برون

    ز بس درمنی تو ؛ درمن

    ترا که سروروشنی

    بیا ؛ بیاجانم

    جان جانانم

    که تابد بر همه دنیای من

    آن نورپاکی تو

    تا پاک شوم من ؛ ز هر

    رهزن

    ز هر ناپاک

    به هر کویی؛ نشا ن توست

    دلم زهردردی

    در پندار توست

    در زمستانم

    بهار آمد !

    ترنم خیزو خوش آوا

    برای عشقبازی با ؛

    مرغان هوا

    تورا خواهم ای یار! تراخواهم

    اینک رسید ؛ هنگام آ رامش من

    نوای شادیم ؛ از خامشی دوردست

    به سوی دلم ؛ دل آرامم

    می آید.

     

    ثریا /اسپانیا

    17 /1/2008

     

     

     

  • تقدیم به

    تقدیم به: میم .میم

    ……

    شبانگاه ؛ نگاه من

    چشم من

    تنها چشم من

    خالی از هزاران خاطره های

    نزدیک وسرشار از

    یاد بود های دور

    تلخ وشیرین

    بر پنجره ای میدود

    که نقش مرا روشن ورنگین

    میسازد

    نقش عشق آخرین

    عشقی آتش زا

    که هر لحظه آن نفسی بود

    یاد او

    گاه گاهی الهام بخش

    منست

    یاد آ ن چشمان مهربان

    که گویی بر دریچه شب

    نور میپاشید

    ……

     

    بگو جایم کجابود؟

    چرا گهواره خروشان افق

    فانوس ما را کشت ؟

    وآنگاه ؛ من

    مانند یک قطره شبنم

    روی علفهای هرزه چکیدم

    در آنجا بود که :

    نجوای دو پیکر تشنه را

    شنیدم

    پنهان از چشم هرزه گران

    در تاریکی شب نشستم

    با رگه های با ریک سبزینه ها

    به افق پیوستم

    زمزمه عشق دیروز

    مرا مست میکرد

    دربها را گشودم

    و گذاشتم تابوی آن آشنا

    مانند نسیمی

    روی سینه عریانم بنشیند

    تپش های قلبم تند ترشد

    شمع را خاموش کردم

    چشمانم رابستم

    نفسم به شماره افتاده بود

    اطاق نیز نفس میکشید

    پرده ها درنفس باد

    میرقصیدند

    آوخ……

    چه هوسناک لبان مرا بوسید

    با چه لغزش نرمی

    در پستی بلندیهای پیکرم

    حرکت میکرد

    او…..

    آن نسیم

    آن روح ناپیدا

    ….

    چشمانم راگشودم

    زمزمه ها خاموش شدند

    و شب تیره

    ترسناکتر از همیشه

    بر پهنه بسترم خوابیده بود

    …….

    یک رویا در نیمه شب ژانویه دوهزارو هشت

     

  • وای برمن

    وای برمن

     

    ” به کجای این شب تیره بیاویزم “

    قبای ژنده خودرا ؟ “  نیما یوشیج

     

    گفتی که این درخت تناور

    از نسیم صبح آبستن گناهی است

    گفتی که این شکوفه بهاری

    کیفرگناهها ن شبنم را میدهد

    گفتی زندگی بی معنی است

    اما ؛ در دل آن بسیاری معنی است

    چگونه میتوان با کامی تشنه

    بر لب چشمه ای نشست وتنها؛

    به ریز آب نگریست

    تو میدانستی که شکوفه بیگناه بود

    تو خبر داشتی که آبستنی درخت؛

    از یک تجاوز سرچشمه گرفته

    تو میدانستی که چه راه درازی است

    تا آن سوی دنیا

    وتو…….

    چگونه بی خبر ؛ رفتی ؟

    زمانیکه در گذرگاهت ؛ سرودی

    تازه میخواندم ؟ .

     

    ثریا .اسپانیا

     

     

     

  • مار سبز

    مار سبز

     

    ای گمشده از گله دیوان ؛ به کجا میروی ؟

    آن ماران خوش خط و خا ل که بخون بره ای چو تو

    تشنه بودند ،

    امروز سیراب شدند

    هنوز باران سنگ  میبارد در کوی تو

    وتو نشسته ، ساکت ، سرد ، خاموش ؟

    بیاد آن ماران خوش خط وخال که در آستین  ناپیدای تو ؛

    لانه کرده بودند !؟

    به کجا میروی ؟ ای مسافر خسته !

    درب غار بسته شد

    اصحال کهف  در آن ماندند

    برای بره های آینده

    …….

    جنگ ؛ جنگ

    هنگامه غریبی است

    روز؛ روز جنگ است

    باید دل سنگ داشت

    نشستن برپای  یک شمع  ودل را به دریا زدن

    کار بی دلان است

    روز ، روز جنگ است

    در هرسایه ای ، یک سیاهی

    پنهانی ترا ، به سایه میکشد

    ترا نیست میکند

    امروز روز گل چیدن نیست

    شب در ظلمت خود

    ( هزاران خفاش خون آشام ) پنهان دارد

    …………..

    ثریا / اسپانیا

    28/10/2008

     

  • گذر بی انتها

    سر مرزی بی انتها ایستاده ام

    تا آوای ترا از دوردستها بشنوم

    تا مرا فریاد کنی

    کوچه ها تاریکند، کوچه های خاموش

    میخواهم باتو از زمین بلند شوم

    وپای برچهره نا زیبای پیری بگذارم

    میخواهم چهره کودکیم را درسیمای درخشان

    تو ؛ پیدا کنم

    میخواهم ( دوباره ) معجزه درخت

    تکرار شود

    ومن ، آیینه را بردارم ؛ تا شاید بتوانم

    از روزنه پنهان آن زیبایی آن زن طناز را ببینم

    ثریا / اسپانیا اکتبر 08

     

  • دونامه

    دونامه

     

    دوست من ! این دو نامه هیچگاه به مقصد نمیرسد وهیچکس آنهارا  به پستخانه

    نخواهد برد ! تنها شاید باد آنرا به دست تو برساند .

    عشق وپیمانی را که باتو بسته بودم  ، هنوز بیاد دارم  بین من وتو فاصله ها بود

    وپیمان وعهد ومیثاقی که بستیم جدایی از آن امکان نداشت .

    عشق ما پاک بود ، پاکتر از سپیدی دامن مریم  وبه هیچ پلیدی آلوده نگشت ،

    تنها مدت کوتاهی  سعادت اینرا داشتم  که بتو بیاندیشم ومیدانستم که دوستم میداری

    هریک با اندوه دیگری غمگین میشد یم.

     

    بر ما تنها یک اندیشه حکم میراند  ، یک روح که در دو کالبد جدا ازهم میزیستند

    تو از من جدا شدی  ورفتی  و من باعصای زرین عشق خودمان آهسته آهسته زمان

    را می پیمایم  تا بتو برسم .

    تو از من جدا شدی وبه آسمان رفتی ومن میان آتشی میسوزم که شعله آن فرونخفته

    غمی نیست  من از درون  میدرخشم وشعله های ا ندوهم را پنهان میکنم .

    این آ تش درون به چهره ام شکوهی بی نظیر میبخشد .

     

    مرگ تو عذاب آور بود ، بهشت ترا از من ربودومن درکنار ذغالهای نیمه سوخته

    یک جهنم ، بی هیچ جرقه ای بانتظار نشسته ام.

    ……..

    نامه دوم

     

    دوست عزیز ، تا چند ماه دیگر  سرنوشت ها معلوم میشود ، سرنوشت من ،

    سرنوشت خانه ام  وخانه تو !

    دوست من ، صد حیف که دیگر نیستی  تا ببینی چه جانوارانی  درخانه بزرگ تو

    زندگی کرده ویا خواهند کرد  ، خانه زیبای تو که آنهمه برایش سلیقه بخرج دادی

    آنرا با بهترین پرده ها  وتابلوهای گرانقیمت آراستی وبه همراه ملاحت وشکوه

    خودت زیبایی آن خانه را هزار برابرکردی  وامروز مسکن وماوای گدایان شهر

    است .

    همه دیوارهای آن سیاه  وچه بسا پرچمی سیاه هم برفرازآ ن نصب نمایند ، خانه ات

    بکلی ویران شده  مانند خانه کوچک ما که زیر چرخهای سنگین بولدوز خراب شد

    دیگر هیچگاه نتوانستیم  خانه ای درخور خود داشته باشیم .

    عزیزم ، امروز همه چیز سیاه شده ، حتا لباس گارسنهای رستورانها وکافه ها نیز

    به رنگ سیاه درآمده است گویا خدا نیز عزا دار است .

    کادوی روز تولد منهم  دریک قوطی بسیار لوکس با کاغذ سیاه ونوار سیاه بسته

    بندی شده بود واگر درخشش  وزیبایی آن شمعدان کریستال قیمتی در میان جعبه

    نبود  سخت دچار اندوه وچه بسا دچار خیالات بدی میشدم ؟! .

    امروز دنیا  بیمار است  شاید برای تشیح جنازه دنیا دارند تدارک میبینند؟ .

    روزی رنگ سیاه  یا مشکی بنظرم بسیار شیک وآلامد بود امروز سخت از آن بیزارم

    وگاهی میترسم .

    چقدر دلم برای آن لباسهای رنگی تو تنگ شده سفید ، آبی ، صورتی  با آن کلاه های

    خوش رنگی با متن لباس که بر تارک سرت میگذاشتی ، چقدر زیبا ودوست داشتنی بودی

    دیروز داشتم اپرای ( توسکای ) ماریا کالاس را که سالها پیش در ( کاون گاردن ) لندن

    ا جرا شده بود ، تماشا میکرم  ، چه زنی ، چه شکوهی وبا چه غروری روی صحنه

    آواز میخواند غروری که شایسته خود او بود، حال تو واو دو موجود خیال انگیز زندگی

    را ترک گفته اید وما ماندیم ورنگ سیاهی که بر همه جا پاشیده شده است . سه شنبه

     

     

     

  • رنگ سبز زیتونی

    رنگ سبز زیتونی

     

    واژه هایم گاهی  به رنگ زیتون سبزند

    تمام واژه ها  دراینجا ، بر همین رنگ

    نشسته اند

    اینجا از ورطه خشونتها خبری نیست

    بلندای فانوس بربریت

    در پس کوچه های مسکونی ودرکنار

    فاحشه های قانونی گم شده است

     

    اینجا خبری از عبور تار وتنبور وزنجیر طلایی

    ( شارع شریف ) نیست

    اینجا فریادمردان ، آوازی دلنشین دارد

    وزنا ن در برابر آنها میرقصند

     

    اینجا برای اجساد مردگان دست میزنند

    و هل هله میکشند ، مرگ را ببازی گرفته اند

     

    اینجا کبوتران آزادند وبه آسانی به میهمانی

    ستارگان میروند

    اینجا هیچ بازویی خسته نیست

    وهیچ قلمی  در مسیر راه خود نمیلرزد

    ونمیشکند

    در آوازهایشان شادی موج میزند

    نه وحشت مرگ ونه خوف زنجیر

    اینجا همه چیز سبز است

    به رنگ سبز زیتونی

    ………….

     

    ثریا/ اسپانیا

     

     

  • آوای من

    آوای من

     

     من هنوز هم آواز  خودرا سر میدهم فعلا

    من وفرستنده ( هکرها ) که آنهار روی (آن

     لاین ) میبینم

    روبرو هستیم .

    شبیخون ودستبرد همچون دزد نا بکاری به خانه کوچک من

    کار یک انسان معمولی نیست ؛ بلکه دیوانه ای زنجیر گسیخته

    که از فشار بیکاری وبدبختی به زندگی دیگران دستبرد میزند.

       ثریا

     

  • خانه کوچک من

    خانه کوچک من

     

    کدام گناه  باغ بهشت را آلود؟

    چرا ابلیس زاده شد ؟

    وچرا ناگهان بر صفحه روشن یک نقطه ، نشست

    وآتش سوزیها برافروخت ؟

    مارا خم وراست کرد ودرمسیر راه خود

    صدها هزار کوه آتش از آسمان تاریک  ،

    فرو ریخت

    چرا همه با و تسلیم شدیم

    چرا درحریق خاطره ها غرق ودست دردست ابلیس

    بسوی آن شهر بی سو رفتیم ؟

    ( خانه کوچک من جای دشمن شد )

    چه شد ؟ چگونه شد ؟ آنها که شب را به کرامت ستودند

    چه شد ؟ چرا شهر خاموش وشب تاریک از روی آن گذشت ؟

    چه شد ؟ چگونه شد که چشمان خفاشان ناگهان

    گشوده شد

    آه …… ای شب ژرفناک

    کدام خدای خاک  به پیروی از سیاره های کور

    شهر پر ستاره مرا تاریک سا خت ؟

    ( طلوع ماه  ودیدار رخسار درآن )

    یک فریب بزرگ بود

    ……….

    حال زنبورا نیمه مرده ، درکنار کندوهای خود

    شهد انگیبینی بشکل مکعب رنگین

    با چنگالهای کثیف خود میخورند

    واز پنجره تاریک نفرت

    هریک چون یک دزد نابکار

    به احساس شبانه تو شبیخون میزنند

    ………

     دیگر کسی بفکر قامت بلند ایستاده یک درخت

    نمی نگرد

    دیگر ستونی نیست  تا بتوان به آن تکیه دا د

    ” باید درب باغ بیکسی را زد “

    ………….

    ثریا /اسپانیا  13/1/08

     

     

     

     

     

  • شاید اگر امشب

    شاید اگر امشب…..

     

    در آ ن زمانها نه چندان دور ؛ که هنوز کشتی ما بر روی دریای آرامی میرفت

    وهیچ گمانی به این روزهای مصیبت بار نبود ؛ اکثر شبهای تعطیل در خانه ها

    میهمانی برپا میشد ؛ (امروز هم هست ؛ اما پنهانی از چشم تیز بین محتسب ) !

    بهر روی ما هم هر هفته چند میهمان داشتیم که با شادی وصداقت دل پای به محفل

    کوچک ما میگذاشتند ؛ در آن روزها سرگرمی من جمع آوری صفحات ونوارهای

    مو سیقی بود هر چند روز یکبار سری به جناب چمن آ را صاحب صفحه فروشی

    ( بتهوون ) میزدم تا آخرین رسیده هارا دریافت کنم وبا شوق به خانه برگردم  ؛

    طبیعی است هنگامیکه میهمانی از راه میرسید من با موسیقی از او پذیرایی میکردم؟

    موسیقی کلا سیک کمتر در اینگونه میهمانیها استفاده میشد بیشتر آهنگها وتصنیفهای

    روز بود ویا اگر میهمانان جوانی داشتم برایشان از تام جونز ؛ هامپردیگ ؛ سیناترا

    و دمیس روسس والبته آهنگهای ایتالیایی واین اواخرهم ( بانی ام) مورد توجه

    قرار گرفته بودند.

    شبی چند میهمان عزیز داشتم که از بازرگانان محترم وصاحب نام بودند , آنروزها

    آهنگ جدیدی بر سر زبانها افتاده بود که خانم مرضیه آنرا خوانده وشعر آنرا جناب

    معینی کرمانشاهی گفته بودند ( شاید اگر امشب رود فردا نیاید) .

     

    یکی از میهمانان از من خواست که چندبار این آهنگ را تکرار کنم شاید متجاوزاز پنج

    یا شش بار این آهنگ تکرارگردید ؛ میهمانان راهی رفتن شدند آ ن آقای بزرگان مارا

    به باغ بزرگی که در کرج داشت برای روز بعد میهمان کرد واز من خواست که تا صفحه

     موسیقی  این ترانه را نیز باخود ببرم .

     

    فردا صبح همگی آماده رفتن شدیم قرار ما در میدان ( شهیاد) آنروز وآزادی امروز بود

    ما رسیدیم ایشان با اتومبیل گران قیمت خود به همراه راننده وخانواده در انتظار ما بودند

    قرار شد آنها جلو بروند وما وچند اتومبیل دیگر به دنبالشان باشیم .هنوز مساقت چندانی

    طی نکرده بودیم که دیدم اتومبیل های پلیس وآمبولانس با سرعت از کنارمان گذشتند !

    در میان جاده کرج دیدم جمعیت واتومبیلهای زیادی ایستاده اند هچکس نمیدانست چه انفاقی افتاده

    است  با دیدن آژیر آمبولانس وپلیس فهمیدیم که تصادفی روی داده من وهمسرم پیاده شدیم وبسوی

    جمعیت رفتیم ؛ آه … نه …. باور کردنی نبود او؛ آن مرد محترم در تصادف جابجا مرده وهمسرش

    زخمی وراننده نیز بیهوش در گوشه ای افتاده بود ؛ هیچگاه آن چشمان مغموم وخیره شده به

    آسمان را از یاد نمیبرم در آن چشمان همه چیز دیده میشد رضایت خاطر و از اینکه مرگی سریع و

    زود رس در عین شادمانی اورا ربود .ما برگشتیم ؛ غمگین وافسرده  ؛ من آن صفحه را ازشیشه

    اتومبیل به میان جاده پرتاب کردم وبه همسرم گفتم ؛

    شاید دیشب او میدانست که فردایی نیست ؛ اشکهای همسرم جاری شد وسکوت کرد .

    …………

    از دفتر این زمانه