Author: Soraya

  • مرگ پروانه

    نسیم باد بهاری ، از سوی گلها برگشت

    تپه جلوی خانه ام ، تاج آفتاب را برسر گذاشت

    من از هجوم عطر گل اقاقیا بخود میلرزیدم

    بوی آشنایی ، عطر گل میمون ، عطر بنفشه

    عطر نم آب باخاک

     

    پروانه ای روی گل صورتی باغچه نشست

    بالذت شیره اورا از پستانش مکید

    پروانه ای جوان با بالهای زیبای رنگارنگ

    و… من بیاد درخت اقاقیای کوچه های شهرمان بودم

    آن درختان بزرگ که با درخت زبان گنجشک سر درگریبان

    میگذاشتند ، واز نیش زنبوران بی خبر

    چه روزی دوباره به زیر آن آفتاب خواهم خزید ؟

    چه روز ی از این دیار دوزخی فرار خواهم کرد ؟

    اینجا ما مرده ایم

    در خون خود خوابیده ایم

    کودکان به پیری رسیده ایم

    سایه های کهنه پوسیده ایم

    ما دراینجا یک ( دروغیم ) یک دروغ بزرگ

    ما قربانیان حادثه ها

    چه شبها را که درخیال گذراندیم

    وچه روزها را به شبها گره زدیم

    آیا روزی دوباره به زیر کرسی مادر بزگ خواهیم خزید ؟

    آیا روز از این اموا ج وحشی  خواهیم گریخت ؟

    با کدام امید ؟دراین تنگنای بین مرگ وزندگی

    و… نیستی !

    ………….

     

  • گمان مبر که …….

    گمان مبر که دیگر گفتگویی به میان آید

    سکوت سردی همه جا سایه انداخته است

    هنگام سخن گفتن گذشته

    باید تعدا د کشتارگاهها را بشماریم

    دیگر زیباییها از سر زمینها رخت بربسته

    است .

    چه روز  کتاب پیامبران را گشودیم ؟

    چه روزی ترس ونفرت  درمغز وسینه ما لانه کرد ؟

    چه روز ی باورهایمان را از دست دادیم ؟

    چه روزی سنت های خوبمان به زیر پای اسبان وسوران

    گم شد ؟

    و……. امروز …..

    باید گریه کنیم( برای مردانیکه از دست دادیم )

    گمان کنم که به پایان راه رسیده باشیم

    خورشید دیگر بر آن سرزمین نخواهد تابید

    چرا که بهترین مردانش را از دست د اد

    آه ….. برخیزید برخیزیه همه دعا بخوانید

    امروز نه از شعور تو ونه از حماقت من حرفی درمیان نیست

    و….فردا همه فراموش میشویم

    ما درزیر یک فشار ، فشار ترس

    داریم جان میسپاریم

    ما درمیان مشتی ابزار بی خاصیت

    زیر یک کنترل شدید دور خود میچرخیم

    ترس درون همه ما جای گرفته است

    چگونه میتوان  از سرزمینی نام برد که هزاران صدا

    بی صدا میشوند، خاموش میشوند

    تاریکی بر همه جا سایه انداخته است

    آه …..دوست من  !

    بیا …بیا باهم دعا کنیم

    میان دستهای سرد وساکت خود

    عشق را بپرورانیم

    فردا فرزندان دیگری به دنیا خواهند آمد

    فردا بچه هایی بدون مغز با یک تکه لزج لرزان

    میان بازوان ما قرار میگیرند

    بچه های فردا همه بی سر وبدون مغز

    بدون شعور در میان اوراق کتابهای پیامبران

    به دنبال کلامی میگردند که…..

    گم شده است

    ………….

    ثریا /اسپانیا

     

  • عشق چه رنگی دارد ؟

    رنگ عشق را خشم زده ، ساز فراموشی

    ……….

    در میان طغیان عاصیان ،وشکلهایی که به دنبال نور میگردند

    من سینه ام را برهنه خواهم کرد

    گل تازه شمعدانی که درباغچه خانه ام روییده

    و بالحن شگفت انگیزی چهره زیبایش را

    که به سرخی خون است ، به تماشا گذارده

    آنرا خواهم چید تا برسینه برهنه ام بنشانم

    امروز چهره ام رنگ دگری دارد

    و کودکانه بدنبال صدایم میگردم ، صداییکه درگلویم

    خاموشی گرفته است

    با برگ وساقه گل شمعدانی سرخ یک گردنبند

    خواهم ساخت وانرا بر گردنم میاویزم

    تا سکوت مرا جاودانه سازد

    …………..

    شب تاریک به سپیدی صبح طعنه میزند

    وخودش را خم میکند

    تا در سینه مردان گریز پا ، شاخه عشق را بنشاند

    شاخه های خشک شده در پرتو نور کمرنگ آفتاب

    بهاری ، آرام میمیرند

    همسایه خانه ام در باغچه برهنه خوابیده و….

    آواز میخواند

    آفتاب با عطشی که به سایه ها دارد

    به همراه نسیم خنکی

    پیکر برهنه اورا نوازش میدهد

    من به دنبال چشمه شفاف وبلور آبهای جاری هستم

    که باد آنهارابه سوی دشتها میبرد

    من تشنه ام ، تشنه یک قطره

    من تشنه ام ، تشنه آن آوازها

    که تهی ازعشقهای پژمزده ام میباشند

    چرا خالی شدم ؟

    چرا تهی شدم ؟

    اندیشه ام کو ؟ صدایم کو ؟ آوازهایم چه شدند؟

    آه …. که دوست داشتن تا چه اندازه سخت است

    …………..

    ثریا /اسپانیا

    10-1-88

     

     

     

  • بالاتر برو

    میروی ، وخواهی رفت ای آرام قلب من ،

    دیگر با من نیستی ، برو ونگذار سرنوشت بیرحم

    مسیر خود را دنبال کند اگر چه او در جهت مخالف

    دارد مسیر خودرا به پایان میرساند

    برو هرچند که سرنوشت با بلند پروازیهای تو

    سر کشمکش دارد

    تو برو ، بالاتر بود هر چه میتوانی

    برایت آرزوی های خوشی د ارم

    با خداییکه میشناسم وکوردلان کورش خواندند

    او ترا هدایت خواهد کرد برو که مهربانی او و من

    هر دو با توخواهد بود

    هرکجا میخواهی برو اما بالاتر برو

    میدانم که دیگر از آن من نخواهی بود

    برو

    با عشق به اقیانوس حقیقت پیوند بخور

    دیر یا زود در یک دریای آرام

    کشتی من نیز لنگر خواهد انداخت

    برو نور دیده ام  برو .

    ——————–

    نوروز 88

    اسپانمیا

     

  • بهار ما ونوروز

    نوروز بر همه پیروز وخجسته باد

    بامید آزادی و پیروزی نور بر تاریکیهیا

    ثریا / اسپا نیا

    سال 1388

    مارس 2009

  • مرغ بی آشیان

    یکی مرغ دیدم به دامی اسیر  /  که مرغی به دانسان زیبا نبود

    بگفتم که این دام صحرا نشین   /سزاوار این مرغ صحرا نبود

    گناهش چه بود این بلند آشیان ؟  /بجز آنکه سیمرغ وعنقا نبود

    چه ماند به چنگ پلیدان خاک ؟  /هماییکه اینش هیچ همتا نبود

    دریغا ! که این پستی و تیرگی  /سزای چنین مرغی والا نبود

    به من خنده زد مرد صحرا نشین / که ای زن! جای دریغا نبود

    جز این چیست درخورد آنکس که او/ نشست اندرآنجا که جاش نبود

    نه هر جا که دانه ایست آسایش است /  همه آب ونانی گوارا نبود

    گر از سر بدر کرده بودی هوا    / چنین خسته وبند بر پا نبود

    چه برسی گناهش چوبینی به چشم /گناهش همان بس که دانا نبود

    تو نیز ای ( ثریا )چنین نیستی ؟!

    همان مرغ صحرا نشین نیستی ؟!

    شادروان : دکتر مهدی حمیدی شیرازی

    ……………..

    آری ، چون تو به سرمستی وشیدایی / چون تویی را غم دل وتنهایی

    دردتنهایی به از آن مردم هرجایی   /دل بیدار تو گرم شکر خایی

    …………..

    نه ! من نه آن زن افسونکارم   / که همه نیرنگ وهمه عیارم

    من نه دلباخته و شیفته صد یارم /من نه آن دلبر صد دلدارم

    فکر واندیشه ام بی پایان است  /جای مرغ خردم بر سر کیهان است

    عشق من آتش افروخته یزدان است /دل سوخته ام زنده وجاویدان است

    …………

    آخر ای زن ! این آتش سوزان بجان تو چیست ؟

    ابنهمه ناله واندوه وفغان تو ، ز کیست ؟

    چون گلی نیست که زیبنده عشق تو باشد

    وینهمه عشق فروزان و بی امان تو زچیست ؟

    ………….

    بقیه اشعار : ثریا

     

     

     

  • آخرین ترانه ، درپایان سال

    در آن دیار که تو ومشهوری ، وعده گاه پیکرت

    با هزاران باکره

    گاه باخشم ، گه خاموش

    گه باچنگ  وگاه باجنگ

    بی خروش ، بی احساس

    به وعده گاه میروی

    سایه ات آرام آرام بر بر که ویرانیهای دوردست

    بی حسرت ، بی لذت ، میتابد

    در قفس تو باز  بی غروروبی نیازاز پرواز

    چشمان بی حسرتی  دوخته

    بر پیکرت

    و….. تو دراین جدال بی امان

    به چپ وراست میغلطی

    بی اندیشه وبدون زدو خورد

    ………..

    و.. اما ….

    من درقفس مانده ام

    وشاهد دشت بیکران اندیشه هایم

    که درمغزم نطفه میبند ند

    تا بروید بار دگر

    من……

    به شفق سرخ هرصبح سلام میگویم

    رنگ روشن آفتاب

    پرواز مرغان شاد

    با پیغام باد

    بر  بال یک احساس نا پیدا

    یک عشق

    گاه آهنگ لطیف دوستی

    گاه غرش دردی کهنسال

    شعله میکشد  درسینه ام

    ومیتابد بر سینه ام

    تا شب خاموش را رسوا کنم

    …………….

     

     

  • مستی وراستی

    زنی میانه سال به رادیو تلویزیون ( طپش ) تلفن کرد ونمیساعت وقت برنامه

    را گرفت چون زده بود به سیم آخر ومیخواست رکود اقتصادی امریکا ودولت

    ایران وبطورکلی دنیا را با ( سکس ) نجات بخشد ومن چه ساده دلانه

    نوشتم که :

    ما پاک زیستیم ، وبا چه افتخاری آنرا نوشتم ! از اینکه عشق

    ما پاک بود ! .

    از مستی های خود شرمنده وپشیمان  ، آنچنانم پشیمان که مپرس واین خانم

    داشت با چهار دوست پسر زیر سن خودش آبجوی تگری میزد وسپس هم

    برنامه ای اجرا کرده وفیلمبرداری نموده آنرا به دنیای هنر !!! عرضه بدارند

    بلی ! در ان زمانها اگرکمی مست میکردم ناگهان همه آرزوهاوشوق هستی

    در وجودم شکل میگرفت ودر آن حال میخواستم  کالبد جسم را درهم بشکنم

    وبه یک نور تبدیل شده جزیی از آفریدگار ویا کائنات باشم ؛ میخواستم که

    به آسمان بروم ودر همان حال همه وهمه چیزر ا میبخشیدم حتی دشمنانم را

    ومیدانستم که این حالت تصادفی نیست  بلکه نشان پیوند عمیق روح وجسم

    میباشد.

    در آن حالت مستی  گویی همه عالم وقدرتهای آن در دسترسم بودند ومن

    به چه راحتی میتوانستم از اینهمه قدرت که پشتوانه ام بود بذل وبخشش

    کنم بدون هراس ، هرچه را که میل داشتم میبخشیدم روحم بکلی از جسمم

    جدا میشد وبا کائنات یکی شده واز دنیا برون میشدم .

    حال امروز نمیدانم  آنچه را که درگذشته  ودریک حالت مستی  بخشیده ام

    به آن درست فکر کنم ویا فراموش کنم گاهی هوس همان روزها را دارم 

    مستی های جوانی را.

    امروز دیگر نمیشود از همه چیز فارغ شد  گاهی در حال عادی نیزآخرین

    ته مانده جیبم را نیز می بخشم  سپس در کوچه پس کوچه ها وخیابانها

    پیاده راه میافتم  وبخانه میرسم ، کلید را درقفل خانه میچرخانم وسپس

    بدون آنکه کسی بانتظارم باشد مانند یک کیسه شنی وسنگین خودر ا

    در بستر خالی ومنتظرم رها میکنم .

    چشمانم را میبندم  وبه آن لحظه های خوب می اندیشم خاطرات بد را

    مانند دانه های سیاه از میان افکارم جدا میکنم ودراین لحظه است

    که رها میشوم وبخواب میروم .

    به هنگام صبح چشمانم را باز میکنم واولین سئوالم این است :

    امروز چه روزی است ؟ وچه کاری را باید انجام بدهم ؟

    و….سپس افکارم را متمرکز میکنم ، در یک شهر غریب

    کوچه های غریب تر در هیاهوی بی هد ف  وضد انسانی و

    بی رحم باید روز را شروع کنم وتازه میفهمم که قرن هاست

    از مستی ها و حال آن دورافتاده ام وبه امید فردای بی فردا در

    یک سکوت نشسته ام .

    حال در کدام سوی این دنیای کثیف نشسته ایم ؟ وچه هدفی را

    باید دنبال کنیم ؟ درمیان سکس واعتیاد ومدفوع انسانهای دیوانه

    که از همه چیز خود گذ شته وخود نمیدانند چرا زنده اند .

     

  • ما پاک ز یستیم ، پاک

    تنها نگاه بود وتبسم میان ما

    تنها نگاه بود وتبسم …. اما

    گاهی که از تب هیجانهابی تاب میشدیم

    گاهی که سینه هایمان میکوفت

    گاهی که قلبهایمان چون کوره میسوخت

    دست تو بود ودست من

    این دوستان پاک

    واز این پل بزرگ پیوند دستها

    دلهای ما بخلوتی راه داشتند

    ……

    یکبار نیز

    یادت اگر باشد

    زمانی عازم سفر بودی

    یک لحظه بلی ، تنها یک لحظه

    سرروی شانه های یکدیگر گذاشتیم

    و…..من گریستم

    تنها نگاه بود وتبسم میان ما

    ما پاک زیستیم

    ………… تقدیم به ، روانشاد  محمود

    شعر از فریدون مشیری

  • ترنم باغ

    زمستان ، پنجره را به روی سپیدی برفهابست

    یا کاغذهای رنگی ، سبزوآبی وبا نقشی از شقایق سرخ

    دیوار خانه را پوشاندم و باغ وبهاران را بخانه آوردم

    بوی هیزم سوخته در بخاری همسایه همه اطاق را اشباح

    کرده است .صدایی میشنوم، گوش فرادادم ، پرواز چلچله ها

    در حال پرواز که خبراز یک فصل تازه را نوید میدهند

    چراغهای رنگین گوشه میدان با وزش باد ، آن انزوای

    وحشتناک را میشکنند

    به زود ی سال نو فرا میرسد ، همه راهها به همین سال

    ختم میشوند ، سالهای عمر ما نیر با این سال شمرده میشوند

    هیچ خطی با این نقطه تلاقی نخواهد کرد

    خط ما جداست

    ………..

    در حاشیه نشسته ایم وبه واژه های بیمعنی

    روح میدهیم

    تا شاید این قلبهای کاغذی ، این ریاهای مقوایی

    بشکنند

    روح اسیر هیچ وسوسه ای نیست

    تنها سحر ما ه درخشان وبیداری خورشید

    مرا بسوی خود میکشد

    هنوز ایستاد ه ام

    هنوز زمین زیر پاهایم سفت وسخت است

    روی دوپای خویشم ودر رویای فتح هیچ قله ای

    نیستم

    در پناه هیچ چراغی ، جای نمیگیرم

    …….

    جاده های تاریک ولغزنده وستاره های مقوایی

    مسیر یک جنبش کهنه را تکرار میکنند

    و….. من به ترنم دلنشین آوایی گوش میدهم که ….

    از سینه ام بر میخیزد

    در من حس زندگی جریان دارد

    من هنوز زنده ام

  • بهار ، فصل مشکوک !

    در فصل بهار ، همزمان با ذوب شدن برفها ، گویی طبیعت به دوران نقاهت

    خود دچار میشود ، احساس میکنی که تمام پنجره های یک بیمارستان بزرگ را

    بازکرده اند وطبیعت به غیرا ازیک قرنطینه نیست.

    در فصل بهار درکنار همه چیزهایی که نوودر شرف شروع زندگی است ،

    هنوز به دنیا نیامده وچه بسا قبل از تولدهمراه با سایر شکوفه های یخ بسته

    عمرشان به پایان برسد وچیزهای مرده ای هم وجوددارند که چه بسا ابدی

    باشند.

    بهار فصل مشکوک وبیماری زاست ، با بهاربه هنگام شکفتن نخستین

    شکوفه های مرده ، از دامنه کوهها وکف رودخانه ها تکه های کثیف

    برف مانند ملافه های خونین ولکه دار یک بیمارستان در میان زمین وآسمان

    معلق هستند ، در جنگلها از یک سو بوی شکوفه هاواز سوی دیگر بوی

    پوسیدگی وفسادبه مشام انسان میرسد دراین فصل در روی زمین وجنگلها

    وپارکها پا روی هرچه بگذاری نا مطمئن است  وانسان نمیداند  آنچه را لگد

    میکند دارد میمیرد ویا زنده میشود.

    فهار فصلی است که کودکان ضعیف جوانان رو به تحلیل رفته  بیماران و

    اشخاص تیره بخت وناقص الخلقه وپیران از دنیا میروند .

    من از بهار بیزار م ( دومینتزای من ) استریای سرگردان ، من از بهار

    بیزارم .

  • هذیان

     

    آن آتشی که دردل ما شعله میکشد

    گر دردامن شیخ افتاده بود

    دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق

    نام گنه کاره رسوار نداده بود ……..

    ………………………………………….

    دست نبدارم در را گشود ؛ چشم تبدارم تنها ظلمتها رادید

    و..صداید پای رهزن شبانه را

    دست تبدارم را به زیر باران گرفتم

    پیکر داغم را به باران سپردم

    نفسم در سکوت خانه می پیچید

    ناله هایم از شوق خالی بودند

    درختان به همراه بوران ناله سر داده ونجوا کنان

    به گوشم میخواندند :

    از کدامین روز واز کدام خلوت راز میگویی ؟

    نگاهم به آسمان کشیده شد

    خدا را دیدم که به من میخندد

    دست تبدارم را بسوی او دراز کردم

    باد طعنه زنان  دستهایم راد تکان داد

    هوا بود ، تنها هوا بود و……..

    دیگر هیچ !

     

  • باغچه

     

    در هوای یخبندان وبارش بوران وباد گلبهای نرگس وسنبل من گل دادند آنهارا چیدم وبوسیدم واز بوی خوش آنها سرمست شدم ، آنهارا درلیوانی از جنس کریستال نهادم با آب گوار وسپس گفتم :

    ای نازنین گلهای زیبا، که باعطر وزیبایی خود مرا بیقرار ساخته اید میخواهم رازی را برایتان فاش کنم .

    بی آنکه سخنی از غم دل بر زبان بیاورم ، به تنها کسیکه دوستش داشتم فکر میکردم وزمانیکه با او روبرو شدم ، رنگم به سپیدی میزد وهنگامیکه با وچشم میدوختم ، نگاهش را از من میدزدید، عشق آتشین او که هرگز در دلم خاموش نشدوشب وروز باو میاندیشیدم .روزی رازی را کشف کردم  واآن این بود که :

    من اورا دوست میداشتم ، نه او مرا.

    ——————————

    روزی نامت را به خورشید گفتم وبانتظار نشستم

    تا درخت ارغوان به گل بنشیند

    تا زمستان نشستم

    وتنها یک بار بهاررا دیدم ، درچشمان صاف وروشن تو

    آن روز از ضمیر پاک تو بیخبر بودم ورهسپار جاده

    زندانبان با خنجر ز بان در گذرگاهم ایستاده بود

    ومن نمیخواستم نامت را با و بگویم

    نامت را بر لوحی از طلا نوشتم وبه گردن آویختم

    ومیدانستم که دیگر فرصتی برای بازگشت نیست

    من در یک طنز تلخ وتاریک نشسته بودم

    به تماشای ارابه های نان و….کشک !

    ثریا . در بستر بیماری

  • در این دیار ، چراغهای ذهن چرا تاریکند؟

    روزها روشن وآفتابی ، درسراشیب تاریکی ذهن آدمها

    بی تحمل وحیرانند

    دیگر فصلهای موعظه برایم تمام شدند

    ماندن بیهوده است

    عشق به آن بلندای چوبی  ، بیهوده است

    شنیدن صدای خشمگین وگاهی مهریان پادوهای اصول مثلث

    برایم بیهوده است

    دراین خراب آباد ، غیراز من که بود

    درانزوای تاریک خود بنشیند ؟

    دراین دیار آفتاب همیشه ویلان است

    لخت وعریان بی حیا

    کمتر بهاری بما سلام میگوید

    آه … که دارم از این دلتنگیها میمیرم

    وبخوبی میدانم دیگر هیچ پلکانی مرا بسوی بالا نمیبرد

    دراینجا بانوی گرامی همیشه درمیان انبوهی از گل وسبزه وشمع

    بر دوش مردان سوار است

    وبانوان دیگر بسوی پنجره مرگ پرتاب میشوند

    دیار غریبی است !

    ……..

    من اینجا تنهایم ، تنها نشسته ام

    نه درکنار شما ، نه دربازار حراجیها

    من اینجا نشسته ام ؛ نه درگلستان شما

    من درسکوت نشسته ام  سکوتی تلخ

    تلخی یک فاجعه است سکوت هم یک جنایت است

    از کدام سو بگویم واز کدام کلام که …..

    هر کلام من یک فر یاد است

    یک فریاد زهر آلود که درکام بیرحمتان می نشیند

    کبوتران من پرواز را فراموش کرده اند

    پاهای آنان با زنگ بسته است

    در یک چشم انداز ستمگرانه به تکرار تلخی ها

    میپردازند

    من اینجا نشسته ام

    اما نه درکنار شما

    دوراز شما

    ودوراز هیاهوی بازار شما

    ………. پنجشنبه 12

  • زندانی زندان

    هرکسی بود دراین جهان از روز نخست ، آسایش خویش جست واین بود درست .

    عاقل داند که گنج آسایش را ، درکنج کتابخانه نمیباید جست .

    ………………………..

    اگر روزی نام من ، برلوح این زمانه بماند، به یادگار

    به جرم زادنم که دریک شب مستی پدر ،

    با هم آغوشی مادر ، من واو به عذاب ابدی

    گرفتار شدیم ، نمیدانم چه نامی خواهم داشت

    آندم که چشم گشودم ، تا ببینم دنیارا

    پدر روگرداند( چرا پسر نشدم ) ؟

    ومادر به دایه ام سپرد تا شیر اورا ننوشم

    ( چرا که پسر نبودم )!

    زمانی چشم گشودم دیدم آواره دامن زنی غریبه ام

    ووامانده یک شب شراب

    بیچاره مادر

    چندی با چرخ روزگار گردیدم ، چندی به دری کوبیدم

    درها همه بسته برویم ( چرا که پسر نبودم )

    و…. اینک منم ( زنی ) که دیگر پشت به پدر کرده

    واز حصار زندان سکندر گریخته دیگر آن ( الاغی که بار طلایی )دیگران را حمل میکرد نیستم

    دیگر هیچ قلاده ای به گردنم نیست تا نشان دهد که زندانی

    مردی بوده ام

    روزیکه چشمان زنانه ام  بسوی عشق بازشد

    درکوچه پس کوچه سگهای ولگردآواره شدم

    وزمانی دردستهای یک زندانبان که خودرا صاحب اختیار من میدانست

    میروم تا شاد بمانم  با سیه چشمان !!!

     

  • به : هادی

    شاد زی باسیه چشمان شاد

    که جهان نیست جزفسانه وباد

    زآمده شادمان میباید بود

    وز گذشته نیز نباید کرد یاد        » رودکی »

    …..

    پنجره را بازکن ، هوای زلالی است

    بوی خوش بهار ومستی میاید

    پنجره را باز کن

    درعمق آبی آسمان که به رنگ چشمان ااوست

    خورشید میدرخشد

    ودر پشت آن کوهها

    شهریست که :

    از من یادگارها دارد

    پنجره را باز کن ؛ میخواهم به آغوش آن پناه ببرم

    تا صدای عابری را بشنوم که

    به معیاد عاشقانه  میرود

    پنجره را بازکن

    شاید بتوانم از پله های نامریی آن

    پایین بروم ودر قلب پر طلاطم

    آواز آن ناشناس جای بگیرم

    آه ….. پرنده فاصله پروازش را میداند

    پرنده پیام آور بهار است

    او چشمانش از باران نم شده

    پرنده از کوچ بر گشته

    و… من به کوچ زمستانی خود میروم

    کاش پرنده بودم

    شوق رهایی مرا زنده نگاه میداشت

    کاش پرنده بودم وبر گلبرگها بوسه میزدم

    واز فراز آن ( دشت ممنوع) گذر میکردم تا ببینم

    مادر مرا درکدام خشک بر زمین نهاد

    …………

    تقدیم به پسرم هادی که تولد اوست وسی پنج سالگی را پشت سر میگذارد

     

  • اشک ماه

     

    نه آتشی بود ونه شعله ای ، نه رشته الفتی

    هرچه بود ریا بود وفریب ، من خون آلوده اورا

    در تریاق کهنسالی ، درکاسه چشم شقایق

    بر روی صورت ماه می پاشم

    واز روی سیاهش در یک مستی سکر آور

    خودرا شاد واورا دیوانه میینم

    و… فراموش میکنم آن شیره غلیظ جوشانده را

    که او سر میکشید ودر جسم سالخورده اش میریخت

    تا ….. جوان بماند

    من در سر زمین آرامبخش رویاهایم مینشینم

    ونمیگذارم که طوفانی در دلم بپیچد

    امواج تلخ وشور مار گزیدگان را

    بجای دیگری تف میکنم

    روزی ذره ای بودم که باباد میرفتم

    امروز میپرسم که :

    اندوه از کدام سو میاید ؟چرا اینگونه آغشته بخون است ؟

    نومیدی درکدام دره قرار دارد ؟

    وبیزار  از

    عشق

    واین مسافر گمشده درتاریخ ، به کجا میرود ؟

    روزی با نبض خاک روئیدم وبا گردش روزگار چرخیدم

    کودک ناد ان درون من نمیدانست که 

    اول کدام است وآخر کدام

    چگونه میتوانستم ابتدا وانتها را یا بگیرم ؟

    منکه با نبض خاک میلرزیدم وبا بغض زمان میگریستم

    آه …. کلام ، کلام گنگ است وگاهی بی هویت

    وواژه ها خاموش وایستاده به دستور

    در من اسارتی هست که نام آن تردید میباشد

    واین تردید مرا به خاموشی دعوت میکند

    من در مسیر باد ایستاده ام وتماشاگر آتشی در دوردستها

    وخود آتشم که درمسیر باد میلرزم

    دلم میخواهد فریاد بکشم وبگویم :

    تا کی ؟ تا کی  وچه اندازه باید پرداخت ، برای یک کلام ؟    ثریا / سوم

  • تولد سی سالگی !

    بابا آب داد بابا نان داد

    بابا آب ونان را گرفت ، بابا خانه را هم گرفت

    بابا آسمانی نبود روحانی هم نبود

    تنها نامش از قدیسین بود

    او قبله ای نداشت ، قبله اش آتشی بود درون یک شیشه

    بابابوسه هار ادوست نداشت  ، از نواز ش بیزار بود

    سخنان عاشاقانه بلد نبود

    بابا خط خوبی داشت  ، اما حافظ را نمیشناخت

    وکوه البرز ودماوند را برای آن دوست داشت که:

    در کنارش بخوابد

    بابا تپش قلب مارا  نمیشناخت ، او با لبخند مادر

    بیگانه بود

    بابا باغچه را دوست داشت که درآن گل بکارد وبه دکان سرکوچه بفروشد

    بابا همیشه چشمانش بسته بود

    اوخواب میدید ، خواب فرشهای سرخ وطلایی را

    بابا نمیدانست افتخار یعنی چه

    او نام فردوسی را هم نمیدانست

    تنها مجسمه اورا درمیدانی دیده بود که هرروز از آنجا

    میگذشت.

    اما نمیدانست چه کسی است

    بابا همیشه گریه میکرد

    خودش هم نمیدانست چرا

    و…. ما بچه های ناز نازی

    گریه اورا باور نکردیم  ؟!

  • آیینه برخاک

     

    کاش میشد ، که بارنگ  روی همه رنگها خط کشید

    کاش میشد درب آسمان را گشود وبسوی آن پرکشید

    کاش میشد که گرگ را بخانه دعوت کرد

    و… با او هم سفره شد

    چه شکوه ها دا رم از این مردم کوته نظر

    آنها که غافل از خون شقایند

    چگونه میتوان دردها را پنهان کرد ؟

    و…شکستگی چهره را پنهان ساخت ؟

    آیینه برخاک افتاد

    تا رخساره مرا بر رنگ زمین ببیند

    حال خودرا بیرنگ ساختم

    تا آیینه را رسواکنم

    ………….

    من هیچگاه روز را باور نداشتم

    میدانستم که درآنسوی آفتاب روشن

    شبی تاریک نشسته است

    هیچ دریچه ای باز نخواهد شد

    اگر چه شب تیره بروزبنشیند

    اگر چه روز روشن بازگردد

    اگر چه آبها صافی وزلال شوند

    اگر چه زمزمه آب در لابلای سنگ ریزه ها

    ودر پشت زلال رنگ خورشید

    نجوا کند

    من لبهایم بسته است

    وروزها را باور ندارم

    کینه ها ، رنج ها

    همه درپاهای پینه بسته ام

    در میان همان روز روشن

    درمیان همان چمنزاران

    داغ ننگی  برچهره آن نامرد گذاشته است .

    ………………. دوشنبه / ثریا

     

  • شوق رهایی

    در پشت این گره که به همچشمی صلیب،

    گلمیخها را برسینه دوخته ، تا آسمان پریده وبرگشته بسوی خاک   » نادرنادرپور

    ————————————————————————

    نمیدانم از چه هنگامی خودرا وقف تو کردم ؟ ترا که هیچگاه ندیده بودم ونمیشناختم ، خاک مرا از ازل با عشق تو سرشتند ، من این راز را سالهای بعد دریافتم زمانیکه بسوی تو آمدم ودربرابرت زانو زدم برای اولین بار دلم درسینه ام طپید ، روح تو درنام تو پنهان بود وروح مرا بسوی خود کشید .

    روزیکه برای اولین بار نام ترا شنیدم ، نفسم در سینه ام ایستاد، سالهای دراز به تو اندیشیدم ، فراموش کردن تو برایم غیر ممکن بود گویا از بدو تولد ولحظه هستی خاک ماباهم درآمیخته شده بود اولین ندایی که شنیدم آوای تو بود ، هیچکس از این اعجاز خبر نداشت ومن آنروز که نام ترا شنیدم بی آنکه ترا بشناسم دانستم که برای ابد متعلق به تو خواهم بود.

    قبل از آنکه بسوی توبیایم روزهایم  با تاریکی ونا امیدی میگذشت ، تو به زندگی من روح بخشیدی وآنرا مانند روز روشن ساختی ، بارها پاهای ترا لمس کردم وزمانی بوسیدم بدون آنکه تو آن بوسه هارا احساس کنی ، تنها با نگاه خاموش خود مرا مینگریستی ، نگاهی دردناک  که درآن هزاران راز نهفته بود .

    هرشب ترا میخواندم که شا ید لحظه ای بسوی من بیایی وهرگاه صدایی می شنیدم  گمان میبردم که تویی وبا خو دمیگفتم :

    آه ….. این خود اوست که میاید